close
متخصص ارتودنسی
استان خراسان رضوي
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

فرهنگی هنری اجتماعی

استان خراسان رضوي

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل


بندار,هاشم

بندار,هاشم

بيست و دوم فروردين ماه سال 1344 ه ش در روستاي حسين آباد متولد شد.
کودکي پر جنب و جوش بود و با صحبت هاي شيرين بقيه را مي خنداند.
فاطمه بادل ( مادرش ) مي گويد: «زماني که چهار ساله بود مي گفت: مي خواهم به کربلا بروم. اغلب دوستان و همسايگان را وعده ي رفتن به کربلا و زيارت مي داد. در ماه محرم و صفر در هيات هاي سينه زني شرکت مي کرد و از عزاداران امام حسين (ع) پذيرايي مي کرد.»
در روز عاشورا و تاسوعا در تغزيه خواني شرکت مي کرد و به عنوان يکي از بچه هاي امام حسين (ع) و يا يکي از طفلان مسلم (ع) بود.
در پنج سالگي پدرش فوت کرد و او به همراه ديگر برادرانش در مغازه ي پدر مشغول به کار شد.
به مادرش بسيار احترام مي گذاشت و در کارهاي خانه به او کمک مي کرد.
دوره ي ابتدايي را در مدرسه آستانه پرست فعلي و دوره ي دبيرستان را در مدرسه ي مدرس مشهد به پايان برد. به خاطر شروع جنگ تحميلي تحصيلات دبيرستان را رها کرد و به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت.
به خاطر علاقه به خواندن کتاب عضو کتابخانه بود. کتاب هاي مذهبي، شهيد مطهري و محمود حکيمي را مطالعه مي کرد.
اوقات فراغت به ورزش هاي شنا، فوتبال و کوهنوردي مي پرداخت. عضو بسيج بود به مسجد مي رفت. علاوه بر کار در مغازه ي پدرش درس نيز مي خواند.
به نماز بسيار اهميت مي داد. در جلسات قرآن حضور مي يافت. در دعاي ندبه، توسل و کميل شرکت مي کرد و يکي از فعال ترين افراد حاضر در اين جلسات بود.
مشکلات را تا جايي که مي توانست حل مي کرد. به مستضعفين کمک مي رساند. مسائل ديني را رعايت مي کرد. خمس مي داد. صله ي رحم را به جا مي آورد.
او از افرادي که در کنار خيابان مي ايستادند و براي مردم مزاحمت ايجاد مي کردند، ناراحت بود. با آن ها صحبت مي کرد تا به راه راست هدايت شوند.
هاشم بندار فردي معاشرتي، اجتماعي، خوش اخلاق و خوشرو بود، به طوري که کسي از او ناراحت نبود.
مادر شهيد مي گويد: «اخلاق و رفتار او طوري بود که حتي پيرمرد 70 ساله به او سلام مي کرد.»
قبل از انقلاب در راهپيمايي ها شرکت مي کرد. زماني که دوازده ساله بود، همراه من در راهپيمايي ها شرکت مي کرد. من او را با خود به تظاهرات مي بردم. يک روز در تظاهراتي که در راه آهن بود، ماموران رژيم به طرف تظاهرکنندگان تيراندازي مي کردند و گاز اشک آور مي انداختند، به طوري که چشم هايمان باز نمي شد. او به من مي گفت: مادر، نترسي چيزي نيست. و بعد ما توانستيم با کمک مردم از آن معرکه نجات پيدا کنيم.
او با اين که دوازده ساله بود، در تظاهرات شرکت مي کرد و به همراه دوستانش بر روي ديوارها شعار مي نوشت. او در درگيري هاي نهم و دهم دي ماه و 22 بهمن ماه حضور داشت. به پخش اعلاميه مي پرداخت و شب تا صبح اعلاميه هاي امام را در داخل منازل مي انداخت.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در بسيج فعاليت مي کرد و شب ها در خيابان به نگهباني مي پرداخت. مسئول آموزش بسيج بود و به نيروها اسلحه شناسي را آموزش مي داد.
او با مخالفين انقلاب و اسلام صحبت مي کرد تا آن ها را اصلاح نمايد. با کساني که عقيده اي مخالف با انقلاب داشتند معاشرت نداشت. با کساني رفت و آمد مي کرد که با او هم عقيده باشند. علاقه ي زيادي به امام داشت و به شدت از امام و و انقلاب حمايت و پشتيباني مي کرد. با ضد انقلابيون درگير مي شد و به مخالفت با آن ها برمي خاست. براي مبارزه با منافقين و ضد انقلابيون چندين بار به کردستان اعزام شد. مخالف ايده هاي بني صدر بود.
در 14 سالگي به جبهه رفت. سنش براي رفتن به جبهه کم بود، به همين خاطر کپي شناسنامه اش را دست کاري کرد تا بتواند به جبهه برود.
اودر مصاحبه اي در مورد جنگ گفته است: «جبهه و جنگ مانند قلب انسان است. اگر قلب از کار بيفتد، تمام اعضاي بدن از کار مي افتند. اگر در جنگ خللي وارد شود، کشور سقوط مي کند. پس بايد تلاش کنيم جبهه ها را پر کنيم و امام را تنها نگذاريم تا هرچه زودتر پيروز شويم.»
در بيشتر عمليات از جمله، عمليات ام الحسنين، طريق القدس، فتح المبين، فتح بستان، شکست حصر آبادان، آزادي سازي خرمشهر، رمضان، بدر، خيبر، والفجرها و کربلاها، چه در لباس يک بسيجي عاشق امام و چه به عنوان فرمانده ي گردان رزمي شرکت داشت. دوره ي آموزش فرماندهي را در تهران گذرانده بود.
در جبهه مدتي بي سم چي و مدتي فرمانده بود. در فتح قله هاي الله اکبر در کنار شهيد چمران و همرزمان ديگر، بي سيم چي بود و بعد فرمانده ي گردان ليله القدر شد. همچنين فرماندهي گردان رزمي مخابرات را نيز برعهده داشت.
مي گفت: «تا زماني که جنگ باشد در جبهه مي مانم.» او بسيار متواضع و فروتن بود. ذکر مسئوليتش او را رنج مي داد. مي گفت: «ذکر مسئوليت همراه اسم لزومي ندارد.»
او چه زماني که بي سيم چي بود و چه زماني که عنوان فرماندهي داشت، کارهايي فراتر از حد مسئوليتش انجام نمي داد. او بسيار متواضع بود. سنگر ها را جارو و چاي درست مي کرد.
محمد اميري ( همرزم شهيد ) مي گويد: «اولين بار اعزامم به جبهه در واحد مخابرات بودم. در منطقه ي حميديه ي اهواز شهيد بندار را ديدم که فرماندهي مخابرات را برعهده داشتند و در حال شستن لباس هاي شخصي خود بودند. هرچه اصرار کردم که اجازه دهند من اين کار را انجام دهم، نگذاشتند.»
در سال 1362 عضو رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد.
در عمليات بدر در منطقه ي هورالعظيم او فرمانده ي گردان ليله القدر بود. در شبيخوني که عراق زد، باعث شد که آن ها شکست بخورند و از 300 ـ 400 نفر نيرو فقط 13 ـ 14 نفر باقي مانده بود و نزديک قريب بود که آن هم اسير شوند و تنها يک قايق موتوري بود که توان حمل 14 نفر را نداشت. ابتدا آن ها تمام بي سيم ها را از بين بردند تا رمزي به دست دشمن نيفتد. شهيد به همراه 5 نفر ديگر در آن محل ماندند و بقيه را به پشت جبهه منتقل کردند. سپس آن ها با يک قايق پارو زدند و خود را به نيزار رساندند. حدود 18 ساعت در آن نيزارها ماندند و بعد با همان قايق به پشت جبهه برگشتند.»
هاشم در زمان عمليات از افراد آگاه و مقتدر دعوت مي کرد تا خودشان را به عمليات برسانند. او با نيروها در خصوص عمليات مشورت مي کرد و نيروها را از لحاظ قدرت بدني مي سنجيد و بعد آن ها را گلچين مي کرد و هر کدام را در واحدي که توانايي داشتند، قرار مي داد. مثلاً عده اي در واحد تخريب، عده اي براي واحد اطلاعات و عده اي براي ادوات و براي هر کدام يک مسئول انتخاب مي کرد.
او چندين مرتبه به طور سطحي مجروح شده بود. در يکي از عمليات ها شيميايي شد. در سال 1362 در عمليات والفجر يک از ناحيه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت. با اين که مسئولين اجازه ي ماندن او را در سپاه مشهد داده بودند ولي او قبول نکرد. مي گفت: «اين جا برايم مانند زندان است.»
به خانواده اش توصيه مي کرد: «به جبهه بياييد و در جنگ شرکت کنيد و از مملکت خود دفاع کنيد. راه شهدا را ادامه دهيد. از خط رهبري فاصله نگيريد. بچه هايتان را در اين راه تشويق کنيد. تقواي الهي را پيشه نماييد. حجابتان را رعايت کنيد. امام را تنها نگذاريد. بايد در جنگ پيروز شويم تا همه به کربلا برويم.»
هاشم منطقه ي جنگي را کاملاً مي شناخت. زماني که ماشين حمل اسلحه مي رسيد، سريع خودش را به آن جا مي رساند و در پايين آوردن اسلحه کمک مي کرد. بسيار فعال بود و فقط در زمان خواندن نماز کفش هايش را از پا بيرون مي آورد. در شب هاي حمله نماز شب مي خواند. سرش را روي خاک مي گذاشت و آن قدر گريه مي کرد که خاک خيس مي شد. زماني که نيروها از نگهباني برمي گشتند و سرما خورده بودند، او لباس هايش را به آن ها مي داد تا گرم شوند و اگر کفش کسي سوراخ بود، چکمه اش را به او مي داد. گاهي خودش نگهباني مي داد. او از جبهه و جنگ و از پيشرفت آن تعريف مي کرد. مي گفت: «امام را تنها نگذاريد او نايب امام زمان (عج) است. مبادا از حرف امام سرپيچي کنيد. آرزو داشت شهيد شود. به همين خاطر وصيت نامه اش را خيلي زود نوشته بود.
هاشم بندار در تاريخ 16/6/1366 در جزيره ي مجنون و در حال ساختن سنگر، بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحيه ي سر و چشم به شدت مجروح شد. به طوري که يک چشمش از بين رفته بود و پس از مدتي در بيمارستان امدادي، در تاريخ 1/7/1366 به شهادت رسيد.

