close
متخصص ارتودنسی
استان همدان



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



در بهمن ماه سال 1326 دریکی از روستاهای اطراف شهرستان «تویسرکان» از توابع استان «همدان »چشم به جهان گشود.
وی تحصیلات ابتدایی را در همان بخش به پایان رسانده و تا سال دوم دبیرستان در شهرستان« تویسرکان» ادامه تحصیل داده وپس از ان به جهت علاقه خاص به رشته ریاضی براای ادامه تحصیل به شهرستان« همدان» رفته و موفق به اخذ دیپلم گردید.
با شرکت در ازمون ورودی دانشکده افسری ارتش و پذیرفته شدن در ازآزمون از سال 1349 وارد دانشکده افسری شد.
پس از طی دوران دانشکده در تاریخ 23/2/1352 فارغ التحصیل و بلافاصله جهت طی دوره مقدماتی- تکاوری و رنجر به دانشکده «شیراز »اعزام گردید.
پس از طی موفقیت آمیز دوره رنجر در تاریخ 1/8/1353 به صورت داوطلب از ارتش به ژاندارمری انتقال و در آموزشگاه افسری به عنوان فرمانده دسته مشغول خدمت شد. پس از گذشت یک سال به عنوان فرمانده یکی از گروهانهای آموزشگاه افسری به ادامه خدمت پرداخت. در سال 1356 ازدواج نموده و در تاریخ 23/5/1357 به هنگ مستقل 28 بوشهر منتقل شد. به مدت دو ماه سرپرستی آموزشگاه درجه داری بوشهر را عهده دار بوده و پس از آن به پیشنهاد فرمانده هنگ به سمت فرمانده گروهان قضایی خورموج منصوب شد. وی تا تاریخ 18/1/1358 فرمانده گروهان خورموج بود و پس از سرپرستی سه ماهه آموزشگاه گروهبانی بوشهر و راه اندازی آن پس از انقلاب اسلامی بنا به پیشنهاد (شورای پرسنلی) به عنوان مرزبان درجه 2 وفرمانده گروهان ژاندارمری کنگان بوشهر مشغول به کار شد. در تاریخ 15/5/1358 با حفظ سمت فرمانده گروهان کنگان به دلیل شهادت فرمانده پاسگاه جم که در مجاورت گروهان کنگان و تحت امر گروهان دیگری بود به فرماندهی آن پاسگاه منصوب و به دلیل دستگیری اشراربه شش ماه ارشدیت مفتخر گردید.
در تاریخ 10/7/1358 به دلیل بروز ناامنی در استان کردستان و آذربایجان غربی داوطلبانه به ناحیه آذربایجان غربی اعزام و در تاریخ 16/9/1358 با اتمام ماموریت به بوشهر بازگشت.
در تاریخ 1/1/1359 به درجه سروانی مفتخر و از تاریخ 1/2/1359 به سمت فرمانده گروهان دلوار منصوب شد.
به محض شروع جنگ تحمیلی داوطلبانه در راس یک واحد 44 نفره به خرمشهر عزیمت نمود که به دلیل رشادت در جبهه های آبادان و خرمشهر به یک درجه ارشدیت مفتخر و در تاریخ 24/7/1359 به درجه سر گردی نائل شد. در طی مدت حضور در آبادان فرماندهی گردان های 301-302-303 (خسروآباد) را به تناوب عهده دار بود و در تمام عملیات این محور شرکت فعالانه نموده پنج بار مجروح شد. در تاریخ 12/11/1360 و پس از طی یک دوره مجروحیت و جانبازی به ناحیه کرمانشاه منتقل گردید.
پس از طی دوره ی دو ساله فرماندهی مرکز آموزش سراب نیلوفر کرمانشاه ،به عنوان فرمانده هنگ مرزی پاوه و پس از آن هنگ مرزی دهلران منصوب گردید.
در سال 1365 به فرماندهی مرکز آموزش جهرم انتخاب و مشغول به خدمت بود. در اسفند ماه 1366 به ناحیه کردستان منتقل و به عنوان معاون عملیاتی و امور مرزی ناحیه مشغول به خدمت شد. در طی مدت حضور در کردستان که به مدت چهار سال به طول انجامید در اکثر عملیات یگانهای تحت امر شرکت داشت . از شاخص ترین آنها عملیات دره شیلر- سور کوه- مولان آباد و... بوده است.
پس از اغدام نیروی انتظامی به ستاد ناجا منتقل و در دانشکده افسری ناجا با سمت رئیس دانشکده فرماندهی و ستاد پذیرفته شد و در تاریخ 23/2/1374 با موفقیت دوره را به پایان برد.شهید آریافر پس از اتمام دانشکده فرماندهی ستاد به سمت مدیر کل عملیاتی نیروی انتظامی منصوب گردید.
  او در تاریخ 20/4/1374 به همراه سه تن دیگر از کارکنان نیروی انتظامی در راستای انجام یک عملیات در مناطق مرزی به کویر کرمان اعزام و در پی سقوط بالگرد شماره1511 هواناجا پس از تحمل سه روز تشنگی در تاریخ 2/5/1374 به شهادت رسیدند.
منبع:کتاب یک مرد یکصد نبرد نوشته هوشنگ ایرجی نشر اقاقی-1381

 




صداي خسته و تب دار خلبان در گوشش پيچيد:
_ (( تيمسار خيلي متاسفم. شرايط بدي به وجود آمده است.))
دستهاي خلبان در دستهاي تيمسار بود با روحيه لبخند زد:
_ (( كار عملياتي همين است. هر لحظه اش احتمال خطر وجود دارد.))
وضعيت خلبان نگران كننده بود. اين دستهاي داغ و آن درد شديد در ناحيه سر و پهلو امكان هرگونه حركت را از او سلب مي كرد. تيمسار باتجربه
مي دانست خونريزي داخلي شديد است. وسايل ناچيز كمكهاي اوليه در داخل هلي كوپتر هم كارساز نبود. خلبان سعي مي كرد كلامي بگويد:
_ (( سقوط بدي بود.))
_ (( شما تلاشتان را كرده ايد؟ و حداكثر توانتان را براي فرود به كار گرفتيد جناب سرگرد)).
تيمسار باز هم لبخند زد و ادامه داد:
_ (( آخر هر پروازي فرود است و هر تيزپروازي يك روز طعم سقوط را
مي چشد. تلخ يا شيرين. فقط يك پرواز بي فرود داريم و آن هم شهادت است)).
صداي مهربان تيمسار چون نغمه هاي دل انگيز آبشار در گوش سرگرد غفوري مي ريخت. اولين بار بود كه با اين تيمسار از مركز آمده در اين عمليات همسفر شده بودند. گفتار و حركات و كلمات او و حتي دستمال گردنش براي غفوري و رحماني نژاد جالب توجه بود. چشمهايش را بست و از خود پرسيد :
_ (( برخلاف تصور ما چه قدر مهربان و با صداقت است)).
تيمسار حرفش را پي گرفت:
_ (( ما به وظيفه خود عمل مي كنيم. و سرانجام هر چه كه باشد مهم نيست. وظيفه ما خدمتگزاري است.))
كمك خلبان خود را به تيمسار رساند و آهسته طوري كه خلبان نشنود گفت:
_ (( جناب سرهنگ زنده روح حال مساعدي ندارد))
تيمسار كمك خلبان را به جاي خود نشاند و به طرف سرهنگ حركت كرد. خلبان كه دستش از دست تيمسار بيرون آمده بود آهسته چشم باز كرد. كمك خلبان سرپيش بود و آهسته بخشي از پيشاني خلبان را كه آغشته به خون نبود بوسيد. خلبان با صدايي آهسته پرسيد:
_ (( عنايت جان ، شمائي؟))
_ (( آره عمو غفور . حالت چطوره ؟))
_ (( بدنيستم.تيمسار كجاست؟))
عنايت نخواست از مجروح شدن سرهنگ چيزي به خلبان بگويد.
_ (( همين نزديكي است. داره مختصات جغرافيايي اينجا رو بررسي مي كنه)).
خلبان لرزيد.
كمك خلبان با حيرت پرسيد :
_ (( مثل اينكه حالتون خوب نيست جناب سرگرد)).
_ (( سردمه عنايت.خيلي سردمه)).
تيرماه در كوير لوت، درآن گرماي بالاي چهل درجه خلبان از سرما مي لرزيد. و اين زنگ خطري بود. رعشه ديگري در اندام خلبان افتاد. عنايت از جا پريد فرياد زد:
_ (( تيمسار، تيمسار)).
فرمانده ارشد كه مشغول بستن آتل روي پاي شكسته سرهنگ بود از جا پريد..
_ (( چي شده ؟))
_ (( جناب سرگرد حالش بد شده )).
وقتي تيمسار خود را به خلبان رساند روح بلند خلبان شجاع از كالبد تن پرواز كرده بود. آخرين پرواز.
نهايت هر خلباني كه به اوج مي انديشيد.

ايستاده بمير
در بلنداي شب، سه مرد خسته و تشنه در حال عبور از كوير بودند. آريافر نگاهي به ساعت مچي خود انداخت شب از نيمه گذشته بود. مي دانست سكوت توان مردان را مي گيرد صدايشرا بلند كرد:
_((فردا دوشنبه است سي و يكم تير ماه.))
زنده روح گفت:
_((يك روز ديكر هم از عمر ما گذشت.))
_((براي انكه راه را كوتاه تر كنيم از خودمان بگوئيم.))
اول از همه تيمسار شروع به صحبت كرد. بعد زنده روح و پس از او رحماني نژاد هر كدام گوشه اي از زندگي خود را بيان كردند. با نقل اين خاطرات به صبح رسيدند. نماز جماعتي ديگر. آريافر وضع منطقه را سنجيد.
_((بايد در جايي مستقر شويم. كه بر زمين و هوا مشرف باشد .حتما گروههاي زميني و هوايي را براي پيدا كردن ما اعزام مي كنند.))
رحماني نژاد امان نداد.
_((هر كي نياد قهرماني خودشو مي رسونه.))
_((قهرماني كيه؟))
_((دوست عمو غفوره خيلي وقته با هم رفيقند.))
رحماني نژاد درست حدس زده بود روز دوشنبه قهرماني به كرمان آمد. سرهنگ خورشيدي هم ستاد جستجو را با خلبانان نيروي انتظامي تشكيل داد. چند واحد از هوا نيروز هم آمده بود اما از صبح بادهاي تند همراه با شن و غبار امكان پرواز و جستوجو را گرفته بود.ظهر دوشنبه وقتي باد با همان شدت اوليه ادامه يافت آريافر در دل گفت:
_((احتمالا به خاطر شرايط جوي كسي به جستوجوي ما نمي آيد.))
تشنگي از لبهاي خشكيده هر سه مرد پيدا بود.اما هيچ يك كلامي از آب
نمي گفت. لحظه لحظه عطش را مي نوشيدند و هر دم از عطش سيراب تر
مي شدند. هر ساعتي كه مي گذشت تشنگي آنان بيشتر مي شد.
چيزي كه بيش از همه آريافر را نگران مي كرد وضعيت سرهنگ زنده روح بود. او درد مي كشيد و در اثر خونريزي از ناحيه پا به حالت بحراني رسيده بود. هر چند چيزي به زبان نمي آورد اما از رنگ چهره اش همه چيز گويا بود. با خود انديشيد:
_((اگر تا فردا كسي نيايد؟! بار غم همان شهيد اول را نمي توانيم تاب بياوريم چه برسد به ...))
گرد و غبار يك لحظه آسودشان نمي گذاشت. سرهنگ كم كم بي تاب مي شد. آريافر لحظه اي به ياد نبرد سور كوه افتاد و غريد:
_((امروز هم مثل آن روزقصد شب شدن نداره!))
خورشيد در مدار خودش مي چرخيد. بي هيچ عجله اي.))
زبان سرهنگ خشكيده شده بود. سرخي هوا پيش از آنكه بيانگر گرماي هوا باشد بيانگر تب شديد بود. لبهاي ترك خورده ديگر با تري زبان هم التيام
نمي يافت. سرهنگ پيراهنش را از تن در آورده بود. رحماني نژاد، هم تنها زير پوش به تن داشت. آريافر هنوز با لباس كامل بود و حتي دستمال گردنش را باز نكرده بود. تيمسار مي دانست كه احتمال نجات سرهنگ نسبت به صبح خيلي كمتر شده است. با خود انديشيد:
_((احتمال اين كه امشب ما را پيدا كنند كم است و فردا هم خيلي دير است.))
ساعتي از شب نگذشته بود كه رنگ سرهنگ به كبودي گرائيد. براي اولين بار از سقوط بالگرد چيزي خواست.
_((آب))
تيمسار سر بلند كرد. حاضر بود هر مشقتي را به جان بخرد تا جرعه آبي براي سرهنگ مهيا كند. اما كوير بي رحم هيچ راهي را باقي نگذاشته بود. بايد به مجروح اميد مي داد:
_((منصور جان حتما نيروهاي كمكي مارا پيدا مي كنند. آن وقت جاي يك ليوان آب هر چه دلت خواست آب بنوش.))
سرهنگ چشمان تب زده اش را گشود. از لاي پلكها نگاهش را به چهره آريا فر دوخت و آرام گفت:
_(( من از شما ممنونم تيمسار. برادري را در حق من تمام كردي. رحماني نژاد هم همين طور خيلي به شما زحمت دادم حلالم كنيد.))
تيمسار به آرامي دست سرهنگ را دردستهايش گرفت. بغض راه گلويش را بسته بود. قطرات اشك از چشمان رحماني نژاد مي جوشيد.
بايد كاري مي كردند اما چه كاري از آنان ساخته بود. سرهنگ كلامي گفت كه آريافر نشنيد.
سر پيش برد و پرسيد :
_(( چيزي گفتي منصور جان.))
لبهاي سرهنگ باز و بسته شد.
_(( قبله ))
قطره اشكي از گوشه چشم آريا فر به روي گونه هايش لغزيد. جهت قبله را
مي دانست با كمك هم سرهنگ را به طرف قبله چرخاندند .شايد ساعتي گذشت. آريافر آرام آياتي را كه از حفظ داشت زمزمه كرد. كه يك باره صداي سرهنگ را شنيدند.
_(( يا سقاي دشت كربلا.))
سرهنگ سر بلند كرده و كلمات را گفت و دوباره سر بر شن نهاده بود. در پرتو نور مهتاب عروج روح پاك او بسيار روحاني بود. وقتي تيمسار دست روي صورت او گذاشت از داغي ساعت پيش خبري نبود. سرهنگ آرام گرفته بود.
آريافر خم شد و پيشاني سرهنگ را بوسيد. رحماني نژاد هم .
حالا فقط دو نفر بودند. دو مرد و يك كوير بي انتها. به راه افتادند.
امشب مثل شب پيش نبود. مي دانستند كه بايد تا قبل از طلوع آفتاب تا جايي كه مي توانستند پيش بروند. اما عضلات آنان توان شب قبل را نداشت. آتش عطش هر لحظه شعله ور تر مي شد.
تيمسار سكوت را شكست.
_(( در فكر محمدرضا و منصور هستي؟))
_(( بله، خيال آنها لحظه اي راحتم نمي گذارد.))
_(( آنها انتخاب شدند كه رفتند. ما هنوز قابليت پيدا نكرديم.هر وقت كه محبوب ما را قابل ديدار خودش بداند آن وقت ما را هم به مهماني اش دعوت مي كند. بعد از جنگ خيلي وقتها به خودم مي گويم بهرام چرا هميشه در آخرين لحظات از سفر بازماندي.))
_(( وجود شما ارزنده است تيمسار. يقينا مشيت الهي بوده.))
تيمسار دستهايش را بلند كرد.
_(( پروردگارا به مشيتت شكر. راضي به رضاي تو هستيم .))
بيابان تمامي نداشت. مردان با كم رمقي در دل كوير پيش مي رفتند.سپيده زد. نماز خواندند و به راه افتادند تا در جاي مناسب كه در ديد گروههاي تفحص باشد استقرار پيدا كنند. حوالي ظهر بود كه دسته اي از هواپيماي تجسسي در فاصله دور ديده شدند و ساعتي بعد صداي هواپيما دو موتوره اي كه در ارتفاعي بالا تقريبا از بالا سرشان گذشت شنيدند فرياد زدن و دست تكان دادن در هر دو مورد سودي نداشت. گروههاي تجسس رفتند و دو مرد در آفتاب سوزان كوير تنها ماندند. رحماني نژاد متحيرانه گفت:
_(( ما را نديدند؟))
آريا فر لبخند زد :
_(( مثل اينكه داريم قابليت پيدا مي كنيم. دوست ما را طلبيده است. تو هم بيا بنشين پسرم. در اين آفتاب سوزان تحرك زياد زياد مضر است.))
عنايت نشست. عرق پيشاني را با دستهاي آفتاب سوخته پاك كرده و گفت:
_(( اگرشب بشود احتمال اينكه ما را پيدا كنند ضعيف مي شود.))
_(( تا زنده هستيم بايد اميدوار باشيم. نااميدي زود انسان را از پا در
مي آورد. طبق محاسبات من الان در حوالي بهاآباد هستيم اگر فقط آب داشتيم از كوير باكي نبود .))
انتظار آمدن گروههاي تجسسي تا تاريكي هوا طول كشيد. هر دو مرد تحليل رفته بودند. بدون آنكه چيزي بگويند هر يك از حال ديگري آگاه بود. رحماني نژاد تيمسار را به غايت مهربان يافته بود .آرام خونسرد ، با اقتدار و با معنويت زمزمه او را شنيد:
_(( وقت نماز است.شايد فرصتي براي خواندن يك نماز مغرب ديگر به دست نيايد . اين نماز را بايد غنيمت شمرد.))
عنايت از كلام تيمسار آرام شد. تيمم كرده و پشت سر تيمسار كه تكبيره الاحرام را گفته بود به نماز ايستاد . نمازشان طولاني تر از شب پيش شد. بعد از نماز دستهاي هم را فشردند و پس از سجده به راه افتادند. عنايت كم كم از اصرار تيمسار بر پوشيدن لباس كامل متعجب مي شد.
_(( تيمسار اگر اين لباسها را در بياوريد كمتر گرما اذيتتان مي كند.))
_(( مي دونم پسرم. لباس براي سرباز در ميدان جنگ حكم كفن را دارد. بيش از بيست و پنج سال به اين كفن مقدس عشق ورزيدم. خيلي وقتها در مناطق ناامن عملياتي وقتي لباسم را اتو مي كردم و مي پوشيدم دوستان سربه سرم مي گذاشتند تو كه مي خواهي شهيد بشوي چه فرقي دارد لباست اتو داشته باشد يا نداشته باشد. مي دوني چه جوابي مي دادم؟))
مكث كرد . عنايت مشتاقانه پرسيد:
_(( چه جوابي مي داديد؟))
_(( مي گفتم دوست دارم وقتي شهيد شدم و دشمن بالاي سر من آمد از ابهت جنازه من وحشت كند و ترس از سپاه اسلام در دلش بيفتد.))
بعد آرامتر ادامه داد:
_(( از بزرگي شنيده ام كه شهدا در روز محشر با لباس رزمشان محشور
مي شوند. اگر ما سعادت داشته باشيم كه در زمره شهدا قرار بگيريم خوب است.))
عنايت دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد .
_(( خدايا ما را از زمره شهدا و صالحان قرار بده .))
سر قدمها را كوتاه بر مي داشتند. اين را از فرورفتگي هاي شن كه برجاي پاي مردان رهگذر بود مي شد تشخيص داد.از سراب ديدن هم خبري نبود.چون يقين داشتند كه تا به آبادي نرسند از آب خبري نيست.
آريافر براي لحظه اي به رحماني نژاد نگاه كرد. شانه خمانده و پايش روي زمين كشيده مي شد. اما سعي داشت با آخرين توان به پيش برود. تيمسار گفت:
_(( بهتر نيست كه استراحت كنيم. ))
_(( هر چه شما بفرماييد.))
كمي نشستند. نگاه عطش زده خود را به آسمان دوختند. آسمان پر ستاره و شفاف راه شيري درخشان و روشن.
_(( در اينجا انسان خود را به خدا نزديكتر مي بيند.))
_(( خيلي قشنگ است اما حيف....))
عطش آنها را از پا انداخته اما اميد همچنان آنها را به پيش مي برد. بعد از نماز صبح دوم مرداد ماه واقعا زمين گير شدند. رحماني نژاد گفت:
_((چشمانم كم نور شده فاصله دور را نمي بينم.))
تيمسار با تجربه مي دانست كه با اين حالت پيشروي ممكن نيست.
تا قوت قلبي به همراهش بدهد گفت:
_(( هر روز آفتاب ما را مجبور به بيتوته مي كرد امروز خودمان بيتوته
مي كنيم. پيش از گرم شدن هوا.))
و بعد نگاهي به اطراف انداخت و گفت:
_(( همين جا براي استراحت خوب است.))
نشستند. بهرام كاغذ و خودكارش را بيرون آورد و شروع به نوشتن كرد. رحماني نژاد نپرسيده مي دانست كه اين نوشته ها با يادداشتهاي ديگر تيمسار فرق دارد. قبل از شروع به نوشتن تيمسار به كلماتي كه روي كاغذ كوچكي نوشته بود نگاه كرد و لبخند زد.
عنايت به لبخند تيمسار نگاه كرد .تيمسار توضيح داد:
_(( وقتي به ماموريت مي آمدم به بچه ها قول داده بودم سوغاتي دلخواهشان را برايشان بخرم.))
_(( انشاءا... گروههاي تجسس ما را پيدا مي كنند و بچه ها بي سوغاتي
نمي مانند.))
آريافر گرفته و غمگين جواب داد:
_(( نه پسرم، چطور مي تونم سوغاتي بخرم. چه كسي براي بچه هاي محمد رضا و منصور سوغاتي مي خرد.))
شروع به نوشتن كرد. عنايت مي دانست كه وصيت نامه مي نويسد.
نخواست مزاحمش شود.آريافر نوشت.
چشمانش را ماليد ديدش بهتر شد. در حاشيه تپه شني كه بر يال آن بود قسمتي از تابش آفتاب صبحگاهي درامان مانده بود. سايه كوچكي در حاشيه شيار.
--((تيمسار درآن حاشيه سايه اي است. بهتر نيست به آنجا برويم.))
آريافر چشم گرداند.سايه كوچك بود شايد به اندازه دراز كشيدن يك نفر. درآن برهوت و آن شرايط مشكل اصول شرافت سربازي را فراموش نكرده بود مقدم داشتن زيردستان برخود.
_(( من اينجا راحتم. شما برو پسرم.))
عنايت خودكار تيمسار را به او پس داد. تلاش كرد تا برخيزد. پاها ياري
نمي كردند. خود را به طرف سايه كشانده و در سايه ناپايدار رمل شني دراز كشيد.
طلوع آفتاب هنوز به اوج خود نرسيده بود اما تابش صبحگاهي آن بدنهاي تفتيده مردان را مي سوزاند. عنايت خوابيد. خوابي ناخواسته وقتي شعاع نور آفتاب سايه رمل شني را محو كرد روح بلند كمك خلبان هلي كوپتر 1511 به آسمانها پركشيد اكنون يك مرد و يك كوير باقي مانده بود.
تيمسار احساس كرد كه خواب او را مي ربايد.اكنون اوج عطش بود.
آفتاب هر لحظه داغتر مي شد. آهسته با خود زمزمه كرد:
_(( بهرام تشنگي را تحمل كن. تحمل كن به ياد كربلا .))
چيزي در قلبش شكست . دلش هواي يك مجلس روضه حضرت ابوالفضل (ع) كرد. احساس او ديگر نور زرد رنگ خورشيد را نمي ديد. همه جا سبز بود براي لحظه اي خيال كرد كه به خاطر لباس سبزش همه جا را اين گونه
مي بيند اما اينطور نبود. شعاع سبز رنگ نوري كه محل تابش آن معلوم نبود تمام كوير را فرا گرفته بود. غفوري، زنده روح و رحماني نژاد در همان هاله سبز رنگ بودند. صداي آب مي آمد. زمزمه جويباري كه از بلندي صخره اي به سمت پايين در حركت باشد.
لبخند هميشگي گوشه لبان تيمسار نشست.
_(( آفرين بر تو بهرام مثل اينكه قابليت پيدا كردي.))
صداي زمزمه ها محو و گنگ بود. آريافر به خود نهيب زد:
_(( طوري زندگي كردي كه از مرگ نترسي. تو هميشه به استقبال خطر
مي رفتي اين بار هم چيزي عوض نشده.))
سعي كرد برخيزد نتوانست. غريد:
_(( اين بار هم به استقبال مرگ مي روم. سرباز از مرگ نمي ترسد. اي كفن سبز من گواه باش كه من حتي لحظه اي از مرگ نهراسيدم. شعري در خيالش نقش بست فرصت نداشت به ياد بياورد كه كجا اين شعر را خوانده است. در دل گويه كرد:
گفت بر خيز و ايستاده بمير كه جز اين در خور دليران نيست.
_(( بايد برخيزي بهرام. مثل منصور مثل محمد رضا مثل عنايت كه آن بالا ايستادند. به احترام اين نور سبز.))
دستها را بر زمين ستون كرد:
_(( يا ابا عبدالله الحسين (ع).))
به بركت نام سالار شهيدان برخاست. جهت قبله را پيشاپيش به خاطر سپرده بود. به سوي قبله ايستاد. تمام توانش را به كار گرفت كلاه را به سر گذاشت. دستمال گردنش را مرتب كرد و به خود فرمان داد.
_(( به احترام قرآن و پرچم جمهوري اسلامي ايران، خبردار.))
دست راست به موازات لبه كلاه بالا آمد. اميري در پهن دشت بي كرانه كوير به احترام قرآن و پرچم ايستاده بود. خورشيد لحظه اي مكث كرد. بادهاي سركش و نا آرام كويري از عظمت كار او بر جا ايستادند. تيمسار در هاله نور سبزرنگ پرچم سه رنگي را در اهتراز مي ديد.
كسي افتادن آن امير بزرگ را بر خاك نديد. هفتاد و دو روز بعد جست و جو گران پيكر پاك تيمسار شهيد بهرام آريافر را با لباس كامل نظامي به همراه سه تن ديگر از يارانش يافته و به بخش بها آباد منتقل نمودند. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.
به پاس حرمت سرداري تو
رشادتها نشان دارم ابوالفضل (ع)
به ياد علقمه در آن بيابان
لب خشكيده جان دادم ابوالفضل (ع)




پادگان اقدسيه در آخرين روزهاي سال 1349 پرجنب و جوش بود. دانشجويان و كاركنان پادگان همگي در تدارك جشن سردوشي بودند. آنان كه موفق به طي دوره سال تهيه شده بودند پس از مراسم اعطاء سردوشي به دانشكده افسري ارتش كه تقريبا در وسط شهر تهران واقع شده بود مي رفتند تا سه سال دوره دانشكده را در آنجا بگذرانند. روز جشن فرا رسيد. دانشجويان كه تا كنون با علائمي روي آستين لباسهايشان شناخته مي شدند اكنون با نصب سردوشي احساس غرور مي كردند. اينان ديگر دانشجويان سال يك دانشكده افسري بودند.
اتوبوس حامل دانشجويان سال يك از خيابانهاي نه چندان عريض شميران به سمت مركز شهر پايين مي آمد. دانشجو قاسم سياوشي و دانشجو بهرام آريافر روي يك صندلي نشسته بودند. هر دو از استان همدان بوده و در طي دوران سال تهيه علاقه خاصي به هم پيدا كرده بودند. سياوشي نتوانست شادي خود را از پايان رساندن ((سال تهيه)) پنهان كند:
-((به جون بهرام راحت شديم. سال تهيه گي مثل دوران آش خوري سربازاس. پدرمون در اومد)).بهرام لبخند زد:
_(( اينقدرا هم سخت نبود.اگر آموزشي سخت نباشه كه آدم چيزي ياد
نمي گيره )).
سياوشي مستقيم به صورت آريافر نگاه كرد.
_((بزنم به تخته با ابن يال و كوپال تو، بايدم از سال تهيه گي خوشت بياد)).
گفتگوي دانشجويان را صداي قرچ وقرچ ترمز دستي اتوبوس قطع كرد .
_((مثل اينكه رسيديم)).
قاسم اين كلمه را گفت و مثل برق از جا پريد. ساك برزنتي بزرگ را روي شانه گذاشت و به طرف در اتوبوس خيز برداشت. بهرام هم با طمانينه ساك را روي دوش گذاشت و پياده شد. دانشجويي كه سه خط افقي سياه رنگ روي زمينه هاي خاكي و قرمز سردوشي اش نصب شده بود صداييش را كلفت كرده و با خشونت فرياد زد:
_((همه به خط شن)).
دانشجوي سال سوم بود. سال سومي ها حاكمان بی چون و چراي دانشكده در غياب پرسنل كادر بودند. همه به خط شدند. قاسم و بهرام در يك ستون ايستادند تا در هنگام تقسيم در يك گروهان از گروهان هاي چهار گانه بيفتند.
دانشجوي سال سومي يك بار ديگر صدايش را بلند كرد.
_((گردان به راست راست )).
دانشجويان با يك چرخش نيم رخ به سمت راست چرخيدند.
_((گردان خبر دار)).
سرگردي چوبي تعليمي در دست پيش آمد و جواب احترام دانشجويان را داد. سپس گروهان بندي شروع شد. قاسم و بهرام هم گروهاني شده و به گروهان يكم رفتند.
صبح روز بعد درست جلو در سالن غذاخوري سر گروهبان گروهان كه خود يك دانشجوي سال دوم بود فرمان ايست داد.فرمانده گروهان كه افسر جواني با درجه ستوان يكمي بود پيش آمد و دستور داد كه همه يك دور، دور سالن غذا خوري بزنندو بر گردند. دانشجويان با اين قبيل مانورها از پيش آشنايي داشتندو مي دانستند كه موضوع با يك بار مانور خاتمه نمي يابد. همين طور هم شد. پس از شش دور مانور اجازه داد تا به درون سالن غذا خوري بروند. طبق مقررات دانشكده اول دانشجويان سال سوم غذا مي خوردند. سپس دانشجويان سال دوم و آخر از همه دانشجويان سال اول.راه رفتن براي دانشجويان سال اول ممنوع بود و بايد در محوطه مي دويدند آنها موظف بودند به دانشجويان سال دوم – سال سوم و به كاركنان كادر با درجه بالا تر از ستوانياري احترام بگذارند.
وقتي گروهان اول سال يكي وارد سالن غذا خوري شد فرمانده گروهان در سوت خود دميد.
_((از الان تا سه سوت ديگه اجازه داريد غذايتان را بخوريد. وقتي سوت سوم را زدم همه جلوي ميزشان خبردار مي ايستند. اگر دهان كسي بجنبد تا شب كل گروهان را مانور مي كنم. اينجا تشويق انفرادي و تنبيه دسته جمعي است)).
فرمانده گروهان خيلي زود سوت سوم را زد و دانشجويان ناچارا صبحانه را نيمه تمام رها كردند.
سياوشي طبق معمول حرفش را زمزمه كرد:
_ (( صد رحمت به همون سال تهيه گي)).
روزها از پي هم مي گذشتند هر چه كه پيش مي رفتند از مانورها كم و بر حجم درسها افزوده مي شد. از همان روزهاي اول دانشكده افراد هم سليقه يكديگر را پيدا كرده و با هم پيوند دوستي مي بستند. در دانشكده امكان هر گونه تفريحي وجود داشت.اما تعدادي از دانشجويان بيشتر به فكر درس و يا در عالم خاص اعتقادي خود بودند. افسر ضد اطلاعات دانشكده از روند كاري كه در بين بعضي از دانشجويان حاكم بود راضي نبود. بخصوص اينكه چند نفر از دانشجويان سال يك همانند عبدالله نجفي ، جمال قمري، بهرام آريافر، قاسم سياوشي، حسن عزيزي و... در جلوي آسايشگاه محلي را به عنوان مسجد درست كرده بودند و براي نمازهاي صبح،‌ظهر و شب و يا در ايام محرم و ماه رمضان دور هم جمع مي شدند.
افسر ضد اطلاعات سروان بايندر بود. سيگار برگي كه هميشه گوشه لبش يا روي جاسيگاري اتاق جا خوش مي كرد او را از ديگران متمايز مي ساخت. دانشجوياني در همه گروهانها بودند كه اخبار را به او برسانند به خصوص تعدادي از دانشجويان سال سوم كه به عنوان ارشد گردان يا گروهان انتخاب شده بودند. او نيازمند شناخت بيشتري از آن دانشجويان خاص بود.
بايندر پوشه هاي قرمز رنگ روي ميز را از زير نظر گذراند و چند پرونده را كه با خط آبي رنگ روي آن اسامي نجفي-قمري-آريافر-سياوشي نوشته شده بود جدا كرد و دستش را روي زنگ فشار داد. گروهباني وارد اطاق شد،و احترام نظامي گذاشت.
سروان پكي به سيگارش زد و آمرمانه گفت:
_((اين دانشجويان به صورت خاص تحت مراقبت باشند)).
گروهبان پرونده هاي جدا شده را به دست گرفت، عقب گرد كرد و از اطاق بيرون رفت. سروان بايندر دود سيگارش را به هوا فوت كرد و با خود انديشيد:
_(( بايد در گزينش دانشجو دقت بيشتري مي كردند. دانشكده يك دست نيست از همه قشري دانشجو داريم)).
دود سيگار فضاي اطاق را پر كرد. صداي شمارش سرگروهبان يكي از گروهانها و صداي پاي دانشجويان كه ضربه چهارم را مي زدند در گوش سروان بايندر پيچيد.
_ (( يك، دو، سه، چهار)).
دانشجويان سه قدم را در حال دويدن برمي داشتند و قدم چهارم را بر زمين مي كوبيدند. ارشد گروهان آنان را تشويق مي كرد كه ضربه چهارم را محكمتر بكوبند.
_ (( درجا)).
دانشجويان در جا زدند.ارشد زير پاي راست فرمان ايست داد.
دانشجويان پا چسباندند.
ارشد فرياد زد:
_ (( سربالا ، سينه جلو ، شكم تو)).
دانشجويان به حالت خبردار ايستادند.
فرمانده گروهان از روبرو مي آمد. درست در ضلع جنوب شرقي دانشگاه. همان جايي كه آسايشگاه گروهان يكم بود. در پشت سر فرمانده گنبد سبز رنگ بالاي آسايشگاه شماره سه به چشم دانشجويان مي آمد.
_ (( گروهان خبردار)).
فرمانده جواب احترام را داد و شروع به صحبت كرد:
_ (( در گروهان يكم همه چيز بايد يك باشه. يعني نمونه باشه. دانشجو، آسايشگاه، رژه، درس ، انضباط ، ورزش و خلاصه همه چيز. هر كس هم سخت گيري در گروهان يك رو دوست نداره مي تونه بره به گروهان ديگه)).
سينه را صاف كرد و ادامه داد:
_(( در بين سال يكي ها يك دوره مسابقات كشتي برگزار مي شه كه من دوست دارم گروهان يك در تمام رشته ها روي سكوي يك قرار بگيره. حالا هر كس در هر رشته ورزشي كار كرده به ارشد مراجعه كنه)).
نفس بلندي كشيد و گفت:
_((ارشد، ارشد آريافر مسئول تيم كشتي باشه)).
گوش هاي شكسته ، سينه پهن و شانه هاي فراخ ، چالاكي و قدرت بدني بيانگر آن بود كه دانشجو آريافر در وزن هفتاد و دو كيلو حرفهاي زيادي براي گفتن دارد.
از همان روزاول تمرينات سخت تيم كشتي گروهان آغاز شد. گروهان يك ، جز در يك وزن در همه اوزان ديگر نماينده داشت. مسئول تيم خيلي سعي كرد تا آن يك نفر را بيابد و يافت.
_(( ببين عبدالله... كشتي ورزش جوانمردانه اي است. تو هم كه ماشاءا... ورزشكاري. حالا كشتي گير نيستي، قبول، فوتباليست كه هستي.پس بدنت آمادگي لازم را داره فقط مي مونه يادگرفتن چند تا فن. كه اونم بذار به عهده من. خوبيش اينه كه تو هميشه سروزني)).
دانشجو عبدالله نجفي با چهل و نه كيلو وزن مي توانست يار ثابتي براي تيم گروهان باشد. اما علاقه اش به فوتبال مانع از حضور جدي او در تيم مي شد.
مسئول تيم كشتي موضوع را رها نكرد. نجفي اين موضوع را وقتي كه فرمانده گروهان به او دستور داد تا با تيم كشتي تمرين كند فهميد.
نجفي جواب داده بود:
_((ولي جناب سروان من فوتباليستم نه كشتي گير؟))
فرمانده شانه هايش را بالا انداخت:
_((اينوديگه بايد به آريافر بگي. اون اسمتو داده. روي اسمتم هم پافشاري
مي كنه)). تمرينات از آن روز با جديت دنبال شد. دانشجوي خستگي ناپذير بالاخره تيم گروهان يك را به مرحله نهايي برد.افسر ضد اطلاعات كه
جزئي ترين اتفاقات دانشكده را به صورت جدي پيگيري مي كرد وقتي ليست تيم كشتي مرحله پاياني مسابقات دانشكده را مرور مي كرد. روي ليست نفرات گروهان يك مكثي كرد.
_ بهرام آريافر.
_ عبدالله نجفي.
_ قاسم سياوشي.
_ (( يعني چه؟ اينا كه همشون از يك گروه و دسته هستن.)) سپس دستش را روي زنگ فشار داد.
كسي داخل شد. سروان بايندر فندك را زير سيگار برگ نگاه داشت و چند بار پك زد تا آتش توتون گيرا شود. سپس رو به تازه وارد كرد و گفت:
_ (( ببينم سرگروهبان، چرا تيم كشتي گروهان يك همشون از همون دسته خاص هستند؟))
سرگروهبان دستهايش را روي بدنش فشرد و جواب داد:
_ (( خودم هم تعجب كردم قربان. حتي اين عبدالله نجفي كه فوتباليست بوده يا اون سياوشي كه جودوكار بوده اسمشان داخل ليست كشتي است. حسن عزيزي هم با اينهاست.))
_ (( قبلا هم تاكيد كرده بودم كه اين گروهان وضع خوبي ندارد. زنگ بزن فرمانده گروهان فردا ساعت ده به دفتر بيايد. شدند خودمختار. تيم كشتي
مي دهند، نمازخانه مي زنند، كتابخانه مي زنند. هر كاري دلشان خواست
مي كنند. )) سرگروهبان در اجراي دستور عقب گرد كرد.
سروان بايندرپك عميقي بر سيگار زد و در دل گفت:
_ (( اگه من نتونم يه دانشكده رو تو مشتم بگيرم اين آرم ضد اطلاعات را از يقه ام مي كنم)).
ولوله روز فينال تمام دانشكده رو پر كرده بود. آريافر چند تمرين سبك به تيم گروهان يك داد و بعد همه را براي استراحت و آماده شدن براي كشتي فردا فرستاد. وقتي همه سالن را ترك كردند سياوشي خود را به آريافر رساند.
_ (( فردا روز سرنوشته)).
بهرام خونسرد پرسيد:
_ (( براي چي ؟ ))
_ (( اگه فردا از عبادي ببري تمومه ديگه)).
_ هر چي خدا بخواد همون مي شه)).
_‌ (( تموم گروهان چهار دارن عبادي رو ترو خشك مي كنن كه فردا مسابقه را ببره)).
_ (( اون كشتي خودشو مي گيره منم كشتي خودمو. هر كسي تكنيكي تر و قدرتر باشه اون برنده اس.))
سياوشي پرجوش و خروش گفت:
_ (( همين خونسردي تو منو ديوونه مي كنه.آخه مرد حسابي مي دوني عبادي چقدر بيشتر از تو انگيزه داره؟))
بهرام در چهره دوستش دقيق تر شد. قاسم موقعيت را مناسب ديد.
_ ((‌ اون جايزه اول را مي خواهد و به هيچ عنوان به دومي رضايت نمي ده)).
_ (( تا كشتي نگرفتي هر كسي فكر مي كنه خودش بخت اول شدنه)).
سياوشي با شور و هيجان گفت :
_ (( باز كه داري كلي گويي مي كني. اصلا اين حرفها نيست. عبادي مي خواد اول بشه و پول نقد جايزه را براي خودش برداره)).
_ (( تو هم كه انگار قصه حسين كرد تعريف مي كني؟هر كي اول بشه جايزه نقدي رو مي گيره ديگه)).
_ (( ببين چي مي گم بهرام اگه تو اول بشي عصر پنجشنبه تا عصر جمعه كل كوههاي شميران را مي گرديم با پول تو اما حيف كه اين عبادي نمي ذاره)).
بهرام دست روي شانه دوستش گذاشت و:
_ (( ببين رفيق سعي كن پشت سر مردم حرف نزني. اگر چه رقيب باشه)).
سياوشي ناليد:
_ (( اي بابا، من رفيقتم بايد بهت بگم كه تو گروهان چهارچي داره مي گذره، كلي زيرپا كشي كردم تا اين اطلاعاتو بدست آوردم. اولش عبادي هم مثل تو به اين كشتي نگاه مي كرد اما از پريروز كه خواهرش زنگ زده و گفته كه پدرشو تو بيمارستان بستري كردن اون شب وروز داره تلاش مي كنه تا اين جايزه نقدي رو ببره. الان انگيزش خيلي زياد شده بهرام)).
آريافر زيپ پيراهن گرم كن را بالا كشيد. قامت برافراشت و آهسته زمزمه كرد:
_ (( يعني جايزه نقدي اين قدر هست كه بشه خرج بيمارستان يه مريضو تامين كرد)).
سياوشي پرسيد:
_ (( چي گفتي؟))
بهرام گفت:
_ ((‌ هيچي بابا. بريم به استراحتمون برسيم. فكر مي كنم اذان مغرب نزديك باشه. ببين....))
قاسم دستش را تكان داد و اداي بهرام را درآورد...
_ (( پس اول نماز)).
وقتي وارد نمازخانه شدند. عبدالله نجفي مشغول ذكر گفتن بود. سياوشي با خنده گفت:
_ (( عبدالله جون زودتر دعا رو تموم كن وايسا جلو قرض خداي رو به جا بياريم بريم.))
عبدالله با ملاطفت نگاهش كرد. همه سياوشي را به صفا و محبت مي شناختند.
نماز تمام شد. ذكر كوتاهي گفتند وبلند شدند. بهرام همچنان نشسته بود . ذكر مي گفت سياوشي طاقتش به سر رسيد:
_ (( اي بابا، حالا داره نماز جعفر طيار مي خونه)).
بهرام مثل اينكه نشنيد.عكس العملي نشان نداد.حسابي در خودش فرو رفته بود. نجفي متوجه احوال بهرام شد.آهسته گفت:
_ (( حسابي حس و حال گرفته بيا مزاحمش نشيم.))
سياوشي از در بيرون رفت:
_ (( اين بابا بايد حسابي شام بخوره كه فردا سرحال و قبراق باشه)).
نجفي جواب داد:
_ (( قوت و قدرت الهي يه چيز ديگه اس. تازه مگر تو رفيقش نيستي . شام شو بيار تو آسايشگاه)).
قاسم ناليد:
_ (( اگه اين سرگروهبان گروهان بو ببره كه من غذا رو از سالن به آسايشگاه آوردم تو حاضري به جاي من مانور بشي)).
عبدالله خنديد:
_ (( رفاقت اين حرفها رو هم داره .))
بهرام در خود فرو رفته بود. به عبادي فكر مي كرد و كشتي فردا.
بيت شعري كه هميشه اقاي شفيعي مي خواند در گوشش زنگ مي زد:
_ (( گر بر سر نفس خود اميري ، مردي)).
آقاي شفيعي ميان دار زورخانه و مربي كشتي بهرام بود. وقتي كه هنوز به تهران نيامده و در سطح استان كشتي مي گرفت. چند تكيه كلام هميشگي ورد زبانش بود.يكي همين يك مصرع شعر.
آن قدر براي تربيت شاگردانش در كشتي فرياد زده بود كه تارهاي صوتي اش خوب جواب نمي دادند. اما صداي بم و زمختش گيرايي خاصي داشت:
_ (( گوش كن چي مي گم آقا بهرام، اين حرفيه كه من به همه شاگردايي كه جنم كشتي رو دارن مي گم. در وجود تو هم يه كشتي گير آينده دار مي بينم بايد اين حرفا رو بهت بگم. زور بازو،‌سينه ستبر، گوش هاي شكسته، اينا هيچ كدوم نشونه پهلووني نيست. پهلووني به مرام و مردونگيه...))
آقاي شفيعي مكثي كرد و بعد ادامه داد:
_ ((اگه توي تموم تاريخ يه كشتي گير پورياي ولي شد به خاطر مردونگي و گذشتش بود. خيلي سخته آدم از تعريف و تمجيد ديگران از هورا كشيدنشون بگذره و تو اون راهي كه به شرف و مردونگي نزديكتره پا بذاره. نقل پورياي ولي و كشتي گير هندي رو حتما شنيدي. وقتي اون مي بينه كه مادر پهلوون هندي داره به درگاه خدا راز و نياز مي كنه و مي خواد كه پسرش تو كشتي روز بعد برنده بشه فردا به پهلوون مي بازه . بعدش مادر اون پهلوون پورياي ولي رو مي شناسه و بقيه قضايا خلاصه كلام، من از تو توقع دارم مرام پهلووني رو رعايت كني. قهرمان شدن و روي سكوي بالاتر ايستادن فقط تو يه لحظه روح آدم و اقناع مي كنه ولي مردونگي و پهلووني هميشه تو وجود آدم ريشه مي كنه. اگه ...))
اگر سياوشي نمي آمد بهرام تا صبح در نمازخانه مي ماند. سياوشي با لحني آميخته از شوخي و متلك گفت:
_ (( قربان، شامتون حاضره.ميل نمي فرمائيد)).
بهرام به خود آمد و مشغول جمع كردن سجاده شد.
سياوشي ادامه داد:
_ (( اگه بدوني با چه خون دلي اين غذا رو از سلف بيرون آوردم حالا تو قدر ما رو ندون!))
بهرام جواب داد:
_ (( راضي به زحمت نبوديم قاسم آقا)).
آن شب صداي گفتگوي دانشجويان در راهرو گروهان يك خيلي زود فروكش كرد و دانشجويان به خواب رفتند. همه براي ديدن مسابقه فينال لحظه شماري مي كردند. روز بعد جوش و خروش دانشجويان به اوج خود رسيد. هر كس تيم خود و كشتي گير گروهانش را تشويق مي كرد.
گروهان چهارمي ها دم گرفته بودند:
_ (( ماشاءا... ماشاءا...ماشاءا... ماشاءا... عبادي ماشاءا...)).
بچه ها گروهان يك هم كم نمي آوردند به دو دسته شده و كشتي گير خود را تشويق مي كردند. گروه اول فرياد مي زد:ۀ
_ (( بهرام، بهرام ...))
و گروه دوم جواب مي داد:
_ (( شيره)).
بهرام دوبنده را پوشيد. در آينه قدي سالن دوبنده را برانداز كرد تا مطمئن شود كه كاملا آماده است.
خطوط سياهي كه كلمات دو بيت شعر را درست در گوشه راست آينه حك كرده بودند چشمانش را به دنبال خود كشيدند.

