close
متخصص ارتودنسی
خادمين عرصه ايثار وشهادت



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



 
حسینی، زهرا
 
ملیت :  ایرانی   -   قرن : 14 منبع :

 

سیده زهرا حسینی به سال ۱۳۴۲ در عراق به دنیا آمد. پدر و مادرش پیش از ولادت او در عراق زندگی می‌کردند و از اقوام کرد ایرانی بودند. زهرا فرزند دوم از شش فرزند خانواده بود. در همان کودکی(۱۳۴۷)همراه خانواده به ایران آمد و در خرمشهر ساکن شدند. پدرش پس از مدت‌ها سرگردانی به عنوان رفتگر به استخدام شهرداری درآمد. زهرا پس از گذراندن کلاس پنجم ترک تحصیل کرد. به دلیل مذهبی بودن خانواده و بالاخص پدرش، وی با اعتقاداتی مذهبی بزرگ شد.
وی به همراه برادرش علی در فعالیت‌های دوران انقلاب و پس از آن شرکت داشت. وی در آغاز جنگ ایران و عراق دختری هفده ساله بود. به دلیل قرار گرفتن در متن جنگ به طرق مختلف از جمله همکاری در کفن و دفن شهدا، امدادگری، زخم‌بندی، حمل مجروحان، تعمیر و آماده‌سازی اسلحه، پخت و پز و توزیع امکانات فعالیت داشت. خواهر کوچکش در فعالیت‌ها همراه وی بود.
پدر و برادر بزرگش در جنگ به شهادت رسیدند و برادر کوچکترش مجروح شد. خود وی هم در این جریان با اصابت ترکش به دست و نخاعش، مجروح شد.وی نمادی از شجاعت و ایثار زنان ایرانی در جنگ تحمیلی است. کتاب سرگذشت و خاطرات وی با نام دا تا کنون به چاپهای متعدد رسیده است. وی دارای چهار فرزند به نام‌های عبدالله,هدی,فاطمه و میناست.

درباره : ايثارگران , خادمين عرصه ايثار وشهادت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 136
[ 23 / 04 / 1392 ] [ 23 / 04 / 1392 ] [ ]
تختی، غلامرضا

 

