close
متخصص ارتودنسی
استان خراسان جنوبي
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

فرهنگی هنری اجتماعی

استان خراسان جنوبي

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل


رحيمي,سيد احمد

رحيمي,سيد احمد

 

سال 1338 ه ش در شهر بيرجند خاندان رحيمي شاهد شکفتن غنچه اي ديگر از سلاله پاک پيامبر، بنام احمد بود . اين مولود با برکت ايام طفوليت را در دامان مادري با تقوا سپري نمود و همپاي پدر با شوري کودکانه در محافل مذهبي شرکت مي کرد . با استعدادي سرشار وارد مدرسه شد و دوران ابتدايي و راهنمايي را هر ساله با رتبه اي ممتاز به پايان رساند.
همزمان با ورود به دبيرستان با تعمق به کسب معارف ديني روي آورد و از اين سرچشمه همسالانش را نيز بهره مند مي ساخت. روحيه مذهبي و هوش و ذکاوت احمد ، او را از همکلاسيهايش ممتاز مي کرد به نحوي که در همان آغازين دوران جواني مريدان زيادي يافت. او از جمله نادر جواناني بود که پيش از سن هجده سالگي اکثر کتابهاي استاد مطهري را عميقاً مطالعه کرده و خطوط منحرف از اسلام را مي شناخت . در دبيرستان انشاهاي سياسي مي نوشت و به دليل همين بي پروايي بارها مورد عتاب قرار گرفت.
احمد در سال 1356 دوره دبيرستان را با نمرات عالي به پايان رسانيد و در حاليکه بيدل و بي تاب در جاده هاي خلوت خلوص ، عشق به تحصيل در حوزه علميه قم را در سر مي پروراند به اصرار خانواده در کنکور شرکت کرد و در رشته پزشکي دانشگاه تهران با رتبه درخشان پذيرفته شد.
پايبندي احمد به مباني اسلام و دلسوزي اش نسبت به محرومين موجب شد تا فعاليت هاي مذهبي ـ سياسي را در دانشگاه به گونه اي تشکل يافته دنبال کند.
با وزيدن نسيم انقلاب به فعاليت هايش عليه رژيم وسعت بخشيد و براي انتقال اعلاميه ها از تهران چهره و نوع پوشش خود را تغيير مي داد. او در راهپيمايي هاي تهران و مشهد و بيرجند حضوري چشمگير داشت و از نزديک شاهد تظاهرات خونين در ميدان ژاله بود . شبي پس از سخنراني در يکي از مساجد به دست نيروهاي ساواک بيرجند دستگير شد اما با هوشياري از زندان رهايي يافت و از آن پس نامش در صحيفه ياران امام به ثبت رسيد . با پيروزي انقلاب اسلامي و بازگشايي مجدد دانشگاهها به ادامه تحصيل پرداخت و با شخصيتهاي چون آيت الله بهشتي و استاد مطهري رابطه اي تنگاتنگ داشت.
چندي نگذشت که در سيزده آبان 1358 به همراه تعداد ديگري از دانشجويان پيرو خط امام لانه جاسوسي آمريکا را به تصرف درآوردند.به اعتقاد ساير دانشجويان او يکي از چهره هاي فعال فتح لانه جاسوسي آمريکا بود و بارها به نمايندگي در تجمع مردم حضور مي يافت و به روشنگري مي پرداخت.
در کنار اين مهم ، با برپايي درس اخلاق و زبان عربي ، به آموزش عده اي از دانشجويان همت گماشت .
در اين ايام بود که با دختري متدين از بستگانش پيمان بست و مدتي پس از اين مثياق ، آشيانه پربرکت احمد با تولد سميه تنها يادگارش رنگي ديگر گرفت.
به درخواست دادسراي انقلاب اسلامي بيرجند به اين شهرستان مراجعت نمود و با اقتدار مسئوليت فرماندهي سپاه پاسداران اين منطقه را پذيرفت. دوران خدمتش در سپاه مقارن بود با نواخته شدن طبل جنگ و آغاز حرکت کور منافقين و فعاليت تروريستهاي اقتصادي و ملاکين غاصب.
سه بار منافقين تصميم به ترور وي گرفتند و کروکي منزلش در خانه هاي تيمي به دست آمد. اما هر بار با عنايت خدا به گونه اي محفوظ ماند.
احمد رحيمي که تنها به اعتلاي اسلام مي انديشيد با درايت و صلابت در برابر تمامي جريانات منحرف داخلي ايستادگي کرد و پس از کسب تکليف از محضر امام (ره) به شايستگي به عضويت شوراي فرماندهي سپاه منطقه 4 خراسان و سرپرستي واحد اطلاعات اين سپاه منصوب گرديد و خدمات ارزنده اي از خود بر جاي گذاشت . با فوت پدر و بي سرپرست ماندن خانواده ،علي رغم اصرار زياد مسئولين به بيرجند مراجعت نمود و به فعاليت هاي آموزشي و عقيدتي بين جوانان سپاه و بسيج و ساير نهادها پرداخت . او با حفظ سمت بارها براي بررسي وضعيت نيروهاي لشکر 5 نصر به جبهه رفت.
همسر محترم ايشان مي گويد : گاهي پيش مي آمد که مدت بيست روز از محل حضورش بي اطلاع بودم . يکي از مبارزان افغاني پس از شهادت احمد تعدادي از عکسهاي او را در سنگرهاي افغانستان به ما نشان داد و ما تازه فهميديم که احمد در نهضت افغانستان عليه شوروي نيز سهيم بود.
در زمستان 1361 به شوق حضور مداوم در جبهه به همراه خانواده به خوزستان هجرت کرد و در اواخر همان سال بر اثر اصابت ترکش به پاي چپش مجروح شد . احمد که دلداده سنگر بود پس از بهبودي نسبي در عمليات والفجر 1 مورخ 24/1/1362 حماسه اي پايدار از خود به يادگار گذاشت و در حال حمل مجروحين و شهدا بار ديگر مجروح گرديد. اما با همان حال آرپي جي يکي از رزمندگان را بر دوش نهاد و بر بلنداي خاکريز ايستاد و چندين تانک دشمن را منهدم کرد . با اصابت گلوله تانک ، هنگام اذان ظهر ، جبهه شرهاني شاهد عروج پرستويي بود که با پيکري شرحه شرحه جام وصل را سر کشيد. پيکرش پس از بيست و پنج روز در جوار رحمت حضرت دوست در بوستان شهداي بيرجند آرميد و اين زمزمه به ياد ماندني شهيد محقق شد :
« دوست دارم در جايي به شهادت برسم که هيچ کس مرا نشناسد و احمد صدايم نزنند وناله هايم را جز خدا کسي نشنود.»
منبع:افلاکيان،نوشته ي خديجه ابول اولا،نشر ستار ه ها،مشهد-1386



خاطرات
سيد مهدي نوربخش:
در دبيرستان حافظ محصل سال چهارم بودم . درسهايم خوب بود . به خصوص زبان، آن روز امتحان رياضي داشتيم . اولين کسي که ورقه را به دبير داد من بودم . وارد راهرو که شدم احمد را ديدم. به طرفم آمد و پرسيد : چطور بود ؟
سينه اي صاف کردم و مغرورانه گفتم : امتحان نسبتاً ساده اي بود با اينکه يک ساعت و نيم وقت داشتيم در عرض چهل و پنج دقيقه به سوالات جواب دادم . بعد رو به بچه هايي که دورم بودند کردم و گفتم :
- بچه ها فردا امتحان زبان است. هر کدام اشکالي داريد از من بپرسيد. احمد که در سال سوم درس مي خواند ورقه سوالات رياضي را از دستم گرفت . هنوز يک ربع نشده بود که به تمامي سوالات جواب داد. وقتي پاسخهاي صحيح و سرعت عملش را ديدم از تعجب دهانم باز ماند و از رفتار خودم خجالت کشيدم.

مجيد شهپر :
احمد با معدل 19 به بالا ديپلم گرفت و از نظر علمي بين بچه هاي دبيرستان چهره اي شاخص بود . دبير رياضي احمد که يکي از برجسته ترين دبيران رياضي استان بود
مي گفت : هر وقت که به کلاس مي رفتم و احمد رحيمي را مي ديدم ، درس دادن برايم سخت بود . چون مي دانستم تنها کسي که مي تواند اشتباهاتم را تشخيص دهد ، رحيمي است . با اينکه از نيروهاي مخالف عقيده او بودم ولي هميشه به من احترام مي گذاشت.
هيچ وقت اشتباهم را در کلاس ، علني تذکر نمي داد و هميشه در مسير مدرسه نظرش را مي گفت . بارها مي ديدم که راه حل پيشنهادي او صحيح و آسانتر است.

سال آخر دبيرستان درس مي خوانديم که بحث اختلاط دختر و پسر پيش آمد و خيلي سريع عملي شد . ما به اين کار معترض شديم . قبل از انقلاب بود و دخترها با وضع بدي در کلاس حاضر مي شدند . يکي از دبيران بسيار مجرب رياضي که آن زمان به ما درس مي داد گفت : من ميخواهم شما خوب درس بخوانيد و کاري به اين چيزها ندارم. اما احمد اعتراضش را علني کرد . در مقابل عقيده دبيرمان ايستاد و گفت اين ترويج بي بند و باري است. دبير رياضي به دفتر رفت و گفت : اگر رحيمي در اين کلاس باشد من درس نمي دهم . احمد هم که از استعداد بالايي برخوردار بود به خاطر همکلاسيهايش از اين قضيه گذشت و در کلاس حاضر نشد. با اينکه رشته رياضي سخت و سنگين بود و احمد هم در کلاسها حضور نداشت ، همان سال در رشته پزشکي دانشگاه تهران با رتبه ي عالي قبول شد.

يکي از همکلاسيهاي احمد که بعد در سپاه تهران مسئوليت گرفت ، نقل مي کرد : آن سال در کلاس جامعه شناسي دانشکده پزشکي پروفسوري در مذمت و نفي حجاب سخنراني مي کرد . جو قبل از انقلاب بود و دانشجويان هم به دليل مقام استاد جرات اعتراض نداشتند.
اما احمد از جمعمان بلند شد و گفت : استاد ، شما دو ساعت در مذمت حجاب صحبت کرديد ، اجازه مي دهيد من هم ده دقيقه دفاع کنم ؟ احمد با اجازه استاد مقتدرانه فلسفه حجاب را تشريح کرد . به نحوي که در پايان صحبتهايش با تشويق و کف زدن مکرر دانشجويان ، استاد فهميد که صحبتهاي دو ساعته اش بي تاثير مانده است.

سلطاني:
ماه رمضان ، قبل از انقلاب در مراسم احياء که آقاي رحيمي تعداد زيادي اعلاميه و عکس حضرت امام (ره) را روي پنکه سقفي جاسازي کرده بود . بر اثر ازدحام جمعيت هواي داخل مسجد گرم شد . با بکار افتادن پنکه اعلاميه ها در فضاي مسجد به پرواز درآمدند . رييس شهرباني که کنار ستوني نشسته بود سراسيمه به طرف در رفت تا اقدامي بکند . اما يکي از دوستان قبل از اجراي نقشه ، کفشهاي رييس شهرباني را پوشيد تا کمي معطل شود . او هم دستپاجه با دمپايي هاي لنگه به لنگه از صحنه خارج شد و کاري از دستش برنيامد. اين کار براي شهري دور از مرکز مثل بيرجند اقدام کوچکي نبود . چون تعداد زيادي از مردم بيرجند براي اولين بار تصوير امام را مي ديدند.

دکتر سيد مهدي رحيمي ، برادر شهيد:
ساعت دوازده شب بود که زنگ خانه به صدا درآمد . يکي از همکلاسيهاي احمد براي رفع اشکال درسي آمده بود . احمد او را به اصرار به داخل اتاق راهنمايي کرد، اما دوستش اظهار شرمندگي مي کرد . تا اذان صبح که براي نماز بلند شدم چراغ اتاقشان روشن بود و رياضي کار مي کردند . ديدم دوستش در حال خداحافظي است و مدام اظهار پشيماني و ندامت مي کند . قضيه برايم سئوال شد . از احمد پرسيدم اگر دوستت اين قدر خجالتي است پس چرا براي رفع اشکال به سراغ تو آمده؟
احمد لبخند رضايتمندانه اي زد و گفت : اين بنده خدا يکي از مخالفين حضورم در کلاس بود و مي گفت اگر احمد رحيمي با اختلاط دختر و پسر مخالف است خودش نيايد. چرا ما به آتش او بسوزيم ؟ من هم ناچار ادامه درسهايم را در منزل خواندم. حالا هم شرمنده برخورد آن روزش بود .

مادر شهيد:
يکي از شبهاي ماه رمضان در سال 1355 بود که بعد از روضه به منزل آمدم. در کمال تعجب ديدم لامپهاي حياط روشن است و احمد مقدار زيادي کتاب و کاغذ جلويش ريخته و با عجله مشغول سوزاندن آنهاست.
علت کارش را پرسيدم . او ابتدا از جواب دادن طفره مي رفت . گفت: مادر جان بعد از سخنراني در مسجد، ساواک مرا دستگير کرد . اما چون مدرکي همراهم نبود آزادم کردند. حالا بايد تمام مدارک ، اعلاميه هاي امام ، نوار ها و هر چيزي که مشکوک باشد را جمع کنيم تا اگر براي بازرسي آمدند چيزي به دست نياورند . فرداي آن روز تعدادي از کتابها را به مکان امني برد و دفن کرد و هر وقت لازم داشت به سراغشان مي رفت.

دکتر اسلامي:
در زمان انقلاب به بيرجند منتقل شده بوديم. پدرم از افسران متعهد و متدين ارتش بود . خيلي زود در جلسات مذهبي به آقاي رحيمي انس پيدا کرديم . وقتي در مورد مسايل پادگان شهر با پدرم به صحبت مي نشست. متعجب مي شديم چون او از خيلي موارد آگاهي داشت. با هماهنگي تعدادي از درجه داران که از دوستان پدرم بودند . زماني مناسب را براي فراري دادن سربازان در نظر مي گرفتند . آقاي رحيمي و آقاي شهاب با يک برنامه ريزي حساب شده براي سربازان فراري لباس و وسايل آماده مي کردند و توصيه شان اين بود که قبل از فرار حتماً تعدادي اعلاميه در سطح پادگان توزيع شود . سربازان هم بعد از پخش اعلاميه با بليت هاي از پيش تهيه شده به شهرهايشان فرستاده مي شدند.

دکتر خالقي :
در روزهايي که اختناق به اوج خود مي رسيد وارد دانشگاه شديم. به درستي از مسايل سياسي و اجتماعي اطراف خود خبر نداشتيم. يک روز دانشگاه به دست گارد شاه محاصره شد . فضاي رعب و وحشت عجيبي حاکم شده بود . دانشجويان به طرف سالن دانشکده راه افتادند. وقتي داخل سالن جمع شديم صدايي کوبنده بلند شد : شب تاريک ملت روز گردد، خميني عاقبت پيروز گردد.
وقتي نگاهم را به دنبال صدا برگرداندم ، متوجه احمد شدم . او به تنهايي شعار مي داد و به دنبالش همه فرياد مي زدند . آن روز احمد با اين عملش فضاي ترس و نا اميدي را به شجاعت تبديل کرد.

همسر شهيد:
احمد پسر خاله ام بود . آن زمان محصل دبيرستان بودم و او دانشگاه مي رفت . روزي به منزلمان در مشهد آمد . پس از صرف غذا براي برداشتن کتابم از قفسه به اتاق مجاور رفتم . احمد را مشغول مطالعه ديدم . به محض ورودم پرسيد : مي خواهم سئوالي از شما بکنم.
رفتارش تا حدي براي غير منتظره بود . چون تا آن لحظه تنها کلامي که در نهايت بينمان رد و بدل مي شد سلام و خداحافظي بود . سرم را پايين انداختم و گفتم بفرماييد بدون مقدمه گفت : نظرتان راجع به ازدواج با من چيست ؟
با شناختي که از او داشتم مانده بودم که چه بگويم . او همه معيارهاي مورد نظر همسر آينده ام را داشت. جواني صادق ومعتقد به ارزشهاي اسلامي با تحصيلات عالي . پس از مکثي کوتاه گفتم : بهتر است با خانواده ام صحبت کنيد.
چند روز بعد پدرشان به مشهد آمدند و مطلب را با خانواده ام در ميان گذاشتند. بعدها به من گفت :
آن روز مطرح کردن مساله ازدواج بسيار برايم سخت بود . اما چون نظر شخصي شما برايم اهميت داشت ابتدا با خودتان صحبت کردم.

مراسم ازدواجمان در مسجد صاحب الزمان بيرجند برگزار شد . محفلي صميمي و بي تکلف. درست همان ساده زيستي که احمد طالبش بود . وقتي در کنارم مي نشست تا خطبه عقد جاري شود ، کت دامادي به تن نداشت. علت را جويا شدم ، آهسته گفت : توضيحش مفصل است باشد براي بعد.
چند روز بعد پس از مراسم توضيحش اين بود : آن شب يکي از برادران پاسدار به ديدنم آمد. سر صحبت باز شد متوجه شدم او هم قرار است همزمان با من ازدواجش را جشن بگيرد. اما لباس دامادي ندارد. ترجيح دادم کتم را به او هديه کنم . او ابتدا قبول نمي کرد ولي با اصرارم پذيرفت.
اين مساله تنها در همان روز اتفاق نيفتاد. وقتي مي خواستيم زندگي مشترکمان را آغاز کنيم با ديدن فرش دستبافت در جهيزيه ام از پدرم خواست تا فرش را بردارند و به جايش موکت بدهند . پدرم در پاسخ به احمد گفت : من فرش را ميدهم بعد هر کاري خواستيد خودتان بکنيد.

حجت الاسلام نعمتي پور،شوهرخواهر شهيد:
احمد قبل از تسخير لانه جاسوسي در قم به منزلمان آمد و گفت : قرار است با تعدادي از دوستان به محضر امام برويم و مواردي را با ايشان مطرح کنيم. آن روز از مسايل مختلف کشور با هم گفتگو کرديم. با اينکه هيچ مطلبي را از من پنهان نمي کرد اما چون شديداً معتقد به حفظ اسرار بود ، چيزي بروز نداد. دو روز بعد براي شرکت در سمينار حوزه و دانشگاه به تهران رفتم . آنجا متوجه شدم احمد با تعدادي از دانشجويان پيرو خط امام سفارت آمريکا را به تصرف درآوردند. بعد از آن جريان احمد هم به عنوان نماينده دانشجويان به خدمت امام مي رسيد و از ايشان راهکار مي گرفت.

زماني که اولين مجلس خبرگان شکل گرفت شهيد بهشتي به عنوان چهره شاخص مجلس مطرح بود. از طرفي شايعات بر عليه اين شخصيت چنان وسعت پيدا کرده بود که دامنه ترديد به دانشگاهها هم رسيد. در بين دانشجويان مطالبي عنوان مي شد که قلب هر دوستدار انقلابي را به درد مي آورد. از آنجايي که پسر شهيد بهشتي هم در همان دانشگاه درس مي خواند، احمد با هماهنگي ايشان وقت ملاقاتي گرفت تا به ديدن شهيد بهشتي بروند و دانشجويان ابهامات خود را مطرح کنند. احمد مي گفت:
روزي که به ديدن ايشان رفتيم اين سيد بزرگوار همه مسايل را گوش کرد و لحظه اي ساکت ماند . آن روز قبل از هر صحبتي اشکش سرازير شد بعداً آهسته گفت : خدايا اگر اين کارهايي را که انجام مي دهيم براي رضاي تو نباشد چگونه بايد تحمل کرد؟ خود شاهد باش اين مسلمانان راجع به من چه مي گويند. ما هيچ قابليتي نداريم اما از حق خود مي گذريم تا انقلاب بماند. احمد مي گفت : حضار با شنيدن اين مطلب منقلب شدند و به شدت تحت تاثير قرار گرفتند.

غلامحسين اصغري:
هر روز صبح مي گفت : بچه ها برويم ورزش. بعد از طلوع آفتاب ما را از سپاه تا بند دره به حالت دو مي برد و بر مي گرداند. وقتي به محوطه سپاه بر مي گشتيم تازه نرمش کردن و بدنسازي شروع مي شد. آن هم نيم ساعت . يکبار بعد از ورزش خسته و کوفته به آقاي رحيمي گفتم : اين همه مي دويم بعد هم که بايد نرمش کنيم. خدا خبرتان بدهد. زياد نيست ؟
با اينکه هنوز جنگ ايران و عراق شروع نشده بود در جوابم گفت : در آينده وارد جنگ مستقيم با آمريکا مي شويم . ما پاسداران هم بايد به فکر ساختن روحمان باشيم هم جسممان را آماده دفاع از اسلام کنيم.
بعد از مدتي همان تمرينات بدنسازي در درگيريهاي کردستان خيلي برايم کارايي داشت.

نصراللهي :
چون ارتشي بودم در سال 1358 به بيرجند منتقل شدم. از زماني که آقاي رحيمي را در مسجد خضر ديدم مجذوب رفتارش شدم . هر وقت فرصتي پيدا مي کردم به ديدنش در سپاه مي رفتم. روزي در کنارش بودم يکي از مسوولين از فرودگاه تماس گرفت و تقاضاي ماشين کرد . آقاي رحيمي با چهره اي در هم کشيده گفت : نمي توانيم ماشين دنبالتان بفرستيم.
بعد از گذاشتن گوشي در ادامه نگاههاي پرسشگرانه مان گفت : اين آقا براي مسايل شخصي آمده ما مجاز نيستيم بيت المال را صرف اين امور بکنيم. همان مسئول به دنبال آقاي رحيمي آمد و توپيد که چرا دنبالم نيامديد. آقاي رحيمي در کمال تواضع و بدون تعارف در جوابش گفت : شما دکتر هستيد. بايد براي مردم نمونه و الگو باشيد. من نمي توانستم ماشين سپاه را صرف کارهاي شخصي کنم.

عباس صالحي:
يکي از شهروندان به سپاه گزارش داده بود که خانه اي در همسايگي آنها رفت و آمد مشکوکي دارند . من هم با اينکه از نظر قيافه کم سن به نظر مي رسيدم با تعدادي از بچه هاي بسيج وسپاه مامور شديم تا آن خانه را تحت نظر بگيريم. در کوچه مضطربانه مشغول گشت زني بودم که آقاي رحيمي با چهره اي مصمم ظاهر شد . با آمدنش دلم قوت گرفت . به دقت منطقه را مورد محاسبه قرار داد تا در صورت ورود بچه ها به خانه آسيب کمتري ببينند. بعد در حالي که خودش پيشگام بود دستور حمله داد. آن شب با به دست آوردن مدارک و مواد منفجره از آن خانه و دستگيري گروهي از خرابکاران توانستيم با موفقيت يک خانه تيمي را متلاشي کنيم.

احمد حاجي زاده:
آقاي رحيمي در يک جمع خصوصي گفت : با اسنادي که از لانه جاسوسي به دست آمده بني صدر آدم سالمي نيست اما بالاخره چاره اي هم نيست . احتمالاً بيشتر مردم به او راي خواهند داد.
زماني که بني صدر به عنوان رييس جمهور به بيرجند آمد تعدادي از مسئولين شهر هماهنگ کرده بودند تا او را از مسير خيابانهاي اصلي عبور دهند . اما آقاي رحيمي اصرار داشت که رييس جمهور را از مناطق خاکي و محروم شهر ببرد و اين تصميمش را هم عملي کرد . وقتي بني صدر در حال سخنراني براي مردم بود رييس دفتر رياست جمهوري در بيرجند به کار ايشان معترض شد . آقاي رحيمي گفت : اگر اين رييس جمهور مال همه مردم است بايد جاهاي خراب و فقر مردم را ببيند. من بايد ايشان را از آن مناطق مي بردم تا ببينند که به مردم چه مي گذرد. رييس جمهوري که درد مردم را نداند و نفهمد که ديگران چه مشکلاتي دارند، رييس جمهور نيست.

حجت الاسلام عماد:
صداي انفجار مهيبي بيرجند را لرزاند . حس کردم اتفاق بدي افتاده است. مردم سراسيمه به طرف آن قسمت شهر مي دويدند. باز هم منافقين عده اي را به خاک و خون کشيده بودند . شهيد رحيمي بلافاصله در صحنه حضور پيدا کرد و در حاليکه غم شديدي در چهره اش ديده مي شد، گفت : تا اين از خدا بي خبرها را دستگير نکنم پوتين هايم را در نمي آورم.
هنوز بيست و چهار ساعت از اين حادثه دلخراش نگذشته بود که منافقين مورد نظر دستگير شدند و به سزاي اعمالشات رسيدند.

احمد حاجي زاده:
آقاي رحيمي به محض ورود به سپاه امکانات محدود و تعداد کم کارکنان، نشريه اي به نام«نباء» را راه اندازي کرد . شبي به خانه يکي از دوستان دعوت شده بوديم. آقاي رحيمي شروع کرد به نوشتن يک مقاله براي نشريه درباره مبارزه با آمريکا ، ايشان در فاصله کمتر از يک ساعت حدود ده صفحه نوشت و چيزي که از همه بيشتر برايم جالب بود دور انديشي و تسلط ايشان بر مسايل سياسي بود . همان شب مقاله را خواندم.
غير از يکي دو جا که خط خوردگي داشت و مطلب جديدي جايگزين کرده بود بقيه مطالب روان و بدون اشکال نوشته شده بود.

سيد محمد علي رحيمي :
شهيد مظلوم سيد احمد رحيمي از همان دوران نوجواني، مبارزه را عليه ظلم و ستم شاه ملعون آغاز نمود، به طوري كه به ياد دارم، يك بار، در مسجد آيت ا... آيتي پس از نماز جماعت برخاست و اين چنين مخالفت خود را با اسد ا... علم ابراز داشت. من براي افرادي كه هنوز گندمهاي اسد ا... علم در خانه آنها هست ارزشي قائل نيستم. اين سخن كوبنده از يك نوجوان بعيد به نظر مي رسيد و مانند توپي در بيرجند صدا كرد و باعث شد كه مأمورين ساواك وي را دستگير كرده و به وي هشدار دهند كه در صورت تكرار با او برخوردجدي تري خواهند نمود.

سيد مهدي نوربخش:
اخوي مي گفتند: در يك خيابان، فكر مي كنم جنوب شهر تهران بود. حجت الاسلام هادي غفاري به ظاهر سخنراني هاي داغي را براي حكومت و به نفع انقلاب و خط امام مي كردند. داشتيم مي رفتيم آنجا كه، در خيابان با آقاي رحيمي برخورد كرديم. تا وقتي كه به آن كوچه اي كه در فرعي آن آقاي غفاري مي خواستند صحبت بكنند رسيديم. من رودربايستي كرده بودم كه از آقاي رحيمي بپرسم كه شما كجا داريد مي رويد و ايشان بگويد: فلان جا مي روم. به در كوچه اي كه رسيديم اول با هم، به عنوان خدا حافظي دست داديم و بعد هر دو نفر ديديم كه، هر دو به يک سمت نگاه مي كنيم و به يك سمت توجّه داريم بالاخره به خنده افتاديم و آقاي رحيمي كه يك مقدار رويش بازتر بود گفت: آقاي نور بخش! مثل اينكه شما داريد به اين طرف مي رويد. گفتم: بله. ما داريم به اين طرف مي رويم.

محمد حسين رضائي:
يادم هست در قاين يك عدّه اي آمده بودند و شيشه ها و عكس شهيد بهشتي را شكسته بودند و خلاصه تمام قاين را سركوب كرده بودند. و رئيس شهرباني آن وقت، با آنها، هم كاري كرده بود و قاين سقوط كرده بود. شهيد رحيمي و شهيد شهاب در يك جلسه اي كه در فرمانداري داشتند گفتند: چكار كنيم. گفتند كه شما برويد قاين، در آنجا بسيج جلسله داشت و تعدادي كه داوطلب بسيج بودند اسمهايشان را دادند و گفتند به آنها مراجعه كنيد. زيرا غائله بايد بخوابد. و يك تعدادي از نيروهاي خوب، مثل پدر شهيد قاسمي و آقاي مرصعي آمدند و با هم بعنوان نماينده دادسراي انقلاب و فرماندهي سپاه آنجا رفته بوديم و نظارت و رهبري گروه را بر عهده داشتيم. تقريباً ساعت 2 بعد از ظهر به قاين رسيديم، مي خواستند يك تظاهراتي راه بيندازند كه منافقين را سركوب كنند. ولي اينها، طوري كلاه سرغافله گذاشته بودند كه به محض اينكه بيرجنديها را مي ديدند، زنها به آنها سنگ مي زدند. ما ديديم كه اينجوري نمي شود. بعد گفتيم كه نيروها در ميدان آنطرف پمپ بنزين جمع شوند. و در آنجا يك ساختماني بود كه نيروها و برادراني كه ذوق بسيجي بودن را داشتند ولي بسيجي نشده بودند و مخالف بودند قرار داشتند. و نماينده شان هم از بني صدريها بود و گفته بودند كه ما در قاين، سپاه نمي خواهيم و سپاه را هم جا نمي دادند. برادراني كه بسيجي بودند و تقريباً جرأت داشتند آمدند، گفتند: ما با شما همكاري مي كنيم و شما بياييد يك كاري بكنيد و منازل سران اين خرابكاران را به ما نشان بدهيد. مي گفتند: اي بابا! ما را مي زنند و مي كوبند. بعد گفتيم: بيايند از دور نشان بدهند، چرا كه، خيلي وحشت داشتند و بعد از دور نشان مي دادند و بچه هاي ما يادداشت مي كردند. ساعت 9 شب كه اينها خوابيدند ما كار را شروع كرديم و تا ساعت 4 صبح كه داشتند اذان مي گفتند ما آخرين منزل را شناسايي كرديم. خلاصه 12 تن از اين منافقين را دستگير كرديم كه به سلامتي 9 نفر از اينها اعدام شدند.

محمد حسين رضائي:
يادم است كه دفتر بني صدر در خيابان شهداي بيرجند تشكيل و خيلي فعّال بود، به نحوي كه خبرنگار گذاشته بودند و روزنامه درست كرده بودند و افرادي را به عنوان همكار، جذب و ثبت نام مي كردند. حركات انحرافي زيادي در سطح شهر راه انداخته بودند. شهيد رحيمي فرمودند: ما براي اينكه بتوانيم حركات و اقدامات اين دفتر را تحت نظر و كنترل كنيم، بايد مكاني را در محدودة دفتر بني صدر راه اندازي كنيم. لذا رفتيم و يك ساختماني را در ميدان امام بيرجند اجاره كرديم و يك تابلوي بزرگي كه بر روي آن «مركز تحقيق و پژوهش سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند» نوشته شده بود بر سردرب، ساختمان نصب كرديم. مسئوليّت اين كار را به من دادند و گفتند: شما اين جا باشيد و تحت عنوان رسيدگي به شكايات مردم، روي دفتر كار كنيد. كار را شروع كرديم و برنامه ها و رفت و آمدها را كاملاً كنترل مي كرديم. قبل از اين كه خبر سقوط بني صدر در كشور مطرح شود، شهيد رحيمي گفت: بچّه ها در جريان باشيد، وقت آن رسيده كه دفتر را از اينها بگيريم. طبق يك برنامه ريزي مشخّص، قرار شد شبانه دفتر را تصرّف كنيم. از قضا آن شب مأموريّتي براي شهيد رحيمي پيش آمد و ايشان نتوانستند در اين حركت شركت كنند. از قرار اينكه تعدادي از هواداران بني صدر در گوشه و كنار دفتر حضور داشتند. به نظر مي رسيد كه عمليّات لو رفته است. ما آمديم با شهيد مهدي و نصرت صالحي و دو نفر ديگر طرف ميدان امام به صورت كشيك ايستاديم و يك نفر هم بالاتر از كارگاه رحمت هدايتي ايستاد. بالاي اين ساختمان، عكّاسي فتو طلايي بود. ما به شهيد هادي گفتيم: شما از پشت كوچه كه راه داشت، برويد داخل حياط و درب را باز كنيد. اين شهيد هم رفت و از پشت بام وارد ساختمان شد و كليد را اشتباهي زد و عكّاس بيرون آمد و ديد. برق روشن شد به محض اينكه چراغ روشن شد و ديد كه ما آنجا هستيم، سريع مغازه را بست و يك ماشين تويوتايي داشت سوار شد و رفت و بعد از ده دقيقه ديديم كه يك گروه بني صدري با مسئولين دفتر آمدند. شهيد هادي كه با دو نفر از نيروها داخل منزل رفته بودند كه درب حياط را باز كنند، با ديدن اين صحنه بلافاصله صدا زديم كه، درب را باز نكنيد و پشت درب را بگيريد كه اينها نتوانند درب را باز كنند، چون كليد داشتند. ما رفتيم كه به سپاه زنگ بزنيم به محض اينكه ارتباط برقرار شد، تلفن ها قطع شد. همزمان با قطع تلفن، برق هم قطع شد. به هر حال نيروهاي سپاه آمدند و با بني صدري ها درگيري شروع شد. اينها رفتند داخل حياط و با شهيد هادي درگير شدند كه بلافاصله ما هم رفتيم. وقتي زور زياد شد، يكي از رهبرانشان از بالا خودش را انداخت. يادم مي آيد كه شهيد هادي پيراهنش را گرفت و چون سنگين بود پايين رفت و پيراهن در گردنش ماند. ما ديديم كه اگر كشته و يا زخمي بشود مشكل درست مي شود. گفتيم بچّه ها ايشان را بگيريد و به هر صورت كه شده بالا بكشيد و خلاصه ايشان را بالا كشيدند. در همين حال شهيد رحيمي با يك پيكان وارد شد، ماشين را نگه داشت. با ديدن شهيد رحيمي روحيه مان قوي شد. يادم است كه، متأسّفانه همين نيروهاي حزب ا... هم ايراد گرفته بودند، كه آقاي فلاني هنوز رئيس جمهور است و اين ها با دفترش اين گونه برخورد مي كنند.

سيد علي عماد:
يك شب بعد از اينكه، سيد احمد رحيمي از جلسه، منزل آقاي شهاب بيرون مي آيد، در مسير برگشتن به خانه اش، مأموران آگاهي كه به جاي ساواك كار مي كردند سيد احمد را مي گيرند و او را بازداشت مي كنند. ما صبح ديديم كه سيد احمد به مدرسه نيامد. در بازداشتگاه از ايشان مي خواستند تعهد بگيرند كه وارد مسائل سياسي نشود و كاري به مسائل سياسي و برخورد با شخصيتهاي آن زمان رژيم پهلوي نداشته باشد. سرش به درس و مشقش باشد و درس خود را بخواند. اما سيد احمد كسي نبود كه به اين چيزها، تن بدهد.

سيد مهدي رحيمي:
در ورود به دانشگاه اگر بخواهم سر فصل كارشان را بگويم، سخنراني بسيار معروفي در سال 56 در دانشگاه تهران در مورد اوج بي بند و باري و فساد و فوايد حجاب، كرده بودند و چنان بود كه با مداخلة گارد شاه و دستگيري عدّه اي از نفرات به پايان رسيده بود.

غلامرضا سلطاني:
لانه جاسوسي كه اشغال شد. ايشان هم از دانشجويان داخل لانه جاسوسي آمريكا (سفارت سابق آمريكا) بود و يادم هست كه آن روزها اجتماعات عظيم مردمي، جلوي لانه برگزار مي شد. مردم و گروههاي مختلف شب و روز مي آمدند و آنجا اعلام حمايت مي كردند از، دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و سخنراني هاي درون لانه جاسوسي كه براي مردم حامي و مشتاق ايراد مي شد، توسط شهيد رحيمي بود كه بهترين تحليل هاي سياسي را هم ايشان از اوضاع آمريكا و شرايط سياسي ايران در آن سخنراني ها براي كل كشور ارائه مي داد.

غلامرضا نصر اللهي :
من يادم مي آيد كه در مسجد بوديم كه مرحوم شهيد رحيمي به بچه ها مي گفت: بچه ها برويد دفترهمكاري مردم با بني صدر را همين الآن بگيريد و همين پسرمان كه الآن طلبه است 18 سالش بيشتر نبود، راه افتادند و رفتند و مثل اينكه شب نتوانستند، روز بعد ساعت 30: 4 بعد از ظهر اعلام راهپيمايي به سمت دفتر كردند. ساعت 4:30 بعد از ظهر من يادم مي آيد به بازار رفتيم كه راهپيمايي شروع شد. البته متأسفانه بايد گفت كه، خلاصه بعضي از مردم، نان را به نرخ روز مي خوردند. حدود 40 نفر بيشتر نبوديم كه، ما راهپيمايي كرديم، در صورتي كه ما از نظر سيستم نظامي وارد اين جريانها مي شديم. لباس شخصي داشتيم، من خودم با اينها راه افتادم و به بازار سرپوش رفتيم و از آنجا به سمت خيابان جمهوري و ميدان امام راه افتاديم و مردم بيرجند اكثر قريب به اتفاق، كنار خيابان ايستاده و به حساب تماشاچي بودند، بچه هاي سپاه ما را حمايت مي كردند مي گفتند: شما برويد، ما شما را حمايت مي كنيم، اينها در زمان شهيد صمديان بود و آقاي راشدي و ديگر برادران بودند. ما يواش يواش آمديم به سمت دفتر حمايت كه نزديك شديم، عده اي در حال شعار دادن، بر عليه ما بودند كه در حال تبعيّت از بني صدر بودند، تا ما به آنجا رسيديم، حمله شروع شد، خوشبختانه وضعيت زياد طولاني نگرديد، از اينها يك عده فرار كردند و بقيه مردم همه تماشاچي بودند يعني طوري نبودند كه به ما كمك كنند، ما به جلو رفتيم و يك چند نفري را گرفتيم و خلاصه بقيه فرار كرديم و شهيد را ديدم كه روي ساختمان ايستاده بود. من با دست جلوي صورتم را، گرفتم و بصورت چمباتمه نشستم و گفتم اگر ممكن باشد منافقين عكس نگيرند و به يكي از برادران گفتم: برو بالا و عكس بني صدر را پاره كن، فكر مي كنم شهيد هادي بود، حالا اگر اشتباه نكنم، شهيد هادي رفت بالا و عكس را از وسط نصف كرد و پايين انداخت و ديگر اوضاع برگشت و شعار دادند و در را باز كردند و او را گرفتند بعد به سپاه آمديم، سپاه آن موقع، واقع در تربيت معلم فلكه خوسف بود. آمديم نزد مرحوم شهيد رحيمي و گفتيم: ما اين كار را انجام داديم و آمديم قضيه خوشبختانه فيصله پيدا كرد.

احمد حاجي زاده:
در يكي از آن سخنراني هايي كه در دانشگاه داشت من به عنوان پاسدار، اما با لباس شخصي همراه ايشان مي رفتم و در سخنراني شركت مي كردم. چون آن حربه اي كه منافقين داشتند. معمولاً با كتك كاري شروع مي كردند. وقتي ايشان صحبت مي كرد و از خصايص شهيد بهشتي مي گفت، گروههاي مختلفي در دانشگاه بودند بعد از سخنراني بلافاصله جمع مي شدند و شروع مي كردند به بحث كردن و سعي شان هميشه اين بود كه، يك جوري با كتك كاري شروع كنند و در حقيقت ايشان را وادار بكنند كه نبايد در دانشگاه سخنراني بكند.

احمد حاجي زاده:
يادم هست اولين مرتبه اي كه ايشان به بيرجند تشريف آورده بودند، چندين سخن راني در دانشگاه و مكتب نرجس داشتند. در رابطه با اينكه افراد در انتخابات و سرنوشت خودشان بايد دخالت بكنند و در سطح شهر تبليغات مسمومي كه گروههاي مختلف در دانشگاه از جمله سازمان مجاهدين (در حقيقت منافقين خلق ) و چريكهاي فدايي داشتند را براي مردم روشن كند.

عرب پور:
شهيد رحيمي مقدار زيادي از فرمايشات و عكسهاي امام را بردند و روي پره هاي پنكه سقفي جا سازي كردند. وقتي بر اثر ازدحام جمعيت مسجد گرم شد، با روشن كردن اين پنكه ها، اعلاميه ها در وسط مسجد پخش شدند.
يكي از منافقين كه فرمانده نظامي بود، يعني تمام عملياتها را رهبري كرده و 6 الي 7 عمليات ديگر را هم قرار بود انجام دهد، اين آقا سرشب بود كه با او صحبت مي كردم. شروع كرد به گريه كردن. گفتم: علت چيست؟ مقداري با او صحبت كردم، مقدار خيلي اندك از قرآن بلد بود، مسئله امامت در قرآن را بيان كردم مسئله نفاق و كفر اين است. ايمان نشانه هايش اين است. اشكهايش جاري شد. بعد گفت: من تازه دارم مي فهمم من را هفت ماه است كه از فلان شهر برداشته اند و به طور حرفه اي دستور گرفتم كه در اينجا كار كنم و پنج عمليات را رهبري كردم و قرار بوده پنج، شش تاي ديگر را هم رهبري بكنم و تازه مي فهمم كه با اصول ابتدايي اسلام و قرآن آشنايي ندارم، يكي ديگر از آنها گفت: اگر حكم من اعدام بود به حاكم شرع بگوييد يك ماه به من فرصت بدهند. در اين يك ماه بتوانم يك مقداري با قرآن آشنا بشوم.
در هنگام شهادت آقاي راستگو مقدم، كنار خيابان بوديم. مأمورين گاز اشك آور زده بودند. به بچه ها گفتم: برويد! كه الآن همه بر سر آن مسلمان ريخته اند. ما به خانه آمديم. بعد از آن احمد آقا را ديدم، كه يكسره به بيمارستان و شهرباني مي رود و مي آيد. مأمورين او را به شهرباني برده بودند؛ و حسابي كتك زده بودند. بعد او را به بيمارستان برده بودند. اين طفلك ( احمد آقا ) مي آمد؛ و مي گفت: ( خدايا چه كار كنيم! بيچاره را كشتند؛ از بين رفت ). روز بعد او را شهيد كردند. احمد آقا وآقاي شهاب، در تشييع جنازه او شعار مي دادند؛ و بچه هاي ديگر تكرار مي كردند تا اينكه به قبرستان رسيدند. حسين آقا هم رفته بود تا از اينها عکس بگيرد. مأمورين آنها را داخل دستشويي، دستگير كرده بودند. بعداً آقاي آيتي ضامن آنها شده بود؛ و آنها را از زندان بيرون آورده بود.

سيد محمد باقر اسلامي خواه:
يادم هست كه سيد احمد رحيمي و شهيد شهاب يك برنامه ريزي در بيرجند داشتند. چون كه بيرجند، سربازخانه وپادگان خيلي بزرگ داشت تا به سربازهايي كه از پادگان بتوانند فرار كنند برايشان لباس وآذوقه تهيه مي كردند. و اينها را به اصطلاح به شهرهايشان مي فرستادند.

رمضان رحيمي:
يادم مي آيد قبل از انقلاب، شهيد يك شب اعلاميّه پخش كرده بود و ساواك ايشان را گرفته بود، و به زندان برده بود. فكر كنم آن شب ايشان را اشتباهي به جاي مرحوم شهيد شهاب برده بودند. پدرم چون در شهر آشنا داشتند، رفتند آزادش كردند.

سيداحمد رحيمي
بعد از ظهر بود، يك موتور درب سپاه آمد و گفت: بياييد كه يكي را گرفتيم و ديديم، فردي منافق آمده و درب خانه را زده، مردم كه حرف ما را قبول كرده بودند: پنج، شش نفري رفته بودند و در خانه از صبح نشسته بودند تا اينكه، بعد از ظهر آمده، درب خانه را زده است، تا درب را زده بود، او را كشيده بودند به درون حياط و ما را خبر كرده بودند وقتي او را آورديم ديديم فرمانده شاخه نظاميشان بوده است.