پورياي ولي گفت كه صيدم به كمنداست
از همت مولايم علي(ع) بخت بلند است
افتادگي آموز اگر طالب فيضي
هرگز نخورد آب زميني كه بلند است
در نهايت شفافيت آينه چشمهاي درخشان آقاي شفيعي را ديد. درست مثل روزي كه در مسابقات كشتي آزاد ملاير شركت كرده و مقام اول را آورده بود. چشمان مربي اش همين درخشش را داشت.
صداي بلندگو كشتي گيران را به روي تشك فراخواند و بهرام اسم خود را شنيد:
_ (( دانشجوي سال يك ، بهرام آريافر با دوبانده قرمز)).
بچه هاي گروهان يك معطل نكردند و فرياد زدند : شيره.
هر دو كشتي گير به وسط تشك آمدند كشتي شروع شد. آريافر خونسرد و با درايت و عبادي هيجان زده و پرشور كشتي مي گرفت. شگرد آريافر در گرفتن زير يك خم در دانشكده مثال زدني بود. داوران امتياز مي دادند. هر كدام دو امتياز داشتند. سياوشي يك ريز فرياد مي زد:
_ (( بهرام ، برو زير يك خم)).
عبادي با همه هيجاني كه داشت از ابتداي كشتي مراقب بود تا آريافر زير نگيرد اما در يك لحظه كه به جلو يورش آورده بود آريافر جا خالي كرد و گارد عبادي خالي ماند آريافر خيز برداشت و دست را دور پاي عبادي قفل كرد. سياوشي به شانه عزيزي كوبيد:
_ (( كارش تمومه. اگر فيل هم باشه بهرام خاكش مي كنه)).
به راستي هم اينگونه بود وقتي آريافر زير مي گرفت ديگر به حريف امان
نمي داد. يك لحظه همه در انتظار امتيازات ديگر ساكت شدند. اما كاري از پيش نرفت. آريافر لحظاتي پاهاي عبادي را نگه داشت و در يك لحظه فن را عوض كرد.
آه از نهاد سياوشي بلند شد:
_ (( كلكشو مي كندي ديگه)).
آريافر خوب كار نمي كرد. داور اخطار داد واو را در خاك نشاند و همين يك امتياز براي برنده شدن عبادي كافي بود. دست عبادي به عنوان برنده بالا رفت و اريافر دوم شد. سياوشي در رختكن امان نمي داد :
_ (( آخه بهرام جون تو كشتي برده رو باختي)).
آريافر فقط گفته بود :
_ (( از نفس كم آوردم)).
سياوشي دلخورتر از پيش جواب داد:
_ (( اين حرفا كدومه؟‌اون موقع كه زير مي گرفتي چرا نبرديش تو خاك )).
بچه هاي گروهان از اينكه سكوي اول را از دست داده بودند دمق بودند و سروان بايندر لبخند معني داري به لب داشت. داور وسط رو به يكي ديگر از داوران كرد و گفت:
_ (( اين آريافر مثل هميشه كشتي نگرفت؟))
دوستش هم به علامت اين كه چيزي نمي داند دستهايش را از هم باز كرد. تقسيم جوايز انجام شد. همگي سالن را ترك كردند. زندگي دانشجويي از سر گرفته شد. اما وجود يادداشت تا شده روي صندلي سالن غذاخوري براي بهرام عجيب بود.
كاغذي كوچك كه روي آن نوشته شده بود:
_ (( ساعت ده شب كنار زمين چمن دانشكده منتظر شما هستم. ))
اين يادداشت از چه كسي بود؟ خيلي فكر كرد. به جايي نرسيد.
ساعت نه قرق و خاموشي زده مي شد پس چرا ارسال كننده يادداشت ساعت پس از خاموشي را در نظر گرفته بود. بهرام با خود گفت:
_ (( بالاخره همه چيز روشن مي شه)).
ساعت ده شب وقتي به زمين چمن رسيد كسي را ديد كه اصلا انتظارش را نداشت. به روي خودش نياورد.
شخص جلو آمد و درست در چند قدمي سينه آريافر ايستاد . دستش را دراز كرد و با صدايي بغض كرده كه رگه هايي از كينه هم داشت گفت.
_ (( بگير اين مال توئه)).
آريافر سعي كرد خونسرد باشد.
_ (( اولا سلام بعدش اين چيه؟))
عبادي حرفش را پي گرفت:
_ (( خيال مي كني من نفهميدم تو عمدا كشتي رو باختي ؟))
_ (( اين حرفا يعني چه. كشتي يه روز برده يه روز باخت. امروز من باختم.))
_ (( نه فرق مي كنه. خيلي فرق مي كنه تو خودتو بازنده كردي. خيلي دلم
مي خواد بدونم چرا؟ يه حسي به من مي گه تو يه نقشه اي تو سرت داري)).
آريافر همچنان هيجان زده بود اما سعي مي كرد خونسرد باشد ممكن بود با كلامي هر آنچه كه رشته بود پنبه شود.
_ (( من مطمئنم كه تو براي اول شدن شايسته تر از من بودي. اين پولم ناز شست خودته. بعدا آرام دستش را روي شانه عبادي گذاشت و گفت:
_ (( تو چرا اين قدر حساسي؟ اگه خوابت نمي آد يه گشتي دور زمين چمن بزنيم)).
همگام شدند. آريافر صميمانه گفت:
(( روي دوستي من حساب كن. اين پول را هم بزار تو جيبت. راستي حال پدرت چطوره؟))
عبادي محرمي براي درد دل يافته بود بغض هاي دلش سرباز كردند و شروع به گفتن از خود كرد. از اينكه با چه زحمتي درس خوانده بود و با چه زجري به دانشكده راه پيدا كرده است از بيماري ناگهاني پدرش و از خيلي چيزهاي ديگر. حسابي كه دلش خالي شد گفت:
_ (( فكر نمي كردم اين قدر با معرفت باشي از الان روي دوستي من حساب كن)).
آريافر احساس شادماني مي كرد. تمام وجودش مي خنديد. دلي شاد شده بود يقين داشت كه دل آقاي شفيعي را هم شاد كرده است.
عبادي دست راست آريافر را در دستانش فشرد. با نهايت محبت ، هر چند
نمي دانست كلمات مناسبي بر زبان بياورد اما در دل كار بزرگ و مردانه اش را ستايش مي كرد.
فشرده شدن دست كسي در دستهاي او. گرماي دست بيش از حد معمول بود.



وصیت نامه

اناالله و انا اليه راجعون
همه از خدا هستيم و به سوي او مي رويم.
اينك در ساعت 7 مورخه 2/5/74 13سرتيپ دوم بهرام آريافر مدير كل عمليات نظامي نيروي انتظامي چند سطري را وصيت تنظيم مي كند كه اين وظيفه هر فرد مسلمان مي باشد كه در زمان حيات خود تنظيم نمايد.
درود و سلام تمام به تمام فرستادگان خدا از آدم تا خاتم ( انبياء) محمد(ص) و با سلام به رهبر كبير انقلاب اسلامي ايران حضرت امام خميني((قدس سره))‌ و با آرزوي طول عمر براي رهبر انقلاب حضرت آيت الله خامنه اي. از بدو شروع جنگ تحميلي در جبهه هاي مختلف خرمشهر، آبادان، دهلران، موسيان، كرمانشاه، پاوه، نوسود، سسندج ، مريوان، بانه، سقز و ... در مسئوليتهاي مختلف براي پاسداري از انقلاب اسلامي و پايداري دين خدا فعاليت نمودم و اكنون كه در منطقه عملياتي كرمان هلي كوپتر 115 سانحه ديده و در آخرين سنگر مدير كل عمليات نظامي مي باشم از تمام دوستان ، همكاران، هم رزمان، فرزندان و برادرانم انتظار دارم سنگر دفاع از اسلام را خالي نكنند. و اما از نظر مال دنيا....
...از همه فرزندان، همسرم، مادرم، برادرانم، خواهرانم، همكاران، هم رزمان، دوستان و هم محله اي ها و آشنايان طلب آمرزش و حلاليت مي كنم.
اشهد ان لا الله الي الله
اشهد ان محمد (ص) رسول الله
اشهد ان علي ولي الله
سرتيپ دوم ستاد بهرام آريافر
2/5/74




به نام خدا

به خدا قطع کند خصم اگر سر ز تنم

به جهانی ندهم ذره خاک وطنم

مرگ در راه وطن حجله دامادی ماست

ای وطن، حجله به آیین ده و دامادم کن

خدمت همسر عزیزم و فرزند عزیزتر از جانم:
سلام من را از میان بانگ «الله اکبر» سربازان دلیر اسلام، از میان صدای توپها و خمپاره اندازهای حرهای زمان ما، بشنو. همسر عزیزم! امروز میهن عزیز ما، به وجود فرزندان خود نیاز دارد. امروز است که باید عملاً در پیروزی انقلاب، ما جان خود را بی ریا فدا کنیم و پای جیا پای مردان صدر اسلام بگذاریم و بر این صدامیان خائن، پیروز شویم. همسر عزیزم! من این جنگ را با نیروی کمتر از تعداد روزهای یک ماه، شروع کردم، ولی اکنون، بر خود
می بالم که نیرویی عظیم در اختیار دارم و در رهبری آنان موثرم و در آینده نزدیک، با همین نیرو، گور صدام را در این خوزستان به امید خدا، خواهیم کند. همسر عزیزم! شما این را به خوبی می دانی که ما فرزندان اسلام و ایران باید یکدل و یکصدا، گوش به فرمان امامان خمینی کبیر باشیم. ما در این کربلای ایران، برای پیروزی حق بر باطل می جنگیم تا پیروز شویم و به امید خدا، پیروزی از آن ماست، چون همیشه حق بر باطل پیروز است.
همسرم، چند بار در نامه هایت نوشته بودی که من به کارم بیشتر از شما توجه دارم، ولی اینطور نیست و این کار من فقط به خاطر خداست و شکرانه نعمتهای خداست و اوست که ما را از هیچ ساخته، پس در راه خدا، ترک همه چیز را کردن و به خاطر خدا جهاد کردن و در راه خدا، صادقانه جان دادن چه راحت است.
همسرم! همسر خوبم، من با خدای خود عهد کرده ام که تا پیروزی نهایی حق بر باطل، با این کفار بجنگم و از تو می خواهم در تربیت فرزندم کوشا باشی و او را هم بعد از من به لباس افتخار آفرین سربازی ملبس کنی و به او راه زندگی کردن با افتخار را بیاموزی و به او بیاموزی که شجاعانه و مردانه زندگی کند.
همسر عزیزم! شما شاید نمی توانی احساسات من را در این جبهه جنگ احساس کنی، جایی که کاملاً خود را به خدا نزدیک احساس می کنم و روزانه هزاران بار، مرگ را از نزدیک می بینم، روزانه چندین شهید گلگون کفن
می دهیم، روزانه سربازان، درجه داران و افسرانی را از دست می دهم که آنها برایم چون فرزندم(علیرضا) عزیز هستند، ولی تمام این شداید را تحمل می کنم. مگر این سربازان، درجه داران و افسران، پدر و مادر یا فرزند ندارند. که چنین جان خود را در طبق اخلاص گذاشته و در راه خدا، بی ریا هدیه می دهند و حاضر هستند همه چیز خود را فدای یک وجب از خاک وطن عزیزمان ایران کنند؟
همسر عزیزم! آنچه مسلم است ارتش ایران در این جنگ پیروز است و اگر خداوند یاری کرد و من هم در روز پیروزی نهایی زنده بودم، آن وقت است که با سری سرافراز، به پیش شما خواهم آمد و شما و فرزندم را در آغوش خواهم گرفت، و اگر افتخار شهادت نصیب من شد، به فرزندم یاد بده پای جای پای پدر خود بگذارد.
اگر فردا فدای کشورم گشتم.
به دور من بپیچان پرچم رنگین ایران را.
که تا این آسمان برجاست.
بداند هرکسی، من عاشق ایران و زیبا پرچمش هستم.
همسر عزیزم! بیشتر از این وقتت را نمی گیرم. فقط به تو سفارش می کنم اگر روزی افتخار شهادت در راه خدا نصیب من شد، بعد از من نگریید، بلکه با سری سرافراز، به دیدار دوستان و آشنایان بروید و بگویید: این همسر من بود که شجاعانه زیست و شجاعانه شهید شد و از مرگ نترسید و با افتخار شهید شد و با افتخار زندگی می کرد. در خاتمه، فرزند عزیزم علیرضای عزیزتر از جان را به خدای یکتا و بعد به تو می سپارم. ضمناً من در جبهه ماهشهر، آبادان، در امتداد جاده با کفار بعث در حال نبرد هستم.
به امید دیدار، خدا نگهدار شما سرگرد پیاده بهرام آریافر 20/9/1359

 

منبع: یک مرد یکصد نبرد نوشته ی هوشنگ ایرجی ،نشر اقاقی-1381 


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان همدان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : آريافر , بهرام ,
بازدید : 171
[ 16 / 05 / 1392 ] [ 16 / 05 / 1392 ] [ ]
 

 

سال 1335 به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي تا دبيرستان را در همدان شهري که در آن متولد شده بود ,گذراند. دوران ابتدايي را به صورت روزانه درس خواند وار آن به بعد مجبور بود روزها کار کند وشبها درس بخواند.با اين کار هم هزينه هاي تحصيل خودش را تامين مي کرد وهم براي خانواده اش کمک بزرگي بود.
مادرش مي گويد يادندارم کسي به او گفته باشد نماز بخوان يا مسجدبرو,او با علاقه واز سنين کودکي مسجد مي رفت وسالها قبل از اينکه به سن تکليف برسد نماز مي خواند.
کمک به ديگران را وظيفه ي خود مي دانست ,از کوچکي عادت داشت به مردم کمک کند؛مادرش مي گويد:نشد براي آوردن انگور به باغ برودوهمه ي ميوه هايي راکه چيده بود به منزل بياورد,در راه بيشتر آنها را به فقرا مي داد.
از نوجواني به مبارزه بر عليه طاغوت پرداخت،او در اين راه دشوار وسخت از هيچ کاري رويگردان نبود ويکي از پيشگامان مبارزات مردمي در همدان بود.
وقتي انقلاب شكوهمند اسلامي به پيروزي رسيد,او از پا ننشست و فعاليتهايش را بيشتر کرد,مي دانست دشمنان به اين راحتي دست از توطئه بر عليه مردم ايران بر نخواهند داشت. دردرگيري‌هاي پاوه و جنگ داخلي که ضد انقلاب در کردستان به راه انداخته بود,شرکت کرد.اوداوطلبانه به سپاه پاسداران پيوست و به مناطق درگيري با ضد انقلاب در پاوه و سنندج و مهاباد رفت.
پيش قدمي را در خطرات و سختي ها، هميشه براي خود لازم مي‌شمرد. پس از مدتي كه مسئوليت گروهي از رزمندگان را در اين مناطق به‌عهده داشت ,به همدان بازگشت و جنگ در جبهه فرهنگي را آغاز کرد,او اين بار با استعفا از سپاه پاسداران انقلاب اسلامي , مبارزه با تهاجم فرهنگي بيگانه و همچنين فقرزدايي از زندگي محرومان و ستمديدگان را انتخاب کرده بود.
باتهاجم همه جانبه ي ارتش بعث عراق که به نمايندگي از دنياي ظلم وستم آمده بود تا به خيال باطل خود انقلاب اسلامي مردم ايران را به نابودي بکشاند؛ دوباره به عضويت سپاه درآمد و به جبهه ي قصر شيرين رفت و با قبول مسئوليت گروهي از رزمندگان به مقابله با تهاجم دشمن پرداخت.
با گذشت زمان و بروز خلاقيت هاي بي شمار ,با صلاحديد فرماندهان, فرماندهي عمليات سپاه همدان به او محول شد اما اين سمت نتوانست او را از جبهه ها جدا کند.
او با همين سمت در خط مقدم جبهه مشغول نبرد با متجاوزان بود .اعتقاد داشت تمام حركات و رفتار بايد در راه نجات دين و شرف باشد.
تقي بهمني نوري بود در ظلمت و بايد روزي به ملكوت اعلا مي‌پيوست، در آخرين روزهاي زندگي زميني چندين بار همرزمان شهيدش را در خواب مي‌بيند، گويا زمزمه ي وصالش در ميان عرشيان برپا بود. سرانجام در دهم ارديبهشت 1360 به‌علت اصابت تركش خمپاره در جبهه ي غرب به شهادت رسيد.






وصيتنامه
بسم ا... الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون
ا... اكبر ,خدا بزرگ است. من به خاطر اسلام، بلكه براي رسيدن به معبودم در اين جبهه مبارزه مي كنم و معتقد هستم اين دنيا براي انسان يك زندان بيش نيست چنانكه شيعه از اول در برابر ستمگران همواره گفته است، ما شيعه ها در برابر هيچ گونه زور تحمل نمي كنيم. پاي مقاومت ستمگران را خواهيم شكست و فراموش نمي كنيم كه درس بزرگي از سرور آزادگان حسين(ع) آموخته ايم كه در برابر ستمگر به پا خيز.
من مي دانم كه اين جنگ تحميلي پايدار نيست و خداوند وعده داده است كه پيروزي از آن ماست. خدا خود شاهد است كه در اين جنگ تحميلي هم از طرف خودي من زجر مي برم و هم از طرف دشمن، زيرا ما از درون با ستون پنجم در جنگ مواجه هستيم و از خارج با ابرقدرتهاي شيطاني. خدايا تو را قسم مي دهم به جوانان آغشته به خون كه اسلام را در اين لحظه از زمان ياري كن.
و اما شما مسلمانان ,در اين موقع از زمان نشان بدهيد كه ما آزاده هستيم و پيرو مكتب اسلام هستيم. من شهادت را دوست دارم زيرا هر لحظه به استقبال آن مي روم و با خون خودم مي خواهم اسلام را ياري كنم, اگر خدا اين قرباني را از خانواده ما قبول كند.
اما خانواده عزيزم شما را به خدا قسم مي دهم بعد از مرگ من اگر مجلس عزاداري به پا كرديد، خوشحال باشيد و جشن بگيريد و به تمام بازماندگان بگوئيد كه خدا هم از ما قبول كرد. من به هيچ كس بدهكاري ندارم و از چند نفر مقداري پول مي خواهم كه اين پولها را براي بچه ها و خانواده هاي بي سرپرست به مصرف رسانيد و باز هم دوست دارم كه با لباس و ساير وسايل از جمله پوتين در خاك بسپاريد.
انقلاب ما، مانند نهالي نو است كه احتياج به آب دارد و ما مسلمانان براي آبياري آن بايد خون بدهيم تا اين نهال بعد از چند زماني ثمر خود را بدهد. حقيقتا شهيد قلب تاريخ است زيرا با خون خود آزادي و انساني زيستن را براي بازماندگان آموزش مي دهد بنابه به قول شهيد تاريخ دكتر شريعتي «خدايا خوب زيستن را به ما بياموز خود بهتر مردن را خواهيم آموخت».
براي من حضوردشمن در خاک ايران ننگ بود زيرا هم خاك عزيز ما زير پوتين كثيف آنها بود و از همه مهمتر اينكه اسلام در اين موقع از زمان در اين بوته آزمايش به خطر افتاده.
اي مسلمانان ياري كنيد اسلام را زيرا اين انقلاب ما در جهان براي تمام مستضعفين يك اميد است ,تنها ياري دهنده اين ستمديدگان همين انقلاب مكتبي ماست كه در انتظار هستند ببينيد چطور مي شود. من آرزو دارم كه خداوند بزرگ عمر طولاني به امام خميني ,بت شكن تاريخ عطا كند تا اين انقلاب را به مقصد نهايي خودش هدايت كند و بعد اميد دارم كه خداوند خميني ها و طالقاني ها و ابوذرهاي ديگري هم خود آماده کند تا با کمک آنها زمينه صدور انقلاب رادر ممالك مختلف جهان آماده بكنند و از تمام دوستان و عزيزان خداحافظي مي كنم و شما را به خدا مي سپارم. تقي بهمني





خاطرات
وقتي قابله اونا گرفت . احساس خاصي داشتم .
انگار که او را از ميان پارچه اي نوراني بيرون آورد .
رو شانه هايش مو داشت . قديمي ها مي گفتند که اين جوره نظر کرده است .
کمتر به کوچه مي رفت .
چرا نمي ري کوچه با بچه ها بازي کني ؟
دوست ندارم ، اونها قمار بازي مي کنند ، حرف هاي بد مي زنند .
فقط تا کلاس ششم ، روزانه درس مي خواند .
مجبور بود . روزها کار مي کرد و شب ها درس مي خواند .
اينجوري ديپلمش را گرفت .
از همان بچگي ، کسي به او نگفت نماز بخون ، مسجد برو .
خودش عاشق نماز و عبادت و مسجد بود . شده بود بلبل مسجد .
به ش مي گفتيم : تشک و لحاف را ، ببر شب ها هم در مسجد بخواب !
اصلا مي دوني چيه ؟ برو بشو سرايدار مسجد !
مي خنديد و مي گفت : من دارم راه خودم رو مي رم .
با اينکه کوچکتر از خواهر و برادرهايش بود ، به آنها احکام شرعي ياد مي داد .
بزرگتر که شد ف همگي پشت سرش نماز مي خوانديم .
اهل کار و ابتکار بود .
تابستان خودش را صرف ساختن وسايل چوبي کوچک مي کرد .
ميز و صندلي مي ساخت .
به مادر مي گفت : مي خوام نجاري ياد بگيرم. خيلي دوست دارم .
پانزده ساله بود . سبد را از من مي گرفت و به باغ مي رفت .
انگورهاي تر و تازه را با دقت مي چيد و مي آورد .
آمد خانه . سلام کرد . گفتم : باز که سبد سر خاليه ؟
گفت : مادر جان نپرس .
اصرار کردم . گفت : داده به فقيرهايي که کنار خيابان نشسته بودند .
گفتم : لابد ، آنها نشستند کنار خيابان که تو به آنها انگور بدهي !
آره ؟
گفت : خانم جان ، کاري به کار من نداشته باش .
من با خدا معامله مي کنم .
هفته اي يکي دو روز .
زنگ که مي خورد . دم در مدرسه منتظر بود .
مي رفتيم شاهزاده حسين ، دعا و زيارت مي خوانديم .
پرسيدم چرا اينقدر مي ري کوه ؟
گفت : در کوه آدم احساس مي کنه به خدا نزديکتره . خدا و خداشناسي تو کوه ، ملموس تره .
مخصوصا تو شب خيلي با صفاست . خلوتش به دل جلا مي ده .
کفشات کو ؟ باز عوض شده ؟
با دوستم عوض کرديم .
دوستش مي خواست بره تهران ، مهماني
کفش هاي نو خودش رو داده به او تا پيش فاميل شرمنده نشه .
ساده زيستي روستايي ها را دوست داشت .
هميشه مي گفت : : دوست دارم ساده زندگي کنم .
راستي که اهل تجملات نبود .
عاشق اهل بيت بود و شيفته زيارت عاشورا . اسم حضرت زهرا که مي آمد اشکش جاري مي شد .
مي گفت : اگه مريضي از صميم قلب و با اعتقاد ، در مراسم روضه امام حسين يک چايي بخوره ! حتما شفا پيدا مي کنه .
از کوچکي مريد آقا بود . هميشه مي رفت مسجد پشت سر ايشان نماز مي خواند .
مکبر بود .
از نوجواني ، اهل مسجد و هيات بود .
دم مغرب بود که ديدمش .
آقا تقي کجا با اين عجله ؟
مسجد وقت نمازه .
مرتب مي رفت مسجد جولان . آيت الله تالهي از علما و عارفان بزرگ شهر آنجا نماز مي خواند .
آقاي تالهي هم او را خيلي دوست داشت .
دور و بر انقلابي هاي شهر مي پلکيد . نگرانش بوديم .
مي گفتيم : نرو ، خداي ناکرده برات اتفاقي مي افته ها .
مي گفت : اگه بترسيم انقلاب به جايي نخواهد رسيد .

شب 22 بهمن ، تو سرباز خونه .
عکس شاه را از روي اسکناس ده توماني در آورده بود و به جاي آن عکس امام را زده بود .
روي پول نوشته بود :
در اين شب آزادي که از هر گوشه وطن بوي انقلاب و آزادي مي آيد جاي شهدا خالي است . درود بر شهيدان وطن .
شده بود کتابخانه سيار مخفي .
کتاب را داد دستم .
گفتم اين که : انقلاب سفيد . شاهه .
خنديد .
ورق زدم . رساله امام بود . جلدش رو عوض کرده بود .
قبل از معلمي اش هم اينجوري بود .
خودش کار مي کرد . لباس مي خريد . ولي لباساي ساده . ارزان و شيک .
بيشتر لباساش طوسي و قهوه اي بودند . اين دو رنگ را خيلي دوست داشت .

امام آمده بود تهران .
آقا تقي هم خيلي اصرار داشت که برود و امام را ببيند .
نگران بوديم ، تهران شلوغ پلوغ بود و درگيري ها ادامه داشت .
دو روز ماند و برگشت . گل از گلش باز شده بود ، آنقدر خوشحال بود که نگو .
مي گفتم : تقي جان ، حالامي شه نري تهران ؟
مي گفت : نه ، اين حرف ها رو نزن ، گناه دارد .
اگر مرا بکشيد هم ، بايد بروم .
نامه اي انداختند داخل حياط تندي رفت برش داشت . خواند و بعدش سوزاند .
چرا آتش زدي ؟
چيزي نبود به کار شما نمي آمد .
خيلي شب ها خانه نبود . ولي ما نمي دانستيم کجاست و چه کار مي کند .
فقط مي دانستيم در حال مبارزه است .

شب بهشت زهرا بوديم . غوغا بود .
هنوز امام نيامده بود .
صبح بعد از نماز ، مردم گروه گروه نشستند تا صبحانه بخورند .
گفت : چرا جدا جدا ؟ همه باتيد با هم صبحانه بخوريم .
سفره ها را به هم چسبيديم . ديدني بود . خيلي چسبيد تا حالا سفره يک کيلو متري نديده بودم .

رفته بوديم مشهد زيارت امام رضا (ع) . همگي با هم ، عروس بزرگم و بچه هاش .
شب رفت اتاق جداگانه گرفت . گفت : درست نيست من اتاقي بخوابم که نا محرم هست .

چند روزي بود که مدرسه نرفته بودم . بد جوري مريض شده بودم .
گفت : پاشو پاشو مي خوايم بريم بيرون .
گفتم : آقا حالم خو.ب نيس .
گفت : پاشو . تنبلي نکن ، آب و هوات عوض بشه زود تر خوب مي شي .
يک روز با هم به کوه رفته بوديم .ناگهان ديدم در پاي تخته سنگي نشست و به آن بوسه زد .

تعجب کردم که چرا سنگ را مي بوسد ؟
روي آن تخته سنگ جمله اي از امام خميني نوشته شده بود .

سرباز بود .
با رژيم شاه مبارزه مي کرد اما مخفيانه .
اعلاميه هاي امام را دست چپ مي نوشت و بين سربازها توزيع مي کرد .
اين جوري دست خطش قابل تشخيص و پيگيري نبود .

شب عيد آمد مغازه شيک و پيک با کت شلوار تازه . مشغول تعريف شديم . نمي دانم چه شد ، چراغ والور آتش گرفت .
دست پاچه شدم . آرام کتش را در آورد انداخت روي چراغ .
خوشحال بود که کاري براي دوستش کرده .

آمد مغازه و گفت : داداش ! امشب مهمان داريم . لطف کن به خانواده بگو براي چند نفر غذا آماده کن .
آمد ، با چند تا پسر و نوجوان سيزده ساله . تعجب کردم .
آهسته پرسيدم ، آقا تقي اينها کين ؟
گفت : بچه هاي روستا منور تپه هستند . يتيم اند ، امشب گفتم بيان کنار هم باشيم .
کار هميشگي اش بود .


شب هاي جمعه که مي شد مقداري برنج مي خريد و مي آورد منزل ما و به خانم من مي گفت :
زن داداش ! لطف کن اين برنج را براي امشب بپز .
غذا را بر مي داشت و بدون اينکه چيز ي بگويد مي فت .
خيلي دلمان مي خواست بدانيم کجا مي ره براي کي مي بره ؟
بعد ها فهميديم که نابينايي در منطقه تپه مصلي زندگي مي کند که عيال بار و محتاج است .

خبر دادند در قسمت هايي از دامنه کوه الوند گروهي از منافقين اردو زده اند و مشغول اند .
خودمان را به ارتفاعات رسانديم . خبري نبود ، سر کاري بود .
در راه باز گشت بهمني به من گفت :
هيچ معلوم نيست که اين خبر را چه کسي داده است و ما را تا اينجا کشانده است . فکر مي کنم توطئه اي در کار باشد .
رسيديم . شهر بمباران شده بود .
پيکاني خريده بود تا کار کند .
مي آمد خانه مي گفتم خوب ! تقي جان !
چقدر کاسبي کردي ؟
مي خنديد و مي گفت : خانم جان ما هم براي شما نون بيار نمي شيم .
پير زن ها و درمانده ها را سوار مي کرد ، مي رسوند ، فکر کنم يک پولي هم بهشون مي داد .
مي گفتم : آخه اين کارها مي شه براي تو پول ؟
مي گفت : خدا خودش به من مي ده .

پدرش کارگر ساده اي بود .
مي خواست سر بار خانواده نباشد ، همه کاري مي کرد .
گل هاي مصنوعي مي ساخت و رنگ مي کرد ، گاهي به تعمير روکش صندلي ها مي پرداخت و يک وقت انگشت پيچ به قم مي برد و يک زماني هم در کارگاه جوشکاري برادرش مشغول بود . خلاصه اهل کار بود . کار .
يه مدت تو خط همدان ملاير کار مي کرد .

وضع بهمني مثل سابق بود بلکه بد تر . پي گير شدم .
رعايت حال مردم و مي کرد . يا اصلا کرايه نمي گرفت يا نصف و نيمه ...
وقتي طبق قرار داد با شريکش محاسبه مي کرد . بايد يه چيزي هم از جيبش مي گذاشت .

ارادتش به آيت اله تالهي عاشقانه بود .
حاج آقا که از حج بر گشت . رفت تهران و با اصرار ايشان را آورد همدان آقا نمي خواست کسي به زحمت بيفتد .
بچه طفلکي گوشه اي ايستاده بود هاي هاي گريه مي کرد . هيچکس به فکر او نبود .
تو کوچه زن و مردي جرو بحثشان بود . چه جور !
نازش کرد . اشکاش و پاک کرد . ميانجي همونجا رفع اختلاف شد الحمد الله .
مهمان آمده بود منزل . همسر برادرش هم خانه نبود که غذا بپزد .
آستين با لا زد و غذايي پخت . پذيرايي مفصلي کرد .
گفت :
اين بچه هاي يتيم ، مهمان هستند بايد به شون برسيم .

تشت و لباس ها را مي بردند کنار چشمه تا لباس بشويند . زمستان و تابستان .
پول حقوقش را جمع کرده بود . براي لوله کشي .
سه ماه تعطيلات تابستان را ماند روستا . بالاي سر کارگر ها . خيلي زحمت کشيد .
گفتم : آخه مگه تو شهرداري ؟
گفت : اينقدر مردم منور تپه از اين کار خوشحالند که خدا مي داند . خودم از اونها خوشحال ترم .


ايام تعطيلات عيد نوروز ، در مدرسه باز بود تعجب کردم رفتم داخل بچه ها ي مدرسه را دور خودش جمع کرده و مشغول صحبت بود .
بچه ها سراپا گوش مبهوت آقا معلم مهربان بودند .
سلام دادم .
آقاي بهمني آمد ديده بوسي کرد و آهسته گفت :
فلاني تو اين بچه ها کي از همه محرومتره ؟
براي چي ؟
کار دارم .
چند نفر را معرفي کردم ...
از داخل ساکش چند دست لباس نو در آورد .
با مهرباني دستي به سر آنها کشيد و هديه ها را داد دستشان .
سخاو.تمند بود ، و دست و دلباز ؛ دلسوز و مهربان .
مي گفت : خانم جان ، توي روستا خيلي از بچه ها فقيرند و گرسنه
غذا که مي خورم بچه ها مي آيند پشت پنجره نگاه مي کنند .
بهش مي گفتيم : آقا معلم خودت چي مي خوري ؟ مي گفت : عزيزم من خورده ام شما نگران من نباشيد .
هر روز مي رفت در خلوت دو تا دانه خرما با کمي نان مي خورد .
غذاي ساده اي داشت و بدني سالم .
معلم بچه ها که نه ، معلم همه اهالي بود .
از هيچ خدمتي دريغ نمي کرد . از حقوق خودش خرج مي کرد جنگ که شروع شد رفت و ديگر بر نگشت .

مردم شهيد پرور ! فردا بعد از ظهر پيکر مطهر شهيد بهمني از مقابل بيمارستان ...
روستا غرق ماتم شد . همه رفتند شهر . احساساتي نشان دادند که همنه حيران شدند .
بنا به در خواست اهالي ، اسم روستا از منور تپه به شهيد بهمني تغيير يافت .
آقا معلم دوباره بر گشته بود !

پرسيد : نيستي ؟
رفته بودم تهران ؛ دنبال کار .
از اوضاع و احوالم که با خبر شد . يا اصرار و ادب به من و چند نفر ديگر از اهالي روستا پول قرض داد .
گفت : قرضه ،هر وقت وضعشان خوب شد . بريزيد به حسابم . اگه هم نداشتيد خوش حلالتان .
مي گفت : من مثل فرزند شما هستيم . اشکال داره پسر به پدرش به پدرش کمک کنه ؟
آمد روستاي ما معلمي .
با کمک اهالي و جهاد سازندگي و از حقوق خودش آب را رساند به خانه . سه هزار و پانصد متر لوله گذاري کرد . خيلي زحمت کشيد کار . چند تا اداره را تنهايي انجام داد .

