close
متخصص ارتودنسی
استان خراسان رضوي



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



بندار,هاشم

بيست و دوم فروردين ماه سال 1344 ه ش در روستاي حسين آباد متولد شد.
کودکي پر جنب و جوش بود و با صحبت هاي شيرين بقيه را مي خنداند.
فاطمه بادل ( مادرش ) مي گويد: «زماني که چهار ساله بود مي گفت: مي خواهم به کربلا بروم. اغلب دوستان و همسايگان را وعده ي رفتن به کربلا و زيارت مي داد. در ماه محرم و صفر در هيات هاي سينه زني شرکت مي کرد و از عزاداران امام حسين (ع) پذيرايي مي کرد.»
در روز عاشورا و تاسوعا در تغزيه خواني شرکت مي کرد و به عنوان يکي از بچه هاي امام حسين (ع) و يا يکي از طفلان مسلم (ع) بود.
در پنج سالگي پدرش فوت کرد و او به همراه ديگر برادرانش در مغازه ي پدر مشغول به کار شد.
به مادرش بسيار احترام مي گذاشت و در کارهاي خانه به او کمک مي کرد.
دوره ي ابتدايي را در مدرسه آستانه پرست فعلي و دوره ي دبيرستان را در مدرسه ي مدرس مشهد به پايان برد. به خاطر شروع جنگ تحميلي تحصيلات دبيرستان را رها کرد و به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت.
به خاطر علاقه به خواندن کتاب عضو کتابخانه بود. کتاب هاي مذهبي، شهيد مطهري و محمود حکيمي را مطالعه مي کرد.
اوقات فراغت به ورزش هاي شنا، فوتبال و کوهنوردي مي پرداخت. عضو بسيج بود به مسجد مي رفت. علاوه بر کار در مغازه ي پدرش درس نيز مي خواند.
به نماز بسيار اهميت مي داد. در جلسات قرآن حضور مي يافت. در دعاي ندبه، توسل و کميل شرکت مي کرد و يکي از فعال ترين افراد حاضر در اين جلسات بود.
مشکلات را تا جايي که مي توانست حل مي کرد. به مستضعفين کمک مي رساند. مسائل ديني را رعايت مي کرد. خمس مي داد. صله ي رحم را به جا مي آورد.
او از افرادي که در کنار خيابان مي ايستادند و براي مردم مزاحمت ايجاد مي کردند، ناراحت بود. با آن ها صحبت مي کرد تا به راه راست هدايت شوند.
هاشم بندار فردي معاشرتي، اجتماعي، خوش اخلاق و خوشرو بود، به طوري که کسي از او ناراحت نبود.
مادر شهيد مي گويد: «اخلاق و رفتار او طوري بود که حتي پيرمرد 70 ساله به او سلام مي کرد.»
قبل از انقلاب در راهپيمايي ها شرکت مي کرد. زماني که دوازده ساله بود، همراه من در راهپيمايي ها شرکت مي کرد. من او را با خود به تظاهرات مي بردم. يک روز در تظاهراتي که در راه آهن بود، ماموران رژيم به طرف تظاهرکنندگان تيراندازي مي کردند و گاز اشک آور مي انداختند، به طوري که چشم هايمان باز نمي شد. او به من مي گفت: مادر، نترسي چيزي نيست. و بعد ما توانستيم با کمک مردم از آن معرکه نجات پيدا کنيم.
او با اين که دوازده ساله بود، در تظاهرات شرکت مي کرد و به همراه دوستانش بر روي ديوارها شعار مي نوشت. او در درگيري هاي نهم و دهم دي ماه و 22 بهمن ماه حضور داشت. به پخش اعلاميه مي پرداخت و شب تا صبح اعلاميه هاي امام را در داخل منازل مي انداخت.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در بسيج فعاليت مي کرد و شب ها در خيابان به نگهباني مي پرداخت. مسئول آموزش بسيج بود و به نيروها اسلحه شناسي را آموزش مي داد.
او با مخالفين انقلاب و اسلام صحبت مي کرد تا آن ها را اصلاح نمايد. با کساني که عقيده اي مخالف با انقلاب داشتند معاشرت نداشت. با کساني رفت و آمد مي کرد که با او هم عقيده باشند. علاقه ي زيادي به امام داشت و به شدت از امام و و انقلاب حمايت و پشتيباني مي کرد. با ضد انقلابيون درگير مي شد و به مخالفت با آن ها برمي خاست. براي مبارزه با منافقين و ضد انقلابيون چندين بار به کردستان اعزام شد. مخالف ايده هاي بني صدر بود.
در 14 سالگي به جبهه رفت. سنش براي رفتن به جبهه کم بود، به همين خاطر کپي شناسنامه اش را دست کاري کرد تا بتواند به جبهه برود.
اودر مصاحبه اي در مورد جنگ گفته است: «جبهه و جنگ مانند قلب انسان است. اگر قلب از کار بيفتد، تمام اعضاي بدن از کار مي افتند. اگر در جنگ خللي وارد شود، کشور سقوط مي کند. پس بايد تلاش کنيم جبهه ها را پر کنيم و امام را تنها نگذاريم تا هرچه زودتر پيروز شويم.»
در بيشتر عمليات از جمله، عمليات ام الحسنين، طريق القدس، فتح المبين، فتح بستان، شکست حصر آبادان، آزادي سازي خرمشهر، رمضان، بدر، خيبر، والفجرها و کربلاها، چه در لباس يک بسيجي عاشق امام و چه به عنوان فرمانده ي گردان رزمي شرکت داشت. دوره ي آموزش فرماندهي را در تهران گذرانده بود.
در جبهه مدتي بي سم چي و مدتي فرمانده بود. در فتح قله هاي الله اکبر در کنار شهيد چمران و همرزمان ديگر، بي سيم چي بود و بعد فرمانده ي گردان ليله القدر شد. همچنين فرماندهي گردان رزمي مخابرات را نيز برعهده داشت.
مي گفت: «تا زماني که جنگ باشد در جبهه مي مانم.» او بسيار متواضع و فروتن بود. ذکر مسئوليتش او را رنج مي داد. مي گفت: «ذکر مسئوليت همراه اسم لزومي ندارد.»
او چه زماني که بي سيم چي بود و چه زماني که عنوان فرماندهي داشت، کارهايي فراتر از حد مسئوليتش انجام نمي داد. او بسيار متواضع بود. سنگر ها را جارو و چاي درست مي کرد.
محمد اميري ( همرزم شهيد ) مي گويد: «اولين بار اعزامم به جبهه در واحد مخابرات بودم. در منطقه ي حميديه ي اهواز شهيد بندار را ديدم که فرماندهي مخابرات را برعهده داشتند و در حال شستن لباس هاي شخصي خود بودند. هرچه اصرار کردم که اجازه دهند من اين کار را انجام دهم، نگذاشتند.»
در سال 1362 عضو رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد.
در عمليات بدر در منطقه ي هورالعظيم او فرمانده ي گردان ليله القدر بود. در شبيخوني که عراق زد، باعث شد که آن ها شکست بخورند و از 300 ـ 400 نفر نيرو فقط 13 ـ 14 نفر باقي مانده بود و نزديک قريب بود که آن هم اسير شوند و تنها يک قايق موتوري بود که توان حمل 14 نفر را نداشت. ابتدا آن ها تمام بي سيم ها را از بين بردند تا رمزي به دست دشمن نيفتد. شهيد به همراه 5 نفر ديگر در آن محل ماندند و بقيه را به پشت جبهه منتقل کردند. سپس آن ها با يک قايق پارو زدند و خود را به نيزار رساندند. حدود 18 ساعت در آن نيزارها ماندند و بعد با همان قايق به پشت جبهه برگشتند.»
هاشم در زمان عمليات از افراد آگاه و مقتدر دعوت مي کرد تا خودشان را به عمليات برسانند. او با نيروها در خصوص عمليات مشورت مي کرد و نيروها را از لحاظ قدرت بدني مي سنجيد و بعد آن ها را گلچين مي کرد و هر کدام را در واحدي که توانايي داشتند، قرار مي داد. مثلاً عده اي در واحد تخريب، عده اي براي واحد اطلاعات و عده اي براي ادوات و براي هر کدام يک مسئول انتخاب مي کرد.
او چندين مرتبه به طور سطحي مجروح شده بود. در يکي از عمليات ها شيميايي شد. در سال 1362 در عمليات والفجر يک از ناحيه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت. با اين که مسئولين اجازه ي ماندن او را در سپاه مشهد داده بودند ولي او قبول نکرد. مي گفت: «اين جا برايم مانند زندان است.»
به خانواده اش توصيه مي کرد: «به جبهه بياييد و در جنگ شرکت کنيد و از مملکت خود دفاع کنيد. راه شهدا را ادامه دهيد. از خط رهبري فاصله نگيريد. بچه هايتان را در اين راه تشويق کنيد. تقواي الهي را پيشه نماييد. حجابتان را رعايت کنيد. امام را تنها نگذاريد. بايد در جنگ پيروز شويم تا همه به کربلا برويم.»
هاشم منطقه ي جنگي را کاملاً مي شناخت. زماني که ماشين حمل اسلحه مي رسيد، سريع خودش را به آن جا مي رساند و در پايين آوردن اسلحه کمک مي کرد. بسيار فعال بود و فقط در زمان خواندن نماز کفش هايش را از پا بيرون مي آورد. در شب هاي حمله نماز شب مي خواند. سرش را روي خاک مي گذاشت و آن قدر گريه مي کرد که خاک خيس مي شد. زماني که نيروها از نگهباني برمي گشتند و سرما خورده بودند، او لباس هايش را به آن ها مي داد تا گرم شوند و اگر کفش کسي سوراخ بود، چکمه اش را به او مي داد. گاهي خودش نگهباني مي داد. او از جبهه و جنگ و از پيشرفت آن تعريف مي کرد. مي گفت: «امام را تنها نگذاريد او نايب امام زمان (عج) است. مبادا از حرف امام سرپيچي کنيد. آرزو داشت شهيد شود. به همين خاطر وصيت نامه اش را خيلي زود نوشته بود.
هاشم بندار در تاريخ 16/6/1366 در جزيره ي مجنون و در حال ساختن سنگر، بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحيه ي سر و چشم به شدت مجروح شد. به طوري که يک چشمش از بين رفته بود و پس از مدتي در بيمارستان امدادي، در تاريخ 1/7/1366 به شهادت رسيد.

فاطمه بادل ( مادر شهيد ) مي گويد: «زماني که در بيمارستان امدادي بستري بود و به ملاقاتش رفتم، در بخش بود. سرش را عمل کرده بودند، جراحات زيادي داشت يک چشمش را کاملاً از دست داده بود و يک طرف صورتش به شدت آسيب ديده بود. وقتي مرا ديد، گفت: مادر، نگران نباشيد من فقط سرما خورده ام و داخل چشمم خاک رفته است، با شستشو خوب مي شود.
صغري بندار ( خواهر شهيد ) نقل مي کند: «زماني که به ملاقاتي او رفتم، از شدت درد پاهايش را به هم مي ماليد. به او گفتم: «هاشم، درد داري؟ گفت: نه. مي خواستم ملافه ام را درست کنم.»
هاشم بندار در تاريخ 19/6/1366 که در منطقه عملياتي بر اثر اصابت ترکش مجروح شد. در تاريخ 21/6/1366 در بيمارستان شهيد کامياب بستري گرديد. سرانجام در تاريخ 1/7/1366 به درجه رفيع شهادت نايل گشت. پيکر مطهرش در بهشت رضا (ع) دفن مي باشد. بعد از شهادت او بسياري از اقوام به خاطر اين که نتوانستند عظمت روحي او را درک کنند، متاسف بودند.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
خداوندا، از گناهان من درگذر. خدايا، مواظب اين بنده ي ضعيف باش، زيرا که اگر او را به خود بگذاري، از جاده ي اصلي منحرف مي شود. پروردگارا، اگر نماز و روزه هايم مورد قبولت واقع نشده است، به بزرگي خودت از من بگذر. معبودا، توفيقي ده که با شهادتم دين خود را ادا کنم. بر خانواده ام صبر و شکيبايي عنايت کن. اجر آنان را با گريه و زاري کم نکن. خدايا، رهبر و بنيانگذار جمهوري اسلامي را که زندگي دوباره به ملت ايران داد، تا انقلاب حضرت مهدي (عج) نگهدار و سلامتي به او بده.
مادرم، مي دانم که ناراحتيد، اما مگر ام البنين (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) ناراحت نبودند، مگر حضرت زينب (س) از نزديک برادرش را در خون نديد. اکنون اين حسين است که بر جماران نشسته، او نايب امام حسين (ع) و نايب امام زمان (عج) است. پس هيچ فرقي بين آن ها نيست. خواهرانم، صبر داشته باشيد، همانند حضرت زينب (س) که برادرش را در گودال قتلگاه ديد و صبور بود.
برادرانم، اگر راهم را ادامه ندهيد، دچار عذاب الهي خواهيد شد و اگر راه مرا ادامه دهيد (که همان راه امام و شهدا است ) پاداش بزرگي در نزد خدا خواهيد داشت.
و اي اقوام و خويشان، دنيا ارزشي ندارد. عمل خوب انجام دهيد و لحظه اي از راه امام و انقلاب جدا نشويد. هاشم بندار



خاطرات

مادرشهيد:
«از همان بچگي بسياري از مسائل را رعايت مي کرد. با خواهر زاده اش کشتي مي گرفت و چون او سه سال داشت و سيد بود، خودش را عمداً به زمين مي انداخت تا او ناراحت نشود.»

صغري بندار , خواهر شهيد:
«احترام خاصي به افراد سيد مي گذاشت. همسرم و بچه هايم سيد بودند. هر وقت آن ها را مي ديد از جا بلند مي شد و به آن ها سلام مي کرد. با اين که چهار ساله بود، بسيار با معرفت و فهميده بود. با فرزندم ( که دو سال اختلاف سني داشت ) بازي مي کرد و به او بسيار احترام مي گذاشت، مي گفت: او سيد است.»

مادر شهيد :
«يک روز برگه اي را پيش من آورد و گفت: مادر، اين برگه را امضاء کن. مي خواهم براي خواهرم نخ تعاوني بگيرم. من هم آن برگه را امضا کردم. بعد گفت: پس مي توانم به جبهه بروم. گفتم: تو به من دروغ گفتي. گفت: اين دروغ مصلحتي است و شما گفته بوديد: اگر همه ي شما (بچه ها) به جبهه برويد من ناراضي نيستم. پس حالا ناراحت نباشيد و افتخار کنيد که ما به جبهه مي رويم.» اولين بار از طريق بسيج به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت. به خاطر علاقه اش به جبهه و جنگ، اطاعت از امر رهبري، لبيک گفتن به نداي امام، دفاع از دين و اسلام به جبهه رفت.
مي گفت: «بايد اين انقلاب حفظ شود و نبايد بگذاريم اين کشور به دست بيگانگان بيفتند.»

فاطمه بادل ( مادر شهيد ) مي گويد: « به او مي گفتم: لباس سپاه را بپوش تا من ببينم. مي گفت: اين لباس سپاه مقدس است. او هميشه با لباس ساده در خيابان رفت و آمد مي کرد. با اين که فرمانده بود ولي هميشه ساده پوش بود.»
همچنين مي گويد: «هر وقت به او مي گفتم: بيا دامادت کنم. مي گفت: فعلاً جبهه و جنگ مهم تر است و تا زماني که راه کربلا باز نشود و فلسطين را آزاد نکنيم، ازدواج نمي کنم. تا آخرين قطره ي خون در جبهه مي مانم و اگر جنگ پايان يافت و من زنده بودم، آن موقع ازدواج مي کنم.»

ابوالقاسم بندار ,برادر شهيد:
« همرزمانش مي گفتند: همزمان با عمليات والفجر هشت دستور فتح تپه هاي کله قندي صادر شد. شهيد بندار فرمانده ي گردان بود. همزمان با بالا رفتن از تپه ها، دشمن نيز از آن سوي تپه ها در حال بالا آمدن بود. ما ده دقيقه زودتر به قله رسيديم و با درايت خاصي توانستيم پيروز شويم.»

«در منطقه به او «هاشم شش کله» مي گفتند، چون تنها بي سيم چي اي بود که تمام رمزهاي بي سيم هاي فعال در محور را حفظ بود. يک روز در بستان بودم که او براي ديدن من آمده بود. وقتي او را ديدم، تمام سر و صورتش تاول زده بود وحالت خرابي داشت. گفتم: چه شده است؟ گفت: در محور ابوسعيد عراق براي شناسايي رفته بوديم که آن جا محلي باتلاقي بود و مجبور بوديم شب را در آن جا بمانيم و پشه ها ما را نيش زدند.»

محمد اميري:
«فرمانده اي مقتدر بود، اخلاق بسيار خوبي داشت. در اکثر عمليات ها حضور داشت. اگر در مرخصي بود، سريع خودش را به عمليات مي رساند و حتي از دوستانش دعوت مي کرد تا در عمليات ها حاضر شوند. با نيروهاي تحت امرش بسيار با مهرباني برخورد مي کرد. اگر سربازي تحت امرش اکثراً جوان بودند. چون در واحد مخابرات به افرادي نياز است که حافظه قوي داشته باشند تا بتوانند کد و رمزها را حفظ کنند. به همين جهت افراد تحت نظرش اکثراً جوان بودند.»

«در گردان از يک بسيجي که به صورت افتخاري و يا قراردادي به جبهه اعزام شده بود تا يک پاسدار رسمي، شهيد بندار با ضوابطي که در نظرش بود با هر کدام به صورت خاصي برخورد مي کرد. نيروها از نحوه ي برخورد ايشان ناراحت نمي شدند. از لحاظ جثه ضعيف بود. اگر خودش را معرفي نمي کرد، کسي متوجه نمي شد که او فرمانده ي گردان رزمي مخابرات است.
او وقتي را هم اختصاص به نيروها مي داد. با آن ها صحبت مي کرد و مشکلات آن ها را برطرف مي نمود. در واحد مخابرات بچه ها مي توانستند از تلفن هاي صلواتي استفاده کنند و با خانواده هايشان تماس بگيرند. براي اين کار بايد امضاي مسئول مخابرات در نامه مي بود. زماني که شهيد بندار به ماموريت مي رفت، نامه ها را پيشاپيش امضا مي کرد و به من مي داد تا در صورت لزوم از آنها استفاده کنيم. به نيروهاي تازه وارد، آموزش هاي مختلفي مي داد. اولين آموزش، آشنايي با انواع و اقسام بي سيم ها و بعد کلاس قرآن و زبان بود. در پادگان هر شب دعاي توسل خوانده مي شد.
خواندن دعاي سفره و هفت سوره از قرآن جزو برنامه هاي هر شب بود. به خصوص در رزم هاي شبانه براي آمادگي روحي نيروها قرآن تلاوت مي شد. شهيد بندار بسيار مهربان بود. غذا را در سر يک سفره با نيروهايش مي خورد. در نماز جماعت همه با هم شرکت مي کردند، نيروها را صبح براي خواندن نماز بيدار مي کرد. »

مادر شهيد:
« او در يکي از حمله ها به همراه يکي از نيروها حدود 16 ساعت را روي آب پارو زدند تا خود را به نيزار برسانند که به دست عراقي ها نيفتند و غذايشان يک بسته بيسکويت بود. به او مي گفتم: چرا جلوي دوربين نمي روي تا با تو مصاحبه کنند و ما تو را ببينيم. مي گفت: من در آن جا فرصت اين کارها را ندارم. بسيار فعال بود. زماني که به مرخصي مي آمد به جمع آوري نيرو براي جبهه مي پرداخت. مسئول تدارکات بود. در زمان مرخصي اگر شروع عملياتي را با خبر مي شد، سريع خودش را به منطقه براي شرکت در عمليات مي رساند. حتي اگر مجلس عروسي داشتيم، نمي ماند. مي گفت: در آن جا به من احتياج است و بايد خودم را به عمليات برسانم.» او بيشتر از مرخصي هاي تشويقي استفاده مي کرد.
به او چهار ماه مرخصي داده بودند ولي او فقط 15 روز استفاده کرد و بعد دوباره به جبهه رفت. مي گفت: «نمي توانم تحمل کنم که رزمندگان در جبهه باشند و من در اين جا پشت ميز بنشينم.»

برادر شهيد:
«زماني به مرخصي مي آمد که يکي از همرزمانش شهيد مي شد و مي خواست در مراسم آن شرکت کند و بلافاصله پس از اتمام مجلس، به جبهه مي رفت. مي گفت: خانه و زندگي من جبهه است و تا زماني که امام دستور داده اند در جبهه ها بمانيد و جبهه را پر کنيد، من در جبهه مي مانم. در مدت شش سالي که در جبهه بود، تمام مرخصي هايش نيمه تمام مي ماند و سريع به منطقه برمي گشت.»

خواهر شهيد:
«زماني که به مرخصي مي آمد، ابتدا به خانه ي ما سر مي زد و مي گفت: چون بچه هاي شما سيد هستند واجب است که به ديدن شما بيايم. دخترم ازدواج کرده بود و او در مراسم ازدواجش نبود. زماني که به مرخصي آمد براي کادويي آورد که عکس امام بود و پشت آن عکس نوشته بود: هديه ي ما رزمندگان اين است.»
دوبار در جبهه مجروح شده بود، يک بار ترکش به گيج گاه و يک بار ديگر ترکش به کمرش خورده بود. فاطمه بادل مي گويد: «حدود يک ماه در بيمارستان بستري بود و به ما چيزي نگفته بود. زماني که ترکش به سرش خورده بود، چند روز در بيمارستان تبريز و چند روز در بيمارستان امدادي مشهد بستري بود. بعد از بهبودي نسبي دوباره به جبهه رفت. ترکش به نزديکي گيج گاهش خورده بود و چون نزديک گيچ گاه بود، آن را از سرش بيرون نکردند. به همين خاطر بعضي اوقات حالش بد مي شد و ترکشي نيز به پشتش خورده بود و جراحات زيادي داشت، با اين حال چند مرتبه خون اهدا کرده بود که بعد از شهادتش کارت هاي اهداي خون را در وسايلش پيدا کرديم.»

برادر شهيد:
«از جبهه براي مادرم چيزي تعريف نمي کرد که ناراحت نشوند. زماني که مجروح و در بيمارستان بستري بود به مادرم چيزي نگفته بود، تا اين که حالش خوب شد و بعد به عنوان مرخصي به خانه آمد.»

محمد اميري:
«ايشان هميشه مي گفتند: نبايد اجازه بدهيد که اين انقلاب به دست بيگانگان بيفتد. بايد با تمام وجود آن را حفظ کنيم. بعد از شهادت ايشان اولين نفري که وصيت نامه ي ايشان را خواند، من بودم. در وصيت نامه توجه خاصش به امام حسين (ع) و توسل به ايشان ديده مي شود.»

خواهر شهيد:
«دفعه ي آخري که مي خواست به جبهه برود، در خانه ي ما بود. چون زن داداشم از مکه آمده بودند، او فقط يک روز براي ديدن آن ها ماند و بعد بلافاصله به جبهه رفت. من او را از زير قرآن رد کردم. به او گفتم: کي ازدواج مي کني؟ گفت: اين دفعه اگر زنده برگشتم حتماً ازدواج مي کنم. هر وقت به مرخصي مي آمد، بسيار ناراحت بود. مي گفت: اين دفعه هم شهيد نشدم. بادمجان بم آفت ندارد.
آرزوي شهادت را داشت. در آخرين مرخصي از تمام اقوام و خويشان خداحافظي کرد.
در آخرين حضورش در جبهه به همرزمانش گفته بودم: «در طي 6 سال گذشته، هرچه از طرف خداوند مورد امتحان واقع مي شدم، تجديد مي گشتم، ولي اين بار مي خواهم مدرک قبولي ام را بگيرم.» 

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان رضوي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 135
[ 25 / 04 / 1392 ] [ 25 / 04 / 1392 ] [ ]
غفورزاده ,ابوالفضل‌

خاطرات

فاطمه غفورزاده:
روزي ابوا لفضل در سن 5 سالگي با اتومبيلي تصادف كرده بود و چرخهاي اتومبيل از روي پاهايش عبور كرد ولي وقتي كه ايشان را از زمين بلند كردند مشاهده نمودند كه هيچ صدمه اي به پاهايش وارد نشده . پدر بزرگم براي او نذر كرد در سن يازده سالگي گوسفندي براي ابوالفضل ذبح كند.