فاطمه بادل ( مادر شهيد ) مي گويد: «زماني که در بيمارستان امدادي بستري بود و به ملاقاتش رفتم، در بخش بود. سرش را عمل کرده بودند، جراحات زيادي داشت يک چشمش را کاملاً از دست داده بود و يک طرف صورتش به شدت آسيب ديده بود. وقتي مرا ديد، گفت: مادر، نگران نباشيد من فقط سرما خورده ام و داخل چشمم خاک رفته است، با شستشو خوب مي شود.
صغري بندار ( خواهر شهيد ) نقل مي کند: «زماني که به ملاقاتي او رفتم، از شدت درد پاهايش را به هم مي ماليد. به او گفتم: «هاشم، درد داري؟ گفت: نه. مي خواستم ملافه ام را درست کنم.»
هاشم بندار در تاريخ 19/6/1366 که در منطقه عملياتي بر اثر اصابت ترکش مجروح شد. در تاريخ 21/6/1366 در بيمارستان شهيد کامياب بستري گرديد. سرانجام در تاريخ 1/7/1366 به درجه رفيع شهادت نايل گشت. پيکر مطهرش در بهشت رضا (ع) دفن مي باشد. بعد از شهادت او بسياري از اقوام به خاطر اين که نتوانستند عظمت روحي او را درک کنند، متاسف بودند.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
خداوندا، از گناهان من درگذر. خدايا، مواظب اين بنده ي ضعيف باش، زيرا که اگر او را به خود بگذاري، از جاده ي اصلي منحرف مي شود. پروردگارا، اگر نماز و روزه هايم مورد قبولت واقع نشده است، به بزرگي خودت از من بگذر. معبودا، توفيقي ده که با شهادتم دين خود را ادا کنم. بر خانواده ام صبر و شکيبايي عنايت کن. اجر آنان را با گريه و زاري کم نکن. خدايا، رهبر و بنيانگذار جمهوري اسلامي را که زندگي دوباره به ملت ايران داد، تا انقلاب حضرت مهدي (عج) نگهدار و سلامتي به او بده.
مادرم، مي دانم که ناراحتيد، اما مگر ام البنين (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) ناراحت نبودند، مگر حضرت زينب (س) از نزديک برادرش را در خون نديد. اکنون اين حسين است که بر جماران نشسته، او نايب امام حسين (ع) و نايب امام زمان (عج) است. پس هيچ فرقي بين آن ها نيست. خواهرانم، صبر داشته باشيد، همانند حضرت زينب (س) که برادرش را در گودال قتلگاه ديد و صبور بود.
برادرانم، اگر راهم را ادامه ندهيد، دچار عذاب الهي خواهيد شد و اگر راه مرا ادامه دهيد (که همان راه امام و شهدا است ) پاداش بزرگي در نزد خدا خواهيد داشت.
و اي اقوام و خويشان، دنيا ارزشي ندارد. عمل خوب انجام دهيد و لحظه اي از راه امام و انقلاب جدا نشويد. هاشم بندار



خاطرات

مادرشهيد:
«از همان بچگي بسياري از مسائل را رعايت مي کرد. با خواهر زاده اش کشتي مي گرفت و چون او سه سال داشت و سيد بود، خودش را عمداً به زمين مي انداخت تا او ناراحت نشود.»

صغري بندار , خواهر شهيد:
«احترام خاصي به افراد سيد مي گذاشت. همسرم و بچه هايم سيد بودند. هر وقت آن ها را مي ديد از جا بلند مي شد و به آن ها سلام مي کرد. با اين که چهار ساله بود، بسيار با معرفت و فهميده بود. با فرزندم ( که دو سال اختلاف سني داشت ) بازي مي کرد و به او بسيار احترام مي گذاشت، مي گفت: او سيد است.»

مادر شهيد :
«يک روز برگه اي را پيش من آورد و گفت: مادر، اين برگه را امضاء کن. مي خواهم براي خواهرم نخ تعاوني بگيرم. من هم آن برگه را امضا کردم. بعد گفت: پس مي توانم به جبهه بروم. گفتم: تو به من دروغ گفتي. گفت: اين دروغ مصلحتي است و شما گفته بوديد: اگر همه ي شما (بچه ها) به جبهه برويد من ناراضي نيستم. پس حالا ناراحت نباشيد و افتخار کنيد که ما به جبهه مي رويم.» اولين بار از طريق بسيج به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت. به خاطر علاقه اش به جبهه و جنگ، اطاعت از امر رهبري، لبيک گفتن به نداي امام، دفاع از دين و اسلام به جبهه رفت.
مي گفت: «بايد اين انقلاب حفظ شود و نبايد بگذاريم اين کشور به دست بيگانگان بيفتند.»

