close
متخصص ارتودنسی
استان خراسان جنوبي



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



رحيمي,سيد احمد

 

سال 1338 ه ش در شهر بيرجند خاندان رحيمي شاهد شکفتن غنچه اي ديگر از سلاله پاک پيامبر، بنام احمد بود . اين مولود با برکت ايام طفوليت را در دامان مادري با تقوا سپري نمود و همپاي پدر با شوري کودکانه در محافل مذهبي شرکت مي کرد . با استعدادي سرشار وارد مدرسه شد و دوران ابتدايي و راهنمايي را هر ساله با رتبه اي ممتاز به پايان رساند.
همزمان با ورود به دبيرستان با تعمق به کسب معارف ديني روي آورد و از اين سرچشمه همسالانش را نيز بهره مند مي ساخت. روحيه مذهبي و هوش و ذکاوت احمد ، او را از همکلاسيهايش ممتاز مي کرد به نحوي که در همان آغازين دوران جواني مريدان زيادي يافت. او از جمله نادر جواناني بود که پيش از سن هجده سالگي اکثر کتابهاي استاد مطهري را عميقاً مطالعه کرده و خطوط منحرف از اسلام را مي شناخت . در دبيرستان انشاهاي سياسي مي نوشت و به دليل همين بي پروايي بارها مورد عتاب قرار گرفت.
احمد در سال 1356 دوره دبيرستان را با نمرات عالي به پايان رسانيد و در حاليکه بيدل و بي تاب در جاده هاي خلوت خلوص ، عشق به تحصيل در حوزه علميه قم را در سر مي پروراند به اصرار خانواده در کنکور شرکت کرد و در رشته پزشکي دانشگاه تهران با رتبه درخشان پذيرفته شد.
پايبندي احمد به مباني اسلام و دلسوزي اش نسبت به محرومين موجب شد تا فعاليت هاي مذهبي ـ سياسي را در دانشگاه به گونه اي تشکل يافته دنبال کند.
با وزيدن نسيم انقلاب به فعاليت هايش عليه رژيم وسعت بخشيد و براي انتقال اعلاميه ها از تهران چهره و نوع پوشش خود را تغيير مي داد. او در راهپيمايي هاي تهران و مشهد و بيرجند حضوري چشمگير داشت و از نزديک شاهد تظاهرات خونين در ميدان ژاله بود . شبي پس از سخنراني در يکي از مساجد به دست نيروهاي ساواک بيرجند دستگير شد اما با هوشياري از زندان رهايي يافت و از آن پس نامش در صحيفه ياران امام به ثبت رسيد . با پيروزي انقلاب اسلامي و بازگشايي مجدد دانشگاهها به ادامه تحصيل پرداخت و با شخصيتهاي چون آيت الله بهشتي و استاد مطهري رابطه اي تنگاتنگ داشت.
چندي نگذشت که در سيزده آبان 1358 به همراه تعداد ديگري از دانشجويان پيرو خط امام لانه جاسوسي آمريکا را به تصرف درآوردند.به اعتقاد ساير دانشجويان او يکي از چهره هاي فعال فتح لانه جاسوسي آمريکا بود و بارها به نمايندگي در تجمع مردم حضور مي يافت و به روشنگري مي پرداخت.
در کنار اين مهم ، با برپايي درس اخلاق و زبان عربي ، به آموزش عده اي از دانشجويان همت گماشت .
در اين ايام بود که با دختري متدين از بستگانش پيمان بست و مدتي پس از اين مثياق ، آشيانه پربرکت احمد با تولد سميه تنها يادگارش رنگي ديگر گرفت.
به درخواست دادسراي انقلاب اسلامي بيرجند به اين شهرستان مراجعت نمود و با اقتدار مسئوليت فرماندهي سپاه پاسداران اين منطقه را پذيرفت. دوران خدمتش در سپاه مقارن بود با نواخته شدن طبل جنگ و آغاز حرکت کور منافقين و فعاليت تروريستهاي اقتصادي و ملاکين غاصب.
سه بار منافقين تصميم به ترور وي گرفتند و کروکي منزلش در خانه هاي تيمي به دست آمد. اما هر بار با عنايت خدا به گونه اي محفوظ ماند.
احمد رحيمي که تنها به اعتلاي اسلام مي انديشيد با درايت و صلابت در برابر تمامي جريانات منحرف داخلي ايستادگي کرد و پس از کسب تکليف از محضر امام (ره) به شايستگي به عضويت شوراي فرماندهي سپاه منطقه 4 خراسان و سرپرستي واحد اطلاعات اين سپاه منصوب گرديد و خدمات ارزنده اي از خود بر جاي گذاشت . با فوت پدر و بي سرپرست ماندن خانواده ،علي رغم اصرار زياد مسئولين به بيرجند مراجعت نمود و به فعاليت هاي آموزشي و عقيدتي بين جوانان سپاه و بسيج و ساير نهادها پرداخت . او با حفظ سمت بارها براي بررسي وضعيت نيروهاي لشکر 5 نصر به جبهه رفت.
همسر محترم ايشان مي گويد : گاهي پيش مي آمد که مدت بيست روز از محل حضورش بي اطلاع بودم . يکي از مبارزان افغاني پس از شهادت احمد تعدادي از عکسهاي او را در سنگرهاي افغانستان به ما نشان داد و ما تازه فهميديم که احمد در نهضت افغانستان عليه شوروي نيز سهيم بود.
در زمستان 1361 به شوق حضور مداوم در جبهه به همراه خانواده به خوزستان هجرت کرد و در اواخر همان سال بر اثر اصابت ترکش به پاي چپش مجروح شد . احمد که دلداده سنگر بود پس از بهبودي نسبي در عمليات والفجر 1 مورخ 24/1/1362 حماسه اي پايدار از خود به يادگار گذاشت و در حال حمل مجروحين و شهدا بار ديگر مجروح گرديد. اما با همان حال آرپي جي يکي از رزمندگان را بر دوش نهاد و بر بلنداي خاکريز ايستاد و چندين تانک دشمن را منهدم کرد . با اصابت گلوله تانک ، هنگام اذان ظهر ، جبهه شرهاني شاهد عروج پرستويي بود که با پيکري شرحه شرحه جام وصل را سر کشيد. پيکرش پس از بيست و پنج روز در جوار رحمت حضرت دوست در بوستان شهداي بيرجند آرميد و اين زمزمه به ياد ماندني شهيد محقق شد :
« دوست دارم در جايي به شهادت برسم که هيچ کس مرا نشناسد و احمد صدايم نزنند وناله هايم را جز خدا کسي نشنود.»
منبع:افلاکيان،نوشته ي خديجه ابول اولا،نشر ستار ه ها،مشهد-1386



خاطرات
سيد مهدي نوربخش:
در دبيرستان حافظ محصل سال چهارم بودم . درسهايم خوب بود . به خصوص زبان، آن روز امتحان رياضي داشتيم . اولين کسي که ورقه را به دبير داد من بودم . وارد راهرو که شدم احمد را ديدم. به طرفم آمد و پرسيد : چطور بود ؟
سينه اي صاف کردم و مغرورانه گفتم : امتحان نسبتاً ساده اي بود با اينکه يک ساعت و نيم وقت داشتيم در عرض چهل و پنج دقيقه به سوالات جواب دادم . بعد رو به بچه هايي که دورم بودند کردم و گفتم :
- بچه ها فردا امتحان زبان است. هر کدام اشکالي داريد از من بپرسيد. احمد که در سال سوم درس مي خواند ورقه سوالات رياضي را از دستم گرفت . هنوز يک ربع نشده بود که به تمامي سوالات جواب داد. وقتي پاسخهاي صحيح و سرعت عملش را ديدم از تعجب دهانم باز ماند و از رفتار خودم خجالت کشيدم.

مجيد شهپر :
احمد با معدل 19 به بالا ديپلم گرفت و از نظر علمي بين بچه هاي دبيرستان چهره اي شاخص بود . دبير رياضي احمد که يکي از برجسته ترين دبيران رياضي استان بود
مي گفت : هر وقت که به کلاس مي رفتم و احمد رحيمي را مي ديدم ، درس دادن برايم سخت بود . چون مي دانستم تنها کسي که مي تواند اشتباهاتم را تشخيص دهد ، رحيمي است . با اينکه از نيروهاي مخالف عقيده او بودم ولي هميشه به من احترام مي گذاشت.
هيچ وقت اشتباهم را در کلاس ، علني تذکر نمي داد و هميشه در مسير مدرسه نظرش را مي گفت . بارها مي ديدم که راه حل پيشنهادي او صحيح و آسانتر است.

سال آخر دبيرستان درس مي خوانديم که بحث اختلاط دختر و پسر پيش آمد و خيلي سريع عملي شد . ما به اين کار معترض شديم . قبل از انقلاب بود و دخترها با وضع بدي در کلاس حاضر مي شدند . يکي از دبيران بسيار مجرب رياضي که آن زمان به ما درس مي داد گفت : من ميخواهم شما خوب درس بخوانيد و کاري به اين چيزها ندارم. اما احمد اعتراضش را علني کرد . در مقابل عقيده دبيرمان ايستاد و گفت اين ترويج بي بند و باري است. دبير رياضي به دفتر رفت و گفت : اگر رحيمي در اين کلاس باشد من درس نمي دهم . احمد هم که از استعداد بالايي برخوردار بود به خاطر همکلاسيهايش از اين قضيه گذشت و در کلاس حاضر نشد. با اينکه رشته رياضي سخت و سنگين بود و احمد هم در کلاسها حضور نداشت ، همان سال در رشته پزشکي دانشگاه تهران با رتبه ي عالي قبول شد.

يکي از همکلاسيهاي احمد که بعد در سپاه تهران مسئوليت گرفت ، نقل مي کرد : آن سال در کلاس جامعه شناسي دانشکده پزشکي پروفسوري در مذمت و نفي حجاب سخنراني مي کرد . جو قبل از انقلاب بود و دانشجويان هم به دليل مقام استاد جرات اعتراض نداشتند.
اما احمد از جمعمان بلند شد و گفت : استاد ، شما دو ساعت در مذمت حجاب صحبت کرديد ، اجازه مي دهيد من هم ده دقيقه دفاع کنم ؟ احمد با اجازه استاد مقتدرانه فلسفه حجاب را تشريح کرد . به نحوي که در پايان صحبتهايش با تشويق و کف زدن مکرر دانشجويان ، استاد فهميد که صحبتهاي دو ساعته اش بي تاثير مانده است.

سلطاني:
ماه رمضان ، قبل از انقلاب در مراسم احياء که آقاي رحيمي تعداد زيادي اعلاميه و عکس حضرت امام (ره) را روي پنکه سقفي جاسازي کرده بود . بر اثر ازدحام جمعيت هواي داخل مسجد گرم شد . با بکار افتادن پنکه اعلاميه ها در فضاي مسجد به پرواز درآمدند . رييس شهرباني که کنار ستوني نشسته بود سراسيمه به طرف در رفت تا اقدامي بکند . اما يکي از دوستان قبل از اجراي نقشه ، کفشهاي رييس شهرباني را پوشيد تا کمي معطل شود . او هم دستپاجه با دمپايي هاي لنگه به لنگه از صحنه خارج شد و کاري از دستش برنيامد. اين کار براي شهري دور از مرکز مثل بيرجند اقدام کوچکي نبود . چون تعداد زيادي از مردم بيرجند براي اولين بار تصوير امام را مي ديدند.

دکتر سيد مهدي رحيمي ، برادر شهيد:
ساعت دوازده شب بود که زنگ خانه به صدا درآمد . يکي از همکلاسيهاي احمد براي رفع اشکال درسي آمده بود . احمد او را به اصرار به داخل اتاق راهنمايي کرد، اما دوستش اظهار شرمندگي مي کرد . تا اذان صبح که براي نماز بلند شدم چراغ اتاقشان روشن بود و رياضي کار مي کردند . ديدم دوستش در حال خداحافظي است و مدام اظهار پشيماني و ندامت مي کند . قضيه برايم سئوال شد . از احمد پرسيدم اگر دوستت اين قدر خجالتي است پس چرا براي رفع اشکال به سراغ تو آمده؟
احمد لبخند رضايتمندانه اي زد و گفت : اين بنده خدا يکي از مخالفين حضورم در کلاس بود و مي گفت اگر احمد رحيمي با اختلاط دختر و پسر مخالف است خودش نيايد. چرا ما به آتش او بسوزيم ؟ من هم ناچار ادامه درسهايم را در منزل خواندم. حالا هم شرمنده برخورد آن روزش بود .

مادر شهيد:
يکي از شبهاي ماه رمضان در سال 1355 بود که بعد از روضه به منزل آمدم. در کمال تعجب ديدم لامپهاي حياط روشن است و احمد مقدار زيادي کتاب و کاغذ جلويش ريخته و با عجله مشغول سوزاندن آنهاست.
علت کارش را پرسيدم . او ابتدا از جواب دادن طفره مي رفت . گفت: مادر جان بعد از سخنراني در مسجد، ساواک مرا دستگير کرد . اما چون مدرکي همراهم نبود آزادم کردند. حالا بايد تمام مدارک ، اعلاميه هاي امام ، نوار ها و هر چيزي که مشکوک باشد را جمع کنيم تا اگر براي بازرسي آمدند چيزي به دست نياورند . فرداي آن روز تعدادي از کتابها را به مکان امني برد و دفن کرد و هر وقت لازم داشت به سراغشان مي رفت.

دکتر اسلامي:
در زمان انقلاب به بيرجند منتقل شده بوديم. پدرم از افسران متعهد و متدين ارتش بود . خيلي زود در جلسات مذهبي به آقاي رحيمي انس پيدا کرديم . وقتي در مورد مسايل پادگان شهر با پدرم به صحبت مي نشست. متعجب مي شديم چون او از خيلي موارد آگاهي داشت. با هماهنگي تعدادي از درجه داران که از دوستان پدرم بودند . زماني مناسب را براي فراري دادن سربازان در نظر مي گرفتند . آقاي رحيمي و آقاي شهاب با يک برنامه ريزي حساب شده براي سربازان فراري لباس و وسايل آماده مي کردند و توصيه شان اين بود که قبل از فرار حتماً تعدادي اعلاميه در سطح پادگان توزيع شود . سربازان هم بعد از پخش اعلاميه با بليت هاي از پيش تهيه شده به شهرهايشان فرستاده مي شدند.

دکتر خالقي :
در روزهايي که اختناق به اوج خود مي رسيد وارد دانشگاه شديم. به درستي از مسايل سياسي و اجتماعي اطراف خود خبر نداشتيم. يک روز دانشگاه به دست گارد شاه محاصره شد . فضاي رعب و وحشت عجيبي حاکم شده بود . دانشجويان به طرف سالن دانشکده راه افتادند. وقتي داخل سالن جمع شديم صدايي کوبنده بلند شد : شب تاريک ملت روز گردد، خميني عاقبت پيروز گردد.
وقتي نگاهم را به دنبال صدا برگرداندم ، متوجه احمد شدم . او به تنهايي شعار مي داد و به دنبالش همه فرياد مي زدند . آن روز احمد با اين عملش فضاي ترس و نا اميدي را به شجاعت تبديل کرد.

همسر شهيد:
احمد پسر خاله ام بود . آن زمان محصل دبيرستان بودم و او دانشگاه مي رفت . روزي به منزلمان در مشهد آمد . پس از صرف غذا براي برداشتن کتابم از قفسه به اتاق مجاور رفتم . احمد را مشغول مطالعه ديدم . به محض ورودم پرسيد : مي خواهم سئوالي از شما بکنم.
رفتارش تا حدي براي غير منتظره بود . چون تا آن لحظه تنها کلامي که در نهايت بينمان رد و بدل مي شد سلام و خداحافظي بود . سرم را پايين انداختم و گفتم بفرماييد بدون مقدمه گفت : نظرتان راجع به ازدواج با من چيست ؟
با شناختي که از او داشتم مانده بودم که چه بگويم . او همه معيارهاي مورد نظر همسر آينده ام را داشت. جواني صادق ومعتقد به ارزشهاي اسلامي با تحصيلات عالي . پس از مکثي کوتاه گفتم : بهتر است با خانواده ام صحبت کنيد.
چند روز بعد پدرشان به مشهد آمدند و مطلب را با خانواده ام در ميان گذاشتند. بعدها به من گفت :
آن روز مطرح کردن مساله ازدواج بسيار برايم سخت بود . اما چون نظر شخصي شما برايم اهميت داشت ابتدا با خودتان صحبت کردم.

مراسم ازدواجمان در مسجد صاحب الزمان بيرجند برگزار شد . محفلي صميمي و بي تکلف. درست همان ساده زيستي که احمد طالبش بود . وقتي در کنارم مي نشست تا خطبه عقد جاري شود ، کت دامادي به تن نداشت. علت را جويا شدم ، آهسته گفت : توضيحش مفصل است باشد براي بعد.
چند روز بعد پس از مراسم توضيحش اين بود : آن شب يکي از برادران پاسدار به ديدنم آمد. سر صحبت باز شد متوجه شدم او هم قرار است همزمان با من ازدواجش را جشن بگيرد. اما لباس دامادي ندارد. ترجيح دادم کتم را به او هديه کنم . او ابتدا قبول نمي کرد ولي با اصرارم پذيرفت.
اين مساله تنها در همان روز اتفاق نيفتاد. وقتي مي خواستيم زندگي مشترکمان را آغاز کنيم با ديدن فرش دستبافت در جهيزيه ام از پدرم خواست تا فرش را بردارند و به جايش موکت بدهند . پدرم در پاسخ به احمد گفت : من فرش را ميدهم بعد هر کاري خواستيد خودتان بکنيد.

حجت الاسلام نعمتي پور،شوهرخواهر شهيد:
احمد قبل از تسخير لانه جاسوسي در قم به منزلمان آمد و گفت : قرار است با تعدادي از دوستان به محضر امام برويم و مواردي را با ايشان مطرح کنيم. آن روز از مسايل مختلف کشور با هم گفتگو کرديم. با اينکه هيچ مطلبي را از من پنهان نمي کرد اما چون شديداً معتقد به حفظ اسرار بود ، چيزي بروز نداد. دو روز بعد براي شرکت در سمينار حوزه و دانشگاه به تهران رفتم . آنجا متوجه شدم احمد با تعدادي از دانشجويان پيرو خط امام سفارت آمريکا را به تصرف درآوردند. بعد از آن جريان احمد هم به عنوان نماينده دانشجويان به خدمت امام مي رسيد و از ايشان راهکار مي گرفت.

زماني که اولين مجلس خبرگان شکل گرفت شهيد بهشتي به عنوان چهره شاخص مجلس مطرح بود. از طرفي شايعات بر عليه اين شخصيت چنان وسعت پيدا کرده بود که دامنه ترديد به دانشگاهها هم رسيد. در بين دانشجويان مطالبي عنوان مي شد که قلب هر دوستدار انقلابي را به درد مي آورد. از آنجايي که پسر شهيد بهشتي هم در همان دانشگاه درس مي خواند، احمد با هماهنگي ايشان وقت ملاقاتي گرفت تا به ديدن شهيد بهشتي بروند و دانشجويان ابهامات خود را مطرح کنند. احمد مي گفت:
روزي که به ديدن ايشان رفتيم اين سيد بزرگوار همه مسايل را گوش کرد و لحظه اي ساکت ماند . آن روز قبل از هر صحبتي اشکش سرازير شد بعداً آهسته گفت : خدايا اگر اين کارهايي را که انجام مي دهيم براي رضاي تو نباشد چگونه بايد تحمل کرد؟ خود شاهد باش اين مسلمانان راجع به من چه مي گويند. ما هيچ قابليتي نداريم اما از حق خود مي گذريم تا انقلاب بماند. احمد مي گفت : حضار با شنيدن اين مطلب منقلب شدند و به شدت تحت تاثير قرار گرفتند.

غلامحسين اصغري:
هر روز صبح مي گفت : بچه ها برويم ورزش. بعد از طلوع آفتاب ما را از سپاه تا بند دره به حالت دو مي برد و بر مي گرداند. وقتي به محوطه سپاه بر مي گشتيم تازه نرمش کردن و بدنسازي شروع مي شد. آن هم نيم ساعت . يکبار بعد از ورزش خسته و کوفته به آقاي رحيمي گفتم : اين همه مي دويم بعد هم که بايد نرمش کنيم. خدا خبرتان بدهد. زياد نيست ؟
با اينکه هنوز جنگ ايران و عراق شروع نشده بود در جوابم گفت : در آينده وارد جنگ مستقيم با آمريکا مي شويم . ما پاسداران هم بايد به فکر ساختن روحمان باشيم هم جسممان را آماده دفاع از اسلام کنيم.
بعد از مدتي همان تمرينات بدنسازي در درگيريهاي کردستان خيلي برايم کارايي داشت.

نصراللهي :
چون ارتشي بودم در سال 1358 به بيرجند منتقل شدم. از زماني که آقاي رحيمي را در مسجد خضر ديدم مجذوب رفتارش شدم . هر وقت فرصتي پيدا مي کردم به ديدنش در سپاه مي رفتم. روزي در کنارش بودم يکي از مسوولين از فرودگاه تماس گرفت و تقاضاي ماشين کرد . آقاي رحيمي با چهره اي در هم کشيده گفت : نمي توانيم ماشين دنبالتان بفرستيم.
بعد از گذاشتن گوشي در ادامه نگاههاي پرسشگرانه مان گفت : اين آقا براي مسايل شخصي آمده ما مجاز نيستيم بيت المال را صرف اين امور بکنيم. همان مسئول به دنبال آقاي رحيمي آمد و توپيد که چرا دنبالم نيامديد. آقاي رحيمي در کمال تواضع و بدون تعارف در جوابش گفت : شما دکتر هستيد. بايد براي مردم نمونه و الگو باشيد. من نمي توانستم ماشين سپاه را صرف کارهاي شخصي کنم.

عباس صالحي:
يکي از شهروندان به سپاه گزارش داده بود که خانه اي در همسايگي آنها رفت و آمد مشکوکي دارند . من هم با اينکه از نظر قيافه کم سن به نظر مي رسيدم با تعدادي از بچه هاي بسيج وسپاه مامور شديم تا آن خانه را تحت نظر بگيريم. در کوچه مضطربانه مشغول گشت زني بودم که آقاي رحيمي با چهره اي مصمم ظاهر شد . با آمدنش دلم قوت گرفت . به دقت منطقه را مورد محاسبه قرار داد تا در صورت ورود بچه ها به خانه آسيب کمتري ببينند. بعد در حالي که خودش پيشگام بود دستور حمله داد. آن شب با به دست آوردن مدارک و مواد منفجره از آن خانه و دستگيري گروهي از خرابکاران توانستيم با موفقيت يک خانه تيمي را متلاشي کنيم.

احمد حاجي زاده:
آقاي رحيمي در يک جمع خصوصي گفت : با اسنادي که از لانه جاسوسي به دست آمده بني صدر آدم سالمي نيست اما بالاخره چاره اي هم نيست . احتمالاً بيشتر مردم به او راي خواهند داد.
زماني که بني صدر به عنوان رييس جمهور به بيرجند آمد تعدادي از مسئولين شهر هماهنگ کرده بودند تا او را از مسير خيابانهاي اصلي عبور دهند . اما آقاي رحيمي اصرار داشت که رييس جمهور را از مناطق خاکي و محروم شهر ببرد و اين تصميمش را هم عملي کرد . وقتي بني صدر در حال سخنراني براي مردم بود رييس دفتر رياست جمهوري در بيرجند به کار ايشان معترض شد . آقاي رحيمي گفت : اگر اين رييس جمهور مال همه مردم است بايد جاهاي خراب و فقر مردم را ببيند. من بايد ايشان را از آن مناطق مي بردم تا ببينند که به مردم چه مي گذرد. رييس جمهوري که درد مردم را نداند و نفهمد که ديگران چه مشکلاتي دارند، رييس جمهور نيست.

حجت الاسلام عماد:
صداي انفجار مهيبي بيرجند را لرزاند . حس کردم اتفاق بدي افتاده است. مردم سراسيمه به طرف آن قسمت شهر مي دويدند. باز هم منافقين عده اي را به خاک و خون کشيده بودند . شهيد رحيمي بلافاصله در صحنه حضور پيدا کرد و در حاليکه غم شديدي در چهره اش ديده مي شد، گفت : تا اين از خدا بي خبرها را دستگير نکنم پوتين هايم را در نمي آورم.
هنوز بيست و چهار ساعت از اين حادثه دلخراش نگذشته بود که منافقين مورد نظر دستگير شدند و به سزاي اعمالشات رسيدند.

احمد حاجي زاده:
آقاي رحيمي به محض ورود به سپاه امکانات محدود و تعداد کم کارکنان، نشريه اي به نام«نباء» را راه اندازي کرد . شبي به خانه يکي از دوستان دعوت شده بوديم. آقاي رحيمي شروع کرد به نوشتن يک مقاله براي نشريه درباره مبارزه با آمريکا ، ايشان در فاصله کمتر از يک ساعت حدود ده صفحه نوشت و چيزي که از همه بيشتر برايم جالب بود دور انديشي و تسلط ايشان بر مسايل سياسي بود . همان شب مقاله را خواندم.
غير از يکي دو جا که خط خوردگي داشت و مطلب جديدي جايگزين کرده بود بقيه مطالب روان و بدون اشکال نوشته شده بود.

سيد محمد علي رحيمي :
شهيد مظلوم سيد احمد رحيمي از همان دوران نوجواني، مبارزه را عليه ظلم و ستم شاه ملعون آغاز نمود، به طوري كه به ياد دارم، يك بار، در مسجد آيت ا... آيتي پس از نماز جماعت برخاست و اين چنين مخالفت خود را با اسد ا... علم ابراز داشت. من براي افرادي كه هنوز گندمهاي اسد ا... علم در خانه آنها هست ارزشي قائل نيستم. اين سخن كوبنده از يك نوجوان بعيد به نظر مي رسيد و مانند توپي در بيرجند صدا كرد و باعث شد كه مأمورين ساواك وي را دستگير كرده و به وي هشدار دهند كه در صورت تكرار با او برخوردجدي تري خواهند نمود.

سيد مهدي نوربخش:
اخوي مي گفتند: در يك خيابان، فكر مي كنم جنوب شهر تهران بود. حجت الاسلام هادي غفاري به ظاهر سخنراني هاي داغي را براي حكومت و به نفع انقلاب و خط امام مي كردند. داشتيم مي رفتيم آنجا كه، در خيابان با آقاي رحيمي برخورد كرديم. تا وقتي كه به آن كوچه اي كه در فرعي آن آقاي غفاري مي خواستند صحبت بكنند رسيديم. من رودربايستي كرده بودم كه از آقاي رحيمي بپرسم كه شما كجا داريد مي رويد و ايشان بگويد: فلان جا مي روم. به در كوچه اي كه رسيديم اول با هم، به عنوان خدا حافظي دست داديم و بعد هر دو نفر ديديم كه، هر دو به يک سمت نگاه مي كنيم و به يك سمت توجّه داريم بالاخره به خنده افتاديم و آقاي رحيمي كه يك مقدار رويش بازتر بود گفت: آقاي نور بخش! مثل اينكه شما داريد به اين طرف مي رويد. گفتم: بله. ما داريم به اين طرف مي رويم.

محمد حسين رضائي:
يادم هست در قاين يك عدّه اي آمده بودند و شيشه ها و عكس شهيد بهشتي را شكسته بودند و خلاصه تمام قاين را سركوب كرده بودند. و رئيس شهرباني آن وقت، با آنها، هم كاري كرده بود و قاين سقوط كرده بود. شهيد رحيمي و شهيد شهاب در يك جلسه اي كه در فرمانداري داشتند گفتند: چكار كنيم. گفتند كه شما برويد قاين، در آنجا بسيج جلسله داشت و تعدادي كه داوطلب بسيج بودند اسمهايشان را دادند و گفتند به آنها مراجعه كنيد. زيرا غائله بايد بخوابد. و يك تعدادي از نيروهاي خوب، مثل پدر شهيد قاسمي و آقاي مرصعي آمدند و با هم بعنوان نماينده دادسراي انقلاب و فرماندهي سپاه آنجا رفته بوديم و نظارت و رهبري گروه را بر عهده داشتيم. تقريباً ساعت 2 بعد از ظهر به قاين رسيديم، مي خواستند يك تظاهراتي راه بيندازند كه منافقين را سركوب كنند. ولي اينها، طوري كلاه سرغافله گذاشته بودند كه به محض اينكه بيرجنديها را مي ديدند، زنها به آنها سنگ مي زدند. ما ديديم كه اينجوري نمي شود. بعد گفتيم كه نيروها در ميدان آنطرف پمپ بنزين جمع شوند. و در آنجا يك ساختماني بود كه نيروها و برادراني كه ذوق بسيجي بودن را داشتند ولي بسيجي نشده بودند و مخالف بودند قرار داشتند. و نماينده شان هم از بني صدريها بود و گفته بودند كه ما در قاين، سپاه نمي خواهيم و سپاه را هم جا نمي دادند. برادراني كه بسيجي بودند و تقريباً جرأت داشتند آمدند، گفتند: ما با شما همكاري مي كنيم و شما بياييد يك كاري بكنيد و منازل سران اين خرابكاران را به ما نشان بدهيد. مي گفتند: اي بابا! ما را مي زنند و مي كوبند. بعد گفتيم: بيايند از دور نشان بدهند، چرا كه، خيلي وحشت داشتند و بعد از دور نشان مي دادند و بچه هاي ما يادداشت مي كردند. ساعت 9 شب كه اينها خوابيدند ما كار را شروع كرديم و تا ساعت 4 صبح كه داشتند اذان مي گفتند ما آخرين منزل را شناسايي كرديم. خلاصه 12 تن از اين منافقين را دستگير كرديم كه به سلامتي 9 نفر از اينها اعدام شدند.

محمد حسين رضائي:
يادم است كه دفتر بني صدر در خيابان شهداي بيرجند تشكيل و خيلي فعّال بود، به نحوي كه خبرنگار گذاشته بودند و روزنامه درست كرده بودند و افرادي را به عنوان همكار، جذب و ثبت نام مي كردند. حركات انحرافي زيادي در سطح شهر راه انداخته بودند. شهيد رحيمي فرمودند: ما براي اينكه بتوانيم حركات و اقدامات اين دفتر را تحت نظر و كنترل كنيم، بايد مكاني را در محدودة دفتر بني صدر راه اندازي كنيم. لذا رفتيم و يك ساختماني را در ميدان امام بيرجند اجاره كرديم و يك تابلوي بزرگي كه بر روي آن «مركز تحقيق و پژوهش سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند» نوشته شده بود بر سردرب، ساختمان نصب كرديم. مسئوليّت اين كار را به من دادند و گفتند: شما اين جا باشيد و تحت عنوان رسيدگي به شكايات مردم، روي دفتر كار كنيد. كار را شروع كرديم و برنامه ها و رفت و آمدها را كاملاً كنترل مي كرديم. قبل از اين كه خبر سقوط بني صدر در كشور مطرح شود، شهيد رحيمي گفت: بچّه ها در جريان باشيد، وقت آن رسيده كه دفتر را از اينها بگيريم. طبق يك برنامه ريزي مشخّص، قرار شد شبانه دفتر را تصرّف كنيم. از قضا آن شب مأموريّتي براي شهيد رحيمي پيش آمد و ايشان نتوانستند در اين حركت شركت كنند. از قرار اينكه تعدادي از هواداران بني صدر در گوشه و كنار دفتر حضور داشتند. به نظر مي رسيد كه عمليّات لو رفته است. ما آمديم با شهيد مهدي و نصرت صالحي و دو نفر ديگر طرف ميدان امام به صورت كشيك ايستاديم و يك نفر هم بالاتر از كارگاه رحمت هدايتي ايستاد. بالاي اين ساختمان، عكّاسي فتو طلايي بود. ما به شهيد هادي گفتيم: شما از پشت كوچه كه راه داشت، برويد داخل حياط و درب را باز كنيد. اين شهيد هم رفت و از پشت بام وارد ساختمان شد و كليد را اشتباهي زد و عكّاس بيرون آمد و ديد. برق روشن شد به محض اينكه چراغ روشن شد و ديد كه ما آنجا هستيم، سريع مغازه را بست و يك ماشين تويوتايي داشت سوار شد و رفت و بعد از ده دقيقه ديديم كه يك گروه بني صدري با مسئولين دفتر آمدند. شهيد هادي كه با دو نفر از نيروها داخل منزل رفته بودند كه درب حياط را باز كنند، با ديدن اين صحنه بلافاصله صدا زديم كه، درب را باز نكنيد و پشت درب را بگيريد كه اينها نتوانند درب را باز كنند، چون كليد داشتند. ما رفتيم كه به سپاه زنگ بزنيم به محض اينكه ارتباط برقرار شد، تلفن ها قطع شد. همزمان با قطع تلفن، برق هم قطع شد. به هر حال نيروهاي سپاه آمدند و با بني صدري ها درگيري شروع شد. اينها رفتند داخل حياط و با شهيد هادي درگير شدند كه بلافاصله ما هم رفتيم. وقتي زور زياد شد، يكي از رهبرانشان از بالا خودش را انداخت. يادم مي آيد كه شهيد هادي پيراهنش را گرفت و چون سنگين بود پايين رفت و پيراهن در گردنش ماند. ما ديديم كه اگر كشته و يا زخمي بشود مشكل درست مي شود. گفتيم بچّه ها ايشان را بگيريد و به هر صورت كه شده بالا بكشيد و خلاصه ايشان را بالا كشيدند. در همين حال شهيد رحيمي با يك پيكان وارد شد، ماشين را نگه داشت. با ديدن شهيد رحيمي روحيه مان قوي شد. يادم است كه، متأسّفانه همين نيروهاي حزب ا... هم ايراد گرفته بودند، كه آقاي فلاني هنوز رئيس جمهور است و اين ها با دفترش اين گونه برخورد مي كنند.

سيد علي عماد:
يك شب بعد از اينكه، سيد احمد رحيمي از جلسه، منزل آقاي شهاب بيرون مي آيد، در مسير برگشتن به خانه اش، مأموران آگاهي كه به جاي ساواك كار مي كردند سيد احمد را مي گيرند و او را بازداشت مي كنند. ما صبح ديديم كه سيد احمد به مدرسه نيامد. در بازداشتگاه از ايشان مي خواستند تعهد بگيرند كه وارد مسائل سياسي نشود و كاري به مسائل سياسي و برخورد با شخصيتهاي آن زمان رژيم پهلوي نداشته باشد. سرش به درس و مشقش باشد و درس خود را بخواند. اما سيد احمد كسي نبود كه به اين چيزها، تن بدهد.

سيد مهدي رحيمي:
در ورود به دانشگاه اگر بخواهم سر فصل كارشان را بگويم، سخنراني بسيار معروفي در سال 56 در دانشگاه تهران در مورد اوج بي بند و باري و فساد و فوايد حجاب، كرده بودند و چنان بود كه با مداخلة گارد شاه و دستگيري عدّه اي از نفرات به پايان رسيده بود.

غلامرضا سلطاني:
لانه جاسوسي كه اشغال شد. ايشان هم از دانشجويان داخل لانه جاسوسي آمريكا (سفارت سابق آمريكا) بود و يادم هست كه آن روزها اجتماعات عظيم مردمي، جلوي لانه برگزار مي شد. مردم و گروههاي مختلف شب و روز مي آمدند و آنجا اعلام حمايت مي كردند از، دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و سخنراني هاي درون لانه جاسوسي كه براي مردم حامي و مشتاق ايراد مي شد، توسط شهيد رحيمي بود كه بهترين تحليل هاي سياسي را هم ايشان از اوضاع آمريكا و شرايط سياسي ايران در آن سخنراني ها براي كل كشور ارائه مي داد.

غلامرضا نصر اللهي :
من يادم مي آيد كه در مسجد بوديم كه مرحوم شهيد رحيمي به بچه ها مي گفت: بچه ها برويد دفترهمكاري مردم با بني صدر را همين الآن بگيريد و همين پسرمان كه الآن طلبه است 18 سالش بيشتر نبود، راه افتادند و رفتند و مثل اينكه شب نتوانستند، روز بعد ساعت 30: 4 بعد از ظهر اعلام راهپيمايي به سمت دفتر كردند. ساعت 4:30 بعد از ظهر من يادم مي آيد به بازار رفتيم كه راهپيمايي شروع شد. البته متأسفانه بايد گفت كه، خلاصه بعضي از مردم، نان را به نرخ روز مي خوردند. حدود 40 نفر بيشتر نبوديم كه، ما راهپيمايي كرديم، در صورتي كه ما از نظر سيستم نظامي وارد اين جريانها مي شديم. لباس شخصي داشتيم، من خودم با اينها راه افتادم و به بازار سرپوش رفتيم و از آنجا به سمت خيابان جمهوري و ميدان امام راه افتاديم و مردم بيرجند اكثر قريب به اتفاق، كنار خيابان ايستاده و به حساب تماشاچي بودند، بچه هاي سپاه ما را حمايت مي كردند مي گفتند: شما برويد، ما شما را حمايت مي كنيم، اينها در زمان شهيد صمديان بود و آقاي راشدي و ديگر برادران بودند. ما يواش يواش آمديم به سمت دفتر حمايت كه نزديك شديم، عده اي در حال شعار دادن، بر عليه ما بودند كه در حال تبعيّت از بني صدر بودند، تا ما به آنجا رسيديم، حمله شروع شد، خوشبختانه وضعيت زياد طولاني نگرديد، از اينها يك عده فرار كردند و بقيه مردم همه تماشاچي بودند يعني طوري نبودند كه به ما كمك كنند، ما به جلو رفتيم و يك چند نفري را گرفتيم و خلاصه بقيه فرار كرديم و شهيد را ديدم كه روي ساختمان ايستاده بود. من با دست جلوي صورتم را، گرفتم و بصورت چمباتمه نشستم و گفتم اگر ممكن باشد منافقين عكس نگيرند و به يكي از برادران گفتم: برو بالا و عكس بني صدر را پاره كن، فكر مي كنم شهيد هادي بود، حالا اگر اشتباه نكنم، شهيد هادي رفت بالا و عكس را از وسط نصف كرد و پايين انداخت و ديگر اوضاع برگشت و شعار دادند و در را باز كردند و او را گرفتند بعد به سپاه آمديم، سپاه آن موقع، واقع در تربيت معلم فلكه خوسف بود. آمديم نزد مرحوم شهيد رحيمي و گفتيم: ما اين كار را انجام داديم و آمديم قضيه خوشبختانه فيصله پيدا كرد.

احمد حاجي زاده:
در يكي از آن سخنراني هايي كه در دانشگاه داشت من به عنوان پاسدار، اما با لباس شخصي همراه ايشان مي رفتم و در سخنراني شركت مي كردم. چون آن حربه اي كه منافقين داشتند. معمولاً با كتك كاري شروع مي كردند. وقتي ايشان صحبت مي كرد و از خصايص شهيد بهشتي مي گفت، گروههاي مختلفي در دانشگاه بودند بعد از سخنراني بلافاصله جمع مي شدند و شروع مي كردند به بحث كردن و سعي شان هميشه اين بود كه، يك جوري با كتك كاري شروع كنند و در حقيقت ايشان را وادار بكنند كه نبايد در دانشگاه سخنراني بكند.

احمد حاجي زاده:
يادم هست اولين مرتبه اي كه ايشان به بيرجند تشريف آورده بودند، چندين سخن راني در دانشگاه و مكتب نرجس داشتند. در رابطه با اينكه افراد در انتخابات و سرنوشت خودشان بايد دخالت بكنند و در سطح شهر تبليغات مسمومي كه گروههاي مختلف در دانشگاه از جمله سازمان مجاهدين (در حقيقت منافقين خلق ) و چريكهاي فدايي داشتند را براي مردم روشن كند.

عرب پور:
شهيد رحيمي مقدار زيادي از فرمايشات و عكسهاي امام را بردند و روي پره هاي پنكه سقفي جا سازي كردند. وقتي بر اثر ازدحام جمعيت مسجد گرم شد، با روشن كردن اين پنكه ها، اعلاميه ها در وسط مسجد پخش شدند.
يكي از منافقين كه فرمانده نظامي بود، يعني تمام عملياتها را رهبري كرده و 6 الي 7 عمليات ديگر را هم قرار بود انجام دهد، اين آقا سرشب بود كه با او صحبت مي كردم. شروع كرد به گريه كردن. گفتم: علت چيست؟ مقداري با او صحبت كردم، مقدار خيلي اندك از قرآن بلد بود، مسئله امامت در قرآن را بيان كردم مسئله نفاق و كفر اين است. ايمان نشانه هايش اين است. اشكهايش جاري شد. بعد گفت: من تازه دارم مي فهمم من را هفت ماه است كه از فلان شهر برداشته اند و به طور حرفه اي دستور گرفتم كه در اينجا كار كنم و پنج عمليات را رهبري كردم و قرار بوده پنج، شش تاي ديگر را هم رهبري بكنم و تازه مي فهمم كه با اصول ابتدايي اسلام و قرآن آشنايي ندارم، يكي ديگر از آنها گفت: اگر حكم من اعدام بود به حاكم شرع بگوييد يك ماه به من فرصت بدهند. در اين يك ماه بتوانم يك مقداري با قرآن آشنا بشوم.
در هنگام شهادت آقاي راستگو مقدم، كنار خيابان بوديم. مأمورين گاز اشك آور زده بودند. به بچه ها گفتم: برويد! كه الآن همه بر سر آن مسلمان ريخته اند. ما به خانه آمديم. بعد از آن احمد آقا را ديدم، كه يكسره به بيمارستان و شهرباني مي رود و مي آيد. مأمورين او را به شهرباني برده بودند؛ و حسابي كتك زده بودند. بعد او را به بيمارستان برده بودند. اين طفلك ( احمد آقا ) مي آمد؛ و مي گفت: ( خدايا چه كار كنيم! بيچاره را كشتند؛ از بين رفت ). روز بعد او را شهيد كردند. احمد آقا وآقاي شهاب، در تشييع جنازه او شعار مي دادند؛ و بچه هاي ديگر تكرار مي كردند تا اينكه به قبرستان رسيدند. حسين آقا هم رفته بود تا از اينها عکس بگيرد. مأمورين آنها را داخل دستشويي، دستگير كرده بودند. بعداً آقاي آيتي ضامن آنها شده بود؛ و آنها را از زندان بيرون آورده بود.

سيد محمد باقر اسلامي خواه:
يادم هست كه سيد احمد رحيمي و شهيد شهاب يك برنامه ريزي در بيرجند داشتند. چون كه بيرجند، سربازخانه وپادگان خيلي بزرگ داشت تا به سربازهايي كه از پادگان بتوانند فرار كنند برايشان لباس وآذوقه تهيه مي كردند. و اينها را به اصطلاح به شهرهايشان مي فرستادند.

رمضان رحيمي:
يادم مي آيد قبل از انقلاب، شهيد يك شب اعلاميّه پخش كرده بود و ساواك ايشان را گرفته بود، و به زندان برده بود. فكر كنم آن شب ايشان را اشتباهي به جاي مرحوم شهيد شهاب برده بودند. پدرم چون در شهر آشنا داشتند، رفتند آزادش كردند.

سيداحمد رحيمي
بعد از ظهر بود، يك موتور درب سپاه آمد و گفت: بياييد كه يكي را گرفتيم و ديديم، فردي منافق آمده و درب خانه را زده، مردم كه حرف ما را قبول كرده بودند: پنج، شش نفري رفته بودند و در خانه از صبح نشسته بودند تا اينكه، بعد از ظهر آمده، درب خانه را زده است، تا درب را زده بود، او را كشيده بودند به درون حياط و ما را خبر كرده بودند وقتي او را آورديم ديديم فرمانده شاخه نظاميشان بوده است.

محمدهادي شهاب :
خاطرم هست كه يك برنامه ريزي شد و شهيد احمد جلسات هفتگي را با بچه هاي برگزيده دبيرستان كه بيشتر بچه هاي ممتاز بودند برگزار مي كرد. و اين بچه ها بعدها همان كساني بودند كه در راه اندازي فعاليتهاي اسلامي در مدارس نقش مهمي داشتند. ايشان خودش مي آمد و در اين جلسات راجع به مسائل سياسي و خطوط مختلفي كه در آن موقع وجود داشت، بحث مي كرد. حدود يك سال اين جلسات به طول انجاميد، اما فايده داشت. از بركات اين جلسه بود كه خط فكري بني صدر كاملاً شناخته شد. ايشان با آن آشنايي عميق كه با گروههاي مختلف و افكار مختلف داشت، تمام روزنامه هاي انقلاب اسلامي را مي آورد و آنها را تحليل مي كرد و درباره موضوعاتي كه در روزنامه بود بحث مي كرد. و دانش آموزان را با خطوط سياسي آشنا مي كرد. و آنها را از افكار غلط بني صدر برحذر مي داشت و روحيه تعبد و تسليم شدن در مقابل امام (ره) را در آنها پرورش مي داد.

مريم كرمي :
در اولين برخورد با نوزاد، لحظاتي پس از تولد به هنگام حضور در بيمارستان ابتدا پيشانيش را بوسيد و از اينكه سلامت است، خدا را شكر كرد و در جواب پرستار بخش كه به او گفت: فرزندش دختر است گفت: اميدوارم كه او هم فردا رزمنده پرور باشد.

سيد ابوالفضل بهشتيان:
هنگامي كه ايشان براي گذراندن ترم دوم از بيرجند عازم تهران بود به مشهد آمدند و يك روز در حاليكه من به اتاقي كه ايشان آنجا بود و قفسه كتابهاي من و ديگر خواهرانم در آن اتاق قرار داشت، رفتم تا كتاب درسي ام را كه فردا امتحان داشتم، براي مطالعه بردارم. به محض ورود من به اتاق، ايشان گفت: مي خواهم از شما سؤالي بكنم، و من گفتم: بفرماييد، گفت: نظرتان راجع به ازدواج با من چيست؟ من كه هرگز تصور اين چنين سؤالي را از او با توجه به شناختي كه از ايشان داشتم نمي توانستم بكنم، لحظاتي مات و مبهوت ماندم و بعد از مدتي به ايشان گفتم: بهتر است با خانواده ام صحبت نماييد. چند روز بعد پدر ايشان به مشهد آمدند و مطلب را با پدرم مطرح نمودند.

نعمتي پور :
زماني كه همسر ايشان ( شهيد رحيمي ) چيزي از مادر ايشان نقل كرده بود خيلي سريع و قاطع به همسرش گفته بود كه: ايشان مادر من است شما بايد خودت را با او تطبيق بدهي. (با همين قاطعيت) اگر تو نمي تواني خودت را با مادرم تطبيق بدهي من بايد تو را طرد بكنم.

سيد مهدي رحيمي:
من يادم هست ايشان انشائي نوشته بود و فصل زمستان را ارتباط داده بود به زندگي تجملاتي حاكمين و كوچ نشيني. مثلاً توصيفش اين بود، از زمستان: در حالي زمستان را پشت سر مي گذاريم كه، يك عده از فقر و گرسنگي در گوشه هاي خيابان دارند مي ميرند و يك عده با ماشين هاي آخرين سيستم و بهترين امكانات زندگي مي كنند. من يادم هست كه به صورت واسطه اي به پدر من تذكر داده بودند كه ايشان انشاءهاي سياسي مي خواند و اگر به او تذكر ندهيد خيلي مشكل مي شود.

عبد الرزاق نژاد:
در بيرجند به اتفاق دوستانش يك مجلسي را تشكيل داده بود و در باب موضوع حكومت اسلامي و ولايت فقيه سخنراني داشت و من با توجه به اطلاعات محدودي كه در آن زمان داشتم، خيلي ارتباط با مركز كشور نداشتم و از صحبت ايشان خيلي استفاده كردم. يادم هست كه ايشان با چه زيبايي و ظرافت خاصي بحث، ولايت فقيه و حكومت مطلقه فقيه و اينكه بايد مجتهد در رأس حكومت باشد و مجتهد جامع الشرايط، لياقت حكومت و رهبري حكومت اسلامي را دارد. ايشان كاملاً مطلب را آنجا باز كرد و از آيات الهي، دلايلي آورد كه براي ما خيلي جالب و جاذب بود.

محمد علي ذاكرياني:
ظهر روز سي يكم شهريور ماه 59 بود كه زمزمه هايي در سپاه ايجاد شده بود. ظاهراً عراق به ايران حمله كرده است و آن موقع شهيد باقري در سپاه بودند. در محوطه سپاه ايشان را ديدم. سلام و احوال پرسي كرديم، چيزي نگفتند. امام معلوم بود كه از موضوع خبر داشتند تا اينكه ساعت دو بعد از ظهر شد و اخبار اعلام كرد كه عراق به تعدادي از شهرهاي ايران حمله كرده. ايشان بعد از شنيدن اخبار، ما را جمع و توجيه كردند و صحبت بسيار شيريني داشتند و مي گفتند: بايد آماده باشيم. اين آماده گي در حالي بود كه نيروهاي سپاه، در آن زمان درگير، بسياري از مسائل انقلاب بودند. امام وقتي صحبت كردند و موضوع حمله عراق را جا انداختند من دقيقا يادم هست كه نيروها بالاتفاق اعلام آمادگي كردند كه، از همان لحظه آماده هستند كه از سپاه به جبهه اعزام شوند و در مقابل عراق بايستند.

زهرا هاشمي زو :
من چون از خويشاوند دور، اين بزرگوار هستم و اوايل جنگ هم از سن و سال پايين برخوردار بودم.مادرم با توجه به خويشاوندي كه با ايشان داشت پيش مادر ايشان رفته بود و گفته بود: به آقاي رحيمي كه فرمانده سپاه هستند بگوييد كه فرزند من را اعزام نكند. من رفتم پيش شهيد. گفتم كه: اگر اجازه مي دهيد من با اين اعزام بروم. درست ساعت 10 بود كه بلند گو در سطح شهر اعلام كرد كه، بچه ها آماده هستند. مي خواهند جبهه بروند مردم براي استقبال پرسنل سپاه به ميادين و خيابانها بيايند. شهيد گفت كه، آماده هستيد؟ گفتم: اگر شما اجازه بدهيد. بله. بعد گفت: برو. بعد از رفتن من، مادرم خواب مي بيند در يك جلسه اي كه اين شهيد بزرگوار و يكي از آقاياني كه از بزرگان هست در آن جلسه بود، وارد مي شود و مي گويد كه: آقاي رحيمي مگر من توصيه نكردم كه بچه مرا جبهه نفرستيد. من به مادرم گفتم مگر به تو نگفتند؟ آن بزرگوار قبل از اينكه شهيد رحيمي به سخن بيايد مي گويد: ناراحت نباش مادر، فرزندت پيش ما هست.

مريم کرمي:
آخرين دفعه اي كه، از ما خداحافظي كرد به خوبي به ياد دارم، از همه خداحافظي كرد و بعد براه افتاد. وقتي به در منزل رسيد، ايستاد و برگشت تا دختر چهار ماهه اش را ببوسد. هنوز چند قدمي به وي نزديك نشده بود كه ديدم لبانش را به شدّت گاز گرفت. آن قدر شديد كه جاي دندانهايش روي لبهايش باقي ماند. سپس از همانجا برگشت و به سوي جبهة حق شتافت. گمان من از اين كار اين بود كه ايشان به خود گفته كه ممكن است عشق و علاقة بيجا به بچّه، تأخيري در كارم به وجود آورد و يا مرا از توفيق در عمل محروم كند.

محمد ابراهيم موهبتي :
براي يك مسئوليتي در همين استان خراسان، خودم با شهيد صحبت كردم كه، آقا استانداري خوب است، جايي كه مي شود خوب خدمت كرد. گفت: من اين لباس سبز را با هيچ چيز عوض نمي كنم.

محمد كريم زاده :
به ياد دارم كه سردار احمدي بيان مي كرد شبي كه، مي خواست در عمليّات شركت بكند و آخرين شب حيات اين عزيز بود، آقاي احمدي گفت كه ما از شهيد سؤال كرديم كه، آقا احمد! حضور شما بعنوان يك نيروي فرهنگي و فكري به نظر من در جامعه بيشتر نياز است تا شهادت شما. آنگاه آقاي احمدي خودش را مثال مي زند و مي گويد: آقا جان. من يك آدم نظامي هستم اگر به اصطلاح شهيد شدم يك نظامي ديگر هست كه جاي مرا بگيرد. امّا شما به عنوان يك ايدئولوگ به عنوان يك آدم تحصيل كردة، سياسي، قوي، آدم فرهنگي، يك آدمي كه مي تواند معضلات فرهنگي جمعي را حلّ و فصل كند حضور شما را الآن انقلاب مي طلبد چرا به حساب برنمي گرديد؟ آقاي رحيمي به آقاي احمدي گفته بود: آقا اگر من برگردم پشت خط، معلوم نيست سالياني بعد، اين جنگ تمام بشود و بعد از اتمام جنگ شهيد رحيمي يا اين احمد رحيمي الآن، همان احمد رحيمي زمان جنگ باشد چون به خودم اطمينان ندارم و اين لحظه را حداقل كه من اينجا هستم بايد قدر بدانم.

نعمتي پور :
آخرين سفري كه به جبهه رفت، به خانه ما، در قم آمدند و به من گفتند: فلاني من دارم به جبهه مي روم. اگر از اين سفر بر نگشتم و شهيد شدم چه بهتر. ولي اگر خدا نخواست كه شهيد بشوم در سلك روحانيت مي آيم و واقعاً به محتواي اسلام، مي پردازم. احساس مي كنم كه نسبت به اسلام كمبود دارم و قصد دارم تعاليم اسلامي و شرح مسائل را عميقاً برسي كنم.

مادر شهيد:
وقتي فرمانده سپاه بود من به ايشان گفتم: مادر برو درست را بخوان. گفت: مادر مي روم. اگر رفتم و برگشتم، يا به درس خود ادامه مي دهم، يا اينكه به قم مي روم و طلبه مي شوم كه ديگر رفت و برنگشت.

سيدابوالفضل بهشتيان:
در صبح روز دوم بعد از عمليات حدود ساعت 10 الي 11 صبح، آقاي احمدي كه ايشان هم به همراه خانواده خودشان در هتل اقامت داشتند و از دوستان و همرزمان نزديك او بودند، به منزل ما تلفن زدند و پس از سلام و احوال پرسي با گويش بيرجندي به من گفتند: آيا دلت براي احمد تنگ شده يا نه، كه من از اين صحبت ايشان بسيار تعجب كردم، لذا بدون هيچ مقدمه اي از ايشان پرسيدم مگر چه اتفاقي براي او افتاده است؟ ايشان در پاسخ به من گفتند كه به منزلتان مي آيم و برايتان مي گويم، لحظاتي بعد ايشان آمدند و در بدو ورود به اتاق ما از اينكه چشمشان به دخترم كه در آن روز شش ماه و سيزده روز داشت افتاد، گفتند: عموجان پدرت بهشت را برايت خريد و من با اين صحبت ايشان و شواهد دروني خودم كه گواهي بر رجعت او داشت تا آخر خط رفتم و ايشان از من به خاطر سرعت در دادن اين خبر و آن هم به اين شكل معذرت خواستند و گفتند: بنا به خواست احمد كه از من خواست تا اگر اتفاقي برايش افتاد مطلب را بدون پرده و طول و تفصيل به شما بگويم اين كار را كردم كه، اكنون تنها مي توانستم دلم را به لحظات ديداري، اگرچه كوتاه، اما با روح او خوش نمايم. از ايشان پرسيدم احمد كجاست؟ تا به ديدنش بروم، ايشان به من گفتند كه متأسفانه جنازه هم ندارد، چون او جزو مفقودين اين عمليات است و اينجا بود كه بار اين مصيبت برايم سنگين و طاقت فرسا مي نمود و در آن لحظات تلاشم بر اين بود كه ايشان را راضي نمايم تا خودم در خط مقدم براي جستجوي او حضور يابم كه ايشان گفتند: من با ديگر رزمندگان صحبت مي كنم تا شايد اطلاعات كاملتري از او به دست بياوريم.

همسر شهيد:
زماني كه احمد آقا در جبهه بودند. يك روز ما بيرون رفته بوديم. وقتي به خانه آمديم: زن آقاي كميلي شب، چيزي نگفت ولي صبح بود كه بچه ام گفت: بابا! ديشب يك نفره به خانه زنگ زد و گفت: احمد آقاي شما شهيد شده است. باباش خيلي ناراحت شد، چون اينها مريض بودند من به سپاه رفتم (آن موقع سپاه نزديك ميدان طالقاني بود ). هنوز آقاي احمدي و آقاي فرهادي را نمي شناختم. خلاصه داخل رفتم و گفتم: آقاي احمدي اينجاست؟ ديدم آقاي احمدي وضو مي گيرد ( نزديك ظهر بود ) به او گفتم: آقاي احمدي! شما از احمد آقا چه خبر داريد؟ گفت: بي بي! ما خبري نداريم. گفتم: به خانه ما زنگ زده اند و اين جوري گفته اند. آقاي فرهادي گفت: ديشب به من هم زنگ زدند و گفتند: احمد آقاي شما، شهيد شده است. من هيچ عكس العملي از خودم نشان ندادم، و با خاطري مطمئن، در حالي كه به عروج ملكوتي او فكر مي كردم، به طرف خانه به راه افتادم.
بيست روز بود كه برادرش همه كشور را مي گشت تا او را پيدا كند آخر كه به حسين آقا گفتم كه: بيا من در زندگي هيچ چيز نمي خواهم فقط مرا به شهر ببر تا همه جا را بگردم، شايد بچه خود را ببينم. شب، خانم او زنگ زد كه خاله بياييد كه مي خواهيم به تبريز برويم و احمد را پيدا كنيم. سوار هواپيما شديم و به مشهد رفتيم. وقتي به مشهد رسيديم ما هنوز نمي دانستيم كه او شهيد شده است. ديديم كه در خانه همشيره ام مردم سياه پوشند و نشسته اند. پرسيدم كه چه خبر است؟ گفتم كه: به من نگفتيد كه شهيد شده؟ چه اتفاقي برايش افتاده؟ شب با خانم او در خانه نشسته بويدم و هر دو بيدار بوديم. گفت: خاله يك چيزي به شما مي گويم اين نصفه شبي ناراحت نخواهيد شد؟ گفتم: نه، بگو. گفت: قسم بخوريد كه ناراحت نخواهيد شد، گفتم: نه، بگو من دلم قوي است، بگو. گفت: مي دانيد احمد آقا شهيد شده و چنان سوخته كه او را نخواهيد شناخت. من شب را هر طور كه بود، گريه نكردم. صبح كه شد، رفتم درب اطاق و گفتم: نگاه كنيد! بچه ام شهيد شده و شما هم نمي خواهيد او را به من نشان بدهيد، اگر نشانم ندهيد روز قيامت جلوي شما را خواهم گرفت. گفت: نه، حالا من شما را مي برم كه ببينيد. ما را برداشت و به سردخانه مشهد برد. آن كسي كه كليد سردخانه دست او بود، نبود. براي مراسم هفتم يكي از اقوام خود رفته بود. برگشتم و آمديم و دومرتبه ما را برد. وقتي كه پارچه رويش را برداشتم، شبيه، يك تكه ذغال سوخته بود.

برادر شهيد:
خاطرم هست كه مدت كوتاهي بعد از اين كه ايشان به جبهه رفتند بنده هم آنجا رفته بودم و مدام دنبالش مي گشتم. چون يك انسان فعالي بود، پيدا کردنش خيلي مشكل بود. در جبهه هم از طريق دوستان سراغ ايشان را مي گرفتم مي گفتند: جلوتر رفته. ما هر چه مي دويديم، خلاصه به ايشان نمي رسيدم. تا اينكه در بٌحبوحه والفجر يك، رفتم در خط و از فرماندهي تيپ پرسيدم كه آقاي رحيمي كجا هستند؟ من دنبالش مي گردم. گفتند: شناسايي رفته است. شرايط سختي بود. فشار دشمن خيلي شديد بود. گفت: كه نه الآن پيدا كردن او مشكل است. شهيد سيد علي رحيمي يادم هست كه به دنبالش مي گشت. بنده هم به ايشان كمك مي كردم.

عبد الله کرمي:
با شهيد فايده با هم ديگر به سر بالين شهيد رجبي رفتيم، من مي دانستم كه شهيد رجبي شهيد شده است اما خوب چون جنازه اش را نديدم، ديدم قسمتي از پاي راست ايشان نيست و سياه شده است و مقداري پنبه روي همين زخمهايي كه بر اثر قطع پاي راست ايشان ايجاد شده گذاشته اند و خودم را روي جنازه اش انداختم. شهيد فايده هم داشت اين منظره را نظاره مي كرد و اشك مي ريخت و دو نفري گريه مي كرديم و مي گفتم: در خواب كه شهيد رحيمي اينجوري نبوده چرا حالا پايش قطع باشد، ولي خوب حالت سوختگي را ديده بودم. ولي قطع شدن پا را نديده بودم، در كنار جنازه اش همانطور گريه مي كردم كه، ديدم شهيد از جايش حركت كرد و در حالي كه هر دو پايش سالم بود يك مرتبه به صورت يك نوري كه ايجاد بشود از بين من و شهيد فايده كه ايستاده بوديم، گذشت و ديگر كلامي هم از ايشان نشنيدم.

مريم کرمي :
شهيدان زنده اند! آخرين روزي را كه مفقود بود، شبش خواب ديدم كه در كوپه قطار به همراه دخترم نشسته ام. پس از لحظاتي ديدم كه شهيد سيد احمد در بيرون كوپه و در سالن، به همراه يك سيد نوراني از پشت پنجره در حال ايستاده به من اشاره كرده و مي گويد: " ناراحت مباش! من دارم مي آيم. " آن روز صبح با آن خوابي كه ديدم اميد داشتم كه از وي خبري بدستم برسد. شايد ذكر اين مطلب خالي از لطف نباشد كه فرزندم تا آن روز كه هيچ چيز نمي گفت و تنها حامل صدا هاي نا مفهوم دوران نوزادي بود، آن روز بدون مقدمه مرتب "بابا! بابا " مي گفت. من از اين امر بسيار متعجّب شدم و همان روز حدود ساعت 9 به بعد بود كه از تهران بصورت تلفني، تماس گرفتند كه، يك شهيد بنام احمد رحيمي كه بسيجي مي باشد از اروميه به مشهد منتقل مي گردد. ما احتمال داديم كه جنازه مال احمد باشد. لذا از من خواستند كه به محض رسيدن جنازه براي شناسايي آن بروم خوب حق مطلب هم همين بود كه احمد براحتي قابل شناسايي نبود. چرا كه دست و پاي راستش چند تكه بود و تمام بدنش بر اثر موج انفجار سوخته شده بود. گوشتهاي زير گلويش بخاطر اصابت تركش برآمده بود. دندانهايش بر اثر تركش، خرد شده بود و جراحات متعدّدي بر سر و پيكرش نشسته بود و به همين دليل پلاك همراهش نبود. تنها، زمانيكه به پاي چپ او نگاه كردم قابل شناسايي بود، زيرا همانجايي بود كه 17 روز قبل از شهادت، مجروح شده بود و اكنون سالم مانده بود. از طرفي تنها پشت وي بود كه نسوخته بود و اسمش بر روي پيراهنش نوشته بود. با توجه به خوابي كه ديدم و اينكه جنازه را با قطار به مشهد آوردند، دريافتم كه شهيدان حضوري عيني در خانواده هايشان دارند.

سيد مهدي رحيمي:
يادم هست من يك دبير داشتم، دبير رياضي بود روزي كه خبر شهادت، شهيد رحيمي را به من دادند من سر كلاس بودم، استاد گفت: احمد شهيد شده است. با آن حال سر كلاس رفتم. حالا شما حساب كنيد خبر شهادت همچين كسي را به آدم بدهند، همان موقع معلم از من خواست كه بروم پاي تابلوي درس جواب بدهم، رفتم و اصلاً نتوانستم. ايشان يك چيزي به من گفت: و بچه ها گفتند كه برادرش شهيد شده گفت: كدام برادر. گفتم:، شهيد احمد. اين معلم جزء توّابين سازمان مجاهدين يا آرمان مستضعفين بود و جزء آنهايي بود كه شهيد رحيمي آنها را دستگير كرده بود و من كه اين را گفتم، سر كلاس جلوي جمع گريه كرد و گفت: من به عنوان محكوم در دست او بودم اما خدا را به شاهد مي گيرم كه الآن احساس كردم برادرم شهيد شد است. بارها در مراسمش شركت كرد، مي گفت: دراوج محكوميت بر خوردي با من مي كرد، كه انگار من يك انسان داراي كرامت و شخصيت و داراي احترام هستم.

من از قول احمدي شنيدم موقعي كه رحيمي شهيد شده بود، مي گفت: شهيد رحيمي رفته بود در اطلاعات عمليات و كارهاي اطلاعاتي مي كرد و خيلي خوب كارش را انجام مي داد ومي گفت: من در يك عمليات شناسايي بودم كه شهيد رحيمي تركش مي خورد و مجروح مي شود، ايشان مي گفت: روي برانكارد شخصي را گذاشته اند و مي برند، مقداري كه نزديك شدم ديدم احمد آقا است گفتم: چي شده؟ ديدم تركش خورده در حالي كه خون از بدنش جاري است قشنگ دارد مي خندد. گفتم: چي شده؟ چرا اينجوري؟ گفت كه: خيلي خوشحالم، گفتم: چرا؟ اين تركشها به هر كسي نمي خورد، تركشها، نشان دار شده است، الآن خوشحالم و حالت آرامش دارم. دقيقاً حرف ايشان كه: خدا مرا دوست دارد و اين تركشها به من اميد مي دهد از خدا خيلي دور نيستم.

عبدالحسين خاتمي:
زماني كه احمد آقا مي خواست از منزل بيرون برود، سعيد آقا گفت: دعا كنيد، سيد احمد شهيد بشود. آخرين جلسه اي بود كه احمد آقا مي خواستند با ما خداحافظي كنند، خانم ما آنجا بود. مادر شهيد خانقي گفت: ما دعا مي كنيم: انشاا... با پيروزي اسلام به سلامتي از جبهه برگردند. سعيد آقا گفتند: نه احمد آقا آرزوي شهادت دارند. در بين راه هم كه مي خواست با ما خداحافظي كند، اشكهاي احمد آقا سرازير شد و گفت: آقاي خانقي شما پدر شهيد هستيد ( در آن زمان سيد محمد شهيد شده بود ) دعا كنيد كه ما هم بتوانيم راه امام را ادامه بدهيم و در راه اسلام شهيد بشويم. همان سفر رفت و ديگر شهيد شد و به آرزويش رسيد.

سيد محمد رضوي:
يك روز در خانه، با تبسمي به من گفت: كه عمر من، دعا مي كنم و شما آمين بگوييد او خدا را قسم داد كه در جبهه شهيد بشود و من هم آمين گفتم، به او گفتم كه تو خيلي آرزو داري كه شهيد بشوي او هم گفت: دوست دارم گمنام شهيد بشوم و همانطوري شد كه ما تا مدتي از او بي خبر بوديم.

محمد علي دستجردي:
ايشان پس از مجروحيت، به مداواي خود پرداخت و سپس به خط مقدم رفت و چند جنازه شهيد به عقب برگرداند. در حالي كه لب به دعا گشوده بود، خدايا دوست دارم جايي شهيد شوم كه جز تو بر بالينم نباشد. سرانجام همانگونه كه آرزو كرده بود به تنهايي، باگلوله هاي دشمن بال پرواز گشود و به سوي معبود رهسپار گرديد و چه خوش شعري در روزهاي آخر عمرش مي سرود.
اي خوشا با فرق خونين، در لقاء يار رفتن سر جدا، پيكر جدا، در محفل دلدار رفتن.

محمد ابراهيم موهبتي :
در عمليات والفجر مقدماتي پايش مجروح مي شود يكي از دوستان از ايشان سؤال مي كند پايت چه شده است. مي گويد: قسمتي از پايم تطهير شده و اميدوارم كه خداوند بزرگ همه جسم مرا تطهير كند و همين طور هم مي شود، به نحوي كه تمام بدنش مي سوزد و تنها عامل شناسايي شهيد توسط همسر محترمه اش همان قسمت مجروح و تطهير شده پا مي باشد.

محمد علي دستجردي:
آقاي رحيمي در حال سخنراني بود و محل سخنراني در مصلي بود. ايشان بسيار خوب سخنراني مي كرد بطوري كه تا يك و نيم ساعت به آن ادامه داد و همه گوش مي كردند. در اين حين فردي بلند شد و به شهيد گفت: بلكه شايد تو مي خواهي كانديدا شوي كه اين همه سخنراني مي كني؟ شهيد بزرگوار ساعتي را كه در دست داشت آنچنان به ديوار كوبيد كه خورد شد و بعد گفت! فلاني اگر من بدانم كه تا دو سال ديگر شهيد نمي شوم از غصه دق مي كنم.

مريم کرمي :
اين شهيد بزرگوار هميشه عادت داشت در خدمت با خدا راز و نياز كند، بطوري كه يادم مي آيد، روزي بود كه ايشان به سپاه رفت و شب دير وقت شده بود و هنوز به خانه برنگشته بود و ما نگران بوديم. نيمه هاي شب بود كه، فهميدم كسي پشت بام است و گريه مي كند. وقتي به آنجا رفتم ديدم ايشان به دعا مشغول است. به وي گفتم: چرا به خانه نمي آيي؟ ايشان با حالت خاصي به من جواب داد: فردا بايد 13 شهيد را به مزار شهدا ببريم و من قبطه مي خورم كه مگر از من چه گناهي سر زده كه جزء اينها نيستم. سپس ايشان تا صبح مشغول دعا و نيايش مي شد.

مريم كرمي :
آخرين روزهاي اسفند سال 61 يك روز صبح حدود ساعت 10 الي 11 صبح بود كه ايشان به منزل آمدند و من بسيار متعجّب شدم وقتي علّت را پرسيدم. گفتند: خواستم به شما سري بزنم. چند لحظه بعد وقتي كه ايشان بر روي تخت نشست. من پانسمان پايش را كه سعي نموده بود در جوراب مخفي نمايد، ديدم و علّت مراجعة ايشان در آن وقت از روز به منزل را درك كردم، وقتي از نحوة جراحتش و ميزان مجروح بودنش از او سؤال كردم، در پاسخ با يك حالتي شادمان، گفت: اگر تا ديروز به من مي گفتند كه تو تا يكسال ديگر شهيد نمي شوي، ‌از غصّه دق مي كردم امّا الآن كه تير دشمن خدا، بر بدنم نشسته اميد آن دارم كه مورد پذيرش خدا قرار بگيرم.

حسن شهپري:
روز آخري كه ايشان به جبهه مي رفتند در حالي به خانه ما براي خداحافظي آمدند كه لباس ساده اي تنشان بود و با همان لباس عازم جبهه شدند.

محمد ديمه ور:
شب آخر كه خبر شهادت ايشان رسيده بود، مرحوم شهيد شهاب مصيبت مي خواند و قرآن مي خواند. من يادم است كه تمام جمعيت گريان بودند و بعضي ها از حال رفتند. شب راه افتاديم تا جنازه شهيد جميعي را بياوريم. حالاببينيد در اين فاصله، بين بيرجند تا مشهد به ما چه گذشت. اما آن چيزي كه براي ما به عنوان عامل تسكين دهنده، شده بود، اين بود: شهادت آرزوي اوليا ا... است.

نعمتي پور :
من هر جا كه در زندگي كاري را به نفع اسلام و انقلاب انجام مي دهم، ايشان را خواب مي بينم و احساس مي كنم كه همراه ايشانم و خود اين باعث مي شود كه من احساس بكنم كه كاري انجام داده ام.

محمد برزگر:
يك شب سر پست، جلوي دژباني تربيت معلم قديم فلكه طالقاني بوديم. يك دفعه تلفن زدند كه دو نفر از بچه هاي سپاه كنار مرز افغانستان به شهادت رسيده اند تا اسم آن شهيد را گفتم اشك از چشمهاي شهيد رحيمي سرازير شد و گفت: يكي از پاسداران خوب ما شهيد شد.

سيد مهدي نوربخش:
شهيد رحيمي هنگامي كه شهيد شدند، متأسفانه يك چند روزي جنازه ايشان اصلاً مفقود بود. البته در واقع مفقود به معني اينكه در يك نقطه اي باقي مانده و يا دفن شده باشد، نبود. بلكه سر از آذربايجان درآورده بود و درست شناسايي نشده بود. ولي جالب اينكه عامل شناسايي شهيد رحيمي در واقع همين پاي مجروح ايشان شده بود. بقيه پيكر ايشان اگر عكس پيكر مطهر ايشان را ديده باشيد، كاملاً سوخته بود.

غلامحسين نارمنجي:
پس از شنيدن شهادت شهيد بهشتي، بلافاصله با توجه به اُنس ويژه اي كه با شهيد رحيمي داشتيم و اينكه به هر صورت ايشان مي توانست ما را تسكين بدهد، تصميم گرفتيم خدمت ايشان برويم، وقتي به داخل سپاه رفتيم، ديديم كه همه يك حالت آماده باش دارند و لباس رزم پوشيده اند، شهيد رحيمي، با همان لباس رزم در حالي كه اسلحه كمري بسته بودند، در قسمت صحن سپاه داشتند راه مي رفتند، وقتي خدمت ايشان رسيديم، ديدم كه: حالت غمناكي دارد و غمي كه با غضب و خشم همراه بود. مشخص بود كه ايشان خيلي گريه كرده بود. ديگر جرأت نكرديم صحبتي بكنيم و يا كلامي بر زبان جاري كنيم، بعد خودمان كنار يكي از همان ستونها نشستيم و فقط ايشان را نظاره مي كرديم.

اختر شريفي:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
بچه ها گوشه کلاس جمع شده بودند و صحبت مي کردند .بعضي ها نگران و عصبي بودند اما عده اي هم انگار خبر خوشي شنيده باشند ،بي خود و بي جهت مي خنديدند .مهدي مي گفت :بد هم نيست .دختر ها که باشند ما بهتر درس مي خوانيم !
مجيد با عصبانيت نگاهش کرد و گفت :آره جان خودت .تو همين جور اهل درس خواندن نيستي ،چه برسد به اين که بخواهند دخترها را بياورند توي کلاس .
سيد احمد که مشغول حل کردن مساله رياضي بود و توجهي به حرف همکلاسي ها نداشت ،سرش را بلند کرد و از مجيد پرسيد :موضوع چيه ؟مجيد گفت :هيچي !ظاهرا قرار که ما با دختر ها بنشينيم سر يک کلاس .
با ورود دبير رياضي ،هر کس سر جايش نشست .يکي از بچه ها پرسيد :آقا درسته که قرار است دختر ها بيايند کلاس ما ؟!
دبير رياضي گفت :من مي خواهم شما خوب درس بخوانيد و کاري به اين چيزها نداشته باشيد سال آخر است و امتحان کنکور داريد .اين مهمترين مسئله است .
در بين بچه ها ،فقط احمد اعتراضش را علني کرد و گفت :مهمترين مسئله اعتقاد ماست و مسئله اختلاط دختر ها و پسر ها ترويج بي بند و باري است .
يکدفعه صدا از هر گوشه کلاس بلند شد .هر کس چيزي مي گفت ،بي آنکه به حرف ديگران توجه کند .
بحث که بالا گرفت ،دبير رياضي رو به رحيمي کرد و گفت :يا جاي تو ،توي اين کلاس است يا جاي من !
کلاس ساکت شده بود که دبير رياضي به حالت اعتراض از کلاس بيرون رفت .
بعد از رفتن دبير ،عده اي به رحيمي اعتراض کردند که اگر مخالفت اختلاط دختر ها و پسر ها است ، چرا ما را به آتش خودش مي سوزاند .
سيد احمد که ناراحت شده بود وسايلش را جمع کرد و از کلاس بيرون رفت .پشت در دفتر نفس عميقي کشيد .سپس در زد و بي آنکه منتظر جواب بماند ،وارد شد .مدير پشت ميز نشسته بود و ناظم پشت پنجره ايستاده بود و حياط را تماشا مي کرد .مدير چشمش به رحيمي افتاد ترش کرد و پرسيد :باز خبري شده رحيمي ؟
رحيمي جلوي ميز ايستاد و گفت :«خبر ها پيش شماست !از لحن رحيمي ،مدير و ناظم به او نگاه کردند .مدير سعي کرد خودش را از تک و تا نيندازد و با لحن جدي گفت :دوباره که نمي خواهي شلوغ بازي راه بيندازي !
و ناظم ادامه داد :نخير قربان !رحيمي مي داند که آخر سال است و امتحان کنکور در پيش است و امثال رحيمي بايد در فکر کسب افتخار براي مدرسه و شهرستان باشند .
سيد احمد بي آنکه به او نگاه کند ،به مدير زل زد و گفت :و لابد براي پيشرفت دانش آموزان و بالا بردن سطح آموزش است که مي خواهيد پسر ها و دختر ها به صورت مختلط درس بخوانند !.
مدير که از قيافه اش پيدا بود از اين حرف سيد احمد خوشش نيامده ،با لحن تندي گفت :رحيمي !من نمي دانم کي عقلت سر جايش مي آيد ؟!پسر جان ،تو چکار به اين کارها داري .بنشين و درس بخوان .
سيد احمد دستش را روي لبه گذاشت و تند گفت :من خودم بلدم درس بخوانم .آقاي مدير ،اين جا شهر سنتي و مذهبيه .مردم نمي توانند تحمل کنند که پسرها و دخترها مختلط درس بخوانند .
ناظم فرياد زد :مگر تو وکيل وصي مردم هستي ؟مردم خودشان زبان دارند ،دلشان خواست اعتراض مي کنند .
سيد احمد برگشت طرف ناظم و گفت :خيلي ها مي ترسند و گر نه به شما مي گفتند که با اين کار مخالف هستند .
ناظم پوزخندي زد و گفت :مدتي که توي اين مدرسه بوده ام ،ثابت کرده ام که نمي توانم از اعتقاداتم دست بکشم .
مدير که مي دانست اگر مخالفت نکند ،کار بالا مي گيرد ،وساطت کرد و گفت :خيلي خوب !بهتر است از دبير رياضي معذرت خواهي بکني و بعد برو سر کلاس .من هم با دبير صحبت مي کنم .
سيد احمد نگاهش کرد و گفت :از نظر من ،بعدا وجود ندارد .من بايد تکليف خودم را بدانم.اگر قرار دختر ها توي کلاس بيايند ،من ديگر به مدرسه نمي آيم .
ناظم صدايش را بالا برد و گفت :نمي آيي که نيا ،انگار نوبرش را آورده .
مدير گفت :اقا اين جا مدرسه است .اين چه طرز حرف زدن با يک دانش آموز است !
سپس رو به احمد کرد و گفت :اين امور ربطي به تو ندارد از دبير معذرت بخواه و سر کلاس بنشين .سال آخر فکر درس خواند نت باش .
سيد احمد آخرين ته مانده هاي نيروي خود را به کار گرفت و گفت :آقا !اگر شما مجبور هستيد به خواسته ي بالا دستي ها تن بدهيد من مجبور نيستم پرونده مرا بدهيد تا من بروم .
مدير و ناظم نگاهي به هم انداختند. ناظم که از کوره در رفته بود گفت :شما تشريف ببريد .مي دهيم خدمتکار مدرسه پرونده شما را بياورند منزلتان !
سيد احمد ،قامت خودرا صاف نگه داشت و بي انکه کلمه اي بر زبان آورد ،به طرف در راه افتاد .در را باز کرد و محکم پشت سرش بست .
نشسته بود و درس مي خواند که مادرش وارد شد و با تعجب نگاه کرد.
احمد نمي روي مدرسه ؟
احمد در حالي که همچنان مشغول حل مسئله بود ،گفت :نه .
خبري شده،مدرسه تعطيل است ؟
نه ،من ديگر مدرسه نمي روم .
چرا ،چي شده ؟
مي خواهند کلاس ها را مختلط کنند .من هم اعتراض کردم .
بعضي از دبيرها به خاطر مخالفت من حاضر نبودند سر کلاس بيايند .من هم قيد مدرسه را زدم که همکلاسي هايم به آتش من نسوزند .
مادر با تعجب نگاهش کرد و پرسيد :مختلط يعني چه ؟
يعني پسر و دختر قاطي.
که چي بشه ؟
نمي دانم !بايد از آن هايي که اين کار ها را مي کنند بپرسي .
مادر نگاهي به اطراف انداخت و گفت :هر روز يک ساز جديد مي زنند .
سپس به احمد که سرش پايين بود و با مسئله رياضي کلنجار مي رفت ،نگاهي کرد و پرسيد :مي تواني بدون مدرسه رفتن درس بخواني ؟
احمد با لحني مطمئن گفت :بله کاري ندارد .نگران نباش .
مادر از جا بلند شد و به طرف او آمد .لحظه اي به کاغذ جلوي احمد نگاه کرد و گفت :نگران نيستم .مي دانم هر کاري را که اراده کني انجام مي دهي .
بعد بي آنکه حرفي بزند ،از اتاق بيرون رفت .
احمد سرش به کتاب ها گرم بود که صداي مادرش را شنيد .
احمد ...احمد جان ،بيا دم در کارت دارند .
احمد به ايوان خانه آمد و پرسيد :کيه ؟
از لاي در ،چهره ي آشناي مش محمد سرايدار مدرسه را ديد .دويد سلام و احوال پرسي کرد .
سلام مش محمد !از اين ورا ؟چرا دم در ايستاده اي !
مش محمد گفت :مدير من را فرستاده بهت بگويم مي تواني برگردي مدرسه .
سيد احمد خنديد وآرام زير لبي گفت :مگر آن ها مرا بيرون کرده بودند که حالا اجازه مي دهند بر گردم ؟خودم خواستم و هر وقت لازم بدانم ،بر مي گردم .
مش محمد ،صدايش را آهسته تر کرد و گفت :اين قدر با اين بي دين ها بحث نکن .ديروز که چاي بردم دفتر ،ديدم مدير با آقاي ناظم بحث مي کند که تو جزو بچه هايي هستي که حتما دانشگاه قبول مي شوي و اين باعث افتخار مدرسه و شهر بيرجند است .دل شان مي خواهد بر گردي مدرسه .
نه ،مش محمد از قول من به اقاي مدير سلام برسان و بگو ،رحيمي مي گويد خودم درس را مي خوانم .مش محمد با نگراني پرسيد :حالا مطمئني که قبول مي شوي ؟ مي گويند کنکور خيلي سخت است .
سيد احمد ،دست روي شانه ي مش محمد گذاشت و گفت :نشنيده اي گفته اند خواستن توانستن است .
مش محمد خنديد و گفت :چرا شنيده ام ؟اما نديده ام !از ما گفتن بود .هر چه خودت صلاح مي داني .
مش محمد !يک چاي مي خوردي نمک ندارد !
بايد بروم پسر جان !
خير پيش .
زنگ خانه به صدا در آمد .احمد در را باز کرد و مجيد و مهدي دو تا از همکلاسي هايش پشت در بودند .مهدي با حالت شرمنده اي دست داد .سيد احمد با خنده احوالپرسي کرد و پرسيد : از اين طرف ها ؟
مجيد او را بغل گرفت و کوبيد پشتش .بعد آرام در گوشش گفت :از قديم گفته اند ،سلام گرگ بي طمع نيست !
سيد احمد حرفش را قطع کرد و گفت :خب !چرا دم در؟بيا تو .
با اصرار ،او را داخل برد .مهدي که از نگاه کردن به او خجالت مي کشيد ،گفت :راستش آمديم اگر بشود چند تا مساله رياضي برايمان حل کني .
مجيد دنبال حرف او را گرفت و گفت :گمانم آقاي محمدي باز هم دارد مسائل رياضي را غلط حل مي کند .
سيد احمد آن ها را برد داخل اتاق .مهدي به کتاب هاي پخش شده در اتاق انداخت و گفت :گذ 

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان جنوبي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 131
[ 24 / 04 / 1392 ] [ 24 / 04 / 1392 ] [ ]
خائف,کاظم

 

 ارديبهشت ماه سال 1337 ه ش در بيرجند به دنيا آمد. مادرش مي گويد: آخرين ماه قبل از تولد فرزندم، شبي حضرت آيت الله سيد کاظم حائري از علماي بزرگ بيرجند را در خواب ديدم که کسي را فرستاده و مرا احضار کرده. وقتي رفتم و به خدمت ايشان رسيدم، نوشته اي به من داد و گفت: نام فرزندت را مطابق همين نوشته بگذار. با تعجب گفتم چه مي فرماييد؟! فرزندي ندارم. ايشان فرمودند: به زودي فرزندي خواهي داشت. گفتم من سواد ندارم آن را برايم بخوانيد. سپس در ادامه پرسيدم: اسم خودتان سيد کاظم است، چنين نيست؟ فرمودند: بلي، همين طور است. ما هم به همين دليل نام فرزندمان را کاظم گذاشتيم. قرآن را خيلي خوب و زود، نزد روحاني آموخت. کودکي بسار فعال و پر تحرک بود.
دوره ابتدايي را در سال 1344 در مدرسه ابتدايي حکيم نظامي شروع کرد و در سال 1349 به پايان برد. سپس وارد مدرسه راهنمايي گنجي شد و دوره متوسطه را در هنرستان ابوذر گذراند و در سال 1356 در رشته برق ديپلم گرفت. اوقاتش را بيشتر به مطالعه و ورزش مي گذراند. در ورزشهاي رزمي، کاراته و کوهنوردي فعال بود و مربي کونگ فو به شمار مي رفت. به کوه و طبيعت علاقمند بود. مي گفت: «مشاهده کوه و طبيعت چند فايده دارد، از جمله اينکه انسان را به عظمت خداوند واقف مي سازد و نيز در خلوتي که دست مي دهد، بهتر مي توان با خدا سخن گفت.»پس از اخذ ديپلم به عنوان درجه دار ارتش و در لشگر 77 خراسان به خدمت مشغول شد. علاقه او به امام موجب شد به فرمان ايشان از خدمت فرار کند که پس از پيروزي انقلاب به محل خدمت خود بازگشت.در مبارزات وراهپيمايي ها چون نظامي بود،با لباس مبدل شرکت مي کرد. يک بار دستگير شد ولي از چنگ ماموران گريخت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي به فرمان امام خميني به بسيج پيوست وجزء اولين نيروهاي اعزامي به منطقه گنبد براي خنثي سازي توطئه هاي ضد انقلاب داخلي بود . اونقش مهمي درسرکوب ضدانقلاب داشت. با شروع جنگ تحميلي به سرعت به سپاه پيوست و به جنگ و جبهه وارد شد.
عاشق جبهه بود و خود را مسئول مي ديد و در شتافتن به سوي جبهه و ايفاي نقش و انجام تکليف سر از پا نمي شناخت. در کسوت پاسداري به جبهه اعزام شد و با عناوين عضو گروه ويژه، معاونت گروه ويژه، فرمانده گروهان و فرمانده گردان با دشمن جنگيد. او در جبهه هاي بستان، تنگه چزابه و در عمليات هاي طريق القدس، فتح المبين و بيت المقدس شرکت داشت. کاظم خائف در تاريخ دهم ارديبهشت ماه سال 1361، در عمليات بيت المقدس، در جبهه کرخه نور بر اثر اصابت گلوله به گردن و نخاع به شهادت رسيد.
پيکر شهيد بعد از انتقال به زادگاهش – شهرستان بيرجند – به خاک سپرده شد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386




وصيت نامه
باسمه تعالي
گمان نكنيد آناني كه در راه خدا كشته مي شوند مردگانند، بلكه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خوردند. قرآن كريم
به نام ايزد متعال و به نام خدايي كه فرمان جهاد تمام گناهان انسانهايي كه در جواب او لبيك مي گويند و مي بخشند و آنها را به كمال مي رسانند، پروردگارا اسلام و مسلمين را پيروز گردان. اسلامي كه پيامبر اكرم (ص) و امامان براي آن كوشيدند و خود را فداي آن كردند تا قوانين تو را به تحقق برسانند.
يا ارحم الراحمين انقلاب خونين اسلامي را كه فقط با خون به دست آمده به پيروزي كامل برسان‌ هر چه زودتر ابر قدرتها و كليه كسانيكه با اسلام مخالفند. اگر قابل توبه هستند. توبه شان قبول و گرنه نابودشان بفرما. خالقا! رهبر بزرگمان را امامي كه مردگان را به قدرت تو زنده كرد و ما را هدايت نمود. اين فرزند زهرا (س) و نايب حضرت مهدي (عج) خميني كبير را تا انقلاب مهدي (عج) نگهدار زيرا امروز چشم تمام مستضعفان به او و انقلاب اسلامي است.
اي خميني عزيز بدان اگر لايق باشيم تا آخرين قطره خونمان را تو كه همان اسلام است دفاع خواهيم كرد و نخواهيم گذاشت كه مورد هجوم مخالفان اسلام قرار گيرد. اي ملت شهيد پرور ايران بايد افتخار كنيد كه خداوند چنين هديه اي به شما داد و قدر آن را بدانيد. تمام شهدا مال شما هستند و اين انقلاب به شما تعلق دارد. حال وظيفه شما سنگين و بزرگ شده بايد با تمام نيرو و قدرتي كه داريد از انقلاب پشتيباني كنيد.
زيرا امروز اسلام و انقلاب اسلامي مورد هجوم تمام مخالفين اعم از ايراني و خارجي قرار گرفته است. اگر زماني جنگ اسلام با حزب بعث تمام شد فكر نكنيد كه ديگر جنگ تمام شده، نه. اين را بدانيد تا زمانيكه ابر قدرتي و ظالمي در جهان وجود داشته باشد جنگ و جبهه هم خواهد بود و حتماً اين را بدانيد كه شما نيستيد كه مي جنگيد بلكه خود خداست كه پيروز مي كند و شما فقط وسيله ايد.
به هوش باشيد كه پيروزي شما را ذوق زده نكند و مغرور نشويد زيرا خدا بزودي ما را امتحان خواهد كرد.
پروردگارا! اگر من لايق شهادت هستم مرا شهيد گردان.

كلامي با خانواده ام:
سلام پدرم مي دانم شما آنقدر آگاه هستيد كه اگر فرزند شما لايق شهادت باشد افتخار مي كنيد چون امروز زماني است كه اسلام مبارز و پشتيبان مي خواهد.
نكند به خاطر من گريه كنيد و دشمن از گريه شما سوء استفاده كند و باعث تضعيف اسلام شود.
بايد مانند كوه مقاومت كنيد و مشتي محكم باشيد بر دهان دشمنان اسلام. هر چند اين مصيبت نيست ولي در همه حال مصائب را تحمل كنيد و به همه بگوييد به جاي تسليت به شما تبريك بگويند. پدرم اين را بدانيد كه اسلام با خون امام حسين (ع) زنده است و هر چه جوانانش شهيد مي شوند چهره او برافروخته تر مي شود.
مادر اين حرف هميشه در ذهنتان باشد كه ما امانت هايي هستيم كه خداوند چند صباحي در دنيا به شما داده است.
برادر مي دانم كه شما از شهادت و مقامي كه خدا به شهيد مي دهد باخبريد. احيتاجي نيست به شما هم توصيه كنم سفارشم اين است كه از امام و انقلاب پشتيباني كنيد و حفظ و حراست از خون شهدا بر شما بلكه بر همه مسلمين واجب است. فرزندانتان را طوري تربيت كنيد كه حامي امام زمان باشند. اميدوارم زماني شما مفتخر به اين شويد كه فرزندي از شما در لشكر اسلام به فرماندهي امام زمان (عج) با دشمنان اسلام بجنگد. آنها را طبق موازين اسلامي تربيت كنيد طوري كه بتوانند در جامعه خود الگو بوده و حتماً به آنها خواندن قرآن را ياد بدهيد كه وظيفه هر پدر نسبت به فرزندش مي باشد.
خواهرم! حضرت زينب (س) سمبل اسارت استمرار خط سرخ شهادت الگو عظيم زن در تاريخ بشريت بود. آن بانوي بزرگ وقتي احساس مي كرد گريه اش تضعيف اسلام است مانند كوه ايستاد و خطبه هاي آتشين خواند. همگي بدانيد شهادت گوهريست كه حضرت علي (ع) براي آن بي صبري مي كرد و شهادت لذاي دارد كه حضرت علي اكبر (ع) از خدا مي خواست كه به او هزار بار جان بدهد تا همه را در راه خدا بدهد. پس ديگر جايي براي ناراحتي نمي ماند و ما بايد خوشحال هم باشيم.
در آخر توصيه مي كنم به خانواده ام اگر جدي از من باقي بماند كه فرستادند براي دفن، اذيت نشويد و مراسم ساده باشد.
يك لحظه امام را تنها نگذاريد كه خداي خواسته دچار سرنوشت مردم كوفه خواهيد شد.
من با آگاهي تمام اين راه را انتخاب كردم. اين راه همان راه اسلام اصيل است و شهادت آخرين مرحله تكامل است هر شهيد آن را با آگاهي تمام انتخاب كرده و هيچ ترسي ندارد و هيچ وقت از روي احساسات خود را به خطر نمي اندازد هر كس مي گويد كه اينگونه شهيد شدن از روي احساسات است خودش بيايد و از نزديك مشاهده كند كه در اينجا احساسات از بين مي رود و جاي آن را شوق پيروزي اسلام، رضاي خدا و آرزوي شهادت مي گيرد.
همه شما را به خداوند بزرگ مي سپارم. به اميد پيروزي اسلام . كاظم خائف




خاطرات
پدرشهيد:
ايشان تعريف مي کرد: فرمانده اي داشتيم که از ارادتمندان حضرت آيت الله شيرازي رهبر مبارزات انقلابي در مشهد بود و ارشادات آقاي شيرازي تاثير زيادي بر من گذاشت تا جايي که وقتي متوجه شديم قرار است ما را براي مقابله با مردم به سطح شهر بفرستند ما که حدود سيصد نفر بوديم دور هم جمع شديم و تصميم گرفتيم که از اجراي چنين تصميمي سر باز زنيم و همين کار را هم کرديم.