تختی، غلامرضا
(ملیت :  ایرانی قرن : 14)
جهان پهلوان تختی اسوه مردانگی غلامرضا تختي در روز پنجم شهريور ماه 1309 در خانواده اي متوسط و مذهبي در محله خاني آباد تهران به دنيا آمد."رجب خان"- پدر تختي- غير از وي دو پسر و دو دختر ديگر نيز داشت که همه آنها از غلامرضا بزرگتر بودند."حاج قلي"، پدر بزرگ غلامرضا ، فروشنده خواروبار بود. از قول رجب خان، تعريف مي کنند که حاج قلي در دکانش بر روي تخت بلندي مي نشست و به همين سبب در ميان اهالي خاني آباد به حاج قلي تختي شهرت يافته بود. همين نام بعدها به خانواده هاي رجب خان منتقل شد و به " نام خانوادگي" تبديل شد. رجب خان با پولي که از ماترک پدرش به دست آورده بود، در محل سابق انبار راه آهن زميني خريده و يک يخچال طبيعي احداث کرده بود و از همين راه مخارج زندگي خانوادگي پرجمعيت خود را تامين مي کرد. نخستين واقعه اي که در کودکي غلامرضا روي داد و ضربه اي بزرگ و فراموش نشدني در روح او وارد کرد، آن بود که مرحوم پدرش براي تامين معاش خانواده ناچار شد خانه مسکوني خود را گرو بگذارد. تختي سال ها بعد در آخرين مصاحبه خود با يادآوري اين ماجراي تلخ مي گويد:" يک روز طلبکاران به خانه ما آمدند و اثاثيه خانه و ساکنينش را به کوچه ريختند، ما مجبور شديم که دو شب را توي کوچه بخوابيم. شب سوم اثاثيه را برديم به خانه همسايه ها و دو اتاق اجاره کرديم. چندي بعد روزگار عرصه را بيشتر بر پدرم تنگ کرد تا اين که مجبور شد يخچال طبيعي اش را نيز بفروشد. اين حوادث تاثير فراواني در روحيه پدرم گذاشت و باعث اختلال روحي او در سال هاي آخر عمر شد." در چنان شرايطي، غلامرضا تنها 9 سال به تحصيل پرداخت. وي خود مي گويد:" مدت 9 سال در دبستان و دبيرستان منوچهري که در همان خاني آباد قرار داشت، درس خواندم، ولي تنها خاطره اي که از دوران تحصيل به ياد دارم، اين است که هيچ وقت شاگرد اول نشدم، اما زندگي در ميان مردم و براي مردم درس هايي به من آموخت که فکر مي کنم هرگز نمي توانستم در معتبرترين دانشگاه ها کسب کنم. زندگي همچنين به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آن جا که در حد توانايي من است، به آنان کمک کنم، حال اين کمک از چه طريقي و از چه راهي باشد، مهم نيست. هر کس به قدر تواناييش..." غلامرضا، ورزش را از نوجواني آغاز کرد. ورزش ابتدا براي او نوعي تفنن و سرگرمي بود. در همان اوان، خيال قهرمان شدن، مدتي او را به وسوسه انداخت اما از همان نوجواني که تازه به فکر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت که ورزش براي تندرستي و سلامت جان و تن هر دو لازم است. شادروان تختي در مصاحبه اي با اشاره به فقر و مشقت زمان نوجواني اش مي گويد" با آن که علاقه فراواني به ورزش داشتم، مجبور بودم که در جستجوي کاري برآيم. زندگي ، نان و آب ، لازم داشت. براي مدتي به خوزستان رفتم و در ازاي روزي هفت يا هشت تومان، کار کردم. دنيا در حال جنگ( جنگ جهاني دوم) بود، زندگي به سختي مي گذشت." آشناي حقيقي تختي با ورزش و کشتي در باشگاه " پولاد" آغاز شد. وي که پيش از اين گودها و زورخانه هاي فراواني ديده بود و شيفته تواضع و افتادگي پهلواناني کشتي و ورزشي باستاني شده بود، براي نخستين بار درسال 1329 به باشگاه پولاد( واقع در خيابان شاهپور سابق) رفت و به دليل علاقه و استعداد وافري که نسبت به کشتي نشان داد مورد توجه مرحوم " حسين رضي زاده" مدير آن باشگاه قرار گرفت. تختي، خود مي گويد:" رضي خان آدم خوبي بود، اگر کسي را نشان مي کرد و مي ديد که استعداد کشتي دارد، دست از سرش بر نمي داشت. در گرماي تابستان لخت مي شديم و هر روز از ساعت دو بعدازظهر تا چندين ساعت کشتي مي گرفتيم، از دوش آب گرم و حمام خبري نبود . کشتي گيران براي وزن کم کردن، به خزينه مي رفتند تشک هاي کشتي را با پنبه پر مي کردند، اما خاک و خاشاک آن، بيش از پنبه بود." تختي که پس از بازگشت از خوزستان( مسجد سليمان) روانه خدمت سربازي شده بود، در سربازخانه با استفاده از فرصت ها و توجهات فراهم شده، به ويژه تشويق و حمايت دبير وقت فدراسيون کشتي که در دژبان ارتش فعاليت داشت، تمرينات کشتي خود را بار ديگر آغاز کرد. تختي خود در اين باره مي گويد:" وقتي در سال 1328 در مسابقه بزرگ ورزشي( کاپ فرانسه) شرکت کردم، در همان اولين ضربه فني شدم. اما تمرين هاي جدي و سختي که در پيش گرفتم، مرا ياري کرد تا حقيقت مبارزه را درک کنم، اگر چه شور پيروزي در سر داشتم، اما کار و کوشش را سرآغاز پيروزي مي دانستم." به اين ترتيب تختي با تمرين و پشتکار مثال زدني رفته رفته خود را از ميان بازنده ها بيرون کشيد و سرانجام در سال 1330 در وزن ششم(79 کيلوگرم) به عضويت تيم ملي درآمد. وي در نخستين دوره مسابقه هاي کشتي آزاد قهرمانان جهان( هلسينکي، 1951) با وجود آن که هنوز 21 سال داشت، نايب قهرمان جهان شد. درخشش خيره کننده تختي در رقابت هاي کشتي هلسينکي که در نخستين حضور او در مسابقه هاي قهرماني جهان در فاصله کمتر از دو سال از ورودش به ميادين ورزشي داخلي اتفاق افتاد، بيش از هر چيز نمايانگر ايمان و تلاش و اراده کم نظير تختي و همچنين استعداد و مهارت فوق العاده او در زمينه کشتي بود. گفتني است در اولين دوره مسابقات قهرماني کشتي آزاد جهان که از لحاظ تاريخي ميدان معتبر و تعيين کننده اي براي کشتي ايران و جهان بود، تيم ملي کشتي آزاد ايران با ترکيب کامل و در هر هشت وزن آن زمان حضور پيدا کرد و با کسب دو نشان نقره( محمود ملاقاسمي و غلامرضا تختي) و دو نشان برنز، (عبدالله مجتبوي و مهدي يعقوبي) در نتيجه درخشان و غيرقابل تصور پس از تيم هاي ملي ترکيه و سوئد عنوان سوم جهان را به دست آورد. مسابقات سال 1951 هلسينکي(فنلاند) براي تختي آغار راهي بود که طي 15 سال آينده با کسب ده ها پيروزي و فتح سکوهاي متعدد قهرماني در بزرگترين ميادين بين المللي کشتي ادامه يافت. شادروان غلامرضا تختي در سال 1331 (1952) در نخستين حضور خود در رقابت هاي المپيک با کسب شش پيروزي و قبول يک شکست در برابر " ديويد جيما کوريدزه" از شوروي صاحب نشان نقره شد. وي در اين مسابقه ها توانست حيدر ظفر ترک را که سال پيش با غلبه بر تختي قهرمان جهان شده بود را شکست دهد. تختي در دومين دوره مسابقات جهاني که در خرداد ماه 1333(1954) در توکيو برگزار شد، در وزن هفتم (87 کيلوگرم) به رقابت پرداخت که با وجود پيروزي هاي درخشان و شايستگي فراواني که از خود بروز داد با قبول يک شکست غيرمنتظره در برابر " وايکينگ پالم" سوئدي از راهيابي به فينال بازماند و در نهايت عنوان چهارمي اين وزن را به دست آورد. تختي شش ماه بعد در يک ديدار دوستانه در سوئد،" پالم" را با ضربه فني شکست داد و باخت غافلگيرانه توکيو را به خوبي جبران کرد. شادروان تختي همچنين در سال 1955 در جشنواره بين المللي ورشو موفق به کسب نشان نقره شد. اما سومين دوره مسابقه قهرماني جهان( استانبول،1957) تجربه تلخي براي مرحوم تختي بود. وي که در اين دوره از رقابت ها، براي اولين و آخرين بار در وزن فوق سنگين آن زمان(87+ کيلوگرم) کشتي مي گرفت، به دليل وزن بسيار کمتر نسبت به رقيبان با دو باخت حذف شد. پهلوان ايران با وجود حذف شدن در استانبول آبرومندانه کشتي گرفت و نتايجي که به دست آورد با توجه به آن که با وزن 92 کيلوگرم به مصاف کشتي گيران فوق سنگين رفته بود، در مجموع غيرقابل قبول نبود. به عنوان نمونه "ديتريش" آلمان و " ايوان ويخريستيوک" روس، حريفان اصلي تختي در اين رقابت ها 110 کيلوگرم وزن داشتند و علاوه بر آن در وزن خود نيز از تجربه خوبي برخوردار بودند. در بازي هاي المپيک ملبورن( استراليا) که در آذرماه 1335 (1956) برگزار شد تختي يک بار ديگر در وزن هفتم (87 کيلوگرم) به مصاف رقبايي از شوروي، آمريکا، ژاپن آفريقاي جنوبي، کانادا و استراليا رفت و با شکست تمامي حريفان اولين نشان طلاي خود را به گردن آويخت. اين براي نخستين بار بود که دو قهرمان از آمريکا و شوروي در يک سکوي معتبر جهاني پايين تر از حريف ايراني قرار مي گرفتند. جهان پهلوان تختي در اسفندماه همان سال با غلبه به مرحوم حسين نوري به مقام پهلواني ايران دست يافت و صاحب بازوبند شد و در سال هاي 1336 و 1337 نيز اين عنوان را تکرار کرد. جهان پهلوان تختي در سال 1958 در بازي هاي آسيايي توکيو و مسابقات قهرماني جهان در صوفيه به ترتيب نشان هاي طلا و نقره اين رقابت ها را به گردن آويخت و در مهرماه سال 1338(1959) در چهارمين دوره مسابقات کشتي آزاد قهرماني جهان که در تهران برگزار شد سومين عنوان قهرماني جهان خود را کسب کرد. "بوريس کولايف" از شوروي تنها کشتي گيري بود که با امتياز به تختي باخت و در 5 کشتي ديگر رقباي مجارستاني، لهستاني، فرانسوي، بلغار و ترک تختي با ضربه فني مغلوب پهلوان ايران شدند. تيم ملي کشتي آزاد ايران که در رقابت هاي تهران با اکتفا به دو مدال طلاي غلامرضا تختي و امامعلي حبيبي با وجود برخوردي از امتياز ميزباني در حفظ عنوان سومي سال هاي قبل نيز ناموفق بود در هفدمين دوره بازي هاي المپيک( ايتاليا،1960) تا مکان پنجم رده بندي سقوط کرد. تختي کاپيتان تيم ملي و پرتجربه ترين کشتي گير ايران که در اين رقابت ها در وزن هفتم به ميدان رفته بود، پس از پيروزي در پنج ديدار با در مسابقه نهايي با قبول شکست در برابر "عصمت آتلي" از ترکيه به گردن آويز نقره دست يافت. مسابقه هاي قهرماني جهان در يوکوهاماي ژاپن ميداني فراموش نشدني براي کشتي ايران بود. تيم ملي کشتي آزاد کشورمان پس از حضور در 8 دوره مسابقات المپيک و جام جهاني در رقابت هاي جهاني 1959 ژاپن، پرافتخارترين حضور خود در تاريخ کشتي را رقم زد و با دريافت پنج نشان طلا، يک نشان نقره، يک نشان برنز و يک عنوان پنجمي به مقام قهرماني کشتي آزاد جهان دست يافت. جهان پهلوان تختي که در اين مسابقات در وزن 87 کيلوگرم به مصاف حريفان رفته بود با حضوري مقتدرانه آخرين مدال طلاي خود را به گردن آويخت. کشتي گيران آزاد ايران در ششمين دوره رقابت هاي قهرماني جهان در توليد وي آمريکا (1962) نيز حضوري شايسته داشتند. تيم ملي ايران اگر چه نتوانست مقام قهرماني خود را در اين مسابقات حفظ کند ولي کسب مقام سوم جهان نيز با توجه به کارشکني ها و ناداوري هايي که در حق تختي و ساير کشتي گيران ايران روا شد نتيجه قابل قبولي تلقي مي شود. جهان پهلوان تختي در اين مسابقات با حضور مقتدرانه در برابر " وان براند" آمريکايي، " مريود" روسي و " عصمت آتلي" که از قهرمانان صاحب نام وزن هفتم بودند از حيثيت کشتي ايران به خوبي دفاع کرد و در نهايت پس از تساوي با " مرويد" جوان تنها به دليل 200 گرم اضافه وزن نسبت به حريف از دريافت نشان طلا محروم شد و به گردن آويز نقره رضايت داد. قهرمان ارزشمند ايران در شرايطي در اين ديدارها شرکت کرد که از بيماري خطرناکي رنج مي برد با اين حال عشق به ملت ايران او را به مصاف با بزرگترين قهرمانان جهان کشاند. شدت بيماري تختي به حدي بود که پس از ديدار فينال سريعا به نيويورک منتقل و روز بعد در بيمارستان بزرگ نيويورک تحت عمل جراحي قرار گرفت. در فاصله سال هاي 1962 تا 1966، جهان پهلوان تختي با وجود سن بالا همچنان عضو تيم ملي ايران بود. اما تنها در بازي هاي المپيک 1964 توکيو شرکت کرد که در اين ديدار با بداقبالي از کسب چهارمين نشان المپيک خود بازماند و به عنوان چهارمي جهان اکتفا کرد. البته جانشينان تختي در مسابقات جهاني صوفيه(1963) و منچستر(1965) از دريافت حتي يک امتياز در وزن هفتم ناموفق بودند، اين امر در کنار عشق وافري که ملت ايران به جهان پهلوان داشتند، موجي از درخواست هاي مردمي و مطبوعاتي براي حضور مجدد تختي در رقابت هاي جهاني را برانگيخته بود. پهلوان 36 ساله ايران با وجود عدم آمادگي کافي و گذشتن از مرز بازنشستگي شرکت در مسابقه هاي جهاني 1966 (تيرماه 1345) توليدو را پذيرفت. تختي در مسابقات انتخابي مسابقات جهاني 1966 از نظر نتايج فني و پيروزي با ضربه فني، بهترين چهره شناخته شده و به عنوان بهترين کشتي گير وزن هفتم ايران راهي آمريکا شده بود با اين حال کارشکني و برخوردهاي سويي که از سوي برخي افراد و مقامات نسبت به او روا مي شد روحيه او را تضعيف کرده بود. جهان پهلوان تختي به هنگام عزيمت به آخرين سفر خود، در ميان خيل عظيم مردمي که براي بدرقه او و همراهانش آمده بودند در گفت و گو با خبرنگار" کيهان ورزشي" گفت: هيچ چيز نمي تواند مرا خوشحال کند، پول، مدال طلا، عشق و حتي عشق. نسبت به اين مردمي که به فرودگاه آمده اند، احساس شرمندگي مي کنم. راستي چقدر محبت بدهکارم؟ من چرا بايد کشتي بگيرم؟ چرا بايد همراه تيم مسافرت کنم، تا سبب اين همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به اين پرسش را مي دانستم من هم مي توانستم ادعا کنم چون ديگران هستم... وقتي کسي نداند چه عاملي سبب خوشحالي اش خواهد شد، يقينا نخواهد توانست بگويد چرا کشتي مي گيرد و چرا همراه تيم مسافرت مي کند " تختي که بي اميد به مصاف تازه نفسي ها و جوانان جوياي نام رفته بود، متاسفانه با بدترين قرعه ممکن نيز مواجه شد به طوري که پس از پيروزي پنج بر صفر در مقابل حريفي از مجارستان به مصاف " الکساندر مدويد" و " احمد آئيک"( نفرات اول و دوم اين دوره از رقابت ها) رفت و با قبول شکست در برابر آنها براي هميشه با صحنه کشتي خداحافظي کرد. افتخارات تختي: بازيهاي المپيک: 52 هلسينکي: مدال نقره (79 کيلو گرم) 56 ملبورن: مدال طلا (87 کيلو گرم) 60 رم: مدال نقره (87 کيلو گرم) 64 توکيو: چهارم (97 کيلو گرم) قهرماني جهان: 51 هلسينکي: مدال نقره (79 کيلو گرم) 54 توکيو: نفر پنجم (87 کيلو گرم) 61 يوکوهاما: مدال طلا (87 کيلو گرم) 62 توليدو: مدال نقره (97 کيلو گرم) بازيهاي آسيايي: 58 توکيو: مدال طلا (87 کيلو گرم) جمع مدالهاي غلامرضا تختي: 8 (4 طلا، 4 نقره) المپيک 3 - جهاني 4 - بازيهاي آسيايي 1 سجايا و خصايص انساني والاي شادروان تختي جهان پهلوان غلامرضا تختي پرافتخارترين چهره تاريخ ورزش قهرماني ايران و فاتح سکوهاي رفيع کشتي جهان، نه تنها در ايران که در تاريخ ورزش دنيا نيز چهره اي کاملاً شناخته شده است. با وجود گذشت حدود 4 دهه از آخرين حضور تختي در رقابت هاي المپيک ( توکيو،1964) و 35 سال از درگذشت جهان پهلوان، نام وي همچنان در زمره نام آورترين قهرمانان کشتي رقابت هاي المپيک مي درخشد. با اين همه ترديدي نيست که راز محبوبيت و ماندگاري کم نظير شادروان غلامرضا تختي را نه در برق نشان هاي رنگارنگ ورزشي او که در خصايص و سجاياي اخلاقي و صفات بارز انساني اين فرزند وفادار مردم بايد جستجو کرد. پس از تختي قهرمانان بسياري بودند که با کسب چند مدال جهاني و تقليد ازحرکت هاي مردمي تختي سوداي دستيابي به موقعيت بي بديل او در سرپروراندند و چند صباحي به مدد تبليغات و جنجال هاي مطبوعاتي رداي جهان پهلواني را بر تن کردند اما هيچگاه نتوانستند به خانه هاي روشن و پاک دل مردم راه پيدا کنند عشق و ارادت خالصانه توده هاي معتقد و مذهبي به اين " سلاله بي فخر و تبار برخاسته از تن درد و رنج و محروميت" خود آن چنان عميق و ريشه دار و آگاهانه است که حتي نيش گزنده آن" دروغ بزرگ " هم نتوانسته است، کوچکترين خللي در آن ايجاد کند. "او با مردم و چونان مردم زيست. در شادي شان گلخنده اش را نثار آنان کرد و در ماتم و اندوهشان، ايثارگرانه و اندوهگين در کنارشان جاي گرفت. شادي هر لبخند فتحي را که بر لبانش نقش بست با آنان قسمت کرد و با غرور و پيروزي خويش بارها و بارها، زنگار اندوه شکست هاي ديرين را از سينه آنان شست. چه بسيار مردم سيلي خورده يي که زبوني خويش را در قدرت و حميت و همت او جبران شده مي ديدند و غروب آرزوها و آرمان هاي خويش را در طلوع نام و کام او ازياد مي بردند و تداوم آرمان هايشان را در صلاي مردانگي و عزت او- که او هرگز- آن را به پاي دونان و دشمنان سوگند خورده مردم نريخت جستجو مي کردند و چنين بود که تختي آرام آرام و نه يکباره و ناگهاني قهرمان شکست ناپذير افسانه هاي دل مردم شد. او تبلور آرزوهاي مرده و به طاق نسيان سپرده مردم شد." تختي بزرگ، خود نيز به عمق علاقه خالصانه طبقات محروم و رنج ديده نسبت به خويش واقف بود، وي در پاسخ به خبرنگاران داخلي و خارجي که از او پرسيده بودند" با ارزش ترين مدالي که تا کنون گرفته اي کدام است؟" گفته بود:" بزرگترين پاداش و عالي ترين هديه اي که گرفتم مدال يا نشان طلا و نقره نبود. قلب يک انسان بيش از هزاران مدال طلا ارزش دارد و من مي دانم که هزاران هزار نفر از مردم حق شناس ميهنم در قلب مهربان خودشان جاي کوچکي هم براي من ذخيره کرده اند." تختي که در خانواده اي مذهبي و معتقد پرورش يافته بود، از همان جواني انساني مومن و پرهيزگار بود. ايماني خالصانه داشت، براي شرعيات اهميت خاصي قائل بود و نماز و روزه اش هرگز ترک نمي شد." شبهاي جمعه همواره براي زيارت به حضرت عبدالعظيم مي رفت" و ارادت خاصي به ائمه اطهار خصوصا حضرت ثامن الحج(ع) داشت. نقافيان از مفسران قديمي ورزش در مشهد با تجليل از سجاياي اخلاقي جهان پهلوان تختي مي گويد:" تختي ارادت وعلاقه زيادي به حضرت امام رضا (ع) داشت و در هر فرصتي که پيش مي آمد و يا قبل از هر سفري به خارج به مشهد مي آمد و به زيارت و پابوسي آن حضرت مشرف مي شد. وقتي وارد حرم حضرت رضا (ع) مي شد، ديگر خودش نبود، آستان بوسي او به قدري خاضعانه و بي پيرايه بود که همه همراهان و اطرافيان را تحت تاثير قرار مي داد." تختي در آخرين مصاحبه اش در مورد رمز موفقيت خود را تاسي از ائمه اطهار دانسته و مي گويد: من ازعلي(ع) آموختم که در مقابل ناملايمات بايد ايستادگي کرد و براي پيروزي بايد تلاش کرد و با اتکال به خدا به ميدان رفت و پيروز شد و من چنين کردم و پيروز شدم، ولي نه آن پيروزي که من مي خواستم چرا که نگذاشتند و سد راهم شدند. ساده زيستي، قناعت و مناعت طبع از صفات بارز جهان پهلوان بود. او با وجود مشکلات مالي که به ويژه در اثر فشارهاي رژيم گريبانگير او بود، نه تنها حاضر به پذيرش پيشنهادات وسوسه انگيزي که به او مي شد نبود که با بزرگواري، مستمري محدود خود را نيز به کشتي گيران نيازمند حواله مي کرد. شاه حسيني يکي از دوستان نزديک تختي ضمن بيان خاطره يکي از ديدارهاي خود با وي از قول جهان پهلوان نقل مي کند:" اومدن به من مي گن حالا که بعضي از آقايون ورزشکار فيلم بازي کردن و از نظر مال و تمول، شارژ شدن، تو هم بيا پول کلوني بگير و تو يکي دو تا فيلم بازي کن. من بهشون گفتم آقا از من اين کارها ساخته نيست. ما اگر پول مي خواستيم از طريق مشروع ترهم مي شد." وي ادامه داد:" نماينده کمپاني تيغ ناست اومده پيشنهاد کرده که بيا پاي آينه با اين تيغ هاي ناست یه خورده صورتت را بتراش ما هم مبلغ زيادي مي ديم" و بعد از نقل اين پيشنهاد يک مصرع شعر خواند:" عمر عزيز است و صرف غم نتوان کرد". وقتي دست و پا شکسته اين مصرع را خواند گفت: بقيه اش يادم رفته. تختي هر بار که عازم سفر ورزشي بود، به مشهد مي رفت و به ثامن الحجج(ع) متوسل مي شد، در عين حال که دستگاه تربيت بدني و سرشناسان شهر به او بسيار احترام مي گذاشتند و استقبال مي کردند، او به خانه وفادار- پهلوان صاحب بازوبند- وارد مي شد و هميشه مي گفت:" ما بايد بريم خونه وفادار چون آبگوشت خونه وفادار مي ارزه به تمام غذاهاي ديگه و چلوکباب توکلي." " بيني و بين الله مردم ما هم الحق پاسخ خوبي به جهان پهلوان خود دادند. پس از سي سال از مرگ او نسلي که نه او و نه کشتي اش را ديده و تنها اسمي از او شنيده، اين چنين شيفته اوست و هر سال يادش را گرامي مي دارد. ما از تختي کشتي گيرتر داشتيم، اما مردم براي "سگک نشستن" شيفته اش نشدند. مدال بگير هم زياد داشتيم ولي تختي بود که " مدال مردم" را گرفت." مردمداري و دستگيري نيازمندان يکي ديگر از خصايص بارز جهان پهلوان بود که در اين مورد حکايت هاي بسيار زيادي نقل شده است. بابک فرزند پدر ناديده که تختي را از وراي انبوه سخنان و خاطرات مردم بازشناخته است در اين مورد مي گويد:" از دستگيري هاي تختي خاطره خيلي زياد است. از کمک به يک زن و مرد فلج که تازه ازدواج کرده بودند تا دکه مطبوعاتي خريدن براي يک جوان بيکار و... مي گويند هر وقت کادويي از طرف راه آهن- محل کارش- يا بقيه سازمان ها ودستگاه ها مي گرفت، بدون اينکه آنها را بازکند به کساني مي داد که ناگفته سرپرستي شان را به عهده داشت بعد از شب هفت، يکي از دوستانش مي بيند که پِيرزني در راهروهاي فدراسيون کشتي مي گردد. از او مي پرسد:" مادر چي مي خواي؟ دنبال کي مي گردي؟" پيرزن مي گويد:" والله نمي دونم دنبال کسي مي گردم که قد و قواره اش به پهلوونها مي خوره او ميومد به من کمک مي کرد، چند وقتيه که پيدايش نيست، گفتم شايد بتوانم اينجا ازش خبري بگيرم." ... و بالاخره تختي با مردم بود و از مردم، مردمگرايي در ذاتش بود، يک بار که دانشجوها در دانشگاه تهران تحصن کرده بودند و دانشگاه هم محاصره بوده و کسي امکان تردد به دانشگاه نداشته، تختي با ظرف هاي غذا از دانشگاه وارد مي شود، خوب پاسبان ها هم او را مي شناختند و کاري با او نداشتند. چون غذا کم بوده، او از درهاي متعدد دانشگاه وارد مي شود و کار غذا رساني را تکرار مي کند. بابک با اشاره به علاقه و سمپاتي متقابلي که مردم نسبت به تختي داشتند، برخورد آنها با جهان پهلوان را نظير اعتمادي مي داند که نسبت به پهلوان هاي قديم وجود داشت. وي مي گويد:" يک بار پدرم که از آلمان با ماشين شخصي راهي ايران بوده، يکي از دانشجويان ايراني که خانم آلمانيش را مي خواسته به ايران بفرستد مي فهمد که تختي راهي ايران است. نمي دانم چرا خانمش را با هواپيما نمي فرستاده، شايد به خاطر اينکه پول نداشته، در فرانکفورت به سراغ تختي مي آيد و خانمش را مي سپرد به دست تختي. ظاهرا ماشين تختي ايرادي داشته. تختي عنوان مي کند خيلي خوب ماشين رفيق من هست خانم شما مي تواند با او بيايد. ولي آن دانشجو مي گويد فقط بايد در ماشين خودت سوار شود. بالاخره او با تختي به ايران مي آيد و اين زمينه دوستي هاي بعدي دانشجوي ايراني با تختي مي شود. به هر حال تختي در جامعه ما پديده اي بود. " " تختي در طول عمر خود تنها يک بار دست نياز به سوي ديگران دراز کرد و آن هم بخاطر مردم و اين دست با صميميت شرافتمندانه بدرقه شد." شهريور ماه 1341 چند روز پس از زلزله ويرانگر" بويين زهرا" پهلوان و چندنفر از دوستانش در حالي که اخبار و تصاوير ساکنان مصيبت زده و ويرانه هاي مناطق زلزله زده را در روزنامه نگاه مي کردند، ضمن صحبت هايشان در مورد علت کم بودن کمک هاي مردمي و بي توجهي مردم به مراکز جمع آوري اعانه راه اندازي شده در شهر بحث مي کردند . بعضي از دوستان تختي معتقد بودند که مردم توجهي به مصيبت هموطنان خود ندارند و حاضر نيستند کوچکترين کمکي به آنها بکنند. پهلوان، اين سلاله پاک مردم، که به عمق مهرباني و ايثار هموطنان پاک نهاد خود و ميزان بي اعتمادي و انزجار آنها از " خودکامگان حاکم" واقف بود، مي گفت: علت بي توجهي مردم به اين مراکز کمک رساني، نداشتن اطمينان به حکومت و کساني است که معرکه گردان اين جريان شده اند. پيش کشيده شدن اين بحث و مخالفت يکي از دوستان تختي با نظر او ناگهان فکري را به ذهن پهلوان انداخت. تختي تصميم گرفته بود که خود وارد اين ميدان شود البته نه براي اثبات گفته هايش بلکه" براي اين که به هر حال يک نفر بايد وسط بيفتد و سبب خير شود." فرداي آن روز تختي بدون هيچ اعلان و تبليغاتي اول صبح به چهار راه وليعصر فعلي رفت و تصميم خود براي جمع آوري اعانه به نفع زلزله زدگان را به کمک دوستانش به اطلاع مردم رساند. پس از آن غوغايي به پا شد که در تاريخ مشارکت هاي مردمي ايران کم نظير و شايد بي نظير بود. محمود رفعت از دوستان و علاقمندان جهان پهلوان و نويسنده کتاب " تختي مرد هميشه جاويد" اين واقعه تاريخي را چنين نقل مي کند:" مردم که دهن به دهن خبردار شده بودند از دور و نزديک خودشان را رسانده بودند به پهلوان و بي دريغ هر چه از دستشان برمي آمد کمک کرده بودند. چند دانشجو کتشان را درآورده بودند و انداخته بودند روي تل بزرگ لباس ها، پتوها، ظرف و ظروف ها، طلا و جواهرات و خلاصه هر چيزي که عابران معمولا همراه دارند يا خانه دارها مي توانستند از آن صرف نظر کنند. در اين ميان پيرزني چادرش را از سرش برداشته بود و بعد از دادن آن به پهلوان پيشانيش را بوسيده و گفته بود:" پسرم خدا عمرت بدهد که به فکر مصيبت زده ها هستي، خدا عزتت را بيشتر از اين ها بکند که غصه خانه خراب ها را مي خوري، من خجالت زده ام که چيز ديگري ندارم." پهلوان در حالي که چشمايش از اشک برق مي زد چادر را برداشت و ملتمسانه از پيرزن خواهش کرد که آن را بگيرد. پيرزن چادر را که تختي به او داده بود دوباره روي تل هدايا انداخت و با لحن مادري که از حرف گوش نکردن فرزندش بي حوصله شده گفت:" مرحمت خشک و خالي که فايده ندارم، پسرم." پيرزن وقتي با ترديد دوباره پهلوان مواجه شد، خشمگينانه گفت:" يعني ما فقير بيچاره ها حق نداريم:" صورت پهلوان يک دفعه رنگ به رنگ شد، گفت:" شما را به خدا اين حرف را نزنيد . شما از هر ثروتمندي ثروتمندتريد، حق دارتريد، چون که بلندنظرتر و باگذشت تريد. پيرزن همين که سرخ شدن صورت پهلوان را ديد به گريه افتاد، اما چشم هايش را به تندي با گوشه لچکش پوشاند و عقب عقب خودش را از جمع مردم بيرون کشاند و رفت." "کيهان ورزشي" که خبر اين رويداد را با عنوان" تختي، گوهر گرانبهاي ملت ما" در شماره 24 شهريورماه 1341 خود به چاپ رسانده بود، ثمره دو روز پياده روي تختي را چهارکاميون خواربار و پوشاک و بيست هزار تومان پول نقد( که در آن زمان رقم بسيار بالايي به حساب مي آمد) نوشته است. جوانمردي، فتوت و صفات انساني تختي که ريشه در اعتقادات و باورهاي عميق او داشت هرگز به عرصه هاي اجتماعي و برخوردهاي مردمي وي محدود نمي شد. جهان پهلوان اين سلاله خلف" پورياي ولي" در ميادين ورزشي و رقابت هاي جهاني نيز منش والاي خود را به نمايش مي گذاشت. در اين مورد خاطره ها و روايت هاي فرواني نقش شده است، الکساندر مدويد، کشتي گير صاحب نام شوروي سابق و رقيب مقتدر تختي در اين مورد خاطره جالبي دارد:" در توليدو(1962) تختي و من ديدار نهايي را برگزار کرديم. در جريان اين مسابقه ها، پاي راست من به شدت ضرب خورده و روحيه ام را خراب کرده بود. فکرم متوجه تختي بود که بايد با اين پاي ناجور با او مبارزه مي کردم. به راستي تا آن موقع از خصوصيات اخلاقي، رفتار و کردار انساني و والاي تختي خبرنداشتم. اما در آنجا به عظمت، انسانيت و جوانمردي تختي پي بردم و تحت تاثير آن قرار گرفتم. او که شنيده بود پاي راست من ضرب ديده با اين پا به خوبي مدارا کرد و هرگز نخواست با هجوم به اين پا مرا زجر دهد. او تا آخرين لحظه، مردانه و تميز کشتي گرفت و از پاي ناراحت من اصلا استفاده نکرد. تختي با اين کارش نشان داد که يک قهرمان به معناي واقعي است. بعد از اين جريان، ما به صورت دو دست صميمي درآمديم. او هميشه مرا دوست مي داشت. او ملت خودش را هم دوست مي داشت و فکر مي کنم تختي اصلا براي ملتش زندگي مي کرد. آشنايي با او براي من افتخار بزرگي به حساب مي آيد. تختي بسيار خوب و فني کشتي مي گرفت و من چيزهاي زيادي از او آموختم. ما روي تشک دو حريف سخت کوش بوديم و در خارج از تشک دو دوست جدانشدني، تختي مي تواند الگوي خوبي از نظر ورزشي و اخلاقي براي جوانان شما باشد" زندگي جاويد اين پهلوان مردم، فصلي که به شهادت 35 سال حضور مستمر و بالنده او هرگز آخرين فصل حيات او نبوده است. احترام به پيشكسوتان احترام به پيشكسوت در فرهنگ ورزش و بخصوص در كشتي كه ورزشي پهلواني است يك سنت بسيار مهم و خدشه ناپذير است كه باعث تشويق جوانان و دلگرمي بزرگان مي شود. احمد وفادار از پهلوانان نامي ايران بود كه قبل از تختي سابقه بستن بازوبند پهلواني ايران را داشت. او درمسابقات جهاني كشتي هم سابقه شركت دارد. او در گفته هايش نمي تواند خوشحالي خود را از رعايت سلسله مراتب كسوت توسط جهان پهلوان تختي پنهان كند: او يك انسان واقعي بود و احترام به بزرگان و پيشكسوتان را هميشه رعايت مي كرد. يادم نمي رود شبي را كه همراه وي به يكي از زورخانه هاي تهران رفتيم به او پيشنهاد دادند كه تخته شنا را وسط گود بگذارد و ميانداري كند ولي او قبول نكرد و گفت: جايي كه وفادار هست من اين كار را نخواهم كرد. در پايان مراسم كه قرار شد جوايز گروهي از قهرمانان كشتي اهدا شود او باز هم قبول نكرد و اين كار را به من واگذار كرد. او احترام خاصي براي سنت هاي خوب ورزش قهرماني قائل بود. وقتي تختي به مشهد مي آمد خيلي ها دوست داشتند او را به طرف خود بكشانند. خيلي از دست اندركاران و مسئولين هم از او دعوت مي كردند، اما تختي دعوت هيچكس را قبول نمي كرد و فقط به خانه من مي امد و مي گفت: آبگوشت خانه پهلوان وفادار را به سفره هاي رنگين ديگران ترجيح مي ده. وي چهار ماه پس از بازگشت از آخرين سفر خود(توليدو،۱۹۶۶) در آبان ماه سال ۱۳۴۵ زندگي مشترک خود را با همسرش آغاز کرد؛ که حاصل آن تولد بابک در سال ۱۳۴۶ بود و سرانجام پس از گذشت چهار ماه از تولد فرزندش خبر درگذشت جهان پهلوان همه را در اندوهي عظيم و بهتي شگفت انگيز فرو برد. 17 دی ماه 46 وقتی روزنامه ها نوشتند : غلامرضا تختی خود را کشت مردم باورشان نشد .آنها مطمئا بودند که تختی را چیز خورش کردند حتی اسم سم را هم میدانستند باربی توریت .آنها می گفتند غلامرضا را کشتند و عکس پهلوان را می گذاشتند روی طاقچه کنار قرآن و شمایل مولا. نكته مشتركی كه در نشریات زمان مرگ تختی به چشم می‌خورد، اشاره‌ای است به دست نوشته‌های او، اگرچه هیچ‌كجا سند یا عكسی در مورد اصل این دست نوشته‌ها یا دفترچه یادداشت دیده نمی‌شود. و هیچ سندی برای اعتبار آنها وجود ندارد. شاید به نظر می رسد این نوشته ها هم برای گمراه کردن افکار عمومی و با اندیشه ای خاص تهیه و چاپ شده است. این موضوع نیز مانند مرگ پهلوان رمز بزرگی است که هنوز جوابی برایش وجود ندارد. او خودش بود : جلال آل احمد در وصف او می گوید : «او پوريای ولی نبود. او هيچ کس نبود، او خودش بود، بگذار ديگران را به نام او و با حضور او بسنجيم. او مبنا و معنای آزادگی است ... و هرگز به طبقه ی خود پشت نکرد.» «اطلاعات» نيز اين چنين از تختي قدرداني كرد: «او خورشيدي بود كه غروب كرد و مردي بود كه به صورت افسانه تا ابد باقي خواهد ماند.» و اين حقيقتي انكارناپذير است. 