فاطمه بادل ( مادر شهيد ) مي گويد: « به او مي گفتم: لباس سپاه را بپوش تا من ببينم. مي گفت: اين لباس سپاه مقدس است. او هميشه با لباس ساده در خيابان رفت و آمد مي کرد. با اين که فرمانده بود ولي هميشه ساده پوش بود.»
همچنين مي گويد: «هر وقت به او مي گفتم: بيا دامادت کنم. مي گفت: فعلاً جبهه و جنگ مهم تر است و تا زماني که راه کربلا باز نشود و فلسطين را آزاد نکنيم، ازدواج نمي کنم. تا آخرين قطره ي خون در جبهه مي مانم و اگر جنگ پايان يافت و من زنده بودم، آن موقع ازدواج مي کنم.»

ابوالقاسم بندار ,برادر شهيد:
« همرزمانش مي گفتند: همزمان با عمليات والفجر هشت دستور فتح تپه هاي کله قندي صادر شد. شهيد بندار فرمانده ي گردان بود. همزمان با بالا رفتن از تپه ها، دشمن نيز از آن سوي تپه ها در حال بالا آمدن بود. ما ده دقيقه زودتر به قله رسيديم و با درايت خاصي توانستيم پيروز شويم.»

«در منطقه به او «هاشم شش کله» مي گفتند، چون تنها بي سيم چي اي بود که تمام رمزهاي بي سيم هاي فعال در محور را حفظ بود. يک روز در بستان بودم که او براي ديدن من آمده بود. وقتي او را ديدم، تمام سر و صورتش تاول زده بود وحالت خرابي داشت. گفتم: چه شده است؟ گفت: در محور ابوسعيد عراق براي شناسايي رفته بوديم که آن جا محلي باتلاقي بود و مجبور بوديم شب را در آن جا بمانيم و پشه ها ما را نيش زدند.»

محمد اميري:
«فرمانده اي مقتدر بود، اخلاق بسيار خوبي داشت. در اکثر عمليات ها حضور داشت. اگر در مرخصي بود، سريع خودش را به عمليات مي رساند و حتي از دوستانش دعوت مي کرد تا در عمليات ها حاضر شوند. با نيروهاي تحت امرش بسيار با مهرباني برخورد مي کرد. اگر سربازي تحت امرش اکثراً جوان بودند. چون در واحد مخابرات به افرادي نياز است که حافظه قوي داشته باشند تا بتوانند کد و رمزها را حفظ کنند. به همين جهت افراد تحت نظرش اکثراً جوان بودند.»

«در گردان از يک بسيجي که به صورت افتخاري و يا قراردادي به جبهه اعزام شده بود تا يک پاسدار رسمي، شهيد بندار با ضوابطي که در نظرش بود با هر کدام به صورت خاصي برخورد مي کرد. نيروها از نحوه ي برخورد ايشان ناراحت نمي شدند. از لحاظ جثه ضعيف بود. اگر خودش را معرفي نمي کرد، کسي متوجه نمي شد که او فرمانده ي گردان رزمي مخابرات است.
او وقتي را هم اختصاص به نيروها مي داد. با آن ها صحبت مي کرد و مشکلات آن ها را برطرف مي نمود. در واحد مخابرات بچه ها مي توانستند از تلفن هاي صلواتي استفاده کنند و با خانواده هايشان تماس بگيرند. براي اين کار بايد امضاي مسئول مخابرات در نامه مي بود. زماني که شهيد بندار به ماموريت مي رفت، نامه ها را پيشاپيش امضا مي کرد و به من مي داد تا در صورت لزوم از آنها استفاده کنيم. به نيروهاي تازه وارد، آموزش هاي مختلفي مي داد. اولين آموزش، آشنايي با انواع و اقسام بي سيم ها و بعد کلاس قرآن و زبان بود. در پادگان هر شب دعاي توسل خوانده مي شد.
خواندن دعاي سفره و هفت سوره از قرآن جزو برنامه هاي هر شب بود. به خصوص در رزم هاي شبانه براي آمادگي روحي نيروها قرآن تلاوت مي شد. شهيد بندار بسيار مهربان بود. غذا را در سر يک سفره با نيروهايش مي خورد. در نماز جماعت همه با هم شرکت مي کردند، نيروها را صبح براي خواندن نماز بيدار مي کرد. »

مادر شهيد:
« او در يکي از حمله ها به همراه يکي از نيروها حدود 16 ساعت را روي آب پارو زدند تا خود را به نيزار برسانند که به دست عراقي ها نيفتند و غذايشان يک بسته بيسکويت بود. به او مي گفتم: چرا جلوي دوربين نمي روي تا با تو مصاحبه کنند و ما تو را ببينيم. مي گفت: من در آن جا فرصت اين کارها را ندارم. بسيار فعال بود. زماني که به مرخصي مي آمد به جمع آوري نيرو براي جبهه مي پرداخت. مسئول تدارکات بود. در زمان مرخصي اگر شروع عملياتي را با خبر مي شد، سريع خودش را به منطقه براي شرکت در عمليات مي رساند. حتي اگر مجلس عروسي داشتيم، نمي ماند. مي گفت: در آن جا به من احتياج است و بايد خودم را به عمليات برسانم.» او بيشتر از مرخصي هاي تشويقي استفاده مي کرد.
به او چهار ماه مرخصي داده بودند ولي او فقط 15 روز استفاده کرد و بعد دوباره به جبهه رفت. مي گفت: «نمي توانم تحمل کنم که رزمندگان در جبهه باشند و من در اين جا پشت ميز بنشينم.»

برادر شهيد:
«زماني به مرخصي مي آمد که يکي از همرزمانش شهيد مي شد و مي خواست در مراسم آن شرکت کند و بلافاصله پس از اتمام مجلس، به جبهه مي رفت. مي گفت: خانه و زندگي من جبهه است و تا زماني که امام دستور داده اند در جبهه ها بمانيد و جبهه را پر کنيد، من در جبهه مي مانم. در مدت شش سالي که در جبهه بود، تمام مرخصي هايش نيمه تمام مي ماند و سريع به منطقه برمي گشت.»

خواهر شهيد:
«زماني که به مرخصي مي آمد، ابتدا به خانه ي ما سر مي زد و مي گفت: چون بچه هاي شما سيد هستند واجب است که به ديدن شما بيايم. دخترم ازدواج کرده بود و او در مراسم ازدواجش نبود. زماني که به مرخصي آمد براي کادويي آورد که عکس امام بود و پشت آن عکس نوشته بود: هديه ي ما رزمندگان اين است.»
دوبار در جبهه مجروح شده بود، يک بار ترکش به گيج گاه و يک بار ديگر ترکش به کمرش خورده بود. فاطمه بادل مي گويد: «حدود يک ماه در بيمارستان بستري بود و به ما چيزي نگفته بود. زماني که ترکش به سرش خورده بود، چند روز در بيمارستان تبريز و چند روز در بيمارستان امدادي مشهد بستري بود. بعد از بهبودي نسبي دوباره به جبهه رفت. ترکش به نزديکي گيج گاهش خورده بود و چون نزديک گيچ گاه بود، آن را از سرش بيرون نکردند. به همين خاطر بعضي اوقات حالش بد مي شد و ترکشي نيز به پشتش خورده بود و جراحات زيادي داشت، با اين حال چند مرتبه خون اهدا کرده بود که بعد از شهادتش کارت هاي اهداي خون را در وسايلش پيدا کرديم.»