مادر شهيد :
شهيد ازدواج نکرد و هر وقت در اين باره با او سخن مي گفتيم، در جواب مي گفت: تا زمانيکه که جنگ به پايان نرسيده، ازدواج نخواهم کرد. دوست ندارم که زن و فرزند بي سرپرستي – که مايه زحمت شما باشند – از خود به جاي بگذارم.

حسين يوسفي:
قبلا به ما گفته بودند که قرار است گرداني با عنوان گردان ويژه تشکيل گردد و توضيح داده بودند که هيچ اميد و برگشتي براي اعضاي اين گردان وجود ندارد و افرادي بايد در آن عضو شوند که صد در صد از شهادت استقبال کنند و از دنياي دون به سوي پروردگار خود قطع علاقه کرده باشند. وقتي که از کاظم خائف پرسيدم: در جبهه قرار است در چه واحدي انجام وظيفه کني؟ گفت در گردان ويژه. من که وصف گردان ويژه را شنيده بودم، يکه خورم و حالم تغيير کرد. ايشان با تعجب پرسيد: چه شد؟ چرا اين طوري شدي؟ من نمي خواستم چيزي بگويم، ولي اصرار کرد و من هم درباره گردان ويژه شنيده بودم، توضيح دادم. تعجب کردم، چون ديدم چهره اش باز و بشاش شد و خيلي خوشحال. در نهايت به من گفت: وقتي که برگشتي اين مطلب را نزد پدر و مادرم تعريف نکن که نگران نشوند.

عبد الله مرشد زاده :
سردار شهيد حاج رجبعلي آهني مي گفت که شهيد خائف معاون من بود و ما در يک منطقه، در کنار نيروهاي ارتشي مشغول آموزش نيروهاي خودي بوديم. شهيد خائف با نيروها کار مي کرد و آنها را آموزش مي داد. من که در کنار يک سرهنگ ارتشي بودم، به ايشان گفتم: جناب سرهنگ! به نظر شما خائف چقدر تجربه کاري دارد؟ جناب سرهنگ وراندازي کرد و گفت: بايد بيست و پنج سال تجربه داشته باشد. گفتم جناب سرهنگ سن ايشان به بيست و پنج سال نمي رسد.

برادر شهيد :
روزي در مشهد به همراه سردار شهيد حاج رجبعلي آهني که در آن زمان فرمانده گردان بود نزد من آمدند و صحبت شد. از جمله در مورد محول کردن ماموريت هاي مهم و خطرناک به افراد بحث کرديم. من خدمت برادر شهيد عرض کردم که در معامله با خداوند بهتر است انسان اوج اخلاص را رعايت کند تا اگر در آن حال به محضر خداوند شرف ياب شد، مسرور و رستگار و عزيز باشد. لذا شما هم بهتر است آن ماموريتهايي را که خيلي سخت است و داوطلب ندارد و کمتر دارد، انتخاب و قبول کني. ايشان به جبهه رفت و در برگشت به من گفت: همان کاري را که گفتيد کردم و از بين ماموريتهاي مختلف پيشنهادي، عضو شدن در گروه ويژه و خط شکني و اطلاعات و شناسايي را پذيرفتم.

جناب آقاي موهبتي – که از فرماندهان آن زمان و همرزم شهيد خائف بودند – تعريف مي کردند که يک بار او را دعوت کردم تا فورا خود را به جبهه رساند و در عملياتي که در پيش است شرکت کند. وقتي شهيد به سپاه آمد، مهري برداشت و دو رکعت نماز خواند، علت را پرسيدم گفت: وقتي دوستان شهيد خود را به ياد مي آورم، فکر مي کنم که خداوند مرا دوست نداشته که به شهادت برسم. ولي اکنون که مي بينم پس از فاصله اندکي خداوند به من توفيق داده که برگردم و در راه او جهاد کنم، خوشحال هستم و بدين منظور شکر خداوند را بر خود لازم مي دانم.

پدرشهيد:
در نيمه هاي شب چيزي مرا از خواب بيدار کرد و متوجه شدم که در پشت پرده کسي است. وقتي پرده را کنار زدم ديدم، کاظم در حال راز و نياز با خداست. من به حال او خيلي غبطه خوردم که من با اين که عمري را سپري کرده ام، چنين توفيقي نيافته ام، ولي جواني که هنوز مجرد است و در اوج احساسات غريزي است، اين چنين رو به خداوند کرده و با او انس دارد.

يکي از دوستان شهيد براي من تعريف مي کرد: سحر ماه رمضان بود که بيدار شدم. چيزي براي سحري هم نداشتيم و غذا خيلي مختصر و ناکافي بود. من ديدم ايشان داخل سنگر نيستند؛ بيرون رفتم. ايشان را در جايي در حال نماز و عبادت در محوطه ديدم. نماز را که خواند، گفتم بايد برويم سحري بخوريم. فرمود من سحري خورده ام، ولي من که مي دانستم شب چيزي نخورده و سحري هم نداشتيم، اصرار مي کردم که نهايتا ايشان فرمود: من دو تکه نان خشک داشتم، همان را آب زدم و خوردم. که اين نشانگر اوج اخلاص و توجه و زهد و تقواي اوست.

دوستش ، برادر ميرزايي گفت: در آن شب در سنگر نشسته و در روشنايي نور چراغ قوه مشغول خواندن دعا بوديم که غذاي مختصري – که عبارت بود از هويج و سيب زميني آوردند. شهيد خائف آن را تقسيم کرد و براي هر کدام از ما اندکي غذا ريخت، ولي غذاي خودش را هم پيش من گذاشت و گفت: من نمي خواهم غذا بخورم. علت را که پرسيدم گفت: من تنها امشب اينجا هستم و مطمئنم فردا شهيد مي شوم. قبلا از خداوند چند چيز خواسته ام.
اول اينکه مرا با شکم گرسنه شهيد کند. دوم اينکه تنها با اصابت يک گلوله به شهادت برسم و سوم اينکه پيکرم در آفتاب بماند که کبود شود و اکنون دوست دارم که خواسته هاي من اجابت گرد. همين طور هم شد در شب عمليات از هم ديگر جدا شديم و تا بامداد يکديگر را پيدا نکرديم، شلوغ بود و هر کس گرفتار و مواظب وضعيت و وظيفه خودش بود. بامدادان وقتي شهيد بزرگوار سردار رجبعلي آهني به جستجوي او رفت، او را در حال گذراندن آخرين لحظات ديده بود و پيکرش نيز به دليل شلوغي خط، نه روز در آفتاب داغ خوزستان ماند.

غلامحسين اصغري:
شبانه براي دستگيري قاچاقچيان راهي كوير شديم . ما بوديم و يك ماشين تويوتاي قراضه كه مدام خاموش مي كرد . بعد از هر چند كيلومتري بايد پياده مي شديم و دوباره با هل دادن روشنش مي كرديم. در همين گير و دار بوديم كه آقاي فايده گفت : بچه ها امشب شب جمعه است . بياييد دعاي كميل بخوانيم.
با خنده گفتم : شوخي مي كني آقا ؟ شما كه حال و روزمان را مي بيني ! الان بايد برويم كمين بگذاريم. به اصطلاح شما مسئول ستاد مبارزه با مواد مخدر هستي. بهتر خبر داري!
در تاييد حرفهايم گفت : من هم معتقدم با اين امكانات ، كارمان پيش نمي رود . پس بايد با دعا به نتيجه برسيم.
خلاصه در دل شب ، با صفا و بي ريا، دعاي كميلي در بيابان خوانديم كه در زندگي ام سابقه نداشت . ماشين را با هل دادن راه انداختيم و دو ساعت بعد ، از نوار مرزي افغانستان سر در آورديم. در منطقه چاه محمد عمر كمين گذاشتيم. اما خبري نشد . با كنايه گفتم : ديدي آقا ، دعاي كميل هم در دستگيري اين از خدا بي خبران تاثيري نداشت. او با اطمينان در جوابم گفت : جوجه را آخر پاييز مي شمارند. موقع برگشتن از مرز به يك جيپ ايست داديم و با كمي جستجو متوجه شديم كه داخل ماشين شش كيسه مواد مخدر جاسازي شده است .

مهدي پيرايش:
شبي توفيق داشتم تا براي سركشي از خانواده اي همراهش باشم. حومه بيرجند به منزل نيمه ويراني رسيديم. پيرزن قد خميده اي به استقبالمان آمد . در گوشه اي از آن ويرانه ، مرد كهنسالي از درد به خود مي پيچيد.
پيرزن عاجزانه مي گفت : مدتي است كسي به ما سر نزده و همسرم بيمار است.
آقاي فايده بلافاصله به دنبال تهيه ماشين رفت . مرد بيمار را به بيمارستان رسانديم و بعد از معاينه و تهيه دارو به منزلش برگردانديم. آن شب دعاهاي بي وقفه پير زن بدرقه راهمان بود.

محمود رضا قاسمي:
دشمن در منطقه مرزي كوشك پاتك سنگيني زده بود . حدود صد و پنجاه تانك در بيابان روبروي ما صف كشيده بودند . امكانات ما هم در مقابل دشمن قابل مقايسه نبود . حدود ساعت نه نيروها اعلام كردند كه ديگر گلوله آرپي جي نداريم. با اضطراب به طرف شهيد فايده رفتم و گفتم : آقا در جريان باشيد، گلوله هاي آرپي جي تمام شده ، اگر صلاح مي دانيد به عقبه اعلام شود تا براي ما مهمات بفرستند.

شهيد محمد علي ميرزايي:
يك روز كه خيلي گرمم شده بود، كنار رودخانه كرخه رفتم تا آب تني كنم. از قضا ناهار به من نرسيد. گرسنگي بدجور به من فشار مي آورد، اما چيزي نمي گفتم. آقاي خائف در حاليكه ظرفي در دست داشت به طرفم آمد و تعارف كرد. خجالت مي كشيدم از غذايش بخورم اما او لقمه اي از غذا گرفت و گفت: اگر تو با من نخوري، من هم ذره اي از آن بر نمي دارم. من هم از خدا خواسته قبول كردم و مهمان صفاي روح و ظرف غذايش شدم.

محمود جلايري:
ما را با يك كمپرسي به دشت عباس انتقال داده بودند. تازه عمليات تمام شده بود. تا چشم كار مي كرد، اسراي عراقي به طرف ما سرازير مي شدند. همه چيز حكايت از پيروزي رزمندگان داشت، بين اسرا از سربازان عراقي گرفته تا سوداني و مصري، با ذلت تن به شكست داده بودند. به ياد دارم كاظم به محض ديدن سر و وضع آشفته اسرا، كوله پشتي اش را باز كرد و چند قوطي كنسرو و كمپوت درآورد. با دست خودش به اسرا آب خنك مي داد. سربازان دشمن ناباورانه و بهت زده به رفتار انسان دوستانه رزمندگان نگاه مي كردند.

چهارم فروردين سال 1360به خط شديم تا به طرف پادگان عين خوش برويم. نيروهاي عراقي از عبور ما در جاده مطلع شده بودند، چون فاصله ما با آنها به كمتر از سيصد متر مي رسيد. دشمن از پشت خاكريز با كاليبر 50 بچه ها را به رگبار مي گرفت. در همان لحظات اول گلوله اي به دست آقاي آهني خورد. چون به شدت خونريزي داشت، با اصرار به عقب منتقلش كردند. از آن به بعد گردان بوسيله من و آقاي خائف هدايت مي شد. آنقدر آتش دشمن شديد بود كه تنها با سينه خيز پيشروي مي كرديم. بعد از رسيدن به خاكريز، عده اي از بچه ها را به داخل كانالي كنار پل فرستاديم. در همين حين گلوله اي به پاي چپم اصابت كرد و من هم از حركت ايستادم. آقاي خائف با نگراني به طرفم آمد. هر چه گفتم شما برو، او راضي نشد و گفت: تا شما را به پشت مخور نبرم، بر نمي گردم. با همان بدن تحيف مرا پشتش گذاشت و به عقب منتقل كرد. لحظه اي كه سوار آمبولانس مي شدم، آخرين لحظه ديدارمان بود.

حميد صائب:
يكبار در مصاحبه با كاظم پرسيدند: آقاي خائف، شما با اين همه شجاعت و بي باكي كه در جبهه ها داريد، چرا فاميليتان خائف يعني ترسو است؟
كاظم با لبخندي محجوبانه پاسخ داد: بله من خائف هستم ومي ترسم، اما ترس من فقط از خداست و جز او از هيچ كس و هيچ چيز نمي ترسم.

طاهره خائف ، خواهر شهيد:
اين بار موقع رفتن حال و هواي ديگري داشت. چشم از قد و بالايش برنمي داشتم. نمي دانم در دلم چه مي گذشت. اور گرم صحبت بود و من محو چهره اش. از هميشه نوراني تر و جذاب تر به نظر مي رسيد. با نگراني تا در حياط به دنبالش رفتيم، اما او از خوشحالي سر از پا نمي شناخت. هنوز چند قدمي نرفته بود كه دست انداختم دور گردنش و او را بوسيدم. نا خواسته اشكهايم سرازير شد. پسر كوچكم دوان دوان خودش را به كاظم رساند و پيچيد دور پايش. كاظم با مهرباني او را در آغوش گرفت و لحظه اي به نگاه معصومانه پسرم خيره شد. با تامل گفت: زندگي در اين دنيا مثل قفس است دايي جان. بعد او را بوسيد و براي هميشه با ما خداحافظي كرد.

حسين يوسفي:
در حاليكه از چزابه بر مي گشتيم، فرماندهان صحبت كوتاهي درباره گردان ويژه كرد و گفت: هر كس قصد ماندن دارد مي تواند به اين گروه ملحق شود. البته بايد اين را بگويم كه به احتمال قوي نود و نه درصد افراد اين گروه شهيد خواهند شد. چون فعاليتشان با بقيه متفاوت است.
به اهواز كه رسيديم گفتند تعدادي از بچه هاي بيرجند دذر ساختمان روبرو هستند. يكباره دلتنگ كاظم شدم. گفتن خوب است كارهايم را زودتر سر و سامان بدهم، شايد كاظم هم با بچه ها آمده باشد.
گرم كار خودم بودم كه يكدفعه صدايي آشنا مرا به خود آورد: برادر يوسفي!
سرم را بلند كردم. ديدم كاظم لباس سبز سپاه را پوشيده و مرتب و زيبا و معطر جلوي رويم ايستاده! بعد از احوالپرسي به شوخي گفتم: كاظم حتما داماد شدي ما خبر نداريم. خيلي به خودن رسيدي!
با خنده گفت: نه هنوز، ولي اين دفعه داماد شدنم حتمي است خيالت جمع جمع!
چند دقيقه به صحبت گذشت. پرسيدم: كجايي؟
گفت: در گردان ويژه ثبت نام كرده ام.
با اطلاعاتي كه درباره اين گروه داشتم حسابي خود را باختم. كاظم كه متوجه تغيير حالتم شده بود. پرسيد: چه شده؟ مگر چيز عجيبي شنيده اي؟
هر چه درباره اين گروه مي دانستم به او گفتم: كاظم مرا قسم داد تا درباره گردان ويژع چيزي به خانواده اش نگويم. بعد دستي به پشتم زد و با لبخندي رضايت مندانه گفت: من از همه شرايط خبر داشتم. براي همين گفتم اين بار حتماً داماد مي شوم.

سلطان يوسفي:
آن روز به بچه هايم گفتم: تمام فكرم پيش كاظم است. پرسيدند براي چي؟ گفتم:
چيزي در او مي بينم كه در بقيه نيست. او شهيد خواهد شد.
گرچه باورش براي همه سخت بود اما من مي دانستم. چرا كه كاظم گفته بود: مادر جان! ديشب خواب زيبايي ديدم. چند كبوتر سفيد از آسمان آمده اند و در باغچه نشستند. وقتي كبوترها به پرواز در آمدند. من هم با آنها پركشيدم و به پرواز درآمدم.

مادر شهيد:
خواب مي ديدم. زنگ خانه را زدند. وقتي در را باز كردم. خانمي موقر مقابلم ايستاده بود. بدون مقدمه گفت:
مادر خائف دلت مي خواهد به مزار شهدا برويم؟
با خوشحالي گفتم: با كمال ميل! چادر به سر كردم و دوش به دوش آن خانم به طرف مزار شهدا راه افتاديم. در يك چشم به هم زدن خود را سر مزار كاظم ديدم. دستم روي قبر بود و مشغول خواندن سوره اخلاص. آن خانم رو به من كرد و گفت:
سر قبر را باز كنيد.
با تعجب گفتم: ولي اين كار از من بر نمي آيد. قبري كه با سنگ و سيمان پوشانده شده، چطور قابل باز شدن است؟
با متانت لبخندي زد و گفت: دست راستتان را از طرف پايين روي قبر بگذاريد.
هنوز لحظه اي از انجام اين كار نگذشته بود كه اتاق سفيدي جلوي چشمانم ظاهر شد. با تختها و متكاهاي سفيد. همه چيز مي درخشيد. غرق در زيبايي ها بودم كه ناگهان كاظم را ديدم. لباس سياه را پوشيده بود و موهايش را شانه مي كرد. به سرعت خودم را به او رساندم و با شوق در آغوشش گرفتم. دقايقي به گفتگو گذشت. يكباره ياد پدرش افتادم. گفتم: كاظم جان پدرت. اگر پدرت بداند كه اينجايي حتماً خودش را به تو مي رساند.
كاظم با نگاه محبت آميزي به من انداخت و گفت: مادر جان! من هميشه با شما هستم. الان از خانه مي آيم. وقتي مي خواستي بر مزارم بيايي، قدم به قدم شما را همراهي مي كردم، اما اين جايگاهي است خداوند براي ما مهيا كرده است.

محمد رضا خائف:
برادر بزرگوار جناب آقاي موهبتي، از فرماندهان آن زمان و همرزم شهيد خائف، تعريف مي كرد: يكبار ما را دعوت كردند كه خود را به جبهه برسانيم و در عملياتي كه در پيش است شركت كنيم. وقتي شهيد خائف به سپاه آمد، مهري برداشت و دو ركعت نماز گذارد. علت را كه پرسيدم گفت: «وقتي دوستان شهيد خود را به ياد مي آورم فكر مي كنم كه خداوند مرا دوست نداشته كه به شهادت نرسيده ام ولي اكنون كه مي بينم پس از فاصله اندكي خداوند توفيق و فرصتي به من داد كه برگردم و در راه او جهاد كنم، خوشحالم و بدين منظور شكر خداوند را بر خود لازم مي دانم!

شهيد پس از اخذ ديپلم در واقع به سربازي نرفت، بلكه بصورت استخدامي درارتش وارد كادر درجه داري گرديد و مشغول گذارندن يك دوره گروهباني بود كه، جريانات انقلاب پيش آمد. ايشان تعريف مي كرد: فرماندهي داشتيم كه از ارادتمندان حضرت آيت الله شيرازي، رهبر مبارزات انقلابي مشهد بود و ارشاداتش روي ما تأثير زيادي گذاشته بود. وقتي متوجه شديم كه شايد ما را براي مقابله با مردم در صحنه و انقلابي به سطح شهر بفرستند و لازم باشد كه با مردم بجنگيم، دور هم جمع شديم و حدود سيصد نفر تصميم گرفتيم كه متعهداً از اجراي چنين فرماني احتمالي، ممانعت به عمل آوريم. همين كار را كرديم و بعداً كسانيكه براي اجراي اين فرمان رفتند و با مردم درگير شده بودند، بسيار پشيمان بودند و اشك ندامت مي ريختند و ما را تحسين مي كردند. همينطور تعريف مي كرد كه: در همان زمان با پوشيدن لباس شخصي به جمع مردم مؤمن و انقلابي كه به راهپيمايي و اعلام ضديّت و انزجار عليه رژيم منحوس پهلوي مي پرداختند، پيوستيم. در يكي از همين روزها، نيروهاي نظامي و انتظامي راهپيمايان را، مورد ضرب و شَتم قرار داده بودند كه من بدليل اينكه خودم نظامي بودم، وضع وخيمي داشتم. با دقت و فراست بسيار، فرار كردم و از چنگ مأمورين گريختم.

حسين يوسفي روبيات :
يك شب هنگاميكه از جبهه ترخيص شده و عازم بيرجند بودم، ايشان را كه تازه به اهواز رسيده بود، در آنجا ملاقات نمودم. در كنارهم تا صبح، صحبت كرديم و اصلا ًخواب به چشمان ما نيامد. قبلاً به ما گفته بودند كه قرار است گرداني با عنوان گردان ويژه تشكيل گردد و توضيح داده بودند كه هيچ اميد برگشتي بجز يك درصد براي اعضاي اين گردان وجود ندارد و افرادي بايد در آن عضو شوند كه، صد در صد از شهادت استقبال و از دنياي دون قطع علاقه كرده باشند. در خلال صحبتها، وقتي كه از كاظم خائف پرسيدم: در جبهه قراراست در چه واحدي انجام وظيفه كني؟ فرمود: در گردان ويژه! من كه توصيف گردان ويژه را مي دانستم، يكه خوردم و حالم تغيير كرد. ايشان تعجب و اصرار كرد كه چه شد؟ چرا اينطوري شدي؟ من نمي خواستم چيزي بگويم، ولي اصرار كرد و من هم توضيح گردان مذكور را دادم. عجبا كه در اين حال چهره اش باز و بشاش شد. خيلي خوشحال و شگفت زده شد و در نهايت به من گفت: وقتي برگشتي، اين مطلب را نزد پدر و مادرم تعريف نكن تا نگران نشوند! من هم قول دادم و به آن قول عمل نمودم. به شهرستان برگشتم، حدود پانزده روز بعد در خانه نشسته و مشغول تعمير وسيله اي بودم كه ناگاه در به صدا درآمد و كاظم وارد شد. با تعجب پرسيدم: برگشتي؟ گفت: بله، برگشتم! دو سه روز ماند و سپس دوباره به دنبالش فرستادند كه بايد براي پر كردن محل يك معاون گردان، فوراً برگردد و ايشان هم رفت. قبل از رفتن، باهم بيرون رفتيم و صحبت كرديم و قدم زديم. دفعات قبل اولين سؤالم از او در مورد دامادي وي بود كه مي فرمود: اوضاع بهتر شود، داماد مي شوم! ولي اين بار در پاسخ پرسشم فرمود: آري، مي خواهم داماد شوم! خوشحال شدم و گفتم: داماد چه كسي مي شوي؟ فرمود: داماد خدا. و اين عبارت را با لبخندي ادا كرد كه من متوجه شدم كه ايشان آماده شهادت است و حقيقت اين که، از آنروز به بعد، هر روز منتظر دريافت خبر شهادت او بودم.

عبد الله مرشد زاده :
سردار شهيد حاج رجبعلي آهني نقل مي كرد كه: شهيد خائف معاون من (معاون گردان بود و ما، در يك منطقه از نيروهاي ارتش مشغول آموزش نيروهاي ارتش بوديم. شهيد خائف با نيروها كار مي كرد و آنها را آموزش مي داد. من در كنار يك سرهنگ ارتشي بودم و به ايشان گفتم: جناب سرهنگ، به نظر شما فلاني (شهيد خائف ) چقدر تجربه كاري دارد؟ جناب سرهنگ وي را بر اندازي كرد و گفت: بايد 20 الي 25 سال تجربه داشته باشد! من گفتم: «جناب سن ايشان به 25 سال نمي رسد.

در آخرين عملياتي كه كاظم به مرخصي آمده بود، براي كاري به سپاه رفته بود. در موقع برگشت از سپاه به مادرش گفت: مادرجان مي خواهم بروم جبهه، ولي مادرش گفته بود كه، شما هنوز دو روز است كه از مرخصي تان مي گذرد، باشيد و استراحت كنيد تا ديگران بروند و بعد نوبت شما بشود. كاظم در جواب مادرش مي گويد: نه مادر بايد بروم چون، منطقه به ما نياز دارد و عده اي هم مي خواهند داوطلبانه به جبهه بروند. من(عمو شهيد) گفتم: شما نمي خواهد برويد شما بايستي پيش مادرتان بمانيد. بعد گفت: من افتخار مي كنم كه بروم و كمكي براي اسلام باشم.

در منطقه اي كه ما با كاظم بوديم ظهر بود و هنوز غذا نيامده بود كاظم يك كلمن يخ ومقداري شكر و آبليمو را درون آن ريخت وشربتي درست كرد و داخل قمقمه هاي بچه ها ريخت. بچه هاي اسفراين گفتند: آقاي خائف اين شربت شهادت است؟ كاظم گفت: خدا كند اينجوري باشد و بايد خوشبخت بود. كه ناگهان ديده بان ازبالاي تپه صدا زد عراقي ها حمله كردند تانكهاي آن ها ديده مي شد. و به ما اعلام كردند بچه ها سريع برويد روي خاكريز سنگر بگيريد. رفتيم بالاي خاكريز و مشاهده كرديم 6 تانك عراقي آمده اند و همان موقع كاظم فريادهاي بلند الله اكبر را سر داد و مي گفت: فقط گلوله ي آرپي جي بياوريد. ايشان پا برهنه رفتند. وچهار گلوله آرپي جي به طرف تانكها شليك كردند و گلوله ي پنجم را درون جان لوله گذاشت تا شليك كند اما عراقي ها درهمان حال پا به فرار گذاشتند.

روزي با كاظم و آقاي آهني عازم ستاد كربلا در اهواز شديم، براي هماهنگي، به ما اطلاع دادند دو سه روز ديگر شما را اعزام مي كنيم. برگشتيم در لشكر 92 زرهي شب را سركرديم. نماز جماعت را به امامت حاج آقا صائب اقامه كرديم. وبعد از پيامهاي تاريخي امام كه در رابطه با مسائل جنگ بود. بشدت تحت تأثير سخنان امام قرار گرفت. كه همانجا شروع به نوشتن وصيت نامه خود كرد. و مي خواست كپي آن را براي خانواده اش پست كند. دقيقاً يك شب به شروع عمليات فتح المبين مانده بود بچه ها دعاي توسل برگزار كردند و آقاي خائف بي صبرانه منتظر برگزاري عمليات بود. تا اينكه عمليات شروع شد و صداي تير اندازي از طرف منطقه دشت عباس به گوش رسيد. و حمله هوايي از طرف دشمن صورت گرفت. ولي ما به عمليات اعزام نشديم. و چون كاظم خيلي بي صبرانه منتظر شروع عمليات بود ناراحت شد. و فرداي آن روز به عمليات رفتيم و سربازهاي عراقي، اردني، سوداني را به اسارت گرفتيم. كاظم خائف تعدادي كنسرو را از كوله پشتي خود درآورد و با محبت به اسرا داد و آن ها از اين كار كاظم تعجب كرده بودند.

شب كاظم را در خواب ديدم كه ايشان مي گفت: من خيلي ناراحت هستم بيا با هم قدم بزنيم. گفتم: ناراحتي تو از چيست؟ گفت: براي من احضاريه اي فرستاده اند. يك شخص جوان از من طلبكار بوده و از دست من شكايت كرده و به من مرخصي داده اند تا كارهاي دنيايي ام را حل كنم. بعد گفتم: چه كسي؟ مشخصات او را به من بده. آن زمان قائم مقام كميته بودم، خاطر جمع باش من پارتي دارم و قاضي ها با من آشنا هستند و كار تو را درست مي كنم. برادران كاظم، محمد علي و مضفر را هم صدا زدم تا برويم در جلسه علني دادگاه شركت كنيم. مكان برگزاري دادگاه در پشت سينما فردوسي كه الآن سازمان اطلاعات در آن جا است. دريك اتاق 12 متري صندلي و ميز گذاشته بودند تا حضار جلسه بر روي آن ها بنشينند. يك روحاني سيد، حاكم شرع بود. آن جوان را آوردند و او مي گفت: من از كاظم خائف طلبكارم و طلبم را مي خواهم. حاكم، حكم دادگاه را اعلام كرد من رفتم به قاضي گفتم: آقاي كاظم خائف شهيد شده است و ما با هم همكار هستيم و يك لطفي بكنيد. حكم كاظم خائف را كمتر ببريد. و يك تخفيفي به او بدهيد. حاكم در جواب من گفت: فقط مي توانم ايشان را بازداشت نكنم تا طلبش را بدهد. كاظم گفت: من نمي توانم طلب ايشان را بدهم چون پول ندارم بعد از اين خواب، به برادر و پدر و مادرش گفتم: بگرديد و ببينيد چه كسي از كاظم طلبكار است، طلب او را بدهيد.

يكشب خواب ديدم كاظم در يك فضاي سبز مشغول تفريح است وجايي كه من آن ها را نظاره گر بودم،سيم خاردار كشيده بودند. به نظرم رسيد كه جبهه است. كاظم كه لباس سفيد به تن داشت مرا شناخت و به طرفم آمد و گفت: چطوري؟ گفتم: خوبم چرا جاي مرا سيم خاردار كشيدند. گفت: چون اينجا ورود ممنوع است وبايد بروي از داخل آن خيمه ها جواز ورود بگيري. يكي ازآن خيمه ها منزل امام خميني است وديگر خيمه ها منزل شهيدان است.

زماني كه در منطقه مشغول خدمت بود به پيكر پاك شهيد مطهري برخورد مي كند. او هميشه آرزو مي كرد كه دوست دارم مانند اين شهيد به شهادت برسم. دوست دارم مانند او گلوله اي به رگ من اصابت كند و به شهادت برسم و در عمليات كرخه به همين شکل به شهادت رسيد. يادش گرامي باد.

روزي، 21 شهيد به مشهد مقدس آورده بودند و ما براي استقبال از آنان به مشهد رفتيم در مسجد گوهر شاد و حرم مطهر تمام مادران از شهداي خود خداحافظي مي كردند. ناگهان نفهميدم كجا افتاده ام من همانجا قش کردم. حس كردم دو تا خانم سر مرا به دامن گرفته اند و به من مي گويند مادر بيدارشود. مادرشهيد هستيد گفتم: بله حاج خانم. آن ها به من گفتند: بلند شو. مادر فاميلي شهيد را بگو. شما را كنار تابوت پسرتان ببرم. گفتم: حاج خانم فاميل شهيد، خائف است از بيرجند. و در ادامه گفتم: اگر براي شما مشكلي ندارد مرا به ضريح امام برسانيد. تا با آن امام درد دل كنم و اجل (مرگ) خودم را بخواهم چون هميشه بي هوش مي شوم و غش مي كنم. به خواب رفتم در عالم خواب ديدم كه صداي ا… اكبر به گوشم رسيد من گفتم: چه شده؟ گفتند: پاسداران به جبهه اعزام مي شوند. من نان درست مي كردم و كنارتنور بودم. رفتم تا ببينم كاظم هم با آنهاست، ديدم خيابان را پاسداران گرفته اند، همه با كاپشن هاي قرمز و فرياد ا...اكبر سر مي دهند. و شخصي جلوي آنها در دست راست خود قرآن و در دست چپ خود پرچم بر دست دارد و الله اكبر مي گويد. رفتم جلو آنها را گرفتم و گفتم: آهاي برادرها يك لحظه صبر كنيد تا ببينم كاظم من با شما نيست. ديدم جا به جا ايستادند. يكي از آن برادرها به من گفت: مادر آن شخصي كه جلو من است، فرمانده ماست. از او سؤال كنيد. رفتم و گفتم: برادر! شما كاظم مرا مي شناسيد، تا رويش را برگرداند. ديدم كاظم است. گفتم: كاظم جان كجا مي روي؟ گفت: مادر به جبهه مي روم گفتم: نمي گذارم بروي تا آمدم او را در آغوش بگيرم از خواب بيدار شدم.

خاطره اي كه به ياد دارم، كاظم 12 روز مرخصي گرفته بود و سه روز از مرخصي او مي گذشت، شخصي به دنبال كاظم آمد و به او گفت: شما آماده رفتن به جبهه باشيد چون درخط كسي نيست كاظم هم بدون هيچ سؤالي درخواست آن برادر را پذيرفت و با او به خط رفت.

روزي كاظم براي من تعريف كرد، مادر جان ديشب خواب ديدم كه چند كبوتر سفيد آمده اند و در باغچه نشسته اند و بعد از پرواز كبوترها، من هم با آنان پرواز كردم.

يك روز در خيابانها تظاهراتي انجام داديم. ناگهان مشاهده كرديم، تانكي جلوي راه ما را سد كرده و لوله تانك را به سمت جمعيت تنظيم كرده است. تمام مردم متفرق شدند و عده اي هم به كوچه هاي اطراف رفتند. كاظم خائف هم با ما بود و به كوچه اي بن بست رسيديم. در خانه، تمام اهالي كوچه را زديم. هيچ كس در را باز نكرد. چون يك افسر ارتشي سر كوچه ايستاده بود. كاظم خائف در گوش يكي ازروحانيون كه با ما بود حرفي زد و آن روحاني بچه ها را جمع كرد و گفت: همه پشت سر من بياييد و شعار، ارتش برادر ماست را بدهيد. آن افسر مي گفت: اگر جلوتر بياييد تيراندازي مي كنم و فحش مي داد. به آن افسر نزديك شديم و خودمان را برروي زمين انداختيم و اسلحه وي را گرفتيم و بعد متوجه شديم اين طرح و نقشه را كاظم خائف داده بود.

در آخرين دفعه اي كه كاظم به جبهه رفته بود، در عملياتهاي كرخه و همزمان با فتح خرمشهر شركت داشتند و با وجود حملات شديد دشمن، آنها پيشروي مي كنند و بر اثر تركش خمپاره از ناحيه گردن (شاهرگ) به آرزوي ديرينه اش رسيد. و پس از چند روز كه، منطقه آزاد شد پيكر كاظم را پيدا كرده بودند و به عقبه انتقال دادند.

كاظم مشتاق شهادت بود و مرگ در راه خدا را دوست داشت و مي خواست گلوله بعثيان عراق، تنش را زخم بردارد و آرزو مي كرد، كه بعد از شهادتش پيكرش در آفتاب باشد مانند صحنه ي عاشورا و بعد از عمليات كرخه ديده بودند كه همين امر به واقعيت پيوسته و پيكر كاظم در آفتاب سوزان حدود سه روز بر روي زمين مانده بود.

در يكي از روزهايي كه كاظم از جبهه به مرخصي آمده بود به من مي گفت: برادر جان دلم گرفته، فكرمي كنم، وقتي به مرخصي مي آيم من را زنداني كرده اند. گفتم چرا؟ گفت: به جبهه که مي روم و آن حال و هوا و نورانيّت بچه ها را كه با جان و دل با پروردگار خويش به راز و نياز پرداخته اند را مشاهده مي كنم، دلم باز مي شود و مي گويم، در اين دنيا نيستم.

محمد رضا خائف :
شهيد آهني كه نام و هيبتش، پشت كارآمدترين لشكرهاي حزب بعث را مي لرزاند در سخنراني خود گفت: وقتي كه شهيد خائف را به سپاه دعوت كردم تا اعزام شويم، هنگام ورود به محل اعزام سجده شكري به جا آورد. وقتي علت را پرسيدم، توفيق حضور براي اعزام به جبهه موجب اين شكرگذاري شده بود.

يكي از دوستان شهيد كه خودش هم به شهادت رسيده است، براي من تعريف مي كرد كه سحر ماه، رمضان بود كه بيدار شده بودم و چيزي هم براي سحري نداشتيم و غذا خيلي مختصر و ناكافي بود. در همين زمان متوجه غيبت ايشان در سنگر شدم. وقتي كه بيرون رفتم ايشان را در حال نماز و عبادت در محوطه ديدم. نماز را كه تمام كرد به وي گفتم: بيا برويم. سحري بخوريم. ايشان گفت: من سحري خورده ام. ولي من كه مي دانستم وي شب چيزي نخورده و سحري هم نداشته است اصرار كردم كه نهايتاً ايشان فرمود: من دو تكه نان خشك داشتم، همان را آب زدم و خوردم. كه اين نشانگر اوج اخلاص و توجه و زهد و تقوي او بود.

حسين يوسفي روبيات :
تا وقتي كه در نيشابور، مشغول خدمت بودم، متأسفانه گناهي مانند غيبت دامنگير من بود و من آنرا انجام مي دادم. شبي شهيد كاظم خائف را در خواب ديدم و پرسيدم: از كجا مي آيي؟ گفت: از عالم آخرت. گفتم: آنجا چه خبر است و چه مي كني؟ گفت: من آنجا مسئول دبيرخانه هستم! گفتم: پس خوش مي گذرد ودر جاي مهم و حساسي هستي! ديدم ناراحت است، گفتم: چه شده است؟! گفت: مدتي است به ما گزارش مي رسد كه تو فلان گناه را انجام مي دهي! من كه خجالت مي كشيدم اعتراف نكردم و گفتم: دروغ است، گزارش دروغ بوده! ليكن ايشان فرمود: به آن دبيرخانه گزارش دروغ نمي رسد! من به تو گفتم و تا كنون هم آن گزارشها را رد نكرده ام، ولي از امروز به بعد اگر تكرار شد آنها را رد خواهم كرد! و رفت. دوباره در همان عالم خواب در حال انجام گناه بودم كه ناگهان ظاهر شد و گفت: بارك الله به ما دروغ مي گويي اين هم گناه تو! از خواب كه بيدار شدم رفتم كه شام بخورم ولي متحول بودم... پس از دو يا سه ساعت دوستان به من گفتند: تو امشب عوض شدي! حواست نبود، پاسخهاي بي ربط مي دادي و يك جور ديگر شام مي خوردي، چه شده؟! ولي من جريان را تعريف نكردم. وليكن براي من ثابت شد كه شهداء چگونه ناظر بر اعمال ما هستند و من هم سعي كردم كه آن گناه را ترك كنم.

پس از شهادت كاظم خائف خوابهاي، سريال وار جالبي مي ديدم كه خيلي برايم جالب بود. ايشان را درعالم خواب ملاحظه مي كردم كه مزارش در محل پارك مصطفي خميني (ره) بيرجند است و من مي روم ايشان را صدا مي زنم. با كفن بيرون مي آيد و كفش را مي كند و در داخل قفسه مي گذارد و كت و شلوار مي پوشد. آنگاه با هم مي رويم و قدم مي زنيم و صحبت مي كنيم و عالم بسيار خوشي داريم و اين خوابها تكرار مي شد و اكثراً با هم بوديم. گاهي مي ديدم كه من به سراغ ايشان نمي روم، ولي ايشان مي آيد، و وقتي مي پرسم، از كجا مي آيي؟ مي فرمود: (( از عالم آخرت مي آيم؟ )) و وقتي هم مي خواست جدا شود و برود، تا كنار مزارش مي رفتم و آنجا از هم جدا مي شديم و ايشان مي رفت. اين خوابها آنقدر برايم جالب بود كه شبي در همان عالم خواب با خود مي گفتم: امشب وقتي بيايد، بايد به هرنيرنگي كه شده او را ببرم و به پزشكي نشان بدهم تا بفهمم كه خود اوست و يا روح وي، و اگر خود اوست، رهايش نكنم و به نزد پدر و مادرش ببرم، تا او را ببيند و خوشحال شوند. اتفاقاً به خوابم آمد و او را به طرف بيمارستان مي بردم. به محض نزديك شدن به بيمارستان، ناگهان غيب مي شد و از نظرم پنهان مي گشت. شب ديگر، دوباره قضيه تكرار شد و او را به دارالشفاء حضرت فاطمه (س) بروم و به دكتر نشان دادم و گفتم: ملاحظه بفرماييد كه ايشان خودش است يا روحش! و پزشك در حاليكه مي خنديد، مي گفت: ايشان خودش است و روح محض نيست! من خوشحال شدم و يواش يواش تا نزديكهاي منزل پدرش بردم، و ناگهان غيب شد.

مادر شهيد:
روزي يك خانم كهن سال كه به بي بي مشهور بود به منزل ما آمد و گفت: من پسر شما كاظم خائف را خواب ديدم كه به من گفت: بي بي جان تا منزل خواهرم مي روي؟ گفتم: كاظم آقا! من منزل خواهر شما طاهره را ياد ندارم گفت: عيب ندارد من جلو مي روم شما از پشت سر بياييد! مرا تا منزل طاهره آورد. كاظم دستش را در سينه كرد ودسته گلي تازه با گلهاي خوش بوي محمدي بيرون آورد وگفت: بي بي جان اين گلها را به طاهره بده و به او بگو هر وقت مادر ناراحت بود اين دسته گل را به ايشان بده و به مادر بگو ناراحت من نباشد.


 


آثار باقي مانده از شهيد
پس از اعزام در پايگاهي بوديم كه نام آن منتظران شهادت بود . از خود سئوال مي كردم : چرا اين نام ؟ با افرادي كه از شهرهاي مختلف آماده بود صحبت مي كردم. مي گفتند : آيا ما لياقت داريم كه شهادت نصيبمان شود ؟ هر روز انتظار مي كشيدند كه سريعتر آنها را به جبهه ببرند تا از اين فوز بهره برند. به فكر فرو رفتم كه آري ، نام اين پايگاه از عشق به امام حسين (ع) گرفته شده . آيا آن شوري كه ديگران تا سر حد جان خويش براي اسلام دارند ، من هم دارم ؟ آيا خدا به من نظر خواهد كرد . آيا نعمت شهادت نصيب من خواهد شد؟ آيا بنده پاك خدا خواهم شد؟ همه اين آياها مرا سخت در تنگنا قرار مي داد ، ولي فقط و فقط به يك چيز دل بسته بودم و آن رحمت خدا بود . عمل صالحي نداشتم كه به آن دل خوش كنم . اما گذشت پروردگار روزنه اميدي بود براي من.

حدود يك كيلومتر بود كه سينه خيز مي رفتيم. ديگر رمقي نداشتيم چون صبحانه هم نخورده بوديم و نايي برايمان باقي نمانده بود. اما از آنجا كه هدف مقدسي را دنبال مي كرديم، همه چيز فراموشمان مي شد. عليرضا عمراني هميشه موقع سينه خيز پاهايش را بالا مي گرفت. اينجا هم موقع سينه خيز رفتن تير به پايش خورد. رو به حسن كرد و گفت: زخمي شده ام، نمي توانم بيايم.
اما حسن دستش را گرفت و گفت: مقاومت نكن.
دو قدم جلوتر تير ديگري به عليرضا خورد و او هم شهيد شد. قبل از اينكه به خط بياييم، بچه ها با او شوخي مي كردند و مي گفتند: عليرضا اگر زنده برگردي، ازدواج مي كني؟ ولي انگار او خبر داشت. مي خنديد و مي گفت: من مي خواهم داماد خدا شوم. در مسير به پيكر شهدايي برخورد مي كرديم كه خونشان علفهاي سبز دشت را رنگين كرده بود. شايد به سبزه زارها مي گفتند كه در يك دشت نبايد فقط سبزه باشد، بلكه بايد لاله هايي هم باشند كه دشت را زيباتر كنند. هنوز بر پيكر بي جان شهدا گلوله هايي مي خورد ولي هيچ عكس العملي از جانب شهيدان ديده نمي شد. انگار با جان و دل پذيراي گلوله ها بودند و اين كلام گوهربار پيامبر اكرم (ص) را تصديق مي كردند كه: ضربات دشمن بر پيكر شهيد آرامتر و گواراتر از نوشيدن آب خنك در روز گرم تابستان است.

بايد به عقب نشيني ادامه مي داديم. من و حسن بلند شديم و كمي دويديم و به سرعت روي زمين خوابيديم. شانه به شانه حسن روي زمين دراز كشيده بودم. تيراندازي به سمت من بود. تيري به خاكهاي كنارمان خورد و چشمهايم پر از گرد و خاك شد. چشمانم را بستم. فكر كردم به تير به سرم خورده، دستم را آرام به سرم كشيدم تا ببينم كجايم خوني شده، ديدم نه خبري نيست. حسن همانطور كنارم دراز كشيده بود. گفتم: حسن بلند شو. اما جوابي نداد. سرم را برگرداندم و نگاهي به او انداختم.
الله اكبر! باوركردني نبود. اين تير بايد به من مي خورد اما چطور؟ تير به گوش حسن خورده بود و تمام دهانش را تا گوش ديگر پاره كرده بود. او آرام روي زمين خوابيده بود. آخرين خواب، خوابي كه به عروجش ختم شده بود. انگار به زمين گفته بود كه مرا بپذير.
از آن به بعد مجبور بودم تنها به راهم ادامه دهم، چطور مي توانستم از حسن جدا شوم. اما در حقيقت او ما را تنها گذاشت و رفت.

هنوز تجهيزات و تفنگم را داشتم. ديگر خسته شده بودم. مقداري به پشتم خوابيدم و به پشت رفتم. به برادر ايزدي رسيدم. او تجهيزاتي نداشت. به من گفت: وسايل اضافه ات را بينداز تا زودتر بيايي. به حرفش گوش كردم و فقط تفنگم را با خود آوردم. دويست متر آن طرفتر به يكي از كانال هاي سنگر هاي عراقي رسيديم. تيرها از بالاي سرمان مي گذشت. سمت چپم محمود و صادق بودند. مي خواستم به طرف آنها بروم، يكي از پشت سنگر بيرون آمده بود مي خواست به طرف عراقي ها آر پي جي بزند. يك دفعه يك گلوله آرپي جي به او خورد و مانند پارچه اي لوله اش كرد و به زمين افتاد. فكر كنم موج انفجار تمام بدنش را خرد كرده بود. سرم را از خاكريز بلند كردم. ديدم آن طرف جاده، عراقي ها هر چه زخمي مي بينند شهيد مي كنند. گفتم ديگر شهيد شدنمان حتمي است. به برادر ديگري كه به فاصله زيادتري از ما خوابيده بود، گفتم:ببين عراقي ها به اين طرف مي آيند؟ هيچ وقت نمي توانم احساس واقعي ام را در آن لحظه بيان كنم. او سرش را بلند كرد و وقتي برگشت تا حرفي به ما بزند، دهانش پر از خون شده بود. نمي دانم با آن دهان پرخون، چه مي خواست بگويد. آيا مي خواست بگويد عراقي ها به اين سمت مي آيند يا مي خواست بگويد خدايا اين خون را از من قبول كن. شايد مي خواست بگويد برادران بر شماست كه امام را تنها نگذاريد و از انقلاب دفاع كنيد و نگذاريد خونمان پايمال شود كه اسلام ضربه خواهد خورد. صداي نا مهفومي از او شنيده مي شد. اما خون بود كه نمي گذاشت صحبت كند و او براي هميشه خاموش شد و ما مانديم و هزاران پيام شهيد. با طاهري آيه مباركه انا لله و انا اليه راجعون را خوانديم و به آرامي راه افتاديم. خيلي تشنه شده بوديم. بين راه از قمقمه شهيدان آب برمي داشتيم. يكباره گرد و غبار غليظي فضا را پركرد. به سرعت از آنجا دور شدم. از كنار شهدايي كه ساعاتي قبل با ما بودند و حالا در قصر هاي مهيا شده ي خداوند سير مي كردند، گذشتم. ايزدي ديگر همراهم نبود. خدا مي داند زخمي يا شهيد شده و يا هنوز زنده بود. صد متري خاكريز نيروهاي خودي كه رسيدم، شروع كردم به دويدن. خودم را پرت كردم آن طرف خاكريز و بي حال افتادم. لحظه اي بعد چشمانم را باز كردم. برادران دورم را گرفته بودند و با آب قمقمه مرا به حال مي آوردند.

سه نفري دو كنسرو گرم كرده بوديم و داشتيم مي خورديم كه يك عراقي در حالي كه دستهايش بالا بود جلويمان ظاهر شد و خودش را تسليم كرد. اسير راه به سنگر فرماندهي تحويل داديم.
عصر كه شد به كمك چند تن از برادران سنگري كنديم و در آن مستقر شديم. اولين شبي بود كه آنجا مي مانديم. شام نخورديم و خوابيديم. تقريباً ساعت 2 شب باران شديدي شروع به باريدن كرد. هيچ كدام از سنگرهايمان سقف نداشت. پتوهايمان خيس شده بود. با صادق از سنگر آب گرفته بيرون رفتيم. همان پتوي خيس را روي دوشم انداختم. پشت خاكريز مقداري پلاستيك بود كه تمام برادران زير آن پناه گرفته بودند. من و صادق هم رفتيم و به زور خودمان را جا زديم. در همين حين يك سرباز عراقي در حالي كه خيس شده بود، زير باران كشان كشان به طرفمان آمد، بچه ها به طرفش دويدند و او را با آمبولانس منتقل كردند. بعد از يك ساعت و نيم، باران بند آمد و به جايش آتش رگبار دشمن، روي سرمان باريدن گرفت. برادران با شليك هاي پي در پي اعلام مي كردند كه از باران گلوله دشمن هيچ واهمه اي ندارند. بارش باران باعث شد تا هيچكس نخوابد. من يك كيسه گوني پلاستيكي آوردم و اندازه سرم باز كردم. كيسه تا دو طرف بازوهايم را مي پوشاند. آن را مثل يك پليور تنم كردم و مقداري گرم شدم و بطور نشسته تا صبح خوابيدم. البته از خواب اصلاً خبري نبود.

جمعه 20/9/60 حدود ساعت 6 بعد از ظهر خانه خواهرم را به قصد رفتن به منزل خودمان ترك كردم. خيلي دلم گرفته بود. احساس مي كردم ديگر نمي توانم روي زمين قرار بگيرم. فقط در فكر جبهه بودم. به برادراني فكر مي كردم كه عضو گروه ويژه خراسان بودند و مظلومانه به شهادت رسيدند. آنها با ريختن خونشان ثابت كردند كه اهل كوفه نيستند؛ ولي در عوض مسووليت ما سنگين تر شد. با خدايم درد دل مي كردم: خدايا امام عزيز مي فرمايد: دست و بازوي رزمندگان را مي بوسم و به اين بوسه افتخار مي كنم. خداي من اين مقام را بار ديگر نصيبم كن. مي خواهم در راهت جهاد كنم و حداقل اين لياقت را به من بده تا در كنار رزمندگان باشم. در همين افكار غرق بودم كه به در منزلمان رسيدم. دو نفر از برادران سپاه منتظرم بودند. گفتند برويم سپاه. به مادرم گفتم و با هم حركت كرديم.
مسوولمان در سپاه پرسيد: آقاي خائف، شما فردا صبح با برادر آهني به جبهه مي رويد؟ از خوشحالي باورم نمي شد كه چه مي شنوم. گفتم: برادر جان! اين آروزيي بود كه از اول شب از خدا درخواست مي كردم. بعد او را بوسيدم و از سپاه خارج شدم. واقعاً اين جا است كه خدا مي فرمايد: هر چه مي خواهيد از من طلب كنيد تا خواسته هايتان را برآورده كنم.

ساعت شش بعد از ظهر هوا تاريك مي شد كه سر گروهانمان گفت: بچه ها حاضر شويد مي خواهيم برويم. تجهيزاتم را آماده كردم و در محل تجمع گروهان جمع شديم. مسوول تداركات شام آورده بود. ولي ما از شوق رفتن حتي شام نخورديم و به راه افتاديم. حدود دويست متر كه رفتيم فرمانده گروهان گفت: امشب همين جا مي خوابيم. همگي چند آيه مباركه آيت الكرسي را خوانديم و روي رمل ها زير درختان گز خوابيديم. صبح بعد از نماز قوطيهاي خالي كنسرو را دفن كرديم تا راهنمايي براي دشمن نباشد. راه رفتن خيلي مشكل بود. با برداشتن دو قدم، يك قدم به عقب مي رفتيم و نصف پوتين هايمان در رمل فرو مي رفت.
عرق از سر و رويمان مي ريخت. بچه ها خسته شده بودند ولي روحيه قوي به آنها اجازه نمي داد تا ابراز خستگي كنند.
بعد از طي مسيري فرمانده گروهان گفت: همين جا بنشينيد و آرام صحبت كنيد كه صدايتان به گوش عراقيها مي رسد. نشستيم و به كوله پشتيهايمان تكيه داديم. برادران نشسته بودند و آب قمقمه هايشان در بين راه تمام شده بود. از طرفي حمل تداركات در چنين راهي خيلي مشكل بود. سرگروهمان كنسرو آورد و دور هم جمع شديم و ناهار خورديم.
منتظر مانديم تا هوا تاريك شود. كمي بعد هوا ابري شد و باران شروع كرد به باريدن. برادران زير باران خوابيده و كاملاً خيس شده بودند. همگي به زير درختان پناه برديم. هوا سرد شده بود و باد هم مي وزيد اوركتم را پوشيدم و بعد از نيم ساعت به خط شديم. بين راه گرمم شد. آن شب باران برايمان معجزه بود. چون رمل ها سفت شده بودند و ديگر راه رفتن سخت نبود.

بعد از كلي پياده روي به محوطه بزرگي رسيديم. از دور صداي گلوله مسلسل و توپ و خمپاره هاي منور مي آمد. ما پشت توپخانه دشمن و نزديك مرز عراق قرار داشتيم. ماموريتمان اين بود كه توپخانه را ساقط كنيم و جاده تداركاتي بستان به عراق را بگيريم. محوطه پر بود از خار و خاشاك كه با راه رفتن از روي آنها صداي خش خش بلند مي شد.
باران و باد شديدي مي وزيد و مانع مي شد كه صدا به گوش دشمن برسد. سرگروهانمان با عجله به طرفم آمد و گفت: برو به آن گروه بگو راهي را كه مي رويد اشتباه است. سريع دويدم تا به آن گروه كه راهنما نداشتند برسم. ناگهان صداي انفجار مرا به خود آورد. ناله بعضي از برادران به گوش رسيد. فكر كردم صداي خمپاره است اما متاسفانه حدسم اشتباه بود. تعدادي از بچه ها كه راه را به درستي نمي دانستند. در كمين ميدان مين گرفتار شده بودند. به محض انفجار مين باران گلوله بر سرمان باريدن گرفت. ديگر دشمن از وجودمان آگاه شده بود. پشت سر هم منور مي زد ولي سربازاني كه از سرور جوانان بهشت، امام حسين درس گرفته بودند با گفتن تكبير بر دشمن متجاوز حمله مي كردند.
مقداري به طرف جلو رفتم و به تپه هاي رمل رسيدم. اما اثري از بچه هاي گروه خودمان نبود. لحظه اي توقف كردم و انتظار كشيدم مجبور شدم از راهي كه آمدم برگردم تا شايد بچه ها را پيدا كنم. در طول راه صداي ناله برادران زخمي به گوش مي رسيد. به بالاي سر چند نفرشان رفتم. گفتم: بچه ها من گم شده ام.
آنها هم از گروهان بي اطلاع بودند. بعضي روي مين رفته و عده اي نيز با تركش خورده بودند. به سرعت كمربند هر كدام را باز كردم و بالاي زخمشان بستم.

چند متر آن طرفتر يكي مرا صدا زد. ديدم يكي از بچه هاي بيرجند است. از ناحيه دست و پا و شكم زخمي شده است. باندي را درآوردم و زخم دستش را بستم. مي گفت سردم شده، اوركتم را درآوردم و رويش انداختم. مقداري از بوته ها را با سرنيزه كندم و دور تا دور او را با بوته پوشاندم تا سرما نخورد. چند قدم آن طرفتر نزديك بود خودم روي مين بروم.
از دور دو نفر را ديدم كه كه سالمند و داخل سنگري پناه گرفته اند. نزديكشان رفتم. آنها بي سيم چي گروهان ما بودند كه از گروه عقب مانده بودند. پرسيدم: بچه ها از كدام طرف رفته اند؟
آنها هم اظهار بي اطلاعي كردند. هر چقدر بي سيم فرمانده گروهان را گرفتيم، جواب نمي داد. پس از بيست دقيقه فرمانده گردان با ما تماس گرفت و گفت: وضعتان را تشريح كنيد.
بعد از گفتگو متوجه شديم كه در محاصره قرار گرفته ايم و بايد عقب برويم. هر پنج قدم كه مي دويديم، خمپاره اي اطرافمان به زمين مي نشست و ما را وادار مي كرد كه سينه خيز برويم. گرسنه و تشنه شده بوديم. ديگر رمق راه رفتن نداشتيم، اما مجبور بوديم خود را به جاي امني برسانيم. تنها راهنمايي كه مي توانست ما را درست هدايت كند، ردپايي بود كه قبلاً از آن راه آمده بوديم.
حدود يك كيلومتر راه رفته بوديم كه به درخت گزي رسيديم. ديديم عده اي كنار درخت به طرف ما سنگر گرفته اند. هيچ كاري از دستمان بر نمي آمد. چون در تيررس آنها بوديم. يكباره كلمه اي را كه به عنوان رمز بكار مي برديم، از زبان آنها شنيدم. فهميديم كه خودي هستند. آنها گفتند كه ما هم گم شده ايم. همراه آنها به مسير ادامه داديم. صداي غرش تانكها كه به طرفمان مي آمد، ما را نگران مي كرد. باز هم نمي دانستيم تانكهاي خودي هستند يا دشمن. به سرعت خود را لا به لاي بوته هاي گز استتار كرديم.
نزديك صبح هوا داشت روشن مي شد و تانكها به صد متري ما رسيده بودند. با تيربار درست بالاي سرمان را رگبار مي گرفتند. به فرمانده گردان بي سيم زديم. او گفت: از علامتي كه روي تانكهاست بايد متوجه شويد كه دشمن است يا نه. هوا تاريك بود و هنوز علامت به درستي ديده نمي شد. منتظر مانديم تا هوا مقداري روشن شود. با ديدن علامت فهميديم كه تانكها خودي هستند ولي هنوز اطمينان نبود. شايد آنها ما را دشمن بدانند و به طرفمان شليك كنند. بالاخره تصميم بر اين شد تا يكي از برادران بدون سلاح و با شالي سبز بر سرش جلو برود و دستهايش را به عنوان تسليم بالا ببرد و ديگران باز هم در بوته ها پنهان بمانند. آن برادر رفت و بعد از اطلاع دادن وضعيت ما با تعدادي از بچه ها برگشت و ما با خوشحالي به گروهانت ملحق شديم. فرمانده گروهان زخمي شده بود. يك پايش تير و يك رانش تركش خورده بود. اما با حمله ما در همان دقايق اول توپخانه دشمن سقوط كرد و سالم به دست رزمندگان اسلام افتاد.

آن طرف جاده به سمت شهر بستان هنوز درگيري بود. آتش توپخانه ما از پشت سر بستان را مي كوبيد. كنار جاده مستقر شديم ولي از بچه هاي گروهان ما هيچ اثري نبود، چون اكثرشان زخمي شده بودند. با نيروهاي گروهاني ديگر همراه شدم. در مسيري كه مي آمديم، عراقيهاي زيادي ديده مي شدند. آنها هنوز در سنگرهاي نزديك ما بودند. در همان فاصله ميگهاي بعثيون پنج بار آمدند و منطقه را بمباران كردند. عراق در محوطه با كاتيوشا آتش مي ريخت. مشخص بود كه دشمن از هم پاشيده نفسهاي آخر خود را مي كشد.
برادران از فتح و پيروزي آنچنان خوشحال بودند كه خدا مي داند. يكي پايش تير خورده بود و خود را به گوشه اي مي كشاند. يكي ماشين عراقيها را سوار مي شد تا غنيمت ببرد. ما اصلاً جاده تداركاتي نداشتيم تا برايمان مهمات بياورند. به همين دليل گفته بودند با سلاح سبك به مواضع دشمن حمله مي كنيم. مهمات خود را طوري خرج كنيد كه بعد بتوانيد از تجهيزات عراقي براي ادامه مبارزه استفاده كنيد و همينطور هم شد. در مسيري كه مي آمديم نمي شد باور كرد كه بچه هاي ما اين مناطق را فتح كرده اند.

با ديدن چنين صحنه هايي به وضوح مي توان فهميد كه اينها با امدادهاي الهي تار و مار شده اند. البته براي كساني كه به غيب و امداد هاي غيبي ايمان ندارند، قابل تحسين نيست. اما اجساد بي جان عراقيها و لاشه هاي نيم سوخته و تانكها و نفربرهاي بر جاي مانده شان به هر تازه واردي مي فهماند كه دشمن فرصت درگيري وحتي فرار هم نداشت. شب بايد در يك سنگر عراقي مي خوابيديم. داخل يكي از سنگرها كه ديوارهايش سيماني بود،تلوزيوني با دو باتري بزرگ قرار داشت. مثل اينكه اتاق فرماندهي بود. تلوزيون شبكه ي ايران را نمي گرفت و برنامه هاي عراقي هم افتضاح بود و ما نگاه نمي كرديم. به ناچار براي اولين شب در مناطقي كه يك سال گذشته در چنگال مزدوران بعثي بود خوابيديم. ولي خواب كه چه عرض كنم بلكه در خواب و بيداري آماده باش بوديم. چون هر لحظه امكان ضد حمله دشمن مي رفت.

ساعت هفت صبح بود كه ضد حمله دشمن شروع شد. منطقه را با تير و خمپاره مي كوبيدند. من براي ديدن سنگرهاي براي ديدن سنگر هاي عراقي با يكي از برادران رفته بودم؛ اما چون منطقه در تيررس دشمن بود، به سرعت به پشت سنگرمان برگشتيم. متجاوزين بدون هدف آتش مي كردند ده متر آن طرفتر يكي از برادران پتويي را پهن كرده، مشغول مرتب كردن تجهيزاتش بود. با دقت به او نگاه مي كردم. يكدفعه ديدم گلوي خود را گرفت و به پهلو روي زمين افتاد. فهميدم كه تير خورده اما نمي توانستم به نزديكترش بروم.چون هنوز گلوله مي آمد.بعد از چند دقيقه بلند شد و به پشت دراز كشيد.فقط دو بار مشت هايش را باز و بسته كردو بي حركت ماند. بله، او هم رفت و به خدا پيوست و باري گران بر دوشمان گذاشت.

ساعت دوازده شب گفتند هر پنج نفر مشغول كندن يك سنگر شويد. زمين آنقدر رطوبت داشت كه نيازي به استفاده از كلنگ نداشتيم. دشمن حدود چهار صد متري ما مستقر بود. تا صبح سنگر مي كنديم. كيسه هايي را پر از خاك كرديم و دور سنگر چيديم. نيم ساعت پس از خاندن نماز صبح درگيري شروع شد. باران گلوله و خمپاره بودكه سرازير مي شد. ما هم جواب آنها را با گلوله هاي آرپي جي و كلاش و تيربار مي داديم. از پشت سرمان ارتش با خمپاره و موشك مواضع آنها را مي كوبيد. نيم ساعت از درگيري گذشته بود كه دو هلي كوپتر دشمن براي نيروهايشان تداركات آوردند. بچه ها به طرف هلي كوپتر آتش مي كردند ولي چون برد گلوله هايي آرپي جي كم بود، نتيجه اي نمي گرفتيم. به سرعت به ارتش بي سيم زده شد و آنها با موشك هلي كوپتر را نشانه گرفتند. يكي از هلي كوپترها در هوا آتش گرفت و سقوط كرد و هلي كوپتر بعدي فرار را بر قرار ترجيح داد. بار ديگر بچه ها خدا را ياد كردند. فرياد تكبيرشان گوش كافران از خدا بي خبر را كر مي كرد. كم كم درگيري قطع شد و هر دو طرف آرام گرفتند. تا بعد از ظهر درگيري نبود ولي بعد از ظهر باز بكوب بكوب شروع شد.

برادران حرفهايشان را عملي مي كردند. مي گفتند مگر عراقيها از روي جنازه هاي ما عبور كنند تا اين خط را بشكنند. آنها شهيد مي شدند اما نمي گذاشتند دشمن متجاوز پيشروي كند. آن روز زخمي هاي زيادي داشتيم ولي از آمبولانس خبري نبود. يكي از بچه ها تير به سرش خورده بود. خيلي درد مي كشيد و ناله مي كرد. به يكي از برادران گروهان، بنام معلم، گلوله اي آرپي جي اصابت كرده و قسمتي از پشتش را برده بود. او هم مانند گلهاي ديگر پرپر شده و در كنار سنگرش به خون غلتيد. بعد از مدتي انتظار، ماشين تويوتايي آمد. زخميها را به داخل ماشين انتقال داديم ولي هنوز شهدا زمين را متبرك كرده و زمين هم آنها را نوازش مي كرد.
امروز آنقدر گلوله اي توپ به خاكريز ما زدند كه تمام خاكريزمان از بين رفت. هر ماشين يا نفربري كه مي آمد در تيررس دشمن بود. داشتم نگاه مي كردم كه يك ماشين آهو آمد تا زخمي ها را ببرد. ناگهان مورد اصابت گلوله آرپي جي دشمن قرار گرفت و تمام اتاق ماشين به هوا پرت شد.

امروز دشمن از عصر تعويض نيرو مي كرد و با نفربر نيروهاي تازه اي مي آورد. آنها قصد داشتند ما را دور بزنند و شب از پشت سر به ما حمله كنند. ما منتظر مانديم تا آنها حسابي نيروهاي خود را منتقل كنند. بعد به سرعت به توپخانه ارتش بي سيم زديم. آتش خمپاره و توپخانه آنقدر مواضع دشمن را كوبيد كه بيشترشان كشته شدند. عده اي عقب نشيني مي كردند و تانكها را بر مي گرداندند. چهارمين شبي است كه در خط مقدم مستقريم. از روزي كه به خط اعزام شده ايم. يك ساعت هم خواب راحت نكرده ايم. قرار بود ديشب جايمان را به نيروهاي جديد بدهيم. ولي هنوز در خط هستيم. امروز فرمانده گروهانمان هم تير خورد. او را به بيمارستان بردند و ما بي فرمانده شده ايم.

دومين روزي است كه در خط مقدم هستيم و با مزدوران بعثي دست و پنجه نرم مي كنيم. روحيه عده اي از برادران تغيير كرده، گويا ميل به جابجا شدن با نيروهاي جديد را داشتند. البته من آنها را زياد مقصر نمي دانم چون چندين روز است كه استراحت درست و حسابي نكرده اند پيشاني برادري به فاصله 3 متر از من تركش خورده بود. به داخل سنگري كه تعدادي از برادران بشرويه بودند رفتيم. آنجا با كسي آشنا شدم كه عجيب به ديگران روحيه مي داد. عده اي مي گفتند: اگر ما را عوض كنند مي رويم عقب.
اما آن برادر كه پانزده سال بيشتر نداشت. در جوابشان گفت: من كه به هيچ وجه عقب نمي روم. تا آخرين گلوله و آخرين قطره خونم مقابل عراقيها مي ايستم و مي جنگم. وقتي هم گلوله هايم تمام شد با چنگ و دندان با دشمن مبارزه مي كنم، اما پشت به امام نخواهم كرد.
بعداز صحبتهايش، در همان سنگر نماز ظهر خوانديم. بعد از ظهر درگيري شديد بود. با گلوله هاي آرپي جي دشمن را عقب مي رانديم. آْنقدر زديم كه تعداد گلوله هاي آرپي جي ما در كل خط به پنج عدد رسيد. دو تير بار ژ-3 داشتيم كه يكي از همان روز اول خراب شد. از طرفي بايد با پنج گلوله ضد حمله قوي دشمن را پاسخ مي داديم و از طرفي عراقيها با سلاحهاي مجهز، روي ما آتش مي ريختند. ديگر مهمات ته كشيده بود و نابودي نيروها و شكست خط برايمان مسلم شده بود.
باز هم معجزه اي ديگر به ياريمان آمد. يكباره فرمانده دستور داد كه هيچكس تير اندازي نكند. بگذاريد فقط دشمن آتش كند. همه متوسل به امام زمان (عج) شديم و از خداي تبارك و تعالي كمك خواستيم. با قطع آتش از طرف ما، آتش دشمن هم خاموش شد. تا فرداي آن روز ساعت دوازده شب كه براي ما مقداري مهمات آوردند. خبري از دشمن نبود و ما توانستيم همچنان خط را حفظ كنيم. اما همان برادر پانزده ساله كه به همه روحيه مي داد، شهيد شد. آري فقط انسانهاي پاك و عزيز به لقاءالله مي پيوندند و ما هرگز قابل شهادت نيستيم! چون گناهان زيادي كرده و شرمنده ايم كه از خداوند طلب شهادت كنيم.
دوست دارم طريقه شهادت اين قهرمان بزرگ را به گوش همه برسانم. اي مردم قهرمان و شهيد پرور ايران كه حماسه ها آفريديد، آگاه باشيد كه بار ديگر نوجواني پانزده ساله حماسه اي بزرگ آفريد. اين فهرمان چنان براي دشمن من اهميت داشت كه او را نه با رگبار مسلسل و نه با آرپي جي، بلكه با گلوله اي توپ به شهادت رساندند. مزدوران چنان گلوله اي به خاكريز اين رزمنده اي اسلام زدند كه نصف خاكريز بلند شد و روي اين نوجوان دلير ريخت و او زنده زير خاك مدفون شد. اي كساني كه پشت جبهه هستيد. از اين نوجوان بياموزيد و نگذاريد خون چنين عزيزاني پايمال شود.
او خود را فداي اسلام كرد و امام كرد. آري او زير خروارها خاك به شهادت رسيد و باري گران را بر دوش ما گذاشت.

برادر آهني، همشهري عزيزم آمد و گفت مي خواهيم خط را تحويل بگيريم. ساعت هشت و نيم شب، نوبت نگهباني من بود مي خواستم سر پستم بروم كه يكدفعه درگيري شروع شد. آتش توپخانه دشمن آنچنان خاكريزمان را مي كوبيد كه حتي برادر كناري خودم را نمي ديدم. تا به حال دشمن اين طور بي موقع حمله نكرده بود. ساعت نه شب در حاليكه همه برادران خسته و خراب بودند و نگهبانها هم خواب آلود با سرعت به سنگرمان برگشتم. بچه ها را از خواب بيدار كردم و خودم پشت خاكريز رفتم و شروع كردم به تيراندازي. آتش توپخانه و خمپاره هر دو طرف به شدت كار مي كرد. باز هم از ولي عصر (عج) خواستيم. ساعتي بعد صداي زوزه تانكهاي عراقي در حال عقب نشيني به گوش مي رسيد. بعد ها فهميديم حمله دشمن به خاطر اين بوده كه بچه ها را غافلگير كند. چون از صبح با عراقيها درگير بوديم و آنها احتمال مي دادند كه مهمات ما تمام شده و نيروهاي تازه نفس هم نداشته باشيم.

كماندوهاي كار كشته عراقي تا بيست متري خاكريزمان آمده بودند و قصد داشتند تا جنگ تن به تن راه بيندازند. چون سر نيزه هايشان را روي تفنگها كار گذاشته بودند؛ ولي با چنان آتشي روبرو شدند بيشترشان به جهنم رفتند و حتي تانكهايشان را هم عقب كشيدند.
امشب با اين همه درگيري، دو سه نفر مجروح بيشتر نداشتيم. ولي تلفات دشمن بي اندازه بود چون آنها در تيررس ما بودند. بعد از نگبهاني به سنگرم رفتم و خوابيدم. ساعت دو نصفه شب نيروهاي جديد آمدند. من با تجهيزاتم از سنگر بيرون آمدم. بايد اينجا را ترك كنم در حاليكه در افكار غرقم. امام مي فرمايد: شهيد از همه افضل است. كساني شهيد مي شوند كه امتحان خود را به خوبي داده باشند. طلاي خالص شده باشند و گرنه هر كسي قابليت شهادت را ندارد. من خود را به هيچ وجه لايق اين افتخار نمي بينم.

ساعت شش بعد از ظهر هوا تاريك مي شد كه سر گروهانمان گفت: بچه ها حاضر شويد مي خواهيم برويم. تجهيزاتم را آماده كردم و در محل تجمع گروهان جمع شديم. مسوول تداركات شام آورده بود. ولي ما از شوق رفتن حتي شام نخورديم و به راه افتاديم. حدود دويست متر كه رفتيم فرمانده گروهان گفت: امشب همين جا مي خوابيم. همگي چند آيه مباركه آيت الكرسي را خوانديم و روي رمل ها زير درختان گز خوابيديم. صبح بعد از نماز قوطيهاي خالي كنسرو را دفن كرديم تا راهنمايي براي دشمن نباشد. راه رفتن خيلي مشكل بود. با برداشتن دو قدم، يك قدم به عقب مي رفتيم و نصف پوتين هايمان در رمل فرو مي رفت.
عرق از سر و رويمان مي ريخت. بچه ها خسته شده بودند ولي روحيه قوي به آنها اجازه نمي داد تا ابراز خستگي كنند.
بعد از طي مسيري فرمانده گروهان گفت: همين جا بنشينيد و آرام صحبت كنيد كه صدايتان به گوش عراقيها مي رسد. نشستيم و به كوله پشتيهايمان تكيه داديم. برادران نشسته بودند و آب قمقمه هايشان در بين راه تمام شده بود. از طرفي حمل تداركات در چنين راهي خيلي مشكل بود. سرگروهمان كنسرو آورد و دور هم جمع شديم و ناهار خورديم.
منتظر مانديم تا هوا تاريك شود. كمي بعد هوا ابري شد و باران شروع كرد به باريدن. برادران زير باران خوابيده و كاملاً خيس شده بودند. همگي به زير درختان پناه برديم. هوا سرد شده بود و باد هم مي وزيد اوركتم را پوشيدم و بعد از نيم ساعت به خط شديم. بين راه گرمم شد. آن شب باران برايمان معجزه بود. چون رمل ها سفت شده بودند و ديگر راه رفتن سخت نبود.

بعد از كلي پياده روي به محوطه بزرگي رسيديم. از دور صداي گلوله مسلسل و توپ و خمپاره هاي منور مي آمد. ما پشت توپخانه دشمن و نزديك مرز عراق قرار داشتيم. ماموريتمان اين بود كه توپخانه را ساقط كنيم و جاده تداركاتي بستان به عراق را بگيريم. محوطه پر بود از خار و خاشاك كه با راه رفتن از روي آنها صداي خش خش بلند مي شد.
باران و باد شديدي مي وزيد و مانع مي شد كه صدا به گوش دشمن برسد. سرگروهانمان با عجله به طرفم آمد و گفت: برو به آن گروه بگو راهي را كه مي رويد اشتباه است. سريع دويدم تا به آن گروه كه راهنما نداشتند برسم. ناگهان صداي انفجار مرا به خود آورد. ناله بعضي از برادران به گوش رسيد. فكر كردم صداي خمپاره است اما متاسفانه حدسم اشتباه بود. تعدادي از بچه ها كه راه را به درستي نمي دانستند. در كمين ميدان مين گرفتار شده بودند. به محض انفجار مين باران گلوله بر سرمان باريدن گرفت. ديگر دشمن از وجودمان آگاه شده بود. پشت سر هم منور مي زد ولي سربازاني كه از سرور جوانان بهشت، امام حسين درس گرفته بودند با گفتن تكبير بر دشمن متجاوز حمله مي كردند.
مقداري به طرف جلو رفتم و به تپه هاي رمل رسيدم. اما اثري از بچه هاي گروه خودمان نبود. لحظه اي توقف كردم و انتظار كشيدم مجبور شدم از راهي كه آمدم برگردم تا شايد بچه ها را پيدا كنم. در طول راه صداي ناله برادران زخمي به گوش مي رسيد. به بالاي سر چند نفرشان رفتم. گفتم: بچه ها من گم شده ام.
آنها هم از گروهان بي اطلاع بودند. بعضي روي مين رفته و عده اي نيز با تركش خورده بودند. به سرعت كمربند هر كدام را باز كردم و بالاي زخمشان بستم.

چند متر آن طرفتر يكي مرا صدا زد. ديدم يكي از بچه هاي بيرجند است. از ناحيه دست و پا و شكم زخمي شده است. باندي را درآوردم و زخم دستش را بستم. مي گفت سردم شده، اوركتم را درآوردم و رويش انداختم. مقداري از بوته ها را با سرنيزه كندم و دور تا دور او را با بوته پوشاندم تا سرما نخورد. چند قدم آن طرفتر نزديك بود خودم روي مين بروم.
از دور دو نفر را ديدم كه كه سالمند و داخل سنگري پناه گرفته اند. نزديكشان رفتم. آنها بي سيم چي گروهان ما بودند كه از گروه عقب مانده بودند. پرسيدم: بچه ها از كدام طرف رفته اند؟
آنها هم اظهار بي اطلاعي كردند. هر چقدر بي سيم فرمانده گروهان را گرفتيم، جواب نمي داد. پس از بيست دقيقه فرمانده گردان با ما تماس گرفت و گفت: وضعتان را تشريح كنيد.
بعد از گفتگو متوجه شديم كه در محاصره قرار گرفته ايم و بايد عقب برويم. هر پنج قدم كه مي دويديم، خمپاره اي اطرافمان به زمين مي نشست و ما را وادار مي كرد كه سينه خيز برويم. گرسنه و تشنه شده بوديم. ديگر رمق راه رفتن نداشتيم، اما مجبور بوديم خود را به جاي امني برسانيم. تنها راهنمايي كه مي توانست ما را درست هدايت كند، ردپايي بود كه قبلاً از آن راه آمده بوديم.
حدود يك كيلومتر راه رفته بوديم كه به درخت گزي رسيديم. ديديم عده اي كنار درخت به طرف ما سنگر گرفته اند. هيچ كاري از دستمان بر نمي آمد. چون در تيررس آنها بوديم. يكباره كلمه اي را كه به عنوان رمز بكار مي برديم، از زبان آنها شنيدم. فهميديم كه خودي هستند. آنها گفتند كه ما هم گم شده ايم. همراه آنها به مسير ادامه داديم. صداي غرش تانكها كه به طرفمان مي آمد، ما را نگران مي كرد. باز هم نمي دانستيم تانكهاي خودي هستند يا دشمن. به سرعت خود را لا به لاي بوته هاي گز استتار كرديم.
نزديك صبح هوا داشت روشن مي شد و تانكها به صد متري ما رسيده بودند. با تيربار درست بالاي سرمان را رگبار مي گرفتند. به فرمانده گردان بي سيم زديم. او گفت: از علامتي كه روي تانكهاست بايد متوجه شويد كه دشمن است يا نه. هوا تاريك بود و هنوز علامت به درستي ديده نمي شد. منتظر مانديم تا هوا مقداري روشن شود. با ديدن علامت فهميديم كه تانكها خودي هستند ولي هنوز اطمينان نبود. شايد آنها ما را دشمن بدانند و به طرفمان شليك كنند. بالاخره تصميم بر اين شد تا يكي از برادران بدون سلاح و با شالي سبز بر سرش جلو برود و دستهايش را به عنوان تسليم بالا ببرد و ديگران باز هم در بوته ها پنهان بمانند. آن برادر رفت و بعد از اطلاع دادن وضعيت ما با تعدادي از بچه ها برگشت و ما با خوشحالي به گروهانت ملحق شديم. فرمانده گروهان زخمي شده بود. يك پايش تير و يك رانش تركش خورده بود. اما با حمله ما در همان دقايق اول توپخانه دشمن سقوط كرد و سالم به دست رزمندگان اسلام افتاد.

آن طرف جاده به سمت شهر بستان هنوز درگيري بود. آتش توپخانه ما از پشت سر بستان را مي كوبيد. كنار جاده مستقر شديم ولي از بچه هاي گروهان ما هيچ اثري نبود، چون اكثرشان زخمي شده بودند. با نيروهاي گروهاني ديگر همراه شدم. در مسيري كه مي آمديم، عراقيهاي زيادي ديده مي شدند. آنها هنوز در سنگرهاي نزديك ما بودند. در همان فاصله ميگهاي بعثيون پنج بار آمدند و منطقه را بمباران كردند. عراق در محوطه با كاتيوشا آتش مي ريخت. مشخص بود كه دشمن از هم پاشيده نفسهاي آخر خود را مي كشد.
برادران از فتح و پيروزي آنچنان خوشحال بودند كه خدا مي داند. يكي پايش تير خورده بود و خود را به گوشه اي مي كشاند. يكي ماشين عراقيها را سوار مي شد تا غنيمت ببرد. ما اصلاً جاده تداركاتي نداشتيم تا برايمان مهمات بياورند. به همين دليل گفته بودند با سلاح سبك به مواضع دشمن حمله مي كنيم. مهمات خود را طوري خرج كنيد كه بعد بتوانيد از تجهيزات عراقي براي ادامه مبارزه استفاده كنيد و همينطور هم شد. در مسيري كه مي آمديم نمي شد باور كرد كه بچه هاي ما اين مناطق را فتح كرده اند.

با ديدن چنين صحنه هايي به وضوح مي توان فهميد كه اينها با امدادهاي الهي تار و مار شده اند. البته براي كساني كه به غيب و امداد هاي غيبي ايمان ندارند، قابل تحسين نيست. اما اجساد بي جان عراقيها و لاشه هاي نيم سوخته و تانكها و نفربرهاي بر جاي مانده شان به هر تازه واردي مي فهماند كه دشمن فرصت درگيري وحتي فرار هم نداشت. شب بايد در يك سنگر عراقي مي خوابيديم. داخل يكي از سنگرها كه ديوارهايش سيماني بود،تلوزيوني با دو باتري بزرگ قرار داشت. مثل اينكه اتاق فرماندهي بود. تلوزيون شبكه ي ايران را نمي گرفت و برنامه هاي عراقي هم افتضاح بود و ما نگاه نمي كرديم. به ناچار براي اولين شب در مناطقي كه يك سال گذشته در چنگال مزدوران بعثي بود خوابيديم. ولي خواب كه چه عرض كنم بلكه در خواب و بيداري آماده باش بوديم. چون هر لحظه امكان ضد حمله دشمن مي رفت.

ساعت هفت صبح بود كه ضد حمله دشمن شروع شد. منطقه را با تير و خمپاره مي كوبيدند. من براي ديدن سنگرهاي براي ديدن سنگر هاي عراقي با يكي از برادران رفته بودم؛ اما چون منطقه در تيررس دشمن بود، به سرعت به پشت سنگرمان برگشتيم. متجاوزين بدون هدف آتش مي كردند ده متر آن طرفتر يكي از برادران پتويي را پهن كرده، مشغول مرتب كردن تجهيزاتش بود. با دقت به او نگاه مي كردم. يكدفعه ديدم گلوي خود را گرفت و به پهلو روي زمين افتاد. فهميدم كه تير خورده اما نمي توانستم به نزديكترش بروم.چون هنوز گلوله مي آمد.بعد از چند دقيقه بلند شد و به پشت دراز كشيد.فقط دو بار مشت هايش را باز و بسته كردو بي حركت ماند. بله، او هم رفت و به خدا پيوست و باري گران بر دوشمان گذاشت.

ساعت دوازده شب گفتند هر پنج نفر مشغول كندن يك سنگر شويد. زمين آنقدر رطوبت داشت كه نيازي به استفاده از كلنگ نداشتيم. دشمن حدود چهار صد متري ما مستقر بود. تا صبح سنگر مي كنديم. كيسه هايي را پر از خاك كرديم و دور سنگر چيديم. نيم ساعت پس از خاندن نماز صبح درگيري شروع شد. باران گلوله و خمپاره بودكه سرازير مي شد. ما هم جواب آنها را با گلوله هاي آرپي جي و كلاش و تيربار مي داديم. از پشت سرمان ارتش با خمپاره و موشك مواضع آنها را مي كوبيد. نيم ساعت از درگيري گذشته بود كه دو هلي كوپتر دشمن براي نيروهايشان تداركات آوردند. بچه ها به طرف هلي كوپتر آتش مي كردند ولي چون برد گلوله هايي آرپي جي كم بود، نتيجه اي نمي گرفتيم. به سرعت به ارتش بي سيم زده شد و آنها با موشك هلي كوپتر را نشانه گرفتند. يكي از هلي كوپترها در هوا آتش گرفت و سقوط كرد و هلي كوپتر بعدي فرار را بر قرار ترجيح داد. بار ديگر بچه ها خدا را ياد كردند. فرياد تكبيرشان گوش كافران از خدا بي خبر را كر مي كرد. كم كم درگيري قطع شد و هر دو طرف آرام گرفتند. تا بعد از ظهر درگيري نبود ولي بعد از ظهر باز بكوب بكوب شروع شد.

برادران حرفهايشان را عملي مي كردند. مي گفتند مگر عراقيها از روي جنازه هاي ما عبور كنند تا اين خط را بشكنند. آنها شهيد مي شدند اما نمي گذاشتند دشمن متجاوز پيشروي كند. آن روز زخمي هاي زيادي داشتيم ولي از آمبولانس خبري نبود. يكي از بچه ها تير به سرش خورده بود. خيلي درد مي كشيد و ناله مي كرد. به يكي از برادران گروهان، بنام معلم، گلوله اي آرپي جي اصابت كرده و قسمتي از پشتش را برده بود. او هم مانند گلهاي ديگر پرپر شده و در كنار سنگرش به خون غلتيد. بعد از مدتي انتظار، ماشين تويوتايي آمد. زخميها را به داخل ماشين انتقال داديم ولي هنوز شهدا زمين را متبرك كرده و زمين هم آنها را نوازش مي كرد.
امروز آنقدر گلوله اي توپ به خاكريز ما زدند كه تمام خاكريزمان از بين رفت. هر ماشين يا نفربري كه مي آمد در تيررس دشمن بود. داشتم نگاه مي كردم كه يك ماشين آهو آمد تا زخمي ها را ببرد. ناگهان مورد اصابت گلوله آرپي جي دشمن قرار گرفت و تمام اتاق ماشين به هوا پرت شد.

امروز دشمن از عصر تعويض نيرو مي كرد و با نفربر نيروهاي تازه اي مي آورد. آنها قصد داشتند ما را دور بزنند و شب از پشت سر به ما حمله كنند. ما منتظر مانديم تا آنها حسابي نيروهاي خود را منتقل كنند. بعد به سرعت به توپخانه ارتش بي سيم زديم. آتش خمپاره و توپخانه آنقدر مواضع دشمن را كوبيد كه بيشترشان كشته شدند. عده اي عقب نشيني مي كردند و تانكها را بر مي گرداندند. چهارمين شبي است كه در خط مقدم مستقريم. از روزي كه به خط اعزام شده ايم. يك ساعت هم خواب راحت نكرده ايم. قرار بود ديشب جايمان را به نيروهاي جديد بدهيم. ولي هنوز در خط هستيم. امروز فرمانده گروهانمان هم تير خورد. او را به بيمارستان بردند و ما بي فرمانده شده ايم.

دومين روزي است كه در خط مقدم هستيم و با مزدوران بعثي دست و پنجه نرم مي كنيم. روحيه عده اي از برادران تغيير كرده، گويا ميل به جابجا شدن با نيروهاي جديد را داشتند. البته من آنها را زياد مقصر نمي دانم چون چندين روز است كه استراحت درست و حسابي نكرده اند پيشاني برادري به فاصله 3 متر از من تركش خورده بود. به داخل سنگري كه تعدادي از برادران بشرويه بودند رفتيم. آنجا با كسي آشنا شدم كه عجيب به ديگران روحيه مي داد. عده اي مي گفتند: اگر ما را عوض كنند مي رويم عقب.
اما آن برادر كه پانزده سال بيشتر نداشت. در جوابشان گفت: من كه به هيچ وجه عقب نمي روم. تا آخرين گلوله و آخرين قطره خونم مقابل عراقيها مي ايستم و مي جنگم. وقتي هم گلوله هايم تمام شد با چنگ و دندان با دشمن مبارزه مي كنم، اما پشت به امام نخواهم كرد.
بعداز صحبتهايش، در همان سنگر نماز ظهر خوانديم. بعد از ظهر درگيري شديد بود. با گلوله هاي آرپي جي دشمن را عقب مي رانديم. آْنقدر زديم كه تعداد گلوله هاي آرپي جي ما در كل خط به پنج عدد رسيد. دو تير بار ژ-3 داشتيم كه يكي از همان روز اول خراب شد. از طرفي بايد با پنج گلوله ضد حمله قوي دشمن را پاسخ مي داديم و از طرفي عراقيها با سلاحهاي مجهز، روي ما آتش مي ريختند. ديگر مهمات ته كشيده بود و نابودي نيروها و شكست خط برايمان مسلم شده بود.
باز هم معجزه اي ديگر به ياريمان آمد. يكباره فرمانده دستور داد كه هيچكس تير اندازي نكند. بگذاريد فقط دشمن آتش كند. همه متوسل به امام زمان (عج) شديم و از خداي تبارك و تعالي كمك خواستيم. با قطع آتش از طرف ما، آتش دشمن هم خاموش شد. تا فرداي آن روز ساعت دوازده شب كه براي ما مقداري مهمات آوردند. خبري از دشمن نبود و ما توانستيم همچنان خط را حفظ كنيم. اما همان برادر پانزده ساله كه به همه روحيه مي داد، شهيد شد. آري فقط انسانهاي پاك و عزيز به لقاءالله مي پيوندند و ما هرگز قابل شهادت نيستيم! چون گناهان زيادي كرده و شرمنده ايم كه از خداوند طلب شهادت كنيم.
دوست دارم طريقه شهادت اين قهرمان بزرگ را به گوش همه برسانم. اي مردم قهرمان و شهيد پرور ايران كه حماسه ها آفريديد، آگاه باشيد كه بار ديگر نوجواني پانزده ساله حماسه اي بزرگ آفريد. اين فهرمان چنان براي دشمن من اهميت داشت كه او را نه با رگبار مسلسل و نه با آرپي جي، بلكه با گلوله اي توپ به شهادت رساندند. مزدوران چنان گلوله اي به خاكريز اين رزمنده اي اسلام زدند كه نصف خاكريز بلند شد و روي اين نوجوان دلير ريخت و او زنده زير خاك مدفون شد. اي كساني كه پشت جبهه هستيد. از اين نوجوان بياموزيد و نگذاريد خون چنين عزيزاني پايمال شود.
او خود را فداي اسلام كرد و امام كرد. آري او زير خروارها خاك به شهادت رسيد و باري گران را بر دوش ما گذاشت.

برادر آهني، همشهري عزيزم آمد و گفت مي خواهيم خط را تحويل بگيريم. ساعت هشت و نيم شب، نوبت نگهباني من بود مي خواستم سر پستم بروم كه يكدفعه درگيري شروع شد. آتش توپخانه دشمن آنچنان خاكريزمان را مي كوبيد كه حتي برادر كناري خودم را نمي ديدم. تا به حال دشمن اين طور بي موقع حمله نكرده بود. ساعت نه شب در حاليكه همه برادران خسته و خراب بودند و نگهبانها هم خواب آلود با سرعت به سنگرمان برگشتم. بچه ها را از خواب بيدار كردم و خودم پشت خاكريز رفتم و شروع كردم به تيراندازي. آتش توپخانه و خمپاره هر دو طرف به شدت كار مي كرد. باز هم از ولي عصر (عج) خواستيم. ساعتي بعد صداي زوزه تانكهاي عراقي در حال عقب نشيني به گوش مي رسيد. بعد ها فهميديم حمله دشمن به خاطر اين بوده كه بچه ها را غافلگير كند. چون از صبح با عراقيها درگير بوديم و آنها احتمال مي دادند كه مهمات ما تمام شده و نيروهاي تازه نفس هم نداشته باشيم.

كماندوهاي كار كشته عراقي تا بيست متري خاكريزمان آمده بودند و قصد داشتند تا جنگ تن به تن راه بيندازند. چون سر نيزه هايشان را روي تفنگها كار گذاشته بودند؛ ولي با چنان آتشي روبرو شدند بيشترشان به جهنم رفتند و حتي تانكهايشان را هم عقب كشيدند.
امشب با اين همه درگيري، دو سه نفر مجروح بيشتر نداشتيم. ولي تلفات دشمن بي اندازه بود چون آنها در تيررس ما بودند. بعد از نگبهاني به سنگرم رفتم و خوابيدم. ساعت دو نصفه شب نيروهاي جديد آمدند. من با تجهيزاتم از سنگر بيرون آمدم. بايد اينجا را ترك كنم در حاليكه در افكار غرقم. امام مي فرمايد: شهيد از همه افضل است. كساني شهيد مي شوند كه امتحان خود را به خوبي داده باشند. طلاي خالص شده باشند و گرنه هر كسي قابليت شهادت را ندارد. من خود را به هيچ وجه لايق اين افتخار نمي بينم.

گزيده نامه كاظم خائف از جبهه به پدر و مادر محترمش
به نام خدايي آغاز مي كنم كه يحيي و يميت است و زنده مي كند و مي ميراند.
حضور محترم پدر ارجمندم سلام عرض مي كنم. اميدوارم سلامم را پذيرا باشيد. به لطف خداي متعال بد نيستم و به دعاگويي جان شريفتان مشغولم. خدمت مادر مهربانم سلام زيادي مي رسانم و از او مي خواهم كه هيچوقت به خاطر من ناراحت نباشد از شما مي خواهم تنها براي زنده برگشتنم دعا نكنيد. بلكه براي پيروزي اسلام دست به دعا شويد. زيرا ما براي اسلام آمده ايم و اين افتخاري است كه خوشحالي دارد نه ناراحتي. هر كس مي خواهد به دانشگاه برود بايد مقداري هزينه بپردازد تا قبولش كنند ولي جاي خوشبختي است كه ما در دانشگاه الهي بدون شهر به قبول شده ايم.
دنيا صحفه امتحان است و ما همه امانتي هستيم از خداوند. چه امروز و چه فردا او امانتش را پس خواهد گرفت. پس چه بهتر كه اين امانت با افتخار به خداوند برگردانده شود. بدانيد كه تا آخرين قطره خون از اسلام دفاع خواهيم كرد. همه چيز در اسلام نهفته است. فقط به ياد خدا باشيد و اين آيه شريفه را تحقق بخشيد. الا بذكر الله تطمئن القلوب كه با ذكر خدا قلبها آرام مي گيرد. 