حكيمه غفورزاده :
وقتي ابوالفضل به جبهه رفته بود ايشان را در خواب ديدم كه اسباب كشي مي کند. به او گفتم :شما كي مي خواهي كم و كسري خانه ات را كامل كني؟ ايشان فرمودند كه باجناقم هست. او خانه ام را تنها نمي گذارد و رسيدگي مي كند. با اينكه در آن موقع اسباب كشي نداشتند . در موقع شهادت ابوالفضل ,برادر شوهرم به دنبال شوهرم آمد. من به ايشان گفتم با شما مي آيم ولي مانع رفتن من شدند. دلشوره عجيبي داشتم. وقتي كه شوهرم برگشت از او پرسيدم: چه شده است؟ ايشان فرمودند: تهران بمباران شده. گفتم: نه شما دروغ مي گوئيد. من گفتم اگر خبري شده باشد از اخبار اعلام مي كند ولي چيزي در اخبار در مورد بمباران نگفتند. گفتم: راستش را بگوئيد چه خبر شده؟ ديدم كه اشك در چشمانش جمع شده و متوجه شدم برادرم شهيد شده است.

سيد مرتضي حسيني :
ابوالفضل غفورزاده در بين بچه ها مشهور بود به املت چون ايشان از املت بدش مي آمد و هر وقت اسم املت را مي بردند دنبال بچه ها مي كرد و مي گفت: كه اسمت املت را نبريد كه حالم به هم مي خورد. وقتي در سالن غذا خوري غذا املت بود بچه ها غذاي خودشان را جلوي ابو الفضل مي گذاشتند و فرار مي كردند .

فاطمه غفورزاده :
در يك روز جمعه ابوالفضل به من گفت: با خانواده جمعا برويم بهشت فضل .ما در جاده گم شديم و چون با ماشين بوديم ابوالفضل گفت:من راضي نيستم كه شما زحمت بكشيد و ماشين را به بالاي تپه ببريد.جاده منتهي به تپه خيلي بد بود, با هر زحمتي كه شد خودشان ماشين را به بالاي تپه بردند. خواست خداوند بود كه با ماشيني ها ديگري كه در حال حركت بودند, برخورد نكردند و بعد در راه خدا شهيد شدند.

شهربانو آچاك:
شب عيد بود رفته بودم تا گوشت بخرم در موفع برگشت تاكسي گيرم نيامد ، و بعد دامادم آمد و گوشت را از دستم گرفت و به خانمان برد. وقتي كه از بازار برگشتم ديدم جوانها در حياطمان نشسته اند .وقتي من را ديدند همه پراكنده شدند. مادرم آمد و گفت:شهربانو ابوالفضل شهيد شده . گفتم:نگو ,بي بي زهرا نشنود چون مريض مي شود. بعد تمام فاميلها و همسايه ها ما آمدند. انگار گنگ شده بودم .برادرم گفت:خواهر عكس ابوالفضل را بيار, گفتم :چرا؟گفت:چون ابو الفضل به شهادت رسيده.

حكيمه غفورزاده:
وقتي ابوالفضل به جبهه رفته بود مادرم بيمار شد. ابو الفضل را در خواب مي بيند كه كه او را به دكتر رسانده و براي مادرم دارو تهيه كرده است.

محمد باقر جليلي:
اوائل پيروزي انقلاب بود ودر آن زمان شهرباني در اختيار ما بود و در آن جا رفت و آمد داشتيم. يك روز در شهرباني سرود الله الله روح راگذاشته بوديم اين سرود در بين مردم منطقه هيجاني به وجود آورده بود ويك مغازه قنادي كنار آنجا بود كه ابوالفضل غفور زاده در آن كار مي كرد ازكنار شهر باني عبور كرد و گفت : محمد باقر صداي سرود را زيادكن چون اين سرود اعتماد و عشق ديگري نسبت به امام در من ايجاد مي كند.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان رضوي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 99
[ 25 / 04 / 1392 ] [ 25 / 04 / 1392 ] [ ]
مسيح آبادي ,ابوالحسن

بيست و پنجم شهريور ماه سال 1334ه ش  در شهرستان نيشابور به دنيا آمد. به خاطر تولدش در شب شهادت امام حسن (ع)، اسمش را ابوالحسن گذاشتند.
به مکتب خانه مي رفت و در کارهاي مزرعه به پدرش کمک مي کرد. به ورزش هاي شنا، کشتي، دوچرخه سواري و اسب سواري علاقه بسيار داشت.
هنگام کشتي گرفتن از نام حضرت علي (ع) مدد مي گرفت و در نشست و برخاست ها نام ايشان را مي برد. در مراسم سوگواري و زنجيرزني ائمه اطهار (ع) شرکت مي کرد. پر جنب و جوش و شاد بود. دوران ابتدايي، راهنمايي و متوسطه را در مدرسه کمال الملک نيشابور گذراند. اوقات فراغتش را در مسجد و تکايا ،به مطالعه کتاب هاي مذهبي، داستان و تاريخ مي گذراند.
خدمت دوران سربازي را در شيراز و به عنوان چترباز در نيروي هوايي گذراند. فرصت استخدام او در نيروي هوايي فراهم شد ولي راضي نبود و مي گفت: «من نمي توانم کساني را که حالت تحکم و زور گويي دارند را تحمل کنم.»
قبل از انقلاب در راهپيمايي ها شرکت داشت و با تشکيل سپاه پاسداران، عضو سپاه شد و جزو اولين نيروهايي بود که در نيشابور سپاه را تشکيل داد. در کردستان حضور داشت و در فتح بستان به نيروها آموزش مي داد. در 24 سالگي با خانم مرضيه عرب ازدواج کرد که مدت زندگي مشترک آن ها بيش از يک سال بود. ثمره اين ازدواج يک پسر به نام ميثم است، که در تاريخ بيست و يکم شهريور ماه سال 1360 به دنيا آمد.
با شروع جنگ تحميلي به جبهه رفت. او گوش به فرمان امام بود. وي مي گفت: «تا وقتي که جنگ ادامه داشته باشد، ما به جبهه مي رويم.» او رفتن به جبهه را براي خود و ديگران يک وظيفه الهي و شرعي مي دانست.
فرماندهي گردان امام رضا (ع) را برعهده داشت. در پشت جبهه به نيروها آموزش مي داد و در روستا و شهر به تبليغ براي بسيج مي پرداخت. او به ماديات علاقه اي نداشت. حتي بعد از ازدواج و با وجود يک فرزند، اسلام، جبهه و جنگ را بر همه چيز مقدم مي شمرد. او مطيع محض اوامر امام و به فکر دفاع از اسلام و ارزش هاي اسلامي بود.
او از افرادي که مخالف انقلاب و رهبري و افرادي که سودجو بودند و خود را به نام انقلابي جا مي زدند، بدش مي آمد. پس از تشکيل سپاه شب و روز در آن فعاليت مي کرد و کتاب هاي مذهبي و نظامي مربوط به کارش را مطالعه مي نمود.
او هميشه توصيه مي کرد: «اتحاد و همبستگي داشته باشيد، تا بتوانيد انقلاب را به پيروزي نهايي برسانيد.»
در خصوص حفظ بيت المال بسيار دقيق بود و در صورت حيف و ميل، در بيت المال عصباني مي شد. در کارهاي جمعي سعي مي کرد، که از فکر ديگران استفاده کند و در کارها بيشتر خودش پيشقدم مي شد. هنگامي که به شهيد مي گفتيم، که شما نسبت به خانه و زندگي نيز مسئوليت داريد. در جواب مي گفت: «اگر شما جاي من بوديد، هيچ وقت در خانه طاقت نمي آورديد ، که بمانيد.»
همرزم شهيد (دهجوريان ) مي گويد: «يک شب در دارخوين بوديم. در سالن هايي که خوابيده بوديم، حلب هاي شيرواني زده بودند، حدود ساعت 12 بود که شهيد مسيح آبادي ، به سرکشي پرداخت و اگر مشکلي بود، برطرف مي کرد. در همان ساعت بود که از طرف دشمن يک خمپاره زدند داخل همان سالني که بچه ها خوابيده بودند، که خمپاره به زمين خورد و به خواست خدا منفجر نشد . اگر منفجر مي شد حدود 50 ـ 60 نفر به شهادت مي رسيدند. مسيح آبادي فرياد زد که نترسيد. خمپاره عمل نکرد و هيچ گونه آسيبي به کسي نرسيده است.»
صحبت هاي او هميشه حول مسايلي از قبيل: تقوا، اسلام، ياري اسلام و پيروزي جنگ بود. ابوالحسن مسيح آبادي عاقبت در تاريخ نهم آذرماه سال 1360 به علت اصابت ترکش به ناحيه سر به درجه رفيع شهادت نايل و پيکر مطهر ايشان پس از حمل به زادگاهش در بهشت فضل نيشابور دفن گرديد.
در وصيت نامه اش مي گويد:
«عزيزانم، همچون کوه باشيد و همچون کوه استقامت کنيد. لحظه اي از نام خدا غافل مباشيد و زينب وار با ناملايمات دست و پنجه نرم کنيد. امام امت را تنها نگذاريد ، او افتخار ملت است. دوستان و عزيزانم، آن ها که مي روند، کار حسيني مي کنند و آن ها که مي مانند، بايد کار زينبي کنند و گرنه يزيدي اند. در اين دنياي پر پيچ و خم زندگي چه زيبا و چه پند آموز، صحنه هايي را مي بينم. صحنه هايي که همگي حکايت از ارزش ها و ملاک ها و ضابطه هايي مي کند که جز در ارتباط با الله نمي توان آن ها را توجيه نمود. آري. خداوند رحمان و رحيم بندگاني را ،که حتي ذره اي نيز در زواياي وجودشان خلوص، عشق، حق و حقيقت وجود داشته باشد، آن ها را حتي پس از قرار گرفتن در حساس ترين و خطرناک ترين لحظات، بالاخره نجات خواهد داد.»
«خدايا، شهادتي را نصيبم کن که در راهت و تحت زعامت پيام آورت محمد (ص) و با همراهي دوستان و مقربانت (ائمه معصومين (ع) و پيروان خلف آن ها) باشد.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-13885


خاطرات
رهجوريان:
در دار خوين بوديم، ايشان اغلب شبها نمي خوابيد و ميان بچّه ها به اين طرف و آن طرف مي رفت و اگر به مشكلي برمي خورد آن را به هر صورت برطرف مي نمود. يك شب حدود ساعت 12 كه ما در قسمت سالنهايي كه با حلبهاي شيرواني درست كرده بودند خوابيده بوديم خمپاره اي از طرف دشمن در همان سالن افتاد امّا به خواست خدا عمل نكرد و هيچگونه صدمه اي به هيچكس نرسيد. ايشان بچّه ها را به سكوت دعوت مي كرد و با آرامش مي گفت : «برادرها نترسيد هيچ كس كاري نشده و خمپاره هم عمل نكرده است!»

مسيح آبادي:
پس از اتمام دوران سربازي دنبال كاري بود كه به انقلاب برخورد كرد. به وي اعتراض مي كردند كه چرا دوران سربازي ات را تمام كرده اي؟ لازم به ذكر است كه وي خدمت سربازي را در قسمت نيروي هوايي شيراز، به عنوان چترباز بود و مخصوصاً پروازهاي موفقي داشت و از وي تعريف و تمجيد بسياري مي كردند و حتي اصرار داشتند كه حتماً استخدام بشود و بماند، اما خودش راضي نبود. وقتي كه به خانه آمد به وي گفتيم: چرا نماندي؟ پاسخ داد: درست است كه من از نظر استخدامي كارايي داشتم اما نمي توانستم با كسانيكه يك مقدار حالت تحكم و زورگويي داشتند و آن هم بر خلاف آنچه كه خداپسندانه است كار كنم.

ناصر گنجعلي:
با ايشان به طرف روستاي معدن گياهي حركت كرديم ، آن زمان هنوز منافقين و ضد انقلابي در كشور زياد بودند و تأكيد شده بود كه حتماً مسلح باشيم . وقتي كه وارد روستا شديم به كوچه اي رسيده و از ميدان روستا مشخص شد . و ديدم كه جمعيت بسيار زيادي از زنان و مردان ××× فرياد مي كنند و حتي عده اي دست و پا شكسته و مجروح هستند ! اين شهيد بزرگوار خيلي شجاع بود و سريعاً به پشت بام يكي از خانه ها كه درش باز بود رفت و از آنجا با ژ- 3 - يك رگبار هوايي انجام داد . به يكباره چنان سكوتي محض ، آن روستا را فرا گرفت كه تمام كسانيكه در حال دعوا بودند . متفرق شدند.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان رضوي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 189
[ 25 / 04 / 1392 ] [ 25 / 04 / 1392 ] [ ]
مصدق اکرمي ,ابوالقاسم

خاطرات
خجسته زراعتي :
ابوالقاسم در يكي از راهپيماييهاي زمان طاغوت دستگير شد و به زندان منتقل شد . دوستان ابوالقاسم آمدند و گفتند : حاج آقا ابوالقاسم را گرفتند و بردند . پدرش گفت : چكار كنم هر چه به او مي گويم كمتر برو ، و خيلي خودت را آشكار نكن او اصلاً توجهي نمي كند و بدون ترس به تظاهرات مي رود . بعد از اين خبر خيلي ناراحت شديم . سپس يك روز ما به عيادتش رفتيم تا آن زمان ما اصلاً نديده بوديم وخيلي برايم مشكل بود و وقتي آمد از پشت شيشه ها گفت : اصلاً ناراحت نباشيد زندان متعلق به ماست . هيچ ناراحت نباشيد ما خيلي راحتيم و خيلي جايمان خوب است . من ديگر به خانه برگشتم بعد از مدتي پدرش به همراه چند نفر از دوستانش رفتند و او را آزاد كردند . وقتي به خانه آمد به خاطر ناراحتي كه داشتم گريه كردم . ابولقاسم گفت : مادر جان ! ديگر از اين حرفها گذشته است . روز بعد دو مرتبه ديدم رفت و دوستانش را آورد و عكس امام را برداشتند و رفتند و گفتند : ما به تظاهرات مي رويم - عكس امام را روي سينه اش گذاشت و چون قدش بلند بود به چشم مي آمد - پدرش گفت : بگذار برود فكر مي كند كه خانواده رضا شاه پسر خاله يا پسر عمه ايشان است كه اين كارها را انجام مي دهد . اصلاً حرف هيچ كس را قبول نمي كرد . شوهر خواهر و برادرش به او مي گفتند : كمتر خودت را آشكار كن و هر روز يك طور لباس بپوش تا تو را شناسايي نكنند اما او در پاسخ مي گفت : اشكالي ندارد همين طور خوب است .

خجسته زراعتي:
بعد از اينكه ابوالقاسم ديپلم گرفت يك روز پدرش به او گفت : ابوالقاسم موقع رفتن به سربازي است و برو سربازي ات را خدمت كن و بيا . ابوالقاسم در جواب گفت : من براي شاه فلان فلان شده خدمت نمي كنم . پدرش گفت : تو به اين كارها چكار داري ؟ گفت : نه ، نمي روم و رفت و دفترچة آماده به خدمتش را آورد و پاره پاره كرد و در سطل آشغال انداخت و گفت : من به سربازي نمي روم .

محمد رضا جواهري:
فرداي شب اوّل عمليّات كه در خطّ مقدّم به دنبال سوژه اي براي مصاحبه بودم به شهيد ابوالقاسم اكرمي برخورد نمودم . خطهاي دشمن به طور كلّي شكسته نشده بود . هنوز اوائل عمليات محسوب مي شد . جلو رفتم و شهيد اكرمي كه گرد و غبار صورت ايشان را فرا گرفته بود ، در پاسخ سوال كليشه اي من كه چه پيامي داريد ؟ فرمود : آقا پيام من اين است كه چند تا گلوله آر پي جي برداري و همراه من جلو بيايي كه بچّه ها به آر پي جي نياز دارند . گفتم : چشم . به همراه ايشان و مقداري تسليحات آر پي جي جلوتر رفتيم . آنجا كه بچه هنوز به خط شكني مشغول بودند . متوجه شديم يك عراقي بعثي با اسلحة دوشكا ، تعدادي از عزيزان رزمنده را شهيد نموده است . شهيد اكرمي به بچّه ها دستور دادند ، شما سر اين مزدور عراقي را با آتش بند كنيد ، تا ما با موتور از دورتر ، دورش بزنيم و او را از كار بيندازيم . علي رغم اينكه دلهره هم داشتم ولي چون به همراه اين شهيد توانمند بودم ، اطمينان خاطر بيشتري پيدا كردم . خلاصه اين شهيد بزرگوار آن عراقي را اسير نمود و چون روز عمليّات بود ، اجازة كشتن اسير نداشتيم و به دستور فرماندهان عالي رتبه اين عراقي ها براي كسب اطّلاعات بيشتر به پشت جبهه و قرارگاه فرستاده شد . وقتي قرار بر اين شد كه عراقي به پشت خط فرستاده شود ، در عين حاليكه دل تك تك بچّه ها و خود ايشان از بعثي خون بود ، ولي اطاعت از مافوق نموده و خود اين شهيد حتّي بدن خود را سپر عراقي ها نموده بود كه كسي به او آسيبي نرساند و اين نيست جز همان اطاعت از مافوق چه برسد به اطاعت از ولي امر و فرماندهي كلّ قوا .

زهرا خجسته زارعتي:
ابوالقاسم بعد از فوت پدرش خيلي ناراحت بود و گريه مي كرد و مي گفت: دلم مي خواهد بفهمم كه آيا پدرم از من راضي بوده است يا نه . شوهر خواهرش او را ديد و گفت: چرا گريه مي كني مي خواستم با تو حرف بزنم... همان شب پدرش را در خواب مي بيند و به او مي گويد: پدر چرا شما به خانه نمي آيي؟ مي گويد:من ديگر به خانه نمي آيم و يك قرآن يا مفاتيح به ابوالقاسم مي دهد و مي گويد: اين را بگير و برو. روز بعد كه از خواب بيدار شد خوشحال بود و مي گفت: كه ان شاا... پدرم از من راضي است .

زهرا خجسته زارعتي:
آخرين دفعه اي كه ابوالقاسم مي خواست به جبهه برود به خانه آمد و گفت: مي خواهم به جبهه بروم .گفتم: چرا؟ گفت : فرمان است كه بايد برويم. ماه مبارك رمضان بود. گفتم: مي خواهم براي بدرقه ات به ايستگاه بيايم. گفت: نه لازم نيست شما بياييد. با خود گفتم: خوب نيست خانمش تنها برود بهتر است كه من بروم . وقتي به ايستگاه رفتيم هوا خيلي گرم بود و ابوالقاسم هم روزه داشت تا اينكه ما را ديد گفت: مادر لازم نبودشما با دهان روزه بياييد. گفتم: نه اشكالي ندارد همانجا خانمش را به كناري كشيد و خيلي با او صحبت كرد. گويا به او الهام شده بود كه سفر آخرش است. قطار حركت كرد و او با عجله خودش را به قطار رساند و خداحافظي كرد و رفت .

زهرا خجسته زارعتي:
دفعه آخر كه ابوالقاسم مي خواست به جبهه برود قبل از رفتن به جبهه رفت و قيمت سنگ قبر را پرسيد. زماني كه پدرش را دفن كردند 20 تومان بود اما در آن زمان 40 تومان شده بود اما براي شهدا20 تومان مي گرفتند. با خودش مي گفت: براي 20 ارزش ندارد مادرم پاهايش درد مي كند و اگر مي خواهد سر قبر بياييد بهشت رضا دور است و اذيت مي شود . به او گفتم : ابوالقاسم اين حرف ها را نزن ان شا ا... به سلامتي مي روي و بر مي گردي اما در پاسخ گفت: نه مادر جان! بالاخره بايد آماده باشيد.

زهرا خجسته زارعتي:
يك شب خواب ديدم قاسم در حالي كه سوار بر موتور بود از درب حياط بيرون رفت . من نيز پشت سرش از حياط بيرون رفتم - يكي از پسرهاي خواهرش هم پشت سر او سوار بود - و از او پرسيدم : كجا مي روي ؟ قاسم در جوابم گفت: هيچ جا مادر، يك لبخندي زد و دو مرتبه گفت : مي خواهم به داخل باغ بروم - يك باغ زيبايي بود - ديدم پياده شد و چكمه هايش را پشت موتورش گذاشت و يك لبخندي هم به ما زد و رفت.

محمد كاظم خورشيدي:
يادم مي آيد يكدفعه باران مي آمد و من و قاسم به همراه دوستان با هم صحبت مي كرديم. قاسم يكدفعه متوجه مادرش شد كه مي خواست جايي برود. او فورا به سمت مادرش رفت و او را در باران سوار بر موتور كرد و مادرش را به مقصد رساند و دو مرتبه او را به خانه آورد .

محمد كاظم خورشيدي:
ايشان قبل از اينكه وارد سپاه بشوند نذر كرده بودند كه اگر به استخدام سپاه درآيند نماز شب بخواند. چون آن زمان گزينش سپاه براي استخدام خيلي سخت مي گرفت.

علاالدين حجازي:
ماه رمضان بود ، عده اي جهت صرف افطار به منزل آقاي مقدم زاده در شهرك ابوذر مي رفتيم من و آقاي اكرمي در اتوبوس كنار هم نشسته بوديم. ايشان آن زمان به مرخصي آمده بودند . من از آقاي اكرمي سوال كردم وقتي از جبهه به طرف شهر خود حركت مي كنيد چه حالتي داريد؟ ايشان فرمودند : زماني كه از جبهه كنده مي شوم و رو به شهر و زندگي جاري مي آيم ، عفونتي شامه ام را اذيت مي كند. وهر لحظه مي خواهم به جبهه برگردم.

علاالدين حجازي:
يك شب خواب ديدم كه اطراف حرم حضرت امام رضا (ع) همين جايي كه الان خراب نموده اند . مشغول ساخت و ساز هستند . درسمت راست بالا در حال ساختن سر در مسجدي بودند . سر در مسجد را نگاه كردم ديدم نوشته است مسجد شهيد اكرمي . با خود گفتم : عجب ! چه كار خوبي آستان قدس انجام داده است. شهيد اكرمي خانه اش نزديك حرم بود حالا اينجا يك مسجد به اسم او هم ساخته اند . خودش از داخل مسجد بيرون آمد و با هم احوالپرسي كرديم .گفتم ببينيد آستان قدس مسجدي به اسم شما ساخته است .آقاي اكرمي گفت: نه اينجا خانه من است.

علاالدين حجازي:
ايشان از شهيد چمران هميشه به بزرگي ياد مي كرد و به عنوان الگو از مجاهد اسلامي و فدائي مكتب قرآن هميشه ياد مي كرد ، و امام در چشم و دل او يك جايگاه خاصي داشت كه براي كسي ديگر چنين ارزشي قائل نبود .

محمد كاظم خورشيدي:
در چزابه كه بوديم ،سنگري داشتيم كه طول آن زياد بود ولي عرض كمي داشت و چون چزابه گرم بود و اجساد بسياري از عراقيها در منطقه بود ,محيط آلوده بود .آقاي اكرمي براي مقابله با حشرات با لباس و چكمه مي خوابيد . ولي به دليل اينكه قدش بلند بود اگر پاهاي خود را دراز مي كرد پاهاي او از سنگر بيرون بود و اگر جمع مي كرد داخل سنگر گرم بود . ايشان به اين فكر افتادند كه براي راحتي تمام بچه ها سنگر بزرگي بسازد و اين كار را هم كرد.

خجسته زراعتي:
يك دفعه ابولقاسم به همراه دوستان در يك مكاني ايستاده بودند يكي از بچه ها به او سيگار تعارف مي كند. اتفاقاً شوهر خواهرش از آنجا عبور مي كند . ابولقاسم . به محض اينكه شوهر خواهرش را مي بيند سيگار را در مشتش پنهان مي كند و به طرف او مي دود و يك سيلي در گوش ابولقاسم مي زند. ابولقاسم سيگار را مي اندازد و به شوهر خواهرش مي گويد ببخشيد ديگر تكرار نمي شود .