برادر شهيد:
«از جبهه براي مادرم چيزي تعريف نمي کرد که ناراحت نشوند. زماني که مجروح و در بيمارستان بستري بود به مادرم چيزي نگفته بود، تا اين که حالش خوب شد و بعد به عنوان مرخصي به خانه آمد.»

محمد اميري:
«ايشان هميشه مي گفتند: نبايد اجازه بدهيد که اين انقلاب به دست بيگانگان بيفتد. بايد با تمام وجود آن را حفظ کنيم. بعد از شهادت ايشان اولين نفري که وصيت نامه ي ايشان را خواند، من بودم. در وصيت نامه توجه خاصش به امام حسين (ع) و توسل به ايشان ديده مي شود.»

خواهر شهيد:
«دفعه ي آخري که مي خواست به جبهه برود، در خانه ي ما بود. چون زن داداشم از مکه آمده بودند، او فقط يک روز براي ديدن آن ها ماند و بعد بلافاصله به جبهه رفت. من او را از زير قرآن رد کردم. به او گفتم: کي ازدواج مي کني؟ گفت: اين دفعه اگر زنده برگشتم حتماً ازدواج مي کنم. هر وقت به مرخصي مي آمد، بسيار ناراحت بود. مي گفت: اين دفعه هم شهيد نشدم. بادمجان بم آفت ندارد.
آرزوي شهادت را داشت. در آخرين مرخصي از تمام اقوام و خويشان خداحافظي کرد.
در آخرين حضورش در جبهه به همرزمانش گفته بودم: «در طي 6 سال گذشته، هرچه از طرف خداوند مورد امتحان واقع مي شدم، تجديد مي گشتم، ولي اين بار مي خواهم مدرک قبولي ام را بگيرم.» 
بازدید : 128 تاریخ : 25 / 04 / 1392 زمان : 3:3بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

غفورزاده ,ابوالفضل‌

غفورزاده ,ابوالفضل‌

خاطرات

فاطمه غفورزاده:
روزي ابوا لفضل در سن 5 سالگي با اتومبيلي تصادف كرده بود و چرخهاي اتومبيل از روي پاهايش عبور كرد ولي وقتي كه ايشان را از زمين بلند كردند مشاهده نمودند كه هيچ صدمه اي به پاهايش وارد نشده . پدر بزرگم براي او نذر كرد در سن يازده سالگي گوسفندي براي ابوالفضل ذبح كند.

حكيمه غفورزاده :
وقتي ابوالفضل به جبهه رفته بود ايشان را در خواب ديدم كه اسباب كشي مي کند. به او گفتم :شما كي مي خواهي كم و كسري خانه ات را كامل كني؟ ايشان فرمودند كه باجناقم هست. او خانه ام را تنها نمي گذارد و رسيدگي مي كند. با اينكه در آن موقع اسباب كشي نداشتند . در موقع شهادت ابوالفضل ,برادر شوهرم به دنبال شوهرم آمد. من به ايشان گفتم با شما مي آيم ولي مانع رفتن من شدند. دلشوره عجيبي داشتم. وقتي كه شوهرم برگشت از او پرسيدم: چه شده است؟ ايشان فرمودند: تهران بمباران شده. گفتم: نه شما دروغ مي گوئيد. من گفتم اگر خبري شده باشد از اخبار اعلام مي كند ولي چيزي در اخبار در مورد بمباران نگفتند. گفتم: راستش را بگوئيد چه خبر شده؟ ديدم كه اشك در چشمانش جمع شده و متوجه شدم برادرم شهيد شده است.

سيد مرتضي حسيني :
ابوالفضل غفورزاده در بين بچه ها مشهور بود به املت چون ايشان از املت بدش مي آمد و هر وقت اسم املت را مي بردند دنبال بچه ها مي كرد و مي گفت: كه اسمت املت را نبريد كه حالم به هم مي خورد. وقتي در سالن غذا خوري غذا املت بود بچه ها غذاي خودشان را جلوي ابو الفضل مي گذاشتند و فرار مي كردند .

فاطمه غفورزاده :
در يك روز جمعه ابوالفضل به من گفت: با خانواده جمعا برويم بهشت فضل .ما در جاده گم شديم و چون با ماشين بوديم ابوالفضل گفت:من راضي نيستم كه شما زحمت بكشيد و ماشين را به بالاي تپه ببريد.جاده منتهي به تپه خيلي بد بود, با هر زحمتي كه شد خودشان ماشين را به بالاي تپه بردند. خواست خداوند بود كه با ماشيني ها ديگري كه در حال حركت بودند, برخورد نكردند و بعد در راه خدا شهيد شدند.

شهربانو آچاك:
شب عيد بود رفته بودم تا گوشت بخرم در موفع برگشت تاكسي گيرم نيامد ، و بعد دامادم آمد و گوشت را از دستم گرفت و به خانمان برد. وقتي كه از بازار برگشتم ديدم جوانها در حياطمان نشسته اند .وقتي من را ديدند همه پراكنده شدند. مادرم آمد و گفت:شهربانو ابوالفضل شهيد شده . گفتم:نگو ,بي بي زهرا نشنود چون مريض مي شود. بعد تمام فاميلها و همسايه ها ما آمدند. انگار گنگ شده بودم .برادرم گفت:خواهر عكس ابوالفضل را بيار, گفتم :چرا؟گفت:چون ابو الفضل به شهادت رسيده.

حكيمه غفورزاده:
وقتي ابوالفضل به جبهه رفته بود مادرم بيمار شد. ابو الفضل را در خواب مي بيند كه كه او را به دكتر رسانده و براي مادرم دارو تهيه كرده است.

محمد باقر جليلي:
اوائل پيروزي انقلاب بود ودر آن زمان شهرباني در اختيار ما بود و در آن جا رفت و آمد داشتيم. يك روز در شهرباني سرود الله الله روح راگذاشته بوديم اين سرود در بين مردم منطقه هيجاني به وجود آورده بود ويك مغازه قنادي كنار آنجا بود كه ابوالفضل غفور زاده در آن كار مي كرد ازكنار شهر باني عبور كرد و گفت : محمد باقر صداي سرود را زيادكن چون اين سرود اعتماد و عشق ديگري نسبت به امام در من ايجاد مي كند.
بازدید : 99 تاریخ : 25 / 04 / 1392 زمان : 3:2بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

مصدق اکرمي ,ابوالقاسم

مصدق اکرمي ,ابوالقاسم

خاطرات
خجسته زراعتي :
ابوالقاسم در يكي از راهپيماييهاي زمان طاغوت دستگير شد و به زندان منتقل شد . دوستان ابوالقاسم آمدند و گفتند : حاج آقا ابوالقاسم را گرفتند و بردند . پدرش گفت : چكار كنم هر چه به او مي گويم كمتر برو ، و خيلي خودت را آشكار نكن او اصلاً توجهي نمي كند و بدون ترس به تظاهرات مي رود . بعد از اين خبر خيلي ناراحت شديم . سپس يك روز ما به عيادتش رفتيم تا آن زمان ما اصلاً نديده بوديم وخيلي برايم مشكل بود و وقتي آمد از پشت شيشه ها گفت : اصلاً ناراحت نباشيد زندان متعلق به ماست . هيچ ناراحت نباشيد ما خيلي راحتيم و خيلي جايمان خوب است . من ديگر به خانه برگشتم بعد از مدتي پدرش به همراه چند نفر از دوستانش رفتند و او را آزاد كردند . وقتي به خانه آمد به خاطر ناراحتي كه داشتم گريه كردم . ابولقاسم گفت : مادر جان ! ديگر از اين حرفها گذشته است . روز بعد دو مرتبه ديدم رفت و دوستانش را آورد و عكس امام را برداشتند و رفتند و گفتند : ما به تظاهرات مي رويم - عكس امام را روي سينه اش گذاشت و چون قدش بلند بود به چشم مي آمد - پدرش گفت : بگذار برود فكر مي كند كه خانواده رضا شاه پسر خاله يا پسر عمه ايشان است كه اين كارها را انجام مي دهد . اصلاً حرف هيچ كس را قبول نمي كرد . شوهر خواهر و برادرش به او مي گفتند : كمتر خودت را آشكار كن و هر روز يك طور لباس بپوش تا تو را شناسايي نكنند اما او در پاسخ مي گفت : اشكالي ندارد همين طور خوب است .