از خانواده اش پرسيديم .
گفت : کسي را ندارم .
بعد ها فهميديم . که اين طوري نبوده ازش ناراحت شديم . علت را پرسيديم .
گفت : مي خواستيم بچه هاي يتيم روستا من و از خودشون بدونند .
مي گفت به خانمت رانندگي ياد بده لازمه . ولي يک جوري باشه که حجابش کامل باشه .
نيست به حجاب و رعايت شئونات حساس و غيرتي بود .
سعي مي کرد در مسير خلوت بره بياد . راه که مي رفت به زمين نگاه مي کرد .
کوه هم که مي رفتيم مي گفت . بريم جاهاي خلوت ،دنج .
اينجا بهتره ، نامحرمي نيست ،گناه نيست .
خيلي مي آمد منزل ما ؛شام و ناهار .
ازدواج که کردم . فقط مي آمد مغازه .
گله کردم : ديگه سراغ ما نمي آي تحويل نمي گيري ؟
گفت : بعدا که مثل تو شدم مي آيم !
تصميم گرفته بود براي تحصيلات بره خارج !
جنگ که شروع شد ، درس خواندن که هيچ ، درس دادن را هم رها کرد .

در مهاباد بوديم ،تصميم داشت ديدن دوست دوران سربازي اش هر چه گفتيم . نرو و خطرناکه ،قبول نکرد .
چند ساعت گذشت و از او خبري نشد . با چند نفر از برادران رفتيم دنبالش . پرس و جو کرديم . يکي به ما گفت . يکي به ما گفت : يک فارس زبان به داخل آن درگير شديم .
تا فهيده بودم پاسدارند . ريخته بودن . سرش . دست و پاش و بسته بودند و حسابي زده بودند .
مي گفت : من براي آنها از انقلاب و امام و اسلام مي گفتم و آنها گوش نمي کردند و فقط مي زدند .
قصد کشتنش را داشتند که ما رسيديم .
بنده خدا مشکل رواني داشت ، هيچ جور هم زير بار بيمارستان نمي رفت .
با او گرم گرفته بود . بيا بريم همدان . مي خوام استخدامت کنم .
خوبه ،تو بيمارستان ... حقوق مي گيري ،کار مي کني و ....
چند ماه بعد خوب شده بود. بهش گفته بود : آقا معلم تو که اينقدر صداقت داري و هيچ وقت دروغ نمي گي چرا من و آوردي اينجا ؟
اصلا من نمي خوام استخدام بشم . مي خوام برم دهات خودمون .

به ش پول قرض داده بود .
طرف گفته بود . آدرس بده تا بعد ا بر گردانم .
گفته بود : من خانه ندارم ، هيچکس را ندارم ؛ تنها خودم هستم . جايي ندارم که به شما آدرس بدم .
نمي خواسته پول را بگيرد . ضمنا مي خواسته قرض باشد که طرف خجالت نکشه .

سرباز معلم بود . جنگ که شروع شد رفت سپاه . به خانه هم نيامد پيغام داده بود که من مي روم جبهه .
ما هم که نمي دانستيم جبهه کجاس ، جنگ چيه ؟
قبل از سپاهي شدن معلم بود . حالا هم معلم بود در سپاه و جبهه . به دانش آموزان مي گفت :
امروز روز دفاع از عقيده و ايمان است . اگر به جهاد نرويم کلاس و درسي باقي نخواهد ماند .
شکل و شمايلش ، نظامي نظامي بود .
خيلي تواضع داشت . اگه باهاش حرف مي زدي سراپا گوش مي شد تا حرفات تمام بشه .
داوطلبانه رفت با عشق نه اينکه مجبور باشه !
مرخصي بدون حقوق گرفت از آموزش و پرورش .
گفت : مي خوام برم جبهه . جنگ در راس اموره .
از سپاه حقوق نمي گرفت . حتي خيلي وقتها از منزل غذا مي آورد .
تازه غذاي آن موقع سپاه هم چيزي جز نان و سيب زميني نبود .
کسي او را در لباس فرم سپاه نديد . يک دست لباس خاکي دوران سربازي اش را مي پوشيد .
مي گفت : لباس سپاه . لباس صحابي امام حسينه . پوشيدنش لياقت مي خواد .

جوراب هاي بهمني تميز ترين جوراب ها بود .
مرتب آنها را مي شست . مي گفت که شايد بوي جوراب ها کسي را ناراحت کند و اين حق الناس است .
فشار کار خيلي بود . معمولا تا سه – چهار صبح نگهباني مي داد و گشت تو شهر ؛ هر شب .
اوضاع به هم ريخته بود . امنيت کم بود .
بردادرا يا الله . پاشيد نماز و نرمش ...
به زور از رختخواب مي کنديم .
مي مانديم رو دربايسي آقا تقي .
وگرنه کي حال نرمش داشت .
يک راست رفتيم منزلش . زنش که ما را ديد از بالاي ديوار به ما تير اندازي کرد . ولي به خير گذشت .
طرف از اون هفت خط ها بود . پرونده اش همه چيز داشت : قتل : دزدي . تجاوز ...
مردم از دستش به تنگ آمده بودند .
ژاندارمري هم درمانده شده بود .اهالي و فاميل هيچکدام جرات نمي کردند جايش را لو بدهند . خسته و کلافه بوديم .
گفتيم : آقاي بهمني الان در همدان اوضاع ناجوره ، منافق ها تو شهرند .
اونجا واجب تره !
گفت : نه اينجا واجب تره ! وانگهي خيال کنيد . اين نامرد مزاحم ناموس خودمون شده .
تا کار اين نامرد رو يکسره نکنيم اينجا هستيم .
امشب بعد از نماز دعا و توسل داريم . ان شا اله فردا کار تمومه .
خودش حال خوشي داشت .
فردا جنازه ي کثيف آن ياغي را تحويل سپاه داديم .

از بس دوستش داشتيم به اسم کوچک صدايش مي زديم :
آقا تقي ! اتقي .
وقتي حرف مي زد بايد گوش هايت را تيز مي کردي و شيش دانگ حواست را جمع جمع .
دل آرام بود ، آرام هم صحبت مي کرد ؛ هميشه .
حسابي سرش شلوغ بود . کمتر مي آمد و حتي نامه هم نمي نوشت .
گاهي مي آمد مرخصي مي ديدمش . اونم وقت ناهار يات شام .
نيامده مي رفت از کارش سر در نمي آوردم .
وقتي مي رفت ديگه هيچ خبري ازش نداشتيم . گاهي مجبور مي شديم که برويم سپاه و پرس و جو کنيم . معمولا آنها هم خبري نداشتند . حتي دوستانش .
چيزي از جبهه براي من نمي گفت .
گاهي هم براي برادرش تعريف مي کرد . گوش مي ايستادم . تازه مي فهميدم که جبهه چه جايي است .
به ش گفتم : تو که مي گويي جبهه آنچنان خطري ندارد !
مي گفت :
مادر جان ! نگران نباش . از کس ديگري تعريف مي کردم . خدا نگهدار ماست !

من را هم برسان تقي جان .
نمي شه ، مادر جان ، بيت الماله گناه داره .
نمي خواست دلم رو بشکنه ، از کوچه پس کوچه ها به يک جايي جايي رساندم .
گفتم حالا زياد مونده برسيم که !
گفت : نمي شه مادر جان قربانت برم . از اين بيشتر نمي توانم .

تاريک روشن رفتم شير بخرم سالم بر گرده . نذري شير بدم .
باور نمي کردم خودش بود ساک به دست رسيد بوسيدمش .
گفت : خانم جان ، اين موقع صبح کجا بودي ؟گفتم : نذر کرده بودم اگر سالم بر گردي ، نذري شير تقسيم کنم .
گفت : اينقدر نذر و نياز نکن ، اگه صلاح باشد ، خداوند خودش من و نگه مي داره !

در استانداري جلسه داشت براي کاري رفتيم بياريمش .
بنز سپاه بد جوري نگاه ها را خيره مي کرد .
گفت : من سوارنمي شم .
گفتم : آخه براي چي ؟
گفت : اين ماشين فلاني است . اگر من سوار بشوم چه فرق من چه فرق او . نمي دانم ، بعضي ها چه جوري مي خواهند جواب خدا را بدهند .زير ديد بوديم .

در شهرک المهدي سر پل ذهاب ، پنجره ها را حسابي با پتو استتار کرديم . خيالمان راحت شد که نور به بيرون نمي رود . يک چراغ الکلي پر نور از سقف آويزان کرديم .
بهمني آمد براي سر کشي ، چشمش که به چراغ افتاد ، اخم کرد .
دانستيم از چيزي ناراحت شده .
متواضعانه گفت : محيط جبهه يعني برابري و تساوي ، در هيچ اتاقي در شهرک مثل اين چراغ وجود ندارد و راهش را کشيد و رفت .
به دنبال چراغ ديگري رفتيم که مثل بقيه باشد . يعني فانوس نفتي .

تا اون وقت نديده بودمش .
پرسيد ، کجا ها بمب خورده ؟
پرسيدم : شما :
گفت : سرباز امام ، مخلص شما .
فرداش فهميدم اون فرمانده عمليات سپاهه .

جوشکار ، پايه هاي تير بار را ساخته بود .
تحويل گرفت . چک داد . طرف هم خوب چک را ور انداز کرد .
گفت : آقا اين امضاء را من نمي شناسم .
خيالتان راحت باشه .
لطف کنيد بديد فرمانده تون امضاء کنه بيارين .
رفت نشست تو ماشين . چک را دوباره امضاء کرد و به جوشکار داد .

بردم اسد آباد بچه هاي سپاه را جمع کرد . تعجب کردم .
گفت : مي خواهم شما را به عنوان فرمانده عمليات معرفي کنم تا بعد از مراحل فرماندهي را به عهده بگيري . نمي خواستم بپذيرم . زل زد به چشمانم .
پذيرفتم .
آمدند تا به هر نفر پانصد تومان حقوق بدهند . همه ناراحت شدند و اعتراض کردند که مگر ما براي پول و حقوق به اينجا آمده ايم و ...
بعد ها براي اينکه بچه هاي رزمنده ناراحت نشوند تحت عنوان اينکه آن پول هديه امام است و تبرک است پول ها را به برادرها دادند . اما او هيچوقت پولي نگرفت .

مي خواستيم بريم پادگان ابوذر ، زمستان 1359
سيمرغ آبي رنگي سر چهار راه توقف کرده بود . راننده داشت شيشه ها را پاک مي کرد . رفتيم جلو . کنار بهمني مردي رشيد و لاغر با محاسني بلند و کلاه سربازي بر سر ، نشسته بود تو ماشين .
با آقا حال احوالي کرديم .
آقاي خامنه اي آمده بودند از وضعيت پاوه با خبر بشن . يه سر هم به سر پل ذهاب زده بودند .

گفتند : بيا فرماندهي سپاه را قبول کن .
گفت : سپاه جاي ماندن نيست . آدم تو ي شهر مي گنده، جبهه س که آدم و مي سازه .

مسئولان تصميم گرفتند او هم در شوراي سپاه باشد .
مي گفتش :
اگه مي خواين منو اينجا بند کنين ؛ مي رم سر کار معلمي خودم .
اونوقت از آنجا ميرم کردستان مثل بقيه رزمنده هاي معمولي .

منتقل شديم پادگان .
آنجا در محاصره ضد انقلاب بود . اوضاع ناجور شير تو شير بود گروهي در حال فرار بودند .
بالگردي رسيد و نشست زمين . خوشحال شديم .
اجازه نداريم شما رو سوار کنيم !
آهمون سرد شد . اسلحه را از ضامن خارج کرد !
اول اين مجرح و اين شهيد و سوار مي کنين بعد خودتون . شير فهم شد ؟

گفتم : خسته ام ، مي خواهم چند روزي برم مرخصي .
با تعجب گفت :
مگه آدم وقتي مي آد جبهه فکر خانه و زندگي هم هست ؟
مگه کار براي اسلام خستگي داره ؟
خستگي سرش نمي شد ، جبهه همه چيزش بود .
تحويلش مي گرفتن ؛ آخه فرمانده بود .

دو سه تا خرما به ش بيشتر مي دادند .همه ي سهم خودش را بين بچه ها تقسيم مي کرد ، مي ماند يک دانه .
مي گفتند : آقا تقي ! چطوري تا فردا با يک دانه خرما دوام مي آوري ؟
مي گفت : خوبه ، کافيه . شما بفرماييد .
برديمش گنجنامه . کلي فلسفه بافي کرديم . ديد ول کنش نيستيم .
گفت : اجازه بديد چند روزي فکر کنم .
هفته بعد تو جبهه ديديمش .
مي خنديد و مي گفت : تلاش مذبوحانه شما با شکست روبرو شد .
شرط کرد ديگه در اين باره صحبت نکنيد و گرنه مي رم يه جايي که منو پيدا نکنين .

خانواده طرف کاملا آمادگي داشتند قبول نکرد که نکرد .
گيرش انداختيم ، راه فراري نداشت .
گفتم : بيا ازدواج کن . خواهر زن خودمونه .
يک جمله گفت و خودش را خلاص کرد :
من با کس ديگري مي خواهم ازدواج کنم .
آرزويم بود که زود ازدواج کند .
دختر يکي از آشناها را که وضع مالي خوبي هم داشتند به او معرفي کردم .
ذوق که نکرد هيچ ! گفت :
اگه روزي ، روزگاري بخوام ازدواج کنم با يه خانواده معمولي وصلت مي کنم که خدا ازم راضي باشه .

ناجور مجروح شده بودم . امکانات دارو و درمان هم نبود .
تا صبح کنارم نشست . حرفهاي دلنشينش درد را از يادم برده بود .
سهميه بندي بود ، روزي ده – يازده گلوله .
با دقت و حوصله کار مي کرد ، مي گفت :
آقا حجت ! حواست و جمع کن .
بايد از اين گلوله ها طوري استفاده کنيم که بيشترين تلفات را از دشمن بگيريم .
حاجي بابايي به ش گفته بود : هر طوري شده بايد بري بگيري ؛ فشنگ نداريم .
رفته بود پادگان ارتش ، ولي به ش نداده بودند .
دست خالي برگشت ، ناراحت و پکر .
دوباره رفت . تهديد کرده بود اگر مهمات ندهي ، اله مي کنم بله مي کنم . دست پر بر گشت ، خوشحال و راضي .

با بهمني رفتيم پادگان ابوذر ، مقداري امکانات بگيريم .
از بهمني اصرار و از فرمانده انکار که نداريم ، نداريم . ولي ما مي دانستيم که دارند و نمي دهند .
بهمني ، چشمانش پر از اشک شد .
ديد ول کنش نيستيم . به ناچار نامه بني صدر را نشان داد و گفت ببينيد آقا جان !
فرمانده کل قوا دستور داده : ارتش نبايد امکاناتي به سپاه بدهد .
زير لب چند بار الله اکبر گفت و همينطور که راه مي رفت گفت : اشکال نداره . ما هم خدايي داريم .

در روزر نهم جنگ بهمني ، فريدي و همداني طرح عملياتي را ريختند .
مي گفت : ما بايد در حالي که دفاع مي کنيم حمله هم بکنيم تا دشمن غافلگير بشه .
يک گروه نه نفره در روز نهم جنگ با دشمن درگير شدند و 46 نفر از عراقي ها را اسير کردند.
و اين کار تا آن موقع بي سابقه بود .
بعد ها شنيديم که پيش بيني هاي تيپ عراقي با آن حمله در هم ريخته بوده است .

اولنج که شهيد شد ، با فريدي رفته بود شناسايي پشت خط عراقي ها . وقتي بر گشت ، بهش خبر دادند تا دو هفته مريض شد .
از هيچ کاري دريغ نمي کرد حتي ظرف شستن .
به ش اعتراض مي کرديم .
آخه شما فرمانده ما هستيد ، بذاريد بعضي از کارها رو هم ما انجام بديم .
بي تابي مي کردند .
اگه بچه ي ما هم فرمانده بود مي آوردينش ؟
بعد هم زدن زير گريه !
آقا تقي با خبر شد . رفت و پيکر شهيد را آورد . با چه زحمتي خوشحال بود که پدر و مادر شهيد را خوشحال کرده .

هر وعده سه چهار نفري يک کنسرو لوبيا داشتيم .
خوش به حال آنهايي شد که با او هم کاسه بودند .
نانش را در آب لوبيا مي کرد و مي خورد . لوبيا هاش مي ماند براي هم کاسه اش .

مادرش مي گفت : آقا سيد ! اين تقي رو نصيحتش کن . وقتي به مرخصي مي آد . روي زمين مي خوابه ، تشک نمي اندازه ، آخه اين که نمي شه .
نصيحتش کردم .
گفت : اگر اينجوري عادت کنم . خيلي به ش خوش مي گذره . اون وقت ، تو سر پل ذهاب نمي توانم راحت بخوابم .

رسيديم همدان همراهانم را رساندم خانه هايشان و خودم را هم !
هفت صبح نشده ايستاده بودم دم در دژباني .
کجا بودي ؟
ساعت دو شب بود رسيدم و ...
گوشش بدهکار نبود . کلي سرزنشش کرد که تو حق نداشتي با ماشين بيت المال کار شخصي انجام بدي ...

شوراي سپاه همدان که تشکيل مي شد ، بهش زنگ مي زدند سر پل ذهاب . سريع آمد .
جلسه ساعت 3 شب بود و ادامه داشت . بهمني خوابش گرفته بود و هي سرش مي افتاد روي شانه اش .
به همداني نشانش دادم . گفتم ببين چقدر خسته است، شب از راه رسيده حالا هم بايد تا ديروقت در شورا باشد .

بچه ها بهمني آمد !
همه با هم گفتند :
آخ جان ، شکلات !!
رسيد . سلام داد . همه را بوسيد . چشمامون به ساکش بود . زيپ کيفش را باز کرد . يک بسته شکلات آورده بود .
يکبار نشد دست خالي بيايد .
درخت هاي انجير هنوز ميوه داشت . يک چيزي آمد خورد زمين و منفجر شد . هاج و واج شديم . حسابي ترسيديم .
خدا يا اين ديگه چيه ؟
از سيمرغ پياده شده .
عزيزان من ! خوش آمديد . گل آورديد ... و آغوش مهربانش را برايمان گشود .
توي آسايشگاه غذا درست کرد . خورديم . خيلي چسبيد .
داشتيم کم کم به جبهه عادت مي کرديم .
مرتب سر کشي مي کرد شب و روز . هر سنگري که مي رسيد مي ايستاد ، احوالپرسي مي کرد و خوش و بش مي کرد .
واويلا بود اگر کسي کوتاهي مي کرد و يکي از بچه ها زخمي مي شد و دادش بلند مي شد .
مي گفت : يک نفر فداي همه ، همه فداي يک نفر . اگر يکي از دماغش خون مي آمد تب مي کرد .
گفت : تو سه زوزه اومدي منطقه ، مجروح شدي . من سه ماهه اينجام حتي يه ترکش ريز هم نخورده ام . به حال من غبطه مي خورد !
دو سه روز بعد ، من به شهادتش غبطه مي خوردم .

داداش چي شده مي شه ببينم ؟
چيز مهمي نيست زخمه سطحيه .
چند بار مجروح شده بود و ما خبر نداشتيم نمي خواست ناراحت بشويم .
نيمه شب متوجه شدم يکي بالاي سرم ايستاده . ترسيدم . فکر کردم دشکمنه دستپاچه بلند شدم .
از رودخانه خروشان روستاي «جگر محمد علي » چه جوري گذشته بود نمي دانم . آمده بود سر کشي و احوالپرسي .
اصرار که بايد برم بيارمش .
مي گفتيم : آخه آقا تقي ! اولندش خطرناکه ، دومندش : درسته که شما راننده ايد ولي راننده ژيان ، نه راننده لودر !
تازه لودر هم پنچره .
گفت : اولندش خدا کريمه ، دومندش : بد جوري به ش نياز داريم . سومندش ، اگه بيارمش چي مي شه ؟
رفت فقط خدا خدا مي کرديم . ازش چشم بر نمي داشتيم .
روشنش کرده بود ، آسه آسه مي آمد .
باور کردني نبود . مثل اين بود که از دامن عراقي ها گردو برداري بياري !
بچه ها تکبير گويان ، ريختند دورش . او فقط لبخند مي زد و زير لب الله اکبر مي گفت .
از دست عراقي ها در رفته بود .
کناري نشسته بود و از درد به خود مي پيچيد .
زير آن آتش فقط بهمني جرات کرد برود پيشش .
زمان وضع حملش بود .
گذاشتنش تو ماشين و به بيمارستان کرمانشاه منتقلش کرد .
خدا را شکر هم بچه سالم ماند و هم مادر .

مانده بوديم توي آتش .
درايت نشان داد . يک جوري دستور عقب نشيني داد که از چهار نفر حتي يک نفر هم زخمي نشد .

گاهي دوبار وضو مي گرفت توي آن سرماي استخوان سوز غرب !
مي گفت : براي بعضي از کارهام ، خودم را تنبيه مي کنم .!

شکري موحد مي گفت :
گفتم : آقا تقي ! کاري به من ياد بديد تا هميشه ياد شما باشم
گفت : ما هميشه به ياد همه هستيم نگران نباش .
گفتم ، نه اين جوري .
لپم را کشيد و گفت يادت باشه که ما هميشه يه ياد هم هستيم .

يک روز 56 شهيد داديم . مگه همه اش ما چند نفر بوديم .
حسابي ناراحت بوديم .
آمد . انگار نه انگار مثل کوه به روي خودش نمي آورد .
مي گفت : جنگ صبر مي خواد .
وقتي هم فريدي شهيد شد دست به کمر شد . داغ سنگيني بود برايش . راه مي رفت و الله اکبر مي گفت .
بعد از شناسايي جاده را حسابي مين گذاري کرديم .
دم دماي ظهر بود . بايد بر مي گشتيم ، هر چند رمقي نداشتيم .
از حال رفت ، انداختيمش داخل يک پتو .
اميدي به زنده ماندنش نداشتيم .
جان سالم به در برد .
دکتر براي درمان مشکل پوستي اش پمادي تجويز کرده بود .
گفتم : بذار من پماد را برايت بمالم .
قبول نکرد . روش نمي شد که پيش من لباسش را در بياورد .

تا چانه رفته بود توي رود خانه يخ زده اون هم تو دل دشمن ، گرا مي داد به توپخانه .
وقتي بر گشت خيس خيس بود . مثل بيد مي لرزيد . از سرما دندانهايش به هم مي خورد .

جناب سر گرد به نيروهاش گفته بود :
دستور او دستور منه . حتي اگر پيغام شفاهي ازش آوردن تعلل نکنين .
هر چي خواست به ش بدين .
محبوبيتش پيش برادرهاي ارتشي کمتر از سپاه نبود .
آقاي رئيس جمهور فرمودند :
امکانات نداريم . اگر مي توانند با همين ژسه ها بجنگند والا برگردند .عقب !
کارد مي زدي خونش در نمي آمد .
جناب سر گرد برو به اون خائن بگو ، خيلي سريع از منطقه بره بيرون و ديگه اين طرفا پيداش نشه و گرنه هر چه ديده از چشم خودش ديده ها !
جرات نمي کرديم بگيم ، با اصرار او پيغام به بني صدر ابلاغ شد .
فکر مي کنم هميشه روزه بود .
مغرب که مي شد مي گفتم برويم از افطار بهمني بخوريم . ثواب داره !

پيرمردي سني تو محله ي ما پينه دوزي مي کرد .
هر وقت مي آمد مي رفت احوالپرسي اش و باهاش گرم مي گرفت .
گاهي که دير مي آمد مرخصي ، نگرانش مي شد مي آمد در خانه و خبر مي گرفت .
براي سلامتي اش دعا مي کرد .
همه فرز و قبراق بودند .
قاشق بود که پر مي رفت بالا و خالي مي آمد پايين .
سلام داد نشست کناره سفره .
بسم الله گفت :
نمکي مزه مزه کرد . چند قاشقي خورد .
آرام بلند شد و رفت . مثل هميشه .
بابا آقا تقي جان ؟ شما مشغول باشيد من کار دارم ، الهي شکر .
مي دانستم . مي خواست گرسنه تر ها بخورند و سير بشوند .

جنازه مهدي مانده بو آن طرف .
غم و خستگي در چشمانش موج مي زد به سر آب گرم رسيديم .
تا چشم کار مي کرد گل بود و گل .
خواستم از فکر بيارمش بيرون . کاري کرده باشم مثلا .
گلي به ش دادم . نگاهش کرد و بوييد . صلوات داد و آرام پرپرش کرد گل ها بايد پرپر بشن !....
تا حالا اينجوري نديده بودمش .
راه افتاديم در مسير شهرک. خمپاره خورد يکي دو متري ماشين . آسمان تيره و تار شد .
گذاشتيمش زمين ، ناله مي کرد . صداش تو گوشم بود :
گل ها بايد پر پر بشن .
باران آتش دشمن قطع نمي شد . مثل مور و ملخ عراقي ها آمده بودند تا منطقه را پس بگيرند .
دستور عقب نشيني صادر شد . چاره نبود بايد اطاعت مي کرديم . فقط ماندند فريدي و بهمني . تا صبح چشم رو هم نگذاشتند .

همه صحن ها و رواق ها را نشانم داد . زيارت با صفايي بود . خيلي چسبيد .
خانم جان چي مي خواي برات بخرم ؟
هيچي .
مشهد که بدون سوغاتي نمي شود . گفتم هر چي خودت دوست داشتي بخر .
هر وقت با اين چادر نماز مي خوانم يادش مي افتم .

به ش گفتم . ديدي چه بلايي به سرم آوردي ؟
در صحن بزرگ امام رضا (ع) شمع هاي کوچک و رنگارنگي روشن بود . تقي و پدرش روي تخت نشسته بودند . چهره اش خيلي نوراني بود مثل ماه . رفتم جلو ، گريه کنان به سينه ام زدم .
گفت : مادرجان : چرا ناراحتي ؟ ببين چيزي به من نشده است سالمم ! چرا تو خودت را اينقدر ضعيف مرده اي .
از خواب بيدار شدم . چسشمهام خيس بود .
از شناسايي بر گشت ، نشست کنارم . بساط چايي را علم کردم .
گفت : 24 ساعتي مي شه که چيزي نخورده ام اگر امکان دارد يک ليوان آب جوش براي من بريز .
چاي نمي خورد .
عازم منطقه بوديم .
پرسيد اين « وهب » کي بوده ؟
يک چيزهايي بلد بودم گفتم :
ديدم که يک جوري شد گفتم : چيه ؟
بغض آلود گفت : دوست دارم وقتي سر مرا به مادرم تحويل مي دهند مثل مادر وهب ، سرم را پرت کنه و بگه من پسرم را در راه خدا دادم و هديه ام را پس نمي گيرم .

نم نم اشک مي ريخت .
اذيت مي شد .
رفتم همدان و به دکتر درد ش را گفتم . سفارش فرستاد .
درمان از راه دور !
احوالش را پرسيدم . تشکر کرد . گفت : خوب شدم .
ولي اگر با اين بيماري بودم بهتر بود .
چرا ؟
آخه آن موقع بدنم مي خاريد و کمتر مي خوابيدم !
ياد هر کدام مي افتادي آن يکي هم به يادت مي آمد با هم بودن هميشه و مهدي و تقي فرمانده و معاون يا فرمانده و فرمانده .
جنازه مهدي ده روز در منطقه مانده بود که تقي شهيد شد .
هر دو در يک روز تشييع شدند .
25 نفر بوديم . خسته و کوفته و از همه بدتر اتمام مهمات !
دستور از فرماندهي ابلاغ شد :
عقب نشيني !
فرمانده هاي دوقلو ، تا صبح پلک رو پلک نگذاشته بودند . قراويز حفظ شد .
اين بار مات اوج اخلاص و ايثار آنها شديم .
نيروهاي کمکي تازه نفس از نفس آنها گرم شدند .
مانده بوديم چه جوري بهش بگيم .
بالاخره گفتيم ؛ فريد شهيد شده .
به ابروهاش گره افتاد . غم چهره خندانش را گرفت .
گفت : خوش به حالش .
گفتم : ناراحت نيستي ؟
گفت : نه . فريدي ها بايد بروند تا اسلام بماند .
محمد رضا خاکپور در منطقه غرب آسماني شده بود . دو روز پيکر مطهرش مانده بود توي بيابان . مي رود و او را روي دوشش مي اندازد و از خط مي آورد عقب .
اومد خونه ، تمام بدن و لباسش بوي خاصي داشت .
گفتم : اين بوي چيه ؟
گفت : بوي شهيده .
ناراحت شدم .
ديگه نمي زارم بري جبهه مي ترسم تو هم شهيد بشي .
نگاه مهرباني کرد و گفت مادر جان !
آرزوي من اين است که يک روزي من هم شهيد بشم و شما صدام کني تقي شهيدم شهادتت مبارک .
کاري از دستم بر نمي آمد . گريه کردم و برلي سلامتي اش دعا کردم . مثل هميشه .
در کنار پاسگاه تيله موه چيزي به عنوان خاکريز وجود نداشت .
آتش که سنگين مي شد پشت تانک ها سنگر مي گرفتيم جان پناه ضروري بود .
15 روز طول کشيد تا من و آقا تقي در پاي يک تپه غاري شبيه تونل يا تونلي شبيه غار حفر کرديم . خيلي يه دردمان خورد ، خيلي .
يک روز از آن روزهاي پر آتش و دود که بچه ها رفته بودند توجان پناه .
تانک عراقي ، لوله تخراشيده اش را گرفته بود دهانه ي غار .
همه اسير شده بودند .

هميشه کارش بود .
گفتيم چي ؟ گفت : سوار و پياده کردن مردم بين راه .
نمي ترسيد . نه ، اصلا در بند نبود که دشمن مي بيند و خطري تهديدش مي کند .
يک بار تعدادي از مردم بي پناه مانده بودند زير ديد و آتش دشمن . هر چي به ش گفتم آقا تقي ! خطر ناکه . مي زننت .
همينجوري که مي رفت, گفت : اين مردم نبايد بيش از اين رنج بکشند .
سمت قراويز بوديم .درست مقابل دشت ذهاب . بدجور گير کرده بوديم . اينقدر فشار آورديم تا دو تا پي ام پي برايمان فرستادند . خدمه آنها هم از ترس کاري نمي کردند .
به حبيب گفت : مي ري سراغ پي ام پي ها . اگه تير اندازي کردن . که هيچ . ولي اگه نزدن . آن ها را بکش که خيالمان راحت بشه .
حبيب لباس پوشيده اسلحه اش را برداشت و رفت به طرفشون .
مي گفت :
گلنگدن را کشيدم و گفتم : يا مي زنيد شون يا ...
اونها هم وقتي ديدند اينجوريه . آتش کردند . جاي شما خالي . تانک بود که به هوا مي رفت .
موشک هاشون که تمام شد رفتند عقب .


آن اوايل که مي رفتيم شناسايي در دار بلوط سر پل ، چند تايي کيسه با خودمان بر مي داشتيم .
در راه برگشت از باغهاي آنجا ، کيسه ها را از ليموشيرين پر مي کرديم . مي آورديم عقب براي رفقايي که در سر پل بودند . تا بخورند و کامي شيرين کنند .
به نيت بيماران مي چيد . مي برد همدان ، و بين مريض ها تقسيم مي کرد . مي گفت : براشون خيلي خوبه ، بخورن شفا پيدا مي کنن .

هي التماس مي کرد و کمک مي خواست .
چشمان آتشين دوشکا به طرف ما بود . شروع کرديم دويدن ، من و بهمني .
بر گشتيم عقب ، اي داد ، فلاني ! زمين گير شده بود .
آتش کرد .
دوشکاچي او را ديد .
هل برمون داشت .
اگه کشته بشه ، کارمون زاره مي گن اونو به کشتن داديد و اون وقت بيا و درستش کن . ازش رستم دستان مي سازند .
گفت من مي رم مي آرمش .
گفتم : خطر ناکه, اگه ... حرفم ناتمام ماند . در يک چشم به هم زدن پا شد ، زيگزاگ رو خودش را رساند به او .
طرف که بني صدر روش خيلي حساب مي کرد . از ترس قالب تهي کرده بود ! نشانديمش پشت يک تخته سنگ بزرگ .

صورتش را با تيغ اصلاح کرده بود !
تعجب کردم . روم نشد ازش سوال کنم .
از شکري موحد پرسيدم گفت :
آقا تقي زماني که براي شناسايي مي رفت . ريشش را مي زد .
مسوول محور سر پل بود .
گروهي از بچه هاي تهران قصد داشتند منطقه اي را شناسايي کنند . از بهمني مي خواهند به آنها کمک کند .
مي آيم ولي دنبال شما .
وقبول ولي من تا حدودي با اين منطقه آشنايم .
يک ساعتي راهي را که چند ساعته رفته بودند بر مي گردند .
تواضع مانع شده بود که بگويد ما اين منطقه را قبلا شناسايي کرده ايم .

تاريکي ، مه و صداي جيغ و داد و ناله .
عده اي از مردم قصر شيرين بودند ؛ آزاد شان کرده بودند .
آنقدر اين مردم را اذي کردهع بودند که گفتني نيست .
وقتي به شان رسيديم . افتادند روي دست و پاي ما و مي گفتن : ما را خدا دوباره داده .
بي سيم زديم ، بهمني آمد رسانده شان عقب .

پيچک فرمانده سمت مور موش و قسمتي از تنگه حاجيان بود .
گفت اصغر بيا بريم پيش پيچک .
حسابي درد دل کرديم و از مشکلات گفتيم .
از اينکه کاري از دستشون بر نمي آمد . حسابي پکر بودند .
دوتايي زدند زير گريه .
بني صدر دستور داده بود که هيچي به سپاه ندهند .
فرداش منطقه آرام شده بود .
فرمانده ارتش از بچه هاي همدان خيلي خوشش آمده بود . از استقامت و دلاوريشان .
دستور داد . شبانه ، مخفيانه يک ريو پر ، گلوله 120 برامون بفرستند هديه !
خيلي سفارش کرد به کسي نگيد .
با آقا تقي رفتيم آورديم . خستگي مان در آمد مثل تشنه اي بوديم که به ش آب خنک بنوشاني .

يکي از رزمنده ها ، اسيري را کشته بود .
از ناراحتي رنگش پريده بود .
تو انساني ؟
خوب دشمنه نبايد به اونا رحم کرد .
دشمن باشه حالا اسير ماست ما بايد با اسرا مهربان باشيم اين دستور اسلامه ، فهميدي !

بالاخره تعمير شد ولي هوا روشن شده بود .
بايد منتظر مي شديم تا دوباره تاريک بشه .
گفت : نمي توانين بمانيم . من تو خط خيلي کار دارم .
گفتم : آخه اگه الان بريم ، زير ديديم ، مي زنند .
گفت : اگه ما رو بزنند بهتر از اينکه دست رو دست بذاريم و بچه ها بي سلاح بمانند .
غژ غژ ماشين در آمد صداي گلوله ها هم .
گفت : آيت الکرسي بخون .
گفتم : يعي اگه بخونم ديگه ماسشين ما رو نمي زنه ؟!
گفت بخون تا ببيني .
رسيديم ، سالمه دسالم . هم خودمان و هم ماشين . حتي يک ترکش هم به ماشين نخورده بود .

نظم ، تميزي ، کم خوراکي ، شجاعت .
هر کسي يکي دو روز با او بود ، اين چهار ويژگي را در او مي ديد . واقعا کم نظير بود . لباس خاکي اتو زده ، پوتين هاي براق و شلوار گتر شده . سربازي تمام عيار بود .
خدا خدا مي کرديم ، نياد سنگر تير بار ، خيلي سختمان بود . خجالت مي کشيديم .
تا اذان صبح ايستاد . نگهباني بي خستگي .
حالا مثل او شده بوديم . هيچکس نفر بعدي را بيدار نمي کرد بلکه خودش به جاي پست بعدي نگهباني مي داد .
کم سن و سال بودم و جمع و جور .
هر وقت مي رفتيم شناسايي . مواظبم بود و کمکم مي کرد .
کولم کرد .و از رودخانه عبورم داد . کوله ام را نيز هميشه مي گرفت تا خسته نشوم .
آقا معلم چنان لياقتي نشان داد که خيلي سريع شد فرمانده .

در فنون نظامي و عملياتي فرز و قبراق و ماهر بود . هر جا گير مي کرديم آقا تقي مشکل گشا بود .
هر کس به ش مي گفت : تو فرمانده اي . ناراحت مي شد و مي گفت : من فرمانده نيستم . من نوکر اين بچه هام ؛ همين !
آتش دشمن امان نمي داد .
يکي از برادران ارتش دوان دوان آنمد پيش بهمني و گفت : برادر زود باش بيا .
دويديم گلوله خمپاره 120 توي حلق خمپاره گير کرده بود .
بهمنس آستينش رو بالا زد ، آرام و با حوصله ، بسم الهي زير لب زمزمه کرد .
با احتياط گلوله را بيرون آورد .
سروان کشاورز جلو آمد ، پيشاني اش را بوسيد و گفت :
درست است که معلم بودي ولي از ما ارتشي ها فنون و اطلاعات نظامي را بيشتر بلدي .

حکم « تحريم استفاداه از توتون و تبناکو » را صادر کرده بود . کوتاه هم نمي آمد .
يکي از بچه ها بدجوري معتاد به سيگار بود . طاقتش تاب شده بود . رفته بود ديوار اتاق تدارکات را سوراخ کرده بود و لبي از عزا در آورده بود .
خودش را به او نشان نمي داد ، از توبيخش مي ترسيد .

بعد از مدتها يک فرش ماشيني معمولي براي منزل خريديم .
شب به منزل ما آمد . ذوق زده نظرش را درباره فرض جويا شديم .
گفت : داداش جان خيلي زيباست . مبارک باشه به سلامتي ولي زيباتر اين بود که پول فرش را مي داديد به من ؛ تا با آن دو عدد گلوله خمپاره مي خريدم و مي زدمش توي سر اين عراقي ها !

هوا که تاريک مي شد خودش مي نشست پشت فرمان و با چراغ خاموش رانندگي مي کرد .از سر پل ذهاب تا شهرک المهدي تا سنگرهاي مجاهد و تپه ...
مسير جاده را حفظ بود .
برادر خمپاره ! برادر تيربار ! آرپي جي سلام !
بچه ها را اينجوري صدا مي کرد . جمع مي شدسم دورش و زل مي زديم به ش ببينيم چي مي گه ؟
هر چي مي گفت نه نمي گفتيم . خيلي دوستش داشتيم .
جنوب عمليات بود !
حالت پدافندي بچه ها را کلافه و بي تاب کرده بود .
به صبرمان مي خواند و از « واستقم کما امرت » مي گفت . سخنانش گره از ابروها باز مي کرد و اميد در جانمان مي دميد .

تهيه آب مشکل بود .
صبح که پا مي شديم براي وضو يا شستشو ، آب آماده بود .
نمي دانستيم کار کيه ؟ فهميديم گفت : مي خوام بچه ها به زحمت نيفتند .
توي کمکهاي مردمي سيگار هم مي رسيد .
سيگاري باشي ، هي چپ و راست هم سيگاراي رنگ و وارنگ برسه تحملش سخته ! نيس
سيگارها که مي گذاشت تو انبار . زياد که مي شد مي برد مي فروخت و با پولش ذغال مي خريد براي بي بضاعت ها .

گفتم : با اين تعداد نيرو مي شه . منطقه را نگه داشت .
گفت خيالت راحت ، خدا درست مي کنه .
اسراي عراقي گفته بودند :
فرماندهان ، به تصور اينکه در جبهه مقابل دو تيپ استقرار پيدا کرده دايم ما را در حال آماده باش نگه مي داشتند .
گرما و سرما سرش نمي شد . در آن هواي گرم و طاقت فرساي منطقه هفته اي دو – سه روز روزه مي گرفت . کمتر کسي خواب بهمني را مي ديد . بيدار بود بيدار . همه جوره دل و چشم .
48 ساعت مرخصي مي خوام . مي رم و زود بر مي گردم .
نه ، وضعيت مناسب نيست ، نيرو کم داريم مي بيني که مشکل دارم ، گرفتارم
وقتي متوجه شد ، که آن برادر پدر ندارد ، و مادرش رخت شويي مي کنه تا خرجي خانواده را تامين کنه ، همه جوره ، مادي و معنوي کمکش کرد .