محمد كاظم خورشيدي:
ما در تنگه چزابه كه بوديم. سنگرها هم كوتاه و پراز آب بود. بچه ها خيلي نارحت بودند. قرار شد يك سنگر بزرگي درست كنيم. و يك مقدار سقفش را بلندتر در نظر بگيريم. تااگر بچه ها خواستند نماز جماعتي و...انجام دهند راحتتر باشد. صبح شروع كرديم و يك قسمت را مسطح نموده كيسه هاي بزرگ شن و خاك را كنار هم چيديم. سنگري ساخته شد به ابعاد3×6. غروب تمام كارهاي سنگر تمام شد. خود قاسم كه مهندسي رزمي بود. بولدزور آورد و خاك روي سقف سنگر ريخت. هوا كم كم در حال تاريك شدن بود و قرار بود كه به داخل سنگر برويم واستراحت بكنيم. گفتند: برويد وپلاستيك بياوريد و در سنگر بياندازيد وروي آن پتو پهن كنيد. ما رفتيم و پلاستيك آورديم در سنگر انداختيم همين كه بيرون آمديم تا پتوها را تكان بدهيم، يكدفعه تمام سنگر پايين ريخت و خراب شد. خوشبختانه به كسي آسيبي نرسيد، بعد از اين اتفاق قاسم گفت: اينطور نمي شود. روز بعد قاسم به همراه چند نفر با يك ماشين به عقبه رفت. و بعد مقداري آهن و بلوكهاي سيماني آورد و گفت: اينجا يك سنگر درست كنيد. سنگر بسيار بزرگ وجالبي درست كردند. داخل سنگر را گچ وكف آن را هم سيمان كردند. هنوز سيمان هاي آن خشك نشده بود كه گفتند: پلاستيك بياندازيد تا پتو پهن كنيم و استراحت كنيم. بعد بچه ها اسم اين مسجد رامسجد حضرت رسول (ص) گذاشتند. چند روز بعد يكي از فرماندهان آمد و گفت: آقاي اكرمي آيا فكر نمي كنيد اين سنگر كه براي خودتان ساختيد. باعث جدايي بين شما و بچه ها شود. ايشان فرمودند: نه اشتباه نكنيد اينجا سنگر فرماندهي نيست اينجا مسجد حضرت رسول است.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان رضوي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 153
[ 25 / 04 / 1392 ] [ 25 / 04 / 1392 ] [ ]
رمضاني,احمد

خاطرات
برات رمضاني,پدرشهيد:
احمد آقا آخرين باري كه به مرخّصي آمده پايش شكسته بود . قبل از اينكه به مرخّصي بيايد پايش را گچ گرفته بودند ولي او خودش گچ پايش را شكسته بود و با عصا راه مي رفت . روزي گفت : بابا عمليّات نزديك است مي خواهم برگردم جبهه . گفتم : هنوز كه مرخّصي زياد داري . گفت : بابا همان قدر كه تو دلت براي من مي سوزد ، دل من صد برابر بيشتر از آن براي بچّه هاي منطقه مي سوزد و دلم براي آنها تنگ شده است . بعد از اينكه به جبهه رفت ،‌ برادرش شهيد محمود كه 48 ساعت به مرخّصي آمده بود گفت : اين بار كه برادرم احمد آقا را ديدم چهره اش عوض شده بود و من مطمئن هستم كه ديگر او برنمي گردد . و همين طور هم شد و مدّت زيادي طول نكشيد كه خبر شهادتش را آوردند.

برات رمضاني:
زمانيكه پسرم احمد رمضاني سيزده ساله بود يكروز صبح به شهر رفت و ديگر برنگشت . در همان روز استاندار وقت در ميدان تير مي گويد : هركس مي خواهد به جبهه برود دستش را بالا كند . احمد جلو مي رود و خودش را داوطلب مي كند . امّا برادران اعزام به او مي گويند : سنّ شما كم است ، نمي توانيم شما را اعزام كنيم . بعد احمد به پاي استاندار مي چسبد و التماس و گريه مي كند تا در نهايت او را با توجّه به سنّ كمي كه داشت به جبهه اعزام مي كنند . بعد از يكي دو روز يكي از دوستانم به نام حاج اصغر بزّاز که پارچه فروشي داشت به روستا آمد . از حاج اصغر پرسيدم از پسرم احمد خبر نداري ؟ گفت : پسرت چند روز پيش با اصرار فراوان به جبهه اعزام شد . و من هر كاري كردم فايده اي نداشت .

هادي رضايي:
يك روز در جزيره مجنون بوديم و برادر احمد رمضاني داخل سنگر خوابيده بود. در همين هنگام يكي از هواپيماهاي عراقي آمد كه جاده هاي وسط آب را بزند. من با خودم گفتم حتماً تابحال و با توجه به سرو صداي هواپيماها و ضد هوائي هاي خودمان برادر رمضاني از خواب بيدار شده اند. اما زمانيكه به سنگر رفتم ديدم ايشان هنوز خواب هستند. بعد از اينكه ايشان را بيدار كردم گفتم شما هنوز خواب هستيد برادر رمضاني گفت اي بابا اين هواپيماهاي عراقي هر روز اينجا مي آيند و تق تق راه مي اندازند فقط خودشان را خسته مي كنند و مي روند.

هادي رضايي:
شبي عمليّات شد و تمام نيروها جلو رفتيم . شهيد احمد از داخل يك كانال عبور كرد و خودش را به خطّ عراقي ها رساند . ايشان را موج گرفته بود و تا صبح آنجا بيهوش مانده بود . صبح كه به هوش آمده بود متوجّه شده بود كه بلدوزري مي خواهد داخل گودال خاك بريزد . به هر زحمتي كه شده بود خودش را كنار كشيده بود . به هر حال رزمندگان متوجّه او شده بودند و او را از گودال بيرون آورده بودند . هرچه به او التماس مي كرديم و مي گفتيم : شما پايت شكسته است برو پشت خط مي گفت : نخير ! كساني هستند كه يكدستشان را از دست داده اند ولي باز هم مبارزه مي كنند .

نرگس رمضاني:
يكبار خواب ديدم با شوهرم مي رفتيم كه تصادف كرديم. من سروصدا مي كردم و كمك مي خواستم. در آن موقع دو برادرم شهيد احمد و شهيد محمود به كمكمان آمدند برادرم چون به بلند گريه كردن و چادر برداشتن زن حساس بود و ناراحت مي شد، مرا سوار ماشين سپاه كرد و گفت: خواهرم را جلو در پادگان پياده كنيدو يك نفر ديگر را از پادگان بياوريد تا كمكمان كند. من گفتم برادر شوهرم مي ميرد گفت: نه خواهر ما موظبش هستيم و به بيمارستان مي بريم. وقتي سوار ماشين شدم، يادم آمد كه برادرهايم شهيد شده اند. من داشتم ذوق زده به آنها نگاه مي كردم و آنها هر لحظه كوچكتر مي شدند تا اينكه از نظرم محو شدند.

نرگس رمضاني:
شبي خواب ديدم برادرم با تويوتاي قرمز رنگ به خانه آمدو به من گفت : خواهر ! يك ليوان آب بده بخورم . گفتم : صبر كن به بابا و مامان بگويم كه شما آمده ايد . گفت نه من فقط آمده ام با شما روبوسي و خداحافظي كنم . وقتي برادرم براي آخرين بار مي خواست به جبهه برود روزي با عجله به خانه آمد و ساكش را برداشت و با پدر و مادر و بقيه افراد كه در حياط بودند روبوسي كرد و من چون داخل خانه بودم از دور گفت : خداحافظ و همين كه خواستم از خانه بيرون بيايم او با عجله رفت و حسرت روبوسي برادرم بر دلم ماند.من يك ليوان آب دادم خورد و بعد گفت : بيا خواهر زير گلويم را ببوس كه مي خواهم بروم . من زير گلويش را بوسيدم . او سوار تويوتا شد و رفت و من هر چه دنبالش دويدم به او نرسيدم و در اين موقع از خواب بيدار شدم و روز بعد با همان تويوتاي قرمز كه در خواب ديده بودم ، آمدند و خبر دادند كه برادرم شهيدشده است .

خاتون نظرپور :
موقعي كه در اهواز بوديم شبي خواب ديدم كه امام به خانه ما آمد و براي ما چادري آورده بود و بعد از آن مدت زيادي طول نكشيد كه همسرم به شهادت رسيد .

خاتون نظرپور:
در مراسم خاكسپاري شهيد احمد كه مادرش برا ي زيارتش رفته بود ، يك لحظه احمد آقا چشمهايش را باز كرده بود و لبخندي زده بود . عكس هم گرفته اند و عكسش الان هست . از آن به بعد مادر شهيد هميشه مي گفت : پسرم زنده است .

حسين اكرمي امين:
يك روز احمد ودوستش علي پور مقداري گندم را كه بايستي آرد مي كرديم دو نفري با پشت برده وهمه را آرد كرده بودند .با توجه به ا ين كه در همان روز دو ماشين سپاه در دست آنها ودر خانه ما بود و آنها اجازه استفاده از آن ماشين ها را داشتند من وقتي ديدم آن دو نفر كيسه هاي آرد را با پشتشان مي آوردند,اعتراض کردم, گفتند اين ماشين ها از اموال بيت المال است و براي كار شخصي نمي شود از آنها استفاده كرد .

نرگس رمضاني:
روزي برادرم احمد آقا به همراه دوستش شهيد علي پور به خانه ما آمدند .لباسهاي كلفت و مندرسي بر تن داشتند .همين كه نشستند شروع كردند به حساب كردن كه پول بنزين چقدر مي شود ماشين چقدر خسارت ديده است و چقدر بايد جهت خسارت ماشين بپردازند .من كه به دقت به حرفهاي آنها گوش مي كردم ،گفتم : برادر شما كه اينقدر زحمت مي كشيد و يكسره در جبهه هستيد حق داريد از يك ماشين استفاده كنيد ؟ گفت : نه خواهر اينها مال بيت المال هست و فردا كه مرديم و در جاي تنگ قرار گرفتم چگونه بايد جواب اينها را بدهيم .

برات رمضاني:
يكبار احمد آقا كيفي پيدا كرده بود كه در آن بيست هزار تومان پول نقد و شناسنامه صاحب كيف بود. ايشان به هر كه مي رسيد عكس شناسنامه را نشان مي داد و سراغ صاحب كيف را مي گرفت . بالاخره بعد از 10 روز جستجو آقاي حاج اكبر زارعي صاحب كيف را در گاوداري پيدا كرده بود و كيفش را تحويل داده بود .

حسين اكرمي امين:
يك روز احمد رمضاني شخصي به نام حسين را به خانة ما ،در شهرستان آورد. آن شخص معتاد و بچة تهران بود . بعد از مدتي كه او را ترك داد برايش زن گرفت . آن شخص آنچنان به انقلاب وابسته شد كه بعداً به عضويت سپاه درآمد .

هادي رضايي:
يك روز كه با لودر مشغول کار بود, گفت: صداي لودر را ضبط كنيد و در اول و آخر خط بلندگو بگذاريد و صدا را پخش كنيد . ما هم اين كار را كرديم و خودمان هم در وسط خط با توجه به اين كه 50 متر بيشتر با دشمن فاصله نداشتيم شروع به كار كرديم . دشمن چون سر و صداي اول و آخر خط زياد بود و آنجا را م بكوبيد و توجهي به ما نداشت . در نهايت با اين ترفند موفق شديم كار را تمام كنيم .

نرگس رمضاني:
روزي پدرم به برادرم احمد آقا كه مي خواست به جبهه برود گفت : اول خانه ات را تكميل كن بعد به جبهه برو وگر نه وسائلت را بيرون مي ريزم . برادرم لبخند معنا داري زد و گفت: اشكال ندارد من در وسط حياط چادر مي زنم و زندگي مي كنم.

غلامحسين رمضاني:
برادرهايم احمدآقا و محمودآقا بعد از اينكه دوران راهنمايي را پشت سر گذاشتند، چون در روستا دبيرستان نبود و وضعيت مالي پدرم در حدي نبود كه آنها در شهر ادامه تحصيل دهند، تصميم گرفتند ترك تحصيل كنند. ولي يك خانم معلمي اصرار كرد كه براي آنها در شهر خانه اجاره خواهد كرد و مشكل ماليشان را حل خواهد كرد و از پدرم خواست كه با اين كار موافقت كند و بالاخره دوتا برادرم به مشهد رفتند و مشغول تحصيل شدند اما چند ماهي نگذشته بود كه به روستا برگشتند و گفتند ديگر نمي خواهند درس بخوانند و ترك تحصيل مي كنند. وقتي علت را پرسيدم گفتند، آن خانم معلمي كه براي ما خانه داده است منافق است و مي خواهد ما را از راه راست منحرف كند و ما را منافق بار آورد. وقتي تحقيق كرديم برايمان ثابت شد كه آن خانم منافق است و به همين خاطر برادرهايم ترك تحصيل كردند و در روستا مشغول كشاورزي شدند.

برات رمضاني:
زمانيكه دوره ي ابتدائي پسرانم محمود و احمد رمضاني تمام شد. آنها در آن زمان خانم معلمي داشتند كه به من گفت: اين بچه ها بايد درسشان را ادامه دهند ولي چون در اين روستا مدرسه راهنمايي و دبيرستان نيست من توي شهر مدرسه مناسب پيدا مي كنم و براي براي خانه هم ناراحت نباشيد. خانه پدري در چهار راه نادري داريم كه مادرم در حال حاضر در آنجاست, بچه ها را به انجا مي برم. آن خانم معلم تمام كارهاي ثبت نام و غيره را خودش انجام دادو بچه ها را هم به خانه پدريش برد. دو هفته اي از شروع كلاسها گذشته بود يك شب سراغ بچه ها رفتم كه ببينم وضع خودشان و درسشان چطور است. وقتي به خانه آنها رسيدم ديدم بچه ها مشقهايشان را نوشته اند و درسهايشان را هم خوانده اند و به اتفاق دوستشان شهيد حسن عليپور در حال خواندن يك كتاب ديگر هستند. چون سواد قرآني داشتم تا حدودي تشخيص مي دادم كه كتاب درسي نيست. اما متوجه نشدم در رابطه با چيست. از بچه ها پرسيدم : اين چيه كه مي خوانيد؟ گفتند اين كتاب را خانم معلمان داده و گفته بخوانيد . صبح كه شد از گوشه كنار و همسايه ها و عطاري سر كوچه پرس و جو كردم كه خانواده اين خانم معلم چه طور آدمهايي هستند. همه گفتند آدمهاي خوبي هستند، ولي از گروه مجاهدين خلق مي باشند. در آنجا متوجه نشدم كه گروه مجاهدين يعني چه؟ وقتي به سراغ تعدادي از فاميلها رفتم آنها اين گروه را به من معرفي کردند. من هم بلافاصله جاي ديگري را براي بچه ها پيدا كردم و به مادر خانم معلم گفتم: خانم، مي خواهم بچه ها را به جاي ديگري ببرم. مادر خانم معلم گفتند: اگر براي كرايه بچه ها مشكلي داريد ما از شما كرايه نمي خواهيم. گفتم: نه خلاصه به هر مشكلي بود بچه ها را به محل ديگري بردم اما نمي دانم چطور شد كه بعد ازمدت كوتاهي بچه ها ترك تحصيل كردند و به روستا آمدند و گفتند: بچه هاي شهر ما را اذيت مي كنندو نمي گذارند ما درس بخوانيم. ولي بعد ها مشخص شد كه برخورد معلمان با بچه ها پس از اينكه آنها از خانه پدري خانم معلم بيرون آمده بودند بطور كلي تغيير كرده بوده و يكسره براي آنها بهانه مي گرفته اند.

هادي رضايي:
يك شب به اتفاق بچه هاي امدادگر به منطقه رفته بود كه جنازه هاي شهدا را از توي كانال جمع كنند. احمد آنقدر جنازه جمع كرده بود كه يك دفعه از حال رفته و به زمين افتاده بود. صبح برادران ايشان را به عنوان شهيد به عقب آورده بودند. اما او به هوش آمد و گفت: از فرط خستگي همانجا پاي جسد شهدا و مجروحين افتادم.

برات رمضاني:
پسر برادرم حسين رمضاني نقل مي كرد و مي گفت: يك روز در منطقه عملياتي بوديم. دشمن پل ارتباطي ما را با عقب قطع كرده و آن را بسته بودند. همه ما يك نان جهت خوردن بيشتر نداشتيم و هم گرسنه بوديم. خلاصه همان تكه نان را لقمه لقمه كرديم و به هر كسي سهمي را داديم. احمد هنوز سهمش را نخوده بود كه يك برادر روحاني سر رسيد. احمد سهم خودش را با آن برادر روحاني نصف كرد.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان رضوي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 163
[ 25 / 04 / 1392 ] [ 25 / 04 / 1392 ] [ ]
قندهاري,احمد

خاطرات
مادرشهيد:
آخرين باري كه احمد مي خواست به جبهه برود, گفت : اگر به شهادت رسيدم صبر داشته باشيد و گريه نكنيد, از حضرت امام حسين (ع) كه عزيزتر نيستم . سپس در مورد مسائل مذهبي و حجاب اسلامي سفارش كرد و به همسرش گفت : فرزندم را با ايمان و طلبه بار بياور دوست دارم فردي شايسته براي اجتماع باشد.

بعد از شهادت پسرم يك بار به اتفاق عروسم به مكه معظمه مشرف شديم. شبي خواب ديدم در اتاقي هستم و روسري به سر دارم وارد سالني شدم در بين راه احمد را ديدم ,گفت : مادر چرا حجابت را حفظ نمي كني ؟ گفتم : كسي نبود, گفت : نه شما بايد همه جا حجابت را حفظ كني.

با وجودي كه علاقه بسياري به احمد داشتم و آخرين فرزندم نيز بود ولي در مراسم تشييع جنازه اش از صبر عجيبي برخوردار بودم. به خواهرانش نيز دلداري مي دادم و مي گفتم : احمد هدفي مقدس داشت شما نبايد با گريه كردن هدف احمد را خدشه دار كنيد .گرچه برمن بسيار سخت گذشت ولي خواهران و برادرانش بعد از شهادت احمد در جهت ادامه راه پسرم با تمامي وجود مي كوشيدند. برادرش درجهاد فعاليت زيادي داشت و خواهرش بهيار بود و در جهت بهياري مجروحين به طور رايگان كوشش بسيار زيادي نمود.

اوايلي كه احمد عضو سپاه شده بود ، از طرف سپاه موتوري به نام ايشان در آمده بود. احمد پول كافي براي تحويل گرفتن موتور نداشت به همين خاطر موتور را تحويل نگرفت وقتي خواهرانش متوجه موضوع شدند . به احمد گفتند : برادر شما موتور را تحويل بگير پول آن را ما تهيه مي كنيم. ولي پسرم باز هم مخالفت كرد و گفت : من كه پول ندارم موتور را نمي گيرم زيرا نيازي به آن ندارم. بهتر است كسي كه به موتور احتياج دارد آن را بگيرد بالاخره ايشان فيش موتور را به يكي از دوستانش به نام آقاي حسن آذري داد و خودش استفاده نكرد .

زمان تولد احمد با توجه به اينكه ايشان بچه ي هفتم بود خيلي انتظار نداشتم دوستان و آشنايان به ديدنم بيايند ولي اكثر اقوام براي عرض تبريك آمدند. برايم سوالي بود كه چرا با به دنيا آمدن اين پسرم اقوام چنين شادي از خود نشان دادند . آن زمان متوجه اين موضوع نبودم كه احمد با بقيه فرزندانم تفاوت دارد. او آمده بود تا به اسلام خدمت كند .با تولد احمد خير وبركت زيادي در زندگي من و همسرم به وجود آمد.

يك روز احمد را ناراحت ديدم, گفتم : احمد چرا ناراحتي چرا اينقدر پير شدي تو 18 سال بيشتر سن نداري ؟ پسرم گفت : درست است مادر 18 سال بيشتر ندارم ولي به اندازه 18000 سال زجر كشيده ام!! گفتم : چه زجري ؟ گفت : مادر برادرانم جلوي چشمانم قطعه قطعه و پرپر شدند. پسرم در تظاهرات انقلاب و جنگ دوستان زيادي را از دست داد.

يكي از همرزمان پسرم تعريف مي كرد : احمد پس از اينكه غسل شهادت مي كند به عنوان سرگروه همراه جمعي از رزمندگان - حدود 20 نفر - براي خنثي كردن ميدان مين عازم مي شود ولي متاسفانه به دليل منحرف شدن ازمسير اصلي مورد ديد نيروهاي عراقي قرار مي گيرد و بر اثر اصابت گلوله در پايش مجروح مي شود ولي خودش پايش را با چفيه اي كه همراه داشته است مي بنددو به راه خود ادامه مي دهد ولي كمي كه جلو مي رود بر اثر اصابت تركش خمپاره به سرش به فيض عظيم شهادت نائل مي گردد.

هنگامي كه براي پسرم به خواستگاري رفتيم ، پدر عروس پيشنهاد كرد دخترش و احمد به اتاق ديگري بروند و با هم صحبت كنند. هنگامي كه ازاتاق برگشتند ، لبخند بر لبان احمد بود متوجه شدم كه همديگر را پسنديده اند و به تفاهم رسيده اند . درخانه از احمد پرسيدم مادر چه گفتي؟ گفت : مادر به عروس گفتم : من دوست دارم شهيد شوم اگرخداوند خواست و من شهيد شدم شما نبايد ناراحت شويد .بعد گفتم : شما براي ازدواج چه نياز داريد ؟ گفت: چيزي نمي خواهم يك قرآن كافي است .



احمد بنا به توصيه ي ميرزا جواد آقا تهراني قصد ازدواج داشت. گفتم : احمد مي خواهي همسرت چه مشخصاتي داشته باشد؟ گفت : مي خواهم همسرم هميشه حجابش كامل باشد وپيروخط امام و انقلاب باشد درضمن هيچ گاه با جبهه رفتنم مخالفت نكند .

احمد معمولاً هروقت كه مي توانست از جبهه تماس مي گرفت و ما را از حال خودش با خبر مي كرد . آخرين باري كه صداي پسرم را شنيدم با تمامي دفعات ديگر فرق مي كرد خوشحال بود از شهادت دوستش برايم تعريف مي كرد و سپس خداحافظي كرد . وقتي گوشي را گذاشتم وبه من الهام شده بود كه اين بارآخري بود كه با احمد صحبت كردم به دخترم گفتم : مينا برادرت شهيد خواهد شد و بعد از چند روز خبر شهادت پسرم را شنيدم.

احمد در هفته سه روز را روزه مي گرفت . يك بار گفتم كه پسرم چرا اينقدر روزه مي گيري ؟ گفت : مادر من اگر غذا نخورم تحمل گرسنگي را دارم غذاي من را به كسي كه احتياج دارد بده تا ديگران از آن استفاده كنند .

پسرم وصيت كرده بود اگر شهيد شدم به رسم امانت پيكرم را در آبادان بگذاريد و پس از اينكه خرمشهر فتح گرديد در خرمشهر به خاك بسپاريد دوست دارم با خون خود خرمشهر را فتح كنيم .

يك روز كه احمد روزه بود و قرار شد براي افطار به منزل بيايد چون پسرم اكثر وقت خود را در مسجد مي گذارند من براي افطار او خوراكيهاي زيادي تهيه کردم . وقتي احمد به منزل آمد تمام غذاها را براي خادم مسجد برد هنگامي كه به خانه بازگشت يك ظرفي فرني گرفته بود و به من گفت: مادر همين برايم كافي است. اينقدر افرادي هستند كه حتي قادر به تهيه كردن تكه اي نان نيستند آن وقت درست نيست كه شما چنين سفره اي را بچينيد .

قبل ازآخرين اعزام پسرم به جبهه در بيمارستان به خاطر مصدوميتي كه داشت بستري شده بود. گفتم : احمد اگر ان شاءا.. فرزندت به دنيا آمد برايش اسباب بازي و لباس مي خرم. احمد گفت: مادرديگر نمي خواهم فرزندم را ببينم .چرا كه باعث مي شود پايبند مي شوم و ديگر نتوانم به جبهه بروم.

يكباركه احمدمجروح شده بود،براي مداواي بيشتربه مشهدآمد.به فرودگاه رفتم.وقتي ازهواپيما پياده شد،يك پلاستيك پر از دارو دستش بود.رنگش زرد وخيلي ضعيف شده بود.گفت:مادر پانزده كيلو وزن كم كرده ام .گفتم:بايد بستري شوي.با اسرارمن چندروزي در بيمارستان بستري شد ودوران نقاهتش را گذراند.بعدازآن به خانه برديمش تا كمي استراحت كند و تقويت شود.دلش اصلا آرام وقرار نداشت فقط به فكرجبهه وهمرزمانش بود.به آبادان زنگ زدتا احوال دوستانش رابپرسد واز اوضاع منطقه نيز باخبرشود.بچه ها گفته بودند. احمد بيا كه مي خواهيم حمله كنيم.احمدديگر روي پاي خودش نبود،باهمان مريضي كه داشت پلاستيك داروهايش رابرداشت وعازم منطقه شدودر همان حمله نيز به فيض عظيم شهادت رسيد

يكبارخواب ديدم كنارباغي زيبا ايستاده ام،باغ بسيار بزرگي بود.دركنار درش پرده اي قرار داشت, پرده را كنار زدم،مي خواستم وارد شوم نگذاشتند.گفتم: مي خواهم پسرم احمدراببينم.گفتند:شمانمي تواني داخل شوي،همينجا بمان تااحمد بيايد.منتظر ايستادم،ديدم احمدبا دونفرمسلح به سمت من درحال حركت است. وقتي رسيدنداحمدبه آن دو نفرگفت شما عقب بمانيد،مي خواهم بامادرم صحبت كنم.وقتي آن دو رفتندگفتم:احمدپسرت به دنيا آمده است.اسم اوراعبدا… گذاشتيم،نمي خواهي بيايي وبچه ات راببيني؟چيزي نگفت،نگاهش كردم گفتم: اين دونفر كه هستند؟گفت:اين دو نفرنگهبانانم هستندو براي محافظت ازجانم آمده اند.سپس ازخواب بيدار شدم.