خجسته زراعتي:
بعد از اينكه ابوالقاسم ديپلم گرفت يك روز پدرش به او گفت : ابوالقاسم موقع رفتن به سربازي است و برو سربازي ات را خدمت كن و بيا . ابوالقاسم در جواب گفت : من براي شاه فلان فلان شده خدمت نمي كنم . پدرش گفت : تو به اين كارها چكار داري ؟ گفت : نه ، نمي روم و رفت و دفترچة آماده به خدمتش را آورد و پاره پاره كرد و در سطل آشغال انداخت و گفت : من به سربازي نمي روم .

محمد رضا جواهري:
فرداي شب اوّل عمليّات كه در خطّ مقدّم به دنبال سوژه اي براي مصاحبه بودم به شهيد ابوالقاسم اكرمي برخورد نمودم . خطهاي دشمن به طور كلّي شكسته نشده بود . هنوز اوائل عمليات محسوب مي شد . جلو رفتم و شهيد اكرمي كه گرد و غبار صورت ايشان را فرا گرفته بود ، در پاسخ سوال كليشه اي من كه چه پيامي داريد ؟ فرمود : آقا پيام من اين است كه چند تا گلوله آر پي جي برداري و همراه من جلو بيايي كه بچّه ها به آر پي جي نياز دارند . گفتم : چشم . به همراه ايشان و مقداري تسليحات آر پي جي جلوتر رفتيم . آنجا كه بچه هنوز به خط شكني مشغول بودند . متوجه شديم يك عراقي بعثي با اسلحة دوشكا ، تعدادي از عزيزان رزمنده را شهيد نموده است . شهيد اكرمي به بچّه ها دستور دادند ، شما سر اين مزدور عراقي را با آتش بند كنيد ، تا ما با موتور از دورتر ، دورش بزنيم و او را از كار بيندازيم . علي رغم اينكه دلهره هم داشتم ولي چون به همراه اين شهيد توانمند بودم ، اطمينان خاطر بيشتري پيدا كردم . خلاصه اين شهيد بزرگوار آن عراقي را اسير نمود و چون روز عمليّات بود ، اجازة كشتن اسير نداشتيم و به دستور فرماندهان عالي رتبه اين عراقي ها براي كسب اطّلاعات بيشتر به پشت جبهه و قرارگاه فرستاده شد . وقتي قرار بر اين شد كه عراقي به پشت خط فرستاده شود ، در عين حاليكه دل تك تك بچّه ها و خود ايشان از بعثي خون بود ، ولي اطاعت از مافوق نموده و خود اين شهيد حتّي بدن خود را سپر عراقي ها نموده بود كه كسي به او آسيبي نرساند و اين نيست جز همان اطاعت از مافوق چه برسد به اطاعت از ولي امر و فرماندهي كلّ قوا .

زهرا خجسته زارعتي:
ابوالقاسم بعد از فوت پدرش خيلي ناراحت بود و گريه مي كرد و مي گفت: دلم مي خواهد بفهمم كه آيا پدرم از من راضي بوده است يا نه . شوهر خواهرش او را ديد و گفت: چرا گريه مي كني مي خواستم با تو حرف بزنم... همان شب پدرش را در خواب مي بيند و به او مي گويد: پدر چرا شما به خانه نمي آيي؟ مي گويد:من ديگر به خانه نمي آيم و يك قرآن يا مفاتيح به ابوالقاسم مي دهد و مي گويد: اين را بگير و برو. روز بعد كه از خواب بيدار شد خوشحال بود و مي گفت: كه ان شاا... پدرم از من راضي است .

زهرا خجسته زارعتي:
آخرين دفعه اي كه ابوالقاسم مي خواست به جبهه برود به خانه آمد و گفت: مي خواهم به جبهه بروم .گفتم: چرا؟ گفت : فرمان است كه بايد برويم. ماه مبارك رمضان بود. گفتم: مي خواهم براي بدرقه ات به ايستگاه بيايم. گفت: نه لازم نيست شما بياييد. با خود گفتم: خوب نيست خانمش تنها برود بهتر است كه من بروم . وقتي به ايستگاه رفتيم هوا خيلي گرم بود و ابوالقاسم هم روزه داشت تا اينكه ما را ديد گفت: مادر لازم نبودشما با دهان روزه بياييد. گفتم: نه اشكالي ندارد همانجا خانمش را به كناري كشيد و خيلي با او صحبت كرد. گويا به او الهام شده بود كه سفر آخرش است. قطار حركت كرد و او با عجله خودش را به قطار رساند و خداحافظي كرد و رفت .

زهرا خجسته زارعتي:
دفعه آخر كه ابوالقاسم مي خواست به جبهه برود قبل از رفتن به جبهه رفت و قيمت سنگ قبر را پرسيد. زماني كه پدرش را دفن كردند 20 تومان بود اما در آن زمان 40 تومان شده بود اما براي شهدا20 تومان مي گرفتند. با خودش مي گفت: براي 20 ارزش ندارد مادرم پاهايش درد مي كند و اگر مي خواهد سر قبر بياييد بهشت رضا دور است و اذيت مي شود . به او گفتم : ابوالقاسم اين حرف ها را نزن ان شا ا... به سلامتي مي روي و بر مي گردي اما در پاسخ گفت: نه مادر جان! بالاخره بايد آماده باشيد.

زهرا خجسته زارعتي:
يك شب خواب ديدم قاسم در حالي كه سوار بر موتور بود از درب حياط بيرون رفت . من نيز پشت سرش از حياط بيرون رفتم - يكي از پسرهاي خواهرش هم پشت سر او سوار بود - و از او پرسيدم : كجا مي روي ؟ قاسم در جوابم گفت: هيچ جا مادر، يك لبخندي زد و دو مرتبه گفت : مي خواهم به داخل باغ بروم - يك باغ زيبايي بود - ديدم پياده شد و چكمه هايش را پشت موتورش گذاشت و يك لبخندي هم به ما زد و رفت.

محمد كاظم خورشيدي:
يادم مي آيد يكدفعه باران مي آمد و من و قاسم به همراه دوستان با هم صحبت مي كرديم. قاسم يكدفعه متوجه مادرش شد كه مي خواست جايي برود. او فورا به سمت مادرش رفت و او را در باران سوار بر موتور كرد و مادرش را به مقصد رساند و دو مرتبه او را به خانه آورد .

محمد كاظم خورشيدي:
ايشان قبل از اينكه وارد سپاه بشوند نذر كرده بودند كه اگر به استخدام سپاه درآيند نماز شب بخواند. چون آن زمان گزينش سپاه براي استخدام خيلي سخت مي گرفت.