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان جنوبي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 125
[ 24 / 04 / 1392 ] [ 24 / 04 / 1392 ] [ ]
جابري,اله يار

 

در دوم فروردين ماه سال 1339ه ش  در روستاي  سيد ماد  شهرستان  بيرجند  چشم به جهان گشود. دوران کدوکي را در زادگاهش سپري کرد و در 7 سالگي، همراه خانواده اش به روستاي  ابراهيمي  مهاجرت کرد. او در آنجا به مکتبخانه رفت و نزد آقاي  عيد محمد جابري در طول 6 ماه قرآن را فرا گرفت.
در جواني و همزمان با مبارزات قبل از انقلاب، در مشهد به حرفه خياطي مشغول بود. زودتر از ديگران به محل برگزاري راهپيمايي ها و مراسم مي رفت و ديرتر از آنها باز مي گشت. در سال 1357 ازدواج کرد. و در شهرستان بيرجند زندگي مشترکشان را شروع کردند. پس از پيروزي انقلاب با تاسيس سپاه پاسداران در اوايل 1358 عضو سپاه شد و براي حفاظت نقاط مرزي تربت جام و صالح آباد اعزام شد. در سال 1359 داوطلبانه به جبهه رفت و جزء اولين نيروهايي بود که از استان خراسان به اهواز شتافتند.
در پشت جبهه مدتي فرمانده پادگان منتظران شهادت که مراکز آموزش نيروها بود، شد و در امور جمع آوري و سازماندهي نيرو فعاليت داشت. مدتي نيز فرمانده بسيج شهرستان "بيرجند" را بر عهده داشت. در جبهه گاهي در لشگر 5 نصر خدمت مي کرد و گاهي در شبهاي عمليات همراه نيروهايي که آموزش داده بود، شرکت داشت.
اولين بار پس از پنجاه روز نبرد، از ناحيه دست راست مجروح شد و براي معالجه به مشهد و بيرجند منتقل شد. سپس به خاطر علاقه به فنون نظامي و فرماندهي به تهران رفت و در يکي از پادگانهاي آنجا دوره تخصصي را گذراند و سپس عازم شهرستان بيرجند شد. دومين بار در جبهه که به عنوان فرمانده گروهان در عمليات والفجر 2 در ارتفاعات کله قندي شرکت کرد، از ناحيه کمر و دست چپ مجروح و به بيمارستان منتقل شد.
تقوا و اخلاص و مدير بودن او باعث شد تا سردار فاتح کردستان شهيد کاوه، زماني که به منظور جذب و شناسايي نيروهاي فداکار استان و براي تکميل کادر رزمي لشگر به بيرجند مسافرت کرده بود، درخواست کند که او را از فرماندهي پايگاه به جبهه اعزام کنند. بنابراين عازم کردستان شد و از طرف شهيد کاوه به فرماندهي گردان امام علي (ع) منصوب شد. در سال 1363 صاحب فرزند پسري شد؛ همسرش مي گويد: از جمله صحبت هايش اين بود که اگر فرزندي داشتيم و پسر بود، نامش را مسلم بگذاريم، زيرا در خواب ديده بود سيدي اين توصيه را به ايشان کرده. سرانجام اين سردار ملي پس از 6 سال حضور در جبهه، در شهريور 1365 و در منطقه عملياتي کربلاي 2 – حاج عمران – در شب اول عمليات و هنگام پيشروي، مورد اصابت تيربار کاليبر 50 قرار گرفت و در ارتفاعات 2519، به مقام رفيع شهادت نايل آمد. پيکر پاک فرمانده شهيد الهيار جابري پس از 9 ماه در 31 ارديبهشت 1266 در زادگاهش به خاک سپرده شد.
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386



وصيت نامه
...خدايا !من وصيتي ندارم و فقط از تو مي خواهم در فرج امام زمان (عج) تعجيل و به امام عزيز طول عمر و به رزمندگان اسلام پيروزي و به خانواده عزيز شهدا و پدر و مادرم اجر نيکو عطا فرمايي...
خدمت اقوام، دوستان، به خصوص برادران و خواهران عزيزم سلام عرض نموده و از آنها حلاليت مي طلبم و اميدوارم همه از شر شيطان محفوظ باشند. خدمت همسر عزيزم سلام عرض نموده و اميدوارم مرا ببخشد. نور چشمم مسلم را سلام رسانده و اميدوارم تربيت او طبق موازين اسلامي باشد.
خدمت تمامي برادراني که مرا مي شناسند، سلام عرض نموده و طلب عفو دارم، به خصوص از نيروهاي بسيج. اله يا رجابري


خاطرات
برادرشهيد:
با اينکه هنوز مکلف نبود، وضو مي گرفت و در نماز جماعت شرکت مي کرد و همه چيز را در اين سن کودکي به خاطر شرکت در نماز پذيرا بود.
وقتي در روستاي ابراهيمي عربخانه، براي اولين بار مدرسه باز شد، او که بزرگ سال شده بود با علاقمندي به مدرسه مراجعه کرد تا درس بخواند.
گفتند که نمي تواند در کلاس بنشيند؛ به ناچار نزد يکي از مسئولان آموزش و پروش نهبندان رفت و آنها هم راه حلي به او پيشنهاد کردند.
او با وجود گذشت سه ماه از سال تحصيلي شروع به درس خاندن کرد و در امتحانات پاياني شرکت کرد و بدين ترتيب دوران دبستان را در مدت يک سال به پايان رساند.

در 8 سالگي با قرآن آشنا شد. بعد از داير شدن مدرسه در روستا، به تشويق و توصيه و راهنمايي ديگران به مدرسه رفت و ثبت نام کرد و در مدت يک سال راهنمايي را به اتمام رساند. بعد در بيرجند رفت و تا پايان دوره ابتدايي در مدرسه شبانه روزي درس خواند.

همسرشهيد:
در اولين اعزام در منطقه خوزستان زخمي شد، ولي عشق و علاقه او به جبهه زياد بود. براي بار دوم در منطقه مهران جراحت پيدا کرد و پس از بهبودي رهسپار شد. اگر در خانه و در حال مرخصي قرار داشت، روح و دلش در جبهه بود.
پس از معالجه و باز گشت به جبهه، عضو شوراي فرماندهي شد و مسئوليت واحد بسيج و نيز معاونت فرماندهي پايگاه بيرجند به او سپرده شد.

پدرشهيد:
بسياري از مواقع که شهيداني از روستا تقديم انقلاب مي شد، مي آمد و در تشييع شهدا شرکت مي کرد. ما بسيار بي قرار مي شديم و او با ديدن اين حالات مي گفت: پس شما هنگامي که خبر شهادت مرا بياورند، چه خواهيد کرد.
با اين صحبتها ما را براي فراق وشهادت خويش آگاه مي ساخت و به ما مي فهماند که بايد از او دل بکنيم.

محمد حسن شريفي:
آخرين بار قبل از شهادت او هر دو در جبهه بوديم. بحث نوشتن وصيت نامه بود که از ايشان پرسيدم: شما چه وصيتي کرديد؟ گفت: وصيت کرده ام که همسرم 6 ماه پس از شهادتم، نبايد تنها بماند و بايد ازدواج کند. ديگر اينکه دوستان من همه رفته اند و زندگي بعد از آنان برايم سخت است و من به زودي خواهم رفت.
همسرش مي گويد: او به من مي گفت: خواب ديدم چند نفر از دوستانم که شهيد شده بودند، بر فراز يک بلندي هستند و من در پايين قرار داشتم، آنها دست به دست يکديگر دادند و پايين آمدند و مرا با خود به بالا بردند و آنگاه خوشحال شدند و گفتند: اکنون در جايگاه خود قرار مي گيري.

محمد حسن شريفي:
براي شناسايي جنازه شهيد جابري به همراه چند نفر به سردخانه بيمارستان امام رضا (ع) بيرجند رفتيم. وقتي چشمم به جنازه شهدا افتاد، شهيد جابري را شناختم. دقت که کردم، باندي به روي سينه اش بسته بودند، با کمال تعجب و در حضور همراهان، پس از باز کردن باند خون جاري شد و بسيار تازه بود. متعجب شدم که چگونه چنين امري با اينکه جنازه مدت 9 ماه در منطقه گرم حاج عمران مانده بود، امکان پذير است؟

محمد جباري:
موقعي كه كوچك بوده سرخك گرفت و سخت مريض شد . چند بار كلمه شهادتين را بر زبان جاري كرديم ، چون مي ديديم از بين مي رود كه خداوند لطف نمود و نفس او را دوباره به ما بخشيد تا اينكه در سن 6 يا 7 سالگي كه به مكتب قرآن مي رفت دوباره مريض شد، بطوري كه گويا روي دست ما مرده است او را به بيرجند نزد دكتر ارتش برديم ، او را معاينه كرد و گفت حالا كه بچه را از بين برديد، او را نزد من آورده ايد؟ گفتيم: ما روستا بوديم و او را از روستا آورده ايم بعد او را بستري كردند و چند روزي در بيمارستان بالاي سرش بوديم. و دكتر كه مي آمد ، خبر بگيرد ، مي گفت بچه شما از بين مي رود تا اينكه باز هم خداوند لطف نموده و الحمد الله خوب شد.

محمد جباري:
شهيد 3 يا 4 ساله بود و ما روحاني و امام جماعتي به نام شيخ شاه مراد در روستا داشتيم . وقتي ما وضو مي گرفتيم و به مسجد مي رفتيم شهيد هم وضو مي گرفت و به مسجد مي آمد و علي رغم اصرار و ممانعت ما مي رفت و زير عباي شيخ قرار مي گرفت و به اصطلاح نماز مي خواند شيخ هم نمي خواست دلش را بشكند و مراعات حال او را مي كرد و او را از خود نمي راند.
 
عليرضا جابري:
يادم هست سالهاي 59 ، 60 ، اوج حركات منافقين بود. مسائلي كه آنها داشتند، درگيريهايي كه با منافقين داشتند، در كشف خانه هاي تيمي بود. اسم ايشان هم جزو كساني بود كه در ليست منافقين آمده بود و قصد ترور ايشان را داشتند.

عليرضا جابري:
روزي كه شهيد از جبهه برگشته بود، در خيابان به طرف منزل با يكديگر در حركت بوديم. به من گفت: چند شب قبل خوابي ديدم كه بسيار عجيب است. مطمئن هستم كه شهادتم نزديك است و ادامه داد: در خواب ديدم عمليات شروع شده است. من و عده اي از نيروها دشمن را تعقيب مي كنيم. آنها فرار مي كردند. من به سرعت دنبال آنها رفته گويا كانالي بود. آنها را تعقيب مي كردم و آنچنان اين تعقيب و گريز برايم خوشايند و مسرور كننده بود كه نپرس. ناگهان صداي خنده آشنايي را شنيدم. به اطرافم نگاه كردم. كسي را نديدم. مجددا صداي خنده چند نفر آشنا به گوشم رسيد، به بالاي سرم نگاه كردم، ديدم عده اي از بچه ها از جمله شهيد ارجي و پيرامي از بالاي كانال حركاتم را نظاره مي كنند و مي خندند. در همين حال ديدم شهيد پيرامي دستش را به طرفم دراز كرد كه من را بالا بكشد ولي دستش به من نرسيد. از شهيد ارجي كمك گرفت و با كمك و كوشش خودم من را از كانال كه ارتفاع بلندي داشت بالا كشيدند. اين خواب چنان بر دلم نشسته كه گويا هيچ نياز به تعبير ندارد و اين رفتن بدون برگشت است و چنان شد كه خود برداشت كرده بود.
عليرضا جابري:
پانزدهم مردادماه 65 بود كه يك تغيير عجيبي در ايشان به وجود آمده بود . بعد از عمليّات والفجر 8 بود كه من از اهواز آمده بودم . ايشان در عمليّات والفجر 9 شركت كرده بود و مي خواست عمليّات كربلاي 2 انجام شود . جهت جذب نيرو آمده بود و مي گفت : هر موقع نياز باشد به ما زنگ مي زنند. يك روز به تعاون رفتم ، آقاي نمازي مسئول تعاون به من گفت : از منطقه تماس گرفته و گفته اند هرچه سريعتر برادرتان به جبهه برگردد . وقتي رسيدم بعدازظهر بود ، خودش در اتاق نشسته بود . گفت : چه خبر ؟ گفتم : هيچي . محمود زنگ زده ، گفته شما برگرديد . وسط محوطه ايستاده بود و به طرف ما مي آمد ، يعني از طرف مغرب به طرف مشرق مي آمد . يك مرتبه كه اين حرف را شنيد به طرف غرب برگشت يك نگاهي به آسمان كرد . گويا همانجا يك تغيري در روحيه اش ايجاد شد مثل اينكه چيزي به او الهام شده بود . صبح روز بعد به سمت جبهه حركت كرد و بعد به شهادت رسيد.
عليرضا جابري:
دفعه دوم كه شهيد جابري مجروح شدند از ناحيه دست و كمر و ما در روستا بوديم. ايشان از منطقه جنگي به تهران و سپس به بيرجند منتقل شدند. از بيرجند به روستا آمد، وقتي وارد خانه شد هيچكس متوجه نشد كه ايشان مجروح شده است. ايشان به اتفاق بقيه نشستند. به طور عادي كه نشسته بود كسي فكر نمي كرد كه ايشان مجروح است، ولي مي خواستند چيزي بردارند و مطلب ديگر اينكه لباسهاييكه پوشيده بود مال خودش نبود. وقتي پرسيدم برادر (الهيار) چي شده؟ گفت: چيزي نيست، مجروح شده ام. اصلا حاضر نبود كه مجروحيت خودش را به كسي بگويد و به شكلي وانمود مي كرد كه سالم است. مجروحيت دستش خيلي مهم نبود ولي تيري كه به كمرش خورده بود كنار نخاع بود و با يك سانت جابجايي احتمال داشت قطع نخاع بشود. ولي با تمام مشكلاتي كه داشت، وقتي به پدر و مادر مي رسيد اصلا اظهار نمي كرد كه من مجروح شده ام.
سيد محمد مبرقعي:
وقتي كه منطقه عملياتي والفجر 9 را تصرف كرده بوديم و خط پدافندي محكم شد، پشت خط برگشتيم . هنوز به فرودگاه مشهد نرسيده بوديم كه تماس گرفته بودند دشمن منطقة عملياتي والفجر 9 را تصرف كرده است. اعلام شد هر كدام از بچه ها كه داوطلب است برگردد. شهيد جابري بچه ها را جمع كرد و موضوع را به اطلاع آنها رساند و گفت: هر كس داوطلب است ابتدا به زيارت آقا امام رضا (ع) مي رويم وسپس به منطقه بر مي گرديم، بچه ها چون علاقه خاصي به شهيد جابري داشتند با شوق فراوان همگي داوطلب شدند و هيچكس از آن جمع به شهرستانهاي خود نرفت و همگي برگه هاي مرخصي را پس دادند. پس از زيارت و صرف غذا حضرت به منطقه برگشتيم . وقتي وارد منطقه شديم ، ديديم قرارگاه تاكتيكي ما خط مقدم دشن شده است. شهيد كاوه به شهيد جابر گفتند: تمام نيروها را بسيج و تا پل شيلر بايد عمليات كرده و پيش برويم و گرنه منطقة عملياتي والفجر 4 را هم از ما مي گيرد، چون شهر ديوان زير آتش دشمن قرار خواهد گرفت. شهيد جابري به بچه ها گفتند: ما دو ارتفاع بسيار مهم منطقه از جمله ارتقاعات كاني مانگاه را فتح كنيم ، دشمن مجبور خواهد شد ارتفاعات شهر چوارته را ترك كند. با همّت و درايت نظامي اين شهيد بزرگوار ما توانستيم ارتفاعات مهم منطقه را فتح كنيم.
سيد محمد مبرقعي:
در منطقة عمليّاتي والفجر 9 محوري در سمت چپ هزار قلعه ، رود شيلر به شهيد جابري محول شد و مقرر گرديد ارتفاعات تپها نامگذاري شده 6 و 7 مسلّط بر شهر جوارته عراق گردان امام علي (ع) عمل كند . موضوع از اين قرار بود كه 24 ساعت بايد راهپيمايي مي كرديم تا به پشت سر دشمن رسيده و در آنجا تا رسيدن دستور شروع عمليّات مخفي مي شديم . چون راه كوهستاني ، صعب العبور و دور بود ما پس از 48 ساعت به منطقه دشمن رسيديم و طبق دستور مخفي شده و استراحت كرديم . قبلاً شهيد كاوه توصيه هايي به شهيد جابري كرده بودند و گفته بود كه : در آنجا بچه ها حتي براي نماز از سنگرهاييشان بيرون نروند . من و شهيد جابري در يك صخره اي سنگر گرفته بوديم . وضعيت طوري بود كه مي شد بايستم ولي بنا به دستور ، ايشان نشسته نماز خواندم . الحمد ا... اب مديريتي كه ايشان داشتند ، عمليات انجام شد و منطقه فتح و حتي ما يك مجروح نداشتيم و تعدادي اسير گرفتيم . سنگرهاي كاليبر دشمن را سالم گرفتيم. در آنجا ما به شهيد جابري پيشنهاد كرديم حالا كه مجروح و تلفات نداده ايم ، اجازه دهيد اين تپه كاتو را به تصرف خود دربياوريم اما از آنجا كه ايشاان از مقام مافوق خود اطاعت پذيري داشت فرمود همانطور كه به ما دستور داده اند عمل مي كنيم . نه يك قدم بيشتر . چرا كه اعتقاد داريم اطاعت از ما فوق اطاعت از ولايت است .
حميدرضا صدوقي:
موقع عمليات كربلاي 2 ما مسير ارتفاعات 2519 را كه گردان امام علي (ع) مي خواست فتح كند ، طي كرديم . شهيد جابري را در بين راه ديدم كه در كانالي بود . يك بي سيم چي هم در آنجا به شهادت رسيده بود . هنوز به زير صخره نرسيده بودم كه گردان الغدير در محور تپه شهدا عمليات را شروع كرد و عراق متوجه شد كه عمليات داريم . لذا منطقه را مثل روز با منور روشن كرد . ما ارتفاعات اول را گرفته بوديم و شهيد جابري يك دسته ويژه انتخاب كرده بود در حال جلو رفتن بوديم كه با روشن شدن منور متوجه شدم كه يك مين والمر جلوي پايم است . با دستهايم نزديك مين را گرفتم تا نيروها بگذرند . وقتي به ميدان مين رسيديم ، نيروها از آنجا نيز گذشتن تا به يك صخره اي رسيديم و من شهيد را ديدم كه داد مي زد و بچه ها را تشويق به جنگ و جهاد مي كرد و مي گفت : سنگر هاي عراقي ها را منهدم كنيد . سعي مي كرد با ايجاد سر و صدا به نيروها روحيه بدهد . سپس شهيد رفت و آر پي جي را از دست برادر بسيجي گرفت و سنگر تير بار دشمن را هدف قرا داد و همانجا توسط تير مستقيم دشمن به شهادت رسيد . بلافاصله بي سيم چي دوم شهيد جابري آر پي جي را برداشت و هم با بي سيم كار مي كرد و هم آر پي جي مي زد كه او را هم با كاليبر زدن و ما مجروحين را به زير صخره اي كشانده و در همان جا پناه گرفتيم.
حسين محمود آبادي:
شب عمليّات بايد حركت مي كرديم . يك دستة ويژه اي هم داشتيم كه از بچّه هاي كادر گردان بودند . من بايد با دستة ويژه سر ستون حركت مي كردم و شهيد جابري عقب با نيروهاي بعدي پشت سر ما بود . بنا بود من سر ستون باشم و ايشان هم عقب ستون گردان باشند . رفتيم و ميدان مين را باز كرديم و پشت سر كمين دشمن منتظر شديم تا رمز عمليّات را اعلام كنند . بچّه هاي تپّة روبروي ما، با دشنم درگير شدند من تماس گرفتم با شهيد جابري و گفتم چه كنيم ؟ ايشان با شهيد كاوه تماس گرفتند و بعد از چند دقيقه با ما تماس گرفته و رمز عمليّات را دادند . در مرحلة اوّل عمليّات ما را ديدند ، به اين شكل كه سرباز عراقي از وجود ما اطّلاع پيدا كرد و يك نارنجك جلوي ستون ما انداخت . يكي از بچّه هاي تخريب سريعاً نارنجك را برداشت داخل سنگر عراقي ها انداخت و سنگر متلاشي شد . وقتي جلو مي رفتيم يك دفعه از پشت مورد اصابت تير قرار گرفتم . بچّه ها زمين گير شده بودند و من با همان وضعيّت آنها را هدايت مي كردم لحظه به لحظه گزارش مي كردم كه مجدّداً از پشت سر مورد اصابت تير قرار گرفتم و ياد آن موقع افتادم كه شهيد گفته بود دو بار مجروح مي شوي . سريعاً با چفيه اي كه داشتم خودم را پانسمان كردم . حركت كرديم و در حين حركت با شهيد جابري در تماس و صحبت بودم كه يك نارنجك از طرف عراقي ها پرتاب شد و پشت سر بي سيم چي ما منفجر شد و ما هيچ چيز نفهميديم . چند لحظه اي افتاده بودم و بعد به هوش آمدم بلند شدم كه بايستم يك لحظه احساس كردم كه شهيد جابري بالاي سرم است . وقتي به ايشان توسّط بي سيم گفته بودند كه محمودآبادي مجروح شده ، سريعاً با بي سيم خود را به سر ستون رسانده بود . چون مي دانست كه اگر سر ستون بدون فرمانده باشد چه مصيبتي دارد . بچّه ها مي گفتند : شهيد هم ما را فرماندهي مي كرد ، هم بي سيم را جواب مي داد و با سه نوع سلاح تير اندازي و شلّيك مي كرد كه در آخر مورد اصابت قرار گرفته و شهيد شد.
حسين محمود آبادي:
در يكي از عملياتها، مسيري كه ما مي خواستيم عمليات كنيم، شهر دربندي خان عراق بود. بالاي يك ارتفاع بلندي به نام 2519 بايد ساعت ها راهپيمايي مي كرديم تا به هدف برسيم. مسير خيلي طولاني بود. دو دفعه شهيد جابري رفت و دو سري هم من را مأمور كرد. گفت: حسين، من از نزديك رفته و آنجا را ديده ام. شما هم برو ببين. اگر ما كشته بشويم بچه هاي مردم حيران نمانند. من با بچه هاي اطلاعات رفتم و بررسي كردم. شب عمليات من يك خوابي ديدم سپس بيدار شدم، ديدم شهيد جابري آنجا نماز شب مي خواند. من نيز بلند شدم و رفتم وضو گرفتم و نماز خود را خواندم. سپس به شهيد گفتم: شما در تعبير خواب چگونه ايد؟ گفت: نكند خواب ديدي؟ گفتم: بله. گفت: من هم خواب ديدم. شهيد جابري گفت: خوابت را بگو. گفتم: بين ارتفاع بلند در يك رودخانه كه سنگهاي بلندي بود و شهيد رضوي هم آنجا بود دستم را سوز گرفت. موقعي كه دستم را بالا گرفتم، يك ماري انگشتم را داخل دهانش گرفت، مار را فشار دادم تا انگشتم را رها كنم ولي ول كن نبود. همينطور كه دستم را كشيدم، ديدم پوست دستم هم دارد كنده مي شود. ديدم فايده ندارد. زير سنگ كردم و زدم. گفتم حتما مار مرده، ديدم باز دستم سوز گرفت. بلند كردم ديدم سر مار قطع شده ولي هنوز روي دستم چسبيده و كنده نمي شود. گفت: حسين، سر مار را قطع مي كني، ولي دوبار زخمي مي شوي. بعدا من اصرار كردم و گفتم حالا من خوابم را تعريف كردم، شما نيز خوابت را بگو. گفت: باشد بعدا برايت تعريف مي كنم. بعد از دو روز به شهيد جابري گفتم: بحث عمليات و شهادت است خوابت را برايم تعريف كن. اگر بحث شهادت است، مي گويم ولي همه اش را برايت تعريف نمي كنم. سپس چنين تعريف كرد: حسين، روي يك جيپ آهو دوتايي عقبش نشسته ايم، راننده اي ندارد، از بالا سرازير شديم پايين قله. هر چه فرياد مي زنيم، خلاصه كسي نيست كه ماشين را نگه دارد، بعد گفت: رسيديم روي كفي و ماشين ايستاد و بقيه خواب را نگفت. هرچه اصرار كردم تعريف نكرد. بعد متوجه شدم. ايشان خواب شهادتش را ديده بود. يعني خواب شهادتش را قبل از عمليات، چرا كه بچه ها مي گفتند: آمده بود و به خانواده اش زنگ زده بود و خواب را به آنها گفته بود.
حسن بزرگي:
من يك روز به ستاد رفتم ، قرار بود سردار شمعخاني براي نيروها صحبت كنند . شهيد جابري در اتاق روي تخت نشسته بود . چشمش كه به من افتاد ، بلند شد و گفت : آقاي بزرگي آمد . مرا در آغوش گرفت و گفت : يك وصيّتنامه اي دارم مي خواهم بدهم شما نگه داريد . گفتم : ايرادي ندارد . ايشان وصيّتنامه را داد و رفت . يك دفعه برق مرا گرفت كه آقاي بزرگي اگر شهيد بشود، چكار مي كني ؟ من از روي سادگي به طرف او رفتم و گفتم : آقاي جابري ، اگر شما شهيد بشوي ، من اين وصيّتنامه را به چه كسي بدهم ؟ گفت : آقاي بزرگي تو دعا كن من شهيد بشوم . افراد زيادي هستند كه وصيّتنامة من را ببرند . همين طور هم شد ، وقتي كه ايشان شهيد شد . شهيد ناصري گفت : آقاي بزرگي اگر شما صلاح مي دانيد من دارم به بيرجند مي روم . وصيّتنامه را بدهيد من ببرم . بنده هم وصيّتنامه را تحويل ايشان دادم.
عليرضا جابري:
دفعة آخر كه الله يار به جبهه رفت ، خواب ديده بود در يك مكاني افتاده و نمي تواند بلند شود ، در همين حال شهيد پيرامي مي آيد و دستش را مي گيرد و از ميان آدمها او را بلند مي كند بعد از خواب ، او به ابراهيم جابري تلفن زده و گفته بود من امشب شهيد مي شوم ، همان شب به عمليات مي روند اما قبل از رفتن ، تشت حنايي درست كرده و با چند نفر ديگر از رفقا از جمله شهيد كاوه دست و پاي خود را حنا مي كنند .
 
ابراهيم جابري:
در سال 63 به جبهه اعزام و مسئوليت آموزش نظامي يگان را به عهده داشتند . شب عمليات كل نيروها از اداري و آموزش جمع شدند ويك گردان و يك گروهان تشكيل دادند تا در حمله شركت كنند . در آن شب شهيد در عمليات آزاد سازي مهران در ارتفاعات كله قندي از ناحيه دست راست مجروح شد .

عباس صالحي:
يادم است كه است بين هر دوره آموزش چند روزي استراحت داشتيم و استراحت مي كرديم . اما الله يار با توجه به زبان گويا و شيريني كه داشت ايشان را بي كار نمي ذاشتند ، او را به روستاها جهت تبليغ جبهه و جنگ مي بردند و هيچ موقع وقتو اوقات فراغت نداشت .

علي لطفيان:
شهيد يك چهره اي داشت كه هيچ موقع از ذهنها خارج نمي شد . چهره هميشه متبسم ايشان يادم است . چهره اميدوار و هميشه مطمئن ايشان كه الان بعضي وقتها كه به مشكل برخورد مي كنم، بياد صحبتهاي ايشان مي افتم كه مي فرمود :لباس سبز پاسداري يعني مقاومت ، يعني صبر ، يعني حوصله . هر موقع يادشان مي كنم كاملا چهره ايشان به ذهنم مي آيد .
عليرضا حق گو:
در كارهاي جمعي ، شهيد در جمع ما مي نشست مثلاً فكر نمي كرد چون من بسيجي هستم و كم سن ، سال شايد مطلبي را ندانم . اردوگاهي در اروميه داشتيم . شهيد جابري مي آمد و كارهايي را كه ما مي خواستيم انجام بدهيم با ما مشورت مي كرد مي گفت : بچه ها ، بنظر شما كدام كار را انجام بدهيم بهتر است . اين كار را يا آن كار سعي مي كرد با مشورت و هم فكري كارها را انجام بدهد .
 
وقتي به جبهه اعزام شديم به محض رسيدن به يگان ويژة شهدا ، عمليّات آغاز شده بود . ما همه ناراحت شديم ، كه چرا ما را به عمليّات نمي برند . شهيد جابري آمد و گفت : بچّه ها ناراحت نباشيد . انشاء اللّه در عمليّات ديگر شركت مي كنيد . ما گفتيم : حاج آقا اگر جبهه اينطوري است كه ما برگرديم . ما نيامده ايم اينجا استراحت كنيم اينجا كه صداي توپ و صداي شليّك گلوله نمي آيد . اينجا چه جور جبهه اي است . گفت : مشكلي نيست شما دفعة اوّلتان است فكر مي كنيد از راه كه رسيديد شما را به خطّ مقدّم مي برند.
در خصوص مجروحيت و سپس شهادت شهيد الله يار، يكي از بچه ها تعريف مي كرد كه ايشان در عمليات كربلاي 2 در منطقه حاج عمران قبل از شهادت ، مجروح شده بودند. بچه ها رفته بودند ايشان را بياورند. به آنها گفته بود، مرا اينجا بگذاريد و برويد. بچه ها قبول نمي كردند. مجدداً اصرارا كرده بود كه مرا اينجا بگذاريد چون زمان خيلي كمي بوده و ايشان مي دانستند كه اگر او را ببرند با آن وضعيت زماني، جان آنها نيز در خطر است لذا با اصرار مي گفت: مرا بگذاريد و برويد. آنها نيز ايشان را گذاشته بودند كه به شهادت رسيده بود.

حسن جابري:
مرتبه دومي كه مجروح شده بود، موقع رفتن به روستا همراهشان بودم. با تأخير زياد به روستا رفتيم. پدر و مادر و اقوام خيلي حسّاس شده بودند. مكّرر سوال مي كردند كه مجروح نشدي؟ آيا سالمي؟ ايشان با خنده و لحني آرام مي گفت: بلي، سالم هستم. يكي دوساعت گذشت، هنوز ول كن نبودند و سوال مي كردند. شهيد فرمود: حالا كه ول كن نيستيد (پيراهنش را باز كرد) مي گويم تير خوردم و اين هم آنچه شما دنبالش هستيد. از جائي كه تير با قلب شهيد چندان فاصله اي نداشت، صحبت هاي بسيار عادي و روحيه او همه را به گريه واداشت و تمام جمعيت را با چشم مشاهده نمودم كه گريه مي كنند.

حسين محمود آبادي:
از بي سيم چي هاي شهيد كاوه ، تعريف مي كرد كه : شهيد كاوه سراغ شما را از شهيد جابري مي گرفت . مي گفت : فلاني كجاي كار است . شهيد جابري گفت : فلاني دير وقت است كه مجروح شده و زمين گير مي باشد . در حين صحبت، شهيد كاوه لحظه اي بي سيم را پايين گذاشت و بعد متوجه شديم كه اتفاق براي شهيد جابري افتاده است و ايشان به شهادت رسيده است .
ابراهيم جابري:
زماني كه ايشان مسئوليت فرماندهي گردان امام علي (ع) را به عهده داشت به عنوان سخنگوي تيپ هم بود. يعني هر گرداني وارد پادگان مي شد (مهاباد)آنها را توجيه مي نمود.
عليرضا حق گو:
در عمليات والفجر 9 من به عنوان خمپاره انداز 60 در خدمت شهيد جابري بودم. 13 يا 14 سال بيشتر نداشتم كه حتي بنده را در پادگان شهيد بهشتي بجنورد راه نمي دادند. موقعي كه آنجا رفتم شهيد آمد نيرو براي خود جدا كند. بين ما نگاه مي كرد كه چه كسي را جدا كند بنده چون بار اول بود كه او را مي ديدم، ايشان را نمي شناختم. من جزو افرادي بودم كه ايشان جدا نمود.
علي محمد اصغري:
گردان امام علي (ع) در ارتفاع 2519 مي خواست عمل كند. من فرمانده دسته يكم و جلوتر از همه بودم. دشمن از عمليات اطلاع پيدا كرده بود و منور زياد مي زد. براي ما مشكل بود بالاي قلّه برويم، نيروها همه زمين گير شده بودند. در اينجا بود كه شجاعت شهيد جابري برايم معنا پيدا كرد. شهيد آمد و آرپي جي را از برادر بسيجي گرفت و مي خواست تير بار را خاموش كند. با شليك دو گلوله نتوانست تيربار را منهدم كند. موقعي كه سومين گلوله را نشانه رفت مورد اصابت گلوله مستقيم قرار گرفت و مجروح شد .خودم را بالاي سر شهيد رسانده و سر او را روي زانو قرار دادم ،ديدم ذكر مي گويد. حدود 2 دقيقه زنده بود و سپس به شهادت رسيد.
سيد محمد مبرقعي:
وقتي ما توانسيم ارتفاعات مهم منطقه نزديك شهر چوارته عراق را فتح كنيم و بر كلّ منطقه مسلط شديم فرمانده لشكر 77 خراسان و لشكر سراب براي شناسائي آمده بودند. آنها گفتند: فرمانده اينجا كيست؟ ما جواب گفتيم: برادر جابري. گفتند: چگونه مي توانيد اين خط را نگه داريد با توجه به اينكه در ديد دشمن هستيد؟ همچين آنها تعجب كرده بودند كه چگونه يك فرمانده سپاه با اينكه دوره عالي و دافوس نديده، آنهم بدون آتش پشتيباني و نيروي كم توانسته اين ارتفاعات را به تصرف در بياورد.

محمد جابري:
شهيد جابري به من گفت: يك بار كه از عمليات برگشتيم، ديدم لباسهايم را شسته اند، گفتم: چه كسي لباسهايم را شسته؟ گفتند: حاج آقاي بختياري رئيس دادگاه بيرجند. به او گفتم چرا اين كار را كرده اي؟ گفت: تو مي روي با تير و تفنگ مي جنگي من نمي توانم لباسهاي تو را بشويم؟
فاطمه خزائي:
سال 63 بود كه مي خواست جبهه برود. در حالي كه نشسته بود، مرا صدا كرد و گفت: اگر شهيد شدم بعد از 6 ماه ازدواج كن. من سرم را پايين انداختم و داخل آشپزخانه رفتم. در حين رفتن به آشپزخانه گفت: فرزند من از فرزندان ديگر شهدا بهتر نيست و شما هم از ديگر همسران شهدا بهتر نيستيد و خون من سرخ تر از خون ديگر شهدا نيست كه من در خانه بمانم و ديگران در صف مقدم باشند و نبايد از اين كه من در جبهه هستم يا شهيد شوم و شما تنها مي ماني ناراحت بشوي.
عليرضا جابري:
دوازدهم محرم از مشهد به روستا رفتم. پدرم به من عنوان كرد، كنار هر كسي كه در مجالس مي خواهم بنشينم، از من فاصله مي گيرند. خبري شده است كه اينها نمي خواهند به من بگويند احساس مي كنم كه الله يار شهيد شده است.
سيدمجيد لياقت:
در هنگام شهادت به علّت عدم دسترسي به پيكر شهيد جابري ، بعد از حدود 9 ماه كه جنازة ايشان را آوردند ، ديديم كه پس از اين مدّت مديد حتّي پوتين هاي ايشان تقريباً سالم ، و پيكر پاك و مطهّر شهيد قابل شناسايي است .

خاطره اي شهيد، از جبهه برايم تعريف كرد. مي گفت: آرپي جي را برداشتم و روي خاكريز رفتم تا تانك دشمن را منهدم كنم. تير مستقيم آمد و به كنارة لباسم و بدنم اصابت نمود. شهيد مي گفت اين معجزه بود كه از كنار من خارج شد. خيلي ناراحت شدم . آرپي جي را كنار گذاشتم و با كلاش دشمن را هدف قرار دادم بعد آرپي جي را برداشته و تانك را منهدم كردم.

ابراهيم جابري:
دو يا سه روز قبل از شهادت جابري ما در پادگان علي بن ابي طالب شوكت آباد بيرجند بوديم. تلفن زنگ زد ، گفتند: با شما كار دارند. من رفتم. ديدم صداي شهيد ا... يار است. ايشان مي گفت كه : امشب، عمليات داريم و من هم مثل شهيد اسماعيل خزايي مي شوم. من گفتم: خدا نكند، گفت: امر خداست و خودم هم مي دانم كار شدني است. از پادگان كه به خانه رفتم. ديدم خانواده اش منزل ما هستند. گفتم: امروز ا... يار تلفن زد و خيلي خوب بود و سلام رساند. بعد از سه روز خبر شهادتش را از طريق ايثارگران به ما دادند و درست ايشان شب همان روزي كه تلفن زده بود به شهادت مي رسد.
محمد جابري:
يك روز به او گفتم: 2 سال جبهه بودي پيش بچه هاي خود بيا، حدود دو سه ماه نزد ما ماند تا عيد كه يك روز آمد و گفت: كاوه مجروح شده مي خواهم به عيادتش بروم. به عيادت او رفت پس از برگشتن قصد رفتن به جبهه كرد پسر بزرگم به من گفت: بابا، الله يار گفته كه نوبت من رسيده ، شما به بابا چيزي نگو. من بدون نوبت مي خواهم به جبهه بروم. او رفت و بعد از چهارده روز خبر شهادتش آمد.
علي لطفيان:
در عمليّات والفجر 9 كه برادر خودم به عنوان بسيجي در خدمت شهيد بود . ايشان بعد از عمليّات با من تماس گرفت پس از احوالپرسي گفتم : برادر من كجاست و چي شد ؟ گفت : برادر شما را شهيد كرديم . با همين لحن ساده و بدون مقدّمه چيني . من به شوخي به ايشان گفتم كه : نوبت شما هم خواهد شد ، گفت : آرزوي من اين نوبت هست.

غلامحسين اصغري:
يادم هست در زمان استراحتي كه ايشان از خط به مقر لشكر بر مي گشت با بر گذاري رزمهاي شبانه و دعا و نيايش به تقويت جسم و روح مي پرداخت و بدين وسيله در جهت كادر سازي تلاش مي كرد.
عباس صالحي:
قبل از عمليّات واالفجر 2 وقتي به منطقه اعزام شديم با اوّلين برخوردي كه با شهيد كاوه داشتيم يك از كساني كه مهرش در دل او نشست و انتخاب شد شهيد جابري بود و از آن پس اين شهيد به جمع يگان ويژة شهدا پيوست .
عليرضا حق گو:
در منطقة عمليّات والفجر 9 بود من سر پست نگهباني بودم . شهيد جابري گفت : اسم شما چيست ؟ گفتم : فلاني هستم . ايشان گفت : من خاك پاي شما هستم . مواظب باشيد و هواي ما را هم داشته باشيد . من گفتم : بنده كوچكتر از آن هستم كه هواي شما را داشته باشم . گفتند : مي دانم كه هواي ما را خدا دارد ، ولي چون در پايين هستيم ، مواظب باش با تير مستقيم ما را نزنند.

عليرضا حق گو:
يادم نمي رود وقتي از لشكر 92 به سمت پادگان ظفر ايلام مي رفتيم، شهيد ا... يار ، خاطره اي تعريف كرد. ايشان شهيد رحيمي را در خواب ديده بود كه نامه اي به دست ايشان داده بود. وقتي نامه را باز مي كند در نامه نوشته بوده كه شما هم به جمع ما خواهي پيوست. اين خواب را زماني ديده بود كه 6 روز از شهادت شهيد رحيمي گذشته بود.

علي اشرف هاشمي:
آخرين مرحله اي كه در خدمت شهيد بودم ، ايشان گفتند : من خواب ديده ام كه بزودي خدا فرزندي به من خواهد داد كه احتمالاً پسر خواهد بود و من نيز خودم شهيد خواهم شد . گمان كنم تاريخ شهادتش را هم مي دانست .
سيد محمد مبرقعي:
وقتي كه من به همراه صفر علي رضايي از مرز افغانستان مي آمديم ، ديدم از طرف سر بيشه، يك ستون عصبي مردم مي آيد . ماشين را كنار زديم . گفتيم : خدايا چه خبر است ؟ ديدم تمام مسئولين به طرف زادگاه شهيد جابري به پيش مي روند و اخوي روحاني شهيد جابري در جلوي ماشين نشسته است .دست بلند كرديم و گفتيم : چه خبر است ؟ گفتند : پيكر شهيد جابري را تشييع مي كنند .از آنجا كه ماموريت محرمانه بود ، مجبور شديم سريعاً خود را به بيرجند رسانده و مجدداً براي تشييع بر گرديم .
رضا خادم:
قبل از شروع عمليات كربلاي 2 جابري در مرخصي بسر مي برد، ولي همينكه شنيد عمليات است، خود را به منطقه رساند. وقتي به مقر لشگر رسيده بود ، خيلي ناراحت بود. ناراحت از اينكه همرزمانش در آنجا شهيد شده بودند و و مي گفت: اين ساختمان تاريك است. البته شهيد پيرامي در زماني به شهادت رسيده كه شهيد جابري در مقر تيپ حضور داشتند و ايشان از نبود شهيد پيرامي ناراحت بود. ميگفت: شهيد پيرامي به آرزويش رسيده و من تنها مانده ام.

حميدرضا صدوقي:
قبل از عمليات كربلاي 2، ما تمرين عملياتهاي ايذايي داشتيم. نزديك ظهر از عمليات ايذايي برگشتيم. در بين راه يك روستايي بود در آنجا نهار خورديم. شهيد فرمانده دسته ها و گروهانها را فرا خواني كردند و در مورد ضعفهاي ما صحبت كردند. من از ايشان سئوال كردم: با اين نيروهايي كه ما داريم، من شك دارم كه بتوانيم عمليات كنيم؟ چون نيروهاي ما همگي مشمول و آخر خدمتي هستند و مي بايست 6 ماه آخر خدمتشان را به پشت جبهه برگردند. شهيد در جواب به من گفت: شما مي فرماييد جنگ را تعطيل كنيم؟ من گفتم: نه، منظورم اين نيست. شهيد جابري گفتند: دستور داده اند و ما بايد با همين نيرو عمليات انجام بدهيم و چاره اي هم نداريم.

محمد باقر نوري:
مرتبه آخري كه از جبهه آمده بود يك نوشابه براي پسرش گرفت و به او گفت: نوشابه ات را زود بخور، چون ديگر پدري به خود نخواهي ديد كه شما را روي زانوهايش بگذارد و نوشابه بدهد.

محمد جابري:
دفعة آخري كه از جبهه آمد ، هنوز پسرش به دنيا نيامده بود مي گفت : من اين بار كه به جبهه بروم ، برنمي گردم اگر بچّه ام پسر بود ، نامش را مسلم و اگر دختر بود نامش را زينب بگذاريد . مادرش گفت : نام محمّد يا فاطمه بگذاري بهتر است . گفت : هر اسمي را كه مادر مي گويد همان را بگذاريد ، مجدّد به ما گفت كه يا مسلم باشد يا زينب رفت و پس از چندي شهيد شد .

محمد جابري:
براي آخرين مرتبه كه مي خواست جبهه برود به روستا آمد و گفت: مي خواهم به جبهه بروم. در ادامه گفت: دوستم عبدالعلي شهيد شده، مي خواهم براي او قرباني بكنم.

سيدمجيد ايافت:
در آموزش پرش، رو پاي ايشان ضربه ديده بود . هر چه من و ديگران اصرار مي كرديم كه برگرديد . ايشان مي گفت : نه من با همين وضعيت مي توانم آموزش را ادامه دهم و ايستادگي كرد در صورتي كه از اين مسئله رنج مي برد ولي مطرح نمي كرد .

سيدمجيد ايافت:
در سال 60 زماني كه با شهيد آشنا شدم ، ايشان به عنوان مربي در پادگان منتظران شهادت تدريس مي كردند ، من مسئوليت بخش نظامي را داشتم زماني كه متوجه شدم ايشان از هر لحاظ نه تنها بر من كه بر ساير برادران برتري دارند ، درخواست كرديم كه ايشان مسوليت معاونت آموزش پادگان را به عهده بگيرند. سرانجام با اصرار زياد ما بالاخره قبول كردند .
سيد محمد مبرقعي:
يك گردان از مشمولان فراري را به لشكر ويژة شهدا آورده بودند همة مسئولان از بكارگيري آنها سر باز مي زدند ، چون اين افراد كساني بودند كه كه نه اهل جنگ و نه اهل انقلاب بودند . از آنجا كه شهيد جابري از محبوبيّت خاصّي برخوردار بود ، آنها را تحويل ايشان دادند . شهيد با آنها طوري كار ورفتار كرد كه همين نيروها در عمليّات والفجر 9 مخلص ترين افراد در بين ساير نيروها شدند . چند نفر از آنها پا به پاي شهيد جابري در خطّ مقدّم رفتند و بعد هم شهيد شدند .

عليرضا جابري:
بعد از شنيدن مجروحيت شهيد كاوه كه شايعه شهادت جابري مطرح بود با لشكر ويژه سردار موسوي (مسئول وقت ستاد) تماس گرفتم: حاج آقا ، از اخويمان چه خبر؟ ايشان يك تعارف ظاهري كردند و گفتند: آمادگي داريد؟ گفتم از روزي كه لباس سبز سپاه پوشيديم ، آمادگي داشتيم. بعد گفتم: جنازه اينها چه شده است؟ گفت: جنازه الان در دسترسي نيست و مشخص نيست كه بيايد. من موضوع را حدود 13 الي 14 روز به تنهائي اطلاع داشتم و به بستگان نگفتم تا اينكه برادر سيد اسماعيل رضوي به مرخصي آمد و گفت : اخوي شما شهيد شده ، ولي جنازه را نتوانستيم بياويم.

سيد محمد مبرقعي:
من به عنوان مشاور حفاظتي در زمان پدافندي والفجر 9 به گردان ايشان مأمور شده بودم. با توجه به علاقه و شناختي كه به ما داشت، ما را به عنوان فرمانده گردان شهادت به خط پدافند فرستاد و سعي مي كرد، در تصميماتي كه مي گرفت با ما مشورت كند.

حسين محمود آبادي:
زماني كه من مجروح شدم ، بچّه ها برايم تعريف كردند كه بچّه هاي سر ستون سنگرهاي اصلي دشمن را منهدم كرده بودند . فقط يك سنگر كاليبر مانده بود و مرتّب كار مي كرد . شهيد جابري يك دفعه تير بار و آر پي جي برداشت و دشمن را هدف قرار داد ، در حين زدن آر پي جي به سنگر دشمن از همان سلاح كاليبر مورد اصابت گلوله قرار گرفته و به شهادت مي رسد و جنازة مطهّرشان چندين ماه روي ارتفاع مانده بود .

محمد باقر نوري:
يك روز كتاب اخلاقي، از من خواست. من كتابي از شيخ صدوق به او دادم. ظرف سه روز آن كتاب را مطالعه كرد و عودت داد. من مي خواستم بدانم از مطالعه اين كتاب چقدر بهره برده اند. سؤالاتي از كتاب به ايشان مطرح نمود، ديدم تمام كتاب را ايشان حفظ نموده و پاسخ كامل هر سؤال را مثل خود كتاب ارائه نمودند.

محمد باقر نوري:
شش نفر از گروهكها را گرفته بودند ولي نتوانسته بودند از آنها اقرار بگيرند تا اينكه شهيد جابري از تحقيقات برگشته بود. نقل مي كردند كه : يك نگاه تندي به چشمهاي آنها انداخت و تشري به آنها زد به نحوي كه فوراً اقرار كرده بودند. دو نفر ديگر ،ازگروه آنها در تربت مستقر هستند و نامه شان را لو داده بودند. شهيد آدرس را از آنها مي گيرد و آن دو نفر را دستگير و به بيرجند مي آورد.

نبي الله ابراهيمي:
اولين روزي كه وارد پادگان شدم خوب به عنوان يك انسان مبتدي بوديم. به ما گفتند : شما بايد با اين گروهان سلاح ژ-3 كار كنيد، چه آشنايي داريد؟ من كه سربازي خدمت كرده بودم يك سري اطلاعات از اسلحه ژ-3 داشتم. شهيد فرمودند شما برو به عنوان مربي ژ-3 صحبت كن. يادم هست سر كلاس نيروهاي بسيجي مي رفتم صحبت بكنم در همان چهار يا پنج دقيقه اول گير كردم، خودم را به بهانه اي به شهيد جابري رساندم و موضوع را گفتم. شهيد يك حركتي انجام داد و صحبتي با من كرد و به من روحيه داد كه مي توانم بگويم، 180 درجه عوض شدم و به خودم جرأت دادم كه سر كلاس بتوانم صحبت بكنم. در ادامه كار، ايشان فرمودند كه يك جلسه كلاس خمپاره مي خواهم، آموزش بدهم. شما بيا بنشين و نحوه كلاسداري ببين وقتي آنحا نشستم ايشان همان قصه كلاس اولي، كه در تربت جام با نيروهاي بسيجي داشتند و به همين شكل گير كرده بودند را براي ما عنوان كرد و به من آموخت كه كار مشكل نيست.

محمد باقر نوري:
از من ( نوري ) دعوت كرده بودند كه در معدن پنبه نسوز در نهبندان سخنراني مي كنم. همراه شهيد جابري به معدن رفتيم. رئيس معدن نيروها را جمع كرد، نماز جماعت ظهر برگزار شد. اصرار داشتم كه ايشان سخنراني كند، چون مي دانستم كه سخنراني برجسته اي است. ايشان قبول نكردند. من سخنراني خود را كوتاه نموده و چون مسائل شيعه و سني در ميان بود، از ايشان درخواست كردم كه صحبت كند. ايشان حدود يك ساعت در آنجا سخنراني كرد. نتيجه اين شد كه 10 درصد از سود كارخانه را به پايگاه اختصاص دادند و كارخانه به عنوان يكي از پايگاههاي بسيج زير نظر نهبندان قرار گرفت.
غلامحسين ابراهيمي:
يادم است وقتي كه به كردستان رفته بودند يك نوار از سخنراني ايشان در جمع نيروهاي كرد آن زمان ضبط كرده و براي ما آوردند بقدري كارشناسانه صحبت كرده بودند كه فكر مي كرديم، سالهاي سال هست كه ايشان در كردستان زندگي كرده اند و از زير و بم آن منطقه، موقعيت آن منطقه و خصوصيات اخلاقي مردم آن منطقه آشنايي كامل دارد. پس از صحبت ايشان مي گفتند كه جو منطقه عوض و آرامش به آن منطقه برگشته بود.

محمد باقر نوري:
يادم مي آيد ايشان به نهبندان آمده بود. من از ايشان سؤال كردم، از جبهه و پيروزي هاي آن چه خبر داريد؟ ايشان فرمود : شما چقدر عجله داريد. سپس از من سؤال كرد : شما چند نفر نيرو آماده داريد؟ گفتيم : 17 نفر. گفتند : اگر اين 17 نفر در راه خدا كشته شوند و به يك نفر برسند، يك نفر هم ده قسم بشود و 9 قسمش باقي بماند آن وقت شما انتظار پيروزي در جنگ را داشته باشيد.

سيد احمد مبرقعي:
يادم مي آيد كه در( خوسف) هنوز وضع اعزام جا نيفتاده بود. ايشان را به آنجا بردند و با يك سخنراني كه در مسجد خوسف داشتند، بعد از سه 3 روز بيش از 150 نفر آمادة اعزام به جبهه شدند.

سيد محمد مبرقعي:
يك گردان داشتيم بنام امام سجاد (ع) متشكل از نيروهاي دانشجو داراي سطح علمي بالايي بودند. اين دانشجوها وقتي پاي صحبت شهيد جابري مي نشستند، مي گفتند: سطح علمي ايشان در حد فقه و خارج است مي پرسيدند : آيا ايشان فوق ليسانس يا دكترا هستند؟ ما مي گفتيم : ايشان 9 كلاس بيشتر سواد ندارند. اصلاً باورشان نمي شد و اين باعث شده بود كه نيروها جذب ايشان شوند.

حسن جابري:
يادم است چند ماهي قبل از شهادت ايشان براي جذب نيروي كادر و تكميل كادر گردان به بيرجند آورده بود. فرصتي پيش آمد و براي تفريح چند ساعتي به روستاي( چهكند) رفتيم. از شب قبل خودم با ايشان بودم كه هيچ فرصتي براي مطالعه پيش نيامد. در راه برگشت از روستا يك مرتبه يادش آمد كه برايش در دانشگاه سخنراني ترتيب داده اند (در جمع اساتيد دانشجويان). از همانجا مستقيم به دانشگاه رفتيم و سخنراني كرد. يكي از اساتيد دانشگاه كه از آشنايان است مكرر به مناسبتهاي مختلف از آن جلسه و سخنراني شهيد ياد مي كرد. او چنين نقل مي كرد : اساتيد در بين سخنراني از يكديگر مي پرسيدند، ايشان فارغ التحصيل چه رشته اي است و در چه دانشگاهي تحصيل كرده است كه من برايش توضيح مي دادم و آنها از اين همه اطلاعات و شيوايي بيان تعجب مي كردند.
محمد باقر نوري:
يك روز در خيابان طالقاني بيرجند كه باهم بوديم،‌ ايشان گفت : من در دانشگاه سخنراني دارم و بايد بروم . من هم با ايشان رفتم. وقتي سخنراني را شروع كرد، رئيس دانشگاه آن زمان آقاي دكتر علوي از من سؤال كرد : نكند ايشان در دانشگاه تحصيل كرده؟ چون مطالب ايشان خيلي پر بار است. دكتر علوي باورش شده بود كه ايشان يك تحصيل كرده در دانشگاه هستند. در صورتي كه تحصيلات ايشان در سطح بالايي نبود ولي مطالعات زيادي داشته و از معلومات بالايي برخوردار بودند.
غلامحسين اصغري:
ما جلساتي در مسجدالرسول بازار داشتيم كه ايشان مي آمدند براي توجيه نيروها و عليرغم اين كه افراد با تحصيلات متفاوت در اين جلسه شركت مي كردند، ايشان به گونه اي صحبت مي كردند كه براي همة نيروها قابل استفاده بود.

ابراهيم جابري:
يادم است شهيد جابري در ارتباط با جنگ اين مسئله را هميشه براي برادران پاسدار مطرح مي كرد مي گفت : رفقا هر پاسداري كه بيش از 6 ماه عمركند او پاسدار نيست ومي پرسيديم چرا؟! مي گفت : اين لباس سبزي كه به تن كرده ايم با خداي خود عهد و پيمان بسته ايم و بايد به اين عهد و پيمان عمل كنيم.
عليرضا حق گو:
بچه ها اطاعت پذيري خاصي از شهيد جابري داشتند، ولي اگر كسي اطاعت نمي كرد، اوّلين كاري كه شهيد مي كرد، امر به معروف و نهي از منكر بود. او مي گفت : مبادا با كسي برخورد كنيد زيرا اگر خطاي كرده، معلوم نيست از روي ناداني بوده يا نه. امر به معروف كنيد چرا كه هدف آمدن ما به جبهه همين است. امام حسين بخاطر نماز و امر به معروف فرزند كوچك و بزرگش را فدا كرد. پس ما به خاطر اينكه خون سيّدالشهدا پايمال نشود، بايد آن اسلامي كه ايشان معرّفي كرده را زنده نگه داريم.

عباس صالحي:
يك روز من سر كلاس درس ايشان نشسته بودم، ‌وقتي صحبت از جبهه و جنگ و دشمن كرد صلابت و شجاعت در چهرة ايشان موج مي زد و تداعي كنندة مجاهدان صدر اسلام بود كه مرا سخت تحت تأثير خود قرار داد.

عليرضا حق گو:
در هنگام اعزام به جبهه به تهران كه رسيديم مدتي معطل شديم. در آنجا كيف پول و دفترچه مساعده ام گم شد. به كسي چيزي نگفتم. فقط آقاي علي آبادي فهميد كه كيفم گم شده است. وقتي به لشكر رسيديم، ايشان چون آشنا بودند ندايي داده بودند كه فلاني بسيجي است و كيفش در تهران گم شده است. دو سه روزي كه گذشت و در گردان مستقر شديم ديدم از طريق بلندگو من را صدا زدند و گفتند به دفتر فرماندهي بياييد. من گفتم: خدايا چه خبر است كه مرا صدا مي زنند. آنجا كه رفتم، شهيد جابري از جايش حركت كردند و با احترام نشستم. يك چايي آوردند. ايشان از جا حركت كرد و سيني چايي را جلو ما گذاشت. سپس گفت: برادرم چه برسرت آمده؟ گفتم: هيچ چيز. نمي دانستم كه از موضوع خبر داشتند. گفتند: يك مسائلي هست كه شما نمي خواهيد بگوييد؟ گفتم: نه. هيچ قضيه اي پيش نيامده است. گفت: چرا نمي خواهي به من بگويي؟ گفتم: منظور شما چيست؟ گفت: به گوش من رسيده كه كيف شما به مقداري پول گم شده است. گفتم: من مواظب مالم نبوده ام كه گم شده است. ايشان چهارصد تومان از جيبش درآورد و به من داد. من قبول نمي كردم. گفت: چرا قبول نمي كني؟ گفتم: دليل ندارد كه من قبول كنم. چون من نه معتادم، نه سيگاري و نه نياز به چيزي دارم. غذاي مرا هم كه مي دهند. مشكل پولي هم ندارم، بعد هم دوستان هستند. گفت: ولي بايد اين پول را از من بگيري. بالأخره قبول كردم. بعد از عمليات كه عازم بيرجند بوديم، پول را بردم خدمت شهيد و گفتم: حاج آقا، اگر مي شود اين را قبول كنيد. تبسمي كرد و گفت: پسرجان من اين پول را به شما ندادم كه پس بگيرم و بالأخره آن را پس نگرفت.

برقعي:
در خط پدافندي مستقر بوديم ولي شبها به صورت گروه گشتي به شناسايي مي رفتيم و به دشمن تك مي زديم و مقاديري از تجهيزات رها شده را با خودمان مي آورديم. در آن زمان همسر بنده كه قبلاً همسر شهيد بود ، اين بود كه شهيد جابري به بچه ها مي گفتند اگر خواستيد برقعي را در عمليات گشت شناسايي به همراه خود ببريد، حتماً به من اطلاع دهيد و بدون اجازه من اقدام نكنيد. ايشان خيلي روي اين مسئله حساس بودند و مي خواستند كه من بروم و تشكيل زندگي بدهم بويژه كه همسرم ( همسر شهيد و داغديده اي بودند ) اين بود كه يك روز كه در مقر گروهان شهادت ( با حفظ سمت دستيار گردان امام علي (ع)، مسؤوليت گروهان شهادت را نيز بر عهده گرفتم )نشسته بودم كه با من تماس گرفتند كه شهيد كاوه شما را از قرارگاه احضار كرده اند. گويا برنامه ريزي كرده بودند كه بنده را به هر طريقي كه شده پشت خط بفرستند تا تشكيل زندگي و خانواده بدهم. من هم كه تقريباً متوجه قضيه شده بودم، گفتم: باشد. انشاءا... فردا و يا پس از عمليات خدمت ايشان خواهم رسيد. يكي دو ساعت بعد تماس گرفتند كه آقا از بيرجند تماس گرفته اند كه پدرتان مريض است بايد برگرديد. ليكن شور و شوق و حال و هواي خط اجازه و توان برگشتن به من را نمي داد و البته هم بچه ها همين طور بودند و كسي خط را نمي توانست ترك كند. اين بود كه برنگشتم، تا اينكه دوباره پيام دادند كه حقيقت قضيه اين است كه پدرتان فوت كرده است (البته حقيقت نداشت و مصلحتي اين مطلب را مي گفتند). همان شب از لشكر 77 خراسان آمده بودند كه براي شناسايي بروند به عمق خاك دشمن و تقاضاي يك راهنما داشتند كه من داوطلب شدم و از شهيد كاوه خواستم كه مرا بفرستند. ولي شهيد جابري اصرار داشت كه من برگردم و به شهيد كاوه هم گفت: ايشان همسرشان (كه قبلا همسر شهيد بوده اند )يك سال است كه در عقد هستند. ايشان را دنبال اين كارها نفرستيد كه خود را به كشتن مي دهد، بايد برود و تشكيل زندگي بدهد. شهيد جابري با اينكه در قالب شوخي مطالب را مي فرمودند ولي تأكيد فراواني بر آن داشتند. ولي من با اصرار فراوان بالاخره آن شب رفتم و تا صبح به مأموريت خود عمل كردم و برگشتم. شب هوا باراني و سرد بود، بسيار خسته بودم و عضلات بدنم بسته بود و نماز صبح را خواندم و ساعتي را به استراحت پرداختم. شهيد جابري مرا صدا كرد و گفت: آقا سيد محمد! ما مي خواهيم براي توجيه مسئولين لشكر 77 به منطقه گروهان سلمان برويم، اگر ميل داري با ما بيا! از سنگر بيرون آمدم و با شوخي و شادماني گفتم: جناب آقاي جابري شما كه از فرستادن من به مأموريت ها و مناطق حساس جلوگيري مي كرديد، چطور شده است كه الان كه خسته هستم و مي خواهم استراحت كنم مي فرماييد همراه شما بيايم؟ ايشان هم شادمان و خوشحال با لحن شوخ طبعانه اي فرمودند: بيا ديگه، اين بود كه رفتيم. شهيد جابري مي خواست يك منطقه را كه منتهي به كنار رودخانه شيلر و مشرف به شهر چوارته عراق بود و در تصرف هيچ طرفي نبود را به فرماندهان لشكر 77 نشان بدهد. از سيمهاي خاردار ميدان مين قبلي دشمن كه گفته مي شد محور آن باز است گذشتيم و من به عنوان راهنما (راه را مي شناختم ) جلوتر از ديگران بودم از 6 يا 7 عدد مين گذشته بوديم كه ناگهان در حالي كه پايم را بالا برده و داشتم بر زمين مي گذاشتم، در زير پاي خود مين سبز زنگ ضد نفري را مشاهده كردم (منطقه سرسبز بود و مين ها استتار شده بودند و غير قابل تشخيص بودند.) در اين لحظه گويي صد نفر، پايم را هوا نگه داشتند، پايم سبك شده بود و بي حس، ياراي بر زمين فرود آمدن را نداشت و من فورا گفتم: آقاي جابري در ميدان مين قرار داريم. همه همراهانم در جاي خود ميخكوب شدند. هر كدام كه به اطراف مي نگريستند تعداد زيادي مين را مشاهده مي كردند، خيلي عجيب بود. نمي دانم مصلحت خداوند چه بود كه آن مسير را روي ميدان مين طي كرده بوديم . با مين برخورد نكرده بوديم. من شروع به خنثي كردن مين ها كردم و پس از فراغت، شهيد جابري متبسم به من گفت: سيد محمد، امروز قبل از حركت احساس كردم كسي به من گفت: تو را همراه بياورم و از بركت وجود توست كه ما اكنون سالم هستيم و گرنه دست و پاي خود را از دست داده بوديم كه من هم عرض كردم خير اين از عنايات خداوند به بركت وجود شما بوده است.
حسن جابري:
يكي از سالگردهاي دفاع مقدّس، در ميدان امام بيرجند نمايش تاكتيكي نظامي براي مردم اجرا مي كردند. شهيد در آن زمان فرماندة پادگان آموزشي بيرجند بود. جرثقيل بسيار بزرگي آورده بودند و نيروهاي پادگان با تجهيزات و دستكش و وسايل ايمني از طنابي كه بالاي جرثقيل آويز بود به پايين مي آمدند. بعضي از آنها مي ترسيدند و از پايين آمدن آنهم با دستكش و ... خودداري مي كردند كه شهيد جابري از اين كار آنها ناراحت شده و خود بدون كمربند ايمني و حتّي دستكش از بالاي جرثقيل پايين آمدند. پس از پايين آمدن بدون اينكه كسي متوجّه شود، با يكي از دوستان به بيمارستان رفته، در آنجا معلوم شد كه كف هر دو دستشان كاملاً سوخته و گوشتهاي دستشان كاملاً جمع شده بگونه اي كه استخوانهاي كف دست كاملاً مشهود بود. اثر اين جراحت تا آخر عمرشان باقي بود و هركس بجاي ايشان بود خود را رها كرده و كشته مي شد.
غلامحسين ابراهيمي:
يادم مي آيد يك طرحي را ايشان در آن زمان براي ما مربيان پياده كرده بودند. يك جدولي را تنظيم كرده بودند كه انواع و اقسام گناهان و ثوابها نوشته شده بود و در بالاي آن اين جمله حضرت علي (ع) (حاسبوا اَنفسكم قبل أن تُحاسبوا) را نوشته بودند به تك تك ما مربيان يك برگه داده بودند كه وقتي روز را به پايان رسانديد، جدول را كامل كنيد به عنوان مثال غيبت چند تا كرديد؟ تهمت، بدبيني، كار خوب و ... و گفت : ثبت اين حسابها را پيش خودتان داشته باشيد. طوري نبود كه ايشان برگه را بگيرد و نگاه بكند . اين توصيه و طرحي كه به ما كردند، خيلي در بين مربيان و پاسداران تأثير گذاشت و حواسمان جمع بود كه كار خلاف از ما سر نزند.
ابراهيم جابري:
يادم نمي رود، به ما هميشه توصيه مي كرد و مي گفت: پاسدار اسلام بايد شم سياسي داشته باشد. هيچ وقت نبايد وارد سياست بشويم ولي بايد بينش سياسي داشته باشيم. بايد بتوانيم از همه مواردي كه براي مشكلات داخلي جامعه مطرح مي شود مطلع باشيم. يك پاسدار بايد بداند چه مسائلي در جامعه مي گذرد و از كجا سرچشمه مي گيرد تا بتواند به موقع تصميم گيري نمايد.
حسين محمود آبادي:
زماني كه جنگ شروع شده بود شهيد جابري مسئول اعزام بودند. من خدمت ايشان رسيدم و اصرار كردم كه به جبهه اعزام شوم. ايشان گفتند: شما كوچك هستيد و بايد درستان را بخوانيد. رفتم شناسنامه ام را بزرگ كردم و رضايت نامه اي خودم نوشتم و خدمت ايشان بردم ولي شهيد جابري چون فردي زرنگ بود، گفت: شما هر كاري بوده كرده ايد؟ گفتم: هيچ كاري نكرده ام. اين فتوكپي شناسنامه و اين هم رضايت نامه پدرم. ايشان گفتند: اين مدارك براي من قابل قبول نيست. سپس من را سوار موتور كرد و به منزل پدرم رفت. من چون از پدرم مي ترسيدم، پشت سر شهيد مخفي شدم. ايشان تا درب را زدند، من پشت ديوار رفتم. پدرم درب را باز و با شهيد جابري احوالپرسي كرد. آقاي جابري به پدرم گفت: پسرتان مي خواهد به جبهه برود و يك رضايت نامه آورده، اين درست است يا نه؟ پدرم گفت: بچه ام كه قابل نيست، اگر مي خواهيد خودم لباس بپوشم و بيايم. وقتي اين جواب را از پدرم شنيدم به داخل منزل رفتم. ولي ديدم شهيد يك سكوت عجيبي كرده است. اين اولين برخورد من با شهيد بزرگوار بود.

محمد جابري:
دفعة آخري كه مي خواست جبهه برود به روستا آمد . در حال كشت گندم بودم كه آمد و كمك من كرد سه يا چهار خيك (كيسة پر از بذري را بدوش كشيد و كاشت ، امّا روزي كه مي خواستيم گندمها را درو كنيم او شهيد شده بود .
سيد محمد مبرقعي:
در عمليّات كربلاي 2 (حاج عمران) گردان امام علي «ع» كه جهت عمليّات جلو رفته بود در محاصره قرار مي گيرد . شهيد كاوه چندين مرتبه به شهيد جابري گفته بودند كه برگردد ولي ايشان قبول نكرده بودند گردان مدّت 48 ساعت در منطقه بدون آب و غذا مقاومت مي كرد كه خبر شهادت شهيد كاوه را شنيديم . پس از مشخّص شدن تثبيت خط ، تعداد كمي از گردان شهيد جابري توانستند برگردند و شهيد جابري با تعداد زيادي از نيروهايش پس از رشادتهاي فراوان به شهادت نائل شده و به آرزوي ديرينه خود مي رسند .

حسين محمود آبادي:
در عمليّات والفجر 3 بنده توفيق پيدا كردم به اصرار فرماندة گردان به عنوان فرماندة گروهان در گردان ولي الله مشغول خدمت شوم . روز قبل از عمليّات ما با نيروهاي گردان خطّ مقدّم رفتيم . موقع غروب خورشيد بود كه شهيد الله يار با يك كوله پشتي روي شانه ،‌سر ستون حركت مي كرد. ديديم، يك تعداد از بچّه هاي آموزشي و مربّي ها پشت سر ايشان با يك حالت خيلي نظامي وار دارند از درّه بالا مي آيند . وفتي به ما رسيدند باهم ديگر احوالپرسي كرديم و يكديگر را بغل گرفتيم . بعد من گفتم : آقاي جابري شما كجا ،‌اينجا كجا ؟ اينجا ماشاء الله نيرو زياد است چرا شما ؟ ايشان گفتند : ما به شما مأمور شديم . آماده ايم تا هركجا بگوئيد ما در خدمت شما باشيم . وقتي اين حرف را شنيدم واقعاً تحت تأثير قرار گرفتم . گفتم : خدايا من كجا و اين بزرگوار كجا . ما كجا و اين نيروهاي مخلص ايثارگر كجا ! بعد من گفتم : شوخي مي كنيد ؟ نه ، جدّي مي گويم . ما مأمور به گروهان شما شده ايم . من گفتم : از همين الان التماس دعا داريم . گفت : چطور ؟ گفتم : وقتي شما هستيد ما كاره اي نيستيم . لذا ما تحت فرمان شما هستيم . گفت : اصلاً اينجوري نيست . شما بگوئيد كجا بروم و چكار بكنم ، اصرار خيلي شد . ايشان گفتند : شما فرمانده گروهان هستيد و ما نيروي شما هستيم . هركار كردم فايده نداشت . در نهايت اصرار كردند نيروهائي كه آورده ام را معرّفي كنيد به جاهائي كه مي خواهند بروند . ما آنها را به دسته ها معرّفي كرديم و خود شهيد جابري ماند . شب موقعي كه عمليّات شروع شد ، خيلي اصرار كردم كه آقاي جابري آنجا در مقرّي كه داشتيم بماند ، ولي فايده اي نداشت . ايشان اينقدر به من اصرار كرد كه عمليّات برود تا اينكه بالاخره حاضر شدم ايشان را با يك دسته به تپّة 343 بفرستم . من هم با ايشان حركت كردم . عمليّات شروع شده بود و در آن شب تنها ارتفاعي كه سقوط كرد و عراقيها به درك واصل شدند همين قلّة 343 بود . ايشان آنچنان رشادت و ايثارگري از خود نشان داده بود كه وقتي بچّه ها تعريف مي كردند مي گفتند : ما زير ارتفاع ، نزديك سلاح نيمه سنگين دشمن رفتيم ، دوشكا و دولول داشت كار مي كرد و با آنها آدمها را درو مي كردند . بطوريكه به محض شليّك نمودن همه زمين گير شدند و ما ديديم شهيد بزرگوار آقاي جابري همانجا ايستاده بود و نعرة الله اكبر مي كشيد . خلاصه بچّه ها يكي يكي بلند شدند و حركت كردند . اوّلين كسي كه بر سر آن آدمي كه پشت سلاح بود زد اين شهيد بزرگوار بود . رفت وارد خاكريز آنها شد و تك تكشان را درو كرد . من در حالي به ايشان رسيدم كه 7 الي 8 نفر از ما بيشتر نمانده بود . بقيّه يا مجروح شده بودند يا زمين گير . همه جا با مقداري فاصله پشت سر ايشان بودم به سنگر كه رسيديم ، يك عراقي هم شكل و قيافة خود شهيد جابري باهم روبرو شدند و دست به يقه . شهيد جابري اسلحه را گذاشته بود روي سينة اين عراقي مي گفت : اسلحه ات را بيانداز . وقتي ديد او مقاومت مي كند ، شهيد جابري ماشه را چكاند امّا فشنگهايش تمام شده بود ،‌ تا آمد كه خشاب را عوض كند ، عراقي يك تيري به بازوي سمت راست او زده بود و ظاهراً برادر بزرگوارمان آنجا مي افتد . نمي دانم آن عراقي را نيروهاي دسته زدند يا خود شهيد جابري . بلافاصله نيروها از آن منطقه برمي گردند ، چون كه ما نتوانسته بوديم روي ارتفاع سمت چپ و راست را پاكسازي كنيم . شب ساعت 2 يا 3 نيمه شب برگشتيم ، شهيد جابري را كه مجروح شده بود به اورژانس منتقل كرديم و شب بعد آن ارتفاعات را مجدّداً گرفتيم .
حسن جابري:
يك روز بعد از ظهر گردان به قصد منطقة عمليّاتي مريوان از مقرّ لشكر به راه افتاد . همان شب به منطقة عمليّاتي رسيديم و در يك سالن مرغداري مستقر شديم . باران شديد ، زمينهاي لجن ، ريزش آب از سقف مرغداري و تراكم جمعيّت، بادگيرهاي متعفّن و بوي عرق و رطوبت ما را بر آن داشت كه به فكر حمّام صحرائي بيفتيم . به شهيد عرض كردم هر طور شده حمّام برويم . گفت : رفتن به مريوان كه ممكن نيست . بالاي كوه دو نفري مي رويم ، من هم مي خواهم دوش بگيرم . از چادر تداركات يك قابلمه و لباس زير گرفت . از كنار جوي آبي راه افتاديم و دور از چشم ساير نيروها عبور نموده و بالا رفتيم . ابتدا شهيد خودش را شست. سپس بنده . دربرگشت ديديم لباسهاي زيادي شسته اند و روي علفها پهن كرده اند . ناگاه شهيد گفت : مقداري از اين لباسها كه مال من است . معلوم نيست چه كسي اين كار را كرده است . وارد چادر شديم . شهيد عصباني شده بود . پرسيد اين لباسها را چه كسي شسته ؟ حاج آقا بختياري دادستان بيرجند آن زمان گفت : من ، مي خواستم لباسهاي خودم را بشويم ، آنها را هم شستم . چه اشكالي دارد ؟ شهيد فرمود : خيلي اشكال دارد . نبايد اين كار را مي كرديد ، آخر آنها كثيف بودند .

حسن جابري:
يكي از برادران عضو شوراي فرماندهي لشكر ويژة شهدا نقل مي كرد . قبل از عمليّات كربلاي 2 وقتي طرح و عمليّات مطرح شد و مسئوليّت گردانها معيّن گشت ، مشكلترين محور كه (ارتفاع 519) بود ، هيچ يك از فرماندة گردانها آن را قبول نمي كردند . شهيد جابري اين محور را در كمال ناباوري همة اعضاي شورا پذيرفت و به نقل از فرماندة گردانهاي آن عمليّات تا هنگام شهادت بسيار موفّق عمل كرد .
عليرضا شريفي:
در عمليات والفجر 9 شهيد كاوه دستور دادند : شهيد جابري گروهي را براي عمل كردن در يك منطقه حساس و خطرناك آماده كند و بفرستد . با اينكه شهيد جابري فرماندهان گروهان و معاونين بسيار زبده و داوطلبي براي اينگونه مأموريتها داشت و آنان براي اينگونه مأموريتهايي به وجد مي آمدند ، ايشان فرمودند: اين مأموريت را خودم بايد انجام دهم . شهيد رفتند و فرمودند : شما شب گذشته در خط مقدم بوده ايد و حق اين است كه من امشب بروم و شما اندكي استراحت كنيد . اين مأموريت به خوبي و پيروزي انجام شد و اين از ويژگيهاي شهيد جابري بود.

محمد باقر نوري:
من از نه بندان به بيرجند آمده بودم . برادر شهيد جابري اصرار داشت كه برويم سپاه بنا بر اين رفتيم . بعد از معارفه با شهيد نزديك ظهر شد سريعاً وضو گرفتيم و نماز جماعت بر گزار شد. موقع غذا خوردن برادر شهيد مقداري پول از جيب خود بيرون آورد و گفت : برويد غذا تهيه كنيد تا يك نهار فصلي بخوريم . من متوجه شدم كه شهيد جابري عصباني شدند . اشاره به برادرش كرد . شهيد جابري گفت : هر كس كه به اين غذا اكتفا مي كند بيايد و رفتيم يك تكه نان برداشتيم و خورديم . سپس شهيد گفت : ما نيامده ايم كه شكم چراني كنيم ! هر روز غذاي ما همين بود است . ما آمده ايم كه شكمي را سير كنيم و كساني را از گرفتاري نجات دهيم .
محمد جابري:
يك دفعه كه از جبهه آمده بود ، قند كمياب بود . ديدم رفته پنجاه كيلو آبنبات از شهر خريداري كرده به روستا آورده است. ترازو تهيه كرد، به كوچك و بزرگ هركدام ده سير آبنبات داد تا اين كه تمام شد.

ابراهيم جابري:
يك بار شهيد را در خواب ديدم . ديدم شهيد يك منزل زيبائي دارد . بعد از من سؤال كرد كه چرا شما نمي آييد؟ گفتم : من لياقت ندارم بيايم . چطوري بيايم ؟ گفت : شما هم مي آئيد .
علي اشرف هاشمي:
بعد از شهادت شهيد، ايشان را خواب ديدم كه در جبهه است و دارد مثل هميشه لبخندي مي زند و خيلي خوشحال بود.

الله يار جابري:
شهيد الله يار براي خانواده چنين نقل مي كند: شب قبل از عمليات در عالم خواب ديدم يك سيدي آمده، به من مي گويد بلند شو. اگر خداوند پسري به شما عنايت كرد اسمش را مسلم بگذار. شب بعد از عمليات رفتم و در آن عمليات از ناحية دست مجروح و به بيرجند برگشتم.
عليرضا حق گو:
هر وقت پيامي را از راديو پخش مي شد شهيد جابري اشك مي ريخت از ايشانم مي پرسيديم براي چه گريه مي كنيد ؟ گفت كه علاقه خاصي به حضرت امام دارم . ترسم از آن است كه نتوانم امر امام را بنحو احسن انجام بدهم . چون اطاعت از رهبري خيلي براي من مهم است . اسلامي كه ما الان داريم امام براي ما آورده است و مي ترسم كه نتوانم به نداي رهبر لبيك بگويم .
عليرضا جابري:
در سال 60يا 63 خداوند يك فرزند به او عنايت كرد . بسيار علاقه مند به وي بود . رسم است كه معمولاً پدر بزرگها اسم نوزاد را انتخاب مي كردند ولي شهيد گفت : اسم او را مسلم بگذاريد . گفتيم چرا مسلم ؟ گفت : مي خواهم مانند مسلم ياور امام حسين (ع ) باشد . چون مسلم از ياران امام حسين (ع ) و تنها بود . منهم اسم تنها فرزندم را مسلم مي گذارم .
عليرضا حق گو:
شهيد جابري مي گفت: بچه ها اگر مي خواهيد، در جبهه ها موفق باشيد دست از دعا برنداريد و موقعي كه موفق به توسل ائمه اطهار شديد، آنگاه ايشان به خوابتان خواهند آمد. ما مي گفتيم: چگونه؟ ما كه لياقت اين را نداريم كه ائمه را در خواب ببينيم، زيرا خيلي گناهكاريم. مي گفت: نه، من خودم ائمه را در خواب ديده ام. سؤال كرديم: كدام يك از ائمه را در خواب ديده ايد؟ زياد توضيح نداد ولي يك بار به ما همينقدر گفت كه: امام حسين(ع) را در خواب ديده ام ولي متأسفانه تعريف نكردند نمي دانم كه چرا تعريف نكردند.
عليرضا حق گو:
شب قبل از عمليات والفجر9 نزديك 18 ساعت پياده روي داشتيم تا اينكه به يك موقعيتي رسيديم گفتند: همينجا استراحت كنيد،‌ فردا شب به سمت خط مي رويم. من رفتم و گفتم: آب نداريم. گفت: پسرجان آب جلوتر است. فردا در بين راه مي رويم و آب برمي داريم. گفتم: بچه ها نياز به آب دارند گفت: خسته هستيد، كسي نيست كه الان برود آب بياورد. گفتم: من مي روم. گفت: شما مي روي؟ قمقمه ها را آب كرديم و آورديم. وقتي بالا رسيديم نزديك 10 ساعت راه رفته بوديم. ايشان سؤال كردند: خسته نشويد؟ گفتم: نه، گفت: اگر خسته نيستيد آماده شويد تا برويم. حركت كرديم. من از همه كوچكتر بودم گفتم: كمك كنيد، گلوله برداريد. نزديك 30 كيلو بار بر پشت خودمان گذاشتيم و رفتيم. شهيد بزرگوار يك نگاه به ما كرد و گفت: مگر كمك نداريد؟‌گفتم: نه. مقداري كمكم كردند تا به نقطه اي رسيديم كه جهت نماز و استراحت بطور موقت در آنجا مستقر شديم تا بعد پاي كار برويم. ديگر راه زياد نبود، ولي خيلي راه صعب العبور بود. آنجا نشسته بوديم و هر كس زمزمه و حالت عجيبي با خود داشت يكي نماز مي خواندو ناگهان عراقيها به طرف ما شروع به زدن تير رسام كردند. ما مجبور شديم زمين گير شويم. شهيد بزرگوار دستور دادند جلو برويد كار از كار گذشته و عراقيها متوجه شده اند كه ما مي خواهيم عمليات كنيم، ولي نمي دانند از كدام نقطه است حيران مانده اند نمي دانند از كدام راه وارد عمل مي شوند يا از پشت سر دور خواهند خورد، همينطور مانده اند و الان از چهار طرف دارند گلوله مي زنند. گفتيم: خوب چكار كنيم؟ گفت: متوسل به حضرت زهرا (س) شويد و از بي بي زهرا (س) بخواهيد كه باران بيايد. بچه ها هم اشك مي ريختند حتي، خورشيد گريه مي كرد. آنقدر گريه كردند كه نهايت نداشت. بچه ها راز و نياز مي كردند و مي گفتند: يا زهرا. درست اين وضعيت 10 الي 15 دقيقه طول كشيد. وضعيت طوري بود كه نه راه عقب و نه راه جلو داشتيم. از هر طرف گلوله مي باريد. بعد از ي ك ربع انبوهي ابر غليظ از سمت قبله آسمان را فرا گرفت و شروع به باريدن كرد. باران عجيبي مي ريخت. صداي گلوله ها خاموش شد. همه چيز آرام گرفت. انگار همه چيز در خواب رفته بود. در اينجا شهيد عزيزاللهيار رو به نيروها كرد و گفت: توصيه اي كه به شما دارم و براي هميشه يادتان باشد اين است كه دست از فاطمه زهرا(س) برنداريد. اگر جايي گرفتار شديد و ديديد كسي جواب شما را نمي دهد، امام زمان را به مادرش قسم بدهيد، يقيناً كاري براي شما خواهد كرد و من باورم شد كه امداد غيبي چگونه به فرياد ما رسيد و ما را از آن مهلكه نجات داد. در همين منطقه يك اسير عراقي گرفته بوديم. مي گفت: تعجب مي كنم كه شما چطور در عملياتها پيروز مي شويد؟ گفتيم: چطور؟ بسيجي هاي شما با يك الله اكبر يك قله را مي گيرند، ولي ما با اين همه امكانات صدها الله اكبر مي گوييم ولي نمي توانيم قله را پس بگيريم.
عليرضا جابري:
شهيد جابري دو مرتبه در جنگ مجروح شدند. دفعة اول كه برگشتند حدوداً‌ اوايل ديماه سال 1359 بود. ايشان پس از ورود به مشهد مقدس به خانه ما آمد و مجروح بود. كسي هم متوجه نشد كه مجروح است. ايشان در مورد شهادت، خلاقيت، رشادتهاي بچه هاي بسيج و سپاه در دفاع مقدس براي ما صحبت مي كرد و در مورد مسائل نظامي اصلاً صحبت نمي كردند. زمانيكه در سپاه بوديم هم از مسائل نظامي صحبت نمي كرد و اگر هم صحبت مي شد به صورت محرمانه بود و مسائل نظامي خاص خودش را هيچوقت مطرح نمي كرد كه ما كجا هستيم. چكار مي كنيم.
محمد باقر نوري:
يادم مي آيد از نهبندان به بيرجند مي آمديم . راديو اذان پخش كرد . ايشان گفت: نگهدار . زود برويم وضو بگيريم و نماز بخوانيم . من گفتم : ما مسافر هستيم ، نماز را فرادا بخوانيم . ايشان پشت سرم ايستاد و به من اقتدا كرد.
عليرضا حق گو:
شبهاي جمعه كه دعاي كميل بود هميشه سعي مي كردم پهلوي ايشان بنشينم و بعضي مواقع حواسم مي رفت روي ايشان ، هميشه با خود مي گفت يا رب ارحم ضعف بدني . هميشه اين تكه دعا را شهيد با خودش مي خواند بهترين حرف شهيد جابري اين بود كه مي گفت : بچه ها بهترين تشكر از خدا ميدانيد چيست ؟ مي گفت : همين نماز خواندن شماست. مي خواهيد از خدا تشكر كنيد نماز اول وقت بخوانيداگر نماز اول وقت بخوانيد شما هم در دعا و نماز امام زمام (عج ) شريك خواهيد شد ، چون امام زمان اول وقت نماز مي خواند.

حسين محمود آبادي:
در عمليات والفجر 3 من و شهيد جابري مجروح شده بوديم . بنده در خانه بستري بودم كه ايشان به عيادت من آوردند . وقتي وارد خانه شد ،ديديم دستانش را باند بسته نسبت به ايشان مجروحيت من سطحي بود . با ديدن اين وضعيت من خيلي خجالت كشيدم زيرا با جراحتي كه ايشان داشت نياز بود ،من و امثال من به عيادتش بروند اما او به عيادت من آمده بود و من واقعاً شيفته ايشان شده بودم .
عباس صالحي:
بخاطر دارم در عمليات خيبر ايشان مجروح شده بود در حالي كه هيچ كس از مجروحيت ايشان خبر نداشت و خود ايشان هم به گونه اي رفتار مي كرد كه كسي متوجه مجروحيتش نشود .

ابراهيم جابري:
دوستاني كه از منطقه آمده بودند صحبت مي كردند و مي گفتند: در شب عمليات كل گردان درگير شد. دشمن با كاليبر به طرف ما نشانه گرفته بود. در حاليكه همه زمين گير شده بودند و هيچ كس نمي توانست اقدامي براي خاموش نمودن كاليبر دشمن بكند خودش با آرپيجي به طرف دشمن شليك مي كرد تا اينكه از طرف دشمن مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
غلامحسين ابراهيمي:
در يك ديدار خانوادگي كه به خانه ايشان رفتيم. كف خانة ايشان فرش نداشت فقط يك تكه گليم (زيلوي دست بافت )كف خانه اش بود كه من به شوخي گفتم : اين خانه را ساختيد چرا فرشش نكرديد ؟
محمد باقر نوري:
يك روز به منزل ايشان رفتم . خيلي غذاي ساده اي درست كرد از ايشان پرسيدم : منزل را چند خريده اي ؟ گفت : اين منزل را از سپاه گرفتم ومال من نيست ، بلكه مال وارث است ومن در اين خانه زنداني هستم . خانة من اينجاست . من از اينجا جائي ديگر مي روم وبعد از دو ماه رفت وبرنگشت .

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان جنوبي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 133
[ 24 / 04 / 1392 ] [ 24 / 04 / 1392 ] [ ]
آهني,رجب علي

 

 سوم تير سال 1334 ه ش در روستاي سلطاني، از بخش نهبندان در شهرستان بيرجند به دنيا آمد. دوران کودکي را در روستاي محل تولدش سپري کرد و در همين روستا به مکتبخانه رفت و قرآن را فرا گرفت.در سه سالگي پدر خود را از دست داد. دوران ابتدايي را در روستاي سلطاني گذراند و تا کلاس پنجم درس خواند و بعد از آن ترک تحصيل کرد. تا سيزده سالگي در روستاي محل تولدش بود و سپس به تهران رفت. در تهران در شرکت باردارو در قسمت پخش دارو و کارهاي بانکي به مدت دو سال مشغول به کار شد و در سال 1354 به سربازي رفت. بعد از اتمام سربازي به بيرجند برگشت و در شرکت پي ريز در محمديه بيرجند حدود يک سال کار کرد و دوباره به تهران رفت که همزمان با اوجگيري انقلاب بود و با حضور خود در تمامي صحنه هاي انقلاب و تظاهرات، هنگام با مردم تهران فعاليت مي کرد و در تظاهرات هفده شهريور عليه رژيم شاه نقش فعالي داشت. بعد از آن دوباره به بيرجند برگشت و در تظاهرات و راهپيمايي ها شرکت مي کرد و مردم را با رشادت رهبري مي کرد. با پيروزي انقلاب اسلامي به کميته پيوست و بعد از چندي در جهاد سازندگي به فعاليت مشغول شد و بعد از آن، فعاليت خود را در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند آغاز کرد و پس از نه ماه که در سپاه مشغول خدمت بود، براي آموزش به مشهد مقدس اعزام شد و دوران آموزشي خود را با موفقيت به پايان رساند و بعد از آن به بيرجند بازگشت و پس از چندي داوطلبانه به جبهه اعزام شد. قبل از اعزام فرماندهده عمليات مبارزه با مواد مخدر منطقه نهبندان را عهده دار بود که حدود شانزده ماه در اين منطقه فعاليت کرد و پس از اينکه اوضاع منطقه را سر و سامان داد و به جبهه رفت. در عمليات طريق القدس به عنوان فرمانده گردان شرکت کرد و اولين فرماندهي بود که خط دفاعي عراق را شکست و از ميدان هاي وسيع مين گذشت و به ياري خداوند متعال، دشمن را تا عمق سي کيلومتري مجبور به عقب نشيني کرد. او در اين عمليات بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد و سر پايي معالجه شد و بعد از عمليات و بعد از شش ماه حضور در جبهه به بيرجند برگشت. براي دومين بار در تاريخ 5/11/1360 به جبهه اعزام شد و فرماندهي نيروهاي ويژه خراسان را به عهده گرفت و در عمليات فتح المبين شرکت کرد. در اين عمليات بر اثر اصابت گلوله از ناحيه دست مجروح شد که براي مداوا به بيرجند منتقل شد و پس از ده روز به جبهه برگشت.
در عمليات بيت المقدس به عنوان خط شکن، فرماندهي گردان ابوذر را به عهده گرفت. در اين مرحله از عمليات باز پس گيري خرمشهر، بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحيه کمر مجروح که دوباره براي مداوا به بيرجند منتقل شد. در اين عمليات نام گردان خود را ابوذر گذاشت و معتقد بود: ابوذر از پا برهنگان بود و انقلاب را پا برهنگان بايد حفظ کنند. خود او نزد افراد گردانش با عنوان شير علي و چريک خميني معروف بودند. در عمليات رمضان نيز شرکت کرد که در هنگام گرفتن سنگر هاي مثلثلي عراقي ها بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پا مجروح شد و براي معالجه به بيرجند منتقل شد. در عمليات کرخه نيز بر اثر اصابت گلوله کاليبر 50 از ناحيه کمر مجروح شد.
رجبعلي آهني در 25 سالگي ازدواج کرد که مدت زندگي مشترک آنها حدود دو ماه بود. شب عروسي که مصادف با شب جمعه بود، پس از قرائت دعاي کميل، مراسم عقد برگزار شد. چند روز بعد از ازدواج از طرف سپاه پاسداران به عنوان فرمانده فداکار عازم مکه معظمه شد و بعد از مراجعت از سفر حج، بعد از سه روز به جبهه اعزام شد.
در برابر گرفتاري ها و مشکلات بسيار صبور و با حوصله بود و همچون کوه استوار و مقاوم بود.رجبعلي آهني در 25 آبان 1361 در عمليات مسلم بن عقيل در جبهه سومار در تپه هاي مشرف به شهر مندلي عراق بر اثر رفتن بر روي مين به شهادت رسيد. پيکر مطهرش در منطقه دشمن مفقود شد .
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386




خاطرات

محمود جلايري:
ايشان در مشکلات به هيچ وجه جا خالي نمي کرد و در بحراني ترين شرايط جنگ با روحيه باز و شاد و عالي بچه ها را هدايت و به ادامه عمليات و پيشروي تشويق مي کرد. اهل عقب نشيني و پشت کردن به دشمن نبود و اين را از حضرت علي (ع) به ارث برده بود.

در عمليات بيت المقدس زماني که گردان ما در محاصره قرار گرفت و هيچ راه گريزي نبود، ناگهان ايشان در جمع گروه ها حاضر شد و گفت: گردان ابوذر گرداني نيست که در دست عراقي ها باشد. روحيه افراد افزايش يافت و پس از درگيري توانستيم محاصره را بشکنيم.

محمد حسن شيباني:
شجاعت و استقامت ايشان زبانزد همه بود. گردان آهني يک گردان پيشرو و خط شکن بود. هر جا درگيري در کار بودَ، گردان ايشان وارد عمل مي شد و گره را مي گشود. نوک پيکان تمام عمليات ها بود و اين شجاعت را از حضرت علي (ع) و اصحاب ايشان فرا گرفته بود.

علي امير آبادي:
رجب علي آهني با اينکه معاونت تيپ 21 امام رضا (ع) را داشت، وقتي که بحث اطاعت پذيري و ولايت پذيري پيش مي آمد، بدون هيچ شبهه لبيک مي گفت. روحش را از جسم جدا مي ديد و با خداي خويش ارتباط خاصي داشت. يادم هست در عمليات ايذايي در شهر مندلي عراق که تير بار دشمن کاملا در منطقه مسلط بود، به لحاظ حساسيت موضوع، شهيد چراغچي فرمود: حاج رجب مي تواني با يک گروهان اين سنگر را تصرف کني؟ ايشان گفت: با اينکه هيچ معبري از ميدان باز نيست، بر اساس اصل ولايت پذيري اين وظيفه را انجام مي دهم. در همين عمليات او به ملکوت علي پيوست و پيکر مطهرش همانند سرورش اباعبدالله الحسين (ع) روزها در ميدان ماند که سردار قاليباف و فاضل الحسيني در چند نوبت خواستند پيکرش را بياورند اما به خاطر شدت حمله نيروهاي عراقي نتوانستند.