يكروزاحمدبرايم تعريف مي كرد:فرماندهمان آقاي جهان آرا به بني صدرگفته بود به مااسلحه بدهيد تا بجنگيم وازسقوط خرمشهر جلوگيري كنيم،اگرما را مجهز كنيد نخواهيم گذاشت خرمشهر به دست نيروهاي عراقي بيافتد.بني صدر گفته بود:مگراسلحه نقل ونبات است كه به شما بدهيم،همينطوري بجنگيد.وقتي اين سخنان راآقاي جهان آرا براي احمد تعريف كرده بود،احمدگريه اش گرفته بود. پسرم به آقاي جهان آرا گفته بودحالا چه كنيم؟آقاي جهان آرا درجواب احمد اين جمله را گفته بود:ما خدا داريم, امام داريمو توكلمان به پروردگار است.

يكبار بنزين كمياب وكوپني شده بود.ازطرف سپاه به سپاهيان كوپن بنزين مي دادند.يك مرتبه پسرديگرم از احمد خواست تا چند عدد ازكوپنهاي سپاه را در اختيار او قرار دهد،ولي احمد به شدت ناراحت شده بود وگفته بود:اين كوپنها مربوط به بيت المال است شما حق نداريد ازآن استفاده كنيد.پسرم احمد در اينگونه مسائل بسيار مقيد بود.

يادم هست اولين باري كه قرار بود احمد عازم شود،پيشم آمد و گفت: مادر رضايت بده تا بروم .من هميشه با جبهه رفتن احمد مخالف بودم .گفتم: رضايت بدهم تا بروي و كشته شوي ؟پرونده ي قتلت را امضاء كنم؟ هر چه احمد اصراركرد، رضايت ندادم ، بالاخره يكروز كه خانه نبودم برادر بزرگترش برگه ي رضايت را امضاء كرده بود واحمد عازم جبهه هاي جنگ شده بود.

يكباراحمد را خواب ديدم،در كوچه اي كه انتهاي آن حسينيه اي قرار داشت حركت مي كند.همه در كوچه سياهپوش بودند.من هم به سمت حسينيه در حركت بودم،تابه احمدرسيدم،رويش رابه طرف من كردو گفت:آب يخ نداري ؟گفتم:چرا.سريع دويدم واز منزل برايش آب يخ آوردم.وقتي باز گشتم احمد را ديدم كه مانند شبهي در آسمان حركت مي كند.گفتم:احمد چرا رويت را برمي گرداني؟گفت:مادر نمي بيني سرم درد مي كند-احمد هنگام شهادت به سرش تير اصابت كرده بود-به همان قسمت سرش اشاره كرد و گفت: سرم درد مي كند و رفت.

يكشب قبل ازشهادت احمد همسرش اورا خواب مي بيند.برايم خوابش رااينگونه نقل كرد:احمد دررختخوابي پاره وسط بيابان خوابيده بود وضعيت ظاهري اش هم چندان خوب نبود.به خانمش گفتم:حتما مجروح شده است ودر بيمارستان بستري شده است.با اهواز تماس گرفتيم گفتند:احمد مجروح شده است.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان رضوي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 155
[ 25 / 04 / 1392 ] [ 25 / 04 / 1392 ] [ ]
عوض کننده قراقي ,احمد



خاطرات
محمد امير كريمي زاده:
يك شب در حوالي پيرانشهر در منطقه عمومي حاج عمران بوديم و به اتفاق شهيد قراقي براي خواندن نماز جماعت به مسجد رفته بوديم. نماز خوانديم و داشتم از مسجد بيرون مي آمدم كه برويم براي صرف شام آماده شوم، شهيد قراقي گفت: من پنج الي ده دقيقه اي با شما كار دارم. گفتم: من در خدمتم 5 يا 10 دقيقه كه چيزي نيست، يك ساعت هم در خدمت شما هستم. به خاطر اينكه داخل سنگرها روشن بود و برق داشت به همين خاطر به يك گوشه خلوت رفتيم در فضاي روحاني و معنوي كه نشسته بوديم ,شهيد قراقي گفت: من ديشب خواب ديدم كه يك سيد بزرگواري كه قبلاً من مي شناختمش و مرحوم شده بود آمد و به من گفت: احمد آقا شما تا چند وقت ديگر مهمان ما مي شوي و از من هم دعوت كرد كه بروم و مهمان آنها بشوم. بعد شهيد قراقي گفت: من احساس كردم كه ايشان مرا براي شهادت دعوت كرده است. من بايد در اين عمليات شهيد بشوم. به همين خاطر وصيت نامه اي نوشتم و داخل كوله پشتي ام هست كه آن كوله پشتي را هميشه همراه خودم مي برم ,به جز در مواقع عمليات كه آن را داخل سنگر فرماندهي مي گذارم. بعد از شهادت من ,شما به عنوان امين برويد و كوله پشتي مرا بگيريد. وصيت نامه ام را به خانواده ام برسانيد. اگر چه من يك وصيت نامه اي از قبل در منزل دارم، ولي اين نامه جدا از آن وصيت نامه است. بعد از 40 يا 50 روز هم در عمليات شهيد شد.

يك شب در سنگر خوابيده بودم يك مقدار سرماخورده بودم و كمي كسالت داشتم. در عالم خواب ديدم كه شهيد قراقي وارد سنگر شد و سلام كرد. نگاه كردم ديدم شهيد قراقي يك دست لباس اتو كرده و منظم تنش است و يك بوي عطر عجيبي داخل سنگر را معطر كرد. من جلوي ايشان بلند شدم و دست به گردن همديگر گذاشتيم و كمي متأثر شدم. بعد شهيد قراقي به من روحيه داد و گفت: آقاي كريمي، چرا خوابيدي بلند شو برو ببين بيرون چه خبر است و يك هوايي بخور تا حالت خوب شود. من گريه مي كردم و اشك مي ريختم و نمي توانستم حتي يك كلمه با ايشان صحبت كنم. يك مرتبه تلفن زنگ زد و از خواب بيدار شدم ديدم از بس كه در آن حالت رؤيا و خواب اشك ريخته بودم تمام گونه هاو صورتم خيس است. بعد بلند شدم و از سنگر بيرون آمدم و چند متري قدم زدم و متوجه شدم كه هيچ اثري از سرماخوردگي و كسالت در من نيست. پس از اينكه به سنگر برگشتم يكي از برادران تداركات داخل سنگر شد و گفت: سنگر شما چه بوي عطر خاصي مي دهد. آقاي كريمي چه عطري زدي؟ من در آن لحظه هيچ چيزي نگفتم. اما متوجه شدم كه عطر آن شهيد بوده است.

براي عمليات والفجر مقدماتي شهيد قراقي قبل از عمليات به ستاد فرماندهي آمد و گفت: من براي رفت و آمد در داخل محور به يك موتور سيكلت احتياج دارم. در آن زمان اكثر فرمانده گردان ها يك موتور سيكلت هوندا 125 (تريل) داشتند. ما گفتيم: بنابر بر ضوابط اقدام مي كنيم. پس از مدتي يك موتور سيكلت از همان نوع را در اختيارش قرار داديم. روز بعد عمليات والفجر مقدماتي بود كه به اتفاق سردار قاآني كه جانشين سردار شهيد ابوالفضل رفيعي بود. ما با دو تن از برادران ديگر با يك جيپ كه فقط در موقع عمليات و در داخل محورها از آن استفاده مي شد ,حركت كرديم. سردار قاآني فرمود كه برويم و خط را از جلو ببينيم. وقتي به خط رسيديم نگاه كردم ديدم كه تمام منطقه رملي است و با خودم گفتم بچه ها چه طوري اين منطقه را آزاد كرده اند چون كانالهاي عجيب و غريبي كنده بودند و در تمام منطقه بشكه هاي انفجاري كار گذاشته بودند. «ا... اعلم». سردار قاآني و من پياده شديم. الحمدا... بچه ها محور را شب قبل باز كرده بودند و صبح عمليات كه آن زمان ما آنجا بوديم دشمن بعثي به شدت فشار آورده و بچه هاي ما هم داخل خط مستقر و خط را با چنگ و دندان نگه داشته بودند. همينطور كه حركت مي كرديم نگاه كرديم و ديديم تعدادي از بچه ها مجروح و تعدادي هم شهيد شده اند اما بچه ها با روحيه بالا مي جنگيدند. بعد سردار قاآني دستور دادند كه به سنگر فرماندهي برويم و ببينيم چه خبر است. به سنگر فرماندهي كه رفتيم ,برادران گفتند: آقاي قراقي رفته گشتي در گردان بزند. سردار قاآني به من دستور داد كه سريع برويد ببينيد اگر آقاي قراقي اين اطراف است بگوييد بيايد. از يكي از برادران سئوال كردم كه آقاي قراقي كجاست؟ كه يك مرتبه متوجه شدم شهيد قراقي يك آرپي جي 7 دستش گرفته روي خط داخل يك سنگر كه رو باز بود ايستاده است. جلوتر كه رفتم ديدم پيكر پاك يكي از برادران بسيجي داخل سنگر است و شهيد قراقي آنقدر شليك كرده بود كه از گوشهايش خون مي آمد. نزديك شدم و سلام كردم و گفتم: خسته نباشيد، آقاي قاآني آمده و با شما كار دارد. گفت: من نمي توانم اينجا را رها كنم. مي بيني دشمن چه طوري با توپ و تانك منطقه را مي كوبد. گفتم: حالا اگر شما صلاح مي دانيد و براي شما اشكالي ندارد، من به جاي شما اينجا هستم چرا كه شما هم خيلي خسته شده ايد و هم اينكه گوشهايتان آسيب ديده است. آرپي جي را به من بدهيد تا من شليك كنم. ايشان گفت: اگر اينطوري است اشكالي ندارد. من دو، سه تا گلوله شليك كردم كه يكي از برادران بسيجي آمد و آرپي جي را از دست من گرفت و خودش شروع به شليك كرد.

بعد از عمليات والفجر مقدماتي به هر يك از فرمانده گردانها يك هديه كوچك مثلاً چادر، بلوز يا يك ژاكت مي دادند. يك روز شهيد احمد قراقي پيش ما آمد من به ايشان گفتم: آقاي قراقي شما يك قواره چادر سهم داريد صبر كنيد تا قواره چادري شما را بدهم. قواره چادري را به ايشان دادم و گفتم: در ضمن، هر وقت خواستيد به مشهد برويد اگر مشكل اقتصادي يا چيز ديگري داشتيد به من بگوييد تا به مسئولان تيپ اطلاع دهم تا مشكل شما حل شود. ايشان گفت: نه الحمدا... مشكل خاصي نداريم و با همان حقوق كمي كه مي گيريم، قناعت مي كنيم و مي سازيم. از اول زندگيمان را وفق داديم و تا به حال هم هيچ مشكلي نداشتيم و اگر هم به مشكلي برخورد كنيم يك دعاي توسل مشكل را حل مي كند. بعد گفتم: مشكلات جبهه و جنگ را چطوري حل مي كنيد. مثلاً بفرماييد گردان شما در يك جايي گير مي كند چكار مي كني. گفت: در همانجا هم دعاي توسل برگزار مي كنيم.

طاهره بابائي:
روز پنج شنبه در حال گفتگو بوديم كه شهيد را در كجا دفن كنيم . خانه هم مملو از مردم بود ، ديدم يك خانمي آمد كنارم و گفت : مادر شهيد قراقي . گفتم : بله - البته من ايشان را نمي شناختم - گفت : جسد شهيد را كجا مي خواهي دفن كني . گفتم : خود شهيد وصيت كرده است كه هر كجا پدرم دوست دارد مرا همانجا دفن كنيد . گفت : حيف اين شهيد نيست كه او را جائي غير از حرم امام رضا (ع) دفن كنيد. بعد از شنيدن حرفهاي آن خانم از جا بلند شدم و به داخل حياط رفتم و به دامادم و پدر شهيد گفتم : خواهش مي كنم احمد را در كنار آقا علي ابن موسي الرضا دفن كنيد . برويد و ببينيد كه جايي پيدا مي شود ؟ اولاً هميشه به زيارت علي ابن موسي الرضا (ع) مي رويم و بعد هم به ديدن پسرم مي رويم . بعد هم دامادم به سپاه رفت و كارش را درست كرد و او را در حرم مطهر امام رضا دفن كرديم .

محمد امير كريمي زاده:
يك روز من با شهيد قراقي و يكي ديگر از برادران عازم خرمشهر بوديم . داخل ماشين تويوتا نشسته بوديم و در بين راه تعدادي از برادران بسيجي و سرباز را ديدم كه در جاده بودند ، ايشان گفت : ماشين را نگهداريد تا اين بسيجي ها سرباز ها را سوار شوند چرا كه آنها هم براي جنگيدن آمده اند ، نگه داشتيم و آنها سوار شدند . در بين راه ازايشان سؤال كردم : برادر احمد ، شما براي چه به جبهه آمده اي خانواده ات را هم اينجا اسير كردي ، حالا خودت به جبهه آمده اي ديگر چرا خانواده ات را آورده اي ,چرا اين مشكلات را هم براي خودت و خانواده ات درست كرده اي ؟ او گفت : به جبهه آمدن من ، و در كل آمدن من به سپاه فقط به خاطر خدمت بوده است و هدفم جز اين نبود چون شما مي دانيد كه الان حقوقي به ما نمي دهند دو يا سه هزار تومان بيشتر نيست. اين پول كرايه خانه هم نمي شود. فقط آمده ام كه به اسلام خدمت كنم و بعد هم شهيد شوم و آرزوي من شهادت است يعني من نبايد در بستري بميرم يا اينكه در خانه پذيراي مرگ باشم و ديگر اينكه خانواده ام را اينجا آورده ام كه زياد به مرخصي نروم و وقتم را در شهر مشهد تلف نكنم . خانواده ام اصرار داشتند كه در اين جهاد في سبيل الله سهيم باشند.

محمد امير كريمي زاده:
در فروردين ماه 1362 عمليات والفجر يك در منطقه فكه شروع شده بود. صبح روز بيست و يكم با يكي از عزيزان بسيجي به نام آقاي لوحي به داخل محور رفتيم. وقتي آنجا رسيديم ديديم كه فشار دشمن خيلي زياد است وبا حدود 20 يگان آماده که در منطقه آورده بودضد حمله اش را شروع کرده بود. به طوري كه نيروهاي ما نمي توانستند از داخل كانالها بيرون بيايند. شهيد قراقي در داخل كانالها از اين طرف به آن طرف مي دويد و به نيروهايش روحيه مي داد و با تمام قوا جلوي دشمن را گرفتند. پس از اينكه سلام و خسته نباشيد به ايشان گفتم ,دوباره به قرارگاه برگشتيم.

يك روز من خودكار لازم داشتم و مي خواستم مطلبي را بنويسم. به شهيد قراقي گفتم: خودكارتان را محبت كنيد. ايشان خودكار را به من داد. به شوخي گفت: اين خودكار شخصي من است حتماً آنرا برگرداني. گفتم: چشم. پس از اينكه مطلب را نوشتم و خودكار را به ايشان دادم ,سئوال كردم و گفتم: چرا گفتيد اين خودكار شخصي ام است. مگر شما اينجا خودكار نمي گيريد. گفت: چرا ولي خودم دائماً از خودكار شخصي و وسايل شخصي استفاده مي كنم.

يك روز قرار شد تعدادي از فرمانده گردانها را تعيين كنند و به ديدار حضرت امام خميني(ره) ببرند . شهيد قراقي گفت : من در هيچ كار اصرار نكردم و نمي كنم ولي در اين امر مصر هستم كه اگر امكان دارد و ممكن است مرا هم جزء آن نفرات قرار بدهيد كه حتي اگر شده امام را از فاصله 200 ، 300 متري ببينم و به ديدار امام خميني رفت .

شب عمليات بود كه من به گردان شهيد قراقي رفته بودم و ايشان در آنجا جلسه گذاشته بود و از فرمانده گروهانها و فرمانده دسته هايش نظر خواهي مي كرد . ايشان مي گفت هر كس هر نظر يا پيشهادي دارد همين الان مطرح كند كه با همديگر مشورت كنيم و آنرا عملياتي كنيم .

هر نيرويي كه به خط مي رسيد مي گفت : مرا گردان قراقي بفرستيد يك روز من از يكي از بچه هاي بسيجي سؤال كردم . چرا شما اصرار داري به گردان قراقي بروي ؟گفت : به خاطر اخلاق فرمانده آن گردان است. آنجا شرايط خاصي دارد ما دوست داريم ؛اگر ما را به آن گردان نفرستيد ما اصلاً جاي ديگري نمي رويم .

يك روز جلسه اي در اهواز بر قرار بود وسردار محسن رضائي در آنجا براي فرماندهان گردان سخنراني كند . هر فرمانده گردان يك ماشين داشت و با ماشين خودش به اهواز مي رفت. شهيد قراقي يك مقدار زودتر به محل فرماندهي آمد و گفت : آقاي كريمي شما هم امروز مي رويد ؟گفتم : بله ، گفت : پس من هم با شما مي آيم .گفتم : آقاي قراقي ما خودمان سه نفر هستيم و فكر نكنم جا داشته باشيم .گفت : تويوتاي به آن بزرگي چطور جا ندارد ، عقب مگر جا نيست ؟گفتم : عقب از اينجا تا اهواز صلاح نيست .گفت : نه ، وقتي يك ماشين دارد مي رود لزومي ندارد كه يك ماشين ديگر را بردارم و بنزين مصرف شود و استهلاك ماشين هم هست . شهيد قراقي با دو تن از برادران ديگر تا اهواز عقب تويوتا نشستند .

محمد قراقي:
اوايل انقلاب اجناس گران بود . شهيد يك چادر بر پا كرد و مقداري جنس آنجا برد و مي فروخت در نهايت به خاطر ارزان فروشي حدود 10 هزار تومان كم آورد كه من دادم .

اوايل انقلاب پسر عمه ام چند نفري را از مشهد آورد و به اين ترتيب اولين تظاهرات در روستاي ما كه مسير آن روستا تا امام زاده بود انجام گرفت كه احمد سردسته مردم روستا بود. تعدادي از مردم روستا به خاطرترس از رئيس پاسگاه از وسط راه فرار كردند اما شهيد تا آخر تظاهرات بود.

طاهره بابائي,مادر شهيد:
آخرين مرتبه اي كه مي خواست به جبهه برود گفت: مادر، شما مادر هستي و دعايت نزد خدا مستجاب مي شود. خواهش مي كنم در حق من دعايي بكن كه اگر شهيد شدم جنازه ام دست عراقي ها بيفتد كه هر چه مي توانند در حق من ستم كنند. خنديدم. گفتم: مادر جان هيچ مادري در حق بچه اش اين دعا را نكرده است كه من بكنم. هر چه خدا خودش بخواهد همان مي شود.

طاهره بابائي:
يك روز آقاي قلعه نوعي در حاليكه پيراهن مشكي پوشيده بود به سمت منزل ما مي آمد ، در بين راه به برادرم رسيد و بعد از احوالپرسي نشستند و شروع به صحبت كردند . من خمير پخته مي كردم .آقاي قلعه نوعي آمد و گفت : احمدباز مجروح شده است . با توجه به خوابي كه ديده بودم , گفتم : نه او شهيد است . گفت : نه او مجروح شده است و من هم آمده ام كه شما را به ديدن او ببرم . من هم هر چه نان پخته بودم با يك مقدار پول برداشتم و گفتم : اين سري شهيد شده است و روز دوشنبه به ما خبر دادند كه احمد شهيد شده است . چند روز بعد به ما خبر دادند كه احمد شهيد شده است . مردم از سه ، چهار روستا براي تشييع جنازه شهيد آمده بودند اما جنازه شهيد قراقي نيامده بود . برادران معراج گفتند : شما برويد بعداً خبرتان مي كنيم . روز پنج شنبه گفتند : جنازه شهيد شما آمده است . من از برادرم درخواست كردم و گفتم : چون ما در روستا زندگي مي كرديم هر گاه شهيد از جبهه مي آمد اول به ديدن من پدرش مي آمد و خبر مي گرفت اگر جنازه امشب داخل معراج باشد و ما هم در مشهد باشيم و در كنار او نباشيم در قيامت از ما گلايه خواهد كرد و مي گويد مادر جان من ده فرسخ راه مي آمدم شما يك قدم راه را تا معراج نيامديد كه شب كنار من باشيد . و برادران قبول كردند و تا سه شب براي ديدنش به معراج مي رفتيم و شب همانجا مي خوابيديم . شب آخر خداحافظيمان را كرديم ,به ا و گفتم : مادر جان ديدار به قيامت باشد . وقتي مي خواستند او را در حرم دفن كنند, گفتند : مادر شهيد بيايد و با او خداحافظي كند . گفتم : من نمي آيم چون خداحافظي كرده ام .

محمد امير كريمي زاده:
يك شب چهارشنبه در گردان ايشان دعاي توسل بود و از بنده دعوت كردند كه آقاي كريمي امشب در دعاي توسل كه در گردان ما برگزار مي شود شما هم بياييد و شركت كنيد. گر چه آن زمان ما هم تيپ دعاي توسل داشتيم اما دعاي توسل گردانها معنويت خاصي داشت. بچه هاي گردان در داخل چادرها، برقها را خاموش مي كردند و يك معنويت عجيبي را در آنجا احساس مي كردي. من از قبل قرار بود جهت مأموريت به اهواز بروم ولي با توجه به دعوت رسمي شهيد قراقي و ميل باطني خودم در دعا شركت كردم و به بچه هاي خودمان گفتم: امشب يكي دو ساعت ديرتر به مأموريت مي رويم. شهيد قراقي در آنجا با حالت خاصي دعا را مي خواند و زمزمه مي كرد و يكسره اشك مي ريخت و سر به سجده مي گذاشت. در آنجا بود كه من احساس كردم كه شهيد قراقي مدت زيادي در بين ما نخواهد بود.

پس از پايان عمليات نيروهاي عمل كننده را عقب فرستادند. سردار قاآني و سردار شهيد رفيعي براي اينكه روحيه اي به بچه هاي مشهد بدهند براي آنها هواپيما تهيه كرده بودند كه آنها را به مشهد ببرد. من به شهيد قراقي گفتم: بيا شما هم به همراه نيروهاي گردانت با هواپيما به مشهد برو. گفت: همين قصد را دارم ولي اول مي خواهم از مسئولين اجازه بگيرم كه خانواده ام را هم همراه خودم بياورم. پس از اينكه سردار قاآني و سردار شهيد رفيعي موافقت كردند ايشان با قطار به مشهد رفت و خانواده اش را به شهر شوش آورد.

طاهره بابائي:
هنگام ازدواج بيست سال داشت . من اين طرف و آن طرف براي خواستگاري مي رفتم . يك روز گفت: مادر جان براي چه اين قدر دست و پاچه اي هنوز زود است كه من داماد شوم . گفتم: نه. مادر جان ، شايد عمر من و پدرت كفاف نكند . چون تو بچه اول ما هستي و حالا هم بيست سال عمر داري و مي خواهم دامادت كنم. پس از مدتي يك دختر سيدي براي ايشان پيدا كردم و به او گفتم : مادر، بيا و اين دختر خانم را ببين كه چطور است . گفت: مادر من كجا بيايم . اگر شل و كور باشد و شما او را بخواهيد من هم مي خواهم . من نمي خواهم كه مرا ببيند . گفتم : خوب ، خانواده عروس كه بايد شما را ببيند . وقتي مي خواستيم به خانه عروس برويم با همان لباسهايي كه در خانه تنش بود آمد و ما هر چه اصرار كرديم كه كت و شلوارش را عوض كند قبول نكرد . شهيد گفت: مادر اگر كسي بخواهد مرا ببيند و دوست داشته باشد كه همسرم شود با همين شلوار پاره ببيند بهتر است . وقتي به خانه همسرش رفتيم از اول تا آخر سرش پايين بود و هر چه از او مي پرسيدند جواب نمي داد . پس از مدتي يك مجلس شيريني خوري ساده گرفتيم و همسرش را عقد كرديم.