علاالدين حجازي:
ماه رمضان بود ، عده اي جهت صرف افطار به منزل آقاي مقدم زاده در شهرك ابوذر مي رفتيم من و آقاي اكرمي در اتوبوس كنار هم نشسته بوديم. ايشان آن زمان به مرخصي آمده بودند . من از آقاي اكرمي سوال كردم وقتي از جبهه به طرف شهر خود حركت مي كنيد چه حالتي داريد؟ ايشان فرمودند : زماني كه از جبهه كنده مي شوم و رو به شهر و زندگي جاري مي آيم ، عفونتي شامه ام را اذيت مي كند. وهر لحظه مي خواهم به جبهه برگردم.

علاالدين حجازي:
يك شب خواب ديدم كه اطراف حرم حضرت امام رضا (ع) همين جايي كه الان خراب نموده اند . مشغول ساخت و ساز هستند . درسمت راست بالا در حال ساختن سر در مسجدي بودند . سر در مسجد را نگاه كردم ديدم نوشته است مسجد شهيد اكرمي . با خود گفتم : عجب ! چه كار خوبي آستان قدس انجام داده است. شهيد اكرمي خانه اش نزديك حرم بود حالا اينجا يك مسجد به اسم او هم ساخته اند . خودش از داخل مسجد بيرون آمد و با هم احوالپرسي كرديم .گفتم ببينيد آستان قدس مسجدي به اسم شما ساخته است .آقاي اكرمي گفت: نه اينجا خانه من است.

علاالدين حجازي:
ايشان از شهيد چمران هميشه به بزرگي ياد مي كرد و به عنوان الگو از مجاهد اسلامي و فدائي مكتب قرآن هميشه ياد مي كرد ، و امام در چشم و دل او يك جايگاه خاصي داشت كه براي كسي ديگر چنين ارزشي قائل نبود .

محمد كاظم خورشيدي:
در چزابه كه بوديم ،سنگري داشتيم كه طول آن زياد بود ولي عرض كمي داشت و چون چزابه گرم بود و اجساد بسياري از عراقيها در منطقه بود ,محيط آلوده بود .آقاي اكرمي براي مقابله با حشرات با لباس و چكمه مي خوابيد . ولي به دليل اينكه قدش بلند بود اگر پاهاي خود را دراز مي كرد پاهاي او از سنگر بيرون بود و اگر جمع مي كرد داخل سنگر گرم بود . ايشان به اين فكر افتادند كه براي راحتي تمام بچه ها سنگر بزرگي بسازد و اين كار را هم كرد.

خجسته زراعتي:
يك دفعه ابولقاسم به همراه دوستان در يك مكاني ايستاده بودند يكي از بچه ها به او سيگار تعارف مي كند. اتفاقاً شوهر خواهرش از آنجا عبور مي كند . ابولقاسم . به محض اينكه شوهر خواهرش را مي بيند سيگار را در مشتش پنهان مي كند و به طرف او مي دود و يك سيلي در گوش ابولقاسم مي زند. ابولقاسم سيگار را مي اندازد و به شوهر خواهرش مي گويد ببخشيد ديگر تكرار نمي شود .

محمد كاظم خورشيدي:
ما در تنگه چزابه كه بوديم. سنگرها هم كوتاه و پراز آب بود. بچه ها خيلي نارحت بودند. قرار شد يك سنگر بزرگي درست كنيم. و يك مقدار سقفش را بلندتر در نظر بگيريم. تااگر بچه ها خواستند نماز جماعتي و...انجام دهند راحتتر باشد. صبح شروع كرديم و يك قسمت را مسطح نموده كيسه هاي بزرگ شن و خاك را كنار هم چيديم. سنگري ساخته شد به ابعاد3×6. غروب تمام كارهاي سنگر تمام شد. خود قاسم كه مهندسي رزمي بود. بولدزور آورد و خاك روي سقف سنگر ريخت. هوا كم كم در حال تاريك شدن بود و قرار بود كه به داخل سنگر برويم واستراحت بكنيم. گفتند: برويد وپلاستيك بياوريد و در سنگر بياندازيد وروي آن پتو پهن كنيد. ما رفتيم و پلاستيك آورديم در سنگر انداختيم همين كه بيرون آمديم تا پتوها را تكان بدهيم، يكدفعه تمام سنگر پايين ريخت و خراب شد. خوشبختانه به كسي آسيبي نرسيد، بعد از اين اتفاق قاسم گفت: اينطور نمي شود. روز بعد قاسم به همراه چند نفر با يك ماشين به عقبه رفت. و بعد مقداري آهن و بلوكهاي سيماني آورد و گفت: اينجا يك سنگر درست كنيد. سنگر بسيار بزرگ وجالبي درست كردند. داخل سنگر را گچ وكف آن را هم سيمان كردند. هنوز سيمان هاي آن خشك نشده بود كه گفتند: پلاستيك بياندازيد تا پتو پهن كنيم و استراحت كنيم. بعد بچه ها اسم اين مسجد رامسجد حضرت رسول (ص) گذاشتند. چند روز بعد يكي از فرماندهان آمد و گفت: آقاي اكرمي آيا فكر نمي كنيد اين سنگر كه براي خودتان ساختيد. باعث جدايي بين شما و بچه ها شود. ايشان فرمودند: نه اشتباه نكنيد اينجا سنگر فرماندهي نيست اينجا مسجد حضرت رسول است.
بازدید : 142 تاریخ : 25 / 04 / 1392 زمان : 3:1بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

رمضاني,احمد

رمضاني,احمد

خاطرات
برات رمضاني,پدرشهيد:
احمد آقا آخرين باري كه به مرخّصي آمده پايش شكسته بود . قبل از اينكه به مرخّصي بيايد پايش را گچ گرفته بودند ولي او خودش گچ پايش را شكسته بود و با عصا راه مي رفت . روزي گفت : بابا عمليّات نزديك است مي خواهم برگردم جبهه . گفتم : هنوز كه مرخّصي زياد داري . گفت : بابا همان قدر كه تو دلت براي من مي سوزد ، دل من صد برابر بيشتر از آن براي بچّه هاي منطقه مي سوزد و دلم براي آنها تنگ شده است . بعد از اينكه به جبهه رفت ،‌ برادرش شهيد محمود كه 48 ساعت به مرخّصي آمده بود گفت : اين بار كه برادرم احمد آقا را ديدم چهره اش عوض شده بود و من مطمئن هستم كه ديگر او برنمي گردد . و همين طور هم شد و مدّت زيادي طول نكشيد كه خبر شهادتش را آوردند.

برات رمضاني:
زمانيكه پسرم احمد رمضاني سيزده ساله بود يكروز صبح به شهر رفت و ديگر برنگشت . در همان روز استاندار وقت در ميدان تير مي گويد : هركس مي خواهد به جبهه برود دستش را بالا كند . احمد جلو مي رود و خودش را داوطلب مي كند . امّا برادران اعزام به او مي گويند : سنّ شما كم است ، نمي توانيم شما را اعزام كنيم . بعد احمد به پاي استاندار مي چسبد و التماس و گريه مي كند تا در نهايت او را با توجّه به سنّ كمي كه داشت به جبهه اعزام مي كنند . بعد از يكي دو روز يكي از دوستانم به نام حاج اصغر بزّاز که پارچه فروشي داشت به روستا آمد . از حاج اصغر پرسيدم از پسرم احمد خبر نداري ؟ گفت : پسرت چند روز پيش با اصرار فراوان به جبهه اعزام شد . و من هر كاري كردم فايده اي نداشت .