آمد پيش من . ساعت 5/1 . ليوان آب جوشي دستم بود . حال و احوال کرديم . نيم ساعت با هم بوديم .
روش نشد بگه آب جوش مي خواد .
تعارفش کرد م تا ميل کرد .
فرمانده نبود . برادر بود ، پدر بود .
رفته بوديم عقب ، تو خط نبوديم .
بي سيم مي زد . براي احوالپرسي
خوبيد ، چه خبر ؟ اگه کم و کسري داريد خبر بدين تا براتون تهيه کنم .
اگر کسي از او تعريف مي کرد ناراحت مي شد .
مي گفت :
من به خودم از شما داناترم . ان الانسان علي نفسه بصيره .

وقت نماز که مي شد غيبش مي زد .
معمولا در خلوت نماز مي خواند ، نمي دانم مي خواست تو حال خودش باشد . اهل خلوت بود 9 يا 10 شب مي آمد . يواشکي سفره را باز مي کرد .
گفتم آتقي ، چقدر شما نان و پنير مي خوري ؟ رنگ پنير شدي .
کار هر شبش بود ، روزها را نمي دانم چي مي خورد . از کم خوراکي تکيده شده بود .

مي خواستم آب بخورم که رسيد . ياد حرفش افتادم . با گوشه چشم نگاهش کردم .
آب مي خورم قربه الي الله ...
سر به سرش مي گذاشتيم لبخند مي زد .
گفت : بله حالا هم مي گم .
کارهايتان را قربه الي الله انجام بدبن حتي کفش هايتان را که واکس مي زنين به ياد خدا و براي خدا باشه .

يک جوري شده بود . آرام بود مثل هميشه ولي غمگين ، گرفته ، تو فکر .
باز خواب کي رو ديدي ؟
اين روزهاي آخر ، رفقاي شهيدش مرتب به خوابش مي آمدند . گويي ملاقات نزديک بود .
رفت سر مزار دوست شهيدش « حق گويان »
رفيق رفتي و ما را تنها گذاشتي . ان شا اله روزي ما هم به شما برسيم .
يک روزي که مي خواست بره جبهه . من اصلا حالم خوب نبود .
گفتم :" تقي جان مي خوام قرآن بگيرم بالاي سرت ، انشا اله سالم بر گردي .
گفت : خدا ما را نگه مي دارد . من هميشه زير چشم خدا هستم .
گفتم : آب بيارم پشت سرت بريزم .
گفت : مادر جان ! آب را براي چي ؟ مي ريزي زمين حيفه !
طاقت دوري اش را نداشتم .
آمد جلو . بيخ گوشم از رضاي الهي و توکل گفت .
آرام شدم .
به خدا سپردمش .
اين بار آب پشت سرش نپاشيدم .
بغل منزل ما قطعه زميني بود .

مادر به ش گفت : تقي جان بيا اين زمين را بخر و خانه اي بساز .
گفت : خانم جان من خانه گرفته ام .
کجا ؟ کي ؟ چرا به من خبر ندادي ؟
گفت : خانه جمع و جور است ، انشا اله بعد ها آنرا مي بيني .
نشسته بود کنار منزل جمع و جور تقي اش گريه مي کرد . تقي جام منزل نو مبارک .
پريشان و ناراحت بود !
پرسيدم چرا ناراحتي ؟

گفت : نگران خانم جان و آقا جان هستم . اگه من نباشم تکليف اونا چي مي شه ؟
گفتم : داداش ! تو برو . خيالت راحت باشه . تا من زنده ام نمي ذارم بهشون بد بگذره .
رفت جبهه ، چند بار و پر کشيد ، يکباره .
خوابش ديدم . هري دلم ريخت . هر در زدم هيچ کس ازش خبري نداشت . قرار شد از مغازه داداشش تماس بگيريم .
با هم حرف زديم . از نگراني در آمدم .
فرداش آمد خانه . دست انداختم دور گردنش و گفتم تقي جان تو که گفتي چند روز ديگه مي آي .
گفت : من کي گفتم .
گفتم : بابا پشت تلفن ! ديروز .
گفت :من تلفن نزدم . من نبودم .
يکي از رفقايش جاي او حرف زده بود تا من را از نگراني دربياورد .
نمازش که تمام شد نا خود آگاه براي آقا تقي فاتحه خواند .
گفت : علي آقا ! چرا من فاتحه خواندم ؟
بعد از ناهار خبر دادند که آقا تقي مجروح شده !
رفتيم بيمارستان جنازه اش را شناسايي کرديم .
حالش اصلا خوب نبود . نشست بود کنار آمبولانس ، گريه مي کرد و نماز مي خواند .
زير بغلش را گرفتم .
گفت : چرا براش فاتحه خواندم .
دو سال و نيم حقوق نگرفته بود .
گفتم : بيا بريم حقوق بگيريم . گرفت ولي دادش به من .
گفت: امانت پيشت باشه
بعد از شهادتش بسته اي آوردند دادند به من .
پرسيدم اين چيه ؟ گفتند : حقوق شهيد بهمني . امانت پيش ما بوده .
سفارش کرده که بدين دارا اليتام همدان .

از نوجواني هم و غمش رسيدگي به کار آنها بود . به ما دايم سفارش مي کرد حتي وقتي شهيد شد وصيت کرد که :
هر چه از دارايي من باقي ماند به خانواده هاي فقير و بي سر پرست بدهيد .
الان هم ، همه حقوقش را صرف خانواده هاي بي سر پرست و مخارج مسجد مي کنيم .
تا آن وقت نرفته بودم سر مزارش . راستش اصلا بلدش نبودم .
عکسي رنگي با همان قيافه مهربان و لبخندي بر لب و در چشم .
تو قاب چشام بود .
نشستم . فاتحه اي خواندم ... دو تا شاخه گل گلايور سفيد و قرمز زيبا هم کنار مزارش بود .
پا شدم که برم ، ديدم خواهرش ايستاده و به گل ها نگاه مي کنه .
خدا بيامرزي گفتم و خداحافظي .

رفتم گلزار شهدا . از همشون و از بهمني شفاعت خواستم .
احساس مي کنم حالا دست و بالم به نوشتن بهتر مي ايد .
جبهه اي در سمت چپ به طرف بازي دراز شده بود که محل کمين بود . به ياد بودش به آنجا مي گفتند : تپه شهيد بهمني .
روز تشييع پيکر داداشم . پيرمردي آمد پيشم .
گريه کنان گفت : اين پول ها را بگير. توضيح خواستم .
گفت : مدتي که آقاي بهمني – خدا بيامرز – در روستاي ما بود . وضع خوبي نداشتم .
از بس با محبت بود ، سفره دلم را براش باز مي کردم و گفتم راستش سر پناهي ندارم و. ...
آقا تقي با حقوق خودش يک قطعه زمين از کد خدا خريد و با کمک او خانه جمع و جوري ساختيم .
خدا مي دانه ؛ پا به پاي من خشت مي زد و عرق مي ريخت . عجب مردي بود ، حيف بود به خدا .
اين پول همان زمينه ...

چند ماه بود که شهيد شده بود .
خيلي ناراحت بودم و بي تابي مي کردم .
از پشت شيشه به داخل آنجا نگاه کردم . با عده اي از دوستانش گل مي گفتن و گل مي شنيدن .
نگاهم کرد و لبخند زنان گفت :
جام و ديدي ، خيالت راحت برو ...
تو وصيت نا مه اش نو شته بود :
من مي دانم که جنگ تحميلي پايدار نيست و خداوند وعده داده است که پيروزي از آن ماست . من شهادت را دوست دارم و هر لحظه به استقبال آن مي روم . مي خواهم با خونم اسلام را ياري کنم ، اگر خدا اين قرباني را قبول کند .

وصيت نامه اش را مي خوانديم :
پاي ستمگران را خواهيم شکست . فراموش نمي کنيم که ما سرور آزادگان حسين (ع) آموخته ايم که در برابر ستم بايد به پا خيزيم .
نگاهش کردم ، گفتم : چيزي مي خواي بگي ؟
آهي کشيد و گفت : کاش ما هم مثل بهمني بوديم .
منبع":آيينه تر از آب"نوشته ي محسين صيفي کار,نشرعابد,تهران-1383


مصاحبه با مادر شهيد شهيد تقي بهمني
بسم الله الرحمن الرحيم
او در کودکي سعي داشت به درسش ادامه دهد و در دوران نوجواني و جواني در تابستان بيشتر وقت خود را صرف ساختن وسايل کوچک چوبي مي کرد .مي گفت دوست دارد اين کار را ياد بگيرد و توانسته بود ميز و صندلي کوچک بسازد. او تا کلاس ششم توانست روزانه درس بخواند و بعد از آن به علت اينکه خرج مدرسه را بتواند بدهد روزها کار مي کرد و شبها درس مي خواند. او تا ديپلم در دبيرستان شريعتي به همين شکل ادامه داد .

چرا اسمش را تقي گذاشتيد ؟
 اسم برادراش هم همين طور است.دوست داشتيم از اسامي ائمه باشد.
موقع مدرسه رفتن  و يا وقت هاي ديگر اذيت نمي کرد ؟ اصلا. مثل بچه هاي اين ايام نبود، مومن بود. از مدرسه مي آمد درسش را تمام مي کرد، درسهاي پس فردايش را مي خواند .

با شما چطور برخورد مي کرد ؟
24 ساله بود که شهيد شد . من تا به حالا بدي از او نديدم، اصلا بلند با من حرف نمي زد که من برنجم . وقتي هم که رفته بود جبهه و مي آمد ، من را مي فرستاد طبقه پايين و مي گفت: برو زيرزمين پيراهن مرا بياور.  تعريف جبهه را براي من نمي کرد و فقط  براي برادرانش مي گفت تا مبادا من ناراحت نشوم .

برخورد شهيد با خانواده و افراد فاميل چگونه بود ؟
او زبانزد فاميل بود. از هر که نظرش را درباره شهيد مي پرسند، مي گويد: او خيلي خوب بود. او با هر سني به اندازه خودش برخورد مي کرد، با بزرگ بزرگ بود و با بچه بچه بود و بسيار خنده رو و گشاده رو بود. او دوستان و نزديکان خود را نصيحت مي کرد و در انجام کارهاي خير از قبيل کمک به نيازمندان و کساني که فقير بودند، پيشقدم بود  و دوست داشت تا آنجا که مي تواند فاصله فقير و غني را کمتر کند.
با همه خوب بود ، هيچکس از او نرنجيد و حرف حق  را زير پا نمي گذاشت .آن موقع بچه بود و آن حرف ها را مي زد . بعد که درسش را خواند و بزرگتر شد، احکام مي گفت برايشان . جبهه که رفته بود، مي گفتند که بايد پيش نماز بشوي و شهيد بهمني پيش نماز مي شد و بقيه پشت سر ايشان نماز مي خواندند .
آن موقع ما پاي مصلي توي 12 متري زندگي مي کرديم، يک زن و مرد نابينا هم آنجا زندگي مي کردند. آنوقت خدا يک بچه اي هم حالا نمي دانم پسر يا دختر به اينها داده بود. شهيد مي آمد خانه از خودش پول مي آورد ، مي داد. مي گفت: اين گوشت و روغن و برنج را درست کن. مي گفتم : براي چه؟ مي گفت: مي خوام ببرم براي اونهايي که عاجزند. مي برد پاي مصلي ، مي داد به آنها و مي آمد.
در يکي از روستاهاي اسدآباد ، معلم بود و شب هاي جمعه که مي آمد خانه ، پشت سرش هر چي بچه فقير و يتيم بود را مي آورد و مي گفت: خانم جان. مي گفتم: بله. مي گفت: اينها مهمان هاي خدا هستند. لحاف و تشک تازه که براي مهمان ها گذاشتيم، آن ها را برايشان بياور. مي بردشان، کت و شلوار مي خريد و مي برد حمام و مي آورد خانه. من مي گفتم: آخر سکينه خانم ( زن برادرش ) خانه نيست ، که برايشان غذا درست کند و مي گفت: مگر من نيستم ! دستهايش را بالا مي زد و آشپزي مي کرد.
 ميوه مي خريد ، مي آورد و مي گذاشت جلويشان و آنها مي خوردند و فردا صبح مي بردشان . اينجور بود و مي گفت: خانم جان ، آنجا که مي خواهم غذا بخورم، اينها همه شان فقيرند و ندارند. مي بينم همه شان پشت پنجره مدرسه دارند نگاه مي کنند، من هم نانم کم بود، به هر کدام يکي يک لقمه مي دادم و بعد مي گفتند: آقا تقي پس خودت چي، نخوردي؟ مي گفتم: نه خوردم . بعد دو تا خرما با نان مي خوردم.
روستايي که تدريس مي کرد، در اسدآباد بود ، به نام منور تپه که الان بنام شهيد بهمني است .

از اخلاق روحي و رفتاري شهيد در منزل بگوئيد.
او از لحاظ اخلاقي بسيار کامل بود. دوست داشت تماما به خلق خدا خدمت کند. درباره مسايل دنيوي اصلا ناراحت نمي شد، اما در مقابل مسائل ديني و معنوي از قبيل حق خوري، غيبت و ظلم بسيار ناراحت مي شد و بسيار مهمان نواز و مهمان دوست بود. هميشه دائم الوضو بود و بيشتر اوقات وضو مي گرفت.او اکثر شب ها به مسجد مي رفت ، مخصوصا در شبهاي محرم و عزاداري و عاشوراي سيدالشهدا به مسجد مي رفت و در مراسم هاي مختلف عيد و ولادت و در مراسم هاي جشن و شادي پيش قدم بود و سعي داشت که دوستان خود را به سمت مسجد و نماز و مسال ديني آگاه سازد .
او از همان بچگي نمازش را مي خواند و ما هيچکدام به او نمي گفتيم نمازت را بخوان يا به مسجد برو. او خودش از کوچکي مسجد مي رفت و نماز مي خواند تا بزرگ شد . در بزرگسالي همين جور بود . يک وقت هايي ما مي گفتيم: پس همان تشک و رختخواب را بياوريم و تو شبها  را هم ، بخواب تو مسجد !
او  مي خنديد و مي گفت: من راه خودم را مي روم ، شما با من کاري نداشته باشيد.

چه دعاهايي را مي خواند ؟
دعاهايي که سر نماز مي خوانند را مي خواندند .او وقتي بدنيا آمد ، انگار قابله او را از يک چيزي ، مثل نجمه سفيد جدا کرد . آن وقت از ميان آن ، بچه را در آورد.  بچه يک مهره بود. شماها جديد هستيد و نمي دانيد اين چيست؟ يک همچنين بچه اي بود. سرشانه هايش هر کدام در بچگي مو داشت. قديمي ها مي گفتند: بچه يک مهره است و نظر کرده است. اين جور به دنيا آمد. هيچکس از او بدي نديد. وقتي از جبهه مي خواست بيايد،  اول مي رفت سراغ برادرش و مادر زن برادرش و بعد مي آمد خانه. من مي گفتم: اول رفتي به حاج خانم اينا سر زدي؟ مي گفت: مادر وظيفه ام است . آنها بزرگند.  خيلي کارهاي او خوب بود. اصلا سر و صدايي نمي کرد. حتي من متوجه نماز شب خواندن او نمي شدم. او بچه که بود ، حدود 6 يا 7 ساله ، چنان نماز را رعايت مي کرد، که انگار توي سينه اش نوشتند ، که نماز بخوان مسجد است . بچه هاي الان کي اينجوري هستند؟ آن موقع ها ، بچه ها مي رفتند کوچه قاپ بازي مي کردند و تو کوچه تشله بازي مي کردند ، او نمي رفت و مي گفت: آنها  بي تربيتند و مگر بچه هم مي رود قاپ بازي مي کند ، مگر با استخوان بازي مي کند؟ حالا يک ذره بزرگ شده بود و حدودا  15 و 16 ساله بود، مي رفت باغ و مي گفت: مادرجان دست چين را بده ، مي خواهم بروم باغ انگور بياورم. من گفتم: آقا تقي برو. از بچگي به او آقاتقي مي گفتم. مي گفتم: آقاتقي دست چين آنجاست،  برداريد . بر       مي داشت و مي برد . ما دو تا باغ داشتيم . مي رفت انگورهاي خوب را مي چيد و مي آورد . وقتي که مي آورد ، مي گفتم: آقاتقي پس چرا نصف دست چين انگور را آوردي؟ مي گفت: هيچي نگو. مي گفتم: چرا ؟ مي گفت: دادم به فقيرا ، که خيابان نشسته بودند و عاجز بودند. مي گفتم: يعني هميشه عاجزا و فقيرا نشستند آنجا و تو به آنها انگور مي دهي ؟! مي گفت: به اين کارها ، کاري نداشته باش ،  من با خدا معامله مي کنم. در محله با دوستان و اطرافيان خوب بود و سعي مي کرد با دوستان و اطرافيان به مسجد برود.

قبل از اينکه به جبهه برود چه حالات و برخوردي داشتند ؟
 او قبل از اينکه به جبهه برود، به مدت يک سال به عنوان سپاه دانش سربازي مي کرد و در سال 1359 به جبهه اعزام شد و حتي او به خانه براي برداشتن وسايل خود هم نيامد. از همان سپاه به خانه اطلاع داد که من به جبهه مي روم. او به عنوان داوطلب به جبهه رفت و چون سپاه او را به عنوان فرمانده انتخاب کرده بود، مسئوليت او دو چندان بود ولي کسي نمي دانست که او فرمانده است ،حتي خانواده اش تا اينکه شهيد شد فهميدند که ايشان فرمانده بوده . وقتي از جبهه مي آمد خستگي برايش معنا نداشت و حتي در همدان که براي استراحت مي آمد به کارهاي اداري رسيدگي مي کرد.
 يکبار تعريف مي کرد، که يکي از همين عراقي ها البته زن بودو حامله بوده و موقع به دنيا آمدن بچه بود و از دست عراقي ها فرار کرده بود و يک گوشه ديوار ناراحت بود. آقاتقي مي گفت: گفتم اگر کشته هم بشوم ، عيب ندارد و بايد به او کمک کنم. رفتم گفتم: چرا ناراحت هستيد ؟ گفته بود ،که موقع به دنيا آمدن بچه است و بعد او را برده بود توي ماشين و سريع رسانده بود به بيمارستان کرمانشاه .

اولين بار چطور به جبهه رفت ؟
 از من پنهان مي کرد و مي آمد پيش برادرش پچ پچ مي کرد و مي گفت: بروم جبهه؟! مي گفتند: آخر اينجا کار داري، چطور مي تواني ول کني و بروي؟ مي گفت: نه جنگ است و من مي روم جبهه.
روزي هم که مي خواست برود جبهه، مادر زن داداشش اينجا بود و من گوش دادم و ديدم براي او دارد مي گويد، که من صبح مي روم جبهه . هر چي لباس هم لازم دارم گذاشتم خانه دوستم ، که مادرم نفهمد. من هم صبحي رفتم شير بخرم و خريدم و آمدم. مادر زن برادرش گفت: کجا بودي؟ آقاتقي آمد و رفت ، و آمد شما را ببيند.  گفتم: کجا رفت؟ اوهم چيزي نگفت. چادرم را پوشيدم و سرم کردم و گفتم:  مي دانم کجا رفته؟ آن وقت ها ، هم چنان چشم و پا داشتم، ولي خوب الان پير شدم . بعد رفتم آنجايي که مي خواستند  او را ببرند جبهه. ديدم دارند مي روند. بعد برگشت و من را ديد. دوان دوان آمد پيش من و گفت: کي تو را آورده اينجا؟ گفتم: من مي دانستم تو مي خواهي بيايي اينجا و بعد بروي جبهه و مي خواستي به من نگويي. آخر خدا را خوش مي آيد؟ بعد دستش را انداخت گردنم و گفت: مادرجان مرا ببخش، آخر من مي خواهم تو ناراحت نباشي. گفتم: اخر مي خواي براي کشته شدن بروي و خودت را به کشتن بدي ؟ گفت: مادر، خدا من را نگه مي دارد. اينهايي که کشته مي شوند ، قسمتشان است و خواست خداست . مادر جان ، غصه نخور . ديگر برادرانش هم که مي خواستند برود به جبهه، همه آمدند و راهش انداختند و رفتند.
يک روز من خواب ديدم و بعد بلند شدم و به اينها گفتم: من آقاتقي را شب خواب ديدم. بعد پسرم گفت: بيا دکان به او تلفن کنيم. من هم رفتم آنجايي که ماشينها مي روند و از جبهه هر ماشيني مي آمد ، مي گفتم: شما را به خدا شما از جبهه مي آييد ، مي گفتند: من ديوانه شده ام . يکي از راننده ها گفت: نه اومادر تقي بهمني است ، پسرش رفته به جبهه و بي تابي مي کند . بعد رفتم خانه دوستش و گفتم: از آقاتقي خبر نداري ؟ گفت:  نه. پسرم آمد و گفت : بيا برويم دکان واز آنجا تلفن کنيم. رفتيم دکانمان . آشپرخانه بود، نگو اينها مي خواهند ، مرا از سر واکنند. از دکان بغل دستي به رفيقشان گفتند، که به جاي آقاتقي صحبت کند. بعد من با تلفن حرف زدم و گفتم: آقاتقي حالت خوبه ؟ گفت: خوبم مادر ، نگران نباش. گفت: تو چرا ناراحتي ؟ گفتم: ناراحت توام ، تو زود نمي آيي؟ گفت: مي آيم ، حالا چند روز کار دارم ، نگو اين ها من را بازي مي دهند. اصلا او، آقاتقي نيست. بعد آمدم خانه .
فرداش ديدم آقاتقي آمد دست انداختم گردنش و گفتم: پس تو گفتي، چند روز ديگر مي آيي ؟ گفت: من کي گفتم؟ گفتم: پشت تلفن؟ گفت: او، من نبودم. اين ها کلاه سرت گذاشتند و مي خواستند تو ناراحت نباشي .
شهيد يک بار که از جبهه آمده بود منزل ، شهيد محمد رضا خاکپور را آورده بودند ، که لباسهاشان بو مي داد. ايشان دو روز در جبهه مانده بود ، بعد اين شهيد سرشانش را آورده بوده ، تا سر خط و کم کم پيکر پاک شهيدان را آورده بودند همدان. بعد مادرش گفت: چه بويي مي دهي؟ گفت : اينا بوي مشک است . اينها يک شهيد را بغل کرده بودند و بعد لباسهايشان ، همه بوي مشک مي داد.  مي گفت: اينها بوي شهيد مي دهد. بعد مادرش ناراحت شد و گفت: ديگر نمي گذارم به جبهه بروي، شهيد مي شوي. گفت: من آرزويم اين است که شهيد بشوم و تو هم يک روزي بگويي:
 اي تقي شهيدم، شهادتت مبارک و اين را سه مرتبه تکرار کرد. مادرش گفت : خب برو و ديگر براي من ، از اين حرفها نزن . گفت: من آرزو دارم ، که تو يک روز براي من اين حرفها را بزني .

فرهنگ جبهه در نحوه برخورد شهيد و مسائل زندگي چه تاثيري گذاشته بود؟
او در زندگي هميشه فعال بود و اينطور نبود که جبهه بخواهد او را بهتر و يا بدتر کند، بلکه او به جبهه به عنوان يک امر و فرمان ديني نگاه مي کرد و هميشه دوست داشت تا به مرخصي مي آيد زود برگردد و در جلو با دشمن بجنگد. او حتي قبل از جنگ سعي داشت براي ادامه تحصيل به خارج از کشور برود، چون جنگ شروع شد ديگر نرفت و اين امر ، او را از ادامه تحصل باز داشت . او رفتن به جبهه را واجب تر مي دانست. اصلا توي اين دنيا نبود. هميشه فکر آخرت بود.  هم اين دنيا را داشت و هم آن دنيا را داشت .

حقوقش هر چي باشد،  بايد به مسجد و منبر و بي سرپرست ها بدهم.يکبار گفتم: بگذار برايت فلان دختر را بگيرم ،آشناست. گفت: خانم جان ، اگر من بخواهم زن بگيرم ، يک دختر از خانواده کم درآمد مي گيرم و يک دختري مي گيرم ، که پيش خدا اجر داشته باشد. يعني دختر فقير مي گيرم ، که از خدا اجر ببرم . يک چيزهايي مي گفت، که انسان مات مي ماند. تعريف مي کرد که شام خرما مي دادند. بعد به آنها که فرمانده بودند ، کمي بيشتر مي دادند. او سهم خود را ميان رزمنده ها پخش مي کرد.  مي گفتند: آقا تقي شما چطور تا فردا با يک خرما زندگي مي کني؟ مي گفت: من يک خرما برايم کافي است و شما بخوريد .
 هر چي حقوقش بود ، به ما نمي داد . اصلا ما نمي دانستيم . تمامش را مي داد به آنهايي که احتياج داشتند. يکي خانه مي ساخت ، يکي زمين مي کاشت و به فقيرها و بيوه زنها پول مي داد . وقتي شهيد شد، چقدر پول مي آوردند و مي گفتند: اين را  آقاتقي داده ، ما زمين کشت کنيم. يکي مي گفت: اين را آقاتقي داده ما خانه بسازيم. مهمان از اين فقير و فقرا و يتيم ها مي آورد خانه و از پول خودش همه چيز برايشان مي خريد.

همسربرادر شهيد:
ما اين خانه را تازه ساخته بوديم ، الان  سالهاست که اينجا ساکن هستيم . يک سال قبل از شهادت ايشان ، ( خانه برادر بزرگتر شهيد هم کنار خانه ماست و اين بغل خانه ما هم، زمين باير بود) ، يک روز مادرش گفت: آقاتقي بيا اينجا را هم شما بخر و براي خودت خانه بساز. گفت: حاج خانم من خانه گرفتم، بعدا انشاءا... خانه ام را مي بيني ! نگو که خانه آخرت را مي گويد .
          
 يک روز هم برادر شوهرم ، يعني برادر آقاتقي ، يک فرش ماشيني گرفته بود. بعد آقاتقي آمد و گفتم: بيا نگاه کن ببين اين فرش خوب است ؟ بعد گفتم: کاش شما هم اجازه بدهي دو تا برايت بگيريم. گفت: اگر تمام اينها را جمع کني و بدهي، دو تا نارنجک من بزنم توي خاک دشمن، ارزشش برايم خيلي بيشتر است .

نسبت به نوع زندگي مسائلي از قبيل ساده زيستي ومعنويت چه بينش و ديدگاهي داشت؟
او در ساده زيستي نمونه بود. حتي گاهي به اين نکته اشاره مي کرد. حتي از گفته مادر شهيد برمي آيد که ايشان روزي به خانه دوستش رفت ،فقيري را مي بيند که کفش ندارد، شهيد کفش نواش را به او مي دهد تا او شرمنده نشود و هيچگاه در مورد ماديات به خوبي و بدي و کمي و کاستي اعتراض نمي کرد. او هيشه تميز و مرتب بود و هميشه بيشتر اوقات نمازش و عبادتش اول وقت بود. ما فکر مي کرديم ايشان سرمشق بزرگي براي بچه هاي ما خواهد شد ، اما بچه هاي ما لياقت اين شهيد را نداشتند . در وصيت نامه اش هم قيد شده هر چه از من باقي مانده به خانواده هاي فقير و بي سرپرست بدهيد .

حالات مادر شهيد هنگام اعزام فرزندشان به جبهه چگونه بود؟
مادر شهيد هنگام رفتن شهيد به جبهه ناراحت بود و از رفتن، او را منع مي کرد،  ولي هنگامي که شهيد براي او از خواست خدا و توکل به خدا مي گفت، مادر شهيد تسلي پيدا مي کرد. زماني که شهيد مي خواست به جبهه برود ، مادر شهيد قرآن مي آورد، اما شهيد مي گفت: مادرجان خدا حافظ ، قرآن را چرا آوردي ؟ اما مادر شهيد، همان حالت نگراني را داشت . يکبار يکي از دوستانش شهيد شده بود، ما هم رفتيم. بعد در راه ،آقاتقي ماشيني داشت ، آن را نگه داشت. گفتم: ما را هم سوار کن. گفت: مادر جان تو واجب است يا مادر شهيد و ما را سوار نکرد و مادر شهيد را سوار کرد و برد .
 هميشه ماشيني مي آورد از جبهه ، من هم نمي دانم کجا مي خواستم بروم ، گفتم: آقاتقي مرا هم برسان؟ گفت: مادرجان اين مال بيت المال است و گناه دارد و اگر تو سوار شوي ، حرام است. حالا مي خواست دل من را هم نشکند و گفت: مادر بيا بالا، اما من زياد جاي دوري نمي برمت . بعد از اين پس کوچه ها برد ، تا ميدان دانشگاه و نگه داشت . گفتم: آقاتقي حالا زياد مانده. گفت: من ديگر از اين بيشتر نمي برمت. اين ماشين بيت المال است و حرام است.
 مي خواست برود جبهه اصلا حالم خوب نبود و مي گفتم: قرآن بگيرم بالاي سرت. مي گفت: خدا مرا نگه مي دارد . من هميشه زير پرچم خدا هستم. مي گفتم: آب بياورم بريزم  پشت سرت؟ مي گفت : مادرم! نگاه کن . آب را براي چي مي ريزي، خدا مرا نگه مي دارد.

وقتي او جبهه بود شما مشکلاتي داشتيد ؟
مادرش هنگامي که شهيد جبهه بود به سراغ کساني که به جبهه مي رفتند ،مي رفت تا اطلاعي از شهيد بگيرد. بعد خبري از او بدست نمي آورد مي رفت مغازه تا تلفن کند. هيچگاه مشکل مالي نداشت، زيرا دو پسر بزرگ ديگر داشت که خرجي او را مي دادند . يکبار آقا تقي آمده بود، صبح زود بلند شدم گفتم: امشب آقاتقي آمده نذر کردم شير بخرم  و پخش کنم. رفتم  هنوز هوا تارک و روشن بود، مغازه ها باز نبود برگشتم بلند شد. گفت: بارک ا.... کجا بودي؟ گفتم : رفتم شير بخرم. گفت: الان زوده مگه مغازه ها باز شده؟ گفتم: آخر مي خواستم تو هم بخوري و بعد بروي. گفت: تو نمي خواهد پولهايت را خرج کني و براي من نذر کني . آن کسي که مرا نگه مي دارد، خدا است و  خدا  نگهدار من است .

نحوه ارتباط و نامه نگاري شهيد با خانواده :
 او به علت مشغله زياد و مسئوليت سنگين در سپاه و جبهه کمتر مي توانست نامه بنويسد و ما هر چه منتظر مي مانديم ، هيچ خبر نامه اي از او نبود. او در وصيت نامه اش به انقلاب و شهيد اشاره مي کند و اينکه به مسلماننان گوشزد کنيد، که اسلام را حفظ کنيد و اين انقلاب را اميد مستضعفين مي دانست و به آزاد زيستي اشاره مي کرد و به سخن دکتر علي شريعتي که مي گويد : خدايا تو خوب زيستن را به ما بياموز، ما خود بهتر مردن را خواهيم آموخت، اشاره کرده است  .

چطور از حالات هم جويا مي شديد؟
هيچ خبري نداشتيم تا اينکه شخص خودش بيايد، يعني اينطور نبود، که از طريق دوستان بدانيم. حتي از سپاه هم مي رفتند  و مي پرسيدند، مي گفتند: ما اطلاعي نداريم. تا اينکه خودش مي آمد و موقعي هم که مي رفت، تا بيايد هيچ خبري از او نداشتيم. به هيچ طريق هم نمي شد اطلاع پيدا کنيم .
خاطره از جبهه مي گفت ، ولي به من که نمي گفت. من که مي رفتم بيرون از اتاق، براي حاج آقا تعريف مي کرد. من هم پشت در مي شنيدم، که مي گفت: يک روز 24 ساعت در داخل آب مانديم و مدام ترکش و گلوله مي ريختند رويمان. بعد من گفتم: پس تو مي گويي جبهه هيچي نيست؟ مي گفت: مادر تعريف کس ديگري را مي کردم و مال خودم نبود . مجروح سطحي چند بار شد ، اما خانواده اش اصلا اطلاع نداشتند.
 يک بار برادرش مي گفت: تقي بگذار بيايم حمام ، پشتت را کيسه بکشم و اجازه نمي داد. تا بعدها گفت: تو چرا نمي گذاري؟ بعدا که خوب شده بود، جايش را نشان داده بود و گفته بود: مجروح شده بودم و نمي خواستم شما هم بدانيد و ناراحت شويد. يک زخم سطحي بوده و زود هم خوب شده ، شما هم بدانيد که چي شود .

از شهادت ايشان چطور اطلاع پيدا کرديد؟
ايشان موقعي که شهيد شده بودند مادر شهيد در خانه پسر بزرگ خود بودند. بعد از نماز مادرش مي گويد: من سر نماز فاتحه خواندم براي آقاتقي بعد به خودم گفتم: پس من چرا فاتحه مي خوانم ؟ بعد به خودم آمدم و نفهميدم . در را زدند ، عروس بزرگم رفت دم در گفت: علي آقا با شما کار دارند، بعد مادر شهيد هم دم در مي رود مي بيند شخصي به علي آقا مي گويد: آقاتقي پايش شکسته. وقتي علي آقا گفت: شهيد شده آنها مي گويند: بله . بعد مادر و عروس بزرگش و علي آقا به بيمارستان مي روند و شهيد را مي ببينند . پدر شهيد هم بعد از اين ماجرا خانه نشين شد و بعد از چند سالي بينائيش کم کم ضعيف شد و سپس به رحمت ايزدي پيوست .
تاريخ شهادت شهيد بهمني، در سال 1360 و در ارديبهشت ماه بوده است .

مادر شهيد :
روز جمعه بود با پسر بزرگم مي خواستيم به نماز جمعه برويم ، بعد گفتند: آقا را زدند و نرفتيم وآمديم خانه و من اصلا حالم خوب نبود. صبح از خواب بلند شدم، نماز خواندم، ديدم آقاتقي آمده و همين جور تکيه اش را داده به کنتور. گفتم : چرا آمدي؟ گفت: آمدم سير ببينمت، بعد بروم.
 مدتي بعد روزي ناهار را خورديم و سفره را عروس جمع کرد. ديدم زنگ در را زدند و بعد عروس بزرگم رفت و آمد و گفت: علي آقا را کار دارند. منم رفتم و گفتم: کيست اين موقع ظهر؟ ديدم از سپاه آمدند و بعد گفتند: آقاتقي پايش شکسته و بعد علي آقا قسمشان داد و گفتند: شهيد شده؟ من همان جا ، سر و صدا کردم و داد و هوار راه انداختم . بعد پسرم مرا به حياط برد .اصلا ديگر هيچي حاليم نشد. بعد با عروسم و نوه ام آمديم يک تاکسي آشنا ما رو رساند و رفتم ديدم ، آره شهيد شده.
تشييع جنازه روز شنبه بود. من هم سوار شدم و توي آمبولانس پيش شهيد نشستم . هر چه گفتند: نه. گفتم: مي خوام پيشش باشم. بعد يکي گفت: آخر اون نمي داند که تو پيشش هستي؟ گفتم: نه. من بايد پيشش باشم . ديگر دکان بازار بست و تشييع جنازه شد. برديم خاکش کرديم . اصلا گريه نکردم وايستادم برايش نماز خواندم  و نمي گذاشتند. مي گفتند: الان مي افتي  و غش مي کني. گفتم: نه نماز مي خوانم. بس که گريه مي کردم و مي رفتم گلستان شهدا، يادم مي رفت که انگار، اصلا شهيد نشده .
بعد از باغ بهشت که مي آمدم ، باز غم و غصه مي گرفتم و حالم خراب مي شد . يک شب خواب ديدم ، يک جايي مثل صحن امام رضا (ع) و يا صحن امام حسين (ع) بودم و شمع هاي کوچک و رنگارنگ روشن کرده بوند. بعد آقاتقي و پدرش آنجا بودند. تخت پدرش پايين بود  و تخت آقاتقي جاي منبر بود. بعد من مي زدم به سينه ام و مي گفتم: مادرت بميرد تقي جان، چه بلايي آوردي سرم و مي گفتم و مي رفتم .بعد آقاتقي گفت: مادر ببين من چيزيم نشده ، تو خودت را ببين چقدر ضعيف شدي؟ بعد از خواب بلند شدم و گفتم: خدايا کجا را ديدم ؟ ديدم آقاتقي شهيد شده و من خواب مي ديدم . الان چند سال خوابم نمي آيد. فقط خواب موقع بچگي هايش را مي بينم . يک روز سر قبر شهيد ، يک خانمي رسيد به من و گفت: مادر شهيدي؟ گفتم: بله. گفت: چندتا؟ گفتم: يکي .
گفت: من سه تا دادم، اما تو را به خدا پيش اين يکي از پسرانت، بابت اين شهيد ناراحتي نکن و آنها را از بين نبر. از آن به بعد ديگر پيش اين پسرهايم ، چيزي نمي گويم .آنها مي گويند، اما من نمي گويم .

پيش حضرت امام رفته بودند ,علاقه شان نسبت به امام چقدر بود؟
شهيد بهمني آنقدر به امام علاقه داشت که در وصيت نامه اش مي نويسد: من آرزو دارم خدا عمر طولاني و با برکت به امام عزيرزمان عطا فرمايد، تا اين انقلاب را به مقصد نهايي اش هدايت کند و در جايي ديگر در يکي از شبهاي سربازي، يک اسکناس ده ريالي را با دوستش برمي دارند و عکس شاه را در مي آورند و عکس امام را مي چسبانند و پشت آن چنين مي نويسند : امشب 23/11/57 مي باشد و راديو نداي انقلاب را پخش مي کند و من و دوستم تا صبح بيدار نشستيم و راديو گوش داديم . يک شب فراموش نشدني بود و در گوشه ديگر اسکناس نوشته اند: در اين شب آزادي که از هر گوشه وطن بوي انقلاب و آزادي مي آيد، فقط جاي شهدا خالي است و شعر ديگر اينکه:
 خانه قلبم ويران شد، با آبياري خون جوانان وطن
نرگس و لاله روئيد درود بر شهيدان وطن .

کدام يک از ائمه را بيشتر دوست داشت؟
 حضرت حجت (عج). ايشان قبل از شهادت خود ، سر قبر دوستش، شهيد حق گويان مي رود و در آنجا مي گويد، که شما رفتيد و ما را تنها گذاشتيد، اميدوارم که يک روزي ما هم به شما بپيونديم .
يکبار با هم رفتيم مشهد. بعد گفت: خانم جان يک چيزي مي خواهم برات بخرم. چي بخرم؟ گفتم: هيچي؟ گفت: نه. حالا بگو. گفتم: هر چي خودت مي خواي بخر. بعد برام چادر نماز خريد. همان اول و آخرين بار بود و ديگه با هم مشهد نرفتيم. بعد شب که شد تو مشهد با عروس بزرگم و پسرهايش و برادر بزرگش رفته بوديم، شب برادرش گفت: تو هم بيا . توي اتاق ما بخواب. گفت: نه. من پيش زن برادرم نمي خوابم. بعد رفت و خودش اتاق جداگانه گرفت . آن روز که امام آمد، خودش را داشت مي کشت. رفت تهران، بعد امام آمد و شهيد دو روز در تهران ماند. بعد من هر کاري کردم، گفتم: آخه تو کجا مي روي؟ گفت : نه. نمي شود. اين حرفها را نزن گناه دارد، من بايد بروم، مرا بکشيد هم مي روم. بعدهم رفت .