محمد امير كريمي زاده:
يك روز در يكي از مناطق عمليّاتي بوديم ، شهيد قراقي به دفتر فرماندهي آمد و گفت : اگر اجازه مي دهيد 24 ساعت من بروم و سري به خانواده ام در شوش بزنم و برگردم . فرماندهي گفت : الان موقعيّت مناسب نيست و نمي شود جاي شما خالي بماند .شهيد قراقي گفت : چشم اطاعت مي كنم - حتّي يك كلمه هم نگفت و هيچ اصراري نكرد - بعد هم بيرون رفت . من آنجا احساس كردم كه ايشان يك مقداري دلگير شده است . بيرون رفتم ديدم شهيد قراقي دارد وضو مي گيرد . سلام كردم و گفتم : اگر واقعاً نياز مبرم هست كه برويد من حاضرم كه به جاي شما در گردانتان بروم تا شما برگرديد . گفت : نه ، ابداً من آمدم فقط از فرماندهي محترم اجازه بگيرم اگر ايشان اجازه داد مي روم و گرنه من خانواده ام را در رابطه با اين گونه مسائل توجيه كرده ام . تا زمانيكه فرماندهي به من اجازه ندهد من اينجا هستم و با دل و جان در كنار گردانم هستم .

يك روز من و شهيد قراقي داخل ماشين نشسته بوديم كه ديدم شهيد قراقي از حفظ قرآن مي خواند . گفتم : شما حافظ قرآن هم هستيد . ايشان گفت : بله مقداري را از حفظ هستم . گفتم : چقدر را از حفظ هستيد . گفت : خوب يك مقداري حفظ هستم و نيازي نيست كه بگويم چه مقدار ، يك روز صبح بعد از نماز كه بلند شدم ديدم ايشان قرآن مي خواند ، پرسيدم كه آيا هر روز قرآن مي خواني و ايشان گفتند : بله روزي يك جزء قرآن را مي خوانم . علاوه بر اينها شبها موقع خواب سورة واقعه و صبح سورة عمّ و ياسين را مي خوانم . گفتم : حالا سورة ياسين كه مشخّص است ولي سورة عمّ را چرا ؟ ايشان گفت : هركس در خواندن اين سوره مداومت كند باعث مي شود كه به زيارت خانة خدا مشرّف شود . و چون خيلي آرزو داشت كه به حج برود در خواندن اين سوره مداومت مي كرد و مي گفت : روزي يك جزء از قرآن را مي خوانم و در طول يك ماه قرآن را يك دوره ختم مي كرد .

يك روز در شهر شوش نشسته بوديم . يكي از برادران كه بسيار شوخ طبع بود ، گفت : بابا اين جنگ هم ما را سركار گذاشته است . شهيد قراقي يك نگاهي به اين بندة خدا كرد و گفت : نمي دانم كه آيا شما اين حرف را جدّي مي زني يا شوخي مي كني . اگر شوخي مي كني كه جايش اينجا نيست و شما نبايد اين حرفها را بزنيد . اگر هم جدّي گفتيد : واقعاً جاي شما توي جبهه نيست و بايد برويد . بعد آن برادر خنديد و به شوخي گفت : پس فكر كردي كه جبهه فقط جاي شما قرآن خوانها و نماز خوانها و دعا خوانهاست ، خوب افرادي هم مثل ما بايد باشد . از اين جمله ايشان به اندازه اي ناراحت شد ولي به خاطر اينكه شهيد قراقي فردي صبور و مؤمن بود ، هيچ چيزي نگفت و بلند شد و رفت . پس از اينكه ايشان رفت آن برادر شوخ طبع گفت : به برادر قراقي بگوئيد من فقط قصد شوخي داشتم .

يك روز من و شهيد قراقي در موقع استراحت و به اصطلاح اوقات فراغتمان در يك جايي بوديم و من مشغول صحبت با يكي از مسئولان بودم . نگاه كردم ديدم شهيد قراقي يك كناري نشسته و يكي از كتابهاي شهيد مطهري را مطالعه مي كند . با خود گفتم : شايد كتاب را از كسي گرفته باشد . بعد كه صحبتهايم تمام شد شهيد قراقي را صدا كردم و گفتم : بيا برويم ، آمد و كنارم نشست ، نگاه كردم و متوجه شدم كه كتاب دستش نيست ، به ايشان گفتم : شما الان آنجا نشسته بودي و كتاب شهيد مطهري را مي خواندي ولي الان حالا دستت نيست ، كتاب را چكار كردي ، ديدم شهيد قراقي دكمه بلوزش را باز كرد و كتاب را از زير زيرپوش بيرون آورد و گفت : اين كتاب را هميشه اينجا ميگذارم و در وقت فراغت اين كتاب را مي خواندم .

احمدآقا به هر منطقه اي كه مأموريت مي رفت خانواده اش را نيز به همراه خود مي برد. ايشان يك روز خاطره اي را اين گونه برايمان نقل كردند. « وقتي خانواده را در شوش مستقر كرده بودم مدتي براي مأموريت به خط رفتم و چند روزي نتوانستم به عقب برگردم و از خانواده سركشي كنم. يك روز مشغول وضو گرفتن بودم كه ناگهان به ذهنم خطور كرد اين چند روزي را كه نرسيده ام به خانه بروم خانواده ام براي تهيه مواد غذايي چكار كرده اند؟ آيا چيزي براي خوردن دارند يا نه. نمازم را خواندم و در گوشه اي از چادر نشستم تا استراحت كنم و داشتم به خانواده فكر مي كردم كه خوابم برد در عالم خواب خانم نوراني با صورت پوشيده مرا صدا زد وقتي به نزد او رفتم، آن خانم به من گفت: نگران خانواده ات نباش ما به فكر خانواده شما هستيم و آن ها را فراموش نمي كنيم. همان شب فرصتي پيش آمد تا از خانواده خبري بگيرم وقتي نيمه هاي شب به خانه رسيدم بعد از سلام و احوال پرسي از همسرم سؤال كردم اگر كم و كسري داريد بگويي تا بروم براي شما تهيه كنم. خانمم در جوابم گفت: امروز ظهر مواد غذايي ما تمام شده بود و من خيلي نگران بودم كه براي شام چه بدهم بچه ها بخورند تا اين كه امروز بعد از ظهر دو نفر از خواهران تعاون سپاه به منزل مراجعه كردند و براي ما مقداري برنج و روغن و ديگر مواد غذايي آوردند.» در آن زمان ما در منطقه تعاون داشتيم اما خواهري كه بخواهد كار مددكاري انجام دهد نداشتيم اين قضيه اي كه اتفاق افتاده است جز عنايت اهل بيت چيز ديگري نبوده است.

مادرهمسرشهيد:
زمان وضع حمل دخترم نزديك شده بود روزي به اتفاق احمد آقا براي وضع حمل ايشان را به مشهد آورديم و در بيمارستان رازي بستري كرديم. الحمدلله بچه سالم به دنيا آمد هنوز ساعتي بيشتر از وضع مل دخترم نگذشته بود كه احمد آقا گفت: هر چه زودتر بايد ايشان را از بيمارستان ترخيص كنيم. گفتم: هنوز زود است مابراي بچه لباس نياورده ايم. ايشان گفت: مشكلي نيست كتم را در مي آورم و بچه را درون آن مي پيچيم و با خودمان به خانه مي بريم. پرسيدم چرا اين قدر عجله داريد؟ گفت: بايد زودتر دخترم از بيمارستان ترخيص شد. هفت روز كه از وضع حمل ايشان گذشت بچه را به حمام برديم و روز نهم آنها با يك بچه قنداقي به ايلام برگشتند و همين عجله آنها باعث شد كه وقتي به ايلام رسيده بودند بچه به سختي مريض مي شود كه او را به بيمارستان مي برند و بستري مي كنند و دكترها از بهبودي بچه قطع اميد مي كنند .البته زمان مصادف بود با ايام محرم ،احمد آقا وقتي از دكتر ها نا اميد مي شود دست به دامن خدا مي شود وبا واسطه قرار دادن امام حسين (ع) شفاي فرزندش را از ايشان مي خواهد كه خوشبختانه شفا پيدا مي كند .

نزديك ظهر بود. زنگ در به صدا در آمد من رفتم در را باز كردم. ديدم ماشين سپاه جلوي درب منزل است و دخترم به همراه بچه هايش درون ماشين هستند. ولي خوب از احمدآقا خبري نيست. من خيلي تعجب كردم! چون آنها چهار، پنج روز بيشتر نبود كه به ايلام رفته بودند. بعد از احوال پرسي با دخترم از او پرسيدم احمدآقا كجاست؟ گفت: مي گويند زخمي شده است، ولي تا الان به چند بيمارستان سرزده ايم ولي خوب هنوز نتوانسته ايم او را پيدا كنيم. من به سرعت رفتم و از راننده سؤال كردم، اتفاقي براي احمدآقا افتاده است؟ اگر چيزي شده به من بگوييد؟ راننده گفت: شما فردا برويد ستاد آنجا به شما اطلاعات لازم را مي دهند، نگران نباشيد انشاءالله مجروح شده اند. فرداي آن همان روز من به همراه همسرم وتعدادي از اقوام به ستاد رفتيم دفتر دار آنجا شروع به نگاه كردن اسامي شهدا كرد. بعد از اين كه تعدادي از دفترها را نگاه كرد گفت: اسم ايشان در ليست نيست احتمال دارد ايشان شهيد نشده باشند و يا اگر شهيد شده اند جنازه هنوز به مشهد منتقل نشده است. چند روزي ما همين طور بلاتكليف و بي خبر از وضعيت ايشان بوديم، تا اين كه پيكر مطهر احمدآقا را به مشهد آوردند و آن موقع به ما گفتند كه ايشان شهيد شده است.

يك شب خواب ديدم كه احمدآقا در اتاق بزرگي پشت ميز نشسته است و دارد چيزي مي نويسد. وقتي جلو رفتم ديدم اسامي زائران كربلا را در ليستي دارد ثبت مي كند و با ديدن اين صحنه و آگاه شدن از ثبت نام كربلا به احمدآقا گفتم: اسم مرا هم بنويس. ايشان در جواب من گفت: اگر سن شما بالاي چهل سال باشد ثبت نام نمي كنيم. وقتي شناسنامه ام را نگاه كرد گفت: شما مشكلي نداري و اسم مرا هم در ليست زائران كربلا يادداشت كرد. هم اكنون كه دارم اين خاطره را براي شما نقل مي كنم 15 روز است كه از زيارت كربلا برگشته ام و اين بهترين تعبير خوابي بود كه ديده بودم.

محمد امير كريمي زاده:
احمد آقا به دليل اينکه قبل از انقلاب مدتي دانشگاهها تعطيل شد نتوانست ادامه ي تحصيل بدهد و بعد از گرفتن مدرک ديپلم مدت کوتاهي مشغول کار بنايي شد. يک روز براي عرض خسته نباشيد به محل کار ايشان رفتم. آن موقع ايشان کارهاي ساختماني مسجدي، را که هم اکنون در خيابان عامل است ( به نام مسجد امام خميني " ره ") انجام مي داد. وقتي ايشان را ديدم، در حال درست کردن کاه گل بود. بعد از سلام و احوال پرسي به احمد آقا گفتم: شما با داشتن مدرک ديپلم، بنايي مي کنيد.آن روزها ديپلم مدرک بالايي حساب مي شد. ايشان گفت: انسان هميشه بايد در حال تلاش باشد، بالاخره بايد به نحوي چرخ زندگي را چرخاند. احمد آقا حاضر نبود حتي يک لحظه از تلاش و کار دست بردارد.

يک روز به سايت 5 رفتم. همان روزي که من آنجا بودم خبر شهادت مرتضي تنديس در کل سايـت پيچيده بود. در حال قدم زدن بودم. که ناگهان متوجه ي احمد آقا شدم، در گوشه اي از سايت ايستاده بود. با آرامي از پشت سر به او نزديک شدم، داشت کلماتي را با خود زمزمه مي کرد. کمي دقت کردم تا شايد متوجه شوم ايشان با خودش چه زمزمه مي کند. او داشت مي گفت: خدايا مرا شهيد کن. به نظر من کسي که با اين سادگي و اخلاص از خداي خود تقاضاي شهادت مي کرد، لياقتش چيزي جز شهادت نبود.

يک روز من براي شرکت در مراسم زيارت عاشورا به لشکر رفته بودم. در آن مراسم احمد آقا هم حضور داشت. در حال سجده ي آخر زيارت عاشورا بودم که ناگهان صداي موسيقي که از راديو پخش مي شد به گوشم رسيد. سرم را از سجده بلند کردم و اطرافم را نگاه کردم، ديدم احمد آقا شانه هايش به صورت عجيبي مي لرزد. متوجه شدم دارد گريه مي کند. ايشان همين طور تا پايان مراسم سرش را از سجده بلند نکرد. وقتي مراسم تمام شد و اکثر بچه ها از مسجد بيرون رفتند ايشان سرش را از سجده بلند کرد. چون او نمي خواست کسي اشکش را ببيند.

در سال 1360 احمد آقا وارد کميته انقلاب اسلامي(سابق) شد. بعد از مدتي که در کميته مشغول بود، فضاي آنجا را فضاي کوچکي براي ادامه ي فعاليت خود احساس کرد. با توجه به شروع جنگ تحميلي و حضور رزمندگان اسلام در جبهه هاي جنگ ,از مسئولين خود درخواست کرد که اجازه بدهند تا به جبهه برود. ولي خوب درخواست ايشان مورد موافقت قرار نگرفت. و احمد آقا بدون موافقت مسئولين به جبهه رفت و بعد از مدتي از جبهه برگشت، براي ادامه حضور خود در جبهه مجبور به استعفا از کميته ي انقلاب اسلامي شد و ادامه حضور خود را در جبهه از طريق بسيج محل انجام داد.

من و احمد آقا به تهران رفته بوديم تا در آزمون دانشگاه افسري شرکت کنيم. ما بايد شب در خوابگاه دانشگاه استراحت مي کرديم و صبح براي شرکت در آزمون آماده مي شديم. احمد آقا به خاطر همان چند ساعتي را که تا صبح مي خواستيم براي شرکت در آزمون در تهران بمانيم ناراحت بود و به من گفت: اگر امشب را اينجا در خوابگاه بمانيم ضرر کرده ايم، بي جهت وقت خودمان را به بطالت گذرانده ايم. بالاخره چند ساعتي از حضور ما در دانشگاه نگذشته بود که متوجه شدم احمد آقا نيست. هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه کردم هيچ اثري از ايشان نبود. احمد آقا تا صبح به خوابگاه برنگشت. صبح وقتي او را ديدم پرسيدم: شما کجا رفته بودي؟ من نگران شدم. گفت: جاي شما خالي بود رفتم قم زيارت حضرت معصومه "س".

من و احمد آقا تقريباً بيست و پنج روز بود در منطقه بوديم. و در طول اين مدت نتوانسته بوديم برويم از خانوادهاي خود سري بزنيم. خيلي دلتنگ و نگران شده بوديم. بالاخره با آقاي قاليباف هماهنگ کرديم و ماشيني برداشتيم و به سمت اهواز حرکت کرديم. تا به ديدن خانواده هايمان برويم. من خيلي عجله داشتم که هر چه زودتر به اهواز برسيم به همين دليل به احمد آقا گفتم: تند برويد، ايشان همين طور که فرمان خودرو را مي چرخاند و مشغول ذکر گفتن بود به من گفت: مقررات به من اجازه نمي دهد، بيشتر از 80 کيلو متر سرعت داشته باشم. من گفتم: الان جنگ است ديگر نمي شود زياد به اين مسائل توجه کرد. اما ايشان به حرف من توجهي نکرد و با همان سرعت قانوني مسير را ادامه داد.

مادرهمسر شهيد:
احمد آقا موقعي که مي خواست به ايلام برود گفت: مي خواهم خانواده ام را همراه خودم به ايلام ببرم. من و شوهرم به هيچ عنوان راضي نبوديم که دخترمان به ايلام برود چون آنجا جنگ بود و براي زندگي کردن ناامن. احمد آقا مي گفت: من يک ساعت هم نمي توانم بدون خانواده ام باشم. دوست دارم، اگر شهيد شدم خانواده ام در کنارم باشند. دخترم هم گفت: خون من از خون شوهرم رنگين تر نيست هر جا همسرم برود من هم با او مي روم. بالاخره ما وقتي ديديم دخترمان راضي است ديگر مانع نشديم و آنها به ايلام رفتند.

محمد امير كريمي زاده:
از خط به عقب برمي گشتم که، ديدم تعدادي از نيروها کنار يال کوه مستقر شده اند. يک نفر در اول صف بود که چهره اش خيلي به نظرم آشنا آمد. جلو که رفتم ديدم احمد آقا است، کلاه آهني به سرداشت و جزء نفرات اول صف بود. من وقتي اين صحنه را ديدم خيلي تعجب کردم، چون معمولاً بچه هاي اطلاعات و يا عمليات بايد در جلوي صف باشند. با ايشان سلام و احوال پرسي کردم و پرسيدم چرا اينجا نشسته ايد؟ گفت: مي خواهم با نيروها به جلو بروم، من متوجه ي حالت خاصي در چهره ي ايشان شدم. فهميدم که احمد آقا رفتني است. به همين دليل بعد از کمي صحبت با ايشان صورتش را بوسيدم و گفتم: التماس دعا حاج آقا از ما فراموش نکني. با او خداحافظي کردم و به سمت قرارگاه راه افتادم، وقتي به قرارگاه رسيدم. تقريباً دو ساعتي بيشتر طول نکشيد که خبر آوردند. آقاي قراقي در همان مرحله ي اول عمليات براي کنترل اوضاع از يال کوه بالا مي رود که تيري به سر ايشان اصابت مي کند و به فيض عظيم شهادت نائل مي شود.

يک روز با من تماس گرفتند و گفتند: احمد آقا مجروح شده و مشخص نيست در کدام بيمارستان بستري است. به همين خاطر از طرف سپاه به من مأموريت دادند تا به اهواز بروم و خانواده ي احمد آقا را به مشهد بياورم. وقتي به اهواز رفتم. مستقيماً خودم را به منزل ايشان رساندم و به دليل اينکه خانواده ي ايشان نگران نشوند وقتي به منزل آنها رفتم به همسر ايشان گفتم: احمد آقا مجروح شده و در بيمارستاني در تهران بستري است. البته من قصد داشتم آنها را به مشهد ببرم چون اطلاع دقيقي از محل بستري احمد آقا نداشتم. بالاخره ما از اهواز به وسيله قطار به تهران رفتيم. در ايستگاه راه آهن منتظر قطار مشهد بوديم، ناگهان من متوجه ي تعدادي از مجروحين در اورژانس راه آهن شدم، چهره ي يک نفر از آنها به نظرم آشنا آمد وقتي جلو رفتم ديدم احمد آقا است. با او سلام و احوال پرسي کردم و رفتم خانواده ي ايشان را آوردم همه ي ما آن روز خوشحال بوديم همه با هم به سمت مشهد حرکت کرديم. به نظر من اين برخورد ما يک تصادف نبود بلکه مشيت الهي بود.

قبل از عمليات بدر مي خواستيم به اتفاق آقاي خالق نيا براي شناسايي به منطقه بروم. قرار بود صبح به طرف منطقه حرکت کنيم. وقتي بيدار شدم ديدم احمد آقا اولين کسي است که آماده رفتن شده. در همين حين که داشتيم براي رفتن آماده مي شديم ناگهان آقاي قاآني از راه رسد. بعد از سلام و احوال پرسي به آقاي خالق نيا گفت: مي خواهيد کجا برويد؟ ايشان گفت: مي خواهيم براي شناسايي برويم. آقاي قاآني گفت: حتماً مي خواهيد آقاي قراقي را هم با خودتان ببريد. گوش آقا خالق نيا را به شوخي گرفت و گفت: هر کجا مي خواهيد برويد احمد آقا را با خودتان نبريد، چون به من الهام شده که ايشان رفتني است. اگر کمي به چهره ي ايشان نگاه کنيد خودتان متوجه مي شويد. بالاخره ما بدون احمد آقا براي شناسايي به منطقه رفتيم. از آن به بعد آقاي قاآني به ما سفارش کرد درگشت ها و برنامه هاي شناسايي از آقاي قراقي استفاده نکنيد بايد سعي کنيم ايشان را حفظ کنيم.

من و تعدادي از بچه ها که احمد آقا هم جزء ما بودند به دليل مسائل حفاظتي حق نداشتيم مدتي با نيروهايي که در عقبه ي يگان بودند ارتباط برقرار کنيم. براي من و يکي از دوستانم مشکلي پيش آمده بود که حتماً بايد به اهواز مي رفتيم. البته خيلي مي ترسيديم که به اهواز برويم چون اگر آقاي قاآني متوجه ي رفتن ما مي شد وقتي برمي گشتيم، حسابي ما را ادب مي کرد، ولي خوب مجبور بودم بايد مي رفتيم. بالاخره دوستم مجيد ماشيني تهيه کرد تا با آن به اهواز بروم. مجيد به من گفت: من مي روم ماشين را جلوي درب دژباني پارک مي کنم بعد از چند دقيقه تو هم پشت سر من با. من هم از موقعيـت استفاده کردم و به ايشان گفتم: پس شما تا برسيد به جلوي دژباني. من سريع مي روم تجديد وضو مي کنم و خودم را به شما مي رسانم. وضو را که گرفتم پاورچين، پاورچين از جلوي دژباني رد شدم هنوز چند قدمي از دژباني فاصله نگرفته بودم که يک دفعه يک نفر مچ دستم را گرفت، سرم را که بلند کردم ديدم احمد آقا است رنگ از رخسارم پريد. گفت: اينجا چه کار مي کني؟ من زبانم بند آمده بود نمي توانستم حرف بزنم. ايشان گفت: اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست، آقاي نجار شما که دائماً از حيطه بندي اطلاعات حرف مي زدي پس چرا رعايت نمي کني؟ من گفتم: من که کاري نکردم. احمد آقا گفت: آقاي، قاآني مگر نگفته است که نبايد به عقب برويد. من با معصوميت خاصي گفتم: بله گفته است. بعد احمد آقا گفت: اشکالي ندارد برو، مي دانم کجا مي خواهي بروي. وقتي پيش مجيد رفتم او خيلي ترسيده بود چون از دور شاهد اين ماجرا بود. از من پرسيد چه اتفاقي افتاد؟ من هم موضوع را برايش تعريف کردم. اين خاطره يکي از شيرين ترين اتفاقاتي بود که در طي دوراني که با ايشان بودم برايم افتاد.

روزي که قرار بود جنازه ي احمد آقا را به مشهد بياورند، تعداد زيادي از مردم در جلوي معراج شهدا منتظر پيکر ايشان بودند. اما متأسفانه در آن روز مورد نظر به دليل مشکلاتي جنازه به مشهد نرسيد. بالاخره ظهر روز بعد حاج آقاي ابراهيم زاده با من تماس گرفتند و گفتند: جنازه شهيد به معراج رسيده. مي خواهيم همين امروز مراسم تشييع جنازه را انجام دهيم، اگر بخواهيد مي توانيد بيائيد جنازه را از نزديک ببينيد. من بلافاصله وقتي اين خبر را دريافت کردم، رفتم به مادر و پدر ايشان اطلاع دادم، چون جنازه با تأخير به مشهد رسيده بود آنها فکر مي کردند که احتمالاً جنازه احمد آقا تکه- تکه شده باشد. وقتي من به مادر ايشان گفتم: جنازه سالم است و به مشهد رسيده. ايشان قبول نکرد و گفت شما دروغ مي گوئيد من تا جنازه را نبينم باور نمي کنم. من با آقاي ابراهيم زاده که صحبت کردم تا شايد آنها بتوانند جنازه را ببينند. ايشان قبول نکرد چون سر ظهر بود و قرار بود همان روز مراسم انجام شود و تعداد زيادي از مردم جلوي در معراج منتظر بودند تا جنازه را تشييع کنند. بالاخره با اصرار زياد من ايشان قبول کردند تا پدر و مادر احمد آقا جنازه او را ببيند. من پدر و مادر احمد آقا را بالاي سر جنازه بردم. مادر ايشان رفت پارچه را از روي جنازه کنار زد و صورتش را روي صورت احمد آقا گذاشت، تقريباً ده دقيقه در همين حالت بود بدون اينکه حتي يک حرف بزند وقتي صورتش را برداشت. فقط يک جمله گفت: راضي هستم به رضاي خدا .وقتي مادر سرش را بروي صورت فرزندش گذاشته بود به نظر مي رسيد که مادر و پسر کنار هم خوابيده اند حتي نمي دانم چه طور شده بود که بدن شهيد هنوز گرم به نظر مي رسيد. اين زيباترين صحنه اي بود که من تا به حال ديده بودم عشق مادر به فرزند.