هادي رضايي:
يك روز در جزيره مجنون بوديم و برادر احمد رمضاني داخل سنگر خوابيده بود. در همين هنگام يكي از هواپيماهاي عراقي آمد كه جاده هاي وسط آب را بزند. من با خودم گفتم حتماً تابحال و با توجه به سرو صداي هواپيماها و ضد هوائي هاي خودمان برادر رمضاني از خواب بيدار شده اند. اما زمانيكه به سنگر رفتم ديدم ايشان هنوز خواب هستند. بعد از اينكه ايشان را بيدار كردم گفتم شما هنوز خواب هستيد برادر رمضاني گفت اي بابا اين هواپيماهاي عراقي هر روز اينجا مي آيند و تق تق راه مي اندازند فقط خودشان را خسته مي كنند و مي روند.

هادي رضايي:
شبي عمليّات شد و تمام نيروها جلو رفتيم . شهيد احمد از داخل يك كانال عبور كرد و خودش را به خطّ عراقي ها رساند . ايشان را موج گرفته بود و تا صبح آنجا بيهوش مانده بود . صبح كه به هوش آمده بود متوجّه شده بود كه بلدوزري مي خواهد داخل گودال خاك بريزد . به هر زحمتي كه شده بود خودش را كنار كشيده بود . به هر حال رزمندگان متوجّه او شده بودند و او را از گودال بيرون آورده بودند . هرچه به او التماس مي كرديم و مي گفتيم : شما پايت شكسته است برو پشت خط مي گفت : نخير ! كساني هستند كه يكدستشان را از دست داده اند ولي باز هم مبارزه مي كنند .

نرگس رمضاني:
يكبار خواب ديدم با شوهرم مي رفتيم كه تصادف كرديم. من سروصدا مي كردم و كمك مي خواستم. در آن موقع دو برادرم شهيد احمد و شهيد محمود به كمكمان آمدند برادرم چون به بلند گريه كردن و چادر برداشتن زن حساس بود و ناراحت مي شد، مرا سوار ماشين سپاه كرد و گفت: خواهرم را جلو در پادگان پياده كنيدو يك نفر ديگر را از پادگان بياوريد تا كمكمان كند. من گفتم برادر شوهرم مي ميرد گفت: نه خواهر ما موظبش هستيم و به بيمارستان مي بريم. وقتي سوار ماشين شدم، يادم آمد كه برادرهايم شهيد شده اند. من داشتم ذوق زده به آنها نگاه مي كردم و آنها هر لحظه كوچكتر مي شدند تا اينكه از نظرم محو شدند.

نرگس رمضاني:
شبي خواب ديدم برادرم با تويوتاي قرمز رنگ به خانه آمدو به من گفت : خواهر ! يك ليوان آب بده بخورم . گفتم : صبر كن به بابا و مامان بگويم كه شما آمده ايد . گفت نه من فقط آمده ام با شما روبوسي و خداحافظي كنم . وقتي برادرم براي آخرين بار مي خواست به جبهه برود روزي با عجله به خانه آمد و ساكش را برداشت و با پدر و مادر و بقيه افراد كه در حياط بودند روبوسي كرد و من چون داخل خانه بودم از دور گفت : خداحافظ و همين كه خواستم از خانه بيرون بيايم او با عجله رفت و حسرت روبوسي برادرم بر دلم ماند.من يك ليوان آب دادم خورد و بعد گفت : بيا خواهر زير گلويم را ببوس كه مي خواهم بروم . من زير گلويش را بوسيدم . او سوار تويوتا شد و رفت و من هر چه دنبالش دويدم به او نرسيدم و در اين موقع از خواب بيدار شدم و روز بعد با همان تويوتاي قرمز كه در خواب ديده بودم ، آمدند و خبر دادند كه برادرم شهيدشده است .

خاتون نظرپور :
موقعي كه در اهواز بوديم شبي خواب ديدم كه امام به خانه ما آمد و براي ما چادري آورده بود و بعد از آن مدت زيادي طول نكشيد كه همسرم به شهادت رسيد .

خاتون نظرپور:
در مراسم خاكسپاري شهيد احمد كه مادرش برا ي زيارتش رفته بود ، يك لحظه احمد آقا چشمهايش را باز كرده بود و لبخندي زده بود . عكس هم گرفته اند و عكسش الان هست . از آن به بعد مادر شهيد هميشه مي گفت : پسرم زنده است .

حسين اكرمي امين:
يك روز احمد ودوستش علي پور مقداري گندم را كه بايستي آرد مي كرديم دو نفري با پشت برده وهمه را آرد كرده بودند .با توجه به ا ين كه در همان روز دو ماشين سپاه در دست آنها ودر خانه ما بود و آنها اجازه استفاده از آن ماشين ها را داشتند من وقتي ديدم آن دو نفر كيسه هاي آرد را با پشتشان مي آوردند,اعتراض کردم, گفتند اين ماشين ها از اموال بيت المال است و براي كار شخصي نمي شود از آنها استفاده كرد .

نرگس رمضاني:
روزي برادرم احمد آقا به همراه دوستش شهيد علي پور به خانه ما آمدند .لباسهاي كلفت و مندرسي بر تن داشتند .همين كه نشستند شروع كردند به حساب كردن كه پول بنزين چقدر مي شود ماشين چقدر خسارت ديده است و چقدر بايد جهت خسارت ماشين بپردازند .من كه به دقت به حرفهاي آنها گوش مي كردم ،گفتم : برادر شما كه اينقدر زحمت مي كشيد و يكسره در جبهه هستيد حق داريد از يك ماشين استفاده كنيد ؟ گفت : نه خواهر اينها مال بيت المال هست و فردا كه مرديم و در جاي تنگ قرار گرفتم چگونه بايد جواب اينها را بدهيم .

برات رمضاني:
يكبار احمد آقا كيفي پيدا كرده بود كه در آن بيست هزار تومان پول نقد و شناسنامه صاحب كيف بود. ايشان به هر كه مي رسيد عكس شناسنامه را نشان مي داد و سراغ صاحب كيف را مي گرفت . بالاخره بعد از 10 روز جستجو آقاي حاج اكبر زارعي صاحب كيف را در گاوداري پيدا كرده بود و كيفش را تحويل داده بود .

حسين اكرمي امين:
يك روز احمد رمضاني شخصي به نام حسين را به خانة ما ،در شهرستان آورد. آن شخص معتاد و بچة تهران بود . بعد از مدتي كه او را ترك داد برايش زن گرفت . آن شخص آنچنان به انقلاب وابسته شد كه بعداً به عضويت سپاه درآمد .

هادي رضايي:
يك روز كه با لودر مشغول کار بود, گفت: صداي لودر را ضبط كنيد و در اول و آخر خط بلندگو بگذاريد و صدا را پخش كنيد . ما هم اين كار را كرديم و خودمان هم در وسط خط با توجه به اين كه 50 متر بيشتر با دشمن فاصله نداشتيم شروع به كار كرديم . دشمن چون سر و صداي اول و آخر خط زياد بود و آنجا را م بكوبيد و توجهي به ما نداشت . در نهايت با اين ترفند موفق شديم كار را تمام كنيم .

نرگس رمضاني:
روزي پدرم به برادرم احمد آقا كه مي خواست به جبهه برود گفت : اول خانه ات را تكميل كن بعد به جبهه برو وگر نه وسائلت را بيرون مي ريزم . برادرم لبخند معنا داري زد و گفت: اشكال ندارد من در وسط حياط چادر مي زنم و زندگي مي كنم.