نکات و حالات خاص شهيد:
در روستاي منور تپه بودند، آنجا بسيار عقب افتاده بود و آب لوله کشي نداشت و خانمها بايد تشت و لگن مي بردند تا کجا تا يک ظرف يا لباس بشويند. شهيد خيلي از اين وضع ناراحت بودند بعد پولهايش را جمع مي کند تا براي اينها آب لوله کشي بکشد. بالاخره هم با سختيهاي فراوان موفق مي شود ، خودش هم سه ماه تابستان را بالاي سر کارگرها مي ماند و کار مي کند و در حياط هر خانه يک شير آب مي کشند. مي گفت: اينقدر اينها از اين کار خوشحال بودند که خدا مي داند و فکر مي کنم بهترين وقت زندگي شهيد همان مواقعي بود که آنها را خوشحال مي کرد. من از وقتي که وارد خانه اينها شدم همه اش شهيد از روستائيها مي گفت. مي گفت : شهري ها چه کا رمي کنند؟ چه زحمتي دارند؟ چه مشقتي دارند؟ روستائيها هستند که زحمت مي کشند! فعاليتي که آنها دارند، شا هيچوقت نداريد. خيلي ساده زندگي کردن روستائيها را دوست داشت . مي گفت: دوست دارم ساده زندگي کنم. اهل تجملات نبود . هيچ وقت به کسي بدهکار نبود. هميشه از ديگران بستان کار بود، هر کس مي خواست خانه بسازد به او پول مي داد، هر کس مي خواست زميني کشت کند، پول مي داد. تا آنجا که در توانش بود کمکش مي کرد . به يکي از اين روستائيها پول قرض داده بود بعد آدرس خواسته بود تا موقعي که پول برمي گرداند ، بداند کجاست. گفته بود : من خانه ندارم و هيچکس را ندارم و خودم هستم و خواهرم .
دختر مرا مي گفت ( خواهر) و ديگر آدرس نمي داد . شبهاي جمعه ، روستايي ها ، نان و تخم مرغ و...جمع مي کرند ، که بدهند معلم ها. ايشان اين کار را نمي کرد و مي گفت: من کسي را ندارم. و مي گفت : من همين جا مي خورم و ديگر نمي برم . ديگر بعد از شهادتش ، روستايي ها پرسان پرسان آمدند و اينجا را پيدا کردند و آنقدر ناراحتي  مي کردند ، که بي حد و اندازه بود . مي گفتند: او به ما مي گفت: من خانه ندارم ، من کسي را ندارم. مي گفتند: ما چيزهايي از او ديديم ، که فکر نمي کنم در دنيا ، همانند او را ديگر پيدا کنيم.
مي گفتند: به ما پول مي داد به عنوان قرض. مي گفتيم : کجا بياوريم؟ مي گفت: من خانه ندارم و معلوم نيست کجا باشم . بعد بيچاره ها آوردند و دادند و گفتند: ما مال اينجور کسي را مي خواهيم ، چکار کنيم و خوشا به سعادتش . از جمله کارهاي خيري که براي روستاييها انجام داده بود ، لوله کشي آب کرده بود. بعداز شهادتش رفتند و از شهرداري اسدآباد خواستند ، اسم روستا را بنام شهيد بهمني کنند، که اين کار را کردند. بيچاره ها يک عمري راحت شدند از راه دور رفتن و آب آوردن . بچه ها را  مي آورد خانه و فقيرها و يتيم ها را از پول خودش برايشان لباس مي خريد وکت و شلوار مي خريد . بعد رفت اداره آموزش و پرورش و مرخصي بدون حقوق گرفت .گفت: الان مي خواهم بروم جبهه و خودش داوطلبانه رفت. نه سرباز بود، که بگوييم مجبور شد و نه چيز ديگر . خودش خواست برود جبهه . ماشيني خريده بود و هر چي بيوه زن و آنهايي که توي راه مانده اند و بي چهره ها وپير زنها را سوار مي کرد و به خانه هايشان مي رساند و مي آمد خانه. مي گفتم: خب چه دشت کردي؟ مي گفت: هيچي، هر چي پيرزن و بيوه زن و درمانده بودند را رساندم خانه هايشان. مي گفتم: آخر اين مي شود براي تو پول؟ مي گفت : خدا به من مي دهد. يک دوستي داشت که مستاجر بودند . هر چي کار مي کرد ، مي داد به او  تا خانه درست کنند. کارهايش اينقدر عجيب بود ، که آدم حاج و واج مي ماند از کارهايش .


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان همدان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : بهمني , تقي ,
بازدید : 127
[ 16 / 05 / 1392 ] [ 16 / 05 / 1392 ] [ ]

اول مردادماه 1334 در همدان متولد شد. جواد اميدي دوران کودکي را در همدان گذراند و وارد دوران تحصيلات شد.او دوره ابتدايي تا مقاطع متوسطه را در اين شهر گذراند.
زندگي در زماني که فاسد ترين انسانها در ايران حکومت مي کردند وجامعه مملو از فساد حمايت وترويج شده از سوي حاکميت بود,نتوانست جواد را فريب دهد واو را به گناه بکشاند ,نوجواني وجواني را همراه با عقايد و باورهاي ديني پشت سر گذاشت .
او در کنارمسائل مذهبي به ورزش وبه خصوص ورزش پهلواني کشتي اهتمام مي ورزيدتا همزمان با پرورش روح ,جسمش نيز پرورش يابد وآمادگي جانفشاني در راه اعتلاي اسلام عزيز شود.
جواد اميدي با توجه به روحيات عدالت خواهانه اي که داشت بلافاصله پس از آشنايي با افکار وانديشه هاي نوراني امام خميني , جذب شخصيت الهي اين مردبزرگ شد و در راه تحقق آرمانهاي او به مبارزه بر عليه حکومت پهلوي  پرداخت.
اودر اوج مبارزات انقلاب اسلامي به خدمت سربازي رفت تا با حضور در ارتش نقش
مؤثري در اين زمينه ايفا کند.
با پيروزي  انقلاب اسلامي فرصتي يافت تا با عمل به سنت پيامبر اکرم (ص) ازدواج کرده وتشکيل خانواده دهد.
 پس از آن با توجه به تجارب نظامي که در طول دوره ي خدمت سربازي کسب کرده بود ,وارد سپاه شد تا با انتقال تجربه هايش به نوجوانان وجوانان مشتاقي که آمده بودند تا از انقلاب اسلامي پاسداري کنند ,گام ديگري از زندگي پربرکتش را بردارد. با حضور او و جوانان پاباخته اي ماننداو صدها توطئه ي دشمنان مردم ايران در به شکست کشاندن انقلاب اسلامي ناکام ماند.
 آغاز جنگ تحميلي به عنوان بزرگترين توطئه ي دشمنان ايران اسلامي برهه ي ديگري  در زندگي الهي و عاشقانه جواد اميدي بود.
با آغاز تهاجم همه جانبه ي دشمنان به مرزهاي آبي ,خاکي و هوايي ايران در 31شهريور1359جواد به مناطق جنگي شتافت و مردانه در مقابل مهجمان ايستاد. از روزي که به جبهه رفت تا موعد شهادتش  30 ماه از عمر پر ثمرش را در دفاع از تماميت ارضي ايران اسلامي سپري کرد.او دراين ماموريت الهي مسئوليت‌هاي مختلفي به عهده گرفت. آخرين مسئوليت جواد اميدي قائم مقام فرمانده آموزش نظامي لشکر32انصارالحسين(ع)بود.اودرروز 21 آبان ماه 1365 با همين عنوان در جبهه هاي غرب درپادگان شهدا بر اثر بمباران هوايي دشمن به شهادت رسيد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهيد





وصيت نامه
بسمه تعالى
با سلام وبا درود بى كران بر امام زمان ( عج ) وبا درود بر امام امت وبا سلام بر رزمندگان غيوروسلحشور كه با خون پاك خود اسلام را آبيارى وجان تازه اى به اسلام دادند .
كلامى چند دارم كه نمى خواهم در دلم بماند آنرا مى نويسم شايد كه بگوش شما برسد . شما هم ولايتى ها ى عزيز ,كسانى كه حق فراوانى بر گردن من حقير داريد .
شما را به خدا ,راه امام كه همان اسلام راستين است, را ادامه دهيد وامام را تنها نگذاريد. برادران در خصوص روستاى خودمان , خيلى زحمت بكشيد تا شايد از وجود منافقان واين جرثومه هاى فساد ومعاندان پاك گردد .از اين راه شايد كه مورد لطف خداوند كريم وولى بر حقش امام زمان ( عج ) قرار گيريد .در ضمن از كليه شما عزيزان مى خواهم كه اين بنده حقير را از ته قلب حلال كنيد . وشما برادران بسيج هر چه فعالتر پايگاه را نگه داريد .وشما پدر ومادر وبرادران وخواهرانم .
پدرم ومادرم مى دانم كه حق شما را ادا نكردم, اميدوارم كه مرا ببخشيد مى دانم كه رفتن من از شهرمان براى شما سخت بود ولى چاره اى جز آن نداشتم. خدايا از تو مى خواهم كه در دل پدر ومادرم بيندازى كه مرا حلال كنند . برادرانم وخواهرانم همينطور مرا ببخشند واميدوارم كه شما ادامه دهنده راه امام باشيد .
وتو اى همسرم تورا به فاطمه زهرا قسم مى دهم ,تورا به زينب كبرى قسم مى دهم كه از حق خودت كه بر من دارى در گذرى ومرا حلال كنى. فرزندم را اگر دختر بود طبق قرار قبلى خودمان صديقه بگذار تا اينكه هميشه از ياد فاطمه زهرا دور نباشى وبه پسرم‌مهدى بياموز كه چگونه راهم را ادامه دهد .در ضمن قرآنى را كه ياد گرفتى بر سر مزارم قرائت كن. از اقوام وخويشان وپدر ومادر خودت برايم حلالى بخواه وخواهش كن كه مرا ببخشند .حسابهاى جارى من با خود برادران است اطلاعيه بدهيد كه هر كس كه طلب دارد رجوع كند وپرداخت كنيد
به اميد آزادى كربلاى حسينى
در خاتمه مى گويم كه دلم مى خواهد كه اگر خدا مرا به فيض شهادت رسانيد جسدم همچون معشوقم حسين روى زمين بماند .
وتو مادرم به جاى اينكه سر قبر من بيائى مصيبت حسين وقاسم و.... را به ياد آر وبا آنها درد دلت را بگو چون من آنها را خيلى دوست داشتم .
در پايان از اينكه شما پدر ومادرم را جز خانواده شهدا مى بينم خوشحالم واميدوارم كه از سنگينى بار آنها با شهادت من كاسته شود وخدا به عنوان هديه اى نا قابل قبول فرمايد. جواد اميدى

وصيتي ديگر
بسم الله الرحمن الرحيم
با درود بر رهبر كبير انقلاب وسلام بر امام زمان ( عج ) وسلام بر شهيدان
من همينقدر را مى دانم كه اگر راهى را جز اين راه بروم خطا وبه ذلت منتهى مى شود لذا در انتخاب راه اشتباه نكردم واميدوارم كه خدا مرا در صراط مستقيم هدايتم كند وبتوانم خدمات شايانى در اين راه انجام دهم.
برادران وخواهران سفارش مى كنم كه راه امام راادامه دهيد وامام را تنها نگذاريد واهل كوفه نباشيد ودنباله رو امام ويارانش باشيد. اما شما پدر ومادرم ، مى دانم كه با جدا شدنم از شما , شما را آزار داده ام ولى اميدوارم كه مرا ببخشيد, راضى باشيد وحلالم كنيد وحق خود را بر من ببخشيد. شما برادرانم وخواهرانم مرا حلال كنيد كه هيچ وقت براى شما برادر خوبى نبودم ,خدايم مرا بيامرزد وازآتش عذاب خود خلاصم كند .
وتو همسرم از خدا مى خواهم كه در دلت مهر مرابكشد تا بتوانى مرا حلال كنى چرا كه مى دانم براى تو شوهر خوبى نبودم ونتوانستم حقت را ادا كنم . پسرم را اگر خواستى واگر نخواستى به پدر ويا برادرم بسپار تا او را باعشق به حسين وامام بزرگ كنند .
تورا به خدا قسمت مى دهم كه مرا حلال كنى واز حقت كه بر من دارى در گذر وبگذار چند روزى كمتر عذاب بكشم. از پسرم هم معذرت مى خواهم كه نتوانتستم كه حق ومحبت پدرى را در حقش ادا كنم, اميدوارم كه راهش راه حسين باشد اگر كسى از من طلبى دارد به او بپردازيد وراضى كنيد او را .
به اميد زيارت كربلاى حسينى وقدس وظهور هر چه زودتر مهدى ( عج ) . جواد اميدى


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان همدان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : اميدى , جواد ,
بازدید : 147
[ 16 / 05 / 1392 ] [ 16 / 05 / 1392 ] [ ]

دوم خرداد  1341 ه ش در شهر "مريانج" يکي از شهرهاي استان همدان متولد شد.او در خانواده‌اي چشم بر جهان گشود كه نورانيت قرآن وعشق و ارادت به اهل بيت پيامبر بزرگ اسلام(ص) در آن متجلي بود. اوپس از شانزده سال چشم انتظاري پدر ومادرش متولد شده بود واين انتظار طولاني مبارکي ميلاد حبيب الله را صد چندان مي کرد.
مادرش مي گويد: دو ساله بود چشم درد سختي گرفت . مدام ازش اشک مي ريخت . خيلي خرج دوا دکتر کرديم اما خوب نشد . کم کم داشت نا بينا مي شد .
يه شب دلم بد جوري شکست . متوسل شدم به امام حسين : گفتم : آقا شما يه کاري بکنيد اين بچه شفا بگيره .
همان شب خواب ديدم آقايي نوراني آمد دستي به سر و روي حبيب کشيد و گفت : چشم بچه ات خوب شد .
صبح که پا شدم ، ديدم داره تو گهواره بازي مي کنه و چشماي قشنگي برام مي خنده .
عزيز دوردانه بود . روزهاي اول مدرسه ، خودم مي بردمش تا در کلاس, ظهر هم مي
رفتم دنبالش .
به مادرش گفته بود : من خودم مي خوام برم مدرسه ، دوست ندارم يکي ببردم .همه ي بچه هاي کلاس يه طرف حبيب يه طرف .
گفتم : آقا معلم ، شما لطف داريد ؛ حبيب کوچيک شماست .
گفت : از حالا مث آدم بزرگاس ؛ هم نجيبه ؛ هم باهوش .
تحصيلاتش را تا دوره ي متوسطه در مريانج طي کرد.براده هاي خورشيد انقلاب اسلامي با پشت سر گذاشتن ديوارهاي منزل ساده ي امام خميني وحوزه هاي  علميه تمام شهرها وروستاهاي ايران را در نورديده بود. تازه روزهاي کودکي را پشت سر گذاشته بود که باانقلاب اسلامي ومعماربزرگ آن امام خميني(ره) آشنا شد, از آن پس بود كه دل در گرو مولاي خويش نهاد و به صف مجاهدان راه خدا پيوست. روزي که مردم جشن پيروزي انقلاب اسلامي را گرفته بودند,حبيبالله مظاهري 16ساله شده بود.او با سن کمي که داشت کارهاي بزرگي در راه پيروزي انقلاب اسلامي و براندازي نظام ظلم و تباهي در ايران انجام داد.او از پيشگامان اين مبارزه مقدس بود.
دوستانش تعريف مي کنند:
"رستاخيزي ها آمدند دبيرستان . يکي از آنها ، سر صف سخنراني کرد .
گفت : بياييد عضو حزب رستاخيزشويد . فرم عضويت را توزيع کردند ؛ گفتند فردا صبح بياوريد .
زنگ تفريح حبيب و دو سه نفر ديگر رفتند گوشه حياط و پاره  شان کردند .
داشت کار به جاهاي باريک مي کشيد .رئيس دبيرستان داد و هوار مي کرد .
اخراجتون مي کنم ؛ زندانيتون مي کنم ."

"در روزهاي سخت مبارزه ,روزي دانش آموزان دور حياط دبيرستان چرخ مي زدند و شعار مي دادند . رفت روي پله ها ، فرياد زد : اينجا فايده نداره بريم توخيابون .
حماسه سي مهر 1357 در همدان اينجوري شروع شد."

با تحقق آمال مستضعفين عالم و برقراري نظام عدالت محور اسلامي، خود را در متن مبارزات انقلاب با گروههاي فاسد وضد انقلاب قرارداد.با فرمان امام خميني (ره)مبني بر تاسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به همراه ديگر يارانش سپاه را در همدان بنيانگذاري کردند.
شروع جنگ تحميلي شعله‌هاي هميت و شجاعت را در درونش بيش از پيش شعله ور ساخت و حضور در دفاع مقدس را بزرگترين واولين وظيفه خود دانست.
 حبيب اله مظاهري در جبهه هم مسئوليت پذير وپيشگام بود ,مدتي از حضورش در جبهه ها مي گذشت که به فرماندهي گردان مسلم بن عقيل (س)درلشکر 27 محمد رسول الله(ص)  منصوب شد .اودرنقش يک فرمانده دلير وشجاع ماه‌هاي متوالي با کمترين امکانات به جنگ با متجاوزان پرداخت تا سرانجام در رمضان سال 1361 روزه خود را با خون افطار كرد ومورد پذيرش حضرت حق قرار گرفت.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهيد






وصيتنامه
بسم رب الشهدا ءوالصديقين
اين شهدا حق زيادي بر گردن ما دارند.   امام خميني
و لو يشاءا... لا نتصر منهم ولكن بعضكم ببعض و الذين قتلو في سبيل ا.. فلن يضل اعمالهم...
وليكن اين جنگ كفر و ايمان براي امتحان خلق به يكديگر است و آنانكه در راه خدا كشته شدند خدا هرگز رنج و اعمالشان را ضايع نمي‌كند.
خداوندا شكر كه سعادت خدمت در راه خودت را به ما عطا فرمودي،پروردگارا لياقت خود سازي و فدا شدن در راه تداوم انقلاب اسلامي را به ما عطا فرما.من به عنوان يك پاسدار مي گويم اگر به درجه شهادت نائل شوم خواست خودم بوده است و عاشقانه به اين راه ايمان داشته‌ام چون اين راه ,راه انبياءوراه سعادت است.بايد آنقدر تلاش كنيم تا كلمه خدايي ,تا ارزشهاي خدايي بر كرسي حاكميت جهان بنشيند.
 ما براي اسلام مي‌جنگيم كه دين نمونه خداست و نجات انسانها دراين دين است.آري برادرانم اسلام عزيز احتياج به خون دارد چون براي ماثابت شده است هر چقدر خون بيشتر بدهيم انقلاب اسلامي زودتربه پيروزي مي رسد .
خداوندا تو شاهدي كه در اين مدت خدمتم در جبهه جنگ فقط رضاي تو را مي خواستم و راضي بودم به رضاي تو.
پدرو مادرعزيزم شما در پيشگاه خداوند سرفرازيدو شهادت فرزندتان را براي خود افتخار بدانيدو صبور وشكيبا باشيد كه خداوند با صابران است(ان ا..مع صابرين)برادرانم برخيزيد و سلاح بر زمين افتاده ما رابر  گيريد و از اسلام عزيز دفاع كنيد و شما خواهرانم سعي كنيد خود را با جامعه اسلامي تطبيق دهيد و زينب وار در جامعه اسلامي خدمت كنيد اميدوارم با ريخته شدن خون ما انقلاب اسلامي تداوم يابد.
والسلام 22/9/60                              حبيب ا... مظاهرين






خاطرات

چسبيدم به ضريح و زار زدم و گفتم : آقاجون ! چهار ده ساله که بچه دار نمي شم ؛ از خدا بخواه به من بچه اي بده تا در عوض همه همسايه ها را جمع کنم و بيام به پابوست .
يه سال بعد همسايه ها را با خرج خودم بردم مشهد . توي حرم گفتم آقا ممنونتم مي شم اگه يه پسر هم بهم بدي .
دو سال بعد رفتم به پابوس آقا . جلوي ضريح ، قنداقه را گرفتم بالاي دستام . گفتم : يا امام رضا ، اين پسر نوکر شماس .

دو ساله بود چشم درد سختي گرفت . مدام ازش اشک مي ريخت . خيلي خرج دوا دکتر کرديم اما خوب نشد . کم کم داشت نا بينا مي شد .
يه شب دلم بد جوري شکست . متوسل شدم به امام حسين : گفتم : آقا شما يه کاري بکنيد اين بچه شفا بگيره .
همان شب خواب ديدم آقايي نوراني آمد دستي به سر و روي حبيب کشيد و گفت : چشم بچه ات خوب شد .
صبح که پا شدم ، ديدم داره تو گهواره بازي مي کنه و چشماي قشنگي برام مي خنده .

عزيز دوردانه بود . روزهاي اول مدرسه ، خودم مي بردمش تا در کلاس, ظهر هم مي رفتم دنبالش .
به مادرش گفته بود : من خودم مي خوام برم مدرسه ، دوست ندارم يکي ببردم .همه ي بچه هاي کلاس يه طرف حبيب يه طرف .
گفتم : آقا معلم ، شما لطف داريد ؛ حبيب کوچيک شماست .
گفت : از حالا مث آدم بزرگاس ؛ هم نجيبه ؛ هم باهوش .

آقا ناظم گفت : کسي حق نداره با چادر بياد سر جلسه نهايي . چاره اي نبود ، با روسري رفتم .
عصر که بر گشتم خانه ، آنقدر غر زد از هر چه امتحان دادن بود ؛ پشيمان شدم .
حالا چند سالش بود ؟ ده سال ؛ او کلاس سوم بود من کلاس پنجم .
عصر که از مدرسه آمد ، کيفش را انداخت گوشه اي و با عصبانيت در آمد که :
- من ديگه مدرسه نمي رم !
- گفتم : چي شده ؟
- گفت : چرا معلم بي حجاب برامون فرستادن ؟
- گفتم : حالا که تکليف نشدي ؛ تکليف شدي مي فرستمت همدان .
- مرغع يه پا داشت ؛ نرفت مدرسه .
- مجبور شدم بفرستمش همدان ، يه مدرسه بهتر .

- صاحب زمين بالايي آمدو گفت : خيار ؛ گله اگه آب نخوره مي ميره ؛ يه ساعتي حق آبت را بده من . کار هميشه اش بود . حرفي نزدم گفتم باشه ، همسايه س ، عيبي نداره .
- عصباني آمد که : حبيب نشسته کنار نهر آب ، نمي ذاره .
- قند توي دلم آب شد ؛ ولي به روي خودم نياوردم ، رفتم گفتم : حبيب جان ! بذار آب بره توي بوستان خيار .
- حق به جانب گفت : الان آب مال ماست .
- گفتم باشه ، خودم اجازه دادم .

- زمستان بود . حبيب غيبش زده بود. دوباره مادر چشم از در بر نمي داشت . گفت : شب شد مرد ! پاشو يه کاري بکن .
- پدر يه دلش آرام بود . گفت : هر جا رفته باشه بر مي گرده و با خودش زمزمه کرد : شايد هم دوباره رفته ...
- لپهاش گل انداخته بود . دستاش شده بود لبو . رفت زير کرسي .ما در با گوشه چشم نگاهش کرد :
- آخه تو اين برف و بوران رفتي امام زاده محسن که چي ؟
- نذر داشتم ... بايد مي رفتم .
- هر کاري کرد نتوانست بيشتر از اين حرفي ازش بکشه .

- دعوايي مي شد حبيب را واسطه مي کردند . نماز خوان کلاس بود .
- بهش اطمينان مي کردند . دوستش داشتند ؛ از بس متين بود . عاقل بود .

- رستاخيزي ها آمدند دبيرستان . يکي از آنها ، سر صف سخنراني کرد .
- گفت : بياييد عضو حزب شويد . فرم عضويت را توزيع کردند ؛ گفتند فردا صبح بياوريد .
- زنگ تفريح حبيب و دو سه نفر ديگر رفتند گوشه حياط و پاره شان کردند .
- داشت کار به جاهاي باريک مي کشيد .رئيس دبيرستان داد و هوار مي کرد .
- اخراجتون مي کنم ؛ زندانيتون مي کنم .
- چند ماه بعد که کار انقلاب بالا گرفت ، خودش را اخراج کردند .

- جمعيت دور حياط دبيرستان چرخ مي زدند و شعار مي دادند . رفت روي پله ها ، فرياد زد : اينجا فايده نداره بريم توخيابون .
- حماسه سي مهر 1357 در همدان اينجوري شروع شد .

گفت : هر طور شده بايد به تشييع آقا برسيم .
- گفتم : ماشين نيست .
- گفت : پياده مي رويم .
- از مريانج تا همدان دويديم .
- تابوت آخوند ملاعلي ، روي دوش جمعيت جلو مي رفت .
- حبيب بغضش ترکيد وقتي عکس آقا را دست مردم ديد .
- طنين لا اله الا ال... جمعيت ، آهنگ تند تري به خود گرفت.
- و از گوشه و کنار فريادهاي ديگري بلند شد :
- بگو مرگ بر شاه ...
- حبيب هم شروع کرد .
- شعله هاي آتش که از سينما و مشروب فروشي کنار ش زبانه کشيد ؛ من هم جرات پيدا کردم و با حبيب هم صدا شدم .

- سراسيمه با پسر عمويش ؛ علي ؛ آمد خانه .تند تند اعلاميه و عکس هاي امام را قايم کرد داخل علوفه ها که تل انبار شده بود گوشه حياط .
- گفتم : چي شده ؟!
- گفت : ساواکي ها دنبالمون مي گردن .
- ميان انبوه جمعيت مرا رها کرد و خودش را رساند جلوي ماشين . آقا که پياده شد ، زود تر از بقيه ، رفت دست و صورتش رو بوسيد .
- چشمانش از خوشحالي برق مي زد ؛ صداش از شوق مي لرزيد .
- به آرزوم رسيدم ؛ آقارو بوسيدم .

- شهيد مدني که از تبعيد بر گشت همدان ، طولي نکشيد که انقلاب پيروز شد .
- به پدر گفت : مي خوام برم سپاه .
- پرسيدم : يعني همام سربازي ؟
- گفت نه
- ساده ساده پرسيدم : آخرش چي مي شه ؟
- گفت : آخرش را ديگه نپرس .
- اصرار کردم ؛ گفت آخر نداره خواهر !

- با خودش گفت : اين نصفه شبي کجا مي رن ؟
- برف سنگيني مي باريد . خود روي گشت سپاه را پارک کرد کنار خيابان . شيشه را داد پايين .
- جايي مي ريد برسونيم .
- زن و مرد ميان سالي بودند . گفتند :
- دنبال مسافر خانه مي گرديم .
- سرما کولاک مي کرد . مسافر خانه ها جا نداشتند . گفت نگران نباشين . امشب مهمان منيد .
- و بردشان خانه پدرش .

- رسيدم تويسرکان يکراست رفتم سپاه . گفتند رفته مسجد جامع .
- باران شديدي مي آمد . مسجد پر بود از جوان ؛ نصف پسر ، نصف دختر .
- فرمانده عمليات سپاه خودش داشت آموزش ژ3 مي داد .
- کلاس تمام شد . گفتم : اهل خانه چشم انتظارن ! دو ماهه نديدنت !
- گفت : مي آم ؛ دوره آموزش اين بچه ها تموم شه مي آم .
- يه هفته بعد آمد اين همه مدت از خانه دور مي شد .
- هفته به هفته نمي آمد . خانه . يه وقتي هم که مي آمد ، شب مي آمد و صبح زود مي رفت .

- يکي از همسايه ها از دنيا رفته بود . بهش پيغام داديم ؛ آمد فاتحه . بعد از مراسم ؛ همسايه ها مي پرسيدن : اين پاسدار کيه ؟ و مي شنيدند : حبيبه پسر مش رستم .
- باهاش روبوسي کردند ، التماس دعا گفتند . حبيب اما فقط تواضع کرد .
- با اصرار گفت . بيا سر جاده يه قواره زمين بخر ، دو تا اتاق توش بساز ...
- تعجب کردم :
- دو طبقه خانه را بزاريم بريم وسط بر و بيابون ؟!
- گفت : دوست ندارم از سپاه که ميام خونه کسي منو ...
- گفتم : همه دوست دارن تو رو ببينن ؛ اونوقت تو ...
- آن موقع ، زياد ملافت حالاتش نمي شدم . زير بار نرفتم . گفتم خواهرات ،
- تو کوچه خودمون مي شينه ، نمي شه از اينجا بزاريم بريم .
- اسم خواهراش که وسط آمدذ ديگر حرفي نزد .

- براي نماز شب مي رفت طبقه بالا ؛ بعد از نماز صبح هم مي آمد پايين پيش ما و تا آفتاب بزنه ، قرآن مي خواند . بعدش چرتکي مي زد و مي رفت سر کار .داشتند مي رفتند براي آزاد سازي سنندج از دست کومله و دمکرات . اينقدر براي شاه حسيني ، روضه خواند تا راضي اش کرد .
- گفت : حسين آقا قول مي دم هر جا بري ازت جا نمونم .
- شاه حسيني گفت : بيسيم رو تحويلش بدين .
- نيروها هلي برن شدند بالاي گردنه صلوات آباد .
- شاه حسيني با اولين هلي کوپتر رفت .
- شب که گردنه آزاد شد ؛ زخمي ها را تخليه کردند . حبيب نمي رفت . با بازوي تير خورده اش نشسته بود بالاي سر شکافته شاه حسيني و زار مي زد .
- گفت : بايد اين جو رعب و وحشتي را که اين از خدا بي خبرا تو سنندج آشوب زده انداختند بشکنيم .
- گفتيم : چطوري ؟
- گفت : مثلا سه نفري بريم داخل شهر قدمي بزنيم .
- جوانکي کرد دستپاچه امد در گوش حبيب گفت : الان گروهک ها مي رسم و شما رو مي کشن ؛ سريع برگردين پادگان .
- و فوري بستني فروشي را ترک کرد . بقيه مشتري ها هم از ترسشان پراکنده شدند . ولي ما با آرامش نشستيم بستني مان را تا آخر خورديم .
- تا ظهر توي خيابانهاي سنندج پرسه زديم . لباس سبز سپاه ، حسابي تابلويمان کرده بود . اذان دادند . حبيب آدرس مسجد را پرسيد . کوچه باريک و پيچ پيچي را نشان دادند . کمي ترسيده بودم . گفتم : نماز رو بريم پادگان .
- گفت نماز اول وقت رو نبايد از دست داد .
- و مثل شير افتاد جلو .

- عراقي ها تانک هايشان را روشن نکرده بودند ؛ اما بوي جنگ و تجاوز مي آمد . پاسگاه مرزي آب نداشت . بايد راه زيادي مي رفتيم تا برسيم سر آن چاه عميق . دوري راه مهم نبود ، کشيدن آب از آن چاه مکافات داشت .
- هر وقت مي گفتيم : کي مياد ؟ حبيب زودتر از همه سطل به دست مي آمد بيرون پاسگاه . بعد راه مي افتاديم زير گرماي شديد و طاقت سوز قصر شيرين مي رفتيم طرف چاه .
- منتقل شديم پاسگاه مرزي تنگه ترشابه . گفتند مراقب عراقي ها باشيد . مث اينکه برامون خواب هايي ديدن .
- پايين پاسگاه ، در کنار روستا ، امامزاده اي بود کوچک و با صفا . گفتم : خدا مرادت را داد . نصفه شب ، فانوس و مفاتيحي بر داشت مي رفت آنجا ، عشقي مي کرد با آن امامزاده .

- دوماه بعد جنگ شروع شد .
- اوايل جنگ بود . گراي قله قراويز را داده بودم و تقاضاي گلوله خمپاره مي کردم اما گلوله اي نيامد . کلافه شدم . داد زدم ، چرا نمي فرستي ؟
- جوادي شعار پشت بي سيم خنده اش گرفته بود . گفتم : گوشي و بده حبيب .
- او هم از خنده روده بر شده بود . نمي دانست حرف بزند .
- بالاخره به حرف آمد و گفت : گلوله هايش ساخت و طنه ، دل از ما نمي کنه ؛ مي افته نزديک خودمان به جاي دشمن .
- رفته بوديم بازي دراز براي شناسايي ؛ ولي با عراقيها درگير شديم . دو نفرمان اسير شدند با جنگ و گريز فرار کرديم . روحيه ها توتون بود .
- با حبيب که بر مي گشتيم شروع کرد تيکه انداختنم و شوخي کردن . وقتي رسيديم مقر تا حدودي رو به راه بوديم .
- از منطقه سر پل ذهاب تماس گرفت و. گفت : حاجي برو از علماي شهر بپرس تکليف آذوقه فاسد شدني توي خانه هاي مردم که شهر را ول کرده و رفته اند چيه ؟ بچه ها مي تونن استفاده کنن يا نه ؟
- رفت اژدري را گذاشت زير پاي عراقي ها ؛ پايين قله قلاويز. آنقدر آنجا نشست و حوصله کرد تا تانکي از راه رسيد و رفت روي اژدر .
- بلافاصله چاشني را کشيد و د فرار . تانک رفت روي هوا . از دور نگاه مي کرديم . همه از خوشحالي دستپاچه شده بوديم . زبانمان بند آمده بود . انگار قراويز را فتح کرده بوديم .
- از دشت ذهاب و قصر شيرين مثل مور و ملخ ، تانک عراقي مي آمد .
- گلوله هاي خمپاره حبيب تمام شد . دل تو دلش نبود . بهمني بي سيم زد که اسلحه ات رو بردار برو ببين پي ام پي چه مرگشه ؟ چرا شليک نمي کنه ؟
- گفتم : باهاش چه کار داري ؟
- گفت : به ابوالفضل اگه گوش نمي کرد مي زدمش .
- پي ام پي تا آخرين گلوله اش را زد طرف تانک ها و تارو مارشان کرد .
- شبها توي شهرک المهدي ، فرماندهي محور را شيفت کرده بوديم ؛ يکي از ساعت 10 تا 12 ؛ ديگري 12 تا 2 ...
- اصرار داشت شيفت 2 تا 4 مال او باشد اين طوري به نماز شب و خلوت سحرش بهتر مي رسيد .
- مي گفت : آقاي وزير اقتصاد ! سهميه ها را با عدالت توزيع کن .

- به مسوول تدارکات مي گفت وزير اقتصاد .
- کمپوت خنک توزيع مي کردند . بچه ها صف بسته بودند . او اما ايستاده بود کناري با حاجي بابايي صحبت مي کرد .
- گفتم : شما هم بفرماييد .
- گفت : اگه به همه رسيد ، باشه .

- رفته بوديم گشت شناسايي . اصرار داشت نيم ساعت مانده به اذان صبح بر گرديم مقر . گفتم : تو مي ترسي ! جاج بابايي هم در آمد که : آره برگرديم بهتره .
- آن موقع گيج مي زدم . چند شب بعد دوزاريم افتاد که بابا اينا اهل حال و حول اند .

جسد مهدي فريدي افتاده بود جلوي تنگه قراويزه . ده روزي مي شد کي جرات داشت بره آنجا ؟!
- کسي پرسيد : کي جيگر کرده بره فريدي را بياره ؟
- گفتند حبيب ، حبيب آوردش .

- جبهه سر پل ذهاب با همه عرض و طولش ، دو قبضه خمپاره داشت . مهدي فريدي که شهيد شد ؛ حبيب شد فرمانده قبضه ها .
- از بس بين قبضه ها دويد و شليک کرد ، ديگر از تک و تا افتاد .
- صورتش گل انداخته بود . لئله خمپاره ها هم سرخ شده بود .
- عراقي ها که عقب نشيني کردند افتاد روي زمين و از حال رفت . باريکه خوني از گوشش خطي کشيده بود تا زير گلويش . بچه ها با علف هاي سبز کنار تپه ؛ خون ها را پاک کردند .

- توي شهرک المهدي بي سيم پي ش بودم .
- گفت بي زحمت يه پرده اي ، چيزي بکش وسط اتاق .
- نيمه شب که از شناسايي ب مي گشتيم از خستگي مي افتادم پاي بي سيم و حبيب مي رفت آن طرف پرده مشغول نماز شب مي شد .

- از قراويز تا پادگان ابوذر راه کمي نبود . شب هاي جمعه مي رفت آنجا . اگر کسي هم نمي آمد تک و تنها مي رفت .
- مي گفت جنگيدن ميرو مي خواد . شب هاي جمعه بايد نيرو بگيريم . تو دعاي کميل .
- همشهريش بودم ؛ ولي روي تپه مجاهد ، نيروي او به حساب مي آمدم . صبح روز عاشورا آمد سر کشي از سنگر ها . گفت : حدس مي زني الان هيات ما تو کدوم محله س ؟ بعد شروع کرد با يه عشقي ، آدرس هيات ها را دادن .
- حالا سر پل ذهاب کجا ؟ مريانج کجا ؟

- يه مدتي توي سر پل ذهاب از صبح تا عصر مي رفتيم پادگان ابوذر ؛ براي آموزش تانک پي ام پي ظهر که هوا خيلي گرم مي شد مي پريديم توي استخري که آنجا بود . حبيب و محمود شهبازي شناي خوبي داشتند . دست به يکي مي کردند . بقيه را آب مي دادند ؛ انگار نه انگار که فرمانده اند .
- اشک حبيب را در آورده بود . پسرک روي ورق کوچکي نوشته بود :
- برادر رزمنده من اين آجيل را با پول تو جيبي مدرسه خريده ام تا شما بخوريد و بجنگيد و پيروز شويد .
- گفت : بچه ها شما را به خدا ، به بيت المال حساس باشيد ، رعايت کنيد .

- در اولين برخورد هر کسي را جذب مي کرد . آرامش خاص داشت . ملايم و دلنشين صحبت مي کرد . هر جا کار گره مي خورد . حبيب آنجا بود .
- بي خيال نبود . شهبازي شيفته اين اخلاقش بود .
- گفتم : حاج آقا چقدره ؟
- گفت : هفت ماه حقوق ، يه سکه بهار آزادي هم پاداش .
- توي پادگان ابوذر ديدمش . گفتم : حاج آقا سموات مي گه آخر ساله ؛ بايد ترازنامه رو تکميل کنيم .
- گفت : خب منظور ؟
- گفتم : حقوق هفت ماهه مونده .
- گفت : آهان !
- و رفت تو فکر .
- گفتم بالاخره چي شد ؟
- گفت :به پدرم بگو بره حقوقا رو بگيره ، خرج روضه امام حسين (ع) بکنه .

- سر زمستان ، همراه کمکهاي مردمي ، سيگار هم فرستاده بودند جبهه . همه را جمع کرد داد برند شهر بفروشند . گفت : با پولش ذغال بخرين بدين فقرا .
- با لهجه ي غليظ اصفهاني اش گفت : مگه من فرمانده نيستم ؟
- گفت : چرا .
- پرسيد : پس چرا از دستورم سر پيچي مي کني ؟
- گفت : سر پيچي کردن از اين يکي ، اشکالي ندارد .
- و شهبازي را به زور فرستاد داخل سنگر و ايستاد جايش نگهباني بدهد .

- شب که آبها از آسياب افتاد ، بر گشتند عقب . اين آخرين شناسايي قبل از عمليات قراويز بود .
- گوشي بي سيم را چسباند بيخ گوشش . زبانش شده بود يه تکه چوب خشک .
- نيروي کمکي کي مي رسه ؟
- همداني جوابش را نداد . فقط گفت بايد برگرديد .
- حبيب فرياد زد : بعد از اين همه زحمت ؟
- همداني بغض کرد . قراويز فتح نشده بچه ها اون بالا شهيد شدن ...
- حبيب در آمد ، حالا که اين طوره ما مي مونيم و مقاومت مي کنيم .
- همداني اين بار سرش داد زد : دستوره شهبازيه ...
- اسم شهبازي که اومد ، تسليم شد .
- ارتباط قطع شد . از دور دست نگاهش را دوخت به قراويز .دلش کوره کشيد تشنگي از يادش رفت .
- مثل تگرگ ، خمپاره مي باريد توي آن روستاي ويرانه . حبيب نيروهايش را کشيد داخل خانه اي نيمه مخروبه ، از تک و تا افتاده بودند . تشنگي ، سوي چشمانشان را گرفته بود . دست خودشان نبود ؛ هذيان مي گفتند ؛ آب آب مي کردند .

- بين بچه ها پيدايش نکردم . زدم بيرون . توي کوچه . تکيه داده بود به ديواري . سرش را چسبانده بود به ديوار و چشمانش نيمه باز بود .
- گفتم : چرا اينجا ؟ بيا تو . برگشت طرفم .
- از روي بچه ها خجالتم . بايد براشون ...
- يهو زانوهايش سست شد ، افتاد وسط کوچه . از هوش رفت ، از تشنگي ، از خستگي .
- بهش مي گفتيم : جنگ تموم بشه ، مي شي فرماندار سر پل ذهاب .
- ميانه اي با مرخصي نداشت . مي گفت تموم شد ، اونوقت مي ريم مرخصي .
- خدا خدا مي کرديم يه روز بياد مرخصي . ببينيمش .
- وقتي مي آمد با شوهر و بچه هايم مي رفتيم خانه پدر .
- همه فاميل جمع مي شدند آنجا ، حبيب را ببينند .
- جو نمي گرفتش ؛ جو درست مي کرد . هر جا بود بساط معنويت بر پا مي شد ؛
- دعا ؛ زيارت عاشورا ، نماز شب و ...