مادر شهيد:
آن روز بي موقع از مدرسه برگشت . كيسه اي پر از پنبه را به كناري پرتاب كرد و با ناراختي ، در گوشه اي از اتاق زانوهايش را ميان دستانش گرفت . از رفتارش متعجب شدم . پرسيدم : چرا الان از مدرسه برگشتي رجب جان ؟
بغض كرده بود و فقط در جوابم مي گفت : هيچي ! از كيسه مشتي پنبه برداشتم و پرسيدم :
اينها را ازکجا آوردي ؟
سرش را به طرفم برگرداند و گفت : من ديگر مدرسه نمي روم . آقاي معلم مي خواهد از ما كار بكشد، به هر كدام از بچه هاي روستا يك كيسه پنبه داده تا با مادرهايشان بريسند. زور مي گويد يا پنبه را بگيريد و نخ درست كنيد و و يا دستكش ببافيد تا براي خانواده ام هديه ببرم وگرنه حق نداريد پايتان را در كلاس بگذاريد.!
طاقت نداشتم او را با گلويي بغض كرده ببينم، سرش را به سينه چسباندم و گفتم : عيبي ندارد ، من پنبه ها را مي ريسم ، تو برو مدرسه . اما او گفت : نه ، من حرف زور گوش نمي كنم . چرا شما بي اجرت كار كنيد ؟ فردا پنبه را در كلاس جلويش پرت مي كنم و ديگر به مدرسه نمي روم.
هر چه اصرار كردم ، رجب زير با نرفت و همين كار باعث شد تا ترك تحصيل كند .

هرگز او را تند خو و عصبي نديده بودم . براي همين وقتي با عصبانيت وارد خانه شد ، تعجب كردم ، دست از لباس شستن كشيدم و به اتاق رفتم . رجبعلي ، قرآني برداشته ، مشغول خواندنش بود . پرسيدم : چي شده ؟ خدا نكند تو را كج خلق ببينم.
بدون اينكه نگاهش را از قرآن بردارد ، گفت : چيزي نيست ، اجازه بدهيد كمي قرآن بخوانم . مي ترسم الان حرفي بزنم كه به گناه ختم شود . من هم دست از كنجكاوي برداشتم . بعد از مدتي كوتاه خودش به سراغم آمد . علت ناراحتي اش را كه پرسيدم ، گفت : امروز چند معلم زن ، از آموزش و پرورش بيرجند براي شركت در جلسه اي به روستا آمده بودند ؛ به محض ورود با مردان دست دادند. من هم از اينكه حريم خدا شكسته شد . سخت ناراحت شدم.

مهدي صائب:
در سپاه دوره آموزشي را مي گذراندم . آقاي آهني نگهباني ضلع غربي پادگان را بر عهده داشت . مسوولين آموزش نقشه كشيده بودند تا به صورت آزمايشي نگهبانها را خلع سلاح كنند.
شبانه يكي از فرماندهان آموزش با نقابي به چهره،به طرف ايشان مراجعه كرد و بدون توجه به ايست ، وارد محوطه شد . آقاي آهني دوباره ايست داد ، اما فرد نقابدار نزديك و نزديكتر شد .
آقاي آهني كه احساس خطر مي كرد به قصد شليك تير هوايي ، اسلحه را مسلح كرد ، اما ظاهراً از قبل اسلحه ها را بدون فشنگ تحويل داده بودند تا نگبهانها از هر دفاعي عاجز شوند . مرد نقابدار براي گرفتن اسلحه با ايشان درگير شد تا ميزان مقاومتش را نسبت به حفظ صلاح محك بزند.
آقاي آهني در زير فشار ضربات فرد ناشناس ، يكسره فرياد مي زد و كمك مي طلبيد اما به هر نحوي بود از دادن اسلحه خودداري كرد . فرداي آن روز در صبحگاه، آقاي آهني به عنوان نگبهاني نمونه و متعهد مورد تشويق فراوان حاضرين قرار گرفت. در حاليكه سر و صورتش از ضربات شب گذشته باند پيچي شده بود.

علي آهني ، برادر شهيد:
مدتي مسووليت ستاد مبارزه با مواد مخدر نهبندان را به عهده داشت . يكي از اقوام نزديك ، پيغام داده بود : به رجبعلي بگوييد كسي را كه دستگير كرده اي از آشنايان است ، كاري به او نداشته باش.
اما رجبعلي زير بار نمي رفت . در جواب گفت : به او بگوييد دايي و عمو و برادر و بيگانه برايم فرقي ندارد، هر كس تخلف كند بايد او را به دست عدالت سپرد ، حتي اگر متخلف تو باشي.
وقتي در جبهه مجروح شده بود و در خانه از او مراقبت مي كرديم، همه افراد فاميل و مردم روستا به ديدنش آمدند . جز آن كسي كه برايش پيغام فرستاده بود . مدتي بعد همان خويشاوندمان در بستر افتاد؛ دلمان نمي خواست حتي از حالش خبر بگيريم ، اما رجبعلي در حاليه عصا زير بغلش بود به ديدنش رفت . مي گفت : من از هيچ كس كدورتي ندارم ؛ اگر هم كاري كردم ، انجام وظيفه بود . تا وقتي هم كه زنده ام براي نابودي قاچاقچيان تلاش خواهم كرد .

محمود جلايري:
از تحصيلات بالايي برخوردار نبود ؛ اما نيروها چنان مجذوب گفتار و رفتارش مي شدند كه در مدت كمتر از دو هفته ، گرداني خط شكن را آماده عمليات مي كرد. شب بود كه آهني وارد سنگر فرماندهي شد و با خوشحالي خبر داد كه فردا حمله داريم . اين بار محور عملياتي منطقه كرخه نور بود . گردان ابوذر هم به فرماندهي آقاي آهني وارد عمل شد . به دليل پيشگيري از شنود دشمن ، اغلب از بي سيم استفاده نمي كرد و شخصاً طول گردان را بارها طي مي كرد و دستورات لازم را مي داد.
با عبور از كانال ، بايد از پل شناوري كه روي روخانه كرخه نور نصب شده بود ، رد مي شديم. از گلوله هاي آرپي جي گرفته تا تيربار دشمن ، همگي آماده پذيرايي از ما بودند . هنوز تعدادي از نيروها از پل نگذشته بودند كه طناب پل باز شد و بچه ها از حركت ايستادند. آهني زير باران گلوله ، تا كمر داخل آب فرو رفت . گويا اصلاً در صحنه نبرد نبود . با دستانش دو طرف طناب را نگه داشت تا افراد به راحتي عبور كنند.
صبح روز بعد خاكريز دشمن سقوط كرد ، اما خبر رسيد كه آقاي آهني از ناحيه كمر مورد اصابت گلوله قرار گرفته است .وقتي خودم را به او رساندم . رنگ به چهره نداشت. لبهايش از شدت خونريزي سفيد شده بود . با نگراني گفتم : آقا ، ديگر رمقي برايت نمانده ، بيا به بيمارستان صحرايي برويم.
اما او اصرار داشت تا به نيروهايش كه كمي پايين تر مستقر بودند سركشي كند . هر چه گفتم ، تسليم نشد . زير آتش توپخانه دشمن به نيروهاي خودي رسيديم. آقاي آهني در حاليكه دستورات لازم را براي مقابله با پاتك عراقيها به بچه مي داد ، ناگهان نقش زمين شد . با خود گفتم حتماً ديگر كارش تمام است . او را كشان كشان به سايه سنگري بردم و به هر شكلي بود به پشت جبهه انتقالش دادم . پزشكان در بيمارستان صحرايي وقتي زخم عميقش را ديدند ، باور نمي كردند كه او توانسته با چنين جراحتي ده ساعت زنده بماند.

مهدي صائب:
مهمترين خصوصيتش هدايت نيروها بود . در عمليات فتح المبين مسئول پرسنلي گروهان بودم . يك گردان وقتي مي خواست به خط بزند ، مشكل تامين سلاح داشت؛ يعني همه افراد اسلحه نداشتند . وقتي به شهيد آهني گفتم :‌آقا اينطوري كه نمي شود جنگيد! بچه ها تجهيزات ندارند.
به ما اطمينان مي داد و مي گفت : شما نگران نباشيد ، همين كه خط اول را شكستيم ، من براي همه شما سلاح مي آورم.
در اين عمليات با اينكه گردان آهني ، خط شكن بود ، به راحتي در محور عملياتي وارد عمل شد و با تجهيزات دشمن ، سلاح پچه هاي گردان را تامين كرد.

يكبار كه زخمي شده بود ، شبانه به سنگرش رفتام و از جراحتش پرسيدم ، گفت : زخم مهمي نيست . باور كن از اين گلوله بدنم هيچ احساس ناراحتي نمي كنم.
قبول حرفهايش برايم سخت بود . تصميم گرفتم شب را در كنارش به صبح برسانم . نيمه هاي شب از خواب بيدار شدم . آقاي آهني در حاليكه به پشت تكيه كرده بود ، نشسته و به آرامي زمزمه مي كرد . آثار درد در چهراه اش نمايان شده بود . پرسيدم : آقا حتماً دردت شديد شده!
صحبتم را قطع كرد و گفت : نگران درد من نباش . آهي كشيد و ادامه داد : درد من آوارگي و بي خانماني مردم جنوب كشور است . آنهايي كه از دست دشمن در بيابانها سرگردان شده اند. از فكر بي پناهي آنها خوابم نمي برد.

رمضان احمدي :
در اولين عملياتي كه شركت داشتم ، به عنوان فرمانده گروهان خدمت مي كردم . از آنجا كه آقاي آهني طرفدار محرومين بود ، گاهي نيروهايش را گردان پا برهنه ها صدا مي زد. تازه وارد منطقه كرخه شده بوديم كه همه به جنب و جوش افتادند. هر كدام از بچه ها براي برپاكردن چادر ، گوشه اي از كار را گرفتند.
آقاي آهني در جمعمان حاضر شد و با لحني صميمي گفت : آهاي گردان پابرهنه ها چكارمي كنيد ؟ اولين كاري كه به محض رسيدن از شما انتظار داشتم برپايي چادر مسجد بود . حتي قبل از نصب چادر براي استقرار نيروها حالا بسم الله.
بچه ها با شنيدن اين حرف ، بلافاصله دست به كار شدند و با جمع آوري ني ، فضايي را حصار كشيدند . خاك زمين مسجد نرم بود . به پيشنهاد آقاي آهني با پا كوبيدن و سردادن شعار كربلا ، كربلا ، ما داريم مي آييم كف مسجد هم صاف و يكدست شد . در واقع با اينكه صبح آن روز وارد كرخه شده بوديم ، توانستيم نماز ظهر را به جماعت در مسجد بخوانيم.

محمود جلايري:
براي شركت در عمليات فتح المبين ما را با بالگرد به دزفول منتقل كرده بودند. بعد از رسيدن مهمات و امكانات بايد به طرف پادگان عين خوش مي رفتيم تا عمليات انجام دهيم . قبل از عمليات شبانه به طرف پادگان پياده به راه افتاديم. هفتاد و دو نفر به رديف حركت مي كرديم تا اينكه نزديك طلوع آفتاب شد . نگران خواندن نماز صبح بوديم . فرصتي خواستيم تا نمازمان قضا نشود . آقاي آهني نگاهي به دور و برانداخت و بعد هم به آسمان خيره شد . آنوقت گفت : چاره اي نيست بايد نماز را در راه بخوانيم . فرصتي نداريم . تيمم كنيد.
بچه ها از شنيدن اين حرف جا خورده بودند ؛ اما آقاي آهني پيشقدم شد در حاليكه راه مي رفت صورتش را به طرف قبله برگرداند. دستش را بالا آورد و با گفتن تكبيره الاحرام شروع كرد به اقامه نماز بچه ها هم يكي پس از ديگري شروع كردند به خواندن و آن صحنه شد يك صحنه فراموش نشدني.

علي آهني ـ برادر شهيد:
چند روز بعد از عمليات بيت المقدس ، رجبعلي از اصفهان به من تلفن كرد و گفت دو روز ديگر مي آيم . پرسيدم :
در اصفهان چكار مي كني؟
با خونسري جواب داد : چند نفر از بچه ها زخمي شده اند ، آنها را به اينجا آوردم . احساس كردم خودش هم زخمي شده ؛ اما مي خواهد از من پنهان كند . بعد از خداحافظي ، بلافاصله با اهواز تماس گرفتم و از دوستانش درباره رجبعلي پرسيدم ، گفتند : نگران نباشيد ! زخم مختصري برداشته . همين روزها به بيرجند مي آيد.
شماره تلفن بيمارستان اصفهان را از آنها گرفتم و زنگ زدم . به رجبعلي گفتم كه فردا به اصفهان خواهم آمد. او مرا به آرامش دعوت كرد و عاجزانه گفت : خدا شاهد است جراحتم مهم نيست . اگر تو بيايي، مادر متوجه مي شود . دلم نمي خواهد بعد از آن همه زحماتي كه مادر برايمان كشيده ، حالا زخمي شدنم را بشنود و از غصه چروكي به چهره اش اضافه شود.
وقتي به بيرجند برگشت ، بر اثر اصابت تركش به كمرش نمي توانست به درستي بنشيند. اما با ديدن نگاه نگران مادر ، تظاهر به سالم بودن مي كرد و چيزي بروز نمي داد.
ابوالفضل دراني پور:
سال 1360 در گردان ابوذر براي شركت در عمليات بيت المقدس آماده مي شديم. ساعت دوازده شب با تابيدن نور ماه ، محور عملياتي ما فعال شد . بعد از تصرف مواضع از پيش تعيين شده ، زير باران گلوله دشمن مقاومت مي كرديم. صبح روز بعد در منطقه كرخه نور مستقر بوديم كه نيروهاي گردانمان به محاصره عراقيها در آمدند. تنها راه چاره ، عقب نشيني بود . آقاي آهني با تماسهاي پي در پي گردان مالك اشتر را به كمك مي طلبيد . در عين حال خودش به ما روحيه مي داد و مي گفت : دست خدا با ماست و ما در هر شرايطي به وظيفه خود عمل مي كنيم.
آن روز با تدبير فرماندهان گردان ابوذر و مالك اشتر ، بچه ها از محاصره درآمدند و نيروهاي دشمن را عقب زدند . جالب اينجاست كه راديوي عراق با اطلاع از به محاصره درآمدن گردان آهني ، اعلام كرده بود : آهني را گرفتيم و هر كس سرش را بياورد ، جايزه كلاني دريافت خواهد كرد.

تاج قرباني :
آن زمان تعداد پاسداران بيرجند به پنجاه نفر هم نمي رسيد . سال 1361 چهل نفر از منافقين در سالني بزرگ به عنوان زنداني نگهداري مي كرديم ؛ در حاليكه آن سالن از حداقل امكانات حفاظتي هم برخوردار نبود . شبي خبر رسيد كه تعدادي از زندانيان فرار كرده اند. آقاي آهني به محض اطلاع به جستجوي منافقين رفت .سه شبانه روز همه از او بي خبر بودند حتي خانواده اش . بعد از سه روز به سپاه آمد . در حاليكه نايي در بدن نداشت. جلوي در سپاه هشت نفر از منافقين را دست بسته تحويل داد و همانجا از حال رفت . دستپاچه او را به داخل اتاقي آورديم و سعي كرديم با دادن مايعات او را به هوش بياوريم . بعد از دقايقي چشمانش را باز كرد . با نگراني از حالش پرسيدم . گفت : ناراحت نباشيد ، ناتواني من از گرسنگي است . سه روز است كه در تعقيب زندانيها هستم. هيچ غذايي به همراه نداشتم و از طرفي فرصت تهيه چيزي را پيدا نمي كردم تا اينكه به قدرت خدا توانستم اين هشت زنداني فراري را سر مرز دستگير كنم.

غلامحسين ابراهيمي :
يكي از دوستان در شهرمان غريب بود . قصد داشت جهيزيه عروسش را از بيرجند به ايرانشهر ببرد.تازه تشكيل خانواده داده بود و بسيار در مضيقه به سر مي برد . وقتي قضيه را به آقاي آهني گفتم ، بدون معطلي به سراغ وسيله رفت . وانت برادرش را كه تنها روزي رسان خانواده به حساب مي آيد ، قرض گرفت و جهاز عروس را بار زديم . وقتي همه وسايل به ماشين منتقل شد دو گوسفند هم به عنوان هديه داخل ماشين گذاشت و با هم راهي ايرانشهر شديم.
ماشين فرسوده اي بود . هنوز مسير زيادي را نرفته بوديم كه لاستيكش پنچر شد . آقاي آهني با اينكه جك هم در دسترس نداشت با استفاده از سنگ ، لاستيك ماشين را عوض كرد و اين كار تا رسيدن به ايرانشهر ، نه بار تكرار شد . اما او هر بار با صبر و حوصله ، آستين بالا مي زد و اصلاً به روي خودش نمي آورد . وقتي به ايرانشهر رسيديم خانواده عروس كه در نهايت سادگي زندگي را مي گذراندند به گرمي از ما استقبال كردند. آن روز رضايت قلبي آن خانواده براي ما بهترين پاداش به حساب مي آمد.

محسن خورشيد زاده:
فروردين سال 1361 خبر رسيد كه عده اي از بچه هاي بيرجند براي تحويل گردان مي آيند . با رسيدن آقاي آهني ، همه با خوشحالي دوره اش كرديم . او بعد از احوالپرسي ، فرمانده گروهانها را معرفي كرد . ساعت نه صبح ما را به رزم بردند . كيلومتر ها راه رفتيم و انواع و اقسام تاكتيكهاي نظامي روي گردان اعمال شد . بعد از پايان رزم ، حسابي خسته شده بوديم . آنقدر كه صداي انفجار خمپاره و گلوله ديگر برايمان معنايي نداشت. آقاي آهني شروع كرد به صحبت . با لحني قاطع گفت : برادران ، همگي خسته نباشيد . زياد وقتتان را نمي گيرم. صحبتم يك كلام است . من مرد ميدان مي خواهم ، شيرعلي ، چريك خميني هرگز خسته نمي شود. هر كس خواست در اين گردان خط شكن بماند يا علي و هر كس در توانش نيست مي تواند در جاي ديگري خدمت كند.
از فرداي آن روز بچه هاي گردان ابوذر از ساير نيروها مشخص شده بودند . چون روي كلاهشان نوشته بودند . شير علي .

محمد آهني ، برادر شهيد:
در روستاي سلطاني ، رسم بر اين بود كه عروس را با ساز و دهل به منزل داماد بياروند و مردم به تماشا بيايند. هر چه مي گفتيم بعد از سالها آرزو داريم سه روز جشن مفصل برايت بگيريم و رسم روستا را زنده نگهداريم ، قبول نمي كرد و مي گفت : انقلاب شده كه در عروسي ها بجاي گناه صلوات محمدي باشد . هر كس مي خواهد تابع رسم باشد ، خودش مي داند . ما بايد براي ديگران الگو باشيم.
جشن ازدواج را به خواسته خودش در شب جمعه برگزار كرديم ، در حاليكه همه دوستانش جمع بودند، دعاي كميلي خوانده شد و با دادن وليمه ، مراسم عروسي در نهايت سادگي به پايان رسيد.

رمضان احمدي:
بدون هيچ تشريفاتي به مكه رفته بود. وقتي هم كه برگشت انگار نه انگار كه حاجي شده . يادم مي آيد دوستان دورش كرده بودند و يكسره مي گفتند : وليمه ، وليمه بايد گوسفند قرباني كني.
آقاي آهني كه ديد راه گريزي ندارد ، لبخند به لب گفت : خب حالا كه مجبورم كرديد ، امشب بياييد خانه ما تا با گوسفند قرباني ، از شما پذيرايي كنم.
ما هم با خيالي راحت، دوستان را جمع كرديم و به منزلشان رفتيم . وقتي سفره را پهن كردند ، قيافه بچه ها ديدني شده بود . چون فهميدند قرار است به جاي گوسفند ، با بادمجان سرخ شده پذيرايي شوند . گرچه غافلگيرمان كرده بود ولي آن شام بي تكلف ، يكي از بياد ماندني ترين شامهاي عمرمان شد.

حجت الاسلام محمد باقر نوري نيا:
از او خواستم تا درباره برخورد عربستانيها با ايرانيان برايم صحبت كند . اول طفره مي رفت اما وقتي ديد دست بردار نيستم ، گفت : اين خاطره را براي اولين بار است كه تعريف مي كنم . روز هفتم ذي الحجه بود . در حال عبور از يك خيابان ديدم چهار پليس عربستان ، تعدادي از زنان ايراني را داخل كوچه اي محاصره كرده اند و بلند بلند مي خندند . قضيه برايم سئوال شده بود . به رفتارشان دقيق شدم . ديدم پليسها براي اينكه حلقه محاصره را تنگ تر كنند ، با استفاده از باتوم به دو خانم حمله كرده اند . با خود گفتم آهني ، غيرت ايراني كجا رفته ؟ هر چه باشد اينها حق ندارند به خانمها تعرض كنند.
كمربندم را باز كردم و دو دستم پيچيدم و با فريادي بلند به طرف پليسها حمله ور شدم . ديگر نفهميدم چكار مي كنم . فقط به ياد دارم كه دو نفرشان را داخل جوبي انداختم و ديگري را با بلند كردن بالاي سرم ، به گوشه‌اي پرت كردم . خانمها هم با هر چه در دست داشتند به سر و صورت پليسها ضربه مي زدند . آخرين پليس كه از همه قويتر به نظر مي رسيد ، به پايم پيچيد . با ضربه اي كه به صورتش وارد كردم ، بي حال شد . روي سينه اش نشستم و گفتم : از خدا نمي ترسي ؟ تعرض به ناموس ايراني و بي غيرتي !
با اينكه بي رمق بود جوابم را مي داد اما چيزي نمي فهميدم ، فقط التوبه التوبه اش باعث شد تا او را رها كنم و به سرعت خانمها را به كاروانشان برسانم.

رقيه بهرامي ـ همسر شهيد:
روزي كه براي رفتن به خانه خدا عازم مكه بود، به من سفارش كرد تا چراغ خانه را خاموش نكنم و در منزل خودمان بمانم. سه روز بعد از بازگشت از سفر حج آماده رفتن به منطقه شد . اين بار رو به من كرد و گفت : هر جا دوست داشتي زندگي كن . در خانه خودمان خانه پدرت يا خانه مادرم.
به دلم گذشت كه منظور خاصي دارد . پرسيدم : چرا وقتي به مكه مي رفتي در خانه خودمان بمانم و حالا ...؟
سرش را پايين انداخت و گفت : خانه ما از اين به بعد .... و پس از مكثي كوتاه ادامه داد : به درگاه خدا دعا كن و بگو آهني در راه تو رفت و من هم به تو پناه مي برم.

علي مولوي :
نزديك غروب بود. حاج همت فرمانده لشگر ، تمام مسوولين گردانها را در منطقه سومار فراخواني كرد . من هم يكي از فرماندهان گردان بودم . حاج همت در جمع شروع به صحبت كرد . شرايط منطقه عملياتي را توضيح داد و بعد از تشريح آرايش و وضعيت استقرار نيروهاي دشمن ، اعلام كرد كه امشب آماده مي شويم براي اجراي عمليات .
همه بهت زده از اعلام ناگهاني عمليات ، به فرمانده لشگر خيره شده بودند . چرا كه تا آن لحظه هيچ صحبتي از حمله به ميان نيامده بود . آقاي آهني كه آن موقع مسئول محور بود بلند شد و گفت :
برادر همت ـ ما آماده اجراي عمليات نيستيم . بعضي از نيروهايمان در مرخصي اند و تعدادي از گردانهاي تحت امر در خط مستقرند و از تصميم شما بي اطلاعند. بيست و چهار ساعت به ما فرصت بدهيد تا به نيروها ابلاغ كنيم.
شهيد همت گفت : درست است اما اين دستور از قرارگاه رسيده و اگر اجراي عمليات به تاخير بيفتد، شايد ضرر و زيان سنگيني را به دنبال داشته باشد.
آقاي آهني گفت :
اگر امر اين است كه همين امشب بايد عمليات داشته باشيم بنده آماده ام و با نيروهاي مستقر در خط در خدمت شماييم.
نيمه هاي شب از قرارگاه ، فرمان عمليات صادر شد . تعدادي از گردانها تا عمق خاك دشمن نفوذ كردند. بعضي از نيروهاي عراقي به محاصره در آمده و بعضي پا به فرار گذاشته بودند . آقاي آهني هدايت سه گردان را به عهده داشت. لحظه به لحظه از طريق بي سيم دستوراتي را كه به نيروهايش مي داد ، دنبال مي كردم . ناگهان صدايش با بلند شدن خش خش بي سيم تغيير كرد و ارتباطش قطع شد . از پشت بي سيم چندين بار خواستم تا وضعيتش را اعلام كند . بعد از گذشت دقايقي از قرارگاه اعلام كردند : آهن شكسته شد.
با شنيدن اين رمز فهميدم كه آهني هم پرواز كرد . آن شب جبهه دشمن بر اثر غافلگيري از هم پاشيده شد و و نيروهاي خودي با تحويل خط ، براي تجديد قوا به مواضع اوليه شان برگشتند.

غلامرضا خوشحال:
عمليات مسلم به عقيل بود. در سنگر فرماندهي به عنوان رابط تداركات امور مربوط به مخابرات را پيگيري مي كردم . نيمه هاي شب ، سه گردان منطقه عملياتي شدند. هدف ، تصرف ارتفاعات مشرف به شهر مندلي عراق بود. فرمانده گردانها با بي سيم لحظه به لحظه اعلام وضعيت مي كردند . يكباره آقاي آهني با لحني نگران از پشت بي سيم گفت : دو گردان از طرفين رفته اند و ما به علت وجود ميدان مين نمي توانيم جلوتر برويم . تا هوا روشن نشده ما را راهنمايي كنيد.
فرمانده خط در جوابش گفت : آهني جان ، راهي نداريم. اگر مي توان چند بشكه را پر از شن كنيد تا از تپه سرازير شود و بعد از انفجار مينها ، نيروها را عبور دهيد. آقاي آهني گفت : بشكه و بعد از مكثي ادامه داد: خلاصه يك فكري مي كنم. نزديك اذان صبح صداي خش خش بي سيم دوباره بلند شد . آقاي آهني گفت : خداحافظ . من با چند نفر از برادرها رفتم تا راهي باز كنيم. اگر برنگشتيم نيروها را هدايت كنيد.
فرداي آن روز پس از كشته شدن آهني ، يكسره مارش شادي عراق پخش مي شد. چون آهني با چند نفر ديگر ، روي مينها رفت و راه عبوري را باز كرد و به اين طريق عمليات با قدرت ادامه پيدا كرد.

غم به جا ماندن پيكر شهيد آهني در خاك دشمن ، براي بچه هاي گردان خيلي سنگين بود . به همين دليل يكروز پس از عمليات ، براي شناسايي منطقه شهادت آهني ، به عمق خاك دشمن نفوذ كرديم . متوجه شديم كه پيكرش در ميدان مين روي زمين افتاده و انتهاي ميدان ، عراقيها از داخل يك سنگر كاملاً مراقبند . در حقيقت دشمن از پيكر شهيد به عنوان تله استفاده مي كرد . چندين روز به اميد انتقال پيكرش به آن ناحيه مي رفتيم . اما با ديدن بدن پاكش در آفتاب سوزان ، تنها اشك مي ريختيم و از دور با او دردل مي كرديم . يكي از بچه هاي گردان كه شيفته آهني بود پيشنهاد كرد : اجازه بدهيد سه روزه تا سنگر دشمن كانالي بزنم و از آنجا شهيد را بياورم.
موافقت كرديم و عده اي هم بسيج شدند . هشتصد متر از كانال حفر شده بود كه دشمن به قضيه پي برد و با شهادت رسيدن يكي از داوطلبين ، بدن شهيد آهني براي هميشه دست نيافتني شد .

نعمت اله آهني:
بعد از شهادت آقاي آهني ، مردم روستا جلسه اي گذاشتند تا به ياد آن شهيد حسينيه اي ساخته شود. كد خداي ده كه از ملاكين مشهور روستا به حساب مي آمد ، با تصميم مردم مخالفت كرد. اما اهالي روستا كه مصمم بودند زمينه را فراهم كردند . كد خدا براي مقابله اعلام كرد كه حق برداشتن آب را براي ساختن حسينيه نداريد . ناچار از ادامه كار بازمانديم . مدتي آب را از روستاهاي اطراف مي آورديم ؛ اما كار به خوبي پيش نمي رفت.
چند روزي از توقف ساخت بنا گذشته بود كه باران رحمت خدا نازل شد و همزمان چشمه اي كه در كنار زمين حسينيه ، مدتها خشك مانده بود ، جوشيدن گرفت و آب روي زمين جاري شد . هنوز سالگرد شهادت آهني نشده بود كه كار حسينيه به پايان رسيد و آب چشمه بار ديگر خشك شد . اين حسينيه از نظر روستاييان مورد عنايت است و بارها پناهگاه مردمي بوده است كه بر اثر طوفان و سيل بي خانمام شده اند .

سيد علي موسوي مقدم:
موقعي كه ما 12 شهيد در بيرجند داشتيم، شهيد آهني براي هر يك در وسط خيابان يك حجله زده بود و به من مي گفت:«بيا برويم از بيمارستان امام رضا (ع) گل بياوريم، مي خواهم حجله ها را گل باران كنم!» من رفتم شروع به گل چيدن كردم و اين برادر را هم ديدم كه با خودش زمزمه مي كند و مي گويد:«اي كاش من لياقت داشتم كه به شهادت برسم. خوشا به سعادت اين برادران...!» من گفتم: آهني، شايد كلّه ات خراب است كه با خودت صحبت مي كني؟ آهي كشيد و گفت:«اگر مي رفتي و حماسه اي را كه اين برادران آفريدند مي ديدي تو هم ديوانه مي شدي! اينها هر يك به اندازة تمام جمعيّت اين شهر (بيرجند) ارزش داشتند». در همين موقع ديدم يك گل رز قرمز را كه حدود 30 سانتيمتري طول شاخه اش بود، دور انداخت و به طرف شير آب رفت. من گفتم:«آنرا بردار كه خارش به دستم فرو رفته و آن گل خونين است!» من گفتم چه عيب دارد ما اين گل را مي گذاريم و بعد خشك مي شود و كسي نمي خواهد بردارد! شهيد آهني گفت: من نمي خواهم خون كثيف من جلوي حجلة يك شهيد باشد.
حمد صفري:
در مرحله اوّل عمليّات، تيپ محمّد رسول الله (ص) ساير يگانها عمل كردند و تيپ 21 امام رضا (ع) احتياط بود و بايد در مرحلة بعد وارد عمل مي شديم. خط دشمن به ياري خداوند با موفّقيّت در هم شكست و ارتفاعات مشرف به شهر مندلي از جمله گيسكه، كاني شيخ، سلمان كشته و ... به تصرّف رزمندگان اسلام در آمد. مندلي زير پاي رزمندگان قرار گرفت. گردان ما براي پدافند و آماده شدن عمليّات مرحلة بعد به خط اعزام شديم. محلّ استقرار گردان منتهي اليه، سمت چپ ارتفاعات دست عراقي ها بود ما بايد هم از روبرو و هم از پهلو از خطوط پدافندي خودمان محافظت مي كرديم. جاي خيلي سختي بود پشت ارتفاع ديواره داشت و پرتگاه بود. مكاني براي زدن سنگر وجود نداشت. خاكريزي هم به آن شكل روي ارتفاع زده نشده بود و فقط با كيسه گوني در ضدّ شيب در جلو ديد دشمن سنگرهاي آتش ساخته بوديم. سنگر استراحت و اجتماعي وجود نداشت. نيروها در همان سنگر آتش، دو سه نفري كه با هم بودند نوبتي به صورت نشسته استراحت و گاهي چرت مي زدند. عراقي ها به راحتي ما را مي ديدند و از فاصلة دور با تير مستقيم و تانك سنگرهاي ما را هدف قرار مي دادند. براي تغذيه و آب ما بايد حدود 500 متر روي ارتفاع جلوي ديد عراقي ها راه مي رفتيم و بعد از جاي مناسبي كه نردبان گذاشته بودند از ارتفاع پائين مي آمديم و خط را به اين شكل از جهت عمليّات پشتيباني و تغذيه مي كرديم. فاصلة كمين عراقي ها كه در ادامة ارتفاعات بود با ما حدود 30 متر بيشتر نبود، اين كمين ما را خيلي اذيّت مي كردند. عراقي ها چند بار تا نزديك سنگرهاي ما جلو آمدند ولي با مقاومت نيروهاي مخلص بسيجي باز مجبور به عقب نشيني مي شدند، در اين منطقه بيشترين كاربرد را نارنجك تفنگي داشت من تصميم گرفتم براي مقابله با كمين دشمن سنگري با كيسه گوني روي قسمت بلند ارتفاع بسازم و از آنجا كه كاملاً بر كمين دشمن تسلّط داشت با آنها مقابله كنم. سنگر را شب آماده كردم و خودم با اسلحة كلاش داخل آن رفتم تا عراقي ها مي خواستند تكان بخورند و سرشان را بالا بياورند با يك تير همه داخل سوراخ موش مي رفتند تا 48 ساعت وضع خوبي داشتيم و بچّه ها از اين كمين راحت بودند. از طرفي هم هنگام شلّيك گلوله هاي 106 و به محض مشاهدة آتش به بچّه ها خبر مي دادم و همه داخل سنگر مي خوابيدند. روز بعد داخل سنگر لحظه اي متوجّه شدم و ديدم كه يك نفر عراقي گلولة آر پي جي را آماده كرده و به سمت من هدف گرفته فرصت عكس العمل نبود تنها كاري كه كردم داخل سنگر خوابيدم. موشك آر پي جي مستقيم به سنگر من خورد و كيسه هاي گوني خاك و شن روي سر و صورت من ريخت و تمام صورتم و پهلويم پر از تركش ريزه و موج انفجار پردة گوشم را پاره كرد و نزديك بود كه از ارتفاع به پشت پرت بشوم. از سنگر پايين آمدم و با كمك نيروهاي امدادگر به اورژانس و براي مداوا به باختران با هلي كوپتر اعزام شدم و سپس از باختران به تهران اعزام و از آنجا به شهرستان آمدم. چند روز بعد مرحلة دوّم با رمز يا زين العابدين (ع) توسط بچه ها انجام شده بود بعضي از نيروها ،به شهر مندلي به صورت نفوذي رفته بودند و در آنجا اطّلاعيّه و عكس پخش كرده بودند. در اين مرحله شهيد آهني كه از فرماندهان خوب و شجاع بود به شهادت رسيده بود جنازة او به دست عراقي ها افتاد و عراقي ها فكر كرده بودند كه اين آهني همان آهنگران معروف مدّاح و نوحه خوان است. لذا گفته بودند بلبل خميني (ره) به قفس افتاد و اين خبر را بي بي سي پخش كرده بود.
يك شب كه تيپ امام حسين(ع) از اصفهان عمليات داشت با هم رفتيم در عمليات آن تيپ شركت كرديم. عمليات موفق بود. تا صبح به پشت خاكريز كه فتح شده بود رسيديم. پدافند كرديم، بعد از آن پاتك قوي عراق شروع شد. مثل باران گلوله مي باريد و هيچ كس جرأت بيرون آمدن از خاكريز را نداشت. كم مانده بود كه عمليات ما شكست بخورد و تمام نيروها قتل عام شوند. تانك هاي دشمن حدود 150 متر با خاكريز فاصله داشت. حاج آقا آهني يك آر پي جي گرفتند و با پشتك زدن از ميان رگبار مسلسل ها از روي خاكريز رد شد و با شليك گلوله يك تانك دشمن را زد و تانك ها كه بيش از 70 متر با ما فاصله نداشتند، با آتش گرفتن آن تانك، به عقب برگشتند و در اينجا بود كه آر پي جي زن ها فرصت پيدا كردند و به تعقيب و شكار تانك ها پرداختند.
يكي از همرزمانش مي گفت:" در عمليات بيت المقدس ايشان فرمانده گردان بودند. به هنگام عمليات تير به كمرش اصابت كرده بود و ايشان همچنان يك پارچة چفيه به كمرش بسته بود و با تكبير نيروها را فرماندهي مي كردند."
يكي از برادران هم رزم مي گفت:" آخرين باري كه مي خواستيم به جبهه برويم، حاج آقا آهني به قدري در حرم امام رضا(ع) گريه كردند كه من منقلب شدم، خودش هم مي گفت امروز حال ديگري دارم."
ايشان هر بار كه مجروح مي شد استقامت زيادي از خود نشان مي داد. يكي از همرزمانش تعريف مي كرد كه:" در يكي از عمليات ها حاج آقا آهني مجروح شد، به او گفتم: تو ديگر نمي تواني بجنگي. بيا تا زخمت را ببندم و به پشت خط مقدم شما را منتقل نمايم. ناگهان همچون شيري كه غرش مي كند، سخت و كوبنده يك تكبير گفت و ادامه داد كه تن آهني از آهن است، شما را كاري نباشد، و نگذاشت زخمش را ببندم اگر درد هم داشت، آن را پنهان كرده بود."

يك روز كه چند نفر از بچه هاي سپاه دور هم جمع شده بودند و راجع به خاطرات و عمليات ها صحبت مي كردند، يك نفر از رجبعلي پرسيد:" آقا رجب شما شب هاي عمليات را تا صبح چگونه مي گذراني؟ با همين روحيه اي كه الان داري با من صحبت مي كني با آنان صحبت مي كني؟" ايشان به آن برادر عزيزمان گفت:" به خاطر اين كه ببيني من چگونه صحبت مي كنم و چگونه با بچه هاي رزمنده شب را سپري مي كنم، بايد بيايي و ببيني و خودت مشاهده بكني. اگر مردش هستي يا علي! "
من يادم هست در يكي از روزهاي سازماندهي و اعزام نيرو به خط مقدم، بنا به تشخيص مسئولين بنده كه سمت فرماندهي گردان را به عهده داشتم، در منطقه اسلام آباد براي تجهيز و تدارك گردان مقداري با مشكل بر خورد كردم. به حاج آقا آهني مراجعه كردم و مشكلم را با ايشان در ميان گذاشتم. حاج آقا آهني با آن نفوذي كه در بين ديگران داشت، گفت:" برو به فلاني بگو كه رجب گفته كه اين امكانات را بايد بدهي، اگر نداد بيا و به من بگو." من در فاصلة كوتاهي به آن فرد مسئول مراجعه كردم و پيام حاج آقا آهني را به او دادم. به محض اينكه گفتم حاج آقا آهني گفتنه اند، آن فرد به من گفت:" چرا از اول نگفتي كه با حاج آقا آهني هستي؟ اگر مي گفتي من حتماً اين گردان را در اولويت تجهيزات قرار مي دادم." آري اين روحيه و نفوذ شهيد آهني بود كه در بين يگانها و گردانهاي خراسان مؤثر و كار ساز بود.
 
محمود جلايري :
در عمليّات فتح المبين كه براي زمينه سازي عمليّات در يك گروه 72 نفري اعزام شديم ، اوّلين گلوله به دست شهيد آهني اصابت كرد و صحنة عجيبي پيش آمد و ما در واقع بي كس شديم . بچّه ها با اصرار او را به پشت خط منتقل كردند . نكتة جالب و اصلي اينكه با همان دست تير خورده به پيشروي خود ادامه مي داد و به روي خود نمي آورد.
روزي نزديك غروب، سردار ولي الله همت، فرماندهان گردانها را فراخواني كرد من هم آن روز به عنوان يكي از فرمانده هان گردان در خدمت فرمانده لشگر در منطقه سومار بودم. ايشان اعلام كردند كه همين امشب بايد عمليات انجام شود. اين در حالي بود كه از اجراي عمليات و تصميم فرماندهي همه بي اطلاع بوديم. حتي مسئولين محور كه در آن مقطع نقش معاون تيپ يا معاون لشگر را ايفا مي كردند بعضاً بي اطلاع بودند. تصميم فرماندهي از طريق قرارگاه اعلام شده بود. لشگر خراسان (لشگر 5 نصر) و لشگر حضرت رسول(ص) از تهران و هردو در آن مقطع زماني، تيپ بودند. جمعي از فرماندهان نشسته بوديم. شهيد همت براي ما صحبت كرد. شرايط منطقه عملياتي را توضيح داد، آرايش و گسترش نيروهاي دشمن را تشريح كرد. بعد از اين كه وضعيت دشمن تشريح شد اعلام كردند كه امشب ما آماده مي شويم، براي اجراي عمليات. حاج آقا آهني كه مسئول محور بود گفتند:" آقاي همت، ما آماده اجراي عمليات نيستيم به جهت اين كه از تصميم شما بي اطلاع بوديم و بعضاً نيروهايمان در مرخصي و يا گردانهايي كه در خط هستند از اين عمليات بي اطلاع هستند. 24 ساعت به ما فرصت بدهيد تا ما به نيروها ابلاغ و آنها ار آماده كنيم." شهيد همت گفت: " كه اين دستور است و اگر ما اجراي عمليات را به تأخير بياندازيم شايد ضرر و زيان سنگيني بدنبال داشته باشد." حاج آقا آهني گفت: " اگر اين دستور است كه همين امشب عمليات داشته باشيم، بنده آماده هستم و اگر هم نيروها اندك باشند بار هم عمليات را آغاز خواهم كرد." اين ماجرا حكايت از روحيه جدي آقاي آهني در برخورد با متجاوزين داشت. همانطور كه از اسمش پيدا بود. آهني مثل آهن در مقابل سختيها مقاومت مي كرد و نتيجه مقاومتش هم پيروزي بود. به هر صورت آماده اجراي عمليات شديم. نيمه هاي شب از طريق قرارگاه فرمان عمليات صادر شد.
گردانها يكي پس از ديگري وارد خط شدند و عمليات را آغاز كردند.تعدادي از گردانها تا عمق دشمن نفوذ كرده بودند. بعضي از نيروهاي دشمن به محاصره در آمده بودند و بعضي ديگر پا به فرار مي گذاشتند. در عين حال شرايط طوري بود كه جبهة دشمن كاملاً از هم پاشيده بود. نيروهاي ما هم چون شب بود نتوانستند آن نظم لازم را داشته باشند. حاج آقا آهني هدايت و رهبري سه گردان را به عهده داشت. من موضوع را از طريق بي سيم متوجه شدم. دستوراتي كه مي داد و روحيه اي كه از طريق شبكة بي سيم براي رزمندگان، بسيجيان و سپاهيان فراهم مي كرد و اين مسئله باعث موفقيت رزمندگان بود. همينطور كه براي رزمندگان صحبت مي كرد و به فرماندهان عملياتي دستور مي داد در يك لحظه متوجه شدم كه صداي ايشان لرزيد و تغيير محسوسي كرد. بعد از چند دقيقه كه گذشت از طريق قرارگاه اعلام شد كه:" آهن دولا شد." فوراً متوجه شدم كه رجبعلي آهني شهيد شد و در ميدان مين دشمن به شهادت رسيد. همين ميدان مين دشمن باعث شد كه آهني از دست ما برود و از ميان بچه هاي رزمنده پرواز بكند. بعد از اين كه عمليات متوقف گرديد و نيروها به مواضع اوليه شان برگشتند من هر چقدر بين مجروحين و شهدايي كه از خط مقدم آورده بودند نگاه كردم پيكر شهيد آهني را نيافتم. همه از يكديگر سؤال كرديم پس جنازة آهني كجاست؟ كسي پاسخ درستي براي اين سؤال نداشت. من و تعدادي از بسيجي ها تصميم گرفتيم هر طور شده پيكر شهيد آهني را پيدا كنيم. با يكي از بچه هايي كه اطلاعات و تسلط بيشتري راجع به آن منطقه داشت، رفتيم. مقداري در عمق خاك دشمن جلو رفتيم. متوجه شديم كه پيكر پاك و مطهر شهيد آهني در ميدان مين افتاده و بالاي سر او سنگر دشمن قرار دارد و نفرات دشمن مراقب هستند و نمي گذارند كسي به جنازه او نزديك شود. چند روز جنازة شهيد آهني زير آفتاب همانجا ماند و ما از دور مي ديديم اما نمي توانستيم كاري بكنيم. منتظر بوديم فرصتي مناسب بدست آيد تا ما بتوانيم جنازه را از جلوي سنگر دشمن منتقل كنيم. حتي از بستگان شهيد آهني آمدند و از جمله برادر ايشان كه مي خواست به تنهايي برود و جنازة برادرش را بياورد، اما به هيچ وجه به او اجازه چنين كاري را نمي دادند. تعدادي از افراد شهادت طلب و شجاع گردان پيشنهاد دادند كه اجازه بدهيد كانال بزنيم تا زير پاي سنگر دشمن تا بتوانيم پيكر شهيد آهني را بياوريم. افرادي همچون مشهدي، شهيد پورشاهي و يك فرد ميان سالي كه نامش را نمي دانم مي گفت:" اگر فلاني اجازه بدهد من اين كانال را ظرف سه روز مي كنم و تا زير پاي دشمن پيش مي روم." بالأخره موافت مسئولين با اين نظريه جلب شد و ما دست به كار شديم. كانال تقريباً به طول 800 متر كنده شده بود و هنوز به اتمام نرسيده بود كه دشمن بسيجي عزيزمان پورشاهي را نيز به شهادت رساند. نيروهاي گشتي رزمي دشمن متوجه شده بودند كه ما چه نقشه اي كشيده ايم. تحمل كرده بودند و منتظر بودند كه ما تا عمق بيشتري، پيش برويم تا بتوانند تعداد بيشتري از ما را به شهادت برسانند. نهايتاً با علاقه اي كه بچه ها نسبت به شهيد آهني داشتند حاضر بودند براي آوردن پيكر پاك و مطهرش جان خود را از دست بدهند.
من و حاج آقا آهني هردو با هم يك مأموريت دونفره در منطقه معدن قلعه زردي بيرجند داشتيم. آنجا به عنوان شناسايي باند مواد مخدر(اشرار) رفته بوديم. بعنوان نماينده هاي دادسراي انقلاب هم حكم گرفته بوديم. به هر حال مرحله شناسايي بود نه اقدام.بعد از مدتي كه در آنجا بوديم متوجه شديم كه يكي از افراد سران اشرار در خانه اي رفت و آمد مي كند. متأسفانه صاحبخانه(مرد آن خانه) به جرم مواد مخدر در زندان به سر مي برد. اين منزل را تحت نظر گرفتيم و شب آخر كه جهت شناسايي اين افراد به آنجا رفتيم، آقاي آهني بالا خانه رفت و من هم در پايين داخل آخور گوسفندان مخفي شدم. بعد از مرتي نزديك غروب آن مرد ملعون و خائن وارد منزل شد. آقاي آهني وقتي متوجه شد كه آن مرد داراي مفاسد اخلاقي و در حال انجام كارهاي منافي عفت مي باشد، با اينكه اجازة وارد شدن به عمليات و دستگيري آنان را نداشتيم، اما ايشان رو به من گفت كه مي خواهم وارد خانه شوم، ناگهان فريادي كشيد و از بالاي بام پريد جلوي درب و با لگد به درب كوبيد و آن را باز كرد و هيكل زشت و كثيف آن مرد قاچاقچي و مجرم جلو چشمانش ظاهر شد، با اينكه وحشتناك و قوي و سبيلهاي بلندي داشت آقاي آهني با چند مشت توي صورتش زد و او را نقش بر زمين كرد. اصلاً وقتي به قيافه اش نگاه مي كرديم وحشتناك بود. با ضربه هاي مشت آقاي آهني توان كار از او گرفته شده بود. بلافاصله دستهايش را با طناب بست و او را تحويل مقامات مسئول داد.

زماني كه در خرمشهر در خدمت حاج آقا آهني بوديم، (بعد از آزادي خرمشهر) من صحنه اي را ديدم كه هيچگاه فراموش نمي كنم و لحظه، لحظة آن واقعه هميشه در جلوي چشمانم ظاهر مي شود. ايشان بالاي خاكريز رفته بودند،فاصله بين ما و دشمن فقط همان رودخانه(اروندرود) بود. فاصلة ما با عراقي ها آن قدر كم بود كه با چشم غير مسلح رفت و آمد نيروهاي دشمن ديده مي شد. حتي مي ديديم كه چه نوع سلاحي در دست دارند. من پايين خاكريز بودم. خيلي آرام و آهسته سرم را از خاكريز بيرون آوردم و آهسته گفتم بيا پايين، رجب بيا پايين! ايشان خيلي آرام و با خنده گفت:" قرار نيست كه من اينجا كشته شوم." ايشان چند دقيقه بالاي خاكريز ايستادند و تيربارهاي عراق هم چند دقيقه كار كردند در حالي كه قبل از رفتن ايشان بالاي خاكريز، منطقه ساكت و آرام بود و فقط گاه گاهي تيراندازي مي شد، اما همين كه ايشان بالا رفتند همه تيربارهايي كه در آن خط بودند شروع به رگبار به طرف ايشان كردندومن اكنون بعد از شهادت ايشان متوجه شدم كه مفهوم آن كلامشان چه بود و ايشان چقدر نسبت به زمان شهادت خود معرفت داشتند.
خيلي خوب به ياد دارم كه فروردين سال 61 بود كه به ما خبر دادند يك گروهي از رزمندگان بيرجندي مي خواهند بيايند و گردان را تحويل بگيرند و ما انصافاً از اين موضوع خوشحال شديم كه گردان از آن حالت رخوت و خمودي نجات پيدا خواهد كرد. روز موعود كه رسيد حاج آقا آهني و گروهش آمدند. زماني كه گردان را تحويل گرفتند هيچ صحبتي نكردند و ما را براي رزم بردند. ساعت9 صبح بود وقتي از رزم برگشتيم خيلي خسته بوديم. اين موضوع نشان داد كه مي خواهد يك گردان خط شكن را پي ريزي كند. انواع و اقسام رزم ها را تعليم داد. وقتي آمديم،همة ما را فرا خواندند و خود در يك بلندي قرار گرفتند و پس از مدتي كه صحبت كردند؛چنان برنده و كوبنده گفتند:" برادران، من شير علي مي خواهم، چريك خميني!، هركس كه مي توانداين خصوصيات را داشته باشد در گردان من بماند و هر كس هم نمي تواند از اين گردان برود. از فرداي همان روز همة رزمندگان برروي سينه هايشان نوشتند شيرعلي، چريك خميني. روي همين اصل نام اين گردان را گردان ابوذر گذاشتند.
علي افكار:
اولين بار بود كه خبر سنگرهاي كمين عراقي را شنيده بودم ، ولي هنوز به آنها برخورد نكرده بودم . يك روز كه با شهيد براي شناسايي به طرف خط دشمن مي رفتم ، به من گفت: من امروز تا به يك سنگر كمين عراقي برخورد نكنم ، بر نمي گردم ، هر چه اصرار كردم كه از اين كار صرفنظر كند ، نپذيرفت. به ناچار من پشت يك تانك نشستم و او به طرف دشمن حركت كرد و من هم با دوربين او را مي پاييدم ، تا اينكه يك مرتبه ديدم كه يك سنگر كمين عراقي در جلو آتش گرفته است . در همان هنگام من منتظر اتمام درگيري بودم تا بروم و جنازه اش را بياورم ، اما ديري نپاييد كه او را در وسط بوته ها گم كردم. پس از مدتي ديدم نفس زنان از پشت سرم مي آيد ، با تعجب پرسيدم : طوري نشده اي ؟ گفت: اگر خدا بخواهد ، انسان را نگه مي دارد.
حكم جلب يكي از افراد خلافكار و مفاسد اخلاقي از طريق دادسراي انقلاب به آقاي آهني داده شده بود. اين فرد قبلاً هم با آقاي آهني درگيري داشت و با او دشمن شده بود. آقاي آهني به جاي اينكه او را دستگير كند و تحويل مقامات بدهد او را دور از چشم مردم و در خلوت ارشاد و راهنمايي مي كند كه دست از مفاسد اجتماعي بردارد و به مسئولين دادسرا گفته بود كه:" من مي ترسم با دستگيري او حس انتقام جويي را در خودم زنده كنم."

آخرين باري كه مي خواست به جبهه برود به من گفت:" مادر، حالا كه من مي خواهم به جبهه بروم، اما وقتي خواستم برگردم برايتان پيغام خواهم داد ،كه خانمم را به شهر قم راهي كنيد. من هم از آن طرف به قم خواهم آمد." اما ايشان روز ششم محرم كه به جبهه رفته بود، روز دوازدهم محرم هم شهيد شد. از زمان رفتن تا شهادت شش روز طول كشيد.
يك بار وقتي كه از جبهه برگشته بود و پايش در اثر تركش خمپاره مجروح شده بود به من گفت:" مادر مي خواهم كه مرا داماد كني." گفتم: مادر جان اگر قول بدهي كه ديگر جبهه نروي اين كار را مي كنم. با رفتن تو به جبهه نمي خواهم يك نفر ديگر هم سرگردان شود. گفت:" مگر شما كافر هستيد، البته كه من به جبهه خواهم رفت چون همة همرزمان من به جبهه رفته اند. بايد عروسم در حجله بماند." خلاصه بعد از گفتگو پدرخانمش صدمن آرد آورد. من همان شب آرد را نان پختم و مراسم دامادي برگزار شد.به همين سادگي او داماد شد. در مراسم اجازه نداد كسي دايره بزند و چيزي جز صلوات نبود.

يكدفعه وقتي در منطقة عملياتي بستان حمله صورت گرفته و بسياري از نيروهاي ايراني كشته شده بودند. مادرم پس از شنيدن اخبار خيلي ناراحت شد و منتظر خبر سلامتي رجبعلي بود. من از روستا، آمدم بيرجند و از آنجا هم به تهران رفتم. از تهران عازم اهواز شدم. به پادگان كه رسيدم سراغ او را گرفتم. گفتند:" او به منطقه رفته است." با يكي از برادران سپاه سوار ماشين شديم و تا بستان با هم رفتيم. رجبعلي را ديدم. سه شب را با او گذراندم. او بعد از اينكه خط را تحويل ارتش داد و مرخصي گرفت با هم به اهواز آمديم. در ايستگاه راه آهن قطار5 نفر از بچه هاي بسيج را ديدم كه لباس بسيجي پوشيده بودند. مأمور ايستگاه از رفتن ايشان ممانعت مي كردند. اينها تا برادرم و ما را ديدند خيلي خوشحال شدند و گفتند:" آقاي آهني اينها ما را اذيت مي كنند." حاج آقا آهني با آنها صحبت كرد و نظر مسئولين راه آهن را نسبت به بچه هاي بسيجي جلب كرد و آنان را راضي كرد كه به آنها اجازه رفتن بدهند. بعد از آن راه افتاديم و با قطار به تهران و از آنجا هم به بيرجند آمديم.
با توجه به جايگاهي كه شهيد در بين مردم داشت، تأثير شهادتش مضاعف شد. و دوستان را خيلي متأثر كرد. هرچند كه بنا به نظر مسئولين بنياد شهيد هنوز زمان برگزاري مراسم تشييع جنازه نرسيده بود. و خانواده ايشان هم بسيار بي تاب و تحمل شده بودند. اما تقاضاي همه ما اين بود كه هر طور شده لااقل تشييع روح انجام شود. كه نهايتاً موافقت گرديد. مراسم بي نهايت عالي و خوب برگزار شد. تمام همرزمان و دوستان شهيد در داخل و خارج شهر بيرجند از سپاه و جهاد و جاهاي مختلف در مراسم شركت كردند. نمي دانم از مراسم فيلمبرداري شد يا نه؟ ولي صحنه هاي بسيار عجيبي بود. تشييع جنازه(روح) كه با مرثيه و نوحه خواني همراه بود. يك نوحه جالبي در خصوص شهيد سروده بودند و به عنوان فرمانده گردان از او ياد مي كردند. هر وقت اين نوحه تكرار مي شد مردم واقعاً صدايشان به عرش مي رسيد ( از شدت ناراحتي و گريه و تأثر عميقي كه داشتند).
من بعد از شهادت شهيد او را در خواب ديدم كه با يك نشاط بسيار خاصي به طرف من آمد. صورتش گندمگون بود، اما با يك حالت نوراني و بشاش. در خواب متوجه بودم كه ايشان شهيد شده،ولي بعد حيرت زده به او نگاه مي كردم كه نكند مفقود بوده پيدا شده است. شهيد جلو آمد و با من روبوسي كرد. من با تعجب از او پرسيدم:" كي آمدي؟ كجا بودي؟ جريان چي بود؟" و او هم فقط لبخند مي زد و بعد يكدفعه گفت:" همين دور و اطراف بودم، جاي دوري نبودم" ولي صورت او حالت عجيبي داشت و با حالت عادي و دنيايي خيلي فرق داشت.
به هنگام وقوع ناگهاني زلزله ،من و رجبعلي خود را به ستاد كنك رساني معرفي كرديم. رفتيم قاين تا به زلزله زدگان كمك كنيم .آنها ما را به روستايي فرستادند كه مردمان آن اهل تسنن بودند. حاج آقا آهني گفتند:" ما نبايد طوري برخود بكنيم كه مردم احساس كنند كه فقيرند" براي همين اول كمك هاي مردمي را به صورت دسته بندي و تفكيك شامل چراغ خوراك پزي، پتو و خوراكي تدارك ديديم و بعد به درب منزلشان و يا جاهايي كه ساكن شده بودند برديم.
بعد از شهادت او يك شب خواب ديدم كه به من گفت:" آقاي اصغري بيا با هم به حرم حضرت ابوالفضل و امام حسين (ع) برويم." دستم را گرفت و به آنجا برد. توي خواب چنان هيجان زده و احساساتي شده بودم كه يك دفعه از خواب بيدار شدم ديدم بدنم از عرق خيس شده و موقع نماز صبح فرا رسيده است.
ايشان در عمليات مسلم ابن عقيل فرماندهي خط را به عهده داشتند. شب عمليات دو گروهان از گردان امام علي(ع) كه شهيد آخوندي فرماندهي آن را به عهده داشت وارد عمليات شد. از تپه هاي مشرف به مندلي كه حاج آقا آهني از موانع به خوبي اطلاع داشتند، براي اينكه به نيروهاي تحت امرش روحيه بدهند، اول از همه از ميدان مين عبور كردند. در مرحلة بعدي بخاطر انباشته شدن زمين پر از مين ديگر به خط نمي زد. در همين لحظه بود كه پشت بي سيم اعلام شد "آهني دولا شده" اين لحظه براي ما و كساني كه پشت بي سيم بودند دردناكترين و تلخ ترين دوران جبهه و جنگ ما بود. چون در اين لحظه ،جبهه و جنگ كسي را از دست داد كه اميد رزمندگان و سپاه اسلام بود. اما آهني با عشق و علاقه اي كه به شهادت داشت به اين درجه رفيع نائل آمد. رژيم عراق در اين لحظه شادي مي كرد. ما به خاطر آوردن پيكر شهيد آهني با تني چند از دوستان همان شب اعلام آمادگي كرديم.ولي مسئولين اين اجازه را به ما ندادند. پيكر پاك و مطهر او چندين ماه در زير آفتاب در كوههاي مشرف به مندلي ماند.
سال هاي اول جنگ بود. من به خاطر دارم كه شب عمليات گردان ها را بايد مسلح مي كرديم و براي عمليات فتح المبين آماده مي شديم. مسئوليت من اين بود كه براي گردان ها سلاح تهيه كنم. مسئله مهمي كه در آن مقطع زماني وجود داشت، مشكل تأمين سلاح بود. من به آقاي آهني مراجعه كردم و گفتم آقا رجب اين چه وضعي است؟ بچه ها سلاح ندارند. حالا چه كار كنيم؟ گفت:" شما بعد از اينكه خط اول شكست، بيا. من براي همة شما سلاح مي آورم. خط اول هم كه مشكلي ندارد و هيچ وقت نيروهاي ما براي شكستن خط اول مشكل سلاح ندارند." معمولاً در يك گردان، يك يا دو گروهان را مسلح مي كردند. ايشان به اين ترتيب در برابر مشكل كمبود سلاح به نيروها اعتماد به نفس مي دادند و نيروها را هدايت مي كردند.
در روستاي ما رسم بود كه موقع برگزاري مراسم ازدواج جشن مي گرفتند و سازودهل مي زدند. ولي موقع دامادي رجبعلي، ايشان تأكيد كردند كه نبايد اين مسائل باشد و سلام و صلوات فقط در جلسه حاكم باشد، ما هرچه گفتيم اينها بايد باشد و طبق رسم و رسوم عمل كنيم گفت:" نه انقلاب كرده ام و زحمت كشيده ام كه اينها براي ما نباشد." و به هيچ عنوان اجازه نداد مراسم آنچناني بگيريم. چون شب جمعه بود، مراسم دعاي كميل برگزار شد.

هنگامي كه جهت تشرف به مكة معظمه آماده شده بود، از تك تكِ اعضاي فاميل و غير فاميل خداحافظي كرد. حضوراً به منزل هر يك از آنان رفت و از آن ها حلاليت طلب كردند و سهم قرباني براي مستضعفان را كنار گذاشت و براي اين كار وكالت گرفتند. گفتند:" مي خواهم مطمئن باشم كه دِينِ خود را ادا كرده ام."
پدر شهيد:
فرزندم حاج رجبعلي در كلاس پنجم دبستان ترك تحصيل كرد. علت ترك تحصيل او هم اين بود، كه روزي معلم مدرسه كه بچه ها را روستايي و ساده انگاشته بود، مقاديري پنبه از شهر خريده و آورده بود و به هر كدام مقداري داده بود.كه مادرشان آنها را بريسند و سپس براي او گليم ببافند. اما همچنان كه گفتم: فرزندم طبع بلندي داشت و در مقابل حرف بي حساب و زور تسليم نمي شد. اين بود كه پنبه ها را قبول نكرده بود. لذا معلم او را تهديد به تنبيه و مجبور به قبول كرده بود. وقتي همراه پنبه ها به خانه آمد، پنبه ها را به گوشه اي پرتاب كرد و گفت: ديگر تصميم دارد مدرسه را ترك كند و هرگز حاضر نيست حرف زور گوش كند و براي معلم پنبه بريسد و به همين علت ترك تحصيل كرد و به شهر رفت.
 




آثار منتشر شده درباره ي شهيد

يک زندگي
درست بيست روز بعد از مرگ حاج رجبعلي، در سال 1334 در روستاي سلطاني از بخش نهبندان بيرجند، در خانواده آهني پسري به دنيا آمد. اسم پسر را رجبعلي گذاشتند و از خدا خواستند که او هم مثل پدر بزرگش، خدا شناس و خدا ترس باشد.
رجبعلي در کودکي پدرش را از دست داد. مادرش که زني فداکار بود، به سختي اما با شهامت توانست از خانواده اش حمايت کند.
رجبعلي دوران ابتدايي را در همان روستا گذراند. اما در پانزده سالگي به تهران رفت تا در آن جا کار کند و بتواند مخارج خانواده اش را بپردازد.
هنوز هجده ساله نشده بود که به صورت داوطلب، خود را به اين دوره ي نظام وظيفه معرفي کرد و بعد از پايان سربازي به بيرجند بازگشت و در شرکت پي ريز محمديه مشغول به کار شد. اين دوره، فرصت مناسبي بود تا با چهره ي امام خميني آشنا شود و بتواند با قرآن و نهج البلاغه انس بگيرد. او شب هاي زيادي را به همراه دوستانش، درجلسات تفسير نهج البلاغه شرکت مي کرد و گاه ساعت ها مي گذشت که قرآن مي خواند و سپيده سر مي زد و او احساس خستگي نمي کرد. همه ي اين روزها، از رجبعلي آهني مردي انقلابي ساخت. مردي که با مشاهده ستم به صفوف انقلابيون پيوست.
بازگشت او به تهران و شرکت در تظاهرات و حضورش در تظاهرات هفده شهريور، سبب شد تا بتواند به همراه روحانيون بيرجند، خط فکري جوانان شهر را رهبري کند. او که به وسيله ساواک شناسايي شده بود، مجبور شد تا روزها به صورت مخفيانه زندگي کند اما با تاريک شدن هوا، کارش را شروع مي کرد و گاه تا سپيده صبح، مشغول تکثير نوار و اعلاميه و پخش آنها بود.
سامان دهي تظاهرات در بيرجند و روستاهاي اطراف، جزو فعاليت خستگي ناپذير رجبعلي بود.
با پيروزي انقلاب، کار خاتمه نيافته بود. فرزندان انقلاب براي حراست از نهال انقلاب، جذب کميته ها شدند و رجبعلي با عده اي از دوستانش، به کميته انقلاب اسلامي پيوست.
گاه روزها مي گذشت که به خانه بر نمي گشت و خانواده اش روايت دلاوري هايش را در مقابل اشرار و قاچاقچيان مواد مخدر در کوه هاي اطراف، از زبان ديگران مي شنيدند. اما خودش ساکت و آرام بود. با يک لباس ساده، شلوار ساده سربازي و پيراهني ساده. بعد هم به نيروهاي جهادگر پيوست. براي زدن چاه آبي يا کاشت زمين کشاورزي. اما با شروع جنگ، مي دانست که ديگر جايش در جهاد سازندگي نيست. آن گاه به نيروهاي سپاه پيوست و براي آموزش به مشهد اعزام شد. در ميان نيروهاي اعزامي، چهره ي رجبعلي خيلي زود براي فرماندهان مشخص و ممتاز شد.
او براي اولين بار به صورت داوطلب به جبهه ي جنگ اعزام شد و در عمليات طريق القدس به عنوان فرمانده گردان شرکت کرد. دوستان و همرزمانش مي گويند که يک سپاهي مخلص و يک جنگجوي شجاع بود. او با بسيجياني که در کنارش بودند، مثل يک برادر رفتار مي کرد. گاه ساعت ها براي شان وقت مي گذاشت و با آنها حرف مي زد و نيروهاي تحت فرماندهي اش، شجاعانه مقابل دشمن قرار مي گرفتند.
رجبعلي در عمليات طريق القدس، بر اثر ترکش خمپاره، مجروح شد اما حاضر نشد در بيمارستان بستري شود و باز به جبهه برگشت و فرماندهي نيروي ويژه خراسان را به عهده گرفت. آن ها در اين حمله موفق شدند ضربات شديدي را به دشمن وارد کنند و پس از آن، در عمليات فتح المبين، از ناحيه ي دست مجروح شد.
او اين زخم ها را به مثابه خار مي دانست و تا مي توانست در مقابل شان مقاومت مي کرد و هر بار مجروح مي شد، تلاش مي کرد تا آخرين لحظه در معرکه بماند و همرزمانش را تنها نگذارد.
او نمي خواست نيروهاي تحت فرماندهي اش با مشاهده ي زخمي شدن او، از جنگيدن دلسرد شوند و به همين خاطر، مجروحيتش را پنهان مي کرد. حتي وقتي بعد از مجروح شدن به عقب منتقل مي شد، زمان زيادي استراحت نمي کرد و باز به جبهه بر مي گشت. وقتي براي سومين بار به جبهه اعزام شد، حمله ي بيت المقدس در راه بود و او به عنوان خط شکن و فرمانده گردان ابوذر وارد جنگ شد و در جريان آزاد سازي خرمشهر، بر اثر اصابت ترکش به ناحيه ي پشت و کمرش مجروح شد.
او بعد از هر بار مجروح شدن، نااميدتر مي شد. وقتي در عمليات رمضان به عنوان خط شکن تيپ 21 امام رضا (ع) شرکت کرد و از جبهه برگشت، به مادرش گفت که احساس مي کند که هنوز کامل نشده است، براي همين است که او را به شهادت نمي رساند. گفت که تصميم به ازدواج دارد. ازدواجش مثل زندگي اش، ساده و بي پيرايه برگزار شد. در يک شب جمعه، در سايه ي يک دعاي کميل، دامادي با لباس ساده ي سپاه، زندگي جديدش را جشن گرفت و هنوز يک روز از ازدواجش نگذشته بود که با يک پيغام فوري، خبر دادند که بايد براي حفاظت از جان حجاج به سفر حج برود.
او فکر کرد که خداوند راه رفتن را برايش مهيا کرده است. به مکه رفت و پس از بازگشت از سفر حج، ابتدا به گلزار شهدا رفت و با دوستانش حرف زد، بعد به خانه آمد.
دومين روز بازگشت از سفر حج بود که خبر دادند عملياتي در پيش است و نيروها بايد به جبهه برگردند. وقت رفتن بود. مي دانست ديگر بازگشتي نخواهد بود. قبلا هم به برادرش گفته بود که دلش نمي خواهد جنازه اش برگردد. با مادر و نو عروسش براي آخرين بار خداحافظي کرد و بعد به زيارت امام رضا رفت و راهي جبهه ي جنوب شد.
عمليات مسلم بن عقيل (ع) صورت مي گرفت و گردان، از سه طرف، به سوي تپه هاي اطراف شهر مندعلي عراق پيش رفتند. او براي باز کردن معبر، با چند نفر از دوستانش، به ميدان مين زد و ديگر برنگشت. دوستان و خانواده اش بار ها خواستند تا جسدش را برگردانند اما او درست در ميانه ي ميدان بود و رو به رويش، تير رس مستقيم عراقي ها. او به آرزوي ديرينه اش که شهادت بود رسيد و همان طور که خواسته بود، جنازه اش باز نگشت.



مسافر خانه ي خدا

چاووش توي کوچه پيشاپيش کاروان مي خواند. بوي اسفند، کوچه را پر کرده بود.
از صبح زود که کسي آمده بود و توي کوچه هاي ده جار زده بود که کاروان حجاج نزديک است، توي دلم غوغايي بود. کارها خيلي زود رو به راه شده و مادر، حياط را آب و جارو کرده بود. ديگ ها را همان جا توي حياط پشتي، بار گذاشته بودند.
چند قالي و پتو به در و ديوار کوچه زده بودند و وسط کوچه را با گلدان و فانوس تزئين کرده بودند.
ننه، آب حوض را عوض کرده بود اما نگذاشته بود که من دست به سياه و سفيد بزنم. گفته بود من همان جا توي اتاق بمانم. گفته بود:
تو بار شيشه داري! بايد خيلي مواظب باشي. هوا هم سرد شده، خيلي زود سرما مي خوري.
وقتي صداي چاووش توي کوچه ها پيچيده بود گفته بود:
مي روي توي اتاق بالا، پنجره را باز مي کني چهار پايه را مي گذاري و مي نشيني. توي کوچه هم نمي آيي.
خواسته بودم چيزي بگويم اما داد خدا نگاهم کرده و گفته بود:
نگران نباش هر کاري باشد من انجام مي دهم.
و من نشسته بودم آن بالا رو به روي پنجره تا کاروان از راه برسد و آقا جان، بعد از شش ماه از سفر برگردد. دلم برايش تنگ شده بود. وقتي مي رفت اشک توي چشم هايم حلقه زده بود. گفته بودم آقا جان، براي بچه دعا کنيد و او لبخند زده بود. توي چهره اش نور عجيبي بود.
چاووش که از پيچ کوچه پيچيد، تا آقا جان از ميان تاق نصرت ها بگذرد، نتوانستم چهره اش را ببينم، انگار ميان دود اسفند و همهمه ي جمعيت گم شده باشد. بعد يک باره دلم فرو ريخت. تکيده و لاغر شده بود. داد خدا، دستش را گرفته بود.
تا از پله ها پايين بيايم رسيده بود توي ايوان. جلو دويدم و دستش را بوسيدم. سرد بود. گفتم:
زيارت قبول.
پيشاني ام را بوسيد. سرفه کرد. گفتم:
مريض شديد؟
گفت:
نه دخترم خسته ام.
آخر شب بود که مهمان ها رفتند. آقا جان من و خداداد را صدا زد. سرفه هايش شديدتر شد. و قرمز شده بود. مادر فيتيله گرد سوز را بالا کشيده بود. آقا جان به من گفت: بروم نزديکش بنشينم. ظرفي را جلويم گذاشت و گفت:
اين آب زمزم است به نيت تو و پسرت آورده ام.
خنديدم و گفتم:
شايد دختر باشد!
آقا جان نخنديد اما باز سرفه کرد و گفت:
برايش دعا کردم که با ايمان باشد و به راه خدا برود.
بعد بقچه اش را باز کرد و پارچه ي سبزي را از تويش بيرون آورد و گفت:
اين پارچه هم تبرک شده است، بپوشانش سوغاتي خودتان را مادرت مي دهد.
از جايش بلند شد. بعد انگار که سرش گيج رفته باشد، دستش را روي تاقچه گذاشت و به ديوار تکيه داد. تو چشم هايش اشک بود. گفت:
از بچه خوب مواظبت کن. امانت الهي است.
توي دلم يکباره لرزيد.
روز اول، حال اقا جان بدتر شده بود. تا دکتر بيايد، ننه چند جور جوشانده درست کرد که برايش بردم اما به هيچ چيز دست نزد. فقط سرفه مي کرد. غروب روز دوم بود که تمام کرد.
باور نمي کردم. فقط گريه مي کردم. داد خدا مي گفت:
براي بچه خوب نيست.
اما من نمي توانستم خودم را آرام کنم. سنگين شده بودم. ننه نمي گذاشت سر خاک بروم و مي گفت:
آقا جان خيلي سفارش اين بچه را کرده.
بيست روز بعد از فوت آقا جان، بچه به دنيا آمد. ننه از پارچه ي سبز برايش لباس دوخته بود. وقتي چشم هايم را باز کردم، داد خدا بچه را توي بغلم گذاشت. سفيد و قشنگ بود، انگار آن لباس سبز، يک تکه نور بود. مثل وقتي که آقا جان از مکه برگشته بود. دوباره ياد حرف آقا جان افتادم. به داد خدا نگاه کردم و گفتم:
دلم مي خواهد اسمش را بگذاريم رجبعلي تا اسم آقا جان زنده بماند.
قبل از اذان ظهر بود که پيش نماز توي گوش بچه اذان خواند. چند قطره از آب زمزم را توي دهانش ريختيم و دعا کردم تا رجبعلي، مثل آقا جان، با ايمان و با خدا باشد و مثل او مسافر خانه ي خدا شود.


حرف ناحق
هر روز همين طور بود. توي کلاس که مي آمد، اول مي ايستاد و خط کش بلندش را کف دستهايش مي زد. مي ايستاد و نگاهمان مي کرد. من رديف اول مي نشستم و رجبعلي رديف آخر. از همه بزرگتر بود. وقتي کنارش مي نشستيم، انگار از آقاي معلم مي ترسيدم اما او همان روز اول که آمده بود، ما را از هم جدا کرد، انگار با ما لج باشد.
روز اول، همين که وارد شده بود، رو به رجبعلي کرده و با صداي زنگ دارش پرسيده بود:
تو با اين هيکلت اين جا چکار مي کني؟
از اين حرفش ناراحت شده بودم مي دانستم که بقيه بچه ها هم حال من را دارند. همه توي کلاس رجبعلي را دوست داشتند. درسش از همه بهتر بود. خيلي هم مهربان بود.
فکر مي کردم حالاست که دعوا به پا شود اما رجبعلي، آرام از سر جايش بلند شد و با ادب گفت:
آقا اجازه، تازه سه سال است که توي روستاي ما مدرسه آمده. تا قبل از اين، تا پنج تا آبادي آن طرف تر هم مدرسه نبود. اين شد که ما نتوانستيم درس بخوانيم. حالا هم توي اين کلاس، از همه بزرگتريم. اما ان شا الله جبران مي کنيم.
آقا، درس رجبعلي از همه بهتر بود.
يکي از بچه ها گفته بود.
کي گفته تو بي اجازه حرف بزني؟
بعد پوزخندي زد و گفت:
بعدا معلوم مي شود کي نمره هايش از همه بهتر است.
آن روز، معني حرفش را درست نفهميدم. حتي رجبعلي هم نفهميد، چون توي راه که مي رفتيم گفت:
بايد تا مي توانيم درس بخوانيم. اين معلم از آن معلم هاي سخت گير است. اما بايد بداند که بچه هاي اين آبادي، زرنگ و درس خوانند.
اما ماجرا شکل ديگري بود. از فرداي آن روز، شکل درس دادن و درس خواندن بچه ها عوض شد. هر روز، آقا معلم بچه ها را مجبور مي کرد کاري برايش انجام بدهند. پسر کدخدا مبصر کلاس شد. بقيه هم، هر روز بايد چيزي با خودشان به مدرسه مي آوردند. يک سبد تخم مرغ، يا اردک و مرغ و خروس، نان گردو يا شير، هر کس بايد چيزي مي آورد، بسته به اين آقا معلم که هوس چه چيزي کرده باشد.
چند بار رجبعلي اعتراض کرده بود اما آقا معلم جوابش را با تندي داده بود. چاره اي هم نبود، چون، خودش هم مدير بود، هم ناظم بود و هم معلم.
هوا کم کم سرد شد و برف همه جا را پوشاند. يک روز رجبعلي، بچه ها را دور هم جمع کرد و گفت: بچه ها ما آمده ايم اينجا با سواد شويم. احترام معلم سر جايش اما اين آقا دارد به ما زور مي گويد. اگر همه تان با هم متحد شويد، مي شود مجبورش کنيم دست از اين کارها بردارد. مي توانيم حتي چند روز سر کلاس نرويم.
نمي دانم چه کسي خبر را به آقا معلم رسانده بود. توي کلاس که آمد، اخم هايش توي هم بود. چند بار با خط کش درازش روي کف دستش کوبيد و بعد با صداي بلند گفت:
آهني!
من زود گفتم:
بله آقا.
گفت:
با تو نبودم.
باز گفت:
آهني.
داداش گفت:
بله!
گفت:
بلند شو ببينم.
رجبعلي از جايش بلند شد. آقا معلم گفت:
شنيده ام مادرت دستکش هاي خوبي مي بافد. مي خواهم هفته ي آينده بروم مشهد. يک جفت دستش خوب مي خواهم براي سوغاتي. مي خواهم نخ هايش را هم خودت بريسي.
رجبعلي همان طور که ايستاده بود گفت:
آقا مادر ما چند روز است که مريض است. فکر نمي کنم تا هفته ي بعد بتواند دستکش را برايتان حاضر کند.
آقا معلم گفت:
من سه روز ديگر دستکش را مي خواهم. اگر بدون دستکش آمدي راهت نمي دهم.
توي راه، رجبعلي ساکت بود و حرفي نمي زد. به خانه که رسيديم، زود همه ي ماجرا را براي مادر تعريف کردم.
مادر چند روز بود که مريض شده و توي رختخواب افتاده. خبر را که شنيد، به سختي از جايش بلند شد و گفت:
نمي خواهد غصه بخوري. تا هفته ي ديگر، خودم دستکش را برايش مي بافم.
رجبعلي دست مادر را گرفت و سر جايش خواباند و بعد گفت:
آقا معلم حرف زور مي زند، من هم زير بار زور نمي روم. اين را گفت و از خانه بيرون رفت.
نزديک غروب بود و هنوز رجبعلي به خانه برنگشته بود. چند جا دنبالش گشتم. اما پيدايش نکردم. مادر مرا دنبال دايي فرستاد. دايي جان گفت:
شايد رفته باشد سر قبر پدرش.
فانوس به دست راه افتاديم. درست گفته بود. همان جا بود. داشت نماز مي خواند. نمازش که تمام شد، راه افتاديم طرف خانه.
رجبعلي گفت که ديگر به مدرسه بر نمي گردد. مي گفت دلم نمي خواهد مادرم به خاطر من مجبور باشد کار کند. مي گفت:
من نمي توانم حرف ناحق را قبول کنم.
فرداي آن روز رجبعلي با يکي از ماشين هاي عبوري به تهران رفت. يک بار برايمان نوشت که توي تهران، هم کار مي کند و هم درس مي خواند و تا آن معلم از روستا نرود، بر نمي گردد.


فرار
از وقتي عکس امام را ديده بود، برق عجيبي توي نگاهش بود. زودتر از همه مي آمد، مثل يک شاگرد مشتاق، نهج البلاغه به دست مي گرفت:
آقاي مهندس، مي خواهم قبل از شروع جلسه برايم از امام بگوييد.
مي دانست وقتي آيت الله خامنه اي را به ايرانشهر تبعيد کرده بودند، من آن جا توي جلسات حاضر شده ام.
گاهي تعجب مي کردم که چطور خسته نمي شود. وقتي به بيرجند منتقل شدم، ساختمان مرکز کشاورزي نيمه کاره بود. دنبال کسي مي گشتم که، هم کاري باشد و هم درست کار. اين جا و آنجا هم پرس و جو کردم گفتند: اگر رجبعلي آهني را بتواني راضي کني، برد کرده اي.
اين شد که راه افتادم توي روستا. سر زمين بود اول که از دور ديدمش، باور نکردم که اين آدم ريز نقش، بتواند مسئول کارهاي ساختمان مرکزي به آن بزرگي بشود. اما چند روز بعد از اين که کارش را شروع کرد، فهميدم اهالي روستا چرا او را معرفي کردند.
از صبح زود که کار را شروع مي کرد، تا غروب بدون خستگي اين طرف و آن طرف مي رفت. غروب هم وضو مي گرفت و نمار مي خواند و بعد مي آمد سراغ من تا از انقلاب و امام برايش بگويم، تا بقيه جمع شوند.
گاهي يادمان مي رفت حتي شام بخوريم. بعضي وقت ها، بقيه که مي رفتند مي پرسيد:
مهندس، اگر خوابت نمي آيد قرآن بخوانم.
آن وقت ديگر نمي فهميديم چه طور زمان گذشته است تا صداي موذن مي آمد، مي گفتم:
وقت نماز صبح است
و او لبخند مي زد و پنجره را باز مي کرد تا صداي اذان را بهتر بشنويم.
چند شب بعد از اين که عکس امام را که بچه ها از مشهد برايم فرستاده بودند، نشانش دادم، يک شب با ذوق و شوق توي اتاق آمد و گفت:
نمي دانم خبر داريد که با چند تا از افسر هاي 04 رفت و آمد دارم؟
خبر داشتم؛ سري تکان دادم. گفت:
مدت هاست با آنها حرف مي زنم. براي شان از آقا گفته ام و از انقلاب که نزديک است. راضي شان کرده ام که از پادگان فرار کنند.
اين را که گفت، انگار نوري توي چشم هايش تابيد. لبخند زدم. باور نمي کردم اين همه روي افسر هاي شاهنشاهي تاثير گذاشته باشد. گفت:
مي خواستم عکس آقا را نشان شان بدهم.
بلند شدم، عکس را از لاي قرآن بيرون آوردم. گفتم:
بايد خيلي مواظب باشي، اگر تو را با اين عکس بگيرند...
بقيه حرفم را نزدم. لبخند زد. عکس را گرفت، دست هايش مي لرزيد. عکس را به لب هايش نزديک کرد و بوسيد. به طرف در رفت اما باز برگشت و گفت:
چند تا چيز ديگر هم مي خواهم، چند دست لباس شخصي و وانت شما را.
گفتم:
وانت که متعلق به شماست، لباس هم.
حرفم را قطع کرد و گفت:
لباس هايم را خودم جورمي کنم. امشب هم برنامه ريزي فرار را براي تان مي آورم تا نظر بدهيد.
مي دانستن دقتش در برنامه ريزي بي نظير است و از روي ادب مي خواهد نقشه ي فرار را برايم شرح دهد.
وقتي رفت، خودم را با کارها سر گرم کردم اما دلشوره ي عجيبي داشتم. مي ترسيدم او را با عکس بگيرند يا ماجراي فرار افسر ها لو برود.
نزديک غروب بود که برگشت. کمي هيجان زده بود. عکس را به من داد و گفت:
آقاي مهندس، امشب، نقشه را عملي مي کنيم. براي شروع، شش تا افسر از پادگان فرار مي کنند تا بعد چند نفر ديگر.
گفتم:
به اين سرعت، چطوري مي خواهي شش تا افسر را آن هم توي اين اوضاع و حوال، فراري بدهي؟
گفت:
شما نگران نباشيد، فکر همه جايش را کرده ام.
راست هم مي گفت. جلسه ي نهج البلاغه که تمام شد و دوستانمان که رفتند، رفت وضو گرفت. نماز خواند. آن قدر آرام بود که فکر مي کردم شايد قرار فرار براي شب ديگري تغيير کرده وقتي مي خواست قرآن بخواند، به من نگاه کرد و گفت:
مهندس، امشب قرآن نمي خوانيد.
گفتم:
مگر قرار امشب نيست.
شايد اضطراب را توي نگاهم خوانده بود که گفت:
ياد خدا آرام بخش دل هاست!
راست هم مي گفت. نشستيم و قرآن خوانديم. آرام شده بوديم شب از نيمه گذشته بود که بلند شد و گفت:
بايد برويم.
خودش پشت فرمان نشست، من هم کنارش. از ساختمان مرکز آموزش که دور شديم، رفت طرف يک جاده که به حاشيه ي شهر مي رسيد. همه جا تاريک بود و آرام. فقط گاهي از دور دست، صداي پارس سگي يا زوزه ي شغالي به گوش مي رسيد.
گفتم:
نکند اين افسر ها با ساواک ساخته باشند و بخواهند امشب او را به دام بيندازند؟
گفت:
مهندس، نگران نباش، ماه هاست روي شان کار کرده ام. از آن انقلابي هاي سفت و سختند. خدا با ماست.
ديگر حرفي نزدم. خيره شده بودم به رو به رويم که تاريک بود و نور چراغ ماشين، تاريکي را پس مي زد. يکباره نوري را توي تاريکي ديدم که مثل فانوسي پيدا ناپيدا مي شد. رجبعلي گفت:
خودشان هستند. علامت مي دهند.
پايش را روي گاز فشار داد. قلبم تند مي زد. رجبعلي کنار جاده خاکي نگه داشت. خودشان بودند. پياده شديم. رجبعلي از پشت وانت، لباس ها را به آن ها داد و گفت که سريع سوار شوند.
توي تاريکي، صورت هايشان را خوب نمي ديدم اما دلم آرام گرفته بود. سوار که شديم، به ساعت نگاه کردم. حدود ساعت دو صبح بود. رجبعلي گفت:
قبل از ساعت چهار بايد اين ها را برسانيم. از آنجا هم ميني بوس تا شهر مي رساندشان. وقت بيدار باش پادگان، ديگر خيلي از اين جا دور شده اند.
بعد لبخند زد. من هم لبخند زدم. توي دلم به شجاعت و توانايي اش آفرين گفتم.
چشم هايم گرم شده بود و خوابم برده بود. چشم که باز کردم، ديدم از ماشين پياده شد. توي آينه، نگاهش کردم. هنوز هوا تاريک بود اما مهتاب، جاده را روشن مي کرد. ايستاده بود و کنارش شش مرد ديگر بودند که با آنها حرف مي زد.
از دور چراغ هاي ميني بوس پيدا شد و ميني بوس نزديک ما آمد ايستاد و شش مرد سوار شدند. وقتي ميني بوس دور شد، رجبعلي سوار وانت شد نگاهم کرد و گفت:
مهندس بيداري؟
گفتم:
بيدار بيدار!
گفت:
پس برويم.
رفتيم. براي اذان صبح بود که جلوي يکي از قهوه خانه هاي بين راه نگه داشت. نماز خوانديم. بعد همان جا نشستيم رو به پنجره اي که به جاده باز مي شد. سپيده جاده را روشن مي کرد و من فکر مي کردم، به شش افسرس که حالا خيلي دور شده بودند و صداي شيپور بيدار باش را توي پادگان پيچيده بود.
رجبعلي دستش را روي شانه ام زد و گفت:
مهندس، چند روز ديگر فرار مي کنند اما اين بار کار سخت تر مي شود. باز هم همراهم مي آيي؟
دستش را فشار دادم و گفتم:
با تو تا آخر اين راه مي آيم.
مي رويم گل نرگس بچينيم
حالا ديگر ساواک او را خوب مي شناخت. دنبالش مي گشتند. چند نفر از دوستانش گفته بودند که بهتر است از بيرجند برود اما او مي گفت که هر طور هست، مبارزه اش را تمام مي کند.
همين شد که کارهاي مخفي شبانه اش را شروع کرد. روزها کجا مي رفت و چه مي کرد، کسي نمي دانست اما آن ها که مي شناختنش، مي گفتند که حتي روز ها که زندگي مخفيانه دارد، مشغول برنامه ريزي براي تظاهرات و کارهاي انقلابي است.
آن شب هم همين که هوا تاريک شد، زنگ خانه ي آقاي رباني سه بار به صدا در آمد. يکي از بچه ها گفت حتما رجبعلي است. آقاي رباني توي اتاق بود. نشسته بوديم و حرف مي زديم. رجبعلي که توي حياط آمد، آقاي رباني از همان جا، توي اتاق، صدايش کرد که بيايد چاي بخورد. رجبعلي سلام کرد و دستش را به نشانه ي تشکر بالا برد آقاي رباني گفت:
مي دانستم عادت به نشستن و گپ زدن ندارد. يکراست مي رود سر کار.
راست مي گفت. تا ما برسيم توي زير زمين، دستگاه را راه انداخته بود. به شوخي گفتم:
عجله داري؟!
گفت:
امشب بايد اين اعلاميه ها را توي بازارچه پخش کنيم. چند تا برنامه ي ديگر داريم. فردا هم که قرار تظاهرات يادتان نرفته؟
گفتيم:
به خدا خيلي جان سختي، ديشب که تا صبح نخوابيده اي. امروز هم خدا مي داند چه کارها که نکرده اي. حالا مي خواهي راه بيفتي تو خيابان؟ اين قستمش را بسپار به ما.
گفت:
حرفش را هم نزنيد. همه به يک اندازه خسته ايم. اين روزها، روزهاي سر نوشت سازي است. خبرهاي تهران را که داريد. نبايد بگذاريم آين آتش خاموش شود.
همين شد که وقتي تکثير اعلاميه ها تمام شد، تقسيمش کرديم توي ساک هاي دستي مان. بازارچه را خود رجبعلي برداشت. عادتش همين بود. کارهاي سخت را به ديگران نمي سپرد. گفته بود، بازار چه شب پا دارد.
قرارمان سر ميدان بود. دلواپس بوديم. آمد. از دور مثل بچه اي که امتحان هايش را داده است و از همه، نمره ي بيست گرفته. خيال مان راحت شد. تا برسد سر ميدان، خواستيم سوار موتورش کنيم که گفت صبر کنيد شايد ديدن نبشي آهن کنار ساختمان نيمه ساز، او را به اين فکر انداخته بود. گفت:
امشب را بي خيال شو، حالاست که سر و کله شان پيدا شود.
اما انگار نمي شنيد. خودش را کشانده بود بالاي پايه هاي فلزي تابلو. ما دل توي دلمان نبود. صداي خرد شدن تابلوي نئون بزرگ وسط ميدان، انکار همه ي شهر را پر کرد. حتي ما هم باور نمي کرديم باور نمي کردم که آن هم ابهت شکستي باشد. اما رجبعلي آن را شکسته بود.
فردايش توي تظاهرات، همه از شير مردي حرف مي زدند که جرات شکستن تابلو را به خودش داد. اما هيچ کس نمي دانست کار چه کسي بوده، رجبعلي هم سپرده بود به کسي حرفي نزنيم و نزده بوديم.
جمع چهار پنج فري ما هميشه گوش به فرمانش بود، نه اين که اهل دستور دادن باشد. کارهايش هميشه درست بود. يادمان نمي رود که آن روز، قبل از تظاهرات نزديک ژاندارمري، به يکي از ما گفته بود:
اين خانه را مي بينيد؟
و اشاره کرده بود به در سبز بزرگ آهني که سر کوچه بود. گفته بود باغچه اي دارد به چه بزرگي، پر از گل هاي نرگس و ما مانده بوديم که توي اين اوضاع و احوال، چطور به ياد گل و باغچه افتاده است. گفته بود.
صاحب خانه آشناست، مي رويم گل بچينيم.
باورمان نمي شد تا اين که وقتي گل ها را تقسيم مي کرد، گفته بود: حتما توي ميدان درگيري مي شود. بايد يادتان باشد، به سرباز هايي که رو به ما اسلحه مي گيرند، گل بدهيد.
همين کارش خيلي از سرباز ها را آن روز با ما همراه کرده بود.
خودش پيشاپيش همه بود. هيچ کدام از ما جرات نداشتيم برويم جلو و به سربازها و پاسبان هايي که به طرف ما نشانه رفته بود، گل بدهيم. اما رجبعلي اين کار را کرده بود. فرمانده ميدان، شايد فکر مي کرد اين قسمت را نکرده بود که براي چند لحظه ساکت مانده بود. همين موجب شده بود که سيل جمعيت پيش بيايد و با سربازها يکي شود و ديگر هيچ کس صداي فرياد فرمانده ميدان را که دستور آتش مي داد، نشنود.