غلامحسين رمضاني:
برادرهايم احمدآقا و محمودآقا بعد از اينكه دوران راهنمايي را پشت سر گذاشتند، چون در روستا دبيرستان نبود و وضعيت مالي پدرم در حدي نبود كه آنها در شهر ادامه تحصيل دهند، تصميم گرفتند ترك تحصيل كنند. ولي يك خانم معلمي اصرار كرد كه براي آنها در شهر خانه اجاره خواهد كرد و مشكل ماليشان را حل خواهد كرد و از پدرم خواست كه با اين كار موافقت كند و بالاخره دوتا برادرم به مشهد رفتند و مشغول تحصيل شدند اما چند ماهي نگذشته بود كه به روستا برگشتند و گفتند ديگر نمي خواهند درس بخوانند و ترك تحصيل مي كنند. وقتي علت را پرسيدم گفتند، آن خانم معلمي كه براي ما خانه داده است منافق است و مي خواهد ما را از راه راست منحرف كند و ما را منافق بار آورد. وقتي تحقيق كرديم برايمان ثابت شد كه آن خانم منافق است و به همين خاطر برادرهايم ترك تحصيل كردند و در روستا مشغول كشاورزي شدند.

برات رمضاني:
زمانيكه دوره ي ابتدائي پسرانم محمود و احمد رمضاني تمام شد. آنها در آن زمان خانم معلمي داشتند كه به من گفت: اين بچه ها بايد درسشان را ادامه دهند ولي چون در اين روستا مدرسه راهنمايي و دبيرستان نيست من توي شهر مدرسه مناسب پيدا مي كنم و براي براي خانه هم ناراحت نباشيد. خانه پدري در چهار راه نادري داريم كه مادرم در حال حاضر در آنجاست, بچه ها را به انجا مي برم. آن خانم معلم تمام كارهاي ثبت نام و غيره را خودش انجام دادو بچه ها را هم به خانه پدريش برد. دو هفته اي از شروع كلاسها گذشته بود يك شب سراغ بچه ها رفتم كه ببينم وضع خودشان و درسشان چطور است. وقتي به خانه آنها رسيدم ديدم بچه ها مشقهايشان را نوشته اند و درسهايشان را هم خوانده اند و به اتفاق دوستشان شهيد حسن عليپور در حال خواندن يك كتاب ديگر هستند. چون سواد قرآني داشتم تا حدودي تشخيص مي دادم كه كتاب درسي نيست. اما متوجه نشدم در رابطه با چيست. از بچه ها پرسيدم : اين چيه كه مي خوانيد؟ گفتند اين كتاب را خانم معلمان داده و گفته بخوانيد . صبح كه شد از گوشه كنار و همسايه ها و عطاري سر كوچه پرس و جو كردم كه خانواده اين خانم معلم چه طور آدمهايي هستند. همه گفتند آدمهاي خوبي هستند، ولي از گروه مجاهدين خلق مي باشند. در آنجا متوجه نشدم كه گروه مجاهدين يعني چه؟ وقتي به سراغ تعدادي از فاميلها رفتم آنها اين گروه را به من معرفي کردند. من هم بلافاصله جاي ديگري را براي بچه ها پيدا كردم و به مادر خانم معلم گفتم: خانم، مي خواهم بچه ها را به جاي ديگري ببرم. مادر خانم معلم گفتند: اگر براي كرايه بچه ها مشكلي داريد ما از شما كرايه نمي خواهيم. گفتم: نه خلاصه به هر مشكلي بود بچه ها را به محل ديگري بردم اما نمي دانم چطور شد كه بعد ازمدت كوتاهي بچه ها ترك تحصيل كردند و به روستا آمدند و گفتند: بچه هاي شهر ما را اذيت مي كنندو نمي گذارند ما درس بخوانيم. ولي بعد ها مشخص شد كه برخورد معلمان با بچه ها پس از اينكه آنها از خانه پدري خانم معلم بيرون آمده بودند بطور كلي تغيير كرده بوده و يكسره براي آنها بهانه مي گرفته اند.

هادي رضايي:
يك شب به اتفاق بچه هاي امدادگر به منطقه رفته بود كه جنازه هاي شهدا را از توي كانال جمع كنند. احمد آنقدر جنازه جمع كرده بود كه يك دفعه از حال رفته و به زمين افتاده بود. صبح برادران ايشان را به عنوان شهيد به عقب آورده بودند. اما او به هوش آمد و گفت: از فرط خستگي همانجا پاي جسد شهدا و مجروحين افتادم.

برات رمضاني:
پسر برادرم حسين رمضاني نقل مي كرد و مي گفت: يك روز در منطقه عملياتي بوديم. دشمن پل ارتباطي ما را با عقب قطع كرده و آن را بسته بودند. همه ما يك نان جهت خوردن بيشتر نداشتيم و هم گرسنه بوديم. خلاصه همان تكه نان را لقمه لقمه كرديم و به هر كسي سهمي را داديم. احمد هنوز سهمش را نخوده بود كه يك برادر روحاني سر رسيد. احمد سهم خودش را با آن برادر روحاني نصف كرد.
بازدید : 155 تاریخ : 25 / 04 / 1392 زمان : 3:0بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

قندهاري,احمد

بازدید : 147 تاریخ : 25 / 04 / 1392 زمان : 2:59بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

عوض کننده قراقي ,احمد

بازدید : 148 تاریخ : 25 / 04 / 1392 زمان : 2:59بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

ملک‌نژاديزدي‌ ,احمد

بازدید : 115 تاریخ : 25 / 04 / 1392 زمان : 2:58بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

خوراکيان ,حسن

خوراکيان ,حسن


آثار باقي مانده از شهيد
شب اربعين بود كه در عالم روياء امام عزيزم ,حضرت مهدي عج ا... تعالي فرجه شريف را ديدم در حالي كه سر و پا لباس سياه پوشيده بودند،در خانه قديمي مان در مشهد حضور داشتند. من در حالي كه انگار ايشان را از قبل مي شناختم و آشنايي داشتم به حضورشان رفتم . حضرت يك بسته اي به من هديه كردندو از خواب بيدار شدم . آن شب از خوشحالي تا صبح به حالت گريه و خنده بودم و از اينكه با تمام كفران نعمت ها و گناهان زياد و خيانت هايي كه مرتكب شده ام ،باز هم او به ياد من است . اگر چه من جز اندك به ياد او نبودم راستش را بگويم به خودم مغرور شده بودم .من نمي دانم هديه امام چيست ؟ ولي مي دانم هر چه از دوست رسد نيكوست و مخصوصا اگر اين هديه فيض شهادت باشد .چه شهادتي كه آن عزيز بزرگ و آن حاضر عطا كرده باشد, حتما مقبول درگاه خداي تبارك و تعالي نيز هست زيرا كه :
به ذره گر نظر لطف بو تراب كند
به آسمان رود و كار آفتاب كند  
بازدید : 170 تاریخ : 25 / 04 / 1392 زمان : 2:55بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 4779
  • کل نظرات : 7
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 2
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 144
  • بازدید امروز : 126
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 126
  • بازدید ماه : 126
  • بازدید سال : 126
  • بازدید کلی : 2,822,372
  • مطالب
    ارتباط با مدیر
    استعلام ثبت سایت


    پیامک به سایت

    شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

    شهید جاویدان )

    30005367423000


    محل تبلیغ شما
    تعرفه تبلیغات را ببینید