درباره : ايثارگران , خادمين عرصه ايثار وشهادت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 95
[ 23 / 04 / 1392 ] [ 23 / 04 / 1392 ] [ ]
 
یزدی، محمدکاظم
 
ملیت :  ایرانی   -   قرن : 13 منبع :

 

آن وجود سعادتمند در سال 1248 قمري . در روستاي ((كسنويه )) يزد پا به عرصه گيتي نهاد. از همان زمان بزرگي در چهره كوچكش نمايان بود و با تولدش ، رشته هاي اميد را در قلب پدر و مادر خويش محكم ساخت . پدرش به تبرك نام رسول خدا صلي الله عليه و آله و با ياد امام هشتم شيعيان ، او را محمد كاظم نام نهاد.گروه : علوم انسانيرشته : الهيات و معارف اسلاميتحصيلات رسمي و حرفه اي : سيد محمد كاظم دوران كودكي و نوجواني را پشت سر گذاشت و با تشويقهاي پدر و مهم تر از همه عنايت خاص خداوند ب علوم ديني رو آورد.و حوزه علميه ((دومنار)) يزد يعني بزرگترين حوزه آن شهر، پذيراي آن نوجوان مخلص از دودمان پاك پيامبر صلي الله عليه و آله شد. سيد محمد كاظم مدتها در درس ادبيات استاد ملا محمد ابراهيم اردكاني و زين العابدين عقدايي شركت كرد و از آن دو بهره هاي فراوان برد.جديت فراوانش در كسب علوم اهل بيت عليهم السلام او را مورد توجه اساتيد مدرسه قرار داد. پس از اتمام ادبيات عرب ، در درس فقه و اصول آخوند ملا هادي يزدي كه از علماي بزرگ آن زمان محسوب مي شد دوره سطح را به پايان رسانيد.ديري نپاييد كه مقام علمي اش او را در زمره نزديكان خاص استاد جاي داد. وي در مدت زمان كوتاهي ، علم هيئت و رياضي را آموخت و طولي نكشيد كه در زمره اساتيد اين علوم در آمد.حوزه علميه اصفهان نيز دوراني به وجود استادي گرانقدر چون يزدي مفتخر گرديد. وي با ورودش به اصفهان در مدرسه صدر سكونت گزيد.سيد محمد كاظم ، ابتدا درس علامه شيخ محمد باقر نجفي فرزند شيخ محمد تقي نجفي ، نويسنده كتاب ((هدايه المسترشدين )) را بر درس ساير علما ترجيح داد.و از محضر اساتيدي چون آيه الله سيد محمد باقر موسوي خوانساري و برادرش آيه الله حاج ميرزا هاشم خوانساري و آيه الله محمد جعفر آباده اي استفاده هاي فراواني برد.سيد محمد كاظم در سال 1281 ق . با اجازه و معرفي استادش آيه الله شيخ محمد باقر نجفي ، به همراه چند تن از علما به نجف اشرف هجرت كرد و در آنجا از محضر بزرگاني همچون آيه الله شيد محمد حسن شيرازي (ميرزاي بزرگ ) فتوا دار تحرمي تنباكو، آيه الله شيخ راضي و آيه الله شيخ مهدي جعفري و آيه الله شيخ مهدي آل كاشف الغطاء استفاده هاي علمي و توشه معنوي فراواني كسب نمود.فعاليتهاي ضمن تحصيل : با توصيه استادخود ملا هادي يزدي، در ضمن فراگيري فقه و اصول ، به تدريس ادبيات پرداخت . كيفيت تدريس و شيوه بيان او، سرانجام كار را بدانجا رساند كه بعد از اندك زماني سيد محمد كاظم يزدي به مثابه يكي از اساتيد حوزه علميه يزد شناخته شد.جوان يزدي پس از مشورت با دو استادش ، اردكاني و عقدايي ، به اميد بهره مندي از وجود مقدس امام هشتم عليه السلام راهي مشهد مقدس شد تا با استعانت از آن امام همام ، به مقامات علمي و معنوي نايل آيد. استاد يزدي تبار، هيچ گاه از تدريس غافل نبود. وي بعد از هجرت ميرزاي شيرازي به سامرا به طور رسمي حوزه درس خود را در نجف تشكيل داد و به تدريس دروس عالي فقه و اصول كه مرحله نهايي تحصيلات حوزوي است ، پرداخت . ديري نپاييد كه شاگردان زيادي در درس ايشان حاضر شدند، به طوري كه عدد آنان را تا دويست نفر ذكر كرده اند.استادان و مربيان : از استاداني كه محمدكاظم يزدي در محضرشان كسب فيض نموده است به شرح زير مي باشد: علامه شيخ محمدباقر نجفي، آيه الله حاج ميرزا هاشم خوانساري، آيه الله محمدجعفر آباده اي ، ملا محمدابراهيم اردكاني، زين العابدين عقدايي، ملا هادي يزديهمسر و فرزندان : آيه الله سيد محمد كاظم يزدي ، داراي شش فرزند پسر بود كه همگي از علما و فضلا به شمار مي آمدند. اسامي آنان بدين شرح است :1. عالم مجاهد سيد محمد يزدي كه در ميدان نبرد با استعمار، شربت شهادت نوشيد.2. سيد احمد3. سيد محسن4. سيد محمود5. آقا سيد علي6. سيد اسدالله (1384)از دختران سيد در تاريخ نامي به ميان نيامده است .وقايع ميانسالي : بعد از ابلاغ فتواي جهاد، جمع زيادي از علما به سوي جبهه هاي جنگ شتافتند. از جمله سيد محمد يزدي فرزند ارشد آيه الله يزدي ، با حضور در جبهه رشادت خاصي از خود نشان داد و سرانجام نيز به درجه رفيع شهادت نايل گشت . آيه الله العظمي سيد محمد كاظم يزدي با حضور روسا، بزرگان نجف و اولاد و بستگان خود چهار وصي معين كرد كه عبارتند از:1. آيه الله شيخ لاحمد كاشف الغطاء2. علامه شيخ محمد حسين كاشف الغطاء3. آيه الله آقا ميرزا محمود تبريزي4. آيه الله آقا شيخ علي مازندرانيبر اساس وصيت سيد اين چهار تن موظف شدند كه تمام موجودي وجوهات شرعي اعم از سهم امام عليه السلام ، سادات ، كفارات و مظالم را به مرجع تقليد بعدي تحويل دهند. گفتني است در جلسه تعيين وصي يكي از نوادگان به سيد محمد كاظم عرض كرد: برخي نوادگان شما يتيم هستند و تحت سرپرستي شما بوده اند، خوب است چيزي براي آنها هم تعيين كنيد. سيد با آن كسالت جسمي و با صداي ضعيف و رنجور كه حكايت از عروجي نزديك داشت ، فرمود: ((نوادگان من اگر متدين هستند، خدا روزي آنها را مي رساند و اگر نه ، چگونه از مالي كه از آن من نيست ، به آنان كمك كنم .))زمان و علت فوت : هر چه از ماه رجب مي گذشت حال سيد رو به وخامت مي گذاشت و رنگ رخسارش زردتر مي شد. اين وضع تا شب سه شنبه 28 ماه رجب سال 1337 ق . ادامه داشت . سرانجام نزديك طلوع فجر، خورشيد فقاهت ، ايثار، زهد و مردانگي غروب كرد و به ملكوت اعلي پيوست . فرزندش حضرت آيه الله سيد علي يزدي ، بر جنازه پدر نماز خواند و بدن مبارك را در صحن مطهر حضرت علي عليه السلام ، در ايوان كبير (پشت جامع عمران ، جنب در طوسي ، پشت سر مبارك حضرت علي عليه السلام و در جوار پسر شهيدش ) به خاك سپردند. او رفت اما انديشه پاكش هرگز از ياد نمي رود.مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : محمدكاظم يزدي بعد از رحلت آخوند خراساني و آيه الله محمد طه نجف ، زعيم بزرگ جهان تشيع گرديد و به مثابه بزرگترين قدرت مذهبي و يگانه پاسدار حريم تشيع ، حفظ كيان مسلمين را بر عهده گرفت . آن روز كه دشمنان اسلام ، كمر به نابودي اسلام بسته بودند اين مرد بزرگ چونان مجاهدي نستوه و سياستمداري فرزانه به صحنه آمد.مراکزي که فرد از بانيان آن به شمار مي آيد : آيه الله يزدي در طول عمر مبارك خود، آثار زيادي را به يادگار گذاشت و كمكهاي بسياري به سرپرستان و يتيمان مبذول داشت . وي در عمران شهرها و روستاها بويژه در ساخت مسجد، حمام و كاروانسرا، همتي والا و نسبت به رسيدگي به امور حوزه هاي علميه و طلاب علوم ديني ، عنايت خاصي داشت و بناهاي زيادي را بنياد نهاد كه مهمترين آنها، مدرسه علميه و كتابخانه ايشان در نجف اشرف است . اولين مدرسه ، معروف به مدرسه سيد در خياباني بين خيابان رسول و بازار حويش قرار دارد و دومين مدرسه نيز در محله العماره واقع شده است.ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : آيه الله يزدي ، بر مباحث فقهي تسلط كامل داشت . از اين رو مسائل مشكل و پيچيده فقهي را با بياني روان و ساده و با استدلالي قوي ، به طلاب عرضه مي كرد، به گونه اي كه شاگردان فراواني جذب شيوه درس وي شدند. بعد از اعلان قانون اساسي در دولت عثماني ، آيه الله سيد محمد كاظم يزدي به مخالفت با آن برخاست و به سختگيري و آزار و اذيت مسلمانان از سوي آن دولت اعتراض نمود به طوري كه حكومت عثماني او را به تبعيد خارج از عراق تهديد كرد.بعضي از مشروطه خواهان ايراني ، فرصت را غنيمت شمرده ، از طريق ارسال تلگراف به استانبول ، تهمتهاي ناروايي به او نسبت داده ، به اين اميد كه از ناحيه حكومت عثماني در حق وي سختگيري شود و مورد آزار و اذيت قرار گيرد.اهميت موضع گيري سيد در برابر خوديهاي دگر انديش وقتي آشكار مي شود كه بدانيم يكي از رهبران ترك تلاش نمود تا شايد بتواند با اقداماتش او را از نظرش منصرف سازد تا وي دست از مخالفت با قانون اساسي دولت عثماني بر دارد. از همين رو در نجف اشرف به زيارت سيد شتافت و از او خواست كه با فتوايش قانون اساسي آنان را مورد تاييد قرار دهد. سيد پس از اندكي درنگ جواب داد: شعار شما شعار غربي و قانون شما، گرفته شده از بيگانه است . اينها كه از آزادي و دموكراسي دم مي زنند در پوشش مظاهر غربي ، جز نابودي اسلام چيزي در سر ندارند! در سال 1914 م (1332 ق .) همزمان با جنگ جهاني اول ، انگلستان عليه امپراتور عثماني اعلان جنگ داد و دامنه جنگ به كشور اسلامي عراق كشيده شد. انگليس براي تصرف بصره در شط العرب نيرو پياده كرد. آيه الله سيد محمد كاظم يزدي با فتوي خود مبني بر وجوب جهاد، مسلمانان را به جهاد عليه كفار انگليس ترغيب مي كرد.آثار :السوال و الجواب ، الصحيفه الكاظميه ، العروه الوثقي ويژگي اثر : العروه الوثقي مهمترين تاليف و ارزنده ترين كتاب فقهي آيه الله سيد محمد كاظم يزدي به حساب مي آيد. اين اثر فقهي به حدي معروف است كه مولف آن نزد همگان ، بخصوص علما و فضلاي حوزه هاي علميه به ((صاحب عروه )) شناخته مي شود. كتاب مزبور در بر گيرنده ابواب مختلف فقه است . و احكام و مسائل شرعي را بيان مي كند. اين اثر، در مجموع ، محتوي 3260 مساله در سه جلد تاليف شده است . مسائل كتاب به نحوي ترتيب يافته كه دستيابي به آنها بسيار آسان و همواره مورد توجه مراجع تقليد بوده است و بسياري از مراجع بزرگ بر آن حاشيه يا شرح نوشته اند.در مقدمه كتاب ((مستمسك العروه الوثقي )) تاليف آيه الله سيد محسن طباطبايي حكيم كه اولين شرح بر ((العروه الوثقي )) مي باشد آمده است :((كتاب پرارزش عروه الوثقي از حيث دقت و تحقيق ، به گونه اي است كه در حوزه هاي محور درسي بسياري از فقها قرار مي گيرد. با اينكه قبل از آن محور درسهاي فقهي علما، كتاب ((شرايع الاسلام )) و ((تبصره المتعلمي )) بود اما با ظهور كتاب عروه الوثقي ، اين كتاب ارزشمند محور درسي حوزه هاي علميه گرديده و شروح و تعليقات زيادي بر آن نگاشته شده است ...))4 حاشيه بر مكاسب ، رساله اجتماع امر و نهي ، رساله في التعادل و التراجيح  

درباره : ايثارگران , خادمين عرصه ايثار وشهادت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 108
[ 23 / 04 / 1392 ] [ 23 / 04 / 1392 ] [ ]
 
ترکی، حسینعلی
 
ملیت :  ایرانی   -   قرن : 15 منبع :

 

شهید حسینعلی ترکی : فرمانده محورجبهه شوش تیپ 44قمربنی هاشم (ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)






سال 1327 شمسی روستای «هرچگان» شاهد تولد کودکی بود که در همان دوران کودکی رفتارهایش امید را در خانواده و آشنایان به وجود می آورد. خانواده ای که شهید «ترکی» در آ ن متولد شد و رشد نمود مانند تمام خانواده های متدین و مومن روستای «هرچگان» مملو از نور معنویت ویاد خدا بود. تا کلاس پنجم را در زادگاهش تحصیل کرد اما به دلیل محرومیت های ناشی از حکومت پهلوی و نبود امکانات و مدرسه پس ازآن مجبور شد در روستای نافچ که پانزده کیلومتر از روستای هرچگان فاصله داشت به تحصیل ادمه دهد. فاصله زیاد و آب وهوای سرد زمستان استانی که به بام ایران معرف است نتوانست کمترین خللی در اراده آهنین شهید ترکی ایجاد کند. راه خاکی و صعب العبور روستای هرچگان تا نافچ هر روز شاهد دوچرخه ای بود که شهید ترکی با آن به مدرسه می رفت.باآن همه تلاش وکوشش، مشکلات زندگی اجازه ا دامه تحصیل به او را ندادواومجبورشد تامدتی تحصیل راکنارگذارد. پس از اینکه مدرک ششم ابتدای را گرفت به ناچار درس خواندن را برای مدتی کنار گذاشت و به کار کشاورزی پرداخت اما سیاست های ر ژیم شاه عرصه را برای خانواده شهید ترکی مثل تمام کشاورزان آن روز گار تنگ کرده بود . در حالی که نوجوانی بیش نبود خانواده را ترک کرد و به خرمشهر رفت تابا کارگری به کمک خانواده بشتابد.