- تا وقتي کار بود ، کار ، زمان استراحت هم مشغول مطالعه مي شد ؛ بيشتر ، کتاب هاي شهيد دستغيب را مي خواند .
- مي گفتم : خسته نمي شي ؟
- مي گفت بر عکس ، باعث نشاطم مي شه .
- نماز خانه سپاه منطقه ، مهمانسرا هم بود . بعد از نماز صبح هر کس مي رفت گوشه اي تا استراحت کند ، اما صداي گرم و عاشقانه حبيب و حاجي بابايي که زيارت عاشورا را زمزمه مي کردند خواب را از چشم ها مي ربود .
- کم کم پا مي شدند مي رفتند پشت سر آنها مي نشستند و عاشورا را زمزمه مي کردند .

- دو کوهه ، تازه داشت مي شد دوکوهه . جمع شده بوديم آنجا تيپ تشکيل بديم . همه بودند ؛ شهبازي ، متوسليان ، همت و .. .
- بي خوابي زده بود سرم ، رفتم توي راهرو قدم بزنم . از اتاق بغلي زمزمه اي مي آمد . سر کي رفته بود سجده و زمزمه مي کرد .

- سني نداشت اما اندازه يه نظامي کهنه کار ، چيز سرش مي شد .
- گفتم اين چيزا رو کجا نوشتن ؟ بگو ما هم بريم بخونيم .
- گفت : همه چيز و که تو کتاب ها ننوشتن ؛ بايد اينجا رو هم به کار بندازي .
- اشاره مي کرد به سرش .

- ساده ، کم حرف ، با وقار ، حبيب اينجوري بود .
- فرمانده بود ولي فرمان نمي داد . تنها اشاره مي کرد و آستين بالا مي زد ؛
- آن وقت بچه ها با سرمي دويدند .
- تيپ 27 محمد رسول ال.. که تشکيل شد ، حاج احمد حبيب را کرد فرمانده گردان مسلم بن عقيل . نيروهايش تهراني بودند ؛ بچه هاي دوم نازي آباد ؛ با معلم هايشان آمده بودند . شوخي مي کرديم و مي گفتيم :
- يه وقت نکنه حبيب جلو اين همه بچه تهراني ها کم بياره !
- مرغ شب عمليات کار خودش را کرد . عجيب شکم دردي گرفته بودند . بچه ها . حبيب نگران بود . بهش گفتند : حاجي ! غم به دل خودت را نده تا هر جايي بري ، باهات هستيم .
- و با همان اوضاع و احوال رفتند عمليات .
- صبح عمليات ، در به در به دنبال سرم مي گشت . مي گفتن . به هر قيمتي شده بايد پيدا کنم ، اينا با اين حالشون خيلي مايه گذاشتن خيلي نامرديه به فکرشون نباشيم .
- گفتند : حاجي ! عراقياخيلي مقاومت مي کنن .
- گفت : فقط کار گردان مسلم بن عقيل .
- اعتراض کردند : حاجي ! با يه گردان نمي شه !
- متوسليان صدايش را بلند کرد : به حبيب بگيد امشب گردان رو حرکت بده .
- اذان صبح بي سيم زدند بلتا آزاد شد . حاج احمد گوشي را ول کرد و افتاد سجده
- شب عمليات فتح المبين ، مثل بچه بسيجي ها ، دنبال پيشاني بند مي گشت . آنقدر داخل گونيها را زير رو کرد تا پيدايش کرد :
- نواز سبز رنگي با نوشته «يا فاطمه الزهرا »
- پشت ارتفاعات بلتا ، سخره هاي عجيب و غريبي بود . نيروهاي گردان حبيب آنجا تجمع کرده بودند .
- با تاريک شدن هوا ، عمليات آغاز شد . بچه ها از سه رديف سيم خاردار و ميدان مين عبور کرده بودند ، افتادند گير دو شکاهايي که از بالاي سخره ها آتش مي ريختند .
- خيلي از نيروها ي حبيب همانجا ، نزديک آن صخره به شهادت رسيدند ؛ ايل گلي ، حاجي صفري و ...
- اما حبيب با بقيه بچه هاي گردان ، دم صبح صخره ها را گرفت .
- قامت بلندي داشت . آتش که سنگين مي شد ، مي گفتيم بابا اگه نمي شيني ، لا اقل خم شو ، گوش نمي کرد ، مي گفت : اگه من خم بشم ، بچه هاي گردان کپ مي کنن .
- بي سيم زد " مهمات تمام شده يه کاري بکنين .
- معطل نکردم ؛ همراه نيکو منظر زديم به ميدان مين و مهمات را رسانديم جلو. از سر و روي خاکي اش عرق مي ريخت . ما را که ديد انگار دنيا را بهش دادند . دويد طرفمان . تمام لباس هايش پاره و شوره زده بود . چشمانش از شادي برق مي زد .
- نيکو منظر ، توي فتح المبين مي گفت : حبيب مظاهري ؛ همون حبيب بن مظاهر ، ولي جوان کم سن و سال .
- صدام گفته بود : اگر ايراني ها به سايت موشکي برسند ، کليد بصره را به آنها خواهم داد .
- نيروهاي گردان حبيب پس از تصرف بلتا ، سايت موشکي را هم گرفتند . آنها بصره را فتح کرده بودند .
- توي منطقه لباس خاکي مي پوشيد . موهاش و هم با ماشين مي زد .
- آمده بود سرکشي از سنگرها . يکي از نيروهاي تازه وارد پرسيد : کيه ؟ گفتم : فرمانده گردانه . باورش نشد ، با تعجب پرسيد : فرمانده مگه کچل مي شه ؟!
- عده اي هنوز به کمبودهاي جبهه عادت نکرده بودند . يک شب جمع شدند بروند سراغ فرمانده که : اين چه وضعشه ؟ چرا به ما غذا کم مي دن ؟
- مي گفت : ديدم عده اي تازه وارد ها ، گوشه چادر را با لا زدن و تا آمدن اعتراض کنن . ديدن ما نشستيم سر سفره و نان خشک و پنير مي خوريم . آشکارا براي دعوا آمده بودند اما اين صحنه را که ديدن چيزي نگفتن ، در چادر را انداختن و رفتن .و فرداش هم آمدن براي عذر خواهي .
- هر وقت با توپ پر از اوضاع منطقه شکايت مي کردي . خوب به حرفات گوش مي داد . بعدش با چند جمله خالي ات مي کرد :
- کار براي خدا سختي و مشکلات داره ولي عصبانيت و اوقات تلخي نداره .
- نيروي جايگزين نيامده بود . سر و صدا راه انداخته بودند . مي گفتند حالا که عمليات نيست ، مي خواهيم بر گرديم .
- يک شب گفت : امروز سه جا صحبت کردم ، پاشو برو فلان مقر ، واسه گروه چهار تو صحبت کن ؛ شايد قانع بشن چند روز بيشتر بمونن . گفتم : همرات مي يام ولي حرف زدن براي اونا فقط کار خودته .
- از امام گفت و مظلوميت حزب ال... و خبائث دشمن . تا اينکه صحبت به پشت جبهه رسيد که : مردم ما را شرمنده خودشون مي کنن و کمک مي فرستن ، مثل ... و بعد از مکثي ادامه داد : مثل همين ترشي هاي خوبي که برامون مي فرستند . يهو جلسه از شليک خنده بسيجي ها ترکيد .
- توي راه که بر مي گشتيم گفتم : مثال قحط بود ؟ ! اين همه کمکهاي مردمي ! خنديد و گفت : امشب ترشي خورده بودم . خيلي خوشمزه بود . آنجا هر چي فکر کردم ، چيزي از کمک هاي مردمي جز همين ترشي به ذهنم نرسيد .
- صدق و صفاي حبيب در سخنراني آن شب ، نيروها را مدت ديگري ماندگار جبهه کرد .
- گفت سيد ! جان جدت ، شتر ديدي نديدي ها !
- گفتم : چشم .
- نصفه شبي داشت آب مي ريخت و توالت ها را مي شست .
- ميانه اش با طلبه ها خيلي خوب بود ، مي گفت : اينا مبلغ اسلامند .
- شهيد که شد فهميديم بيشتر حقوقش را مي فرستاده براي آنها .
- تهران که بودم ضربدري نماز مي خواندم ! جبهه که رفتم فرستادنم گردان مسلم .
- فرمانده اش خيلي با حال بود . نماز که مي خواند از خودم خجالت مي کشيدم .
- مرخصي که رفتم ، بابام گفت : ها! چي شده ؟ عوض شدي ! جبهه رفتي يا حوزه
؟ گفتم : جبهه هم با وجود فرمانده مون ، آقا حبيب حوزه س .
-سرهنگ با نگاهش آنها را تحسين مي کرد . به افسر بغل دستي اش گفت : به اين
مي گن يه مانور برنامه ريزي شده .
- بعد پرسيد : فرمانده شون کيه ؟
- گفتند : همون که قد بلنده ؛ موهاي سرش کوتاهه .
- باورش نمي شد .
- يعني اين جوون ، فرمانده گردانه ؟!
- نيروها را به صف کرد . سر و دست باند پيچي شده بعضي ها ، توي چشم مي زد . عده اي لنگ لنگان دويدند آمدند آخر صف .
- گردان به جاي خود ، خبر ... دار .
- متوسليان آمد براي بازديد ؛ با هيبت همشگي اش ، چشم انداخت توي صف ها .
- رو کرد به حبيب و آهسته گفت .
- حالا عمليات نرفته ، اين همه زخمي دادين ؟!
- گفت : اينا زخمي هاي فتح المبين هستن ، از خانه هاشان فرار کردن .
- گره ابروهاي متوسليان باز شد اما ته دلش لرزيد :
- يعني اين ها مي تونن خرمشهر رو آزاد کنن ؟!
- نيروها رسيدند به نقطه رهايي . تپش قلب ها تند تر شد . او ولي خونسرد و آرام سفارش هاي آخر را کرد :
- ... برادرا اصلا اميدي به توپخانه و تانک هاي خودي نداشته باشين . اميدتون تنها به خدا باشه ، راه پيروزي همينه .
- مرحله اول عمليات بيت المقدس ، بسيار حساس بود . حتما بايد از يک کانال عبور مي کرديم و سر پل ذهاب آن طرف کارون را مي گرفتيم . آن شب گردان حبيب ، خط شکني مي کرد .
- چند ساعت بيشتر نگذشته بود که خبر دادند نيروهاي حبيب رسيدند . پشت توپخانه دشمن .
- فرصتي براي شناسايي نبود . از کنار جاده اهواز – خرمشهر ، ستون نيروها را جلو مي برد . هوا تاريک بود .
- انگار کسي دستش را گرفته بود و مي کشيد به طرفي ديگر . احساس کرد نمي تواند مقاومتي بکند . رفت آن طرف ؛ نيروها هم .
- صبح که شد ، ديد عراقي ها در آنجا مينها ي ضد نفر کاشته بودند .
- شب بود . نيروها رسيده بودند . پشت دروازه هاي خرمشهر ، فرمانده محور ، گوشي بي سيم را در ميان پنجه اش فشرد .
- حبيب حبيب ,محمود !
- حبيب به گوشم ؛ امر بفرما !
- خدا قوت ، اون طرفا چه خبر ؟ بچه هات چه کار کردن ؟
- خرچنگاشون حسابي افتادن توتله
- چطوري ؟
- بچه ها با موشک 29 افتادن به جانشون .
- بي سيم هاي قرار گاه ، مکالمه حبيب و شهبازي را پخش کردند . حاج همت ، رو کرد به جمع و ذوق زده گفت : چه کيفي داره توي شب با آرپي جي ، بري شکار تانک !
- گفت : براشون فيلم پخش کنيد ؛ مثلا عمر مختار . پخش کرديم ، خيلي طرفدار پيدا کرد . دوباره پخش کرديم .
- وسط جاده . دست ما بود ، بالا و پايين جاده و دشت رو به رو و دست عراقي ها .
- آسمان هم قرق آنها بود . از زمين و هوا آتش مي ريخت .
- محسن رضايي بي سيم زد : اگه مقاومت نکنين عراقي ها همه تون روي مي زنن عقب ؛ مي ريزن تو کارون .
- حبيب التماس کرد : بچه ها ! جان امام بمانيد پاي کار .
- يکي بلند شد و گفت : مي مانيم و مي جنگيم بعد رو کرد به بقيه و گفت : بچه ها همه مثل فيلم عمر مختار زانوهايمان را ببنديم . همه همين کار را کردند .
- عصر شد . نيروي کمکي نرسيد . اما عراقيا خودشان عقب رفتند هيچ کس نفهميد چرا . حبيب گفت : اجر صبر بچه ها بود . فرشته ها آمدن کمک مون .
- سخت زير بار کسي مي رفتم ؛ الان هم . ولي حبيب کاري کرده بود که با پاي مجروح از بيمارستان فرار کردم ، برگشتم منطقه .
- متوسليان و همداني اعتراض کردند ، گفتند :
- اينجوري دردسر مي شي براي حبيب .
- قبول نکردم ، گفتم بايد برم خط پيش حبيب .
- تا پشم کار مي کرد تانک بود و تانک .
- صدام به فرماندهانش گفته بود به هر قيمتي شده بايد خرمشهر را نگهداريد . آنها هم به جاي نفر ، تانک آورده بودند .
- وقتي نيروهاي گردانش را کشيد جلو و افتاد دنبال تانک ها براي شکار ، انگار افتاده بود توي خياباني شلوغ و پر ترافيک . بگي هول برش داشت ؛ حاشا و کلا .
- گلوله آرپي جي تمام شد .تانک ها آمدند چسبيدند به سينه خاکريز .
- داد زد : نارنجک ... نارنجک بياوريد .
- کشيد رفت بالاي تانک ، دريچه اش را باز کرد . چند تا سبيل کلفت نشسته بودند آن تو . نارنجک را انداخت و سطشان و پريد پايين .
- تانک اول که منفجر شد ، بقيه هم گذاشتند به فرار .
- بهش بي سيم زدم گفتم : ايل گلي شهيد شد .
- منتظر بودم از غصه بترکد . گفت . نگران نباش . خسرو ارژنگي رو مي فرستم .
- تماس گرفتم ، گفتم : خسرو رفت رو مين ؛ شهيد شد .
- انگار گفته باشم خسرو رفته سر چشمه ، آب بخورد ؛ گفت : خوش به حالش ؛ خوش به سعادتش . گريه ام گرفت . گفت : گريه نداره مرد اينجا آسيا به نوبت , همه مون سر صفيم .
- گفت : آقا حبيب : اين عمامه برازنده شماست .
- گفت : حاج آقا اين حرفا رو نزنين ؛ من مخلص شما طلبه هايم .
- با تانک از روي بچه ها رد شدند . حبيب مثل ديوانه ها اين طرف و آن طرف مي پريد ؛ بالاي سرشان مي رفت ؛ شناسايي شان مي کرد .
- به موازات رد شني تانک ، پارچه سفيدي کشيده شده بود روي زمين ؛ خوني و خون آلود . نتوانست خودش را نگه دارد . هاي هاي زد زير گريه .
- پاش تير خورد ولي عقب نمي رفت . گفتم : با چفيه بستن . کار درست نمي شه . گفت : آخه تا خرمشهر راهي نمونده .
- گفتم : مث اينکه زبان خوش سرت نمي شه . بعد با دعواو مرافه نشاندمش ترک موتور و فرستادمش عقب .
- تنگ غروب برگشت خط . انگار اورست را فتح کرده ؛ گفت :
- دلم نيامد تنهاتون بذارم ، قايمکي از بهداري فرار کردم .
- شلمچه واويلاحسين بود . تانک ها کيپ هم مي آمدند .
- من و مهدي را فرستاد آن طرف خاکريز . گفت موشکا رو هدر نديد .
- همه موشک ا را زديم . انگار ب ناخن مي زديم روي سنگ .
- تانک هاي تي 72 بودند .
- کاليبر تانکي ، مهدي را سوراخ سوراخ کرد و تيري هم خورد به کمر من . افتاديم زمين . عراقي ها جلو آمدند . اسارت را جلو چشمام مي ديدم .
- لحظاتي بعد ، حبيب رسيده بود ، کولم کرده بود و دويده بود پشت خاکريز .
- ترکشي هم سرش را گزيده بود .
- يکي از نيروهايش خبر آورد که خودش ديده حبيب ترکش خورده و افتاده داخل کانال و عراقي ها آن کانال و خاکريز را گرفته اند .
- دو سه هفته اي مي شد که عکس هايش در و ديوار شهر را پر کرده بود . مردم براي استقبال از پيکر فرمانده . سياه پوش شده بودند .
- نيمه شب يکي از بپه هاي سپاه دويد توي آسايشگاه صدا زد : بيدار شيد حبيب آمده . گفتند خواب ديدي . گفت : خواب چيه ؟!با اين دو تا چشام ديدمش . گفتند : کجا ؟ تو نماز خونه .
- دويدند آنجا و حلقه زدند دورش . سلام نماز را داد ريختند سر و روي باند پيچي شده اش را بوسيدند . يکي از آن سوپر ساده ها برگشت که : آقا حبيب مگر تو شهيد نشده بودي ؟! لبخند زيبايي زد و گفت :
- هنوز وقتش نشده .
- فرداي آن روز بچه هاي سپاه با خوشحالي تمام ، عکس ها و پارچه هاي سياه را از در و ديوار سپاه پايين آوردند .
- عمو رستم چيزي مي دونه ؟
- اين اولين سوالي بود که پرسيد .
- پدرش را مي گفت .
- گفتيم : نه
- نفسي آزاد کرد و گفت :
- خيالم راحت شد .
- سرش باند پيچي بود . رنگ تو صورتش نبود .
- دکتر در حالي که ترکش نسبتا بزرگي را نشان مي داد گفت : خدا اين جوان را دوباره به شما داده .
- آقاي دکتر ! کي مرخص مي شه ؟
- حالا حالا ها مهمان امام رضاس .
- گفتيم دکتر مي گه بايد فعلا بمونه مشهد .
- توي کتش نمي رفت که نمي رفت . پايش را کرده بود توي يه کفش که :
- جوون هاي مردم دارن اونجا لت و پار مي شن ، من اينجا بخوابم روي تخت .
- کاغذي را نشانم داد . رويش نوشته بود :
- اين جانب حبيب الله مظاهري . در کمال صحت و سلامت عقل اعلام مي کنم من خودم نخواستم در بيمارستان جراحي شوم اگر از عمليات بر گشتم مي آيم و عمل مي کنم .
- گفتم : کي رفته ؟ گفت : پنج دقيقه پيش ؛ جلوي پاي شما !
- گفتم : دکتر ! بايد جلويش را بگيريد . گفت : زياد باهاش صحبت کردم .
- بهش گفتم :مقداري از استخوان سرت بلند شده بايد هکل بشه و قطعه مخصوصي بذاريم َآنجا لا اقل مغزت اسيب نمي بينه .. .اما انگار تو اين دنيا نبود . پاشو کرد توي يک کفش که بايد برم عمليات ، منم گفتم پس بنويس که خودت خواستي .
- خبر که پيچيد ؛ بچه هاي سپاه ريختند مريانج ، خانه عمو رستم . شايع شده بود حبيب شهيد شده و حالا همه خوشحال از زنده بودن او ، گروه گروه مي آمدند عيادت .
- جوان هاي فاميل هم ، بسيج شده بود براي پذيرايي .
- هر کاري مي کردم جز غذاي معمولي چيز ديگري نمي خورد . مي گفتم : آخه بايد تقويت بشي ! قبول نمي کرد. مي گفت : مادر اگه بدوني جبهه چه خبره ؟
- دور از چشم مادر ، شلواري خوني داد دستم و گفت :
- ببر .بشورش ؛ يه مقدار هم شکافته ، بدوزش .
- گفتم : اين همه زحمت مي کشيد ؛ لااقل يه شلوار تازه بگيريد بپوشيد با شوخي و خنده حرف را عوض کرد .
- خبر نداشتيم شب گفتند حبيب توي تلويزيونه .
- همگي ريخنتيم جلوي تلويزيون . داشت درباره عمليات بيت المقدس و آزاد سازي خرمشهر صحبت مي کرد . با همان سر باند پيچي شده و همان کلاه پشمي يشمي رنگ .
- آمد خانه . ذوق زده دويدم طرفش و گفتيم که از تلويزيون ديديمش ؛ اما او انگار نه انگار .
- شروع کرد از گرماي هوا و نوبت آبياري زمين پدر حرف زدن .
- گفتم : اگه درجه اي ، نشاني يا مسئووليتي داري به ما هم بگو ؟
- گفت پدر جان ، درجه و رتبه ما انشا ال.. ؛ شهادته .
- بعد از شهادتش فهميديم فرمانده گردان بوده .
- بهش مي گفتيم : تو اين هواي بهاري ، اين کلاه چيه سرت ؟
- به شوخي و مزاح مي گرفت .
- تا مدتها نمي دانستيم سرش ترکش خورده و باند پيچيه .
- با همان حال و وضعش روزه مي گرفت .
- حتي چند بار قبل از افطار حالش بد شد ؛ اما دست بردار نبود.
- شب آخر آمد خانه ما . برق رفته بود . از در که وارد شد ؛ توي چهره اش نوري ديدم که برام تازگي داشت . دلم ريخت .
- گفتم : داداش به دلم براته که ... و فوري به خودم نهيب زدم : زبانت را گاز بگير دختر !
- بر گشتم پشت سرم ، ديدم رفته سجده . مسجد ؛ پر بود از جمعيت . شب نوزده ماه رمضان بود .
- صبح اول وقت ، گفت مي خوام بروم جنوب . گفتم با اين حال نزارت ؟ ! با اين رنگ زردت ؟!
- گفت : 7، 8 روز بيشتر نمي مانم , زود بر مي گردم .
- جلوي در ، ده تا اسکناس صد توماني از جيبش در آورد و با اصرار گذاشت کف دستم ، گفت : پيش شما باشه بهتره .
- بعد از نماز جمعه ، پشت سر اتوبوس دويدم . دستم به دستش نرسيد . نشسته بود کنار پنجره . تنها دستي برايم تکان داد . يهو دلم لرزيد . بي اختيار رفتم مشهد ؛ حرم امام رضا .
- گفتم : آقاجون ! الان هم مي گم اين پسر ف نوکر شماس ؛ سپردمش به خودت .
- با يه کاميون پر از انگورهاي درشت و تازه آمد جلوي در خانه . قيافه اش نوراني تر شده بود .
- گفتم حبيب جان ، مي ذاري بريم خواستگاري ؟
- نشنيده گرفت . دستش را دراز کرد و خوشه اي بزرگ و براق برداشت داد دستم تبسمي شيرين نشست توي صورتش .
- بعد رفت توي آسمان . آنقدر رفت و رفت که ديگر نديدمش .
- فردا صبح ، دستم به هيچ کاري نمي آمد ؛ دلم شور مي زد . سر نماز دعا کردم خوابم تعبير نشود .
- عمليات رمضان آغاز شده بود . توي گرماي جنوب يه جايي به اسم کوشک .
- صبح که خبر شهادت عليرضا حاجي بابايي را بهش دادن ، زير و رو شد . تا مغرب بيشتر نکشيد . بالاي دژ عراقي ها که رسيد محاصره اش کردن . از يه گردان نيرو چند نفري بيشتر نمانده بود . نشست پشت سنگري بتني . تا تير داشت شليک کرد . بعدش نارنجکي کشيد و پاشد که پرتابش کند اما گلوله اي صفير کشان نشست وسط پيشانيش و افتاد به سجده ....
- الهي رضا بقضائک صبرا علي بلائک لا تعبود سواک ...
- نمي دانم آن شب چه ش بود .
- توي سنگر بعد از نماز عشا رفته بود سجده بلند بلند گريه مي کرد . کنترل خودش را از دست داده بود .
- ماه رمضان بود ، حبيب هم ماه رمضان به دنيا آمده بود .
- رمضان که مي شد . بي اختيار ياد حبيب مي افتادم ؛ اما اين رمضان توي دلم ـآشوبي به پا شده بود .
- تا اينکه ...
- اذان ظهر را مي دادند که دامادم آمد و خبر حبيب را آورد .
- دستم را بي اختيار با لا بردم و گفتم : خدايا رضايم به رضاي تو . پسرم را به راه تو بخشيدم . پاشدم رفتم مسجد . توي راه باورم نمي شد اين من باشم که دارم مي رم مسجد .
- شب ها کمين مي کرديم بياريمش ؛ نمي شد . افتاده بود زير سنگر دشمن . شب بيستم عراقي ها منطقه را آب انداختند .
- جسد حبيب را آب برد کجا ؟ همين قدر مي دانيم که حبيب تشنه شهيد شد .
- خودش مي خواست بر گردد . گفته بود :
- جسم و جانم فداي حسين . هر چه گمنام تر بهتر ؛ هر چه غريب تر بهتر .
- وارد اتاق که شد ، بوي عطر ياس همه جا پخش شد . از صورتش نور مي باريد . شاخه گلي داد دستم . گفتم : قربون قدو بالات برم ، بيا بشين .بغلم کرد و گفت : نه مادر ، عجله دارم بايد برم .
- فردا صبح در زدند . رفتم جلوي در . گفتند : مادر ما از دفتر انقلاب آمديم . اين صد هزار تومان ؛ عيدي آقاست به شما و رفتند .
- حرف افتاده بود که خانواده شهدا را مي برند کربلا . حاج آقا خيلي دلتنگ بود مي گفت : يعني مي شه ما بريم ؟
- در زد و آمد توي حياط . نشست روي پله ها . زبانم بند آمده بود . گفت : شما و پدر دعوت شديد . بياييد منم آنجايم ، پدرش گفت : حبيب جان کجا ؟
- گفت فردا معلوم مي شه .
- ظهري حاج آقا آمد خانه . کبکش خروس مي خواند . گفتم : ها ! چي شده ؟
- گفت : دعوت شديم کربلا ...
منبع:"سيراب از عطش"نوشته ي حسن سجادي پور،نشرعابد،تهران-1383


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان همدان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : مظاهري , حبيب الله ,
بازدید : 193
[ 16 / 05 / 1392 ] [ 16 / 05 / 1392 ] [ ]
سال 1341 در تهران به دنيا آمد. دوران تحصيلات ابتدايي وراهنمايي را با موفقيت پشت سر گذاشت. او که از دوران راهنمايي وارد مبارزه با حکومت طاغوت شده بود ,در دوره ي متوسطه با جديت وشدت بيشتري به مبارزه با فرعون ايران پرداخت.
از هر فرصتي براي رفتن به ملاير و حضور در کنار مبارزان اين شهر استفاده مي کرد.
درملاير بيشتر با حاج آقا رضا فاضليان ارتباط داشت وهماهنگي هاي لازم را با او براي ضربه زدن به حکومت طاغوت انجام مي داد.در راه دشوار مبارزه شهيدان بزرگي چون ميرزايي و كيانيان را همراه خود داشت.
حکومت پهلوي بالاخره نابود شد و مردم ايران پس از سالها مبارزه و تلاش به آرزوي ديرينه خود که استقلال آزادي و جمهوري اسلامي بود,رسيدند ,حسين اما آسوده خاطر نشد و لباس مبارزه را از تن در نياورد.
ابتدا به مطالعه پرداخت تا قوي‌تر و مقاوم‌تر درمقابل انديشه‌هاي التقاطي منافقان، چپ‌ها , عناصر ليبرال ,ملي گراهاي بي هويت و دهها گروه فاسد وغير مردمي که با سوء استفاده از آزادي به وجود آمده ,سعي در تاراج دين وشخصيت جوانان را داشتند,بايستد و با منطق ايمان همان سربازي باشد كه امام به او دل بسته بود.
در سال 1360 درسش را ادامه داد واز دبيرستان ابن سينا ي همدان مدرک پايان تحصيلات دبيرستان را گرفت. بعد از آن با عضويت در سپاه پاسداران اسلامي فصل نويني در راه پر مخاطره و سخت مبارزه را آغاز کرد,راهي که اورا تا خدا رساند.
بعد از ورود به سپاه, مسئول پذيرش شد، اما عشق به حضور درميدان جهاد ، او را از شهر به جبهه كشاند.ا و رفت تا مردانگي را در عمل نشان دهد.
با وجود مخالفت فرماندهان ، در عمليات فتح المبين شركت كرد , تنها طعم شيرين جهاد مي‌توانست روح بي قرار حسين را آرامش دهد و جز اين به چيزي تن نمي‌داد. به‌دليل لياقت و كارايي، در عمليات مسلم بن عقيل فرماندهي گردان كميل را به او واگذار شد .اودر اين عمليات مجروح شد اما پس از بهبودي نسبي دوباره به جبهه برگشت. در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر1 با سمت قائم مقام فرمانده محورعملياتي حضور داشت.او در عمليات والفجر مقدماتي پس از سه روز مقاومت بر اثر تركش خمپاره از ناحيه كتف و فك آسيب ديد. در عمليات والفجر 2نيز با همين سمت حضور داشت.
در عمليات والفجر 4فرماندهي تيپ عمار را بر عهده داشت، در عمليات والفجر 5 در جبهه چنگوله فرمانده محور بود و سرانجام آخرين حضور او در محفل عشق بازي,در عمليات والفجر 8 بود كه در اين عمليات مسئوليت فرماندهي طرح و عمليات لشکر انصارالحسين (ع) را بر عهده گرفت و با پرواز عاشقانه‌اش سندي شد بر حقانيت راه سرخ علوي.
در وصيت نامه اش مي نويسد:
برادران و خواهران توصيه شديد مي‌كنم به شما در تربيت نسل خردسال و نوجوان زيرا كه تضمين آينده اسلام است. اين غنچه‌هاي نشكفته را دريابيد و شما هستيد كه از اين افراد مي‌توانيد بزرگان فردا را بسازيد. از اين زمينه‌هاي مناسب براي رشدي كه شكل نگرفته استفاده كنيم و طبق احكام خدا شكل دهيم، پدران و مادران در آشنايي فرزندانشان با قرآن و جلسات و برنامه هاي مذهبي بكوشند و تشويقشان كنند و اما پدر و مادر گراميم اميدوارم كه دراين مدتي كه در خدمت شما بوده‌ام از من راضي باشيد هرچند در لحظات آخر فرصت خدا حافظي نبود ولي وعده ملاقات انشاء‌الله با روي گشاده و خندان نزد زهرا(س) و پيامبر خدا(ص) در كنار حوض كوثر.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهيد





خاطرات

برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد:
ظهر تابستان بود. گرما بيداد مي کرد. آقا جان خسته و کوفته به خانه آمد. ناهارش را خورد و رفت کمي استراحت کند. مادر من را پيش خودش خواباند. تو هم توي حال دراز کشيدي. چند دقيقه اي که گذشت صداي خر و پفشان بلند شد. داخل چار چوب در ايستادي و به من اشاره کردي که دنبالت بروم. پاورچين پاورچين و آهسته بلند شدم و توي حياط آمدم. زير پنجره همان اتاقي که آقا جان در آن خوابيده بود، نشستيم. تو تعريف مي کردي و من مي خنديدم.
مي داني پير مرد ها چطور مي خندند؟
دست گذاشتي روي پيشاني ات و اداي خنديدن پيرمردها را در آوردي! از خنده ريسه افتادم. آقا جان با يک دستش گوش مرا گرفته بود و با آن يکي دستش تو را دنبال خود مي کشاند.
حالا به جاي خنده داشتم گريه مي کردم.

بايد حتما سري به تو بزنم. گفته بودي براي انجام هر کاري اول هدفت را مشخص کن. خودت اين کار را انجام دادي. نشستي و فکر کردي و گفتي: من يک عيب اساسي دارم و آن اين که هدفم هميشه مقطعي است.
اين طور نمي شود! بايد جدي فکر کنم. هدفم را بايد تعريف کنم. حداقل براي خودم!
نشستي ساعت ها فکر کردي و عاقبت گفتي: هدفم را انتخاب کردم. شهادت بزرگترين آرزو و مهم ترين هدف من است.
تصميم را مي گيرم. از تو مي نويسم و هدفم مشخص است. خدايا کمکم کن.
مي پرسم: مسئول طرح و عمليات يعني چه؟
مي گويد: يعني کسي که عمليات را براي اجرا طراحي مي کند.
سکوت مي کنم و مي روم توي فکر.
مي پرسد: حالا چرا پرسيدي؟ مي گويم: بستگي دارد. اگر باهوش باشد؛ بهره هوشي اش بالا باشد؛ تيز باشد، چرا که نشود؟
نمي دانم چطور مي شود که ياد آن دفترچه يادداشت کوچک مي افتم که هميشه همراهت بود. چيزهاي مهم را داخل آن نوشتي.
مي گويد: نگفتي، بالاخره چرا پرسيدي؟
مي گويم: برايت مفصل تعريف مي کنم.
هميشه يک دفترچه داخل جيبت بود. هر چيزي که به نظرت مهم مي آمد را توي آن مي نوشتي. نقشه هاي عملياتي را داخل همين دفترچه طراحي مي کردي؛ جملات زيبا، احاديث، واگويه ها، مناجات ها و حرف هاي نهاني با خدا و همه تو را با آن دفترچه مي شناسند.

چقدر دلم مي خواهد سري به تو بزنم. مثل اينکه اين را يک بار ديگر هم گفته ام. خوب واقعا دوست دارم سراغت بيايم. خودت اسبابش را محيا کن.
در راه پله مي بينمش. خودش را کاملا پوشانده است. سلام داده نداده مي گويم:
سحر خيز شدي؟
امتحان دارم. تو اين سرما بايد به ملاير بروم. خيلي سرده! کاش همين همدان قبول مي شدم.
از پله ها با هم پايين مي آييم. داخل محوطه که مي رسيم، خانم اميني سرش را از پنجره بيرون مي آورد. نفيسه جان! بدو آژانس سر کوچه منتظره! مي دود و بر مي گردد و برايم دست تکان مي دهد: برايم دعا کنيد.
برايش دست تکان مي دهم.

هر وقت فرصت پيدا مي کردي ملاير مي رفتي. خيلي به حاج آقا رضا فاضليان علاقمند بودي. از نوجواني شاگردش بودي؛ مي رفتي چهار زانو مي نشستي رو به رويش. سوالاتت را مي پرسيدي و پاسخ را داخل همان دفتر چه يادداشت کوچک مي نوشتي.
حاج آقا رضا هم به تو علاقمند بود. يک سال روز عيد غدير به ملاقاتشان رفتيد. تو و يکي از دوستانت، سعيد بيات. او از اينکه دوستان ديگرتان براي عرض تبريک همراهتان نبودند، عذر خواهي کرد.

حاج آقا اشاره کرد به تو و گفت: آقا حسن ترک به تنهايي يک امت هستند!
مراقبه را از نوجواني آموختي و تمرين کردي. در پايان هر روز مي نشستي و اعمالت را بررسي مي کردي. روي يک کاغذ مي نوشتي تا يادت نرود.
امروز دروغ نگفتم، غيبت نکردم، اما عصباني شدم. مخصوصا در انجمن موقع در آوردن کتم عصبانيتم را نشان دادم. چقدر بد شد! بايد از بچه ها حلاليت بطلبم.
من هم امروز تمرين کردم. البته مثل تو شاگرد زرنگي نبودم. نمره منفي هم گرفتم. اما تجربه خوبي بود. از اينکه باعث شدي تلاش کنم و مواظب رفتارم باشم. از تو متشکرم.
آرامش تو زبانزد بود. خيلي بر اعمالت مسلط بودي. کم حرف بودي. به جا حرف مي زدي و اغلب مشغول ذکر گفتن بودي. سوال که مي پرسيدند، جواب مي دادي و دوباره ذکر هايت را از سر مي گرفتي. مي گفتي از فرصت ها خوب استفاده کنيد. يک بار گروهي داشتيم به جبهه مي رفتيم، گفتي بياييد با هم سوره صف را حفظ کنيم. به مقصد که رسيديم همه آن سوره را حفظ کرده بوديم.

بالاخره ديروز آمدم. همين طوري بي برنامه, باران مي باريد. از آن باران هاي لطيف و دل انگيز که آدم دلش مي خواهد ساعتها تنهايي زير نم نمش راه برود، زمزمه کند و يک دنيا فکرهاي ريز و درشت و جور واجور بريزد تو سرش.
نزديک ظهر بود و باغ بهشت خلوت بود؛ ساکت مانده بودم چطور تو را پيدا کنم. گفتم مي روم قطعه شهدا، از آن جا شروع مي کنم. بالاخره پيدايش مي کنم...
کار خود بود. تا رسيدم به قطعه شهدا، خودت را نشانم دادي. از تعجب حيران مانده بودم. باورم نمي شد. به همين سادگي رو به رويت ايستاده بودم. لبخند نمکين ميخکوبم کرد. روي سنگ سياهي که از تميزي برق مي زد، ايستاده بودي. چفيه اي دور گردنت بود. نشستم رو به رويت و چشم دوختم به سنگ مزارت.
دست گذاشتم روي سنگ سياه که فاصله من و تو بود. فکر کردم اصلا چرا بايد زير اين سنگ دنبالت بگردم. اگر همين حوالي هستي، حتما بالاتر از اين زميني، بالاتر از اين خاک، بالاي سر من، رسيده به خدا.
سر گرفتم سوي آسمان. قرار است من از شما بنويسم. آمده ام از تو قول بگيرم، کمکم کن داداش حسن، ياري ام کن که آن طور که بايد از تو بنويسم، نه چيزي کم نه چيزي زياد! آن طور که بودي. اين مطلب برايم خيلي مهم است نه چيزي کم نه چيزي زياد.
باران که بند آمد، خورشيد از پس ابرها بيرون آمد و آفتاب کم رنگ ام دلچسبي تابيد روي زمين؛ روي سنگ سياه مزارت. سنگ برق مي زد. خواستم بلند شوم اما نتوانستم. مثل مادري که مي خواهد به مسافرت برود و نگران بچه هايش است و پشت سر هم سفارش مي کند. دوباره دست روي سنگ مزارت گذاشتم و گفتم: کمکم کن داداش حسن! آن طور که قشنگ تر است از تو بنويسم. مثل زندگي ات که قشنگ بود؛ با تمام کوتاه بودنش! عاقبت بلند شدم. راه افتادم تو باغ بهشت.

زمين شسته شده پس از باران؛ سکوت؛ آفتاب کمرنگ که خوابيده بود. نسيم ملايم و فکر هاي جور واجور مرا تا دور دست ها برد.
خواسته بودم تا شرايطي فراهم کني تا سراغت بيايم. آمدم. در يک روز قشنگ زمستاني که هوا بوي بهار مي داد. خودت ايستاده بودي جلوي در؛ صدايم زدي!
راستي ما آدم ها چقدر کوچکيم وقتي به اين اتفاق هاي بزرگ خوب فکر نمي کنيم تا راز و رمزهاي هستي را دريابيم.

از باغ بهشت که بر مي گردم، يک راست مي روم سراغ دست نوشته هايت. اولين مطلبي که از تو مي خوانم اين است:
خورشيد در حال غروب است. گورستان در سکوتي عميق فرو رفته است. اينجا در شهر آدم ها زير خروار ها خاک خوابيده اند. آدم هايي که روزي همه چيز داشته اند. مال، ثروت، زن و بچه و آرزوهاي پايان نيافتني!

مادر هاي دل شکسته کنار قبر فرزندانشان نشسته اند. اشک مي ريزند و در سکوتي عميق با بچه هايشان درد دل مي کنند. شيشه هاي گلاب روي سنگ قبر ها خالي مي شود و بوي عطر دل انگيز ي همه جا را پر مي کند. اين ندا در من قوت مي گيرد که هر گاه اولين خون شهيد بر زمين بريزد، گناهان او آمرزيده مي شود.
به تو مي انديشم و اين جمله مدام در ذهنم تکرار مي شود.
ما همه خواهيم رفت. فرزندان شما امانت هايي هستند که عاقبت به سوي صاحب امانت باز خواهند گشت. خدايا ما را کمک کن تا از اين دنياي فريبکار دور شويم و ياري مان کن تا در جهت رضاي تو و آخرت خويش از آن بهره گيريم.
يک بنده خدا خيلي وقت پيش تعريف مي کرد و مي گفت: ترک همسايه ما بود. وقتي شهيد شد، پدرم اسم من را به ياد او حسن گذاشت!
چند بار از او پرسيدم: حالا مي داني حسن ترک کي بوده؟
او با اين جمله جوابم را مي داد: شهيد!
حال که دست بر قضا است من درباره زندگي حسن ترک بنويسم، مي بينم او آدم عجيبي بوده است. از همان کودکي بزرگ بوده، خيلي بيشتر از سنش مي فهميده، کم حرف بوده و اهل تفکر و برنامه ريزي. آراسته بوده و منظم، باسواد و اهل مطالعه، فرمانده طرح و عمليات!