سفره ي بهشتي
از چند روز قبل، خبر داده بودند که مسئول کميته ي يکي از شهرستان ها قرار است به ديدن ما بيايد. ما هم منتظر بوديم تا اين که آن روز سر ظهر رسيد. نماز را که خوانديم، آماده ي غذا خوردن شديم. به شوخي پرسيد:
غذاي امروزتان چيست؟
رجبعلي گفت:
مثل هر روز!
بعد حميد رضا را صدا زد که برود نانوايي. گفت:
هر روز دو نفر مامور خريد نان مي شوند، سي چهل تا نان و سه چهار بسته خرما. امروز که شما اين جا هستيد، مي توانيم چهل و يکي نان سفارش بدهيم اما پنج بسته خرما اسراف مي شود که به نظرم، همان چهار بسته خرما کفاف همه را مي دهد. بعد هم اگر تشريف داشته باشيد، همه مي روند به نوبت شام را خانه هايشان مي خورند و بر مي گردند که شما مي توانيد مهمان من باشيد.
مسئول کميته باز به شوخي گفت:
تا حالا که طاغوتي ها غذاي چرب و نرم مي خورده اند، يک بار هم ما يک غذاي خوب بخوريم.
بعد از توي جيبش، پول در آورد و به يکي از برادرها داد. گفت که قبل از آمدن به کميته، سر راه کافه ي هاشمي را ديده، تعداد افراد را بشمارد و براي همه چلو مرغ و يا چلو کباب بگيرد.
رجبعلي خواهش کرد که اين کار را نکنند. و گفت که خودش هم از آن غذا نمي خورد. حميد رضا که مي دانستند رجبعلي از قولش بر نمي گردد، رفتند تا نان بخرند. خودش هم رفت براي خريد خرما. وقتي بر مي گشت، غذا هم رسيده بود. سفره را پهن کرده بودند توي سالن و همه منتظر بودند. رجبعلي نان ها را وسط سفره چيد، بعد بسته هاي خرما را باز کرد و خودش نشست و با بسم الله شروع کرد. مسئول کميته که باور نمي کرد، به رجبعلي و چند نفر ديگر اصرار کرد که از غذاي آنها بخورند. چند نفر قبول کردند اما بيشتر بچه هاي کميته، مثل رجبعلي نان و خرماي هر روز را خوردند.
رجبعلي گفت: خيلي ها هم همين غذاي ساده را هم ندارند. ما روزهاي سختي پيش رو داريم. نبايد خودمان را عادت بدهيم به راحت طلبي.
مسئول کميته، وقتي مي رفت، خيلي غمگين بود. وقت رفتن، رجبعلي را بغل کرد و گفت: حق با شما بود، من درس بزرگي گرفتم. اي کاش همسفره ي بهشتي شما شده بودم.

 
مرد آهنين
چراغ هاي سر در پادگان اطراف را روشن مي کرد. رجبعلي فکر کرد به روزهايي که گذشته بود، به انقلاب، به کميته، به جهاد سازندگي و به سپاه. به روزهايي که به دنبال اشرار و قاچاقچي ها، اين طرف و آن طرف توي کوه ها جنگيده بود.
اما فکر مي کرد توي اين دو هفته که آمده پادگان سرداد چيزهاي زيادي ياد گرفته، بين بچه هايي که از اين جا و آن جا آمده بودند، تا توي سپاه خدمت کنند.
چشم ها يک لحظه گرم شد و ناگهان آن دورتر، احساس کرد چيزي را ديده که حرکت مي کند. انگار خواب از سرش پريده بود.
نگاه کرد. فقط تاريکي بود و سياهي. با خودش گفت:
خيالاتي شده ام.
اسلحه اش را محکم تر چسبيد و حرکت کرد. باز حس کرد چيزي تکان خورد. ايستاد و نگاه کرد. درست ديده بود. سايه ي سياهي پيش مي آمد. ايستاد و ايست داد.
سياهي پيش آمد. دوباره ايست داد. سياهي بايست. فکر کرد مي خواهند به پادگان حمله کنند يا سلاح را با خودشان ببرند. اسلحه را مسلح کرد تا تير هوايي بزند تازه متوجه شد که اسلحه فشنگ ندارد. باورش نمي شد. مي دانست کسي صدايش را نمي شنود.
از دور، چيزي به پشتش خورد. اسلحه را محکم توي دست هايش فشار داد، مثل يک چوب دستي. با خودش گفت:
مگر من مرده باشم که اسلحه ام را بگيرند.
با سياهي گلاويز شد. دو نفر بودند. مشتي توي صورتش خورد. روي زمين پرت شد اما اسلحه هنوز توي دستانش بود.
تا سياهي نزديک شود، نيم خيز شد و محکم با اسلحه به ساق يکي شان کوبيد. مرد روي زمين افتاد. بعد سراغ دومي رفت و تا برسد، با اسلحه به پشتش زد.
نگهبان هاي قسمت ديگر که صداي داد و فرياد شنيده بودند، خودشان را رساندند و هر سه نفر را با خودشان تا دفتر فرماندهي بردند.
فردا صبح، هر سه نفر را سر صبحگاه آوردند. فرمانده پادگان، ايستاده بود و رجبعلي، با صورتي کبود، اسلحه به دست کنارش بود. دو مرد ديگر هم بودند که يکي شان وقت راه رفتن مي لنگيد.
فرمانده گفت که اين کار براي آزمايش نيروهاي رزمي انجام مي شود. گفت که اين کار براي آزمايش نيروهاي رزمي انجام مي شود. گفت که اين دو مرد از مسئولين آموزش در رده هاي بالا هستند. به رجبعلي اشاره کرد و گفت:
اين مرد آهني، تا حد مرگ مقاومت کرده اما اسلحه اش را واگذار نکرده. او يک آهني واقعي است.
صداي تکبير نيروها که مرد آهنين را تشويق مي کردند، پادگان را لرزاند.

قبل از همه چيز مسجد
آن هايي که زودتر به منطقه رسيده بودند، چادرها را بر پا کرده بودند. حاجي که آمد تو مقر، همه جا را به دقت نگاه کرد. بعد همه را جمع کرد و گفت:
خسته نباشيد اما انتظار داشتم قبل از از سر پا کردن چادر هاي خودتان، به فکر بر پا کردن مسجد باشيد.
ديگر حرفي نزد. همين شد که بچه ها شروع کردند به جمع کردن ني و ظهر نشده، جاي بزرگي براي مسجد محيا شد. علي که اذان ظهر را مي گفت، همه جمع شدند توي مسجد که حاجي پيش تر از همه آمده بود و روي لب هايش لبخند رضايت داشت.
نماز که خواندند، حاجي گفت:
بعد از نماز مغرب، دعاي کميل داريم. خودتان را آماده کنيد. بعد به من و يکي ديگر از بچه ها گفت که همراهش به چادر برويم. همين که نشستيم، براي مان چاي ريخت. عادت هميشگي بود که اول پذيرايي کند. بعد گفت:
قرار است عمليات بزرگي انجام شود.
بعد اشاره کرد به رود کرخه که روي کالک، با خطي مشخص شده بود. گفت که ما نيروهاي مان را از اين جا عبور مي دهيم تا به اين طرف. دستش را روي نقطه اي گذاشت که رو به روي ما بود، آن سوي کرخه. گفتم:
پس بقيه ي نيروها چي؟ براي اين عمليات بزرگ، بقيه کجا هستند؟
کسي نمي آيد ما تنها هستيم.
انگار توي دلم خالي شده بود، گفتم:
يعني گردان را طعمه مي کنيم تا بقيه از جاي ديگري حمله کنند؟
شايد پريدگي رنگم را ديده بود يا ترس را توي چشم هايم خوانده بود که گفت:
امشب دعاي کميل يادت نرود.
يادم رفته بود، همه فانوس به دست آمده بودند و سلاح بر دوش. توي همان مسجد، دعا برگزار شد. بعد حاجي براي همه توضيح داد که چه کاري بايد انجام بدهيم.
نزديک نيمه شب بود که راه افتاديم، در پناه نخل ها. بعد خودمان را رسانديم به کناره ي کرخه نور و تا پل رفتيم.
حاجي نگاه کرد به طناب هاي پل که پاره شده بودند. گفت نمي شود از روي پل رد شد. بعد اسلحه را بالاي سرش گرفت. توي آب رفت زير نور مهتاب، ديدمش که توي آب مي رفت. اول زانو ها و بعد تا سينه اش در آب بود. دنبالش رفتيم. بعد بقيه گروه آمدند.
از کرخه نور که بيرون آمديم، دشت بود. مي دانستيم که رو به روي تيربار مستقيم دشمن هستيم و راه گريزي نداريم. حاجي قبلا گفته بود:
جانپناهي نداريد. فقط بايد برويد جلو.
رو به روي مان ميدان مين بود و آن سوتر، تيربار عراقي ها. رفتيم. يک گردان ديگر هم به ما اضافه شد. حاجي خودش را به من رساند که بگويد چه طور بچه هاي گردان خودمان را جمع کنيم تا بتوانيم هدايت شان کنيم که خمپاره اي سوت کشيد و منفجر شد. خودمان را روي زمين انداختيم.
به نظرم صداي خفه اي را شنيدم. و زير نود مهتاب، ديدم که حاجي دستش را روي دهانش گذاشت. بلند شديم. گفتم:
حاجي، زخمي شده؟
آرام گفت: نه، برو. من خوبم.
من رفتم چند ساعت بعد، مجروح شدم و به بيمارستان منتقل شدم. بعد ها بچه ها برايم تعريف کردند که همان شب، حاجي توي عمليات وقتي کنار من بود، مجروح مي شود اما براي اين که روحيه بچه ها ضعيف نشود، حرفي نمي زند. درد را تحمل مي کند و تا آخرين لحظه مقاومت مي کند.

ما هفتاد و دو نفر بوديم
ما هفتاد و دو نفر بوديم که چند روز قبل از عمليات فتح المبين، با هليکوپتر تا نزديک مرز آمده بوديم. درست فرداي روزي که آقا رحيم آمده بود به قرارگاه ما در اهواز.
از بيرجند، من و حاجي بوديم و دو سه نفر ديگر. آقا رحيم همين که ما را ديد، حاجي را شناخت. به ما گفت که قرار است به عنوان نيروهاي رزمي ويژه، قبل از عمليات، به منطقه اعزام شويم. گفت که رجبعلي در اين عمليات فرمانده شماست و نماينده ي من در منطقه.
شبانه راه افتاديم به طرف پادگان عين خوش. حاجي گفته بود:
از کنار جاده که برويم، از پشت عراقي ها سر در مي آوريم. بايد جاده را بگيريم و سرشان را گرم کنيم تا نيروها از منطقه شوش وارد عمليات شوند .
همه جا تاريک بود و آرام رفتيم، به ستوني پشت سر هم. تا جايي که حاجي گفت:
بايد مستقر شويم.
نزديک صبح بود که راه افتاديم، تند و با شتاب. يکي از بچه ها گفت:
بايد اذان صبح را گفته باشند.
حاجي گفت: همين طور که راه مي رويد، نمازتان را بخوانيد. بايد تا قبل از سپيده برسيم.
کنار جاده آسفالته رفتيم و نماز خوانديم. حاجي پيشاپيش ما بود.
سپيده صبح که زد، هوا که روشن شد، نيروهاي عراقي را ديديم. ما درست پشت سرشان بوديم و ستون تانک ها رو به رويمان بود. آرپي جي زن ها به صف شدند. اولين آرپي جي شليک شد. آتش و دود از رو به رو زبانه کشيد.
تکبير گفتيم. عراقي ها غافلگير شده بودند. آرپي جي زن ها شليک کردند. دوشکاي عراقي ها به کار افتاده بود. همان جا، دست حاجي زخمي شد. گفتيم:
بايد برگردي عقب.
گفت: حرفش را هم نزنيد.
با چفيه دستش را بسته بود. نگران بودم. خائف گفته بود تو مرد آهني را مي شناسي، او هيچ وقت با يک زخم از ميدان بيرون نمي رود.
جاده را گرفته بوديم. عده اي شهيد و زخمي شده بودند صف تانک هاي عراقي که مي سوخت، جهنمي براي عراقي ها بر پا کرده بود. مي دانستيم حالا عمليات از آن طرف شروع شده و ما کار خودمان را خوب انجام داده ايم.
نزديک عصر بود که يکي آمد و گفت:
بايد حاجي را بفرستيم عقب. خونريزي اش زياد است.
حاجي رفته بود، با پاي خودش. لحظه ي آخر، به ميدان نگاه کرده بود و به شهدا. اشک توي چشم هايش جمع شده بود و زير لب گفته بود:
ما هفتاد و دو نفر بوديم.


جشن ما
مادر سيني اسپند به دست، توي اتاق آمده بود و مستقيم رفته بود طرف رجبعلي. رجبعلي نيم خيز شد. مادر گفته بود:
بنشين عزيزم.
و سيني را دور سر رجبعلي چرخانده بود. گفته بود:
شوهر خاله ديروز آمده بود اين جا. مي گفت عروسي را توي باغ آن ها بگيريم، ديگ ها را مي گذاريم ته باغ. توي عمارت باغ هم جا براي همه هست. فقط بايد زودتر کارها را رو به راه کنيم. براي خريد عروسي هم يکي از اين روزها قرار مي گذاريم برويم بيرجند.
محمد علي آدرس يک کت و شلوار فروشي را توي بيرجند داده که با او آشناست. مي گويد، هم با، هم با انصاف است هم کارش خوب است.
برادرت گفته چنان ساز و دهلي راه بيندازيم که تا هفت آبادي آن طرف تر صداي عروسي رجبعلي برود.
رجبعلي ساکت بود، صبر کرد تا مادر حرف هايش را بگويد. انگار دلش نمي خواست شادي ما را خراب کند. انگار ته شچم هاي مادر يک جور برق شادماني بود که رجبعلي تا حالا نديده بود.
همين که مادر ساکت شد، رجبعلي، آرام گفت:
مادر جان، از اين که به فکر من هستيد خوشحالم. اما مي دانيد که زمان جنگ است. توي اين سالها، هميشه دلم مي خواست که شهيد شوم که نشد. انگار چون دينم را ادا نکرده بودم، قرار نبود شهادت نصيبم شود. حالا وقت اين کار رسيده. خودت مي داني، با ازدواج، آدم کامل مي شود. شايد حق با تو باشد. براي کامل شدن هر آدمي، خوب است که جشن بگيريم. اما شکل جشن ما، با شکل جشن خيلي ها فرق دارد.
مادر ساکت بود. سرش را پايين انداخته بود و با انگشت روي گل هاي قالي خط مي کشيد. رجبعلي را مي شناخت. مي دانست وقتي حرفي را مي زند، تغييرش نمي دهد، برنامه هايش را هم از قبل ريخته.
براي همين بود که وقتي رجبعلي گفت عروسي را شب جمعه مي گيرد تا دعاي کميل برگزار کند، خودش هم خريدي ندارد و همه مخالفت کردند، مادر حرفي نزد. فقط زير لب گفت: خدايا راضي ام به رضاي تو.
فقط وقتي داماد براي دست بوسي مادر، قبل از مراسم آمد، مادر ايستاده و به سر تا پايش نگاه کرد. با خودش گفت:
اين پسر من است که بزرگ شده و دارد داماد مي شود؟!
رجبعلي ايستاد، با همان لباس سپاهي اش، با همان شلوار رنگ و رو رفته سربازي و همان لباس فرم، با جثه ي ريزش. اما به نظر مادر، او توي اين لباس، زيباترين دامادي بود که تا حالا ديده بود.
مادر، پيشاني داماد را بوسيد و اشک توي چشم هايش حلقه زد. صداي نوحه خوان آمد که داشت دعا را شروع مي کرد. آرام مادر گفت:
تو راست مي گفتي. جشن تو از همه ي جشن هايي که تا حالا رفته ام، قشنگ تر و زيباتر است.


ديگر حاجي نبود
گفته بود: رو به روي مان ميدان مين است. نمي شود جلو برويم. حالاست که سپيده بزند.
مي دانستند چه مي گويد. تپه هاي مندلي رو به رويشان بود. مشرف به آنها و در تيررس مستقيم عراقي ها بودند.
دو گردان از دو سوي تپه رفته بودند و آن ها مانده بودند. مسئول خط گفته بود:
بايد معبر باز شود، پشت بيسيم گفته بودم.
گفته بود: راهي نيست.
و صدايش در صداي خر خر بيسيم گم شده بود. از غروب که رفته بودند، نگران بودم. وقت خداحافظي، قرارش من توي سنگر فرماند خط بمانم تا رابط تدارکات بين تيپ و لشکر باشم. دلم رضايت نمي داد. حاجي را رها کنم. اما دستور مستقيم فرمانده بود. بايد اگر مشکلي در وسايل مخابراتي پيش مي آمد، من بر طرفش مي کردم. حاجي را که بوسيدم، اشک توي چشم هايم حلقه زد. دستش را روي شانه ام زد و گفت:
چريک خميني که گريه نمي کند.
گفتم: عادت کرده ام به با شما بودن.
گفت: حالا هم پشت بيسيم لحظه به لحظه با مني.
و من با او بودم، همان جا رو به رو ميدان مين. فرمانده خط گفته بود:
بگرديد، بايد چند تا بشکه پيدا کنيد. از شن پرش کنيد و توي تپه سرازير کنيد. بايد برويد و گرنه همه قتل عام مي شوند.
صدايي نيامد. گفتم:
حاجي، مفهوم شد؟
گفت: مفهوم شد.
مي دانستم داستان پيدا کردن بشکه از آن قصه هاست. حاجي اما حرفي نزد. نرديک به اذان صبح بود. حاجي گفت:
داريم ميدان را باز مي کنيم.
گفتم: حاجي، صبر کن.
حاجي گفت: خداحافظ، من و دو نفر از بچه ها داريم مي رويم.
صدايش در صداي امواج گم شد.
پاهايم مي لرزيد. انگار حاجي را مي ديدم که دارد مي رود جلو.
گام اول، گام دوم، گام سوم... صداي بيسيم چي آمد و صداي انفجار. سپيده داشت مي زد. گردان از ميدان مين رد مي شد و حاجي نبود.
منبع:ما هفتادو دونفر بوديم،نوشته ي ميترا صادقي،نشر ستاره ها،مشهد-1386

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان جنوبي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 145
[ 24 / 04 / 1392 ] [ 24 / 04 / 1392 ] [ ]
صبوري,مهدي

 

پانزدهم اسفند ماه سال 1338 ه ش در فردوس متولد شد. در کودکی برای فراگیری قرآن به مکتب خانه رفت. دوره ی ابتدایی را بین سال های 1347 تا 1352 دوره ی راهنمایی را در سالهای 1352 تا 1354 و دوره ی متوسطه را در مدرسه ی دکتر شریعتی فعلی شهرستان فردوس بین سال های 1355 تا 1359گذراند.
اودر دوران تحصیل عکس های خاندان پهلوی را که در ابتدای کتاب های درسی بود، پاره می کرد و سپس کتاب ها را جلد می گرفت.
در مراسم رژه ی زمان طاغوت در دوران راهنمایی و دبیرستان شرکت نمی کرد و به بهانه های مختلف به همراه تعدادی از دوستانش از شرکت در مراسم طفره می رفتند.
از سال 1354 ـ که آیت الله ربانی املشی در فردوس تبعید بود ـ در جریان امور سیاسی و انقلابی قرار گرفت و فعالیت خود را آغاز کرد. او جزو اولین کسانی بود که در شهرستان فروس تظاهرات راه انداخت و مردم را به این امر تشویق کرد.
در سال 1353 کتاب ها و اعلامیه های حضرت امام را مطالعه می نمود و با شخصیت های روحانی ارتباط داشت و تحت تعقیب عوامل ساواک بود. ایشان کتاب «جهاد اکبر» حضرت امام را مخفیانه تهیه می نمود و ضمن مطالعه، آن را در اختیار دیگران قرار می داد. در زمینۀ اصول اعتقادی، مسایل سیاسی، کتب مذهبی و علمی از جمله: کتاب های نهج البلاغه، صحیفۀ سجادیه و مجلات علمی و آموزشی را مطالعه می کرد. او از امام خمینی، آیت الله خامنه ای و شهید مطهری کتاب های زیادی در اختیار داشت.
مهدی صبوری در نیمه های شب نوارهای امام و شخصیت های انقلاب را ضبط می کرد و به خانه های مردم می برد و روی نوارها می نوشت: «وقف عام. گوش دهید و به دیگران بدهید.»
محمد رضا مدبر می گوید:
«او چندین بار به زندان رژیم شاه افتاد و حتی یک شب از پاهایش او را آویزان کرده بودند. اما هیچ گاه سست نشد.»
در دوران پهلوی همیشه تحت تعقیب عوامل رژیم بود تا این که یک روز منزلش را محاصره کردند و دستگیر شد. رژیم که از ایشان وحشت داشت، او را شبانه به ساواک مشهد منتقل نمود، ولی پس از شکنجه های فراوان نتوانست حتی یک کلمه از او حرف بکشد و ایشان آن قدر مقاومت کرد که مزدوران ساواک از گرفتن اطلاعات از او مایوس شدند و پس از مدتی آزاد شد. بعد از آزادی، بیش از پیش با اراده تر شد و با وجود آن که تحت تعقیب بود، فعالیت های خود را ادامه داد. در تمام تظاهرات نقش فعالی داشت.
شهید در برهم زدن جشن میلاد امام زمان (عج) در اسلامیه، که در آن سال امام عزا اعلام کرده بودند ـ نقش فعالی داشت. او با قطع کردن برق و شعار دادن با تعدادی از دوستانش مجلس را بهم ریخت و متواری شد و از آن پس نام او در بالای لیست ساواک قرار گرفت.
شهید در جمع دوستان، آتش سیگاری را به پوست بدن خود نزدیک می کرد و می گفت: «می‌خواهم ببینم؟ چه قدر تحمل شکنجه های ساواک را دارم.»
در یکی از روزهای نزدیک ماه محرم قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، ـ ساعت حدود یک بعدازظهر ـ تصمیم گرفت با تعدادی از برادران مجسمه شاه را ـ که در وسط میدان مرکزی شهر بود ـ پایین بکشد. لذا پهنانی برادران را خبر کرد و همگی در موعد مقرر حاضر شدند. طناب بزرگی تهیه کردند و به گردن مجسمه انداختند. چون محکم بود، حدود پانزده دقیقه طول کشید که مجسمه سرنگون شد. در حالی که احتمال حمله مزدوران رژیم حتمی بود. با افتادن مجسمه صدای تکبیر بلند شد. مهدی ماشین وانتی را خواست و مجسمه را به عقب وانت بست و به دور خیابان ها گرداند. در حالی که مجسمه با کلنگ و بیل توسط تعدادی از جوانان مورد اصابت قرار گرفته بود و شعار «مرگ بر شاه» در خیابان ها طنین انداز شده بود و شور و هیجان خاصی در شهر به وجود آمده بود. پس از این ماجرا در پشت مسجد «حجه بن الحسن» با دو حلقه لاستیک مجسمه را به آتش کشید. این درحالی بود که خبر رسید مامورین امنیتی از ترس جان، به گوشه ی شهربانی خزیده اند.
رضا بخشایش ـ یکی از دوستان شهید ـ از او خاطره ای نقل می کند. «دوران انقلاب یک روز با هم در کنار مسجد بودیم و دقیقاً روز چهلم شهدای قم بود.
شهید از من پرسید که تکلیفمان در رابطه با اعلامیه های امام چیست؟ در همان لحظه مامورین ساواک متوجه شدند و او را دستگیر و با تعدادی اعلامیه و پوستر، جهت تحویل به ساواک او را رهسپار مشهد کردند. او در مسیر موقعیتی پیدا و کلیه ی اعلامیه ها و پوسترها را پرتاب می کند. در مشهد هرچه او را شکنجه دادند تا بگوید آنها را در کجا ریخته، با صبر و استقامتی که داشت، تمام شکنجه ها را تحمل کرد و چیزی به آن ها نگفت.» شهید فعالیت های زیادی علیه رژیم داشت و به خاطر شجاعتش به «شجاع الدین» معروف بود.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در پایگاه های مردمی که در مساجد تشکیل گردید، شرکت فعالی در جهت حفاظت از انقلاب داشت و به دنبال تشکیل کمیته انقلاب اسلامی بود. با توجه به این که سال چهارم تحصیل وی بود، به صورت نیمه وقت همکاری داشت و پس از اخذ دیپلم به صورت عضو رسمی در سپاه پاسداران همکاری خود را شروع نمود.
همچنین در جهاد سازندگی فعالیت داشت. بسیج مردمی را به عنوان پشتوانه ی انقلاب سازماندهی کرد. او با استفاده از نیروهای مردمی امنیت و آسایش را در اوایل پیروزی انقلاب تا پایان سال 1360، در سطح شهرستان برقرار نمود و اکثر امور مردم را ـ که در آن اوایل به عهده بسیج بود ـ با تلاش شبانه روزی به خوبی انجام می داد.
مهدی صبوری پوریا بادی انجمن های اسلامی دانش آموزان را در اوایل انقلاب در شهرستان فردوس تشکیل داد و زمینه ی مناسب فعالیت دانش آموزان را در مسایل اسلامی و انقلابی فراهم نمود و با جذب آن ها به بسیج، نیروی عظیمی را برای حفاظت از انقلاب سازماندهی کرد.
او اکثر برنامه ها و مراسم راهپیمایی را سازماندهی و اغلب اوقات هدایت و نظارت می کرد. شهید ارتباط نزدیکی با روحانیت، به خصوص امام جمعه سابق، حجت الاسلام علیزاده نماینده مجلس و خبرگان رهبری، حجت الاسلام فردوسی پور، حجت الاسلام جوانمرد و حجت الاسلام هاشمی نژاد داشت.
شهید خدمت سربازی را در سپاه پاسداران گذراند. با شروع جنگ تحمیلی به جبهه های حق علیه باطل شتافت. او معتقد بود که صدام باید از بین برود و می گفت: «جنگ یک امتحان الهی است و حال که دشمن به میهن اسلامی تجاوز کرده، بایستی با تمام توان او را عقب برانیم.» او به فرموده ی امام عزیز، جنگ را در راس همه ی مسایل قرار داد. شهید در همان اوایل جنگ با حضور در جبهه های جنوب به یاری رزمندگان شتافت و در اولین مرحله، به جبهه ی «الله اکبر» اعزام گردید. در جبهه مسئولیت های فرماندهی گروهان، گردان و محور تیپ را برعهده داشت. او از موفق ترین فرماندهان جنگ به شمار می رفت .
شهید در فتح ارتفاعات الله اکبر، فتح بستان و حفظ تنگه ی استراتژیکی چزابه نفش بسزایی داشت. در پشت جبهه فرماندهی بسیج، مسئولیت آموزش پرسنل سپاه و سازماندهی و آموزش نیروها را عهده دار بود.
در عملیات فتح ارتفاعات الله اکبر ـ در تاریخ 10/5/1360 که فرمانده ی گروهان بود ـ موفق شد تقدیر نامه بگیرد.
مسئولیت های شهید در جبهه عبارتند از :
فرمانده عملیات سپاه فردوس از تاریخ 15/4/1359 تا 14/6/1359
مسئول آموزش سپاه از تاریخ 11/8/1359 تا 19/12/1359
فرمانده بسیج فردوس از تاریخ 19/12/1359 تا 20/12/1360
فرمانده گروهان در تپه های الله اکبر از تاریخ 27/11/1359 تا تاریخ 27/2/1360
فرمانده گردان در عملیات طریق القدس (فتح بستان) از تاریخ 28/2/1360 تا 22/5/1360، ـ که بعد از آن به خاطر اصابت ترکش به ران چپ، یک هفته در بیمارستان یزد بستری بود ـ فرمانده ی محور چزابه از تاریخ 23/9/1360 تا 20/12/1360، که پس از آن به مدت 15 روز جهت معالجه و جراحی ترکش ها به تهران اعزام گردید. و بالاخره فرماندهی محور چزابه از تاریخ 20/12/1360 تا 13/1/1360 به عهده ی ایشان بود.
شهید در اولین مرحله به عنوان فرمانده ی گروهان در جبهه الله اکبر حضور یافت و بعد به چزابه، دزفول و شوش رفت .او مدتی بعد دوباره به چزابه بازگشت.
شهید انسانی بود که تمام حرکات و سکناتش فقط برای خدا بود. حضور او در جبهه های جنگ، ایمان و صلابتی که داشت و کارایی عجیب او، فقط برای خدا و دفاع از مملکت اسلامی بود.
او در تمامی مشکلات و بن بست ها، چه قبل از زمان مسئولیت سنگینش در چزابه و چه بعد از آن، همیشه از خدا استمداد می طلبید. توسل به خدا و ائمه اطهار (ع) و فاطمه زهرا (س) کلید حل مشکلات او بود. مناجات ها و گریه های شبانه او در حمله طریق القدس و چزابه، هنوز در یاد دوستان شهید است.
علاقه ی خاصی به امام زمان (عج) داشت. او اسم امام زمان (عج) را با عظمت می برد. می گفت: «یا مهدی فاطمه و یا اباصالح المهدی (عج).
برادر شهید می گوید: این خاطره را خود شهید برایم نقل کرد: روزی در کوه های الله اکبر پس از 24 ساعت کوه پیمایی و عبور از مناطق شنی، آب آشامیدنی ما تمام شد. به ما گفته بودند: در این منطقه هرجا را حفر کنید به آب می رسید ولی هرجا را حفر کردیم، آب پیدا نشد و همه ی دوستان از پا افتاده بودند. من چند قدمی از آن ها دور شدم و رفتم پشت یک تپه و دست به دعا برداشتم. گفتم: امام زمان دوستانت تشنه اند، به دادم برس. در این موقع دیدم دوستان می آیند، با دیدن آن ها خجالت کشیدم. یکی گفت: آب پیدا شد. گفتم: آن جا ظاهراً کمی غمناک است. بیل یکی را گرفتم و چند بیلی زدم. ناگهان آب گوارایی پیدا شد.»
شهید اهل عبادت و مناجات و قرآن بود و در مجامع مذهبی حضوری فعال و به دعا و نماز توجه داشت. محمدرضا مدبر ـ دوست شهید ـ می گوید: «آن قدر مقید بود که می گفت: سر پست نگهبانی بدون وضو حاضر نشوید.»
در عملیات بستان از ناحیه ی دو پا مجروح گردید که مجبور شد با دو عصا راه برود و حدود 45 ترکش در بدنش داشت و یک ـ دو ماه در بیمارستان بستری بود. با وجود آن ترکش ها دوباره به جبهه ها رفت، چون معتقد بود که جبهه به او نیاز دارد و امام زمان (عج) ترکش ها را از بدنش بیرون خواهد آورد.
آخرین مسئولیت او در جبهه، فرماندهی گردان عملیاتی لشکر 5 نصر در چزابه بود.
اکثر شهدا در زمان حیات به وجود شهید افتخار می کردند و خود را شاگرد شهید می دانستند، چون او در همه ی امور پیشقدم بود و در قلوب پاسداران و بسیجیان و مردم نفوذ داشت.
او اولین کسی بود که در جمع مبارزان «مرگ بر شاه» را گفت و برای سلامتی امام خمینی صلوات فرستاد. شهید بسیار مقید بود. زمانی که مجروح و بستری گردید، پرستار خانمی جهت تزریق سرم مراجعه کرد، علیرغم جراحات و درد و گفت: «آیا پرستار مرد نیست؟» چون متوجه شده بود که پرستار مرد در بیمارستان هست، اجازه نمی داد که پرستار زن دست به بدن او بزند و سرم را وصل کند. شهید صبوری را باید «سیدالشهدای انقلاب اسلامی» شهرستان فردوس نامید. او انسانی بود که جامع تمامی کمالات انسانی بود. او از زجر کشیده های انقلاب و از خانواده های مستضعف و تربیت یافته مکتب رهایی بخش امام خمینی بود. او مصداق کامل «رئیس القوم خادمهم» بود. با وجود فرمانده ای با صلابت و با ابهت، انسانی خاکی و بی مدعا بود. حاضر بود هزاران تیر و ترکش را بر جان عزیزش بخرد ولی مویی از سر نیروهای تحت امرش کم نشود.
مهدی در روز جمعه، در تاریخ 13/1/1361 و در عملیات چزابه که فرماندهی آن را برعهده داشت ـ به درجه ی رفیع شهادت نایل گردید. پیکر مطهر ایشان پس از حمل به زادگاهش، در بهشت اکبر شهرستان فردوس به خاک سپرده شد.
شهید در وصیت نامه ی خود این چنین می گوید: «اکنون که در راه خالقم و تنها معبودم به جبهه می روم، از درگاهش می خواهم به آن سو و آن رهی که خودش می خواهد هدایتم کند و هر قدمم و هر نفسم برای او و به خاطر او باشد و علی الدوام برای او بگویم و بسوزم و بجوشم و برای او باشم، هرچند که فردی خطا کار و معصیت کارم و او خالقی یکتا و بزرگ. و به این امید می روم و به این آرزو زنده ام تا امانتی که نزدم دارد ـ ان شاءالله ـ این دفعه تقدیمش خواهم کرد. و افتخار می کنم که هدفم الله، مکتبم اسلام، کتابم قرآن و مرجعم روح خدا ـ امام خمینی نایب بر حق حضرت مهدی (عج) است و خوشحالم که خدا در این معامله به ما ارفاق کرد.»
و در جایی دیگر می گوید: «الان هم که به جبهه می روم به خاطر کشور گشایی و به خاطر گرفتن چند وجب یا کیلومتر زمین نمی روم، فقط به خاطر این است که حکومت الله ما، اسلام و قرآن پیاده شود و دشمنان را که به مرز اسلام تجاوز کرده اند بر جای خودشان بنشانیم. به هر حال ما چه کشته شویم و چه بکشیم. در هر دو مورد پیروزیم. و از کلیه ی برادران رزمنده و مومن می خواهم این طور نعمتی را که ممکن است دیگر به سراغمان نیاید ـ که کشته مان شهید باشد ـ قدرش را بدانید.» و همچنین می گوید: «از کلیه ی برادران و خواهران دینی می خواهم که در همه جا و همه وقت یار و پشتیبان انقلاب باشند.»
و در جایی دیگر می نویسد: «به برادران پاسدار و بسیج توصیه می کنم، نماز را اول وقت بخوانید و در هفته دو روز روزه بگیرید (دوشنبه و پنج شنبه) و بیش از پیش به فکر تقویت روح باشید تا پرورش جسم. اگر ان شاءالله شهید شوم بر روی قبرم کلمه ی «ناکام» ننویسید، چرا که من به کام و آرزوی خود رسیدم.»
سردار دلاور و رشید اسلام، شهید ولی الله چراغچی ـ قائم مقام فرمانده لشکر 5 نصر ـ به مناسبت شهادت فرمانده محور چزابه ـ سردار شهید مهدی صبوری ـ به برادرش هادی چنین می نویسد:
بسم الله الرحمن الرحیم
برادرم هادی سلام علیکم:
سالگرد و سالروز شهادت پر افتخار سردار شجاع و یار حق گوی امام زمان (عج) که الله اکبر گویان در ارتفاعات الله اکبر ناله اش را سر داد و در شب های چزابه آن چنان مقاومت از خود نشان داد تا دشمن دست از پا درازتر بالاخره دست از لجاجت برداشت و با خواری عقب نشست. اما برای این زحمت خونی واجب آمد و او انتخاب شد و چه انتخاب خوبی.
چرا که حماسه چزابه از قبل به دست او آماده شده بود و اگر نبود ناله های نیمه شب او وهمرزمانش و اگر نبود تلاش شبانه روزی او در ایجاد استحکامات مناسب و آرایش پدافندی درست و باز هم اگر نبود ناله های از دل بلند شده شب های حلمه، چنین پیروزی به دست نمی آمد. شهادت او را به شما و خانواده شهید پرورتان و همچنین به مردم شهر تبریک و تسلیت عرض می کنم.
از مهدی گفتن جسارت است که خودم را نخواهم بخشید، چرا که فقط خدا، و رسولش و ائمه (ع) او را شناختند و او را به نزد خود بردند. از این که نتوانستم در جلسه ی سالگردش باشم، مرا خواهید بخشید. از راه دور دست و بازوی شما را می بوسم و برای شما و همه ی رزمندگان، مجروحین، معلولین و اسرا دعا می کنم و بالاخره حل مشکلات مسلمین را از خداوند خواستارم. خدا به شما و خانواده عزیز صبوری و همه ی خانواده ی شهدا صبر و اجر عنایت بفرماید.
به امید زیارت کربلا، برادر کوچکتان ولی الله چراغچی
منبع: "فرهنگ جاودانه های تاریخ، زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان" نوشته ی سید سعید موسوی، نشر شاهد، تهران - 1386



وصيت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
اكنون كه در راه خالقم و تنها معبودم به جبهه مي روم از درگاهش مي خواهم به آن سو و آن راهي كه خودش مي خواهد ، هدايتم كند و هر قدمم و هر نفسم براي او و به خاطر او باشد و علي الدوام براي او بگويـم و بسـوزم و بجوشم و براي او باشم هرچند كه فردي خطاكار و معصيت كارم و او خالقي يكتا و بزرگ . به اين اميد مي روم و به اين آرزو زنده ام تا امانتي كه نزدم دارد انشاءالله اين دفعه تقديمش خواهم كرد و افتخار مي كنم كه هدفم الله ، مكتبم اسلام و كتابم قرآن مجيد و مرجعم روح خدا امام خميني نائب بحق حضرت مهدي (عج) است و خوشحالم كه خدا در اين معامله خيلي به ما ارفاق كرده و بهترين خريدار است كه هر كس در اين معامله پشيمان شود به طور حتم بدانيد ضرر كرده است .
مرگ اگر مرگ است بگو پیش من آی
تادر آغوغشش بگیرم تنگ تنگ
او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ
من از او عمری ستانم جاودان
الان هم كه به جبهه مي روم به خاطر كشور گشايي و به خاطر خاك و گرفتن چند وجب يا كيلومتر زمين نمي روم كه فقط به خاطر اين است كه حكومت الله و اسلام و قرآن پياده شود و دشمناني كه به مرز اسلام تجاوز كرده اند بر جاي خودشان بنشانيم . آنان را به هر حال ما چه كشته شويم و چه بكشيم در هر حال پيروزيم و از كليه برادران رزمنده و مؤمن مي خواهم اين طور نعمتي ممكن است ديگر به سراغمان نيايد كه كشته مان شهيد باشد . قدرش را بدانيد و ياري كنيد دين خدا را تا شما را ياري كند .
در اينجا چند توصيه به برادران و خواهران اسلامي ام دارم :
1. از كليه برادران و خواهران ديني مي خواهم كه در همه جا و همه وقت ياور و پشتيبان انقلاب باشند و فقط دنبال امام امت نائب حضرت مهدي (عج) امام خميني و روحانيت متعهد به رهبري اين مرجع بزرگ باشند و فرامين امام را در تمام شئون زندگي خويش پياده كنند .
2. در تشييع جنازه ام به جاي شعار دادن ، سوره الواقعه را با ترجمه روان بخوانيد و از امت مسلمان هم مي خواهم با دقت كامل به عمق و معاني آن توجه كرده و گوش فرا دهند و بدانيد كه وعده هاي خداوندي راست است .
3. از برادران متعهد و مسلمان و مؤمن بخصوص اعضاي بسيج مي خواهم كه رابطه شان را با سپاه و بسيج هر چه بيشتر كنند و احياناً ضعف هاي آنان را گوشزد كرده و مواظب باشيد كه به انحراف كشيده نشود و از طرفي با آنهايي كه با اين ارگانها مخالفت مي كنند و هدفشان اصلاح نيست جدا دوري كرده و تبري جوئيد .
4. به برادران پاسدار و بسيج توصيه مي كنم نماز را اول وقت بخوانند و در هفته دو روز روزه بگيرند ( دوشنبه و پنجشنبه ) و بيش از پيش به فكر تقويت روح باشند تا پرورش جسم .
5. اگر انشاءالله شهيد شدم بر روي قبرم كلمه ناكام را ننويسيد چرا كه من به كام و آرزوي خود رسيدم .
6. از برادران و خواهراني كه تحت لواي حزب الله انجام وظيفه مي نمايند توجه داشته باشند كه اعمالشان را واقعاً حزب الهي كرده و در همه حال و همه جا در همه كارها به ياد خدا و براي خدا كار كنيد و اعمال و رفتارتا مطابق با موازين اسلامي باشد . بدانيد كه آنگاه حزب خدا پيروز است .
و اين را هم بدانيد كه با مخالفين انقلاب اسلامي هيچ گونه سازش و صميميت نداشته باشيد كه خطري بزرگ است و بدانيد كه تمام شهداي ما براي همين انقلاب اسلامي و برپايي حكومت اسلامي و قانـون الله جان فدا كرده اند . مبـادا از اين مسيـر منحـرف شـده و منحـرف شود .
7. از سپاه مي خواهم كه به هيچ وجه بابت من حتي يك دينار پول هم پرداخت نكنند چرا كه نمي خواهم از خونم استفاده مادي شود ( حتي يك ذره ) در خاتمه از تمامي برادران و خواهران ديني بخصوص پدر ، خواهر و برادرانم و اقوام و خويشان مي خواهم مبادا در مرگم گريه كنند و يك قطره اشك بريزند كه ما خود از پايان اين مسير آگاه بوده ايم و اگر مي خواهيد گريه كنيد فقط به خاطر اين كه خدا ما را در رديف شهدا قرار دهد و گريه كنيد براي اين كه چرا دير چنين توفيقي نصيبم شد .

السلام عليك يا اباعبدالله ، اسلام عليك يا انصار اباعبدالله ، اسلام عليك يا انصار روح الله
مهدي صبوري فرزند محمدحسن به شماره شناسنامه 343 صادره فردوس متولد سال 1338 عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان فردوس بتاريخ : 23 / 12 / 1360 امضأ : مهدي صبوري




خاطرات
محمود عباس زاده:
برادر صبوري چند روز مرتب، حالش خراب بود.ضعف داشت و گرمازده شده بود. من خودم ايشان را به بيمارستان طالقاني در آبادان بردم. دكتر اصرار داشت، اصلا نبايد كار کند. ولي با اين حال ايشان گفت: من به شناسايي مي روم چون كه، فرمانده گفته من اهواز مي روم و شما حتما برويد. لذا آن شب 12 قبضه اسلحه گرفتند و براي گشت رفتند. ساعت 11 شب درگيري شروع شده بود. نحوه درگيريشان به اين صورت بود كه شهيد صبوري وقتي نزديك خط مي شوند به برادر ظريف و ملكي مي گويد: اينجا باشيد به عنوان تأمين كه، آنها كلتشان را مسلح مي كنند. ايشان هم اسلحه داشته كه مسلح كرده و جلو مي رود. آنجا منطقه اي بود كه كانالي در وسط داشت . کانال گرفته بوده و بچه ها، با شنا از آن عبور می کردند. ايشان مي گويد: بروم داخل كانال ببينم چه خبر است؟ وارد كانال مي شود، ته كانال كه مي رسد نيروي عراقي از سنگر بيرون مي آيد و باهم روبرو مي شوند. ايشان به او ايست مي دهد. عراقي كه مي بيند اسلحه اش در سنگر است چاره اي جز تسليم نمي بيند .اين نيرو را اسير مي كند و مي گويد: بيا برويم. خلاصه بعد ايشان را به طرف خط خودمان راه مي اندازد. جلوي آب كه مي رسند كلت را صبوري پشت كمرش گذاشته بود. آن عراقي هم كه ورزيده بود، بر مي گردد كلت را از ايشان مي گيرد. باهم گلاويز مي شوند و داد و فرياد و سر و صدا مي كنند. شهيد صبوري مي بيند قدرت مقابله ندارد و طرف قوي است او را هل مي دهد و به داخل آب پرت مي كند. طرف هم خيلي سريع عمل مي كند. در همان حال كه به طرف آب شيرجه مي زند، سه تير به طرفش شليك مي كند كه، به شكم ایشان مي خورد. آن عراقي مي دود كه، خبر بدهد. هلي كوپترها و قايقها و غواص های دشمن همه بسيج مي شوند كه اينها را پيدا كنند. ولي برادران آيه وجعلنا خوانده بودند، پيدايشان نكرده بودند. برادر ظريف و ملكي دو ساعت در منطقه كه، دشمن ني ها را كنار مي زد مي ايستند، ولي دشمن اينها را پيدا نمي كند. البته جريان را نمي دانستند، فقط سر و صدايي شنيده بودند. حتي برادر صبوري آه و ناله هم نمي كرد. خلاصه آن موقع ساعت 11 بود كه درگير شده بودند. ساعت 3 الي 4 بعد از ظهر شهيد صبوري به خط مي رسد. در واقع 5 الي 6 ساعت در بين آنها گم شده بود . آن دو برادر دو ساعت مي ايستند. چون راه را بلد بودند و قطب نما داشتند در عرض يك ساعت و نيم برمي گردند ولی برادر صبوري نه قطب نما داشته، نه راه را بلد بود، خلاصه باهم مي رسند. شهيد صبوري مدتي در بيمارستان اهواز بود، سپس براي عمل او را به اصفهان فرستادند و ايشان به حاج آقا صفارپور( كه الان رئيس سازمان برنامه و بودجه خراسان است )تمام مسائل را تعريف می کنند. ایشان گفتند: من وقتي مجروح شدم و عقب تر آمدم چون شكمم تير خورده بود، پس از مدتي احساس ضعف كردم، با خودم گفتم: حتما در آنجا شهيد مي شوم لذا درگوشه اي رفتم كه، اگر بچه ها آمدند جنازه ام را ببينند و اگر عراقي ها آمدند، نبينند. با توجه به اينكه آب منطقه بسيار تلخ بود، مي رفتم و مي خوابيدم. چشمهايم را مي بستم و با خودم مي گفتم: برو هنوز وقت شهادت نرسيده. بعد مجددا با ناراحتي بلند مي شدم و راه مي رفتم. خون كه از من مي رفت، مي گفتم: حتما الان شهيد مي شوم دوباره در گوشه اي مي نشستم و اين عمل را تكرار مي كردم. بعد از مدتي با خودم گفتم: نه. آن قدر آلوده هستم كه كسي ما را نمي برد. بچه ها عجيب از اين جريانش تكان خوردند. بعد از عمل در بيمارستان اصفهان گفتند: پدرش بايد بالاي سرش بيايد. همان موقعي كه پدرش مي رسد و مي گويد تخت محمد كجاست؟ تخت محمد را نشانش مي دهند. همين كه بالاي سرش مي رسد و سلام و احوالپرسي مي كند، محمد تمام مي كند، كه بچه ها مي گفتند بالاخره وقتش رسيده بوده و در بيمارستان بايستي شهيد مي شد. واين اولين شهيد شناسايي، قبل از كربلاي 4 و 5 بود و در شلمچه جاده اي به طرف دشمن كشيده شد كه، نام آن را شهيد صبوري گذاشتند.
يكبار كه با ايشان اسلحه جابجا مي كرديم ، دست مهدي جراحت برداشت. هر چه اصرار كرديم كه بگذاريد با ماشين، تو را به بهداري برسانيم، گفت : نه. من پاهايم سالم است و مي توانم با پاي پياده بروم و ماشين را نگهداريد، براي محمود حسيني كه حالشان بد تر است .

محمد علي علمدار:
من و برادر صبوری با ماشين رفتیم ، تا مهمات بياورم. ساعت 2 بعداز ظهر بود كه با ماشين مهمات برگشتيم. برادر صبوري به همراه يكي از نيروها مهمات را خالي مي كرد. دراین هنگام خمپاره شصت به وسط ماشين برخورد می کند و برادر صبوري به فيض شهادت می رسند .
 
محمد علي علمدار:
يك بار ايشان را درخط ديدم كه، به سختي راه مي رفت .به او گفتم: چه شده است ؟ گفت : مسئله مهمي نيست و همانطور به راهش ادامه داد. بعدها متوجه شدم كه ايشان ،در آن زمان مجروحيت سختي داشتند .

محمد علي علمدار:
زماني كه در حال تخليه مهمات در داخل سنگر ها بوديم ، خمپاره اي به داخل ماشين ايشان اصابت كرد. يكي از برادرن فرياد زد بيايد كمك كنيد، آقاي صبوري داخل ماشين است. بدن و لباس مهدي آتش گرفته بود. ما آتش را خاموش كرديم ولی بعلت جراحات ، بعد از سه روز به شهادت رسيد.

علي صبوري:
يك بار مامور راهنمايي و رانندگي مرا پانصد تومان جريمه كرد. آن زمان مهدي مسئول بسيج بود. پيش او رفتم و گفتم: اين دیگر چه مامور راهنمايي و رانندگي هست؟ چرا اين قدر جريمه مي كند؟ مهدي پرسيد: چقدر جريمه ات كرده اند؟ گفتم: پانصد تومان. گفت: بيا اين پانصد تومان را از من قبول كن. آنها وظيفه شان را انجام داده اند. نبايد آنها را تضعيف كنيم.
 
هادي صبوري:
زماني كه مهدي كلاس پنجم ابتدايي بود. قرار بود كه شاه و همسرش به فردوس بيايند، بچه هاي مدرسه آماده مي شدند كه به استقبال شاه و همسرش بروند. ايشان به بچه ها گفتند: اين چه كاري است كه مي خواهيد انجام بدهيد؟ چرا به استقبال شاه جنايتكار مي رويد؟

هادي صبوري:
يكبار مهدي تصميم مي گيرد كه از قم تعدادي اطلاعيه و نوار حضرت امام(ره) را به فردوس بياورد. در تربت حيدريه اطلاع پيدا مي كند كه، در فردوس تمامي اتوبوس ها بعد از ورود به شهر بازرسي مي شوند. آن زمان برادر بزرگمان در پادگان ارتش فردوس، خدمت مي كرد. مهدي دم در پادگان از اتوبوس پياده مي شود. برادرمان را صدا مي زند كه با موتور از آنجا به فردوس مي آيند و اعلاميه ها و نوارها را در شهر پخش مي كنند.

سيد عباس حسن نيا:
صبح روز شهادت، آقاي صبوري را ديديم. ايشان به من گفت: من امروز شهيد مي شوم. آقاي علمدار، خواب ديده است كه من شهيد مي شوم. اين صحنه، تاثير عجيبي بر من گذاشت. چون روابط من با ايشان بسيار صميمي بود. من آن موقع موضوع را خيلي جدي نگرفتم. تا اينكه نزديك غروب، ديدم آتش دشمن براي نيم ساعتي شديد شد. آقاي علمدار براي بار اول به تنهايي به جلو خط رفته بود. وقتي برگشت ،آقاي صبوري به ايشان گفته بود ، اين بار من مي روم. زمان پياده شدن از ماشين، خمپاره120 جلوي پاي ايشان منفجر شده و ايشان به شهادت رسيدند.

هادي صبوري:
در يكي از روز ها منافقين تبليغاتي وسيعي را روي نسل جوان، در جهت منحرف نمودن آنان انجام مي دادند. بطوريكه علنابه مسئولين نظام، بخصوص شهيد بهشتي اهانت می کردند و كار به جايي رسيده بود كه هر روز، در چهار راه شهرباني، چادري نصب و بساط فروش كتب با آرم مجاهدين خلق و اعلاميه پهن كرده بودند. شهيد مهدي تعدادي از برادران را در يك گروه ده نفره سازماندهي كرد و به محل آورد. اول با اخطار گفت: بساط را جمع كنند. وقتي تذكر آنها سودي نبخشيد و فريب خوردگان و مزدوران پا فشاري نمودند، خود شروع به جمع كردن بساط آنها نمودند و همه را تار و مار كردند. در همين اثنا، ساعت يكي از منافقين از دستش افتاد. آن را برداشتم و به مهدي دادم و گفتم: از دست يكي از منافقين افتاد. ايشان با بي اعتنايي گفت:بگذار مال خودشان باشد. اين در حالي بود كه كسبه بازار با شعار مرگ بر منافق از اين اقدام انقلابي حمايت نمودند.

علي صبوري:
يكبار اطلاع يافتيم كه مهدي در يكي از بيمارستانهاي يزد بستري شده است. شب با اتوبوس حركت كردم و به يزد رفتم. صبح به يزد رسيدم و به بيمارستاني كه در آن بستري بود رفتم. نگهبان بيمارستان به من گفت: بعدالظهر، وقت ملاقات است و شما نمي توانيد صبح به داخل بيمارستان برويد. با اصرار فراوان من، راضي شد به ملاقات برادرم بروم. به ما گفته بودند كه، پاي مهدي را قطع كردند و من براي اين مسئله، خيلي نگران بودم و به داخل اتاقي كه او بستري بود رفتم. خوابيده بود. من پتو را از روي پاهايش كنار زدم. ديدم، نه، پاهايش سالم است. ساعت از دو شب گذشته بود كه، ايشان از خواب بيدار شد. تيمم كرد و مشغول نماز شد. پس از نماز از من پرسيد: تو اينجا چكار مي كني؟ من چگونگي مطلع شدن از مجروحيت ايشان و آمدن خودم به يزد را براي مهدي بازگو كردم. صبح كه خانم پرستاري براي شستشوي جراحت هاي ايشان آمد، مهدی به او گفت: خانم شما با من نامحرم هستيد. بگوييد يك پرستار مرد براي اين كار بيايد.

هادي صبوري:
يادم مي آيد اولين تظاهرات در فردوس بصورت علني با تلاش شهيداز دبيرستان آغاز گرديد و تا فلكه صاحب الزمان ادامه يافت كه، شهيد جلو دار اين حركت بود . و در طول مسير شعار مي دادند و در محل، مأمورين باسلاح و تجهيزات ،حاضر و مانع از ادامه حركت شدند و همين مبدأيي براي آغاز ساير تظاهرات در فردوس شد.

هادي صبوري:
پس از شهادت شهيد رجايي و باهنر يك روز در جلوي سپاه، من و برادرم علي و يكي دو نفر از برادران حزب الهي را سوار ماشين نمود و به طبقه بالاي يك رستوران رفتيم . در آن جا عكس بزرگي از بني صدر نصب بود . مهدي با دست، خودش آن را پاره كرد.

هادي صبوري:
قبل از انقلاب اكثر جلسات مبارزاتي ،در منزل ما تشكيل مي شد و در اين جلسات من وپدرم شركت مي كرديم و در جريان مسا ئل قرار مي گرفتيم . مهدي توسط ساواك دستگير و به زندان افتاده بود. پس از آزادي زنگ در خانه به صدا در آمد. در را باز كردم و با چهره گشاده و نوراني اش كه آثار شگنجه در آن آشكار بود، روبه رو شدم. يكديگر را در آغوش گرفتيم. در همين حال، اولين كلامش اين بود: آنها (ساواك)كور خوانده اند، كه بتوانند مرا از راهي كه انتخاب كرده ام منصرف كنند.

علي صبوري:
زماني كه من در پادگان تربت حيدريه، سرباز بودم. ايشان به ملاقات من آمدند. گفتم: از كجا مي آيي؟ مهدي گفت: از قم مي آيم و تعدادي اعلاميه و نوار حضرت امام همراه من است كه، بايد به فردوس ببرم. بعد چند جعبه سوهان در آورد كه، اعلاميه و نوارها در داخل جعبه سوهان بود و آن وقت به من گفت كه، با ماشين نمي شود به فردوس رفت، چون امكان بازرسي ماشين زياد است. من، موتوري فراهم كردم و با موتور به فردوس رفتيم و اعلاميه ها را پخش كرديم.
زماني كه بني صدر رئيس جمهور بود، يك روز به فردوس آمده بود، موقع صرف شام كه شد، همگي سر سفره نشستيم و غذا خورديم. در بسيج فردوس رسم بر اين بود كه هر كس بعد از خوردن غذا، قاشق و بشقاب خود را مي شست. بني صدر بلند شد كه برود. آقاي صبوري گفت: آقاي بني صدر بشقابتان را ببريد بشوئيد، اينجا بسيج است.

هادي صبوري:
در چهارمين سفر كه آخرين سفر بود، در محل بسيج، شب حضور يافت و با همه برادران خداحافظي كرد و از همه حلاليت طلبيد و تا نيمه هاي شب مشغول تنظيم برنامه هاي كاري در دست اقدام بود و سفارشات لازم را جهت پيگيري امور به جانشين خود، شهيد سيد حسن ميررضوي نمود. در آخر شب من در محوطه بسيج بودم كه، با چهره گشاده مرا صدا زد و همديگر را در بغل گرفتيم. ايشان پيشاني مرا بوسيد و گفت: اين سفر آخر من است. ديدار به قيامت. آن شب را تا صبح، كنار هم خوابيديم و سحر پس از نماز به اتفاق برادر عليرضا نظري عازم منطقه گرديد.

سيد عباس حسن نيا:
در تنگه چزابه، يك روز هوا طوفاني بود و شنهاي روان با وزش شديد باد جابجا مي شد. آقاي صبوري گفت: از گرد و خاك ايجاد شده استفاده كنيم، چون در اين حالت دشمن نمي تواند ما را ببيند و دنبال جسد شهيد پارسا، اولين سردار شهيد فردوس كه در همين منطقه به شهادت رسيده است بگرديم. فاصله اين منطقه با عراقيها حداكثر 150 متر بود. آقاي صبوري سينه خيز در همان طوفان به سمت عراقيها حركت كرد. تا جنازه شهيد پارسا را پيدا كند. وقتي برگشت ، از فرط خستگي خوابش برد و پاهايش زخمي شده بود.

هادي صبوري:
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در يكي از روزهاي نزديك ماه محرم بود (ساعت حدود 1 بعد از ظهر )، كه مهدي تصميم گرفت با تعدادي از برادران، مجسمه شاه را كه در وسط ميدان مركزي شهر بود به پايين بكشند. لذا پنهاني برادران را مطلع نمود و همگي در موعد مقرر حاضر شدند. طناب بزرگي تهيه كرده و به گردن مجسمه انداختند. چون محكم بود، حدود 15 دقيقه طول كشيد كه، مجسمه سرنگون شد. در حاليكه احتمال حمله مزدوران رژيم حتمي بود. با افتادن مجسمه، تكبير بلند شد در همين اثنا شهيد مهدي، ماشين وانتي را خواست و مجسمه را به عقب وانت بستند و به دور خيابان می چرخاند.

هادي صبوري:
يكي از برادران فرهنگي تعريف مي كرد: ما آن زمان دانش آموز بوديم و مهدي توسط ساواك دستگير شد. او را به شدت مورد شكنجه قرار داده بودند. وقتي نتوانسته بودند از او هيچ اعترافي بگيرند. آمدند، من و چند تن ديگر از بچه ها را دستگير كردند و به شهرباني بردند. در آنجا ما را مقابل مهدي نشاندند. ابتدا او را نشناختم ، چون به قدري با كابل به صورتش زده بودند كه تمام صورت او سياه شده بود. براي لحظه اي چشمهايش را باز كرد. از چشمهايش او را شناختم و با نگاهش فهماند، كه هيچ كس را لو نداده است. و من هم به لطف خدا زير شكنجه دوام آوردم و اينگونه بود كه با صبر و پايداري مهدي، توانستيم از دست آنها نجات پيدا كنيم.

سيد عباس حسن نيا:
در اوايل انقلاب، دبيرستان شريعتي كه آقاي صبوري نيز آنجا تحصيل مي كرد، پايگاهي براي فعاليتهاي گروهك ضد انقلاب شده بود.که رئيس دبيرستان، همكاري شديدی با آنها داشت و عكس سر كرده منافقين رابالاي سر خود زده بود. يك روز بين دو زنگ تفريح، مهــــدي با چند تن از دوستان، حركت خود جوشي را شروع كردند . وعكس رجوي را پايين كشيدند و بساط آنها را جمع كردند .

علي اكبر ضامن:
پس از پيروزي انقلاب و اوايل تشكيل سپاه پاسداران به فرماندهي ايشان و با حضور آقاي پارسا، جهت آمادگي رزمي به سمت كوههاي قلعه رفتيم . دوستان همه خسته و كوفته و گرسنه شده بودند . آذوقه ما يك كارتن 3 كيلويي خرما بود ، و تعدادمان بيش از 30 نفر بود . با اينكه همه گرسنه بوديم ولي به هر كس بيش از 4 خرما نرسيد . و ما شب را با همين 4 دانه خرما به سر برديم .

محمد حميدي:
درآن روز مردم در اجتماع با شكوهي كه در محل يكي از مساجد بزرگ شهر برگزار شده بود، شركت كرده بودند. جمعيت آنچنان فشرده بود كه جايي براي ايستادن و يا نشستن نبود. مردم مشتها را گره كرده بودند و برعليه رژيم شعار مي دادند . هنگاميكه سيل جمعيت، جهت انجام تظاهرات مي خواست ازمسجد خارج شود، بحث گفتگو براي انجام تظاهرات شروع شد. عده اي مخالف بودند وعده اي موافق ، يكي ازبزرگان قوم گفت : امروزدكتر كريم سبحاني گفتند: نبايد كه تظاهرات صورت بگيرد . ونزديك بود كه تظاهرات لغو گردد. كه يك مرتبه شهيد بزرگوار، مهدي صبوري با قامت مردانه اش به ميان جمع آمد و با صدايي رسا گفت : ما مقلد امام خميني هستيم نه مقلد دكتر سبحاني ، كه با تكبير مردم جمعيت جهت انجام تظاهرات به خيابان ريختند .

نظري:
شب عيد نوروزسال 61 درتنگه چزابه بوديم، كه آقاي صبوري گفتند : امشب يك عيدي بايد به عراقيها بدهيم. شروع به آتش ريزي بر سر عراقيها كرديم . عراقيها فكر كردند كه ما دست به حمله زديم. آنها هم شروع به ضد حمله كردند. چون كه سنگرهاي ما مقاوم ساخته شده بود، كاري ازپيش نبردند. بعد ازخاموش شدن آتش دشمن، شور وشعف عجيبي دربچه ها موج می زد.

سيد حسن جهان مطاع:
مهدي صبوري در مسجد حجت ابن الحسن بين نماز ظهر وعصر بلند شد و با بياني رسا و واضح گفت : براي سرنگوني رژيم پهلوي، صلوات بفرست. در چهره اكثر كساني كه در مسجد بودند وحشت موج مي زد . اما در چهره اين نوجوان ايمان وشجاعت ديده مي شد .

محمد حميدي:
وقتي ايشان توسط مأ موران فردوس دستگير شده وايشان را به مشهد منتقل مي كردند، آنها فكر كرده بودند، شهيد صبوري يك آدم معمولي است وايشان را همراه كارتن اعلاميه اي كه از شهيد گرفته بودند در عقب ماشين سوار كرده بودند .آقاي صبوري كه ديده بود، پاسبان خواب است و راننده هم حواسش به رانندگي است، تمام اعلاميه ها را در شهرهاي مختلف بين راه به بيرون ازماشين ريخته بود تا مردم ازآنها استفاده كنند .

محمد حميدي:
در يكي از آخرين روزهاي اقامت ما در شهرستان، نزديك ظهر، شهيد مهدي به بستان آمد وگفت : امروز مي خواهم به حمام بروم و لباسهايم را بشويم. مهدي لباسهايش را در آورد ومن به همراه يكي ديگر از دوستان اوركت ولباسهاي مهدي را تميز شستيم. ظهر، نماز و نهار را درخدمت مهدي بوديم و بعدا" لباس پوشيد وآمادة رفتن به چزابه شد . او گفت : فردا شماها را نيز به فرماندهي، برادر عامل به خط خواهند برد .آنگاه تمام وسائل خود را جمع كرد درون كيسه گوني رنگ و رو رفتهای گذاشت. گفت : اين كيسه نزد تو امانت باشد. من در چند روز آينده شهيد خواهم شد وتو اين كيسه و وسايل شخصي مرا به فردوس مي بري و به برادرانم تحويل خواهي داد و با اتمام كلمات سردار، سيلاب اشك ما سرازیر شد. گفتم: مهدي چه مي گويي؟ از كجا مي داني شهيد خواهي شد؟ در جواب گفت : فقط اين را بدانيد كه آخرين ديدار است. بياييد تا با يكديگر وداع كنيم. آن هم وداع آخر بياييد تا در انتهاي، سالها دوستي ورفاقت همديگر را حلال كنيم .امروز و فردا رفتني هستم. اول كه ما از شدت گريه حاضر به خداحافظي نبوديم. ولي با اصرار مهدي و با ناباوري دستها را به گردن يكديگر انداختيم ، نمي دانم چقدر طول كشيد . شايد قريب به نيم ساعت در آغوش مهدي گريه مي كردم و مرتب صورت نوراني مهدي را كه از شدت راز و نياز ونماز شب همچون دري مي درخشيد مي بوسيدم.

محمد حميدي:
در زمان طاغوت آقاي صبوري ،آقاي حاج شيخ حسين عمادي را كه، از روحانيون مخالف رژيم بود به فردوس دعوت كرد. وقتي آقاي عمادي به فردوس آمدند فورا" او را به منزل يكي از مقدسين شهر بردند و بلافاصله خبر سخنراني ايشان در تمام شهر پيچيد . هنگام سخنراني غوغاي عجیبی از، جمعيت درون مسجد بر خاست . خيابانهاي اطراف مملو از جمعيت بود و ايشان با آن بيان عالي و سخنراني آتشين خود، شوري در مسجد برپا كرد . اولين بار بود كه شخصي، علنا"عليه شاه صحبت مي كرد. او در قسمتي از صحبتهايش فرياد كشيد كه بگو «مرگ بر شاه ». پس از سخنراني ،اين روحاني تحت تعقيب ساواك قرار گرفت. كه با درايت و هوشياري آقاي صبوري و آقاي فريدون ايشان را ،از يكي از درهاي مخفي مسجد خارج كرده بودند و به اسلاميه فرستاده بودند . فردا نيز با كمك آقاي صبوري ايشان رااز اسلاميه به مشهد برده بودند و مأمورين ساواك مات و متحير بودند كه، با كمك چه كسي آقاي عمادي گريخته است.

امان ا... حامدي فر:
در پاتك اول چزابه،كه ازطرف دشمن بعثي انجام گرفت، بطور غير مستقيم در خدمت آقاي صبوري بودم. در قبل از پاتك چزابه، من وآقاي صبوري به همراه معاونت گردان و يكي از برادران ارتشي براي شناسايي منطقه كه محدودة گروهان ما بود ، به طرف موضع دشمن حركت كرديم .پس از مقداري راهپيمايي مختصر متوجه شديم، كه خاكريز دشمن از جناح سمت چپ مقداري به طرف موانع اصلي ما كشيده شده و ما از پهلوي خاكريز دشمن( به فاصله بيشتر از 30 متر) درحال عبور بوديم. در آن لحظه متوجه دشمن شديم واين در حالي بود كه امكان داشت دشمن ما را ديده باشد. هر كس نظري مي داد. يكي نظرش اين بود كه همانجا مخفي شويم. ديگري نظرش اين بود كه به سرعت برگرديم. ولي آقاي صبوري با خونسردي كامل به كار خود ادامه مي داد. او نظرش اين بود كه ما بايد خونسرد باشيم، طوری كه، دشمن فكر كند مااز نيروي آنها هستيم و روي اين نظر، اصرار داشتند . شناسايي به نحو مطلوبي انجام شد و به سلامتي به پادگان برگشتيم.

محمد حميدي:
درسال 1356به همراه عده اي از برادران انقلابي فردوس جهت گوش دادن به سخنراني يكي از روحانيون مبارز، كه به تازگي از زندان ساواك آزاد شده بود،رفتیم. هنگام پياده شدن در نزديكي روستا، دو برادر كه نسبتاً از بقيه خردسال تر بودند، جلو جمعيت به راه افتاده و با صداي حزين اين اشعار را مي خواندند. «مصباح هدي، روح خدا، عزم سفر كرد. اعلان خطر كرد . رجوع كن به خميني» اين دو نفر ، آقاي صبوري و آقاي مرتضوی بودند.
 
محمد حميدي:
يكبار كه سخنراني داشت بعد از پايان سخنراني پيش من آمد و گفت: ظهر براي نهار پيش تو مي آيم. بعد از نماز ظهر براي صرف نهار در يكي از خانه هاي بستان پيش من آمد . آن روز همراه ناهار مقداري سبزي تازه آورده بودند كه خورديم. بعد از صرف نهار من به مهدي گفتم : كه شما جزء فرماندهان عالي رتبه گردان هستيد، صلاح نيست كه همراه نيروهاي عادي مثل ما غذا بخوريد و با ما رفت و آمد داشته باشيد. اين حرف باعث خنده مهدي شد وگفت: ما دوستي هايمان به خاطر خداست .

سيد عباس ميرجليلي:
يك روز در ساختمان فرمانده اي كلاس اسلحه شناسي گذاشته بود. و چگونگي كار با كلت را آموزش مي داد. كلاس تمام شد. او نكات ايمني رادر مورد اسلحه يادآوري مي كرد ،اما دو نفر، آن طرف با كلت شوخي مي كردند.غافل از اينكه كلت پر از فشنگ است. يكي از آن دو نفر كلت را رو به سينه ديگري گرفته بود و انگشتش را روي ماشه گذاشته بود. آقاي صبوري بايك حركت چريكي كلت را از دست او قاپيد. اگر اين كار را نكرده بود، حتمااتفاق بسيار نا گواري مي افتاد.

سيد رضا هاشمي:
در سال 59 قرار شد ، به برادان پاسدار حقوق و مزايا بدهند . وقتي در رابطه با حقوق با ايشان صحبت كرديم، بسيار ناراحت شدند و فرمودند: اگر جگر مرا در می آورديد، بهتر از اين بود كه در سپاه از حقوق و پول صحبت كنيد!

علي متوليان:
يكي از خاطراتي كه در ذهنم است،این است : زماني که ايشان عازم جبهه بود در داخل بسيج ضمن خداحافظي، براي برادران صحبت مي كرد. آقاي صبوري رو به من كرد و گفت :هنگام ورزش، برادران، كفش كتاني مي پوشند . شما چرا نمي پوشيد؟ در جواب گفتم :كفش كتاني ندارم و تهيه خواهم كرد .ايشان يك جفت كفش كتاني خودش را به من دادند. من گفتم : براي خودتان لازم مي شود . آقاي صبوري گفت :من لازم نخواهم داشت و همانطور هم شد، چون در اين سفر به شهادت رسيد.

امير هاشمي:
در تپه هاي الله اكبر، خلوص ايشان مرا به تعجب واداشت. با اينكه امكانات سنگر سازي محدود بود و از هر گونه امكانات محروم بوديم ، با از خود گذشتگي اين بزرگوار روبه رو شديم. بايكي از همرزمان با ماشين سيمرغ به خرمشهر رفتند و زير آتش شديد دشمن از خطوط راه آهن ،آهن و تخته و...... جهت ساخت سنگر ،تجهيزات و امكانات سنگر سازي رافراهم كردند.
 
امير هاشمي:
ايشان در اواخر عمر شريفشان مجروح شده بودند و عصا داشتند. مرتب آرزو مي كرد اين عصا، روزي با شهادت از دستشان گرفته شود.

حسن رباني:
در شهرستان فردوس يك دكتري داشتيم، بنام آقاي مرتضوي .ايشان اهل سبزوار بود ودر سال هاي اول انقلاب ،آقاي دكتر مرتضوي در مسجد ميرزاي فردوس به نمازمي ايستند و مردم به ايشان اقتدا مي كردند ، وهمة مردم فردوس ايشان را قبول داشتند. يك بار ايشان به سپاه آمدند وبه من گفتند : آقاي رباني با شما يك كار خصوصي دارم ، بنده كنار ايشان نشستم .آقاي فريدون زال هم بودند. آقاي دكتر مرتضوي گفتند : من پسر ندارم ، اما خداوند به من چند تا دختر داده است. يكي از آنها ، وقت ازدواجش است و من علاقه دارم كه يكي از بچه هاي بسيج فردوس، داماد من بشود ، مي خواهم با شما مشورت كنم. شمايكي ازاين جوانها را معرفي كنيد . بنده گفتم : شما اين جوانها را مي شناسي! كدام يك ازاينها مورد نظرتان است . آقاي دكتر گفت : من به آقاي مهدي صبوري خيلي علاقه دارم ، من از خداوند چند تا داماد خوب خواسته ام. مي خواهم اولی اش، همين آقاي صبوري باشد. شما لطف كنيد با ايشان صحبت كنيد . بعد بنده به همراه آقاي زال با مهدي آقا صحبت كرديم. مهدي آقا خنديد وگفت : آقاي رباني خودت گرفتار هستي مي خواهي ما را هم گرفتار كني؟ چه نقشه اي براي من كشيده اي؟ آن موقع من خودم يك دختر 6 ماهه داشتم، كه مهدي آقا علاقه زيادي به اين دختر داشتند. هميشه به من مي گفتند: من بايد صبر كنم تا داماد خودت بشوم، خلاصه با او صحبت كردم، بالاخره راضي شد. من خبر آن را به آقاي دكتر مرتضوي دادم. ايشان بسيار خوشحال شدند و از خوشحالي سجده شكر به جا آوردند. آقاي دكتر مرتضوي گفتند: شما خودت مأمور هستي كه بروي سبزوار و با خانواده من صحبت كني، بنده به همراه آقاي زال به سبزوار رفتيم و با خانواده ايشان در ميان گذاشتيم. خانواده ايشان خيلي خوشحال شدند و گفتند: هر چه خود آقاي دكتر صلاح بداند، خلاصه قرار شد كه، ايشان نيز به فردوس بيايند و مجلس را در مسجد ميرزاي فردوس برگزار كنيم. چند شب مانده به مجلس عقد ايشان، يك شب منزل بودم، شهيد صبوري آمد و به من گفت: حاج آقا من مي خواهم بروم جبهه، بنده به شوخي به ايشان گفتم: چه شده خيلي عجله داري؟ مي خواهي زودتر مجلس بگيريم؟ ايشان گفت: نه حاج آقا، چند ساعت پيش از مشهد زنگ زده اند و مرا خواسته اند و من فردا صبح بايد بروم، بنده گفتم: مهدي آقا شما صبر كن كه مراسم را بگيريم، بعد شما برو و هر چه اصرار كردم ايشان قبول نكردند، و گفتند: اگر برگشتم تسليم شما هستم، و حتماً مجلس مي گيريم. از بنده خداحافظي كردند و با چند تن از بچه هاي ديگر عازم شدند و در عمليات ،بعد از اينكه برادر عليمرداني شهيد مي شوند، ايشان مسؤوليت فرماندهي را به عهده مي گيرند و در حين درگيري به درجه رفيع شهادت نائل مي آيند، بعد از اينكه خبر شهادتش را آوردند ، من خيلي ناراحت شدم ، خانوادة آقاي مرتضوي نيز از شنيدن خبر شهادت ايشان ناراحت بودند .آقاي دكتر گفتند : مثل اينكه ما لياقت نداشتيم كه مهدي آقا با خانوادة ما محرم شود .

سيد عباس حسن نيا:
يكي از خاطراتي كه براي من بسيار مهم است و فراموشم نمي شود،این است که: در منطقه چزابه با او بودم و در آن جا آقاي صبوري هر روز به ما چند بار سركشي مي كرد و علاقه خاصي به ما و ساير رزمندگان نشان مي داد. روزها مي آمد و با ما صحبت مي كرد . يك روز كه هوا خيلي گرم و غبار آلود بود. گفت: امروز روز خوبي است كه، من به دنبال جنازه شهيد پارسا بروم، چون دشمن من را نمي بيند . رفت و ظهر كه برگشت ، گفت: هر چه آنجا گشتم، نتوانستم جنازه پارسا را پيدا كنم. ولي جنازه يك سروان ارتشي را پيدا كردم و با خود آوردم . او آن روز سينه خيز رفته بود . رد تركشهايي كه قبلاً خورده بود، زخم شده بود . ولي با اين حال براي اين مأموريت رفته بود . ولي متأسفانه چون دشمن نزديك بود، نتوانسته بود . پيكر شهيد پارسا را پيدا كند.

سيد هاشم درچه اي:
شب عمليات ،آقاي صبوري تيري به پايش مي خورد. چفيه خود را به پايش می بندد و دست مجروح ديگري را که، درپشت سر خود حركت مي كرد، مي گيرد و به راه خود ادامه مي دهد.مقداري كه مي روند ،تيري ديگری پای آقاي صبوري رامجروح مي كند كه، اين بار نيز با چفيه ديگري، آن پايش را مي بندد و با همان برادر مجروح، خود رابه پشت خط مي رسانند.
غلامرضا دياري:
دربيمارستان فردوس به مجروحين رسيدگي كامل نمي شد ، شهيد صبوري بسيار ناراحت شد. مي خواست بيمارستان راخراب كند.به مسئول بيمارستان گفت ،اگرشمابيمارستانتان بخواهد مثل اهوازباشد، كه روزي 50 مجروح بياورند،چه كارمي كرديد؟

احمد مجد ميرزايي:
آخرين ديدارباآقاي صبوري شبي بود كه، هزار نفر از برادران بسيجي به دعوت قبلي ازطرف ايشان به بسيج آمدند،پس از سخنراني با آنها در رابطه باجنگ وپيام امام، آنها رابه جبهه دعوت كرد و عده زيادي ، وابسته به تبليغات ايشان، عازم جبهه شدند.پس ازمدتي ايشان به آرزوي ديرينه خود، كه شهادت بود نائل شدند.

محمد طاهري:
درعمليات (ا...اكبر)گردان آقاي صبوري، گردان خط شكن بود. وقتي به بالاي تپه هارسيديم، بيش از 20الي25 نفرباقي نمانده بوديم.
صبح رسيديم به قبضه خمپاره اي كه قبلا عليه مابه كار مي رفت. آقاي صبوري به يك برادر بسيجي كه سن وسال كمي داشت گفت : بيا اينجا ،قبضه خمپاره را به طرف عراقيها چرخاند و روي يك گرا فرضي قرارداد،به آن بسيجي گفت:اين گلوله ها رابگير وداخل قبضه خمپاره بينداز.اوگفت: من بلد نيستم . گفت: بلدخواستن نمي خواهد. همين جور كه من گلوله هارا داخل قبضه مي اندازم، شماهم بينداز. بعد از آ ن عراقيها ،باخودرو و تانك پا به فرارگذاشته بودند.صبح ديديم كه10تا15خودرو و تانك راهمان بسيجي ،باهمان قبضه خمپاره زده بود.

مهدي نژاد:
يك روز وقتي از سرايان برمي گشتيم ،راننده ماشين بدون دليل چند ثانيه برف پاكن ماشين راروشن كرد.آقاي صبوري سريع تذكرداد و گفت: همين حد هم اسراف است.

سيد حسن برومند:
درفروردين سال61من به شهر بستان رفتم .ازبلند گوي مسجدجامع شهرستان اعلام كردند كه، آقاي محمد علي علمدار( راننده از آبك فردوس) هرچه زودتر به مسجد جامع بيايد.آقاي علمدار وارد مسجد شد،تاچشمش به من افتاد شروع به گريه كردن كرد.من پرسيدم چه شده است؟گفت: ديروز مهدي شهيد شد ، تاگفت :مهدي شهيد شده است،اشكم سرازیر شد.

سيد حسن برومند:
آخرين باري كه براي خداحافظي به منزل ماآمد ، پايش مجروح بودو مجبور بود، عصادردست بگيرد. گفتم: با همين پاي مجروحت مي خواهي به جبهه بروي! گفت :بله.تلفن زده اند، آنجا نياز است، بايد بروم.گفت:ولي اين بار آمده ام كه آخرين خداحافظي رابا شمابكنم. گفتم: شما كه هميشه مي گفتي ما بايد تا پيروزي بجنگيم. گفت: نه اين بار فرق ميكند.

محمد علي بخشايش:
آن زمان من پزشكيار بودم،پاي آقاي صبوري جراحت شديدي برداشته بود. من هرروزپاي ايشان را پانسمان مي كردم .جراحت به قدري شديد بود، كه عفونت آن حتي مقداری ازشلوارش را نيز آلوده كرده بود. وقتي متوجه شد كه، بايد درجبهه حضور پيدا كند،علي رغم زخم شديد، آماده حركت شد.من به او گفتم:لااقل صبركن پايت خوب شود،گفت: نه. اگربخواهد خوب شود همین جا خوب مي شود.

قاسم بني اسد:
آقاي صبوري روز قبل از شهادتشان ، ظهر به سنگر ما آمدند. به ايشان الهام شده بود كه به شهادت مي رسند ، به من گفت : من آخرين سفرم است . و روز بعد هم خبر شهادتشان را آوردند .
مجيد مصباحي:
يك روز من و آقاي صبوري با هم به مأموريت رفته بوديم . من وضو گرفتم و آماده نماز شدم. در حال نماز متوجه شدم كه آقاي صبوري به من اقتدا كرده است . نماز مان كه تمام شد . به او گفتم: من عدالت ندارم كه شما به من اقتدا كرديد ؟ گفت: برويد عدالت كسب كنيد .

احمد مجد ميرزايي:
يك شب من مسئول كشيك بسيج بودم . با راننده براي سر كشي به پايگاههاي داخل شهر رفتيم. با خودم گفتم : شب جمعه است به مزار شهدا بروم و براي حاجت خود دعا كنم . به آن جا كه رسيدم، ديدم: آقاي صبوري داخل قبري نشسته است و دعا مي خواند و بلند، بلند، گريه مي كند . با اينكه ايشان را ديدم خودم را نشان ندادم. چون مطمئن بودم خوششان نمي آيد كه ديگران او را، دراين حالت ببينند.
 
غلامحسين جوادي:
اين خاطره راخودآقاي صبوري تعريف كرد:
يك شب زمان طاغوت صداي پا ازپشت بام آمد.من بلند شدم و هر چه اعلاميه در خانه بود، داخل تنور ريختم وآتش زدم .به يك باره نيروهاي ساواكي به خانه ريختند و به من گفتند:اعلاميه ها راكجا گذاشتي؟من گفتم: اعلاميه چيست؟آنها همه منزل را گشتند و وقتي به سرتنوررسيدند، يكي ازآنها گفت:اعلاميه هارابه داخل تنور ريخته وآتش زده است. گفتم:ما سردمان بود،دفتر بچه ها را درتنور سوزانديم تاگرم شويم.مراگرفتند وباخودبردند.درساواك فردوس مراتاجایي كه نيمه جان شدم كتك زدند. فورا" من را به مشهد فرستادند.دريكي ازروزها رئيس كل ساواك شيغان ،مرا به اتاق خود برد وگفت: پسر.گفتم :بله. گفت: تو در فردوس اعلاميه پخش مي كردي ؟گفتم:اعلاميه چيست؟گفت: توآقاي خميني رامي شناسي؟ گفتم:بله. پرسيد: چكاره اند ؟گفتم:مجتهدند.سئوال كرد:ازايشان تقليدمي كنيد؟گفتم:بله. خوب، ميداني كجاست؟ گفتم:بله. آقاي خميني (ره ) درتبريزاست. گفت:ايشان زنده است يارحلت كرده اند؟ گفتم: سالهاپيش فوت كرده اند.به ما گفته اند تقليد از ميت جايز است ،ما ازايشان تقليد مي كنيم. شيغان نگاهي به افسر كنارش كرد وگفت:مي بيني چه كساني را اينجا مي فرستند؟ طرف نمي داند آقاي خميني زنده است يافوت كرده؟ بعدازمن پرسيد:اعلاميه ها را چكاركردي؟ گفتم:اعلاميه چيست؟ چند برگ ازدفترمشق را چون سردمان بود، در تنور ريخته وآتش زديم كه گفتند:شمااعلاميه داريد.شيغان آنقدرتحت تاثير قرارگرفت ،كه همانجادستورداد من راآزادكردند. گفتم: كرايه ندارم،گفت:تافردوس چقدركرايه مي گيرند؟ گفتم:30تومان. گفت:اشكالي ندارد پول رابه من داد و من فردوس آمدم.

علي صبوري:
زماني در سال 56 در خدمت سربازي بوديم . يك روز به در پادگان آمد و گفت : بيا با هم به فردوس برويم.گفت : من تعدادي نوار و اعلاميه همراه دارم كه اگر خودم تنها باشم، امكان دارد كه عوامل رژيم مرا بگيرند. سوار موتور شديم و به فردوس رفتيم و درباغ يكي از دوستان صميمي پنهان شدیم و روز بعداعلاميه ها را تقسيم کردیم.

محمد حميدي:
در ظهر يكي از روز هاي فروردين سال 61 چون گردان ما در بستان بود ، شهيد صبوري به محل استقرار گردان آمد و مقدار زيادي صحبت كرد . همه درد دلهايش را گفت: آنقدر دلي پر درد داشت و از نامرديهاي ايّام گله داشت، كه من هم شديد اشك مي ريختم و پس از خاتمه صحبتهايش گفت: من براي آخرين خداحافظي آمده ام و من بدبخت بيچاره، در حالي كه با ناباوري گريه مي كردم و به چهره نوراني مهدي نگاه مي كردم . مي گفتم: مهدي شوخي نكن . تو فرمانده ما هستي. تو آخرين نفر بايد باشي كه به شهادت برسي ، تو افتخار شهر و ديار ما هستي ، تو افتخار يك نسل، جهاد و ايثار و شهادت هستي . او با خنده مي گفت: فلاني! ديدار ، ديدار آخر است . هر چه مي خواهي بگو كه اين ديدار دوباره تجديد نخواهد شد . و من مرتب دستهاي مردانه اش را مي بوسيدم و گريه مي كردم و احساس مي كردم ، خداحافظي با مهدي، خداحافظي با همه خوبيهاست. اگرچه يقين نداشتم كه اين آخرين ديدار است، ولي مي دانستم كه ، دیگراین روزگار، چنين شير مردي را به خود نخواهد ديد . اين ديدار با گريه شديد من ادامه پيدا كرد و در ميان اشكم ،كيسه گوني رنگ و وسائلش را تحويل من داد و سفارش كرد كه، به فردوس بر گردانم و آنگاه باران اشكم باز بيشتر شد .

محمد حميدي:
در شب عيد سال 1361 ساعت 9 شب كه ما خوابيده بوديم، شهيد مهدي ما را بيدار كرد و گفت : بلند شويد كه مي خواهيم به چزابه برويم. امشب مي خواهيم موقع تحويل سال براي شكستن روحيه عراقي هاي متجاوز، آتش بازي كنيم. ما به اتفاق آقاي سيد علي اكبر پارسا آماده شديم و من آرپي جي 7 را برداشته، همراه با گلوله و با ماشين قراضه اي كه مهدي داشت، عازم چزابه شديم. او بسيار در آن شب خوشحال و شادمان بود. دائماً مي خنديد. راه از وسط هور مي گذشت و شهيد با نبودن چراغ، راننده گی مي كرد. دو، سه مرتبه لاستيك ماشين به شنهاي انبوه كنار جاده برخورد کرد. و لي با همه خطرات به چزابه رسيديم. از ميان خاكريز ها مي گذشتيم . بقيه مسئولين گردان از خط دوم يا (پي . ام. پي) مي رفتند. ولي شهيد مهدي تا پشت خاكريز اول با همين ماشين قراضه رفت ، و اين در حالي بود كه گلوله هاي آر پي جي از طرف عراقي ها همچون تگرگ بر زمين مي باريد و با صداي مهيبي منفجر مي شد، كه ما واقعاً ترسیده بودیم . ولي او مانند كوه به جلو مي رفت و شوخي مي كرد و هر لحظه كه خمپاره اي دركنار جاده يا طرفين منفجر مي شد و ما مي خواستيم به طور طبيعي خيز برداريم ، با قامت استوار شهيد مهدي و لبخندي كه بر لب داشت مواجه شده و مجبور بوديم در كنار او راه برويم . بعد از رسيدن به سنگر فرماندهي و لحظه اي استراحت به دستور شهيد مهدي، آر پي جي را براداشته و همراه ايشان در كنار خاكريز خط مقدم و در كنار كانال به راه افتاديم و در مسير، به هر سنگري كه مي رسيديم، شهيد مهدي سري به آن سنگر مي زد و به همه خسته نباشيد مي گفت و يا كمبود و مشكلات آنها را تأمين و دستورات لازم را به آنان ابلاغ مي نمود. تا اينكه به سنگر بچه هاي فردوس رسيديم و آقا مهدي گفت: امشب برايتان مهمان آورده ام كه، برادران سيد حسن نيا ، قاسم بني اسد و حاتمي بودند كه با آغوش باز از ما استقبال نمودند. شهيد صبوري دستورات لازم را داد و گفت: ساعت 2:20 دقيقه صبح سال 61 مي باشد . برادران! با فرياد رعد آسا ي الله اكبر و با آتش همه سلاحها، مدت چند دقيقه اي را روي مواضع دشمن آتش بريزند. در هنگام خداحافظي به من گفت: تو هم در اين چند دقيقه سه، چهار، گلوله خواهي زد و با خنده سنگر را ترك كرد. با ديگر برادران به انتظار ساعت موعود لحظه شماري مي كردند و بچه هاي خط از رشادت و شجاعت و عزت نفس و اخلاص و افتادگي مهدي سخنها می گفتند . ساعت دو بعد از نيمه شب را نشان مي داد كه، صداي مهيب و گوش خراشي شنيده شد كه، هر لحظه صداها نزديك تر مي شد . تا اينكه آتش تهيه عراق از زمين و آسمان شروع به باريدن گرفت . سر تاسر خاكريز را منورهاي عراق، مانند روز روشن كرده بود و تانكهاي عراقي چنان به طرف خاكريز خط مقدم، كه سنگرهاي ما پشت آن قرار داشت شليك مي كردند كه، چراغ فانوس سنگر خاموش مي شد. از سنگر بيرون رفتم همه جا انفجار بود و گلوله . آرپي جي را برداشته و داخل كانال به طرف سنگر آر پي جي كه نمي دانستم كجاست به راه افتادم. تانكهاي عراقي با شدت مشغول، مانور تير اندازي بودند. شهيد مهدي از طريق بي سيم، پيام داده بود كه، برادران جانانه مقاومت كنند كه، امشب عراقي ها بايد از روي جنازه ها بگذرند . در پناه منورها و گلوله هاي رسام از چاله اي به چاله ديگر مي افتادم، تا بالاخره سنگر آر پي جي را پيدا كردم و در كنار سنگر 50 ،گلوله آماده آر پي جي خرج بسته شده را شروع به شليك نمودم . آن شب عراق روي چزابه آتش ريخت، كه به قول خود شهيد صبوري بي سابقه بود. صبح با چهره نوراني مهدي مواجه شديم . در جواب سئوال ما كه پرسيديم: مهدي ! اين چه محشري است كه در چزابه به پا شده است ؟ با خنده گفت : اگر به نيرو ها اجازه مي دادم با يك تكبير از خاكريز عبور مي كردند !

علي پردل:
در چزابه فرمانده گردان بود. معاونش در آنجا شهيد پارسا بود. ايشان با راننده آقاي علمدار رفته بودند، از راه آهن الوار بياورند. وقتي آوردند، آقاي علمدار گفت :آقاي صبوري زير آتش است ، نمي شود الوارها را خالي كنيم . آقاي صبوري گفت : شما برويد داخل سنگر ،من خودم الوارها را خالي مي كنم . جان اين بچه ها به عهده من است و من بايد سنگر درست كنم و اگر اين سنگر را درست نكنيم، خدا مي داند چند نفر شهيد مي شوند و در حالي كه الوار به دست داشت ،در اثر اصابت خمپاره به شهادت رسيد.

محمد حميدي:
در سال 56 يكي از روحانيون مبارز و متعهد از از زندان آزاد شده بود و قرار بود دهه محرم را در روستاي چرمه باشد . با ابتكار بسيجي مخلص، آقاي فريدون زال و با ماشين كمپرسي،همراه با 40 نفر از برادران حزب الله، به روستاي چرمه رفتيم . در هنگام پياده شدن از ماشين با توجه به جو خفقان آن زمان، همه به صورت، دسته عزاداري، اجتماع كرديم. دو نوجوان كم سن و سال يعني: شهيدان بزرگوار مهدي صبوري و سيد حسن مير رضوي شروع به عزاداري كردند و با صداي بلند اين اشعار را خواندند : مصباح خدا، روح خدا ، عزم سفر كرد. اعلان خطر كرد، اگر يار حسيني ،رجوع كن به خميني .

غلامرضا دياري:
چند شب بود كه، من متوجه شده بودم كه ، آقاي صبوري ساعت 2:30 از نيمه شب غيبش مي زند و براي يك ساعتي درمحل سنگر نيست. يكروز به يكي از برادران گفتم: بيا ببينيم، آقاي صبوري كجا مي رود؟ دوستم گفت: شما چكار داريد كه، او كجا مي رود؟ تااينكه يك شب خودم به تنهايي دنبال او به راه افتادم، ديدم، داخل نخلستان رفت و شروع به دعا كرد. از شب بعد براي چند شبي نرفت . از او پرسيدم: كه چرا به پست هرشب خود نمي روي؟ گفت: چون شما متوجه شده ايد كه، من آنجا براي چه كاري مي روم!

حسن رباني :
يك مرتبه اداره ساواك، برادر صبوري را به خاطر همراه داشتن اعلاميه حضرت امام(ره)، دستگير و كتك زده بود، كه اين اطلاعيه را چه كسي به شما داده؟ ايشان اقرار نكردند كه، از چه كسي گرفته است و گفته بود: آنها را پيداكرده و چون من اين اعلاميه ها را به ايشان داده بودم و ايشان چيزي نگفته بود، دراين جريان مشكلي براي من درست نشد. به هرحال براي شهيد صبوري پرونده اي درست مي كنند و پس از يكي دو شب تصميم مي گيرند كه ايشان را تحويل شهرباني مشهد بدهند. يكي ازمأموران شهرباني به نام سهرابي كه اكثر مردم فردوس از او مي ترسيدند، به همراه دو مأمور ديگر، مأموريت مي يابند كه برادر صبوري را به مشهد ببرند. ايشان را دسبند مي زند و داخل ماشين گذاشته و از شهر خارج مي کنند. در بين راه، بعد از گردنه هاي كلات يك قهوه خانه بود . آنها براي خوردن صبحانه كنار قهوخانه نگه مي دارند. دستهاي شهيد صبوري را باز كرده و يك دستش را با دسبند به صندلي ماشين قفل مي كنند و خودشان مي روند داخل قهوخانه و از آنجا يك نوشیدنی براي برادر صبوري مي آورند. شهيد صبوري مي گفت: من يك مرتبه به فكر افتادم كه ، ممكن است پرونده داخل ماشين باشد.با خود گفتم: اكنون وقتش هست كه، پرونده را بردارم و نابود كنم. با زحمت زياد دستم را درازكردم و پرونده را برداشتم ، داخل يك پاكت بود. پاكت را باز كردم، تمام اعلاميه و بازجوييها در داخل آن پرونده بود . همان نوشیدنی را كه آورده بودند، را ريختم روی آن كاغذها. بعد شيشه را پايين كشيدم و آن كاغذهای مچاله شده راپايين انداختم. مامورين پس از خوردن صبحانه سوار اتومبيل شدند و ما به طرف مشهد حركت كرديم و ايشان را تحويل اطلاعات شهرباني مشهد مي دهند. وقتي پياده مي شوند، دنبال پرونده مي گردند. اما آثاري از پرونده پيدا نمي كنند.از همديگر سوال مي كنند، اما چيزي دستگيرشان نمي شود.باهم مي گويند كه، شايد فراموش كردنداز فردوس بياورند.آنها مي روند منزل يكي از دوستانشان كه در مشهد بود. از آنجا تماس مي گيرند با شهرباني فردوس وآنها هم مي گويند: شما با خود پرونده را به مشهد برده ايد. مامورها آقاي صبوري را درهمان منزل كتك مي زنند و مي گويند: پرونده را چكار كرده اي؟ ايشان هم مي گويد: من كه دستهايم بسته بوداز پرونده خبر ندارم؟ در هر حال ايشان را تحويل شهرباني داده بودند. به دليل اينكه نتوانسته بودند چيزي ثابت كنند،ايشان را پس از يك هفته رها مي كنند.يك روز بعدازظهر بود،ديدم برادر صبوري آمدند منزل ما .گفتم: شماكه بازداشت شده بوديد؟ چطور شد كه آزادشدي؟ ايشان تمام جريان راتعريف كردو گفت: كلاه سر ساواكيها گذاشتم . اما برادر صبوري پاهايش مجروح بود، چون وي را با كابل زده بودند. 24ساعت در منزل ما بود ،پاهايش كه بهترشد. گفت: پدرم، منتظر من است ، چون آنها فكر مي كنند، من هنوز در ساواك هستم .بايد بروم فردوس. اما نمي خواهم دست خالي بروم. حتما بايد اعلاميه اي ،نواري با خود ببرم .من رفتم منزل آقاي مهامي كه نماينده امام درمشهد بود. چند تااعلاميه و نوار و دوعدد رساله امام (ره) را به ايشان دادم وايشان خوشحال شدند كه، دست خالي نمي روند وآنها را برداشت و رفت.
 