سال 1347 به خدمت سربازی رفت و دوران خدمت سربازی را در گارد جاویدان گذراند . او که فقر و بیچارگی مردم زادگاهش و سایر نقاط کشور را دیده بودبا دیدن رفتار های متکبرانه و عیاشی شاه و اطرافیانش وسایر مسئولین نظام فاسد شاهنشاهی بیش از پیش در مبارزه با این رزیم فاسد مصمم شد.اودرباره ی خدمت سربازی چنین می گو ید: زندگی من از سربازی شروع شد آن جا حس کردم ودیدم که چه خیانتی درکشورمیشودوآن زاغه نشینها واین کاخ نشینها وآن مردم محروم روستاهاواین مستشاران آمریکایی که دسته دسته برای مکیدن خون ملت مظلوم ایران وارد این کاخها می شوند. در این باره درس های زیادی من آموختم و این سربازی برایم همچون دانشگاهی بود که من حس کردم خودم را از آنها جدا نمی دیدم . در این دوران بیش تر به ورزش می پرداخت . تا دوره ی تکاوری را گذراند . پس از سربازی ازدواج کرد و در سازمان برنامه و بودجه تهران استخدام شد علاقه اش به کسب علم و تحصیل باعث شد روزها کار کند و شبها درس بخواند . سه سال در این سازمان کار کرد وبا تحصیل شبانه موفق شد درکلاس سوم متوسطه قبول شود . داشتن چنین شغلی وبرخورداری از این سطح تحصیلات برای هر جوان ایرانی در آن دوره موفقیت ممتازی بود. که میتوانست زندگی خوبی را برای خودش فراهم سازد . اماشهید ترکی از سازمان برنامه و بودجه ی تهران استعفا داد . این شهید بزرگوار در مورد استعفایش میگوید"نمی توانستم بی تفاوت درمقابل دزدی های سران طاغوت باشم. جایی که من خدمت میکردم خدمت به اسلام نبود ،خدمت به یک عده از خدا بی خبر ووطن فروش بود. پس از استعفا به زادگاهش برگشت و یک دستگاه مینی بوس خرید .تا از این طریق مخارج زندگی اش را تامین کند. مدتی بعد مینی بوس را فروخت ویک دستگاه اتوبوس خرید ودر ذوب آهن اصفهان هم مشغول کارشد اما هیچ کدام از این ها مانع از کارهای اجتماعی شهید ترکی نشد. حدود بیست سال از زمانی که شهید ترکی مجبور بود برای ادامه ی تحصیل با دوچرخه مسافت پانزده کیلومتر ی روستای هرچگان تانافچ را بپیماید گذشته بود، اما هنوز روستای هرچگان از مدرسه ی راهنمایی بی بهره بود و همین امر باعث ترک تحصیل بچه ها میشد. شهید ترکی روز ها درکارخانه ی ذوب آهن اصفهان کار میکرد و شبها هم با همکاری اهالی روستا اقدام به ساخت مدرسه ی راهنمایی میکرد.عوامل حکومت که از محبوبیت روز افزون او در میان اهالی روستا ناراضی بودند شروع به مانع تراشی کردند. شهیدترکی بی توجه به این مزاحمتها به ساخت مدرسه ادامه داد. وقتی عوامل رژیم شاه موفق به ممانعت از ساختن مدرسه نشدند با دسیسه چینی وایجاد اختلاف ودرگیری شهیدترکی رازندانی کردند . با زندانی شدن او کار ساخت مدرسه هم متوقف شد. اما پس از مدتی شهیدترکی از زندان آزاد شدو با فروش اتو بوس و حتی لوازم منز لش، مدرسه را ساخت و آن را افتتاح کرد.این مدرسه، پل و خدمات عمرانی دیگری که شهید ترکی در هرچگان انجام داد هنوز مورد استفاده مردم قرار میگیرد. سال1356که انقلاب اسلامی مردم ایران اوج گرفت اوهم به فعالیتها ی ضدرژیم طاغوت شدت بیشتری داد.
باکانونهای انقلابی دراصفهان ارتباط برقرارکردوباپخش اعلامیه های حضرت امام(ره)درزادگاهش وبخشهای دیگر استان چهارمحال وبختیارینقش مهمی درآگاهی دادن به مردم ازستمهاومفاسدشاه داشت.حضورفعال درراهپیمایی هاوتظاهرات ضدرژیم وشرکت درتحصن کارگرانکارخانه ذوب آهن اصفهان ازجمله کارهای شهید ترکی درراه به ثمررساندن انقلاب اسلامی بود.
انقلاب که پیروزشداودرهرجاکه نیازبه فعالیت وایثاربودحضورداشت.ابتدا به عضویت شورای اسلامی روستای هرچگان درآمداماحضوردرشورای روستا روح پرعطش وفعل اورا ارضاء نمیکرد پس واردسپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.
چیزی از ورود او به سپاه نگذشته بود که لیاقت و شایستگی اش به فرماندهان اثبات میشود . و به فرماندهی سپاه بازفت دربلندترین وصعب العبور ترین نقطه ی استان چهارمحال و بختیاری منصوب میشود.اوکه حالافرصت طلایی خدمت به مردم را که سالها به دنبالش بود پیدا کرده با تمام تلاش وتوان خدمت به مردم محروم و عشایر این منطقه راآغاز میکند.
باگذشت حدود سی سال از آن دوران اگرگذری به منطقه ی بازفت وکوهرنگ داشته باشید و از شهید ترکی بپرسید از خدمات بی شمارآن شهید بزرگوار حرف های زیادی را خواهید شنید.
جنگ که آغاز شداو حتی یک لحظه به خود تردید راه نداد وبااولین گروه از رزمندگان که از شهرکرد عازم جبهه بودند اعزام و وارد جبهه شوش شد.
یک سال در جبهه ی شوش با مسئولیت فرماندهی محور این جبهه مشغول خدمت شد وپس از آن به شهرکرد برگشت تا فرماندهی عملیات سپاه را در این استان به عهده بگیرد. او همزمان گوینده ی رادیویی برنامه های سپاه در استان نیز بود. اما تمام این تاشها او را قانع نمی کرد و دوباره به جبهه برگشت و سه بار مجروح شد اولین بارپس از ده روز معالجه دوباره به جبهه برگشت و بار دوماز ناحیه ی پا مجروح شد که پس از ده روز معالجه مجددا به جبهه برگشت. سومین بارو براثراصابت ترکش خمپاره از ناحیه ی پاهاوسینه زخمی شد طوری که بیرون آوردن ترکش ازسینه اش ممکن نشد اما بااین وجود پس از یک هفته معالجه دوباره به جبهه برگشت این در حالی بود که تنها پسر او روح الله به دلیل ابتلا به بیماری سختی دربیمارستان بستری بود وتشخیص پزشکان معالج این بود که باید روح الله را به اصفهان ببرند تا شایدبشود آنجا کاری برای معالجه ی او کرد. و او پسر بیمار وهمسرش را به پدرو مادرش می سپاردوعازم جبهه میشودسه روزپس از این تقدیر خدا بر این قرار می گیردکه روح الله از این دنیا بار سفر ببندد و شهید ترکی از این امتحان اللهی سربلند بیرون بیاید.
او در جبهه فقط فرماندهی نمی کرد،درکنار جنگ با دشمن به تربیت نیرووتربیت کادر قوی از نیروهای رزمنده نیز می پرداخت.آموزش جرئت و جسارت به نیروهاعلاوه بر آموزش نظامی از جمله کار های شهیدترکی در جبهه است
شهیدترکی فرماندهی بودکه با تلاشهایش خستگی را خسته میکرد هیچ گاه نشد که او قبل از عمل به کاری آن را به نیروهای تحت امرش دستور دهد فردی بود پر از فضایل و اخلاق حسنه هنوز هم اعضای خانواده اش امر به معروف و نهی از منکروسفارشات مهربانانه ی او را از یاد نبرده اند که همواره آنها رابه حفظ حجاب برپایی نماز اخلاق نیک و توجه به رضایت اللهی دعوت میکرد. اویک نمونه و سرمشق کامل در اطاعت از ولایت فقیه است او در یکی از نوشته هایش درباره ی ولایت چنین می نویسد:"ای کسانی که به جان هم افتاده اید واین تحفه ی شهدا را به اینجا آنجا میکشیدو صاحبانش را می آزارید به خود آیید و به وظایفتان عمل کنید.چون مالک آن نیستید رها کنید وبه مالکان آن واگذارید که در رأس آن ولایت است امامت است وآ نچه او صلاح بداند ، به خدا قسم اگر بر خلاف آن عمل کنید هم دراین دنیا و هم در آن دنیا پس خواهید داد." شهید ترکی پس از افتخار آفرینی های بی شمار درچهارم بهمن ماه1360درجبهه شوش وبراثراصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیدوپیکرمطهراودرگلزارشهدای روستای هرچگان به خاک سپرده شدتاسندی باشدبرای سربلندی وافتخارابدی ایران بزرگ.ازاین شهیدبزرگوارسه فرزند دختربه یادگارمانده است.

درباره : ايثارگران , خادمين عرصه ايثار وشهادت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 130
[ 23 / 04 / 1392 ] [ 23 / 04 / 1392 ] [ ]
 
میرزایی، محمدعلی
 
ملیت :  ایرانی   -   قرن : 15 منبع :

 

شهید محمد علی میرزایی : فرمانده محور اطلاعات لشگر 41ثارالله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی



زندگینامه

در تاریخ سیزدهم اسفند ماه سال 1343 در شهرستان زابل در کلبه ای حقیرانه از خانواده ای خدا جو و حق طلب، کودکی پا به عرصه هستی می نهد.بنا به سنت اسلامی، پیس از قرائت اذان و اقامه ،برای این مولود نام «محمد علی »انتخاب می شود .«محمد علی» در دامان پر عطوفت مادری متدین و در سایه پدری سختکوش که در تهیه معیشتی حلال دایم در تلاش است ،پرورش می یابد .
سیستان از دوران ستمشاهی زخمهای کهنه از ظلم و ستم ،محرومیت ،فقر ،تبعیض ،بی عدالتی و ...به تن دارد. زخم هایی که بسیاری از آنها هنوز التیام نیافته است .اگر چه امروزه به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی ،سیستان قابل مقایسه با گذشته های چندان دور خود نیست .
در چنین وضعی است که پدری فرسوده و ناتوان از مشقات زندگی ،با شغل نجاری می کوشد تا خرج روزانه همسر و فرزندان را آبرومندانه تهیه نماید .مشکلات زندگی به این پدر مهربان و دلسوز اجازه نمی دهد که حتی ساده ترین امکانات رفاهی را برای خانواده خود فراهم کند .آنچه به حیات چنین خانواده ای روح زندگی می بخشد مهر و محبتی است که اهل خانواده به یکدیگر ابراز می کنند. تنها یار و یاور پدر ،فرزندان شایسته ای هستند که به کمک او می شتابند تا شاید خستگی از تن وی به در کنند .مادر و برادر شهید میرزایی نقل می کنند که محمد علی با دستان کودکانه خود برای پدر چکش می زند و چوب می تراشید .گویی محمد علی از همان اوان کودکی از این طریق می خواسته زحمات پدر را جبران کند و در رو یا رویی با سختی ها و فقر حاکم بر جامعه و زندگی می خواهد خود ،آموخته و تجربه کرده باشد .
در حالی که کودکان هم سن و سال او در کوچه پس کوچه های محله به پرسه زنی مشغولند و هنوز از خاکبازی چشم نپوشیده اند. محمد علی با روح آرام خود به دنبال چیز دیگری است .گویی گمشده ای دارد که می خواهد با شرکت در مراسم مذهبی آن را بجوید .
او دست در دست مادر به مجالس روضه خوانی و قرائت قرآن گام می نهد .گوش فرا دادن به کلام الله و شرکت در مراسم مختلف مذهبی از جمله عزاداری ،سوگواری و روضه خوانی برایش از هر چیزی زیبا تر جلوه می کند .
به گفته مادر محمد علی، لذت بخش ترین بازی و سر گرمی دوران کودکی وی بازی با تفنگ و شمشیر است که پدر برای او می سازد .محمد علی با همسالان خود با این وسا یل به بازی مشغول می شود و با صلاح چوبی خود قلب دشمن خیالی را هدف می گیرد .
گویی محمد علی با استفاده از این وسایل رمز و راز رویا رویی با خصم را در وجود خود می پروراند و در ذهن کودکانه خود چنین تصور می کند :
چون شعله سر کش تفنگیم همه بر سینه دشمنان فشنگیم همه
در راه خدا چه باک از کشته شدن ای خصم بیا که مرد جنگیم همه

وقتی شش سال از عمرش را سپری می کند ،به بیماری یرقان مبتلا می شود .برای اینکه مادر دلبندش اندوه به دل راه ندهد ،بیماری خود را پنهان و تحمل می کند .
دوران دبستان را در سال 1350 در دبستان« سرابندی »آغاز می کند. وقتی مادر از فرزندان سخن می گوید ،از اینکه محمد علی او را به هنگام تحصیل نزد معلمان و مدیر مدرسه سر افراز کرده است ،احساس غرور می کند .از اینکه فرزندش با حجب و حیای خاص از او حرف شنوی داشته و از کارهای خلاف پرهیز داشته است ،لذتی روحانی می برد .از اینکه پسر بچه اش کاری جز مدرسه رفتن و گوش دادن به نوار های مذهبی در خانه نداشته و همیشه مشتاق حضور در مسجد محله بوده است ،به خود می بالد .
محمد علی ،که از همان کودکی طعم تلخ فقر و محرومیت را با تمامی وجود چشیده است ،برای کمک به خانواده اش احساس مسئولیت می نماید .او همزمان با تحصیل در مغازه نجاری پدر مشغول به کار می شود .در حالی که بعضی از همسالان و همکلاسان وی در ناز و نعمت به سر می برند ،محمد علی با حداقل امکانات به تحصیل ادامه می دهند و تنها در خواستش از والدین خرید قلم و دفتر است ،نه چیز دیگر .
حساس ترین دوران زندگی محمد علی ،دوره ای است که به مدرسه راهنمایی پا می گذارد .وی در سال 1355 در مدرسه رهنمایی« طالقانی» مشغول به تحصیل می شود .
با توجه به جو مذهبی حاکم بر خانواده ،در این دوره محمد علی به رشد اعتقادی می رسد .میزان پایبندیش به انجام واجبات و ترک محرمات بیشتر می گردد .
در مراسم مذهبی فعال تر شرکت می کند و حس تواضع ،عدالت طلبی ،آزادی خواهی و خویش تن داری از منکرات در او نضج می گیرد .
روابط حسنه با دیگران را به نیکی از خانواده خود فرا می گیرد .بدون مشورت با بزرگتر ها کاری انجام نمی دهد .نسبت به کوچکتر ها نیز احترامی خاص قائل می شود .
به راستی که وجود او مایه سر افرازی اهل خانواده می گردد .از همان ابتدا با اخلاق و حسن رفتار خویش در دل دیگران نفوذ می کند .
همه در محله دوستش داشتند .دوستانش و اهل خانواده سعی می کردند بدون مشورت و نظر خواهی از او کاری از پیش نبرند ،چرا که به عظمت روح و بینش الهی او اعتقاد و اعتماد داشتند .گویی مهر نیکی از دوران جوانی بر پیشانی او نقش می بندد و آینده ای درخشان برای او رقم می زند .
شایسته ترین و بارزترین ویژه گی اعتقادی محمد علی در این دوران تقیید و التزام عملی به مسائل عبادی است .راه سعادت را به خوبی پیدا کرده و به نیکی در آن گام بر می دارد. او با اعتقاد راسخ ،در ادای نماز سر وقت بسیار حساس است .هر گز روزه را ترک نمی کند .با آن قد و قامت کوتاه و سن کم خود در نماز جماعت مسجد محله «هاشم آباد» شرکت فعال دارد .در برگزاری مجالس و مراسم مذهبی ،روضه خوانی و قرائت قرآن بسیار کوشا است .
عشق به ولایت و خاندان نبوت و اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در سیمای تابناک او نمایان می شود .ارادت و اظهار محبت او در باره اهل بیت (ع) و توسل به ائمه اطهار آگاهانه و با معرفتی خاص در وجودش تجلی می یابد .او که تاکنون شنونده نوحه های مذهبی بوده است ،اکنون خود نوحه خوان می شود .با صدای گرم و گیرای خود دیگران را به لذتی روحانی می برد و به محفل عزاداران شور و حال معنوی می بخشد .
اطرافیان محمد علی احساس می کنند در وجود این نوجوان حس غریبی است که برای همگان قابل درک و دست نیافتنی است .
زیرا او تمام وجودش را وقف دین و مذهب کرده ،در این راه به هیچ چیز جز رضای خداوند یکتا نمی اندیشد .
محمد علی در انتخاب دوست وسواس عجیبی دارد .با افراد متدین و مومن مانوس می شود .به طوری که اغلب دوستان دوران کودکی و نوجوانی او یا همچون خودش به شهادت رسیده اند و یا در پست و مقامی از دستاوردهای انقلاب اسلامی پاسداری می نمایند .
از او قات فراغت خود به نحو احسن استفاده می کند .
کمتر امر معنوی است که از عهده محمد علی بر می آید و انجام نمی دهد .کوتاه ترین لحظه ها را مغتنم می شمارد .پیوسته ،در هر فرصتی که می یابد گوش به نوای ملکوتی قرآن می سپارد .به خواندن کتابهای مذهبی اهتمام می ورزد .هر از گاهی که موقعیتی ایجاد می شود تا با همسالان خود به بازی دسته جمعی به پردازد ،آنقدر روح پاکش در دیگران اثر می گذارد که هر تیمی دوست دارد یکی از بازی کنانش او باشد .
به گفته اهل خانواده و دوستان ،او در دوران نوجوانی اسوه و الگویی برای هم سن و سالان خود می شود و بزرگتر ها نیز بر ایمان قوی و قدرت معنوی او صحه می گذارند .
یکی از آرزوهای محمد علی در این دوران این است که روزی معلم و یا دکتر شود تا بتواند هر چه بیشتر در خدمت محرومان جامعه باشد و دین خود را نسبت به جامعه ستم دیده و مردم محروم منطقه ادا نماید .شاید این آرزوی او متاثر از بر خورد و ارتباط مداوم وی با خانواده دکتر معالجش به هنگام کودکی باشد .
او در اثر این آشنایی و ارتباط در کنار خواندن کتاب های مذهبی – عقیدتی ،به مطالعه کتاب های علمی نیز می پردازد .
محمد علی در سال دوم راهنمایی پدر فداکار و مهربان خود را از دست می دهد .پدری مشفق که دائما به فکر آینده فرزندان خود و به آنها درس آموخته بود .با فقدان پدر ،او بیش از پیش در مقابل افراد خانواده احساس وظیفه می نماید .می کوشد با کار و تلاش بیشتر جای خالی پدر را پر می کند .همراه برادر بزرگترش ،«شهید غلامرضا »،مدت بیشتری در مغازه نجاری پدر کار می کند تا از طریق در آمدی هر چند ناچیز برای امرار معاش فراهم آورد .زیرا غیرت و جوانمردی محمد علی به او اجازه نمی دهد تا برای خرج زندگی دست نیاز به سوی دیگران دراز کند .با چنین فرزندانی شایسته محیط خانه پر از عشق ،صفا و محبت گشته به روح آزرده مادر آرامش می دهد .
اگر چه با مرگ پدر مسئولیت سنگینی بر دوش محمد علی و برادر بزرگتر وی شهید غلامرضا می افتد ،ولی این امر آنها را از پرداختن به مسائل سیاسی – اجتماعی باز نمی دارد .مخصوصا در برهه ای که در گوشه و کنار مملکت مبارزات علیه شاه معدوم به طور علنی شروع شده بود .
با شروع مبارزات علیه طاغوت زمان ،گویی محمد علی تولدی دیگر می یابد وآشنایی و معاشرت دیرین خانواده محمد علی با شهید محمد تقی حسینی (نماینده مردم زابل در مجلس شورای اسلامی )در آغاز تظاهرات علیه رژیم ستمشاهی بیشتر می شود .در این زمان ارتباط محمد علی با شهید حسینی برگ زرین دیگری در صفحات درخشان عمر پر بارش رقم می زند .منزل پدری وی محل امنی برای مبارزان سیاسی است .ازاین رو شهید حسینی که به خاطر مبارزات مستمر علیه نظام طاغوت مرتبا از طرف ساواک جهنمی مورد تهدید و تعقیب قرار گرفته بود ،کتاب ها ،نوارها و نشریه های حضرت امام خمینی (ره)را در این منزل مخفی می نماید .این امر نه تنها باعث آشنایی هر چه بیشتر محمد علی با مبارزات علیه رژیم شاه می گردد ،بلکه او را در متن مبارزات همه جانبه مردم سیستان بر ضد حکومت جابر پهلوی قرار می دهد .او در چنین لحظات حساس و سر نوشت سازی می کوشد تا شخصیت مذهبی _سیاسی خود را کمال بخشد .
اگر چه با توجه به وضعیت خاص استان سیستان و بلو چستان در آن زمان _از جمله :دوری از مرکز ،وجود اشرار و خانهای مسلح ،مزدوران فریب خورده وابسته به استکبار جهانی و جو اختناق حاکم _ تظاهرات به کندی و با تا خیر صورت می گیرد ،ولی محمد علی گستاخانه حصار ترس و وحشت را در وجود خود فرو می ریزد و با تاثیر پذیری از کلام امام خمینی (ره) به خیل مبارزان می پیوندد .
طلیعه نهضت اسلامی این طالب حق و آزادی را همچون دیگر مردم به تظاهرات علیه طاغوت می کشاند .دیگر سر از پا نمی شناسد .برای روشنگری و بیدار کردن وجدان های خفته ،ابتدا به سراغ همکلاسان و دوستان صمیمی خود می رود .آنها را با شور و هیجان زائد الوصفی به شرکت در تظاهرات علیه حکومت جابر تشویق و ترغیب می نماید .این امر موجب می گردد تا محمد علی به عنوان یک رهبرتعدادی جوان را به گرد خود جمع کند و به اتفاق آنها به پخش اعلامیه ها و سخنان حضرت امام «ره»و همچنین شب نامه های انقلابی مبادرت ورزد .از این رو ،بارها از طرف ساواک و ماموران مزدور شهر بانی تحت تعقیب قرار می گیرد. او برای رهایی از دست زورمندان رژیم خونخوار ،مخفیانه در روستاهای اطراف شهر به سر می برد .
بر اثر گذر زمان و تداوم انقلاب و تظاهرات علنی علیه شاه و ایادی مزدورش ،دیگر کسی از ماموران خود باخته رژیم ترسی به دل راه نمی دهد .ملت غیور ایران با قامتی بر افراشته و سینه ای ستپر برای دفاع از آرمان های مقدس انقلاب در برابر جلادان خون آشام پهلوی ،به قیام خود ادامه می دهد .مسجد حکیم (زابل ) از مهمترین مراکز تجمع انقلابیون است .رژیم مزدور که از اهمیت این پایگاه مردمی به خوبی آگاه است ،برای سر کوب و پرا کنده کردن عناصر انقلابی بار ها دست به تهدید و تهاجم می زند .
محمد علی که هم اکنون در سال سوم راهنمایی مشغول به تحصیل می باشد ،در جریان انقلاب لحظه ای آرام نمی گیرد .به عنوان سر باز فدا کار اسلام ،در جمع انقلابیون صدیق به حفاظت از این خاستگاه مبارزه و قیام می پردازد .
او که در کوران انقلاب و مبارزه ملت انقلابی ایران و ارتباط نزدیک با رو حانیون مبارز،به ویژه شهید حسینی به رشد اعتقادی و بلوغ سیاسی رسیده است ،سرا پای وجودش پر از شور و شعور انقلابی ،اسلامی می شود .
محمد علی دوره دبیرستان را از سال 1358 در دبیرستان شهید حسینی (فردوسی سابق )آغاز می کند . هنوز چند ماهی از پیروزی انقلاب اسلامی نگذشته بود ،هم با ضد انقلاب مبارزه می کند و هم هر چه بیشتر به تزکیه و تهذیب نفس می پردازد .
او این مراحل را به خوبی پشت سر می گذارد و با شعوری انقلابی و اعتقادی راسخ تمام سعی و تلاش خود را در حفظ دستاوردهای انقلاب ،سر کوبی منافقان و معاندان و بقایای حکومت فاسد شاه به کار می برد .