زير زمين خانه جاي عبادت هاي او بود. نصف شب بلند مي شدم و مي ديدم حسن توي رختخوابش نيست. سراغش مي رفتم. مي ديدم داخل زير زمين ايستاده و نماز مي خواند و گوشه اي مي ايستادم و نگاهش مي کردم.
آن وقت ها نوجوان بود اما آن قدر با دقت و با تواضع نماز مي خواند که من از نماز خواندن خودم شرمم مي آمد!

وقتي دور هم مي نشستيم و صحبت ها گل مي کرد، گاهي گفتگو ها جاهاي مي رسيد که بوي غيبت از آن مي آمد. حسن تذکر مي داد. بلند مي شد و مي رفت. مي گفت کار دارم. ما هم حساب کار دستمان مي آمد.
دوستان صميمي اش بچه هاي جلسه اي بودند. از همه بيشتر با سيد جعفر حجازي دوست بود. دوران انقلاب با هم به تظاهرات مي رفتند و اعلاميه پخش مي کردند. در مدرسه انجمن اسلامي راه مي انداختند. بعد ها به سپاه رفتند و به جبهه ها پيوستند.
به دنيا دل نمي بست. پدرش هميشه به او اصرار مي کرد: حسن جان بيا برويم خياطي يک دست کت و شلوار سفارش بدهيم! مي خنديد و مي گفت: پدر جان من يک دست لباس قشنگ پاسداري دارم. اگر بهم نمي آيد, بگوييد! و خدا مي داند که غير از همان يک دست لباس چيز ديگري نداشت. لباسش هنوز هم داخل کمد است. هر وقت دلم برايش تنگ مي شود، کمدش را باز مي کنم و مي بينمش! قامت بلند بالايش در اين لباس خيلي ديدني و قشنگ است.
دوشنبه ها و پنج شنبه ها روزه بود و به همه سفارش مي کرد که از اين نعمت غافل نشوند.
خيلي دوستش داشتم. همه اهل خانه دوستش داشتند. همه از قول من به او مي گفتند داداش حسن!

هر وقت که جبهه مي رفت از زير قرآن ردش مي کردم و مي نشستم برايش دعا مي خواندم. از خدا مي خواستم بچه ام را سالم نگه دارد. يک بار که به مرخصي آمد، گفتم: حسن جان! شب و روزم شده دعا کردن براي سلامتي ات.
لبخند زد، مثل هميشه مليح و نمکين. سرش را پايين انداخت و گفت: پس مامان جان همه اش زير سر شماست. چند بار مي خواستم شهيد شوم، اما نشدم. خيلي عجيب بود. سرش را که بالا گرفت، چشمهايش نمناک بود.
صدايش مي لرزيد. گفت: مامان جان از اين پسرت بگذر! دعا کن که شهيد شوم و تو راضي شوي برگه عبورم را بدهند و به آرزويم برسم!
داشت به من التماس مي کرد. بغض کردم! فهميد ناراحت شدم. خواست از دلم در بياورد. نگاه کرد توي چشم هايم و با خنده گفت: اگر زحمتي نيست دعا کن اسير نشوم!
ديگر براي سلامتي اش دعا نکردم. انگار از ته دل راضي شده بودم. راضي به رضاي خدا! پسرم بود؛ جگر گوشه ام؛ اما هر وقت مي خواستم دعايش کنم ياد لحن صدايش مي افتادم و تصوير چشم هاي نمناکش مي نشست توي خانه چشم هايم. آن وقت زير لب مي گفتم: خدايا! بچه ام به اسارت عراقي ها نيافتد!
با همان سن و سال، با سيد جعفر حجازي و دوستان ديگر دست به کارهاي بزرگي مي زدند و با هم حقوق شان را روي هم مي گذاشتند و چند خانواده بي بضاعت را سر پرستي مي کردند و اين ها را بعدها فهميديم وقتي آن خانواده ها سر مزار حسن مي آمدند و برايش فاتحه مي خواندند!
اين ها را براي پسرم تعريف مي کنم. پسرم مي گويد: مامان! حسن ترک چقدر آدم بزرگ و خوبي بوده!
زير لب مي گويم طفلکي!
از جوابش تکاتم مي خورم و مي لرزم.
او بايد به ما بگويد طفلکي.
گوشه اتاق غوغايي بود. بچه ها بد جوري توي هم گره خورده بودند. يک لحظه موهاي بلند خواهر در دستان برادر بود و خواهر جيغ و داد مي کرد. لحظه بعد دندان هاي کوچک تيز خواهر در بدن برادر فرو رفت و ناله برادر به هوا بلند مي شد. مادر با عصبانيت وارد اتاق شد، خواهر و برادر به گوشه اي خزيدند و دعوا ناتمام ماند.
اين روز ها حسن به شدت درون گرا شده بود. خيلي مواظب رفتار و کردارش است. سعي مي کند کسي را از خود نرنجاند. با دقت و وسواس زيادي روي اخلاقياتش کار مي کند. شيطنت بچگي رهايم نمي کند.
حسن! يادته وقتي که بچه بوديم چقدر من را اذيت مي کردي؛ کتک هايي که از دست تو خوردم هنوز يادمه. اخم هايش در هم مي رود.
تو هم بي تقصير نبودي؛ تازه از سهم خودت بيشتر مرا مي زدي.
اما تو بزرگتر بودي؛ بايد مراعات حال مرا مي کردي.
مي رود تو فکر. گره ابروهايش باز نمي شود.
يعني حلالم نمي کني؟
مي خندم: شرط دارد!
هر شرطي باشد قبول، فقط حلالم کن!
آن دنيا شفاعتم را مي کني؟
گفتم مي خواهم بيايم جبهه!
پرسيد پس جلسه قرآن چي؟
گفتم تعطيلش مي کنم!
خيلي عصباني شد. تا آن روز عصبانيتش را نديده بودم. محکم جوابم را داد. تو همين جا مي ماني؛ جلسه را هم تعطيل نمي کني. کاري که شما در جلسه قرآن انجام مي دهيد؛ کمتر از به جبهه آمدن نيست.
جرات حرف زدن نداشتم. دستش را گذاشت روي شانه ام. لحن صدايش مهربان تر شد. گفت: باور کن بچه هاي جلسه اي که به جبهه مي آيند خيلي خود ساخته و کم زحمت اند، ما را کمک کن. اين جلسه هاي قرآن کوثرند. اگر اين ها باشند، هميشه نيروي مخلص براي جنگ و کار سياسي داريم. اما اگر جلسه ها را تعطيل کنيم، هيچ چيز نداريم.
از دستش ناراحت بودم. گفت: برادر جان به کسي از اين قول ها نمي دهم اما به تو قول مي دهم که اگر خدا قبولم کند، هميشه دعايت مي کنم.
ديگر چيزي نگفتم.
حالا هر وقت که جلسه را شروع مي کنيم و بچه ها قرآن مي خوانند، مي بينمش که از داخل قاب عکس مي خندد. انگار زير لب چيزي زمزمه مي کند.
نشسته است کنار چادر انفرادي. قرآن کوچکي دستش گرفته است و با صداي آرامي قرآن مي خواند. معلوم است صوت زيبايي دارد. لباس فرم پاسداتري اش به کهنگي مي زند. يک نفر اذان مي گويد. قرآن را مي بندد. آن را مي بوسد و داخل جيبش مي گذارد.
نيم ساعتي مي شود که اينجا نشسته ام و زل زده ام به او. بلند مي شود آستين هايش را بالا مي زند. متوجه من مي شود. چشم هايمان در هم گره مي خورد. لبخند مي زند:
عجلو بالصلواه.
نمي دانم چرا هنوز نشسته ام و به رفتنش نگاه مي کنم. با اشتياق به طرف تانکر آب مي رود تا وضو بگيرد.
همه جا اين همهمه پيچيده است که همت، فرمانده لشکر حضرت رسول الله (ص) و چند نفر ديگر در چادر فرماندهي جلسه دارند.
مي گويند قرار است فرمانده يکي از گردانهاي عملياتي را منصوب کنند.
همت را همه مي شناسند. آدم وارسته اي است اما بسيار جدي و سخت گير است؛ به همين سادگي کسي را انتخاب نمي کنند، آن هم براي چنين کار مهمي، فرماندهي!
من و چند نفر ديگر آن نزديکي ها مشغول کار هستيم. همت که بيرون مي آيد، دست از کار مي کشيم و مي رويم تا اداي احترام به جا بياوريم. چند نفر ديگر هم همراهشان هستند. يک نفرشان خيلي به نظرنم آشنا مي آيد. از يکي از بچه ها مي پرسم: اون که پشت سر همت است رو مي شناسي؟
با تعجب نگاهم مي کند:
چطور نمي شناسيش؟ حسن ترک است. فرمانده طرح و عمليات! بعد آرام تر در گوشم مي گويد: فکر مي کنم در اين جلسه ايشان به عنوان فرمانده معرفي شدند.
يک دفعه ياد ديروز مي افتم. کنار چادر نشسته بود و قرآن مي خواند، خودش بود.
آفتاب دارد غروب مي کند. آسمان قرمز شده است. دلم دارد، مي ترکد. غروب جبهه هميشه همين طور است. دلگير و غم انگيز! صداي اذان که بلند مي شود، دوباره مي بينمش. آستين ها را بالا زده و کنار تانکر آب مشغول وضو گرفتن است. ذکر مي گويد و صوت صلوات هايش را در فضا مي پراکند.
پرچم هاي سياه بالاي سردر ادارات، مغازه ها، مساجد، حسينيه ها و حتي خانه ها نصب شده است. غم از در و ديوار شهر پايين مي ريزد. امسال محرم با شور و حال ديگري به شهرمان آمده است. روي شيشه عقب ماشين ها رسم الخط عشق غوغايي به پا کرده است. يا امام شهيد، سقاي تشنه لب، امان از دل زينب، عشق است ابوالفضل، با اين غم چه کنم يا حسين!


در خيابان که راه مي روي و اين نوشته ها را روي شيشه ماشين ها مي بيني، حسي دلگير قلبت را آشوب مي کند و با خود زمزمه مي کني: الاسلام عليک يا امام حسين (ع) و مي بيني اشک هايت بي اختيار روي گونه هايت را گرفته است.
پسرم پيراهن مشکي اش را پوشيده و چفيه دور گردنش انداخته است. سر از پا نمي شناسد. قرار است نقش يکي از دو طفلان مسلم را در تعذيه مسجد اجرا کند. وسط چهار چوب در ايستاده و به من نگاه مي کند. حسابي مشغولم.
مي گويد: بروم مسجد؟ مي خواهم براي تعذيه روز عاشورا تمرين کنم. دعا کن. خوب نقشم را اجرا کنم و گر نه اين نقش را به يک نفر ديگر مي دهند.
نگاهي به قد وبالايش مي کنم. اشک در چشم هام جمع مي شود. مي پرسد: باز هم حسن ترک مي خواني؟
با سر جوابش را مي دهم.
بلند مي خواني من هم بشنوم؟
بوي خوبي به مشامم خورد. گفتم: کي عطر زده؟
کسي جواب نداد.
دوباره پرسيدم. اين بوي عطر حسن است.
گفتم عطر چي مي زني؟
گفت من عطر نمي زنم
وسط مرداد ماه بود و هلهله گرما. چند نفري توي آب پريديم.
از آب که بيرون آمديم، باز همان بوي عطر توي دماغم پيچيد.
گفتم کي عطر زده؟
هيچ کس جواب نداد. حسن داشت زير لب صلوات مي فرستاد.
به زيادت امام زاده ها خيلي علاقه داشتي. وقتي وارد حرم امامان مي شدي، حالت دگرگون مي شد. به همدان که مي آمدي حتما سري به امام زاده عبدالله مي زدي. ساعت ها هم مي نشستي و دعا مي خواندي. تمام آداب حرم را به جا مي آوردي.
امروز پنج شنبه است و پنج شنبه ها حال و هواي ديگري داشتي. مي گفتي امروز نامه اعمالمان را امام زمان مي خواند.
نمي دانم بايد به حال خود بگريم و يا... عجيب اين فکر آزارم مي دهد.
امروز صبح که از امام زاده عبدالله به طرف اداره مي روم، چشمم به عکس بزرگت مي افتد که رو به روي امام زاده عبدالله روي ديدار بزرگي کشيده شده است. بي اختيار ياد علاقه ات به امام زاده عبدالله مي افتم. حالا روز و شب رو به رويش نشسته اي. براي ما هم دعا کن!
راستي! اين عکس خيلي شبيه به خودت نيست؟
يادت مي آيد در عمليات مسلم بن عقيل در منطقه سومار در نيمه هاي شب مجروح شدي. ترکش به پشت گردنت خورده بود. لب و صورت مجروح شده بود. خون زيادي ازت مي رفت. خيلي طول کشيد تا آمبولانس آمد. نفس کشيدن برايت هر لحظه سخت و سخت تر مي شد.
وقتي که تو را روي برانکارد گذاشتند، صبح شده بود. با ايما و اشاره به آنهايي که سر برانکارد را گرفته بودند، فهماندي که بايستند. خون مي جوشيد و از گلويت بيرون مي زد وهمه نگرانت بودند. چون ممکن بود هر لحظه از شدت خونريزي و مشکلات تنفسي بلايي سرت بيايد.
نشستي تيمّم کردي و با همان حال نمازت را خواندي. اين موضوع تا مدتها دهان به دهان مي چرخيد و سينه به سينه نقل مي شد.
مي گفتند حسن شهيد شده. چيت ساز خيلي ناراحت بود. تازه آن وقت براي اولين بار اسمت را شنيدم. سيد جعفر حجازي که از دوستان صميمي ات بود، دنبالت آمد تا بالاخره در شيراز پيدايت کرد. خبر داد شهيد نشده اي. زخمي هستي اما حالت بسيار وخيم است. اين خبر خيلي زود همه جا پيچيد.
چيت ساز را ديدم. خيلي خوشحال بود. مي گفت: حيف است حسن برود. خيلي دست تنها مي مانيم.
دهانت را دوخته بودند. تا مدتها نمي توانستي حرف بزني. از گوشه لبانت شلنگي وصل کرده بودند که از طريق آن فقط مي توانستي غذهاي آبکي و نوشيدني بخوري. خيلي سختي کشيدي، ولي آخ نگفتي. وقتي بخيه ها را باز کردند ديگر نمي توانستي مثل سابق حرف بزني. کلمات را خوب ادا نمي کردي. قسمتي از لبت آسيب ديده بود. در اثر ترکش روي گلو، صورت و لبت مانده بود. مثل بچه هايي که تازه زبان باز مي کنند. شيرين زبان شده بودي. اوايل تو مي گفتي ما مي خنديديم. خجالت مي کشيدي. سرت را پايين مي انداختي و مي گفتي ببين پسل خوب! دالم با تو حرلف مي زنم! آرام آرام همه به حرف زدنت عادت کرديم.
يک بار هم در عمليات مسلم بن عقيل در منطقه سومار از ناحيه پاي راست مجروح شدي. در راه باز گشت بچه ها نوبت به نوبت کولت مي گرفتند. در نيمه هاي راه چيت ساز با چند اسير به شما رسيد. اسير ها هيکل هاي درشتي داشتند. شهيد به يکي از اسير ها اشاره کرد. که تو را کول کند. اسير هم تو را کول کرد. تو از اين بابت ناراحت بودي. با ايما و اشاره به اسير فهماندي که تو را روي زمين بگذاردي، بقيه راه را خودت لنگان لنگان آمدي.
مادرت آرزو داشت، داماديت را ببيند. پدر تا همين اواخر قبل از فوتش با افسوس مي گفت: اي کاش حسن يادگاري داشت. اين پسر حيف بود. بدون ثمره برود.
يک بار با هم از جبهه برمي گشتيم؛ گفتم: چرا ازدواج نمي کني؟ گفتي:
مي دانم تکليف است، اما من ماندني نيستم. چرا با اين کار ديگران را به زحمت بيندازم. بعد از رفتن ما خيلي مشکلات براي زن و بچه هايمان پيش مي آيد.
ديگر چيزي نگفتم.
جبهه را دوست دارم، چون من را به تو نزديک مي کند. خدايا! مهربانا! دلم نمي خواهد از جبهه دل بکنم. برادر همداني تکليف کرده است بروم دنبال ادامه تحصيل و درمانم را هم تکميل کنم. به تو متوسل مي شوم و از حاج آقا رضا فاضليان مي خواهم برايم استخاره کند. هر چه بگويي همان را انجام مي دهم.
جواب را مي دهي. آيه 76 سوره مريم:
و خداوند به راه يافتگان هدايتي افزون مي دهد و نيکي هاي ماندگار شايسته، در نزد پروردگارت نيک پاداش تر و خوش سرانجام تر است.
مي مانم در کنارت. به اميد پاداش نيستم فقط قرب و نزديکي به تو را مي خواهم. خداوندا، کاري کن که در لحظه جان دادن سر به دامان مولاي خود امام زمان بگذارم. ايشان از من راضي باشد و من آرام گيرم.
گفتم: حسن! تو که خيلي باهوشي برو درس ات را بخوان؛ حتما دانشگ
اه قبول مي شوي گفتي: تا زماني که جنگ هست، هيچ چيز ديگري را به جنگ ترجيح نمي دهم.
گفتم: با استعدادي که تو داري، اگر درس ات را ادامه دهي؛ حتما کاره اي مي شوي. برو موقع عمليات خبرت مي کنيم.
محکم جوابم را دادي: تا وقتي که جنگ هست، من هم در جبهه هستم.
ديروز عصر حال عجيبي داشتم، تمام چيزهايي که درباره ات خوانده ام، جلوي چشمانم نمايان شد. انگار تمام آن اتفاقات را ديده بودم. شب که شد دلم خيلي شکست. همه اش فکر مي کردم چقدر ما غرق اين گرفتاري هاي دنيا شده ايم. حتي از خودمان هم غافليم. اگر به اخلاقياتمان بيشتر از ظواهرمان توجه مي کرديم، حال و روزمان اين نبود. در ماه چند ساعت را در خيابان ها دنبال کفش و پيراهن و مانتو و شلوار پرسه مي زنيم. يک ساعت مي نشينيم به خودمان فکر کنيم که مثلا چه اخلاق بدي داريم؟ و اگر اصلاحش کنيم چقدر خودمان و اطرافيانمان آسوده مي شويم!
خلاصه خيلي فکر کردم و آخر به اين نتيجه رسيدم که تو مرد خدا بودي. هر چي که خدا گفته بنده ام انجام بده، تو گفته بودي چشم! تازه چيزي هم از خدا نمي خواستي.
حالا ما از شب تا شب مي گوييم: خدايا اين را به ما بده؛ دستورات خدا را هم انجام نمي دهيم!
بلند شدم به نيابت تو زيارت عاشورا خواندم. البته نه به آن زيبايي که تو مي خواندي. نيت کردم شايد خوابت را ببينم.
به بچه ها مي گفت: مرد خدا!
تکيه کلامش بود. اما اين اسم بيشتر از هر کس زيبنده خودش بود. حسن واقعا مرد خدا بود.
پسرم مي گويد: عارف يعني چه؟
مي گويم: يعني کسي که دنبال معرفت است. دنبال شناخت، شناخت خدا. و براي اين کار خيلي تلاش مي کند. وقت مي گذارد و هميشه مواظب رفتار و اخلاق و کردارش است.
مي پرسد: پس به همين خاطر به حسن ترک مي گفتند عارف لشکر انصار.
تعجب مي کنم: تو از کجا مي داني؟
سرش را پايين مي اندازد: کار بدي کردم؟ چند صفحه از آن پرونده سبز خواندم.
مي خندم: کار بدي نکردي، اما اجازه مي گرفتي بهتر بود.
دو، سه نفر بيشتر نبوديم، گورستان خلوت بود. تا به حال تشييع جنازه اي به اين خلوتي نديده بودم.

مشهدي ابوالحسن پيرمرد دوره گرد و فقيري بود. در يک خانه 50 متري در حاشيه شهر زندگي مي کرد، با فرج الله پسر فلج اش.
مي رفتيد سراغش. حقوقتان را که مي گرفتيد اول مايحتاج آنها را تهيه مي کرديد؛ تو و سيد جعفر. آن سالها همدان زير آتش بمباران عراقي ها بود.
فرج الله خيلي مي ترسيد. با کمک بچه هاي جهاد توي باغچه حياتشان پناهگاه ساختيد. مشهدي ابوالحسن روستازاده بود. سواد خواندن و نوشتن نداشت. با چه حوصله اي قرآن خواندن يادش دادي. وقتي به مرخصي مي آمدي، سراغش مي رفتي؛ با چند ساک پر از خوراکي و مواد مصرفي.
مشهدي ابوالحسن با سوز دعاي ندبه و کميل مي خواند و گريه مي کرد.
عاشق خدا و پيغمبر بود. يک بار با خودتان برديدش مشهد. آب لوله کشي نداشت؛ پول هايتان را هم گذاشتيد و برايش موتور آب خريديد.
خاک ها را که روي مشهدي ابوالحسن ريختند، نگاهم لغزيد توي چشم هاي فرج الله که غمگينانه به خاک ها نگاه مي کرد.
وقتي تنهايي گوشه اي مي نشست و داخل دفترچه اش چيزي مي نوشت.
بعد ها فهميدم دست به قلم خوبي داشته و مناجات هاي زيبايي از او باقي مانده.
حسن فرمانده طرح و عمليات بود، اما بعد از شهادتش کمتر از توانمندي هايش در فرماندهي اش گفتند. او ساکت به جمع ما آمد و ساکت هم رفت.
... فکر مي کنم هر چند اين حرف ها درست است، اما آنچه در تو مهم تر بود، اخلاقياتت بود. به نظرم اين که تو عارف لشکر انصار بودي، به مراتب مهم تر از اين است که فرمانده محور طرح و عمليات بودي.
به چله نشيني معتقد بودي. خيلي وقت ها روزه بودي اما سعي مي کردي کسي کتوجه نشود. ديگران را هم به چله نشيني سفارش مي کردي ودر وصيت نامه ات خواندم: مگر نه اين است که اگر چهل روز کاري را از روي اخلاص انجام دهيم، چشمه هاي حکمت بر دل ما جاري مي شود. پس چرا چنين نکنيم؟
خواهرات مي گويد: داداش! تمام چيزهايي را که مي گويي قبول دارم، اما نمي دانم چرا هر کار مي کنم اراده ام قوي نمي شود تا در برابر گناه مقاومت کنم!
مي گويي: کاري ندارد. پنج تومان بده سوار تاکسي شو، برو از داروخانه امام چند تا قرص اراده بخر و روزي يک دانه بخور.
عصباني مي شود: داداش شوخي نکن!
جدي تر مي شوي. نگاهش مي کني و محکم جوابش را مي دهي: براي اينکه اراده ات قوي شود، روزه بگير. رو. ..زه. ..ب.. بگير!
مهم تر از همه چيز پرداختن به خويشتن است. همگام با فعاليت هاي ديگر به خود توجه کنيم. خود را در يايبم. دورنمان را کاوش کنيم.
عيب ها و مرض ها را مرتفع سازيم وموقعيت، جز با تزکيه حاصل نمي گردد.
بايد در درک حقيقي زندگي کوشا باشيم. مبادا بازيچه هاي دنيا با رنگ و لعاب هايشان ما را به خود مشغول کنند. زندگي واقعي، زندگي است که جاودانگي دارد. اين زندگي مقدمه اي است براي آن جاودانگي. انتخاب با ماست. دلمان مي خواهد در عذاب خداوند جاودانه شويم يا در رحمت او! ؟اگر کارهايمان را از روي اخلاص و فقط براي رضاي او انجام دهيم، رستگار خواهيم شد. در دادگاه الهي، فقط اعمالي پذيرفته مي شود که از روي اخلاص انجام شده باشد.
امروز دنبال مطلب خاصي مي گشتم. پرونده ات را زير و رو کردم اما آن را پيدا نکردم. خيلي خسته بودم. يادم افتاد که مي توانم از خودت کمک بگيرم. با هم قرار گذاشته بوديم. يادت هست؟ فاتحه اي خواندم و صلواتي فرستادم. پرونده را باز کردم. هر چه دنبال مطلب گشتم آن را پيدا نکردم. دوباره چند بار اين کار را تکرار کردم. جالب بود، همان صفحه باز مي شد؛ يا يک صفحه قبل و يا يک صفحه بعد. سخنان علي بادامي راجع به تو بود. پرونده را بستم. نه که دلگير شده باشم؛ حس غريبي داشتم. شک کردم. نکند کارم مورد قبولت واقع نشده باشد. شايد هم آن طور که لازم است به تو نزديک نشده ام.
بعد از چند ساعت دوباره سراغ پرونده ات آمدم. آن را ورق زدم. مي دانستم کجا بايد دنبال آن مطلب بگردم. حوالي صفحات پاياني پرونده بود. آن حول و هوش را دوباره مرور کردم، تا رسيدم به آن صفحه... مطلب همان جا بود. همان صفحه اي که با کمک تو بازش مي کردم. چطور آن را نديده بودم. پرونده را روي سينه ام گذاشتم و زار زدم. تو را حس مي کردم که در حوالي من هستي و باورم شد که شهدا ستارگان آسمان هدايت هستند و راه را بايد با آن جست.
دارم پرونده ات را مي خوانم. احساس خستگي مي کنم. خيلي خسته ام. چشم هايم را روي هم مي گذارم. خيلي زود خوابم برد چند دقيقه اي بيشتر طول نکشيد که از خواب مي پرم. داشتم خوابت را مي ديدم. پسرم مي گويد: مامان! اي کاش من هم يک برادر داشتم.
مي گويم: برادر هم داشتي، آن قدر به سر و کول هم مي زديد که آن وقت آرزو مي کردي کاش اصلا برادر نداشتي!
مي گويد: نه! اگر برادر داشتم خيلي مواظبش بودم. با هم دوست مي شديم.
مي گويم: اگر واقعا اين طور است، با هر کدام از دوستانت که هم عقيده هستي عهد اخوت ببند.
مي گويد: چطور؟
برايش از تو مثال مي زنم.

با سيد جعفر حجازي از دبيرستان دوست بودي. با هم جلسه قرآن نونهالان را راه انداختيد. انجمن اسلامي دبيرستان ابن سينا هم به همت شما شکل گرفت.
همه جا با هم بوديد. با هم به استخدام سپاه در آمديد و پا به جبهه ها گذاشتيد.
ديگران عادت کرده بودند شما دو تا را با هم ببنند. اگر تو را مي ديدند، احوال سيد جعفر را از تو مي پرسيدند و بر عکس.
دوستي و رابطه معنوي و برادرانه تو و سيد جعفر زبانزد بود. با هم پيمان برادري بسته بوديد. صيغه اين عهد و پيمان را حاج آقا رضا فاضليان جاري کرده بود. هر دوي شما به آن عهد و پيمان باقي مانديد. قرار گذاشته بوديد که اگر کسي زودتر شهيد شد، واسطه شود و شفاعت کند تا آن يکي هم به شهادت برسد. اسفند ماه که از راه مي رسد، بوي عيد مي آمد بوي بهار و حسي زيبا که آدم را به نشاط بر مي انگيزاند؛ به تحول، به دگرگوني. شايد به خاطر همين است که نزديک عيد همه چيز نو مي شود. تميز مي شود و آدم ها سعي مي کنند همه چيز را عوض کنند و کهنه ها را به نو تبديل کنند.
دوم اسفند ماه بود. در جاده ام القصر بوديم، چه شب پر آتشي بود. حسن سه شبانه روز نخوابيده بود. از اين طرف به آن طرف مي دويد و بچه ها را سازماندهي مي کرد. انفجارهاي مهيب، زمين زير پايمان را مي لرزاند. بالاي سرمان پر از دود بود و دور و برمان گرد و خاک و آتش.
کنار حسن بودم که ترکش به چشمم مي خورد. گفتم: سوختم! حسن مرا بغل کرد. صورتم از گرمي خون داغ شده بود. سرم روي سينه حسن بود که يکدفعه همه جا برايم تيره و تار شد با التماس دست هايم را گرفت، شانه هايم را تکان داد و گفت: شفاعتم را بکن، شفاعتم را بکن.
صدايش در گوشم پيچيد که بيهوش شدم.
چند ماه است که به خانه ما آمده اي. مهرباني؛ ساده، صميمي و کم حرف. از وقتي پيش ما آمده اي؛ خانه ما بوي خوبي گرفته است. همه تو را مي شناسند؛ از بزرگ تا کوچک. دو قلو ها با آن صداي نازک و معصومشان تو را صدا مي زنند. خودت که مي بيني. ديروز که به مزارت آمديم بچه ها بعد از اينکه گل روي مزارت گذاشتند، عکس ات را بوسيدند؛ با آن دست هاي کوچکشان سنگ قبرت را شستند؛ دور قبرت دويدند و خنديدند.
من مات مانده بودم. صداي خنده بچه ها آدم هاي مغمومي را که از آن حوالي مي گذشتند، به نشاط آورد.
به بچه ها مي گويم: چند روز ديگر پرونده را مي برم و تحويل مي دهم.
علي رضا بغض مي کند: يعني تمام شد؟
نه مادر جان... خيلي چيز ها هنوز ناگفته مانده است.
خوب باز هم بنويس.
اگر بخواهم بنويسم خيلي طول مي کشد. خيلي از دوستان شهيد در شهر هاي ديگر هستند. اگر بخواهم دنبال آنها بروم و خاطرات آنها را هم جمع آوري کنم، شايد چندين ماه طول بکشد.
پس لااقل يک جوري بنويس همه بفهمند حسن آقا چه مرد بزرگي بوده؛ آن طور که براي ما تعريف کردي بنويس.
چشم هايش خيس مي شود. دوقلوها هم مي آيند و به عکس روي پرونده که از پشت طلق سبز رنگ به ما مي خندد نگاه مي کنند.
يکي از دختر ها مي گويد: اين حسن ترک است، همان که آن روز بوسش کردم.
کنار هم مي نشينيم و همه به عکس تو خيره مي شويم.
مي نشينم کنار مزارت، فاتحه اي مي خوانم و با تو نجوا مي کنم.
بلند مي شوم و راه مي روم داخل قطعه شهدا. کاج هاي سبز بغل هم کپ کرده اند و بالا رفته اند. تصويري از بهشت رو به روي چشم هايم مجسم مي شود.
عصر است و باغ بهشت خلوت است. حس زيبايي در من باليدن مي گيرد. سبزي کاج ها مرا تا آسمان ها مي برد. هر کاج يک شهيد است و من در کنار هر شهيد با ذکر يک صلوات عبور مي کنم... تا به آرامگاه شهيد چيت ساز مي رسم، مي نشينم. رو به رويم آسماني صاف است با لکه هاي پراکنده و پنبه اي ابرها که در دور دست آسمان به سرخي مي زند. باز هم جمله تو را در ذهنم تکرار مي شود:
هنگامي که آسمان در طلوع و غروب خونين مي شود، به ياد شهدا باشيم!
براي شناساي منطقه حرکت کرديم. شب بود و آسمان کاملا مهتابي بود. و قرص ماه کاملا همه جا را روشن کرده بود. کار ما غافلگير کردن دشمن بود، اما با شرايط اگر حرکت مي کرديم، عمليات لو مي رفت. مانده بوديم چه کار کنيم.
يک تکه ابر بالاي سرمان ظاهر شد. حرکت کرديم. ابر روي سرمان سايه انداخت و باعث شد از ديد دشمن در امان باشيم. وقتي ايستاديم، ابر هم بالاي سرمان آرام گرفت. حرکت که کرديم ابر هم با هم جلو آمد. ما مي ريختيم و ابر دنبالمام مي آمد. تا جايي که به نيروهاي عراقي مسلط شديم. ايستاديم و منتظر تا فرمان حمله صادر شود.

تازه به سپاه آمده بودي. سابقه حضور در جبهه را نداشتي. بهار سال 61 بود. شهبازي داشت بچه ها را يکي يکي براي عمليات فتح المبين گزينش مي کرد. آمدند و گفتند: شهبازي از بين صد و پنجاه نفر، ده نفر را جهت مسئوليت هاي مهم انتخاب کرده است.
شنيدم در آن عمليات بزرگ، شده اي فرمانده گروهان. تعجب کردم اما تو رفته بودي و من جا مانده بودم...
آنچه که در مدت کوتاه عمر خويش دريافته ام اين است که دنيا گذر است و به سرعت مي گذرد؛ زودتر از آنچه که ما فکرش را مي کرديم. جريان ها زود گذرند؛ حوادث زندگي زود گذر است. آنچه باقي است روح است که فردا بايد در عرصه محشر پاسخگو باشد.
اين سخنان توست که در ذهن من تکرار مي شود. انگار سالهاست تو را مي شناسم و حالا صدايت، زمزمه هايت و واگويه هايت را به وضوح مي شناسم. راست مي گويي، چقدر زود گذشت. چند ماه است که دارم پرونده ات را مرور مي کنم. از تو مي نويسم، اما بالاخره اين نيز تمام شد.
خيلي زودتر از آنچه که فکرش را مي کردم. خدا کند در برابر تو و خدايت رو سفيد شوم.
داخل سنگر بوديم. سپيده صبح مي زد. سرش را بالا آورد. کلاه خودش از سنگر بيرون زد، شروع کرد به تيراندازي. حدود سي متر با عراقي ها فاصله داشتيم. نگاهم کرد و گفت: خوب تيراندازي مي کنم؟
گفتم: مواظب باش! جايت را عوض کن. عراقيها مي توانند پاتک بزنند.
صداي تقه اي داخل سنگر پيچيد. مثل صداي برخورد يک تکه سنگ با کلاه خود. سرش خم شد روي سينه اش. نيم خيز شدم طرفش. سرش را بالا گرفتم. صورتش سرخ شده بود. گلوله تک تيرانداز دشمن به سجدگاهش خورده بود. وسط پيشاني اش مثل خورشيد مي درخشيد.

باز هواي ديدن حسن ترک به سرم افتاده بود. انگار به من مي گفت که ديگر نمي بينيدش. خيلي دلم مي خواست يک بار هم که شده بروم خط و او را ببينيم.
تخليه مجروحان ادامه داشت. يکي از روزهاي اسفند ماه بود که راننده آمبولانس به من گفت: هشت تا مجروح آوردم؛ اتفاقا يک شهيد هم اشتباهي با آنهاست.
مجروحان کنار هم روي زمين بودند. روي صورت شهيد هم پتويي کشيده شده بود و يک دوربين ديده باني از برانکاردي آويزان بود. از روي دوربين خون به زمين مي چکيد. نا خودآگاه گفتم: حسن!
پتو را کنار زدم و ديدم خودش است. آرزويم برآورده شد. حسن را ديدم. تير وسط پيشاني اش خورده بود. تمام صورتش را خون پوشانده بود.
اثر ترکشي که در عمليات مسلم بن عقيل خورده بود. روي گلويش نمايان بود.
کوله پشتي اش را به من دادند. يک قرآن، يک مفاتيح، دفتر چه کوچکي که پر از دست نوشته هايش بود و کارت شناسايي اش.
زير لب زمزمه کردم، تمام دارايي فرمانده ام همين ها بود!
آن روز سه شنبه بود. آمدند و گفتند: چهار شنبه مراسم شهيد بزرگوار مي شود، برويد فرزند شهيدتان را ببينيد. مني که براي حسن مي مردم، خدايي بود که سکته نکردم. ما را بردند. بالاي سر حسن. با همان لباس پاسداري اش خوابيده بود. صورتش سرخ و سفيد بود. نمي دانم چطور شد تا ديدمش گفتم: حسن جان! خوش به حالت مادر جان! به آرزويت رسييدي!؟ مبارکت باشد!
منبع:"آن روز سه شنبه بود"نوشته ي بهناز ضرابي زاده،نشر صرير،تهران-1385



مصاحبه با مادر شهيد حسين ترک
بسم الله الرحمن الرحيم
من اقدس صفرپور، مادر شهيد حسن ترک هستم. ما ابتدا در تهران بوديم و از کودکي ايشان، به همدان آمديم. ايشان از همان اوان کودکي اخلاق خاصي داشتند. از سن 6 سالگي به جلسه قرآن مي ر فتند و بچه هاي کوچک و دوستانشان را به جلسه دعوت مي کردند. بعد کم کم که بزرگ شدند، خودشان مسئول جلسه قرآن شدند و بچه ها را دعوت به جلسه و تقوي و نماز مي کردند و آنها را به اردو مي بردند و به اينطور مسائل علاقه زيادي داشتند . من هميشه سعي مي کردم با وضو شيرش دهم و بدون وضو اصلا شير نمي دادم . چون از اسم امام حسن (ع) خوشم مي آمد، اسمشان را هم حسن گذاشتم.

از دوران کودکي بگوئيد؟
مدرسه که مي رفتند, خيلي به درس علاقه داشتند. در مدرسه به بچه ها کمک مي کردند، همچنين به خواهرانشان در درس و انشاء و به کسانيکه در مدرسه ندار و يک خورده ، دست تنگ بودند خيلي کمک مي کرد. يک دفعه پدرش برايشان ساندويچ خريد ، تا به مدرسه ببرد، (چون صبحانه نخورده بود) . به پدرشان گفتند: پدر يک وقت اين کار را نکنيد ، کساني هستند که وقتي اينها را ببينند ناراحت مي شوند و مستضعف هستند.
درسي را که در کلاس مي دادند، همانجا متوجه مي شد. وقتي منزل مي آمد زياد در بند درس نمي شد. ما مي گفتيم: چرا درس نمي خواند؟ پدرش به مدرسه ايشان رفته بود ، مدير و معلمهاش مي گفتند، که شما بايد واقعا افتخار کنيد که يک همچين بچه اي داريد . پدرش مي گفت: اين دانش آموز نمونه است توي مدرسه و مدير و معلمش همه تعريفش را مي کنند. فاميل همسايه و ... همه از دستش راضي بودند . باور کنيد اگر الان که 13 سال از شهادتش گذشته، شما برويد و بپرسيد، نمي دانيد چه تعريفي از او مي کنند. اول مدرسه استقلاي مي رفتند ، که پيشاهنگي بود و بعد هم ابن سينا ، که در آنجا هم خيلي فعاليت داشتند .

از دوران جواني ايشان بگوئيد ؟
ايشان از زمانيکه خودشان را شناختند ، با دوستانشان که شهيد شده اند، از جمله: آقا حجازي ، بودند و خيلي فعاليت سياسي و عقيدتي و... داشتند. البته نمي گذاشتند ما بفهميم، يعني با وجود انقلاب، ما فهميديم که اينها چه کارهايي انجام مي دادند ، والا نمي گذاشتند ما بفهميم. ولي تا آنجا که مي دانيم، روي همين اعلاميه ها که در منزل جعفر آقا حجازي بود يا منزل ما کار مي کردند. ايشان اکثرا در منزل جعفر آقا بودند، ولي به هر حال ، فعاليتشان خيلي زياد بود .

نوع برخورد شهيد با افراد خانواده :
با همه با احترام رفتارمي کردند و تا موقعي که زنده بودند، کوچکترين بي احترامي به پدرش نکرده بود. به تمام افراد خانواده کمک مي کرد و مخصوصا به خواهرش. بطوريکه از در که مي آمد ،اول مي پرسيد خوارم آمده، چه کار مي کنه ؟ هميشه مي گفتند: صله رحم را بجا بياوريد، ثواب دارد آدم عمرش زياد مي شود. الان از فاميلهاي ما يک نفر نيست ، که از جهت ايشان نارضايتي داشته باشد يا از ايشان چيزي شنيده باشد. اصلا از هر لحاظي نمونه بود.

احيانا اگر فاميلي کسي افکارش به افکار ايشان نمي خورد ايشان چطور برخورد مي کرد؟
ما همدان بوديم ، فاميل هايمان همه ترخان بودند و زياد با آن صورت ، در ارتباط نبوديم. اما به همان اندازه اي که ارتباط داشتيم ، رفت و آمد مي کرديم. مي گفت: مادر، همه جا رعايت کنيد و جاهائيکه يک وقت مي رويد و مي دانيد، لقمه هايشان اشکال دارد، نخوريد و سعي کنيد غيبت نکنيد. اما چون با آنها زياد در ارتباط نبوديم ، مسئله اي پيش نمي آمد .