محمدهادي شهاب :
خاطرم هست كه يك برنامه ريزي شد و شهيد احمد جلسات هفتگي را با بچه هاي برگزيده دبيرستان كه بيشتر بچه هاي ممتاز بودند برگزار مي كرد. و اين بچه ها بعدها همان كساني بودند كه در راه اندازي فعاليتهاي اسلامي در مدارس نقش مهمي داشتند. ايشان خودش مي آمد و در اين جلسات راجع به مسائل سياسي و خطوط مختلفي كه در آن موقع وجود داشت، بحث مي كرد. حدود يك سال اين جلسات به طول انجاميد، اما فايده داشت. از بركات اين جلسه بود كه خط فكري بني صدر كاملاً شناخته شد. ايشان با آن آشنايي عميق كه با گروههاي مختلف و افكار مختلف داشت، تمام روزنامه هاي انقلاب اسلامي را مي آورد و آنها را تحليل مي كرد و درباره موضوعاتي كه در روزنامه بود بحث مي كرد. و دانش آموزان را با خطوط سياسي آشنا مي كرد. و آنها را از افكار غلط بني صدر برحذر مي داشت و روحيه تعبد و تسليم شدن در مقابل امام (ره) را در آنها پرورش مي داد.

مريم كرمي :
در اولين برخورد با نوزاد، لحظاتي پس از تولد به هنگام حضور در بيمارستان ابتدا پيشانيش را بوسيد و از اينكه سلامت است، خدا را شكر كرد و در جواب پرستار بخش كه به او گفت: فرزندش دختر است گفت: اميدوارم كه او هم فردا رزمنده پرور باشد.

سيد ابوالفضل بهشتيان:
هنگامي كه ايشان براي گذراندن ترم دوم از بيرجند عازم تهران بود به مشهد آمدند و يك روز در حاليكه من به اتاقي كه ايشان آنجا بود و قفسه كتابهاي من و ديگر خواهرانم در آن اتاق قرار داشت، رفتم تا كتاب درسي ام را كه فردا امتحان داشتم، براي مطالعه بردارم. به محض ورود من به اتاق، ايشان گفت: مي خواهم از شما سؤالي بكنم، و من گفتم: بفرماييد، گفت: نظرتان راجع به ازدواج با من چيست؟ من كه هرگز تصور اين چنين سؤالي را از او با توجه به شناختي كه از ايشان داشتم نمي توانستم بكنم، لحظاتي مات و مبهوت ماندم و بعد از مدتي به ايشان گفتم: بهتر است با خانواده ام صحبت نماييد. چند روز بعد پدر ايشان به مشهد آمدند و مطلب را با پدرم مطرح نمودند.

نعمتي پور :
زماني كه همسر ايشان ( شهيد رحيمي ) چيزي از مادر ايشان نقل كرده بود خيلي سريع و قاطع به همسرش گفته بود كه: ايشان مادر من است شما بايد خودت را با او تطبيق بدهي. (با همين قاطعيت) اگر تو نمي تواني خودت را با مادرم تطبيق بدهي من بايد تو را طرد بكنم.

سيد مهدي رحيمي:
من يادم هست ايشان انشائي نوشته بود و فصل زمستان را ارتباط داده بود به زندگي تجملاتي حاكمين و كوچ نشيني. مثلاً توصيفش اين بود، از زمستان: در حالي زمستان را پشت سر مي گذاريم كه، يك عده از فقر و گرسنگي در گوشه هاي خيابان دارند مي ميرند و يك عده با ماشين هاي آخرين سيستم و بهترين امكانات زندگي مي كنند. من يادم هست كه به صورت واسطه اي به پدر من تذكر داده بودند كه ايشان انشاءهاي سياسي مي خواند و اگر به او تذكر ندهيد خيلي مشكل مي شود.

عبد الرزاق نژاد:
در بيرجند به اتفاق دوستانش يك مجلسي را تشكيل داده بود و در باب موضوع حكومت اسلامي و ولايت فقيه سخنراني داشت و من با توجه به اطلاعات محدودي كه در آن زمان داشتم، خيلي ارتباط با مركز كشور نداشتم و از صحبت ايشان خيلي استفاده كردم. يادم هست كه ايشان با چه زيبايي و ظرافت خاصي بحث، ولايت فقيه و حكومت مطلقه فقيه و اينكه بايد مجتهد در رأس حكومت باشد و مجتهد جامع الشرايط، لياقت حكومت و رهبري حكومت اسلامي را دارد. ايشان كاملاً مطلب را آنجا باز كرد و از آيات الهي، دلايلي آورد كه براي ما خيلي جالب و جاذب بود.

محمد علي ذاكرياني:
ظهر روز سي يكم شهريور ماه 59 بود كه زمزمه هايي در سپاه ايجاد شده بود. ظاهراً عراق به ايران حمله كرده است و آن موقع شهيد باقري در سپاه بودند. در محوطه سپاه ايشان را ديدم. سلام و احوال پرسي كرديم، چيزي نگفتند. امام معلوم بود كه از موضوع خبر داشتند تا اينكه ساعت دو بعد از ظهر شد و اخبار اعلام كرد كه عراق به تعدادي از شهرهاي ايران حمله كرده. ايشان بعد از شنيدن اخبار، ما را جمع و توجيه كردند و صحبت بسيار شيريني داشتند و مي گفتند: بايد آماده باشيم. اين آماده گي در حالي بود كه نيروهاي سپاه، در آن زمان درگير، بسياري از مسائل انقلاب بودند. امام وقتي صحبت كردند و موضوع حمله عراق را جا انداختند من دقيقا يادم هست كه نيروها بالاتفاق اعلام آمادگي كردند كه، از همان لحظه آماده هستند كه از سپاه به جبهه اعزام شوند و در مقابل عراق بايستند.

زهرا هاشمي زو :
من چون از خويشاوند دور، اين بزرگوار هستم و اوايل جنگ هم از سن و سال پايين برخوردار بودم.مادرم با توجه به خويشاوندي كه با ايشان داشت پيش مادر ايشان رفته بود و گفته بود: به آقاي رحيمي كه فرمانده سپاه هستند بگوييد كه فرزند من را اعزام نكند. من رفتم پيش شهيد. گفتم كه: اگر اجازه مي دهيد من با اين اعزام بروم. درست ساعت 10 بود كه بلند گو در سطح شهر اعلام كرد كه، بچه ها آماده هستند. مي خواهند جبهه بروند مردم براي استقبال پرسنل سپاه به ميادين و خيابانها بيايند. شهيد گفت كه، آماده هستيد؟ گفتم: اگر شما اجازه بدهيد. بله. بعد گفت: برو. بعد از رفتن من، مادرم خواب مي بيند در يك جلسه اي كه اين شهيد بزرگوار و يكي از آقاياني كه از بزرگان هست در آن جلسه بود، وارد مي شود و مي گويد كه: آقاي رحيمي مگر من توصيه نكردم كه بچه مرا جبهه نفرستيد. من به مادرم گفتم مگر به تو نگفتند؟ آن بزرگوار قبل از اينكه شهيد رحيمي به سخن بيايد مي گويد: ناراحت نباش مادر، فرزندت پيش ما هست.

مريم کرمي:
آخرين دفعه اي كه، از ما خداحافظي كرد به خوبي به ياد دارم، از همه خداحافظي كرد و بعد براه افتاد. وقتي به در منزل رسيد، ايستاد و برگشت تا دختر چهار ماهه اش را ببوسد. هنوز چند قدمي به وي نزديك نشده بود كه ديدم لبانش را به شدّت گاز گرفت. آن قدر شديد كه جاي دندانهايش روي لبهايش باقي ماند. سپس از همانجا برگشت و به سوي جبهة حق شتافت. گمان من از اين كار اين بود كه ايشان به خود گفته كه ممكن است عشق و علاقة بيجا به بچّه، تأخيري در كارم به وجود آورد و يا مرا از توفيق در عمل محروم كند.

محمد ابراهيم موهبتي :
براي يك مسئوليتي در همين استان خراسان، خودم با شهيد صحبت كردم كه، آقا استانداري خوب است، جايي كه مي شود خوب خدمت كرد. گفت: من اين لباس سبز را با هيچ چيز عوض نمي كنم.

محمد كريم زاده :
به ياد دارم كه سردار احمدي بيان مي كرد شبي كه، مي خواست در عمليّات شركت بكند و آخرين شب حيات اين عزيز بود، آقاي احمدي گفت كه ما از شهيد سؤال كرديم كه، آقا احمد! حضور شما بعنوان يك نيروي فرهنگي و فكري به نظر من در جامعه بيشتر نياز است تا شهادت شما. آنگاه آقاي احمدي خودش را مثال مي زند و مي گويد: آقا جان. من يك آدم نظامي هستم اگر به اصطلاح شهيد شدم يك نظامي ديگر هست كه جاي مرا بگيرد. امّا شما به عنوان يك ايدئولوگ به عنوان يك آدم تحصيل كردة، سياسي، قوي، آدم فرهنگي، يك آدمي كه مي تواند معضلات فرهنگي جمعي را حلّ و فصل كند حضور شما را الآن انقلاب مي طلبد چرا به حساب برنمي گرديد؟ آقاي رحيمي به آقاي احمدي گفته بود: آقا اگر من برگردم پشت خط، معلوم نيست سالياني بعد، اين جنگ تمام بشود و بعد از اتمام جنگ شهيد رحيمي يا اين احمد رحيمي الآن، همان احمد رحيمي زمان جنگ باشد چون به خودم اطمينان ندارم و اين لحظه را حداقل كه من اينجا هستم بايد قدر بدانم.

نعمتي پور :
آخرين سفري كه به جبهه رفت، به خانه ما، در قم آمدند و به من گفتند: فلاني من دارم به جبهه مي روم. اگر از اين سفر بر نگشتم و شهيد شدم چه بهتر. ولي اگر خدا نخواست كه شهيد بشوم در سلك روحانيت مي آيم و واقعاً به محتواي اسلام، مي پردازم. احساس مي كنم كه نسبت به اسلام كمبود دارم و قصد دارم تعاليم اسلامي و شرح مسائل را عميقاً برسي كنم.

مادر شهيد:
وقتي فرمانده سپاه بود من به ايشان گفتم: مادر برو درست را بخوان. گفت: مادر مي روم. اگر رفتم و برگشتم، يا به درس خود ادامه مي دهم، يا اينكه به قم مي روم و طلبه مي شوم كه ديگر رفت و برنگشت.

سيدابوالفضل بهشتيان:
در صبح روز دوم بعد از عمليات حدود ساعت 10 الي 11 صبح، آقاي احمدي كه ايشان هم به همراه خانواده خودشان در هتل اقامت داشتند و از دوستان و همرزمان نزديك او بودند، به منزل ما تلفن زدند و پس از سلام و احوال پرسي با گويش بيرجندي به من گفتند: آيا دلت براي احمد تنگ شده يا نه، كه من از اين صحبت ايشان بسيار تعجب كردم، لذا بدون هيچ مقدمه اي از ايشان پرسيدم مگر چه اتفاقي براي او افتاده است؟ ايشان در پاسخ به من گفتند كه به منزلتان مي آيم و برايتان مي گويم، لحظاتي بعد ايشان آمدند و در بدو ورود به اتاق ما از اينكه چشمشان به دخترم كه در آن روز شش ماه و سيزده روز داشت افتاد، گفتند: عموجان پدرت بهشت را برايت خريد و من با اين صحبت ايشان و شواهد دروني خودم كه گواهي بر رجعت او داشت تا آخر خط رفتم و ايشان از من به خاطر سرعت در دادن اين خبر و آن هم به اين شكل معذرت خواستند و گفتند: بنا به خواست احمد كه از من خواست تا اگر اتفاقي برايش افتاد مطلب را بدون پرده و طول و تفصيل به شما بگويم اين كار را كردم كه، اكنون تنها مي توانستم دلم را به لحظات ديداري، اگرچه كوتاه، اما با روح او خوش نمايم. از ايشان پرسيدم احمد كجاست؟ تا به ديدنش بروم، ايشان به من گفتند كه متأسفانه جنازه هم ندارد، چون او جزو مفقودين اين عمليات است و اينجا بود كه بار اين مصيبت برايم سنگين و طاقت فرسا مي نمود و در آن لحظات تلاشم بر اين بود كه ايشان را راضي نمايم تا خودم در خط مقدم براي جستجوي او حضور يابم كه ايشان گفتند: من با ديگر رزمندگان صحبت مي كنم تا شايد اطلاعات كاملتري از او به دست بياوريم.

همسر شهيد:
زماني كه احمد آقا در جبهه بودند. يك روز ما بيرون رفته بوديم. وقتي به خانه آمديم: زن آقاي كميلي شب، چيزي نگفت ولي صبح بود كه بچه ام گفت: بابا! ديشب يك نفره به خانه زنگ زد و گفت: احمد آقاي شما شهيد شده است. باباش خيلي ناراحت شد، چون اينها مريض بودند من به سپاه رفتم (آن موقع سپاه نزديك ميدان طالقاني بود ). هنوز آقاي احمدي و آقاي فرهادي را نمي شناختم. خلاصه داخل رفتم و گفتم: آقاي احمدي اينجاست؟ ديدم آقاي احمدي وضو مي گيرد ( نزديك ظهر بود ) به او گفتم: آقاي احمدي! شما از احمد آقا چه خبر داريد؟ گفت: بي بي! ما خبري نداريم. گفتم: به خانه ما زنگ زده اند و اين جوري گفته اند. آقاي فرهادي گفت: ديشب به من هم زنگ زدند و گفتند: احمد آقاي شما، شهيد شده است. من هيچ عكس العملي از خودم نشان ندادم، و با خاطري مطمئن، در حالي كه به عروج ملكوتي او فكر مي كردم، به طرف خانه به راه افتادم.
بيست روز بود كه برادرش همه كشور را مي گشت تا او را پيدا كند آخر كه به حسين آقا گفتم كه: بيا من در زندگي هيچ چيز نمي خواهم فقط مرا به شهر ببر تا همه جا را بگردم، شايد بچه خود را ببينم. شب، خانم او زنگ زد كه خاله بياييد كه مي خواهيم به تبريز برويم و احمد را پيدا كنيم. سوار هواپيما شديم و به مشهد رفتيم. وقتي به مشهد رسيديم ما هنوز نمي دانستيم كه او شهيد شده است. ديديم كه در خانه همشيره ام مردم سياه پوشند و نشسته اند. پرسيدم كه چه خبر است؟ گفتم كه: به من نگفتيد كه شهيد شده؟ چه اتفاقي برايش افتاده؟ شب با خانم او در خانه نشسته بويدم و هر دو بيدار بوديم. گفت: خاله يك چيزي به شما مي گويم اين نصفه شبي ناراحت نخواهيد شد؟ گفتم: نه، بگو. گفت: قسم بخوريد كه ناراحت نخواهيد شد، گفتم: نه، بگو من دلم قوي است، بگو. گفت: مي دانيد احمد آقا شهيد شده و چنان سوخته كه او را نخواهيد شناخت. من شب را هر طور كه بود، گريه نكردم. صبح كه شد، رفتم درب اطاق و گفتم: نگاه كنيد! بچه ام شهيد شده و شما هم نمي خواهيد او را به من نشان بدهيد، اگر نشانم ندهيد روز قيامت جلوي شما را خواهم گرفت. گفت: نه، حالا من شما را مي برم كه ببينيد. ما را برداشت و به سردخانه مشهد برد. آن كسي كه كليد سردخانه دست او بود، نبود. براي مراسم هفتم يكي از اقوام خود رفته بود. برگشتم و آمديم و دومرتبه ما را برد. وقتي كه پارچه رويش را برداشتم، شبيه، يك تكه ذغال سوخته بود.

برادر شهيد:
خاطرم هست كه مدت كوتاهي بعد از اين كه ايشان به جبهه رفتند بنده هم آنجا رفته بودم و مدام دنبالش مي گشتم. چون يك انسان فعالي بود، پيدا کردنش خيلي مشكل بود. در جبهه هم از طريق دوستان سراغ ايشان را مي گرفتم مي گفتند: جلوتر رفته. ما هر چه مي دويديم، خلاصه به ايشان نمي رسيدم. تا اينكه در بٌحبوحه والفجر يك، رفتم در خط و از فرماندهي تيپ پرسيدم كه آقاي رحيمي كجا هستند؟ من دنبالش مي گردم. گفتند: شناسايي رفته است. شرايط سختي بود. فشار دشمن خيلي شديد بود. گفت: كه نه الآن پيدا كردن او مشكل است. شهيد سيد علي رحيمي يادم هست كه به دنبالش مي گشت. بنده هم به ايشان كمك مي كردم.

عبد الله کرمي:
با شهيد فايده با هم ديگر به سر بالين شهيد رجبي رفتيم، من مي دانستم كه شهيد رجبي شهيد شده است اما خوب چون جنازه اش را نديدم، ديدم قسمتي از پاي راست ايشان نيست و سياه شده است و مقداري پنبه روي همين زخمهايي كه بر اثر قطع پاي راست ايشان ايجاد شده گذاشته اند و خودم را روي جنازه اش انداختم. شهيد فايده هم داشت اين منظره را نظاره مي كرد و اشك مي ريخت و دو نفري گريه مي كرديم و مي گفتم: در خواب كه شهيد رحيمي اينجوري نبوده چرا حالا پايش قطع باشد، ولي خوب حالت سوختگي را ديده بودم. ولي قطع شدن پا را نديده بودم، در كنار جنازه اش همانطور گريه مي كردم كه، ديدم شهيد از جايش حركت كرد و در حالي كه هر دو پايش سالم بود يك مرتبه به صورت يك نوري كه ايجاد بشود از بين من و شهيد فايده كه ايستاده بوديم، گذشت و ديگر كلامي هم از ايشان نشنيدم.

مريم کرمي :
شهيدان زنده اند! آخرين روزي را كه مفقود بود، شبش خواب ديدم كه در كوپه قطار به همراه دخترم نشسته ام. پس از لحظاتي ديدم كه شهيد سيد احمد در بيرون كوپه و در سالن، به همراه يك سيد نوراني از پشت پنجره در حال ايستاده به من اشاره كرده و مي گويد: " ناراحت مباش! من دارم مي آيم. " آن روز صبح با آن خوابي كه ديدم اميد داشتم كه از وي خبري بدستم برسد. شايد ذكر اين مطلب خالي از لطف نباشد كه فرزندم تا آن روز كه هيچ چيز نمي گفت و تنها حامل صدا هاي نا مفهوم دوران نوزادي بود، آن روز بدون مقدمه مرتب "بابا! بابا " مي گفت. من از اين امر بسيار متعجّب شدم و همان روز حدود ساعت 9 به بعد بود كه از تهران بصورت تلفني، تماس گرفتند كه، يك شهيد بنام احمد رحيمي كه بسيجي مي باشد از اروميه به مشهد منتقل مي گردد. ما احتمال داديم كه جنازه مال احمد باشد. لذا از من خواستند كه به محض رسيدن جنازه براي شناسايي آن بروم خوب حق مطلب هم همين بود كه احمد براحتي قابل شناسايي نبود. چرا كه دست و پاي راستش چند تكه بود و تمام بدنش بر اثر موج انفجار سوخته شده بود. گوشتهاي زير گلويش بخاطر اصابت تركش برآمده بود. دندانهايش بر اثر تركش، خرد شده بود و جراحات متعدّدي بر سر و پيكرش نشسته بود و به همين دليل پلاك همراهش نبود. تنها، زمانيكه به پاي چپ او نگاه كردم قابل شناسايي بود، زيرا همانجايي بود كه 17 روز قبل از شهادت، مجروح شده بود و اكنون سالم مانده بود. از طرفي تنها پشت وي بود كه نسوخته بود و اسمش بر روي پيراهنش نوشته بود. با توجه به خوابي كه ديدم و اينكه جنازه را با قطار به مشهد آوردند، دريافتم كه شهيدان حضوري عيني در خانواده هايشان دارند.

سيد مهدي رحيمي:
يادم هست من يك دبير داشتم، دبير رياضي بود روزي كه خبر شهادت، شهيد رحيمي را به من دادند من سر كلاس بودم، استاد گفت: احمد شهيد شده است. با آن حال سر كلاس رفتم. حالا شما حساب كنيد خبر شهادت همچين كسي را به آدم بدهند، همان موقع معلم از من خواست كه بروم پاي تابلوي درس جواب بدهم، رفتم و اصلاً نتوانستم. ايشان يك چيزي به من گفت: و بچه ها گفتند كه برادرش شهيد شده گفت: كدام برادر. گفتم:، شهيد احمد. اين معلم جزء توّابين سازمان مجاهدين يا آرمان مستضعفين بود و جزء آنهايي بود كه شهيد رحيمي آنها را دستگير كرده بود و من كه اين را گفتم، سر كلاس جلوي جمع گريه كرد و گفت: من به عنوان محكوم در دست او بودم اما خدا را به شاهد مي گيرم كه الآن احساس كردم برادرم شهيد شد است. بارها در مراسمش شركت كرد، مي گفت: دراوج محكوميت بر خوردي با من مي كرد، كه انگار من يك انسان داراي كرامت و شخصيت و داراي احترام هستم.

من از قول احمدي شنيدم موقعي كه رحيمي شهيد شده بود، مي گفت: شهيد رحيمي رفته بود در اطلاعات عمليات و كارهاي اطلاعاتي مي كرد و خيلي خوب كارش را انجام مي داد ومي گفت: من در يك عمليات شناسايي بودم كه شهيد رحيمي تركش مي خورد و مجروح مي شود، ايشان مي گفت: روي برانكارد شخصي را گذاشته اند و مي برند، مقداري كه نزديك شدم ديدم احمد آقا است گفتم: چي شده؟ ديدم تركش خورده در حالي كه خون از بدنش جاري است قشنگ دارد مي خندد. گفتم: چي شده؟ چرا اينجوري؟ گفت كه: خيلي خوشحالم، گفتم: چرا؟ اين تركشها به هر كسي نمي خورد، تركشها، نشان دار شده است، الآن خوشحالم و حالت آرامش دارم. دقيقاً حرف ايشان كه: خدا مرا دوست دارد و اين تركشها به من اميد مي دهد از خدا خيلي دور نيستم.

عبدالحسين خاتمي:
زماني كه احمد آقا مي خواست از منزل بيرون برود، سعيد آقا گفت: دعا كنيد، سيد احمد شهيد بشود. آخرين جلسه اي بود كه احمد آقا مي خواستند با ما خداحافظي كنند، خانم ما آنجا بود. مادر شهيد خانقي گفت: ما دعا مي كنيم: انشاا... با پيروزي اسلام به سلامتي از جبهه برگردند. سعيد آقا گفتند: نه احمد آقا آرزوي شهادت دارند. در بين راه هم كه مي خواست با ما خداحافظي كند، اشكهاي احمد آقا سرازير شد و گفت: آقاي خانقي شما پدر شهيد هستيد ( در آن زمان سيد محمد شهيد شده بود ) دعا كنيد كه ما هم بتوانيم راه امام را ادامه بدهيم و در راه اسلام شهيد بشويم. همان سفر رفت و ديگر شهيد شد و به آرزويش رسيد.

سيد محمد رضوي:
يك روز در خانه، با تبسمي به من گفت: كه عمر من، دعا مي كنم و شما آمين بگوييد او خدا را قسم داد كه در جبهه شهيد بشود و من هم آمين گفتم، به او گفتم كه تو خيلي آرزو داري كه شهيد بشوي او هم گفت: دوست دارم گمنام شهيد بشوم و همانطوري شد كه ما تا مدتي از او بي خبر بوديم.

محمد علي دستجردي:
ايشان پس از مجروحيت، به مداواي خود پرداخت و سپس به خط مقدم رفت و چند جنازه شهيد به عقب برگرداند. در حالي كه لب به دعا گشوده بود، خدايا دوست دارم جايي شهيد شوم كه جز تو بر بالينم نباشد. سرانجام همانگونه كه آرزو كرده بود به تنهايي، باگلوله هاي دشمن بال پرواز گشود و به سوي معبود رهسپار گرديد و چه خوش شعري در روزهاي آخر عمرش مي سرود.
اي خوشا با فرق خونين، در لقاء يار رفتن سر جدا، پيكر جدا، در محفل دلدار رفتن.

محمد ابراهيم موهبتي :
در عمليات والفجر مقدماتي پايش مجروح مي شود يكي از دوستان از ايشان سؤال مي كند پايت چه شده است. مي گويد: قسمتي از پايم تطهير شده و اميدوارم كه خداوند بزرگ همه جسم مرا تطهير كند و همين طور هم مي شود، به نحوي كه تمام بدنش مي سوزد و تنها عامل شناسايي شهيد توسط همسر محترمه اش همان قسمت مجروح و تطهير شده پا مي باشد.

محمد علي دستجردي:
آقاي رحيمي در حال سخنراني بود و محل سخنراني در مصلي بود. ايشان بسيار خوب سخنراني مي كرد بطوري كه تا يك و نيم ساعت به آن ادامه داد و همه گوش مي كردند. در اين حين فردي بلند شد و به شهيد گفت: بلكه شايد تو مي خواهي كانديدا شوي كه اين همه سخنراني مي كني؟ شهيد بزرگوار ساعتي را كه در دست داشت آنچنان به ديوار كوبيد كه خورد شد و بعد گفت! فلاني اگر من بدانم كه تا دو سال ديگر شهيد نمي شوم از غصه دق مي كنم.

مريم کرمي :
اين شهيد بزرگوار هميشه عادت داشت در خدمت با خدا راز و نياز كند، بطوري كه يادم مي آيد، روزي بود كه ايشان به سپاه رفت و شب دير وقت شده بود و هنوز به خانه برنگشته بود و ما نگران بوديم. نيمه هاي شب بود كه، فهميدم كسي پشت بام است و گريه مي كند. وقتي به آنجا رفتم ديدم ايشان به دعا مشغول است. به وي گفتم: چرا به خانه نمي آيي؟ ايشان با حالت خاصي به من جواب داد: فردا بايد 13 شهيد را به مزار شهدا ببريم و من قبطه مي خورم كه مگر از من چه گناهي سر زده كه جزء اينها نيستم. سپس ايشان تا صبح مشغول دعا و نيايش مي شد.

مريم كرمي :
آخرين روزهاي اسفند سال 61 يك روز صبح حدود ساعت 10 الي 11 صبح بود كه ايشان به منزل آمدند و من بسيار متعجّب شدم وقتي علّت را پرسيدم. گفتند: خواستم به شما سري بزنم. چند لحظه بعد وقتي كه ايشان بر روي تخت نشست. من پانسمان پايش را كه سعي نموده بود در جوراب مخفي نمايد، ديدم و علّت مراجعة ايشان در آن وقت از روز به منزل را درك كردم، وقتي از نحوة جراحتش و ميزان مجروح بودنش از او سؤال كردم، در پاسخ با يك حالتي شادمان، گفت: اگر تا ديروز به من مي گفتند كه تو تا يكسال ديگر شهيد نمي شوي، ‌از غصّه دق مي كردم امّا الآن كه تير دشمن خدا، بر بدنم نشسته اميد آن دارم كه مورد پذيرش خدا قرار بگيرم.

حسن شهپري:
روز آخري كه ايشان به جبهه مي رفتند در حالي به خانه ما براي خداحافظي آمدند كه لباس ساده اي تنشان بود و با همان لباس عازم جبهه شدند.

محمد ديمه ور:
شب آخر كه خبر شهادت ايشان رسيده بود، مرحوم شهيد شهاب مصيبت مي خواند و قرآن مي خواند. من يادم است كه تمام جمعيت گريان بودند و بعضي ها از حال رفتند. شب راه افتاديم تا جنازه شهيد جميعي را بياوريم. حالاببينيد در اين فاصله، بين بيرجند تا مشهد به ما چه گذشت. اما آن چيزي كه براي ما به عنوان عامل تسكين دهنده، شده بود، اين بود: شهادت آرزوي اوليا ا... است.

نعمتي پور :
من هر جا كه در زندگي كاري را به نفع اسلام و انقلاب انجام مي دهم، ايشان را خواب مي بينم و احساس مي كنم كه همراه ايشانم و خود اين باعث مي شود كه من احساس بكنم كه كاري انجام داده ام.

محمد برزگر:
يك شب سر پست، جلوي دژباني تربيت معلم قديم فلكه طالقاني بوديم. يك دفعه تلفن زدند كه دو نفر از بچه هاي سپاه كنار مرز افغانستان به شهادت رسيده اند تا اسم آن شهيد را گفتم اشك از چشمهاي شهيد رحيمي سرازير شد و گفت: يكي از پاسداران خوب ما شهيد شد.

سيد مهدي نوربخش:
شهيد رحيمي هنگامي كه شهيد شدند، متأسفانه يك چند روزي جنازه ايشان اصلاً مفقود بود. البته در واقع مفقود به معني اينكه در يك نقطه اي باقي مانده و يا دفن شده باشد، نبود. بلكه سر از آذربايجان درآورده بود و درست شناسايي نشده بود. ولي جالب اينكه عامل شناسايي شهيد رحيمي در واقع همين پاي مجروح ايشان شده بود. بقيه پيكر ايشان اگر عكس پيكر مطهر ايشان را ديده باشيد، كاملاً سوخته بود.

غلامحسين نارمنجي:
پس از شنيدن شهادت شهيد بهشتي، بلافاصله با توجه به اُنس ويژه اي كه با شهيد رحيمي داشتيم و اينكه به هر صورت ايشان مي توانست ما را تسكين بدهد، تصميم گرفتيم خدمت ايشان برويم، وقتي به داخل سپاه رفتيم، ديديم كه همه يك حالت آماده باش دارند و لباس رزم پوشيده اند، شهيد رحيمي، با همان لباس رزم در حالي كه اسلحه كمري بسته بودند، در قسمت صحن سپاه داشتند راه مي رفتند، وقتي خدمت ايشان رسيديم، ديدم كه: حالت غمناكي دارد و غمي كه با غضب و خشم همراه بود. مشخص بود كه ايشان خيلي گريه كرده بود. ديگر جرأت نكرديم صحبتي بكنيم و يا كلامي بر زبان جاري كنيم، بعد خودمان كنار يكي از همان ستونها نشستيم و فقط ايشان را نظاره مي كرديم.

اختر شريفي:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
بچه ها گوشه کلاس جمع شده بودند و صحبت مي کردند .بعضي ها نگران و عصبي بودند اما عده اي هم انگار خبر خوشي شنيده باشند ،بي خود و بي جهت مي خنديدند .مهدي مي گفت :بد هم نيست .دختر ها که باشند ما بهتر درس مي خوانيم !
مجيد با عصبانيت نگاهش کرد و گفت :آره جان خودت .تو همين جور اهل درس خواندن نيستي ،چه برسد به اين که بخواهند دخترها را بياورند توي کلاس .
سيد احمد که مشغول حل کردن مساله رياضي بود و توجهي به حرف همکلاسي ها نداشت ،سرش را بلند کرد و از مجيد پرسيد :موضوع چيه ؟مجيد گفت :هيچي !ظاهرا قرار که ما با دختر ها بنشينيم سر يک کلاس .
با ورود دبير رياضي ،هر کس سر جايش نشست .يکي از بچه ها پرسيد :آقا درسته که قرار است دختر ها بيايند کلاس ما ؟!
دبير رياضي گفت :من مي خواهم شما خوب درس بخوانيد و کاري به اين چيزها نداشته باشيد سال آخر است و امتحان کنکور داريد .اين مهمترين مسئله است .
در بين بچه ها ،فقط احمد اعتراضش را علني کرد و گفت :مهمترين مسئله اعتقاد ماست و مسئله اختلاط دختر ها و پسر ها ترويج بي بند و باري است .
يکدفعه صدا از هر گوشه کلاس بلند شد .هر کس چيزي مي گفت ،بي آنکه به حرف ديگران توجه کند .
بحث که بالا گرفت ،دبير رياضي رو به رحيمي کرد و گفت :يا جاي تو ،توي اين کلاس است يا جاي من !
کلاس ساکت شده بود که دبير رياضي به حالت اعتراض از کلاس بيرون رفت .
بعد از رفتن دبير ،عده اي به رحيمي اعتراض کردند که اگر مخالفت اختلاط دختر ها و پسر ها است ، چرا ما را به آتش خودش مي سوزاند .
سيد احمد که ناراحت شده بود وسايلش را جمع کرد و از کلاس بيرون رفت .پشت در دفتر نفس عميقي کشيد .سپس در زد و بي آنکه منتظر جواب بماند ،وارد شد .مدير پشت ميز نشسته بود و ناظم پشت پنجره ايستاده بود و حياط را تماشا مي کرد .مدير چشمش به رحيمي افتاد ترش کرد و پرسيد :باز خبري شده رحيمي ؟
رحيمي جلوي ميز ايستاد و گفت :«خبر ها پيش شماست !از لحن رحيمي ،مدير و ناظم به او نگاه کردند .مدير سعي کرد خودش را از تک و تا نيندازد و با لحن جدي گفت :دوباره که نمي خواهي شلوغ بازي راه بيندازي !
و ناظم ادامه داد :نخير قربان !رحيمي مي داند که آخر سال است و امتحان کنکور در پيش است و امثال رحيمي بايد در فکر کسب افتخار براي مدرسه و شهرستان باشند .
سيد احمد بي آنکه به او نگاه کند ،به مدير زل زد و گفت :و لابد براي پيشرفت دانش آموزان و بالا بردن سطح آموزش است که مي خواهيد پسر ها و دختر ها به صورت مختلط درس بخوانند !.
مدير که از قيافه اش پيدا بود از اين حرف سيد احمد خوشش نيامده ،با لحن تندي گفت :رحيمي !من نمي دانم کي عقلت سر جايش مي آيد ؟!پسر جان ،تو چکار به اين کارها داري .بنشين و درس بخوان .
سيد احمد دستش را روي لبه گذاشت و تند گفت :من خودم بلدم درس بخوانم .آقاي مدير ،اين جا شهر سنتي و مذهبيه .مردم نمي توانند تحمل کنند که پسرها و دخترها مختلط درس بخوانند .
ناظم فرياد زد :مگر تو وکيل وصي مردم هستي ؟مردم خودشان زبان دارند ،دلشان خواست اعتراض مي کنند .
سيد احمد برگشت طرف ناظم و گفت :خيلي ها مي ترسند و گر نه به شما مي گفتند که با اين کار مخالف هستند .
ناظم پوزخندي زد و گفت :مدتي که توي اين مدرسه بوده ام ،ثابت کرده ام که نمي توانم از اعتقاداتم دست بکشم .
مدير که مي دانست اگر مخالفت نکند ،کار بالا مي گيرد ،وساطت کرد و گفت :خيلي خوب !بهتر است از دبير رياضي معذرت خواهي بکني و بعد برو سر کلاس .من هم با دبير صحبت مي کنم .
سيد احمد نگاهش کرد و گفت :از نظر من ،بعدا وجود ندارد .من بايد تکليف خودم را بدانم.اگر قرار دختر ها توي کلاس بيايند ،من ديگر به مدرسه نمي آيم .
ناظم صدايش را بالا برد و گفت :نمي آيي که نيا ،انگار نوبرش را آورده .
مدير گفت :اقا اين جا مدرسه است .اين چه طرز حرف زدن با يک دانش آموز است !
سپس رو به احمد کرد و گفت :اين امور ربطي به تو ندارد از دبير معذرت بخواه و سر کلاس بنشين .سال آخر فکر درس خواند نت باش .
سيد احمد آخرين ته مانده هاي نيروي خود را به کار گرفت و گفت :آقا !اگر شما مجبور هستيد به خواسته ي بالا دستي ها تن بدهيد من مجبور نيستم پرونده مرا بدهيد تا من بروم .
مدير و ناظم نگاهي به هم انداختند. ناظم که از کوره در رفته بود گفت :شما تشريف ببريد .مي دهيم خدمتکار مدرسه پرونده شما را بياورند منزلتان !
سيد احمد ،قامت خودرا صاف نگه داشت و بي انکه کلمه اي بر زبان آورد ،به طرف در راه افتاد .در را باز کرد و محکم پشت سرش بست .
نشسته بود و درس مي خواند که مادرش وارد شد و با تعجب نگاه کرد.
احمد نمي روي مدرسه ؟
احمد در حالي که همچنان مشغول حل مسئله بود ،گفت :نه .
خبري شده،مدرسه تعطيل است ؟
نه ،من ديگر مدرسه نمي روم .
چرا ،چي شده ؟
مي خواهند کلاس ها را مختلط کنند .من هم اعتراض کردم .
بعضي از دبيرها به خاطر مخالفت من حاضر نبودند سر کلاس بيايند .من هم قيد مدرسه را زدم که همکلاسي هايم به آتش من نسوزند .
مادر با تعجب نگاهش کرد و پرسيد :مختلط يعني چه ؟
يعني پسر و دختر قاطي.
که چي بشه ؟
نمي دانم !بايد از آن هايي که اين کار ها را مي کنند بپرسي .
مادر نگاهي به اطراف انداخت و گفت :هر روز يک ساز جديد مي زنند .
سپس به احمد که سرش پايين بود و با مسئله رياضي کلنجار مي رفت ،نگاهي کرد و پرسيد :مي تواني بدون مدرسه رفتن درس بخواني ؟
احمد با لحني مطمئن گفت :بله کاري ندارد .نگران نباش .
مادر از جا بلند شد و به طرف او آمد .لحظه اي به کاغذ جلوي احمد نگاه کرد و گفت :نگران نيستم .مي دانم هر کاري را که اراده کني انجام مي دهي .
بعد بي آنکه حرفي بزند ،از اتاق بيرون رفت .
احمد سرش به کتاب ها گرم بود که صداي مادرش را شنيد .
احمد ...احمد جان ،بيا دم در کارت دارند .
احمد به ايوان خانه آمد و پرسيد :کيه ؟
از لاي در ،چهره ي آشناي مش محمد سرايدار مدرسه را ديد .دويد سلام و احوال پرسي کرد .
سلام مش محمد !از اين ورا ؟چرا دم در ايستاده اي !
مش محمد گفت :مدير من را فرستاده بهت بگويم مي تواني برگردي مدرسه .
سيد احمد خنديد وآرام زير لبي گفت :مگر آن ها مرا بيرون کرده بودند که حالا اجازه مي دهند بر گردم ؟خودم خواستم و هر وقت لازم بدانم ،بر مي گردم .
مش محمد ،صدايش را آهسته تر کرد و گفت :اين قدر با اين بي دين ها بحث نکن .ديروز که چاي بردم دفتر ،ديدم مدير با آقاي ناظم بحث مي کند که تو جزو بچه هايي هستي که حتما دانشگاه قبول مي شوي و اين باعث افتخار مدرسه و شهر بيرجند است .دل شان مي خواهد بر گردي مدرسه .
نه ،مش محمد از قول من به اقاي مدير سلام برسان و بگو ،رحيمي مي گويد خودم درس را مي خوانم .مش محمد با نگراني پرسيد :حالا مطمئني که قبول مي شوي ؟ مي گويند کنکور خيلي سخت است .
سيد احمد ،دست روي شانه ي مش محمد گذاشت و گفت :نشنيده اي گفته اند خواستن توانستن است .
مش محمد خنديد و گفت :چرا شنيده ام ؟اما نديده ام !از ما گفتن بود .هر چه خودت صلاح مي داني .
مش محمد !يک چاي مي خوردي نمک ندارد !
بايد بروم پسر جان !
خير پيش .
زنگ خانه به صدا در آمد .احمد در را باز کرد و مجيد و مهدي دو تا از همکلاسي هايش پشت در بودند .مهدي با حالت شرمنده اي دست داد .سيد احمد با خنده احوالپرسي کرد و پرسيد : از اين طرف ها ؟
مجيد او را بغل گرفت و کوبيد پشتش .بعد آرام در گوشش گفت :از قديم گفته اند ،سلام گرگ بي طمع نيست !
سيد احمد حرفش را قطع کرد و گفت :خب !چرا دم در؟بيا تو .
با اصرار ،او را داخل برد .مهدي که از نگاه کردن به او خجالت مي کشيد ،گفت :راستش آمديم اگر بشود چند تا مساله رياضي برايمان حل کني .
مجيد دنبال حرف او را گرفت و گفت :گمانم آقاي محمدي باز هم دارد مسائل رياضي را غلط حل مي کند .
سيد احمد آن ها را برد داخل اتاق .مهدي به کتاب هاي پخش شده در اتاق انداخت و گفت :گذ 
بازدید : 131 تاریخ : 24 / 04 / 1392 زمان : 7:13بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

خائف,کاظم

خائف,کاظم

 

 ارديبهشت ماه سال 1337 ه ش در بيرجند به دنيا آمد. مادرش مي گويد: آخرين ماه قبل از تولد فرزندم، شبي حضرت آيت الله سيد کاظم حائري از علماي بزرگ بيرجند را در خواب ديدم که کسي را فرستاده و مرا احضار کرده. وقتي رفتم و به خدمت ايشان رسيدم، نوشته اي به من داد و گفت: نام فرزندت را مطابق همين نوشته بگذار. با تعجب گفتم چه مي فرماييد؟! فرزندي ندارم. ايشان فرمودند: به زودي فرزندي خواهي داشت. گفتم من سواد ندارم آن را برايم بخوانيد. سپس در ادامه پرسيدم: اسم خودتان سيد کاظم است، چنين نيست؟ فرمودند: بلي، همين طور است. ما هم به همين دليل نام فرزندمان را کاظم گذاشتيم. قرآن را خيلي خوب و زود، نزد روحاني آموخت. کودکي بسار فعال و پر تحرک بود.
دوره ابتدايي را در سال 1344 در مدرسه ابتدايي حکيم نظامي شروع کرد و در سال 1349 به پايان برد. سپس وارد مدرسه راهنمايي گنجي شد و دوره متوسطه را در هنرستان ابوذر گذراند و در سال 1356 در رشته برق ديپلم گرفت. اوقاتش را بيشتر به مطالعه و ورزش مي گذراند. در ورزشهاي رزمي، کاراته و کوهنوردي فعال بود و مربي کونگ فو به شمار مي رفت. به کوه و طبيعت علاقمند بود. مي گفت: «مشاهده کوه و طبيعت چند فايده دارد، از جمله اينکه انسان را به عظمت خداوند واقف مي سازد و نيز در خلوتي که دست مي دهد، بهتر مي توان با خدا سخن گفت.»پس از اخذ ديپلم به عنوان درجه دار ارتش و در لشگر 77 خراسان به خدمت مشغول شد. علاقه او به امام موجب شد به فرمان ايشان از خدمت فرار کند که پس از پيروزي انقلاب به محل خدمت خود بازگشت.در مبارزات وراهپيمايي ها چون نظامي بود،با لباس مبدل شرکت مي کرد. يک بار دستگير شد ولي از چنگ ماموران گريخت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي به فرمان امام خميني به بسيج پيوست وجزء اولين نيروهاي اعزامي به منطقه گنبد براي خنثي سازي توطئه هاي ضد انقلاب داخلي بود . اونقش مهمي درسرکوب ضدانقلاب داشت. با شروع جنگ تحميلي به سرعت به سپاه پيوست و به جنگ و جبهه وارد شد.
عاشق جبهه بود و خود را مسئول مي ديد و در شتافتن به سوي جبهه و ايفاي نقش و انجام تکليف سر از پا نمي شناخت. در کسوت پاسداري به جبهه اعزام شد و با عناوين عضو گروه ويژه، معاونت گروه ويژه، فرمانده گروهان و فرمانده گردان با دشمن جنگيد. او در جبهه هاي بستان، تنگه چزابه و در عمليات هاي طريق القدس، فتح المبين و بيت المقدس شرکت داشت. کاظم خائف در تاريخ دهم ارديبهشت ماه سال 1361، در عمليات بيت المقدس، در جبهه کرخه نور بر اثر اصابت گلوله به گردن و نخاع به شهادت رسيد.
پيکر شهيد بعد از انتقال به زادگاهش – شهرستان بيرجند – به خاک سپرده شد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386




وصيت نامه
باسمه تعالي
گمان نكنيد آناني كه در راه خدا كشته مي شوند مردگانند، بلكه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خوردند. قرآن كريم
به نام ايزد متعال و به نام خدايي كه فرمان جهاد تمام گناهان انسانهايي كه در جواب او لبيك مي گويند و مي بخشند و آنها را به كمال مي رسانند، پروردگارا اسلام و مسلمين را پيروز گردان. اسلامي كه پيامبر اكرم (ص) و امامان براي آن كوشيدند و خود را فداي آن كردند تا قوانين تو را به تحقق برسانند.
يا ارحم الراحمين انقلاب خونين اسلامي را كه فقط با خون به دست آمده به پيروزي كامل برسان‌ هر چه زودتر ابر قدرتها و كليه كسانيكه با اسلام مخالفند. اگر قابل توبه هستند. توبه شان قبول و گرنه نابودشان بفرما. خالقا! رهبر بزرگمان را امامي كه مردگان را به قدرت تو زنده كرد و ما را هدايت نمود. اين فرزند زهرا (س) و نايب حضرت مهدي (عج) خميني كبير را تا انقلاب مهدي (عج) نگهدار زيرا امروز چشم تمام مستضعفان به او و انقلاب اسلامي است.
اي خميني عزيز بدان اگر لايق باشيم تا آخرين قطره خونمان را تو كه همان اسلام است دفاع خواهيم كرد و نخواهيم گذاشت كه مورد هجوم مخالفان اسلام قرار گيرد. اي ملت شهيد پرور ايران بايد افتخار كنيد كه خداوند چنين هديه اي به شما داد و قدر آن را بدانيد. تمام شهدا مال شما هستند و اين انقلاب به شما تعلق دارد. حال وظيفه شما سنگين و بزرگ شده بايد با تمام نيرو و قدرتي كه داريد از انقلاب پشتيباني كنيد.
زيرا امروز اسلام و انقلاب اسلامي مورد هجوم تمام مخالفين اعم از ايراني و خارجي قرار گرفته است. اگر زماني جنگ اسلام با حزب بعث تمام شد فكر نكنيد كه ديگر جنگ تمام شده، نه. اين را بدانيد تا زمانيكه ابر قدرتي و ظالمي در جهان وجود داشته باشد جنگ و جبهه هم خواهد بود و حتماً اين را بدانيد كه شما نيستيد كه مي جنگيد بلكه خود خداست كه پيروز مي كند و شما فقط وسيله ايد.
به هوش باشيد كه پيروزي شما را ذوق زده نكند و مغرور نشويد زيرا خدا بزودي ما را امتحان خواهد كرد.
پروردگارا! اگر من لايق شهادت هستم مرا شهيد گردان.