اولین اقدام انقلابی محمد علی پس از پیروزی انقلاب مقابله با منافقین است .منافقین در اوایل انقلاب برای نابودی و به انحراف کشاندن حرکت اسلامی مردم ایران از هیچ اقدام مذبو حانه ای فرو گذار نمی کنند .آنها برای رسیدن به اهداف شوم خود در گوشه و کنار هر شهری سعی در منحرف کردن افکار مردم ،به خصوص جوانان دارند .آنها با چاپ متعدد روز نامه ها و کتاب های گمراه کننده و بر گزاری جلسات درون گروهی ،شبانه روز در این امر می کوشند .اما بودند جوانانی پر شور و انقلابی که با تکیه بر فرمان رهبر معظم انقلاب در مقابل این مزد بگیران جیره خوار قیام کنند .
در این مقطع حساس ،افرادی همچون محمد علی با هوشیاری کامل ،جوانان مسلمان و انقلابی را گرد هم می آورند تا اقدامی به جا و به موقع در مقابل تو طئه های وابستگان به آمریکای جنایتکار به عمل آورند .
محمد علی در رویا رویی با منافقین ابتدا سعی نمود با افشا گری خود آنها را هدایت نماید .چهره سالوس رهبران منافقین را به آنان نشان دهد .اما عده ای از منافقین گویی در مقابل این همه افشاگری ها کر و کورند و واقعیت های عینی را نمی پذیرند .
اینجاست که دیگر محمد علی با افکار و مواضع انحرافی بر خورد قاطعانه می نماید .وقتی نصیحت را بی نتیجه می بیند ،دست به عمل می زند .به اتفاق یکی از دوستان خود (جعفر دولتی مقدم )برای بر چیدن بساط منافقین در زابل می کوشد و کتابفروشی منافقین را پر از کتابها و نشریات گمراه کننده ضد مذهبی و ضد انقلابی به آتش می کشد .
محمد علی ،پس از پیروزی انقلاب اسلامی ،برای سیراب کردن روح تشنه و ذهن معرفت جوی خویش در صدد جبران کمبود ها بر می آمد .در این روزها ،کتاب مونس همیشگی او می شود .اتاق محقرش انباشته از کتاب های مذهبی ،سیاسی و علمی است .بیش از پیش به مطالعه کتاب می پردازد .آثار شهید مرتضی مطهری اولین آثاری است که توجه او را به خود جلب می کند .محمد علی نه تنها خود به مطالعه این کتاب ها می پردازد ،بلکه با تعهد انقلابی خود به جوانان دیگر نیز سفارش اکید می نماید تا برای پر بار کردن ذهن ایمانی خود از آن استفاده نمایند .او برای با لا بردن بینش سیاسی خود مجلات ،نشریات و کتب سیاسی را مورد مطالعه قرارمی دهد . از مطالعه روز نامه ها غافل نیست .این مهم باعث می شود تا مسائل سیاسی را با دقت تجزیه و تحلیل نماید و علاو بر تحلیل درست مسائل سیاسی حاکم بر کشور از مسائل سیاسی حاکم بر کشور از مسائل حاکم بر منطقه زابل و زاهدان نیز آگاهی یابد .
رسیدن به ارزشها و کمالات انسانی از آرزوهای همیشگی محمد علی است .او با تو جه به سفارش های موکد حضرت امام خمینی (ره) مبنی بر خود سازی و تزکیه نفس ،از هر فرصتی برای پرورش و تهذیب روح سود می جوید .خود سازی و مراقبت از خویشتن را تداوم می بخشد تا خود را برای وصول به درجات کمال آماده سازد .
روح توکل به خدا بر سراسر وجود و زندگی او سایه می افکند .
جانش با قوت دعا و ذکر نیمه شبان صیقل می یابد .از دولت قرآن و ادعیه قلبش تجلی گاه نور می شود .او به طمانینه قلبی می رسد و با یاد و ذکر الله با قلبی مطمئن به سوی تقرب به یگانه معبود هستی گام بر می دارد .سیمای نجیب او نمایی از خلوص و صفا و پاکی می شود .از دیگر صفات شایسته و بارز محمد علی در این دوران عدم وابستگی وی به تعلقات مادی و وابستگی های دنیوی است .او به دنیا دل نمی بندد .زیرا ،به خوبی واقف است که «هر چه نپاید دلبستگی را نشاید »مال دنیا و حب جاه و مقام را منشاءگمراهی و مانع وصال به محبوب می داند .ساده می پوشد و ساده زندگی می کند .آنچه برایش مهم است «خاکی بودن »بی آلایشی و صفای باطن است .
در سال 1358 محمد علی با تکیه بر شعار «هستم اگر می روم ،گر نروم نیستم »به بسیج ،این دریای خروشان حرکت انقلابی مردم ،می پیوندد .او با روحیه ظلم ستیزی ،دلی به استواری کوه پیدا می کند و در عرصه های نبرد بر باز ماندگان رژیم ،نا کثین و ما رقین زمان همچون شیر شرزه می خروشد .
در این بر همه از زمان سه عامل عمده او را جزو بارزترین جوانان این مرز و بوم می سازد :اول اینکه در جرگه بسیجیان انقلاب قرار می گیرد ،دوم ،با مفاسد اجتماعی و جریان های سیاسی انحرافی مقابله می کند و سوم ،به خود سازی و تهذیب نفس می پردازد و تجسم و الگوی عینی یک بسیجی مومن و انقلابی می شود .
اندکی پس از پیروزی انقلاب اسلامی ،نغمه های شومی از طرف ایادی استکبار در کردستان به گوش می رسد .منافقین ،دمکراتها و کمونیست ها جهت بر اندازی نظای نوپای اسلامی به هر دسیسه و تو طئه ای متوسل می شوند .
محمد علی در سال 1359 با ورود به سپا ه پاسداران انقلاب اسلامی برای سر کوب این عناصر خود فروخته و وابسته به اجنبی به کردستان اعزام می شود .در پاکسازی شهر مهاباد شرکت می کند و با دشمن شجاعانه می جنگد .
او که جهاد و مبارزه در سنگر های نبرد علیه دشمن را ضروری تر می داند .در سال دوم دبیرستان تحصیل را رها می کند .
پس از باز گشت از منطقه کردستان به خاطر شجاعتها و رشادتهایی که از خود نشان داده است ،مسئولیتهایی حساس به او واگذار می شود .مدتی به عنوان محافظ استاندار سیستان و بلو چستان و پس از آن مدتی به عنوان محافظ امام جمعه زابل انتخاب می گردد .سپس به عنوان مسئول اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران زابل انجام وظیفه می نماید .
با آغاز جنگ تحمیلی درست در زمانی که ایران نیاز به باز سازی اجتماعی ،فرهنگی ،سیاسی و ...دارد ،صدام به تحریک آمریکای جهان خوار وحشیانه به کشور عزیزمان حمله می کند .
محمد علی که درس مبارزه علیه ستمگران و متجاوزان را در مکتب پیر خمین آموخته است ،مسلسل شوق بر دوش می گیرد و پوتین عشق می پوشد و با کوله باری از شوق و اشتیاق به همراه دیگر مجاهدان به مقابله با کفار بعثی می پردازد .او جزو اولین داوطلبانی است که در میدان های جنگ تحمیلی حاضر می شود و از کیان میهن اسلامی دفاع می کند .در اوایل جنگ عملیاتی نبود که محمد علی در آن حضور نداشته باشد .با توجه به عشق و علاقه وافر ی به جهاد در راه خدا و حساسیت حضور در جبهه ،حتی پس از اتمام اکثر عملیات حاضر به ترک صحنه های نبرد و رفتن به مرخصی نمی شود .
حضور مداوم در جبهه های جنگ حق علیه باطل، باعث می شود که محمد علی هر چه بیشتر با تاکتیک ها و فنون نظامی آشنا گردد .او که در کسب مهارتهای نظامی استعداد و نبوغ فوق العاده دارد با عضویت در طرح و عملیات لشکر 41 ثار الله ،آن را بهترین نمودار جلوه ی این فراگیری می داند .این اعتقاد در دل و جانش ریشه می دواند که تمام زندگی و هدف آن در جبهه خلاصه می شود و زندگی خارج از جبهه یعنی زندگی در قفس .
محمد علی در اکثر عملیات با مسئولیتهای مختلف حضور فعال دارد از جمله :
_شرکت در پاکسازی مزدوران کومله و عناصر ضد انقلاب در مهاباد
_ عضو گروه شناسایی در منطقه گیلان غرب ،پاوه و ...
_ عملیات طریق القدس ،طراح عملیات
_ عملیات فتح المبین ،عضو گروه ویژه و پیک گردان
_ عملیات بیت المقدس ،بی سیم چی
_ عملیات رمضان ،جانشین طرح عملیات تیپ
_ والفجر مقدماتی ،بی سیم چی لشکر
_ عملیات والفجر 1 ،واحد اطلاعات و عملیات تیپ
_ عملیات و الفجر 3 ،واحد اطلاعات و عملیات تیپ
_ والفجر 4 ،واحد اطلاعات و عملیات تیپ و مسئول پدافند خط در محور شلمچه
_عملیات خیبر ،پیک و جانشین طرح و عملیات تیپ
_ عملیات بدر ،جانشین طرح و عملیات و پیک تیپ
یکی از لحظات حساس زندگی محمد علی در جبهه در سال 1363 اتفاق افتاد .او در حالی که دستش به شدت مجروح و بی حس شده بود ،در عملیات والفجر 4 شرکت می کند .وظایف اصلی وی هدایت نیرو ها ،شناسایی و کسب اطلاع از محورهای عملیاتی بعضی از شهر های عراق از جمله پنجوین است .در این عملیات برادر بزرگترش ( غلامرضا ) نیز به عنوان تخریب چی شرکت می کند .عملیات با موفقیت ادامه دارد ،تا اینکه حدود ساعت ده صبح روز بعد از عملیات ،صدامیان در اطراف پنجوین با تمام قوا و امکانات جهت باز پس گیری مواضع از دست رفته ،به نیرو های اسلام حمله می آورند .محمد علی با توجه به شرایط خاص و نا مناسب منطقه به دوستانش دستور عقب نشینی می دهد .هنگام باز گشت ،در زیر گلوله باران بی وقفه دشمن با پیکر مقدس شهیدان رو به رو می شود .در گیر و دار تهاجم وحشیانه دشمن باپیکر مقدس شهیدان رو به رو می شود .سعی می کند اجساد مطهر آنان را به خطوط خودی منتقل نماید که یکباره جنازه به خون غلطان برادرش را در جمع شهدا می بیند .با آنکه گلوله توپ دشمن نصف سر شهید را از با لای پیشانی برده بود و به راحتی شناسایی نمی شد، محمد علی از روی لباس و دیگر مشخصات ،او را می شناسد .چفیه را از گردن برادر بر می دارد و آن را درو صورت متلاشی شده اش می پیچد تا اهل خانواده از دیدن این صحنه دلخراش دچار تاسف و تاثر بیش از حد نشوند .
محمد علی با دیدن این صحنه روحیه جنگاوری را از دست نمی دهد و صبورانه جنازه برادر را به خط خودی و سپس به پشت جبهه منتقل می کند .خود نیز جهت تشییع پیکر برادر به زابل می آید .تحمل ،بردباری و طمانینه محمد علی به هنگام تشییع و دفن جنازه برادر مایه حیرت و تعجب همگان می شود .خانواده محمد علی که مدتی را در غم از دست دادن پدر به سوگ نشسته اند با شهادت غلامرضا دچار حزن و اظطراب خاصی می شوند .از آنجایی که حضور محمد علی در میان خانواده تسلی بخش خاطر پریشان آنهاست ،از او خواسته می شود تا مدتی در جبهه های جنگ حضور نیابد و به خانواده سر و سامان بخشد .
محمد علی مثل سینه سرخی بی قرار دل سودایی اش، هر لحظه در هوای جبهه پر می زند و روح نا آرامش بر وصل یاران سنگر نشین بی تابی می کند .لذا در پاسخ به در خواست خانواده می گوید که من باید به جبهه بروم. غلامرضا با شهادتش تکلیفش را ادا نموده است ،من نیز باید در جبهه ها حضور یابم و به تکلیفم عمل کنم .
محمد علی از اینکه برادرش زود تر از او به فیض شهادت نایل آمده غبطه می خورد و می گوید: «بار خدایا غلامرضا برادر بزرگ من بوده و دیر تر از من وارد میدان های جنگ شده ،اما از من سبقت گرفته و زود تر از من به لقا الله پیوسته است ».
هر گاه یکی از دوستان شهید میرزایی به درجه رفیع شهادت نایل می شد ،وی به حال خودش خیلی افسوس می خورد .دلیل تاسفش این بود که می گفت :خوشا به سعادت این عزیزان که خداوند آنها را به در گاه خود قبول کرده است .ولی بدا به حال ما که مانده ایم .
او در محافل عمومی و خصوصی از تک تک دوستان مصرانه می خواست که در نماز های خود برایش طلب شهادت کنند .
در هر عملیاتی که مجروج می شد بسیار متاثر و ناراحت بود از اینکه چرا در این عملیات به شهادت نرسیده است .شهید میرزایی که شهادت را قبولی و مجروح شدن را تجدیدی می دانست می گفت :در این عملیات باز هم تجدید شدم .
در عملیات موفقیت آمیز خیبر، جنازه شهید «پایدار» بین خط فاصل ایران و عراق باقی مانده بود .قرار بر این بود که برای آوردن جنازه شهید شبانه اقدام شود .محمد علی از داوطلبانی بود که با اصرار فراوان آمادگی خود را برای انجام این ماموریت خطیر اعلام کرد . هر شب بی سیم به کمر می بست و تا تیرس نیرو های دشمن به حالت سینه خیز جلو می رفت .نیرو های بعثی عراق که متوجه حضور او می شدند ،به طرفش تیر اندازی می کردند .ولی محمد علی همچنان عزمش جزم بود .ترسی به دل راه نمی داد .آنقدر این رفت و آمد بین این دو خط ادامه داشت تا سر انجام موفق شد جنازه شهید پایدار را به عقب آورد .این اقدام شجاعانه شهید میرزایی موجب تعجب فرماندهان و رزمندگان گردید و تحسین آنها را بر انگیخت .
در عملیات بدر که با رمز یا فاطمه الزهرا(س) آغاز شد یکی از برادران به نام محمد علی میرزایی در ذلیجان منطقه آموزشی لشکر ثارالله .چنین خواب دید :در خواب حضرت امام خمینی را دید که همراه شهید رجایی آمده اند و امام به رجایی فرمودند که یک جایی برای ایشان (میرزایی )آماده کن و آقای رجایی فرموده که جا برایش آماده است و ایشان در عملیات بدر بعد از زخمی شدن در آبهای هور العظیم به شهادت رسیدند و جنازه پاکش بر جای ماند .