غلامرضا مدبر:
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید

نمازش را که سلام داد ، نگاهش را از روی مهر بر اعلامیه ها و عکسهایی که آنها را با وسواس خاصی در بسته بندی های مرتب بر زمین پهن کرده بود ، انداخت .
پس از ذکر تسبیح حضرت زهرا (ع) ، جانمازش را روی تاقچه ، مقابل آینه گذاشت .هنوز شانه را مقابل موهایش نبرده بود که صدایی از پشت بام برخاست و او را بر جای خویش میخکوب کرد. از جا برخواست .
مهدی با حرکتی سریع در حالیکه برگه ها را از روی زمین جمع می کرد از برادرش خواست تا کبریتی بیاورد .او نگاهی حسرت بار به اعلامیه هایی که با مشقت فراوان توسط آقای ربانی املشی از قم و تهران تهیه و در اختیارش گذاشته بود و باید طبق قرار قبلی و رعایت احتیاط فراوان به دست بسیاری از شهروندان انقلابی می رسید و حال باید در آتش بسوزند، انداخت .حرفی نداشت .در آن برگه ها حرفهایی بود که اگر یکی از آنها به دست ساواک می افتاد ، نه تنها تلاش شبانه روزی رابطین از میان می رفت که چگونگی بر خورد هزاران انقلابی مومن که اعلامیه ها را خوانده بودند و یا به نحوی از محتویات آن مطلع بودند، در برابر ساواکی ها قرار می گرفت .مهدی کبریتی کشید و آتش زبانه کشید .
مامورین ساواک از در و دیوار و بام خانه وارد شدند .
یک نفر که قامت نسبتا فربه و چشم های خمارش توی ذوق می زد به دیگر افراد دستور داد تا کل خانه را بگردند و سپس جلو آمد و به گونه ای تحقیر آمیز با دست گوشت آلودش به پشت مهدی کوبید و نیخشندی بر لب آورد .هنوز خیلی بچه هستی که ادای انقلابی ها را در بیاوری .بگو اعلامیه ها را کجا مخفی کردی .
مهدی جسورانه گفت :کدام اعلامیه ؟من نمی دانم اعلامیه چیست. راست می گویی ؟ببین پسر، این مامورین کوچکترین چیزی از زیر چشمانشان مخفی نمی ماند، پنهان کاری بس است .
مگر خودت نگفتی من هنوز دهانم بوی شیر می دهد پس از کجا باید بدانم اعلامیه ها کجاست ؟
مامور ابروان پر پشتش را گره انداخت: این خرابکاریهای اخیر زیر سر جوانهایی مثل شماست که هنوز پشت لبتان سبز نشده و زیر و بم صدایتان شکل نگرفته به حکومت علی حضرت ضربه می زنید .حیف آن همه لطفی که به شما می کنند .حیف آن شیر و کیک مفتی که تو شکم بی چشم و روهایی مثل شما می رود .
مهدی گر گرفت .آهی سوزناک از نهادش برخاست .او که فقر را می شناخت و تنگدستی ، رفیق گرمابه و گلستانش بود، می دانست که اکثر جوانها از مفلسی و فقر توان تحصیل ندارند .
آنچه ساواکی حرفش را می زد تشریفاتی اعیان پسندانه بیش نبود .
ماموری جلو دوید :چیزی جز این چند ورقی که در تنور سوخته است نیافتیم .مامور با غیظ سیگاری را گیرانده بود، لای انگشتان فشرد .به کنار تنور رفت .از آنچه می دید متاثر گشت :چرا اعلامیه ها را به تنور ریختی ؟ مهدی دوباره تکرار کرد :من اعلامیه نمی شناسم .من و برادرانم سردمان است .می بینید که سوز سردی است .چون در این خانه خالی ، چیزی برای گرم شدن نبود، فکر

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان جنوبي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 137
[ 24 / 04 / 1392 ] [ 24 / 04 / 1392 ] [ ]
ناصري,محمد ناصر

 

در يكي از كوهستان هاي اطراف روستاي گازاردر شهرستان بيرجند، شبي از شب هاي بهار 1340ه ش ،انبوهي ازابرهاي سياه،آسمان را فرا مي گيرند.پس ازبرخوردهاي پي در پي شان با يكديگرو ايجاد رعدوبرق هاي مهيب،باراني سيل آسا شروع به باريدن مي كند. رودخانه اي در آن اطراف بوده كه هر آن بيم طيغانش مي رفته است. در اين ميان، مادري مريض احوال همراه زني از بستگانش ، براي در امان ماندن از سيل و طوفان و صاعقه ، به زحمت و به سختي خود را به دامنه كوه مي رساند و در غاري كوچك پناه مي گيرد. ساعاتي بعد،در همان غار نوزادي قدم به عرصه هستي مي نهدكه نام او را محمدناصر مي گذارند تا به موجب اراده حقيقت جويش، به زودي درزمره ناصرين دين حق و در زمره جنود الهي قرار بگيرد.محمدناصر سنين طفوليت را در روستاهاي گازار و سيستانك سپري مي كند و براي گذراندن دوران ابتدايي، به روستاي اسفدن مي رود كه در بيست و چهار كيلومتري سيستانك واقع شده است. با تمام مشقاتي كه در راه ادامه تحصيلش وجود داشته، علاقه وافري از خود به درس خواندن نشان ميدهد. يكي از آن مشقات،دوري از پدر و مادر بوده است.شاگرد ممتاز بودن در طول سال هاي دبستان و قبولي يك ضرب در امتحانات نهايي كلاس پنجم ونيز نبودن مدرسه راهنمايي در آن اطراف،پدرش را وا مي دارد تا شرايط ادامه تحصيل وي را در شهر بيرجندفراهم نمايد.در حالي كه نوجواني دوازده ساله بوده،راهي آن ديار مي شود و باجديت پي درسش را مي گيرد.
از دوران دبيرستان،در زمره نيروهاي موثر انقلاب قرار مي گيردو به زودي سر منشاءاقدامات جمعي زيادي ،مثل تظاهرات و يا حمله به يگان هاي نظامي مي گردد.
يكي از خصوصيات بارز او در ايام مبارزه اين است كه با به خرج دادن همتي بالا،درعين انجام فعاليت هاي چشمگير انقلابي ، هرگز از درس خواندن باز نمي ماند و هرسال تحصيلي را با نمرات خوب و معدل بالا پشت سر مي گذارد.پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، در تاسيس كميته انقلاب اسلامي (سابق)و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند نقشي كليدي ايفاء مي نمايد و در حالي كه به عضويت سپاه در مي آيد، موفق به اخذ ديپلم نيز مي گردد.
سخن گفتن از سردار شهيد، محمد ناصر ناصري ، بدون پرداختن به ارتباطات و تعلقات خاطر آن بزگوار به افغانستان و افغاني ها ،قطعا كاري ناقص خواهد بود.اوكه از دوران كودكي با زندگي در نوار مرزي ايران و افغانستان، كم و بيش با مردمان آن سامان برخورد هايي داشته، همزمان با تجاوز شوروي سابق به آن كشور، در جبهه خدمت به مردم محروم و مجاهدين افغاني نيز فعال مي گرددو به شكل گسترده اي اقدام به حمايت از نهضت جهادي آنان مي كند.در عين حال، از انجام وظيفه در حراست از دستاورد هاي انقلاب اسلامي نيز باز نمي ماند.
در همين راستا مي توان به نقش درخشان او در خاتمه دادن به شورشهاي منافقين در شهر هاي بيرجند و قائن و نواحي اطراف آنها اشاره نمود. سال هاي پنجاه و نه و شصت ،ضمن قبول مسئوليت سپاه زيركوه و حل و فصل نمودن مشكلات حاد آن، سفري به دو شهر«شيندند»و «فراه» مي كندو ضمن گفت وگوبا مسئولين جهادي افغانستان، راهكارهاي كمك به آنها را بيشتر و بهتر بررسي مي نمايد. در همان ايام كه فرماندهي سپاه زيركوه را به عهده داشته، با دختري از خانواده مذهبي ازدواج مي نمايد.پس از شروع جنگ تحميلي،با تمام مشغله اي كه داشته انجام وظايف سنگين ديگري را هم بردوش خود احساس مي كند. با اينكه به خاطر وجود مسائل خاص در بيرجند و اطراف آن و نياز ضروري به حضور فيزيكي او در آن جا، مسئولين مانع رفتنش به خط مقدم مي شده اند، ولي در عين حال به صورت پراكنده و كوتاه چند باري عازم مناطق جنگي مي شود، و از طرفي هم ضمن پشتيباني هاي تداركاتي، در شهر هاي بيرجند، قائن و گناباد، نقش بسيار مهمي را در بسيج نيروهاي مردمي و اعزام آنها به جبهه ايفا مي كند.
سال 1363 ، با حفظ سمت قبلي ، فرماندهي سپاه بيرجند را نيز مي پذيرد و همچنان از حضور در جبهه هاي جنگ باز نمي ماند كه در همين سال ، ضمن عهده دار شدن مسؤليت يكي از محورهاي اطلاعات و عمليات تيپ بيست و يك امام رضا (سلام الله عليه ) در عمليات عاشورا (ميمك ) هم شركت مي كند كه به سختي از ناحيه كتف و پا مجروح مي شود.
سال 1364 ، سردار پر آوازه دفاع مقدس ، شهيدمحمود كاوه وقتي اوصاف ناصري را از دوستانش مي شنود و استعداد بالاي او را شناسايي مي كند ، براي جذب وي به تيپ ويژه شهدا تلاش مي نمايد .نهايتا موفق مي شود او را به تيپ ويژه بياورد و رياست ستاد را بر عهده اش بگذارد.
بنا به شهادت همرزمان و اسناد به جاي مانده از آن دوران ، هرگز نقش شهيد ناصري را در هر چه شكوفاتر شدن تيپ ويژه شهدا نمي توان ناديده گرفت .البته ارتباط عرفاني و معنوي او با محمود كاوه ،در تحقق يافتن اين مهم بي تاثير نيست.حجت الاسلام ابراهيمي در اين باره مي گويد: ارتباط بسيار زيبايي بين او و شهيد كاوه بود.شايد بتوان گفت در يك آن ، شهيد كاوه مراد بود و شهيد ناصري مريد، و در لحظه ي ديگر ناصري مراد مي شد و كاوه مريد .هر دو به يكديگر عشق مي ورزيدند و حال و هواي زيبايي در ميدان نبرد و مبارزه داشتند.
او تا پايان جنگ، چهار بار گرفتار مجروحيت هاي سخت مي گردد كه برخي تركش هاي آن دوران در بدنش به يادگارمي ماند و نهايتا در حالي دعوت حق را لبيك مي گويد كه هنوز از مجروحيت پا و كمر رنج مي برده است.
پس از پايان جنگ ، همچنان با روحيه اي خستگي ناپذير، در سنگرهاي مختلفي مشغول خدمت به نظام و انقلاب مي شود. در اين ميان با استفاده از اوقات اندكي كه براي استراحتش باقي مي ماند، مشغول ادامه تحصيل نيز مي شود كه حاصل آن ، اخذ مدرك ليسانس در رشته مديريت است.
اما در نگارش زندگي نامه شهيد ناصري ، نكته اي كه هيچ گاه نمي شود از آن غفلت نمود، فداكاري و ايثار همسر اوست كه چون خود آن بزرگوار مي تواند براي تمام زناني كه شوهران شان به نوعي در حال خدمت به اسلام و انقلاب هستند، اسوه و الگو باشد.
اجر و پاداش اين زن فداكار، اگر بيشتر از اجر و پاداش شهيد ناصري نباشد، قطعا كمتر هم نخواهد بود.در اين باره حجت الاسلام سالك مي گويد: اگر مرحوم شهيد ناصري در ابعاد معنوي به مقامات عاليه رسيد، اين را مرهون ايثار و قدرت ايماني همسرش است.
در واقع اين زن ، هم مادر بود و هم پدر بود براي بچه ها ، و با آگاهي و سازگاري اش چنان روحيه و آرامشي به شوهرش مي داد كه او با خاطر جمع مي توانست در راه قدم بزند و مشغول كسب توفيقات باشد.
سرانجام اين انسان خستگي ناپذير در روز هفدهم مرداد 1377 ، توفيق اين را يافت تا در شهر مزار شريف ، به نحوي بسيار مظلومانه و به دست نيروهاي طالبان که افرادي شقي و بي منطق هستند،شهد شيرين شهادت را بنوشد.
آقاي شاهسون ، تنها بازمانده آن واقعه ، درباره آخرين لحظه هاي زندگي شهيد ناصري و شهداي ديگر كنسولگري جمهوري اسلامي ايران ،چنين مي گويد:
طالبان وارد خيابان كنسولگري شده بودند و هر موجود ي را كه مي ديدند ، به طرفش تير اندازي مي كردند .دود ناشي از انفجارهاي متعدد ، از همه جاي شهر سر به آسمان كشيده بود . صداي تيراندازها هر لحظه به ما نزديك تر مي شد.
شهيد ناصري از چند روز قبل ، با وزارت امور خارجه در تماس بود .آن روز هم چند بار با آنها تماس گرفت .مي گفتند: پاكستان حفظ جان شما را تضمين كرده است.
و از هر لحاظ خاطر ما را جمع كردند كه در صورت سقوط شهر ،اتفاقي براي مان نخواهد افتاد.
به اعتبار همين ضمانت ها، هنگامي كه گروه كوچكي از طالبان ،در كنسولگري را به صدا در آوردند ، ما در را به روي شان باز كرديم . آنها وحشيانه در مي زدند و يكريز .اين نشان مي داد كه اگر در را باز هم نمي كرديم ،به زور وارد مي شدند.
در بين اين گروه كوچك، چند نفر پاكستاني هم به چشم مي خورد كه بعدها فهميدم بعضي از آنها از اعضاي گروهك صحابه پاكستان بودند.به هر حال ،آنها هم مثل ساير طالب ها خشن بودند و بي منطق ،و به زبان پشتون صحبت مي كردند.
با اين كه برخورد ما از ابتدا با آنها خوب بود ، ولي آنها بدون هيچ دليلي معترض ما شدند و با ضرب و شتم ،همه مان را بردند داخل اتاقي در زيرزمين كه يك در آهني داشت .قفل بزرگ و محكمي به آن زدند و رفتند.
شايد بيراه نباشد اگر بگويم از همه ما آرام تر ، ناصري بود .همان بزرگوار هم بود كه گفت : اينها كار را تمام خواهند كرد.
مشخص بود كه اين گروه كوچك براي كار خاصي آمده اند و انگار از طرف خود ملا عمر ماموريت ويژه اي به شان واگذار شده است .كه البته من بعدها فهميدم واقعيت امر هم چيزي جز اين نبوده است.
در آن اتاق ،يك گوشي تلفن بود كه طالب ها متوجه اش نشده بودند .وقتي خاطرمان جمع شد كه آنها رفته اند بالا ، ناصري بلافاصله و براي چندم ،مشغول تماس شد.
آن روز او يك بار ديگر هم موفق شد با ايران تماس بگيرد و موقعيت مان را براي شان توضيح بدهد .آنها هم قول دادند تمام تلاش شان را به كار بگيرند تا خطري متوجه ما نشود .اين آخرين تماس ما با ايران بود. چرا كه طالب ها كلا تمام سيستم هاي ارتباطي را از بين بردند.
آنها از همان ابتداي كار، شروع كرده بودند به سرقت تمام اموالي كه در كنسولگري بود؛از ماشين ها گرفته تا مواد غذايي ، و حتي ظروف غذاخوري بچه ها.
چهل ،پنجاه دقيقه بعد ،يك جوان طالب آمد پايين .آمارمان را گرفت.وقتي مي خواست برود بيرون ،با لهجه غليظ پشتون و با لحني پر از كينه ،چيزي گفت و رفت .يكي از بچه ها كه به زبان پشتوني وارد بود ،گفت: انگار برادرش قاچاقچيه .
وقتي از علت اين حرفش پرسيدم ،فهميدم كه برادر آن جوان در ايران ،در شهر زاهدان زنداني است .او گفته بوده كه انتقام برادر زنداني اش را از ما خواهد گرفت!
طولي نكشيد كه همان جوان دوباره آمد پايين. اين بار صورتش را پوشانده بود و فقط چشم هايش پيدا بود . فاصله ما تقريبا چهار متر بود. دو ميز آهني وسط اتاق بود كه بين ما و او حايل مي شد. ماهنوز به قولي كه پاكستاني ها به وزارت امور خارجه ايران داده بودند، دلخوش بوديم . اما اين بار جوان طالب ،همين كه روبه روي ما قرارگرفت ،با اسلحه اي كه در دست داشت، دوسه تير به طرف سقف شليك كرد و بعد هم سر اسلحه را گرفت رو به ما و در كمال بي رحمي همه را بست به رگبار .
درست در لحظه اي كه او به سقف شليك كردو سر اسلحه اش را آورد پايين،من توانستم خودم را پرت كنم روي زمين. در همين حين،شايد در كمتر از يك ثانيه ،همه بچه ها گلوله خوردند.يك تير هم كه كمان كرده بود،خورده بود به پاي من ، كه البته اين را چند ساعت بعد فهميدم؛اولش فكر مي كردم كه من هم گلوله خورده ام.
در آن لحظه نفسم را در سينه حبس كرده بودم.چند تا از همکاران در دم شهيد شده بودند. ازسه، چهار نفرشان صداي ناله به گوش ميرسيد. يكي از آنها ناصري بود كه بدن مطهر و خونينش افتاده بود روي من. معلوم بود دارد آخرين نفس ها را مي كشد.با همان آخرين رمقش ،مشغول شد به گفتن ذكر مقدس حضرت سيدالشهدا (سلام الله عليه). صداي (يا حسين ، ياحسين) گفتنش، هنوز هم توي گوشم است. هرآن انتظارمي كشيدم آن جوان طالب براي زدن تير خلاص به مجروح ها بيايد. ولي در كمال تعجب،ديدم هيچ صدايي بلند نمي شود.
شايد نيم ساعت به همان حال ماندم و جرات تكان خوردن پيدا نكردم.كم كم فهميدم كه آن نيروي طالب،گورش را گم كرده است،در را هم باز گذاشته بود.انگار خاطرش جمع شده بود كه مجروح ها ، به تدريج ، در اثر خون ريزي جان خواهند داد.
لحظه اي كه تصميم گرفتم بلند شوم،ناصري روحش پرواز كرده بود.
منبع:مسافر ملکوت ،نوشته ي سعيد عاکف،نشر کاتبان،مشهد-1383



خاطرات
محمد حسن صادقي:
يك روز شهيد ناصرى به محل كار آمد و گفت: « بچه‏ها يك نامه برايم نوشته‏اند كه بابا به ما هم برسيد و آن را روى ميز تلويزيون گذاشته‏اند و خودشان خوابيده‏اند. » من به شهيد ناصرى پيشنهاد كردم ، كه خانواده را همراه اردويى كه مى‏رود ببرد، تا تنوعى برايشان ايجاد شود . ايشان هم قبول كردند؛ ولى روزى كه قرار بود حركت كنند پنج شنبه بود و شهيد ناصرى گفت : «من پنج شنبه‏ها جلسه دارم. بگذار يك روز ديگر مى‏رويم . » باز هم نشد. مشغله زياد شهيد ناصرى نگذاشت كه خانواده اش را به يك اردوى تنوعى ببرد.

مصطفي اعتمادي:
يك زن ايرانى در مزار شريف بود كه پنج - شش تا بچه داشت و شوهرش در درگيري ها كشته شده بود و از نظر مالى ، وضعيت اقتصادى نامناسبى داشتند. من به شهيد ناصرى خبر دادم كه چنين خانواده‏اى اين جا هست؛ اگر مى‏شود اين ها را منتقل كنيم به ايران تا در آن جا زندگى كنند. سردار ناصرى گفت: « با مسؤوليت من پيگيرى كن و برايشان پاسپورت بگير و مقدارى وجه نقد از پول شخصى خودش به اين خانواده كمك كرد.

قاسم جاويد:
بهار سال 1377 بود كه آقاى ناصرى گفتند: « من براى انجام كارى به ايران مى‏روم و برمى‏گردم. » پس از گذشت چند روزى وقتى برگشتند، ديدم انگشت دست ايشان باند پيچى شده و با فنر بسته است. پرسيدم : «چى شده است؟ خير باشد. » گفت: « مى‏خواستم اثاثيه منزل را از داخل كوچه جابجا كنم، انگشتم زير كمد ماند و جراحت برداشت ، كه به بهدارى مراجعه كردم تا پانسمان كردند.» مى‏گفت: « الان انگشت من سياه شده است و معلوم نيست خوب شود يا نه.»

: سيد محمد رضوي
يادم هست که در شب عمليات كربلاى 2 در منطقه حاج مران (ارتفاع 2519)نيروها همه در مكان‏هاى از پيش تعيين شده مستقر شده و منتظر فرمان عمليات بودند . آن شب مراسم عرفانى دعا و نيايش، در سنگر اجتماعى فرماندهى برپا شده بود و نيروها حالى پيدا كرده بودند و هر كدام با خدا به نحوى به راز و نياز مشغول بودند ، از آن جمله آقاى ناصرى را ديدم كه در گوشه‏اى نشسته و به راز و نياز و دعا و نيايش با خالق خويش مشغول است و مانند ابر بهار اشك از چشمانش جارى است - حالت معنوى خاصى پيدا كرده بود - پس از فرمان عمليات، آقاى ناصرى آمد و گفت: « بلند شويد برويم. ببينيم در محور چه خبر است ونيروهاچكارمى‏كنند؟ » عراقى‏ها آن شب آتش زيادى روى نيروهاى ما ريختند ؛ به نحوى كه تعدادى شهيد و مجروح داديم . از جمله ي شهدا ، سردار بزرگوار الهيار جابرى بود كه به شهادت رسيده بود. وقتى چشم آقاى ناصرى به پيكر مطهر شهيد جابرى افتاد، در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود ،عرضه داشت: « جابرى شما رفتيد و ما مانديم.»

حاج محسن فقيه:
يك سال براى انجام كارى به تهران رفتم، شب قرار بود در منزل يكى از افراد آشنا بخوابم. سردار ناصرى از آمدن من و اين كه شب در كجا خواهم بود ، مطلع شد. حدود ساعت 9 شب همراهان به استراحت پرداختند. لحظاتى بعد سردار ناصرى به آن خانه آمد. حال و احوالپرسى به عمل آمد و نشست. مجلس انس ما تا ساعت 12 شب به طول انجاميد . در بين صحبت ، ميزبان از محمد ناصر پرسيد: « شما منزل يا خانه‏اى ندارى يا دارى؟ » او گفت: همسرم مى‏گويد، من به تنگ آمده‏ام، خسته شده‏ام از بس كه از اين منزل به آن منزل اسباب و اثاثيه‏ام را جابجا كردم. » محمد ناصر در آن شب نزديك به 9 تا 10 استخاره از من درخواست كرد و من استخاره گرفتم . ظاهراً موضوعات استخاره هم خريد آپارتمان، زمين و... بود كه همه‏اش هم بد مى آمد. من از اين نتيجه‏ى استخاره سخت به حيرت افتاده بودم . ميزبان ما هم وقتى از محتواى استخاره‏ها و صحبت‏هاى بين ما دونفر مطلع شد سخت تعجب كرده بود و مى‏گفت: « چطور مى‏شود كه آقاى ناصرى با اين درجه و مسئوليتى كه دارد هنوز هم صاحب خانه و مسكن و... نشده است؟»

حسين حميدي:
چند روزى از حضور ما در افغانستان مى‏گذشت و به دليل كم تحركى مقدارى چاق شده بوديم. يك روز سردار ناصرى به من گفت: « فلانى، ما داريم چاق مى‏شويم، چكار كنيم؟»گفتم: «حاجى برنامه ورزش مى‏گذاريم و هر روز ورزش مى‏كنيم. » يك ميز پينگ پنگ تهيه كرديم و به اتفاق ايشان روزها چند دقيقه‏اى بازرسى كرديم. چون سردار با اين بازى آشنايى نداشت و كار نكرده بود ، خيلى علاقه به اين ورزش از خودش نشان نمى‏داد. تا اين كه يك روز گفت: « من اين ورزش رادوست ندارم » و از ما درخواست يك جفت كفش ورزشى كرد. ما يك جفت كفش ورزشى براى ايشان تهيه كرديم و روزانه چند دقيقه را در محوطه مهمان سرايى كه مستقر بوديم مى‏دويد. هنگام دويدن لباس هايش را در مى‏آورد و با زيرپوش و شلوار مى‏دويد. يك آهويى هم در مهمان سرا داشتيم كه با سردار آشنا شده و به دنبال ايشان مى‏دويد. افغانى‏ها هم با ديدن اين صحنه به تماشا مى‏نشستند. به محض اين كه حاجى خسته مى‏شد و مى‏نشست، آهو هم مى‏آمد و از سر و كله حاجى بالا مى‏رفت. يك روز سردار ناصرى به من گفت: « فلانى، با كفش دويدن برايم مشكل است و از اين به بعد مى‏خواهم بدون كفش بدوم. »يك روز يك قسمتى از زمين مهمانسرا بر اثر ريختن گازوئيل لغزنده شده بود. حاجى وقتى مى‏دويد ، با برخورد به اين محيط لغزنده نقش بر زمين شد. آهو هم كه پشت سر حاجى مى‏دويد ، نتوانست خودش را كنترل كند و روى بدن حاجى افتاد. نزديك حاجى رفته و پرسيدم چه شده است؟ گفت: « زمين لغزنده بود افتادم. با توجه به اين كه فهميد چه كسى گازوئيل‏ها را ريخته اما هيچ گونه برخوردى با او نكرد.

:مهدي پيرايش
يك وقت براى سفر حج عازم بوديم، در فرودگاه هر كسى را مى‏ديدى به دنبال كار و رفع گرفتارى‏اش بود . ولى ديدم سردار ناصرى در يك گوشه نشسته است . رفتم پهلوى ايشان ديدم دارد قرآن مى‏خواند. سوال كردم كه چه كار مى‏كنى؟ شهيد ناصرى گفت: « فعلاً ياد گرفتم كه فقط قرآن بخوانم و الان به هيچ چيز ديگرى فكر نمى‏كنم.»

علي صلاحي:
سال 1362 به علت اختلافى كه بين نيروهاى سپاه گناباد افتاده بود ؛ مسئوولين سپاه استان خراسان، شهيد ناصرى را به فرماندهى سپاه گناباد منصوب كردند. شهيد ناصرى با طراحى مدبرانه، عده‏اى از نيروهاى جبهه را فرخوانى كرد و به سازماندهى پايگاه هاى بسيج شهر و روستا پرداخت. كه اين خود باعث تشكيل دوباره بسيج شد. در حدى كه مسئوولين سپاه استان خراسان متعجب شده بودند!

سيد محمد رضوي:
يك روز تعدادى نيروى تازه نفس به لشكر ويژه شهدا آمده بود و قرار بود با نيروهاى مستقر در خط تعويض شوند. وقتى نيروها به طرف خط حركت كردند. در يك لحظه چشمم به آقاى ناصرى افتاد كه باچشمان اشكبار از سنگر بيرون آمد و نيروها را نگاه مى‏كند. من به نزد ايشان مراجعه كرده و پرسيدم: « آقاى ناصرى، چه خبر شده است؟مشكلى پيش آمده؟ مطلب چيست؟ » ايشان در جواب گفتند:« به اين نكته دارم فكر مى‏كنم كه اين جوان‏ها با شور و هيجان به طرف خداى خود شان در حال حركتند و ما خودمان را درگير كارهاى پشتيبانى كرده‏ايم.» يادم است در آن لحظه به نزد سردار كاوه رفت تا از ايشان اجازه بگيرد كه به خط مقدم برود.

:حسن هاشمي
سفر آخرى كه سردار ناصرى عازم افغانستان بود، براى خداحافظى از حاج آقاى فقيه به زير كوه آمده بود. خودم شنيدم كه از حاج آقاى فقيه خواهش كرد، كه دعا كند كه اين آخرين سفرشان باشد. مى‏گفت: « حاج آقا قلب شما پاك است، دعا كنيد كه من ديگر برنگردم.»

علي كاظمي:
يادم هست پنج شب قبل از آن حادثه تلخ ( سقوط مزار شريف) ، به من خبر دادند كه سردار ناصرى آمده است. ساعت 12 شب بود و من خيلى تعجب كردم، احساس كردم بايد خبرى يا حرف خاصّى باشد كه ايشان تشريف آورده اند. با هم نشستيم و صحبت كرديم، تازه بنده متوجه شدم كه ايشان حرف خاصى ندارد ، فقط دلش گرفته است. برادر ناصرى نظر مرا در مورد وقايع افغانستان خواست و من هم نظر خودم را گفتم و ايشان هر از چند گاهى و هر چند لحظه‏اى مى‏گفت: « خدايا آزادم کن ، خدايا آزادم كن، دلم گرفته، نفسم به گلويم رسيده.» شما از هر كسى كه روزهاى آخر ايشان را ديده بود سئوال كنيد، از تغيير روحيه ايشان براى شما خواهد گفت.

:احمد رباني
در دوران كودكى، وقتى به اتفاق دوستان به مدرسه مى‏رفتيم، در بين راه بچه‏ها وارد باغ‏هاى ميوه مردم مى‏شدند ، ميوه مى‏چيدند و مى‏خوردند. ناصرى هم كه آن روزها همكلاسى ما بود، تنها كسى بود كه دست به اين كارها نمى‏زد و بچه‏ها را هم از انجام دادن اين كارها نهى مى‏كرد و مى‏گفت: « اگر دوباره وارد باغ شويد، من با شما راه نمى‏روم .»

:محمد حسن صادقي
شب شهادت شهيد ناصرى، خواب ديدم كه ايشان از مشهد به تهران آمده و جلو قرارگاه ايستاده. وقتى رفتم بيرون ديدم شهيد ناصرى وسط موى سرش سفيد است و محاسنش هم سفيد شده است. گفتم: «حاج آقا مشهد به شما نساخته، خيلى پير شدى، اگر ناراحت هستى برگرد به تهران بيا. » آقاى ناصرى گفت: « نه من راحت شدم. » بعد چند تا زن سياه پوش هم دورش بودند ؛ كه يكى از آنها دستى به سر ناصرى كشيد و تمام موى سر و محاسن شهيد ناصرى سياه و زيبا و نورانى شد. صبح كه بيدار شدم متوجه شدم كه همسرم و پسرم نيز خواب شهيد ناصرى را ديده‏اند . به محل كار كه آمدم به من گفتند که او شهيد شده است.

: علي پردل
يك روز عصر آقاى ناصرى در قائن منزل ما آمدند و قرار شد به زير كوه قائن رفته و از حاج آقاى فقيهى( امام جمعه ) احوالى بپرسند. وقتى مى‏خواست كفش هايش را بپوشد ، ديد يكى از كفش هايش پاره است . به نحوى كه وقتى پايش كرد شصت پايش از كفش بيرون آمد . بعد يك نگاهى به من كرد و گفت: « اين دوروبر كفشى نيست كه من بپوشم ؟» و از روى مزاح و شوخى ادامه داد : « ما براى خودمان كلى رئيس هستيم ، حالا بايد با اين كفش پاره خدمت امام جمعه برسيم. به دنبال پيدا كردن كفش بودم كه يك دفعه يادم آمد كه اخيراً يك جفت كفش از ستاد آزادگان براى ما هديه آورده‏اند. فوراً رفته و اين كفش‏ها را آوردم و به آقاى ناصرى دادم . اتفاقاً كفش‏ها اندازه پايش بود. كفش‏ها را پوشيد و خداحافظى كرد و از منزل خارج شد . ولى ديدم دوباره به داخل حياط آمد و گفت: « اين كفش خيلى رئيسى شد .» شروع كرد كف كفش‏ها را داخل باغچه منزل به خاك و گل ماليدن تا اين كه كفش‏ها از حالت براقيت خارج شد. سپس به طرف منزل امام جمعه حركت كرد.

: مظفري
يك دفعه خستگى روحى شديدى پيدا كرده بودم و خيلى مايل بودم كه به زيارت حضرت معصومه(س) بروم تا تسكين پيدا كنم. به دفتر آقاى ناصرى مراجعه كرده و موضوع را با دفتردار ايشان در ميان گذاشتم . اما ايشان مخالفت كردند تا اين كه خود آقاى ناصرى را ديدم . ايشان فرمودند: « آقاى مظفرى مى‏خواهى به قم بروى؟ » گفتم: « آرى.» گفت:« چطور مى‏خواهى بروى؟» گفتم: «پول گرد و بازار دراز .» گفت: « منظورم اين بود كه چگونه مى‏خواهى بروى؟ » گفتم: « به ترمينال رفته و ضمن تهيه بليط با اتوبوس مى‏روم. » گفت: «نه، آقاى مظفرى شما از همين جا ماشين بگير و با خرج خودم برو و زيارت بكن و ما را هم دعا كن و برگرد. »

اسماعيل حسين پور:
زمانى كه در بيرجند بوديم امام جمعه وقت با پسرش در بيرجند بودند و شهيد ناصرى از اين پسر حركات نامناسب با شأن امام جمعه ديده بود . ايشان به من گفت : « بيا برويم و به امام جمعه تذكر بدهيم چون اين حركات پسر امام جمعه با مقام امام جمعه و موقعيت اجتماعى ايشان تناقض دارد. » گفتم: « من حرفى ندارم ، ولى ممكن است امام جمعه ناراحت بشود. » شهيد ناصرى گفت: « اين يك مسأله اخلاقى، وجدانى و شرعى است . ما كه تعارف نداريم .» بالاخره رفتيم و جريان را به امام جمعه گفتيم و امام جمعه هم از ما مكدر شد . تا زمانى كه امام جمعه از بيرجند به تهران رفته بود ؛ ما به منزل ايشان رفتيم و ايشان به ما بسيار محبت كردند و به خاطر تذكر رُك و روشن ما خيلى تشكر كردند.

: علي صلاحي
قبل از آمدن شهيد ناصرى به گناباد ، سپاه گناباد دچار يك دوگانگى شده بود . عده‏اى فقط پذيرش شده بودند براى جبهه و عده‏اى هم فقط براى پشت جبهه و اين خود باعث ضعف در اعزام نيرو شده بود . از زمانى كه شهيد ناصرى فرمانده سپاه گناباد شد ، بيشتر در بين بسيجى‏هاى منطقه رفت و آمد كرد . نيروهاى بسيج را سازماندهى و پايگاههاى متعددى افتتاح كرد و در مسئوولين پايگاه ها نيز تجديد نظرى كرد به طورى كه در اولين اعزامى كه پس از فرماندهى شهيد ناصرى داشتيم ، گناباد به تعداد يك گردان نيرو اعزام كرد. در حالى كه تعداد نيروهاى اعزامى تا قبل از آن از ده نفر تجاوز نمى‏كرد .

: حسين ناصري
يكى از دوستان محمد ناصر تعريف مى‏كرد که يک دفعه در كردستان يك منافق را اسير كرده بوديم و ايشان در حال صحبت كردن با آن اسير بودند. بچه‏ها هم دور و برايشان جمع شده بودند و به سؤالات آقا ناصر گوش مى‏كردند. ما فكر كرديم كه آن منافق مى‏خواهد با آقا ناصر دست بدهد يا دست ايشان را ببوسد ؛ ولى ناگهان با صداى يا زهراى شهيد ناصرى متوجه شديم كه دست ايشان در دهان آن منافق قرار دارد و دندان هاى او به هم رسيده است. بلافاصله بچه‏ها او را از آقا ناصر جدا كردند و ايشان در همان حال بدى كه داشتند، حتى نگذاشتند آن منافق را كتك بزنند و بچه‏ها مى‏گويند به شدت از اين كار جلوگيرى كردند.

: علي پردل
يك روز آقاى ناصرى يكى از نيروهايى را كه سيگارى بود، صدا كرد . اما نه به خاطر اين كه سيگار مى‏كشد، بلكه كار ديگرى با او داشت. وقتى چشم آن شخص به آقاى ناصرى افتاد، سيگار روشن را با دستش داخل جيبش گذاشت. آقاى ناصرى كه بوى سيگار را استشمام كرد، گفت: «بوى ناخن سوزى مى‏آيد.ناخن چه كسى دارد مى‏سوزد؟ » بدين وسيله آقاى ناصرى به آن شخص فهماند كه مى‏داند سيگارمى‏كشد.

: سيد محمد هاشمي
سال 1375 يك شب در منزل شهيد ناصرى بودم، ايشان مى‏گفت: « همسر بنده از هر گناهى پاك شده است. » گفتم: « چرا؟ » گفت: « درست پانزده سال، يعنى از سال 1359-60 تا الان تمام زحمت اسباب‏كشى منزل ما به عهده همسرم بوده . از حاجى آباد و تهران و كردستان و اروميه و مرز افغانستان و غيره. »

: مرادعلي احساني
در سال 1373 به حج مشرف شده بوديم و شهيد ناصرى نيز در آن سال با ما بودند. يكى از دوستان افغانى ما مى‏گفت كه سردار ناصرى را ديدم با يك سياه پوست عكس مى‏گيرد. پليس عربستان آمد و دوربين را كه متعلق به سردار ناصرى بود گرفت كه با خود ببرد؛ همان فرد سياه پوست رفت و با آن پليس صحبت كرد و زمانى كه پليس را خوب سرگرم كرد ، دوربين را از دستش قاپيد و در ميان جمعيت گم شد. نهايتاً آن فرد سياه پوست مى‏رود و خيمه شهيد ناصرى را پيدا مى‏كند و دوربين را به ايشان مى‏دهد.

: حسين حميدي
يك روز به اتفاق سردار ناصرى نزد آقاى محقق رفتيم - محقق تازه براى سومين بار ازدواج كرده بود - يك دفعه ديديم آقاى محقق عرق ريزان و نفس زنان آمد . آقاى ناصرى به ايشان گفت: «حاجى چه شده است؟ » گفت: « از زمانى كه ازدواج كرده‏ام نفسم مى‏گيرد. » آقاى ناصرى گفت: « شما پيرى، تو را چه به ازدواج و عروسى مجدد كردن. تو بايد يك گوشه‏اى بنشينى و عبادت كنى. عروسى از آن ما جوانان است. » در جلسه مقدارى بادام در پيش دستى گذاشته و جلوى افراد چيده بودند. آقاى محقق ، همين طور كه صحبت مى‏كرد، بادام‏هاى سمت خودش را هم مى‏خورد. وقتى بادام‏هاى پيش دستى محقق تمام شد ، من ظرف آقاى ناصرى را با محقق جابه جا كردم. حتى ظرف بادام خودم را هم جلوى آقاى محقق گذاشتم و ايشان خورد. آقاى ناصرى كه متوجه قضيه شده بود اشاره‏اى به محقق كرد و گفت: « حاجى ماشاءا... اشتهايت هم باز شده است. » وقتى افراد حاضر در آن جلسه متوجه عمل محقق شدند همه شروع به خنديدن كردند. آقاى ناصرى به محقق گفت: « معلوم است قواى بدنى‏ات خيلى كم شده و ضعيف شده‏اى. »

علي صلاحي:
پس از شهادت شهيد ناصرى، من با همسر ايشان تماس گرفتم تا احوالى بپرسم . ايشان گفتند : « شب آخرى كه ناصرى به شما زنگ زد، داشتيم از بيرون مى‏آمديم . رفته بوديم
بيرون شام بخوريم ؛ وقتى كه خواست پول شام را حساب كند ، پولش كم آمد. از كيفى كه همراه داشت مقدارى پول برداشت و پول شام را حساب كرد . فرداى آن شب به مأموريت رفت . پس از مدتى زنگ زد و من گوشى را برداشتم و از حال و كارش پرسيدم . شهيد ناصرى گفت : «اول برو 763 تومان از فلان جا كه پول داريم بردار و بگذار فلان جا كه پول قرارگاه است. » من پول را برداشتم و روى پول قرارگاه گذاشتم. بعد گوشى را برداشتم شهيد ناصرى گفت: « پول را گذاشتى؟ » گفتم: « بله.» گفت: « حالا مى‏گويم كه به محل مأموريت رسيدم و حالم خوب است.

: فاطمه بيگم هاشمي
سال 77 شب عيد نوروز بود كه ما به خانه آقاى ناصرى رفتيم. آقاى ناصرى در آن موقع افغانستان بودند . خواهرم (همسرآقاى ناصرى) به فرزندم مبلغى به عنوان عيدى داد . حدود يك هفته بعد كه آقاى ناصرى به ايران برگشته بود به منزل ما آمدند و ايشان هم مبلغى را به عنوان عيدى به فرزندم دادند. چند روز بعد هم يك عيد ديگرى بود كه آقاى ناصرى به همراه خانواده به منزل ما آمدند و براى بار دوم به فرزندم عيدى داد. در ضمن از پسرم مى‏پرسيد که مى‏دانى امروز چه روزى است؟ بعد از چند روز ولادت يكى از ائمه بود كه آقاى ناصرى به خانه ما آمدند و براى بار سوم به پسرم عيدى دادند. اين دفعه من به آقاى ناصرى اعتراض كردم و گفتم: « حاجى قرار نيست كه به هر مناسبتى شما به فرزند ما عيدى بدهيد . شايد از هفت روز هفته ، شش روزش عيد باشد .» آقاى ناصرى در جواب من گفت: «الان وضعيت جامعه به گونه‏اى است كه تا مى‏توانيم بايد اين اعياد مذهبى را در ذهن بچه‏ها زنده نگهداريم. »

: عبدالحق شفق
در بهمن سال 1376 بين ژنرال دوستم از يك طرف و آقايان محقق حكمت يار و احمد شاه مسعود و استاد عطا از طرف ديگر اصطحكاك هايى به وجود آمده بود ، كه شمال افغانستان را آبستن حوادث خطرناك كرده بود . حضور سردار ناصرى و رايزنى‏هاى ايشان باعث نزديك شدن اين افراد به يكديگر شد و ازيك جنگ داخلى جلوگيرى كرد. ولى دست دشمن در اين جريان خيلى قوى بود و باز آقاى محقق با ژنرال دوستم با يكديگر در گير شدند كه باعث كشته شدن و بى خانمان شدن عده زيادى از هموطنان ما شد.

شكرالله احمدي:
خاطره‏اى را از همسر شهيد ناصري اين گونه براى من نقل مى‏كردند که نيمه‏هاى شب از خواب بيدار شدم. ديدم دختر چهار ساله شهيد داخل اتاق نيست . به جستجو پرداختم؛ اما خبرى از او نيافتم . سراغ كمد و آشپزخانه و ديگر اتاق‏ها هم رفتم اما اثرى از او نبود . با نااميدى به خودم گفتم: «به خانه پدرم بروم و از آنها كمك بگيرم . شايد بتوانم اين دختر شهيد را پيدا كنم. » وقتى مى‏خواستم از درب حياط خارج شوم ، ديدم پشت درب خوابيده است . او را از خواب بيدار كردم و در آغوش گرفتم و دست نوازش برسرش كشيده ، او را بوسيدم و گفتم: «مادر چرا اينجا خوابيده‏اى؟» گفت: «به اين دليل اين جا خوابيده‏ام كه اگر پدرم آمد و در زد؛ من اولين كسى باشم كه درب را براى او باز مى‏كنم.»

: فاطمه ناصري
جمعه ي قبل از تاسوعا و عاشورا در تهران بوديم كه اتفاقاً امامت نماز جمعه ي آن روز به عهده ي حضرت آيت ا... خامنه‏اى بود . آقاى ناصرى وقتى كه فهميدند ايشان امام جمعه هستند ، ااين كه صبح شنبه امتحان داشتند و درسى هم بود كه در طول سال اصلاً وقت نكرده بودند که مطالعه كنند ، به سر كلاسهايش هم نرفته بودند و بين نماز جمعه و امتحان مردّد بودند . ولى با توجه به علاقه‏اى كه به نماز جمعه و مقام معظم رهبرى داشتند به اتفاق ما به نماز جمعه آمدند و شب تا صبح بيدار بودند و خود را براى امتحان فردا آماده كردند.

:مهدي پيرايش
يك هفته قبل از سقوط مزار شريف در قرارگاه انصار، خدمت سردار ناصرى رسيدم . ايشان به من گفت: « اوضاع شمال افغانستان نامساعد است. آيا تو هم مى‏آيى برويم افغانستان؟» جواب دادم: « شما برويد، اگر لازم بود تماس بگيريد تا من هم بياييم. » شهيد ناصرى گفت: « مگر من با شهادتم بتوانم به نهضت افغانستان كمك كنم. » ايشان رفتند و ما نيز به عزم افغانستان، عازم مشهد شديم كه خبر شهادت ايشان به ما رسيد .

:مهدي راشدي
شهيد ناصرى دائما دچار سردردهاى مضمنى مى‏شد. تا اين كه ايشان به دكتر مراجعه كرد و وضعيت جسمى اش را توضيح داد . دكتر بعد از معاينه شهيد ناصرى گفت: « اين سردردهاى شما در اثر بيدارى زياد و كار فراوان است. لذا بايد اين بي خوابى را ترك كنيد و بيشتر استراحت كنيد.

حاج اسماعيل قاآني:
يادم است يك روز عصر به اتفاق سردار ناصرى و دو نفر از برادران مسؤول افغانى به يكى از مناطق درگيرى افغانستان رفتيم ، تا اوضاع را از نزديك بررسى كنيم. در آن منطقه‏اى كه ما ايستاده بوديم، مردم زندگى مى‏كردند و طرفين جنگ ، مواضع يكديگر را زير آتش گرفته بودند. چند لحظه‏اى از ايستادن ما در آن منطقه نگذشته بود ، كه ديدم سردار ناصرى چند قدم از من دورتر رفتند و به بچه‏اى كه آن جا ايستاده بود نگاه مى‏كردند. وقتى برگشت از مردمى كه آن جا ايستاده بودند سؤال كرد كه صورت اين بچه چرا زخمى شده است ؟ _تقريباً نصف صورت بچه زخمى بود_ با ديدن اين صحنه سردار ناصرى با تأسف و تأثر شديدى گفت: «معلوم نيست اين بچه با اين وضعيت چند روز ديگر زنده باشد. » در ادامه گفت: « اگر آدم همه كارها را كنار بگذارد و چند دستگاه آمبولانس با تجهيزات درمانى بياورد و به مشكلات درمانى مردم افغانستان رسيدگى كند ، باارزش‏تر از كارهايى است كه ما داريم انجام مى‏دهيم.

حدادي :
يادم مى‏آيد يك شب يك كار فورى پيش آمد كه لازم بود با شهيد ناصرى مشورت كنم . به اتاق ايشان رفتم . تصور مى‏كردم ايشان خواب هستند . اما وقتى وارد شدم ديدم يك شمع روشن كرده‏اند و مشغول نماز و دعا هستند.

مهدي دوستي :
يادم هست يك روز در محل كار شهيد ناصرى در خدمتشان بوديم (ساختمانى در خيابان ولى عصر) . آقاى ناصرى تلفن مى‏زد. اگر مكالمات شخصى بود يك جايى يادداشت مى‏كرد كه آخر ماه مكالمات شخصى را خودش حساب كند.

فاطمه ناصري :
يك دفعه پدرم به اتفاق آقاى ناصرى به دنبال من آمدند، تا بعد از امتحانات به همراه آنان به روستا برويم . در راه برگشت به روستا ساعت حدود 10 شب بود كه در ماشين نشسته بوديم . ايشان راديو ماشين را روشن كردند ، كه در حال پخش كردن دعاى كميل بود. وقتي كه دعا خوانده مى‏شد ، ايشان با صداى بلند گريه مى‏كردند و يك حال و هواى ديگرى داشتند. با وجود اين كه در ماشين در حال رانندگى بودند ولى باز هم در همان حال و هواى معنوى قرار گرفته بودند ؛ كه باعث تعجب ما شده بود.

خاضع :
خاطره‏اى را از قول زهرا (دختر كوچك سردار ناصرى ) اين گونه نقل مى‏كنندکه ، آخرين مرخصى كه سردار ناصرى آمده بود يك روز دخترش زهرا به پدر مى‏گويد: « بابا من يك عروسكى را در مغازه ديده‏ام و دوست دارم كه آن را براى من خريدارى كنيد، اما خجالت مى‏كشم به شما بگويم كه آن را براى من بخريد. » پدر به دخترش مى‏گويد: « دخترم چرا خجالت مى‏كشيد؟ » دختر در جواب پدر مى‏گويد: « چون قيمت آن زياد است. » پدر مى‏گويد: «دخترم قيمت عروسك هر چقدر كه باشد پرداخت مى‏كنم. » پدر به اتفاق دختر سوار ماشين شده و به مغازه موردنظر مراجعه مى‏كنند و عروسك را به مبلغ 50 تومان براى دخترش خريدارى مى‏كند. با خريدن عروسك زهرا خيلى خوشحال مى‏شود و به پدر مي گويد: « بابا از اين كه عروسك را براى من خريده‏ايد خيلى خوشحال هستم. شما از خدا چه مى‏خواهيد كه براى شما دعا كنم؟ » سردار ناصرى در جواب دخترش مى‏گويد: « از خدا بخواه كه شهادت را نصيب من كند. » ا ين قضيه دقيقاً قبل از آخرين مأموريت ايشان اتفاق مى‏افتد ودر اين مأموريت ناصرى در مزار شريف با آن وضع فجيع به صورت ناجوانمردانه‏اى ، مظلومانه به شهادت مى‏رسد.

سرافرازي:
سال 1366 در جريان كشتار مكه ، بنده در خدمت سردار ناصرى بودم ، كه ايشان در آن جريان خيلى خدمت كرده بودند . من در حرم پيغمبر خدمتشان بودم و ايشان تعريف مى‏كرد و مى‏گفت: « من بسيارى از زن و بچه‏هاى مردم و ناموس مردم را راهنمايى مى‏كردم كه از مهلكه بيرون بروند. »

: تبريزنيا
اين خاطره را يك هفته قبل از شهادت سردار ناصرى ، با يك واسطه از ايشان نقل مى‏كنم. سردار مى‏گويد: « قبل از آخرين مأموريتى كه قرار بود عازم افغانستان بشوم ، به منزل رفتم تا لباس هايم را بردارم . وقتى وارد منزل شدم يك كاغذى نظرم را جلب كرد. جلو رفتم؛ ديدم نامه‏اى است که توسط فرزندانم با اين مضمون نوشته شده است كه پدر ما خسته شديم . ما هم پدر مى‏خواهيم . بچه‏ها رفته بودند داخل يكى از اتاق‏ها و درب اتاق را هم قفل كرده بودند . سردار نقل مى‏كند:« از ديدن اين صحنه خيلى متأثر شدم و بغض راه گلويم را مى‏فشرد. »

آصف رضايي:
در دوران دبستان بوديم كه از پس اندازمان گاهى يك جعبه شيرينى مى‏گرفتيم . من و شهيد ناصرى و يكى ديگر از دوستان شيرينى را بين خودمان تقسيم مى‏كرديم و اگر يك شيرينى مى‏ماند، شهيد ناصرى اصرار بر تقسيم آن به طور عادلانه داشت.

: فاطمه بيگم هاشمي
زمانى كه در تهران به اتفاق آقاى ناصرى سكونت داشتيم ، يك روز عصر جمعه ، آقاى ناصرى به اتفاق خانواده‏اش به خانه ما آمدند . چون نزديك خانه ما يك مكان باصفا و سبز و خرمى بود ؛ قرار شد چند دقيقه‏اى از خانه بيرون رفته و در اين مكان راهى برويم. بچه‏ها هر كدام به طرفى رفته بودند ، تا از سبزى‏هاى بيابانى براى خود جمع كنند . آقاى ناصرى هم دست زهرا دختر كوچكش را گرفته بود و دنبال سبزى مى‏گشتند . من هم پشت سر آقاى ناصرى راه مى‏رفتم. آقاى ناصرى هنگام راه رفتن اين شعر را با خود زمزمه مى‏كرد: « بيا بريم به مزار ملا محمدجان. » از حاجى پرسيدم : «اين چه شعرى است كه مى‏خوانى؟ مى‏شود براى ما توضيح بدهيد كه معنى اين شعر چيست؟ » حاجى برگشت و گفت: « مگر اين شعر را تابه حال نشنيده‏اى؟» خيلى شعر خوبى است. بعد گفت: « فاطمه مى‏دانى مزار كجاست؟ » گفتم: « حتماً مزار شريف است. » گفت:« بله.» بعد گفت: «داستانش مفصل است، وقتى همه بچه‏ها دور هم جمع شدند برايتان تعريف مى‏كنم. »

مهدي راشدي:
زمانى كه من دانشجوى كارشناسى ارشد علوم قضايى قم بودم، يك روز آقاى ناصرى به اتفاق فرزندش سعيد به منزل ماتشريف آوردند . قبل از ظهر به اتفاق ايشان و فرزندشان سرى به مدرسه ي علوم قضايى زديم و چند دقيقه‏اى را آن جا بوديم. چون ظهر شده بود، قرار شد به منزل رفته ونهار بخوريم. پسر آقاى ناصرى پيشنهاد كرد كه چند دقيقه‏اى فوتبال بازى كنيم. آقاى ناصرى - كه خيلى كم در كنار همسر و فرزندانش بود - دوست نداشت به اين درخواست فرزندش جواب رد بدهد . لذاتصميم گرفتيم كه چهار نفرى، من با فرزند آقاى ناصرى و فرزند من با آقاى ناصرى دو به دو فوتبال بازى كنيم. در حين بازى من و آقاى ناصرى به هم خورديم و ايشان به زمين افتاد و يك داد بلندى كشيد، كه من متعجب شدم. وقتى ايشان را از زمين بلند كرديم، ديديم پايش از ناحيه زانو آسيب ديده است. مرتب يازهرا مى‏گفت و رنگ صورتش قرمز شده بود و از شدت درد عرق بر پيشانيش نشسته بود. خلاصه ماشين را آورده و ايشان را سوار كرده و به خانه رفتيم و از آنجا هم ايشان با همان وضعيت پا به تهران رفتند.

: علي صلاحي
درزمان ادامه تحصيلاتم در تهران، شهيد ناصرى نيز براى ادامه تحصيل به تهران آمد و در امور افغانستان نيز كار مى‏كردند . در خيابان افريقا ساختمان مجلل و آينه كارى بود. شهيد ناصرى همراه حاج آقاى ابراهيمى درهمين ساختمان كار مى كردند . يك روز كه من براى احوالپرسى رفته بودم ، شهيد ناصرى گفت: «ببين خدا در جاى عدل نشسته . يك روز عده‏اى آمدند از مال اين ملت قصرهايى ساختند و پس از انقلاب گذاشتند و رفتند و حالا در پيشبرد اهداف انقلاب و در راه صدور انقلاب به كار گرفته مى‏شود. »

: فاطمه بيگم هاشمي
شب جمعه‏اى كه خبر شهادت ديپلمات‏هاى ايرانى و به ويژه آقاى ناصرى از طريق صدا و سيما اعلام شد ، من به خانه ي پدرم در روستا رفته بودم. آن شب خانه پدرم دعاى كميل قرائت مى‏شد. وسط هاى دعاى كميل من به اتاق ديگرى رفته و اخبار راديو بى‏بى‏سى را گرفتم تا ببينم از ديپلمات‏هاى ايرانى در مزار شريف چه خبري مى‏دهد . تا اخبار شروع شد گفت: « ديپلمات‏هاى ايران در مزار شريف كشته شده‏اند. » با خودم گفتم: « اين حرف راديو بى‏بى سى هم مثل ساير اخبارش دروغ است. » اين گونه خودم را دلدارى مى‏دادم، تا اين كه ساعت 8 شب فرا رسيد و از طريق سيماى جمهورى اسلامى ايران ، ديدم آيه ي شهادت را تلاوت كرد و اعلام کرد که ديپلمات‏ها به شهادت رسيده‏اند....


  : حسن غلامي
يك شب خواب ديدم كه در دره‏اى مستقر شده‏ايم و دستم هم مجروح شده است. يك دفعه ديدم شهيد ناصرى در حالى كه ناراحت است ، با ماشين لندكروز به همراه امام جمعه زير كوه قاين آمدند و به ما خيلى اعتنا نكردند. فقط از ما سؤال كردند كه كارى نداريد؟ گفتم: « نه حالا بياييد بنشينيد. » يك مرتبه ديدم با سرعت زياد رد شد و گفت: « مى‏خواهم به تربت حيدريه بروم ، زيرا با حاج آقاى معصومى كار دارم. » يكى دو ماه بود كه ما از خانواده شهيد خبرى نداشتيم . با توجه به اين كه خانواده در تهران زندگى مى‏كردند و تنهايى برايشان مشكل بود. با خانواده شهيد تماس گرفتم و گفتم: « من ديشب چنين خوابى ديده‏ام.» يك دفعه متوجه شدم كه همسر شهيد معصومي پشت گوش تلفن گريه مى‏كند و مى‏گويد : «مدتى است كه كسى از ما خبرى نگرفته است. ما در تهران احساس تنهايى و غربت مى‏كنيم.» من از اين قضيه خيلى متأثر شده و آمدم موضوع را به حاجى آقاى حسينى و آقاى سرهنگيان در ميان گذاشتم كه با مساعدت اين بزرگواران و ايجاد ارتباط با خانواده مشكل حل شد.

: هادي حسيني
در يكى از سفرها با آقاى ناصرى و تعدادى از برادران اهل تسنن افغانى همراه بوديم. هنگام خواندن نماز مغرب و عشاء برادران اهل تسنن فرا رسيد. در اين هنگام مشاهده كردم كه آقاى ناصرى هم مشغول خواندن نماز مغرب شده است. وقتى نماز تمام شد از آقاى ناصرى پرسيدم : «حاج آقا وقت شرعى ما ديرتر از برادران تسنن است ؛ شما چرا به نماز ايستاديد؟»ايشان در پاسخ من فرمودند: « با توجه به اين كه در ميان برادران اهل تسنن هستيم، بايد وحدت و يكپارچگى بين اهل تسنن و تشيع را حفظ كنيم. ضمن اين كه مى‏توان وقتى زمان نماز به وقت شرعى خودمان فرا رسيد نماز مغرب را دوباره خواند.»

:عبدالحق شفق
در سال 1370 اولين كنگره ي حزب وحدت اسلامى ، در يكى از شهرهاى افغانستان برگزار شد؛ كه اين جلسه عواقبى به دنبال داشت و احتمال انشعاب نيز خطرى بود كه حزب را تهديد مى‏كرد. در اين ميان شهيد ناصرى با حضورى همه جانبه در جلسات بعدى از اين انشعاب جلوگيرى كرد. ايشان علاوه بر اين كه به عنوان نماينده جمهورى اسلامى در آن جا حضور داشت از نفوذ كلام و شخصيت حقيقى خودش در اين راستا خيلى استفاده مي كرد.

: علي سبحاني
خاطرم هست كه چندين بار قرارهاى ملاقاتى بين آقايان خليلى و احمد شاه محمود گذاشته شده بود؛ تا اين ها در لبه سنگرهايى كه با يكديگر داشتند ، يعنى در نقطه مشترك سنگرهايشان با هم ديدار داشته باشند ولى به علت اختلاف شديدى كه بين آنها بود و كار شكنى هايى كه مى‏شد ، اين ملاقات ها انجام نمى‏شد ولى شهيد ناصرى تصميم به اين كار گرفته بود و با اصرار زياد و على رغم تبليغات مسموم دو طرف ، عليه يكديگر آن ها را با هم در يك جا جمع كرد و نهايتاً اين اختلاف را از بين برد.

: محمد اخباري
قبل از عمليات كربلاى پنج ، چند تريلى ، مهمات بارگيرى كرده بودند و در كنار جاده اهواز آماده حركت به سمت خط مقدم بودند . به آقاى ناصرى كه در صحنه حضور داشت گفتم: «اين تريلى‏ها را عراقى‏ها مورد هدف قرار مى‏دهند. » اما ايشان در حالى كه يك لبخند بسيار مليحى برلب داشت با متانت و وقارى خاص پاسخ دادند: « تا او نخواهد نمى‏توانند بزنند. »

حسين اكبري:
آقاى ناصرى شب قبل از شهادتش به اتاق ما آمد ، با زيرپوش بود و زيرپوششان مقدارى كوتاه بود؛ گفت: «ما خيلى چاق شده‏ايم و اين چاقى مضرّ است . اگر ما را بگيرند و لاغرمان كنند چقدر خوب است. »

: عليرضا مرادي
كسانى كه همراه شهيد ناصرى بودند تعريف مى‏كنند كه شهيد ناصرى در روز قبل از شهادتش، نماز ظهر و عصر را بلند خوانده بود( يعنى در حالتى غيرطبيعى نماز مى‏خواند) و اصلاً در فكر اين كه نماز ظهر و عصر بايد آهسته خوانده شود، نبوده است به طورى كه احساس مى‏شده كه ايشان اصلاً در اين دنيا نيست و با تمام وجود با خداى خودش سخن مى‏گفته است.

: فاطمه بيگم هاشمي
زمانى كه دوران راهنمايى در شهرستان «قاين» مشغول تحصيل بودم - به دليل اينكه پدر و مادرم در روستا بودند من خانه آقاى ناصرى زندگى مى‏كردم – يك بار كه آقاى ناصرى به ماموريت رفته بودند، من سخت بيمار شدم. به نحوى كه مرا در بيمارستان قاين بسترى كردند . در آن شرايط روحيه‏ام خيلى خراب بود و شديداً گريه مى‏كردم. چون در بيمارستان كسى رانمى‏گذاشتند همراه من باشد و از پدر و مادرم هم دور بودم . وقتى آقاى ناصرى از مأموريت آمده بود، فوراً خودشان را به بيمارستان رسانده و به سراغم آمد. با ديدن ايشان خيلى گريه كردم . آقاى ناصرى گفت: «حاضرى با هم به خانه برويم؟» گفتم: «آرى. » ايشان با مسئوولين بيمارستان صحبت كرده بود كه مرا از بيمارستان مرخص كنند ؛ اما پزشك معالجم مخالفت كرده بود و گفته بود که ايشان بايد استراحت مطلق كند و ما اجازه مرخصى آن را نمى‏دهيم. آقاى ناصرى با اصرار گفته بود من امضاء مى‏دهم كه هر مشكلى كه پيش آمد خودم جواب گو باشم. بالاخره هرطور بود اجازه مرخص شدنم را از بيمارستان گرفته بود و آمد گفت: « فاطمه لباسهايت را بپوش كه برويم. » با شنيدن اين حرف خيلى خوشحال شدم و بلافاصله از روى تخت بلند شدم و خودم را آماده كردم و به اتفاق به خانه ي ايشان رفتيم.

: فاطمه بيگم هاشمي
زمانى كه آقاى ناصرى را در بيمارستان بسترى كرده و پايش را عمل كرده بودند، من يك روز به ملاقات ايشان رفتم ، ديدم روى تخت دراز كشيده و از شدت درد اشك در چشمانش حلقه زده بود. به نحوى كه مرتب آمپول هاى مسكن به ايشان تزريق مى‏كردند. ولى بدون اين كه ناله كند فقط يا زهرا را زمزمه مى‏كرد و همين عشق به زهرا (س) داشتن ايشان بود كه در ايام شهادت حضرت زهرا به شهادت رسيدند .

: فاطمه بيگم هاشمي
شب جمعه بود. يكى از بستگانمان در منزلش دوره ي قرآن‏داشت و ما هم آن شب به منزل آنان رفته بوديم. مدت طولانى اى بود كه از محمد ناصر خبرى نداشتم و سعى مى‏كردم به هر نحوى هست اخبار را گوش بدهم تا ببينم در افغانستان چه مى‏گذرد و اوضاع و احوال چيست؟ راديو را درخواست كردم كه اخبار را گوش بدهم ، گفتند: « نه، امشب گوش نمى‏دهيم، آخر وقت ساعت 12 گوش مى‏كنيم.» من با اشاره به پسرم سعيد فهماندم كه او برود و اخبار را گوش كند.سعيد از ما جدا شد و رفت. بعد از لحظاتى با حالتى گرفته و درهم بازگشت . برادرم كه در كنار ما نشسته بود وقتى مسير نگاه و حيرتم را متوجه شد ، فهميد كه سعيد رفته اخبار را گوش داده و متوجه موضوع شده است، او مى‏خواست من از مطلب سر در نياورم و بنابراين از جا بلند شد و سعيد را از اتاق بيرون برد. گفتم: «چى شده سعيد ؟ » برادرم گفت : «اين راديوبي. بي . سي هم كه همه حرفهايش الكى است. . . » منظورشان از اين همه پرده پوشى اين بوده است كه من متوجه شهادت آقاى ناصرى نشوم. آنها حدود 40 روز اين جريان را از من پنهان كردند .
تا زمان شام وقت داشتم گفتم: « تا شما شامتان را فراهم كنيد ، من در جلسه ختم قرآن شركت مى‏كنم وبرمى‏گردم. » جلسه تمام شد، به خانه برگشتم، بچه‏ها شام را آماده كرده بودند. به سمت تلويزيون رفتم، ساعت ده و نيم را نشان مى‏داد. ناگهان گوينده اخبار تلويزيون، خبر شهادت محمدناصر را به بينندگانش داد. اين خبر برايم خيلى سنگين و باورنكردنى بود.

: فاطمه بيگم هاشمي
در دورانى كه هنوز ازدواج نكرده بودم و در منزل پدرم به سر مى‏بردم، مريض شدم. محمدناصر به ديدن خانواده‏ام آمده بود و در ضمن عيادتى هم از من به عمل آورد. در آن لحظه من در اتاق خوابيده بودم . او به اتاقم آمد تا احوال مرا بپرسد. بقيه اتاق را ترك كردند و به جز ما دو نفر كسى آن جا نبود. وقت نماز فرا رسيد و محمدناصر شروع به خواندن نماز كرد . هنوز آهنگ آن نماز در فضاى ذهنم طنين انداز است و هيچ گاه از خاطرم نمى‏رود! به خاطر همان نمازى كه خواند با خود گفتم: « خدايا اگر من بخواهم ازدواج كنم ، دوست دارم لياقت چنين همسرى را داشته باشم، خدايا قسمتم كن تا با او ازدواج كنم. »

: فاطمه بيگم هاشمي
محمدناصر عضو سپاه پاسداران بود. كارش در رابطه با افغانستان بود. شب اول عروسيمان بود. آن موقع مخصوصاً بچه‏هاى حزب اللهى، مراسم عروسى را خيلى ساده مى‏گرفتند. در ساعت 7 بعدازظهر مردم كه به عروسى دعوت شده بودند، در مسجد شام خوردند. بعد از شام طبق رسم و سنت‏هاى محلى مى‏بايست مرا (عروس را)به خانه داماد (سردار ناصرى) مى‏بردند . اما از داماد خبرى نبود و او در مرزهاى افغانستان مشغول انجام مأموريت بود. روز بعد ساعت 12 ظهر سر و كله ي محمدناصر پيدا شد! بعد مشخص شد موضوع از اين قرار بوده كه يكى از برادران سپاهى به نام« نوربخش »كه از زمان دامادى محمدناصر اطلاع داشته، وقتى متوجه مى‏شود كه او همچنان سرگرم مأموريتش است و به فكر رفتن به محل عروسى و انجام آن نيست ، با زور و اصرار زيادى او را وادار به حركت به سمت بيرجند مى‏كند. شب سوّم ازدواج باز محمدناصر از من خداحافظى كرد و راهى منطقه محل مأموريتش گرديد!

: محمد حسن صادقي
يادم نمى‏رود مانورى داشتيم كه تمام نيروهاى تهران بايد در آن شركت مى‏كردند. آقاى ناصرى همه ي بچه‏ها را فرستاد . فقط من ماندم و شهيد ناصرى و آقاى آراسته كه در قرارگاه بوديم. نيمه‏هاى شب شهيد ناصرى از من خواست تا به خانه ي آن ها بروم و از آن جا به مانور برويم . وقتى به منزل آقاى ناصرى رفتم ، ديدم دخترش زهرا خيلى بى تابى مى كند . هى مى‏آيد پايين پله‏ها باز برمى گردد و گريه مى‏كند. از شهيدناصرى سئوال كردم كه چرا زهرا گريه مى‏كند؟شهيد ناصرى گفت: « به خاطر اين كه من دارم از منزل بيرون مى‏روم. »من با هزار التماس زهرا را ساكت كردم تا توانستيم با خيال راحت به منطقه مانور برويم.

: محمد حسن صادقي
يك شب سردار ناصرى براى رفتن به جلسه‏اى از منزل تماس گرفتند و گفتند يك سرباز جهت رانندگى بفرستيد ، تا من را به جلسه برساند وقتى كه سرباز به منزل آقاى ناصرى مراجعه كرده بود ، سعيد (فرزند شهيد ناصرى) به سرباز گفته بود كه برود به منزل و پدرش با او كارى ندارند . آن سرباز به منزل خودشان رفته بود وبعد از دقايقى دوباره آقاى ناصرى زنگ زد و راننده خواست . گفتم: «حاج آقا شما سرباز راننده را به منزل فرستاديد.» شهيد ناصرى گفت: «آن سرباز دروغ مى‏گويد. او فرد دروغگويى است. » فردا صبح آن سرباز را كه شاهسوند نام داشت طلبيد و از او حلاليت گرفت و عذرخواهى كرد و گفت كه پشت سر او چه حرفى زده است و آن سرباز را راضى كرد.

: تبريزنيا
يك بار اختلافى بين ژنرال« دوستم» و شيعيان افغانستان پيش آمده بود و دوستم به مزار شريف لشگر كشيده بود و مى‏خواست شيعيان و هزاره‏ ها را قتل عام كند. در اين مقطع زمانى ما در «شبرغان» بوديم. در آن شرايطى كه هيچ كس حاضر نبود فاصله ي بين «شبرغان» تا «مزار شريف» را بدون هلى كوپتر طى كند ، آقاى ناصرى على رغم خطرات زياد ، چندين بار اين مسير را با ماشين طى كرد و توانست مشكل به وجود آمده بين دوستم و شيعيان را حل كند.

: علي صلاحي
پس از شهادت شهيد كاوه اولين عملياتى كه در خدمت شهيد ناصرى بوديم ، در شهر بستان بود . ايشان رئيس ستاد تيپ ويژه شهداء بودند. از آقاى «منصورى» اجازه گرفتند و با ما به عمليات آمدند. من هنگام سركشى از ستون نيرو متوجه شدم كه شهيد ناصرى ذكرى مى‏گويد و گريه مى‏كند. بعد از پايان ذكر از ايشان سئوال كردم كه چه مى‏خوانى؟ ايشان گفت: «از وقتى كه حركت كردم زيارت عاشورا را شروع كردم و حالا تمام كردم. »

: فاطمه هاشمي
يك شب از مشهد يا بيرجند به قائن رفتيم . هنگامي كه به اسفِدِن كه روستاى محل سكونت پدر و مادر شهيد بود رسيديم ، من پياده شدم تا به خانه پدر و مادر او برويم . ولى او گفت: «شما در منزل باشيد من بايد به روستاى پدر و مادر شما بروم و احوال آنها را هم بپرسم كه دير نشود 20 دقيقه بيشتر طول نمى‏كشد. » او از ما جدا شد و رفت در روستاى ما و احوال پدر و مادرم را پرسيد و برگشت.

: محمد حسن صادقي
يك بار من برنج سهميه طرح كوثر آقاى ناصرى را گرفته بودم وقتى پيش ايشان بردم گفت: «حالا كه اين كار را كردى يا خودت برنج را ببر يا بده به كسى كه احتياج داشته باشد. » گفتم: « من نه كسى را دارم و نه خودم لازم دارم . » بعدها متوجه شدم كه همان برنج را به خانواده‏هاى نيازمند داده بود.

: مهدي راشدي
به ياد دارم يكى از سربازانى كه با شهيد ناصرى خيلى مأ نوس و محشور بود(آقاى جعفرى) برايم نقل كرد كه يك روز شهيد ناصرى را با ماشين به فرودگاه مى‏بردم. در مسير راه ايشان آن قدر خودمانى با من خوش و بش كرد كه اصلاً احساس نمى‏كردم ايشان فرمانده من است و برايم خيلى مهم بود كه يك شخصى در آن مقام و جايگاه آن قدر مهربان با افراد زيردست خود برخورد كند.

فروزان مهر:
بعد از شهادت سردار ناصرى به ذهنم رسيد كه پايگاه مقاومت« گازار» را كه زادگاه ايشان است به نام سردار تغيير نام دهيم. لذا موضوع را طى نامه‏اى به سپاه مقاومت خراسان منعكس كرديم ؛ تا در صورت موافقت اين موضوع عملى شود . دو سه روز بيشتر از موافقت مسئولين استان با پيشنهاد ما نگذشته بود ، كه يك شب شهيد ناصرى را خواب ديدم كه از طرف مقام معظم رهبرى و فرماندهى كل قوا به عنوان فرماندهى كل سپاه منصوب شده و قرار است به عنوان اولين سخنران در سمينار فرماندهان سپاه ، كه سالانه تشكيل مى‏شود شركت و سخنرانى كند. دقيقاً فكر مى‏كردم كه در بيدارى هستم، ديدم سردار ناصرى با همان لباس كار هميشگى ، بدون محافظ در جمع فرماندهان حضور پيدا كرده و مطالب و رهنمودهايى را ايراد كردند. به دليل آشنايى اي كه با سردار داشتم به ذهنم خطور كرد كه بعد از اتمام سخنان ايشان ديدارى با هم داشته باشيم . سخنرانى سردار ناصرى كه تمام شد از محل سمينار خارج شده و به سمت ستاد فرماندهى كل حركت كرد. من به دنبال ايشان راه افتادم ، خدمت رسيده و ضمن احوال پرسى مشكلات ناحيه مقاومت را خدمت ايشان توضيح دادم و درخواست كردم که در جهت رفع مشكلات پايگاه ، ما را يارى كند. سردار فرمودند: « مشكلات را طى نامه‏اى منعكس كنيد ؛ سعى مى‏شود برطرف كنيم. » بعد خدمت ايشان عرض كردم، نام پايگاه مقاومت گازار را به جهت اين كه زادگاه شما بوده است، به نام شما تغيير نام داده‏ايم. سردار فرمودند: « مطلع هستم. » در همين لحظه چشم من به فرمانده وقت سپاه قاين آقاى صمديان افتاد، ايشان را صدا كرده و گفتم: « اين كه مى‏گويند شهدا زنده اند و در صحنه حضور دارند، واقعاً درست است . نمونه بارز و مصداق عينى اين موضوع شهيد ناصرى است ، كه على رغم شهيد شدن من دارم ايشان را مى‏بينم كه حيات دارد و با هم صحبت مى‏كنيم. » فرمانده سپاه قاين هم صحبت‏هاى مرا تأييد كرده و گفتندکه واقعاً اين چنين است .

: خداداد هاشمي زاده
اوايل پيروزى انقلاب آقاى ناصرى كه از مدرسه مى‏آمد ، مى‏رفت و به نگهبانى دادن از اماكن و غيره مشغول مى‏شد . يك روز بعد از ظهر وقتى از مدرسه آمد ، من رفتم كه چايى بياورم تا به اتفاق هم بخوريم، وقتى برگشتم ديدم دارد چيزى مى‏نويسد . تا چشمش به من افتاد ، دستش را روى كاغذ گذاشت . من طاقت نياورده و پرسيدم : « چه دارى مى‏نويسى؟ » گفت:« وصيت نامه.» گفتم: « وصيت نامه چى است؟ » گفت: « چون در اين شرايط حساس مى‏رويم و نگهبانى مى‏دهيم. ممكن است درگيرى به وجود آيد و منجر به شهادت بشود. اگر وصيت نامه داشته باشم بهتر است. » من از اين موضوع خيلى ناراحت بودم تا اين كه يك روز از شدت ناراحتى گريه‏ام گرفته بود. وقتى آقاى ناصرى فهميد كه ناراحتى و گريه من براى نوشتن وصيت نامه ايشان است، گفت: « اگر خيلى ناراحت هستى من اين وصيت نامه را پاره مى‏كنم. » بالاخره وصيت نامه را پاره كرد و جلوى خودم توى سطل زباله انداخت .

: محمد لشكري
يك شب آقاى ناصرى به اتفاق خانواده‏اش از زاهدان به منزل ماتشريف آورده بودند . نزديك غروب آفتاب براى انجام كارى ده دقيقه بيرون رفتم، وقتى برگشتم ديدم آقاى ناصرى به عنوان امام جماعت جلو ايستاده و خانواده ايشان وخانواده ي ما هم پشت سرش به جماعت ايستاده‏اند. وقتى نماز تمام شد من به آقاى ناصرى گفتم: « در خانه احتياج به خواندن نماز جماعت نيست. به صورت فرادا نماز را در اول وقت مى‏خواندند. » ايشان به من توصيه كردند كه وقتى به دلايلى به نماز جماعت مسجد نمى‏توانيد برويد ؛ خودتان جلو بايستيد و اعضاى خانواده به شما اقتدا كنند و نماز را به جماعت بخوانيد ، زيرا هم از ثواب اول وقت و هم از ثواب جماعت بهره‏مند مى‏شويد.

: حسين ناصري
يك روز داشتيم به منزل يكى از اقوام مى‏رفتيم . در بين راه به نحوشديدى ترافيك بود و ما مجبور شديم توقف كنيم . در آن جا فقيرى بود كه به راننده ي ماشين ها نگاه مى‏كرد و به نزد هر راننده‏اى كه فكر مى‏كرد شايد به او كمك كند مى‏رفت . جلوى هر كسى نمى‏رفت ، چون به قيافه ي آن هم نمى‏خورد كه فقير باشد ولى محتاج بود. او به طرف ماشين ما آمد و آقاي ناصرى شيشه ي ماشين را پايين كشيد و به او كمك كرد ولى چند قدم كه ماشين حركت كرد و جلوتر رفت ، پشيمان شده بودند كه چرا به آن مرد بيشتر كمك نكردند . اگر ممانعتى نبود و پليس اشكال نمى‏گرفت ، حتماً برمى گشتند و تا حد توان به آن مرد كمك مى‏كردند ؛ چون هميشه ياور مظلومان بودند.

: حسين ناصري
يادم مى‏آيد يك دفعه در جاده ي روستا در حال حركت بوديم كه چوپانى در حال چراندن گوسفندان بود . آقاى ناصرى خدا قوتى به آن چوپان گفت ، پياده شد احوالش را پرسيد و از او دلجويى كرد . آن پيرمرد از غذا و آبى كه همراه خود داشت به ما تعارف كرد . با اين كه آقا ناصر ميلى به غذا نداشت ، به خاطر اين كه آن پيرمرد احساس نكند كه ايشان غذاى ساده او را نمى‏خورد، نشست سر سفره و با آن پيرمرد مقدارى غذا خورد.

: فاطمه بيگم هاشمي
يك روز آقاى ناصرى به اتفاق دختر كوچكش زهرا به خانه ما آمد و گفت: « زهرا گريه مى‏كند و مى‏گويد مرا به خانه خاله‏ام ببر .» وقتى آقاى ناصرى بچه را خانه ما گذاشت و مى‏خواست برود ، زهرا شروع به گريه كرد و شديداً بى تابى مى‏كرد. از يك طرف دوست داشت منزل ما باشد و از طرف ديگر نمى‏توانست عدم حضور پدر را تحمل كند. با ديدن اين صحنه من خيلى ناراحت شدم و گفتم: «حاج آقا شما تا كى مى‏خواهيد اين بچه را چشم انتظار بگذاريد و هر شب به افغانستان برويد؟ ما كه بزرگ هستيم خسته شده‏ايم ، چه برسد به اين بچه. » حاجى اشاره كرد و دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: « تا روزى كه با پا بروم و بيايم. » من منظورش را نفهميدم ؛ تا اين كه پيكرش را با تابوت آوردند. آن روز معناى حرف حاجى را درك كردم.

: حاج محسن فقيه
بعد از زلزله‏اى كه در منطقه قائن اتفاق افتاد ، سردار ناصرى هم براى كمك و رسيدگى به اوضاع در منطقه حضور داشت . او يك دستگاه خودرو مدل بالا و خارجى در اختيار داشت و از اين كه با اين خودرو بايستى بين مردم تردد نمايد ناراحت بود. در آخر هم براى راحت شدن از اين مسئله خودرو پيكانى از سپاه« قائن» تحويل گرفت و آن خودرو را در اختيار فرمانده سپاه «قائن» قرار داد.

: فاطمه هاشمي
محمد ناصر درسال 1364 فرماندهى سپاه گناباد را به عهده داشت. طبق برنامه‏اى قرار بود بچه‏ها را به اردو ببرند. هنگامي كه اردو برگزار مى‏شد او براى بازديد به منطقه برگزارى اردو رفته بود. در آن جا ديده بود كه بچه‏ها براى گرفتن وضو صف كشيده‏اند از علت سؤال كرده بود گفته بودندکه آب نيست. خود محمد ناصر دست به كار شده بود و به تنهائى تانكر را بلند كرده بود تا بچه‏ها وضو بگيرند كه تانكر از دستش در رفته و منجر به زخمى شدن پايش گشته بود. البته بايد بگويم که پايش از 2-3 جا خورد شده بود!!

حسن غلامي:
يادم مى‏آيد يك روز ساعت 2 بعد از ظهر به اتاق سردار ناصرى مراجعه كردم ؛ ديدم ايشان داخل اتاق نيستند. وقتى از اتاق خارج شدم ديدم آقاى ناصرى در صف نيروهاى وظيفه ايستاده تا غذا بگيرد و نهار خود را به اتفاق نيروها صرف كند.

: حسن هاشمي
اولين شب جمعه پس از دفن پيكر پاك شهيد ناصرى بود و من در منزل نبودم. گفتند پشت در انگار كسى درمى‏زده است. خانم بنده با ترس در را باز مى‏كند و مى‏بيند كه يك پرنده سفيد اما به شكلقمري يا فاخته مى‏آيد داخل خانه و جلوي قاب عكس شهيد ناصرى مى‏نشيند. خانم بنده يكى از زن هاى همسايه را خبر مي كند و آن زن پرنده را مى‏گيرد ، در حالى كه پرنده خيلى آرام و بدون هيچ ترسى جلو عكس نشسته بوده است . شب جمعه ي بعد ما در منزل بوديم، ناگهان درِ خانه تكان شديدى خورد . به طورى كه همه احساس كرديم زلزله است وخانواده ما ترسيدند . ولى دختر كوچكم يكباره صدا زد : « بابا همان پرنده چند شب پيش است .» من برخاستم و در را باز كردم . دوباره آن پرنده آمد و جلوعكس شهيد ناصرى نشست و پس از بيست دقيقه از پنجره پرواز كرد و رفت....

: هادي حسين پور
در سال 1364 - 1365 يكى از خوانين گناباد با ترفندهايى كه به كار برده بود يك حلقه چاه عميق كه متعلق به پدر يک شهيد بود تصاحب كرده و از دادگاه حكم پلمپ و تعطيلى چاه موتور را گرفته بود. سردار ناصرى در يك تماس تلفنى به من گفت : «در شهرى كه تو فرمانده‏اش باشى ومن فرمانده ي سپاه آن ، به پدر شهيد ظلم مى‏شود؛ آن هم در موقعى كه زراعت نياز به آب دارد . پس بايد يك كارى بكنيم. » من به سردار گفتم : « بيا تا در فرماندارى يك تصميمى بگيريم . » خلاصه سردار ناصرى وآقاى بختيارى دادستان دادگاه انقلاب تشريف آوردند و در فرماندارى تصميم گرفتيم كه هر سه نفر با هم برويم و پلمپ چاه موتور را بشكنيم تا آن پدر شهيد بتواند زراعتش را آب بدهد و اين كار را هم كرديم كه شهيد ناصرى از اين تصميم خيلى خوشحال شده بود.

: سرافرازي
شهيد ناصرى مدتى در منزل ما بود . زمانى كه عمليات مرصاد پيش آمد ، ناصرى به من گفت: « فلانى خانواده‏ام را به شما مى‏سپارم و خودم مى‏خواهم به جبهه بروم. » ايشان همان جا در حال مهمانى خداحافظى كرد و رفت و تا مدتى خبرى از ايشان نداشتيم . بعضى‏ها مى‏گفتند ايشان مجروح شده و در اصفهان بسترى است و برخى مى‏گفتند در تهران بسترى است. بالاخره پس از مدتى برگشتند و به خانه آمدند . وقتى كه ما بدن ايشان را ديديم همه جايش تكه تكه شده بود و تا بهبودى كامل به منزلشان خبرى نداده بود.

: محمدرضا حسني
زمان انقلاب يك شب ماژيكى را برداشته وبه داخل كوچه رفتم و شعار مرگ بر شاه مى‏نوشتم. در حال نوشتن شعار بودم كه مشاهده كردم يك سياهى به طرف من مى‏آيد. با خود فكر كردم شايد مأمور باشد؛ لذا ماژيك را به سمت ته كوچه كه بن بست هم بود پرتاب كردم. سياهى جلوتر كه آمد ديدم آقاى ناصرى است . تا چشمم به ايشان افتاد ، هردو خوشحال شديم و همديگر را در آغوش گرفتيم. آقاى ناصرى از من پرسيد: «چكار مى‏كردى؟» گفتم : «مشغول شعار نويسى بودم .» گفت: « برو ماژيك را بياور.» ماژيك را پيدا كرده و آوردم وتا ساعت 2 شب به شعار نويسى ادامه داده و روى تمام درب خانه‏هاى آن كوچه را شعار مرگ بر شاه نوشتيم .

: جعفر فتح آبادي
در باميان بوديم كه به شهيد ناصرى عرض كردم كه اين احزاب افغانى نمى‏خواهند با هم متحد شوند، ول كن. اين همه زحمت مى‏كشى آخرش هم نتيجه نخواهد داد. اين ها نمى‏خواهند يك گروه متحد تشكيل بدهند. شهيد ناصرى گفت: « ما وظيفه داريم كه تلاشمان را بكنيم. چون مقام معظم رهبرى بر اتحاد احزاب افغانى تأكيد دارند. ما وظيفه خودمان را انجام مى‏دهيم؛اگر نتيجه داد که بهتر واگر هم نداد تكليفى بر گردن ما نيست.

: علي هاشمي
حاج آقاى احمدى تعريف مى‏كرد كه يك خانواده افغانى شيعه را آقاى ناصرى سرايدار محل كارمان گذاشته بود. پس از مدتى براى دختر اين سرايدار افغانى خواستگار آمده بود و مى‏خواست دخترش را عروس كند، اما وضع مالى خوبى نداشت. قرار شد بچه‏ها هر كدام يك مبلغى بگذارند، تا اين خانواده بتواند مقدارى وسايل براى دخترش تهيه و او را به خانه بخت بفرستد. من كه از همه بچه‏ها وضع مالى‏ام بهتر بود مبلغ بيست هزار تومان داخل پاكت گذاشتم و ديگر برادران هم به تناسب توان مالى كه داشتند ، هر كدام مبلغ پنج يا شش هزار تومان داخل پاكت گذاشته بودند. آقاى احمدى در ادامه مى‏گفت: « من خيلى اصرار داشتم تا بدانم كه آقاى ناصرى چه مبلغى را به اين امر اختصاص داده‏اند؟ به همين دليل از ايشان سؤال كردم كه شما چه مبلغى دادى؟ » آقاى ناصرى گفت: «من پاسدار هستم و پاسدار چى دارد كه بدهد؟ » گفتم: « اجازه هست پاكت شما را نگاه كنم. ببينم چقدر است ؟ » گفت: « نمى‏دانم يك پولى تو جيبم بود ، گذاشتم توى پاكت.» وقتى پاكت را برداشتم و مبلغ آن را شمردم ديدم هفتاد هزار تومان داخل پاكت پول است.

مهدي مشايخي:
شهيد ناصرى صبر عجيبى در مصايب داشت. در يكى از زايمان هاى همسرش و براثر بى دقتى كادر پزشكى، بچه‏اى كه به دنيا آمده بود فوت شد. ولى شهيد ناصرى يك ذره از كارش غافل نشد و معتقد بود كه خدا خواسته است .

: جعفر فتح آبادي
يك روز شهيد ناصرى به من فرمودند: « من دختر كوچكم را خيلى دوست دارم. البته همه ي بچه‏هايم را دوست دارم ، ولى يك دختر كوچكى دارم كه خيلى به من وابستگى دارد و من هم او را خيلى دوست دارم . هروقت من به مأموريت افغانستان مى‏آيم او در خانه تب مى‏كند و تب او هم به خاطر دورى از من است . ولى من كار افغانستان را به هر كارى حتى رسيدگى به خانواده هم محترم مى‏دانم. »

: محمد حسن صادقي
يك شب شهيد ناصرى مريض شده بود. خانواده‏اش از منزل به من زنگ زدند و من هم از قرارگاه به منزل ايشان رفتم. حدود ساعت دو نيمه شب بود كه من رفتم. آقاى ناصرى خيلى ناراحت شد و به من گفت : «برگرد و به محل كارت برو. » من گفتم: « تا مشكل شما حل نشود من نخواهم رفت. » بالاخره ايشان را راضى كردم كه با من به بيمارستان بيايند . تا ساعت چهار صبح كه جواب آزمايشات ايشان را گرفتيم ، ناراحت بود كه چرا من براى كار شخصى ايشان رفته‏ام. آن شب شهيد ناصرى به من گفت: « من نمى‏خواهم كار شخصى ام را كس ديگرى انجام بدهد.»

: حسين حميدي
يك روز تازه با هواپيما آمده بودم و براثر خستگى خوابم برده بود. يك دفعه ديدم يك نفر بالاى سرم آمد و گفت: « فلانى بلند شو.» ابتدا فكر كردم كه خدمت كار است . گفتم:« بگذار يك پنج دقيقه‏اى بخوابم. چه كار دارى مرا صدا مى‏زنى ؟ » بعد از چند لحظه‏اى دوباره آمد و گفت: « براى شما چايى آورده‏ام بلند شو بخور. » در حالت خواب آلودگى گفتم:« چاى نمى‏خواهم بابا بگذار چند دقيقه‏اى بخوابم.» وقتى چشم هايم را باز كردم، ديدم آقاى ناصرى بالاى سرم ايستاده و يك استكان چاى هم دستش گرفته است . گفت: « بلندشو چاى بخور تا خستگى ات رفع شود.

مهدي راشدي:
يك روز به اتفاق آقاى ناصرى جهت زيارت مزار شهداء به بهشت رضا رفتيم . بعد از اين كه فاتحه‏اى خوانديم ، ديدم آقاى ناصرى نيست. با خودم گفتم حتماً سرمزار شهيد كاوه رفته فاتحه‏اى بخواند . خودم را به مزار شهيد كاوه رسانده و ديدم كه در آنجا هم نيست . خيلى نگران و مضطرب شدم و به اين طرف وآن طرف مى‏رفتم تا شايد از ايشان خبرى به دست آورم. ناخودآگاه به طرف قبرهاى حفر شده ي آماده‏ رسيدم و ديدم آقاى ناصرى داخل يكى از همين قبرها دراز كشيده است . پرسيدم: « حاجى چه مى‏كنى؟» گفت: « خواستم چند لحظه‏اى درون قبر دراز بكشم.» با ديدن من از قبر بيرون آمد و گفت:« جاى خوبى است.»

سلطان پور:
يك روز پدر آقاى ناصرى از روستاى اسفدن نزد من آمد و گفت: « مى‏دانيد چه كار كرده‏اند؟» گفتم: «چكار كرده‏اند؟» گفت: «حاج سهراب دوست من را گرفته اند و زندانى كرده‏اند. ايشان به گردن من حق دارد.» گفتم: « جمهورى اسلامى ايشان را زندانى كرده، حتماً خلافى انجام داده است . » گفت: « برويد آقاى ناصرى را پيدا كنيد، تا شايد بتواند كارى بكند كه ايشان از زندان آزاد شود.» آقاى ناصرى هم مدت 24 ساعت خودش را مخفى كرده بود تا كار فرايند قانونى اش را طى كند . اگر چه طولى نكشيد كه ايشان از زندان آزاد شد.