كلامي با خانواده ام:
سلام پدرم مي دانم شما آنقدر آگاه هستيد كه اگر فرزند شما لايق شهادت باشد افتخار مي كنيد چون امروز زماني است كه اسلام مبارز و پشتيبان مي خواهد.
نكند به خاطر من گريه كنيد و دشمن از گريه شما سوء استفاده كند و باعث تضعيف اسلام شود.
بايد مانند كوه مقاومت كنيد و مشتي محكم باشيد بر دهان دشمنان اسلام. هر چند اين مصيبت نيست ولي در همه حال مصائب را تحمل كنيد و به همه بگوييد به جاي تسليت به شما تبريك بگويند. پدرم اين را بدانيد كه اسلام با خون امام حسين (ع) زنده است و هر چه جوانانش شهيد مي شوند چهره او برافروخته تر مي شود.
مادر اين حرف هميشه در ذهنتان باشد كه ما امانت هايي هستيم كه خداوند چند صباحي در دنيا به شما داده است.
برادر مي دانم كه شما از شهادت و مقامي كه خدا به شهيد مي دهد باخبريد. احيتاجي نيست به شما هم توصيه كنم سفارشم اين است كه از امام و انقلاب پشتيباني كنيد و حفظ و حراست از خون شهدا بر شما بلكه بر همه مسلمين واجب است. فرزندانتان را طوري تربيت كنيد كه حامي امام زمان باشند. اميدوارم زماني شما مفتخر به اين شويد كه فرزندي از شما در لشكر اسلام به فرماندهي امام زمان (عج) با دشمنان اسلام بجنگد. آنها را طبق موازين اسلامي تربيت كنيد طوري كه بتوانند در جامعه خود الگو بوده و حتماً به آنها خواندن قرآن را ياد بدهيد كه وظيفه هر پدر نسبت به فرزندش مي باشد.
خواهرم! حضرت زينب (س) سمبل اسارت استمرار خط سرخ شهادت الگو عظيم زن در تاريخ بشريت بود. آن بانوي بزرگ وقتي احساس مي كرد گريه اش تضعيف اسلام است مانند كوه ايستاد و خطبه هاي آتشين خواند. همگي بدانيد شهادت گوهريست كه حضرت علي (ع) براي آن بي صبري مي كرد و شهادت لذاي دارد كه حضرت علي اكبر (ع) از خدا مي خواست كه به او هزار بار جان بدهد تا همه را در راه خدا بدهد. پس ديگر جايي براي ناراحتي نمي ماند و ما بايد خوشحال هم باشيم.
در آخر توصيه مي كنم به خانواده ام اگر جدي از من باقي بماند كه فرستادند براي دفن، اذيت نشويد و مراسم ساده باشد.
يك لحظه امام را تنها نگذاريد كه خداي خواسته دچار سرنوشت مردم كوفه خواهيد شد.
من با آگاهي تمام اين راه را انتخاب كردم. اين راه همان راه اسلام اصيل است و شهادت آخرين مرحله تكامل است هر شهيد آن را با آگاهي تمام انتخاب كرده و هيچ ترسي ندارد و هيچ وقت از روي احساسات خود را به خطر نمي اندازد هر كس مي گويد كه اينگونه شهيد شدن از روي احساسات است خودش بيايد و از نزديك مشاهده كند كه در اينجا احساسات از بين مي رود و جاي آن را شوق پيروزي اسلام، رضاي خدا و آرزوي شهادت مي گيرد.
همه شما را به خداوند بزرگ مي سپارم. به اميد پيروزي اسلام . كاظم خائف




خاطرات
پدرشهيد:
ايشان تعريف مي کرد: فرمانده اي داشتيم که از ارادتمندان حضرت آيت الله شيرازي رهبر مبارزات انقلابي در مشهد بود و ارشادات آقاي شيرازي تاثير زيادي بر من گذاشت تا جايي که وقتي متوجه شديم قرار است ما را براي مقابله با مردم به سطح شهر بفرستند ما که حدود سيصد نفر بوديم دور هم جمع شديم و تصميم گرفتيم که از اجراي چنين تصميمي سر باز زنيم و همين کار را هم کرديم.

مادر شهيد :
شهيد ازدواج نکرد و هر وقت در اين باره با او سخن مي گفتيم، در جواب مي گفت: تا زمانيکه که جنگ به پايان نرسيده، ازدواج نخواهم کرد. دوست ندارم که زن و فرزند بي سرپرستي – که مايه زحمت شما باشند – از خود به جاي بگذارم.

حسين يوسفي:
قبلا به ما گفته بودند که قرار است گرداني با عنوان گردان ويژه تشکيل گردد و توضيح داده بودند که هيچ اميد و برگشتي براي اعضاي اين گردان وجود ندارد و افرادي بايد در آن عضو شوند که صد در صد از شهادت استقبال کنند و از دنياي دون به سوي پروردگار خود قطع علاقه کرده باشند. وقتي که از کاظم خائف پرسيدم: در جبهه قرار است در چه واحدي انجام وظيفه کني؟ گفت در گردان ويژه. من که وصف گردان ويژه را شنيده بودم، يکه خورم و حالم تغيير کرد. ايشان با تعجب پرسيد: چه شد؟ چرا اين طوري شدي؟ من نمي خواستم چيزي بگويم، ولي اصرار کرد و من هم درباره گردان ويژه شنيده بودم، توضيح دادم. تعجب کردم، چون ديدم چهره اش باز و بشاش شد و خيلي خوشحال. در نهايت به من گفت: وقتي که برگشتي اين مطلب را نزد پدر و مادرم تعريف نکن که نگران نشوند.

عبد الله مرشد زاده :
سردار شهيد حاج رجبعلي آهني مي گفت که شهيد خائف معاون من بود و ما در يک منطقه، در کنار نيروهاي ارتشي مشغول آموزش نيروهاي خودي بوديم. شهيد خائف با نيروها کار مي کرد و آنها را آموزش مي داد. من که در کنار يک سرهنگ ارتشي بودم، به ايشان گفتم: جناب سرهنگ! به نظر شما خائف چقدر تجربه کاري دارد؟ جناب سرهنگ وراندازي کرد و گفت: بايد بيست و پنج سال تجربه داشته باشد. گفتم جناب سرهنگ سن ايشان به بيست و پنج سال نمي رسد.

برادر شهيد :
روزي در مشهد به همراه سردار شهيد حاج رجبعلي آهني که در آن زمان فرمانده گردان بود نزد من آمدند و صحبت شد. از جمله در مورد محول کردن ماموريت هاي مهم و خطرناک به افراد بحث کرديم. من خدمت برادر شهيد عرض کردم که در معامله با خداوند بهتر است انسان اوج اخلاص را رعايت کند تا اگر در آن حال به محضر خداوند شرف ياب شد، مسرور و رستگار و عزيز باشد. لذا شما هم بهتر است آن ماموريتهايي را که خيلي سخت است و داوطلب ندارد و کمتر دارد، انتخاب و قبول کني. ايشان به جبهه رفت و در برگشت به من گفت: همان کاري را که گفتيد کردم و از بين ماموريتهاي مختلف پيشنهادي، عضو شدن در گروه ويژه و خط شکني و اطلاعات و شناسايي را پذيرفتم.

جناب آقاي موهبتي – که از فرماندهان آن زمان و همرزم شهيد خائف بودند – تعريف مي کردند که يک بار او را دعوت کردم تا فورا خود را به جبهه رساند و در عملياتي که در پيش است شرکت کند. وقتي شهيد به سپاه آمد، مهري برداشت و دو رکعت نماز خواند، علت را پرسيدم گفت: وقتي دوستان شهيد خود را به ياد مي آورم، فکر مي کنم که خداوند مرا دوست نداشته که به شهادت برسم. ولي اکنون که مي بينم پس از فاصله اندکي خداوند به من توفيق داده که برگردم و در راه او جهاد کنم، خوشحال هستم و بدين منظور شکر خداوند را بر خود لازم مي دانم.

پدرشهيد:
در نيمه هاي شب چيزي مرا از خواب بيدار کرد و متوجه شدم که در پشت پرده کسي است. وقتي پرده را کنار زدم ديدم، کاظم در حال راز و نياز با خداست. من به حال او خيلي غبطه خوردم که من با اين که عمري را سپري کرده ام، چنين توفيقي نيافته ام، ولي جواني که هنوز مجرد است و در اوج احساسات غريزي است، اين چنين رو به خداوند کرده و با او انس دارد.

يکي از دوستان شهيد براي من تعريف مي کرد: سحر ماه رمضان بود که بيدار شدم. چيزي براي سحري هم نداشتيم و غذا خيلي مختصر و ناکافي بود. من ديدم ايشان داخل سنگر نيستند؛ بيرون رفتم. ايشان را در جايي در حال نماز و عبادت در محوطه ديدم. نماز را که خواند، گفتم بايد برويم سحري بخوريم. فرمود من سحري خورده ام، ولي من که مي دانستم شب چيزي نخورده و سحري هم نداشتيم، اصرار مي کردم که نهايتا ايشان فرمود: من دو تکه نان خشک داشتم، همان را آب زدم و خوردم. که اين نشانگر اوج اخلاص و توجه و زهد و تقواي اوست.

دوستش ، برادر ميرزايي گفت: در آن شب در سنگر نشسته و در روشنايي نور چراغ قوه مشغول خواندن دعا بوديم که غذاي مختصري – که عبارت بود از هويج و سيب زميني آوردند. شهيد خائف آن را تقسيم کرد و براي هر کدام از ما اندکي غذا ريخت، ولي غذاي خودش را هم پيش من گذاشت و گفت: من نمي خواهم غذا بخورم. علت را که پرسيدم گفت: من تنها امشب اينجا هستم و مطمئنم فردا شهيد مي شوم. قبلا از خداوند چند چيز خواسته ام.
اول اينکه مرا با شکم گرسنه شهيد کند. دوم اينکه تنها با اصابت يک گلوله به شهادت برسم و سوم اينکه پيکرم در آفتاب بماند که کبود شود و اکنون دوست دارم که خواسته هاي من اجابت گرد. همين طور هم شد در شب عمليات از هم ديگر جدا شديم و تا بامداد يکديگر را پيدا نکرديم، شلوغ بود و هر کس گرفتار و مواظب وضعيت و وظيفه خودش بود. بامدادان وقتي شهيد بزرگوار سردار رجبعلي آهني به جستجوي او رفت، او را در حال گذراندن آخرين لحظات ديده بود و پيکرش نيز به دليل شلوغي خط، نه روز در آفتاب داغ خوزستان ماند.

غلامحسين اصغري:
شبانه براي دستگيري قاچاقچيان راهي كوير شديم . ما بوديم و يك ماشين تويوتاي قراضه كه مدام خاموش مي كرد . بعد از هر چند كيلومتري بايد پياده مي شديم و دوباره با هل دادن روشنش مي كرديم. در همين گير و دار بوديم كه آقاي فايده گفت : بچه ها امشب شب جمعه است . بياييد دعاي كميل بخوانيم.
با خنده گفتم : شوخي مي كني آقا ؟ شما كه حال و روزمان را مي بيني ! الان بايد برويم كمين بگذاريم. به اصطلاح شما مسئول ستاد مبارزه با مواد مخدر هستي. بهتر خبر داري!
در تاييد حرفهايم گفت : من هم معتقدم با اين امكانات ، كارمان پيش نمي رود . پس بايد با دعا به نتيجه برسيم.
خلاصه در دل شب ، با صفا و بي ريا، دعاي كميلي در بيابان خوانديم كه در زندگي ام سابقه نداشت . ماشين را با هل دادن راه انداختيم و دو ساعت بعد ، از نوار مرزي افغانستان سر در آورديم. در منطقه چاه محمد عمر كمين گذاشتيم. اما خبري نشد . با كنايه گفتم : ديدي آقا ، دعاي كميل هم در دستگيري اين از خدا بي خبران تاثيري نداشت. او با اطمينان در جوابم گفت : جوجه را آخر پاييز مي شمارند. موقع برگشتن از مرز به يك جيپ ايست داديم و با كمي جستجو متوجه شديم كه داخل ماشين شش كيسه مواد مخدر جاسازي شده است .

مهدي پيرايش:
شبي توفيق داشتم تا براي سركشي از خانواده اي همراهش باشم. حومه بيرجند به منزل نيمه ويراني رسيديم. پيرزن قد خميده اي به استقبالمان آمد . در گوشه اي از آن ويرانه ، مرد كهنسالي از درد به خود مي پيچيد.
پيرزن عاجزانه مي گفت : مدتي است كسي به ما سر نزده و همسرم بيمار است.
آقاي فايده بلافاصله به دنبال تهيه ماشين رفت . مرد بيمار را به بيمارستان رسانديم و بعد از معاينه و تهيه دارو به منزلش برگردانديم. آن شب دعاهاي بي وقفه پير زن بدرقه راهمان بود.

محمود رضا قاسمي:
دشمن در منطقه مرزي كوشك پاتك سنگيني زده بود . حدود صد و پنجاه تانك در بيابان روبروي ما صف كشيده بودند . امكانات ما هم در مقابل دشمن قابل مقايسه نبود . حدود ساعت نه نيروها اعلام كردند كه ديگر گلوله آرپي جي نداريم. با اضطراب به طرف شهيد فايده رفتم و گفتم : آقا در جريان باشيد، گلوله هاي آرپي جي تمام شده ، اگر صلاح مي دانيد به عقبه اعلام شود تا براي ما مهمات بفرستند.

شهيد محمد علي ميرزايي:
يك روز كه خيلي گرمم شده بود، كنار رودخانه كرخه رفتم تا آب تني كنم. از قضا ناهار به من نرسيد. گرسنگي بدجور به من فشار مي آورد، اما چيزي نمي گفتم. آقاي خائف در حاليكه ظرفي در دست داشت به طرفم آمد و تعارف كرد. خجالت مي كشيدم از غذايش بخورم اما او لقمه اي از غذا گرفت و گفت: اگر تو با من نخوري، من هم ذره اي از آن بر نمي دارم. من هم از خدا خواسته قبول كردم و مهمان صفاي روح و ظرف غذايش شدم.

محمود جلايري:
ما را با يك كمپرسي به دشت عباس انتقال داده بودند. تازه عمليات تمام شده بود. تا چشم كار مي كرد، اسراي عراقي به طرف ما سرازير مي شدند. همه چيز حكايت از پيروزي رزمندگان داشت، بين اسرا از سربازان عراقي گرفته تا سوداني و مصري، با ذلت تن به شكست داده بودند. به ياد دارم كاظم به محض ديدن سر و وضع آشفته اسرا، كوله پشتي اش را باز كرد و چند قوطي كنسرو و كمپوت درآورد. با دست خودش به اسرا آب خنك مي داد. سربازان دشمن ناباورانه و بهت زده به رفتار انسان دوستانه رزمندگان نگاه مي كردند.

چهارم فروردين سال 1360به خط شديم تا به طرف پادگان عين خوش برويم. نيروهاي عراقي از عبور ما در جاده مطلع شده بودند، چون فاصله ما با آنها به كمتر از سيصد متر مي رسيد. دشمن از پشت خاكريز با كاليبر 50 بچه ها را به رگبار مي گرفت. در همان لحظات اول گلوله اي به دست آقاي آهني خورد. چون به شدت خونريزي داشت، با اصرار به عقب منتقلش كردند. از آن به بعد گردان بوسيله من و آقاي خائف هدايت مي شد. آنقدر آتش دشمن شديد بود كه تنها با سينه خيز پيشروي مي كرديم. بعد از رسيدن به خاكريز، عده اي از بچه ها را به داخل كانالي كنار پل فرستاديم. در همين حين گلوله اي به پاي چپم اصابت كرد و من هم از حركت ايستادم. آقاي خائف با نگراني به طرفم آمد. هر چه گفتم شما برو، او راضي نشد و گفت: تا شما را به پشت مخور نبرم، بر نمي گردم. با همان بدن تحيف مرا پشتش گذاشت و به عقب منتقل كرد. لحظه اي كه سوار آمبولانس مي شدم، آخرين لحظه ديدارمان بود.

حميد صائب:
يكبار در مصاحبه با كاظم پرسيدند: آقاي خائف، شما با اين همه شجاعت و بي باكي كه در جبهه ها داريد، چرا فاميليتان خائف يعني ترسو است؟
كاظم با لبخندي محجوبانه پاسخ داد: بله من خائف هستم ومي ترسم، اما ترس من فقط از خداست و جز او از هيچ كس و هيچ چيز نمي ترسم.

طاهره خائف ، خواهر شهيد:
اين بار موقع رفتن حال و هواي ديگري داشت. چشم از قد و بالايش برنمي داشتم. نمي دانم در دلم چه مي گذشت. اور گرم صحبت بود و من محو چهره اش. از هميشه نوراني تر و جذاب تر به نظر مي رسيد. با نگراني تا در حياط به دنبالش رفتيم، اما او از خوشحالي سر از پا نمي شناخت. هنوز چند قدمي نرفته بود كه دست انداختم دور گردنش و او را بوسيدم. نا خواسته اشكهايم سرازير شد. پسر كوچكم دوان دوان خودش را به كاظم رساند و پيچيد دور پايش. كاظم با مهرباني او را در آغوش گرفت و لحظه اي به نگاه معصومانه پسرم خيره شد. با تامل گفت: زندگي در اين دنيا مثل قفس است دايي جان. بعد او را بوسيد و براي هميشه با ما خداحافظي كرد.

حسين يوسفي:
در حاليكه از چزابه بر مي گشتيم، فرماندهان صحبت كوتاهي درباره گردان ويژه كرد و گفت: هر كس قصد ماندن دارد مي تواند به اين گروه ملحق شود. البته بايد اين را بگويم كه به احتمال قوي نود و نه درصد افراد اين گروه شهيد خواهند شد. چون فعاليتشان با بقيه متفاوت است.
به اهواز كه رسيديم گفتند تعدادي از بچه هاي بيرجند دذر ساختمان روبرو هستند. يكباره دلتنگ كاظم شدم. گفتن خوب است كارهايم را زودتر سر و سامان بدهم، شايد كاظم هم با بچه ها آمده باشد.
گرم كار خودم بودم كه يكدفعه صدايي آشنا مرا به خود آورد: برادر يوسفي!
سرم را بلند كردم. ديدم كاظم لباس سبز سپاه را پوشيده و مرتب و زيبا و معطر جلوي رويم ايستاده! بعد از احوالپرسي به شوخي گفتم: كاظم حتما داماد شدي ما خبر نداريم. خيلي به خودن رسيدي!
با خنده گفت: نه هنوز، ولي اين دفعه داماد شدنم حتمي است خيالت جمع جمع!
چند دقيقه به صحبت گذشت. پرسيدم: كجايي؟
گفت: در گردان ويژه ثبت نام كرده ام.
با اطلاعاتي كه درباره اين گروه داشتم حسابي خود را باختم. كاظم كه متوجه تغيير حالتم شده بود. پرسيد: چه شده؟ مگر چيز عجيبي شنيده اي؟
هر چه درباره اين گروه مي دانستم به او گفتم: كاظم مرا قسم داد تا درباره گردان ويژع چيزي به خانواده اش نگويم. بعد دستي به پشتم زد و با لبخندي رضايت مندانه گفت: من از همه شرايط خبر داشتم. براي همين گفتم اين بار حتماً داماد مي شوم.

سلطان يوسفي:
آن روز به بچه هايم گفتم: تمام فكرم پيش كاظم است. پرسيدند براي چي؟ گفتم:
چيزي در او مي بينم كه در بقيه نيست. او شهيد خواهد شد.
گرچه باورش براي همه سخت بود اما من مي دانستم. چرا كه كاظم گفته بود: مادر جان! ديشب خواب زيبايي ديدم. چند كبوتر سفيد از آسمان آمده اند و در باغچه نشستند. وقتي كبوترها به پرواز در آمدند. من هم با آنها پركشيدم و به پرواز درآمدم.

مادر شهيد:
خواب مي ديدم. زنگ خانه را زدند. وقتي در را باز كردم. خانمي موقر مقابلم ايستاده بود. بدون مقدمه گفت:
مادر خائف دلت مي خواهد به مزار شهدا برويم؟
با خوشحالي گفتم: با كمال ميل! چادر به سر كردم و دوش به دوش آن خانم به طرف مزار شهدا راه افتاديم. در يك چشم به هم زدن خود را سر مزار كاظم ديدم. دستم روي قبر بود و مشغول خواندن سوره اخلاص. آن خانم رو به من كرد و گفت:
سر قبر را باز كنيد.
با تعجب گفتم: ولي اين كار از من بر نمي آيد. قبري كه با سنگ و سيمان پوشانده شده، چطور قابل باز شدن است؟
با متانت لبخندي زد و گفت: دست راستتان را از طرف پايين روي قبر بگذاريد.
هنوز لحظه اي از انجام اين كار نگذشته بود كه اتاق سفيدي جلوي چشمانم ظاهر شد. با تختها و متكاهاي سفيد. همه چيز مي درخشيد. غرق در زيبايي ها بودم كه ناگهان كاظم را ديدم. لباس سياه را پوشيده بود و موهايش را شانه مي كرد. به سرعت خودم را به او رساندم و با شوق در آغوشش گرفتم. دقايقي به گفتگو گذشت. يكباره ياد پدرش افتادم. گفتم: كاظم جان پدرت. اگر پدرت بداند كه اينجايي حتماً خودش را به تو مي رساند.
كاظم با نگاه محبت آميزي به من انداخت و گفت: مادر جان! من هميشه با شما هستم. الان از خانه مي آيم. وقتي مي خواستي بر مزارم بيايي، قدم به قدم شما را همراهي مي كردم، اما اين جايگاهي است خداوند براي ما مهيا كرده است.

محمد رضا خائف:
برادر بزرگوار جناب آقاي موهبتي، از فرماندهان آن زمان و همرزم شهيد خائف، تعريف مي كرد: يكبار ما را دعوت كردند كه خود را به جبهه برسانيم و در عملياتي كه در پيش است شركت كنيم. وقتي شهيد خائف به سپاه آمد، مهري برداشت و دو ركعت نماز گذارد. علت را كه پرسيدم گفت: «وقتي دوستان شهيد خود را به ياد مي آورم فكر مي كنم كه خداوند مرا دوست نداشته كه به شهادت نرسيده ام ولي اكنون كه مي بينم پس از فاصله اندكي خداوند توفيق و فرصتي به من داد كه برگردم و در راه او جهاد كنم، خوشحالم و بدين منظور شكر خداوند را بر خود لازم مي دانم!

شهيد پس از اخذ ديپلم در واقع به سربازي نرفت، بلكه بصورت استخدامي درارتش وارد كادر درجه داري گرديد و مشغول گذارندن يك دوره گروهباني بود كه، جريانات انقلاب پيش آمد. ايشان تعريف مي كرد: فرماندهي داشتيم كه از ارادتمندان حضرت آيت الله شيرازي، رهبر مبارزات انقلابي مشهد بود و ارشاداتش روي ما تأثير زيادي گذاشته بود. وقتي متوجه شديم كه شايد ما را براي مقابله با مردم در صحنه و انقلابي به سطح شهر بفرستند و لازم باشد كه با مردم بجنگيم، دور هم جمع شديم و حدود سيصد نفر تصميم گرفتيم كه متعهداً از اجراي چنين فرماني احتمالي، ممانعت به عمل آوريم. همين كار را كرديم و بعداً كسانيكه براي اجراي اين فرمان رفتند و با مردم درگير شده بودند، بسيار پشيمان بودند و اشك ندامت مي ريختند و ما را تحسين مي كردند. همينطور تعريف مي كرد كه: در همان زمان با پوشيدن لباس شخصي به جمع مردم مؤمن و انقلابي كه به راهپيمايي و اعلام ضديّت و انزجار عليه رژيم منحوس پهلوي مي پرداختند، پيوستيم. در يكي از همين روزها، نيروهاي نظامي و انتظامي راهپيمايان را، مورد ضرب و شَتم قرار داده بودند كه من بدليل اينكه خودم نظامي بودم، وضع وخيمي داشتم. با دقت و فراست بسيار، فرار كردم و از چنگ مأمورين گريختم.

حسين يوسفي روبيات :
يك شب هنگاميكه از جبهه ترخيص شده و عازم بيرجند بودم، ايشان را كه تازه به اهواز رسيده بود، در آنجا ملاقات نمودم. در كنارهم تا صبح، صحبت كرديم و اصلا ًخواب به چشمان ما نيامد. قبلاً به ما گفته بودند كه قرار است گرداني با عنوان گردان ويژه تشكيل گردد و توضيح داده بودند كه هيچ اميد برگشتي بجز يك درصد براي اعضاي اين گردان وجود ندارد و افرادي بايد در آن عضو شوند كه، صد در صد از شهادت استقبال و از دنياي دون قطع علاقه كرده باشند. در خلال صحبتها، وقتي كه از كاظم خائف پرسيدم: در جبهه قراراست در چه واحدي انجام وظيفه كني؟ فرمود: در گردان ويژه! من كه توصيف گردان ويژه را مي دانستم، يكه خوردم و حالم تغيير كرد. ايشان تعجب و اصرار كرد كه چه شد؟ چرا اينطوري شدي؟ من نمي خواستم چيزي بگويم، ولي اصرار كرد و من هم توضيح گردان مذكور را دادم. عجبا كه در اين حال چهره اش باز و بشاش شد. خيلي خوشحال و شگفت زده شد و در نهايت به من گفت: وقتي برگشتي، اين مطلب را نزد پدر و مادرم تعريف نكن تا نگران نشوند! من هم قول دادم و به آن قول عمل نمودم. به شهرستان برگشتم، حدود پانزده روز بعد در خانه نشسته و مشغول تعمير وسيله اي بودم كه ناگاه در به صدا درآمد و كاظم وارد شد. با تعجب پرسيدم: برگشتي؟ گفت: بله، برگشتم! دو سه روز ماند و سپس دوباره به دنبالش فرستادند كه بايد براي پر كردن محل يك معاون گردان، فوراً برگردد و ايشان هم رفت. قبل از رفتن، باهم بيرون رفتيم و صحبت كرديم و قدم زديم. دفعات قبل اولين سؤالم از او در مورد دامادي وي بود كه مي فرمود: اوضاع بهتر شود، داماد مي شوم! ولي اين بار در پاسخ پرسشم فرمود: آري، مي خواهم داماد شوم! خوشحال شدم و گفتم: داماد چه كسي مي شوي؟ فرمود: داماد خدا. و اين عبارت را با لبخندي ادا كرد كه من متوجه شدم كه ايشان آماده شهادت است و حقيقت اين که، از آنروز به بعد، هر روز منتظر دريافت خبر شهادت او بودم.

عبد الله مرشد زاده :
سردار شهيد حاج رجبعلي آهني نقل مي كرد كه: شهيد خائف معاون من (معاون گردان بود و ما، در يك منطقه از نيروهاي ارتش مشغول آموزش نيروهاي ارتش بوديم. شهيد خائف با نيروها كار مي كرد و آنها را آموزش مي داد. من در كنار يك سرهنگ ارتشي بودم و به ايشان گفتم: جناب سرهنگ، به نظر شما فلاني (شهيد خائف ) چقدر تجربه كاري دارد؟ جناب سرهنگ وي را بر اندازي كرد و گفت: بايد 20 الي 25 سال تجربه داشته باشد! من گفتم: «جناب سن ايشان به 25 سال نمي رسد.

در آخرين عملياتي كه كاظم به مرخصي آمده بود، براي كاري به سپاه رفته بود. در موقع برگشت از سپاه به مادرش گفت: مادرجان مي خواهم بروم جبهه، ولي مادرش گفته بود كه، شما هنوز دو روز است كه از مرخصي تان مي گذرد، باشيد و استراحت كنيد تا ديگران بروند و بعد نوبت شما بشود. كاظم در جواب مادرش مي گويد: نه مادر بايد بروم چون، منطقه به ما نياز دارد و عده اي هم مي خواهند داوطلبانه به جبهه بروند. من(عمو شهيد) گفتم: شما نمي خواهد برويد شما بايستي پيش مادرتان بمانيد. بعد گفت: من افتخار مي كنم كه بروم و كمكي براي اسلام باشم.

در منطقه اي كه ما با كاظم بوديم ظهر بود و هنوز غذا نيامده بود كاظم يك كلمن يخ ومقداري شكر و آبليمو را درون آن ريخت وشربتي درست كرد و داخل قمقمه هاي بچه ها ريخت. بچه هاي اسفراين گفتند: آقاي خائف اين شربت شهادت است؟ كاظم گفت: خدا كند اينجوري باشد و بايد خوشبخت بود. كه ناگهان ديده بان ازبالاي تپه صدا زد عراقي ها حمله كردند تانكهاي آن ها ديده مي شد. و به ما اعلام كردند بچه ها سريع برويد روي خاكريز سنگر بگيريد. رفتيم بالاي خاكريز و مشاهده كرديم 6 تانك عراقي آمده اند و همان موقع كاظم فريادهاي بلند الله اكبر را سر داد و مي گفت: فقط گلوله ي آرپي جي بياوريد. ايشان پا برهنه رفتند. وچهار گلوله آرپي جي به طرف تانكها شليك كردند و گلوله ي پنجم را درون جان لوله گذاشت تا شليك كند اما عراقي ها درهمان حال پا به فرار گذاشتند.

روزي با كاظم و آقاي آهني عازم ستاد كربلا در اهواز شديم، براي هماهنگي، به ما اطلاع دادند دو سه روز ديگر شما را اعزام مي كنيم. برگشتيم در لشكر 92 زرهي شب را سركرديم. نماز جماعت را به امامت حاج آقا صائب اقامه كرديم. وبعد از پيامهاي تاريخي امام كه در رابطه با مسائل جنگ بود. بشدت تحت تأثير سخنان امام قرار گرفت. كه همانجا شروع به نوشتن وصيت نامه خود كرد. و مي خواست كپي آن را براي خانواده اش پست كند. دقيقاً يك شب به شروع عمليات فتح المبين مانده بود بچه ها دعاي توسل برگزار كردند و آقاي خائف بي صبرانه منتظر برگزاري عمليات بود. تا اينكه عمليات شروع شد و صداي تير اندازي از طرف منطقه دشت عباس به گوش رسيد. و حمله هوايي از طرف دشمن صورت گرفت. ولي ما به عمليات اعزام نشديم. و چون كاظم خيلي بي صبرانه منتظر شروع عمليات بود ناراحت شد. و فرداي آن روز به عمليات رفتيم و سربازهاي عراقي، اردني، سوداني را به اسارت گرفتيم. كاظم خائف تعدادي كنسرو را از كوله پشتي خود درآورد و با محبت به اسرا داد و آن ها از اين كار كاظم تعجب كرده بودند.

شب كاظم را در خواب ديدم كه ايشان مي گفت: من خيلي ناراحت هستم بيا با هم قدم بزنيم. گفتم: ناراحتي تو از چيست؟ گفت: براي من احضاريه اي فرستاده اند. يك شخص جوان از من طلبكار بوده و از دست من شكايت كرده و به من مرخصي داده اند تا كارهاي دنيايي ام را حل كنم. بعد گفتم: چه كسي؟ مشخصات او را به من بده. آن زمان قائم مقام كميته بودم، خاطر جمع باش من پارتي دارم و قاضي ها با من آشنا هستند و كار تو را درست مي كنم. برادران كاظم، محمد علي و مضفر را هم صدا زدم تا برويم در جلسه علني دادگاه شركت كنيم. مكان برگزاري دادگاه در پشت سينما فردوسي كه الآن سازمان اطلاعات در آن جا است. دريك اتاق 12 متري صندلي و ميز گذاشته بودند تا حضار جلسه بر روي آن ها بنشينند. يك روحاني سيد، حاكم شرع بود. آن جوان را آوردند و او مي گفت: من از كاظم خائف طلبكارم و طلبم را مي خواهم. حاكم، حكم دادگاه را اعلام كرد من رفتم به قاضي گفتم: آقاي كاظم خائف شهيد شده است و ما با هم همكار هستيم و يك لطفي بكنيد. حكم كاظم خائف را كمتر ببريد. و يك تخفيفي به او بدهيد. حاكم در جواب من گفت: فقط مي توانم ايشان را بازداشت نكنم تا طلبش را بدهد. كاظم گفت: من نمي توانم طلب ايشان را بدهم چون پول ندارم بعد از اين خواب، به برادر و پدر و مادرش گفتم: بگرديد و ببينيد چه كسي از كاظم طلبكار است، طلب او را بدهيد.

يكشب خواب ديدم كاظم در يك فضاي سبز مشغول تفريح است وجايي كه من آن ها را نظاره گر بودم،سيم خاردار كشيده بودند. به نظرم رسيد كه جبهه است. كاظم كه لباس سفيد به تن داشت مرا شناخت و به طرفم آمد و گفت: چطوري؟ گفتم: خوبم چرا جاي مرا سيم خاردار كشيدند. گفت: چون اينجا ورود ممنوع است وبايد بروي از داخل آن خيمه ها جواز ورود بگيري. يكي ازآن خيمه ها منزل امام خميني است وديگر خيمه ها منزل شهيدان است.

زماني كه در منطقه مشغول خدمت بود به پيكر پاك شهيد مطهري برخورد مي كند. او هميشه آرزو مي كرد كه دوست دارم مانند اين شهيد به شهادت برسم. دوست دارم مانند او گلوله اي به رگ من اصابت كند و به شهادت برسم و در عمليات كرخه به همين شکل به شهادت رسيد. يادش گرامي باد.

روزي، 21 شهيد به مشهد مقدس آورده بودند و ما براي استقبال از آنان به مشهد رفتيم در مسجد گوهر شاد و حرم مطهر تمام مادران از شهداي خود خداحافظي مي كردند. ناگهان نفهميدم كجا افتاده ام من همانجا قش کردم. حس كردم دو تا خانم سر مرا به دامن گرفته اند و به من مي گويند مادر بيدارشود. مادرشهيد هستيد گفتم: بله حاج خانم. آن ها به من گفتند: بلند شو. مادر فاميلي شهيد را بگو. شما را كنار تابوت پسرتان ببرم. گفتم: حاج خانم فاميل شهيد، خائف است از بيرجند. و در ادامه گفتم: اگر براي شما مشكلي ندارد مرا به ضريح امام برسانيد. تا با آن امام درد دل كنم و اجل (مرگ) خودم را بخواهم چون هميشه بي هوش مي شوم و غش مي كنم. به خواب رفتم در عالم خواب ديدم كه صداي ا… اكبر به گوشم رسيد من گفتم: چه شده؟ گفتند: پاسداران به جبهه اعزام مي شوند. من نان درست مي كردم و كنارتنور بودم. رفتم تا ببينم كاظم هم با آنهاست، ديدم خيابان را پاسداران گرفته اند، همه با كاپشن هاي قرمز و فرياد ا...اكبر سر مي دهند. و شخصي جلوي آنها در دست راست خود قرآن و در دست چپ خود پرچم بر دست دارد و الله اكبر مي گويد. رفتم جلو آنها را گرفتم و گفتم: آهاي برادرها يك لحظه صبر كنيد تا ببينم كاظم من با شما نيست. ديدم جا به جا ايستادند. يكي از آن برادرها به من گفت: مادر آن شخصي كه جلو من است، فرمانده ماست. از او سؤال كنيد. رفتم و گفتم: برادر! شما كاظم مرا مي شناسيد، تا رويش را برگرداند. ديدم كاظم است. گفتم: كاظم جان كجا مي روي؟ گفت: مادر به جبهه مي روم گفتم: نمي گذارم بروي تا آمدم او را در آغوش بگيرم از خواب بيدار شدم.

خاطره اي كه به ياد دارم، كاظم 12 روز مرخصي گرفته بود و سه روز از مرخصي او مي گذشت، شخصي به دنبال كاظم آمد و به او گفت: شما آماده رفتن به جبهه باشيد چون درخط كسي نيست كاظم هم بدون هيچ سؤالي درخواست آن برادر را پذيرفت و با او به خط رفت.

روزي كاظم براي من تعريف كرد، مادر جان ديشب خواب ديدم كه چند كبوتر سفيد آمده اند و در باغچه نشسته اند و بعد از پرواز كبوترها، من هم با آنان پرواز كردم.

يك روز در خيابانها تظاهراتي انجام داديم. ناگهان مشاهده كرديم، تانكي جلوي راه ما را سد كرده و لوله تانك را به سمت جمعيت تنظيم كرده است. تمام مردم متفرق شدند و عده اي هم به كوچه هاي اطراف رفتند. كاظم خائف هم با ما بود و به كوچه اي بن بست رسيديم. در خانه، تمام اهالي كوچه را زديم. هيچ كس در را باز نكرد. چون يك افسر ارتشي سر كوچه ايستاده بود. كاظم خائف در گوش يكي ازروحانيون كه با ما بود حرفي زد و آن روحاني بچه ها را جمع كرد و گفت: همه پشت سر من بياييد و شعار، ارتش برادر ماست را بدهيد. آن افسر مي گفت: اگر جلوتر بياييد تيراندازي مي كنم و فحش مي داد. به آن افسر نزديك شديم و خودمان را برروي زمين انداختيم و اسلحه وي را گرفتيم و بعد متوجه شديم اين طرح و نقشه را كاظم خائف داده بود.

در آخرين دفعه اي كه كاظم به جبهه رفته بود، در عملياتهاي كرخه و همزمان با فتح خرمشهر شركت داشتند و با وجود حملات شديد دشمن، آنها پيشروي مي كنند و بر اثر تركش خمپاره از ناحيه گردن (شاهرگ) به آرزوي ديرينه اش رسيد. و پس از چند روز كه، منطقه آزاد شد پيكر كاظم را پيدا كرده بودند و به عقبه انتقال دادند.

كاظم مشتاق شهادت بود و مرگ در راه خدا را دوست داشت و مي خواست گلوله بعثيان عراق، تنش را زخم بردارد و آرزو مي كرد، كه بعد از شهادتش پيكرش در آفتاب باشد مانند صحنه ي عاشورا و بعد از عمليات كرخه ديده بودند كه همين امر به واقعيت پيوسته و پيكر كاظم در آفتاب سوزان حدود سه روز بر روي زمين مانده بود.

در يكي از روزهايي كه كاظم از جبهه به مرخصي آمده بود به من مي گفت: برادر جان دلم گرفته، فكرمي كنم، وقتي به مرخصي مي آيم من را زنداني كرده اند. گفتم چرا؟ گفت: به جبهه که مي روم و آن حال و هوا و نورانيّت بچه ها را كه با جان و دل با پروردگار خويش به راز و نياز پرداخته اند را مشاهده مي كنم، دلم باز مي شود و مي گويم، در اين دنيا نيستم.

محمد رضا خائف :
شهيد آهني كه نام و هيبتش، پشت كارآمدترين لشكرهاي حزب بعث را مي لرزاند در سخنراني خود گفت: وقتي كه شهيد خائف را به سپاه دعوت كردم تا اعزام شويم، هنگام ورود به محل اعزام سجده شكري به جا آورد. وقتي علت را پرسيدم، توفيق حضور براي اعزام به جبهه موجب اين شكرگذاري شده بود.

يكي از دوستان شهيد كه خودش هم به شهادت رسيده است، براي من تعريف مي كرد كه سحر ماه، رمضان بود كه بيدار شده بودم و چيزي هم براي سحري نداشتيم و غذا خيلي مختصر و ناكافي بود. در همين زمان متوجه غيبت ايشان در سنگر شدم. وقتي كه بيرون رفتم ايشان را در حال نماز و عبادت در محوطه ديدم. نماز را كه تمام كرد به وي گفتم: بيا برويم. سحري بخوريم. ايشان گفت: من سحري خورده ام. ولي من كه مي دانستم وي شب چيزي نخورده و سحري هم نداشته است اصرار كردم كه نهايتاً ايشان فرمود: من دو تكه نان خشك داشتم، همان را آب زدم و خوردم. كه اين نشانگر اوج اخلاص و توجه و زهد و تقوي او بود.