درباره : ايثارگران , خادمين عرصه ايثار وشهادت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 127
[ 23 / 04 / 1392 ] [ 23 / 04 / 1392 ] [ ]
 
فقیه، علی
 
ملیت :  ایرانی   -   قرن : 15 منبع :

 

فرمانده گردان كميل، تیپ المهدی (عج)لشگر19فجر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
زندگینامه

سردار رشيد اسلام، پاسدار شهيد« علي فقيه» در تاریخ 10/4/ 1338 در روستاي «لاور شرقي» پاي به عرصة وجود نهاد. اين شهيد، فرزند اول خانواده بود و پدرش به عشق مولاي متقيان علي(ع)، او را علي نام نهاد. علي، از كودكي داراي هوش سرشار و ضميري روشن بود و تحت تربيت مذهبي و اسلامي پدر و مادرش، اخلاق نيكوي انساني و اسلامي، اندك اندك در وجودش سرشته گرديد. در سن هفت سالگي راهي دبستان جنت (شهيد اسماعيلي) روستاي لاور شرقي گرديد و موفّق شد دوران ابتدايي را با موفّقيت كامل و بدون هيچ‌گونه مردودي يا تجديدي به اتمام برساند. پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي، شهيد فقيه نتوانست به ادامة تحصيل بپردازد و ناگزير به ترك تحصيل شد. مادرش در اين باره مي‌گويد: «فرزندم در تمام سال‌هاي دوران تحصيل در مقطع ابتدايي از شاگردان ممتاز و برگزيده بود و آن‌چنان باهوش و با استعداد بود كه مي‌توانست حتي دو پايه را در يك سال تحصل نمايد. متأسفانه مدرسه راهنمايي در روستا وجود نداشت و تحصيل در شهر خورموج نيز با توجّه به وضع نامناسب معيشتي كه با آن مواجه بوديم، برايمان مقدور نبود. اما با همة مشكلات، از آن‌جايي‌كه علي بسيار علاقه‌مند به تحصيل و داراي هوش سرشار بود، تصميم گرفتيم به هر نحو، مخارج تحصيل او را در خورموج فراهم ساخته، جهت ادامة تحصيل، او را به اين شهر بفرستيم. اما علي كه از وضع نامناسب معيشتي ما به خوبي آگاه بود، عليرغم اشتياق شديد به تحصيل، حاضر به رفتن به خورموج و تحصيل در آنجا نشد و به ناچار ترك تحصيل كرد.»
شهيد علي فقيه، پس از ترك تحصيل، مشغول به كار و تلاش جهت كمك به پدر در تأمين معيشت گرديد و در اين راستا به كارگري پرداخت و مدتي نيز به بندر عامري رفت و در آنجا كارگري نمود. او همچنين مدتي در پايگاه هوايي بوشهر كارگري كرد و حقوق روزانه‌اش در آنجا، 5 تومان بود.
ايشان پس از رسيدن به سن قانوني جهت انجام خدمت سربازي به كرمان رفت اما به علت عدم احتياج دولت و عدم پذيرش در پادگان آموزشي اين شهر، طبق گواهي ادارة وظيفة عمومي ژاندارمري كل كشور از انجام خدمت نظام وظیفه معاف گرديد.
شهيد فقيه پس از معافيت از خدمت، كماكان به كار و تلاش پرداخت تا اين‌كه با پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي و شروع جنگ تحميلي فصل جديدي در زندگي ايشان رقم خورد. اين شهيد بزرگوار پس از وقوع انقلاب، به تمام و كمال در خدمت نظام مقدّس اسلامي قرار گرفت و تمام وجود خود را صرف اشاعة ارزش‌هاي نوراني انقلاب بزرگ اسلامي نمود. او از اولين افراد روستاي لاور شرقي بود كه به عضويت بسيج در آمد و به عنوان يك بسيجي، پس از گذراندن آموزش جبهه در بيست و ششمين دورة آموزشي پادگان شهيد دستغيب كازرون، در مورّخة 29/7/1361 عازم جبهه‌هاي جنوب گرديد و به عنوان جانشين دسته همراه با شهيد ابراهيم زارعي، در عمليات پيروزمندانة محرم شركت نمود و پس از آن در مورّخة 3/10/1361 به منزل بازگشت. او پس از بازگشت از جبهه، به استخدام رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و پس از آن مجدّداً در مورخة 29/1/1362 راهي جبهه‌هاي جنوب شد و پس از انجام مأموريت به عنوان فرمانده دسته، در مورّخة 3/4/1362 به خانه برگشت. پس از 26 روز مرخصي، براي سومين و آخرين بار در مورّخة 29/4/1362 راهي جبهه‌هاي غرب كشور گرديد و پس از آن‌كه در عمليات والفجر 4 شركت كرد.بعد از آن جهت آموزش مجدد، به پادگان شهید جلديان اعزام شد و در مورّخة 16/8/1362 از اين پادگان عازم طلائيه گرديد و در آن‌جا در تيپ المهدي (عج) گردان كميل، گروهان 1 و به عنوان فرماندة دستة 3 در عمليات خيبر شركت كرد.
برادر شهيد مي‌گويد: «برادرم در عمليات خيبر در منطقة طلائيه در مورخه 12/12/1362 از ناحية كتف هدف اصابت تير دوشيكا قرار گرفت و شديداً مجروح شد. همرزمانش در آن بحبوحة نبرد، او را در يكي از سنگرها گذاشتند كه متأسفانه آن سنگر دچار آب گرفتگي شد و برادرم در اثر خونريزي شديد و عدم امكان انتقال به بيمارستان در همان‌جا به شهادت رسيد و پيكر پاك و مطهّرش به مدت يازده سال در آن‌جا باقي ماند تا اين‌كه به همّت گروه تفحص شهداء، اين پيكر پاك و مطهّر در مورّخة 11/7/1373 در حالي‌كه تقريباً سالم مانده بود، كشف و شناسايي گرديد و در مورّخة 2/8/1373 به زادگاهش انتقال داده شد و پس از تشييع باشكوه توسط جمعيت انبوه امت حزب ا... در گلزار شهداي روستاي لاور شرقي به خاك سپرده شد.»
شهيد علي فقيه با اين‌كه درس نخوانده بود اما به مدد هوش سرشار و علاقة فراوانش به قرآن كريم توانسته بود اين كتاب نوراني الهي را ختم نمايد. انس او با قرآن كريم، هميشگي بود و هيچ‌گاه تلاوت آن را حتي در ايام حضور در جبهه و در شرايط سخت مناطق عملياتي ترك نكرد. او نماز خواندن و روزه گرفتن را در سنين كودكي و پيش از رسيدن به سن تكليف شرعي، آغاز كرد و بيشتر اوقات، نماز را در مسجد مي‌ خواند.
اين شهيد بزرگوار از لحاظ اخلاق فردي، انساني بود بسيار مهربان، متواضع، راستگو و راست‌كردار و بسيار اهل معاشرت با مردم به طوري‌كه همة اهالي او را دوست داشتند همان‌طوري‌كه او نيز با تمام وجود، مردم را دوست مي‌داشت.
او با همة شهداي روستا به ويژه شهيدان بزرگوار ابراهيم زارعي و حسين اسماعيلي دوست صميمي بود. در عمليات غرور آفرين محرم، او دوشادوش شهيد ابراهيم زارعي رشادت‌هاي كم نظيري را از خود نشان داد. هنگامي‌كه شهيد حسين اسماعيلي به علت مجروحيت در عمليات فتح المبين تا مدت‌ها نمي‌توانست روي پاي خود راه برود و به ناچار روي ويلچر مي‌نشست، شهيد علي فقيه بيشتر اوقات را همراه و كمك‌كار او بود و ويلچر او را جابجا مي‌كرد.
شهيد فقيه با اين‌كه فقط تا پنجم ابتدايي درس خوانده بود، اما ميزان سواد و دانايي حقيقي‌اش بسيار فراتر از حد علمي اين مقطع بود. به گفتة مادرش، او نزديك به يكصد جلد كتاب خريده و آن‌ها را مطالعه كرده بود. اين شهيد بزرگوار به مطالعة كتب مذهبي و فكري علاقه بسياري داشت و در اين بين، آثار نويسندگان ارزنده‌اي همچون شهيد محراب آيه ا... دستغيب و استاد شهيد مطهري را بيشتر مطالعه مي‌كرد. به طور كلّي، عادت به مطالعه يكي از عادات اصلي زندگي او بود و تمايل شديدي به افزودن هر چه بيشتر و به‌روز كردن آگاهي‌هاي خود داشت. لذا هرگز خود را محدود به تحصيلات كلاسيك نكرد و با جِدّ و جُهدي مثال زدني، تا پايان عمر كوتاه اما پربركتش، آگاهي‌هاي فراواني را بر مجموعة دانستني‌هاي خود افزود.
شهيد علي فقيه مدّاح اهل بيت بود. در ايام عزاي اهل بيت و به خصوص دهة اول محرم و دهة آخر ماه صفر، با ايجاد و سازماندهي دستجات سينه‌زني، مبادرت به نوحه خواني و مدّاحي مي‌نمود و به مراسم عزا، شور و گرمي خاصّي مي‌بخشيد. اين شهيد بزرگوار در جريان راهپيمايي‌هاي سال 1357 حضور بسيار پرشوري داشت. او در همين راستا به شهرهاي خورموج، كاكي و كنگان مي‌رفت و در هر چه بهتر برگزار كردن راهپيمايي‌هاي آنجا عليه رژيم ستمشاهي پهلوي، نقش قابل توجهي را ايفا مي‌كرد. ايشان پس از شروع جنگ تحميلي، در تبيين ماهيت حقيقي اين جنگ و ضرورت دفاع در برابر تجاوز ناجوانمردانة دشمن براي اهالي روستا تلاش زيادي نمود و در جمع آوري كمك‌هاي مردمي به رزمندگان اسلام، فعاليت چشمگيري را از خود به نمايش گذاشت.
شهيد فقيه در كارهاي عامّ المنفعه نيز زحمات زيادي كشيد. او همراه با شهيد ابراهيم زارعي و ساير جوانان و اهالي روستا، در جريان آب‌رساني به روستاي لاور شرقي تلاش زيادي نمود و در همين راستا همراه با ساير دوستان خود، كلية كانال‌هاي مورد نياز جهت لوله‌گذاري و انتقال آب به همة نقاط روستا را حفر نمود و بدين‌گونه كاري عظيم و ارزنده را به عنوان حسنة جاريه و جاودان به انجام رسانيد.
شهيد فقيه در جبهه‌ها همواره مشكل‌ترين مسؤوليت‌ها را پذيرا مي‌شد و در اين راه هراسي به دل راه نمي‌داد. بارها در محاصرة دشمن گرفتار آمد اما با رشادت و دلاورمرديِ مثال زدني خود، دشمن دون را به عقب راند و جلوه‌هايي از برتري قواي اسلام را به دشمن متجاوز تحميل كرد. يكي از هم‌رزمانش در اين باره مي‌گويد: «در سال 1361 به همراه شهيدان بزرگوار علي فقيه و ابراهيم زارعي به جبهه اعزام شديم و در عمليات محرّم شركت نموديم. صبح فرداي روز شروع عمليات، با تك سنگين دشمن در منطقة شرهاني عراق مواجه شديم. دشمن در جريان اين تك، ضربات شديدي را بر ما تحميل كرد و تعداد قابل توجّهي از اعضاي گردان ما را شهيد و زخمي نمود به طوري‌كه از اين گردان، تعداد اندكي باقي زنده ماندند. در آن شرايط سخت، همين چند نفر اندك باقيمانده كه در ميانمان شهيد علي فقيه و شهيد ابراهيم زارعي هم بودند، مقاومت شديد و سرسختانه‌اي را در برابر هجوم بي‌امان دشمن، به عمل آوردند. يادم مي‌آيد شهيد فقيه همراه با شهيد زارعي و سپس ساير هم‌رزمان، پوتين‌هاي خود را درآوردند و با پاي برهنه، به ادامة مقاومت پرداختند. آنچه كه برايم بسيار جالب و تحسين برانگيز بود اين بود كه شهيد فقيه با پاي برهنه، در حالي‌كه آرپي‌چي را بر دوش خود گرفته بود، نيروهاي دشمن را تعقيب مي‌كرد و تعداد قابل توجهي از تانك‌هاي آنها را با آرپي‌چي منهدم نمود. بالأخره پايمردي اين عزيزان سبب شد تا سربازان بعثي به مواضع قبلي بازگشته، بدين طريق خط مقدم جبهة خودي نيز به جلوتر برود.»

درباره : ايثارگران , خادمين عرصه ايثار وشهادت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 84
[ 23 / 04 / 1392 ] [ 23 / 04 / 1392 ] [ ]
 
یزدانی، غلامرضا
 
ملیت :  ایرانی   -   قرن : 14 منبع :

 


غلامرضا یزدانی
تاريخ تولد:18/10/1340.تاریخ شهادت:19/10/1384محل تولد :اصفهان /نجف آباد.طول مدت حیات :44محل شهادت :اسمان اروميه(پرواز اروميه تهران بهشت) مزار شهید:بهشت زهرااصفهان
غلام‌رضا يزداني در روز هجدهم دي ماه سال 1340 در شهرستان نجف آباد متولد شد. او در دبستان نهم آبان آموختن را آغاز نمود. دوره‌ي راهنمايي را در مدرسه اميرکبير گذراند و به علت علاقه به دروس فني در رشته راه و ساختمان در هنرستان آيت الله طالقاني ادامه تحصيل داد.
دوران پاياني دبيرستان او مصادف بود با مسائل انقلاب و غلام‌رضا در اين مسير همراه مردم شد. او اعلاميه‌ها را از قم به نجف آباد مي‌برد و بين مردم پخش مي‌کرد. در اوايل پيروزي انقلاب اسلامي دوره چريکي را به همراه شهيد حجت الاسلام منتظري، احمد کاظمي، غلام‌رضا صالحي در سوريه گذراند و پس از بازگشت به ايران در خرداد ماه سال 1359 موفق به اخذ مدرک ديپلم شد. با آغاز جنگ در کسوت بسيجي به جبهه رفت و تا پايان جنگ 108 ماه مردانه جنگيد. او در آغازين روزهاي جنگ در مغازه برادر مشغول به کار بود، اما حمايت از خاک ايران و اسلام را بر هر کاري مقدم دانست و رهسپار جنگ شد. چندي بعد در روز هجدهم دي ماه لبا سبز سپاه پاسداران را بر تن کرد. وي در غرب (مريوان- سنندج) با شهيدان نوراني و ناهيدي آشنا گشت و استفاده از ابزار آلات جنگ را فراگرفت.
سپس توپخانه تيپ 27 محمد رسول الله (ص) را راه اندازي کرد تا در عمليات فتح‌المبين حماسه‌اي بي‌نظير بيافريند. در عمليات رمضان مسئوليت فرماندهي توپخانه قرارگاه نصر را پذيرفت و در عمليات مسلم بن عقيل فرماندهي توپخانه قرارگاه ظفر را برعهده گرفت. سپس در عمليات والفجر مقدماتي، والفجر 1 فرماندهي توپخانه قرارگاه حمزه سيدالشهدا (عليه السلام) را به او سپردند. آنگاه گروه توپخانه‌ي 40 رسالت را تأسيس کرد و اين گروه به قوي‌ترين گروه توپخانه سپاه تبديل شد. او توانست خدمات زيادي را در طول سالهاي دفاع مقدس ارائه کند به خصوص در عمليات بدر، نصر 4، فتح، والفجرها، کربلاي 5 و ... سال 1366 همزمان معاونت عملياتي توپخانه سپاه و فرماندهي توپخانه قرارگاه نجف اشرف را برعهده گرفت و توانست با آتش مؤثر خد عرصه را بر دشمن تنگ و زمينه را براي نفوذ نيروهاي پياده فراهم کند. از جمله: کريلاي 10، نصر 4، بيت المقدس 2 و 4 و سرانجام مرصاد.
بعد از اتمام جنگ نيز 15 روز در جبهه ماند. غلام‌رضا در سال 1362 همراه و همسفر خود را يافت و صاحب 3 فرزند شد. بعد از اتمام جنگ وارد دانشکده توپخانه سپاه پاسداران شد و دوره عالي توپخانه را با موفقيت گذراند. سال 1368 مدرک کارشناسي جغرافياي سياسي از دانشگاه امام حسين (ع) و در سال 1376 کارشناسي ارشد را در رشته مديريت امور دفاعي دريافت نمود.
بعد از آن مسئوليت دانشکده علوم و فنون توپخانه سپاه به او واگذار گرديد و ضمن آن به تدريس مشغول شد. نيروي هوايي سپاه پاسداران هم از خدمات او بي‌بهره نماند. به طوري که در سال 1377 به نيروي هوايي انتقال يافت و مدتي جانشين فرمانده يگان موشکي نيروي هوايي شد و چندي بعد بعنوان فرمانده پدافند هوايي نيروي هوايي برگزيده گشت.
سوم خرداد ماه سال 1369 مدال درجه 1 فتح را از دستان با برکت مقام معظم رهبري دريافت کرد و از سوي سردار کاظمي 4 مرتبه تشويق شد و به عنوان سردار نمونه معرفي گشت. سال 1382 به نيروي زميني برگشت و به فرماندهي توپخانه و موشک‌هاي نيروي زميني سپاه منصوب شد و علاوه بر وظايف شغلي‌اش به کار جمع‌آوري يادنامه شهداي دوران دفاع مقدس روي آورد. سه کتاب سرداران آتش و درس‌هاي زيردرخت بلوط و جبهه‌اي به عرض 6 متر از جمله فعاليت‌هاي فرهنگي او بود. وي در تاريخ نوزدهم دي ماه سال 1384 در حالي‌که براي سازماندهي يک واحد توپخانه به اتفاق سردار کاظمي فرمانده نيروي زميني سپاه و تني چند از فرماندهان قصد سفر به اروميه داشت، براثر سانحه هوايي در سن 44 سالگي به بيکران شهادت بال گشود.
او در تاريخ 18/10 به دنيا آمد و در 18/10/1359 وارد سپاه شد و در 18/10/1382 به فرماندهي توپخانه نيروي زميني منصوب گشت و در تاريخ 19/10/1384 هديه تولدش که شهادت بود را از مولايش دريافت نمود 