: حدادي
به ياد دارم شهيد ناصرى به من فرمود: « خدا شاهد است من در اين مدتى كه از پيروزى انقلاب گذشته هنوز نتوانسته‏ام براى دو - سه سال يك جا مستقر بشوم .تا يك خانه‏اى، آشيانه‏اى براى خودم دست و پا كنم. تا حالا شايد پانزده - بيست بار اسباب كشى كرده‏ايم.» در آخرين مأموريتى كه در مشهد به ايشان دادند با شوخى به من گفت: « فلانى ما يك بار ديگر بايد اسباب كشى كنيم.»

  علي صلاحي:
شهيد ناصرى تعريف مى‏كرد که در دره پنج شير در يكى از روستاها، شب در منزل يكى از فرماندهان گروه هاى افغانى بوديم، كه خبر دادند گروه گشتى افاغنه كه براى گشت زنى رفته بودند برنگشته‏اند و از آنها خبرى نيست. اين فرمانده خودش آماده شد كه برود ببيند چه خبر است؟ در همين موقع همسرش در حال وضع حمل بود. ما هر چه اصرار كرديم كه نرود و در خانه بماند او گوش نكرد و رفت . ما مانديم كه چه كار بكنيم. خلاصه هر چه ما در عمرمان از مادرمان شنيده بوديم به زن هاى روستا دستور داديم و خانم آن فرمانده گروه افغانى وضع حمل كرد.

: شكرالله احمدي
چند وقتى به اتفاق خانواده با سردار ناصرى در تهران زندگى مى‏كرديم . يك شب ساعت 12 به بعد همسر سردار ناصرى به درب منزل ما مراجعه كرده و به همسر ما گفته بودند كه زهرا دختر كوچكم سخت مريض شده است . ما بلافاصله به اتفاق همسرم ايشان را به بيمارستان بقية ا... رسانده و بسترى كرديم. به ايشان ابتدا سرم وصل كردند ؛ بعد كه علت مريضى را از پزشك معالج سوال كرديم، ايشان پاسخ دادند : «اين بچه هيچ دردى ندارد و مريضى ايشان صرفاً به خاطر دورى پدر از خانواده مى‏باشد.» سردار ناصرى بيشتر اوقات را در مأ موريت بودند و كمتر در خانه حضور داشتند.

: عبدالحق شفق
در تاريخ 12 /5 / 1377 كه گروه طالبان به مزار شريف هجوم آورد ، ما جلسه اي با سردار ناصرى داشتيم . ايشان نظر مرا خواست گفتم: « اين مردم را من مى‏شناسم. اين ها نمى‏توانند از مزار دفاع كنند.» سردار گفت: « اين مردم كسى را ندارند . ما چطور مى‏توانيم اين ها را تنها بگذاريم ؟اگر هم اين ها نتوانند از مزار دفاع كنند، باز ما به عنوان ديپلمات مى‏مانيم و به آن ها كمك مى‏كنيم.» شب بعد از آن جلسه هم ما در خدمت شهيد ناصرى بوديم . نيمه‏هاى شب ايشان بلند شد و دو رکعت نماز خواند. ولى آن شب وضعيتش يك جور ديگر بود. فرداى آن شب ما مزار را ترك كرديم و بعد از چند روز خبر شهادت ايشان را شنيديم كه داغى فراموش نشدنى است.

بهرام نژاد:
يك روز كه شهيد ناصرى از مأموريت افغانستان برمى‏گشت، در هواپيما نقصى ايجاد شده بود كه تمامى افراد همراه او دچار رعب و وحشت شده بودند. همراهان مى‏گفتند شهيد ناصرى چنان آرامش داشت، كه در همان حال خطر در آسمان هم تبسم از لب ايشان محو نشد.

: محمد درويشي
يادم است آقاى ناصرى در دوران تحصيل شاگرد اول شده بودند. پدر ايشان وقتى مطلع شده بود، يك ساعت به قيمت 180 تومان براى ايشان خريده بود، تا بدين وسيله او را تشويق كرده باشد. وقتى آقاى ناصرى بااين كار پدر مواجه شدند، از قبول ساعت خوددارى كرده و مى‏گفتند:« من وجدانم قبول نمى‏كند كه پدر و مادرم درهواى سرد و گرم روستا زحمت بكشند و حاصل دسترنج خود را اين گونه براى من هزينه كنند.»

علي صلاحي:
شبى كه ايشان عازم مزار شريف بودند با بنده تماس تلفنى گرفتند و گفتند : «من با دكتر بزرگى و پدر شهيد كاوه ديدارداشته‏ام؛ از آنها خواسته‏ام، از تو هم مى‏خواهم دعا كني كه من شهيد شوم. من فردا عازم مزار شريف هستم. » .من خنديدم و گفتم:« حالا و شهادت!؟» شهيد ناصرى گفت: « جدّى مى‏گويم، من مى‏خواهم ثابت كنم كه در باغ شهادت باز باز است.»

: حسن غلامي
يك شب شهيد ناصرى را با لباس فرم سپاه خواب ديدم كه خيلى خوشحال به نظر مى‏رسيد. با يك وانت تويوتا به طرف دره آقاى صفا در حال حركت بود. با خودم گفتم: « آقاى ناصرى كه شهيد شده است ، چرا ايشان را زنده مى‏بينم؟» سراغ آقاى ناصرى رفته و از ايشان سؤال كردم كه مگر شما شهيد نشده‏ايد؟ گفت: « چرا. دو عدد فشنگ به سينه‏ام اصابت كرد و شهيد شدم » و در ادامه گفت: « بعد از شهادت هم نمى‏توانم از افغانستان بروم بايد بايستم و كار كنم.

سيد محمد رضوي:
در يكى از عمليات‏ها، روز بعد از عمليات آقاى ناصرى به تعدادى از مسئولين كه در قرارگاه حضور داشتند اعلام كردند که آماده باشيد تا به اتفاق به خط مقدم رفته و از نيروها سركشى كنيم. منطقه‏ى باقى به گونه‏اى بود كه جاده‏اى نداشت که با ماشين برويم . مجبور بوديم پياده برويم . حركت را به صورت راهپيمايى شروع كرديم و حدود هشت ساعت پياده رتفيم تا به ارتفاع رسيديم. آقاى ناصرى در حالى كه از ارتفاع بالا مى‏رفت، با خودش زمزمه مى‏كرد و اشك مى‏ريخت. اين حركت آقاى ناصرى باعث شد تا من به نزد ايشان رفته و علت گريه را جويا شوم. وقتى خدمت ايشان رسيدم و عرضه داشتم به ياد چه چيز و چه كسى دارى گريه مى‏كنى؟ ايشان در جواب من فرمودند: « شما متوجه نيستى روى چه خاكى دارى راه مى‏روى. در قدم به قدم اين خاك خون شهيدى به زمين ريخته است. من به ياد اين خون‏هاى ريخته شده دارم گريه مى‏كنم و با خداى خودم دارم زمزمه مى‏كنم و از خدا مى‏خواهم كه ما را ببخشد . به خاطر اين كه پا روى مكانى مى‏گذاريم كه خون عزيزانمان ريخته شده است. » على‏رغم اين كه حدود هشت ساعت پياده روى كرده بوديم و خسته شده و ناى راه رفتن را نداشتيم ؛ اما آقاى ناصرى به ما گفت: « من مى‏روم تا از وضعيت نيرو هاى سنگر كمين كسب اطلاع كنم.»

:سيد محمد رضوي
يادم مى آيد، آخرين لحظاتى كه قرار شد ما از مزار شريف خارج شويم، سردار ناصرى به طرف ما آمد و با هم خداحافظى كرديم. به ايشان گفتم: « حاج آقا مگر شما نمى‏خواهيد با ما بياييد؟» ايشان جواب دادند: « شما فقط دعا كنيد كه من به آرزويم كه شهادت در راه خداست برسم. » چند روزى از اين قضيه نگذشت كه خبر شهادت ايشان را اعلام كردند.

: مهدي مشايخي
زمانى كه پاى شهيد ناصرى شكسته بود و در بيمارستان پاى ايشان را گچ گرفته بودند، يك روز بعد در محل كار حاضر شد . كارهايى كه در محل كار نمى‏رسيد انجام بدهد در منزل انجام مى‏داد و شكستگى پايش هم او را از كار بازنداشت و همين باعث شد كه اشكالى در پايش ايجاد شود و دوباره او را گرفتار دكتر كرد.

: رضا بروجردي
يك روز سردار ناصرى با كنسول گرى ايران در مزار شريف تماس گرفتند و از من گله كردند، چون دو روز بود كه به افغانستان رفته بودم و به ايشان اطلاع نداده بودم. از من خواست كه آن روز را نهار مهمان ايشان باشم. من هم پذيرفتم و ظهر به مقر آن‏ها مراجعه كردم. وقتى نهار را آشپز آورد، بعضى از دوستان اعتراض كردند كه چراغذا بى‏نمك است. آقاى ناصرى يك نگاهى به دوستان كرد و گفت: « نمكدان سر سفره است، هر قدر مى‏خواهيد نمك داخل غذا بريزيد. » آقاى ناصرى هنگام غذا خوردن مى‏گفت: «عجب غذاى خوشمزه‏اى درست كرده است. » در آن جلسه آقاى ناصرى به گونه‏اى برخورد كرد كه يعنى مقصر ما هستيم كه در كنار كار آشپزى كارهاى ديگرى هم به آشپز محول كرده‏ايم. اگر چه كار آشپز فقط آشپزى بود و مسئوليت ديگرى نداشت.

: محمد درويشي
يادم مى‏آيد زمانى كه سازمان زمين شهرى به افرادى كه فاقد زمين و خانه بودند زمين مى‏داد، به آقاى ناصرى پيشنهاد كرديم كه چون شما خانه نداريد، بيا به سازمان زمين شهرى رفته و براى شما زمين بگيريم. ايشان در پاسخ ما گفتند : « افراد مستحق‏تر از من براى گرفتن زمين وجود دارند، من فعلاً نيازى به زمين و خانه ندارم.»

: محمدرضا عرفاني
در تيرماه سال 1370 بنده در خدمت شهيد ناصرى به حج مشرف شده بودم، در ايام حج هيچ چيز نمى‏توانست مانع زيارت و عبادت شهيد ناصرى شود. ايشان چند ساعتى از وسط روز كه گرماى عربستان غيرقابل تحمل بود، استراحت مى‏كرد و بقيه اوقات خود را به عبادت و زيارت سپرى مى‏كرد. تنها چيزى كه باعث مى‏شد ايشان دست از زيارت و عبادت بكشد برخورد با مسلمانان عرب زبان قاره افريقا بود. شهيد ناصرى كه خود به زبان عربى مسلط بود، وقتى به يكى از اهالى افريقا دست مى‏يافت، از عبادت دست مى‏كشيد و به تبليغ انقلاب اسلامى مى‏پرداخت كه در همين بحثها يك استاد دانشگاه اهل نيجريه را خيلى تحت تأثير قرار داده بود وخيلى هم با هم دوست شده بودند.
: غلامرضا سلطاني
زمانى كه طالبان شهر بلخ را گرفته بود و هر آن احتمال سقوط مزار شريف هم مى‏رفت ، بنده در يك جلسه‏اى كه درمزار داشتيم ، به سردار ناصرى گفتم: « احتمال اين كه طالبان به مزار شريف حمله كند زياد است. بيشتر مسئولين به كوه چهاركين پناه برده‏اند. بهتر است شما هم همراه دوستانتان از مزار شريف خارج شويد. » شهيد ناصرى تبسمى كردند و خيلى راحت از كنار اين بحث گذشتند.

: علي صلاحي
در عمليات «بسن» عراق بود كه با بچه‏هاى گردان ها در ارتفاعات حركت مى‏كرديم . هنگامى كه در كنار ستون حركت مى‏كردم متوجه شدم كه شهيد ناصرى گريه مى‏كند. پس از نماز صبح به ايشان گفتم: « چرا ديشب گريه مي كردى؟ مى‏ترسيدى بچه‏هاى بيرجند شهيد بشوند آن وقت بيرجندى‏ها تو را به شهر راه ندهند؟ » شهيد ناصرى گفت: « من تا به حال زيارت عاشورا را در خانه، مسجد و در پادگان خوانده بودم، اما ديشب زيارت عاشورا خيلى به دلم چسبيد.

: حسين ناصري
يك دفعه با هم در يك محور بوديم. آقا ناصر رفته بود جلوتر و من عقب بودم. بعد از عمليات منطقه آرام بود و دشمن پاتك نمى‏زد . سنگر به سنگر احوال بچه‏ها را مى‏پرسيدم. يكى از سنگرها رسيديم كه بچه‏هاى آن جا نمي دانستند كه برادر محمد ناصر هستم و آنها با هم صحبت مى‏كردند كه كلك آقاى ناصرى كنده شده و ديگر اميدى به او نيست. من رفتم و به او گفتم: « يعنى او به شهادت رسيده؟ » گفت: « نه مجروح شده. ولى خيلى جراحتش عميق است و فكر نمى‏كنم زنده بماند. » در آن لحظه كه ايشان مجروح مى‏شود عراقى‏ها در منطقه پاتك شديدى مى‏زنند و تمام آن منطقه را مى‏گيرند . در بيمارستان مدام مى‏پرسيدند كه منطقه چه شده ؟ بچه‏ها در چه حالى هستند؟ بعد ايشان رابه تهران منتقل مى‏كنند و در آن جا به ايشان خبر مى‏دهند كه بچه‏ها با رشادت تمام توانسته‏اند آن منطق را پس بگيرند و اين خبر مسرت بخش، براى محمد ناصر درآن لحظه خيلى روحيه بخش بود.

: فاطمه هاشمي
بعد ازچند وقت كه به افغانستان رفته بودند، هيچ تماسى با ما نگرفته بودند و ما هيچ اطلاعى از ايشان نداشتيم و در خبرهايى كه مربوط به افغانستان و درگيري هاى موجود در آن جا که از تلويزيون پخش مى‏شد، خيلى نگران او شده بودم و مى‏گفتم: « صد در صد ايشان شهيد شده است.» آقا ناصر قبل از رفتن به افغانستان مريضى بسيار سختى هم گرفته بودند و حال و وضع خوبى نداشتند و من خيلى نگران ايشان شده بودم. يك شب ساعت 3 نصف شب بود كه از دُبى تماس گرفتند و گفتند: « من همين الان از طريق پاكستان وارد دبى شده‏ام و فردا به زاهدان مى‏روم و حالم كاملاً خوب است.» من بعد از شنيدن صداى ايشان خيلى خوشحال شدم و همان جا به پدر و مادر آقا ناصر و تمام اقوام خبر دادم كه او تماس گرفته است و حالش كاملاً خوب است. در زندگى بعد از جنگ ما هم ، از اين مشكلات زياد بود و سعى مى‏كرديم به همراه خانواده ، خودمان را با اين مشكلات سخت وفق دهيم.

سيد محمد رضوي:
يك روز قرار بود به اتفاق سردار ناصرى و چند نفر ديگر از دوستان جهت مأموريتى به زاهدان برويم. هنگام حركت كردن مشاهده كرديم كه سردار ناصرى دختر كوچكش را همراه خود آورده است. من به عنوان مزاح به ايشان گفتم: « آقاى ناصرى يك نفر را همراه شما فرستاده‏اند كه مواظب شما باشد و كنترل كند؟ » آقاى ناصرى در جواب من گفتند: « نه بابا؛ اين بچه مى‏گفت که من نمى‏گذارم كه ما را تنها بگذارى و به مأموريت بروى . مگر اين كه من را با خود ببرى. من ديگر نمى‏توانم دورى شما را تحمل كنم . » از اين برخورد اين گونه استنباط كردم كه آقاى ناصرى به دليل مشغله كارى زياد كمتر به زندگى و فرزندان خود رسيدگى كرده است.

سيد محمد رضوي:
يادم است روزى كه الهيار جابرى به فيض شهادت رسيده بود، ديدم آقاى ناصرى در فراق ايشان زياد گريه مى‏كند. به كنار آقاى ناصرى رفتم تا از ايشان دلجويى به عمل آورم. خطاب به آقاى ناصرى گفتم: « اگر من هم شهيد بشوم همين قدر براى من گريه مى‏كنى؟» ايشان در پاسخ من گفتند: « گريه من براى اين است كه شهيد جابرى ناشناخته ماند و رفت. » ديدگاه اكثر نيروها اين بود كه جابرى فردى بى‏سواد است و حال آن كه در انجام عمليات‏ها به عنوان فرمانده گردان خط شكن عمل مى‏كرد.

: حسين اكبري
آخرين خاطره‏اى كه از شهيد ناصرى برايم مانده همان لحظه خداحافظى جلو درِ كنسولگرى بود. موقعى كه مى‏خواستيم از يكديگر جدا شويم يكديگر را در آغوش گرفتيم، سردار ناصرى مرا خيلى محكم در بغلش فشرد و جالب تر اين كه بوى خوشى كه آن روز شهيد ناصرى داشت هيچ وقت از خاطرم نمى‏رود.

: محمدرضا كاوه
خواهر كوچك شهيد محمود كاوه پس از شهادت شهيد ناصرى براى ايشان گريه مى‏كرد تا اين كه يك شب شهيد كاوه را خواب مى‏بيند كه مى‏گويد: « خواهر چرا گريه مى‏كنى؟ شما براى من اين قدر گريه نكردى ولى براى ناصرى خيلى گريه مي كنى. ناصرى الان پيش من است.»

: علي كاظمي
زمانى بين حزب وحدت و جنبش اسلامى افغانستان اختلافى بود كه منجر به درگيرى شده بود. در اين ميان ما ميانجى بوديم و تلاش اصلى ميانجي گرى به عهده شهيد ناصرى بود. ايشان به من تلفنى گفتند بيا با هم به «شبرغان» برويم و« ژنرال دوستم» را از نزديك ببينيم. در راه «شبرغان» با هم صحبت مى‏كرديم، در يک گفتگو، آقاى ناصرى گفت: « اين چه مصيبتى است كه اين ها گرفتار شده‏اند؟ چرا اين ها با هم نمى‏سازند؟ چرا متحد نمى‏شوند؟ » درهمين حال، حالتى ديگر بر آقاى ناصرى مسلط شد ، يعنى مى‏خواهم بگويم ايشان مسايل افغانستان را ازبُعد معنوى آن مى‏ديدند وگاهى كه اختلافى بين نيروها پيدا مى‏شد؛ قلب ايشان را مى‏فشرد.

: سيد محمد رضوي
يك روز در منطقه‏اى با سردار ناصرى و تعداد ديگرى از دوستان با خودروى سپاه در حال حركت بوديم. در مسيرى كه مى‏رفتيم به يك منطقه‏اى به نام «ديگ رستم» رسيديم كه چشمه آبى هم داشت. به محض رسيدن به چشمه ، آقاى ناصرى بدون درنگ و در حالى كه هنوز ماشين متوقف نشده بود، خودش را پايين انداخت و با لباس و همه امكاناتى كه همراه داشت به درون آب پريد و با صداى بلند گفت: « بچه‏ها بياييد و از اين آب استفاده كنيد شايد تا چند لحظه ديگر اين آب قطع شود.»

: يعقوب مرتضوي
روزى در منزل سردار ناصرى نشسته بودم. يك لحظه احساس كردم كه ايشان از درد رنج مى‏برد. از شهيد و شهادت سخن به ميان آورد و گفت: « من آرزو داشتم كه در جبهه‏هاى نبرد حق عليه صدام به شهادت برسم ، اما اين توفيق نصيب من نشد.» پرسيدم: « علت درد و ناراحتى شما چيست؟ » گفت: « در جبهه تركش هايى به بدن من اصابت كرده كه هنوز آن ها را خارج نكرده‏ام ، وجود اين تركش‏ها در بدن من گاهى من را رنج مى‏دهد.» گفتم:« الحمدلله در ايران امكانات پزشكى زياد است ، برويد تا تركش‏ها را از بدن شما خارج كنند. » سردار ناصرى درجواب من گفت: «چون به فيض شهادت نرسيده‏ام، بنا دارم اين تركش‏ها را در بدنم تا جايى كه ضرر نداشته باشد نگه دارم. هر وقت پزشك تشخيص داد كه براى سلامتى مضر است آن‏ها را از بدن خارج مى‏كنم.

: حاج محسن فقيه
يادم مى‏آيد كه محمدناصر در جبهه مجروح شده بود. جراحت او ناشى از اصابت تير به شانه‏اش بود. او دوران نقاهت را در بيمارستانى در بيرجند مى‏گذارند. من جهت عيادت از او به بيمارستان رفتم. والده ي او هم در كنار بسترش امر پرستارى و مراقبت ويژه را انجام مى‏داد. محمدناصر على رغم اين كه جراحت عميقى برداشته بود، بسيار خونسرد و راحت به نظر مى‏رسيد! انگار نه انگارکه درد و ناراحتى‏اى دارد. در همان حال اطرافيان و من به شدت ناراحت و متأثر بوديم.

: احمد رباني
يك روز معلممان گفت: « بچه‏ها هركس در خانه‏اش درخت انار دارد فردا صبح يك چند تركه چوب انار بياورد.» ما هم كه درخت انار داشتيم چند تكه چوب انار كنده و به مدرسه بردم. در بين راه به آقاى ناصرى برخورد كردم. ايشان به من گفت:« اين چوبها را كجا مى‏برى؟» گفتم: « معلم گفته بياوريد. » گفت : «كار بدى انجام داده‏ايد، معلم مى‏خواهد با اين چوب ها بچه‏ها را تنبيه كند.» گفتم: « حرف معلم را بايد گوش كرد.» گفت: «فردا صبح اول خودت تنبيه مى‏شوى. » ابتدا فكر مى‏كردم ايشان نسبت به اين كار من حسادت مى‏ورزد؛ اما وقتى چوب ها را به معلم دادم گفت: « عجب چوب هاى قشنگى آوردى ، دستت را جلو بگير ببينم. » و همان اول يك چوب به دست من زد. وقتى داخل صف رفتم آقاى ناصرى گفت: « من به شما گفتم چوب نياور كه خودت را تنبيه مى‏كنند. » از آن تاريخ به بعد ديگر چوبى براى معلم نياوردم.

: سيد محمد رضوي
زمانى كه در افغانستان بوديم، نيمه‏هاى شبى با زمزمه و نماز شب سردار ناصرى از خواب بيدار شدم . ديدم ايشان يك پتويى روى تراس پهن كرده و مشغول خواندن نماز شب مى‏باشد. از لرزش و تكان خوردن بدن ايشان متوجه شدم كه مشغول اشك ريختن است. صبح كه از خواب بيدار شدم گفتم: « آقاى ناصرى نماز شب شما قبول باشد .» ايشان در پاسخ من گفتند: « نماز را بايد خداوند قبول كند .» پرسيدم: « چرا اين قدرحيران و سرگردان هستى؟» گفت: « تا من شب با خداوند راز و نياز نكنم ، نمى‏توانم روزانه كارى انجام دهم. »

: سيد محمد رضوي
يادم مى‏آيد در عمليات كربلاى 5 يك روز آقاى ناصرى نشسته بودند و از طريق بى سيم نيروها را هدايت مى‏كردند و هراز چند گاهى خبر شهادت يا مجروح شدن هم رزمى را پشت بى سيم مى‏شنيدند. دريك لحظه آقاى ناصرى ازسنگربيرون رفت و ديگر برنگشت. تا اين كه ما متوجه شديم ايشان هم خودش را به خط مقدم رسانده است و با يكى از گردان‏هاى خط شكن بيرجند كه فرماندهى آن را آقاى انگشترى به عهده داشتند، وارد عمل مى‏شود و در كنار ديگر رزمندگان به نبرد مى‏پردازد.

مهدي راشدي:
يك روز به اتفاق خانواده ي شهيد ناصرى و خود ايشان به بهشت رضاى مشهد رفتيم. تعدادى از قبرهايى را كه مخصوص شهدا بود جلو جلو كنده بودند. شهيد ناصرى تصميم گرفت داخل يكى از قبرهاى خالى شهدا برود و بخوابد. من يك اوركت خاكى رنگ پوشيده بودم لذا شهيد ناصرى به من گفت:« اوركتت رابده، بپوشم .» و رفت داخل قبر خوابيد. چندين لحظه گذشت تا اين كه دختر كوچك ايشان گريه كرد و از قبر بيرون آمد.

: محمدرضا كاوه
آقاى ناصرى در اين اواخر عمرش كه يك روز به خانه ما آمده بود به من گفت: « آقاى كاوه براى من دعا كن كه شهيد بشوم، زيرا دلم براى كاوه تنگ شده است. » من ‏گفتم : «آقاى ناصرى شما بازمانده ي جنگ و شهداء هستيد. شما بايد راه شهداء را ادامه دهيد. بايد دعا كنيد و از خدا بخواهيد كه شما را زنده نگهدارد ، تا اسلام را به صاحب اصليش امام زمان(عج) تحويل دهيد. »

حجت الاسلام بختياري:
يك شب قرار بود به عمليات برويم، به بچه‏ها كباب داده بودند و كباب ها مسموميت ايجاد كرده بود. من تماس گرفتم و به شهيد ناصرى گفتم كه بچه‏ها همه مريض شده‏اند و بايد دارويى چيزى به آنها بدهيم. شهيد ناصرى گفت: « نبايد پرخورى مى‏كردند. » خلاصه سر و كار خود ما هم به صف دستشويى افتاد كه ديدم آقاى ناصرى هم آنجا هستند. گفتم:« تو چرا پرخورى كرده‏اى؟» گفت:« راستش غذا مسموم بوده است.» آن روز شهيد ناصرى چند بار كه به اول صف رسيد كارش كه تمام شد، دوباره به آخر صف مى‏رفت و اين عمل چند بار تكرار شد.

يادم مى‏آيد زمان زلزله «زير كوه»در قاين شهيد ناصرى از منطقه بازديد كرده بود و قرار بود مقدارى كمكهاى جنسى را بين بچه‏هاى بسيج توزيع كنيم ولى نمى‏دانستيم چگونه تقسيم كنيم كه باعث دلخورى غيربسيجيان نشود.به مشورت نشستيم هر چه راه داشتيم پيشنهاد كرديم ولى قبول نشد. آخرين راهى كه پيشنهاد شد نيز قبول نشد كه شهيد ناصرى گفت با خدا مشورت مى‏كنيم، در نتيجه استخاره كردند و همان آخرين راه پيشنهادى خوب آمد با اينكه در موقع مشورت بين افراد مشكلات اين راه بيشتر بود، شهيد ناصرى گفت: هر چه خدا گفته، يقين بدانيد كه اشكالى ندارد و توزيع كمكها از اين راه بسيار مطلوب نتيجه داد.

: آذرمهري
در آخرين سفرى كه همراه شهيد ناصرى از مشهد به افغانستان مى‏رفتيم، موقع خداحافظى به دوستان مى‏گفت: دعا كنيد كه من شهيد شوم چون اين دنيا برايم خيلى كوچك است، من هميشه در رنج هستم، دلم گرفته و نمى‏توانم تحمل كنم.

: سيد محمد رضوي
يادم مى‏آيد، آخرين تماسى كه با سردار ناصرى داشتم تادر خصوص مسائل تشكيلاتى هماهنگى كنم، ايشان به من گفتند: فلانى من ديروز خدمت دكتر بزرگى - كه از برادران جانباز لشكر ويژه شهداء هستند - رفته بودم و از ايشان درخواست نمودم كه براى من دعا كند تا شهيد بشوم.

: عبدالكريم زرگر
در سال 65 يا 66 بود كه آقاى ناصرى مجروح شده بود و در بيمارستان امام رضا(ع) مشهد بسترى بود. ما در بيمارستان به عيادتش رفتيم، شهيد ناصرى مى‏گفت: اى كاش در افغانستان اينطور مى‏شدم.شهيد ناصرى هميشه آرزو داشت كه در افغانستان شهيد بشود .ايشان بارها مى‏گفت: كاش اين تركش در افغانستان به من مى‏خورد و مى‏گفت:«خدايا اگر به من شهادت مى‏دهى در كنار برادران افغانى اين شهادت را نصيب ما كن.»

: علي كاظمي
صبح روزى كه آقاى ناصرى شهيد شد، ساعت هشت صبح من طى يك تماس تلفنى به ايشان خبر دادم كه خط مزار شريف شكسته و طالبان به طرف شهر مى‏آيند واز شهيد ناصرى خواستم تا موضعش را در اين موقعيت خطير روشن كند. سردار ناصرى كمى تأمل كرد و گفت:ما مى‏مانيم. ايشان اين كلمه را طورى ادا كردند كه من تكان خوردم و يك حالت عجيبى در خودم احساس كردم.حدود ساعت 10 تا 11 بود كه به ما خبر دادند طالبان به كنسولگرى جمهورى اسلامى ايران حمله كرده است.من و آقاى انورى به طرف كنسولگرى راه افتاديم ولى ديگر دير شده بود. نيروهاى طالبان در همه جاى شهر نفوذ كرده بودند و ما نمى‏توانستيم طرف دشمن را تشخيص بدهيم.در دو هفته آخر عمر سردار ناصرى روحيات ديگرى داشت. با اينكه ايشان يك غير افغانى بود من بارها شنيدم كه آرزوى مرگ مى‏كرد در حالى كه حتى نشنيدم يك افغانى بگويد:خدايا مرا از اين دنيا ببر.

:خداداد هاشمي زاده
يك روز به اتفاق آقاى ناصرى با ماشين مادر خانمشان را به روستاى سيستانك برديم و از آنجا هم به طرف قاين حركت كرديم. در بين راه چند مرتبه آقاى ناصرى به من گفت: بيا پشت فرمان ماشين بنشين و رانندگى كن. گفتم: من در جاده پشت فرمان نمى‏نشينم. وقتى قاين رسيديم به خانه خواهر آقاى ناصرى رفتيم. چون ماشين بنزين نداشت، آقاى ناصرى به من گفت: ماشين را ببر بنزين بزن و برگرد، اما مواظب باش كه ماشين را چپ نكنى. گفتم: توى شهر جاى چپ كردن ماشين نيست. به طرف پمپ بنزين راه افتادم. در بين راه مى‏خواستم دور بزنم كه ماشين در حين دور زدن به بغل خوابيد. من خيلى ناراحت شدم. چند نفر جمع شده و ماشين را راست كرديم. بعد به پمپ بنزين رفته و پس از بنزين زدن به خانه برگشتم. وقتى وارد خانه شدم آقاى ناصرى پرسيد چى شد؟ چپ كه نكردى؟ گفتم: چرا چپ كردم. گفت: راست مى‏گويى؟ گفتم: بله. ايشان آمد و اطراف ماشين را يك نگاهى كرد. قسمت در و سقفش يك مقدار تورفتگى پيدا كرده بود. بعد گفت: من به شوخى گفتم ماشين را چپ نكنى، شما به جدى ماشين را چپ كردى. وقتى ديد من خيلى ناراحت هستم، گفت: اشكال ندارد، خدا را شكر كه خودت سالم هستى.

:علي پردل
خاطره‏اى را درباره آقاى ناصرى برادرم اين گونه نقل مى‏كرد: غروب يك روز سرد زمستانى وبرفى از بيرجند با يك ماشين تويوتا دو كابين به مقصد قاين مأموريت داشتيم. نرسيده به منطقه ي «سده» آقاى ناصرى گفت: در روستاى «گازار»كه در 15 كيلومترى سده قرار داشت يك فاميل داريم ، تا اين جا آمده‏ايم خوب است برويم و يك احوالى از او بپرسيم. وقتى به «سده» رسيديم آقاى ناصرى به من گفت: ماشين را كنار يك دكانى پارك كن. پرسيدم مگر نمى‏خواهيد به «گازار» برويد؟ گفت: چرا ولى رفتن به «گازار» جزء مأموريت ما نيست و ما نمى‏توانيم از ماشين و بنزين بيت المال براى امور شخصى استفاده كنيم. هر چه اصرار كردم، حاج آقا شما شب و روز خود را صرف خدمت به سپاه مى‏كنيد اين مقدار كه شما حق داريد استفاده كنيد اما ايشان قبول نكردند. هر چند خيلى اذيت شديم در آن هواى سرد تا اين كه يك ماشين پيدا شد و به روستا رفتيم و برگشتيم اما ايشان حاضر نشد از ماشين سپاه استفاده كند. من به ايشان گفتم: پول بنزين اين قسمت از مسير را مى‏دهيم. اما نپذيرفتند. وقتى از «گازار» حدود نيمه‏هاى شب برگشتيم به سمت قاين حركت كرديم.

: مالك
سفر آخر من هم به اتفاق سردار ناصرى به افغانستان رفتم و در جلساتى كه آن جا تشكيل مى‏شد شركت مى‏كرديم در يكى از همين جلسات هدايايى به ما دادند. من به هيچ وجه مايل نبودم كه اين هديه را با خودم به ايران بياورم، لذا سردار ناصرى را كنارى صدا زدم و به ايشان گفتم: من از شما يك خواهشى دارم كه در بين خانواده‏هاى شيعه افغانى ببينيد كدام شان دختر دم بختى دارند، اين هديه را به آنها بدهيد. بعد از گذشت دو، سه روز سردار ناصرى گفت: هديه شما را به خانواده شهيدى دادم كه چند دختر داشت. قضيه گذشت تا قرار شد به ايران برگرديم. به اتفاق آقاى ناصرى و بقيه دوستان سوار هواپيما شديم كه برگرديم. اما نمى‏دانم چه شد كه سردار ناصرى استخاره گرفت و گفت: من مى‏مانم و با پرواز بعدى مى‏آيم. شايد دو سه بار سوار هواپيما شد و پياده گشت. حتى يك بار داخل هواپيما نشست و قرار بود هواپيما پرواز كند كه ايشان گفتند: من بايد بمانم زيرا يك سرى كارهاى عقب مانده دارم كه بايد آن‏ها را سامان بدهم و با پرواز بعدى برمى‏گردم.

سيد محمد رضوي:
يادم است هنگامى كه در لشكر ويژه شهداء با آقاى ناصرى خدمت مى‏كرديم ايشان قرار شد به سفر حج مشرف شوند. بعد از اتمام سفر و زيارت خانه خدا و حرم رسول اللَّه (ص) بر خلاف آن چه رسم است كه حجاج بعد از تشرف به بيت اللَّه مستقيما به منزل و شهر و ديار خود باز مى‏گردند، آقاى ناصرى مستقيما به لشكر شهداء مراجعه كرده بود. يك روز در حالى كه از بيرون وارد پادگان مى‏شديم حضور يك وانت سبز رنگى كه يك نفر داخل آن نشسته بود توجه ما را به خودش جلب كرد. وقتى خوب دقت كرديم ديديم آقاى ناصرى است كه مستقيما از سفر به پادگان بر گشته است. وقتى وارد پادگان شد ابتدا به مكان يادبود شهدا كه درميان صبحگاه ساخته بود رفتند وفاتحه‏اى قرائت كردند.

: مهدي راشدي
روزهاى آخر كه مى‏خواست به افغانستان برود من پيش آقاى ناصرى رفتم و گفتم به بچه‏ها و خانواده ات رحم كن وبه افغانستان نرو. ايشان در جواب من گفتند: مگر بچه من از بچه‏هاى آنها بهتر است. من بايد بروم و يك كارى بكنم كه آنها با هم صلح بكنند.

:مهدي مشايخي
يادم نمى‏رود اولين مأموريتى كه من با شهيد ناصرى به كابل رفتم حدود بيست روز قبل از سقوط« نجيب ا...» بود . من به سفارت ايران در كابل رفتم. سردار ناصرى در جلسات صحبتها و برخوردها سعى در جذب افراد داشت و افراد زيادى هم به او جذب شده بودند.

:هادي حسيني
يك شب آقاى ناصرى را ديدم كه چشمهايش پر از اشك است. از ايشان سؤال كردم كه چى شده است؟ گفت: فرزندانم، «زهرا»، «سعيد» و «مريم» برايم نامه‏اى نوشته و در آن قيد كرده‏اند كه پدرجان تا كى مى‏خواهى ما را تنها بگذارى و از من خواسته‏اند كه به وطن بازگردم. من گفتم: راست مى‏گويند، چقدر مى‏خواهى در افغانستان بمانى. كار در افغانستان كه تمام شدنى نيست، برو و مقدارى هم به زن و فرزندانت رسيدگى كن. ايشان در جواب من در حالى كه لبخندى بر لبانش بود گفت: اگر افرادى مثل من، به افغانستان نياييم چه كسى مى‏خواهد بيايد.

حسين حميدي:
يك دفعه قرار بود آقاى ناصرى در حالى كه لباس افغانى به تن داشت از چند شهر افغانستان به وسيله بالگرد ديدن كند. من به آقاى ناصرى گفتم: حالا كه قرار است با بالگرد مسافرت كنى مى‏خواهم يك فيلم ويدئويى يادگارى از شما بگيرم. به بالگرد اطمينانى نيست امكان دارد سقوط كند و شما شهيد شوى. چون ايشان مجروح جنگى بودند و از ناحيه پا مى‏لنگيدند، پيشنهاد دادم در حالت راه رفتن لنگ لنگان برو. سردار ناصرى خنديد و گفت: بعد از كجا مى‏فهميد كه اين فرد با لباس افغانى من هستم. من به ايشان گفتم: حالا كه اين طور است پس جلوتر بيا تا فيلمى را كه مى‏گيريم مشخص شود كه شما هستى.

: سيد علي فاضل الحسيني
شهيد ناصرى براى اينكه مسئولين شهرستان را جذب جبهه كند و بيشتر توجه آنهارا به جبهه جلب كند،گاهى مسابقه تيراندازى بين مسئولين برگزار مى‏كرد. يك روز دريکي از همين مسابقات گفت: من حاضرم با همه شما شرطى تيراندازى كنم و با امام جمعه وقت آقاى فرهى مسابقه دادند.
: علي كاظمي
من سفرى به تهران داشتم و سردار ناصرى از سفر من باخبر شده بود، با من تماس گرفت و گفت: فردا صبح ساعت 7 من ماشين مى‏فرستم بيا قرارگاه صبحانه را با هم بخوريم. فردايش من در قرارگاه در خدمت شهيد ناصرى بودم. با هم صبحانه خورديم و صحبتهاى خودمانى بين ما ردّ و بدل شد. وقتى كه ما با هم بوديم صحبتهايمان پوشش سياسى و ديپلماتيك نداشت خيلى دوستانه با هم صحبت مى‏كرديم.در آن ديدار، سردار ناصرى يك كيف دستى داشت كه مى‏گفت: اين تنها خاطره من از دوران دفاع مقدس است من ديگر چيزى ندارم.

:حسن هاشمي
خاطرم هست اولين روزهايى بود كه سردار ناصرى به قاين آمده بود يك روز به خانه ما آمد، در منزل ما كنار عكس حضرت امام (ره) عكسى از بنى‏صدر هم بود، آقاى ناصرى عكسى از شهيد بهشتى از داخل كيفش درآورد و به من داد و گفت بگير و اين را به جاى عكس آن مردك بزن. هفته بعد باز دوباره ايشان به خانه ما آمد و زير فرش را نگاه كرد وعكس بنى‏صدر را درآورد و دوباره به ما تذكر داد.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان جنوبي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 131
[ 24 / 04 / 1392 ] [ 24 / 04 / 1392 ] [ ]
کاووسي نودر,احمد

 

پنجمين فرزند خا نواده بود. يکم دي ماه سال 1337 ه ش در روستاي نودر از توابع شهرستان بيرجند به دنيا آمد. در 7 سالگي به مدرسه رفت و چند سال اول ابتدايي را در دبستان گل به تحصيل پرداخت. سپس در همان جا به حرفه قالي بافي پرداخت و بعد از آن به بيرجند آمد و به حرفه جوشکاري روي آورد. پدرش در مورد روابط او با دوستانش مي گويد: با دوستان و همکلاسي هايش روابط حسنه و نصيحت آموزي داشت. از سخنان ناروا و حرفهاي بي حساب و غير منطقي ناراحت مي شد و در عين حال سکوت مي کرد و صبر داشت.
در امور کشاورزي به خانواده اش کمک مي کرد. با شروع راهپيمايي‌هاي دوران انقلاب، کار خود را کنار گذاشت و همواره براي بر پايي راهپيمايي‌ها و شرکت در آن تلاش مي کرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي در کميته به فعاليت مشغول شد و از همان ابتداي جنگ با حضور در جبهه ها نداي رهبر خود را پاسخ گفت و حضوري فعالانه داشت.
در مشکلات و گرفتاري ها صبور بود. به پدر و مادرش احترام مي گذاشت. به روحانيت و انقلاب اسلامي عشق مي ورزيد.
در خرداد ماه سال 1360 مصادف با تولد امام حسين ازدواج کرد. مراسم ازدواج وي مختصر و بدون تشريفات بود.
همسر شهيد مي گويد: ما را به بزرگ داشتن نماز و انس با قرآن سفارش مي کرد و از من مي‌خواست اظهار نارضايتي و گريه نکنم و فرزندانم را خوب تربيت کنم. از نماز هاي اول وقت، نماز جمعه، دعاي توسل، کميل و دعاي سحرهاي ماه مبارک رمضان غافل نمي شد. همچنين مي گويد: شهيد شهادت را عمل به وظيفه و مسئوليت خويش مي دانست.
پدر شهيد مي گويد: برترين و دوست داشتني ترين خصوصيت ايشان مهرباني و خوش برخوردي ايشان بود.
شهيد اوقات فراغت خود را به مطالعه اختصاص مي داد.
وي از طريق سپاه ماموريتهاي بسياري انجام داد و گاه براي انجام وظيفه به شهرهاي ديگر مي رفت.
محمد حسن کاووسي نودر يکي از برادران شهيد مي گويد: شهيد در امر آموزش فعال بود. براي آموزش نيروها به نيشابور و سپس به اهواز مي رفت. عشق به انقلاب و امام ايشان را براي دفاع از اسلام و حکومت اسلامي بر انگيخت و روانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و سپس جنگ و جبهه کرد.
وي در پشت جبهه ها هم فعاليت زيادي داشت و مدتي در دادسراي انقلاب به عنوان محافظ فعاليت مي کرد و در اين مدت پيوسته به جبهه مي رفت. بالاخره تصميم گرفت در سپاه بيرجند به کار مشغول شود و مسئوليت حفاظت شهر را به عهده گيرد. محمد رضا آخوندي يکي از همرزمان شهيد مي گويد: وي به تمام همکاران و کارکنان عشق مي ورزيد و به افراد رده پايين محيط کار علاقمند بود و به دليل ويژگيهاي اخلاقي و رابطه اي که با همگان داشت، همه به او علاقمند بودند و بسيار دوستش داشتند.
برادر شهيد، محمد حس کاووسي نورد در مورد برخورد شهيد با مشکلات مي گويد: بر برابر مشکلات به خداوند متعال توکل مي کرد و صبر مي کرد تا حوادث سير طبيعي خود را طي کرده و گشايش وضع فرا رسد و مشکلات حل گردد. توصيه شهيد اين بود که در جهت حق و عدالت و انجام اعمال صالح گام برداريد و بر بي ارزشي مال و مناصب دنيا تاکيد داشت. همرزم شهيد محمد حسن شياني بزرگترين صفت ايشان را فروتني و تواضع مي داند. محمد رضا آخوندي همرزم ديگر شهيد مي گويد: حقيقتا ايشان از صالح ترين افراد و براي ديگران مشوق خوبي بود. در مراسم مذهبي با شور و نشاط شرکت و از فکرش به درستي استفاده مي کرد و بر مشکلات پيروز مي شد.وي از سياست امام و سياست جمهوري اسلامي ايران عدول نمي کرد.از گروه گرايي و خط و خط بازي به دور بود. عشق به امام و کشورش، او را به مسئوليت دفاع و جهاد براي خدا برانگيخت. به گروهک ها روي خوش نشان نمي داد. علاقه ايشان به شرکت در ماموريتهاي سخت و بحراني از قبيل: درگيري هاي سيستان و بلوچستان با قاچاقچيان و در کردستان با گروهکها بود. محمد حسن شيبني مي گويد: در يک ماموريت بحراني که به سقز رفته بوديم، چهل شبانه روز کامل در محاصره ضد انقلاب بوديم. همه ما صبر و حوصله خود را از دست داديم و خواستار اجراي عمليات عليه محاصره شديم و مي گفتيم: اين چه وضع است چرا اجازه داده نمي شود تا به قلب دشمن حمله کنيم؟! اما ايشان بسيار صبور و خوش رو بود و اصلا بي صبري نشان نمي داد. بچه ها را به پاکي و تقوا و حفظ حريم و حقوق ديگران بسيار سفارش مي کرد و در امر به معروف و نهي از منکر کوشا بود. در خرداد ماه سال 1365 طي يک ماموريت 9 ماهه بار ديگر به جبهه اعزام شد. هنوز 8 ماه از ماموريتش نگذشته بود که در تاريخ 10 بهمن سال 1365 در عمليات کربلاي 5 در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسيد.
پيکر پاکش در تاريخ 16 بهمن 1365 همراه با 11 شهيد ديگر تشييع و در گلزار شهداي 2 بيرجند به خاک سپرده شد.
از وي دو فرزند به نام هاي هادي و حميده به يادگار مانده است.
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386



خاطرات
محمد محسن شباني:
در جريان حمله آمريكا به طبس با شهيد برگي و شهيد كاووسي از بيرجند با يك دستگاه اتومبيل سيمرغ سپاه مشهد به طرف طبس به راه افتاديم و از قاين گذشتيم كه حدود ساعت چهار بعد از ظهر به يك روستا رسيديم. در نزديكي روستا، پلي قرار داشت و شهيد برگي كه راننده بود، اندكي چرت زد و ماشين ما خيلي وحشتناك مانند يك هواپيما كه از باند حركت مي كند، از روي پل منحرف و پرت شد. داد و فرياد همه بلند شده و ترسيده بودند. اما شهيد كاووسي خيلي خونسرد و آرام بود و مي گفت : (سر و صدا نكنيد، چيزي نشده!) اين روحيات را هميشه داشت و گويا ارتباطش با خدا هميشه برقرار بود.
صبر واستقامت شهيد زبانزد بچه ها بود. در يك مأموريت بحراني كه به سقز رفته بوديم ، چهل شبانه روز كامل در محاصره ضدانقلاب بوديم. همه ما صبر وحوصله خود را از دست داده و خواستار انجام عمليات عليه محاصره بوديم و مي گفتيم: اين چه وضعي است؟چرا اجازه داده نمي شود كه به قلب دشمن بزنيم؟ اما ايشان بسيار صبور وخونسرد بود. به هنگام نگهباني ،در پست نگهباني پاسداري مي كرد و بر مي گشت و به نمازخانه مي رفت و نماز مي خواند . فوتبال بازي مي كرد . شوخي مي كرد و اصلاً بي صبري نشان نداد ،عجيب بود .
شب چهلم "شهيد احمد كاووسي" بود. مراسم كه تمام شد. به خانه آمدم. آن شب خيلي ناراحت بودم. همان شب احمد را خواب ديدم. او با همان موتوري كه هميشه به در مغازه مي آمد، در ابتداي كوچه به من رسيد و از من تشكر كرد و گفت: شما امشب به زحمت افتاديد. گفتم: چه زحمتي، من كه كاري نكردم. احمد گفت: نه، شما امشب خيلي زحمت كشيديد. در جوابش گفتم: اگر هم كاري كرده ام وظيفه ام بوده است.
در دوره هاي آموزشي در مورد تغذيه آموزشي بسيار سخت مي گرفتند. در يكي از اين دوره ها، بنا به دستور به مدت 24 ساعت به نيروها، نه اجازه نوشيدن آب و نه خوردن غذا داده شد، از كوهپيمايي ارتفاعت سخت و صعب العبور مزاركاهي و كوههاي باقران بيروجند برگشته بوديم. احمد كاووسي زودتر از ما رسيده بود و خيلي سريع يك قوطي خيارشور را تزئين كرده و روي آن با ماژيك نوشته بود "مين جهنده" و با كاغذ به شكل مين در آورده بود. قوطي خيارشور را كنار برادران گذاشته بود و مي گفت: دست نزنيد، خطرناك است، اين را جديداً كشف كرده ام. "اين يك مين جهنده است" برادران همه رعايت مي كردند و دست نمي زدند تا اينكه سفرة غذا را آوردند و همه نشستند. بعد از پهن شدن سفره، قوطي خيارشور را باز كردند. تبسّم و خنده بر چهرة همه نمايان گشت. همه گفتند: اين واقعاً يك مين جهنده است. همه در حاليكه مي خنديدند شروع به خوردن غذا كردند.
احمد كاووسي در كنار اينكه جانشين واحد آموزش بود، مربي تاكتيك نيز بود. در عمليات كربلاي 5، در قرارگاه شهيد بروجردي اهواز مستقر بوديم. احمد هميشه منتظر اين بود كه برادر رضوي (مسئول واحد آموزشي) كه با رفتن او به خط مخالفت مي كرد به نحوي از پادگان خارج شود تا او فرصت پيدا كند و خود را به خط برساند. بالاخره انتظار احمد به سر رسيد و برادر رضوي به مرخصي رفت. احمد در صدد اين بود تا گرداني را فراهم كند و به خط مقدم برود. شبانه تعدادي نيرو را تحويل گرفتيم. با گذراندن دورة آموزشي فشرده و سازماندهي نيروها روانه خرمشهر شديم. شب وارد خرمشهر شديم. روز بعد نيروها را سازمان داديم و بعد از نماز مغرب و عشاء به اتفاق احمد و چند نفر ديگر از برادران اطلاعات تا شهرك دوئيجي پيش رفتيم. در حين پيشروي با آتش شديد دشمن رو به رو شديم و از آن منطقه برگشتيم شب را در خرمشهر مانديم. روز بعد كادر گردان از بيرجند آمدند و قصد داشتند گردان را از احمد تحويل بگيرند. ولي احمد راضي نمي شد. به آنها گفت: ما نيروها را به خط مقدم مي بريم و بعد از اينكه عمليات تمام شد، نيروها را به شما تحويل مي دهيم. روز بعد ساعت 10 صبح با احمد به خط مقدم رفتيم و از شهرك دوئيجي وارد اروند صغير شديم. در اين اروند صغير، 400 متر خشكي بود كه بايستي آنجا را پوشش مي داديم و خط پدافندي را در آنجا تقويت مي كرديم. كاووسي ما را توجيه كرد و قرار شد من آنجا بمانم و او برگردد و نيروهاي ما را به جلو بفرستد. احمد با يكي از نيروهاي اطلاعات به عقب برگشت و بعد از مدتي نيروها آمدند و در خط سازماندهي شدند. در سنگر كمين قرار گرفته بودم كه احمد با يكي از همرزمانش به منظور سركشي از خط و نيروها آمدند. وضعيت خط را براي او تشريح كردم. در همين حين متوجه تانكي كه به طرف ما مي آمد، شديم. من براي بررسي وضعيت دوربين را برداشتم و چند متري از احمد فاصله گرفتم. مشغول نگاه كردن تانك بودم كه براي يک لحظه خمپارة 60 در چند متري اصابت كرد. گرد و غبار غليظي به آسمان بلند شد. احساس كردم صورتم تر شده است. مقداري خون بر روي صورتم پاشيده بود. به سمت راست نگاه كردم و پرسيدم چه كسي شهيد شده است؟ كسي جواب نداد. به سمت چپ كه نگاه كردم، احمد را ديدم كه از ناحيه سر تركش خورده و به شهادت رسيده بود.
فشار دشمن در منطقه بسيار زياد بود. وقتي پاتكهاي دشمن شديد شد. مسئولين لشگر تصميم گرفتند هر يگان آموزش نظامي، تا زماني كه كادر گردان از شهرستان بيرجند بيايند، به عنوان كادر گردان سازماندهي شوند. احمد كاووسي به عنوان مسئول محور عملياتي در منطقه انجام وظيفه مي كرد. يك آموزش 3 روزه براي برادران بسيجي برگزار شد. در تاريخ 6/11/65 دستور رسيد كه اين گردان بايد به منطقه اعزام شود. كاووسي كه با روحية شاد نيروها را مي برد، مي گفت: مي رويم تا عملياتي انجام دهيم و بر مي گرديم. گردان به خط اعزام شد. در موقعيت شهيد بروجردي موردي پيش آمده بود. احمد مي خواست با ماشيني به آنجا برود. هر كاري كردند ماشين روشن نشد. بعضي ها مي گفتند: ممكن است راننده يك كاري كرده تا ماشين روشن نشود. هر كسي يك نظري مي داد. با تلاش زياد ماشين روشن شد. كاووسي به من گفت كه براي آخرين بار رفتم و با خانواده ام تلفني تماس گرفتم. ما مي رويم و بعد از دو روز بر مي گرديم و شما در اين مدت اينجا باش، اگر هم زخمي شدم، لباسها و ساك من در چادرم هست، شما آنها را به خانواده ام برسان. برادراني كه در خط بودند، نقل مي كردند كه احمد شب قبل از شهادتش، زيارت عاشورا را با سوز و گداز مي خواند و حالت عجيبي داشت. روز هشتم بهمن، كاووسي همراه برادر اكبرپور براي شناسايي موقعيت دشمن جلو رفتند. در حين پيشروي در ديد مستقيم دشمن قرار مي گيرند. خودشان را به خاكريزي مي رسانند و احمد خودش را روي خاكريز مي اندازد. در همين هنگام خمپاره اي روي خاكريز اصابت مي كند. گرد و غبار به آسمان بلند مي شود. احمد با اينكه سرش را پائين مي آورد ولي تركش به سر او اصابت مي كند و همانطور كه قبلاً مي گفت: اين دشمن، دشمن كاسة سرهاست. تركش كاسة سر او را با خود برده بود و او به آرزوي ديرينه اش كه همجواري با شهيد جابري و ديگر شهدا بود، رسيد.
در شركت آباد بيرجند، اردويي را در خدمت احمد كاووسي بوديم. احمد موقع توجيه مسئولين گفت: هر كسي با توجه به مسئوليتي كه دارد بايد در حوزة كاري خودش به كارگيري شود. برنامه اي تحت عنوان عمليات شبانه در پيش داشتيم. در برنامه از منور استفاده مي كرديم. چند عدد منور بوسيله كلت مخصوص آن شليك شد. آخرين گلولة منور داخل كلت مانده بود. چندين دفعه ماشه را چكاندم ولي گلوله شليك نشد. فراموش كرده بوديم. گلوله را از كلت خارج كنم. صبح با نيروها داخل چادر نشسته و مشغول خوردن صبحانه بوديم. احمد در حاليكه كلت هنوز در دستش بود، گفت: فقط كافي است منور شليك كنيم. احمد ماشه را چكاند و گلوله از كلت خارج شد و چادر را سوراخ كرد و خارج شد. احمد به خاطر اينكه سلاح را از قبل نگاه نكرده بود و دستش روي ماشه رفته و گلوله اي شليك شده بود، بسيار ناراحت بود. قضيه كه تمام شد، بيرون چادر به او گفتم كه اشتباه از من بوده، شما مقصر نيستي، گمان مي كردي كلت خالي است. احمد گفت: من نبايد ماشه را مي چكاندم. آن لحظه همة برادران از اينكه گلوله اي شليك شده بود، خوشحال بودند ولي احمد كاووسي از آن جريان ناراحت بود.
آقاي يونس قرباني در زمان حيات شهيد احمد كاووسي نقل مي كرد. براي انفجار يكي از پلهاي رود دجله من و احمد كاووسي جهت انجام اين كار مأموريت پيدا كرديم. آقاي كاوه نحوة انجام مأموريت را براي ما توضيح داد. به ما گفتند كه بعد از انفجار پل، نيروهاي خودي از سمت هور در خشكي وارد عمل مي شوند و شما بايد به هر شكلي كه ممكن است خودتان را نجات دهيد و هيچگونه تضميني براي اينكه نيروي خودي شما را نجات دهد، وجود ندارد. بعد از پذيرش شرايط، كوله پشتي حاوي مواد منفجره را برداشتيم و با هلي كوپتر خود را به پل رسانديم. بايد پل را طوري بمب گذاري مي كرديم كه پايه هاي مركزي پل منفجر مي شدند. پل را طوري ساخته بودند كه پايه هاي مركزي آن در قسمتي كه عمق آب از همه جا بيشتر بود، قرار داشت و هر فردي نمي توانست در نزديكي پايه هاي پل خود را نگه دارد. به وسيله طناب خود را به پايه هاي پل رسانديم و مواد منفجره را جاسازي كرديم. با كمك احمد كاووسي، موفق شديم پل را منفجر كنيم.
براي دستگيري متهمي كه در يكي از روستاهاي اطراف بيرجند قرار داشت، همراه احمد كاووسي به آن روستا رفتيم. احمد با اطلاعاتي كه از روستائيان مجاور كسب كرده بود. متهم و خانواده اش را مي شناخت زماني كه خانة فرد مورد نظر را بازرسي كرديم و مواردي كه مورد نياز بود، شناسايي شد. مي خواستيم متهم را همراه خود بياوريم. او اصرار بر نيامدن داشت و حاضر نمي شد همراه ما بيايد. ما نيز بايستي طبق مأموريتي كه به ما محول شده بود آن فرد را همراه خود مي آورديم. احمد با يك بيان قاطعانه به او گفت: بايد همراه ما بيايي، اگر نيايي به زور شما را مي بريم. بالاخره او را سوار ماشين كرديم وهمراه خود آورديم. در بين راه كه با آن فرد بحث مي شد، مدعي بود كه متهم نيست. ولي براي ما روشن بود كه هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب تحركاتي را در روستا عليه نظام و انقلاب داشته است.
در پادگان آموزشي، احمد كاووسي مسئول آموزشي بود. بعضي مواقع، مربيان آموزش به شوخي او را رئيس خطاب مي كردند. احمد مي گفت: كاووسي هر كجا كه باشد و به هر كجا كه برود و به هر مقامي برسد، همان مربي سادة آموزشي است.
اردويي را جهت نيروهاي بسيجي و سربازاني كه در حال آموزش بودند در اردوگاه دو كوهه نزديك خواف (در بيرجند) برگزار كرديم. يك روز جهت پيدا كردن مسير راهپيمايي شبانه، چند نفري همراه با احمد كاووسي به راه افتاديم. در ارتفاعات در حال شناسايي منطقه بوديم كه به نزديكي روستايي كه پدر و مادر احمد در آن زندگي مي كردند، رسيديم. احمد گفت: اگر اجازه بدهيد، بروم و از پدر و مادرم خبري بگيرم و حال آنها را جويا شوم. همه قبول كرديم و به روستاي آنها رفتيم. بعد از اينكه با پدر و مادرش احوالپرسي كرد به او گفتم: حالا كه احوالشان را پرسيدي، ديگر برگرديم. احمد گفت: نه، بايد نهار را اينجا بمانيم، قبول نكرديم و گفتيم: مزاحم نمي شويم و بايد بر گرديم. احمد گفت: غير ممكن است، نمي گذارم برگرديد، بايد نهار را ميهمان ما باشيد. به هر نحوي بود ما را نگه داشت. سفره را انداختند و جلوي هر نفر يك كاسة بزرگ پر از ماست گذاشتند. احمد گفت: بايد تمام ماست را بخوريد. گفتم: نمي شود، ما اين همه ماست را چطوري بخوريم، احمد گفت: راهي ندارد، هر كس بايد سهم خودش را بخورد. همه را وادار كرد كرد تا تمام ماست را بخورند، نهار را كه خورديم به طرف اردوگاه روانه شديم.
تعدادي واحد مسكوني تحت عنوان نهادهاي انقلاب اسلامي در انتهاي خيابان مدرس توسط آقاي نيك سيما ساخته مي شد. "احمد كاوسي" يكي از اعضاي آن واحدهاي مسكوني بود. يك شب بحث بود كه اين شركت فعاليت خود را به نحو احسن انجام نمي دهد. مصالح به طرز صحيح استفاده نمي شود و حيف و ميل مي شود و از طرفي مراعات حال نيروهايي كه آنجا عضو هستند، نمي شود. احمد رو به آقاي نيك سيما كرد و گفت: حاج آقا مي دانيد اين پولهايي كه ما در اختيار شما مي گذاريم تا براي ساختن اين ساختمانها استفاده كنيد، چطوري به دست مي آيد؟ بحث به آنجا كشيده شد كه احمد گفت: من براي هر تومان يا هر مبلغي كه به شما مي دهم، يكي، دو گلوله به سمت من نشانه مي رود، حالا چه گلوله كلاش باشد چه خمپاره. اين پولها باز همت دست ما را مي گيرد پس چه بهتر كه در استفاده كردن آن دقت شود.
در دادسراي انقلاب در كنار "احمد كاووسي" حفاظت از مجموعه دادستان و حاج آقاي شهاب را برعهده داشتيم. پيكاني بود كه احمد تحت عنوان راننده هر روز اول وقت دنبال حاج آقاي شهاب مي رفت. احمد نقل مي كرد: هر روز صبح كه دنبال حاج آقا مي روم، موفق نمي شوم او را با خودم بياورم. هر چند ساعتم را طوري تنظيم مي كنم كه ده دقيقه زودتر دنبال حاجي بروم، ولي وقتي مي روم، مي بينم در خانه نيست و به تنهايي به محل كار آمده است. گاهي هم اتفاق مي فتاد كه مرا با ماشين مي ديد، درب منزل را باز نمي كرد ولي به محض اينكه مي آمدم و سر كوچه منتظر مي ماندم، حاجي از خانه بيرون مي آمد، احمد مي گفت: دوست داشتم حاجي را با خودم بياورم ولي هيچ موقع موفق نشدم. چون حاج آقا شهاب خيلي مقيد بود كه از بيت المال استفاده نكند. از طرفي احمد نگران حاج آقا شهاب بود تا اتفاقي براي وي نيفتند و هميشه احساس مسئوليت مي كرد.

کنار جاده اي که مي رفت شلمچه ايستاده بودم. از دور کاروان بچه هايي که عازم خط مقدم بودند، نظرم را به خود جلب کرد. صداي بچه ها از درون خودروهاي نظامي گل آلود شده به گوش مي رسيد که: "هرکه دارد هوس کربلا بسم الله."
چند قدمي جلوتر آمدم تا با صلوات بدرقه شان کنم. از دور پرچم هاي سبز و سرخ (نصر من الله و فتح قريب) و يا (ثارالله) به چشم مي آمد. کاروان نزديک و نزديکتر شد و خودروهاي عازم خط يک به يک از مقابلم مي گذشتند و من صدا مي زدم: در امان خدا ,علي يارتان ,التماس دعا, التماس دعا .
همان دم خودرويي از مقابلم گذشت. يک آن احساس کردم احمدآقا را ديدم. بيشتر دقت کردم خودش بود. احمد کاووسي معاون آموزش لشکر ويژه شهدا، با لباس هاي خاکي روي خودرو ايستاده بود و چفيه اش شوريده تر از هميشه روي شانه اش پهن شده بود. صورتش شده بود چشمه خورشيد و موهايش را باد به بازي گرفته بود. فرياد زدم کجا مي روي سردار؟ تو الان بايد...
احمد با تبسمي حرفم را قطع کرد و گفت: اجازه گرفتم، دارم مي روم. و بعد دستي تکان داد و صدايش در گوشم پيچيد که: حسن آقا ما را حلال کن و آن گاه صورتش در غبار جاده و صداي رزمنده ها که فرياد مي زدند: (هرکه دارد به سرش شور و نوا بسم الله) محو شد. از کنار جاده که پايين آمد، فکر کردم هر خبري هست، هست.
احمد، احمد هميشگي نبود. از خودم پرسيدم ديدي چقدر خوشحال بود؟ و بعد تکيه کلامش در ذهنم که مي گفت: مرد نبايد توي بستر بميره.
يادم آمد از آن سالها. آن وقت هايي که احمد در پادگان منتظران شهادت، بسيجي ها را آموزش مي داد. يادم آمد از عمليات ها، بحران ها، رزم هاي شبانه...
و هنوز دو ساعت نگذشته بود و قدري از خاطرات با او بودن را ورق نزده بودم که سردار اسماعيل از راه رسيد و گفت: احمد هم رفت.
يکهو سر جايم خشکم زد. عرق سردي نشست روي پيشاني ام و زانوهايم خم شد. اول فکر مي کردم خواب مي بينم. اما خواب نبود. همه چيز عين حقيقت بود. دو ساعت پيش احمد به سمت کربلا روانه شده بود و حالا رسيده بود و از صميم دل به او غبطه مي خوردم. در حالي که قطرات اشک روي گونه ام مي غلطيد به امتداد جاده اي که به کربلا ختم مي شد نگاه مي کردم و بغض آلود زمزمه مي کردم: خوش به حالت احمد .
نوشته ي سميه اصغري, برگرفته از خاطرات همرزمان شهيد




آثار باقي مانده از شهيد
بسمه تعالي
يکشنبه تاريخ 1/7/1358 فلسفه اعتقادات
بحث عقايد اسلامي واژه الله است که در زبان فارسي ما کلمه خدا جاي آن را مي گيرد ولي نه آن که همه مزاياي آن را داشته باشد .بلي کلمه خدا مي تواند ترجمه کامل الله باشد که معبود به حق و باطل هر دو را شامل مي گردد به مفهوم الله.
اين کلمه از ديدگاه لغت اسم است براي آن وجودي که همه کمالات در او باشد و هيچ گونه بغض و عيبي در او مشاهده نباشد و معلوم است که اين مفهوم فقط بر خدا راست و درست مي آيد نه بر غير او .
يک پرسش؟
در اين جا طرح يک پرسش لزوم و ضرورت دارد و آن اين که چرا جا معه هاي انساني گذشته از الله که جامع همه صفات کمال است اعراض نموده و به پرستش بتها روي آورده بودند؟
پاسخ:
در پاسخ اين پرسش چند جهت را مي توان برشمرد ولي يکي از مهمترين آنها اين بوده است که از اين راه مي خواستند بر قدرتمندان زمان خود که حاکم اجتماع بودند تقرب جويند چون مسئله بت پرستي توسط آنها تبليغ و ترويج مي شد و اين بهترين راه براي تسلط و ادامه حاکميت آنان بود؟
نقش اعتقادات به الله
اعتقاد به اين که خدا داراي همه کمالات مي باشد مي تواند نقش هاي مهم و سازنده اي در ما ايفا کند که به دو تاي آن اشاره مي نماييم.
1ـ تا آن جا که ممکن است کمالات او را در خود به وجود آوريم و خدا گونه شويم مثلاً خدا قدرت و توان دارد ما هم بايد بکوشيم تا در خود قدرت و توان بيافزاييم و به خدا علم و آگاهي دارد لازم است ما هم از جهل و بيسوادي بيرون آمده و به علم و آگاهي بگراييم و خلاصه بايد مظهر کمالات او در روي زمين باشيم.
2ـ بايد او را از همه چيز و هرکس عظيم تر و بزرگتر دانسته و در راه تحقق هدف هاي و خواستهاي او از هيچ قدرتي بيم و هراس به خود راه ندهيم .علي (ع)
در ستايش مي گويد خدا و آفريدگار رحمان در انديشه ....

نوحه نسيم
شد پاره پاره پيکر تازه جوانم (2)
خون مي چکد از فرق نور ديده گانم
اي گل پرپرم علي اکبرم
الله اکبر خميني رهبر
يارب گواهي خون شد از غم جگر من
در خاک و خون افتاده زيبا پسر من
اي گل پرپرم علي اکبرم
الله اکبر خميني رهبر
يارب به ديده گان آل اطهار
فرزند فاطمه خميني را نگهدار

بار سنگين معاصي به شکسته کمرم
سخت وامانده در اين وادي حرمان تو ببخش
به محمد به علي و به بتول و به حسن
به حسين قافله سالار شهيدان تو ببخش
به حق سينه سوزان علي بن حسين
به غم و اشک اسيران و يتيمان تو ببخش
به حق باقر و جعفر و به موسي که مدام
بود با ياد خدا گوشه زندان تو ببخش
به امامي که زجان شد به قضاي تو رضا
به فروغ رخ سلطان خراسان تو ببخش
در راه دوست کشته شدن آرزوي ماست
دشمن اگرچه تشنه به خون گلگون ماست
گرديم دور يار چو پروانه وار شمع
چون سوختن در آتش عشق آرزوي ماست
از جان گذشته ايم و به جانان رسيده ايم
در راه وصل اين تن خاکي عدوي ماست
خاموش گشته ايم و فراموش کي شويم
بس اينقدر که در همه جا گفتگوي ماست
ما را طواف کعبه به جز دوري يار نيست
کز هر طرف رويم خدا روبروي ماست
به گدايي به در خانه تو آمده ام
نااميدم مکن از رحمت و غفران تو ببخش
صاحب رحم و مروت تويي و لطف کرم
عاصي و روسيهم بي سر و سامان تو ببخش
گر نبخشي تو ز احسان گنه بي حد من
به کجا رو کنم اي خالق سبحان تو ببخش
عذرخواهي که به درگاه تو آورد پناه
بپذير عذرم و انبوه گناهان تو ببخش


يه شهيد مي آد که سرتا پاش سوخته شده
يه شهيد مي آد که انگار داره لبخند مي زنه
توي لب هاي خاموشش صداي يبن الحسنه
اين قدر شهيدمي ديم تا آقا مون مهدي بياد
يه شهيد مي آد که دستاش براي دين فدا شده
مثل دست هاي علمدار حسين جدا شده
يه شهيد مي آد که نامه ش براي همسر اومده
خودش از نامه اي که نوشته زودتر اومده
آنقدر شهيد مي ديم تا آقامون مهدي بياد


بسمه تعالي
جواني که در خلوت جامه نو مي پوشه
جبهه مي ره و شربت شهادت مي نوشه
آخر تا کي گلامون پرپر بشن
پدر و مادرها بي پسر بشن
عروس ها از دامادها جدا بشن
دامادها تو سنگرا فدا بشن
اگر ما حرمت نينوا داريم
تو بهشت زوار کربلا داريم
مثل مرغ کشته پرپر مي زنه
تو گلوش صداي ين الحسنه
از آن ساعت که از منزل سوي جبهه نظر کردم
هماندم در ره اسلام کلاه خود بر سر کردم
نمائي مادرم ياري ببين قطع نظر کردم
حلالم کن تو اي مادر که من رو سوي جانانم
حسين جانم حسين جانم
مپنداريد که جنگ ما همي آخر ز صدام است
تمام کفر از يک سو و از يک سوي ايمان است
بود حمله خدا با ما ولي نابود صدام است
خدا پيروز فرمايد زلطفش جمله يارانش
نظر کن تا بعطشانم ببين حال پريشانم
حسين جانم حسين جانم
بيا اي مهدي زهرا دمي در کربلاي ما
بيا بشنو پيام ما پيام مادران ما
بيا يبن الحسن بنگر براحت ديده گر باشم
حسين جانم حسين جانم

بسمه تعالي
سايه ات اي رهبر ما کم نشود از سر ما
که از تو سر بلند شده ملت ما کشور ما
الله اکبر خميني رهبر
جهان سرافکنده توست خصم تو شرمنده توست
که از تو امنيت ما حرمت و حيثيت و ما
الله اکبر خميني رهبر
برس به دادم اي امام که صبر ما شده تمام
ز دست اين منافقين منافقين ضد دين
الله اکبر خميني رهبر
خميني روح خدا فرمانده کل قوا
هميشه خواهد از خدا پيروزي رزمندگان
الله اکبر خميني رهبر

بسمه تعالي
شعار
نداي هل من ناصرن حسين لبيک يا خميني
پيش به سوي حرم حسيني لبيک يا خميني
ما اهل کوفه نيستيم حسين تنها بماند
مگر امت بميرد امام تنها بماند
ناصرن ينصرني لبيک يا ثار الله
مي رويم به راه پاک رهبر روح الله
وعدگاه حزب الله صحن اباعبدالله
امام شويم فدات فداي خاک پات
نه سازش نه تسليم هيهات من الذله
حزب الله مي جنگند مي رزمد سازش نمي پذيرد
صدام بايد براندازين آخرين پيام است
ارتش بيست ميليوني آماده قيام است
ما اهل کوفه نيستيم حسين تنها بماند
مگر امت بميرد امام تنها بماند

بسمه تعالي
حمله اي ياران ز نو برپا کنيد
رو بسوي مرقد مولا کنيد
چشم مهدي بر قد رعنايتان
مي ستايد حمله زيبايتان
يار و غمخوار شما مولايتان

از زمان حسين مقابل هر يزيد
مي رسد اين ندا ز تربت هر شهيد
مرگ سرخ عزت است بردگي ذلت است لااري الموت الي سعاده
تا که پيشاني وجه الهي شکست اين سخن تا ابد زخون او نقش بست
جان به عزت بده تن به ذلت مده لا اري الموت الي السعاده
ارتش کربلا سرباز شش ماهه داشت
خنده بر مرگ زد به خون پاکش نگاشت
خون سرخ گلو شعر مرا آبرو لا اري الموت الي سعاده
از امير سپاهيان قرآن هم تا قيامت بيند ندايي از القمه
من به حق يارم کشته رهبرم لا اري الموت الي سعاده
نوجوانان ما که در خط رهبرند با علي اکبر حسين همسنگرند
در مسير خدا مي دهند با اين ندا لا اري الموت الي سعاده
پسر فاطمه بهشتي قهرمان مي سرود اين ندا به وقت ايثار جان
بوي جدم مدام مي رسد بر مشام لااري الموت الي سعاده
سيزده ساله امت ما زير تانک با تن قطعه قطعه اش داره چنين بانگ
گشته است چون قاسم بن الحسن لااري الموت الي سعاده

بسمه تعالي
يا غياث المستغثيين
من که سر تا پايم گناهم يا غياث المستغيثين
از حضورت عذر خواهم يا غياث المستغيثين
بر قبول عذر تقصيرم اگر خواهي گواهي يا غياث المستغيثين
اشک و آه من گواهم يا غياث المستغيثين
من ضعيفم من ذليلم مستکينم مستجبرم روسياهم بي پناهم
يا غياث المستغثيين
بنده ام منت پذيرم منتي بگذار و بگذر از من و جرم و گناهم
يا غياث المستغيثين
الهي دلي ده که جاي تو باشد زباني که دائم ثناي تو باشد
الهي نوري بده که راه تو باشد که مقصود فکرم دعاي تو باشد
آمدم ـ آمدم بر درت التجا آمدم ـ آمدم تا کنم بردرت التجا
از من جرم خطا ...... از تو لطف عطا
من جفا مي کنم ...... تو عطا مي کني
شب رازو نياز من سحر شد دلم ديوانه بود ديوانه تر شد
چگونه شکر اين نعمت نمايم که دعوت نامه اي دادي از برايم
يارب زکرم حال دعا بخش مرا در حال دعا جرم وخطا بخش مرا
آرزوي کربلا
از جواني به پيري رسيدم عاقبت کربلا را نديدم
بار الها ممکن نااميدم عاشق کربلاي حسينم
ترسم از هجر حرمان بميرم قبر شش گوشه اش را نبينم
بي خبر گر اجل در کمينم عاشق کربلاي حسينم
و من گدايم گداي حسينم عاشق کربلاي حسينم
آرزو دارم از حي داور تا زيارت کنم قبر اکبر
هم ببينم گل روي اصغر عاشق کربلاي حسينم
عقده اي در دلم ايهاالناس تا ببوسم به جان قبر عباس
آن که بي دست و سر شد زنشناس عاشق کربلاي حسينم
حبس شد در دلم جلوه گاهت عاشق کربلاي حسينم
من گدايم گداي حسينم عاشقم عاشق کربلاي حسينم


مناجات
يارب گر نگذري از جرم و گناهم چکنم
ندهي گريه خويش پناهم چکنم
گر براني و نخواني و کني نوميدم
به که روي آورم وحاجت ز که خواهم چه کنم
گر ببخشي گنهم شرم مرا آب کند
ور نبخشي تو بدين روي سياهم چکنم
بار الهي کرمي ـ مرحمتي، ا مدادي
کاروان رفت و من مانده براهم چه کنم
دوش مي گفت شفق بار خدايا کرمي
که من آشفته دل و نامه سياهم چکنم

بسمه تعالي
جنگ است جنگ سرنوشت اي سپاه قرآن
بنما توکل بر خدا ر و نما به ميدان
گر طالبي با افتخار زندگي نمايي
نزد خدا خاضع شوي زندگي نمايي
از معصيت اظهار شرمندگي نمايي
با خصم دين پيکار کن با سلاح ايمان
جنگ است جنگ سرنوشت اي سپاه قرآن
بنما توکل بر خدا رو نما به ميدان
با خصم دين پيکار کن با سلاح ايمان
بنما توکل بر خدا رو نما به ميدان
جنگ است جنگ سرنوشت اي سپاه قرآن
بنما توکل بر خدا رو نما به ميدان
ننگ است ننگ جاودان صلح با ستمگر
بهر سرافرازي دين جان بده به جانان
مهلت مده بر دشمنان اي دلير دوران
جنگ است جنگ سر نيزه اي سپاه اسلام
بنما توکل بر خدا رو نما به ميدان
مهلت مده به دشمنان اي دلير دوران
بانگ رساي انبياءست اين پيام خون
تا رفع فتنه از جهان کن مصاف و پيکار
تا مظهر عدل الهي مي شود پديدار
آخر سعادت آيد و شب رسد به پايان
جنگ است جنگ سرنوشت اي سپاه قرآن
بنما توکل بر خدا رو نما به ميدان
آواي رفتن مي زند لحظه لحظه چاووش
بوي خوش کربلا مي برد ز سر هوش
از شوق ديدار حسين دل همي زندجوش
کي مي شود بوسه زنيم مرقد شهيدان
جنگ است جنگ سرنوشت اي سپاه قرآن
بنما توکل بر خدا رو نما به ميدان
رزم شما رزمي بود بين حق و باطل
حق مي شود پيروز برخفتگان غافل
اين کشتي حق را حسين مي برد به ساحل
بي وحشت و بي واهمه مي برد به پيکار
جنگ است جنگ سرنوشت اي سپاه قرآن
بنما توکل بر خدا رو نما به ميدان
با جان نثاري شما نصر حق رسيده
نور طلوع انقلاب بر جهان دميده
مستضعفان با رزمتان از ستم رهيده
صد آفرين صد مرحبا بر شما دليران
جنگ است جنگ سرنوشت اي سپاه قرآن
بنما توکل بر خدا رو نما به ميدان
رو همره اين کاروان تا عقب نماني
تا وادي کربلا را از عدو ستاني
بر مرقد پاک حسين اشک غم نمايي
گويي اي حسين اي حسين اي حسين
جنگ است جنگ سرنوشت اي سپاه قرآن
بنما توکل بر خدا رو نما به ميدان

بسمه تعالي
مي روم مادر که اينک کربلا مي خواندم
از ديار دور يار آشنا مي خواندم
مهلت چون و چرائي نيست مادر الوداع
ز آن که آن جانانه يي چون و چرا مي خواندم
بانگ هل من ناصر از کوي جماران مي رسد
در طريق عاشقي روح خدا مي خواندم
مي روم آن جا که مشتاقانه با حلقوم خون
مي روم آن جا که ناي نينوا مي خواندم
يا علي گويان سرود «لاتخف» سر مي دهم
کز نجف آنک علي مرتضي مي خواندم
همچو سروم که کانون شرر مي جويدم
آيه دردم که قانون شفا مي خواندم
باطل السحر طلسمات شبان تيره ام
بامدادان آفتاب هر کجا مي خواندم
طلوع شعر بهارانم که در گوش خمين
هر سحر باد صبا تا انتها مي خواندم
بعد از تو ندارم دگر آسايش و آرام
آيا که به رهبر برساند ز تو پيغام
در راه خدا و هدف و مکتب اسلام
افتاده چون پيکر صد پاره تنت کو
از هجر تو ياران و رفيقان همه دلتنگ
گفتار تو آموزش و رفتار تو فرهنگ
با جمع شهيدان و ملائک تو هماهنگ
اي مهر وفا با رفقا وطنت کو
سرباز سرافراز خميني بدنت کو
پاسدار هويزه عزيزم کفنت کو
برخيز و ببين توطئه ها ساخته به سرم
از پشت منافق بزند خنجر ونيزه
از سنگ و چو صحراي سراغ تو بگيرم
آن پاک و معطر بدن بي کفنت کو
سرباز سرافراز خميني بدنت کو
پاسدار هويزه عزيزم کفنت کو
زان سو گل پاک و سخن کذب مکرر
آزرده شده روح خدا حضرت رهبر
خون تو به جوش آمده در سينه سنگر
آن بحث منافق کش و روشن سخنت کو
سرباز سرافراز خميني بدنت کو
پاسدار هويزه عزيزم کفنت کو
اندر بر دشمن نکني هيچ سکوتي
جان بازيت از مرحله عشق بشوئي
اي مرغک خونين پر و بال ملکوتي
دودم بسوي خاور خود پر زدنت کو
سرباز سرافراز خميني بدنت کو
پاسدار هويزه عزيزم کفنت کو
اي روح شهادت طلب طالب کوثر
اي درس گرفته ز حسين سبط پيامبر
خون تو تداوم گر خون علي اکبر
آن مشک پوشيده ز خون پيرهنت کو
سرباز سرافراز خميني بدنت کو
پاسدار هويزه عزيزم کفنت کو

من قهرمان کربلاي اين زمانم
ذکر خدا و نام مهدي بر زبانم
اندم به نزد حق و باطل سرفرازم
سرباز روح الله و جانباز نمازم
دارم وصيت با شما همسنگرانم
من قهرمان کربلاي اين زمانم
از توپ و تانک و موشک دشمن چه باکم
صداميان را عاقبت رسوا نمايم
ذکر خدا و نام مهدي بر زبانم
من قهرمان کربلاي اين زمانم
گفتي ببر پيغام بسوي رهبر من
گو گر نبودي تو به بالين سر من
مهدي امامم کرده روشن ديده گانم
من قهرمان کربلاي اين زمانم
اي باغبان مهربان غمديده مادر
چو لاله گون گريده ام در راه رهبر
عفوم نما اي مادرم من بي پناهم
من قهرمان کربلاي اين زمانم
در راه مکتب اي خدا گفتم دلاور
تااين که از جا بر کنم بنياد کافر
نصرت نمودن اين توشه آرمانم
من قهرمان کربلاي اين زمانم
اي رهبر اي روح خدا در اين زمانه
گشتم سوي ميدان به امر تو روانه
در راه توگرديده خونين ديده گانم
من قهرمان کربلاي اين زمانم
اي مهدي صاحب زمان اي رهبر من
عاشق به رويت گشته ام اي مونس من
لطفي به حق مادرت من بينوايم
من قهرمان کربلاي اين زمانم

اي روشني و ديده گريان خميني
مظلوم بهشتي
اي سيد سالار شهيدان بهشتي
مظلوم بهشتي
بر ياري قرآن چقدر رنج کشيدي
مانند علي از همه دشنام شنيدي
اي روشني و ديده گريان خميني
مظلوم بهشتي
خون جبين روي تو را اگر گرفته
برخيز بين خامنه اي شفا گرفته
جان و تن تو در ره اسلام فدا باشد
دست از بدن همچوابوالفضل گر جدا شد
اي روشني و ديده گريان خميني
مظلوم بهشتي
مهدي يا مهدي دلها پر از خون شد
لاله گون از خون هر شهر و هامون شد

شهيد مظلوم اي لاله پرپر
اين تن پاکت شکسته دست وسر
اي شده صد چاک آن نازنين پيکر
با شهيداني چون قاسم و اکبر
مهدي يا مهدي دل ها پر از خون شد
لاله گون از خون هر شهر و هامون شد
شد بهشت حق پر از بهشتي ها
از بهشتي ها محشر و غوغا
اي شهيد کربلا اي زاده زهرا
ميزباني کن از کشته هاي ما
مهدي يا مهدي دل ها پر از خون شد
لاله گون از خون هر شهر و هامون شد
نوجوان شهيد رزمنده اسلام
خون سرخ تو ياري کرد از قرآن
افتخار تو به رهبر اسلام
پيکر پاکت خمپاره باران شد

به مناسبت 7 تير
اي سيد مظلوم ما ايران شده غرق عزا
شد منفجر بمب جفا در سوک مردان خدا
بشکسته قلب اولياء اندر غمت اي قهرمان
در ماتم مردان حق خون مي چکد از آسمان
ايران شده ماتم سرا اي قامت در ناي حق
از داغ هفتاد و دو تن اي بهر تاريکي فلق
شد زنده ياد کربلا اي سيد مظلوم ما
از زمان حسين مقابل هريزيد
مي رسد اين ندا ز تربت هر شهيد
مرگ سرخ عزت است بردگي ذلت است
لااري الموت الي سعاده
ارتش کربلا سرباز شش ماهه داشت
سربازش بود چون قاسم نوکر خدا
جان فدايش بود اکبر تازه جوان
لااري الموت الي سعاده
از امير سپاه امير قرآن همه
چون ابوالفضل او اميد لشکر بود
چون که سقايش اميد طفلان بود
لا اري لموت الي سعاده
نوجوانان ما که در خط رهبرند
با علي اکبر حسين در سنگرند
در مسير خدا در خط چون رهبرند
لا اري الموت الي سعاده
پسر فاطمه بهشتي قهرمان
در مسير خدا به وقت ايثار جان
مي سرود اين چنين با بردگي ذلت است
لا اري الموت الي سعاده
سيزده ساله امت ما زير تانک
قطعه قطعه بداد اين چنين جان پاک
مرگ سرخ او عزت است، بردگي ذلت است
لا اري الموت الي سعاده
هر زني را که تنها هدفش مکتب است
با حجابش کند حمايت از مکتبش
مي کند پيروي ز سرورش فاطمه
لا اري الموت الي سعاده
بسمه تعالي
آيين خدا زنده به رفتار حسين است
هر زنده دلي عاشق ديدار حسين است
راسش به سر نيزه بخواند آيه قرآن
تا لحظه جان حق طلبي کار حسين است
من حسينم بر فراز کهکشان پرچم زنم
نقشه هاي شوم استعمار را بر هم زنم
زينب دل سوخته ام را من فرستادم به شام
تا که تخت زاده مرجانه را بر هم زدم
نور چشم علي را من فرستادم به شام
تا که آن ظاهر فريبي در جهان افشا کنم
کودکم را هم فرستادم که با مظلوميم
ظالمان را در جهان خار و زبون رسوا کنم
نوجوانم را بدادم در ره دين خدا
تا که امروز نوجوانان پيروي از او کنند
لوحه حج با عمل آن روز چنين بنوشته ام
تا که امروز حاجيان با عمل امضا کنند
تا بود جان در تنم ازحق حمايت مي کنم
جان خود را من فداي مکتب حق مي کنم

بسمه تعالي
يا فاطمه من عقده دل وانکردم
گشتم ولي قبر تو را پيدا نکردم
چشم انتظارم مهدي بيايد, الله اکبر
اي قبر ناپيداي تو شمع دل ما, الله اکبر
اي با تولايت عجين آب و گل ما
چشم انتظارم مهدي بيايد
پيغام سربازان ما در جبهه اين است
يا فاطمه درياي خون اين سرزمين است
چشم انتظارم مهدي بيايد
يا فاطمه يک دم به خوزستان و کردستان نظر کن
رزمندگان سنگر حق را نظر کن
چشم انتظارم مهدي بيايد
بسمه تعالي
عاشقم عاشقم عاشق کربلايم
يا حسين يا حسين کربلا کن عطايم
حسين حسين شعارم شهادت افتخارم
ترسم آخر بميرم کربلا را نبينم
روز و شب خون دلم از ديدگان فشانم
تا شايد نمازي در کربلا بخوانيم
حسين جان حسين جان به مادرت فاطمه
مي گويم مي گويم براي قتلگاه القمه
عاشقم عاشقم عاشق کربلايم
يا الله يا الله روا کن امشب حاجات ما را
براي ما بگشا براي ما بگشا تو راه کربلا را
ترسم آخر بميرم کربلا را نبينم
لباس عاشقي از کودکي پوشيدم
به پيري رسيدم ـ کربلا را نديدم (قبر تو را نديدم)
گلشن رضوان را با آن صفا نخواهم
مشتاق ديدار گودال قتلگاهم
حسين حسين شعارم شهادت افتخارم

بسمه تعالي
سيدي يبن الحسن اي امام بت شکن
کرب و بلا رفتن با تو صفا دارد
رشته هستي ما
بر وجودت بسته است، بر وجودت بسته است
شوري از عشق تو در سينه ها پيوسته است
عالمي اندر رهت ديده بر ره بسته است
هرگز نداريم غم آن که تو را دارد
سيدي يبن الحسن اي امام بت شکن
کرب وبلا رفتن با تو صفا دارد
حجت الله زمان مهدي دوران بيا، مهدي دوران بيا
آن که بر رزمندگان مي دهد فرمان بيا
در جماران نائبت مي دهد بوي تو را
هر شب ز تو مولا عرض دعا داريم
سيدي يبن الحسن اي امام بت شکن
کرب و بلا رفتن با تو صفا دارد


بسمه تعالي
شهيدم ـ شهيدم خونم مي جوشد تا روز محشرالله
اکبر خميني رهبر
با رمز يا الله ياري کنم از دين و پيغمبر الله اکبر خميني رهبر
وقت جان دادنم مهدي را ديدم کنار سنگر الله اکبر خميني رهبر
بهشتي بهشتي گل گلزار وجودت گرديده پرپر الله اکبر خميني رهبر
يا مهدي يا مهدي گل هاي ما شد، فداي رهبر الله اکبر خميني رهبر
شهيد بي سرم گل وجودت گرديده پرپر
الله اکبر خميني رهبر
بي کفن گل وجودت گرديده پرپر
الله اکبر خميني رهبر
يا مهدي يا مهدي بنما نگاهي به مرز کشور فرماندهي کن جان برکفان را
بنما نظاره رزمندگان را
الله اکبر خميني رهبر
از جوانان ما تو سرکشي کن سنگر به سنگر الله اکبر خميني رهبر
زنده ام تا ابد گرديدم اگر صد پاره پيکر الله اکبر خميني رهبر
با خونم نوشتم نامه براي غمديده مادر الله اکبر خميني رهبر
مادرجان تشويق کن هم سنگرانم را
الله اکبر خميني رهبر

بسمه تعالي
اي حسين جانم جان جانانم
ما برات کربلا را از تو مي خواهيم
نصرت رزمندگان را از تو مي خواهيم
ما همه رزمنده هستيم يا ثارالله
از دل و از جان گذشتيم يا ثارالله
ما صف دشمن شکستيم ياثارالله
ما گنه کاريم عطا را از تو مي خواهيم
نصرت رزمندگان را از تو مي خواهيم
آن ره کرب و بلا را يا حسين بگشا
ديده اي بر عاشقانت يا حسين بنما
يک نظر بر ما عزيزان يا حسين بنما
ما اسيران را ز درگاه تو مي خواهيم
نصرت رزمندگان را از تو مي خواهيم
والي کرب و بلا آئيم بسوي تو
مظهر عالي جنات آئيم بسوي تو
ما همه رهرو گشتيم در جهاد تو
رمز پيروزي ما از تو مي خواهيم
نصرت رزمندگان را از تو مي خواهيم
يا حسين جان آمديم ياري نما ما را
سوي ميدان آمديم ياري نما ما را
با شهيدان آمديم ياري نما ما را
ما نويد کربلا را از تو مي خواهيم
نصرت رزمندگان را از تو مي خواهيم
خاک خوزستان حسين جان عزم ها کرده
مقصد ما را زمين کربلا کرده
مرزها را سنگر رزمندگان کرده
ما اميد مسلمين را از تو مي خواهيم
نصرت رزمندگان را از تو مي خواهيم
رمز پيروزي کن يا ثار الله
قسمت ما کربلا کن يا ثارالله
نزد ما احسان عطا کن يا ثارالله
فتح و آزادي قدس را از تو مي خواهيم
نصرت رزمندگان را از تو مي خواهيم
بسمه تعالي
رزمندگان تا کربلا راهي نمانده
عشق حسين ما را بدين وادي کشانده
اين وقت ديدار اين موقع جنگ
شد وقت پيکار خيل دليران
ياري نمائيم اسلام و قرآن
رهبر اسلام رزمجويان را رسانده
رزمندگان تا کربلا راهي نمانده
ما را نگهدار جان آفرين است
سنگر ما مولاي دين است
سرلشگر حق مهدي يقين است
امشب خدا ما را به سوي خويش خوانده
رزمندگان تا کربلا راهي نمانده
آزادگان را سير کمال است
دلدادگان را شام وصال است
اين عاشقان را خوش شور و حال است
هر جام را از جرعه رحمت چشانده
زمندگان تا کربلا راهي نمانده
خيزد و از جا مردان پيکار
تازيم چون شير بر قوم کفار
نابود و سازيم صدام خونخوار
از خون ما چون تير بر قلبش نشانده
رزمندگان تا کربلا راهي نمانده
ما عاشقان کوي حسينيم
رزمندگان پير خمينيم
چون فاتحان بدر و حنينيم
لطف خدا از قيدها ما را رهانده
رزمندگان تا کربلا راهي نمانده
ما را چه باک است از کيد شيطان
خود برگزيديم راه شهيدان
با رهبر خود بستم پيمان
خون حسين را در عروق ما دوانده
رزمندگان تا کربلا راهي نمانده
ما آهنين و دشمن شکاريم
روح خدا را همواره ياريم
خوف از شهادت در دل نداريم
گرشد نصيب اين فيض حق برمارساند
رزمندگان تا کربلا راهي نمانده
پروردگارااي حي غفارتاانقلاب مهدي نگهدار
جان خميني مولاي احرار
رزمنده اي با التماس اشکي فشانده
رزمندگان تا کربلا راهي نمانده

بسمه تعالي
اين قدر شهيد مي ديم تا آقامان مهدي بياد
چه ديار سرخي که بوي خون مي ياد ازش
عوض گل برامان نعش جوان مياد همش
هي به هم مي گيم چرا اين عزيزان شهيد مي شند
اين قدر شهيد مي ديم مجروح مي ديم تا آقا مون مهدي بياد
چه شهيداني که ذکر خدا بر لبشون
قربون زمزمه هاي نيمه هاي شبشون
به شهيداني که جان روي خاک صحرا دارند
رمز يا حسين و يا علي و يا زهرا دارند
اين قدر شهيد مي ديم اسير مي ديم تا آقامون مهدي بياد
چه شهيداني که هنوز خاک نشده پيکرشون
الهي تو ميدوني و آن دل مادرشون
چه شهيداني که نه دست و نه هم پا دارند
چه شهيداني که مانند حسين سر ندارند
اين قدر شهيد مي ديم تا آقامان مهدي بياد
چه شهيداني که بوي عطر کربلا مي دند
اين قدر شهيد مي ديم اسير مي ديم تا آقامون مهدي بياد

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان جنوبي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 109
[ 24 / 04 / 1392 ] [ 24 / 04 / 1392 ] [ ]
فايده ,محمد حسن

 

پنجمين فرزنده خانواده فايده بود. در اسفند ماه سال 1338 ه ش در شهرستان بيرجند به دنيا آمد. در کودکي قرآن را نزد پدرش آموخت. دوره ابتدايي را در دبستان پرويز به تحصيل مشغول شد و در کلاس پنجم بود که اصرار کرد او را به مدرسه طلاب بفرستند.
پسري آرام و مهربان بود و در کارها به مادرش کمک مي کرد. در اين سنين پدرش را از دست داد. براي اينکه سربار خانواده نباشد در اوقات بيکاري و ايام تعطيل در کوره پزي خانه هاي پايين شهر کار مي کرد.
دوره راهنمايي را در مدرسه علامه سيد محمد فروزان در بين سالهاي 1350 تا 1353 و دوره متوسطه را در هنرستان فني ابوذر گذراند.
نماز جمات را از اول دبيرستان شروع کرد و در مجالس مذهبي و در مساجد حضوري بيشتري داشت و دوستان و ديگران را هم به شرکت در آن مجالس تشويق مي کرد.
در سالهاي آخر دبيرستان که مصادف با انقلاب بود در مسير حرکت انقلاب قرار گرفت و کتابهاي بيشتري از شهيد مطهري مطالعه مي کرد و دستورات و اطلاعيه هايي را که از طرف امام مي رسيد با همکاري تيم هايي که تشکيل داده بود، به مردم مي رساند.
علاقه خاصي به امام داشت و از بد خواهان ايشان متنفر بود. به طوري که هنگام ورود امام به ايران، بدون اطلاع خانواده به تهران رفته بود.
در سال 1357 – که اوج انقلاب بود – فارغ التحصيل شد. با پيروزي انقلاب اسلامي اشک شوق در چشمانش جاري گشت. پس از اخذ ديپلم به سربازي رفت و خدمت سربازي را در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند گذراند. در سپاه پاسداران تلاش مي کرد تا تعليمات نظامي را فرا گيرد و با شروع جنگ، اين فعاليتها به شدت افزايش يافت. پس از گذراندن اين دوران مربي آموزش براي آموزش رزمندگان به جبهه شد.
در سال 1360 و در 22 سالگي که مصادف با روز 28 ماه مبارک رمضان بود با خانم فاطمه فخار پيمان ازدواج بست. مدت زندگي مشترک آنها 16 ماه بود و ثمره اين ازدواج يک فرزند به نام فهميه است که در 10 مرداد 1362 متولد شد.
حسن يکي از طرفداران سرسخت محرومين و مستضعفين بود و گروهي از برادران سپاه را براي رسيدگي به وضع محرومين گرد هم آورده بود.
از جمله فعاليتهاي ايشان و دوستانش، برگزاري مراسم دعاي کميل، سمات و زيارت عاشورا در سپاه بود. در عبادات فردي هم هرگاه مشغول نماز مي شد، نيم ساعت به طول مي کشيد. با کتابهاي ادعيه قرآن، مفاتيح الجنان، نهج البلاغه و صحيفه سجاديه مانوس بود.
اوپس از هر عمليات به پشت جبهه باز مي گشت و در شهر و روستا به تبليغات مي پرداخت و سياست جنگي و خط مشي جمهوري اسلامي را براي مردن ترسيم مي کرد. براي اينکه طبقه جوان را نسبت به مسائل سياسي کشور آگاه کند، در مدارس برايشان سخنراني مي کرد و همچنين در بازار، براي اينکه بتواند کمک مالي بيشتري را براي جبهه فراهم کند. مسئول ستاد مبارزه با مواد مخدر بود و مبارزه شديدي با سوداگران مرگ داشت.
برادر شهيد محمد فايده در اين باره خاطره اي را نقل مي کند: در اوايل انقلاب که بسياري از سرمايه داران شهرستان را که از طاغوت زادگان بودند، دستگير کرده بودند. يکي از آنها را که بسيار خطرناک و مشهور بود پس از بازداشت محاکمه و تبعيد کردند و تبعيدگاه او بوشهر بود و مسئوليت انتقال او را به بوشهر بر عهده محمد حسن گذاشته بودند، زيرا فرد خطرناکي بود. شهيد بعد از تحويل گرفتن او برخوردي بسيار اسلامي و شايسته با اين فرد مجرم کرده بود به طوري که او ديگر هيچ عنادي نشان نمي داد و خود را کاملا در اختيار مامور انتقال خود قرار داده بود. تا حدي که در بين راه شهيد اسلحه خود را پيش مجرم گذاشته بود تا نهايت خيرخواهي و حسن نيت خود را به وي نشان دهد. فرد مذکور بسيار تحت تاثير اين رفتار واقع شده به طوري که نادم و پشيمان شده و توبه کرده بود و با شهيد مانوس و صميمي شده بود و پس از جدا شدن از ايشان در بوشهر اظهار تاسف از اين جدايي کرده بود. برخورد او با افراد خيلي متين و با وقار بود و هميشه مي گفت: بايد کمتر حرف زد و بيشتر عمل کرد و خود مصداق بارز کلامش بود. هميشه به همسر و خواهرش توصيه مي کرد: مواظب حجاب خود و پيرو خط امام باشيد. از انقلاب دفاع کنيد چرا که انقلاب به آساني و بهاي اندک به دست نيامده است.
در مورد مسئله غيبت و استفاده نا به جا از بيت المال و در امور شخصي و نيز در مورد رشوه بسيار حساس بود و همسر شهيد در اين باره خاطره اي را نقل مي کند: حسن در مورد غيبت بسيار حساس بود. ايشان در مورد اين مسئله، صندوقي در محيط کار قرار داده و جريمه اي براي غيبت تعيين کرده بود که مبلغ آن پانصد ريال بود.اين پول در سالهاي 1359 – 1360 مبلغ زيادي بود. هر کس مرتکب غيبت مي شد، اگر به ميل خود جريمه را نمي پرداخت ايشان با حالت دوستانه و صميمي ولي الزاما جريمه را مي گرفت و در صندوق مي انداخت همين امر بسيار بر بچه ها تاثير گذاشته بود و مواظب زبان خود بودند و از غيبت دوري مي کردند. اين مسئله در خود سازي نيروها خيلي موثر و مفيد بود.
در جنگ خيلي کمال يافته بود و به خيلي از ارزش ها رسيده بود. نيمه شب و در دل شب ناله مي زد و اشک مي ريخت و با چشمان اشک آلود نماز شب مي خواند و از خدا مي خواست شهادت را نصيبش کند.
دو بار زخمي شد، بار اول 15 روز در بيمارستان اهواز بستري شد و بار دوم در عمليات رمضان از ناحيه ساق پا زخمي شد که دو هفته در بيمارستان ذوب آهن اصفهان بستري بود .او با همان پاي زخمي براي عمليات والفجر از مشهد عازم جبهه شد و با آن که سپاه بيرجند مخالفت مي کرد، به دليل علاقه شديد اعزام شد.
ايشان در هر کجا که بود محور به حساب مي آمد. در حمله والفجر، معاون فرمانده تيپ و مسئول طرح و برنامه عمليات بود ومي بايست در قرارگاه استقرار يابد، اما فرماندهي گردان را برعهده گرفت و زير آتش دشمن ضمن اينکه نيروها را به جلو هدايت مي کرد، در روز 22 ارديبهشت ماه سال 1362 بر اثر ترکش به سر به درجه رفيع شهادت نايل آمد. پيکرمطهر شهيد 9 سال مفقود بود. ايشان پلاک نداشتند و گويا هيچ وقت از پلاک استفاده نمي کردند. مي گفتند: مي خواهم گمنام شوم.
سردار احمدي مي گويد: خود شهيد گفته بود: مي خواهم جنازه ام به وطنم برنگردد. پيکر شهيد بعد از 9 سال به زادگاهش انتقال يافت و در گلزار شماره 2 بيرجند به خاک سپرده شد.
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
بنام خداي قادر منان كه بر من منت گذاشت تا اين سرمايه ناچيز (جان خويش) را در راه او فدا كنم . بنام خداي باريتعالي كه دري از درهاي بهشت را باب الجهاد نام گذاشت تا كساني كه
مي خواهند به او نظاره كنند از اين در وارد بهشت شوند . بنام خداي قهار و جبار كه جهنم سوزان را براي كساني كه راه او را سد مي كنند و به محرومين و ضعيفان ظلم مي نمايند آماده كرد تا انتقام خون به نا حق ريخته ضعيفان را در آن دنيا با آتش سوزان بگيرد. بنام خداي نصرت دهنده كه با قدرت بي انتهايش به مجاهدان راهش توان و قدرت عنايت مي فرمايد. بنام خداي عادل كه با عدل خويش ، حساب دقيق همه بندگان را خواهد كرد. به طوري كه در قرآن كريم مي فرمايد : ذره اي از اعمال شر هر بنده اي را حساب مي كند و كيفر آن را ميدهد و ذره اي از اعمال خير هر بنده اي را حساب مي كند و پاداشش را خواهد داد.