حسين يوسفي روبيات :
تا وقتي كه در نيشابور، مشغول خدمت بودم، متأسفانه گناهي مانند غيبت دامنگير من بود و من آنرا انجام مي دادم. شبي شهيد كاظم خائف را در خواب ديدم و پرسيدم: از كجا مي آيي؟ گفت: از عالم آخرت. گفتم: آنجا چه خبر است و چه مي كني؟ گفت: من آنجا مسئول دبيرخانه هستم! گفتم: پس خوش مي گذرد ودر جاي مهم و حساسي هستي! ديدم ناراحت است، گفتم: چه شده است؟! گفت: مدتي است به ما گزارش مي رسد كه تو فلان گناه را انجام مي دهي! من كه خجالت مي كشيدم اعتراف نكردم و گفتم: دروغ است، گزارش دروغ بوده! ليكن ايشان فرمود: به آن دبيرخانه گزارش دروغ نمي رسد! من به تو گفتم و تا كنون هم آن گزارشها را رد نكرده ام، ولي از امروز به بعد اگر تكرار شد آنها را رد خواهم كرد! و رفت. دوباره در همان عالم خواب در حال انجام گناه بودم كه ناگهان ظاهر شد و گفت: بارك الله به ما دروغ مي گويي اين هم گناه تو! از خواب كه بيدار شدم رفتم كه شام بخورم ولي متحول بودم... پس از دو يا سه ساعت دوستان به من گفتند: تو امشب عوض شدي! حواست نبود، پاسخهاي بي ربط مي دادي و يك جور ديگر شام مي خوردي، چه شده؟! ولي من جريان را تعريف نكردم. وليكن براي من ثابت شد كه شهداء چگونه ناظر بر اعمال ما هستند و من هم سعي كردم كه آن گناه را ترك كنم.

پس از شهادت كاظم خائف خوابهاي، سريال وار جالبي مي ديدم كه خيلي برايم جالب بود. ايشان را درعالم خواب ملاحظه مي كردم كه مزارش در محل پارك مصطفي خميني (ره) بيرجند است و من مي روم ايشان را صدا مي زنم. با كفن بيرون مي آيد و كفش را مي كند و در داخل قفسه مي گذارد و كت و شلوار مي پوشد. آنگاه با هم مي رويم و قدم مي زنيم و صحبت مي كنيم و عالم بسيار خوشي داريم و اين خوابها تكرار مي شد و اكثراً با هم بوديم. گاهي مي ديدم كه من به سراغ ايشان نمي روم، ولي ايشان مي آيد، و وقتي مي پرسم، از كجا مي آيي؟ مي فرمود: (( از عالم آخرت مي آيم؟ )) و وقتي هم مي خواست جدا شود و برود، تا كنار مزارش مي رفتم و آنجا از هم جدا مي شديم و ايشان مي رفت. اين خوابها آنقدر برايم جالب بود كه شبي در همان عالم خواب با خود مي گفتم: امشب وقتي بيايد، بايد به هرنيرنگي كه شده او را ببرم و به پزشكي نشان بدهم تا بفهمم كه خود اوست و يا روح وي، و اگر خود اوست، رهايش نكنم و به نزد پدر و مادرش ببرم، تا او را ببيند و خوشحال شوند. اتفاقاً به خوابم آمد و او را به طرف بيمارستان مي بردم. به محض نزديك شدن به بيمارستان، ناگهان غيب مي شد و از نظرم پنهان مي گشت. شب ديگر، دوباره قضيه تكرار شد و او را به دارالشفاء حضرت فاطمه (س) بروم و به دكتر نشان دادم و گفتم: ملاحظه بفرماييد كه ايشان خودش است يا روحش! و پزشك در حاليكه مي خنديد، مي گفت: ايشان خودش است و روح محض نيست! من خوشحال شدم و يواش يواش تا نزديكهاي منزل پدرش بردم، و ناگهان غيب شد.

مادر شهيد:
روزي يك خانم كهن سال كه به بي بي مشهور بود به منزل ما آمد و گفت: من پسر شما كاظم خائف را خواب ديدم كه به من گفت: بي بي جان تا منزل خواهرم مي روي؟ گفتم: كاظم آقا! من منزل خواهر شما طاهره را ياد ندارم گفت: عيب ندارد من جلو مي روم شما از پشت سر بياييد! مرا تا منزل طاهره آورد. كاظم دستش را در سينه كرد ودسته گلي تازه با گلهاي خوش بوي محمدي بيرون آورد وگفت: بي بي جان اين گلها را به طاهره بده و به او بگو هر وقت مادر ناراحت بود اين دسته گل را به ايشان بده و به مادر بگو ناراحت من نباشد.


 


آثار باقي مانده از شهيد
پس از اعزام در پايگاهي بوديم كه نام آن منتظران شهادت بود . از خود سئوال مي كردم : چرا اين نام ؟ با افرادي كه از شهرهاي مختلف آماده بود صحبت مي كردم. مي گفتند : آيا ما لياقت داريم كه شهادت نصيبمان شود ؟ هر روز انتظار مي كشيدند كه سريعتر آنها را به جبهه ببرند تا از اين فوز بهره برند. به فكر فرو رفتم كه آري ، نام اين پايگاه از عشق به امام حسين (ع) گرفته شده . آيا آن شوري كه ديگران تا سر حد جان خويش براي اسلام دارند ، من هم دارم ؟ آيا خدا به من نظر خواهد كرد . آيا نعمت شهادت نصيب من خواهد شد؟ آيا بنده پاك خدا خواهم شد؟ همه اين آياها مرا سخت در تنگنا قرار مي داد ، ولي فقط و فقط به يك چيز دل بسته بودم و آن رحمت خدا بود . عمل صالحي نداشتم كه به آن دل خوش كنم . اما گذشت پروردگار روزنه اميدي بود براي من.

حدود يك كيلومتر بود كه سينه خيز مي رفتيم. ديگر رمقي نداشتيم چون صبحانه هم نخورده بوديم و نايي برايمان باقي نمانده بود. اما از آنجا كه هدف مقدسي را دنبال مي كرديم، همه چيز فراموشمان مي شد. عليرضا عمراني هميشه موقع سينه خيز پاهايش را بالا مي گرفت. اينجا هم موقع سينه خيز رفتن تير به پايش خورد. رو به حسن كرد و گفت: زخمي شده ام، نمي توانم بيايم.
اما حسن دستش را گرفت و گفت: مقاومت نكن.
دو قدم جلوتر تير ديگري به عليرضا خورد و او هم شهيد شد. قبل از اينكه به خط بياييم، بچه ها با او شوخي مي كردند و مي گفتند: عليرضا اگر زنده برگردي، ازدواج مي كني؟ ولي انگار او خبر داشت. مي خنديد و مي گفت: من مي خواهم داماد خدا شوم. در مسير به پيكر شهدايي برخورد مي كرديم كه خونشان علفهاي سبز دشت را رنگين كرده بود. شايد به سبزه زارها مي گفتند كه در يك دشت نبايد فقط سبزه باشد، بلكه بايد لاله هايي هم باشند كه دشت را زيباتر كنند. هنوز بر پيكر بي جان شهدا گلوله هايي مي خورد ولي هيچ عكس العملي از جانب شهيدان ديده نمي شد. انگار با جان و دل پذيراي گلوله ها بودند و اين كلام گوهربار پيامبر اكرم (ص) را تصديق مي كردند كه: ضربات دشمن بر پيكر شهيد آرامتر و گواراتر از نوشيدن آب خنك در روز گرم تابستان است.

بايد به عقب نشيني ادامه مي داديم. من و حسن بلند شديم و كمي دويديم و به سرعت روي زمين خوابيديم. شانه به شانه حسن روي زمين دراز كشيده بودم. تيراندازي به سمت من بود. تيري به خاكهاي كنارمان خورد و چشمهايم پر از گرد و خاك شد. چشمانم را بستم. فكر كردم به تير به سرم خورده، دستم را آرام به سرم كشيدم تا ببينم كجايم خوني شده، ديدم نه خبري نيست. حسن همانطور كنارم دراز كشيده بود. گفتم: حسن بلند شو. اما جوابي نداد. سرم را برگرداندم و نگاهي به او انداختم.
الله اكبر! باوركردني نبود. اين تير بايد به من مي خورد اما چطور؟ تير به گوش حسن خورده بود و تمام دهانش را تا گوش ديگر پاره كرده بود. او آرام روي زمين خوابيده بود. آخرين خواب، خوابي كه به عروجش ختم شده بود. انگار به زمين گفته بود كه مرا بپذير.
از آن به بعد مجبور بودم تنها به راهم ادامه دهم، چطور مي توانستم از حسن جدا شوم. اما در حقيقت او ما را تنها گذاشت و رفت.

هنوز تجهيزات و تفنگم را داشتم. ديگر خسته شده بودم. مقداري به پشتم خوابيدم و به پشت رفتم. به برادر ايزدي رسيدم. او تجهيزاتي نداشت. به من گفت: وسايل اضافه ات را بينداز تا زودتر بيايي. به حرفش گوش كردم و فقط تفنگم را با خود آوردم. دويست متر آن طرفتر به يكي از كانال هاي سنگر هاي عراقي رسيديم. تيرها از بالاي سرمان مي گذشت. سمت چپم محمود و صادق بودند. مي خواستم به طرف آنها بروم، يكي از پشت سنگر بيرون آمده بود مي خواست به طرف عراقي ها آر پي جي بزند. يك دفعه يك گلوله آرپي جي به او خورد و مانند پارچه اي لوله اش كرد و به زمين افتاد. فكر كنم موج انفجار تمام بدنش را خرد كرده بود. سرم را از خاكريز بلند كردم. ديدم آن طرف جاده، عراقي ها هر چه زخمي مي بينند شهيد مي كنند. گفتم ديگر شهيد شدنمان حتمي است. به برادر ديگري كه به فاصله زيادتري از ما خوابيده بود، گفتم:ببين عراقي ها به اين طرف مي آيند؟ هيچ وقت نمي توانم احساس واقعي ام را در آن لحظه بيان كنم. او سرش را بلند كرد و وقتي برگشت تا حرفي به ما بزند، دهانش پر از خون شده بود. نمي دانم با آن دهان پرخون، چه مي خواست بگويد. آيا مي خواست بگويد عراقي ها به اين سمت مي آيند يا مي خواست بگويد خدايا اين خون را از من قبول كن. شايد مي خواست بگويد برادران بر شماست كه امام را تنها نگذاريد و از انقلاب دفاع كنيد و نگذاريد خونمان پايمال شود كه اسلام ضربه خواهد خورد. صداي نا مهفومي از او شنيده مي شد. اما خون بود كه نمي گذاشت صحبت كند و او براي هميشه خاموش شد و ما مانديم و هزاران پيام شهيد. با طاهري آيه مباركه انا لله و انا اليه راجعون را خوانديم و به آرامي راه افتاديم. خيلي تشنه شده بوديم. بين راه از قمقمه شهيدان آب برمي داشتيم. يكباره گرد و غبار غليظي فضا را پركرد. به سرعت از آنجا دور شدم. از كنار شهدايي كه ساعاتي قبل با ما بودند و حالا در قصر هاي مهيا شده ي خداوند سير مي كردند، گذشتم. ايزدي ديگر همراهم نبود. خدا مي داند زخمي يا شهيد شده و يا هنوز زنده بود. صد متري خاكريز نيروهاي خودي كه رسيدم، شروع كردم به دويدن. خودم را پرت كردم آن طرف خاكريز و بي حال افتادم. لحظه اي بعد چشمانم را باز كردم. برادران دورم را گرفته بودند و با آب قمقمه مرا به حال مي آوردند.

سه نفري دو كنسرو گرم كرده بوديم و داشتيم مي خورديم كه يك عراقي در حالي كه دستهايش بالا بود جلويمان ظاهر شد و خودش را تسليم كرد. اسير راه به سنگر فرماندهي تحويل داديم.
عصر كه شد به كمك چند تن از برادران سنگري كنديم و در آن مستقر شديم. اولين شبي بود كه آنجا مي مانديم. شام نخورديم و خوابيديم. تقريباً ساعت 2 شب باران شديدي شروع به باريدن كرد. هيچ كدام از سنگرهايمان سقف نداشت. پتوهايمان خيس شده بود. با صادق از سنگر آب گرفته بيرون رفتيم. همان پتوي خيس را روي دوشم انداختم. پشت خاكريز مقداري پلاستيك بود كه تمام برادران زير آن پناه گرفته بودند. من و صادق هم رفتيم و به زور خودمان را جا زديم. در همين حين يك سرباز عراقي در حالي كه خيس شده بود، زير باران كشان كشان به طرفمان آمد، بچه ها به طرفش دويدند و او را با آمبولانس منتقل كردند. بعد از يك ساعت و نيم، باران بند آمد و به جايش آتش رگبار دشمن، روي سرمان باريدن گرفت. برادران با شليك هاي پي در پي اعلام مي كردند كه از باران گلوله دشمن هيچ واهمه اي ندارند. بارش باران باعث شد تا هيچكس نخوابد. من يك كيسه گوني پلاستيكي آوردم و اندازه سرم باز كردم. كيسه تا دو طرف بازوهايم را مي پوشاند. آن را مثل يك پليور تنم كردم و مقداري گرم شدم و بطور نشسته تا صبح خوابيدم. البته از خواب اصلاً خبري نبود.

جمعه 20/9/60 حدود ساعت 6 بعد از ظهر خانه خواهرم را به قصد رفتن به منزل خودمان ترك كردم. خيلي دلم گرفته بود. احساس مي كردم ديگر نمي توانم روي زمين قرار بگيرم. فقط در فكر جبهه بودم. به برادراني فكر مي كردم كه عضو گروه ويژه خراسان بودند و مظلومانه به شهادت رسيدند. آنها با ريختن خونشان ثابت كردند كه اهل كوفه نيستند؛ ولي در عوض مسووليت ما سنگين تر شد. با خدايم درد دل مي كردم: خدايا امام عزيز مي فرمايد: دست و بازوي رزمندگان را مي بوسم و به اين بوسه افتخار مي كنم. خداي من اين مقام را بار ديگر نصيبم كن. مي خواهم در راهت جهاد كنم و حداقل اين لياقت را به من بده تا در كنار رزمندگان باشم. در همين افكار غرق بودم كه به در منزلمان رسيدم. دو نفر از برادران سپاه منتظرم بودند. گفتند برويم سپاه. به مادرم گفتم و با هم حركت كرديم.
مسوولمان در سپاه پرسيد: آقاي خائف، شما فردا صبح با برادر آهني به جبهه مي رويد؟ از خوشحالي باورم نمي شد كه چه مي شنوم. گفتم: برادر جان! اين آروزيي بود كه از اول شب از خدا درخواست مي كردم. بعد او را بوسيدم و از سپاه خارج شدم. واقعاً اين جا است كه خدا مي فرمايد: هر چه مي خواهيد از من طلب كنيد تا خواسته هايتان را برآورده كنم.

ساعت شش بعد از ظهر هوا تاريك مي شد كه سر گروهانمان گفت: بچه ها حاضر شويد مي خواهيم برويم. تجهيزاتم را آماده كردم و در محل تجمع گروهان جمع شديم. مسوول تداركات شام آورده بود. ولي ما از شوق رفتن حتي شام نخورديم و به راه افتاديم. حدود دويست متر كه رفتيم فرمانده گروهان گفت: امشب همين جا مي خوابيم. همگي چند آيه مباركه آيت الكرسي را خوانديم و روي رمل ها زير درختان گز خوابيديم. صبح بعد از نماز قوطيهاي خالي كنسرو را دفن كرديم تا راهنمايي براي دشمن نباشد. راه رفتن خيلي مشكل بود. با برداشتن دو قدم، يك قدم به عقب مي رفتيم و نصف پوتين هايمان در رمل فرو مي رفت.
عرق از سر و رويمان مي ريخت. بچه ها خسته شده بودند ولي روحيه قوي به آنها اجازه نمي داد تا ابراز خستگي كنند.
بعد از طي مسيري فرمانده گروهان گفت: همين جا بنشينيد و آرام صحبت كنيد كه صدايتان به گوش عراقيها مي رسد. نشستيم و به كوله پشتيهايمان تكيه داديم. برادران نشسته بودند و آب قمقمه هايشان در بين راه تمام شده بود. از طرفي حمل تداركات در چنين راهي خيلي مشكل بود. سرگروهمان كنسرو آورد و دور هم جمع شديم و ناهار خورديم.
منتظر مانديم تا هوا تاريك شود. كمي بعد هوا ابري شد و باران شروع كرد به باريدن. برادران زير باران خوابيده و كاملاً خيس شده بودند. همگي به زير درختان پناه برديم. هوا سرد شده بود و باد هم مي وزيد اوركتم را پوشيدم و بعد از نيم ساعت به خط شديم. بين راه گرمم شد. آن شب باران برايمان معجزه بود. چون رمل ها سفت شده بودند و ديگر راه رفتن سخت نبود.

بعد از كلي پياده روي به محوطه بزرگي رسيديم. از دور صداي گلوله مسلسل و توپ و خمپاره هاي منور مي آمد. ما پشت توپخانه دشمن و نزديك مرز عراق قرار داشتيم. ماموريتمان اين بود كه توپخانه را ساقط كنيم و جاده تداركاتي بستان به عراق را بگيريم. محوطه پر بود از خار و خاشاك كه با راه رفتن از روي آنها صداي خش خش بلند مي شد.
باران و باد شديدي مي وزيد و مانع مي شد كه صدا به گوش دشمن برسد. سرگروهانمان با عجله به طرفم آمد و گفت: برو به آن گروه بگو راهي را كه مي رويد اشتباه است. سريع دويدم تا به آن گروه كه راهنما نداشتند برسم. ناگهان صداي انفجار مرا به خود آورد. ناله بعضي از برادران به گوش رسيد. فكر كردم صداي خمپاره است اما متاسفانه حدسم اشتباه بود. تعدادي از بچه ها كه راه را به درستي نمي دانستند. در كمين ميدان مين گرفتار شده بودند. به محض انفجار مين باران گلوله بر سرمان باريدن گرفت. ديگر دشمن از وجودمان آگاه شده بود. پشت سر هم منور مي زد ولي سربازاني كه از سرور جوانان بهشت، امام حسين درس گرفته بودند با گفتن تكبير بر دشمن متجاوز حمله مي كردند.
مقداري به طرف جلو رفتم و به تپه هاي رمل رسيدم. اما اثري از بچه هاي گروه خودمان نبود. لحظه اي توقف كردم و انتظار كشيدم مجبور شدم از راهي كه آمدم برگردم تا شايد بچه ها را پيدا كنم. در طول راه صداي ناله برادران زخمي به گوش مي رسيد. به بالاي سر چند نفرشان رفتم. گفتم: بچه ها من گم شده ام.
آنها هم از گروهان بي اطلاع بودند. بعضي روي مين رفته و عده اي نيز با تركش خورده بودند. به سرعت كمربند هر كدام را باز كردم و بالاي زخمشان بستم.

چند متر آن طرفتر يكي مرا صدا زد. ديدم يكي از بچه هاي بيرجند است. از ناحيه دست و پا و شكم زخمي شده است. باندي را درآوردم و زخم دستش را بستم. مي گفت سردم شده، اوركتم را درآوردم و رويش انداختم. مقداري از بوته ها را با سرنيزه كندم و دور تا دور او را با بوته پوشاندم تا سرما نخورد. چند قدم آن طرفتر نزديك بود خودم روي مين بروم.
از دور دو نفر را ديدم كه كه سالمند و داخل سنگري پناه گرفته اند. نزديكشان رفتم. آنها بي سيم چي گروهان ما بودند كه از گروه عقب مانده بودند. پرسيدم: بچه ها از كدام طرف رفته اند؟
آنها هم اظهار بي اطلاعي كردند. هر چقدر بي سيم فرمانده گروهان را گرفتيم، جواب نمي داد. پس از بيست دقيقه فرمانده گردان با ما تماس گرفت و گفت: وضعتان را تشريح كنيد.
بعد از گفتگو متوجه شديم كه در محاصره قرار گرفته ايم و بايد عقب برويم. هر پنج قدم كه مي دويديم، خمپاره اي اطرافمان به زمين مي نشست و ما را وادار مي كرد كه سينه خيز برويم. گرسنه و تشنه شده بوديم. ديگر رمق راه رفتن نداشتيم، اما مجبور بوديم خود را به جاي امني برسانيم. تنها راهنمايي كه مي توانست ما را درست هدايت كند، ردپايي بود كه قبلاً از آن راه آمده بوديم.
حدود يك كيلومتر راه رفته بوديم كه به درخت گزي رسيديم. ديديم عده اي كنار درخت به طرف ما سنگر گرفته اند. هيچ كاري از دستمان بر نمي آمد. چون در تيررس آنها بوديم. يكباره كلمه اي را كه به عنوان رمز بكار مي برديم، از زبان آنها شنيدم. فهميديم كه خودي هستند. آنها گفتند كه ما هم گم شده ايم. همراه آنها به مسير ادامه داديم. صداي غرش تانكها كه به طرفمان مي آمد، ما را نگران مي كرد. باز هم نمي دانستيم تانكهاي خودي هستند يا دشمن. به سرعت خود را لا به لاي بوته هاي گز استتار كرديم.
نزديك صبح هوا داشت روشن مي شد و تانكها به صد متري ما رسيده بودند. با تيربار درست بالاي سرمان را رگبار مي گرفتند. به فرمانده گردان بي سيم زديم. او گفت: از علامتي كه روي تانكهاست بايد متوجه شويد كه دشمن است يا نه. هوا تاريك بود و هنوز علامت به درستي ديده نمي شد. منتظر مانديم تا هوا مقداري روشن شود. با ديدن علامت فهميديم كه تانكها خودي هستند ولي هنوز اطمينان نبود. شايد آنها ما را دشمن بدانند و به طرفمان شليك كنند. بالاخره تصميم بر اين شد تا يكي از برادران بدون سلاح و با شالي سبز بر سرش جلو برود و دستهايش را به عنوان تسليم بالا ببرد و ديگران باز هم در بوته ها پنهان بمانند. آن برادر رفت و بعد از اطلاع دادن وضعيت ما با تعدادي از بچه ها برگشت و ما با خوشحالي به گروهانت ملحق شديم. فرمانده گروهان زخمي شده بود. يك پايش تير و يك رانش تركش خورده بود. اما با حمله ما در همان دقايق اول توپخانه دشمن سقوط كرد و سالم به دست رزمندگان اسلام افتاد.

آن طرف جاده به سمت شهر بستان هنوز درگيري بود. آتش توپخانه ما از پشت سر بستان را مي كوبيد. كنار جاده مستقر شديم ولي از بچه هاي گروهان ما هيچ اثري نبود، چون اكثرشان زخمي شده بودند. با نيروهاي گروهاني ديگر همراه شدم. در مسيري كه مي آمديم، عراقيهاي زيادي ديده مي شدند. آنها هنوز در سنگرهاي نزديك ما بودند. در همان فاصله ميگهاي بعثيون پنج بار آمدند و منطقه را بمباران كردند. عراق در محوطه با كاتيوشا آتش مي ريخت. مشخص بود كه دشمن از هم پاشيده نفسهاي آخر خود را مي كشد.
برادران از فتح و پيروزي آنچنان خوشحال بودند كه خدا مي داند. يكي پايش تير خورده بود و خود را به گوشه اي مي كشاند. يكي ماشين عراقيها را سوار مي شد تا غنيمت ببرد. ما اصلاً جاده تداركاتي نداشتيم تا برايمان مهمات بياورند. به همين دليل گفته بودند با سلاح سبك به مواضع دشمن حمله مي كنيم. مهمات خود را طوري خرج كنيد كه بعد بتوانيد از تجهيزات عراقي براي ادامه مبارزه استفاده كنيد و همينطور هم شد. در مسيري كه مي آمديم نمي شد باور كرد كه بچه هاي ما اين مناطق را فتح كرده اند.

با ديدن چنين صحنه هايي به وضوح مي توان فهميد كه اينها با امدادهاي الهي تار و مار شده اند. البته براي كساني كه به غيب و امداد هاي غيبي ايمان ندارند، قابل تحسين نيست. اما اجساد بي جان عراقيها و لاشه هاي نيم سوخته و تانكها و نفربرهاي بر جاي مانده شان به هر تازه واردي مي فهماند كه دشمن فرصت درگيري وحتي فرار هم نداشت. شب بايد در يك سنگر عراقي مي خوابيديم. داخل يكي از سنگرها كه ديوارهايش سيماني بود،تلوزيوني با دو باتري بزرگ قرار داشت. مثل اينكه اتاق فرماندهي بود. تلوزيون شبكه ي ايران را نمي گرفت و برنامه هاي عراقي هم افتضاح بود و ما نگاه نمي كرديم. به ناچار براي اولين شب در مناطقي كه يك سال گذشته در چنگال مزدوران بعثي بود خوابيديم. ولي خواب كه چه عرض كنم بلكه در خواب و بيداري آماده باش بوديم. چون هر لحظه امكان ضد حمله دشمن مي رفت.

ساعت هفت صبح بود كه ضد حمله دشمن شروع شد. منطقه را با تير و خمپاره مي كوبيدند. من براي ديدن سنگرهاي براي ديدن سنگر هاي عراقي با يكي از برادران رفته بودم؛ اما چون منطقه در تيررس دشمن بود، به سرعت به پشت سنگرمان برگشتيم. متجاوزين بدون هدف آتش مي كردند ده متر آن طرفتر يكي از برادران پتويي را پهن كرده، مشغول مرتب كردن تجهيزاتش بود. با دقت به او نگاه مي كردم. يكدفعه ديدم گلوي خود را گرفت و به پهلو روي زمين افتاد. فهميدم كه تير خورده اما نمي توانستم به نزديكترش بروم.چون هنوز گلوله مي آمد.بعد از چند دقيقه بلند شد و به پشت دراز كشيد.فقط دو بار مشت هايش را باز و بسته كردو بي حركت ماند. بله، او هم رفت و به خدا پيوست و باري گران بر دوشمان گذاشت.

ساعت دوازده شب گفتند هر پنج نفر مشغول كندن يك سنگر شويد. زمين آنقدر رطوبت داشت كه نيازي به استفاده از كلنگ نداشتيم. دشمن حدود چهار صد متري ما مستقر بود. تا صبح سنگر مي كنديم. كيسه هايي را پر از خاك كرديم و دور سنگر چيديم. نيم ساعت پس از خاندن نماز صبح درگيري شروع شد. باران گلوله و خمپاره بودكه سرازير مي شد. ما هم جواب آنها را با گلوله هاي آرپي جي و كلاش و تيربار مي داديم. از پشت سرمان ارتش با خمپاره و موشك مواضع آنها را مي كوبيد. نيم ساعت از درگيري گذشته بود كه دو هلي كوپتر دشمن براي نيروهايشان تداركات آوردند. بچه ها به طرف هلي كوپتر آتش مي كردند ولي چون برد گلوله هايي آرپي جي كم بود، نتيجه اي نمي گرفتيم. به سرعت به ارتش بي سيم زده شد و آنها با موشك هلي كوپتر را نشانه گرفتند. يكي از هلي كوپترها در هوا آتش گرفت و سقوط كرد و هلي كوپتر بعدي فرار را بر قرار ترجيح داد. بار ديگر بچه ها خدا را ياد كردند. فرياد تكبيرشان گوش كافران از خدا بي خبر را كر مي كرد. كم كم درگيري قطع شد و هر دو طرف آرام گرفتند. تا بعد از ظهر درگيري نبود ولي بعد از ظهر باز بكوب بكوب شروع شد.

برادران حرفهايشان را عملي مي كردند. مي گفتند مگر عراقيها از روي جنازه هاي ما عبور كنند تا اين خط را بشكنند. آنها شهيد مي شدند اما نمي گذاشتند دشمن متجاوز پيشروي كند. آن روز زخمي هاي زيادي داشتيم ولي از آمبولانس خبري نبود. يكي از بچه ها تير به سرش خورده بود. خيلي درد مي كشيد و ناله مي كرد. به يكي از برادران گروهان، بنام معلم، گلوله اي آرپي جي اصابت كرده و قسمتي از پشتش را برده بود. او هم مانند گلهاي ديگر پرپر شده و در كنار سنگرش به خون غلتيد. بعد از مدتي انتظار، ماشين تويوتايي آمد. زخميها را به داخل ماشين انتقال داديم ولي هنوز شهدا زمين را متبرك كرده و زمين هم آنها را نوازش مي كرد.
امروز آنقدر گلوله اي توپ به خاكريز ما زدند كه تمام خاكريزمان از بين رفت. هر ماشين يا نفربري كه مي آمد در تيررس دشمن بود. داشتم نگاه مي كردم كه يك ماشين آهو آمد تا زخمي ها را ببرد. ناگهان مورد اصابت گلوله آرپي جي دشمن قرار گرفت و تمام اتاق ماشين به هوا پرت شد.

امروز دشمن از عصر تعويض نيرو مي كرد و با نفربر نيروهاي تازه اي مي آورد. آنها قصد داشتند ما را دور بزنند و شب از پشت سر به ما حمله كنند. ما منتظر مانديم تا آنها حسابي نيروهاي خود را منتقل كنند. بعد به سرعت به توپخانه ارتش بي سيم زديم. آتش خمپاره و توپخانه آنقدر مواضع دشمن را كوبيد كه بيشترشان كشته شدند. عده اي عقب نشيني مي كردند و تانكها را بر مي گرداندند. چهارمين شبي است كه در خط مقدم مستقريم. از روزي كه به خط اعزام شده ايم. يك ساعت هم خواب راحت نكرده ايم. قرار بود ديشب جايمان را به نيروهاي جديد بدهيم. ولي هنوز در خط هستيم. امروز فرمانده گروهانمان هم تير خورد. او را به بيمارستان بردند و ما بي فرمانده شده ايم.

دومين روزي است كه در خط مقدم هستيم و با مزدوران بعثي دست و پنجه نرم مي كنيم. روحيه عده اي از برادران تغيير كرده، گويا ميل به جابجا شدن با نيروهاي جديد را داشتند. البته من آنها را زياد مقصر نمي دانم چون چندين روز است كه استراحت درست و حسابي نكرده اند پيشاني برادري به فاصله 3 متر از من تركش خورده بود. به داخل سنگري كه تعدادي از برادران بشرويه بودند رفتيم. آنجا با كسي آشنا شدم كه عجيب به ديگران روحيه مي داد. عده اي مي گفتند: اگر ما را عوض كنند مي رويم عقب.
اما آن برادر كه پانزده سال بيشتر نداشت. در جوابشان گفت: من كه به هيچ وجه عقب نمي روم. تا آخرين گلوله و آخرين قطره خونم مقابل عراقيها مي ايستم و مي جنگم. وقتي هم گلوله هايم تمام شد با چنگ و دندان با دشمن مبارزه مي كنم، اما پشت به امام نخواهم كرد.
بعداز صحبتهايش، در همان سنگر نماز ظهر خوانديم. بعد از ظهر درگيري شديد بود. با گلوله هاي آرپي جي دشمن را عقب مي رانديم. آْنقدر زديم كه تعداد گلوله هاي آرپي جي ما در كل خط به پنج عدد رسيد. دو تير بار ژ-3 داشتيم كه يكي از همان روز اول خراب شد. از طرفي بايد با پنج گلوله ضد حمله قوي دشمن را پاسخ مي داديم و از طرفي عراقيها با سلاحهاي مجهز، روي ما آتش مي ريختند. ديگر مهمات ته كشيده بود و نابودي نيروها و شكست خط برايمان مسلم شده بود.
باز هم معجزه اي ديگر به ياريمان آمد. يكباره فرمانده دستور داد كه هيچكس تير اندازي نكند. بگذاريد فقط دشمن آتش كند. همه متوسل به امام زمان (عج) شديم و از خداي تبارك و تعالي كمك خواستيم. با قطع آتش از طرف ما، آتش دشمن هم خاموش شد. تا فرداي آن روز ساعت دوازده شب كه براي ما مقداري مهمات آوردند. خبري از دشمن نبود و ما توانستيم همچنان خط را حفظ كنيم. اما همان برادر پانزده ساله كه به همه روحيه مي داد، شهيد شد. آري فقط انسانهاي پاك و عزيز به لقاءالله مي پيوندند و ما هرگز قابل شهادت نيستيم! چون گناهان زيادي كرده و شرمنده ايم كه از خداوند طلب شهادت كنيم.
دوست دارم طريقه شهادت اين قهرمان بزرگ را به گوش همه برسانم. اي مردم قهرمان و شهيد پرور ايران كه حماسه ها آفريديد، آگاه باشيد كه بار ديگر نوجواني پانزده ساله حماسه اي بزرگ آفريد. اين فهرمان چنان براي دشمن من اهميت داشت كه او را نه با رگبار مسلسل و نه با آرپي جي، بلكه با گلوله اي توپ به شهادت رساندند. مزدوران چنان گلوله اي به خاكريز اين رزمنده اي اسلام زدند كه نصف خاكريز بلند شد و روي اين نوجوان دلير ريخت و او زنده زير خاك مدفون شد. اي كساني كه پشت جبهه هستيد. از اين نوجوان بياموزيد و نگذاريد خون چنين عزيزاني پايمال شود.
او خود را فداي اسلام كرد و امام كرد. آري او زير خروارها خاك به شهادت رسيد و باري گران را بر دوش ما گذاشت.

برادر آهني، همشهري عزيزم آمد و گفت مي خواهيم خط را تحويل بگيريم. ساعت هشت و نيم شب، نوبت نگهباني من بود مي خواستم سر پستم بروم كه يكدفعه درگيري شروع شد. آتش توپخانه دشمن آنچنان خاكريزمان را مي كوبيد كه حتي برادر كناري خودم را نمي ديدم. تا به حال دشمن اين طور بي موقع حمله نكرده بود. ساعت نه شب در حاليكه همه برادران خسته و خراب بودند و نگهبانها هم خواب آلود با سرعت به سنگرمان برگشتم. بچه ها را از خواب بيدار كردم و خودم پشت خاكريز رفتم و شروع كردم به تيراندازي. آتش توپخانه و خمپاره هر دو طرف به شدت كار مي كرد. باز هم از ولي عصر (عج) خواستيم. ساعتي بعد صداي زوزه تانكهاي عراقي در حال عقب نشيني به گوش مي رسيد. بعد ها فهميديم حمله دشمن به خاطر اين بوده كه بچه ها را غافلگير كند. چون از صبح با عراقيها درگير بوديم و آنها احتمال مي دادند كه مهمات ما تمام شده و نيروهاي تازه نفس هم نداشته باشيم.

كماندوهاي كار كشته عراقي تا بيست متري خاكريزمان آمده بودند و قصد داشتند تا جنگ تن به تن راه بيندازند. چون سر نيزه هايشان را روي تفنگها كار گذاشته بودند؛ ولي با چنان آتشي روبرو شدند بيشترشان به جهنم رفتند و حتي تانكهايشان را هم عقب كشيدند.
امشب با اين همه درگيري، دو سه نفر مجروح بيشتر نداشتيم. ولي تلفات دشمن بي اندازه بود چون آنها در تيررس ما بودند. بعد از نگبهاني به سنگرم رفتم و خوابيدم. ساعت دو نصفه شب نيروهاي جديد آمدند. من با تجهيزاتم از سنگر بيرون آمدم. بايد اينجا را ترك كنم در حاليكه در افكار غرقم. امام مي فرمايد: شهيد از همه افضل است. كساني شهيد مي شوند كه امتحان خود را به خوبي داده باشند. طلاي خالص شده باشند و گرنه هر كسي قابليت شهادت را ندارد. من خود را به هيچ وجه لايق اين افتخار نمي بينم.

ساعت شش بعد از ظهر هوا تاريك مي شد كه سر گروهانمان گفت: بچه ها حاضر شويد مي خواهيم برويم. تجهيزاتم را آماده كردم و در محل تجمع گروهان جمع شديم. مسوول تداركات شام آورده بود. ولي ما از شوق رفتن حتي شام نخورديم و به راه افتاديم. حدود دويست متر كه رفتيم فرمانده گروهان گفت: امشب همين جا مي خوابيم. همگي چند آيه مباركه آيت الكرسي را خوانديم و روي رمل ها زير درختان گز خوابيديم. صبح بعد از نماز قوطيهاي خالي كنسرو را دفن كرديم تا راهنمايي براي دشمن نباشد. راه رفتن خيلي مشكل بود. با برداشتن دو قدم، يك قدم به عقب مي رفتيم و نصف پوتين هايمان در رمل فرو مي رفت.
عرق از سر و رويمان مي ريخت. بچه ها خسته شده بودند ولي روحيه قوي به آنها اجازه نمي داد تا ابراز خستگي كنند.
بعد از طي مسيري فرمانده گروهان گفت: همين جا بنشينيد و آرام صحبت كنيد كه صدايتان به گوش عراقيها مي رسد. نشستيم و به كوله پشتيهايمان تكيه داديم. برادران نشسته بودند و آب قمقمه هايشان در بين راه تمام شده بود. از طرفي حمل تداركات در چنين راهي خيلي مشكل بود. سرگروهمان كنسرو آورد و دور هم جمع شديم و ناهار خورديم.
منتظر مانديم تا هوا تاريك شود. كمي بعد هوا ابري شد و باران شروع كرد به باريدن. برادران زير باران خوابيده و كاملاً خيس شده بودند. همگي به زير درختان پناه برديم. هوا سرد شده بود و باد هم مي وزيد اوركتم را پوشيدم و بعد از نيم ساعت به خط شديم. بين راه گرمم شد. آن شب باران برايمان معجزه بود. چون رمل ها سفت شده بودند و ديگر راه رفتن سخت نبود.

بعد از كلي پياده روي به محوطه بزرگي رسيديم. از دور صداي گلوله مسلسل و توپ و خمپاره هاي منور مي آمد. ما پشت توپخانه دشمن و نزديك مرز عراق قرار داشتيم. ماموريتمان اين بود كه توپخانه را ساقط كنيم و جاده تداركاتي بستان به عراق را بگيريم. محوطه پر بود از خار و خاشاك كه با راه رفتن از روي آنها صداي خش خش بلند مي شد.
باران و باد شديدي مي وزيد و مانع مي شد كه صدا به گوش دشمن برسد. سرگروهانمان با عجله به طرفم آمد و گفت: برو به آن گروه بگو راهي را كه مي رويد اشتباه است. سريع دويدم تا به آن گروه كه راهنما نداشتند برسم. ناگهان صداي انفجار مرا به خود آورد. ناله بعضي از برادران به گوش رسيد. فكر كردم صداي خمپاره است اما متاسفانه حدسم اشتباه بود. تعدادي از بچه ها كه راه را به درستي نمي دانستند. در كمين ميدان مين گرفتار شده بودند. به محض انفجار مين باران گلوله بر سرمان باريدن گرفت. ديگر دشمن از وجودمان آگاه شده بود. پشت سر هم منور مي زد ولي سربازاني كه از سرور جوانان بهشت، امام حسين درس گرفته بودند با گفتن تكبير بر دشمن متجاوز حمله مي كردند.
مقداري به طرف جلو رفتم و به تپه هاي رمل رسيدم. اما اثري از بچه هاي گروه خودمان نبود. لحظه اي توقف كردم و انتظار كشيدم مجبور شدم از راهي كه آمدم برگردم تا شايد بچه ها را پيدا كنم. در طول راه صداي ناله برادران زخمي به گوش مي رسيد. به بالاي سر چند نفرشان رفتم. گفتم: بچه ها من گم شده ام.
آنها هم از گروهان بي اطلاع بودند. بعضي روي مين رفته و عده اي نيز با تركش خورده بودند. به سرعت كمربند هر كدام را باز كردم و بالاي زخمشان بستم.

چند متر آن طرفتر يكي مرا صدا زد. ديدم يكي از بچه هاي بيرجند است. از ناحيه دست و پا و شكم زخمي شده است. باندي را درآوردم و زخم دستش را بستم. مي گفت سردم شده، اوركتم را درآوردم و رويش انداختم. مقداري از بوته ها را با سرنيزه كندم و دور تا دور او را با بوته پوشاندم تا سرما نخورد. چند قدم آن طرفتر نزديك بود خودم روي مين بروم.
از دور دو نفر را ديدم كه كه سالمند و داخل سنگري پناه گرفته اند. نزديكشان رفتم. آنها بي سيم چي گروهان ما بودند كه از گروه عقب مانده بودند. پرسيدم: بچه ها از كدام طرف رفته اند؟
آنها هم اظهار بي اطلاعي كردند. هر چقدر بي سيم فرمانده گروهان را گرفتيم، جواب نمي داد. پس از بيست دقيقه فرمانده گردان با ما تماس گرفت و گفت: وضعتان را تشريح كنيد.
بعد از گفتگو متوجه شديم كه در محاصره قرار گرفته ايم و بايد عقب برويم. هر پنج قدم كه مي دويديم، خمپاره اي اطرافمان به زمين مي نشست و ما را وادار مي كرد كه سينه خيز برويم. گرسنه و تشنه شده بوديم. ديگر رمق راه رفتن نداشتيم، اما مجبور بوديم خود را به جاي امني برسانيم. تنها راهنمايي كه مي توانست ما را درست هدايت كند، ردپايي بود كه قبلاً از آن راه آمده بوديم.
حدود يك كيلومتر راه رفته بوديم كه به درخت گزي رسيديم. ديديم عده اي كنار درخت به طرف ما سنگر گرفته اند. هيچ كاري از دستمان بر نمي آمد. چون در تيررس آنها بوديم. يكباره كلمه اي را كه به عنوان رمز بكار مي برديم، از زبان آنها شنيدم. فهميديم كه خودي هستند. آنها گفتند كه ما هم گم شده ايم. همراه آنها به مسير ادامه داديم. صداي غرش تانكها كه به طرفمان مي آمد، ما را نگران مي كرد. باز هم نمي دانستيم تانكهاي خودي هستند يا دشمن. به سرعت خود را لا به لاي بوته هاي گز استتار كرديم.
نزديك صبح هوا داشت روشن مي شد و تانكها به صد متري ما رسيده بودند. با تيربار درست بالاي سرمان را رگبار مي گرفتند. به فرمانده گردان بي سيم زديم. او گفت: از علامتي كه روي تانكهاست بايد متوجه شويد كه دشمن است يا نه. هوا تاريك بود و هنوز علامت به درستي ديده نمي شد. منتظر مانديم تا هوا مقداري روشن شود. با ديدن علامت فهميديم كه تانكها خودي هستند ولي هنوز اطمينان نبود. شايد آنها ما را دشمن بدانند و به طرفمان شليك كنند. بالاخره تصميم بر اين شد تا يكي از برادران بدون سلاح و با شالي سبز بر سرش جلو برود و دستهايش را به عنوان تسليم بالا ببرد و ديگران باز هم در بوته ها پنهان بمانند. آن برادر رفت و بعد از اطلاع دادن وضعيت ما با تعدادي از بچه ها برگشت و ما با خوشحالي به گروهانت ملحق شديم. فرمانده گروهان زخمي شده بود. يك پايش تير و يك رانش تركش خورده بود. اما با حمله ما در همان دقايق اول توپخانه دشمن سقوط كرد و سالم به دست رزمندگان اسلام افتاد.

آن طرف جاده به سمت شهر بستان هنوز درگيري بود. آتش توپخانه ما از پشت سر بستان را مي كوبيد. كنار جاده مستقر شديم ولي از بچه هاي گروهان ما هيچ اثري نبود، چون اكثرشان زخمي شده بودند. با نيروهاي گروهاني ديگر همراه شدم. در مسيري كه مي آمديم، عراقيهاي زيادي ديده مي شدند. آنها هنوز در سنگرهاي نزديك ما بودند. در همان فاصله ميگهاي بعثيون پنج بار آمدند و منطقه را بمباران كردند. عراق در محوطه با كاتيوشا آتش مي ريخت. مشخص بود كه دشمن از هم پاشيده نفسهاي آخر خود را مي كشد.
برادران از فتح و پيروزي آنچنان خوشحال بودند كه خدا مي داند. يكي پايش تير خورده بود و خود را به گوشه اي مي كشاند. يكي ماشين عراقيها را سوار مي شد تا غنيمت ببرد. ما اصلاً جاده تداركاتي نداشتيم تا برايمان مهمات بياورند. به همين دليل گفته بودند با سلاح سبك به مواضع دشمن حمله مي كنيم. مهمات خود را طوري خرج كنيد كه بعد بتوانيد از تجهيزات عراقي براي ادامه مبارزه استفاده كنيد و همينطور هم شد. در مسيري كه مي آمديم نمي شد باور كرد كه بچه هاي ما اين مناطق را فتح كرده اند.