مادر همسر شهيد:
موقعي که احمد آقا مي خواهد، به همراه خانواده اش براي خواستگاري بيايد همان لباسهاي ساده ي خود را مي پوشد هر چه مادر ايشان اصرار مي کند که براي مراسم خواستگاري لباس مناسبتري بپوشد ايشان قبول نمي کند و مي گويد: من با همين لباسهايي که به تن دارم به خواستگاري مي آيم، چون کسي که مي خواهد در آينده با من ازدواج کند بايد بداند، شغل، برنامه، هدف و اعتقادات من چيست. اگر من امروز با ظاهري آراسته بروم و مورد قبول خانواده ي دختر و خود دختر قرار بگيريم و بعد از اين مراسم ديگر نتوانم تا آخر عمرم همچين ظاهر آراسته اي داشته باشم به همسر آينده ام خيانت بزرگي کرده ام. بالاخره ايشان با همان لباسهاي ساده به خواستگاري آمد. بعد از اينکه ديد و بازديد و صحبت اوليه خانواده به اتمام رسيد. با ازدواج آنها موافقت شد. خطبه ي عقد توسط يکي از معلم هاي ما که دفتر ازدواج، طلاق داشت خوانده شد و مراسم عروسي هم در روستا به همان سنت هاي زيباي محلي برگزار شد. آنها در ابتداي زندگي در منزل پدر احمد ساکن بودند و زندگي خوب و بدون دغدغه اي داشتند.

محمد امير كريمي زاده:
يک روز همراه احمد آقا به اتفاق خانواده هايمان براي تفريح به بندر امام رفتيم. در آنجا سوار بر کشتي هاي تفريحي شديم و گشت و گذاري در اطراف بندر داشتيم. نزديک ظهر بود، مي خواستيم به اهواز برگرديم. که احمد آقا به من گفت: چقدر پول داري؟ من گفتم: براي چه. من الان دو، سه هزار تومان بيشتر پول در جيبم ندارم. ايشان گفت: مشکلي نيست همان پول را بده من چهار پنج هزار تومان دارم. مي رويم رستوران غذا مي خوريم و کمي استراحت مي کنيم و بعد از ظهر به سمت اهواز حرکت مي کنيم، بالاخره خانواده همراه ما است، بايد کمي هم به فکر آنها باشيم، اينجا ديگر جبهه نيست که بخواهيم به خودمان رياضت بدهيم. ما به رستوراني که در همان نزديکي ها بود رفتيم و غذا خورديم، بعد از ظهر هم بعد از استراحت به سمت اهواز حرکت کرديم.


آثار باقي مانده از شهيد
نزديك آبراه يك برادري كه او را نمي شناختم و دستش قطع بود، مرتب مي گفت: برادر قراقي شما را به خدا ما را سوار كنيد. سپس به اين طرف قايق مي دويد و مجدداً اين حرف را تكرار مي كرد. همينطور كه من فكر مي كردم كه چطور مي شود ايشان كه با اين دستش كاري نمي تواند بكند ناگهان ديدم 5 گلوله آرپي جي با يك دستش به بغل گرفته و در حال آمدن است. من نمي دانم كه اين روحيات را چگونه بيان كنم. خلاصه برادرها سوار شدند و شب را روي آبراه خوابيديم. غروب صبح عمليات قرار بود كه ما به خط حمله كنيم. سپس گردان هاي سواره هم شب به خط بيايند. يعني وقتي خط شكسته شد روي دژ سوار شدند. عصر ساعت 4 بود كه به يك سه راهي كه نامش ابوشل بود رسيديم. يعني جايي كه قبلاً زيارتگاه بوده ولي الان در آب فرو رفته است. حدود سه متر در زير آب است و پرچم سبزي هم روي آن نصب شده است. خلاصه ساعت 4 بود كه ما سر آبراه ايستاده بوديم و از قايقهايمان فقط يك يا دو تا با تعداد 7 الي 14 نفر نيرو در آنجا بودند و بقيه اصلاً نبودند. در اين فكر بوديم كه خدايا چكار كنيم؟ الان غروب مي شود. عمليات جمهوري اسلامي نمي خواهد شروع شود و اين عمليات سرنوشت ساز است. ما گردان پيشتازيم بايد به خط حمله كنيم. ما چه حمله كنيم و چه نكنم گردان ها مي آيند. پس اين نيروها كجا هستند. بعد متوجه شديم كه قبلاً يكي از قايقهايمان همان اول آبراه موتورش را خاموش كرده و حركت نكرده است. راه را گم كرده بود. با يكي از مسئولين دسته ها كه تماس گرفتيم، گفتيم: كجا هستند؟ گفت: نمي دانيم. ما يك جايي هستيم كه فقط ميله است. آخر آبراه و آب غير از خشكي است زيرا در خشكي مي توان ماشين سوار شد و سريع به اين طرف و آن طرف عقب و جلو رفت. ولي در آبراه وقتي در قايق نشستي هيچ تحركي نمي توان داشت. يكي از برادرها مي گفت: كه من در عمليات خيبر به اين مسئله رسيدم كه فقط خدا ما را كمك كرد و گرنه ما به عنوان فردي در قايق نشسته بوديم، همين جريان برايمان پيش آمد. نيروهايمان كلاً در آب گم شده بودند و ديگر نيرويي نبود. يكي قايقش و ديگري موتورش خراب شده بود. ما در عمليات به اين سادگي پيروز شديم. واقعاً اگر يك چشم واقع بيني باشد مي بيند كه اين خدا بود كه ما را پيروز كرد. در اين عمليات سر تا پاي ما زخم بود اصلاً ياد نداشتيم قايق و بلم سوار شويم و يا نمي دانستيم كه آبراه يعني چه و مقاومت در آب يعني چه. خلاصه يك دو ساعتي كنار آبراه ايستاديم و مي ديديم قايق پيشتاز ديگر از تيپ و لشكرهاي ديگر مي آمدند و عبور مي كردند. سپس ما صدا مي زديم كه شما تيپ 21 امام رضا (ع) هستيد. خلاصه 7 الي 8 قايق شديم و 5 الي 6 هم گم شد و 2 الي 3 قايقي هم كه در آبراهها گم شده بودند. يك روز به خط آمدند. با همين 7 الي 8 قايق كه سازمان ما با آنها هم فرق مي كرد همان كنار آبراه در رابطه با آل محمد (ص) صحبت كوتاهي كرديم و سازمانمان را هم به دليل كم شدن دويست نفر از نيروها تغيير داديم و تقسيم كار كرديم و با توكل بر خداوند حركت كرديم و به برادرها گفتيم كه كمال حفاظت و بيشترين شجاعت و ايثار و از خودگذشتگي و شهادت را بكنند تا اينكه خط هر چه زودتر سقوط كند و كار را تمام كنيم. همينطور هم شد. تازه آفتاب مي خواست غروب كند. در همان شهرك رته عراق مدرسه سيماني خيلي مستحكم بود و همراه ما 2 بي سيم چي و يك برادر روحاني بود و نام اين برادر روحاني شهيد تسوجي بود و برادرها گفتند: بياييد مخفيانه به پشت بام مدرسه برويم كه بي سيم آنجا خوب مي گيرد. ما گفتيم بياييد احتياط كنيم. امكان دارد در پشت بام مدرسه نيرويي از عراقي ها در كمين باشد نرويم. رفتيم در صد متري مدرسه و قايقمان را داخل نيزارها زديم كه با دژ 300 الي 400 متر فاصله بيشتر نداشتيم. لذا با بي سيم با دسته مان رابطه برقرار مي كرديم كه داشتند مي رفتند به خط تا حمله كنند. همين طور روي قايق نشسته بوديم كه ناگهان ديديم صداي صحبت مي آيد. حركت كرديم مخفيانه از زير قايق در رودخانه ديديم دو نفر مسلح در قايق در حال صحبت كردن هستند و از كنار ما رد شدند و رفتند به پشت بام مدرسه ابتدا يك بررسي كردند. بعد هم به صورت عادي مانند ژاندارمري نگهبان مدرسه شدند. پاسگاهها فقط تقريباً صد متر بيشتر نبود و اگر نيزارها نمي بود هر لحظه امكان داشت كه ما را با آن تشكيلاتمان و بي سيم هايمان بگيرند. غروب شده بود دسته هايمان كه حدود 7 الي 8 دسته بودند. از هر نقطه اي روي دژ رفته بودند و يكي از دسته هايمان كه سردسته اش برادر نادر كه از بچه هاي اهواز بود پيام داد برادر احمد ما روي دژ سوار شده ايم. جيپ فرماندهي 64 اينجاست. او را بزنيم يا نه، گفتم: نه صبر كنيد. دسته هاي ديگرمان هم خيلي منظم روي دژ رفتند و ميهمان هايي كه در قايق داشتند، پياده كردند و آماده شدند. از طرفي گردان ها حركت كردند و سپس پيام دادند كه برادر قراقي چكار كرديد؟ آيا به خط حمله كرديد يا نه، ما هم وضعيتمان طوري بود كه سرم را روي زمين گذاشته بودم و 2 الي 3 اوركت روي سرمان انداخته بودند كه بتوانيم پيام بدهيم. مي گفتيم: ما صداي تو را مي گيريم و مي شنويم ولي ما نمي توانيم صحبت كنيم و نمي توانيم آنتن بي سيم را بالا ببريم. اينجا گير كرده ايم. چون عراقي ها روي بام مدرسه بودند. لذا ما نمي توانستيم صحبت كنيم و آنها هم نگران بودند كه وضعيت چگونه است. آيا الان ما حركت كرده ايم چرا اينها پيام نمي دهند؟ بالاخره با نيم ساعت يا سه ربع تأخير برادرها به خط حمله كردند و خط خيلي عادي و راحت سقوط كرد.

در يكي از گروهانها پدر و پسري بودند كه آمده بودند به عنوان بسيجي منطقه جنگي بجنگند. شبي خمپاره اي آمد و چند نفري شهيد و مجروح مي شوند. بقيه به زير تخته سنگها فرار مي كنند. پدر در آن وضع در همان تاريكي دنبال پسرش مي گشت و او را صدا مي زد. شنيده بودم در صدر اسلام پدر با پسر يا با دامادش در ميدان جنگ حضور مي يافتند و شهيد مي شوند. الان به عينيت در جبهه ها از اين مسائل زياد داريم كه پدر با پسر و چند نفر ديگر باهم در جبهه هستند و مي جنگند.

در يكي از شبها برادرها سراغ برانكارد مي گرفتند. شب تاريك در جاده اي كه اصلاً برانكارد وجود ندارد، سيدي مي آيد كه نمي دانستند كيست. بچه ها فكر كرده اند از گردان است. دست يكي از بچه ها را گرفته كه بيا اينجا من برانكارد به تو بدهم و باهم مي روند و دو تا برانكارد مي آورند. بعد كه مجروحين را حمل مي كنند و شهدا را هم جابجا مي كنند از خود بچه ها مي پرسند اين سيد كي بود؟ اين برانكارد را از كجا آورد؟ اين بود كه برادرها بعد به شك افتاده بودند و برايشان سئوال ايجاد شده بود كه اين برادر سيد كي بود و از كجا آمده بود و برانكارد را از كجا آورده بود؟ اين موضوع در عمليات سومار براي ما اتفاق افتاد.

يكي از برادرها صحبت مي كرد و مي گفت: ما 5 نفر بوديم، اسير شديم. ما را كنار يك گودالي دراز كردند و گفتند: دستهايتان را روي سرتان بگذاريد. راننده تانكي رفت و پشت تانك نشست، خواست از روي بچه ها عبور كند. من توانستم جان سالم بدر كنم و فرار كردم. اما 4 نفر ديگر زير تانك رفتند.

ما چند مجروح و چند شهيد داشتيم ولي قايقي نبود كه آنها را حمل كند. زيرا قايق ها صرف آوردن و بردن نيرو و رساندن مهمات مي شد. در همين حال ديديم يكي از برادرهاي امدادگر در حال مداواي يك نيروي عراقي بود كه هنوز محاسنش به طور كامل نروييده بود. او را لب آب آوردند و همراه با مجروحين خودمان حمل كردند. تا آنجا كه من مي دانم رمز پيروزي ما انجام همين كار است. زيرا ما حتي توان حمل كردن مجروحين خودمان را نيز نداشتيم.

برادري مي گفت: يكي از مسئولين رده بالاي ارتش به برادرهاي پاسدار گفته است شما بياييد اين تجربيات عمليات خيبر را كه در آب انجام داده ايد را به صورت يك كتابچه بنويسيد تا دنيا از آن درس بگيرد. تا به حال مانديده ايم در دنيا جنگي اين گونه در آب باشد. هيچ كجاي دنيا تجربه شما را در جنگ داخل آب ندارد. از اين مسائل ساده نگذريد بياييد اين رزم داخل آب را به صورت كتابچه در بياوريد تا دنيا بفهمد جمهوري اسلامي چطوري جنگيده است. براي چه جنگيده است؟

برادر شهيدم در ابتدا در منطقه يك طلاب كه حالا بيمارستان سپاه شده، به عنوان مسئول دفتر تحقيق بود. از همانجا يك موتور تحويل ايشان داده بود من همزمان در رابطه با بسيج _ در آن زمان من در بسيج ناحيه 3 مشغول بودم. كاري داشتم و موتور را از ايشان درخواست مي كردم و مي گفتم: در ناحيه جلسه دارم. ايشان مي گفت: اگر كار شما براي رضاي خدا و در رابطه با سپاه و بسيج باشد اشكالي ندارد ولي به ازاي هر كيلومتر 3 ريال به حساب شما يادداشت مي كنم. من هم در جواب مي گفتم: خودم مي دانم چون موتور متعلق به بيت المال است، اشكالي ندارد پولش را پرداخت مي كنم. اما ايشان از جيب خودش اين پول را پرداخت مي كرد و هيچ گاه از من نگرفت. 

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان رضوي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 161
[ 25 / 04 / 1392 ] [ 25 / 04 / 1392 ] [ ]
ملک‌نژاديزدي‌ ,احمد

خاطرات
محمد حسن نظر نژاد:
عمليّات والفجر يك در تاريخ 21 / 2 / 62 در ساعت 9 شب با رمز يا ا... يا ا... يا ا... آغاز شد . ما در ساعت اوّليّه ، خطوط دفاعي دشمن را كه در كانال و ميدان به عرض 1500 متر بود شكستيم و خودمان را به ارتفاعات 112 و 106 نزديك كرديم . از طرف ديگر هم گردان الحديد به ارتفاعات 122 رسيدند . اوّل صبح بود كه من با چند تن از مسئولين تيپ امام صادق (ع) خودمان را آماده كرديم كه با يك جيپ به خطّ مقدّم برسانيم و خط را تثبيت كنيم . وقتي از منطقة پيچ انگيزه به سمت ارتفاعات 112 در حركت بوديم به كانال و ميدان اوّليّة دشمن رسيديم و از آن عبور كرديم . به طرف كانال دوّم دشمن به سرعت پيش مي رفتيم كه ناگهان متوجّه يك موشك ماليوتكا شديم كه از سمت دشمن به طرف ما مي آمد . من كه رانندگي ماشين را به عهده داشتم . ماشين را به سرعت از جادّه منحرف كردم كه شايد موشك ماليوتكا به ماشين اصابت نكند . مقدّرات الهي باعث شد كه موشك به طور كامل به ماشين اصابت نكند . ماشين ما روي چرخ حركت مي كرد و موشك از مقابل ماشين عبور كرد و به زير ديفرانسيل ماشين اصابت كرد . در اينجا ماشين حدود چهار متر به سمت آسمان پرتاب شد در اين موقع من متوجّه شدم كه روي زمين افتادم و كمرم بسيار درد مي كند . بلند شدم و ديدم كه تكّه هاي ماشين هريك به طرفي پرتاب مي شود . از ميان ماشين تكّه هاي پاره پاره شدة برادراني را كه با من بودند مي ديدم كه بر زمين مي افتاد . اين برادران عبارتند بودند از : شهيد ملك نژاد معاون طرح عمليّات ، شهيد مهدي قرص زر معاون خط و شهيد دودمان مسئول تخريب كه اين سه شهيد در آن حادثه با من بودند و تنها بازماندة آن ها من بودم . در اين موقع بود كه وجود برادران امدادگر را در كنار خود احساس مي كردم و اين برادران مرا به بيمارستان صحرايي پشت جبهه انتقال دادند .

سعيد رئوف:
شهيد ملك نژاد با تقوا و خلوص بود و نماز شب او را همه برادران به خاطر دارند, به شدت از غيبت و دروغ بدش مي آمد, كساني كه در مقابل او غيبت مي كردند و يا تهمت مي زدند مورد قهر و غضب او واقع مي شدند. اين قدر زحمت كش بود كه شايد در يك روز تيپ امام رضا (ع) كه آن موقع خيلي جابه جايي داشت و زياد قرارگاه مي زد, در عرض 2 يا 3 روز چند قرارگاه عوض كرده بود. در عين حال خودش اصرار داشت كه تجربه ندارم و جنگي نيستم ولي به هر حال فعاليت و زحمتكشي اين برادرمان و عرقريزي كه در روزها درر شبها در وقت و بي وقت انجام مي داد به وضوح قابل رؤيت بود. اجر جهاد هم كه شهادت است نصيب اين برادرمان كه مجاهد في سبيل الله بود, شد.

احمد مدتي مسئول مهندسي تيپ بود . فرمانده ي ايشان در آن موقع برادر سعيدي بودند. ايشان رفته بودند از خاك ريزي كه احمد زده بود بازديد كند . خاكهاي خاكريز خيلي نرم بود و پاهايشان درخاك فرورفته بود . حالا نمي دانم به شوخي يا به جدي گفته بود اين خاك ريز پله ندارد ؟ بچه ها هم اين جمله را دست آويز قرار داده بودند و مي گفتند حاج احمد يك خاكريز درست كرده كه پله نداشته . حاج احمد هم به شوخي مي گفت : عجب اشتباهي كردم ، خاك ريز ساختم و رويش پله نگذاشتم ايشان در برخورد با ديگران بسيار شوخ طبع و با وقار بودند .

يك بار در مسير مهران به دهلران بود كه با احمد با ماشين مي رفتيم . وضعيت طوري بود كه جاده زير نظر دشمن بود . مجبور بوديم با سرعت برويم . برايمان امكان نداشت كه توقف كنيم و براي نماز وضو بگيريم و نماز بخوانيم . در آن زمان بسيار اتفاق مي افتاد كه به جاي وضو بايستي تيمم مي كرديم . من در ماشين كنار احمد روي صندلي دراز كشيده بودم . كم كم خوابم برد . احمد به خاطر اينكه مورد هدف دشمن قرار نگيرد ، خيلي تند رانندگي مي كرد و به احتمال زياد قبل از قضا شدن نماز به مقر مي رسيديم . همينطور درخواب و بيداري و در حال چرت زدن بودم كه متوجه شدم ، احمد پشت فرمان درحال رانندگي نماز مي خواند . براي سجده سرش را روي فرمان مي گذاشت و بر مهري كه در دستش داشت سجده مي كرد . مي خواستم به او بگويم كه مگر براي نماز به مقرمان نمي رسيم . اما چيزي نگفتم چون نمي خواستم مزاحم او باشم . شايد او احساس كرده بود كه شايد به مقر نرسد و توي راه برايش اتفاقي بيافتد . از آن گذشته وقتي به مقر رسيديم دوباره نمازش را ادا كرد . احمد هم مثل خيلي از شهدا در مورد عبادت مقيد بود .

من يك شب بعد از شهادت ايشان خواب ديدم كه وقتي وارد منزلمان شدم ، همسرم به من گفت : فلاني كجا هستي كه دوستانت به ديدن شما آمده است و خيلي وقت است كه منتظر شما هستند . وارد اتاق كه شدم ، ديدم كه شهيد ملك نژاد و شهيد آخوند زاده و شهيد مهايي نشسته بودند و يك كاسه ي بزرگ پراز آلبالو هايي كه هر كدام به اندازه ي گيلاس بود و هر سه مشغول تناول بودند و من كه وارد شدم خودشان را كنار كشيدند و در عالم خواب اينطور به من تفهيم شد كه اين ميوه ها را از بهشت آورده اند و ما هم مي توانيم از آن بخوريم . به من تعارف كردند . من هم خوردم يك طعم عجيبي داشت ,يك عطر و بوي خاصي داشت . هيچ ميوه ي زميني اينطور نبود . گفتم : چرا شما ديگر نمي خوريد ، گفتند : ما از اينها خورده ايم حالا نوبت شماست كه از اينها بخوريد . آنها با صداي بلند به من مي خنديدند . گاهي به همديگر نگاه مي كردند و بعد به هم چشمك مي زدند . و تبسمي مي كردند ، خلاصه با رد و بدل كردن نگاه و خنديدن منظور خودشان را مي رساندند, شايد به خوردن من مي خنديدند يا اين كه چون خودشان شهيد شده بودند و ما مانده بوديم مي خنديدند . بعد از اين خواب خوشحال بودم از اينكه شايد باب شهادت بر روي ما مي خواهد باز شود . اما متاسفانه تا حالا كه اينطور نيست . متاسفانه شايد حالا كارهايي مي كنيم كه شهدا از ما روي گردان شده اند و ديگر با ما رفيق نيستند . فكر مي كنم رابطه شان را با ما قطع كرده اند و به احتمال زياد عيب از من حقير باشد .

در منطقه ي عملياتي والفجر 1 قرار بود تيپ امام صادق (ع) مرحله ي دوم عمليات را اجرا كند. احمد ملك نژاد ، علي موحدي ,حسن نظر نژاد در تيپ امام صادق (ع) بودند . اينها قبل از شروع عمليات براي شناسايي منطقه با يك جيپ حركت كردند. براي رسيدن به مقصد بايد از يك جاده مي گذشتند كه در منطقه رباط بود. اين منطقه را عراقيها تخليه نكرده بودند و بچه ها نتوانسته بودند آنجا را منهدم كنند . عراقيها آنجا يك پي ام گذاشته بودند و با يك موشك تاو كه نيروهاي ما ار آن اطلاعي نداشتند و با سرعت در حال عبور بودند مورد اصابت قرار گرفتند سرنشين هاي ماشين چهارنفر بودند ، آقاي ملك نژاد ، آقاي غلامعلي دودمان و محسن قرص زر و آقاي نظر نژاد كه رانندگي مي كردند . در ارتفاع 112 در هنگام عبور انفجار رخ مي دهد و ماشين منهدم مي گردد . آقاي نظر نژاد بعد از اين حادثه نقل مي كردند : من ديدم يك شي قرمز به سمت ما مي آيد .ماشين را سمت چپ هدايت كردم . پشت ماشين روي مين رفت و منهدم شد.

بچه هاي تپه ي المحله ي مشهد كه آقاي احمد ملك نژاد و علي موحدي و هادي سعادتي بودند يك سنگر به نام تپه المحله ساخته بودند كه موقع دعا و نماز از آن سنگر استفاده مي كرديم . من يك شب آنجا ماندم تا ببينم بچه ها آنجا چه كار مي كنند خيلي تلاش كردم كه شب را بيدار باشم . آقاي ملك نژاد آن شب نماز شب خواندند بيرون سنگر يك فانوس كم نوري جاي كفشها گذاشته بودند . به اين خاطر كه اگر كسي براي آب خوردن يا كار ديگري خواست بيرون برود ديگر بچه ها را لگد نكند . آقاي ملك نژاد در حال خواندن قنوت بودند كه طولاني هم بود من هم بيرون رفتم وضو گرفتم و به لطف خدا آن شب توفيق خواندن نماز شب را پيدا كردم . آقاي ملك نژاد از اين كار من خوشحال شد .

يك بار صبح زود ايشان به مقر آمد و از يكي از بچه هاي اطلاعات و عمليات كه با من خيلي دوست بود بنام حميد انتظاري برايم خبر آورد. او گفت: حميد اسير شده و ما داريم به آن منطقه مي رويم, اگر دوست داريد شما هم بياييد. خطي كه حميد اسير شده بود خط جديدي بود .من هم براي شناسايي به اتفاق ايشان به محل رفتم . عده اي از بچه هاي اطلاعات و عمليات مشغول پاكسازي منطقه بودند كه در همين قضيه شناسايي به گشتي هاي عراقي برخورد كرده و مي خواسته به عقب برگردند كه ماشين او گير مي كند و او دستگير مي شود. خلاصه با احمد راجع به حميد خيلي صحبت كردم . من حميد را خيلي دوست داشتم .به احمد گفتم : حيف شد كه حميد اسير شد او نيروي مثمر ثمري بود در اطلاعات و عمليات . احمد در جوابم گفت : ما همه براي رسيدن به يك هدف به اينجا آمده ايم و رسيدن به هدف برايمان مهم است . امام تأكيد داشته اند كه نتيجه مهم است و مهمتر آن است كه به وظيفه عمل كرده باشيم . وقتي كه ما براي بررسي خط مي رويم نتيجه اي كه مي گيريم آنقدر مهم نيست بلكه عمل به تكليف مهم است . خوب ايشان (حميد) هم براساس يك دستور براي شناسايي خط آمده و اسير شده است .حتماً حميد اين احتمال را مي داده است كه شهيد يا مفقود يا مجروح شود. او كاملاً غير مسلح بوده است كه دركمين دشمن قرار مي گيرد . از آثارخوني كه در داخل ماشين بوده معلوم مي شود كه مجروح هم شده است . حميد به وظيفه اش آگاه بود و آن را به نحو احسن انجام داد. حميد براي همه ي ما عزيز بوده ، اما جاي ناراحتي نيست. احمد سخنانش مثل هميشه نافذ و مؤثر بود و در آن موقعيت مرا تسلي داد.