اي خدا قادر متعال اگر با من طبق آيه شريفه ات رفتار كني ، جهنم جايگاهم خواهد بود . از تو عاجزانه تقاضا مي كنم با عدل خويش با من رفتار نكن . بلكه با رحمتت با من رفتار كن كه تو معروف به خداي رحمان و رحيمي . خدايا ! اگر چنانچه هفتاد بدن مي داشتم . همه را به پاي اسلام عزيز فدا مي كردم و هنوز هم به اسلام بدهكار بودم . خدايا ! تو را شكر و سپاس بيكران مي گويم . زيرا در زماني قرار گرفته كه اسلام احتياج به كمك و ياري دارد و مرا توسط رهبر عظيم الشان انقلاب كه از تبار پاك رسول الله است ، از ظلمت به نور آوردي . خدايا! تو امام بزرگ ما را ، اين قلب تپنده امت اسلام ، اسوه مقاومت و صبر و تقوا ، عيسي زمان ، كعبه دلها ، نور خدا ، اسوه ايمان و جهاد و شجاعت و شهامت ، روشنگر زمان ، رسواگر ستمكاران ، شفابخش دلهاي مريض ، اين خميني عزيز، روح خدا را تا انقلاب جهاني حضرت ولي عصر نگهدار و بين امت قهرمان ايران و امام بزرگوارمان ، آني جدايي مينداز كه كليد بازگشايي پيروزيهاي بزرگ اسلام ، همين همبستگي بين امت و امام خميني عزيز است.

سخني كوتاه با برادران پاسدار:
اي دل باختگان شهادت ، هوشيار باشيد و لحظه اي از وظيفه سنگين پاسداري غافل نشويد كه در نتيجه اش بي تفاوتي نسبت به اسلام و انقلاب پيدا خواهيد كرد و اين موجب رضاي خداي باريتعالي نيست و شهدا فرد گريبان شما را خواهند گرفت و خواهند پرسيد كه چرا راه خونرنگ ما را ادامه نداده ايد. از درياي خون شهدا ، پل گذاشتيد و عبور كرديد و دنياي فاني را بر حقيقت آخرت ترجيح داديد كه انشاء الله اينطور نيست . شما فرزندان اين امتيد و هر روزتان از روز ديگر بهتر و پرتلاش تر خواهد بود . تا اينكه از لشكريان امام زمان (عج) شويد . براي رسيدن به اين مرحله بايد صبر و تقوا پيشه خود سازيد. از همه شما التماس دعا دارم و اميد آن دارم كه شفاعتم را كه غرق در گناه هستم از خداي رحمان و رحيم بخواهيد.

سخني كوتاه با مادرم:
مادر قبول دارم كه برايم زحمتهاي طاقت فرسايي كشيديد. اما خودتان مي دانيد كه وقتي اسلام عزيز به ما نياز داشت ، از همه مسايل بالاتر است . بايد سر تسليم به امر خدا گذاشت و تسليم عاطفه ها و زيورها نگرديد. من با رفتن به جهاد سعي خواهم كرد تا لباس تقوا را به تن كنم و شما مادر عزيز بايد افتخار كنيد و به همه شب پرستان و دنيا پرستان درس دهيد كه فرزندي در راه خدا داده ام و از خدا طلب اين را دارم كه اين قرباني را از من بپذيرد. اين دنياي پر فريب سايه باني بيش نيست و بايد توشه را براي آخرت برداشت.

سخني كوتاه با همسرم:
همسر خوب و مهربانم كه در زندگي براي تلاش در راه خدا كمكم بوديد. اميد آن دارم كه خبر شهادتم براي تو افتخار و هديه اي باشد و با صبر و مقاومت خويش اين افتخار و هديه را نگهداري كني . اميدوارم كه از من راضي باشيد و مرا عفو كنيد و زينب وار با محجوب بودن و صبور بودن ، پيام مرا به تمام دشمنان اسلام بدهيد. چيزي را كه در راه خدا مي دهيم ، باز پس نمي گيريم. محمد حسن فايده

 



خاطرات
همسر شهيد:
آن وقتها امام فرموده بودند دوشنبه ها و پنجشنبه ها روزه بگيرند و ايشان مرتب اين دو روز را روزه مي گرفتند. زماني که دوران نقاهت خود را مي گذراند با اينکه ضعيف و نحيف شده بودند، يک ماه روزه به عقب مانده را که به دليل مقارن بودن ماه مبارک رمضان با ايام جبهه و عمليات رمضان بدهکار بودند، پشت سر هم گرفتند به طوري که پدرم از ايشان ناراحت شد و گفت: شما در جبهه از بين نرفتيد، ولي اينجا داريد خودتان را از بين مي بريد. روزهاي خدا که تمام نشده، بالاخره قرض خدا را در فرصت مناسبي ادا خواهيد کرد. فرمودند: اين روزهاي زمستان آن قدر بلند و گرم نيستند که روزه گرفتن اثر منفي بر من بگذارد. جالب اينکه بدون سحري روزه مي گرفتند. بنده اذن مغرب افطاري را آماده مي کردم، اما ايشان حدود دو و يا سه ساعت از اذان گذشته افطار مي کردند. مي گفتم: آخر مگر شما روزه نبوديد، چرا اين وقت شب افطار مي کنيد. مي فرمودند: آيا شما روزها و شبهايي را که فرزندان امام حسين (ع) در صحراي کربلا سه شبانه روز تشنه و گرسنه ماندند، به ياد نمي آوريد؟ حال به خاطر يکي دو ساعت ديرتر افطار کردن، آيا اتفاق خاصي مي افتد؟ انسان اگر ايمانش قوي باشد، هرگز از چنين مسائلي از پا نمي افتد.

آن زمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند مرکز تربيت معلم دختران کنوني بيرجند بود .منزل خواهر بزرگ شهيد فايده هم يک ميدان بالاتر از آن قرار داشت. من خانه مادرم بودم و مي خواستم به خانه خواهر بزرگ شهيد که عرض کردم بروم. حدود ساعت ساعت 9 صبح بود که خودم را براي رفتن آماده کرده بودم که اتفاقا شهيد از سپاه با ماشين سپاه آمدند و کاري داشتند. پرسييدم: کجا مي روي؟ فرمودند :مي خواهم به سپاه بروم. گفتم: چه خوب. راه ما نزديک شد و وسيله جور شد. ايشان گفتند: يعني چه، چطوري: گفتم. چون مي خواهم بروم منزل خواهرتان. فرمودند عجب! تا به حال با چه مي رفتيد که حالا مي خواهيد با ماشين سپاه برويد؟ گفتم: خوب به خاطر ما که نمي خواهيد مسيرتان را عوض کنيد، با شما هم مسير هستيم. ايشان گفتند: حتي يک قدم هم محال است که با اين ماشين برويد. اين ماشين مال بيت المال است!! تشريف بردند و ما را گذاشتند و ما هم پياده رفتيم.

فاطمه فخار،همسر شهيد :
زماني كه در عقد بوديم،تنهايي به مشهد رفتم و يك بلوز مد جوانان آن روز برايش به عنوان هديه آوردم.وقتي بلوز را تنش كرد،خيلي خوش تيپ شده بود.گفتم:خيلي به شما مي آيد. حسابي عوض شدي. گفت:جدا خوش تيپم كرده؟پس اين سهم من نيست.همان يكبار در منزل بلوز را پوشيد و آخرش هم نفهميدم بر سر لباس چه آمد.

شبي به منزلمان آمد.با حضور مادرم كه عمه ي ايشان هم مي شدراجع به مسائل روز صحبت به ميان آورد و حتي توصيه هايي در مورد حجاب كرد.مدت كوتاهي پس از آن ديدار،با خانواده به خواستگاري ام آمدو من تازه فهميدم كه به قصد سنجيدن عقايدم آن روز به منزلمان آمده بود. جشن ازدواجمان در ماه رمضان برگزار شد.همزمان با بلند شدن صداي اذان مغرب،جمعيت با شربت پذيرايي شدند و به نماز ايستادند. از آنجا كه آقاي فايده هميشه در انجام كارها خيرپيش قدم بود،هم وليمه ي دامادي داد و هم به ثواب روزه داران رسيد.

كت و شلواري را كه براي دامادي اش گرفته بوديم ، تميز نگه داشته و وقف بچه هاي سپاه كرده بود.به دوستانش مي گفت:هر كدامتان وقتي خواستيد داماد شويد ،من يك دست كت و شلوار نو دارم. بي خود اسراف نكنيد. تا آنجا كه من خبر دارم ،چند نفري كه همان كت و شلوار را براي دامادي شان پوشيدند،همگي به شهادت رسيدند.

يكروز عصر جمعه به منزل برگشتم. ديدم حسن كتاب گناهان كبيره آيت الله دستغيب را در دست دارد. چشمانش قرمز شده بود.پرسيدم:گريه مي كردي؟ گفت: اگر خداوند طوري كه در اين كتاب نوشته شده با ما بندگان اين طور معامله كند،حتما جايگاه من،جهنم سوزان است.خدا كند كه با عدلش با من رفتار نكند و با نظر لطفش به ما عنايت كند.
چندي بعد براي دوستانش صندوقي نصب كرد و گفت:هر كس غيبت كند، بايد 50تومان در اين صندوق بيندازد.آن زمان 50 تومان پول زيادي بود.هركس غيبت مي كرد، از دست حسن راه گريزي نداشت،بايد اين پول را مي داد تا اين كار مانعي شود براي تكرار مجدد گناه.

مقابل منزلمان زن كارگري زندگي مي كرد كه روزگار را به سختي مي گذراند . گاهي كه حسن از خريد بر مي گشت ، ميديدم وسايل مورد نيازم كمتر از حدي است كه سفارش كرده بودم . وقتي علت نصف بودن نان يا ماست را مي پرسيدم ، مي گفت : با همسايه مان صغري خانم تقسيم كردم. بنده خدا نيازمند است.
مي گفتم : شايد ميهماني از راه برسد و خودمان احتياج داشته باشيم.
در جوابم گفت : ميهمان روزي اش را با خود به خانه مي آورد. خدا ضمانت كرده . شما نگران نباش.

روزي سفره را پهن كرديم و مشغول غذا شدايم كه از من پرسيد : چه خبر؟ من هم شروع كردم به صحبت از رفتنم به منزل يكي از اقوام و خريدهايشان . يكباره بين حرفهايم را جا بلند شد . با تعجب پرسيدم ؟:چيزي را كم آوردم ؟
گفت : نه اتفاقاً اضافه هم هست.
نگاهي به سفره انداختم و گفتم كه ولي من چيز اضافي نمي بينم.
در جواب نگاه پرسشگرانه ام گفت : شما بهتر از من مي دانيد كه غيبت كردن ، خوردن گوشت برادر مرده است . دوست داري چنين گوشتي روي سفره مان باشد؟ پس غيبت نكنيم.

غلامحسين اصغري:
شبانه براي دستگيري قاچاقچيان راهي كوير شديم . ما بوديم و يك ماشين تويوتاي قراضه كه مدام خاموش مي كرد . بعد از هر چند كيلومتري بايد پياده مي شديم و دوباره با هل دادن روشنش مي كرديم. در همين گير و دار بوديم كه آقاي فايده گفت : بچه ها امشب شب جمعه است . بياييد دعاي كميل بخوانيم.
با خنده گفتم : شوخي مي كني آقا ؟ شما كه حال و روزمان را مي بيني ! الان بايد برويم كمين بگذاريم. به اصطلاح شما مسئول ستاد مبارزه با مواد مخدر هستي. بهتر خبر داري!
در تاييد حرفهايم گفت : من هم معتقدم با اين امكانات ، كارمان پيش نمي رود . پس بايد با دعا به نتيجه برسيم.
خلاصه در دل شب ، با صفا و بي ريا، دعاي كميلي در بيابان خوانديم كه در زندگي ام سابقه نداشت . ماشين را با هل دادن راه انداختيم و دو ساعت بعد ، از نوار مرزي افغانستان سر در آورديم. در منطقه چاه محمد عمر كمين گذاشتيم. اما خبري نشد . با كنايه گفتم : ديدي آقا ، دعاي كميل هم در دستگيري اين از خدا بي خبران تاثيري نداشت. او با اطمينان در جوابم گفت : جوجه را آخر پاييز مي شمارند. موقع برگشتن از مرز به يك جيپ ايست داديم و با كمي جستجو متوجه شديم كه داخل ماشين شش كيسه مواد مخدر جاسازي شده است .

فاطمه فخار، همسرشهيد:
قرار بود با مادرم به ميهماني بروم. در حال آماده شدن بوديم كه حسن از راه رسيد . گفتم : به قول بيرجنديها ، راه ما را روغني كردي . با تعجب گفت : براي چي ؟
گفتم : مي خواستم به خانه خواهرتان بروم ، ما را هم برسانيد.
خنده اي كرد و گفت : از شما تعجب مي كنم ! اين وسيله بيت المال است و كار شخصي...
حرفش را قطع كردم و گفتم : حالا نمي خواهد خشك مقدس باشي . مسيرمان يكي است، لازم نيست داخل كوچه ببري ، همان جلوي در سپاه پياده مي شويم.
حسن گفت : امكان ندارد. تا به حال با هر چه مي رفتيد، باز هم با همان وسيله برويد. خلاصه شما از من راضي مي شويد ؟ اما جواب خدا را چه بدهم ؟

محمد فايده ، برادر شهيد:
حسن از زمان حضورش در جبهه كردستان اين خاطره را تعريف مي كرد : با چند پزشك در حال عبور از جاده بوديم. ناگهان متوجه شديم كه افراد حزب دمكرات به ما نزديك مي شوند. به ناچار از آمبولانس پياده شديم و پشتش سنگر گرفتيم. لحظه به لحظه محاصره اشرار تنگتر مي شد . به زباد كردي صحبت مي كردند. نمي دانستم چه نقشه اي در سر دارند. تا اينكه يكي از دمكراتها به كردي از دوستش پرسيد : اينها را بكشيم يا اسير بگيريم؟
دكتري كه در كنارم پناه گرفته بود و زبان كردي آشنايي داشت ، هراسان گفت : آقا اينها قصد كشتن ما را دارند ، يك فكري بكنيد.
بدون لحظه اي درنگ ، رگبار را به طرفشان گرفتم . به لطف خدا آن روز همه اشرار به هلاكت رسيدند و توانستم دكترها را به سلامت به مقصدشان برسانم.

غلامحسين اصغري :
قرار بود عملياتي اطراف خرمشهر صورت بگيرد. سومين شب استقرارمان در منطقه ، گروهانمان بايد وارد عمل مي شد . آقاي فايده همه نيروها را جمع كرد و گفت : بچه ها مي خواهم در مورد عمليات با شما مشورت كنم ، اما قبل از هر صحبتي بايد با دعاي توسل خودمان را بيمه كنيم.
آن شب كنار نخلستان ، دايره وار نشستيم و متوسل به ائمه اطهار شديم . در حال خواندن دعا ، گلوله توپي وسط جمعمان به زمين خورد . اما به خواست خدا در گل فرو رفت و عمل نكرد.

مهدي پيرايش:
شبي توفيق داشتم تا براي سركشي از خانواده اي همراهش باشم. حومه بيرجند به منزل نيمه ويراني رسيديم. پيرزن قد خميده اي به استقبالمان آمد . در گوشه اي از آن ويرانه ، مرد كهنسالي از درد به خود مي پيچيد.
پيرزن عاجزانه مي گفت : مدتي است كسي به ما سر نزده و همسرم بيمار است.
آقاي فايده بلافاصله به دنبال تهيه ماشين رفت . مرد بيمار را به بيمارستان رسانديم و بعد از معاينه و تهيه دارو به منزلش برگردانديم. آن شب دعاهاي بي وقفه پير زن بدرقه راهمان بود.

فاطمه فخار، همسر شهيد:
مدتي بود كه خبري از حسن نداشتم. هر وقت كه تصوير رزمندگان را در تلويزيون مي ديدم ، بي اختيار به يادش مي افتادم. به ياد مهرباني هايش ، نمازهاي شبانه و سوز مناجاتش. با خود مي گفتم اي كاش يك خاطره از حسن به ياد داشتم تا اينقدر دلتنگش نمي شدم. با صداي زنگ خانه به خود آمدم. به طرف در دويدم. بله حدسم درست بود . نامه اي ازجبهه به خط حسن . آن را بوييدم و به پيشاني گذاشتم. نامه را نه يك بار ، بلكه بارها و بارها خواندم و هر دفعه گويا شيريني خواندنش برايم بيشتر مي شد . لحظه اي بعد از آنچه در دلم مي گذشت بر روي كاغذ آوردم. نوشتم كه به وجودش افتخار مي كنم و اميدوارم با خدمتش به اسلام ، خانواده را روسفيد كند. دو هفته بعد از آن روز ، حسن با چهره اي بشاش در آستانه در منزل ظاهر شد . ساك را از دستش گرفتم و با تبسم پرسيدم : حالا ديگر به خبر مي آييد؟
با صداقت لبخندي زد و گفت : من فقط به خاطر قدرداني از نامه اي كه برايم فرستادي آمدم. واقعاً خوشحالم كه چنين همسر همفكري دارم . خلاصه كلام اينكه يك هفته مرخصي گرفتم تا به جاي نامه روحيه بخشت ، مسافرتي به مشهد و قم داشته باشيم.

محمود رضا قاسمي:
دشمن در منطقه مرزي كوشك پاتك سنگيني زده بود . حدود صد و پنجاه تانك در بيابان روبروي ما صف كشيده بودند . امكانات ما هم در مقابل دشمن قابل مقايسه نبود . حدود ساعت نه نيروها اعلام كردند كه ديگر گلوله آرپي جي نداريم. با اضطراب به طرف شهيد فايده رفتم و گفتم : آقا در جريان باشيد، گلوله هاي آرپي جي تمام شده ، اگر صلاح مي دانيد به عقبه اعلام شود تا براي ما مهمات بفرستند.
البته براي اين كار لازم بود تا مقداري عقب نشيني كنيم. آقاي فايده با اطمينان قلبي خاصي گفت: از زماني كه اين منطقه را به كمك شما دوستان گرفتم، خط و بچه ها را به ائمه اطهار سپردم. خدا را گواه مي گيرم اگر اين خط سقوط كند، روز قيامت سر راه فاطمه زهرا (س) را مي گيرم و گلايه مي كنم.
هنوز پنج دقيقه اي از صحبت هايمان نگذشته بود كه ماشيني پر از گلوله آرپي جي به خط رسيد و ما توانستيم از پيشروي تانكها جلوگيري كنيم.

فاطمه فخار، همسر شهيد:
سال 1360 بود كه براي تربيت معلم ثبت نام مي كردند. به حسن گفتم: شما هم شرايط آزمون را داريد و هم استعدادش را، پس شركت كنيد انشاءالله قبول مي شويد.
در جوابم گفت: معلمي شغل خيلي خوبي است. به خصوص اگر معلم دلسوز باشد. اما عده زيادي مي توانند اين كار را انجام دهند ولي فاطمه جان، من بدون انگيزه لباس سپاه را تنم نكردم كه به راحتي رهايش كنم. امروز اسلام غريب است. من هم اگر خدا بپذيرد با همين لباس آرزو دارم مثل امام حسين (ع) به شهادت برسم.

مجتبي انگشتري:
در دهكده شهيد آهني مستقر بوديم. آن زمان برادران سپاه، لباسهاي خاصي داشتند، سمت راست شلوارشان جيب موربي دوخته شده بود كه گنجايش خوبي براي وسايل داشت. يك روز ديدم مقداري از جيب شلوار آقاي فايده پاره شده، دست روي شلوارش گذاشتم و به شوخي گفتم: بايد اين جيب را به من بدهي تا بعد از شهادت شما از آن به عنوان جانماز استفاده كنم.
او راضي نمي شد. اما با اصرار زياد رضايت داد تا جيب را از شلوارش جدا كنم. بعد از شهادت آقاي فايده، جيبش جانمازم شد تا اينكه در عمليات والفجر 3 با اصابت تركش مجروح شدم. تركشي كه درست به وسط جانماز خورده بود.

شهيد حسين زاده:
شهيد فايده فرمانده گردان، قبل از عمليات رو به بچه ها گفت: اگر چنانچه كسي از شما روي مين رفت و دست و پايش هم قطع شد، نبايد صداي خود را بلند كند. زيرا دشمن متوجه مي شود و در نتيجه هر چه آتش دارد بر سر بچه ها مي ريزد. در اين حالت اگر كشته شديد، ديگر شهيد نيستيد. چون باعث ريختن خون چندين نفر ديگر هم خواهيد شد. يكي از رزمندگان سيمهاي خاردار را قطع كرد. درست در پشت همان سيم خاردارها بود كه شهيد فايده از ناحيه پا مجروح شد. ولي طوري عمل كرد كه هيچكس متوجه جراحتش نشد.

فاطمه فخار، همسر شهيد:
چون امام فرموده بودند كه دوشنبه ها و پنج شنبه ها روزه بگيريد، او هم در هفته اين دو روز را روز مي گرفت.
يادم مي آيد در عملياتي كه همزمان با ماه مبارك رمضان بود، نتوانست روزه بگيرد. چون در عمليات دچار شكستگي پا شده بود و به بيرجند منتقلش كرديم. در همان دوران نقاهت شروع كرد به گرفتن روزهاي قضاي ماه رمضان. درد مي كشيد. اما جلوي ما چيزي بروز نمي داد. روزي پدرم براي عيادت به منزلمان آمد. با ديدن بدن نحيف حسن، معترضانه گفت: حسن آقا! شما داريد خودتان را از بين مي بريد. اين همه روز را كه خدا از ما نگرفته. بگذاريد هر وقت سالم شديد.
حسن بعد از چند سرفه كوتاه گفت: نه آقاجان! معلوم نيست ديگر فرصت قضا كردن روزه ها را داشته باشم. شما نگران من نباشيد.

علي حسيني:
زماني كه در منطقه غرب شلمچه وارد عمل شديم، يكي از فرمانده گروهان ها روي مين رفت و به شهادت رسيد.
صداي انفجار مين باعث شد تا عراقيها، با تيربار محور را زير آتش بگيرند. نيروها با ديدن اين صحنه روحيه شان را از دست داده بودند، از طرفي گردانمان خط شكن بود و بايد پيشروي مي كرديم. آقاي فايده در حالي كه آرپي جي حمل مي كرد، جلوي گردان وارد عمل شد. با شجاعت قدم بر مي داشت و با صدايي رسا مي گفت:
بچه ها نگران نباشيد. ردپاي مرا دنبال كنيد تا روي مين نرويد.
آن روز نيروهاي گردان به سلامت از ميدان مين عبور كردند و با شليك گلوله آرپي جي بوسيله آقاي فايده، تيربار عراقيها نيز منهدم شد.

ساعت دو و نيم شب در سپاه نگهباني ام تمام شده بود كه آقاي فايده از راه رسيد و گفت: حسيني بيا برويم!
پرسيدم: كجا؟
گفت: ضروري است بعداً خودت متوجه مي شوي.
يك كيسه زغال و دو پتو و مقداري خوراكي را داخل ماشين گذاشتيم و به طرف پايين قلعه راه افتاديم. در هواي برفي و سرد زمستان ماشين را كنار منزلي پارك كرد. آقاي فايده به تنهايي داخل خانه رفت. بعد از مدتي كوتاه در حالي بسيار ناراحت بود، رو به من گفت: لطفاً براي كمك از ماشين بيا پايين.
سر كيسه زغال را گرفتم و با هم به طرف زير زمين خانه رفتيم. مادري بود با سه بچه كه در زير يك پتو از سرما به خود مي لرزيدند. واقعاً صحنه دلخراشي بود. وسايل و چراغ و كيسه زغال را داديم و برگشتيم. وقتي سوار ماشين شديم. گفتم: چرا اين كار الان به ذهنتان رسيد؟
او گفت: در خانه خواب بودم. يكباره از شدت سرما بيدار شدم. با خود گفتم: در منزل با اين همه امكانات سردمان مي شود، پس واي به حال خانواده اي كه وسايل گرم كننده ندارند. گويا كسي مرا صدا زد و به اين خانه راهنمايي كرد.

علي مولوي:
روزي سوار خودرو بودم كه آقاي فايده را در حال پياده روي ديدم. عصا زير بغل داشت. سوارش كردم و با هم به سپاه رفتيم. يكي از برادران سپاه كه بدنبال سخنران مي گشت، به محض ديدن ما گفت: خدا را شكر، سخنران خودش آمد.
اما آقاي فايده امتناع مي كرد و مي گفت: من شايسته سخنراني نيستم.
آن روز ايشان به درخواست فرماندهي، با همان عصا و پاي مجروح براي سخنراني به دبيرستان طالقاني رفت. صحبت هاي پرشوري از واقعيات جنگ كرد. ولوله اي در بين بچه ها ايجاد شد؛ طوري كه بعد از سخنراني گروهي از دانش آموزان همان مدرسه براي اعزام ثبت نام كردند و فرماندهي شان در جبهه با آقاي فايده بود.

غلامعلي ابراهيمي:
در منطقه عملياتي رمضان حدود پانزده نفر از نيروهاي آقاي فايده در محاصره قرار گرفتند. يكي از اين افراد تعريف مي كرد:
از فرط تشنگي بي حال شديم و خوابمان برد. بعد از مدتي بيدار شديم. آقاي فايده گفت: بچه ها من حضرت فاطمه (س) را در خواب ديدم. حضرت با دست خودشان به من آب دادند و قمقمه شهيدي را پر از آب كرد.
لحظه اي بعد به قمقمه دست زدم. پر از آب سرد بود. انگار همين الان در آن يخ انداخته باشند. هر پانزده نفر با آن آب شيرين و گوارا سيراب شديم و جان تازه اي گرفتيم، در حاليكه هنوز در قمقمه آب باقي مانده بود.

طيبي نژاد ،پسر خاله شهيد:
آخرين باري كه در منزلشان دعوت شده بوديم، من هم توفيق داشتم تا عكسهايي به يادگار بگيرم. درست به خاطر دارم براي گرفتن اولين عكس، حسن آقا به اتاق مجاور رفت. با خود گفتم حتماً مي خواهد نگاهي به آينه بياندازد. اما لحظه اي بعد با تصويري از حضرت امام (ره) برگشت. آن را روي سينه اش قرار داد و گفت: حالا عكسم را بگير.
اتفاقاً همان عكس در تشييع جنازه اي جلوي تابوت نصب شده بود.

فاطمه فخار ، همسر شهيد:
با رسيدن پيغامي از مشهد و اعلام نياز حضورش در جبهه، آماده رفتن شد. هنوز چند روزي به عيد مانده بود. اقوام براي خداحافظي به منزلمان آمدند. يكي از بستگان گفت: چرا شما؟ خب ديگراني هم هستند كه مي توانند به جاي شما بروند.
حسن گفت: دوستانم در اينجا كارهايي را انجام مي دهند كه از دست من ساخته نيست. تازه هر كس به وظيفه خودش عمل مي كند.
يكي ديگر از اقوام كه سعي داشت حالت دلسوزانه اي به صحبتهايش بدهد، گفت: اقلاً به خانمتان رحم كنيد و به فكر او باشيد.
حسن نيم نگاهي به من كرد و گفت: اگر از جانب خانمم اطمينان نداشتم كه اينطور عاشقانه به جبهه نمي رفتم. من به صبر و ايمانش اعتقاد دارم.
در اصل با اين حرفش يك تير و دو نشان زده بود. از طرفي جواب اقوام را داد و از طرفي چنان اطمينان قلبي در من ايجاد كرد كه به وجودش افتخار مي كردم. موقع خداحافظي دست به جيب شد و مقداري پول خرد بين همه تقسيم كرد و گفت كه اين هم از عيدي ها شما. وقتي به من رسيد گفت: اي وام تمام شد! شرمنده. بعد گشت و گشت تا يك سكه دو توماني از جيبش در آورد و همان سهم من از عيدي آن روزش بود. سكه اي كه هنوز هم بركت دهنده زندگي ماست.

حسن رضا متين نيا:
روزي كه براي آخرين بار به جبهه اعزام مي شد، از برادران پايدار حلاليت طلبيد و گفت:اگر قرض و طلب يا حقي بر گردنم داريد، يادآوري كنيد تا ادا كنم. چون من از اين سفر بازگشتي نمي بينم. با شنيدن حرفهايش غم سنگيني بر دلم نشست. به اتاقم در سپاه رفتم تا لحظه اي خلوت كنم. دقايقي بعد در باز شد و آقاي فايده پاكتي را در دستم گذاشت. گفت: اين وصيت نامه من است. هجده روز بعد از عمليات اين را به خانواده ام بدهيد.
با تاثر گفتم: اين چه حرفي است؟ انشاءالله با پيروزي بر مي گرديد. با اطمينان خاصي خنديد و گفت: من خوابي ديده ام و سر سوزني شك ندارم كه در اين عمليات شهيد خواهم شد. خداوند برايم مقرر كرده تا در منطقه فكه به آرزويم برسم.
درست پانزده روز بعد پس از عمليات والفجر 1 به ما خبر رسيد كه آقاي فايده در فكه به شهادت رسيده است.

فاطمه فخار ، همسر شهيد:
مي گفت: اگر روزي فرزندمان دختر شد، اسمش را زينب و اگر پسر شد اسمش را روح الله يا امين بگذاريم. اما من زير بار نمي رفتم و مي گفتم: من از اسم فهيمه خوشم مي آيد.
مي گفت: چه اسمي از زينب بهتر؟
نام دختر يكي از علماي شهر را بهانه مي كردم و مي گفتم: اگر فهيمه اسم شايسته اي نبود كه فلان عالم روي دخترش نمي گذاشت!
به ناچار تسليم شد و گفت: هر چه خودت صلاح ميداني. فقط او را زينب وار تربيت كن.
پس از شهادت حسن، تنها اميدم با تولدش به خانه مان صفا داد و من نامش را فهيمه گذاشتم. يكي از علماي بيرجند به ديدنمان آمد و پرسيد: نام مولود نو رسيده را چه گذاشتيد؟
گفتيم: فهيمه.
ايشان ما را تحسين كردند و گفتند: به به، چه اسم خوبي! به خاطر فهم و درايتي كه حضرت زينب داشتند به اين بانوي بزرگوار لقب فهيمه داده اند.
ياد روزهاي اختلاف نظرمان افتادم. با شنيدن اين حرف دلم آرام گرفت. چرا كه خواسته حسن هم با انتخاب اين نام محقق شده بود.

پس از شهادت حسن، يكبار به مزار كوه رفتيم. بعد از صرف ناهار به اتفاق خواهرم يك ظرف غذا براي خانمهاي دست فروشي كه در آنجا بودند، برديم. عكس شهيد فايده بر ديوار خانه اي توجهمان را جلب كرد. خواهرم از يكي از زنان روستايي پرسيد: اين شهيد را مي شناسيد.؟
زن با چهره اي آفتاب سوخته، دستش را سايه بان چشمهايش كرد و از گذشته اش گفت: اين جوان هميشه به ما سر مي زد. براي ما خوراك و پوشاك مي آورد. مدتي بود كه از او خبري نداشتيم. تا اينكه بچه ها آمدند و گفتند: كسي كه به شما كمك مي كرد، شهيد شده. از آنها خواستم عكسي از اين شهيد را برايم بياورند تا جلوي چشمم باشد و هر روز صبح او را زيارت كنم.

يكي از افراد گروه تفحص شهدا تعريف مي كرد: آن روز كل منطقه پاكسازي شد. از خستگي كار را تعطيل كرديم و سوار ماشين، مقداري از مسير را رفتيم. از دور روي تپه چيز سياهي به چشم مي خورد. يكي گفت: بچه ها شايد آنجا شهيدي مانده باشد. ديگري گفت: نه من اين منطقه را كلاً جستجو كردم. چيزي نيست. با ترديد گفتم: نگهداريد مي خواهم خودم آنجا را ببينم. با توقف ماشين تا نزديك تپه رفتم. سر پوتيني از خاك بيرون آمده بود. آن را با دست بلند كردم. همراهش مقداري استخوان به زمين ريخت. با اشاره بچه ها را خبر كردم. به كمك گروه تفحص خاكها را به آرامي كنار زديم. با پيدا كردن استخوانها، مدارك شناسايي، تسبيح و قرآني كوچك، صلوات بر محمد و آلش مي فرستاديم. در كمال حيرت اين نوشته بر پشت لباس شهيد كه هنوز از خونش قرمز بود، به وضوح ديده مي شد. فايده، اعزامي از بيرجند. و از همه عبرت انگيزتر ساعتش بود كه بدون تغيير رنگ، پس از نه سال زير خاك ماندن، لحظه شهادتش را نشان ميداد.

طيبي نژاد ، پسر خاله شهيد:
براي انجام ماموريتي به تهران رفته بودم. چون كارم به روز جمعه برخورد كرد، تصميم گرفتم به نماز جمعه بروم. قبل از نماز اعلام شد كه امروز تشييع پيكر هزار شهيد است. بعد از اداي نماز، همراه با سيل جمعيت، به معراج شهدا رفتم. عجيب دلتنگ شهداي مفقود بودم. در معراج غوغايي به پا بود. مادران داغديده شيون مي كردند و مردان به سينه مي كوبيدند. با اينكه از آن جمع، شهيدي را نمي شناختم اما دلم نمي خواست آنجا را ترك كنم. همراه جمعيت و تابوت شهدا سرگردان بود كه ناگهان نام شهيد فايده را بر تابوتي ديدم. حيرت زده به آن نگاه مي كردم. به طرفش رفتم با در آغوش گرفتن تابوت، اشكهايم سرازير شد. حرفهاي ناگفته را بعد از نه سال دوري از او به زبان آوردم. چون خانواده هنوز از بازگشت عزيزشان به خبر بودند. اطمينان پيدا كردم كه آن روز شهيد فايده مرا مامور به حضور در معراج كرده بود. من هم با گرفتن نامه اي از بنياد شهيد، تابوت مطهرش را تحويل گرفتم و بيرجند بعد از سالها، عطر حضور شهيد فايده را احساس كرد.



آثار باقي مانده از شهيد
پس از اعزام در پايگاهي بوديم كه نام آن منتظران شهادت بود . از خود سئوال مي كردم : چرا اين نام ؟ با افرادي كه از شهرهاي مختلف آماده بود صحبت مي كردم. مي گفتند : آيا ما لياقت داريم كه شهادت نصيبمان شود ؟ هر روز انتظار مي كشيدند كه سريعتر آنها را به جبهه ببرند تا از اين فوز بهره برند. به فكر فرو رفتم كه آري ، نام اين پايگاه از عشق به امام حسين (ع) گرفته شده . آيا آن شوري كه ديگران تا سر حد جان خويش براي اسلام دارند ، من هم دارم ؟ آيا خدا به من نظر خواهد كرد . آيا نعمت شهادت نصيب من خواهد شد؟ آيا بنده پاك خدا خواهم شد؟ همه اين آياها مرا سخت در تنگنا قرار مي داد ، ولي فقط و فقط به يك چيز دل بسته بودم و آن رحمت خدا بود . عمل صالحي نداشتم كه به آن دل خوش كنم . اما گذشت پروردگار روزنه اميدي بود براي من.

دفترچه خاطرات شهيد محمد حسين فايده
از حمله رمضان مي گويم
موعد حمله داشت نزديك مي شد. ساعت 21:30 دقيقه شب 23/4/1361 بود. قرار بود گردان سيف الله خط شكن باشد. بايد از استحكامات قوي دشمن عبور مي كرديم. بچه ها به اين گونه استحكامات هيچ فكر نمي كردند و تنها سر و صورتشان را به خاك خونين و گرم خوزستان گذاشته و مانند ابرهاي بهاري گريه مي كردند. حالتهاي عجيبي داشتند و حضرت مهدي (عج) را صدا مي زدند. از طرف تيپ، نامه اي محرمانه به دستم رسيد. بايد ساعت هشت شب حركت كرده و نماز مغرب و عشاء را در راه مي خوانديم. ساعت نه و نيم شب، حمله سرتاسري به خاكريز دشمن بود. من و دو معاونم بايد در طول نيروها حركت مي كرديم. با دشمن فاصله اي بيشتر از صد متر نداشتيم. به سنگر تانكي كه عراقيها زده بودند رسيديم. تعدادي از برادران پشت آن مخفي شدند. با تماسي كه با مركز گرفتم، گفتند نيروها را از ميدان مين عبور دهيد. به كانال دست ساز عراقي ها رسيديم. فاصله با دشمن سي متر شده بود. تيربارها و منورهاي دشمن به كار افتاد. از آنجا كه دشت باز بود، وقتي منور مي زدند كاملاً روي نيروهاي ما ديد داشتند. به گروهان ويژه گفتم: از كانال عبور كنيد و تيربارهاي دشمن را از كار بيندازيد تا نيروها خود را به پشت كانال برسانند.
با مركز تماس گرفتم و گفتم: دشمن متوجه ماست و آتش شديد است. بلافاصله دستور حمله را صادر كردند. با شنيدن بسم الله القاسم الجبارين يا صاحب الزمان ادركني. اطمينان قلب پيدا كردم. زير لب با خود مي گفتم: آقا، خودتان بايد كمكمان كنيد.
زير رگبار، تعدادي از برادران شهيد مي شدند، اما همينطور سنگرها را منهدم مي كرديم و به جلو مي رفتيم. به يك سنگر تيربار بعثي ها كه داخل كانال بود رسيديم. صداي دخيل الخميني عراقيها به گوش مي رسيد. يكي از آنها از فرصت استفاده كرد و با ديدنمان از ترس رگبار را به هوا گرفت. بعد در حالي كه دخيل الخميني مي گفت، رگبار را به طرف ما گرفت. فاصله ما با او حدود پنج متر بود. خشابم تمام شده بود. ماشه را چكاندم. ديدم فشنگ ندارم. با رگبارش يكي از بچه ها شهيد و من و چند نفر ديگر مجروح شديم. به سرعت روي زمين دراز كشيديم. ضامن نارنجك را كشيدم و داخل كانال پرت كردم، كه اميدوارم همه آنها به هلاكت رسيده باشند.
من و يكي از برادران ديگر، كشان كشان خودمان را به كانال دست ساز عراقيها رسانديم. كنار خاكريز دراز كشيديم. برادري كه همراهم بود، از ناحيه كمر زخمي شده بود. سن و سال كمي داشت و بي طاقتي مي كرد. به او گفتم: حتماً تا فردا صبح ما را از اينجا مي برند. ديگر نفهميدم او چطور خودش را به آن طرف كانال رساند. چاره اي نداشتم جز اينكه مقاومت كنم.
حدود دوازده ساعت از مجروح شدنم مي گذشت. استخوان پايم شكسته بود. پاي مجروح شده را روي پاي ديگر گذاشتم و كشان كشان حركت كردم. هوا داشت گرم مي شد و روي زخم اثر مي گذاشت. يك كاغذ روي زخم گذاشتم. به فكرم رسيد كه همان كاغذ را به نشانه حضورم بلند كنم. بلكه متوجه شوند و مقداري آب به من بدهند تا قوت بگيرم. اما هيچ توجهي به كاغذ در دستم نشد. باز شروع به حركت كردم. آتش دشمن شديد بود. تركشها در اطرافم به زمين مي افتادند. جان پناه مناسبي نداشتم ولي باز اطمينان قلب داشتم. صلوات بر محمد و آلش بر زبانم جاري شد و در يك لحظه احساس كردم بوي عطري به مشامم مي رسد. به ياد مهدي فاطمه (س) افتادم و صلواتها را پشت سر هم مي فرستادم. چقدر لحظه هاي شيريني بود. بار ديگر به فكرم رسيد براي جلب توجه برادران، خاك به هوا بپاشم. اما آنقدر گرد و خاك و خمپاره هوا را پر كرده بود كه در مقابل، خاكي كه من پاشيدم ناچيز بود. اين نقشه هم نگرفت. دوباره شروع به حركت كردم. از گرمي هوا داشتم از حال مي رفتم. اين بار بلوزم را از تن در آوردم. مثل اينكه نقشه ام گرفت بود! يكي از برادران گردان خودمان از دور دوان دوان به طرفم آمد. با اشاره به او گفتم: آب مي خواهم. اما او متوجه نشد. تا مرا ديد تعجب كرد و پرسيد: شما اينجا چكار مي كنيد؟
گفتم: يك مقدار آب لازم دارم.
با سرعت قمقمه آب سرد را در آورد. با خوردن آب، جان گرفتم به كمك يكي از برادران ديگر مرا بلند كردند و به نيروهاي خودي رساندند.
عده اي دورم جمع شدند و چند كمپوت باز كردند. لحظه اي بعد كمي حالم جا آمد. از ديدن بچه ها خيلي خوشحال بودم. آن لحظات تاثير عجيبي روي من گذاشت. چون تا چند دقيقه قبل گويا هيچ كس را نداشتم. درد و زخمي شدن پا و نقشه هايي كه كشيدم از يادم رفت. من و چند زخمي ديگر را پشت تويوتا گذاشتند.
به طرف اورژانس پشت جبهه در حال حركت بوديم كه ديديم در ميدان مين، شهيدان زيادي آرام گرفته اند. برادران رزمنده مي رفتند تا در بين شهدا، رفقايشان را پيدا كنند. چه صحنه دلخراشي بود! يكي از برادران همراهم كه زخم عميقي داشت، درد شديدي را تحمل مي كرد. گويي نفسهاي آخرش را مي كشيد. پس از مدت كوتاهي متوجه شدم كه او در حال جان دادن است. شهادتين را بالاي سرش خواندم و اين عزيز در همان ماشين، جان را به جان آفرين تسليم كرد. روحش شاد.
با رسيدن به اورژانس و پانسمان مختصر، ما را با هلي كوپتر به اهواز منتقل كردند و پس از يك شب ماندن در آنجا با هواپيما به اصفهان بردند. از 24/4/1361 تا الان 18/5/1361 كه اين سرگذشت را مي نويسم در بيمارستان ذوب آهن اصفهان بستري هستم.

برادران سلحشور و خداجو، با همان تعداد قليل مقاومت مي كردند. جمعيتشان حدود دويست و پنجاه نفر بيشتر نبود، ولي دشمن با دو لشكر نيرو وارد عمل شده بود، به اين اميد كه بستان را بگيرد. صدام در شهر عماره سخنراني كرده بود و مي گفت: با همديگر ناهار را در بستان خواهيم خورد. خودش مستقيماً نيروها را رهبري مي كرد. به همين علت خبرنگاران خارجي را نيز دعوت كرده بود، ولي لطف امام زمان (عج) و روحيه رزمندگان اسلام اين اجازه را به صدام خائن نداد. بلكه حتي تو دهني محكمي به او زدند كه نتوانست از جا بلند شود. حدود دو هزار كشته و زخمي در اين حمله داد. در حاليكه ما دويست شهيد بيشتر نداديم. اينجاست كه كلام خدا به حقيقت روشن مي شود كه ده نفر انسان مومن مي تواند در مقابل صد نفر دشمن بايستد.

شب 6/4/1361 در پشت بام كارخانه كاتر پيلار كه قرارگاه رزمندگان بود به خواب رفتم. در خواب ديدم در محوطه اي هستم كه در بلندي قرار دارد. از پله ها پايين آمدم. جلوي در همان محوطه شهيد صبوري را ديدم. او با يك نفر ديگر نشسته بود. صدايش زدم. تا مرا ديد گفت: به جان مهدي (عج) تو هم پيش ما مي آيي، به زودي. با او احوالپرسي كردم. خيلي خوشحال بود. با يكي ديگر از برادران از همان جا به طرف جماران راه افتاديم كه يكدفعه از خواب بيدارم شدم.

نوجوان دوازده، سيزده ساله اي به ستاد اعزام نيرو مراجعه مي كند. به پاسداري كه در آنجاست سلام مي كند و مي گويد: اسم مرا براي جبهه بنويسيد. برادر پاسدار به او مي گويد: سن تو اقتضا نمي كند. نوجوان با نا اميدي بر مي گردد.
روز بعد باز بر مي گردد و از برادران مي خواهد تا اسمش را بنويسند. پاسداري مي گويد: تو كه ميخواهي به جبهه بروي، آيا مادرت راضي هست؟ براي بار سوم با يك ساك كوچك به ستاد مي رود. برادر پاسدار رو به او مي گويد:
توخيلي كوچكي و حتماً مادرت راضي نخواهد بود.
نوجوان ساكش را باز مي كند و پارچه سفيدي را از داخل آن بيرون مي آورد و مي گويد: اين كفن را مادرم برايم در ساك گذاشته.

بعد از ظهر روز 27/1/1361 بود كه يك خمپاره به اطرافمان اصابت كرد. ناگهان پيرمردي به سنگرمان آمد و گفت: يكي مجروح شده! بيايد او را به بيمارستان برسانيد. زخم عميقي در ران پاي يكي از برادران به نام نوري بوجود آمده بود. كسي نبود حتي پاي او را ببندد. زخمش را بستم تا خون نيايد. متاسفانه آمبولانس نداشتيم. آمبولانسها براي حمل مجروحين به خط مقدم رفته بودند. يكي از بچه ها را از خواب بيدار كردم تا براي حمل مجروح به من كمك كند. فوري يك ماشين نيسان آورديم و مجروح را در آن گذاشتيم. بين راه يك آمبولانس ديديم. ماشين را نگه داشتيم و مجروح را در آمبولانس خوابانديم. ناگهان مزدوران بعثي يك خمپاره زدند. برادري كه در حمل مجروح كمكم كرده بود شهيد و من زخمي شدم. با آمبولانس به سوسنگرد رفتيم و مرا به بيمارستان اهواز بردند و از آنجا به مشهد و سپس به بيرجند اعزام كردند.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان جنوبي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 111
[ 24 / 04 / 1392 ] [ 24 / 04 / 1392 ] [ ]
قائني,حسين

 

در يکم خرداد ماه سال 1334 ه ش در روستاي درخش در شهرستان بيرجند به دنيا آمد. در سال 1340 دوران ابتدايي را در زادگاهش شروع کرد و در سال 1345 به پايان رسانيد. سه سال دبيرستان را نيز در نزديک روستاي محل تولدش و سال آخر آن را در دبيرستاني در بيرجند گذراند. بعد از پايان تحصيلات به سربازي رفت. دوران سربازي را در گاردحفاظت از شاه خائن گذراند . دوران خدمت سربازي او همزمان با اوج گيري انقلاب و مبارزات مردم ايران بر عليه حکومت شاه بود. حسين در اين مبارزات نقش شاخصي داشت.اودرپخش و تکثير پيامها و اعلاميه هاي حضرت امام فعاليت مي کرد. پس از پيروزي انقلاب، ابتدا وارد کميته انقلاب اسلامي (سابق)شد. سپس به دليل نياز انقلاب اسلامي وعلاقه اش در بدو تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در بيرجند، جزو اولين افرادي بود که به اين نهاد مقدس پيوست. به محض ورود به سپاه ماموريتهاي حساسي همچون اعزام به منطقه زلزله زده زير کوه، اعزام به محل حمله نظامي آمريکا در طبس و فرماندهي ماموريت گشت درمرزهاي ايران و افغانستان را عهده دار شد.
مدت دو سال نيز در روابط عمومي سپاه بيرجند مشغول فعاليت شد. براي تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در بيدخت، به عنوان فرمانده سپاه به مدت 4 ماه به شکل گيري سپاه در آن محل کمک شاياني کرد و بعد ازآن به تقاضاي فرمانده سپاه پاسداران شهرستان بيرجند، به عنوان مسئول روابط عمومي سپاه آن شهرستان، که در آن زمان به شدت صحنه تاخت و تاز و اجتماع گروهک هاي شرق و غرب بود، منتقل شد . مدت شش ماه در شوراي فرماندهي سپاه بجنورد انجام وظيفه مي کرد. بعدازآن بدون احساس خستگي عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد.
حسين در 22 سالگي با خانم رباب جعفري ازدواج کرد که مدت زندگي مشتر ک آنها سه سال بود. ثمره اين ازدواج دو فرزند به نامهاي عصمت و حنظله است.
حسين قايني، چهار بار به جبهه رفت. در مرتبه سوم معاون گردان ولي الله از تيپ جواد الائمه (ع) بود که از ناحيه سر مجروح شد و سپس به عنوان جانشين فرمانده عمليات سپاه و مدتي نيز به عنوان مسئول ستاد تبليغات جبهه و جنگ انجام وظيفه کرد اما به دليل علاقه شديد و نياز بسيج، به عنوان مسئول آموزش نظامي و عضو شوراي واحد بسيج مشغول خدمت شد که به عنوان رابط پايگاه شهيد سيد احمد رحيمي فعاليت چشمگيري داشت. آخرين بار به عنوان فرمانده گردان «النازعات» از تيپ 21 امام رضا (ع) به جبهه اعزام گشت. حسين قايني در 11 مرداد ماه سال 1362 در عمليات والفجر 3 در جبهه مهران به شهادت رسيد. پيکر مطهر او را در زادگاهش روستاي درخش دفن کرده اند.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386



وصيت نامه
...چگونه من و ما ساکت بنشينيم که در مرز به دست سربازان کافر و نيروي بعث عراق جنايتکار تجاوز ناموسي صورت بگيرد. ما همه و مادرهاي همه اين ملت مظلوم، چگونه ساکت بنشينيم که در تلويزيون يک کودک خردسال 10 ماهه را به معرض نمايش مي گذارند که به دست افراد از خدا بي خبر صدامي شهيد مي شود.
پس اي ملت مظلوم، خروش برآوريد و به پا خيزيد که اگر خداي ناکرده اين منافقين و اين جنايتکاران شرق و غرب بر ما غلبه کنند، دمار از روزگار ما در مي آورند. ولي آنها بايد بدانند که خودشان و يارانشان بايد اين آرزو را به گور ببرند. حسين قائني



خاطرات
خواهر شهيد :
در يکي از مناطق جنگي در حالي که پوشيده از برف بود، فرمانده يک گروه بودم و قرار بود مسيري را طي و از يک منطقه عبور کنيم. ناگهان در هنگام حرکت، با کمال تعجب در آن سرماي زمستان که وجود مار تعجب آور بود، ماري بر سر راه ما قرار گرفت و راست ايستاد و سرش را به نحوي تکان داد که گويا مي خواهد ما را متوجه خطري کند و از رفتن به آن مسير منصرف سازد. اين بود که ما توقف کرديم و جستجوي بعدي، براي ما مشخص کرد که آن منطقه پوشيده از مينهاي ضد نفر است و در اينجا تعجب ما برانگيخته تر شد که آن مار چه بود و از کجا آمده بود و چه ماموريتي داشت؟‌!

آخرين دفعه اي که مي خواست به جبهه اعزام شود، بين انتخاب يکي از اين دو امر مختارش کرده بودند: يکي اينکه به يکي از شهرستانهاي استان خراسان برود و فرماندهي سپاه آنجا را به عهده گيرد و ديگر اينکه به جبهه برود.
ايشان در همان ايام خوابي ديده بودند که به دنبال آن با شيفتگي و اشتياق زايد الوصفي عازم جبهه شد. او مي گفت: در پادگان سپاه پاسداران بيرجند بودم، ناگهان متوجه شدم که يک جوان خوش سيماي بسيجي در اتاق را مي زند و سراغ مرا مي گيرد. تا اينکه به او نزديک شدم و گفتم: با چه کسي کار داري؟‌ گفت با حسين قايني. گفتم: حسين قايني خودم هستم، چه کار داريد؟‌ در اين لحظه ايشان نگاه معني داري به قد و قامت من انداخت و سپس نگاهي به پرونده اي که زير بغلش بود، کرد و گفت: من از جبهه مي آيم، حضرت فاطمه زهرا به شما سلام رساندند و فرمودند: به حسين قايني بگوييد عروج کند.
برادرم گفت: وقتي از خواب بيدار شدم تا صبح گريه کردم و اشتياق من براي حضور در جبهه صد برابر شد. اين بود که ايشان براي بار آخر به جبهه رفت و مطمئنم که مي دانست بر نمي گردد و به شهادت مي رسد.

محسن عباسي :
در آخرين ديدار لحظات قبل از عمليات والفجر 3 که با شهيد حسين قايني همراه بودم، از حالات و رفتار ايشان مشخص بود که در اين عمليات به شهادت مي رسد.
قبل از شهادت مجروح شده بود، اکثر افراد به محض مجروح شدن به پشت جبهه انتقال مي يابند، ولي با اين که چندين بار به ايشان گفته شد به پشت جبهه منتقل شوند، نپذيرفت و فرمودند: اصلا چنين چيزي ممکن نيست.
درگيري آغاز شده بود و مدتي هم از آغاز درگيري گذشت. در مقابل ما يک گردان تانک دشکن قرار داشت که به سوي ما در حرکت بودند و آتش سنگين بر روي ما و مواضع ما مي ريختند. براي اولين بار شليک آرپي جي بر تانکها موثر نبود. ما با اين نوع تانکها آشنايي قبلي نداشتيم، زيرا براي اولين بار بود که دشمن از تانکهاي 72تي که قدرت عمليات و توان رزمي و مقاومت بيشتري داشتند، استفاده کرده بود. در نهايت به فکر چاره افتاديم و به اين نتيجه رسيديم که بايد تانک ها را با نارنجک و از نزديک منفجر کنيم. درگيري بسيار تنگاتنگ و عجيب شده بود. برخي از تانک هاي دشمن از خاکريز ما عبور کردند و به اين طرف رسيدند، ولي به حول و قوه خدا و مدد الطاف او مقاومت ما همچنان ادامه داشت و رشادت فرزند بي ريا و شجاع اسلام، سرنوشت درگيري را عوض کرد. در همين بحبوحه شهيد حسين قايني با همان دست به شدت مجروح و به گردن بسته، نارنجکي را برداشت و محکم در دست خويش نگه داشت و از من خواست ضامن نارنجک را براي او بکشم. ضامن نارنجک را کشيدم و شهيد حسين قايني از خاکريز عبور کرد و به تانکي که کاليبر آن از کار افتاده بود ولي خدمه تانک در درون آن بودند و به طرف ما حرکت مي کردند، نزديک شد. در حالي که به دليل وضعيت جسمي مجروح خويش نارنجک را در پشت سرش نگه داشته بود، از بدنه تانک بالا رفت. ولي قبل از اينکه بتواند نارنجک را به داخل تانک بيندازد، کاليبر تانکهايي که در پشت سر آن تانک به ما نزديک مي شدند او را هدف قرار دادند و رگبارهاي کاليبر از قلب پاک او عبور کرد.



آثار باقي مانده از شهيد

گر قطعه قطعه پيکرم
مي جوشد از رگهاي من
فرمانبرم از بت شکن
تا جان بود در پيکرم
باشد خميني رهبرم
ذلت ذلت نمي پذيرم
هر شب به هنگام سحر
آيد امامم در نظر
زيبا بود همچون قمر
باشد دعايم روز و شب
اين جمله باشد بر دو لب
يا رب نگهدار رهبرم
ذلت ذلت نمي پذيرم
حسين قائني

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان جنوبي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 121
[ 24 / 04 / 1392 ] [ 24 / 04 / 1392 ] [ ]
صمديان,علي

 

 سوم آبان سال 1339 ه ش در شهرستان بيرجند به دنيا آمد. در کودکي براي فراگيري قرآن به مکتب خانه رفت. در سال 1345 دوره ابتدايي را در مدرسه پرويز بيرجند شروع کرد و در سال 1350 به پايان رسانيد. کودکي آرام و ساکت بود.
سال 1351 دوره راهنمايي را در مدرسه شهيد فروزان بيرجند شروع کرد و در سال 1354 به پايان رسانيد و در سال 1354 دوره متوسطه را در هنرستان کوروش(سابق) آغاز کرد و در سال 1358 با اخذ مدرک در رشته اتومکانيک به پايان برد. بعد از اتمام دوره متوسطه، تحصيل خود را در رشته کارداني مکانيک آغاز کرد اما بعد از گذراندن يک ترم ترک تحصيل نمود. اين دوران مصادف با اوجگيري انقلاب اسلامي بود. او در اين دوران درحال مبارزه با حکومت خود فروخته طاغوت بود. پخش اعلاميه و عکس حضرت امام ازکارهايي بود که او انجام مي داد. به خاطر اين کارهاتوسط سازمان امنيت واطلاعات کشور«ساواک» مورد تعقيب قرار گرفت.
بعد از پيروزي اتقلاب ابتدا وارد کميته انقلاب اسلامي (سابق) شد و سپس به سپاه پيوست و در آنجا با مسئوليت‌هاي عقيدتي، فرهنگي، تبليغاتي و پرسنلي(اداري) فعاليت مي کرد.
با شروع جنگ تحميلي به جبهه ها رفت. در جبهه مسئول تبليغات تيپ 18 جواد الائمه (ع)و مسئول تبليغات لشکر 5 نصر بود و قبل از عمليات کربلاي 1 به عنوان معاون گردان منصوب شد. مدتي مسئوليت فرهنگي سپاه بيرجند را به عهده داشتند. بعد از آن مسئول روابط عمومي شدند و مدتي بعد نيز معاون فرمانده سپاه شهرستان قاين شد .او در جبهه مسئول واحد فرهنگي لشگر 5 نصر نيزبود. علي صمديان از سال 1365 در دانشگاه در رشته مکانيک به ادامه تحصيل پرداخت و قبل از اتمام آن به شهادت رسيد.
پيکر مطهرش در گلزار شهداي بيرجند به خاک سپرده شد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386



وصيتنامه
... و اما شما حزب الله که تاريخ به سان شما را به جز در يک برهه از صدر اسلام سراغ ندارد، بدانيد تنها ريسمان محکم، پيوند با ولايت فقيه است و سپردن تمام هستي خويش به او که راه را يافته و شما را با خود همراه کرده است. خدايا، عمرم فداي يک لحظه بودن امام. پس خود را به او بسپاريد. دل به دنيا نبنديد که خانه دل را خراب مي کند. خانه دل را با ذکر خدا آباد کنيد و مهيا شويد براي ياري اسلام در جبهه ها که اين بار ديار عاشق مي طلبد. گوش فرا دهيد به بيانات امام امت که فرموده اند:
امروز حفظ جمهوري اسلامي از نماز واجب تر است و امروز حفظ جمهوري اسلامي در ادامه جنگ و کسب پيروزي اسلام و مسلمين است که دنيا بدان چشم اميد بسته است.
علي صمديان



خاطرات
پدرشهيد:
رفتارش با ديگر کودکان فرق مي کرد. مرتب به مسجد و دوره قرآن مي رفت.

محمود جلايري :
در سال 1356 با تعدادي ديگر از دوستانمان فعاليت مي کرديم که ايشان همه ما را ارشاد مي کردند. يک روز گفت: بياييد برويم منزل آيت الله شيرازي، گفتم آنجا براي چه؟ گفت: براي گرفتن تعدادي اعلاميه و عکس امام. من هم با او رفتم. وقتي به نزديک منزل ايشان رسيديم، متوجه شديم که تعدادي مامور در آن اطراف هستند. به هر شکلي که بود وارد منزل شديم و از فرد رابطي که در منزل بود، تعدادي عکس امام گرفتيم و آنها را در زير پيراهنمان مخفي کرديم. وقتي از در منزل بيرون رفتيم، هنوز چند قدمي دور نشده بوديم که دو نفر که لباس شخصي داشتند، ما را از پشت سر گرفتند. آنها ساواکي بودند و به شدت ما را مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار دادند. با توجه به شکنجه هاي سنگيني که نسبت به شهيد صمديان اعمال مي شد، حتي يک کلمه از او شنيده نشد. شهيد را لخت کرده بودند و با «باتوم» به پشت و کمر و پاهاي او مي زدند و از او مي خواستند به امام توهين کند و مدح شاه را بگويد، ولي ايشان اصلا زبان باز نکرد. حاضر بود ضربات شلاق را تحمل کند، ولي از زبانش (جاويد شاه) بيرون نيايد.

فروغ روانجو :
آن روز خورشيد در حال غروب بود. بغض کرده بودم و اشک در حال ريختن بود. دلهره هايم از پس يکديگر مي آمدند و مرا در عمق نيستي ها مي بلعيدند. آنان لباس رزم پوشيده بودند و چه برازنده قامتشان بود. کوله بار عشق خدايشان را بر دوش نهاده بودند و استوار مي رفتند تا طلوع صبح پيروزي را مژده آورند. مي رفتند تا از آزادي خرمشهر عزيز خبر آورند. قاصدک ها و شاپرک ها همراهان اين مردان از جان گذشته بودند که ناگاه بغضم در گلو شکست و لرزان گفتم: چرا مي رويد: شهيد صمديان برگشت و من در درخشش نگاهش و در برق چشمانش شوقي را ديدم آشنا، شوق به پرواز، شوق به رفتن را. گفت: من مي روم نه براي پيروزي و نه براي شهادت و نه براي تبلور شخصيت دروني ام. من مي روم چرا که امام چنين دستور داد. من مي روم تا به وظيفه الهي خود عمل کنم. حالا سرنوشتم چگونه رقم مي خورد، دست خداوند متعال است.
من مي روم فقط براي حفظ آنچه که سالها در کوچه پس کوچه هاي انقلاب، به دنبال آن شعارها داده ام و زخمها ديده ام. من فقط براي حفظ آن چيزي مي روم که سالها پيش از براي آن بارها و بارها به زندان رفتم و بارها و بارها شکنجه شده ام و فقط آرمانم يافتن آن ارزش است. من براي حفظ جمهوري اسلامي مي روم و اين گفته امام من است. چرا که رهبر من و تمام رزمندگان ديار ايثار فرمودند: در اين زمان حفظ جمهوري اسلامي از نماز واجب تر است.
در آن روز بود که در اوج تکاپوي غريب دروني ام آرامشي از معناي زندگي يافتم. آن روز بود که پي بردم درياي مقام و اعتبار و ارزش امام در ميان بارانش، ساحلي بيکران دارد. در آن روز بود که با تمام تار و پود وجودم دريافتم، ارادت و علاقه خاص ايشان نسبت به امام آن پير فرزانه جماران را هيچ گاه ترک نکرده بود. آن روز بود که فهميدم شهيد صمديان چه خالصانه امام را دوست مي داشت و اين يعني اطاعت بي چون و چرا از فرمانهاي آن بت شکن تاريخ و در آن روز با خود عهد کرده بودم در تمام مراحل زندگي پر پيچ و خم از دستورات امام چون يارانش استفاده هاي فراوان کند.
آري شهيد صمديان رفت، اما با قلبي سرشار از علاقه به امام، با روحي بلند که ملائکه بر دوش مي کشيدند. او رفت و رفتنش نقطه عطفي بود براي آغاز زندگي ابدي. آنچه که او را وا مي داشت تا دلباخته از جان برود، فقط فرمانبري از امام خميني بود. سنگيني تفنگ را بر دوشش احساس نمي کرد، چرا که در انديشه پاک امام بود و با تمام ارادتي که به ايشان داشت، رفت.
او رفت، اما اعتقاد محکمش براي ما ماند. مايي که بايد از تمام لحظات زندگي آن بزرگان درس بگيريم. اعتبار امام و سخنانش در زمره ذره وجود شهيد صمديان و تمامي همسنگرانش موج مي زند.

حسن صمديان ،برادر و همرزم شهيد :
قبل از عمليات کربلاي 1، عملياتي انجام شد که موفقيت آميز نبود. در آن عمليات ترکشي به کمر علي خورده بود. سحرگاه موقع برگشتن از عمليات، ديدم يک نفر پشت خاکريز دراز کشيده است. متوجه برادرم شدم که دستش را به کمرش گرفته است. نزد ايشان رفتم و از او خواستم که با هم به اورژانس برويم، اما گفت: اهميت زيادي ندارد، بهتر است به قرارگاه برگرديم. بالاخره به قرارگاه برگشتيم، اما پس از اينکه به قرارگاه رسيديم فرمانده با اصرار از ايشان خواست که حداقل براي پانسمان کمرش به اورژانش برود. هر چند بسيار سرسختي نشان مي داد، اما به هر حال براي پانسمان به عقب برگشت و سپس دوباره به قرارگاه آمد.

پدر شهيد :
در زمان عمليات کربلاي 1 بود که امام فرمان دادند، مهران بايد آزاد شود. ايشان در آن موقع مي خواست به مکه برود و به خاطر همين پيام از رفتن به مکه منصرف شد.

محمود جلايري :
پس از اينکه گردان کوثر در منطقه مهران عمليات کرد و شهر مهران را آزاد کرد، بايد منطقه پاکسازي مي شد تا عراقي هايي که در سنگر هايشان باقي مانده بودند، به اسارت در بيايند. در حين پاکسازي يک سرباز دشمن که داخل سنگر مخفي شده بود از پشت علي او را به رگبار بست و به شهادت رساند.



آثارباقي مانده از شهيد

فجر پيروزي قرآن شد پديد
ياد آمد از هزاران تن شهيد
از رشادتهايشان در ماه خون
کاخ استکباران شد نا پديد
موسم آزادي ياران قرآن آمده
صبح پيروزي براي هر مسلمان آمده

وحدت
فجر وحدت با شهيدان يا رسول الله
مي کنيم تجديد پيمان يا رسول الله
خدمتي نيکوتر بر نوع بشر کردي
دين و قرآن را به وحدت پر ثمر کردي
بر عليه کفر اعلام خطر کردي
رهنماي اهل ايمان يا رسول الله
راه و رسم زندگي بر ما نشان دادي
درس تقوي بر جهاني رايگان دادي
هستي اندر راه وحدت ارمغان دادي
مظهر آئين سبحان يا رسول الله
از پي تحکيم مکتب جنگ ها کردي
انقلابي در همه دوران به پا کردي
مسملين را بر وظايف آشنا کردي
برعليه بت پرستان يا رسول الله
بعد از آن فرزند تو سالار مظلومان
زنده کرد اسلام و دين را با همه ياران
جان نثاري کرد اما با لب عطشان
بر سر ديرينه پيمان يا رسول الله
با پيام او سلحشوري به پا گرديد
رهبر اين کاروان روح خدا گرديد
امت قرآن به وحدت هم صدا گرديد
کن نظر بر ملک ايران يا رسول الله
بر حسين و زينب اقتدا کرديم
پرچم اسلام و قرآن را به پا کرديم
همچو گمنام آروزي کربلا کرديم
مي دهيم مال و سر و جان يا رسول الله

بسم الله الرحمن الرحيم
پيش مولا بکن از خود تو شکايت تا که شايد کند او بر تو عنايت
نظري کن تو به يوسف خدائي برهد او از زليخا ز جنايت
بنما تو اقتدا به حال يوسف که رود او به همان راه هدايت
متصف شو تو به آن صفات يوسف که خدايت بکند تو را حمايت
تو اگر عشق خداي خود به خواهي صمدا نظر کن از دل به حکايت

خواهم از سينه کشم هي فرياد که فداي قدمت جانم باد
گر که فرهاد به دست عاشق دهر باش زين عاشق دلسوخته شاد
عشق من سوز دگر دارد يار دارم هر دم ز فراغت من داد
کند هر لحظه لسانم اقرار که ز عشق تو شوم من آزاد
صمدا ز عشق به مولا خواهد نکند در دل خود جزا و ياد

آنانکه با ده نوش جام وصال اويند راه وصال او را تا کربلا بجويند
جان را به کف نهادي ذکر خدا چو برلب با پاي عشق و ايمان تا نينوا بپيوست

فرياد خونشان را بر آسمان نوشتند عشق حسين او را با جانشان سرشتند
بذر و نهال ايثار تا روزگار ديگر در سرزمين تاريخ با صدقشان بکشتند

اينان طلايه دار آزادي شمايند که اين گونه در صراط سربازي خدايند
در اوج عشق نبيني سوي خدا روانند چون سالکان کوي مولاي سر جدايند

وحدت
اتحاد مسلمين در اين زمان غوغا به پا کرد
شيعه و سني براي عزل دشمن هم صدا کرد
مکر آمريکا و صدام لعين را بر فنا کرد
اي تو ما را نور وحدت آفريني يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3
از کلام تو محمد متحد گر مسلمينند
خصم جان ظالمان و جمله مستکبرينند
بهر نابودي مکتب چون که آنها در کمينند
شيعه سني را تو ختم المرسليني يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3
آنکه در سنگر بفرمان امامش جان سپارد
دشمن اسلام و قرآن را به پستي مي گمارد
ميوه قلب محمد بر لبش جا مي گذارد
مي زند از دل نداي يا حبيبي يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3
کاخ ظلم ظالمين را رزم ياران واژگون کرد
سرفراز از اين رشادت ها اسلام و دين کرد
بند استکبار را پاره ز پاي مسلمين کرد
مسلمين را رحمت العالميني يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3
پرتو خورشيد وحدت از جماران مي درخشد
تا قيامت نور احمد از ولايت مي درخشد
بر جمع مسلمين نور هدايت را ببخشد
مومنين را جمله وحدت شد حبيبي يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3

وحدت
مسلمين وحدت که دشمن در کمين است
از رسول الله بر ما گفته اين است
بهر آزادي دين فرمان چنين است
مومنين را رهنمايي يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3
رهبري از اتحاد ما چه شاد است
مسلمين را چنگ با اين اتحاد است
با گوش جان نداي هل من معين شنيدند
فرياد يا حسين را از جان دل کشيدند
اينان حسيني اند او با رهبري خداجوي
بر ما و هر مسلمان پيغام هر نويدند

در دست خود سلاح و ديگر کلام الله بر لب ندائي از دل باشد ز نام الله
بين سينه شان خروشي دارد زعشق مولا بر شاهکار خلقت گويد سلام الله

از داغ ياران بين حسين دلها چه خون است (2)
جسم عزيزان در بيان لاله گون است
جان مي سپارند
عشق تو دارند(2)
فرزند زهرا يا حسين فرما عنايت (2)
جان مي دهيم تا فتح گردد کربلايت
فرما شفاعت
نزد خدايت (2)
مادر که فرزندش به راهت مي سپارد (2)
بر مادرت او مقتدا خود را شمارد
زهرا عنايت
شد مقتدايت (2)
خواهر نگر صبري چسان در سينه دارد(2)
قلب خودش از دشمنت پر کينه دارد
زينت دعا کن
صبري عطا کن
باشد مبين در سنگر او جاي گرفته (2)
چون بهر نامش او وصيت ها نوشته
ياري کن الله
رهبر روح الله (2)
کاخ ستم از خون ياران واژگون شد
صدام ملعون در جهان رسوا و دون شد
الله الله
نصر من الله (2)
گر مسلمين را جملگي فرياد باشد (2)
قدس از طريق کربلا آزاد باشد
فرمود يا الله
رهبر روح الله (2)

بسيجي
بسيجي عشق تو در سينه دارد دلش از دشمنت پر کينه دارد
نمي لرزد دلش از قدرت او خودش را بر خدايش مي سپارد
ز مانورش نمي ترسد بسيجي که دشمن را به پستي مي نگارد
کند عشق حسيني را به سينه که خود را از سپاهش مي شمارد
ز مادر دارد اين عشق حسيني که بالاي سرش قرآن دارد
بسيجي را به هنگام شهادت حسين بر پهلويش اکبر گمارد


انسان
خداوندا تو من را آفريدي طريقم را به سوي خود بديدي
تو بر من نعمت مادر بدادي مسير زندگي بر من گشادي
ز دامانش محب ها بديدم زگوشم من نصحيت ها شنيدم
ز نعمت هاي خود ايثار کردي محبت هاي خود نثار کردي
در اين دنياي فاني هرچه دارم تورا بر خود ولي نعمت شمارم

اطاعت
اگر فرمان دهي جان مي سپارم ز سويت آنچه گويد آن گزارم
اولي الامرت اگر دستور دارد که اين فرمانبرش سر را سپارد
مطاعم بر فرامينش خدايا به همراه سرم دارم هدايا
تن و ما لم هر آن چه هست دارم به پيش ايزدم من جهد دارم
هزاران بار اگر جان را گزارم به دل غير از تو عشقي من ندارم

منافق
عزت از ما باشد اي پستان دهر اي منافق مردم و مستان دهر
ما که صدام لعين را دشمنيم دشمن پير خمين را دشمنيم
اندرون صحنه ها ما حاضريم بر جميع ظالمين ما قاهريم
بر لب ما شد ند اي انقلاب جان ما باشد فداي انقلاب
از شهادت در دل ما ترس نيست زندگاني بهر ما جز درس نيست
با منافق ,ملت ما دشمن است مومنين را بر پليدان جوشن است
رهبري ما بود روح الله اي صمد کن بر امامت اقتدا


بيعت
عهد و پيمان مي کنيم ما با حسين سر جدا
جبهه اسلاميان از نور ايمان روشن است
مي رويم با پاي ايمان در ره خون خدا
غرب و صحراي جنوب از خون ياران گلشن است
شيرمردان خدا را برستم چون جوشن است
ما بلا جويان در راه خدا پا مي نهيم
مي شود در راه حق سرها ز تن هاشان جدا
عشق رهبر در سر و باامر او سر مي دهيم
چون که از ارج شهيد و هم شهادت آگهيم
ما براي حفظ قرآن و امامت مي رويم
سوي حق اين گونه با عشق و شهامت مي رويم
ما براي کسب فضل و هم لياقت مي رويم
عاشقان را سوي يزدان باشد از دل اين ندا
پاسداري از فضيلت هاي قرآن مي کنيم
ما رها از دست دو نان آن اسيران مي کنيم
جاودانه تا ابد نام شهيدان مي کنيم
در ره نابودي دشمن شويم ما يک صدا


جبهه
مي رسد هل من معين بر گوش جان ناصرانت
اي حسين جان يابن زهرا کن عنايت عاشقانت
خون پاکت مي‌دهد هر دم ندا بر تابعانت
سوي جبهه رهسپارند عارفان و سالکانت
تا بماند خط سرخ راهيان و ياورانت
جان نثاري بهر قرآن شد مرا م شيعيانت
تا بماند درس ايثار بر تمام راهيانت
مي ستيزم تا قيامت بر تمام دشمنانت
در ره کرببلايت يا حسين جان ها فدا شد
عاشقيم تا روز (گاه) مردن بر جمع عاشقانت
بهر احياي کلامت سر ز تن هاشان جد اشد
لعنت ما تا ابد بر ظالمان و قاتلانت
بر لب مردان حق نام تو و ذکر خدا شد
جان ما و مال ما باشد فداي خاندانت
اين بود راه تو و ياران پاک و پيروانت


کي شود مهدي بيايد انتقامت را ستاند
خط بطان بر ستم تا روز محشر مي کشاند
تا ابد پيغام خونت بر همه عالم رساند
بين سرور مومنين و کن شفاعت دوستانت

عشق تو در سينه و در کوي تو جان مي سپارم
خط سرخي در جهان با امر رهبر مي نگاريم
دست بيعت را بدين سان روي دستت مي فشاريم

کربلا
ز عشق نينوايت اي حسين جان (2) بجنگيم تا ابد با دشمنانت
شده دلها پريشان روانم سوي ميدان بود در سينه عشق دوستانت
حسين جان اي حسين جان (2) فرستيم لعنتي بر قاتلانت
به دل داريم حسين عشق شهيدان حسين جان زاده خيرنسايي
به غير الله جان ها را شفايي تو مقتول به دشت کربلايي
خدا کي مهدي زهرا بيايد ره کرببلا بر ما گشايد
شهادت شد مرام اين عزيزان که با رهبر شديم در سوک ياران

حسين عشق تو را در سينه داريم
به سوي کربلايت رهسپاريم
که سر بر مرقد پاکت گزاريم
شفيع ما شوي در نزد جانان

فجر
فجر پيروزي قرآن شد پديد يادم آرد از هزاران تن شهيد
از رشادتهايشان در ماه خون کاخ استکباريان شد ناپديد
ماه خون ,پيروزي مستضعفين نزد يزدان ملت ما روسفيد
در جهان ظلم بر اسلاميان شد بهار امت قرآن نويد
رهبر مستضعفان در اين زمان مي ستيزد با سفيهان پليد
تا صدور مکتب اسلام چون ملتي دارد ز مرداني رشيد
گر بيايد مهدي صاحب الزمان مجري احکام خلقهاي مجيد
بر فراز کاخ استبداديان پرچم اسلاميان خواهد رسيد
ياد ياران کن صمد اين روزگار فجر آزادي انسان چون وحيد

عشق
سوي ميخانه روم تا مي جانانه بنوشم عهد و پيمان بکنم تا همه هستي بفروشم
دل به جانان بدهم تا لب لعلي بستانم ره عشاق و ببويم به رضاي او بکوشم
ياد ياران و محبان سفر کرده نمايم به حريفان دغل هر دم و هر لحظه فروشم
همه ي جان بدهم تا رخ معشوقه ببينم خون شوم در رگ ياران وفا کرده بجوشم
صمد از دل به رفيقان خطا کرده بگويد به شما روز محشر همه پيغام و سروشم


هرجا که برفتم دلم آرام نداشت جز سوي تو رفتم و سرانجام نداشت
سنگي به سرم خورد به هر راه که رفتم آنجا احدي مردم خوشنام نداشت
هر جاي که رفتم به سرم سنگ زدند برگشتم از آن جاده که فرجام نداشت
بديدم از آن راه خدايا چه کنم مرغ دل من بهر تو پيغام نداشت
گفتم صمدا خانه دل را به خدا ده آن کام براي تو به جز دام نداشت

سوي خدا
بايد بهشتي وار در راه خدا رفت اين گونه در راه حسين سر جدا رفت
همچون رجايي سوختن در راه قرآن مردن درون جبهه ها مانند چمران
چون باهنر بايد به راه عشق جان داد سوز خدايي را در اين عالم نشان داد
چون مرتضي بايد مطهر گشتن اي يار صد پاره در راه خدا گرديدن اي يار
قديسيان بايد چو قدوسي بميرند از دست مولاشان خميني جام گيرند
اين باني باشد باني عشق اي عزيزان اين سان ببايد رفت در راه شهيدان

ياران قرآن اي خدا در جبهه هايند اينان صبوران دلير باوفايند
چون عارفان شب زنده دارند اين عزيزان درگاه جمله جان نثارند اين شهيدان
فرياد رهبر را همه بر گوش دارند اينان سلاح عاشقان بر دوش دارند
در راه يزدان جملگي سر مي سپارند چون دست بيعت با خميني مي فشارند

رباعي
همانا دل خويش پيامي دارم از سينه کشم آه و کلامي دارم
فرياد من اين است حسين جان نگهي از جبهه عاشقان سلامي دارم

چون همسفر باد صبا من گشتم از جان خودم به راه تو بگذشتم
مولا بنگر اميد من اين باشد دل را به شفاعت از خدايت بستم

بوي تو حسين ز جبهه ها مي آيد از جبهه شهيد سر جدا مي آيد
با رهبري روح خدا اين امت سوي تو به دشت نينوا مي آيد

حضرت فاطمه سلام عليها
اي عزيز مصطفي گويم نظر کن عاشقان را
کن شفاعت روز محشر جمله ي رزمندگان را

اينان که بيني چون شور و نوا دارند
بهر امام خود ز سوز دل ندا دارند
در سر هواي کربلاي معلي دارند
تا جان به تن دارند به رهبر وفا دارند
چون نفس خود اين عارفان دور از هوا دارند
بر لب هميشه ذکر و تسبيح خدا دارند
عازم به قدس گريده اند از ره کربلا
با ذکر يا رب مي کنند قلب خود با صفا
بر روي خاک افتاده و بر ما نوا دارند
آنان که رو در خط سرخ انبياء دارند
در سينه ها ي خود خدايا صد نوا دارند
از بند اين دنيا دل خود را رها دارند
عشق خميني در سر و برماندا دارند
در راه ايشان هر بلا بر تن روا دارند
در سنگر خود روز شب عشق و صفا دارند
بر رهبر مستضعفان هر شب دعا دارند
از خود گذشته چون نظر بر ما رهروان دارند

دردل
خدايا سينه من داد دارد نشان از عشق آن فرهاد دارد
گهي برقي جهد بر قلب زارم که اين افسرده را دلشاد دارد
همي دانم که سوزش از تو باشد ز نام تو هميشه ياد دارد
غم و غصه ز دوري تو دارد گر مرا آن معلم آزاد دارد
ز اعمالم خدايا ترس دارم که سوز سينه ام بر باد دارد
چو کردار بدم هر دم عفو را درون سينه بي بنياد دارد
فقط باران رحمت از توي اي يار زمين قلب من آباد دارد
همه بر گوش جان کن اين کلامم که تقوي سينه نو بنياد دارد

بسمه تعالي
قدس
فرياد يا مسلمين را چون شنيديم
دست از تن و جان ما با امام خود کشيديم
با امر رهبر آن صبور کوي جانان
عزم و يار خون همه با سر نموديم
آمد ندا از سوي لبنان و فلسطين
بنگر برادر جمله جان بر لب رسيدم
رفتيم آنجا لبيک بر آنها بگفتيم
فريادتان آمد به پاي جان دويديم
اما برادر قدس را آزاد سازيم
چون ما ز ظلم و جور صدا مي دهيم
آئيم ما از کربلا بر قدس ولبنان
بر روحشان پيغام رهبر را دميديم

خون خدا
امشب شهد مستانه ي عشاق امضاء مي شود
اي زاده ي خيرالنساء اي مظهر عشق و وفا
فردا ز خون عاشقان اين دشت دريا مي شود
در راه تو مولا حسين سرها ز تنها شد جدا(2)
حق علي اصغرت آن زاده مه پيکرت
ذکر و مناجات خدا در سنگر اين عابدان
زينب اسير کربلا آن خواهر غم پرورت
کرده مصفا قلب اين فرزانگان
گلهاي باغ مصطفي آن عاشقان پرپرت
نام تو مولاجان حسين زينب براين ياوران
پيروزي رزمندگان اين عاشقان نينوا
شد چشمه هاي ما همه با نام پاکت با صفا
مولا اگر ياران تو در کربلا پرپر شدند
در اين زمان مردان حق چون تابع رهبر شدند
مولا نگهداري نما از جان اين مردان دين
خونين بدن در راه تو مولا علي اکبر شدند
رفع خطر کن يا حسين از جور وظلم ظالمين
مولا نما يک دم نظر بر ا ين مردان باوفا
آزاد کن کرببلا بهر نجات مسلمين


ز گرداب وجود خويش ياران جنگي رستند
که اينان عاشق و سرمست عشق درد ستند
به پاي عشق ره سوي نگار خويشتن بردي
براي ديدن محبوب دست از جان و تن بشستند
سراسر چشم گرديده ز بهر وصل جانان
کبوتروار بر بام سراي عاشقان جستند
نواي دلبري در سينه ذکر يار را بر لب
زدنيا دل بر يده بر خداي خوش دل بستند
ز ساز مطربان مستانه در شور و نوا گشته
به ياران سفر در محضر معشوقه پيوستند
حديث عشق مي‌نمودند ره مردان پيموده
دمي گفتند و خنديدند و بند راز بگسستند
تو گوئي سالياني غم درون سينه‌هاشان بود
قفس را باز نموده دل فرزانه بشکستند
حکايت نامه ياران محمد بر گوش جان بنما
که اين روشن دلان ناقوس قلب صامتان هستند

يارب زکرم بر من دل تو بيار با دانه عشقت صنم را تو بکار
خار و خس آن را تو خدا پاک نما سبزي خود اين چمنم را بنگار
با نور خودت بر دل زارم تو بتاب اين نور خدايا به درونم بنگار
باغبانا تو از اين چمن نگهداري کن دامي ز براي آفت آن بگذار

حديث عشق
اي ديده وران عارف کوي حسين واي شيردلان عاشق روي حسين
عهدي کنيد و اي سفيران برويد بر بام سراي عاشقان سوي حسين
در کرببلا خون خدا منتظر است لبريز شويد جمله رهپوي حسين
با امر امام وعده وروح خدا پاينده نموده در جهان خوي حسين
از خود گذريد جان خدايش بکنيد جانها به فداي يک پر موي حسين
پروانه شويد گرد شمعش پريد يک دم بنشسته پيش زانوي حسين
با عرض ادب گفتم غم هاي درون درمان نموده غم به نينواي حسين
با لب نتوان ستوده ياران رهش بشنو زنواي سالکان بوي حسين

بوي خون
غم زهرا غمي باشد که از هر غم فزون آيد
سزد آن غم به جاي اشک اگر از ديده خون آيد
هنوز از قطره هاي اشک سرخ عترت زهرا
نداي غربتش از بعد اعصار و قرون آيد
هنوز از آتش آن خانه سوزد جان انسان ها
هنوز از داغ محسن لاله ب