درباره : ايثارگران , خادمين عرصه ايثار وشهادت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 107
[ 23 / 04 / 1392 ] [ 23 / 04 / 1392 ] [ ]
کلاهدوز، یوسف

 

کلاهدوز، یوسف
(ملیت :  ایرانی قرن : 15)
شهید یوسف کلاهدوز : قائم مقام فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در روز اول دي‌ماه 1325 در شهرستان «قوچان» متولد شد. پدر و مادر متدين او نامش را «يوسف» گذاشتند و در تربيت و پرورش فرزندشان از هيچ كوششي فروگذار نكردند، به گونه‌اي كه تربيت و هوشمندي او در طول دوران تحصيل، همواره توجه معلمين و مسؤولين مدارسي كه شهيد در آن تحصيل مي‌كرد را جلب مي‌نمود. با ورود به مقطع دبيرستان، توانست به مجموعه‌ي آگاهي‌هاي علمي و از جمله معلومات مذهبي خود بيفزايد. او با مطالعه‌ي كتب مذهبي بيش از گذشته با احكام نوراني اسلام آشنا شد. اين مطالعات باعث شد تا با همياري دوستانش، كتابخانه‌اي را در دبيرستان تأسيس و جوانان علاقه‌مند به مطالعه‌ را گرد هم آورد. با وجودي كه در آن زمان عمّال رژيم شاه به فروريختن فرهنگ اسلامي كمر همت بسته و مانع‌تراشي مي‌كردند، يوسف سعي داشت تا هرچه بيشتر فرهنگ غني اسلام را در محيط زندگي گسترش دهد. از اين رو پيشنهاد برگزاري نماز جماعت را در محيط دبيرستان مطرح كرد، كه با استقبال خوب ديگران روبرو شد. شهيد كلاهدوز به مطالعه‌ي تنها اكتفا نكرد، بلكه سعي داشت آموخته‌ها و خصلت‌هاي نيكوي خود را به ديگران نيز منتقل نمايد. او در سنين جواني، ايثار و فداكاري و از خود‌گذشتگي را عملاً به ديگران ياد مي‌داد و رفتار و حركاتش سرمشق و الگويي براي همگان بود. پس از پايان تحصيلات دبيرستان ـ به رغم آنكه ارتش آن زمان، محل مناسبي براي افراد مذهبي نبود، وارد دانشكده‌ي افسري شد، او با اهداف خاصي وارد اين لباس شد و خود را در ظاهر معتقد به رژيم نشان مي‌داد، ولي عملاً به ترويج اصول و ارزش‌هاي اسلامي مي‌پرداخت و افرادي را كه رگه‌هاي مذهبي داشتند به تشكل‌هاي اسلامي و مبارز پيرو خط امام پيوند مي‌داد تا از اين راه بتواند به مبارزاتش وسعت بخشيده و ضربات اساسي بر پيكره‌ي حاكميت آن زمان وارد نمايد. وي در اين راه از هيچ كوششي فروگذار نبود و هر جا شخصيتي را مي‌شناخت كه در راه اعتلاي اسلام قلم‌ مي‌زد و قدم برمي‌داشت با او ارتباط برقرار مي‌كرد. شهيد دكتر آيت و شهيد حجت‌الاسلام محمد منتظري از جمله كساني بودند كه با آنها روابط نزديكي داشت. او مدت هفت سال در لشكر شيراز به خدمت مشغول بود. با اينكه وضعيت شغلي او به گونه‌اي بود كه مي‌توانست زندگي نسبتاً مرفهي داشته باشد، ليكن توجه به ديگران و ايمان به خدا، او را از اين كار باز مي‌داشت،‌ تا جايي كه همان حقوق ماهيانه‌اش را اغلب اوقات در راه خدا انفاق مي‌كرد. توجه او به قرآن و فرامين الهي باعث حساسيت جاسوسان رژيم پهلوي شده بود. آنها او را تعقيب مي‌كردند، هرچند او با انواع لطايف‌الحيل آنها را فريب مي‌داد. تيزهوشي، زيركي و كفايت شهيد كلاهدوز نه تنها موجب برطرف شدن سوءظن ضد‌اطلاعات گشت، بلكه منجر به خوش‌بيني و پيشنهاد انتقال وي به گارد شاهنشاهي شد. او هر قدمي را كه برمي‌داشت، جوانب امر را در نظر مي‌گرفت و سعي داشت تا با ريشه‌يابي درد‌ها، سرچشمه‌ي آنها را بيابد، تا آنجا كه وقتي از او سؤال شد كه «چرا با توجه به موقعيتي كه داري، شاه را نمي‌كشي؟» پاسخ داد: «بايد دستور برسد. نبايد خودسرانه عمل كرد و بي‌گدار به آب زد. زيرا من از آقا «حضرت امام خميني (ره) دستور مي‌گيرم.» در همين مقطع، براي فرستادن نيرو به فلسطين با مبارزين مسلمان همكاري داشت. وي در همان شرايط كه جامعه در يك حالت خفقان به سر مي‌برد، با چند واسطه با حضرت امام (ره) ارتباط داشت و از راهنمايي‌هاي ايشان بهره مي‌برد و در تشكل نيروها و شتاب بخشيدن به روند انقلاب فعاليت مستمر داشت و سعي مي‌كرد كه اطلاعات سري را دراختيار مبارزان مسلمان قرار دهد. همه رفتارهای شهيد كلاهدوز در شيراز، در گرو اسلام و اعتقادات پاكش بود و آلوده زيستن را در قاموس او راهي نبود. چون چشمه‌اي مي‌جوشيد به اين اميد كه كوير دلها را به سرسبزي ايمان نويد دهد. راز و نيازهاي شبانه، او را چنان ساخته بود كه تحت‌تأثير زير و بمهاي زمانه رنگ نمي‌باخت. مظهر وارستگي و تقوي بود و هيچ‌گاه به مفاسد آلوده نمي‌شد. عاشق ولايت فقيه بود و از هرجا كه مي‌توانست خود را به حبل ولايت متصل مي‌كرد. در اين دوران با همسري متقي و پاكدامن ازدواج مي‌كند. با اينكه وضعيت شغلي او به گونه‌اي بود كه مي‌توانست سرمايه و ثروت زيادي را كسب كند و زندگي تجملاتي داشته باشد، اما چون ايمان به خدا بر وجودش حكومت مي‌كرد هرگز ثروتي را براي خود نمي‌خواست. مونس و همدم او در تمامي اوقات قرآن كوچكي بود كه پيوسته همراه داشت و هرگاه فرصت مي‌يافت آن را مي‌گشود و از سرچشمه زلال اين وحي الهي سود مي‌جست. همين امر يعني پيروي جزء بجزء احكام الهي و دستورات قرآن او را به گونه‌اي ساخته بود كه زندگي وي پر از خير و بركت باشد. با مرحوم شهيد دكتر بهشتي در سال 1342 و در فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي 15 خرداد در اصفهان آشنا گرديد و از اين طريق خود را هرچه بيشتر به ولايت فقيه متصل كرد. در همين ايام بود كه پيشنهاد ورود به گارد به وي داده شد با اينكه دست و دلش مي‌لرزيد و مي‌دانست كه گارد قلب رژيم است ولي وظيفه‌اش به او حكم مي‌كرد كه هرچه بيشتر به نقطه رأس هرم نزديك شود و گام مؤثرتري در جهت عملي ساختن هدف‌هاي خود بردارد. با مشورتي كه با منابع متصل به مرجع ولايت داشت به او گفته شد كه ورود به گارد را بپذيرد. ورود او به گارد در حكم وسيله‌اي بود كه بتواند اطلاعات كسب، و به دستگاه ضربه وارد كند و هسته‌هاي بينش را در گارد و ارتش شكل دهد. پس با امام رابطه برقرار كرد، و با راهنمايي‌هاي ايشان، نيروهاي متعهد و انقلابي را جذب ، و سعي كرد اطلاعات سري را در اختيار مبارزان مسلمان قرار دهد. در دانشكده افسري تدريس مي‌كرد چون از اين راه بهتر مي‌توانست نيروهاي متعهد و انقلابي را شناسايي كند. در زمينه تبليغ اسلام در ارتش، انواع فعاليت‌هاي را انجام مي‌داد و چنان شد كه در اوج تظاهرات دهم محرم در تهران، سالن غذاخوري افسران و درجه داران گارد در پادگان لويزان، پذيراي حادثه‌اي دردناك براي رژيم منفور شاهنشاهي گرديد كه هيچگاه در مخيله‌اش خطور نمي‌كرد و خبر وقوع اين حادثه را رسماً اعلام نكرد، ليكن بزودي تمام مردم مطلع شدند و سرانجام انقلاب اسلامي پس از طي مراحل سخت مبارزاتي به دست تواناي رهبر كبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره) با شركت مردم دلير و انقلابي ما و با همت نيروهاي معتقد و مسلمان به پيروزي رسيد. در آن هنگام كه جريانات گوناگون اجتماعي و انحراف‌هاي پي‌درپي، جوانان ما را آماج تيرهاي خود قرار داده بود، بهاييت با شيوه‌هاي خاص خود در حال جذب جوانان ما به سوي خود بودند، شهيد كلاهدوز تمام هم و غم خود را صرف مجادله و مخالفت با اين طيف وسيع تبليغات آلت دست حاكميت ظلم كرد. پس در دوران اوجگيري انقلاب، فعالانه در تمامي صحنه‌ها حضور مي‌يابد و با ورود امام به ايران، بر فعاليت‌هاي خود مي‌افزايد. مواقعي كه افسر نگهبان مي‌شد دفتر وقاعي روزانه را مي‌ديد و چيزهايي را كه مهم بودند براي گروه مي‌آورد تا تجزيه و تحليل كنند و خط مشي بعدي كشور و مبارزات را تعيين كنند. تا جايي كه در شب 21 بهمن 57، متوجه نقل و انتقالات مشكوكي در سطح پادگان‌، و متوجه نقشه‌هاي فاجعه‌آميز آنها مي‌شود. از اين رو شب،پست نگهباني را از افسر نگهبان تحويل مي‌گيرد و به هر وسيله‌اي خود را به اتاق تيمسارها مي‌رساند و متوجه نيت پليد آنها مي‌گردد. سپس از پادگان خارج مي‌شود و خبر را به بيت امام مي‌دهد و به پادگان باز مي‌گردد و تا صبح مشغول بيرون آوردن سوزن چكاننده تانك ها مي‌شود و بدين ترتيب بزرگترين توطئه رژيم را مبني بر گلوله‌باران فرودگاه، مجلس، مركز راديو و تلويزيون، ميدان ارگ، راه‌آهن و بيت امام را عقيم مي‌گذارد. با سقوط رژيم، تسخير پادگان‌ها به دست مردم و اعلام همبستگي ارتش با مردم، شهيد كلاهدوز كه مرد ميداندار عرصه عشق بود در پي آن شد كه با تمامي نيرو از اين ثمره گرانبها نگاهباني كند. پس او بيدارتر از پيش، انقلاب را پاس مي‌داشت و از حريم اسلام و انقلاب، مراقبت و محافظت بيشتري مي‌كرد. او با اراده‌اي خلل ناپذير، شب و روز از وسايل، ابزار و ادوات پادگان‌ها حفاظت مي‌كرد و در دستگيري سران رژيم، نقش مؤثري داشت. در زماني كه عده اي دم از انحلال ارتش مي‌زدند ايشان سخت مخالفت كرد و با اطاعت از فرمان حضرت امام (ره)، كار سازمان بخشيدن به ارتش را برعهده گرفت. گروهي كه هسته مركزي آن با همت والاي كلاهدوز، اقارب‌پرست و تني چند از نظاميان متعهد و نيروهاي انقلابي تشكيل گرديد و ارتش مكتبي از رهاوردهاي شايان توجه اين ستاد بود. نقش مؤثر و كارساز شهيد كلاهدوز تنها در حوزه عمل اين كميته خلاصه نمي‌شد بلكه او به همراه شهيد منتظري و شهيد نامجو واحدي از نيروهاي انقلابي را در گارد سابق تشكيل داد و خود بهترين مشاور مطلع و آگاه براي آنها بود. همكاري او با سپاه از قبل از تشكيل سپاه بود. او به همراهي شهيد منتظري و تني چند از نيروهاي متعهد تشكيلاتي به نام «پاسداران انقلاب» را ايجاد كرد. هنگامي كه سپاه به صورت منظم به عنوان يك نهاد به امر حضرت امام (ره) ايجاد گرديد، كلاهدوز جزء اولين كساني بود كه با ميل و رغبت خود به سپاه روي آورد و به عنوان يكي از اعضاي شوراي عالي سپاه انتخاب شد. بايد او را به حق از بنيانگذاران و از محورهاي اصلي سپاه دانست. نقش او در لحظه لحظه هاي اين نهاد مقدس مشهود است. با آن اعتقادات عميق از همان ابتدا، امر مهم آموزش را در سپاه از طرف نماينده شوراي انقلاب برعهده گرفت و در نتيجه فعاليت‌هاي چشمگير، قائم‌مقام فرمانده سپاه گرديد. او از جمله كساني بود كه توانست سپاه را در مقابل تمامي توطئه هاي داخلي و خارجي حفظ كند و پس از مدتي ارتش و سپاه به همت او و يارانش به عنوان دو بازوي توانمند انقلاب شدند. شهيد كلاهدوز معتقد بود كه سپاه بايد نيروي منظم زميني و هوايي داشته باشد و به پيروي از همين نيات،‌موفق شد با كمك افراد متخصص و متعهد طرح تشكيل يگان هوايي را در سپاه تهيه كند. اين يگان، در شهريورماه 1366 به فرمان حضرت امام به عنوان نيروي هوايي سپاه رسماً تشكيل و گسترش يافت. كلاهدوز دريافته بود كه آمريكا درصدد ترفندهاي جديدي براي ضربه‌زدن به اسلام است. از اين رو مسأله جنگ‌هاي پارتيزاني و آموزش آنها را براي اعضاي سپاه پيشنهاد كرد و سپس در پي جذب نيروهاي نخبه در سپاه شد. زيرا معتقد بود سپاه به افراد متعهد و متخصص براي افسري نياز دارد و براي اين منظور از هيچ كوشش و تلاشي فروگذار نكرد. وادي ششم زندگي او، دوران جنگ تحميلي و دفاع مقدس است كه او در اوج توطئه‌ها، دسيسه تمامي كفر را بر ملا مي‌سازد تا از پلكان عرش الهي با نردبان عشق بالا رود و هر پله را با خون خود رنگين كند تا زردي چهر‌هاش را با سرخي شهادت، صبغه‌اي الهي بخشد. در عمليات شكستن حصر آبادان، كه با فرمان صريح حضرت امام (قدس سره) آغاز شد، شهيد كلاهدوز نقش بسزايي داشت. كلاهدوز هرگز ارتباط خود را با ارتش قطع نكرد و براين اساس جلسات متعددي با افراد رده بالاي ارتش و سپاه برگزار مي‌كرد و در نزديك شدن اين دو نهاد مردمي، تأثير بسزايي داشت. شهيد كلاهدوز عاشق مطالعه بود و بيشتر اوقات فراغت خود را صرف ورزش و مطالعه مي‌كرد. به ساده‌زيستن علاقه زيادي داشت. تدوين اساسنامه تشكيلاتي سپاه از جمله مواردي است كه شهيد در آن نقش بسزايي داشت و زماني كه مقرر شد براي سپاه آرم و علامتي در نظر رگفته شود، وي معتقد بود بايد با صاحب‌نظران مشورت شود در اين زمينه سهل‌انگاري را جاي نمي‌دانست. اهل افراط و تفريط نبود. برخوردهايش كاملاً حساب‌شده و سنجيده بودند. حالت تعادل ايشان در زندگي مي‌تواند سرمشق و الگوي خوبي براي ساير برادران سپاه باشد. او عنصري آگاه و در تمام زمينه‌ها فعال، كنجكاو و نمونه بود. راستي، درستي و صداقت در كارها، رفتار و گفتارش جلوه‌گر بود. اطاعت او از امام در حد تعبد بود؛ زيرا او خود را از صميم قلب مطيع اوامر امام مي‌دانست و مي‌كوشيد حركات و سكناتش با خواسته‌هاي حضرت امام مطابقت كامل داشته باشد. بسياري از دوستان و همرزمان وي معتقدند كه او عصاره و خلاصه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي است و مجموع ويژگي‌هايي كه انقلاب براي يك سپاهي و يك پاسدار اسلام قائل است در او گرد آمده بود. او از تظاهر و خودنمايي پرهيز داشت و در انجام وظايف اجتماعي، اعتقادي و مذهبي مي‌كوشيد كارها را بدون ريا و تنها به خاطر رضاي خدا انجام دهد و همين صفت حسنه او بود كه باعث شد همسايگانش متوجه نشوند كسي كه در همسايگي آنها زندگي مي‌كند قائم‌مقام سپاه پاسداران انقلاب اسلامي است. همين امر باعث شده بود كه تمامي اهل محل و همسايگان انقلاب اسلامي است. همين امر باعث شده بود كه تمامي اهل محل و همسايگان انگشت حسرت به دهان گيرند كه چرا او را بهتر و بيشتر نشناخته‌اند. در انجام فرمان‌هاي الهي پايبند بود و تحت هيچ شرايطي از انجام آن، شانه خالي نمي‌كرد. در محيط خانواده آرام و متين بود چنانكه همه او را دوست مي‌داشتند. در كارها بسيار جدي و مطمئن بود و احساس مسئوليت مي‌كرد. مردم‌دار، خوش‌فكر، مؤدب و پاكيزه بود و براستي كه خلوص و ادب و رفتار او مي‌تواند براي همگان سرمشق و الگوي خوبي باشد. وقتي خبر شهادتش به سپاه رسيد عده‌اي از بچه‌ها مي‌گفتندكه سپاه يتيم شده است. با اينكه قائم مقام سپاه بود هرگز راضي نمي‌شد برايش نگهبان و محافظ بگذارند و با سعي و تلاش فراوان دوستان، قبول كرد كه مسلح شود. كم مي‌خوابيد، كم مي‌خورد و كم حرف مي‌زد. مديريت صحيح و پشتكار و خستگي‌ناپذيري، سعه صدر و تحمل زيادي در ناملايمات و شدايد داشت. سنگ صبور همه بود. بي‌توقع، بي‌ريا و عاشق و مخلص و جوانمرد بود. از هيچ كس گله نمي‌كرد و با انجام كوچكترين خطايي، فوراً عذرخواهي مي‌كرد. در مشكلات صبور بود و ديگران را دلداري مي‌داد. روحيه شهادت‌طلبي داشت و مي‌كوشيد آن را در ديگران نيز تقويت كند. آري جامه زيباي شهادت، تنها به تن آنان برازنده و مقبول است كه كليد آن را داشته باشند. اين كليد در دست كساني قرار دارد كه عشق را وادي اول و آخر خود پندارند و در راه رسيدن به معبود از همه چيز و همه كس و تعلقات دنياي خود دل بركنند. سرانجام شهيد كلاهدوز در تاريخ 7/7/1360 در فاجعه سقوط هواپيما، پروانه‌وار پروبال سوخته با شهادت به جمع ياران قديمي‌اش شهيد باهنر، رجايي، شهيد بهشتي و ديگران مي‌پيوندد و در جوار آنان و شهيدان صدر اسلام جاي مي‌گيرد. 