با ديدن چنين صحنه هايي به وضوح مي توان فهميد كه اينها با امدادهاي الهي تار و مار شده اند. البته براي كساني كه به غيب و امداد هاي غيبي ايمان ندارند، قابل تحسين نيست. اما اجساد بي جان عراقيها و لاشه هاي نيم سوخته و تانكها و نفربرهاي بر جاي مانده شان به هر تازه واردي مي فهماند كه دشمن فرصت درگيري وحتي فرار هم نداشت. شب بايد در يك سنگر عراقي مي خوابيديم. داخل يكي از سنگرها كه ديوارهايش سيماني بود،تلوزيوني با دو باتري بزرگ قرار داشت. مثل اينكه اتاق فرماندهي بود. تلوزيون شبكه ي ايران را نمي گرفت و برنامه هاي عراقي هم افتضاح بود و ما نگاه نمي كرديم. به ناچار براي اولين شب در مناطقي كه يك سال گذشته در چنگال مزدوران بعثي بود خوابيديم. ولي خواب كه چه عرض كنم بلكه در خواب و بيداري آماده باش بوديم. چون هر لحظه امكان ضد حمله دشمن مي رفت.

ساعت هفت صبح بود كه ضد حمله دشمن شروع شد. منطقه را با تير و خمپاره مي كوبيدند. من براي ديدن سنگرهاي براي ديدن سنگر هاي عراقي با يكي از برادران رفته بودم؛ اما چون منطقه در تيررس دشمن بود، به سرعت به پشت سنگرمان برگشتيم. متجاوزين بدون هدف آتش مي كردند ده متر آن طرفتر يكي از برادران پتويي را پهن كرده، مشغول مرتب كردن تجهيزاتش بود. با دقت به او نگاه مي كردم. يكدفعه ديدم گلوي خود را گرفت و به پهلو روي زمين افتاد. فهميدم كه تير خورده اما نمي توانستم به نزديكترش بروم.چون هنوز گلوله مي آمد.بعد از چند دقيقه بلند شد و به پشت دراز كشيد.فقط دو بار مشت هايش را باز و بسته كردو بي حركت ماند. بله، او هم رفت و به خدا پيوست و باري گران بر دوشمان گذاشت.

ساعت دوازده شب گفتند هر پنج نفر مشغول كندن يك سنگر شويد. زمين آنقدر رطوبت داشت كه نيازي به استفاده از كلنگ نداشتيم. دشمن حدود چهار صد متري ما مستقر بود. تا صبح سنگر مي كنديم. كيسه هايي را پر از خاك كرديم و دور سنگر چيديم. نيم ساعت پس از خاندن نماز صبح درگيري شروع شد. باران گلوله و خمپاره بودكه سرازير مي شد. ما هم جواب آنها را با گلوله هاي آرپي جي و كلاش و تيربار مي داديم. از پشت سرمان ارتش با خمپاره و موشك مواضع آنها را مي كوبيد. نيم ساعت از درگيري گذشته بود كه دو هلي كوپتر دشمن براي نيروهايشان تداركات آوردند. بچه ها به طرف هلي كوپتر آتش مي كردند ولي چون برد گلوله هايي آرپي جي كم بود، نتيجه اي نمي گرفتيم. به سرعت به ارتش بي سيم زده شد و آنها با موشك هلي كوپتر را نشانه گرفتند. يكي از هلي كوپترها در هوا آتش گرفت و سقوط كرد و هلي كوپتر بعدي فرار را بر قرار ترجيح داد. بار ديگر بچه ها خدا را ياد كردند. فرياد تكبيرشان گوش كافران از خدا بي خبر را كر مي كرد. كم كم درگيري قطع شد و هر دو طرف آرام گرفتند. تا بعد از ظهر درگيري نبود ولي بعد از ظهر باز بكوب بكوب شروع شد.

برادران حرفهايشان را عملي مي كردند. مي گفتند مگر عراقيها از روي جنازه هاي ما عبور كنند تا اين خط را بشكنند. آنها شهيد مي شدند اما نمي گذاشتند دشمن متجاوز پيشروي كند. آن روز زخمي هاي زيادي داشتيم ولي از آمبولانس خبري نبود. يكي از بچه ها تير به سرش خورده بود. خيلي درد مي كشيد و ناله مي كرد. به يكي از برادران گروهان، بنام معلم، گلوله اي آرپي جي اصابت كرده و قسمتي از پشتش را برده بود. او هم مانند گلهاي ديگر پرپر شده و در كنار سنگرش به خون غلتيد. بعد از مدتي انتظار، ماشين تويوتايي آمد. زخميها را به داخل ماشين انتقال داديم ولي هنوز شهدا زمين را متبرك كرده و زمين هم آنها را نوازش مي كرد.
امروز آنقدر گلوله اي توپ به خاكريز ما زدند كه تمام خاكريزمان از بين رفت. هر ماشين يا نفربري كه مي آمد در تيررس دشمن بود. داشتم نگاه مي كردم كه يك ماشين آهو آمد تا زخمي ها را ببرد. ناگهان مورد اصابت گلوله آرپي جي دشمن قرار گرفت و تمام اتاق ماشين به هوا پرت شد.

امروز دشمن از عصر تعويض نيرو مي كرد و با نفربر نيروهاي تازه اي مي آورد. آنها قصد داشتند ما را دور بزنند و شب از پشت سر به ما حمله كنند. ما منتظر مانديم تا آنها حسابي نيروهاي خود را منتقل كنند. بعد به سرعت به توپخانه ارتش بي سيم زديم. آتش خمپاره و توپخانه آنقدر مواضع دشمن را كوبيد كه بيشترشان كشته شدند. عده اي عقب نشيني مي كردند و تانكها را بر مي گرداندند. چهارمين شبي است كه در خط مقدم مستقريم. از روزي كه به خط اعزام شده ايم. يك ساعت هم خواب راحت نكرده ايم. قرار بود ديشب جايمان را به نيروهاي جديد بدهيم. ولي هنوز در خط هستيم. امروز فرمانده گروهانمان هم تير خورد. او را به بيمارستان بردند و ما بي فرمانده شده ايم.

دومين روزي است كه در خط مقدم هستيم و با مزدوران بعثي دست و پنجه نرم مي كنيم. روحيه عده اي از برادران تغيير كرده، گويا ميل به جابجا شدن با نيروهاي جديد را داشتند. البته من آنها را زياد مقصر نمي دانم چون چندين روز است كه استراحت درست و حسابي نكرده اند پيشاني برادري به فاصله 3 متر از من تركش خورده بود. به داخل سنگري كه تعدادي از برادران بشرويه بودند رفتيم. آنجا با كسي آشنا شدم كه عجيب به ديگران روحيه مي داد. عده اي مي گفتند: اگر ما را عوض كنند مي رويم عقب.
اما آن برادر كه پانزده سال بيشتر نداشت. در جوابشان گفت: من كه به هيچ وجه عقب نمي روم. تا آخرين گلوله و آخرين قطره خونم مقابل عراقيها مي ايستم و مي جنگم. وقتي هم گلوله هايم تمام شد با چنگ و دندان با دشمن مبارزه مي كنم، اما پشت به امام نخواهم كرد.
بعداز صحبتهايش، در همان سنگر نماز ظهر خوانديم. بعد از ظهر درگيري شديد بود. با گلوله هاي آرپي جي دشمن را عقب مي رانديم. آْنقدر زديم كه تعداد گلوله هاي آرپي جي ما در كل خط به پنج عدد رسيد. دو تير بار ژ-3 داشتيم كه يكي از همان روز اول خراب شد. از طرفي بايد با پنج گلوله ضد حمله قوي دشمن را پاسخ مي داديم و از طرفي عراقيها با سلاحهاي مجهز، روي ما آتش مي ريختند. ديگر مهمات ته كشيده بود و نابودي نيروها و شكست خط برايمان مسلم شده بود.
باز هم معجزه اي ديگر به ياريمان آمد. يكباره فرمانده دستور داد كه هيچكس تير اندازي نكند. بگذاريد فقط دشمن آتش كند. همه متوسل به امام زمان (عج) شديم و از خداي تبارك و تعالي كمك خواستيم. با قطع آتش از طرف ما، آتش دشمن هم خاموش شد. تا فرداي آن روز ساعت دوازده شب كه براي ما مقداري مهمات آوردند. خبري از دشمن نبود و ما توانستيم همچنان خط را حفظ كنيم. اما همان برادر پانزده ساله كه به همه روحيه مي داد، شهيد شد. آري فقط انسانهاي پاك و عزيز به لقاءالله مي پيوندند و ما هرگز قابل شهادت نيستيم! چون گناهان زيادي كرده و شرمنده ايم كه از خداوند طلب شهادت كنيم.
دوست دارم طريقه شهادت اين قهرمان بزرگ را به گوش همه برسانم. اي مردم قهرمان و شهيد پرور ايران كه حماسه ها آفريديد، آگاه باشيد كه بار ديگر نوجواني پانزده ساله حماسه اي بزرگ آفريد. اين فهرمان چنان براي دشمن من اهميت داشت كه او را نه با رگبار مسلسل و نه با آرپي جي، بلكه با گلوله اي توپ به شهادت رساندند. مزدوران چنان گلوله اي به خاكريز اين رزمنده اي اسلام زدند كه نصف خاكريز بلند شد و روي اين نوجوان دلير ريخت و او زنده زير خاك مدفون شد. اي كساني كه پشت جبهه هستيد. از اين نوجوان بياموزيد و نگذاريد خون چنين عزيزاني پايمال شود.
او خود را فداي اسلام كرد و امام كرد. آري او زير خروارها خاك به شهادت رسيد و باري گران را بر دوش ما گذاشت.

برادر آهني، همشهري عزيزم آمد و گفت مي خواهيم خط را تحويل بگيريم. ساعت هشت و نيم شب، نوبت نگهباني من بود مي خواستم سر پستم بروم كه يكدفعه درگيري شروع شد. آتش توپخانه دشمن آنچنان خاكريزمان را مي كوبيد كه حتي برادر كناري خودم را نمي ديدم. تا به حال دشمن اين طور بي موقع حمله نكرده بود. ساعت نه شب در حاليكه همه برادران خسته و خراب بودند و نگهبانها هم خواب آلود با سرعت به سنگرمان برگشتم. بچه ها را از خواب بيدار كردم و خودم پشت خاكريز رفتم و شروع كردم به تيراندازي. آتش توپخانه و خمپاره هر دو طرف به شدت كار مي كرد. باز هم از ولي عصر (عج) خواستيم. ساعتي بعد صداي زوزه تانكهاي عراقي در حال عقب نشيني به گوش مي رسيد. بعد ها فهميديم حمله دشمن به خاطر اين بوده كه بچه ها را غافلگير كند. چون از صبح با عراقيها درگير بوديم و آنها احتمال مي دادند كه مهمات ما تمام شده و نيروهاي تازه نفس هم نداشته باشيم.

كماندوهاي كار كشته عراقي تا بيست متري خاكريزمان آمده بودند و قصد داشتند تا جنگ تن به تن راه بيندازند. چون سر نيزه هايشان را روي تفنگها كار گذاشته بودند؛ ولي با چنان آتشي روبرو شدند بيشترشان به جهنم رفتند و حتي تانكهايشان را هم عقب كشيدند.
امشب با اين همه درگيري، دو سه نفر مجروح بيشتر نداشتيم. ولي تلفات دشمن بي اندازه بود چون آنها در تيررس ما بودند. بعد از نگبهاني به سنگرم رفتم و خوابيدم. ساعت دو نصفه شب نيروهاي جديد آمدند. من با تجهيزاتم از سنگر بيرون آمدم. بايد اينجا را ترك كنم در حاليكه در افكار غرقم. امام مي فرمايد: شهيد از همه افضل است. كساني شهيد مي شوند كه امتحان خود را به خوبي داده باشند. طلاي خالص شده باشند و گرنه هر كسي قابليت شهادت را ندارد. من خود را به هيچ وجه لايق اين افتخار نمي بينم.

گزيده نامه كاظم خائف از جبهه به پدر و مادر محترمش
به نام خدايي آغاز مي كنم كه يحيي و يميت است و زنده مي كند و مي ميراند.
حضور محترم پدر ارجمندم سلام عرض مي كنم. اميدوارم سلامم را پذيرا باشيد. به لطف خداي متعال بد نيستم و به دعاگويي جان شريفتان مشغولم. خدمت مادر مهربانم سلام زيادي مي رسانم و از او مي خواهم كه هيچوقت به خاطر من ناراحت نباشد از شما مي خواهم تنها براي زنده برگشتنم دعا نكنيد. بلكه براي پيروزي اسلام دست به دعا شويد. زيرا ما براي اسلام آمده ايم و اين افتخاري است كه خوشحالي دارد نه ناراحتي. هر كس مي خواهد به دانشگاه برود بايد مقداري هزينه بپردازد تا قبولش كنند ولي جاي خوشبختي است كه ما در دانشگاه الهي بدون شهر به قبول شده ايم.
دنيا صحفه امتحان است و ما همه امانتي هستيم از خداوند. چه امروز و چه فردا او امانتش را پس خواهد گرفت. پس چه بهتر كه اين امانت با افتخار به خداوند برگردانده شود. بدانيد كه تا آخرين قطره خون از اسلام دفاع خواهيم كرد. همه چيز در اسلام نهفته است. فقط به ياد خدا باشيد و اين آيه شريفه را تحقق بخشيد. الا بذكر الله تطمئن القلوب كه با ذكر خدا قلبها آرام مي گيرد. 
بازدید : 127 تاریخ : 24 / 04 / 1392 زمان : 7:12بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

جابري,اله يار

بازدید : 136 تاریخ : 24 / 04 / 1392 زمان : 7:11بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

آهني,رجب علي

بازدید : 145 تاریخ : 24 / 04 / 1392 زمان : 7:9بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

صبوري,مهدي

بازدید : 139 تاریخ : 24 / 04 / 1392 زمان : 7:8بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

ناصري,محمد ناصر

ناصري,محمد ناصر

 

در يكي از كوهستان هاي اطراف روستاي گازاردر شهرستان بيرجند، شبي از شب هاي بهار 1340ه ش ،انبوهي ازابرهاي سياه،آسمان را فرا مي گيرند.پس ازبرخوردهاي پي در پي شان با يكديگرو ايجاد رعدوبرق هاي مهيب،باراني سيل آسا شروع به باريدن مي كند. رودخانه اي در آن اطراف بوده كه هر آن بيم طيغانش مي رفته است. در اين ميان، مادري مريض احوال همراه زني از بستگانش ، براي در امان ماندن از سيل و طوفان و صاعقه ، به زحمت و به سختي خود را به دامنه كوه مي رساند و در غاري كوچك پناه مي گيرد. ساعاتي بعد،در همان غار نوزادي قدم به عرصه هستي مي نهدكه نام او را محمدناصر مي گذارند تا به موجب اراده حقيقت جويش، به زودي درزمره ناصرين دين حق و در زمره جنود الهي قرار بگيرد.محمدناصر سنين طفوليت را در روستاهاي گازار و سيستانك سپري مي كند و براي گذراندن دوران ابتدايي، به روستاي اسفدن مي رود كه در بيست و چهار كيلومتري سيستانك واقع شده است. با تمام مشقاتي كه در راه ادامه تحصيلش وجود داشته، علاقه وافري از خود به درس خواندن نشان ميدهد. يكي از آن مشقات،دوري از پدر و مادر بوده است.شاگرد ممتاز بودن در طول سال هاي دبستان و قبولي يك ضرب در امتحانات نهايي كلاس پنجم ونيز نبودن مدرسه راهنمايي در آن اطراف،پدرش را وا مي دارد تا شرايط ادامه تحصيل وي را در شهر بيرجندفراهم نمايد.در حالي كه نوجواني دوازده ساله بوده،راهي آن ديار مي شود و باجديت پي درسش را مي گيرد.
از دوران دبيرستان،در زمره نيروهاي موثر انقلاب قرار مي گيردو به زودي سر منشاءاقدامات جمعي زيادي ،مثل تظاهرات و يا حمله به يگان هاي نظامي مي گردد.
يكي از خصوصيات بارز او در ايام مبارزه اين است كه با به خرج دادن همتي بالا،درعين انجام فعاليت هاي چشمگير انقلابي ، هرگز از درس خواندن باز نمي ماند و هرسال تحصيلي را با نمرات خوب و معدل بالا پشت سر مي گذارد.پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، در تاسيس كميته انقلاب اسلامي (سابق)و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند نقشي كليدي ايفاء مي نمايد و در حالي كه به عضويت سپاه در مي آيد، موفق به اخذ ديپلم نيز مي گردد.
سخن گفتن از سردار شهيد، محمد ناصر ناصري ، بدون پرداختن به ارتباطات و تعلقات خاطر آن بزگوار به افغانستان و افغاني ها ،قطعا كاري ناقص خواهد بود.اوكه از دوران كودكي با زندگي در نوار مرزي ايران و افغانستان، كم و بيش با مردمان آن سامان برخورد هايي داشته، همزمان با تجاوز شوروي سابق به آن كشور، در جبهه خدمت به مردم محروم و مجاهدين افغاني نيز فعال مي گرددو به شكل گسترده اي اقدام به حمايت از نهضت جهادي آنان مي كند.در عين حال، از انجام وظيفه در حراست از دستاورد هاي انقلاب اسلامي نيز باز نمي ماند.
در همين راستا مي توان به نقش درخشان او در خاتمه دادن به شورشهاي منافقين در شهر هاي بيرجند و قائن و نواحي اطراف آنها اشاره نمود. سال هاي پنجاه و نه و شصت ،ضمن قبول مسئوليت سپاه زيركوه و حل و فصل نمودن مشكلات حاد آن، سفري به دو شهر«شيندند»و «فراه» مي كندو ضمن گفت وگوبا مسئولين جهادي افغانستان، راهكارهاي كمك به آنها را بيشتر و بهتر بررسي مي نمايد. در همان ايام كه فرماندهي سپاه زيركوه را به عهده داشته، با دختري از خانواده مذهبي ازدواج مي نمايد.پس از شروع جنگ تحميلي،با تمام مشغله اي كه داشته انجام وظايف سنگين ديگري را هم بردوش خود احساس مي كند. با اينكه به خاطر وجود مسائل خاص در بيرجند و اطراف آن و نياز ضروري به حضور فيزيكي او در آن جا، مسئولين مانع رفتنش به خط مقدم مي شده اند، ولي در عين حال به صورت پراكنده و كوتاه چند باري عازم مناطق جنگي مي شود، و از طرفي هم ضمن پشتيباني هاي تداركاتي، در شهر هاي بيرجند، قائن و گناباد، نقش بسيار مهمي را در بسيج نيروهاي مردمي و اعزام آنها به جبهه ايفا مي كند.
سال 1363 ، با حفظ سمت قبلي ، فرماندهي سپاه بيرجند را نيز مي پذيرد و همچنان از حضور در جبهه هاي جنگ باز نمي ماند كه در همين سال ، ضمن عهده دار شدن مسؤليت يكي از محورهاي اطلاعات و عمليات تيپ بيست و يك امام رضا (سلام الله عليه ) در عمليات عاشورا (ميمك ) هم شركت مي كند كه به سختي از ناحيه كتف و پا مجروح مي شود.
سال 1364 ، سردار پر آوازه دفاع مقدس ، شهيدمحمود كاوه وقتي اوصاف ناصري را از دوستانش مي شنود و استعداد بالاي او را شناسايي مي كند ، براي جذب وي به تيپ ويژه شهدا تلاش مي نمايد .نهايتا موفق مي شود او را به تيپ ويژه بياورد و رياست ستاد را بر عهده اش بگذارد.
بنا به شهادت همرزمان و اسناد به جاي مانده از آن دوران ، هرگز نقش شهيد ناصري را در هر چه شكوفاتر شدن تيپ ويژه شهدا نمي توان ناديده گرفت .البته ارتباط عرفاني و معنوي او با محمود كاوه ،در تحقق يافتن اين مهم بي تاثير نيست.حجت الاسلام ابراهيمي در اين باره مي گويد: ارتباط بسيار زيبايي بين او و شهيد كاوه بود.شايد بتوان گفت در يك آن ، شهيد كاوه مراد بود و شهيد ناصري مريد، و در لحظه ي ديگر ناصري مراد مي شد و كاوه مريد .هر دو به يكديگر عشق مي ورزيدند و حال و هواي زيبايي در ميدان نبرد و مبارزه داشتند.
او تا پايان جنگ، چهار بار گرفتار مجروحيت هاي سخت مي گردد كه برخي تركش هاي آن دوران در بدنش به يادگارمي ماند و نهايتا در حالي دعوت حق را لبيك مي گويد كه هنوز از مجروحيت پا و كمر رنج مي برده است.
پس از پايان جنگ ، همچنان با روحيه اي خستگي ناپذير، در سنگرهاي مختلفي مشغول خدمت به نظام و انقلاب مي شود. در اين ميان با استفاده از اوقات اندكي كه براي استراحتش باقي مي ماند، مشغول ادامه تحصيل نيز مي شود كه حاصل آن ، اخذ مدرك ليسانس در رشته مديريت است.
اما در نگارش زندگي نامه شهيد ناصري ، نكته اي كه هيچ گاه نمي شود از آن غفلت نمود، فداكاري و ايثار همسر اوست كه چون خود آن بزرگوار مي تواند براي تمام زناني كه شوهران شان به نوعي در حال خدمت به اسلام و انقلاب هستند، اسوه و الگو باشد.
اجر و پاداش اين زن فداكار، اگر بيشتر از اجر و پاداش شهيد ناصري نباشد، قطعا كمتر هم نخواهد بود.در اين باره حجت الاسلام سالك مي گويد: اگر مرحوم شهيد ناصري در ابعاد معنوي به مقامات عاليه رسيد، اين را مرهون ايثار و قدرت ايماني همسرش است.
در واقع اين زن ، هم مادر بود و هم پدر بود براي بچه ها ، و با آگاهي و سازگاري اش چنان روحيه و آرامشي به شوهرش مي داد كه او با خاطر جمع مي توانست در راه قدم بزند و مشغول كسب توفيقات باشد.
سرانجام اين انسان خستگي ناپذير در روز هفدهم مرداد 1377 ، توفيق اين را يافت تا در شهر مزار شريف ، به نحوي بسيار مظلومانه و به دست نيروهاي طالبان که افرادي شقي و بي منطق هستند،شهد شيرين شهادت را بنوشد.
آقاي شاهسون ، تنها بازمانده آن واقعه ، درباره آخرين لحظه هاي زندگي شهيد ناصري و شهداي ديگر كنسولگري جمهوري اسلامي ايران ،چنين مي گويد:
طالبان وارد خيابان كنسولگري شده بودند و هر موجود ي را كه مي ديدند ، به طرفش تير اندازي مي كردند .دود ناشي از انفجارهاي متعدد ، از همه جاي شهر سر به آسمان كشيده بود . صداي تيراندازها هر لحظه به ما نزديك تر مي شد.
شهيد ناصري از چند روز قبل ، با وزارت امور خارجه در تماس بود .آن روز هم چند بار با آنها تماس گرفت .مي گفتند: پاكستان حفظ جان شما را تضمين كرده است.
و از هر لحاظ خاطر ما را جمع كردند كه در صورت سقوط شهر ،اتفاقي براي مان نخواهد افتاد.
به اعتبار همين ضمانت ها، هنگامي كه گروه كوچكي از طالبان ،در كنسولگري را به صدا در آوردند ، ما در را به روي شان باز كرديم . آنها وحشيانه در مي زدند و يكريز .اين نشان مي داد كه اگر در را باز هم نمي كرديم ،به زور وارد مي شدند.
در بين اين گروه كوچك، چند نفر پاكستاني هم به چشم مي خورد كه بعدها فهميدم بعضي از آنها از اعضاي گروهك صحابه پاكستان بودند.به هر حال ،آنها هم مثل ساير طالب ها خشن بودند و بي منطق ،و به زبان پشتون صحبت مي كردند.
با اين كه برخورد ما از ابتدا با آنها خوب بود ، ولي آنها بدون هيچ دليلي معترض ما شدند و با ضرب و شتم ،همه مان را بردند داخل اتاقي در زيرزمين كه يك در آهني داشت .قفل بزرگ و محكمي به آن زدند و رفتند.
شايد بيراه نباشد اگر بگويم از همه ما آرام تر ، ناصري بود .همان بزرگوار هم بود كه گفت : اينها كار را تمام خواهند كرد.
مشخص بود كه اين گروه كوچك براي كار خاصي آمده اند و انگار از طرف خود ملا عمر ماموريت ويژه اي به شان واگذار شده است .كه البته من بعدها فهميدم واقعيت امر هم چيزي جز اين نبوده است.
در آن اتاق ،يك گوشي تلفن بود كه طالب ها متوجه اش نشده بودند .وقتي خاطرمان جمع شد كه آنها رفته اند بالا ، ناصري بلافاصله و براي چندم ،مشغول تماس شد.
آن روز او يك بار ديگر هم موفق شد با ايران تماس بگيرد و موقعيت مان را براي شان توضيح بدهد .آنها هم قول دادند تمام تلاش شان را به كار بگيرند تا خطري متوجه ما نشود .اين آخرين تماس ما با ايران بود. چرا كه طالب ها كلا تمام سيستم هاي ارتباطي را از بين بردند.
آنها از همان ابتداي كار، شروع كرده بودند به سرقت تمام اموالي كه در كنسولگري بود؛از ماشين ها گرفته تا مواد غذايي ، و حتي ظروف غذاخوري بچه ها.
چهل ،پنجاه دقيقه بعد ،يك جوان طالب آمد پايين .آمارمان را گرفت.وقتي مي خواست برود بيرون ،با لهجه غليظ پشتون و با لحني پر از كينه ،چيزي گفت و رفت .يكي از بچه ها كه به زبان پشتوني وارد بود ،گفت: انگار برادرش قاچاقچيه .
وقتي از علت اين حرفش پرسيدم ،فهميدم كه برادر آن جوان در ايران ،در شهر زاهدان زنداني است .او گفته بوده كه انتقام برادر زنداني اش را از ما خواهد گرفت!
طولي نكشيد كه همان جوان دوباره آمد پايين. اين بار صورتش را پوشانده بود و فقط چشم هايش پيدا بود . فاصله ما تقريبا چهار متر بود. دو ميز آهني وسط اتاق بود كه بين ما و او حايل مي شد. ماهنوز به قولي كه پاكستاني ها به وزارت امور خارجه ايران داده بودند، دلخوش بوديم . اما اين بار جوان طالب ،همين كه روبه روي ما قرارگرفت ،با اسلحه اي كه در دست داشت، دوسه تير به طرف سقف شليك كرد و بعد هم سر اسلحه را گرفت رو به ما و در كمال بي رحمي همه را بست به رگبار .
درست در لحظه اي كه او به سقف شليك كردو سر اسلحه اش را آورد پايين،من توانستم خودم را پرت كنم روي زمين. در همين حين،شايد در كمتر از يك ثانيه ،همه بچه ها گلوله خوردند.يك تير هم كه كمان كرده بود،خورده بود به پاي من ، كه البته اين را چند ساعت بعد فهميدم؛اولش فكر مي كردم كه من هم گلوله خورده ام.
در آن لحظه نفسم را در سينه حبس كرده بودم.چند تا از همکاران در دم شهيد شده بودند. ازسه، چهار نفرشان صداي ناله به گوش ميرسيد. يكي از آنها ناصري بود كه بدن مطهر و خونينش افتاده بود روي من. معلوم بود دارد آخرين نفس ها را مي كشد.با همان آخرين رمقش ،مشغول شد به گفتن ذكر مقدس حضرت سيدالشهدا (سلام الله عليه). صداي (يا حسين ، ياحسين) گفتنش، هنوز هم توي گوشم است. هرآن انتظارمي كشيدم آن جوان طالب براي زدن تير خلاص به مجروح ها بيايد. ولي در كمال تعجب،ديدم هيچ صدايي بلند نمي شود.
شايد نيم ساعت به همان حال ماندم و جرات تكان خوردن پيدا نكردم.كم كم فهميدم كه آن نيروي طالب،گورش را گم كرده است،در را هم باز گذاشته بود.انگار خاطرش جمع شده بود كه مجروح ها ، به تدريج ، در اثر خون ريزي جان خواهند داد.
لحظه اي كه تصميم گرفتم بلند شوم،ناصري روحش پرواز كرده بود.
منبع:مسافر ملکوت ،نوشته ي سعيد عاکف،نشر کاتبان،مشهد-1383



خاطرات
محمد حسن صادقي:
يك روز شهيد ناصرى به محل كار آمد و گفت: « بچه‏ها يك نامه برايم نوشته‏اند كه بابا به ما هم برسيد و آن را روى ميز تلويزيون گذاشته‏اند و خودشان خوابيده‏اند. » من به شهيد ناصرى پيشنهاد كردم ، كه خانواده را همراه اردويى كه مى‏رود ببرد، تا تنوعى برايشان ايجاد شود . ايشان هم قبول كردند؛ ولى روزى كه قرار بود حركت كنند پنج شنبه بود و شهيد ناصرى گفت : «من پنج شنبه‏ها جلسه دارم. بگذار يك روز ديگر مى‏رويم . » باز هم نشد. مشغله زياد شهيد ناصرى نگذاشت كه خانواده اش را به يك اردوى تنوعى ببرد.

مصطفي اعتمادي:
يك زن ايرانى در مزار شريف بود كه پنج - شش تا بچه داشت و شوهرش در درگيري ها كشته شده بود و از نظر مالى ، وضعيت اقتصادى نامناسبى داشتند. من به شهيد ناصرى خبر دادم كه چنين خانواده‏اى اين جا هست؛ اگر مى‏شود اين ها را منتقل كنيم به ايران تا در آن جا زندگى كنند. سردار ناصرى گفت: « با مسؤوليت من پيگيرى كن و برايشان پاسپورت بگير و مقدارى وجه نقد از پول شخصى خودش به اين خانواده كمك كرد.

قاسم جاويد:
بهار سال 1377 بود كه آقاى ناصرى گفتند: « من براى انجام كارى به ايران مى‏روم و برمى‏گردم. » پس از گذشت چند روزى وقتى برگشتند، ديدم انگشت دست ايشان باند پيچى شده و با فنر بسته است. پرسيدم : «چى شده است؟ خير باشد. » گفت: « مى‏خواستم اثاثيه منزل را از داخل كوچه جابجا كنم، انگشتم زير كمد ماند و جراحت برداشت ، كه به بهدارى مراجعه كردم تا پانسمان كردند.» مى‏گفت: « الان انگشت من سياه شده است و معلوم نيست خوب شود يا نه.»

: سيد محمد رضوي
يادم هست که در شب عمليات كربلاى 2 در منطقه حاج مران (ارتفاع 2519)نيروها همه در مكان‏هاى از پيش تعيين شده مستقر شده و منتظر فرمان عمليات بودند . آن شب مراسم عرفانى دعا و نيايش، در سنگر اجتماعى فرماندهى برپا شده بود و نيروها حالى پيدا كرده بودند و هر كدام با خدا به نحوى به راز و نياز مشغول بودند ، از آن جمله آقاى ناصرى را ديدم كه در گوشه‏اى نشسته و به راز و نياز و دعا و نيايش با خالق خويش مشغول است و مانند ابر بهار اشك از چشمانش جارى است - حالت معنوى خاصى پيدا كرده بود - پس از فرمان عمليات، آقاى ناصرى آمد و گفت: « بلند شويد برويم. ببينيم در محور چه خبر است ونيروهاچكارمى‏كنند؟ » عراقى‏ها آن شب آتش زيادى روى نيروهاى ما ريختند ؛ به نحوى كه تعدادى شهيد و مجروح داديم . از جمله ي شهدا ، سردار بزرگوار الهيار جابرى بود كه به شهادت رسيده بود. وقتى چشم آقاى ناصرى به پيكر مطهر شهيد جابرى افتاد، در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود ،عرضه داشت: « جابرى شما رفتيد و ما مانديم.»

حاج محسن فقيه:
يك سال براى انجام كارى به تهران رفتم، شب قرار بود در منزل يكى از افراد آشنا بخوابم. سردار ناصرى از آمدن من و اين كه شب در كجا خواهم بود ، مطلع شد. حدود ساعت 9 شب همراهان به استراحت پرداختند. لحظاتى بعد سردار ناصرى به آن خانه آمد. حال و احوالپرسى به عمل آمد و نشست. مجلس انس ما تا ساعت 12 شب به طول انجاميد . در بين صحبت ، ميزبان از محمد ناصر پرسيد: « شما منزل يا خانه‏اى ندارى يا دارى؟ » او گفت: همسرم مى‏گويد، من به تنگ آمده‏ام، خسته شده‏ام از بس كه از اين منزل به آن منزل اسباب و اثاثيه‏ام را جابجا كردم. » محمد ناصر در آن شب نزديك به 9 تا 10 استخاره از من درخواست كرد و من استخاره گرفتم . ظاهراً موضوعات استخاره هم خريد آپارتمان، زمين و... بود كه همه‏اش هم بد مى آمد. من از اين نتيجه‏ى استخاره سخت به حيرت افتاده بودم . ميزبان ما هم وقتى از محتواى استخاره‏ها و صحبت‏هاى بين ما دونفر مطلع شد سخت تعجب كرده بود و مى‏گفت: « چطور مى‏شود كه آقاى ناصرى با اين درجه و مسئوليتى كه دارد هنوز هم صاحب خانه و مسكن و... نشده است؟»

حسين حميدي:
چند روزى از حضور ما در افغانستان مى‏گذشت و به دليل كم تحركى مقدارى چاق شده بوديم. يك روز سردار ناصرى به من گفت: « فلانى، ما داريم چاق مى‏شويم، چكار كنيم؟»گفتم: «حاجى برنامه ورزش مى‏گذاريم و هر روز ورزش مى‏كنيم. » يك ميز پينگ پنگ تهيه كرديم و به اتفاق ايشان روزها چند دقيقه‏اى بازرسى كرديم. چون سردار با اين بازى آشنايى نداشت و كار نكرده بود ، خيلى علاقه به اين ورزش از خودش نشان نمى‏داد. تا اين كه يك روز گفت: « من اين ورزش رادوست ندارم » و از ما درخواست يك جفت كفش ورزشى كرد. ما يك جفت كفش ورزشى براى ايشان تهيه كرديم و روزانه چند دقيقه را در محوطه مهمان سرايى كه مستقر بوديم مى‏دويد. هنگام دويدن لباس هايش را در مى‏آورد و با زيرپوش و شلوار مى‏دويد. يك آهويى هم در مهمان سرا داشتيم كه با سردار آشنا شده و به دنبال ايشان مى‏دويد. افغانى‏ها هم با ديدن اين صحنه به تماشا مى‏نشستند. به محض اين كه حاجى خسته مى‏شد و مى‏نشست، آهو هم مى‏آمد و از سر و كله حاجى بالا مى‏رفت. يك روز سردار ناصرى به من گفت: « فلانى، با كفش دويدن برايم مشكل است و از اين به بعد مى‏خواهم بدون كفش بدوم. »يك روز يك قسمتى از زمين مهمانسرا بر اثر ريختن گازوئيل لغزنده شده بود. حاجى وقتى مى‏دويد ، با برخورد به اين محيط لغزنده نقش بر زمين شد. آهو هم كه پشت سر حاجى مى‏دويد ، نتوانست خودش را كنترل كند و روى بدن حاجى افتاد. نزديك حاجى رفته و پرسيدم چه شده است؟ گفت: « زمين لغزنده بود افتادم. با توجه به اين كه فهميد چه كسى گازوئيل‏ها را ريخته اما هيچ گونه برخوردى با او نكرد.

:مهدي پيرايش
يك وقت براى سفر حج عازم بوديم، در فرودگاه هر كسى را مى‏ديدى به دنبال كار و رفع گرفتارى‏اش بود . ولى ديدم سردار ناصرى در يك گوشه نشسته است . رفتم پهلوى ايشان ديدم دارد قرآن مى‏خواند. سوال كردم كه چه كار مى‏كنى؟ شهيد ناصرى گفت: « فعلاً ياد گرفتم كه فقط قرآن بخوانم و الان به هيچ چيز ديگرى فكر نمى‏كنم.»

علي صلاحي:
سال 1362 به علت اختلافى كه بين نيروهاى سپاه گناباد افتاده بود ؛ مسئوولين سپاه استان خراسان، شهيد ناصرى را به فرماندهى سپاه گناباد منصوب كردند. شهيد ناصرى با طراحى مدبرانه، عده‏اى از نيروهاى جبهه را فرخوانى كرد و به سازماندهى پايگاه هاى بسيج شهر و روستا پرداخت. كه اين خود باعث تشكيل دوباره بسيج شد. در حدى كه مسئوولين سپاه استان خراسان متعجب شده بودند!

سيد محمد رضوي:
يك روز تعدادى نيروى تازه نفس به لشكر ويژه شهدا آمده بود و قرار بود با نيروهاى مستقر در خط تعويض شوند. وقتى نيروها به طرف خط حركت كردند. در يك لحظه چشمم به آقاى ناصرى افتاد كه باچشمان اشكبار از سنگر بيرون آمد و نيروها را نگاه مى‏كند. من به نزد ايشان مراجعه كرده و پرسيدم: « آقاى ناصرى، چه خبر شده است؟مشكلى پيش آمده؟ مطلب چيست؟ » ايشان در جواب گفتند:« به اين نكته دارم فكر مى‏كنم كه اين جوان‏ها با شور و هيجان به طرف خداى خود شان در حال حركتند و ما خودمان را درگير كارهاى پشتيبانى كرده‏ايم.» يادم است در آن لحظه به نزد سردار كاوه رفت تا از ايشان اجازه بگيرد كه به خط مقدم برود.

:حسن هاشمي
سفر آخرى كه سردار ناصرى عازم افغانستان بود، براى خداحافظى از حاج آقاى فقيه به زير كوه آمده بود. خودم شنيدم كه از حاج آقاى فقيه خواهش كرد، كه دعا كند كه اين آخرين سفرشان باشد. مى‏گفت: « حاج آقا قلب شما پاك است، دعا كنيد كه من ديگر برنگردم.»

علي كاظمي:
يادم هست پنج شب قبل از آن حادثه تلخ ( سقوط مزار شريف) ، به من خبر دادند كه سردار ناصرى آمده است. ساعت 12 شب بود و من خيلى تعجب كردم، احساس كردم بايد خبرى يا حرف خاصّى باشد كه ايشان تشريف آورده اند. با هم نشستيم و صحبت كرديم، تازه بنده متوجه شدم كه ايشان حرف خاصى ندارد ، فقط دلش گرفته است. برادر ناصرى نظر مرا در مورد وقايع افغانستان خواست و من هم نظر خودم را گفتم و ايشان هر از چند گاهى و هر چند لحظه‏اى مى‏گفت: « خدايا آزادم کن ، خدايا آزادم كن، دلم گرفته، نفسم به گلويم رسيده.» شما از هر كسى كه روزهاى آخر ايشان را ديده بود سئوال كنيد، از تغيير روحيه ايشان براى شما خواهد گفت.

:احمد رباني
در دوران كودكى، وقتى به اتفاق دوستان به مدرسه مى‏رفتيم، در بين راه بچه‏ها وارد باغ‏هاى ميوه مردم مى‏شدند ، ميوه مى‏چيدند و مى‏خوردند. ناصرى هم كه آن روزها همكلاسى ما بود، تنها كسى بود كه دست به اين كارها نمى‏زد و بچه‏ها را هم از انجام دادن اين كارها نهى مى‏كرد و مى‏گفت: « اگر دوباره وارد باغ شويد، من با شما راه نمى‏روم .»

:محمد حسن صادقي
شب شهادت شهيد ناصرى، خواب ديدم كه ايشان از مشهد به تهران آمده و جلو قرارگاه ايستاده. وقتى رفتم بيرون ديدم شهيد ناصرى وسط موى سرش سفيد است و محاسنش هم سفيد شده است. گفتم: «حاج آقا مشهد به شما نساخته، خيلى پير شدى، اگر ناراحت هستى برگرد به تهران بيا. » آقاى ناصرى گفت: « نه من راحت شدم. » بعد چند تا زن سياه پوش هم دورش بودند ؛ كه يكى از آنها دستى به سر ناصرى كشيد و تمام موى سر و محاسن شهيد ناصرى سياه و زيبا و نورانى شد. صبح كه بيدار شدم متوجه شدم كه همسرم و پسرم نيز خواب شهيد ناصرى را ديده‏اند . به محل كار كه آمدم به من گفتند که او شهيد شده است.

: علي پردل
يك روز عصر آقاى ناصرى در قائن منزل ما آمدند و قرار شد به زير كوه قائن رفته و از حاج آقاى فقيهى( امام جمعه ) احوالى بپرسند. وقتى مى‏خواست كفش هايش را بپوشد ، ديد يكى از كفش هايش پاره است . به نحوى كه وقتى پايش كرد شصت پايش از كفش بيرون آمد . بعد يك نگاهى به من كرد و گفت: « اين دوروبر كفشى نيست كه من بپوشم ؟» و از روى مزاح و شوخى ادامه داد : « ما براى خودمان كلى رئيس هستيم ، حالا بايد با اين كفش پاره خدمت امام جمعه برسيم. به دنبال پيدا كردن كفش بودم كه يك دفعه يادم آمد كه اخيراً يك جفت كفش از ستاد آزادگان براى ما هديه آورده‏اند. فوراً رفته و اين كفش‏ها را آوردم و به آقاى ناصرى دادم . اتفاقاً كفش‏ها اندازه پايش بود. كفش‏ها را پوشيد و خداحافظى كرد و از منزل خارج شد . ولى ديدم دوباره به داخل حياط آمد و گفت: « اين كفش خيلى رئيسى شد .» شروع كرد كف كفش‏ها را داخل باغچه منزل به خاك و گل ماليدن تا اين كه كفش‏ها از حالت براقيت خارج شد. سپس به طرف منزل امام جمعه حركت كرد.

: مظفري
يك دفعه خستگى روحى شديدى پيدا كرده بودم و خيلى مايل بودم كه به زيارت حضرت معصومه(س) بروم تا تسكين پيدا كنم. به دفتر آقاى ناصرى مراجعه كرده و موضوع را با دفتردار ايشان در ميان گذاشتم . اما ايشان مخالفت كردند تا اين كه خود آقاى ناصرى را ديدم . ايشان فرمودند: « آقاى مظفرى مى‏خواهى به قم بروى؟ » گفتم: « آرى.» گفت:« چطور مى‏خواهى بروى؟» گفتم: «پول گرد و بازار دراز .» گفت: « منظورم اين بود كه چگونه مى‏خواهى بروى؟ » گفتم: « به ترمينال رفته و ضمن تهيه بليط با اتوبوس مى‏روم. » گفت: «نه، آقاى مظفرى شما از همين جا ماشين بگير و با خرج خودم برو و زيارت بكن و ما را هم دعا كن و برگرد. »

اسماعيل حسين پور:
زمانى كه در بيرجند بوديم امام جمعه وقت با پسرش در بيرجند بودند و شهيد ناصرى از اين پسر حركات نامناسب با شأن امام جمعه ديده بود . ايشان به من گفت : « بيا برويم و به امام جمعه تذكر بدهيم چون اين حركات پسر امام جمعه با مقام امام جمعه و موقعيت اجتماعى ايشان تناقض دارد. » گفتم: « من حرفى ندارم ، ولى ممكن است امام جمعه ناراحت بشود. » شهيد ناصرى گفت: « اين يك مسأله اخلاقى، وجدانى و شرعى است . ما كه تعارف نداريم .» بالاخره رفتيم و جريان را به امام جمعه گفتيم و امام جمعه هم از ما مكدر شد . تا زمانى كه امام جمعه از بيرجند به تهران رفته بود ؛ ما به منزل ايشان رفتيم و ايشان به ما بسيار محبت كردند و به خاطر تذكر رُك و روشن ما خيلى تشكر كردند.