احمد برايم خوابي را تعريف كرد كه در مكه معظمه در شب عيد قربان ديده بود . او خواب ديده بود او را براي قرباني آورده اند . در صحراي عرفات همه به تماشا ايستاده اند و نگاه مي كنند . تنها كسي كه با اين قرباني مخالفت مي كرده است ، مادر ايشان بوده است . ايشان جزئيات خوابشان را هم گفتند كه خيلي جالب بود ولي به مرور زمان فراموش كرده ام . احمدمي گفت : پدرو مادرم خيلي بي تابي مي كردند و چند بار مادرم مي خواست چاقو را از دست كسي كه مي خواست مرا قرباني كند ، بگيرد . وقتي از خواب بيدار شدم همانجا خيلي گريه كردم و دلم شكست . از خدا خواستم كه اگر مادرم مي خواهد مانع شهادت من بشود ، به لطف و رحمت خود او را صبر و حوصله بدهد كه ايشان بتوانند به اين قضيه راضي شوند و اين مسئله حل شود . بعد از آن در مشهد با مادرشان راجع به اين خواب صحبت كرده بودند و مادرشا ن را به صبر و مقاومت دعوت كرده بودند . تمام قضايا را براي ما نيز تعريف كردند . آن موقع بود كه ما متوجه شديم او به خدا نزديكتر شده است . چيزي از اين موضوع نگذشت که او به شهادت رسيد.

احمد شهيد شده بود . برادر ايشان هم براي انجام كاري به منطقه آمده بودند . در جاده شهيد آهني ما به ايشان رسيديم . شهيد ابوالفضل رفيعي تمام ماشينها را نگه داشتند و گفتند : برويم به سمت بيابان بچه ها پرسيدند برويم آنجا چه كار كنيم ؟ گفت : برويم آنجا و به ياد شهيد احمد روضه بخوانيم . آخر هميشه حاج احمد به ابوالفضل مي گفت : با اينكه بچه ها معني روضه ها ي عربي را نمي فهميدند اما با شنيدن نام امام حسين (ع) و حضرت زينب و رقيه (س) چنان منقلب مي شدند كه گويي تمام روضه را به زبان فارسي خوانده است . خلاصه شنيدن اين روضه چنان بچه ها را منقلب كرده بود كه همه اشك مي ريختند .من هيچگاه آن روضه را كه توسط شهيد ابوالفضل رفيعي به ياد شهيد حاج احمد خوانده شد ا زياد نمي برم .

بعد از عمليات مرحله اول والفجر قرار شد ما در مرحلة دوم اين عمليات شركت داشته باشيم . قرار شد قبل از اينكه برادرها وارد عمليات بشوند ما شناسايي هاي لازم را به عمل بياوريم . در اين مرحله برادران نقش موثري در هدايت عمليات داشتند . برادر حاج احمد ملك نژاد ، علي موحدي و برادر موسوي كه مسئول اطلاعات عمليات تيپ امام صادق و شهيد دودمان كه همراه حاج احمد شهيد شدند و شهيد مهدي خرسند كه مسئوليت خط را به عهده داشتند ، براي اين ماموريت اعزام گرديدند . شب را در قرارگاه بوديم و قرار شد صبح براي شناسايي برويم . چون آتش منطقه زياد بود ، افراد به چهار گروه تقسيم شدند . سر گروها با موتور رفتند و بقيه با ماشين كه برادر حاج احمد و برادر قرص رز و برادر دودمان مسئول تخريب و يكي ديگر از برادران با چيپ راهي ماموريت شدند . هنوز خيلي از رفتن آنها نگذاشته بود كه متوجه شديم ماشين روي مين رفت و منفجر شد . موقعيت منطقه خيلي حساس بود و ما نمي توانستيم خيلي جلو برويم و از نحوه انفجار مطمئن بشويم و چيپ را شناسايي بكنيم . همينطور به كار خودمان ادامه داديم . پس از شناسايي و برگشت به سنگر حدود دو ساعت بود كه از اين چهار برادر هيچ خبري نشد . نگران شديم . چند تا از برادران پيك را براي بررسي خط فرستاديم كه از وجود برادران در خط مقدم خبر بياورند . اما هيچ خبري از ايشان نداشتند . خلاصه از اورژانس خبر گرفتيم . وقتي آمار مجروحين و شهدا را بررسي كرديم ، نام برادر نظرنژاد در ليست مجروحين و برادر حاج ملك نژاد را مجروح از ناحيه دست راست و ضربه مغزي و انتقالي به اورژانس مادر و از آنجا هم به بيمارستان انديمشك يافتيم . نام برادران قرص رز و دودمان هم در ليست شهدا بود . وقتي خبر را به ديگر برادران داديم چنان غم و اندوه سنگرها را فراگرفت كه تا آن زمان من نديده بودم .

زماني كه تمام برادران شاغل در کارخانه كاترپيلار اهواز ترخيص شدند و به مشهد آمدند ، برادر حاج احمد پيش من آمد و گفت : طبق اظهارات برادر باقري در حال حاضر وظيفه ماست كه بمانيم وبه مرخصي نرويم و به من گفت ، شما هم پيش من بمان و در مسئوليتي كه برادر ولي به ما سپرده به من كمك كنيد . من هم با خوشحالي پذيرفتم و پيش خودم فكر كردم چه از اين بهتر كه اين مدت را با ايشان از نزديك همكاري كنم و پيش چنين شخصي بمانم . حدود 10 تا 15 شب را با هم در پاسگاه زيد بوديم و مسئوليت خط را به عهده داشتيم . هر شب با هم عالمي داشتيم . تا 12 نيمه شب كه از خط سر مي زديم و شب هم با هم به قرارگاه مي آمديم . پس از آن احمد وضو مي گرفت و نماز شب مي خواند . وقتي با فشارهاي روحي مواجه مي شديم خدمت ايشان مي رسيديم و با نگاه كردن به او آرامش پيدا مي كرديم .

احمد ملك نژاد با شهيد آخوندزاده و برادر نعيمي در اطلاعات بودند كه با هم آشنا شديم . ايشان هر وقت به چزابه مي آمدند يك سر هم به سنگر ما مي زدند . زماني كه برادر آخوندزاده شهيد شدند من هم پس از شركت در عمليات فتح المبين به بستان آمدم تا احوال برادران را بپرسم . بعد برادر احمد گفتند : شما مهدي را نديده ايي ؟ گفتم : نه او را نديدم سپس ادامه داد كه مهدي در اطراف تنگه رقابيه گم شده است . بيا تا با هم برويم و پيدايش كنيم . من با اين منطقه آشنا هستم . من هم قبول كردم . با همديگر به آن منطقه رفتيم و مدتي به دنبال او گشتيم او را پيدا نكرديم. به معراج شهدا در انديمشك مراجعه نموديم . ليست شهدا را نگاه كرديم ، مشخص شد كه ايشان شهيد شده است . احمد همانجا گوشه اي نشست و شروع كرد به گريه كردن ، ازاو پرسيدم برادر احمد شما ديگه چرا ؟ برادر مهدي به آرزوي خودش رسيد . احمد گفت : من به حال خودم افسوس مي خورم كه چرا من شهيد نشدم .

نحوه شهادت احمد اين طوري بود كه با شهيد نظرنژاد و يكي ، دو نفر ديگر به منطقه عملياتي والفجر يك رفته بودند كه ظاهراً دشمن ديد داشته و ماشين آنها را كه يك جيپ بود منهدم مي كند . فقط شهيد نظر نژاد مجروح مي شود و زنده مي ماند .كمرش ضرب خورده بود و اعصابش بهم ريخته بود . ايشان از نظر جثه از ديگران قويتر بوده . حاج احمد به شيراز منتقل شده و بعد هم به شهادت رسيده بود و در مشهد تشييع جنازه شد . در تشييع جنازه ايشان شهيدان كارگر ، رفيعي و آزاد بودند . اين سه شهيد همانجا به يكديگر قول شفاعت دادند . گفتند شهيد آخوندزاده سال پيش رفت و امسال شهيد ملك نژاد و سال ديگر نوبت ماست .

خاطره جالبي كه خود آقاي ملك نژاد برايم تعريف كرد و گفت : قبل از استقرار گردان در منطقه من از منطقه ديدن كردم و يكسري وسايل مورد نياز گردان را آنجا بردم . نمي دانم اين گردان چگونه مي خواهد آنجا بماند . منطقه پر از عقرب است . اگر كسي را نيش بزند مشكل حادي به وجود مي آورد . ما براي اينكه از شر عقربها در امان باشيم . به درون تانكرها مي رفتيم و براي جريان هوا درب تانكر را نيمه باز مي گذاشيتم . اما هواي درون تانكر آنقدر گرم و طاقت فرسا بود كه نپرسيد. ما از ترس عقربها مجبور اين كار را بكنيم . اين كار را قبل از عمليات بيت المقدس كردند كه بعد هم به آزاد سازي خرمشهر انجاميد . ايشان امكانات را در منطقه كرخه مستقر كرده بودند .

يكي ديگر از موارد شهادت كه خيلي در ايشان اثر گذاشت شهادت شهيد آهني بود كه در سومار اتفاق افتاد . آقاي احمد ملك نژاد را ديدم كه در چادر خودش به شدت گريه مي كرد . به طرف او رفتم و براي اينكه او را از اين حال خارج سازم خيلي برايش صحبت كردم اما فايده اي نداشت و صحبتها ي من هم نتوانست او را از آن حال عرفاني خارج كند .

در بيست و هشتم اسفندماه سال 1360، درحالي كه فقط يك روز به تحويل سال نو مانده بود، و در اين شرايط هركسي دوست داشت در كنار خانواده اش باشد، اما طبق نيازي كه به ايشان بود، عازم جبهه شدند.

درست يك سال قبل از شهادت با يكديگر به حج تمتع مشرف شديم. خاطرات آن دورن را هيچ گاه فراموش نمي كنم. يك ماه باهم بوديم. تمام اعمال و رفتارش نشان دهنده نزديكي به خدا بود. شب ها دورتادور كعبه در كنار ديگر زائرين مي نشستيم و دعا مي خوانديم. احساس مي كرم در آستانه شهادت قراردارد. موقع خواندن دعا حال بسيار خوبي داشت و من با ديدن او حال دعا مي گرفتم.

برادرشهيد:
پس از شهادت احمد، يك شب قبل از اذان صبح، ايشان را در خواب ديدم كه در مراسم زيارت عاشورا، دربين هيئت سينه زني در حال عزاداري است. از او سؤال كردم شما كه شهيد شدي اين جا چه كار مي كني؟ گفت: اين جا مراسم داريم. از او پرسيدم چه اتفاقي افتاد كه شهيد شدي؟ نحوه شهادت تو چگونه بود؟ گفت: به محض اين كه گلوله به من اصابت كرد، من به كربلا رفتم و آن جا كنار قبر ابا عبدالله الحسين (ع) زيارت عاشورا خوانديم و از آن جا به آسمان عروج كرديم. تمام صحنه هاي كربلا را برايم تعريف كرد و اين برايم خيلي جالب بود. وقتي از خواب بيدارشدم از ديگران پرسيدم، از آن هايي كه كربلا مشرف شده بودند. چون من خودم به كربلا نرفته بودم. وقتي وصف آن جا را شنيدم متوجه شدم كه هرچه احمد از كربلا برايم گفته بود، درست بود. با اين كه خودش هنوز، يعني تا قبل از شهادت به كربلا نرفته بود و آن جا را نديده بود. او درضمن صحبت هايش به من گفت: يك نواري هم پركرده ام كه برايتان مي فرستم، كه البته من نفهميدم منظورش كدام نوار بود. شايد به تعبيري همان نوار فيلمي باشد كه از مراسم تشييع جنازه ايشان پركرده ايم و در ادامه فيلم دوستان و همرزمانش و همچنين سرداران قاليباف و شهيد چراغچي در وصف اخلاص عمل برادرم و رفتار و خصوصيات اخلاقي ايشان صحبت كرده اند.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان رضوي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 119
[ 25 / 04 / 1392 ] [ 25 / 04 / 1392 ] [ ]
نجاريان‌کرماني‌,احمد


خاطرات

محمود نجاريان كرماني:
در زمان انقلاب يكروز پدرم به كاشمر زنگ زد و گفت: اين برادرت احمد، آخر جنازه اش به دست ما خواهد رسيد. گفتم: چرا؟ گفت: اطلاع پيدا كرده ام كه او در تمام راهپيماييها و تظاهراتي كه با گلوله و اسلحه سر و كار دارد شركت مي كند. در آخرش هم خودش را به كشتن مي دهد. گفتم: اگر شما مي دانيد كه راه و هدف او حق است چه اشكال دارد. او مي خواهد به هدفش برسد بگذاريد، اشكال ندارد، حتي اگر كشته شدن باشد.

فاطمه رمضاني:
قبل از انقلاب يك روز جزوه هايي كه مطالب و سخنراني هاي امام خميني (ره) بود را از نجف براي حاج احمد آقا فرستاده بودند و در آن زمان پسرم محمد 16 ماهه بود. حاج احمد آقا اعلاميه و جزوه هاي امام را در داخل زيرزمين خانه پنهان كرده بود. من وقتي كه ديدم حاج احمد آقا اعلاميه ها را در زير يك موزائيك پنهان مي كند به ايشان گفتم: اينها چيست؟ كه داريد در زير اين موزائيك ها پنهان مي كنيد. گفتند: اگر اينها را از من بگيرند ديگه شما مرا پيدا نمي كنيد. حتي ناخن هاي مرا جلوي شما مي كشند. راجع به اينها نبايد كسي چيزي بفهمد.

مهدي شريفي فر:
يكروز در زمان رياست جمهوري بني صدر ملعون، چون هميشه خيابان دانشگاه شلوغ بود، حاج احمد نجاريان آمدند و به صورت رمز گفتند كه: خونه عمويم دعوت هستيم. ما هم بلافاصله به اتفاق چند تن ديگر از بچه ها با وانت حركت كرديم. زمانيكه به اول فلكه سراب رسيديم تظاهرات بود. ما وارد خيابان جنت غربي كه شديم چند تن از منافقين در آن محل بودند، احمد يكي از منافقين را گرفت و او را طوري زد كه خون از تمام صورتش فوران مي زد. بعد از مدتي منافقين فرار كردند و تظاهرات تمام شد.

اكبر سعيدي فاضل:
يك روز حاج احمد به من مراجعه كرد و گفت: از خبر دادن شهدا به خانواده هايشان خسته شده ام. به نحوي كه حتي در روحيه من اثر منفي گذاشته است. خبر رساني انصافا كار بسيار مشكل و سختي بود . اگر امكان دارد براي مدتي به قسمت ديگر رفته و خدمت كنم. من نيز با توجه به مشكلات روحي كه پيدا كرده بودند با پيشنهادات ايشان موافقت كردم.

محمود نجاريان كرماني:
در سال 65 شب تولد امام رضا (ع) در يكي از پادگانهاي شهر ايلام تيپ 21 امام رضا (ع) جشن مفصلي بر پا نمود كه در اين جشن از برادران لشكر 5 نصر هم دعوت كرده بودند . برادران منطقه بسيار وسيعي را چراغاني كرده و نيروهاي اعزامي زيادي هم از مشهد آمده و در حال خوردن غذا بودند . در يك لحظه به خاطر نور زياد احساس خطر كردم و به برادرم حاج احمد آقا گفتم : برادر ، الان كه ما اينجا اين همه چراغ را روشن كرده ايم . اگر احياناً هواپيماهاي عراقي بيايند و اين قسمت را بزنند ، تكليف اين همه نيرو چه مي شود . من احساس خطر مي كنم حاج احمد آقا گفت : نيروي پدافند ما در همه منطقه مستقر است و نمي گذارد كه هواپيماهاي دشمن خيلي پايين بيايند خاطرت جمع باشد چون اينجا نيروي زياد استقرار دارند هواپيما ها به اينجا نمي آيند . اتفاقا در حال صحبت بوديم كه يك هواپيما عراقي در سطح بسيار بالا از روي منطقه با شکستن ديوارصوتي رد شد . بلافاصله برقها را خاموش كردند .سپس ادامه جشن را در تاريكي برگذار كرديم .

يكسري كه برادرم حاج احمد نجاريان به مرخصي آمده بود به من گفت : برادر اگر مي خواهي خدا را بشناسي ، در جبهه مي توان خدا را شناخت . بيا با هم به جبهه برويم . به شوخي در ادامه گفت: اگر از خانمت دل بكني و به جبهه بيايي آنجاست كه از زندگيت چيزي مي فهمي . گفتم : نه اين مسائل نيست . من فقط چون كاسب داخل بازار هستم و داد و ستد دارم ، اگر بخواهم به جبهه بيايم زندگيم همه اش از هم مي پاشد . بعد جواب طلب كاران را چه بدهم.

برادرم حاج احمد را با توجّه به تخصّصي كه داشتند ، در اوّلين پروژه خانه سازي سپاه براي پاسداران مشغول كردند . امّا ايشان بعد از مدّتي كه در اين مسئوليّت انجام وظيفه مي كردند روزي به من گفت : برادر ، من از اينكه در امور ساختماني انجام وظيفه مي كنم خسته شده ام و اگر قرار بود كه من كار ساختماني انجام دهم به سپاه نمي رفتم . من به ايشان گفتم : اتّفاقاً كاري كه به شما محوّل شده خوب است . ايشان در جواب من گفتند : نه ، من اين لباس مقدّس سپاه را به تن كرده ام كه در امور ديگر انجام وظيفه كنم . لذا تصميم گرفته ام كه به جبهه بروم و عليرغم مخالفتهاي مسئولين ذيربط ايشان به طور مصمم اين كار را رها و روانة جبهه شدند .

فاطمه رمضاني:
حاج احمد آقا در جريان عمليات كربلاي 4 از ناحيه پا مجروح شدند و از بيمارستان با منزل همسايه مان آقاي آخوندي تماس گرفته و به ايشان گفته بودند : من مجروح شده ام و الان هم در بيمارستان بستري ام اما به خانواده ام خبر ندهيد . بعد آقاي آخوندي گفته بودند : خوب به مشهد بياييد در جواب ايشان حاج آقا گفته بودند : نه تا جنگ را تمام نكنم ؟ مشهد نمي آيم.

سليماني:
يك روز كه حاج احمد نجّاريان از جبهه برگشته و در مشهد بود ، در جمع تعدادي از دوستان گفت : كبوتر قرمز معنايش چيست ؟ گفتم : من تا به حال معناي كبوتر قرمز را در جايي نديده ام . گفت : در اجتماع ما كبوتر قرمز را به عنوان پيام آور خون شهيد مي دانند . گفتم : خوب اينكه مسلّم است . چون در روز شهادت آقا امام حسين (ع) نيز اين موضوع بوده است . گفت : من خواب ديدم كه يك كبوتر قرمز روي بام شماست . سريع گفتم : خدا كنه كه اين افتخار نصيبم شود . گفت : نه ، اين افتخار نصيب شما نمي شود . گفتم : چرا گفت : چون اين لياقت از شما گرفته شد . گفتم : براي چيه ؟ گفت : من بالاي پشت بام كه بودم ديدم آن كبوتر از لب بام شما بلند شد و آمد لب بام ما نشست . من هم سريع او را گرفتم . به همين خاطر اين افتخار از شما گرفته شد . گفتم : حاجي جون ، شوخي نكن . شما هنوز مي خواهيد انشا ا... بچّه هايتان را عروس و داماد كنيد و من هم در خدمت شما و خانوادتان باشم . گفت : به هر حال اين افتخار را از شما گرفتم ، اين را هم بدان كه اگر قرار باشه شما هم شهيد شوي من زودتر شهيد مي شوم . پس از اينكه حاج احمد مجدّداً به جبهه اعزام شد به فيض عظيم شهادت نائل آمد .

اكبر سعيدي فاضل:
زمانيكه در ستاد شهدا بوديم از پيكر تمام شهداء در داخل تابوت عكس مي گرفتيم. يك روز حاج احمد گفت: مي ترسم جنگ تمام شود و شهيد نشوم دلم مي خواهد كه شما يك عكس يادگاري از من در حالي كه پرچم سه رنگ جمهوري اسلامي در داخل تابوت بررويم است، بگيريد. كه اگر شهيد نشدم لااقل يك عكس شهيد گونه داشته باشيم. من هم موافقت كردم. بعد از اينكه حاج احمد داخل تابوت دراز كشيد پرچم سه رنگ جمهوري اسلامي را روي بدن ايشان انداختم ولي صورتشان بيرون بود. به مزاح گفتم: حاجي، عينك را در بر ندار چون ايشان هميشه عينك داشتند , بعد گفت: اگر عينك را در نياورم كه مشخص مي شود ما شهيد نشديم، چون كساني كه شهيد مي شوند عينك ندارند. گفتم: اين نوعش را هم مي خواهم داشته باشيم. گفت: نه، اگر اشكال ندارد، عينك را بردارم. حاج احمد عينكش را درآورد و من هم يك عكس از ايشان گرفتم. بعد از اينكه عكس حاضر شد و به ايشان دادم, گفتند: بابا اين عكس كه خيلي با شهدا فرق دارد. اين عكس كجا، عكسهاي شهداء كجا! عكسهاي شهدا نورانيت و معنويت خاصي دارد. پس معلوم مي شود كه من هنوز آمادگي لازم را براي شهيد شدن كسب نكرده ام. هرچه اين عكس را با عكس شهداء قياس مي كنم مي بينم خيلي فرق مي كند.

غلامرضا قنبري:
يك روز حاج احمد گفت : اگر زماني شهادت نصيبم شود سعي مي كنم كه دست برادران معراج را هم در آن دنيا بگيرم . گفتم : حاجي ،باور نمي كنم كه شما دست ما را هم بگيريد . گفت : چرا، شما وقتي كه من شهيد شدم يك نامه بنويس و داخل مچ دستم قرار بده و بگذار . با اين نامه در آن دنيا يادم مي آيد . من هم روزيكه جنازه حاج احمد نجاريان در معراج بود روي يك برگه كاغذ همان مطلب را نوشتم و در داخل مچ دست ايشان قرار دادم .

فاطمه رمضاني:
پس از اينكه شوهر خواهر حاج احمد به شهادت رسيد . يك روز حاج آقا به دختر خواهرشان كه در حال بازي با دخترمان بود گفتند: دائي جان ، به سر دخترم مليحه دست بكش ،كه اگر مليحه هم روزي پدرش مثل پدر شما شهيد شد ناراحت نشود. من خنديدم و گفتم : حاج آقا اين چه آرزويي است . گفت : نه ، شما نمي دانيد كه شهادت چقدر صفا و مقام دارد .

سيدمرتضي سيد زادگان:
سال 65 زمانيكه من به جبهه اعزام شده بودم اتفاقاً با حاج احمد در يك منطقه بوديم . يك روز حاج احمد مرا صدا زد و گفت : آقاي سيد زادگان ، سيد جان ، مي داني از تو چه مي خواهم .گفتم : نه ،بفرمائيد. گفت :چون فردا ما داريم مي رويم آمده ام از شما خداحافظي كنم.سيد جان ،يك راهي است كه اشخاص كم به انتهاي آن مي رسند دعا كن حالا كه من دارم ميروم به انتهاي آن برسم.وزماني كه در حال نبرد با دشمن هستم يك فشنگ هم شده بيايد و همينجور به من بخورد و قلبم را متلاشي كند و به آرزويم برسم .سپس خداحافظي كرد و رفت .بعد از اينكه خبر شهادت حاج احمد آقا را شنيدم به معراج رفتم وقتي جنازه ايشان را ديدم ،متوجه شدم يك تيري به سينه حاج احمد آقا خورده و از پشت قلبشان را متلاشي كرده است .

جواد خضرائي راد:
در مدت زمانيكه حاج احمد در جبهه بودند، چون منزل ايشان نزديك منزل ما بود هرگاه مي خواستند كه با خانواده شان صحبت كنند به منزل ما تلفن مي كردند. به همين دليل شماره تلفن منزل ما هميشه در جيب ايشان بود. يك روز تلفن منزل ما به صدا درآمد پس از اينكه گوشي تلفن را برداشتم يك نفر به من گفت: حاج احمد نجاريان را مي شناسيد؟ گفتم: بله. گفتند: چه نسبتي با ايشان داريد؟ گفتم: حاج احمد يكي از دوستان نزديك و همسايه ماست. گفتند: شما لطف بفرماييد به خانواده و وابستگان حاج احمد نجاريان بگوييد كه ايشان به فيض عظيم شهادت نائل آمده اند. خيلي برايم سخت بود ولي خدمت برادر بزرگوار شهيد رسيدم و موضوع را به ايشان اطلاع دادم و برادر گرامي ايشان نيز به خانواده شهيد اطلاع دادند.