درباره : ايثارگران , خادمين عرصه ايثار وشهادت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 123
[ 23 / 04 / 1392 ] [ 23 / 04 / 1392 ] [ ]
 
میرشاکی، سید جواد
 
ملیت :  ایرانی   -   قرن : 15 منبع :

 

شهید سید جواد میرشاکی : فرمانده گردان شهدا تیپ57 ابوالفضل (ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
در سال 1342 در خطة شهيدپرور اليگودرز، يكي از ياران صديق خدا، فرزند پيامبر ديده به جهان گشود. وي كه در خانواده‌اي متدين، مذهبي و كشاورز پاي به عرصة وجود نهاده بودند،‌ از همان بدو كودكي با قرآن مانوس شد و عطر قرآن مجيد او را سرمست از جام معرفت الهي ساخت.
ايام نوجواني شهيد مصادف با انقلاب اسلامي بود. ايشان نيز مانند ديگر ايرانيان مسلم عليه رژيم طاغوتي در كنار برادر بزرگش، شهيد سيد مصطفي، انزجار و نفرت خود را اعلام مي‌نمود. وي در به آتش كشيدن ساواك دوشادوش برادرش نقش مهمي را ايفا نمود. سيد جواد تحصيلات خود را توانست تا ديپلم در رشتة اقتصاد ادامه دهد.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و با شروع جنگ تحميلي در چندين مرحله به جبهه‌ها اعزام شد و در هر مرحله حماسه‌ها آفريد كه هنوز ياد و خاطرة دلاوري‌هايش زبانزد خاص و عام، به خصوص همسنگرانش مي‌باشد.
سيد جواد علاقة وافري به ورزش از جمله كشتي و باستاني داشت و در اين دو زمينه پيش‌كسوت بود. سيد جواد و سيد مصطفي يار و همرزم هم در جبهه‌هاي جنگ بودند و در وحدتي ناب و سرشار از عشق با برادر خويش نسيم خوش عطر برادري را در منطقة بستان، عين خوش، كرخه نور، زبيدات، چزابه، حاج عمران، فاو، شاخ شميران و شلمچه تقديم به همسنگرانش خويش نمود. با اين كه رشادت‌هاي سيد جواد را همه مي‌دانند، اما جاي اين گونه افراد اكنون در دوران سازندگي خالي است. آري، سيد جواد در عمليات والفجر 9 در سليمانية عراق براي تثبيت ارتفاعات مشرف بر شهر چزابة عراق جلودار بود و در نوك پيكان گردان شهدا حركت مي‌كرد و ماية دلگرمي همرزمانش به شمار مي‌آمد.
چند روزي به عمليات كربلاي 5 مانده بود. وي براي ديدار و وداع به ديدار خانواده‌اش رفت و پس از بازگشت در شب عمليات شال سبزي به كمر بست و رهسپار خط مقدم شد و تا پايان عمليات مردانه جنگيد. بعد از عمليات وي دور از چشم ديگران عرج خونين خود را آغاز نمود و اين سان سيد جواد در فتح شلمچه در شرق بصره به شهادت رسيد.
يكي از همرزمانش درباره او چنین می گوید:
در عمليات حاج عمران ما با گردان ويژه شهدا بوديم. ايشان هم معاونت گردان را داشتند. شب عمليات ايشان يكي از گروهان‌ها را خودش رهبري مي‌كرد. سيد جواد خط عراقي‌ها را دور زد، ساعت 12 بود ك رفتند و 5/2 نيمه‌شب بود كه با بي‌سيم گفت: ما تپه را محاصره كرده و 1200 عراقي را نيز گرفته‌ايم.
در رقابيه والفجر مقدماتي سه نفر بوديم. هر سه نفر مجروح شديم. سيد جواد ما را به آمبولانس منتقل كرد و حركت كرديم، هوا تقريباً داشت تاريك مي‌شود. سيد جواد پس از انتقال ما به بيمارستان، خودش نيز مجروح شده بود و با لندكروز به پشت خط مي‌آمد. در بين راه مي‌بيند كه ما عوضي به سمت مواضع دشمن مي‌رويم و با همان مجروحيت خود را به ما رساند و ماشينش را جلوي آمبولانس ما پيچيد و گفت شما داريد به طرف عراقي‌ها مي‌رويد، برگرديد و به اين ترتيب ما را از دست عراقي‌ها نجات داد. 

درباره : ايثارگران , خادمين عرصه ايثار وشهادت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 140
[ 23 / 04 / 1392 ] [ 23 / 04 / 1392 ] [ ]
 
بنیادی، محمد
 
ملیت :  ایرانی   -   قرن : 15 منبع :

 

شهید محمد بنیادی : فرمانده تيپ حضرت معصومه (س)لشگر 17 علي ابن ابي طالب (ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
سال 1337 (ه.ش) در شهر مذهبي و مقدّس قم و در خانواده اي روحاني, پا به علم وجود گذاشت. دوران رؤيايي طفوليّت او با همه تلخي و شيريني اش زود گذشت و او به دبستان قدم گذاشت. پس از گذراندن دورة راهنمايي به دروس حوزوي روي آورد و به مدت 3 سال به فراگيري اين دروس اشتغال داشت . سپس به خدمت سربازي رفت.
دوران سربازي اش همزمان بود با دوران مبارزات مردم عليه حکومت طاغوت . پس از فرمان حضرت امام خميني(ره)که از سربازان خواسته بود محل خدمت خودراترک کنند، بلافاصله از پادگان فرار کرد وبه صف مردم پيوست.ا و به طرف فرماندار شيراز تيراندازي کرد که به هدف نخوردوبعد از آن به قم گريخت و بطور جدّي به مبارزه با رژيم طاغوت پر داخت.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران, ابتدا به عضويّت کميته انقلاب اسلامی(سابق) در آمد. سپس عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد. با ورود به سپاه در بخش مبارزه با مفاسد اجتماعي و قاچاق مواد مخدّر مشغول خدمت شد. آنگاه براي مدتي مسئوليت يگان حفاظت از شخصيتها را به عهده گرفت.
با شروع جنگ تحميلي, به نبرد با بعثيان متجاوز بر خواست و در جبهه مسئوليّتهاي گوناگوني از جمله: فرمانده گردان و فرماندهي تيپ را به عهده مي گيرد. حضور مستمر و پيوستة او در ميادين جهاد, مانع ازدواجش مي شود. سرانجام اين سردار دلاور پس از سالها سنگر نشيني و مجاهدت در راه آرمان هاي اسلامي در عمليّات والفجر 4 و در منطقة پنجوين عراق, بر اثر اصابت ترکش به سر و صورت, به شهادت مي رسد و زمين را به قصد آسمان ترک کرده و به جوار رحمت حق و روضة رضوان دوست مي شتابد.
او چنان به اخلاص در عمل توجه داشت که نمي گذاشت اعمال الهي اش به شرک و ريا آلوده گردد. هرگز از کارهاي خود و فعاليتها و مسئوليتهايش سخن نمي گفت و چنان رازدار و کم حرف بود که حتي خانواده اش از کارها و تلاشهايش بي خبر بودند.
اين انسان مخلص, هرگز به اسم و عنوان دل نداد. و پست و مقام هيچ گاه ديدة علايقش را به سوي خويش نکشاند. وقتي پيشنهاد مسئووليت فرماندهي تيپ به ايشان داده شد, از پذيرش آن امتناع ورزيد و گفت: «دلم مي خواهد اسلحه به دست بگيرم و درخط مقدم مبارزه کنم.» اگر چه اصرار مسئولين لشگر وي را وادار به پذيرش اين مسئوليت کرد,اما محمد چنان مخلص بود که وقتي خانواده ايشان از کار و مسئوليت او سئوال مي کردند در جواب مي گفت: «من يک سرباز ساده هستم! اسلحه به دست مي گيرم و مي جنگم تا خدا توفيق بدهد اين بدنم با گلوله سوراخ سوراخ شود!»
زماني که شهيد بنيادي فرماندهي گردان را به عهده داشت, وقتي از ايشان درخواست شد در جمع بسيجيان صحبتي داشته باشد, گفت: «برادران ديگر هستند و صحبت مي کنند, فرقش چيست!» گفته شد: ولي شما فرمانده و مسئول اينها هستيد. محمد, در حالي که اندوه از سر و رويش مي باريد و اشک در چشمش حلقه زده بود, با يک دنيا نگراني گفت: «عزيزان! معافم کنيد. مي ترسم مرا حب رياست بگيريد!»
کمتر سخن مي گفت و بيشتر به عمل مي انديشيد. او در صحنه هاي پر خوف و خطر قبل از انقلاب تا عرصه هاي پر التهاب پس از انقلاب, حضوري فعال داشت و براي خدمت کردن و از جان گذشتن, حاضر و آماده بود. کار و تلاشش بدون هيچ گونه چشمداشت مادي و طمع دنيا صورت مي گرفت.
نکته قابل توجه اين که او اصرار داشت, تا کارهايش را در راستاي اطاعت از مقام رهبري و ولايت فقيه باشد, و به يقين مي توان گفت که محمّد, فدايي کلام امام عزيز «ره» بود. او توصيه مي کرد که همواره بايد مطيع ولايت فقيه باشيم و تمام هم و غم ما عمل به کلام رهبري باشد؛ نه آن که اطاعت از امام را با زبان بيان کنيم و با قلم بنويسيم و در خيابان ها با شعار به نمايش بگذاريم, اما در واقع, پاي عمل ما بلنگد.
فرماندهي پيشرو و مبارزي پيش گام بود و در ميادين جهاد, از جان مايه مي گذاشت. روح بلند و بي باکش, به بچّه هاي رزمنده, درس شهامت و شجاعت مي آموخت.
قطار حياتش, همواره بر ريل اخلاق و ادب اسلامي مي خزيد. در برخورد با پدر و مادر, نهايت احترام و ادب را به کار مي گرفت و نسبت به آن ها مهربان و در برابر اوامر و نواهي آنان مطيع بود. او با بچه ها برخوردي ملايم و نرم و به دور از تحکم داشت. سخنش پيراسته از گزاف و بيهوده و آراسته به مسايل تربيتي و نصايح اخلاقي بود. رفتار و گفتارش چنان بر دل مي نشست که پس از شهادتش, داغ و درد بر دل همة دوستان و همسايگان و بستگان گذاشت. و به تعبير پدر بزرگوارش بعضي از همسايه ها ناراحت تر و داغدارتر از خانواده اش بودند.
مادر بزرگوارش دربارة ادب او در خانه مي فرمايد: «اگر حاج آقا – پدر شهيد بنيادي –مي گفتند در خدمت من سه روز بايست, ايشان خم به ابرو نمي آورد و اطاعت مي کرد».
«گذشت» و «ايثار» دو واژة نوراني از کتاب زندگيش بودند در رفتار و گفتار, فوق العاده اخلاقي بود و هرگز به دامن خشم و غضب نمي پيچيد. سعي مي کرد نيکي هاي ديگران را ببيند و بگويد و از خطاهايشان درگذرد. او به راحتي از حق خود مي گذشت تا ديگري لذتي ببرد و آسودگي بچشد.
اوايل پيروزي انقلاب, که براي حفاظت از جان شخصيت ها, ساعت ها پست مي داد, هرگز در قبال آن وجهي دريافت نمي نمود و تمام حق و حقوقش را به افراد نيازمند مي داد.
چون در خانواده اي روحاني بزرگ شده بود. از همان ايام قبل از بلوغ, به فرايض ديني توجهي تمام داشت و در عمل به آن ها کوشا بود. پس از رسيدن به سن بلوغ, عبادت و بندگي او نيز به رشد و تعالي خاصّي رسيد؛ تا جايي که هنگام تحصيل در مدرسه, بيشتر شبها براي نماز شب برمي خاست.
اين حالت روحي و معنوي وي چنان اوجي به او داده بود که بعدها نيز نماز شبش ترک نشد. تذهيب نفس اين فرمانده شهيد چنان بود که رزمندگان تحت امرش را به سوي معنويت و سحرخيزي و شب زنده داري و خودسازي سوق مي داد.
شهيد بنيادي در فرازي از سخنانش از اين حال عرفاني رزمندگان چنين ياد مي کند:
«اگر در تمام حالات اين بچه ها دقيق بشويد, شب بلند مي شوند, نماز شب مي خواندند, دعاهايشان و نماز جماعتشان ترک نمي شود. الآن موقعيتي است که ما بايد خودمان را بسازيم. موقعيتي است که ما روي معنويت خودمان بايد کار بکنيم».
نظم و انضباط او در زندگي بسيار چشمگير بود. اگر براي کاري و برنامه اي, قول و قراري با کسي مي گذاشت هرگز تخلف نمي کرد. در مصرف بيت المال مسلمين, نهايت احتياط را به کار مي بست. ابتکار و خلاقيتش در جنگ, از او فرمانده اي شايسته ساخته بود. عشق به شهادت, به سان آتشي شعله ور, در نگاه احساسش زبانه مي کشيد و او چه بسيار در انتظار شاهد شهادت, به رصد ثانيه هاي صبور, نشسته بود! وي در خطابي پر تپش به مادرش چنين نوشته است:
«مادرم! مي دانم که داغ جوان سخت است. وليکن, من بسيار گناه کرده بودم و بايد کشته مي شدم. بايد به جبهه مي رفتم, تا خداوند مقداري از گناهان مرا مي آمرزيد!»
و سرانجام اين شير ميدانهاي جهاد, و عارف دلسوختة پاک نهاد با سرکشيدن شربت وصل به آرامشي ابدي رسيد و عقاب وار, گسترة پر شکوه لاهوت را با بال بلند خون در نورديد.

درباره : ايثارگران , خادمين عرصه ايثار وشهادت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 113
[ 23 / 04 / 1392 ] [ 23 / 04 / 1392 ] [ ]
.: Weblog Themes By goldtem.rozblog.com :.

:: تعداد صفحات : 4 1 2 3 4 صفحه بعد

تبلیغات

X بستن تبلیغات

موضوعات
تازه های سایت
اخبار روز جهان
شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا
نرم افزار های کاربردی
مستند
دانلود فیلمها و سریالهای ایرانی
انمیشین
فرهنگ جبهه
عملیات
شناسایی ها
نیروهای دشمن
نیروهای دشمن 2
شهدای جهاد سازندگی
آلبومها
برنامه رادیویی
خاطرات انقلاب
وطن
راهیان نور
موسیقی فیلم
سرود
موسیقی بی‌ کلام
فرزند شهید
صدای شهدا
شهید سید اهل قلم آوینی
مارش
مداحی
ايثارگران
خانواده شهدا
اولين هاي شهيدان دفاع مقدس
نوای جبهه
مطالب مفید فرهنگی ، هنری ، اینترنتی و ...
مذهبی
مجموعه پوسترهای شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
فاتحان قله‌های جاسوسان ( شهدای صابرین )
محمد ابراهیم همت
ادعیه و مناجات
ادیه و زیارت
دانلود کتب اسلامی
پخش زنده شبکه های تلویزیونی - سراسری
دانلود تمام آثار شهید مطهری
صرفا جهت اطلاع !!!!
جلوه های ویژه
پی دی اف آموزشی
دوره آموزشي زبان فارسي
کلیپ های با کیفیت دفاع مقدس (۱)
نرم افزارهای موبایل
گنجینه اذان
والپیپرهای اسلامی
والپیپر معمولی
بخش سیستم عامل
بازی
کلیپ
شهید حاج احمد کاظمی
دانلود مجموعه کتابهای کامپیوتر pdf
اس ام اس
اصول و فروع دین
طنز و کاریکاتور
فول آلبوم های مجاز
دیگر رسانه ها
جستجو


آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 231 نفر
بازديدهاي ديروز : 231 نفر
كل بازديدها : 2,767,294 نفر
بازدید این ماه : 9,811 نفر
بازدید ماه قبل : 9,811 نفر
کل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 4779 عدد
افراد آنلاین : 8 نفر
آروین گلشنی