: علي صلاحي
قبل از آمدن شهيد ناصرى به گناباد ، سپاه گناباد دچار يك دوگانگى شده بود . عده‏اى فقط پذيرش شده بودند براى جبهه و عده‏اى هم فقط براى پشت جبهه و اين خود باعث ضعف در اعزام نيرو شده بود . از زمانى كه شهيد ناصرى فرمانده سپاه گناباد شد ، بيشتر در بين بسيجى‏هاى منطقه رفت و آمد كرد . نيروهاى بسيج را سازماندهى و پايگاههاى متعددى افتتاح كرد و در مسئوولين پايگاه ها نيز تجديد نظرى كرد به طورى كه در اولين اعزامى كه پس از فرماندهى شهيد ناصرى داشتيم ، گناباد به تعداد يك گردان نيرو اعزام كرد. در حالى كه تعداد نيروهاى اعزامى تا قبل از آن از ده نفر تجاوز نمى‏كرد .

: حسين ناصري
يكى از دوستان محمد ناصر تعريف مى‏كرد که يک دفعه در كردستان يك منافق را اسير كرده بوديم و ايشان در حال صحبت كردن با آن اسير بودند. بچه‏ها هم دور و برايشان جمع شده بودند و به سؤالات آقا ناصر گوش مى‏كردند. ما فكر كرديم كه آن منافق مى‏خواهد با آقا ناصر دست بدهد يا دست ايشان را ببوسد ؛ ولى ناگهان با صداى يا زهراى شهيد ناصرى متوجه شديم كه دست ايشان در دهان آن منافق قرار دارد و دندان هاى او به هم رسيده است. بلافاصله بچه‏ها او را از آقا ناصر جدا كردند و ايشان در همان حال بدى كه داشتند، حتى نگذاشتند آن منافق را كتك بزنند و بچه‏ها مى‏گويند به شدت از اين كار جلوگيرى كردند.

: علي پردل
يك روز آقاى ناصرى يكى از نيروهايى را كه سيگارى بود، صدا كرد . اما نه به خاطر اين كه سيگار مى‏كشد، بلكه كار ديگرى با او داشت. وقتى چشم آن شخص به آقاى ناصرى افتاد، سيگار روشن را با دستش داخل جيبش گذاشت. آقاى ناصرى كه بوى سيگار را استشمام كرد، گفت: «بوى ناخن سوزى مى‏آيد.ناخن چه كسى دارد مى‏سوزد؟ » بدين وسيله آقاى ناصرى به آن شخص فهماند كه مى‏داند سيگارمى‏كشد.

: سيد محمد هاشمي
سال 1375 يك شب در منزل شهيد ناصرى بودم، ايشان مى‏گفت: « همسر بنده از هر گناهى پاك شده است. » گفتم: « چرا؟ » گفت: « درست پانزده سال، يعنى از سال 1359-60 تا الان تمام زحمت اسباب‏كشى منزل ما به عهده همسرم بوده . از حاجى آباد و تهران و كردستان و اروميه و مرز افغانستان و غيره. »

: مرادعلي احساني
در سال 1373 به حج مشرف شده بوديم و شهيد ناصرى نيز در آن سال با ما بودند. يكى از دوستان افغانى ما مى‏گفت كه سردار ناصرى را ديدم با يك سياه پوست عكس مى‏گيرد. پليس عربستان آمد و دوربين را كه متعلق به سردار ناصرى بود گرفت كه با خود ببرد؛ همان فرد سياه پوست رفت و با آن پليس صحبت كرد و زمانى كه پليس را خوب سرگرم كرد ، دوربين را از دستش قاپيد و در ميان جمعيت گم شد. نهايتاً آن فرد سياه پوست مى‏رود و خيمه شهيد ناصرى را پيدا مى‏كند و دوربين را به ايشان مى‏دهد.

: حسين حميدي
يك روز به اتفاق سردار ناصرى نزد آقاى محقق رفتيم - محقق تازه براى سومين بار ازدواج كرده بود - يك دفعه ديديم آقاى محقق عرق ريزان و نفس زنان آمد . آقاى ناصرى به ايشان گفت: «حاجى چه شده است؟ » گفت: « از زمانى كه ازدواج كرده‏ام نفسم مى‏گيرد. » آقاى ناصرى گفت: « شما پيرى، تو را چه به ازدواج و عروسى مجدد كردن. تو بايد يك گوشه‏اى بنشينى و عبادت كنى. عروسى از آن ما جوانان است. » در جلسه مقدارى بادام در پيش دستى گذاشته و جلوى افراد چيده بودند. آقاى محقق ، همين طور كه صحبت مى‏كرد، بادام‏هاى سمت خودش را هم مى‏خورد. وقتى بادام‏هاى پيش دستى محقق تمام شد ، من ظرف آقاى ناصرى را با محقق جابه جا كردم. حتى ظرف بادام خودم را هم جلوى آقاى محقق گذاشتم و ايشان خورد. آقاى ناصرى كه متوجه قضيه شده بود اشاره‏اى به محقق كرد و گفت: « حاجى ماشاءا... اشتهايت هم باز شده است. » وقتى افراد حاضر در آن جلسه متوجه عمل محقق شدند همه شروع به خنديدن كردند. آقاى ناصرى به محقق گفت: « معلوم است قواى بدنى‏ات خيلى كم شده و ضعيف شده‏اى. »

علي صلاحي:
پس از شهادت شهيد ناصرى، من با همسر ايشان تماس گرفتم تا احوالى بپرسم . ايشان گفتند : « شب آخرى كه ناصرى به شما زنگ زد، داشتيم از بيرون مى‏آمديم . رفته بوديم
بيرون شام بخوريم ؛ وقتى كه خواست پول شام را حساب كند ، پولش كم آمد. از كيفى كه همراه داشت مقدارى پول برداشت و پول شام را حساب كرد . فرداى آن شب به مأموريت رفت . پس از مدتى زنگ زد و من گوشى را برداشتم و از حال و كارش پرسيدم . شهيد ناصرى گفت : «اول برو 763 تومان از فلان جا كه پول داريم بردار و بگذار فلان جا كه پول قرارگاه است. » من پول را برداشتم و روى پول قرارگاه گذاشتم. بعد گوشى را برداشتم شهيد ناصرى گفت: « پول را گذاشتى؟ » گفتم: « بله.» گفت: « حالا مى‏گويم كه به محل مأموريت رسيدم و حالم خوب است.

: فاطمه بيگم هاشمي
سال 77 شب عيد نوروز بود كه ما به خانه آقاى ناصرى رفتيم. آقاى ناصرى در آن موقع افغانستان بودند . خواهرم (همسرآقاى ناصرى) به فرزندم مبلغى به عنوان عيدى داد . حدود يك هفته بعد كه آقاى ناصرى به ايران برگشته بود به منزل ما آمدند و ايشان هم مبلغى را به عنوان عيدى به فرزندم دادند. چند روز بعد هم يك عيد ديگرى بود كه آقاى ناصرى به همراه خانواده به منزل ما آمدند و براى بار دوم به فرزندم عيدى داد. در ضمن از پسرم مى‏پرسيد که مى‏دانى امروز چه روزى است؟ بعد از چند روز ولادت يكى از ائمه بود كه آقاى ناصرى به خانه ما آمدند و براى بار سوم به پسرم عيدى دادند. اين دفعه من به آقاى ناصرى اعتراض كردم و گفتم: « حاجى قرار نيست كه به هر مناسبتى شما به فرزند ما عيدى بدهيد . شايد از هفت روز هفته ، شش روزش عيد باشد .» آقاى ناصرى در جواب من گفت: «الان وضعيت جامعه به گونه‏اى است كه تا مى‏توانيم بايد اين اعياد مذهبى را در ذهن بچه‏ها زنده نگهداريم. »

: عبدالحق شفق
در بهمن سال 1376 بين ژنرال دوستم از يك طرف و آقايان محقق حكمت يار و احمد شاه مسعود و استاد عطا از طرف ديگر اصطحكاك هايى به وجود آمده بود ، كه شمال افغانستان را آبستن حوادث خطرناك كرده بود . حضور سردار ناصرى و رايزنى‏هاى ايشان باعث نزديك شدن اين افراد به يكديگر شد و ازيك جنگ داخلى جلوگيرى كرد. ولى دست دشمن در اين جريان خيلى قوى بود و باز آقاى محقق با ژنرال دوستم با يكديگر در گير شدند كه باعث كشته شدن و بى خانمان شدن عده زيادى از هموطنان ما شد.

شكرالله احمدي:
خاطره‏اى را از همسر شهيد ناصري اين گونه براى من نقل مى‏كردند که نيمه‏هاى شب از خواب بيدار شدم. ديدم دختر چهار ساله شهيد داخل اتاق نيست . به جستجو پرداختم؛ اما خبرى از او نيافتم . سراغ كمد و آشپزخانه و ديگر اتاق‏ها هم رفتم اما اثرى از او نبود . با نااميدى به خودم گفتم: «به خانه پدرم بروم و از آنها كمك بگيرم . شايد بتوانم اين دختر شهيد را پيدا كنم. » وقتى مى‏خواستم از درب حياط خارج شوم ، ديدم پشت درب خوابيده است . او را از خواب بيدار كردم و در آغوش گرفتم و دست نوازش برسرش كشيده ، او را بوسيدم و گفتم: «مادر چرا اينجا خوابيده‏اى؟» گفت: «به اين دليل اين جا خوابيده‏ام كه اگر پدرم آمد و در زد؛ من اولين كسى باشم كه درب را براى او باز مى‏كنم.»

: فاطمه ناصري
جمعه ي قبل از تاسوعا و عاشورا در تهران بوديم كه اتفاقاً امامت نماز جمعه ي آن روز به عهده ي حضرت آيت ا... خامنه‏اى بود . آقاى ناصرى وقتى كه فهميدند ايشان امام جمعه هستند ، ااين كه صبح شنبه امتحان داشتند و درسى هم بود كه در طول سال اصلاً وقت نكرده بودند که مطالعه كنند ، به سر كلاسهايش هم نرفته بودند و بين نماز جمعه و امتحان مردّد بودند . ولى با توجه به علاقه‏اى كه به نماز جمعه و مقام معظم رهبرى داشتند به اتفاق ما به نماز جمعه آمدند و شب تا صبح بيدار بودند و خود را براى امتحان فردا آماده كردند.

:مهدي پيرايش
يك هفته قبل از سقوط مزار شريف در قرارگاه انصار، خدمت سردار ناصرى رسيدم . ايشان به من گفت: « اوضاع شمال افغانستان نامساعد است. آيا تو هم مى‏آيى برويم افغانستان؟» جواب دادم: « شما برويد، اگر لازم بود تماس بگيريد تا من هم بياييم. » شهيد ناصرى گفت: « مگر من با شهادتم بتوانم به نهضت افغانستان كمك كنم. » ايشان رفتند و ما نيز به عزم افغانستان، عازم مشهد شديم كه خبر شهادت ايشان به ما رسيد .

:مهدي راشدي
شهيد ناصرى دائما دچار سردردهاى مضمنى مى‏شد. تا اين كه ايشان به دكتر مراجعه كرد و وضعيت جسمى اش را توضيح داد . دكتر بعد از معاينه شهيد ناصرى گفت: « اين سردردهاى شما در اثر بيدارى زياد و كار فراوان است. لذا بايد اين بي خوابى را ترك كنيد و بيشتر استراحت كنيد.

حاج اسماعيل قاآني:
يادم است يك روز عصر به اتفاق سردار ناصرى و دو نفر از برادران مسؤول افغانى به يكى از مناطق درگيرى افغانستان رفتيم ، تا اوضاع را از نزديك بررسى كنيم. در آن منطقه‏اى كه ما ايستاده بوديم، مردم زندگى مى‏كردند و طرفين جنگ ، مواضع يكديگر را زير آتش گرفته بودند. چند لحظه‏اى از ايستادن ما در آن منطقه نگذشته بود ، كه ديدم سردار ناصرى چند قدم از من دورتر رفتند و به بچه‏اى كه آن جا ايستاده بود نگاه مى‏كردند. وقتى برگشت از مردمى كه آن جا ايستاده بودند سؤال كرد كه صورت اين بچه چرا زخمى شده است ؟ _تقريباً نصف صورت بچه زخمى بود_ با ديدن اين صحنه سردار ناصرى با تأسف و تأثر شديدى گفت: «معلوم نيست اين بچه با اين وضعيت چند روز ديگر زنده باشد. » در ادامه گفت: « اگر آدم همه كارها را كنار بگذارد و چند دستگاه آمبولانس با تجهيزات درمانى بياورد و به مشكلات درمانى مردم افغانستان رسيدگى كند ، باارزش‏تر از كارهايى است كه ما داريم انجام مى‏دهيم.

حدادي :
يادم مى‏آيد يك شب يك كار فورى پيش آمد كه لازم بود با شهيد ناصرى مشورت كنم . به اتاق ايشان رفتم . تصور مى‏كردم ايشان خواب هستند . اما وقتى وارد شدم ديدم يك شمع روشن كرده‏اند و مشغول نماز و دعا هستند.

مهدي دوستي :
يادم هست يك روز در محل كار شهيد ناصرى در خدمتشان بوديم (ساختمانى در خيابان ولى عصر) . آقاى ناصرى تلفن مى‏زد. اگر مكالمات شخصى بود يك جايى يادداشت مى‏كرد كه آخر ماه مكالمات شخصى را خودش حساب كند.

فاطمه ناصري :
يك دفعه پدرم به اتفاق آقاى ناصرى به دنبال من آمدند، تا بعد از امتحانات به همراه آنان به روستا برويم . در راه برگشت به روستا ساعت حدود 10 شب بود كه در ماشين نشسته بوديم . ايشان راديو ماشين را روشن كردند ، كه در حال پخش كردن دعاى كميل بود. وقتي كه دعا خوانده مى‏شد ، ايشان با صداى بلند گريه مى‏كردند و يك حال و هواى ديگرى داشتند. با وجود اين كه در ماشين در حال رانندگى بودند ولى باز هم در همان حال و هواى معنوى قرار گرفته بودند ؛ كه باعث تعجب ما شده بود.

خاضع :
خاطره‏اى را از قول زهرا (دختر كوچك سردار ناصرى ) اين گونه نقل مى‏كنندکه ، آخرين مرخصى كه سردار ناصرى آمده بود يك روز دخترش زهرا به پدر مى‏گويد: « بابا من يك عروسكى را در مغازه ديده‏ام و دوست دارم كه آن را براى من خريدارى كنيد، اما خجالت مى‏كشم به شما بگويم كه آن را براى من بخريد. » پدر به دخترش مى‏گويد: « دخترم چرا خجالت مى‏كشيد؟ » دختر در جواب پدر مى‏گويد: « چون قيمت آن زياد است. » پدر مى‏گويد: «دخترم قيمت عروسك هر چقدر كه باشد پرداخت مى‏كنم. » پدر به اتفاق دختر سوار ماشين شده و به مغازه موردنظر مراجعه مى‏كنند و عروسك را به مبلغ 50 تومان براى دخترش خريدارى مى‏كند. با خريدن عروسك زهرا خيلى خوشحال مى‏شود و به پدر مي گويد: « بابا از اين كه عروسك را براى من خريده‏ايد خيلى خوشحال هستم. شما از خدا چه مى‏خواهيد كه براى شما دعا كنم؟ » سردار ناصرى در جواب دخترش مى‏گويد: « از خدا بخواه كه شهادت را نصيب من كند. » ا ين قضيه دقيقاً قبل از آخرين مأموريت ايشان اتفاق مى‏افتد ودر اين مأموريت ناصرى در مزار شريف با آن وضع فجيع به صورت ناجوانمردانه‏اى ، مظلومانه به شهادت مى‏رسد.

سرافرازي:
سال 1366 در جريان كشتار مكه ، بنده در خدمت سردار ناصرى بودم ، كه ايشان در آن جريان خيلى خدمت كرده بودند . من در حرم پيغمبر خدمتشان بودم و ايشان تعريف مى‏كرد و مى‏گفت: « من بسيارى از زن و بچه‏هاى مردم و ناموس مردم را راهنمايى مى‏كردم كه از مهلكه بيرون بروند. »

: تبريزنيا
اين خاطره را يك هفته قبل از شهادت سردار ناصرى ، با يك واسطه از ايشان نقل مى‏كنم. سردار مى‏گويد: « قبل از آخرين مأموريتى كه قرار بود عازم افغانستان بشوم ، به منزل رفتم تا لباس هايم را بردارم . وقتى وارد منزل شدم يك كاغذى نظرم را جلب كرد. جلو رفتم؛ ديدم نامه‏اى است که توسط فرزندانم با اين مضمون نوشته شده است كه پدر ما خسته شديم . ما هم پدر مى‏خواهيم . بچه‏ها رفته بودند داخل يكى از اتاق‏ها و درب اتاق را هم قفل كرده بودند . سردار نقل مى‏كند:« از ديدن اين صحنه خيلى متأثر شدم و بغض راه گلويم را مى‏فشرد. »

آصف رضايي:
در دوران دبستان بوديم كه از پس اندازمان گاهى يك جعبه شيرينى مى‏گرفتيم . من و شهيد ناصرى و يكى ديگر از دوستان شيرينى را بين خودمان تقسيم مى‏كرديم و اگر يك شيرينى مى‏ماند، شهيد ناصرى اصرار بر تقسيم آن به طور عادلانه داشت.

: فاطمه بيگم هاشمي
زمانى كه در تهران به اتفاق آقاى ناصرى سكونت داشتيم ، يك روز عصر جمعه ، آقاى ناصرى به اتفاق خانواده‏اش به خانه ما آمدند . چون نزديك خانه ما يك مكان باصفا و سبز و خرمى بود ؛ قرار شد چند دقيقه‏اى از خانه بيرون رفته و در اين مكان راهى برويم. بچه‏ها هر كدام به طرفى رفته بودند ، تا از سبزى‏هاى بيابانى براى خود جمع كنند . آقاى ناصرى هم دست زهرا دختر كوچكش را گرفته بود و دنبال سبزى مى‏گشتند . من هم پشت سر آقاى ناصرى راه مى‏رفتم. آقاى ناصرى هنگام راه رفتن اين شعر را با خود زمزمه مى‏كرد: « بيا بريم به مزار ملا محمدجان. » از حاجى پرسيدم : «اين چه شعرى است كه مى‏خوانى؟ مى‏شود براى ما توضيح بدهيد كه معنى اين شعر چيست؟ » حاجى برگشت و گفت: « مگر اين شعر را تابه حال نشنيده‏اى؟» خيلى شعر خوبى است. بعد گفت: « فاطمه مى‏دانى مزار كجاست؟ » گفتم: « حتماً مزار شريف است. » گفت:« بله.» بعد گفت: «داستانش مفصل است، وقتى همه بچه‏ها دور هم جمع شدند برايتان تعريف مى‏كنم. »

مهدي راشدي:
زمانى كه من دانشجوى كارشناسى ارشد علوم قضايى قم بودم، يك روز آقاى ناصرى به اتفاق فرزندش سعيد به منزل ماتشريف آوردند . قبل از ظهر به اتفاق ايشان و فرزندشان سرى به مدرسه ي علوم قضايى زديم و چند دقيقه‏اى را آن جا بوديم. چون ظهر شده بود، قرار شد به منزل رفته ونهار بخوريم. پسر آقاى ناصرى پيشنهاد كرد كه چند دقيقه‏اى فوتبال بازى كنيم. آقاى ناصرى - كه خيلى كم در كنار همسر و فرزندانش بود - دوست نداشت به اين درخواست فرزندش جواب رد بدهد . لذاتصميم گرفتيم كه چهار نفرى، من با فرزند آقاى ناصرى و فرزند من با آقاى ناصرى دو به دو فوتبال بازى كنيم. در حين بازى من و آقاى ناصرى به هم خورديم و ايشان به زمين افتاد و يك داد بلندى كشيد، كه من متعجب شدم. وقتى ايشان را از زمين بلند كرديم، ديديم پايش از ناحيه زانو آسيب ديده است. مرتب يازهرا مى‏گفت و رنگ صورتش قرمز شده بود و از شدت درد عرق بر پيشانيش نشسته بود. خلاصه ماشين را آورده و ايشان را سوار كرده و به خانه رفتيم و از آنجا هم ايشان با همان وضعيت پا به تهران رفتند.

: علي صلاحي
درزمان ادامه تحصيلاتم در تهران، شهيد ناصرى نيز براى ادامه تحصيل به تهران آمد و در امور افغانستان نيز كار مى‏كردند . در خيابان افريقا ساختمان مجلل و آينه كارى بود. شهيد ناصرى همراه حاج آقاى ابراهيمى درهمين ساختمان كار مى كردند . يك روز كه من براى احوالپرسى رفته بودم ، شهيد ناصرى گفت: «ببين خدا در جاى عدل نشسته . يك روز عده‏اى آمدند از مال اين ملت قصرهايى ساختند و پس از انقلاب گذاشتند و رفتند و حالا در پيشبرد اهداف انقلاب و در راه صدور انقلاب به كار گرفته مى‏شود. »

: فاطمه بيگم هاشمي
شب جمعه‏اى كه خبر شهادت ديپلمات‏هاى ايرانى و به ويژه آقاى ناصرى از طريق صدا و سيما اعلام شد ، من به خانه ي پدرم در روستا رفته بودم. آن شب خانه پدرم دعاى كميل قرائت مى‏شد. وسط هاى دعاى كميل من به اتاق ديگرى رفته و اخبار راديو بى‏بى‏سى را گرفتم تا ببينم از ديپلمات‏هاى ايرانى در مزار شريف چه خبري مى‏دهد . تا اخبار شروع شد گفت: « ديپلمات‏هاى ايران در مزار شريف كشته شده‏اند. » با خودم گفتم: « اين حرف راديو بى‏بى سى هم مثل ساير اخبارش دروغ است. » اين گونه خودم را دلدارى مى‏دادم، تا اين كه ساعت 8 شب فرا رسيد و از طريق سيماى جمهورى اسلامى ايران ، ديدم آيه ي شهادت را تلاوت كرد و اعلام کرد که ديپلمات‏ها به شهادت رسيده‏اند....


  : حسن غلامي
يك شب خواب ديدم كه در دره‏اى مستقر شده‏ايم و دستم هم مجروح شده است. يك دفعه ديدم شهيد ناصرى در حالى كه ناراحت است ، با ماشين لندكروز به همراه امام جمعه زير كوه قاين آمدند و به ما خيلى اعتنا نكردند. فقط از ما سؤال كردند كه كارى نداريد؟ گفتم: « نه حالا بياييد بنشينيد. » يك مرتبه ديدم با سرعت زياد رد شد و گفت: « مى‏خواهم به تربت حيدريه بروم ، زيرا با حاج آقاى معصومى كار دارم. » يكى دو ماه بود كه ما از خانواده شهيد خبرى نداشتيم . با توجه به اين كه خانواده در تهران زندگى مى‏كردند و تنهايى برايشان مشكل بود. با خانواده شهيد تماس گرفتم و گفتم: « من ديشب چنين خوابى ديده‏ام.» يك دفعه متوجه شدم كه همسر شهيد معصومي پشت گوش تلفن گريه مى‏كند و مى‏گويد : «مدتى است كه كسى از ما خبرى نگرفته است. ما در تهران احساس تنهايى و غربت مى‏كنيم.» من از اين قضيه خيلى متأثر شده و آمدم موضوع را به حاجى آقاى حسينى و آقاى سرهنگيان در ميان گذاشتم كه با مساعدت اين بزرگواران و ايجاد ارتباط با خانواده مشكل حل شد.

: هادي حسيني
در يكى از سفرها با آقاى ناصرى و تعدادى از برادران اهل تسنن افغانى همراه بوديم. هنگام خواندن نماز مغرب و عشاء برادران اهل تسنن فرا رسيد. در اين هنگام مشاهده كردم كه آقاى ناصرى هم مشغول خواندن نماز مغرب شده است. وقتى نماز تمام شد از آقاى ناصرى پرسيدم : «حاج آقا وقت شرعى ما ديرتر از برادران تسنن است ؛ شما چرا به نماز ايستاديد؟»ايشان در پاسخ من فرمودند: « با توجه به اين كه در ميان برادران اهل تسنن هستيم، بايد وحدت و يكپارچگى بين اهل تسنن و تشيع را حفظ كنيم. ضمن اين كه مى‏توان وقتى زمان نماز به وقت شرعى خودمان فرا رسيد نماز مغرب را دوباره خواند.»

:عبدالحق شفق
در سال 1370 اولين كنگره ي حزب وحدت اسلامى ، در يكى از شهرهاى افغانستان برگزار شد؛ كه اين جلسه عواقبى به دنبال داشت و احتمال انشعاب نيز خطرى بود كه حزب را تهديد مى‏كرد. در اين ميان شهيد ناصرى با حضورى همه جانبه در جلسات بعدى از اين انشعاب جلوگيرى كرد. ايشان علاوه بر اين كه به عنوان نماينده جمهورى اسلامى در آن جا حضور داشت از نفوذ كلام و شخصيت حقيقى خودش در اين راستا خيلى استفاده مي كرد.

: علي سبحاني
خاطرم هست كه چندين بار قرارهاى ملاقاتى بين آقايان خليلى و احمد شاه محمود گذاشته شده بود؛ تا اين ها در لبه سنگرهايى كه با يكديگر داشتند ، يعنى در نقطه مشترك سنگرهايشان با هم ديدار داشته باشند ولى به علت اختلاف شديدى كه بين آنها بود و كار شكنى هايى كه مى‏شد ، اين ملاقات ها انجام نمى‏شد ولى شهيد ناصرى تصميم به اين كار گرفته بود و با اصرار زياد و على رغم تبليغات مسموم دو طرف ، عليه يكديگر آن ها را با هم در يك جا جمع كرد و نهايتاً اين اختلاف را از بين برد.

: محمد اخباري
قبل از عمليات كربلاى پنج ، چند تريلى ، مهمات بارگيرى كرده بودند و در كنار جاده اهواز آماده حركت به سمت خط مقدم بودند . به آقاى ناصرى كه در صحنه حضور داشت گفتم: «اين تريلى‏ها را عراقى‏ها مورد هدف قرار مى‏دهند. » اما ايشان در حالى كه يك لبخند بسيار مليحى برلب داشت با متانت و وقارى خاص پاسخ دادند: « تا او نخواهد نمى‏توانند بزنند. »

حسين اكبري:
آقاى ناصرى شب قبل از شهادتش به اتاق ما آمد ، با زيرپوش بود و زيرپوششان مقدارى كوتاه بود؛ گفت: «ما خيلى چاق شده‏ايم و اين چاقى مضرّ است . اگر ما را بگيرند و لاغرمان كنند چقدر خوب است. »

: عليرضا مرادي
كسانى كه همراه شهيد ناصرى بودند تعريف مى‏كنند كه شهيد ناصرى در روز قبل از شهادتش، نماز ظهر و عصر را بلند خوانده بود( يعنى در حالتى غيرطبيعى نماز مى‏خواند) و اصلاً در فكر اين كه نماز ظهر و عصر بايد آهسته خوانده شود، نبوده است به طورى كه احساس مى‏شده كه ايشان اصلاً در اين دنيا نيست و با تمام وجود با خداى خودش سخن مى‏گفته است.

: فاطمه بيگم هاشمي
زمانى كه دوران راهنمايى در شهرستان «قاين» مشغول تحصيل بودم - به دليل اينكه پدر و مادرم در روستا بودند من خانه آقاى ناصرى زندگى مى‏كردم – يك بار كه آقاى ناصرى به ماموريت رفته بودند، من سخت بيمار شدم. به نحوى كه مرا در بيمارستان قاين بسترى كردند . در آن شرايط روحيه‏ام خيلى خراب بود و شديداً گريه مى‏كردم. چون در بيمارستان كسى رانمى‏گذاشتند همراه من باشد و از پدر و مادرم هم دور بودم . وقتى آقاى ناصرى از مأموريت آمده بود، فوراً خودشان را به بيمارستان رسانده و به سراغم آمد. با ديدن ايشان خيلى گريه كردم . آقاى ناصرى گفت: «حاضرى با هم به خانه برويم؟» گفتم: «آرى. » ايشان با مسئوولين بيمارستان صحبت كرده بود كه مرا از بيمارستان مرخص كنند ؛ اما پزشك معالجم مخالفت كرده بود و گفته بود که ايشان بايد استراحت مطلق كند و ما اجازه مرخصى آن را نمى‏دهيم. آقاى ناصرى با اصرار گفته بود من امضاء مى‏دهم كه هر مشكلى كه پيش آمد خودم جواب گو باشم. بالاخره هرطور بود اجازه مرخص شدنم را از بيمارستان گرفته بود و آمد گفت: « فاطمه لباسهايت را بپوش كه برويم. » با شنيدن اين حرف خيلى خوشحال شدم و بلافاصله از روى تخت بلند شدم و خودم را آماده كردم و به اتفاق به خانه ي ايشان رفتيم.

: فاطمه بيگم هاشمي
زمانى كه آقاى ناصرى را در بيمارستان بسترى كرده و پايش را عمل كرده بودند، من يك روز به ملاقات ايشان رفتم ، ديدم روى تخت دراز كشيده و از شدت درد اشك در چشمانش حلقه زده بود. به نحوى كه مرتب آمپول هاى مسكن به ايشان تزريق مى‏كردند. ولى بدون اين كه ناله كند فقط يا زهرا را زمزمه مى‏كرد و همين عشق به زهرا (س) داشتن ايشان بود كه در ايام شهادت حضرت زهرا به شهادت رسيدند .

: فاطمه بيگم هاشمي
شب جمعه بود. يكى از بستگانمان در منزلش دوره ي قرآن‏داشت و ما هم آن شب به منزل آنان رفته بوديم. مدت طولانى اى بود كه از محمد ناصر خبرى نداشتم و سعى مى‏كردم به هر نحوى هست اخبار را گوش بدهم تا ببينم در افغانستان چه مى‏گذرد و اوضاع و احوال چيست؟ راديو را درخواست كردم كه اخبار را گوش بدهم ، گفتند: « نه، امشب گوش نمى‏دهيم، آخر وقت ساعت 12 گوش مى‏كنيم.» من با اشاره به پسرم سعيد فهماندم كه او برود و اخبار را گوش كند.سعيد از ما جدا شد و رفت. بعد از لحظاتى با حالتى گرفته و درهم بازگشت . برادرم كه در كنار ما نشسته بود وقتى مسير نگاه و حيرتم را متوجه شد ، فهميد كه سعيد رفته اخبار را گوش داده و متوجه موضوع شده است، او مى‏خواست من از مطلب سر در نياورم و بنابراين از جا بلند شد و سعيد را از اتاق بيرون برد. گفتم: «چى شده سعيد ؟ » برادرم گفت : «اين راديوبي. بي . سي هم كه همه حرفهايش الكى است. . . » منظورشان از اين همه پرده پوشى اين بوده است كه من متوجه شهادت آقاى ناصرى نشوم. آنها حدود 40 روز اين جريان را از من پنهان كردند .
تا زمان شام وقت داشتم گفتم: « تا شما شامتان را فراهم كنيد ، من در جلسه ختم قرآن شركت مى‏كنم وبرمى‏گردم. » جلسه تمام شد، به خانه برگشتم، بچه‏ها شام را آماده كرده بودند. به سمت تلويزيون رفتم، ساعت ده و نيم را نشان مى‏داد. ناگهان گوينده اخبار تلويزيون، خبر شهادت محمدناصر را به بينندگانش داد. اين خبر برايم خيلى سنگين و باورنكردنى بود.

: فاطمه بيگم هاشمي
در دورانى كه هنوز ازدواج نكرده بودم و در منزل پدرم به سر مى‏بردم، مريض شدم. محمدناصر به ديدن خانواده‏ام آمده بود و در ضمن عيادتى هم از من به عمل آورد. در آن لحظه من در اتاق خوابيده بودم . او به اتاقم آمد تا احوال مرا بپرسد. بقيه اتاق را ترك كردند و به جز ما دو نفر كسى آن جا نبود. وقت نماز فرا رسيد و محمدناصر شروع به خواندن نماز كرد . هنوز آهنگ آن نماز در فضاى ذهنم طنين انداز است و هيچ گاه از خاطرم نمى‏رود! به خاطر همان نمازى كه خواند با خود گفتم: « خدايا اگر من بخواهم ازدواج كنم ، دوست دارم لياقت چنين همسرى را داشته باشم، خدايا قسمتم كن تا با او ازدواج كنم. »

: فاطمه بيگم هاشمي
محمدناصر عضو سپاه پاسداران بود. كارش در رابطه با افغانستان بود. شب اول عروسيمان بود. آن موقع مخصوصاً بچه‏هاى حزب اللهى، مراسم عروسى را خيلى ساده مى‏گرفتند. در ساعت 7 بعدازظهر مردم كه به عروسى دعوت شده بودند، در مسجد شام خوردند. بعد از شام طبق رسم و سنت‏هاى محلى مى‏بايست مرا (عروس را)به خانه داماد (سردار ناصرى) مى‏بردند . اما از داماد خبرى نبود و او در مرزهاى افغانستان مشغول انجام مأموريت بود. روز بعد ساعت 12 ظهر سر و كله ي محمدناصر پيدا شد! بعد مشخص شد موضوع از اين قرار بوده كه يكى از برادران سپاهى به نام« نوربخش »كه از زمان دامادى محمدناصر اطلاع داشته، وقتى متوجه مى‏شود كه او همچنان سرگرم مأموريتش است و به فكر رفتن به محل عروسى و انجام آن نيست ، با زور و اصرار زيادى او را وادار به حركت به سمت بيرجند مى‏كند. شب سوّم ازدواج باز محمدناصر از من خداحافظى كرد و راهى منطقه محل مأموريتش گرديد!

: محمد حسن صادقي
يادم نمى‏رود مانورى داشتيم كه تمام نيروهاى تهران بايد در آن شركت مى‏كردند. آقاى ناصرى همه ي بچه‏ها را فرستاد . فقط من ماندم و شهيد ناصرى و آقاى آراسته كه در قرارگاه بوديم. نيمه‏هاى شب شهيد ناصرى از من خواست تا به خانه ي آن ها بروم و از آن جا به مانور برويم . وقتى به منزل آقاى ناصرى رفتم ، ديدم دخترش زهرا خيلى بى تابى مى كند . هى مى‏آيد پايين پله‏ها باز برمى گردد و گريه مى‏كند. از شهيدناصرى سئوال كردم كه چرا زهرا گريه مى‏كند؟شهيد ناصرى گفت: « به خاطر اين كه من دارم از منزل بيرون مى‏روم. »من با هزار التماس زهرا را ساكت كردم تا توانستيم با خيال راحت به منطقه مانور برويم.

: محمد حسن صادقي
يك شب سردار ناصرى براى رفتن به جلسه‏اى از منزل تماس گرفتند و گفتند يك سرباز جهت رانندگى بفرستيد ، تا من را به جلسه برساند وقتى كه سرباز به منزل آقاى ناصرى مراجعه كرده بود ، سعيد (فرزند شهيد ناصرى) به سرباز گفته بود كه برود به منزل و پدرش با او كارى ندارند . آن سرباز به منزل خودشان رفته بود وبعد از دقايقى دوباره آقاى ناصرى زنگ زد و راننده خواست . گفتم: «حاج آقا شما سرباز راننده را به منزل فرستاديد.» شهيد ناصرى گفت: «آن سرباز دروغ مى‏گويد. او فرد دروغگويى است. » فردا صبح آن سرباز را كه شاهسوند نام داشت طلبيد و از او حلاليت گرفت و عذرخواهى كرد و گفت كه پشت سر او چه حرفى زده است و آن سرباز را راضى كرد.

: تبريزنيا
يك بار اختلافى بين ژنرال« دوستم» و شيعيان افغانستان پيش آمده بود و دوستم به مزار شريف لشگر كشيده بود و مى‏خواست شيعيان و هزاره‏ ها را قتل عام كند. در اين مقطع زمانى ما در «شبرغان» بوديم. در آن شرايطى كه هيچ كس حاضر نبود فاصله ي بين «شبرغان» تا «مزار شريف» را بدون هلى كوپتر طى كند ، آقاى ناصرى على رغم خطرات زياد ، چندين بار اين مسير را با ماشين طى كرد و توانست مشكل به وجود آمده بين دوستم و شيعيان را حل كند.

: علي صلاحي
پس از شهادت شهيد كاوه اولين عملياتى كه در خدمت شهيد ناصرى بوديم ، در شهر بستان بود . ايشان رئيس ستاد تيپ ويژه شهداء بودند. از آقاى «منصورى» اجازه گرفتند و با ما به عمليات آمدند. من هنگام سركشى از ستون نيرو متوجه شدم كه شهيد ناصرى ذكرى مى‏گويد و گريه مى‏كند. بعد از پايان ذكر از ايشان سئوال كردم كه چه مى‏خوانى؟ ايشان گفت: «از وقتى كه حركت كردم زيارت عاشورا را شروع كردم و حالا تمام كردم. »

: فاطمه هاشمي
يك شب از مشهد يا بيرجند به قائن رفتيم . هنگامي كه به اسفِدِن كه روستاى محل سكونت پدر و مادر شهيد بود رسيديم ، من پياده شدم تا به خانه پدر و مادر او برويم . ولى او گفت: «شما در منزل باشيد من بايد به روستاى پدر و مادر شما بروم و احوال آنها را هم بپرسم كه دير نشود 20 دقيقه بيشتر طول نمى‏كشد. » او از ما جدا شد و رفت در روستاى ما و احوال پدر و مادرم را پرسيد و برگشت.

: محمد حسن صادقي
يك بار من برنج سهميه طرح كوثر آقاى ناصرى را گرفته بودم وقتى پيش ايشان بردم گفت: «حالا كه اين كار را كردى يا خودت برنج را ببر يا بده به كسى كه احتياج داشته باشد. » گفتم: « من نه كسى را دارم و نه خودم لازم دارم . » بعدها متوجه شدم كه همان برنج را به خانواده‏هاى نيازمند داده بود.

: مهدي راشدي
به ياد دارم يكى از سربازانى كه با شهيد ناصرى خيلى مأ نوس و محشور بود(آقاى جعفرى) برايم نقل كرد كه يك روز شهيد ناصرى را با ماشين به فرودگاه مى‏بردم. در مسير راه ايشان آن قدر خودمانى با من خوش و بش كرد كه اصلاً احساس نمى‏كردم ايشان فرمانده من است و برايم خيلى مهم بود كه يك شخصى در آن مقام و جايگاه آن قدر مهربان با افراد زيردست خود برخورد كند.

فروزان مهر:
بعد از شهادت سردار ناصرى به ذهنم رسيد كه پايگاه مقاومت« گازار» را كه زادگاه ايشان است به نام سردار تغيير نام دهيم. لذا موضوع را طى نامه‏اى به سپاه مقاومت خراسان منعكس كرديم ؛ تا در صورت موافقت اين موضوع عملى شود . دو سه روز بيشتر از موافقت مسئولين استان با پيشنهاد ما نگذشته بود ، كه يك شب شهيد ناصرى را خواب ديدم كه از طرف مقام معظم رهبرى و فرماندهى كل قوا به عنوان فرماندهى كل سپاه منصوب شده و قرار است به عنوان اولين سخنران در سمينار فرماندهان سپاه ، كه سالانه تشكيل مى‏شود شركت و سخنرانى كند. دقيقاً فكر مى‏كردم كه در بيدارى هستم، ديدم سردار ناصرى با همان لباس كار هميشگى ، بدون محافظ در جمع فرماندهان حضور پيدا كرده و مطالب و رهنمودهايى را ايراد كردند. به دليل آشنايى اي كه با سردار داشتم به ذهنم خطور كرد كه بعد از اتمام سخنان ايشان ديدارى با هم داشته باشيم . سخنرانى سردار ناصرى كه تمام شد از محل سمينار خارج شده و به سمت ستاد فرماندهى كل حركت كرد. من به دنبال ايشان راه افتادم ، خدمت رسيده و ضمن احوال پرسى مشكلات ناحيه مقاومت را خدمت ايشان توضيح دادم و درخواست كردم که در جهت رفع مشكلات پايگاه ، ما را يارى كند. سردار فرمودند: « مشكلات را طى نامه‏اى منعكس كنيد ؛ سعى مى‏شود برطرف كنيم. » بعد خدمت ايشان عرض كردم، نام پايگاه مقاومت گازار را به جهت اين كه زادگاه شما بوده است، به نام شما تغيير نام داده‏ايم. سردار فرمودند: « مطلع هستم. » در همين لحظه چشم من به فرمانده وقت سپاه قاين آقاى صمديان افتاد، ايشان را صدا كرده و گفتم: « اين كه مى‏گويند شهدا زنده اند و در صحنه حضور دارند، واقعاً درست است . نمونه بارز و مصداق عينى اين موضوع شهيد ناصرى است ، كه على رغم شهيد شدن من دارم ايشان را مى‏بينم كه حيات دارد و با هم صحبت مى‏كنيم. » فرمانده سپاه قاين هم صحبت‏هاى مرا تأييد كرده و گفتندکه واقعاً اين چنين است .

: خداداد هاشمي زاده
اوايل پيروزى انقلاب آقاى ناصرى كه از مدرسه مى‏آمد ، مى‏رفت و به نگهبانى دادن از اماكن و غيره مشغول مى‏شد . يك روز بعد از ظهر وقتى از مدرسه آمد ، من رفتم كه چايى بياورم تا به اتفاق هم بخوريم، وقتى برگشتم ديدم دارد چيزى مى‏نويسد . تا چشمش به من افتاد ، دستش را روى كاغذ گذاشت . من طاقت نياورده و پرسيدم : « چه دارى مى‏نويسى؟ » گفت:« وصيت نامه.» گفتم: « وصيت نامه چى است؟ » گفت: « چون در اين شرايط حساس مى‏رويم و نگهبانى مى‏دهيم. ممكن است درگيرى به وجود آيد و منجر به شهادت بشود. اگر وصيت نامه داشته باشم بهتر است. » من از اين موضوع خيلى ناراحت بودم تا اين كه يك روز از شدت ناراحتى گريه‏ام گرفته بود. وقتى آقاى ناصرى فهميد كه ناراحتى و گريه من براى نوشتن وصيت نامه ايشان است، گفت: « اگر خيلى ناراحت هستى من اين وصيت نامه را پاره مى‏كنم. » بالاخره وصيت نامه را پاره كرد و جلوى خودم توى سطل زباله انداخت .