محمد نجاريان كرماني:
روزي كه خبر شهادت پدرم را به من دادند، من در مدرسه و سر كلاس درس بودم كه يكي از اقوام نزديكمان كه در آن زمان در ستاد امور شهداء كار مي كرد به درب كلاس ما آمد و گفت: مثل اينكه پدرتان مجروح شده است. اما من با توجه به شغل ايشان كه در ستاد امور شهدا فعاليت داشتند متوجه شدم كه پدرم شهيد شده است.

مليحه نجاريان كرماني:
آخرين مرتبه اي كه پدرم مي خواست به جبهه اعزام شود ، طبق معمول هميشه مادرم آيينه قرآن آوردند كه پدرم از زير آيينه و قرآن رد شود . پدرم در آن لحظات حالت خاصي داشت , رو به مادرم كرد و با حالت خنده گفت : من ديگه انشاءا... اين دفعه شهيد مي شوم و مسئوليت اين بچه ها بعد از اين روي دوش شماست . دوست دارم فرزندانم را آنطوري كه مورد رضايت خدا و ائمه است آنها را جمع و تربيت كني . بايد آنها را صالح تحويل جامعه بدهي . وقتي قرآن را باز كردند يك لبخندي زدند و گفتند : حتي قرآن هم اين را به من مي گويد . پس از اينكه با پدرم روبوسي كرديم و ايشان راه افتاد يكسره در حال حركت به در و ديوار محله نگاه مي كردند .

برادرشهيد:
آخرين دفعه اي كه حاج احمد به مرخصي آمدند، يك شب خواب ديده بودند كه اينگونه برايمان نقل كردند : در جبهه بودم كه ابتدا از ناحيه پا مجروح شدم و بعد هم تركش آمد و به سينه ام خورد. در همان حال كه تركش در سينه ام بود آن را در آوردم و به 2 ، 3 نفر از دوستانم كه در آنجا حضور داشتند گفتم : چقدر اين تركش شيرين بود. به محض گفتن اين حرف از خواب بيدار شدم. پس از شهادت حاج احمد آقا وقتي جنازه ايشان را در معراج شهدا رؤيت كرديم ,همانگونه كه قبلاً خواب ديده بود، تيركش سينه اش اصابت کرده و به شهادت رسيده بود.

محمد نجاريان كرماني:
روزي كه پدرم براي آخرين بار مي خواست به جبهه برود من آن موقع پسر بچه اي 13 ساله بودم. پدرم قرآن را از داخل خانه برداشت و جلوي پله ها قرآن را باز كرد و يك صفحه را خواند و معني كرد. سپس رو به من كرد و گفت : پسرم، فكر نكنم كه من دوباره برگردم.

غلامرضا قرباني:
يك روز پنجشنبه به اتفاق برادران بسيج محل براي اردوي نظامي و تفريحي به شاهين گرماب در اطراف مشهد رفتيم. سر شب بود كه به آنجا رسيديم ولي محلي را براي استراحت پيدا نكرديم. احمد نجاريان گفت : چون تعدا ما حدود 40 ، 50 نفر است شما بايستيد تا من بروم و محل مناسبي را پيدا كنم. اگر همه ما را ببينند جايي را به ما نمي دهند. احمد نجاريان بلافاصله به داخل روستا رفت و گفته بود كه : ما از بچه هاي بسيج هستيم و براي اردو به اين محل آمده ايم ولي جايي براي خواب و استراحت نداريم. آن بنده خدا هم يك چهار ديواري را كه داراي سقف و محل نگهداري سيمان بود به ما داد. حدود نيم ساعت طول كشيد تا آن محل را تميز كرديم، باران هم شديداً مي آمد. آن شب در آن محل دعاي كميل برگزار كرديم.

محمود نجاريان كرماني:
زمانيكه براي اولين بار به جبهه اعزام شدم مرا به پادگان ايلام فرستادند. سه روز از رفتن من به آن پادگان مي گذشت. نزديك ظهر مشغول گرفتن وضو بودم كه بلندگوي پادگان اعلام كرد كه نجاريان ملاقات دارد. با خودم گفتم: من كه توي اين محل غريب كسي را ندارم. خوشحال و سرحال حركت كردم تا به جلوي مسجد رسيدم. چشمم به آن شخص كه افتاد، در ابتدا او را نشناختم چون لباس رزم پوشيده بود ولي بعد از چند لحظه متوجه شدم كه آن شخص برادرم حاج احمد آقا است. خيلي خوشحال شدم. برادرم قبل از اينكه حرفي بزند بعد از سلام و احوال پرسي به من گفت: برادر، خوشحال شدم. گفتم: چرا؟ گفت: به خاطر اينكه شما به وظيفه شرعيت عمل كردي. همين اندازه كه دل از زن و بچه ات كنده اي و به اينجا آمده اي، دينت را به اسلام ادا كرده اي. من واقعاً شرمنده ام.

محمد نجاريان كرماني:
در سال 59 به اتفاق خانواده 3 عمويم و عمه ام براي مسافرت به امامزاده هاشم رفتيم. امامزاده هاشم بالاي يك تپه و در كنار جاده بود. من و چند نفر ديگر از بچه ها سنگ و كلوخ به داخل جاده پرتاب مي كرديم. يكي از سنگها را كه بالاي تپه پرتاب كرديم نزديك بود روي سقف ماشين كه در سطح جاده در حال حركت بود بخورد . پدرم حاج احمد نجاريان از دور كه آن صحنه را ديد، سريع دويد و مرا بغل كرد و در آن لحظه با خودم گفتم به خاطر اين كارم پدرم مرا حسابي كتك مي زند. همين طور كه بغل پدرم بودم او مرا به كنار رودخانه آورد و مرا داخل آب رودخانه انداخت و با حالت خنده گفت : ببين، حالا اين كارها و اذيت و آزار مردم خوب است. چرا سنگها را داخل جاده پرتاب مي كردي. اگر يكي از آنها به سر يكي بخورد، چه كسي مي خواهد جواب مردم را بدهد .

جواد پور غلام:
صُبح روز جمعه در خط مقدم بوديم، وقتي برگشتم متوجه شدم كه يكي از معاونينم به نام فرهادي كه اَهل گناباد بود شديداً خسته است. بلافاصله به سنگر پشت خط شلمچه آمدم. حاج احمد نجاريان همراه بي سيم چي اش داخل سنگر بودند و حاج احمد آقا چون صبح جمعه بود در حال خواندن زيارت عاشورا بود. جلو رفتيم و گفتيم حاج آقا نجاريان، برادر فرهادي خسته شده، اگر توان داريد شما بيائيد به خط برويد تا ايشان به عقب بيايد و كمي استراحت كند و در اين لحظه يادم آمد كه آقاي نجاريان هم در طول چند روز عمليات يكسره در حال صحبت براي برادران بوده و حتي يك شب را استراحت نكرده است. گفتم: حاج آقا شما نمي خواهد برويد. ايشان گفتند : چرا تو نگران هستي مهم نيست. شما برادر فرهادي را بخواهيد كه به عقب بيايد .فقط چون بي سيم چي من زياد وارد نيست، بي سيم چي خودت را بده تا سريع تر به خط برود .گفتم : حاجي، يكسره با من تماس داشته باش كه شما را سريعتر به عقب بياوريم. پس از اينكه حاج آقا نجاريان به خط رفت به برادر فرهادي گفتم كه او به خط آمد، شما بيا عقب تا كمي استراحت كني. بعد از مدتي رفتم كه رفتم به معراج شهداء سر بزنم, ماشين حاج آقاي نجاريان را ديدم كه فقط راننده اش داخل است و دارد از خط بر مي گردد. زمانيكه دوباره به خط رفتم سراغ نجاريان را كه گرفتم گفتند : حاج آقا را به عقب بردند بلا فاصله به معراج شهداء رفتيم ولي موفق به ديدارشان نشدم، تا اينكه خبر تشييع پيكر پاك و مطهر ايشان را از مشهد برايم آوردند.

محمود نجاريان كرماني:
يك روز صبح جمعه پس از اينكه دعاي ندبه و زيارت عاشورا تمام شد به داخل چادر رفتم كه مقداري استراحت كنم. بعد از چند دقيقه در حالت نيمه خواب احساس كردم كه يك چيزي به كف پايم مي خورد. وقتي چشمهايم را باز كردم ديدم برادرم حاج احمد نجاريان بالاي سرم ايستاده است. گفت: برادر، مي آيي به خط برويم. من در آن لحظه در خودم يك لرزشي احساس كردم . با توجه به اينكه تا آن زمان من هنوز به خط نرفته بودم, گفتم: چرا نيايم، افتخار هم مي كنم. از جا بلند شدم و لباسهايم را پوشيدم و به اتفاق برادرم به سمت شهر مهران حركت كرديم. به ارتفاعات كله قندي كه رسيديم چون نيروهاي عراقي بر روي آن محل مستقر بودند همه ما را به گلوله و خمپاره بستند. يك مرتبه ديدم اطراف ما گلوله و خمپاره اي است كه به زمين اصابت مي كند و منفجر مي شود . من حقيقتاً ترسيده بودم . برادرم كه كنار من بود صورتش را به طرف من گرداند و گفت: چيه، ترسيدي؟ گفتم: نه، ترس چرا؟ راننده يك مرتبه توقف كرد. برادرم به او گفت: توقف نكن. سريع برو. چون شناسايي كرده اند نيروهاي پشت ماشين را مي زنند. برادرم كه متوجه شد راننده مي ترسد و دارد سهل انگاري مي كند به راننده گفت: شما بفرماييد برويد و عقب ماشين كنار ديگر برادران بنشينيد. سپس خودش پشت فرمان قرار گرفت و به سرعت به سمت شهر مهران حركت كرديم. زمانيكه به شهر مهران رسيديم و ديدم كه از شهر مهران هيچي باقي نمانده است. نيروهاي ايراني هم داخل شهر مستقر شده بودند. پس از تعويض نيروها دوباره به مقر خودمان بازگشتيم.

محمود نجاريان كرماني:
در تاريخ 8/ 4/ 65 عارفان خداجوي با كارواني عظيم از شهر مقدس عازم به ميادين مبارزه با صداميان كافر بودند كه اين بنده حقير ذره اي بودم از درياي عظيم انسانها. همراه با كاروان به جبهه جنگ مي رفتم تا خويش را به درياي عظيم انسانهاي پاك و مقدس رسانيده و خويشتن را تطهير سازم. از تهران ما را كه براي اولين مرتبه عازم بوديم به طرف ايلام بردند. در موقع حركت از مشهد حدود ساعت 11 صبح بود كه مارش حمله آغاز شد. راديو مرتب از مژده اي بزرگ خبر مي داد. مژده آزاد سازي مهران. آري رزمندگان اسلام شب هنگام به كافران بعثي تاخته بودند و عده بسيار زيادي از آنها را كشته و زخمي ساخته بودند. بسياري هم به دست رزمندگان اسلام اسير شده بودند. ساعت سه نيمه شب بود كه به پادگان لشكر 5 نصر رسيديم. صبح روز بعد ما را دسته بندي كردند و هر دسته را جهت انجام كاري به قسمتهاي مختلف هدايت مي كردند. اينجانب را كه به عنوان گروه تخصصي براي پشتيباني عزيزان رزمنده اعزام شده بودم , به دايره آبرساني در پادگان ظفر بردند. مدت سه روز بر اثر ازدياد نيرو قسمت اينجانب نمي شد كه به منطقه اعزام شوم. روزها به بهداري صحرايي كه در دامنه كوهي مستقر بود مي رفتم و به مجروحين كه از منطقه به وسيله بالگرد مي آوردند كمك مي كردم. تا اينكه روزي نزديك نماز مغرب بود و مشغول گرفتن وضو جهت فريضه نماز مغرب و عشاء بودم كه شنيدم بلندگو مسجد اعلام مي كند برادر نجاريان به جلوي مسجد براي ملاقات مراجعه فرمايند. هيچ نمي دانستم چه كسي با من كار دارد. آخر من در آن سرزمين كسي را نداشتم كه به ملاقاتم بيايد. با يك اضطراب زايد الوصفي به طرف مسجد به راه افتادم. ناگهان چشمم به برادرم احمد افتاد كه با چشمان پر از شوق و لباني آكنده از تبسم رضايت بخش به طرف من آمد پس از سلام دست هايش را به دور گردنم انداخت و محكم مرا در سينه اش فشرد، نمي دانيد تا چه حد خوشحال شدم. آخر مي دانستم كه برادرم در جبهه است ولي اصلا اميد آنرا نداشتم كه ايشان را در آن سرزمين پيدا كنم و ايشان هم نمي دانست كه من به جبهه آمده ام. برايم جاي تعجب بود كه چگونه پي برده كه من اينجا هستم. آخر او در پادگان 21 امام رضا (ع) بود. برايم خيلي عجيب بود. پس از احوال پرسي از ايشان سئوال كردم از كجا فهميدي كه به اينجا آمده ام. ايشان با يك صورت ملكوتي و بشاش به من تبريك گفت و اظهار داشت كه آخرين برادر بالاخره تو نيز موفق شدي و از توبه آزمايش سالم به در آمدي. و با يك حالت خاص و استثنايي اظهار داشت كه برادر با اين آمدنت به اين منطقه نام خودت را در صف ياوران امام زمان ثبت كردي. همينقدر كه پشت به همسر و فرزندان و خانه و كاشانه كردي ثابت مي شود كه اگر امام زمان هم انشاءا... ظهور كند تو نيز در ليست ياوران آن حضرت خواهي بود. او گفت: خيلي خوشحال است كه مرا با لباس بسيجي در آن سرزمين ملاقات كرده است. منهم خيلي خوشحال بودم. حقيقت را بگويم چون قبل ديدن ايشان احساس غربت خيلي رنجم مي داد ولي گويا قدرتي ديگر گرفته بودم. باهم به مسجد رفتيم. نماز خوانديم. آن شام املت گوجه فرنگي داشتيم. شام را باهم خورديم. اتفاقاً با فرمانده واحد آبرساني آشنا درآمد. تقاضاي انتقالم را به واحد مربوطه دادم، موافقت شد. از لشكر 5 نصر به تيپ 21 امام رضا (ع) منتقل شدم وبه واحد تعاون لشكر 21 امام رضا (ع) قسمت نامه رسان و پلاك كوبي معرفي شدم تاكارم را شروع كنم. از كارم خيلي خوشحال بودم. هر چند كه فقط چند روزي يك بار برادرم را مي ديدم لكن از اتفاقي كه افتاده بود خرسند بودم. روز تولد امام رضا (ع) كه از مشهد گروه زيادي به خاطر جشن به منطقه آمده بودند. با خود شيريني و بستني و مرغ آورده بودند. شب عيد را با شادماني زياد پشت سر گذاشتيم. براي نماز صبح سحرگاه بود از خواب بيدار شدم. هنوز اذان صبح را نگفته بودند. بعضي از شبها كه به منطقه نمي رفت در چادر ما مي خوابيد. آن شب هم به منطقه نرفته بود. بعد از اتمام جشن تولد حضرت رضا (ع) به چادر ما آمد و كنار من خوابيد. وقتي از خواب بيدار شدم ايشان را نديدم، به تصور اينكه براي نماز به مسجد رفته از چادر بيرون آمدم. در تاريكي شب مشاهده كردم كه شخصي سر بر سجده گذاشته است و با خداي خود راز و نياز مي كند. وقتي به دقت نگاه كردم او را ديدم كه با معبودش با خداي خود مشغول راز و نياز است و به نماز نافله شب مشغول است. صبح زود كه بعد از نماز به چادر رفته بودم و مي خواستم استراحت كنم مشاهده كردم كه برادرم پيش من آمد كه برادر بلند شو. گفتم: كجا؟ گفت: برويم به ديدار دوست. گفتم: جدي كجا؟ گفت: برويم خط. البته من دلم لرزيد ولي خوشحال شدم كه بالاخره نوبت به من رسيد كه از نزديك جبهه جنگ را با چشم خويش ببينم. سراسيمه از جا بلند شدم. چهار نفر ديگر از رزمندگان به همراه ما با يك وانت تويوتا به منطقه اعزام شديم. جاده ايلام مهران يك جاده پر از نشيب و فراز و پر پيچ و خم بود و بسيار خطرناك. بين راه نيروهاي زرهي ارتشي را مي ديدم كه در مكانهاي مختلف مستقر شده بودند. پس از چند ساعت به شهر آزاد شده مهران رسيديم. توپخانه دشمن مرتب منطقه را زير آتش گرفته بود. ناگهان لرزشي عجيب در اتومبيل پديد آمد و پس از لحظه اي در قسمت جلو اتومبيل بيش از ده گلوله توپ و خمپاره در فاصله 20 تا 50 متري منفجر شد. اتومبيل براي لحظه اي متوقف شد. برادرم به راننده فرياد زد كه براي چه توقف كردي؟ حركت كن و با سرعت برو. اتومبيل شناسايي شده بود و قدرت حركت كردن نداشت. برادرم كه سمت راست من نشسته بود مثل مرغ سبكبالي پريد و راننده را از اتومبيل پياده و خودش پشت فرمان نشست و به داخل شهر مهران رفتيم. وقتي به محيط نسبتاً امني رسيديم مشاهده كردم كه برادرم با حالت خاصي به من خيره شد , نزديك بود هر دو نفرمان را باهم در مشهد تشييع كنند. اين صداميان نابكار هر روز كه ما به منطقه مي آييم همين طور و حتي بعضي وقتها بدتر از اين از ما پذيرايي مي كنند. جايگزيني نيروها به اتمام رسيد وقت خروج از شهر مهران از منطقه اي مي رفتيم كه اطراف آن را سيم هاي خاردار كشيده بودند و جنازه هاي دشمن به طور پراكنده مشاهده مي شد. من از ايشان خواستم كه به اين منطقه برويم و از جنازه ها ديدن كنيم. ايشان پاسخي كه به من داد برايم خيلي آموزنده بود، گفت: نه برادر تا اينجا كه آمده ايم جز منطقه عبور و مرور ماست. اگر چه هم اكنون رزمندگان ما بيش از 2 كيلومتر آن طرف تر پيش رفته اند ولي مجوز ورود به اين منطقه را نداريم. توجه داشته باش كه حركت ما حركت ولايتي است. اگر ما در آن منطقه وارد شديم و با وسايل مختلف از بين برويم دستمان به هيچ جا بند نخواهد بود و دستاويزي نداريم و چه بسا كه بر اساس تمايل نفساني به جاي شهادت و وارد شدن به بهشت بدون پرسش و سئوالي وارد دوزخ شويم و با گفتن اين مطلب ما را از خواسته هاي نفساني بازداشت و درس بزرگي به من آموخت.

اكبر سعيدي فاضل:
در عمليات والفجر 8 در موقعيت كنار اروند بوديم پس از اينكه يگان ما در آنجا وار د عمل شده بود تشكيلات ما قرار شد كه از آنجا نقل مكان كند . و بعد از ما حاج احمد نجاريان در آنجا مستقر شوند . يك روز يك هواپيماي عراقي آمد و يك راكت انداخت كه در اثر اين راكت يك گودال بزرگ ايجاد شد . از قضا يكي از افراد عراقي كه مجروح شده بود را نيروهاي خودي جهت مداوا به آمبولانس انتقال مي دادند كه در بين راه فوت نموده بود . برادران امداد جسد آن عراقي را آوردند و در داخل گودال دفن كردند . بعد از دفن كردند جسد اين عراقي گلوله هاي زيادي به محل گودال مي خورد . حاج احمد نجاريان به شوخي گفت : مثل اينكه كشته هاي عراقي هم دست از سر زنده هاي ما بر نمي داند . اين عراقي از زير خاك گرا مي دهد كه در اين محل نيروهاي زيادي هستند . اينجا را با گلوله توپ بزنيد .

محمود نجاريان كرماني:
يك روز به اتفاق برادرم حاج احمد نجاريان و تعدادي از برادران ديگر از خط مقدم به عقب برمي گشتيم . در طول مسير به يك قهوه خانه رسيديم و بچه ها براي استراحت پياده شدند . يكي از برادران بسيجي كه مسئول تداركات بود با آبدارچي آن قهوه خانه برخورد كوچكي داشت . حاج احمد احساس كردند كه مقصّر مسئول تداركات است كه دارد با تندي پرخاش مي كند . جلو رفت و گفت : شما چطور لباس مقدس بسيج را به تن كرده ايد ,بايد خيلي مراقب اعمال و رفتارت باشي تا ديگران احساس نكنند كه مي خواهي با اين لباس مقدس سوء استفاده كني .

فاطمه رمضاني:
روز قبل از عمليات كربلاي 5 برادران مي خواستند كه مصاحبه اي با آقاي نجاريان داشته باشند . ولي حاج آقا گفته بودند چون مي خواهيد فيلم برداري کنيد,من معذورم , من فيلم برد اري را دوست ندارم . سپس خودشان را داخل سنگر مخفي كرده كه از ايشان فيلم برداري نشود.  

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان رضوي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 155
[ 25 / 04 / 1392 ] [ 25 / 04 / 1392 ] [ ]
خوراکيان ,حسن


آثار باقي مانده از شهيد
شب اربعين بود كه در عالم روياء امام عزيزم ,حضرت مهدي عج ا... تعالي فرجه شريف را ديدم در حالي كه سر و پا لباس سياه پوشيده بودند،در خانه قديمي مان در مشهد حضور داشتند. من در حالي كه انگار ايشان را از قبل مي شناختم و آشنايي داشتم به حضورشان رفتم . حضرت يك بسته اي به من هديه كردندو از خواب بيدار شدم . آن شب از خوشحالي تا صبح به حالت گريه و خنده بودم و از اينكه با تمام كفران نعمت ها و گناهان زياد و خيانت هايي كه مرتكب شده ام ،باز هم او به ياد من است . اگر چه من جز اندك به ياد او نبودم راستش را بگويم به خودم مغرور شده بودم .من نمي دانم هديه امام چيست ؟ ولي مي دانم هر چه از دوست رسد نيكوست و مخصوصا اگر اين هديه فيض شهادت باشد .چه شهادتي كه آن عزيز بزرگ و آن حاضر عطا كرده باشد, حتما مقبول درگاه خداي تبارك و تعالي نيز هست زيرا كه :
به ذره گر نظر لطف بو تراب كند
به آسمان رود و كار آفتاب كند  

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان رضوي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 177
[ 25 / 04 / 1392 ] [ 25 / 04 / 1392 ] [ ]
.: Weblog Themes By goldtem.rozblog.com :.

:: تعداد صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 8 9 صفحه بعد

تبلیغات

X بستن تبلیغات

موضوعات
تازه های سایت
اخبار روز جهان
شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا
نرم افزار های کاربردی
مستند
دانلود فیلمها و سریالهای ایرانی
انمیشین
فرهنگ جبهه
عملیات
شناسایی ها
نیروهای دشمن
نیروهای دشمن 2
شهدای جهاد سازندگی
آلبومها
برنامه رادیویی
خاطرات انقلاب
وطن
راهیان نور
موسیقی فیلم
سرود
موسیقی بی‌ کلام
فرزند شهید
صدای شهدا
شهید سید اهل قلم آوینی
مارش
مداحی
ايثارگران
خانواده شهدا
اولين هاي شهيدان دفاع مقدس
نوای جبهه
مطالب مفید فرهنگی ، هنری ، اینترنتی و ...
مذهبی
مجموعه پوسترهای شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
فاتحان قله‌های جاسوسان ( شهدای صابرین )
محمد ابراهیم همت
ادعیه و مناجات
ادیه و زیارت
دانلود کتب اسلامی
پخش زنده شبکه های تلویزیونی - سراسری
دانلود تمام آثار شهید مطهری
صرفا جهت اطلاع !!!!
جلوه های ویژه
پی دی اف آموزشی
دوره آموزشي زبان فارسي
کلیپ های با کیفیت دفاع مقدس (۱)
نرم افزارهای موبایل
گنجینه اذان
والپیپرهای اسلامی
والپیپر معمولی
بخش سیستم عامل
بازی
کلیپ
شهید حاج احمد کاظمی
دانلود مجموعه کتابهای کامپیوتر pdf
اس ام اس
اصول و فروع دین
طنز و کاریکاتور
فول آلبوم های مجاز
دیگر رسانه ها
جستجو


آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 739 نفر
بازديدهاي ديروز : 739 نفر
كل بازديدها : 2,918,512 نفر
بازدید این ماه : 3,051 نفر
بازدید ماه قبل : 3,051 نفر
کل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 4779 عدد
افراد آنلاین : 7 نفر
آروین گلشنی