: محمد لشكري
يك شب آقاى ناصرى به اتفاق خانواده‏اش از زاهدان به منزل ماتشريف آورده بودند . نزديك غروب آفتاب براى انجام كارى ده دقيقه بيرون رفتم، وقتى برگشتم ديدم آقاى ناصرى به عنوان امام جماعت جلو ايستاده و خانواده ايشان وخانواده ي ما هم پشت سرش به جماعت ايستاده‏اند. وقتى نماز تمام شد من به آقاى ناصرى گفتم: « در خانه احتياج به خواندن نماز جماعت نيست. به صورت فرادا نماز را در اول وقت مى‏خواندند. » ايشان به من توصيه كردند كه وقتى به دلايلى به نماز جماعت مسجد نمى‏توانيد برويد ؛ خودتان جلو بايستيد و اعضاى خانواده به شما اقتدا كنند و نماز را به جماعت بخوانيد ، زيرا هم از ثواب اول وقت و هم از ثواب جماعت بهره‏مند مى‏شويد.

: حسين ناصري
يك روز داشتيم به منزل يكى از اقوام مى‏رفتيم . در بين راه به نحوشديدى ترافيك بود و ما مجبور شديم توقف كنيم . در آن جا فقيرى بود كه به راننده ي ماشين ها نگاه مى‏كرد و به نزد هر راننده‏اى كه فكر مى‏كرد شايد به او كمك كند مى‏رفت . جلوى هر كسى نمى‏رفت ، چون به قيافه ي آن هم نمى‏خورد كه فقير باشد ولى محتاج بود. او به طرف ماشين ما آمد و آقاي ناصرى شيشه ي ماشين را پايين كشيد و به او كمك كرد ولى چند قدم كه ماشين حركت كرد و جلوتر رفت ، پشيمان شده بودند كه چرا به آن مرد بيشتر كمك نكردند . اگر ممانعتى نبود و پليس اشكال نمى‏گرفت ، حتماً برمى گشتند و تا حد توان به آن مرد كمك مى‏كردند ؛ چون هميشه ياور مظلومان بودند.

: حسين ناصري
يادم مى‏آيد يك دفعه در جاده ي روستا در حال حركت بوديم كه چوپانى در حال چراندن گوسفندان بود . آقاى ناصرى خدا قوتى به آن چوپان گفت ، پياده شد احوالش را پرسيد و از او دلجويى كرد . آن پيرمرد از غذا و آبى كه همراه خود داشت به ما تعارف كرد . با اين كه آقا ناصر ميلى به غذا نداشت ، به خاطر اين كه آن پيرمرد احساس نكند كه ايشان غذاى ساده او را نمى‏خورد، نشست سر سفره و با آن پيرمرد مقدارى غذا خورد.

: فاطمه بيگم هاشمي
يك روز آقاى ناصرى به اتفاق دختر كوچكش زهرا به خانه ما آمد و گفت: « زهرا گريه مى‏كند و مى‏گويد مرا به خانه خاله‏ام ببر .» وقتى آقاى ناصرى بچه را خانه ما گذاشت و مى‏خواست برود ، زهرا شروع به گريه كرد و شديداً بى تابى مى‏كرد. از يك طرف دوست داشت منزل ما باشد و از طرف ديگر نمى‏توانست عدم حضور پدر را تحمل كند. با ديدن اين صحنه من خيلى ناراحت شدم و گفتم: «حاج آقا شما تا كى مى‏خواهيد اين بچه را چشم انتظار بگذاريد و هر شب به افغانستان برويد؟ ما كه بزرگ هستيم خسته شده‏ايم ، چه برسد به اين بچه. » حاجى اشاره كرد و دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: « تا روزى كه با پا بروم و بيايم. » من منظورش را نفهميدم ؛ تا اين كه پيكرش را با تابوت آوردند. آن روز معناى حرف حاجى را درك كردم.

: حاج محسن فقيه
بعد از زلزله‏اى كه در منطقه قائن اتفاق افتاد ، سردار ناصرى هم براى كمك و رسيدگى به اوضاع در منطقه حضور داشت . او يك دستگاه خودرو مدل بالا و خارجى در اختيار داشت و از اين كه با اين خودرو بايستى بين مردم تردد نمايد ناراحت بود. در آخر هم براى راحت شدن از اين مسئله خودرو پيكانى از سپاه« قائن» تحويل گرفت و آن خودرو را در اختيار فرمانده سپاه «قائن» قرار داد.

: فاطمه هاشمي
محمد ناصر درسال 1364 فرماندهى سپاه گناباد را به عهده داشت. طبق برنامه‏اى قرار بود بچه‏ها را به اردو ببرند. هنگامي كه اردو برگزار مى‏شد او براى بازديد به منطقه برگزارى اردو رفته بود. در آن جا ديده بود كه بچه‏ها براى گرفتن وضو صف كشيده‏اند از علت سؤال كرده بود گفته بودندکه آب نيست. خود محمد ناصر دست به كار شده بود و به تنهائى تانكر را بلند كرده بود تا بچه‏ها وضو بگيرند كه تانكر از دستش در رفته و منجر به زخمى شدن پايش گشته بود. البته بايد بگويم که پايش از 2-3 جا خورد شده بود!!

حسن غلامي:
يادم مى‏آيد يك روز ساعت 2 بعد از ظهر به اتاق سردار ناصرى مراجعه كردم ؛ ديدم ايشان داخل اتاق نيستند. وقتى از اتاق خارج شدم ديدم آقاى ناصرى در صف نيروهاى وظيفه ايستاده تا غذا بگيرد و نهار خود را به اتفاق نيروها صرف كند.

: حسن هاشمي
اولين شب جمعه پس از دفن پيكر پاك شهيد ناصرى بود و من در منزل نبودم. گفتند پشت در انگار كسى درمى‏زده است. خانم بنده با ترس در را باز مى‏كند و مى‏بيند كه يك پرنده سفيد اما به شكلقمري يا فاخته مى‏آيد داخل خانه و جلوي قاب عكس شهيد ناصرى مى‏نشيند. خانم بنده يكى از زن هاى همسايه را خبر مي كند و آن زن پرنده را مى‏گيرد ، در حالى كه پرنده خيلى آرام و بدون هيچ ترسى جلو عكس نشسته بوده است . شب جمعه ي بعد ما در منزل بوديم، ناگهان درِ خانه تكان شديدى خورد . به طورى كه همه احساس كرديم زلزله است وخانواده ما ترسيدند . ولى دختر كوچكم يكباره صدا زد : « بابا همان پرنده چند شب پيش است .» من برخاستم و در را باز كردم . دوباره آن پرنده آمد و جلوعكس شهيد ناصرى نشست و پس از بيست دقيقه از پنجره پرواز كرد و رفت....

: هادي حسين پور
در سال 1364 - 1365 يكى از خوانين گناباد با ترفندهايى كه به كار برده بود يك حلقه چاه عميق كه متعلق به پدر يک شهيد بود تصاحب كرده و از دادگاه حكم پلمپ و تعطيلى چاه موتور را گرفته بود. سردار ناصرى در يك تماس تلفنى به من گفت : «در شهرى كه تو فرمانده‏اش باشى ومن فرمانده ي سپاه آن ، به پدر شهيد ظلم مى‏شود؛ آن هم در موقعى كه زراعت نياز به آب دارد . پس بايد يك كارى بكنيم. » من به سردار گفتم : « بيا تا در فرماندارى يك تصميمى بگيريم . » خلاصه سردار ناصرى وآقاى بختيارى دادستان دادگاه انقلاب تشريف آوردند و در فرماندارى تصميم گرفتيم كه هر سه نفر با هم برويم و پلمپ چاه موتور را بشكنيم تا آن پدر شهيد بتواند زراعتش را آب بدهد و اين كار را هم كرديم كه شهيد ناصرى از اين تصميم خيلى خوشحال شده بود.

: سرافرازي
شهيد ناصرى مدتى در منزل ما بود . زمانى كه عمليات مرصاد پيش آمد ، ناصرى به من گفت: « فلانى خانواده‏ام را به شما مى‏سپارم و خودم مى‏خواهم به جبهه بروم. » ايشان همان جا در حال مهمانى خداحافظى كرد و رفت و تا مدتى خبرى از ايشان نداشتيم . بعضى‏ها مى‏گفتند ايشان مجروح شده و در اصفهان بسترى است و برخى مى‏گفتند در تهران بسترى است. بالاخره پس از مدتى برگشتند و به خانه آمدند . وقتى كه ما بدن ايشان را ديديم همه جايش تكه تكه شده بود و تا بهبودى كامل به منزلشان خبرى نداده بود.

: محمدرضا حسني
زمان انقلاب يك شب ماژيكى را برداشته وبه داخل كوچه رفتم و شعار مرگ بر شاه مى‏نوشتم. در حال نوشتن شعار بودم كه مشاهده كردم يك سياهى به طرف من مى‏آيد. با خود فكر كردم شايد مأمور باشد؛ لذا ماژيك را به سمت ته كوچه كه بن بست هم بود پرتاب كردم. سياهى جلوتر كه آمد ديدم آقاى ناصرى است . تا چشمم به ايشان افتاد ، هردو خوشحال شديم و همديگر را در آغوش گرفتيم. آقاى ناصرى از من پرسيد: «چكار مى‏كردى؟» گفتم : «مشغول شعار نويسى بودم .» گفت: « برو ماژيك را بياور.» ماژيك را پيدا كرده و آوردم وتا ساعت 2 شب به شعار نويسى ادامه داده و روى تمام درب خانه‏هاى آن كوچه را شعار مرگ بر شاه نوشتيم .

: جعفر فتح آبادي
در باميان بوديم كه به شهيد ناصرى عرض كردم كه اين احزاب افغانى نمى‏خواهند با هم متحد شوند، ول كن. اين همه زحمت مى‏كشى آخرش هم نتيجه نخواهد داد. اين ها نمى‏خواهند يك گروه متحد تشكيل بدهند. شهيد ناصرى گفت: « ما وظيفه داريم كه تلاشمان را بكنيم. چون مقام معظم رهبرى بر اتحاد احزاب افغانى تأكيد دارند. ما وظيفه خودمان را انجام مى‏دهيم؛اگر نتيجه داد که بهتر واگر هم نداد تكليفى بر گردن ما نيست.

: علي هاشمي
حاج آقاى احمدى تعريف مى‏كرد كه يك خانواده افغانى شيعه را آقاى ناصرى سرايدار محل كارمان گذاشته بود. پس از مدتى براى دختر اين سرايدار افغانى خواستگار آمده بود و مى‏خواست دخترش را عروس كند، اما وضع مالى خوبى نداشت. قرار شد بچه‏ها هر كدام يك مبلغى بگذارند، تا اين خانواده بتواند مقدارى وسايل براى دخترش تهيه و او را به خانه بخت بفرستد. من كه از همه بچه‏ها وضع مالى‏ام بهتر بود مبلغ بيست هزار تومان داخل پاكت گذاشتم و ديگر برادران هم به تناسب توان مالى كه داشتند ، هر كدام مبلغ پنج يا شش هزار تومان داخل پاكت گذاشته بودند. آقاى احمدى در ادامه مى‏گفت: « من خيلى اصرار داشتم تا بدانم كه آقاى ناصرى چه مبلغى را به اين امر اختصاص داده‏اند؟ به همين دليل از ايشان سؤال كردم كه شما چه مبلغى دادى؟ » آقاى ناصرى گفت: «من پاسدار هستم و پاسدار چى دارد كه بدهد؟ » گفتم: « اجازه هست پاكت شما را نگاه كنم. ببينم چقدر است ؟ » گفت: « نمى‏دانم يك پولى تو جيبم بود ، گذاشتم توى پاكت.» وقتى پاكت را برداشتم و مبلغ آن را شمردم ديدم هفتاد هزار تومان داخل پاكت پول است.

مهدي مشايخي:
شهيد ناصرى صبر عجيبى در مصايب داشت. در يكى از زايمان هاى همسرش و براثر بى دقتى كادر پزشكى، بچه‏اى كه به دنيا آمده بود فوت شد. ولى شهيد ناصرى يك ذره از كارش غافل نشد و معتقد بود كه خدا خواسته است .

: جعفر فتح آبادي
يك روز شهيد ناصرى به من فرمودند: « من دختر كوچكم را خيلى دوست دارم. البته همه ي بچه‏هايم را دوست دارم ، ولى يك دختر كوچكى دارم كه خيلى به من وابستگى دارد و من هم او را خيلى دوست دارم . هروقت من به مأموريت افغانستان مى‏آيم او در خانه تب مى‏كند و تب او هم به خاطر دورى از من است . ولى من كار افغانستان را به هر كارى حتى رسيدگى به خانواده هم محترم مى‏دانم. »

: محمد حسن صادقي
يك شب شهيد ناصرى مريض شده بود. خانواده‏اش از منزل به من زنگ زدند و من هم از قرارگاه به منزل ايشان رفتم. حدود ساعت دو نيمه شب بود كه من رفتم. آقاى ناصرى خيلى ناراحت شد و به من گفت : «برگرد و به محل كارت برو. » من گفتم: « تا مشكل شما حل نشود من نخواهم رفت. » بالاخره ايشان را راضى كردم كه با من به بيمارستان بيايند . تا ساعت چهار صبح كه جواب آزمايشات ايشان را گرفتيم ، ناراحت بود كه چرا من براى كار شخصى ايشان رفته‏ام. آن شب شهيد ناصرى به من گفت: « من نمى‏خواهم كار شخصى ام را كس ديگرى انجام بدهد.»

: حسين حميدي
يك روز تازه با هواپيما آمده بودم و براثر خستگى خوابم برده بود. يك دفعه ديدم يك نفر بالاى سرم آمد و گفت: « فلانى بلند شو.» ابتدا فكر كردم كه خدمت كار است . گفتم:« بگذار يك پنج دقيقه‏اى بخوابم. چه كار دارى مرا صدا مى‏زنى ؟ » بعد از چند لحظه‏اى دوباره آمد و گفت: « براى شما چايى آورده‏ام بلند شو بخور. » در حالت خواب آلودگى گفتم:« چاى نمى‏خواهم بابا بگذار چند دقيقه‏اى بخوابم.» وقتى چشم هايم را باز كردم، ديدم آقاى ناصرى بالاى سرم ايستاده و يك استكان چاى هم دستش گرفته است . گفت: « بلندشو چاى بخور تا خستگى ات رفع شود.

مهدي راشدي:
يك روز به اتفاق آقاى ناصرى جهت زيارت مزار شهداء به بهشت رضا رفتيم . بعد از اين كه فاتحه‏اى خوانديم ، ديدم آقاى ناصرى نيست. با خودم گفتم حتماً سرمزار شهيد كاوه رفته فاتحه‏اى بخواند . خودم را به مزار شهيد كاوه رسانده و ديدم كه در آنجا هم نيست . خيلى نگران و مضطرب شدم و به اين طرف وآن طرف مى‏رفتم تا شايد از ايشان خبرى به دست آورم. ناخودآگاه به طرف قبرهاى حفر شده ي آماده‏ رسيدم و ديدم آقاى ناصرى داخل يكى از همين قبرها دراز كشيده است . پرسيدم: « حاجى چه مى‏كنى؟» گفت: « خواستم چند لحظه‏اى درون قبر دراز بكشم.» با ديدن من از قبر بيرون آمد و گفت:« جاى خوبى است.»

سلطان پور:
يك روز پدر آقاى ناصرى از روستاى اسفدن نزد من آمد و گفت: « مى‏دانيد چه كار كرده‏اند؟» گفتم: «چكار كرده‏اند؟» گفت: «حاج سهراب دوست من را گرفته اند و زندانى كرده‏اند. ايشان به گردن من حق دارد.» گفتم: « جمهورى اسلامى ايشان را زندانى كرده، حتماً خلافى انجام داده است . » گفت: « برويد آقاى ناصرى را پيدا كنيد، تا شايد بتواند كارى بكند كه ايشان از زندان آزاد شود.» آقاى ناصرى هم مدت 24 ساعت خودش را مخفى كرده بود تا كار فرايند قانونى اش را طى كند . اگر چه طولى نكشيد كه ايشان از زندان آزاد شد.

: حدادي
به ياد دارم شهيد ناصرى به من فرمود: « خدا شاهد است من در اين مدتى كه از پيروزى انقلاب گذشته هنوز نتوانسته‏ام براى دو - سه سال يك جا مستقر بشوم .تا يك خانه‏اى، آشيانه‏اى براى خودم دست و پا كنم. تا حالا شايد پانزده - بيست بار اسباب كشى كرده‏ايم.» در آخرين مأموريتى كه در مشهد به ايشان دادند با شوخى به من گفت: « فلانى ما يك بار ديگر بايد اسباب كشى كنيم.»

  علي صلاحي:
شهيد ناصرى تعريف مى‏كرد که در دره پنج شير در يكى از روستاها، شب در منزل يكى از فرماندهان گروه هاى افغانى بوديم، كه خبر دادند گروه گشتى افاغنه كه براى گشت زنى رفته بودند برنگشته‏اند و از آنها خبرى نيست. اين فرمانده خودش آماده شد كه برود ببيند چه خبر است؟ در همين موقع همسرش در حال وضع حمل بود. ما هر چه اصرار كرديم كه نرود و در خانه بماند او گوش نكرد و رفت . ما مانديم كه چه كار بكنيم. خلاصه هر چه ما در عمرمان از مادرمان شنيده بوديم به زن هاى روستا دستور داديم و خانم آن فرمانده گروه افغانى وضع حمل كرد.

: شكرالله احمدي
چند وقتى به اتفاق خانواده با سردار ناصرى در تهران زندگى مى‏كرديم . يك شب ساعت 12 به بعد همسر سردار ناصرى به درب منزل ما مراجعه كرده و به همسر ما گفته بودند كه زهرا دختر كوچكم سخت مريض شده است . ما بلافاصله به اتفاق همسرم ايشان را به بيمارستان بقية ا... رسانده و بسترى كرديم. به ايشان ابتدا سرم وصل كردند ؛ بعد كه علت مريضى را از پزشك معالج سوال كرديم، ايشان پاسخ دادند : «اين بچه هيچ دردى ندارد و مريضى ايشان صرفاً به خاطر دورى پدر از خانواده مى‏باشد.» سردار ناصرى بيشتر اوقات را در مأ موريت بودند و كمتر در خانه حضور داشتند.

: عبدالحق شفق
در تاريخ 12 /5 / 1377 كه گروه طالبان به مزار شريف هجوم آورد ، ما جلسه اي با سردار ناصرى داشتيم . ايشان نظر مرا خواست گفتم: « اين مردم را من مى‏شناسم. اين ها نمى‏توانند از مزار دفاع كنند.» سردار گفت: « اين مردم كسى را ندارند . ما چطور مى‏توانيم اين ها را تنها بگذاريم ؟اگر هم اين ها نتوانند از مزار دفاع كنند، باز ما به عنوان ديپلمات مى‏مانيم و به آن ها كمك مى‏كنيم.» شب بعد از آن جلسه هم ما در خدمت شهيد ناصرى بوديم . نيمه‏هاى شب ايشان بلند شد و دو رکعت نماز خواند. ولى آن شب وضعيتش يك جور ديگر بود. فرداى آن شب ما مزار را ترك كرديم و بعد از چند روز خبر شهادت ايشان را شنيديم كه داغى فراموش نشدنى است.

بهرام نژاد:
يك روز كه شهيد ناصرى از مأموريت افغانستان برمى‏گشت، در هواپيما نقصى ايجاد شده بود كه تمامى افراد همراه او دچار رعب و وحشت شده بودند. همراهان مى‏گفتند شهيد ناصرى چنان آرامش داشت، كه در همان حال خطر در آسمان هم تبسم از لب ايشان محو نشد.

: محمد درويشي
يادم است آقاى ناصرى در دوران تحصيل شاگرد اول شده بودند. پدر ايشان وقتى مطلع شده بود، يك ساعت به قيمت 180 تومان براى ايشان خريده بود، تا بدين وسيله او را تشويق كرده باشد. وقتى آقاى ناصرى بااين كار پدر مواجه شدند، از قبول ساعت خوددارى كرده و مى‏گفتند:« من وجدانم قبول نمى‏كند كه پدر و مادرم درهواى سرد و گرم روستا زحمت بكشند و حاصل دسترنج خود را اين گونه براى من هزينه كنند.»

علي صلاحي:
شبى كه ايشان عازم مزار شريف بودند با بنده تماس تلفنى گرفتند و گفتند : «من با دكتر بزرگى و پدر شهيد كاوه ديدارداشته‏ام؛ از آنها خواسته‏ام، از تو هم مى‏خواهم دعا كني كه من شهيد شوم. من فردا عازم مزار شريف هستم. » .من خنديدم و گفتم:« حالا و شهادت!؟» شهيد ناصرى گفت: « جدّى مى‏گويم، من مى‏خواهم ثابت كنم كه در باغ شهادت باز باز است.»

: حسن غلامي
يك شب شهيد ناصرى را با لباس فرم سپاه خواب ديدم كه خيلى خوشحال به نظر مى‏رسيد. با يك وانت تويوتا به طرف دره آقاى صفا در حال حركت بود. با خودم گفتم: « آقاى ناصرى كه شهيد شده است ، چرا ايشان را زنده مى‏بينم؟» سراغ آقاى ناصرى رفته و از ايشان سؤال كردم كه مگر شما شهيد نشده‏ايد؟ گفت: « چرا. دو عدد فشنگ به سينه‏ام اصابت كرد و شهيد شدم » و در ادامه گفت: « بعد از شهادت هم نمى‏توانم از افغانستان بروم بايد بايستم و كار كنم.

سيد محمد رضوي:
در يكى از عمليات‏ها، روز بعد از عمليات آقاى ناصرى به تعدادى از مسئولين كه در قرارگاه حضور داشتند اعلام كردند که آماده باشيد تا به اتفاق به خط مقدم رفته و از نيروها سركشى كنيم. منطقه‏ى باقى به گونه‏اى بود كه جاده‏اى نداشت که با ماشين برويم . مجبور بوديم پياده برويم . حركت را به صورت راهپيمايى شروع كرديم و حدود هشت ساعت پياده رتفيم تا به ارتفاع رسيديم. آقاى ناصرى در حالى كه از ارتفاع بالا مى‏رفت، با خودش زمزمه مى‏كرد و اشك مى‏ريخت. اين حركت آقاى ناصرى باعث شد تا من به نزد ايشان رفته و علت گريه را جويا شوم. وقتى خدمت ايشان رسيدم و عرضه داشتم به ياد چه چيز و چه كسى دارى گريه مى‏كنى؟ ايشان در جواب من فرمودند: « شما متوجه نيستى روى چه خاكى دارى راه مى‏روى. در قدم به قدم اين خاك خون شهيدى به زمين ريخته است. من به ياد اين خون‏هاى ريخته شده دارم گريه مى‏كنم و با خداى خودم دارم زمزمه مى‏كنم و از خدا مى‏خواهم كه ما را ببخشد . به خاطر اين كه پا روى مكانى مى‏گذاريم كه خون عزيزانمان ريخته شده است. » على‏رغم اين كه حدود هشت ساعت پياده روى كرده بوديم و خسته شده و ناى راه رفتن را نداشتيم ؛ اما آقاى ناصرى به ما گفت: « من مى‏روم تا از وضعيت نيرو هاى سنگر كمين كسب اطلاع كنم.»

:سيد محمد رضوي
يادم مى آيد، آخرين لحظاتى كه قرار شد ما از مزار شريف خارج شويم، سردار ناصرى به طرف ما آمد و با هم خداحافظى كرديم. به ايشان گفتم: « حاج آقا مگر شما نمى‏خواهيد با ما بياييد؟» ايشان جواب دادند: « شما فقط دعا كنيد كه من به آرزويم كه شهادت در راه خداست برسم. » چند روزى از اين قضيه نگذشت كه خبر شهادت ايشان را اعلام كردند.

: مهدي مشايخي
زمانى كه پاى شهيد ناصرى شكسته بود و در بيمارستان پاى ايشان را گچ گرفته بودند، يك روز بعد در محل كار حاضر شد . كارهايى كه در محل كار نمى‏رسيد انجام بدهد در منزل انجام مى‏داد و شكستگى پايش هم او را از كار بازنداشت و همين باعث شد كه اشكالى در پايش ايجاد شود و دوباره او را گرفتار دكتر كرد.

: رضا بروجردي
يك روز سردار ناصرى با كنسول گرى ايران در مزار شريف تماس گرفتند و از من گله كردند، چون دو روز بود كه به افغانستان رفته بودم و به ايشان اطلاع نداده بودم. از من خواست كه آن روز را نهار مهمان ايشان باشم. من هم پذيرفتم و ظهر به مقر آن‏ها مراجعه كردم. وقتى نهار را آشپز آورد، بعضى از دوستان اعتراض كردند كه چراغذا بى‏نمك است. آقاى ناصرى يك نگاهى به دوستان كرد و گفت: « نمكدان سر سفره است، هر قدر مى‏خواهيد نمك داخل غذا بريزيد. » آقاى ناصرى هنگام غذا خوردن مى‏گفت: «عجب غذاى خوشمزه‏اى درست كرده است. » در آن جلسه آقاى ناصرى به گونه‏اى برخورد كرد كه يعنى مقصر ما هستيم كه در كنار كار آشپزى كارهاى ديگرى هم به آشپز محول كرده‏ايم. اگر چه كار آشپز فقط آشپزى بود و مسئوليت ديگرى نداشت.

: محمد درويشي
يادم مى‏آيد زمانى كه سازمان زمين شهرى به افرادى كه فاقد زمين و خانه بودند زمين مى‏داد، به آقاى ناصرى پيشنهاد كرديم كه چون شما خانه نداريد، بيا به سازمان زمين شهرى رفته و براى شما زمين بگيريم. ايشان در پاسخ ما گفتند : « افراد مستحق‏تر از من براى گرفتن زمين وجود دارند، من فعلاً نيازى به زمين و خانه ندارم.»

: محمدرضا عرفاني
در تيرماه سال 1370 بنده در خدمت شهيد ناصرى به حج مشرف شده بودم، در ايام حج هيچ چيز نمى‏توانست مانع زيارت و عبادت شهيد ناصرى شود. ايشان چند ساعتى از وسط روز كه گرماى عربستان غيرقابل تحمل بود، استراحت مى‏كرد و بقيه اوقات خود را به عبادت و زيارت سپرى مى‏كرد. تنها چيزى كه باعث مى‏شد ايشان دست از زيارت و عبادت بكشد برخورد با مسلمانان عرب زبان قاره افريقا بود. شهيد ناصرى كه خود به زبان عربى مسلط بود، وقتى به يكى از اهالى افريقا دست مى‏يافت، از عبادت دست مى‏كشيد و به تبليغ انقلاب اسلامى مى‏پرداخت كه در همين بحثها يك استاد دانشگاه اهل نيجريه را خيلى تحت تأثير قرار داده بود وخيلى هم با هم دوست شده بودند.
: غلامرضا سلطاني
زمانى كه طالبان شهر بلخ را گرفته بود و هر آن احتمال سقوط مزار شريف هم مى‏رفت ، بنده در يك جلسه‏اى كه درمزار داشتيم ، به سردار ناصرى گفتم: « احتمال اين كه طالبان به مزار شريف حمله كند زياد است. بيشتر مسئولين به كوه چهاركين پناه برده‏اند. بهتر است شما هم همراه دوستانتان از مزار شريف خارج شويد. » شهيد ناصرى تبسمى كردند و خيلى راحت از كنار اين بحث گذشتند.

: علي صلاحي
در عمليات «بسن» عراق بود كه با بچه‏هاى گردان ها در ارتفاعات حركت مى‏كرديم . هنگامى كه در كنار ستون حركت مى‏كردم متوجه شدم كه شهيد ناصرى گريه مى‏كند. پس از نماز صبح به ايشان گفتم: « چرا ديشب گريه مي كردى؟ مى‏ترسيدى بچه‏هاى بيرجند شهيد بشوند آن وقت بيرجندى‏ها تو را به شهر راه ندهند؟ » شهيد ناصرى گفت: « من تا به حال زيارت عاشورا را در خانه، مسجد و در پادگان خوانده بودم، اما ديشب زيارت عاشورا خيلى به دلم چسبيد.

: حسين ناصري
يك دفعه با هم در يك محور بوديم. آقا ناصر رفته بود جلوتر و من عقب بودم. بعد از عمليات منطقه آرام بود و دشمن پاتك نمى‏زد . سنگر به سنگر احوال بچه‏ها را مى‏پرسيدم. يكى از سنگرها رسيديم كه بچه‏هاى آن جا نمي دانستند كه برادر محمد ناصر هستم و آنها با هم صحبت مى‏كردند كه كلك آقاى ناصرى كنده شده و ديگر اميدى به او نيست. من رفتم و به او گفتم: « يعنى او به شهادت رسيده؟ » گفت: « نه مجروح شده. ولى خيلى جراحتش عميق است و فكر نمى‏كنم زنده بماند. » در آن لحظه كه ايشان مجروح مى‏شود عراقى‏ها در منطقه پاتك شديدى مى‏زنند و تمام آن منطقه را مى‏گيرند . در بيمارستان مدام مى‏پرسيدند كه منطقه چه شده ؟ بچه‏ها در چه حالى هستند؟ بعد ايشان رابه تهران منتقل مى‏كنند و در آن جا به ايشان خبر مى‏دهند كه بچه‏ها با رشادت تمام توانسته‏اند آن منطق را پس بگيرند و اين خبر مسرت بخش، براى محمد ناصر درآن لحظه خيلى روحيه بخش بود.

: فاطمه هاشمي
بعد ازچند وقت كه به افغانستان رفته بودند، هيچ تماسى با ما نگرفته بودند و ما هيچ اطلاعى از ايشان نداشتيم و در خبرهايى كه مربوط به افغانستان و درگيري هاى موجود در آن جا که از تلويزيون پخش مى‏شد، خيلى نگران او شده بودم و مى‏گفتم: « صد در صد ايشان شهيد شده است.» آقا ناصر قبل از رفتن به افغانستان مريضى بسيار سختى هم گرفته بودند و حال و وضع خوبى نداشتند و من خيلى نگران ايشان شده بودم. يك شب ساعت 3 نصف شب بود كه از دُبى تماس گرفتند و گفتند: « من همين الان از طريق پاكستان وارد دبى شده‏ام و فردا به زاهدان مى‏روم و حالم كاملاً خوب است.» من بعد از شنيدن صداى ايشان خيلى خوشحال شدم و همان جا به پدر و مادر آقا ناصر و تمام اقوام خبر دادم كه او تماس گرفته است و حالش كاملاً خوب است. در زندگى بعد از جنگ ما هم ، از اين مشكلات زياد بود و سعى مى‏كرديم به همراه خانواده ، خودمان را با اين مشكلات سخت وفق دهيم.

سيد محمد رضوي:
يك روز قرار بود به اتفاق سردار ناصرى و چند نفر ديگر از دوستان جهت مأموريتى به زاهدان برويم. هنگام حركت كردن مشاهده كرديم كه سردار ناصرى دختر كوچكش را همراه خود آورده است. من به عنوان مزاح به ايشان گفتم: « آقاى ناصرى يك نفر را همراه شما فرستاده‏اند كه مواظب شما باشد و كنترل كند؟ » آقاى ناصرى در جواب من گفتند: « نه بابا؛ اين بچه مى‏گفت که من نمى‏گذارم كه ما را تنها بگذارى و به مأموريت بروى . مگر اين كه من را با خود ببرى. من ديگر نمى‏توانم دورى شما را تحمل كنم . » از اين برخورد اين گونه استنباط كردم كه آقاى ناصرى به دليل مشغله كارى زياد كمتر به زندگى و فرزندان خود رسيدگى كرده است.

سيد محمد رضوي:
يادم است روزى كه الهيار جابرى به فيض شهادت رسيده بود، ديدم آقاى ناصرى در فراق ايشان زياد گريه مى‏كند. به كنار آقاى ناصرى رفتم تا از ايشان دلجويى به عمل آورم. خطاب به آقاى ناصرى گفتم: « اگر من هم شهيد بشوم همين قدر براى من گريه مى‏كنى؟» ايشان در پاسخ من گفتند: « گريه من براى اين است كه شهيد جابرى ناشناخته ماند و رفت. » ديدگاه اكثر نيروها اين بود كه جابرى فردى بى‏سواد است و حال آن كه در انجام عمليات‏ها به عنوان فرمانده گردان خط شكن عمل مى‏كرد.

: حسين اكبري
آخرين خاطره‏اى كه از شهيد ناصرى برايم مانده همان لحظه خداحافظى جلو درِ كنسولگرى بود. موقعى كه مى‏خواستيم از يكديگر جدا شويم يكديگر را در آغوش گرفتيم، سردار ناصرى مرا خيلى محكم در بغلش فشرد و جالب تر اين كه بوى خوشى كه آن روز شهيد ناصرى داشت هيچ وقت از خاطرم نمى‏رود.

: محمدرضا كاوه
خواهر كوچك شهيد محمود كاوه پس از شهادت شهيد ناصرى براى ايشان گريه مى‏كرد تا اين كه يك شب شهيد كاوه را خواب مى‏بيند كه مى‏گويد: « خواهر چرا گريه مى‏كنى؟ شما براى من اين قدر گريه نكردى ولى براى ناصرى خيلى گريه مي كنى. ناصرى الان پيش من است.»

: علي كاظمي
زمانى بين حزب وحدت و جنبش اسلامى افغانستان اختلافى بود كه منجر به درگيرى شده بود. در اين ميان ما ميانجى بوديم و تلاش اصلى ميانجي گرى به عهده شهيد ناصرى بود. ايشان به من تلفنى گفتند بيا با هم به «شبرغان» برويم و« ژنرال دوستم» را از نزديك ببينيم. در راه «شبرغان» با هم صحبت مى‏كرديم، در يک گفتگو، آقاى ناصرى گفت: « اين چه مصيبتى است كه اين ها گرفتار شده‏اند؟ چرا اين ها با هم نمى‏سازند؟ چرا متحد نمى‏شوند؟ » درهمين حال، حالتى ديگر بر آقاى ناصرى مسلط شد ، يعنى مى‏خواهم بگويم ايشان مسايل افغانستان را ازبُعد معنوى آن مى‏ديدند وگاهى كه اختلافى بين نيروها پيدا مى‏شد؛ قلب ايشان را مى‏فشرد.

: سيد محمد رضوي
يك روز در منطقه‏اى با سردار ناصرى و تعداد ديگرى از دوستان با خودروى سپاه در حال حركت بوديم. در مسيرى كه مى‏رفتيم به يك منطقه‏اى به نام «ديگ رستم» رسيديم كه چشمه آبى هم داشت. به محض رسيدن به چشمه ، آقاى ناصرى بدون درنگ و در حالى كه هنوز ماشين متوقف نشده بود، خودش را پايين انداخت و با لباس و همه امكاناتى كه همراه داشت به درون آب پريد و با صداى بلند گفت: « بچه‏ها بياييد و از اين آب استفاده كنيد شايد تا چند لحظه ديگر اين آب قطع شود.»

: يعقوب مرتضوي
روزى در منزل سردار ناصرى نشسته بودم. يك لحظه احساس كردم كه ايشان از درد رنج مى‏برد. از شهيد و شهادت سخن به ميان آورد و گفت: « من آرزو داشتم كه در جبهه‏هاى نبرد حق عليه صدام به شهادت برسم ، اما اين توفيق نصيب من نشد.» پرسيدم: « علت درد و ناراحتى شما چيست؟ » گفت: « در جبهه تركش هايى به بدن من اصابت كرده كه هنوز آن ها را خارج نكرده‏ام ، وجود اين تركش‏ها در بدن من گاهى من را رنج مى‏دهد.» گفتم:« الحمدلله در ايران امكانات پزشكى زياد است ، برويد تا تركش‏ها را از بدن شما خارج كنند. » سردار ناصرى درجواب من گفت: «چون به فيض شهادت نرسيده‏ام، بنا دارم اين تركش‏ها را در بدنم تا جايى كه ضرر نداشته باشد نگه دارم. هر وقت پزشك تشخيص داد كه براى سلامتى مضر است آن‏ها را از بدن خارج مى‏كنم.

: حاج محسن فقيه
يادم مى‏آيد كه محمدناصر در جبهه مجروح شده بود. جراحت او ناشى از اصابت تير به شانه‏اش بود. او دوران نقاهت را در بيمارستانى در بيرجند مى‏گذارند. من جهت عيادت از او به بيمارستان رفتم. والده ي او هم در كنار بسترش امر پرستارى و مراقبت ويژه را انجام مى‏داد. محمدناصر على رغم اين كه جراحت عميقى برداشته بود، بسيار خونسرد و راحت به نظر مى‏رسيد! انگار نه انگارکه درد و ناراحتى‏اى دارد. در همان حال اطرافيان و من به شدت ناراحت و متأثر بوديم.

: احمد رباني
يك روز معلممان گفت: « بچه‏ها هركس در خانه‏اش درخت انار دارد فردا صبح يك چند تركه چوب انار بياورد.» ما هم كه درخت انار داشتيم چند تكه چوب انار كنده و به مدرسه بردم. در بين راه به آقاى ناصرى برخورد كردم. ايشان به من گفت:« اين چوبها را كجا مى‏برى؟» گفتم: « معلم گفته بياوريد. » گفت : «كار بدى انجام داده‏ايد، معلم مى‏خواهد با اين چوب ها بچه‏ها را تنبيه كند.» گفتم: « حرف معلم را بايد گوش كرد.» گفت: «فردا صبح اول خودت تنبيه مى‏شوى. » ابتدا فكر مى‏كردم ايشان نسبت به اين كار من حسادت مى‏ورزد؛ اما وقتى چوب ها را به معلم دادم گفت: « عجب چوب هاى قشنگى آوردى ، دستت را جلو بگير ببينم. » و همان اول يك چوب به دست من زد. وقتى داخل صف رفتم آقاى ناصرى گفت: « من به شما گفتم چوب نياور كه خودت را تنبيه مى‏كنند. » از آن تاريخ به بعد ديگر چوبى براى معلم نياوردم.

: سيد محمد رضوي
زمانى كه در افغانستان بوديم، نيمه‏هاى شبى با زمزمه و نماز شب سردار ناصرى از خواب بيدار شدم . ديدم ايشان يك پتويى روى تراس پهن كرده و مشغول خواندن نماز شب مى‏باشد. از لرزش و تكان خوردن بدن ايشان متوجه شدم كه مشغول اشك ريختن است. صبح كه از خواب بيدار شدم گفتم: « آقاى ناصرى نماز شب شما قبول باشد .» ايشان در پاسخ من گفتند: « نماز را بايد خداوند قبول كند .» پرسيدم: « چرا اين قدرحيران و سرگردان هستى؟» گفت: « تا من شب با خداوند راز و نياز نكنم ، نمى‏توانم روزانه كارى انجام دهم. »

: سيد محمد رضوي
يادم مى‏آيد در عمليات كربلاى 5 يك روز آقاى ناصرى نشسته بودند و از طريق بى سيم نيروها را هدايت مى‏كردند و هراز چند گاهى خبر شهادت يا مجروح شدن هم رزمى را پشت بى سيم مى‏شنيدند. دريك لحظه آقاى ناصرى ازسنگربيرون رفت و ديگر برنگشت. تا اين كه ما متوجه شديم ايشان هم خودش را به خط مقدم رسانده است و با يكى از گردان‏هاى خط شكن بيرجند كه فرماندهى آن را آقاى انگشترى به عهده داشتند، وارد عمل مى‏شود و در كنار ديگر رزمندگان به نبرد مى‏پردازد.

مهدي راشدي:
يك روز به اتفاق خانواده ي شهيد ناصرى و خود ايشان به بهشت رضاى مشهد رفتيم. تعدادى از قبرهايى را كه مخصوص شهدا بود جلو جلو كنده بودند. شهيد ناصرى تصميم گرفت داخل يكى از قبرهاى خالى شهدا برود و بخوابد. من يك اوركت خاكى رنگ پوشيده بودم لذا شهيد ناصرى به من گفت:« اوركتت رابده، بپوشم .» و رفت داخل قبر خوابيد. چندين لحظه گذشت تا اين كه دختر كوچك ايشان گريه كرد و از قبر بيرون آمد.

: محمدرضا كاوه
آقاى ناصرى در اين اواخر عمرش كه يك روز به خانه ما آمده بود به من گفت: « آقاى كاوه براى من دعا كن كه شهيد بشوم، زيرا دلم براى كاوه تنگ شده است. » من ‏گفتم : «آقاى ناصرى شما بازمانده ي جنگ و شهداء هستيد. شما بايد راه شهداء را ادامه دهيد. بايد دعا كنيد و از خدا بخواهيد كه شما را زنده نگهدارد ، تا اسلام را به صاحب اصليش امام زمان(عج) تحويل دهيد. »

حجت الاسلام بختياري:
يك شب قرار بود به عمليات برويم، به بچه‏ها كباب داده بودند و كباب ها مسموميت ايجاد كرده بود. من تماس گرفتم و به شهيد ناصرى گفتم كه بچه‏ها همه مريض شده‏اند و بايد دارويى چيزى به آنها بدهيم. شهيد ناصرى گفت: « نبايد پرخورى مى‏كردند. » خلاصه سر و كار خود ما هم به صف دستشويى افتاد كه ديدم آقاى ناصرى هم آنجا هستند. گفتم:« تو چرا پرخورى كرده‏اى؟» گفت:« راستش غذا مسموم بوده است.» آن روز شهيد ناصرى چند بار كه به اول صف رسيد كارش كه تمام شد، دوباره به آخر صف مى‏رفت و اين عمل چند بار تكرار شد.

يادم مى‏آيد زمان زلزله «زير كوه»در قاين شهيد ناصرى از منطقه بازديد كرده بود و قرار بود مقدارى كمكهاى جنسى را بين بچه‏هاى بسيج توزيع كنيم ولى نمى‏دانستيم چگونه تقسيم كنيم كه باعث دلخورى غيربسيجيان نشود.به مشورت نشستيم هر چه راه داشتيم پيشنهاد كرديم ولى قبول نشد. آخرين راهى كه پيشنهاد شد نيز قبول نشد كه شهيد ناصرى گفت با خدا مشورت مى‏كنيم، در نتيجه استخاره كردند و همان آخرين راه پيشنهادى خوب آمد با اينكه در موقع مشورت بين افراد مشكلات اين راه بيشتر بود، شهيد ناصرى گفت: هر چه خدا گفته، يقين بدانيد كه اشكالى ندارد و توزيع كمكها از اين راه بسيار مطلوب نتيجه داد.

: آذرمهري
در آخرين سفرى كه همراه شهيد ناصرى از مشهد به افغانستان مى‏رفتيم، موقع خداحافظى به دوستان مى‏گفت: دعا كنيد كه من شهيد شوم چون اين دنيا برايم خيلى كوچك است، من هميشه در رنج هستم، دلم گرفته و نمى‏توانم تحمل كنم.

: سيد محمد رضوي
يادم مى‏آيد، آخرين تماسى كه با سردار ناصرى داشتم تادر خصوص مسائل تشكيلاتى هماهنگى كنم، ايشان به من گفتند: فلانى من ديروز خدمت دكتر بزرگى - كه از برادران جانباز لشكر ويژه شهداء هستند - رفته بودم و از ايشان درخواست نمودم كه براى من دعا كند تا شهيد بشوم.

: عبدالكريم زرگر
در سال 65 يا 66 بود كه آقاى ناصرى مجروح شده بود و در بيمارستان امام رضا(ع) مشهد بسترى بود. ما در بيمارستان به عيادتش رفتيم، شهيد ناصرى مى‏گفت: اى كاش در افغانستان اينطور مى‏شدم.شهيد ناصرى هميشه آرزو داشت كه در افغانستان شهيد بشود .ايشان بارها مى‏گفت: كاش اين تركش در افغانستان به من مى‏خورد و مى‏گفت:«خدايا اگر به من شهادت مى‏دهى در كنار برادران افغانى اين شهادت را نصيب ما كن.»

: علي كاظمي
صبح روزى كه آقاى ناصرى شهيد شد، ساعت هشت صبح من طى يك تماس تلفنى به ايشان خبر دادم كه خط مزار شريف شكسته و طالبان به طرف شهر مى‏آيند واز شهيد ناصرى خواستم تا موضعش را در اين موقعيت خطير روشن كند. سردار ناصرى كمى تأمل كرد و گفت:ما مى‏مانيم. ايشان اين كلمه را طورى ادا كردند كه من تكان خوردم و يك حالت عجيبى در خودم احساس كردم.حدود ساعت 10 تا 11 بود كه به ما خبر دادند طالبان به كنسولگرى جمهورى اسلامى ايران حمله كرده است.من و آقاى انورى به طرف كنسولگرى راه افتاديم ولى ديگر دير شده بود. نيروهاى طالبان در همه جاى شهر نفوذ كرده بودند و ما نمى‏توانستيم طرف دشمن را تشخيص بدهيم.در دو هفته آخر عمر سردار ناصرى روحيات ديگرى داشت. با اينكه ايشان يك غير افغانى بود من بارها شنيدم كه آرزوى مرگ مى‏كرد در حالى كه حتى نشنيدم يك افغانى بگويد:خدايا مرا از اين دنيا ببر.

:خداداد هاشمي زاده
يك روز به اتفاق آقاى ناصرى با ماشين مادر خانمشان را به روستاى سيستانك برديم و از آنجا هم به طرف قاين حركت كرديم. در بين راه چند مرتبه آقاى ناصرى به من گفت: بيا پشت فرمان ماشين بنشين و رانندگى كن. گفتم: من در جاده پشت فرمان نمى‏نشينم. وقتى قاين رسيديم به خانه خواهر آقاى ناصرى رفتيم. چون ماشين بنزين نداشت، آقاى ناصرى به من گفت: ماشين را ببر بنزين بزن و برگرد، اما مواظب باش كه ماشين را چپ نكنى. گفتم: توى شهر جاى چپ كردن ماشين نيست. به طرف پمپ بنزين راه افتادم. در بين راه مى‏خواستم دور بزنم كه ماشين در حين دور زدن به بغل خوابيد. من خيلى ناراحت شدم. چند نفر جمع شده و ماشين را راست كرديم. بعد به پمپ بنزين رفته و پس از بنزين زدن به خانه برگشتم. وقتى وارد خانه شدم آقاى ناصرى پرسيد چى شد؟ چپ كه نكردى؟ گفتم: چرا چپ كردم. گفت: راست مى‏گويى؟ گفتم: بله. ايشان آمد و اطراف ماشين را يك نگاهى كرد. قسمت در و سقفش يك مقدار تورفتگى پيدا كرده بود. بعد گفت: من به شوخى گفتم ماشين را چپ نكنى، شما به جدى ماشين را چپ كردى. وقتى ديد من خيلى ناراحت هستم، گفت: اشكال ندارد، خدا را شكر كه خودت سالم هستى.

:علي پردل
خاطره‏اى را درباره آقاى ناصرى برادرم اين گونه نقل مى‏كرد: غروب يك روز سرد زمستانى وبرفى از بيرجند با يك ماشين تويوتا دو كابين به مقصد قاين مأموريت داشتيم. نرسيده به منطقه ي «سده» آقاى ناصرى گفت: در روستاى «گازار»كه در 15 كيلومترى سده قرار داشت يك فاميل داريم ، تا اين جا آمده‏ايم خوب است برويم و يك احوالى از او بپرسيم. وقتى به «سده» رسيديم آقاى ناصرى به من گفت: ماشين را كنار يك دكانى پارك كن. پرسيدم مگر نمى‏خواهيد به «گازار» برويد؟ گفت: چرا ولى رفتن به «گازار» جزء مأموريت ما نيست و ما نمى‏توانيم از ماشين و بنزين بيت المال براى امور شخصى استفاده كنيم. هر چه اصرار كردم، حاج آقا شما شب و روز خود را صرف خدمت به سپاه مى‏كنيد اين مقدار كه شما حق داريد استفاده كنيد اما ايشان قبول نكردند. هر چند خيلى اذيت شديم در آن هواى سرد تا اين كه يك ماشين پيدا شد و به روستا رفتيم و برگشتيم اما ايشان حاضر نشد از ماشين سپاه استفاده كند. من به ايشان گفتم: پول بنزين اين قسمت از مسير را مى‏دهيم. اما نپذيرفتند. وقتى از «گازار» حدود نيمه‏هاى شب برگشتيم به سمت قاين حركت كرديم.

: مالك
سفر آخر من هم به اتفاق سردار ناصرى به افغانستان رفتم و در جلساتى كه آن جا تشكيل مى‏شد شركت مى‏كرديم در يكى از همين جلسات هدايايى به ما دادند. من به هيچ وجه مايل نبودم كه اين هديه را با خودم به ايران بياورم، لذا سردار ناصرى را كنارى صدا زدم و به ايشان گفتم: من از شما يك خواهشى دارم كه در بين خانواده‏هاى شيعه افغانى ببينيد كدام شان دختر دم بختى دارند، اين هديه را به آنها بدهيد. بعد از گذشت دو، سه روز سردار ناصرى گفت: هديه شما را به خانواده شهيدى دادم كه چند دختر داشت. قضيه گذشت تا قرار شد به ايران برگرديم. به اتفاق آقاى ناصرى و بقيه دوستان سوار هواپيما شديم كه برگرديم. اما نمى‏دانم چه شد كه سردار ناصرى استخاره گرفت و گفت: من مى‏مانم و با پرواز بعدى مى‏آيم. شايد دو سه بار سوار هواپيما شد و پياده گشت. حتى يك بار داخل هواپيما نشست و قرار بود هواپيما پرواز كند كه ايشان گفتند: من بايد بمانم زيرا يك سرى كارهاى عقب مانده دارم كه بايد آن‏ها را سامان بدهم و با پرواز بعدى برمى‏گردم.

سيد محمد رضوي:
يادم است هنگامى كه در لشكر ويژه شهداء با آقاى ناصرى خدمت مى‏كرديم ايشان قرار شد به سفر حج مشرف شوند. بعد از اتمام سفر و زيارت خانه خدا و حرم رسول اللَّه (ص) بر خلاف آن چه رسم است كه حجاج بعد از تشرف به بيت اللَّه مستقيما به منزل و شهر و ديار خود باز مى‏گردند، آقاى ناصرى مستقيما به لشكر شهداء مراجعه كرده بود. يك روز در حالى كه از بيرون وارد پادگان مى‏شديم حضور يك وانت سبز رنگى كه يك نفر داخل آن نشسته بود توجه ما را به خودش جلب كرد. وقتى خوب دقت كرديم ديديم آقاى ناصرى است كه مستقيما از سفر به پادگان بر گشته است. وقتى وارد پادگان شد ابتدا به مكان يادبود شهدا كه درميان صبحگاه ساخته بود رفتند وفاتحه‏اى قرائت كردند.

: مهدي راشدي
روزهاى آخر كه مى‏خواست به افغانستان برود من پيش آقاى ناصرى رفتم و گفتم به بچه‏ها و خانواده ات رحم كن وبه افغانستان نرو. ايشان در جواب من گفتند: مگر بچه من از بچه‏هاى آنها بهتر است. من بايد بروم و يك كارى بكنم كه آنها با هم صلح بكنند.

:مهدي مشايخي
يادم نمى‏رود اولين مأموريتى كه من با شهيد ناصرى به كابل رفتم حدود بيست روز قبل از سقوط« نجيب ا...» بود . من به سفارت ايران در كابل رفتم. سردار ناصرى در جلسات صحبتها و برخوردها سعى در جذب افراد داشت و افراد زيادى هم به او جذب شده بودند.

:هادي حسيني
يك شب آقاى ناصرى را ديدم كه چشمهايش پر از اشك است. از ايشان سؤال كردم كه چى شده است؟ گفت: فرزندانم، «زهرا»، «سعيد» و «مريم» برايم نامه‏اى نوشته و در آن قيد كرده‏اند كه پدرجان تا كى مى‏خواهى ما را تنها بگذارى و از من خواسته‏اند كه به وطن بازگردم. من گفتم: راست مى‏گويند، چقدر مى‏خواهى در افغانستان بمانى. كار در افغانستان كه تمام شدنى نيست، برو و مقدارى هم به زن و فرزندانت رسيدگى كن. ايشان در جواب من در حالى كه لبخندى بر لبانش بود گفت: اگر افرادى مثل من، به افغانستان نياييم چه كسى مى‏خواهد بيايد.

حسين حميدي:
يك دفعه قرار بود آقاى ناصرى در حالى كه لباس افغانى به تن داشت از چند شهر افغانستان به وسيله بالگرد ديدن كند. من به آقاى ناصرى گفتم: حالا كه قرار است با بالگرد مسافرت كنى مى‏خواهم يك فيلم ويدئويى يادگارى از شما بگيرم. به بالگرد اطمينانى نيست امكان دارد سقوط كند و شما شهيد شوى. چون ايشان مجروح جنگى بودند و از ناحيه پا مى‏لنگيدند، پيشنهاد دادم در حالت راه رفتن لنگ لنگان برو. سردار ناصرى خنديد و گفت: بعد از كجا مى‏فهميد كه اين فرد با لباس افغانى من هستم. من به ايشان گفتم: حالا كه اين طور است پس جلوتر بيا تا فيلمى را كه مى‏گيريم مشخص شود كه شما هستى.

: سيد علي فاضل الحسيني
شهيد ناصرى براى اينكه مسئولين شهرستان را جذب جبهه كند و بيشتر توجه آنهارا به جبهه جلب كند،گاهى مسابقه تيراندازى بين مسئولين برگزار مى‏كرد. يك روز دريکي از همين مسابقات گفت: من حاضرم با همه شما شرطى تيراندازى كنم و با امام جمعه وقت آقاى فرهى مسابقه دادند.
: علي كاظمي
من سفرى به تهران داشتم و سردار ناصرى از سفر من باخبر شده بود، با من تماس گرفت و گفت: فردا صبح ساعت 7 من ماشين مى‏فرستم بيا قرارگاه صبحانه را با هم بخوريم. فردايش من در قرارگاه در خدمت شهيد ناصرى بودم. با هم صبحانه خورديم و صحبتهاى خودمانى بين ما ردّ و بدل شد. وقتى كه ما با هم بوديم صحبتهايمان پوشش سياسى و ديپلماتيك نداشت خيلى دوستانه با هم صحبت مى‏كرديم.در آن ديدار، سردار ناصرى يك كيف دستى داشت كه مى‏گفت: اين تنها خاطره من از دوران دفاع مقدس است من ديگر چيزى ندارم.

:حسن هاشمي
خاطرم هست اولين روزهايى بود كه سردار ناصرى به قاين آمده بود يك روز به خانه ما آمد، در منزل ما كنار عكس حضرت امام (ره) عكسى از بنى‏صدر هم بود، آقاى ناصرى عكسى از شهيد بهشتى از داخل كيفش درآورد و به من داد و گفت بگير و اين را به جاى عكس آن مردك بزن. هفته بعد باز دوباره ايشان به خانه ما آمد و زير فرش را نگاه كرد وعكس بنى‏صدر را درآورد و دوباره به ما تذكر داد.
بازدید : 131 تاریخ : 24 / 04 / 1392 زمان : 7:6بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

کاووسي نودر,احمد

بازدید : 110 تاریخ : 24 / 04 / 1392 زمان : 7:5بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

فايده ,محمد حسن

بازدید : 117 تاریخ : 24 / 04 / 1392 زمان : 7:3بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

قائني,حسين

بازدید : 121 تاریخ : 24 / 04 / 1392 زمان : 7:0بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()

صمديان,علي

صمديان,علي

 

 سوم آبان سال 1339 ه ش در شهرستان بيرجند به دنيا آمد. در کودکي براي فراگيري قرآن به مکتب خانه رفت. در سال 1345 دوره ابتدايي را در مدرسه پرويز بيرجند شروع کرد و در سال 1350 به پايان رسانيد. کودکي آرام و ساکت بود.
سال 1351 دوره راهنمايي را در مدرسه شهيد فروزان بيرجند شروع کرد و در سال 1354 به پايان رسانيد و در سال 1354 دوره متوسطه را در هنرستان کوروش(سابق) آغاز کرد و در سال 1358 با اخذ مدرک در رشته اتومکانيک به پايان برد. بعد از اتمام دوره متوسطه، تحصيل خود را در رشته کارداني مکانيک آغاز کرد اما بعد از گذراندن يک ترم ترک تحصيل نمود. اين دوران مصادف با اوجگيري انقلاب اسلامي بود. او در اين دوران درحال مبارزه با حکومت خود فروخته طاغوت بود. پخش اعلاميه و عکس حضرت امام ازکارهايي بود که او انجام مي داد. به خاطر اين کارهاتوسط سازمان امنيت واطلاعات کشور«ساواک» مورد تعقيب قرار گرفت.
بعد از پيروزي اتقلاب ابتدا وارد کميته انقلاب اسلامي (سابق) شد و سپس به سپاه پيوست و در آنجا با مسئوليت‌هاي عقيدتي، فرهنگي، تبليغاتي و پرسنلي(اداري) فعاليت مي کرد.
با شروع جنگ تحميلي به جبهه ها رفت. در جبهه مسئول تبليغات تيپ 18 جواد الائمه (ع)و مسئول تبليغات لشکر 5 نصر بود و قبل از عمليات کربلاي 1 به عنوان معاون گردان منصوب شد. مدتي مسئوليت فرهنگي سپاه بيرجند را به عهده داشتند. بعد از آن مسئول روابط عمومي شدند و مدتي بعد نيز معاون فرمانده سپاه شهرستان قاين شد .او در جبهه مسئول واحد فرهنگي لشگر 5 نصر نيزبود. علي صمديان از سال 1365 در دانشگاه در رشته مکانيک به ادامه تحصيل پرداخت و قبل از اتمام آن به شهادت رسيد.
پيکر مطهرش در گلزار شهداي بيرجند به خاک سپرده شد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386



وصيتنامه
... و اما شما حزب الله که تاريخ به سان شما را به جز در يک برهه از صدر اسلام سراغ ندارد، بدانيد تنها ريسمان محکم، پيوند با ولايت فقيه است و سپردن تمام هستي خويش به او که راه را يافته و شما را با خود همراه کرده است. خدايا، عمرم فداي يک لحظه بودن امام. پس خود را به او بسپاريد. دل به دنيا نبنديد که خانه دل را خراب مي کند. خانه دل را با ذکر خدا آباد کنيد و مهيا شويد براي ياري اسلام در جبهه ها که اين بار ديار عاشق مي طلبد. گوش فرا دهيد به بيانات امام امت که فرموده اند:
امروز حفظ جمهوري اسلامي از نماز واجب تر است و امروز حفظ جمهوري اسلامي در ادامه جنگ و کسب پيروزي اسلام و مسلمين است که دنيا بدان چشم اميد بسته است.
علي صمديان



خاطرات
پدرشهيد:
رفتارش با ديگر کودکان فرق مي کرد. مرتب به مسجد و دوره قرآن مي رفت.

محمود جلايري :
در سال 1356 با تعدادي ديگر از دوستانمان فعاليت مي کرديم که ايشان همه ما را ارشاد مي کردند. يک روز گفت: بياييد برويم منزل آيت الله شيرازي، گفتم آنجا براي چه؟ گفت: براي گرفتن تعدادي اعلاميه و عکس امام. من هم با او رفتم. وقتي به نزديک منزل ايشان رسيديم، متوجه شديم که تعدادي مامور در آن اطراف هستند. به هر شکلي که بود وارد منزل شديم و از فرد رابطي که در منزل بود، تعدادي عکس امام گرفتيم و آنها را در زير پيراهنمان مخفي کرديم. وقتي از در منزل بيرون رفتيم، هنوز چند قدمي دور نشده بوديم که دو نفر که لباس شخصي داشتند، ما را از پشت سر گرفتند. آنها ساواکي بودند و به شدت ما را مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار دادند. با توجه به شکنجه هاي سنگيني که نسبت به شهيد صمديان اعمال مي شد، حتي يک کلمه از او شنيده نشد. شهيد را لخت کرده بودند و با «باتوم» به پشت و کمر و پاهاي او مي زدند و از او مي خواستند به امام توهين کند و مدح شاه را بگويد، ولي ايشان اصلا زبان باز نکرد. حاضر بود ضربات شلاق را تحمل کند، ولي از زبانش (جاويد شاه) بيرون نيايد.

فروغ روانجو :
آن روز خورشيد در حال غروب بود. بغض کرده بودم و اشک در حال ريختن بود. دلهره هايم از پس يکديگر مي آمدند و مرا در عمق نيستي ها مي بلعيدند. آنان لباس رزم پوشيده بودند و چه برازنده قامتشان بود. کوله بار عشق خدايشان را بر دوش نهاده بودند و استوار مي رفتند تا طلوع صبح پيروزي را مژده آورند. مي رفتند تا از آزادي خرمشهر عزيز خبر آورند. قاصدک ها و شاپرک ها همراهان اين مردان از جان گذشته بودند که ناگاه بغضم در گلو شکست و لرزان گفتم: چرا مي رويد: شهيد صمديان برگشت و من در درخشش نگاهش و در برق چشمانش شوقي را ديدم آشنا، شوق به پرواز، شوق به رفتن را. گفت: من مي روم نه براي پيروزي و نه براي شهادت و نه براي تبلور شخصيت دروني ام. من مي روم چرا که امام چنين دستور داد. من مي روم تا به وظيفه الهي خود عمل کنم. حالا سرنوشتم چگونه رقم مي خورد، دست خداوند متعال است.
من مي روم فقط براي حفظ آنچه که سالها در کوچه پس کوچه هاي انقلاب، به دنبال آن شعارها داده ام و زخمها ديده ام. من فقط براي حفظ آن چيزي مي روم که سالها پيش از براي آن بارها و بارها به زندان رفتم و بارها و بارها شکنجه شده ام و فقط آرمانم يافتن آن ارزش است. من براي حفظ جمهوري اسلامي مي روم و اين گفته امام من است. چرا که رهبر من و تمام رزمندگان ديار ايثار فرمودند: در اين زمان حفظ جمهوري اسلامي از نماز واجب تر است.
در آن روز بود که در اوج تکاپوي غريب دروني ام آرامشي از معناي زندگي يافتم. آن روز بود که پي بردم درياي مقام و اعتبار و ارزش امام در ميان بارانش، ساحلي بيکران دارد. در آن روز بود که با تمام تار و پود وجودم دريافتم، ارادت و علاقه خاص ايشان نسبت به امام آن پير فرزانه جماران را هيچ گاه ترک نکرده بود. آن روز بود که فهميدم شهيد صمديان چه خالصانه امام را دوست مي داشت و اين يعني اطاعت بي چون و چرا از فرمانهاي آن بت شکن تاريخ و در آن روز با خود عهد کرده بودم در تمام مراحل زندگي پر پيچ و خم از دستورات امام چون يارانش استفاده هاي فراوان کند.
آري شهيد صمديان رفت، اما با قلبي سرشار از علاقه به امام، با روحي بلند که ملائکه بر دوش مي کشيدند. او رفت و رفتنش نقطه عطفي بود براي آغاز زندگي ابدي. آنچه که او را وا مي داشت تا دلباخته از جان برود، فقط فرمانبري از امام خميني بود. سنگيني تفنگ را بر دوشش احساس نمي کرد، چرا که در انديشه پاک امام بود و با تمام ارادتي که به ايشان داشت، رفت.
او رفت، اما اعتقاد محکمش براي ما ماند. مايي که بايد از تمام لحظات زندگي آن بزرگان درس بگيريم. اعتبار امام و سخنانش در زمره ذره وجود شهيد صمديان و تمامي همسنگرانش موج مي زند.

حسن صمديان ،برادر و همرزم شهيد :
قبل از عمليات کربلاي 1، عملياتي انجام شد که موفقيت آميز نبود. در آن عمليات ترکشي به کمر علي خورده بود. سحرگاه موقع برگشتن از عمليات، ديدم يک نفر پشت خاکريز دراز کشيده است. متوجه برادرم شدم که دستش را به کمرش گرفته است. نزد ايشان رفتم و از او خواستم که با هم به اورژانس برويم، اما گفت: اهميت زيادي ندارد، بهتر است به قرارگاه برگرديم. بالاخره به قرارگاه برگشتيم، اما پس از اينکه به قرارگاه رسيديم فرمانده با اصرار از ايشان خواست که حداقل براي پانسمان کمرش به اورژانش برود. هر چند بسيار سرسختي نشان مي داد، اما به هر حال براي پانسمان به عقب برگشت و سپس دوباره به قرارگاه آمد.

پدر شهيد :
در زمان عمليات کربلاي 1 بود که امام فرمان دادند، مهران بايد آزاد شود. ايشان در آن موقع مي خواست به مکه برود و به خاطر همين پيام از رفتن به مکه منصرف شد.

محمود جلايري :
پس از اينکه گردان کوثر در منطقه مهران عمليات کرد و شهر مهران را آزاد کرد، بايد منطقه پاکسازي مي شد تا عراقي هايي که در سنگر هايشان باقي مانده بودند، به اسارت در بيايند. در حين پاکسازي يک سرباز دشمن که داخل سنگر مخفي شده بود از پشت علي او را به رگبار بست و به شهادت رساند.



آثارباقي مانده از شهيد

فجر پيروزي قرآن شد پديد
ياد آمد از هزاران تن شهيد
از رشادتهايشان در ماه خون
کاخ استکباران شد نا پديد
موسم آزادي ياران قرآن آمده
صبح پيروزي براي هر مسلمان آمده

وحدت
فجر وحدت با شهيدان يا رسول الله
مي کنيم تجديد پيمان يا رسول الله
خدمتي نيکوتر بر نوع بشر کردي
دين و قرآن را به وحدت پر ثمر کردي
بر عليه کفر اعلام خطر کردي
رهنماي اهل ايمان يا رسول الله
راه و رسم زندگي بر ما نشان دادي
درس تقوي بر جهاني رايگان دادي
هستي اندر راه وحدت ارمغان دادي
مظهر آئين سبحان يا رسول الله
از پي تحکيم مکتب جنگ ها کردي
انقلابي در همه دوران به پا کردي
مسملين را بر وظايف آشنا کردي
برعليه بت پرستان يا رسول الله
بعد از آن فرزند تو سالار مظلومان
زنده کرد اسلام و دين را با همه ياران
جان نثاري کرد اما با لب عطشان
بر سر ديرينه پيمان يا رسول الله
با پيام او سلحشوري به پا گرديد
رهبر اين کاروان روح خدا گرديد
امت قرآن به وحدت هم صدا گرديد
کن نظر بر ملک ايران يا رسول الله
بر حسين و زينب اقتدا کرديم
پرچم اسلام و قرآن را به پا کرديم
همچو گمنام آروزي کربلا کرديم
مي دهيم مال و سر و جان يا رسول الله

بسم الله الرحمن الرحيم
پيش مولا بکن از خود تو شکايت تا که شايد کند او بر تو عنايت
نظري کن تو به يوسف خدائي برهد او از زليخا ز جنايت
بنما تو اقتدا به حال يوسف که رود او به همان راه هدايت
متصف شو تو به آن صفات يوسف که خدايت بکند تو را حمايت
تو اگر عشق خداي خود به خواهي صمدا نظر کن از دل به حکايت

خواهم از سينه کشم هي فرياد که فداي قدمت جانم باد
گر که فرهاد به دست عاشق دهر باش زين عاشق دلسوخته شاد
عشق من سوز دگر دارد يار دارم هر دم ز فراغت من داد
کند هر لحظه لسانم اقرار که ز عشق تو شوم من آزاد
صمدا ز عشق به مولا خواهد نکند در دل خود جزا و ياد

آنانکه با ده نوش جام وصال اويند راه وصال او را تا کربلا بجويند
جان را به کف نهادي ذکر خدا چو برلب با پاي عشق و ايمان تا نينوا بپيوست

فرياد خونشان را بر آسمان نوشتند عشق حسين او را با جانشان سرشتند
بذر و نهال ايثار تا روزگار ديگر در سرزمين تاريخ با صدقشان بکشتند

اينان طلايه دار آزادي شمايند که اين گونه در صراط سربازي خدايند
در اوج عشق نبيني سوي خدا روانند چون سالکان کوي مولاي سر جدايند

وحدت
اتحاد مسلمين در اين زمان غوغا به پا کرد
شيعه و سني براي عزل دشمن هم صدا کرد
مکر آمريکا و صدام لعين را بر فنا کرد
اي تو ما را نور وحدت آفريني يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3
از کلام تو محمد متحد گر مسلمينند
خصم جان ظالمان و جمله مستکبرينند
بهر نابودي مکتب چون که آنها در کمينند
شيعه سني را تو ختم المرسليني يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3
آنکه در سنگر بفرمان امامش جان سپارد
دشمن اسلام و قرآن را به پستي مي گمارد
ميوه قلب محمد بر لبش جا مي گذارد
مي زند از دل نداي يا حبيبي يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3
کاخ ظلم ظالمين را رزم ياران واژگون کرد
سرفراز از اين رشادت ها اسلام و دين کرد
بند استکبار را پاره ز پاي مسلمين کرد
مسلمين را رحمت العالميني يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3
پرتو خورشيد وحدت از جماران مي درخشد
تا قيامت نور احمد از ولايت مي درخشد
بر جمع مسلمين نور هدايت را ببخشد
مومنين را جمله وحدت شد حبيبي يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3

وحدت
مسلمين وحدت که دشمن در کمين است
از رسول الله بر ما گفته اين است
بهر آزادي دين فرمان چنين است
مومنين را رهنمايي يا محمد 3
يا محمد 3 يا محمد 3
رهبري از اتحاد ما چه شاد است
مسلمين را چنگ با اين اتحاد است
با گوش جان نداي هل من معين شنيدند
فرياد يا حسين را از جان دل کشيدند
اينان حسيني اند او با رهبري خداجوي
بر ما و هر مسلمان پيغام هر نويدند

در دست خود سلاح و ديگر کلام الله بر لب ندائي از دل باشد ز نام الله
بين سينه شان خروشي دارد زعشق مولا بر شاهکار خلقت گويد سلام الله

از داغ ياران بين حسين دلها چه خون است (2)
جسم عزيزان در بيان لاله گون است
جان مي سپارند
عشق تو دارند(2)
فرزند زهرا يا حسين فرما عنايت (2)
جان مي دهيم تا فتح گردد کربلايت
فرما شفاعت
نزد خدايت (2)
مادر که فرزندش به راهت مي سپارد (2)
بر مادرت او مقتدا خود را شمارد
زهرا عنايت
شد مقتدايت (2)
خواهر نگر صبري چسان در سينه دارد(2)
قلب خودش از دشمنت پر کينه دارد
زينت دعا کن
صبري عطا کن
باشد مبين در سنگر او جاي گرفته (2)
چون بهر نامش او وصيت ها نوشته
ياري کن الله
رهبر روح الله (2)
کاخ ستم از خون ياران واژگون شد
صدام ملعون در جهان رسوا و دون شد
الله الله
نصر من الله (2)
گر مسلمين را جملگي فرياد باشد (2)
قدس از طريق کربلا آزاد باشد
فرمود يا الله
رهبر روح الله (2)

بسيجي
بسيجي عشق تو در سينه دارد دلش از دشمنت پر کينه دارد
نمي لرزد دلش از قدرت او خودش را بر خدايش مي سپارد
ز مانورش نمي ترسد بسيجي که دشمن را به پستي مي نگارد
کند عشق حسيني را به سينه که خود را از سپاهش مي شمارد
ز مادر دارد اين عشق حسيني که بالاي سرش قرآن دارد
بسيجي را به هنگام شهادت حسين بر پهلويش اکبر گمارد


انسان
خداوندا تو من را آفريدي طريقم را به سوي خود بديدي
تو بر من نعمت مادر بدادي مسير زندگي بر من گشادي
ز دامانش محب ها بديدم زگوشم من نصحيت ها شنيدم
ز نعمت هاي خود ايثار کردي محبت هاي خود نثار کردي
در اين دنياي فاني هرچه دارم تورا بر خود ولي نعمت شمارم

اطاعت
اگر فرمان دهي جان مي سپارم ز سويت آنچه گويد آن گزارم
اولي الامرت اگر دستور دارد که اين فرمانبرش سر را سپارد
مطاعم بر فرامينش خدايا به همراه سرم دارم هدايا
تن و ما لم هر آن چه هست دارم به پيش ايزدم من جهد دارم
هزاران بار اگر جان را گزارم به دل غير از تو عشقي من ندارم

منافق
عزت از ما باشد اي پستان دهر اي منافق مردم و مستان دهر
ما که صدام لعين را دشمنيم دشمن پير خمين را دشمنيم
اندرون صحنه ها ما حاضريم بر جميع ظالمين ما قاهريم
بر لب ما شد ند اي انقلاب جان ما باشد فداي انقلاب
از شهادت در دل ما ترس نيست زندگاني بهر ما جز درس نيست
با منافق ,ملت ما دشمن است مومنين را بر پليدان جوشن است
رهبري ما بود روح الله اي صمد کن بر امامت اقتدا


بيعت
عهد و پيمان مي کنيم ما با حسين سر جدا
جبهه اسلاميان از نور ايمان روشن است
مي رويم با پاي ايمان در ره خون خدا
غرب و صحراي جنوب از خون ياران گلشن است
شيرمردان خدا را برستم چون جوشن است
ما بلا جويان در راه خدا پا مي نهيم
مي شود در راه حق سرها ز تن هاشان جدا
عشق رهبر در سر و باامر او سر مي دهيم
چون که از ارج شهيد و هم شهادت آگهيم
ما براي حفظ قرآن و امامت مي رويم
سوي حق اين گونه با عشق و شهامت مي رويم
ما براي کسب فضل و هم لياقت مي رويم
عاشقان را سوي يزدان باشد از دل اين ندا
پاسداري از فضيلت هاي قرآن مي کنيم
ما رها از دست دو نان آن اسيران مي کنيم
جاودانه تا ابد نام شهيدان مي کنيم
در ره نابودي دشمن شويم ما يک صدا


جبهه
مي رسد هل من معين بر گوش جان ناصرانت
اي حسين جان يابن زهرا کن عنايت عاشقانت
خون پاکت مي‌دهد هر دم ندا بر تابعانت
سوي جبهه رهسپارند عارفان و سالکانت
تا بماند خط سرخ راهيان و ياورانت
جان نثاري بهر قرآن شد مرا م شيعيانت
تا بماند درس ايثار بر تمام راهيانت
مي ستيزم تا قيامت بر تمام دشمنانت
در ره کرببلايت يا حسين جان ها فدا شد
عاشقيم تا روز (گاه) مردن بر جمع عاشقانت
بهر احياي کلامت سر ز تن هاشان جد اشد
لعنت ما تا ابد بر ظالمان و قاتلانت
بر لب مردان حق نام تو و ذکر خدا شد
جان ما و مال ما باشد فداي خاندانت
اين بود راه تو و ياران پاک و پيروانت


کي شود مهدي بيايد انتقامت را ستاند
خط بطان بر ستم تا روز محشر مي کشاند
تا ابد پيغام خونت بر همه عالم رساند
بين سرور مومنين و کن شفاعت دوستانت

عشق تو در سينه و در کوي تو جان مي سپارم
خط سرخي در جهان با امر رهبر مي نگاريم
دست بيعت را بدين سان روي دستت مي فشاريم

کربلا
ز عشق نينوايت اي حسين جان (2) بجنگيم تا ابد با دشمنانت
شده دلها پريشان روانم سوي ميدان بود در سينه عشق دوستانت
حسين جان اي حسين جان (2) فرستيم لعنتي بر قاتلانت
به دل داريم حسين عشق شهيدان حسين جان زاده خيرنسايي
به غير الله جان ها را شفايي تو مقتول به دشت کربلايي
خدا کي مهدي زهرا بيايد ره کرببلا بر ما گشايد
شهادت شد مرام اين عزيزان که با رهبر شديم در سوک ياران

حسين عشق تو را در سينه داريم
به سوي کربلايت رهسپاريم
که سر بر مرقد پاکت گزاريم
شفيع ما شوي در نزد جانان

فجر
فجر پيروزي قرآن شد پديد يادم آرد از هزاران تن شهيد
از رشادتهايشان در ماه خون کاخ استکباريان شد ناپديد
ماه خون ,پيروزي مستضعفين نزد يزدان ملت ما روسفيد
در جهان ظلم بر اسلاميان شد بهار امت قرآن نويد
رهبر مستضعفان در اين زمان مي ستيزد با سفيهان پليد
تا صدور مکتب اسلام چون ملتي دارد ز مرداني رشيد
گر بيايد مهدي صاحب الزمان مجري احکام خلقهاي مجيد
بر فراز کاخ استبداديان پرچم اسلاميان خواهد رسيد
ياد ياران کن صمد اين روزگار فجر آزادي انسان چون وحيد

عشق
سوي ميخانه روم تا مي جانانه بنوشم عهد و پيمان بکنم تا همه هستي بفروشم
دل به جانان بدهم تا لب لعلي بستانم ره عشاق و ببويم به رضاي او بکوشم
ياد ياران و محبان سفر کرده نمايم به حريفان دغل هر دم و هر لحظه فروشم
همه ي جان بدهم تا رخ معشوقه ببينم خون شوم در رگ ياران وفا کرده بجوشم
صمد از دل به رفيقان خطا کرده بگويد به شما روز محشر همه پيغام و سروشم


هرجا که برفتم دلم آرام نداشت جز سوي تو رفتم و سرانجام نداشت
سنگي به سرم خورد به هر راه که رفتم آنجا احدي مردم خوشنام نداشت
هر جاي که رفتم به سرم سنگ زدند برگشتم از آن جاده که فرجام نداشت
بديدم از آن راه خدايا چه کنم مرغ دل من بهر تو پيغام نداشت
گفتم صمدا خانه دل را به خدا ده آن کام براي تو به جز دام نداشت

سوي خدا
بايد بهشتي وار در راه خدا رفت اين گونه در راه حسين سر جدا رفت
همچون رجايي سوختن در راه قرآن مردن درون جبهه ها مانند چمران
چون باهنر بايد به راه عشق جان داد سوز خدايي را در اين عالم نشان داد
چون مرتضي بايد مطهر گشتن اي يار صد پاره در راه خدا گرديدن اي يار
قديسيان بايد چو قدوسي بميرند از دست مولاشان خميني جام گيرند
اين باني باشد باني عشق اي عزيزان اين سان ببايد رفت در راه شهيدان

ياران قرآن اي خدا در جبهه هايند اينان صبوران دلير باوفايند
چون عارفان شب زنده دارند اين عزيزان درگاه جمله جان نثارند اين شهيدان
فرياد رهبر را همه بر گوش دارند اينان سلاح عاشقان بر دوش دارند
در راه يزدان جملگي سر مي سپارند چون دست بيعت با خميني مي فشارند

رباعي
همانا دل خويش پيامي دارم از سينه کشم آه و کلامي دارم
فرياد من اين است حسين جان نگهي از جبهه عاشقان سلامي دارم

چون همسفر باد صبا من گشتم از جان خودم به راه تو بگذشتم
مولا بنگر اميد من اين باشد دل را به شفاعت از خدايت بستم

بوي تو حسين ز جبهه ها مي آيد از جبهه شهيد سر جدا مي آيد
با رهبري روح خدا اين امت سوي تو به دشت نينوا مي آيد

حضرت فاطمه سلام عليها
اي عزيز مصطفي گويم نظر کن عاشقان را
کن شفاعت روز محشر جمله ي رزمندگان را

اينان که بيني چون شور و نوا دارند
بهر امام خود ز سوز دل ندا دارند
در سر هواي کربلاي معلي دارند
تا جان به تن دارند به رهبر وفا دارند
چون نفس خود اين عارفان دور از هوا دارند
بر لب هميشه ذکر و تسبيح خدا دارند
عازم به قدس گريده اند از ره کربلا
با ذکر يا رب مي کنند قلب خود با صفا
بر روي خاک افتاده و بر ما نوا دارند
آنان که رو در خط سرخ انبياء دارند
در سينه ها ي خود خدايا صد نوا دارند
از بند اين دنيا دل خود را رها دارند
عشق خميني در سر و برماندا دارند
در راه ايشان هر بلا بر تن روا دارند
در سنگر خود روز شب عشق و صفا دارند
بر رهبر مستضعفان هر شب دعا دارند
از خود گذشته چون نظر بر ما رهروان دارند

دردل
خدايا سينه من داد دارد نشان از عشق آن فرهاد دارد
گهي برقي جهد بر قلب زارم که اين افسرده را دلشاد دارد
همي دانم که سوزش از تو باشد ز نام تو هميشه ياد دارد
غم و غصه ز دوري تو دارد گر مرا آن معلم آزاد دارد
ز اعمالم خدايا ترس دارم که سوز سينه ام بر باد دارد
چو کردار بدم هر دم عفو را درون سينه بي بنياد دارد
فقط باران رحمت از توي اي يار زمين قلب من آباد دارد
همه بر گوش جان کن اين کلامم که تقوي سينه نو بنياد دارد

بسمه تعالي
قدس
فرياد يا مسلمين را چون شنيديم
دست از تن و جان ما با امام خود کشيديم
با امر رهبر آن صبور کوي جانان
عزم و يار خون همه با سر نموديم
آمد ندا از سوي لبنان و فلسطين
بنگر برادر جمله جان بر لب رسيدم
رفتيم آنجا لبيک بر آنها بگفتيم
فريادتان آمد به پاي جان دويديم
اما برادر قدس را آزاد سازيم
چون ما ز ظلم و جور صدا مي دهيم
آئيم ما از کربلا بر قدس ولبنان
بر روحشان پيغام رهبر را دميديم

خون خدا
امشب شهد مستانه ي عشاق امضاء مي شود
اي زاده ي خيرالنساء اي مظهر عشق و وفا
فردا ز خون عاشقان اين دشت دريا مي شود
در راه تو مولا حسين سرها ز تنها شد جدا(2)
حق علي اصغرت آن زاده مه پيکرت
ذکر و مناجات خدا در سنگر اين عابدان
زينب اسير کربلا آن خواهر غم پرورت
کرده مصفا قلب اين فرزانگان
گلهاي باغ مصطفي آن عاشقان پرپرت
نام تو مولاجان حسين زينب براين ياوران
پيروزي رزمندگان اين عاشقان نينوا
شد چشمه هاي ما همه با نام پاکت با صفا
مولا اگر ياران تو در کربلا پرپر شدند
در اين زمان مردان حق چون تابع رهبر شدند
مولا نگهداري نما از جان اين مردان دين
خونين بدن در راه تو مولا علي اکبر شدند
رفع خطر کن يا حسين از جور وظلم ظالمين
مولا نما يک دم نظر بر ا ين مردان باوفا
آزاد کن کرببلا بهر نجات مسلمين


ز گرداب وجود خويش ياران جنگي رستند
که اينان عاشق و سرمست عشق درد ستند
به پاي عشق ره سوي نگار خويشتن بردي
براي ديدن محبوب دست از جان و تن بشستند
سراسر چشم گرديده ز بهر وصل جانان
کبوتروار بر بام سراي عاشقان جستند
نواي دلبري در سينه ذکر يار را بر لب
زدنيا دل بر يده بر خداي خوش دل بستند
ز ساز مطربان مستانه در شور و نوا گشته
به ياران سفر در محضر معشوقه پيوستند
حديث عشق مي‌نمودند ره مردان پيموده
دمي گفتند و خنديدند و بند راز بگسستند
تو گوئي سالياني غم درون سينه‌هاشان بود
قفس را باز نموده دل فرزانه بشکستند
حکايت نامه ياران محمد بر گوش جان بنما
که اين روشن دلان ناقوس قلب صامتان هستند

يارب زکرم بر من دل تو بيار با دانه عشقت صنم را تو بکار
خار و خس آن را تو خدا پاک نما سبزي خود اين چمنم را بنگار
با نور خودت بر دل زارم تو بتاب اين نور خدايا به درونم بنگار
باغبانا تو از اين چمن نگهداري کن دامي ز براي آفت آن بگذار

حديث عشق
اي ديده وران عارف کوي حسين واي شيردلان عاشق روي حسين
عهدي کنيد و اي سفيران برويد بر بام سراي عاشقان سوي حسين
در کرببلا خون خدا منتظر است لبريز شويد جمله رهپوي حسين
با امر امام وعده وروح خدا پاينده نموده در جهان خوي حسين
از خود گذريد جان خدايش بکنيد جانها به فداي يک پر موي حسين
پروانه شويد گرد شمعش پريد يک دم بنشسته پيش زانوي حسين
با عرض ادب گفتم غم هاي درون درمان نموده غم به نينواي حسين
با لب نتوان ستوده ياران رهش بشنو زنواي سالکان بوي حسين

بوي خون
غم زهرا غمي باشد که از هر غم فزون آيد
سزد آن غم به جاي اشک اگر از ديده خون آيد
هنوز از قطره هاي اشک سرخ عترت زهرا
نداي غربتش از بعد اعصار و قرون آيد
هنوز از آتش آن خانه سوزد جان انسان ها
هنوز از داغ محسن لاله با داغ درون آيد
از اين حسرت که دشمن سوخت بيت آل عصمت را
چنان سوزد دل عاقل کزان بوي جنون آيد
من گويم که در آن ضربت در با کودک ومادر
ولي گويم هنوز ازخاک کجا بوي خون آيد
نمي دانم چرا از بعد آن روز مصيبت زا
مغيره هرکجا باشد علي آنجا برون آيد
اُحد دور از مدينه باشد و زهرا به آن حالت
براي درون قبر عمو از خانه چون آيد
مُنويد بس که مي خواهند آل الله شهادت را
ز خاک شيعه اين خاندان هم بوي خون آيد
بسمه تعالي
شور و حالي دارد امشب سنگر رزمندگان
سينه ها مي سوزد از هجر رخ صاحب زمان
چهره مردان حق روشن ز نور کبريا
نوري از آن معدن انوار بر عالم عيان
امشب از درگاه پر فيض خدايي آمده
چشمه ي آب حياتي بهر ما لب تشنگان
گشته روشن تر ز شب هاي دگر اي عاشقان
در جماران سنگر آن رهبر مستضعفان
امشب از سوي خدا آمد يوسفيان برون
تا نمايد واژگون کاخ همه مستکبران فرعونيان
لطف حق روح مسيحائي به عالم مي دهد
تا کند زنده قلوب مرده ما غافلان
اي خميني اي احباب حجت ا بن العسکري
اي امام رهنماي امت اسلاميان
کن دعا بر ظهور قائم دين خدا
تا ستاند انتقام ما ز استکباريان
کي شود رخسار ماهت قلبها روشن کند
ديده ها گريان بود در انتظارت هر زمان 
بازدید : 96 تاریخ : 24 / 04 / 1392 زمان : 7:0بعد از ظهر نویسنده : نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 4779
  • کل نظرات : 7
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 2
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 144
  • بازدید امروز : 125
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 125
  • بازدید ماه : 125
  • بازدید سال : 125
  • بازدید کلی : 2,822,371
  • مطالب
    ارتباط با مدیر
    استعلام ثبت سایت


    پیامک به سایت

    شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

    شهید جاویدان )

    30005367423000


    محل تبلیغ شما
    تعرفه تبلیغات را ببینید