چگونگي رفتار اخلاقي و روحي شهيد در منزل :
در خانه که بودند مدام دنبال کتاب خواندن و نماز و قرآن و اينطور چيزها بودند. تا آنجائي که وقت گير مي آورد، سرش در کتاب و قرآن بود. يک وقت که براي صحبت مي نشستند، اهل غيبت و اينطور مسائل نبود. فقط تا آن حدي که لازم بود صحبت مي کرد. وقتي سر صحبتها به جائي مي رسيد که احساس مي کردند، غيبت است فورا بلند مي شدند. اصلا نمي نشست که حرف بزند. مي گفت: من کار دارم مي خواهم بروم. اصلا اتفاق نيفتاد که من ازدستش ناراحت شوم. دلش نمي خواست يک وقت در جمع خودش را از ديگران بالاتر ببيند. خيلي اخلاقش خوب بود. يک اخلاقي داشت که هيچ کس در خانواده ما اين جور نبود . و همه اين را مي گفتند و اعتراف به اين مسئله داشتند. پدرم و مادرم ، همين الان هم که هست ، صحبت ايشان در خانه ما هست و از همه جهت نمونه بودند .

ذکر حالات معنوي شهيد در مواقع مختلف بين خانه و خانواده:
هميشه دنبال تقوي بودند. بارها شده بود که من نصف شب بلند مي شدم، مي ديدم در رختخواب خود نيستند. با خود مي گفتم: نصفه شبي کجا رفته؟ مي رفتم، مي ديدم توي زير زمين نشسته و مشغول نماز خواندن است و يا دستانش به سوي آسمان دراز است و دعا مي کند و يا در سجده است. من هم مي دانستم که اخلاقش چگونه است. اگر مي فهميدند من آنجا ايستاده ام و مشغول تماشا هستم، ناراحت مي شدند. زود مي آمدم بالا . اکثرا مشغول دعا بودند و آن دعاهايي که دوست داشتند را مي خواندند . موقع خواندن نماز گردنش را کج مي کرد و دستانش را به آسمان بلند مي کرد و دعا مي کرد. من مي آمدم آهسته نگاهش مي کردم و سريع به بالا مي رفتم . نمازش را با يک حالت خشوعي مي خواند، که انسان اصلا از حالت خودش بيرون مي آمد و اين زماني بود که ايشان در دوران نوجواني به سر مي بردند و وقت جبهه رفتنش نبود . وقتي من آن نماز را آن هم با آن شور و حال مي ديدم ، با خود مي گفتم: خدايا اين بچه با اين سن وسال اينگونه نماز مي خواند، ما بايد چگونه بخوانيم ؟ هميشه توي دسته هاي عزاداري و مراسم سينه زني شرکت مي کردند. خودشان بچه هاي جلسه را جمع مي کردند و دسته هاي سينه زني راه مي انداختند. در مسجد فعال بودند ولي در ايام عاشورا و ماه محرم به قول معروف ديگه کارش در آمده بود .

چه سفارشهايي در رابطه با نمازو مسائل عبادي مي کردند؟
مي گفتند: هميشه سعي کنيد نمازتان را اول وقت بخوانيد و سعي کنيد دورغ نگوئيد و غيبت نکنيد و ....
به زيارت علاقه زيادي داشت. يادم مي آيد يک باري که ايشان به مرخصي آمده بودند، ما قصد داشتيم به مشهد برويم و من دلم مي خواست که ايشان هم يک دفعه با من بيايند و ايشان هم به خاطر کار زيادشان قبول نکردند و گفتند: من کارم زياد است، شما برويد من بعدا مي آيم. ما با بچه ها رفتيم. اما انگار همان روزي که ما در مشهد بوديم و قصد حرکت به همدان را داشتيم، خودشان را به مشهد رسانده بودند و دنبال ما هم در حسينيه همدانيها رفته بودند. فردايش ديديم حسن آمد و گفت: به من هم بگوئيد زيارتت قبول. گفتم: چرا توکه با ما نيامدي؟ گفت : آمدم ، ولي گفتند: همين يک ساعت پيش حرکت کرده اند .

نوع برخورد شهيد در محله و با دوستانش:
بچه هاي محل ، از بچه هاي جلسه خودشان بودند و اکثرا هم به شهادت رسيدند. مثل سعيد تابلوئي و علي آقا بادامي و جعفر آقا حجازي و ...
با دوستان و بچه هاي جلسه و همسايه و .. خيلي خوب بود . مخصوصا با جعفر آقا حجازي که با هم خيلي خوب بودند . وقتي جبهه بود ، حدود يک ماه نيامده بود ، بعد با نارحتي مي آمد . مي دانستم که از دوستانش شهيد شده اند و مي آمدند که به اصطلاح اطلاع بدهند و روز دوم مي ماند و بعد مي رفت. هر وقت هم از جبهه مي آمدند، حتما سري به خانواده شهدا مي زدند . با بچه هاي محل ، بچه کوچکها خيلي خوب برخورد مي کرد . با عزت فتار مي کرد و راهنمائيشان مي کرد و خيلي به آنها محبت مي کرد. مي گفت: بچه ها ، بچه هستند بايد با اخلاق بچه گانه و خوب با آنها رفتار کرد .مي گفتند: اگر اخلاقمان خوب باشد، اينها به حرفهاي ما گوش مي دهند .

حالات و برخورد شهيد قبل از اعزام به جبهه و هنگام بازگشت از جبهه:
جبهه که مي خواست برود ، من به عنوان يک مادر دلم مي سوخت و دلم تنگ مي شد، چون به شهيد حسن علاقه و وابستگي زيادي داشتم. ما از تهران که آمديم اينجا هيچ کس را نداشتيم و غريب بوديم. شهيد حسن ترک براي من هم برادر بود و هم پسر. دلم تنگ مي شد ، مي نشستم برايش گريه مي کردم تا حدي که رفتم امامزاده عبدا... 900 تا 1000 صلوات نذر کردم ،که سالم بماند و فقط اسير دشمن نشود. راستش چون شنيده بودم که اسرا را اذيت مي کنند. لذا مي گفتم: خدا کند که اسير نشود . يک روز، رو به من کرد و گفت: مادر تو را به خدا کم برو امامزاده دعا کن! تو با نذرو دعاهاي خود نمي گذاري شهيد شوم، چرا که من تا حالا 3 بار مجروح شدم؟

تاثير فرهنگ جبهه در نحوه برخورد شهيد با خانوده و مسائل زندگي:
شهيد آمدنش به منزل خودش براي ما يک هديه بزرگي بود. 2 ماه بود که حسن نيامده بود منزل. هر وقت هم که دير مي آمد، همين حاج آقا مختاران (پدر شهيد) يک نامه خيلي کوچک مي آورد، که ما نگرا ن نباشيم. يعني نامه اي در سه چهار خط که مي آوردند دم در مي دادند و مي رفتند. ما ديديم که بعد از دو ماه حسن آمد و ديگر هر وقت هم که مي آمد، قرباني مي کشتيم. حسن آقا برادري داشت که سوم راهنمايي بود و به رفتن به جبهه خيلي علاقه داشت. يک روز پيش من آمد، گفت: مادر جان من خودم که مي روم، کم است ، مي خوام غلامرضا را هم ببرم. گفتم: باشد، مادرجان ببر. مي سپارمتان به خدا. شما مال آقا امام زمان هستيد، مال من که نيستيد. خدا پشت و پناهتان. رفتم و از زير قرآن ردشان کردم. حالا ديگر يادم نيست چه مدت جبهه بودند.
بعدا شهيد مصباحي که مي خواست به همدان بيايد ، حسن آقا ، غلامرضا را فرستاده بود و آمده بود . بعد آمد و در گفت: مادر ، اين غلامرضا ، حسن آقا را به من سپرد که من او را بياورم. حالا باز من مي خواهم بروم ، اگر کاري و چيزي هست، به حسن آقا بگوئيد . مادر گفت : خدا پشت و پناهتان باشد، فقط سلام مرا به حسن آقا برسانيد. ديگر بعد از آن بود که پاي غلامرضا به جبهه باز شد و شهيد حسن، هر وقت مي آمد، مي گفت: مادرجان سلاح مرا بعد از من ، اينها بردارند و مي گفتم: مادر جان ،خدا نکند مي گفت : مادر خدا نکند، ندارد. بالاخره اين مشکلات هست. يعني واقعا مرا آماده و آگاه کرده بود. من خيلي به حسن وابسته بودم . اصلا او براي من ، چيز ديگر بود و علاقه زيادي به حسن داشتم . بعدا که حسن شهيد شد ، و چهلمش شد، همين برادرش غلامرضا ، لباسهاي شهيد را پوشيد و عازم جبهه شد. سوم راهنمايي بود که ديگه درس را رها کرد و رفت. نزديک دوسال جبهه بود . من هم خيلي خوشحال بودم. مي گفتم: الهي شکر. اقلا برادرش راهش را ادامه مي دهد. در ضمن با وجودي که ايشان فرمانده بودند ، ولي چيزي در اين رابطه نمي گفتند. هر چند اطرافيان مي گفتند ولي وقتي از خودش مي پرسيدم، مي گفت: نه من فقط يک بسيجي ساده ام، بعداز شهادتش فهميدم که فرمانده بوده است. يعني مي خواستند که در ربطه با کارهايي که مي کنند، کسي متوجه نشود ، تا اجرشان پيش خدا محفوظ بماند.
از جبهه که منزل مي آمد ، ما خيلي خوشحال مي شديم . يک هفته به ايشان مرخصي مي دادند ، روز دوم مي رفت و مي گفتم: کجا؟ مي گفت: مي خواهم بروم جبهه و بچه ها آنجا تنها هستند. اصلا خودم احساس مي کردم که وقتي او مي آيد ، ديگر جبهه نيست و از رفتنش ناراحت بودم. ولي از جهت اينکه مي گفتم، اينها سرباز آقا امام زمان هستند و اگر اينها نروند ، چه کسي مي خواهد برود ، اين بود که تحمل مي کردم .
پدرش مي گفت: تو تازه آمده اي ،حالا کجا مي خواهي بروي؟ من گفتم: نه ، اينها سرباز آقا امام زمان هستند، اينها نروند کي مي خواهد برود ؟ و وقتي مي آمد ، وقتي يک محبت زيادي به ايشان مي کردم ، مي گفت: مادرجان نمي خواد براي من محبت زيادي بکني ، اينجور کارها اسراف است و من راضي نيستم براي من اين همه محبت کني .

بينش شهيد نسبت به نوع زندگي , زيستي ، معنويت و ....
از سادگيش هر چه بگويم کم گفته ام . بارها شده بود ، پدرش مي گفت: شما بيا فقط اندازه ات را بگير، بده برايت يک دست کت و شلوار بدوزند، بعد شما برو. مي گفت: کت و شلوار براي چيه؟ به غير از لباسهاي پاسداري که الان توي کمدش آويزان است، لباس ديگري نداشت . اصلا نمي پوشيد، نه اينکه خداي نکرده نبود بلکه دلش نمي خواست به دنيا دل ببندد و يا به خودش برسد . هميشه هم که مي آمد مي گفت: مادر يک وقت وابسته به دنيا نباشي، اين دنيا فقط يک مسافرخانه است، يک موقعي خودت را وابسته نکني. اصلا علاقه به اين جور چيزها نداشته باش . نسبت به تربيت فرزند خيلي سفارش مي کرد، طوري که خواهرش هم آنزمان ( زمان طاغوت) واقعا حزب الهي و مومن و با خدا بود و در انجمن خيلي فعال بودند و بچه ها را به حجاب دعوت مي کردند .

بيان احساساست و حالات خودتان نهگام عزيمت فرزندان به جبهه:
هنگام عزيمت ، خب مادر ناراحت مي شود و دلش تنگ و از طرفي ، چون من به شهيد خيلي وابسته بودم، از آن جهت که وقتي از تهران آمديم به همدان هيچ کس را نمي شناختم و غريب بودم ، و آنزمان تنها مونس من، حسن بود و در نتيجه ، وابستگي زيادي به ايشان داشتم. يعني شهيد حسن ، هم جاي برادرم بود و هم جاي پسرم .

ذکر مشکلات و نحوه برخورد با آن هنگام حضور فرزندتامن در جبهه:
بيشترين چيزي که من از آن مي ترسيدم و مدام براي آن دعا و نذر مي کردم ، مسئله اسير شدن بود . چون خيلي چيزهاي زجرآور شنيده بودم. هميشه دعا مي کردم خدايا هر اتفاقي مي افتد ، بيافتد، فقط اسير نشود و دلتنگي که بواسطه نبود ايشان در خود احساس مي کردم . البته هر وقت خيلي دلم براي ايشان تنگ مي شد، يا نامه هايش مي رسيد يا خودش مي آمد .

نحوه ارتباط و نامه نگاري فرزندتان با خاواده و دوستان:
زياد ارتباط با ايشان نداشتيم و تا مدتي نمي دانستيم، اصلا کجاست؟ يعني خودش نمي گفت. يک مرتبه پدرش رفت دنبالش، که ايشان را در در هنگام شستن لباسهايشان در انديمشک مي بيند. که بعد خبر سلامتي ايشان را براي من آوردند و همانطور که گفتم ، وقتي دلم برايش تنگ مي شد، يا خودش مي آمد يا نامه اش .

چگونگي اطلاع از شهادت و عکس العمل شما در موقع شنيدن خبر شهادت فرزندتان:
دفعه آخر که مي خواست برود، من خيلي آرزو داشتم که ايشان خانواده دار شود. گفتم: حسن جان بيا و يک فکري کن؟ گفت: اگر اين دفعه سالم برگشتم، باشد يک فکري مي کنم. يک روز که در خانه داشتم کار مي کردم، دامادمان که پاسدار در سپاه است، از طريق ايشان خبردار شديم . يک روز خواهرش آمد و گفت: مادر چه کار داري مي کني؟ گفتم: کار. بعد گفت: زود باش جمع کن . گفتم : نه ديگه چيزي نمانده الان تمام مي شود. گويا اينها از دوشنبه با خبر بودند و خودشان گريه هاشان و ناراحتي هاشان را کرده بودند. اما من نمي دانستم که شهيد شده است . بعد ديدم رفت و آمد و مانتو مشکي پوشيد گفتم: چيه دم عيدي چرا مانتو مشکي پوشيدي، خوب نيست و برو عوضش کن. گفت: مادر حوصله داري؟ بعد گفتم: بگو ببينم مگر چيزي شده ؟ گفت: مامان جان اينها را جمع کن، داداش باز مجروح شده. گفتم: تو رو خدا نگو. گفت: مادر مجروح شده دوباره رفت و آمد و گفت: مادرجان اين همه شهيد ، اين همه جوانها شهيد مي شوند و گفت :اصلا داداش شهيد شده! گفتم: اکرم تو را به خدا نگو، گفت: مادر ، الان شهيد در همدان است و ديگر آنجا بود ، که گفتم: امانتي بود که به خدا داديمش و حسن هم به آرزويي که به آن علاقه داشت، رسيد و شهيد شد و پدرش هم آماه شد .( حالا يادم نيست که چه کسي به پدرش گفته بود).
فردايش هم از بنياد شهيد ، دو تا خانم آمدند و نحوه شهادتش را به ما گفتند و من هم چون قبلا آماده شده بودم ، چرا که خودش سفارش کرد بود ، که من شهيد شدم، گريه نکن. البته آن وقتها ( قبل از شهادتش ) در رابطه با شهيدان ديگر و خانوادهاشان ، چيزهايي مي گفت، تا من براي شنيدن خبر شهادتش آماده شوم. وقتي آن دو تا خانم مسئله شهادت را به من گفتند، گفتم : خدا را شکر مي کنم ، که در اين راه رفت.( راه اسلام ، راه خدا ، راه حمايت از رهبرمان ).
روز سه شنبه آمدند و گفتند: چهارشنبه مراسم است، برويد شهيد را ببينيد. شهيد را نشانم دادند. بعد مرا بردند ، که ديدم با همان لباس پاسداريش ، انگار خوابيده است. چرا که ، ميت رنگش مي پرد، ولي ايشان رنگ صورتشان، سرخ و سر زنده بود ، گويا خوابيده است. به ايشان تبريک گفتم و گفتم: حسن جان خوشا بحالت ، خوشا به سعادتت که به آرزوي ديرينه خود رسيدي.

احساسات و علاقه شهيد نسبت به ولايت فقيه ،مخصوصا حضرت امام(ره):
نسبت به امام علاقه خيلي داشتند و آن زمان که آقا مي خواستند تشريف بياورند، فعاليت زيادي کردند. يک شب زود به منزل آمد و گفت: من مي خوابم مرا حتما ساعت 10 بيدار کنيد و همان گوشه گرفت خوابيد. اصلا اين خانه، جاي جايش ،جايگاه خاطره شهيد است. ساعت 10 که رفتم بيدارش کنم ، در خواب تمام شعارهايي که مي خواهست روي ديوار بنويسد، توي خواب بلند بلند مي گفت. بيدارش کردم و گفتم: چه مي گويي؟ گفت: تو شنيدي من چه گفتم؟ گفتم: نه ولي تو خواب خيلي حرف مي زدي. مي خواست مطمئن شود من چيزي نفهميدم. خيلي علاقه به رهبرداشت. علاقه به آقا امام زمان وکمک به سربازان امام زمان (عج) باعث شد به جبهه برود و آن وقت که رهبر را به پاريس تبعيد کردند، حسن تازه به دنيا آمده بود، به گفته خود آقا ، سربازان من توي گهواره هستند .

اگر موارد ديگري هست بفرماييد:
ايشان يک وقتي که کوچک بودند، پول تو جيبي هايي که پدرشان مي دادند را در قلکي جمع مي کردند. بنده خدايي بود که خيلي وضعش خراب بود و ندار بود. مريض هم بودند. من ديدم عصر بود آمد و قلکش را شکست و حالا پولش را نمي دانم چقدر بود جمع کرد و به آن بنده خدا داد .گفتم: چرا دادي؟ گفت: مادر حالش خراب بود، خودم هم به اين کارها خيلي علاقه داشتم . گفتم: کار خوبي کردي . البته اين را هم بگويم ، ما بعداز شهادتشان متوجه شديم. (شهيد حسن و جعفر آقا حجازي ، با هم دست به اين کار مي زدند).
يک خانواده مستضعف بود . اين دو شهيد با هم کار مي کردند و درآمدشان را به آن خانواده مي دادند و بعد از شهادت ، شهيد حسن ترک، يک مدتي ما مي ديديم که چند نفر مي آيند و سر قبش و فاتحه مي خوانند. اول از ايشان نپرسيدم ، دو تا خانم و يک بچه بودند، که خيلي هم گريه مي کردند. بعدا فهميديم که به اينها از نظر مادي، کمک کرده اند و حالا نمي دانم چه چيزي براي آنها تهيه کرده بودند .

ديدگاه شهيد نسبت به شهادت و شهيد:
هميشه از شهادت تعريف مي کرد. مي گفت: آنها که شهيد مي شوند، واقعا خوشا به سعادتشان، جاي خوبي دارند. بعد من مي گفتم: پسرم شما بايد سالم بمانيد و به اسلام خدمت کنيد . مي گفت: مادر اگر بدانيد ، شهادت چقدر ارزش دارد و شهيد نزد خدا چه مقامي دارد، هيچوقت اين حرف را به من نمي زديد. تا اينکه در سن 23 سالگي در عمليات فاو در تاريخ دوم اسفند سال 1364 به آرزوي ديرينه خود رسيد .

خاطرت پس از شهادت:
2 ماه بود که شهيد شده بود و من به عنوان مادر آن هم مادري که واقعا به پسرش وابسته بود، خيلي ناراحت بودم و در فراقش اشک مي ريختم و با خود مي گفتم: چرا حداقل به خوابم نمي آيد. تا اينکه يک شب خواب ديدم، که با همان لباس پاسداري آمد، من بلند شدم و گفتم :حسن جان الهي قربانت شوم خودتي ؟ گفت: بله . مادر من هستم. من بغلش کردم، خيلي سبک شده بود بطوريکه نمي دانم چگونه بيان کنم. بعد يک کمي صحبت کرد و بعد رفت. يکبار هم خدا مي خواست به خواهرش فرزندي بدهد،گفت: مادر دلم مي خواهد اسمش را هم اسم داداش بگذارم. تا اينکه يک شب جمعه اي بود که به خوابش آمده بود،گفته بود که اسمش را محمد مجتبي بگذار ،دو بار هم تکرار کرده بود . يکبار هم که خواهرش دو دل بود که آيا در بنياد شهيد کارکند يا نه، بخوابش آمد بود و گفته بود: اگر مي خواهي راه شهدا را ادامه دهي ، برو؟
اول ها ، سالگردهاي شهادتش، خيلي به ياد ايشان بودم و با ايشان صحبت مي کردم و خيلي هم خوابش را مي ديدم. يک دفعه بوي عطر مي آمد، (آخر صبح که از خواب بيدار مي شوم و وضو مي گيرم و از دقايق اوليه ، ياد شهيد هستم و با ايشان صحبت مي کنم) ، همچنين به ياد دوستش ، جعفرآقا حجازي هستم.
باور کنيد ، سه بار ، بوي عطر در اين اتاق مي آمد . گفتم: آخر من که عطر نزده ام. اول متوجه نشدم چيست و رفتم پايين و بعد آمدم بالا . بعد به خوارهش گفتم، گفت: مادرجان! اينها شهدا هستند، که مي آيند پيش تو و مي روند و تو آنها را نمي بيني. بارها شده که اين اتفاق افتاده و من فقط صلوات مي فرستم . يک دوست داشت که در آبادان بود ، رفتيم مناطق جنگي و آنجا بود که با ايشان آشنا شديم. ايشان جاي جاي قسمتهايي که حسن در آنجا بود و خاطرهايي که از آنجا داشت را براي ما تعريف کرد. گفتم: اي کاش ضبط مي کرديد . دوستانش تعريف مي کردند، که در عمليات فاو، ايشان سه روز و سه شب بدون اينکه چيزي بخورند ، همه اش فعاليت داشته و بعد با همان وضع ، بعد از نماز صبح، به شهادت مي رسند . شهيد شکري پور به پدرش مي گفت: تنها خدمتي که من به شما کردم، اين بود که شهيد را از خط اول به عقب کشيدم، والا جنازه اش همانجا مي ماند .
و خاطره اي که خودش تعريف کرده بود ، اين بود که مي گفت: مادر، خدا خيلي به شما رحم کرد، کم مانده بود اسير شوم. گفتم : چطور؟ گفت: ما سه روز و سه شب بود که با دوستانمان راه را گم کرده بوديم و کم مانده بود که اسير شويم ، که متوسل به آقا امام زمان شديم و توسط امدادهاي غيبي راه را پيدا کرديم . شهيد به همه خواهران و برادران ، سفارش مي کرد ، که به گفته امام عزيزمان گوش بدهند و دوشنبه ها و پنج شنبه ها روزه بگيرند.
 
 
 

 

آثارباقي مانده از شهيد
مدتي از ماندن ما در اينجا مي‌گذرد. ياد خدا تسلي درون آشفته و طوفان خيزمان است ,تا اكنون فرصت نوشتن وصيت‌نامه نبوده است. من را در گردان مالك اشتر گفته‌اند كه باشم يكروز شناسائي رفتيم سنگر، هوائي ديگر دارد انسان گمشده‌اش را اينجا مي‌يابد.
خدايا يك عمر خطاي تو كرده‌ام اكنون بسوي تو روي آورده‌ام و در راه تو هجرت كرده‌ام تا از شَرِ شيطان و شياطين در امان باشم .اينجا جاي دنيا طلبان وابسته نيست .پروردگارا كمك كن از همة وابستگي‌ها بريده و وارسته براي تو شوم. اله ي من، خداي مهربان از تو مي‌خواهم كه در بهترين حالت مورد رضاي تو بسوي تو بيايم ,اين را مي‌دانم كه تو توشه‌اي را پذيرائي كه مزين به اخلاص باشد ,در درگاه تو غير از مخلصين ديگران راهي ندارند .من اين بندة ضعيف تو كاري با خلوص براي تو كرده‌ام ,پس خدايا رحم كن بر من ,رحم بر اين بندة ضعيف تا براي تو باشد, براي تو بميرد, براي تو زندگي كند.
پس هنگامي كه مي‌خواهم مخلص درگاه تو از شر شيطان محفوظم بدار. الهي من تنها سرمايه‌ام را به تو مي‌دهم حال تو خودداني كه با من چگونه عمل كني ,به دوزخم بري يا به بهشت و از اين وسوسه‌ها به تو پناه مي‌برم.
اميد آن دارم كه به وظيفه‌ام عمل كرده باشم وبراي تو كار كرده باشم و تو ارحم الراحميني با من ؛هر چه خواهي بنما.
هر چه فكر مي‌كنم معامله‌اي بهتر از اين نمي‌يابم و مي‌دانم تو خلف در وعده نداري پس مرا نيز در پيمانه و عهدم ثابت قدم گردان.
خدايا عالم‌هاي ديگر و مراحل بالاتر را نيز بنمايان تا طالب تو گردم خدايا تو خودت را به من بشناسان ,مرا طالب خود مكن در اين انقطاع الي الله ياريم كن ,مرا عاشق خود ساز, مرا طالب خود كن و شهيدم گردان كه اين را بالاترين نور ميدانم.
آفريدگارا و اي خداي غفار گذشته‌هايم بسيار تباه است به تو پناه مي‌آورم از آينده‌ام, اگر تو گذشته‌هايم را نبخشي من چه كنم ,به چي كسي رو آورم, خدائي كه رحمت را از صفات خود خوانده‌اي به اين بندة حقير رحم كن كه اگر تو رحم نكني به كجا روم.
هر چند از زندگي خود ياد دارم لطف تو بوده, من خطا كرده‌ام چه در خفا و چه در عيان و تو پوشانده‌اي، از بلا بدورم داشته‌اي در سختي‌ها ياريم كرده‌اي .بارها عهد و توبه‌ام را شكسته‌ام و تو ناديده انگاشته‌اي.
نزد مردم سربلند داشتي و من در نهايت غفلت بجاي محبت‌هاي تو بدي كرده‌ام .پس خدايا تو با من چگونه رفتار خواهي كرد اما من به رحمت تو اميدوارم. انتظار دارم كه سختي عقوبتت را در آخرت به من نچشاني، پرده از اعمالي كه جز تو كسي آگاه نيست برنداري و مرا با صالحان و شهداء محشورسازي ,نزد علي (ع) و امامان و ائمه اطهار.
به نظرم اين است كه فرد روي زمين نخوابد و اشكال من اينكه زياد به ياد خدا و توكل بر او نبوده‌ام و ابداً از روي غرض نبوده و از جهت شرع مقدس خيالم راحت است ولي دلم مي‌خواهد كه نقص عهد نيابد كه در اين صورت بايد دين خود را ادا نمايم و سخت ناراحتم از اينكه او در فشار درد و ناراحتي است باشد كه خدا عفو كند و او را سريعتر شفا دهد.

غرور بيجا پشيماني مي‌آورد.
قرض خورشيد برنگ سرخ و درانتهاي خط افق مماس بر زمين در حال غروب است, نسيم آرام و خنكي مي‌وزد, اشعة طلائي خورشيد درحالي كه آخرين تشعشع خود را داده بر تپه ماهورها و علف‌هاي سبز و لرزاني كه بر اثر نسيم در حركتند ,مي‌تابد .رنگي شبيه خون به اطراف افق پاشيده شده و ابرها را رنگين ساخته, نصف قرص خورشيد غروب كرده و رفته رفته و آرام آرام زيادتر مي‌شود. پرندگاني از اين سو به آن سوي با صداي خود غروب را همراهي مي کنند.
در آشيانه‌اند وديگري چيزي از خورشيد باقي نمانده حتي يك ذره, همه‌اش غروب كرد ولي اثر آن معلوم است صداي توپ و خمپاره ها و انفجار گلوله زينت بخش چنين منظره‌اي است.
پرنده‌اي روبه‌روي من كنار تپه است, گويا او هم مانند من شاهد غروب خورشيد بوده . نسيم سردتر مي‌شود ,رنگ خون در افق يكسان و جالب سايه‌كاري شده است ولي آيا ديگر خورشيد طلوع نمي‌كند.
دو پرنده با هم دعوا كرده و يكديگر را دنبال مي‌كنند آن‌ها بر سر چه دعوا دارند آيا مانند انسان‌هاي طغيانگر براي ارضاي هواهاي خود همنوعان را به كشتن مي‌دهند .
رنگ سرخ از ابرها گرفته شده و فقط در افق پخش است ولي آيا ديگر خورشيد طلوع نمي كند. چرا همه چيز حكايت از طلوع خورشيد در صبحي ديگر را دارد, همه فريادها شاهد بر كوتاهي ظلمت است . سرخي افق صداي ناله و نواي پرندگان نسيم سحرگاهي، علف‌هاي لرزان و ... همه و همه فرياد مي‌زنند كه طلوعي ديگر در بر خواهد بود, اگر بتوانند ظلمت كوتاه شب را تحمل كنند اگر بتوانند رنج تيره‌گي‌ها را با استقامت سپري كنند تا هنگامه‌اي ديگر باز دوباره همان سرخي و همان ابرهاي برنگ خون بار ديگر نويد آمدن خورشيد و صبح را مي‌دهند كه (اليس بصبح قريب) آري اگر اين همه خورشيدهاي فروزان بر خاك مي‌غلطند و از خود سرخي خون و كفن آغشته به خون جاي مي‌گذارند اين دليل بر پيروزي ظلمت نيست بلكه همان خون‌هاي سرخ و همه چيز ديگر گواه بر طلوعي ديگر است, ممكن است كه در اينجا بعد هر طلوع غروبي هم باشد اما زماني خواهد آمد كه ديگر غروبي در كار نخواهد بود و ديگر ظلمتي بر جاي نخواهد ماند, آن هنگام همه‌اش طلوع است, نوراست و فرياد پيروزي و آن‌ هنگام است كه سرخي خون‌مان بر تيزي شمشير ظلمت پيروز خواهد شد و طلوعمان ديگر غروبي نخواهد داشت. وقتي كه خورشيد تمام عالم و حجت خدا بيايد ديگر اثري از ظلمت نخواهد بود اما همواره افق را و خاك را با خون‌تان سرخ نگه داريد تا ياد او نميرد . هر بار با سرخي خونتان ياد او را گرامي داريد به پرنده‌ها بگوئيد نغمه سر دهند و به نسيم بگوئيد بوزد تا ياد او نميرد, او خواهد آمد ولي ياد او را زنده نگه داريد. ابرهاي تيره هيچگاه بر آسمان نخواهند ماند. آن‌ها رفتني هستند اين را همه گواهي مي‌دهند و خدا نيز شهادت مي‌دهد.
خورشيد به خون نشست آسمان در افق سرخ و در بالاي آن رنگ زرد دارد .يك ستاره در آسمان ديده مي‌شود, ستاره‌ها نور دهيد تا در ظلمت ياد او نميرد هر چند نور شما كم فروغ است ولي در ظلمت شب هنوز خود را اعلام كنيد تا در طلوعي ديگر خورشيد بيايد و ديگر زحمت از بين بردن ظلمت بر دوش شما نخواهد بود. تكه‌ها و لكه‌هاي ابر سياه در درياي سرخ رنگ غروب حكايتي ديگر دارد. ولي آيا خورشيد را كشته‌اند نه هرگز آن‌ها هم رفتني هستند ولي او طلوع خواهد كرد, در صبحي ديگر سرخي برنگ خون افق با سياهي شب در هم آميخته و رنگ و جلائي ديگر يافت ولي پيروزي عقبت با خواست و باطل رفتني است. حق طلوع خواهد كرد و باطل غروب با طلوع و غروبي كه هميشگي است.‍               والسلام


23/12/60
خدايا قلوب ما را نوراني و اخلاق ما را زينت ده و و ديون ما را ادا ساز.
فاذا قرات القران فاستغذ بالله من الشيطان الرجيم
چون خواهي قرآن را قرائت كني از شر شيطان رانده شده به خدا پناه بر.
انه ليس له سلطان علي الذين آمنو و علي ربهم يتوكلون
البته شيطان را بر كسي كه بخدا ايمان آورده و بر او توكل و اعتماد كرده تسلط نخواهد بود.
انها سلطانه علي الذين يتولونه و الذين هم به مشركون
تنها تسلط شيطان بر نفوسي كه او را دوست گرفته‌اند و با نواي او بخدا شرك آورد‌ه‌اند.
خداوند مي گويد در سروه نمل كه شيطان،با مومن و متوكل به خدا كاري ندارد, با كساني كار دارد كه شيطان را به دوستي گرفته‌اند پس لحظه‌اي انديشه كنيم كه شيطان را با ما كاري نيست و نظري كنيم و مومن واقعي بخدا گرديم و در هر كاري از شر شيطان به اون پناه بريم.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان همدان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : ترک , حسين ,
بازدید : 101
[ 16 / 05 / 1392 ] [ 16 / 05 / 1392 ] [ ]
سال 1340 در روستاي جبرئيل يکي از روستاهاي استان كردستان متولد شد. اودر خانواده‌اي معتقد و پايبند به اصول و ارزشهاي مذهبي به دنيا آمد.
تحصيلات ابتدايي وراهنمايي را با موفقيت طي کرد وبراي ادامه تحصيل وارد ارتش شد.
17 ساله بود كه با امام خميني و انديشه هاي نوراني اين مرد بزرگ آشنا شد ,در آن سال شعله‌هاي خشم ملت عليه طاغوت زبانه مي كشيد وطاغوت ايران آخرين روزهاي زندگي خفت بارش را درايران سپري مي کرد.
او مدتي بود به همدان مهاجرت کرده بود ودر پايگاه ارتش در اين استان عضويت داشت.
حضور خسرو در ارتش محدوديتي براي اودر راه مبارزه ايجاد نمي کرد,اوبي هيچ ترسي به جمع مردم انقلابي پيوست و در انهدام بناي ظلم و جور پهلوي در استان همدان نقش قابل توجهي ايفا کرد.
روزي که امام خميني(ره) دستور داد نظاميان پادگانها را ترک کنند ,او از اولين افرادي بود که محل ماموريتش را ترک کرد.
با پيروزي انقلاب اسلامي او خدمت در ارتش را رها  کرد وبا تکميل  تحصيلات متوسطه,در پاسخ به فرمان الهي امام وتاسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت اين نهاد مردمي درآمد. 
در سال 1359 دوره آموزش مقدماتي را در پادگان ابوذر همدان سپري كرد و در سال 1360 دوره طرح و عمليات را در تهران گذراند.
خسرو ارژنگي پس از مراجعت از اين دوره آموزشي به فرماندهي اطلاعات و عمليات سپاه همدان منصوب شد. مدتي بعد به عنوان مديريت داخلي سپاه همدان برگزيده شد .او در اين مسئوليتها چند نوبت به جبهه‌هاي جنگ رفت.
مدتي بعد با استعفا از مسئوليت خود در سپاه همدان به لشکر 27محمد رسول الله (ص)رفت و فرماندهي فرمانده گردان مسلم بن عقيل (س)را پذيرفت.
او به جبهه ي جنوب رفت تا در عمليات فتح المبين شرکت کند.اين عمليات آخرين حضور تاثير گذار خسرو ارژنگي مهربان در جبهه ها بود,او دوم فروردين ماه 1361 در اين عمليات به شهادت رسيد.
اودر يکي از ياداشتهايي که براي نيروها وهمرزمانش نوشته ,مي گويد:
ما در قبال اسلام و اين انقلاب و اين مردم محروم و زحمات بي دريغ اين رهبر عزيز,مسئوليت بسيار سنگيني داريم. براي انجام اين مسئوليت دقت بسيار كافي بايد كرد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهيد







وصيت‌نامه
بسمه تعالى
وقاتلوا فى سبيل الله و اعملوا ان الله سميع عليم
و جهاد كنيد در راه خدا و بدانيد كه خداوند به گفتار و كردار شما شنوا و داناست.
سلام بر رهبر كبير انقلاب اسلامى، ياور محرومان و مستضعفين جهان. سلام بر شهيدان راه حق كه با خون خود نهال انقلاب را آبيارى كردند. سلام بر امت قهرمان كه هستى و نيستى خود را فداى انقلاب اسلامى و اهداف آن كرده ومى‌كنند.
اى كسانيكه وصيت نامه مرا مى‌خوانيد، من به حكم وظيفه شرعى و عرفى , در اين لحظه از زمان اسلام ومملكت اسلاميم را كه به گفته امام همان سرزمين خدا و رسول الله است در خطر ديدم و گمشده خود را در برقرارى‌ا ين نظام و حكومت مى‌ديدم ,به جبهه‌هاى جنگ آمدم و اكنون كه به لطف خداوند بزرگ در سنگر حق عليه باطل قرارگرفته‌ام از درگاه با عظمتش مى‌خواهم كه در راه او و براى او در مسير او گام برداشته و از وابستگى به دنيا و مسائل دنيوى و مادى بپرهيزم.
اى رهروان حق و حقيقت بدانيد كه زاغه نشينان سنگرها را محكم نگه داشته‌اند و تا پيروزى اسلام بر كفر و گرفتن انتقام فرزندان از آمريكا و نوكرانش جبهه‌ها را ترك نخواهند كرد.
پدر و مادر و برادران و خواهران عزيزم از همه شما حلالىت مى‌خواهم و تقاضا دارم كه وابسته به قدرت لايزال خداوند باشيد هيچگاه او را فراموش نكنيد.
دينتان را محكم نگه داريد. در نماز خواندن سستى نكنيد. هميشه سعى كنيد كه شرافتمندانه زندگى كنيد. اسير و برده‌زندگى نباشيد. هميشه به فكر پيروزى انقلاب اسلامى و نجات محرومان باشيد. ياور خمينى باشيد زيرا كه او ياورمستضعفان و محرومان است. در آخر از تو برادر بزرگ و عزيزم مى‌خواهم كه از پدر و مادرم به خوبى مواظبت كنى كه خداوند نيكوكاران را دوست دارد و بر كار آنها آگاه است. در ضمن مقدارى پول در بانك مهديه دارم هر جور صلاح دانستيد از آن استفاده كنيد. والسلام - جبهه دزفول 26/12/60






آثار باقي مانده از شهيد
بسم الله الرحمن الرحيم
1ـ الان خانواده شهدا ، مادران داغديده و فرزندان پدر از دست داده وتمام محرومين و مستضعفان جهان هر لحظه در انتظار پيروزي شما هستند .
2ـ شما با شليك يك گلوله به سوي صداميان مثل اينست كه يك ليوان آب سرد بر دل سوخته خانواده شهدا ريخته ايد.
بعد از شكست محاصره آبادان دنيا طور ديگري به ما نگاه كرد. بعد از اين پيروزي, مقامات كشورهاي خارجي براي اين تعهدنامه هاي تجاري و اقتصادي سرازير ايران شدند.
3ـ ما در قبال اسلام و اين انقلاب و اين مردم محروم و زحمات بي دريغ اين رهبر عزيز,مسئوليت بسيار سنگيني داريم. براي انجام اين مسئوليت دقت بسيار كافي بايد كرد.
4ـ برادران چون مي خواهند با يك گردان ارتش  ادغام شوند ، دقت كافي را بكنند . بدانند كه مهمترين سلاح ما ايمان است و بهترين آموزش هاي تاكتيكي را از مكتب اسلام ياد گرفته ايم . مثل ( گشتيهاي شناسايي )
5ـ بي سيم چي ها بايد كاملاً خونسرد و باهوش باشند. اگر فرمانده شهيد شد نبايد كنترل را از دست بدهند. ابداً طرز صحبت كردن او نبايد تغيير كند. حتي اگر نصف گروهان يكدفعه شهيد شدند بي سيم چي ها بايد همچنان محكم باشند و خودشان را نبازند و هميشه بايد در كنار فرمانده يا فرمانده دسته حركت كنند .
6ـ آرپي جي زن ها بايد موقع شليك گلوله بايد به پشت خود نگاه كرده و تمام افراد را به جلو بكشند, بعد شليك كنند و بايد دقت بكنند كه از 100متر كمتر و از 500متر بيشتر را شليك نكنند .
7ـ برادران نبايد وابسته به فرد باشند, يعني اگر فرمانده گردان شهيد شد معاون و اگر او شهيد شد فرمانده گروهان يك مسئول گروهان خواهد بود و عمليات بدون وقفه بايد انجام بگيرد .
8ـ وقتي كه سنگرهاي دشمن تصرف شد نبايد در آن ها مستقر شوند بلكه بايد از گونيها و وسايل ديگران استفاده كرده و در جاي ديگر سنگر ساخت...
 

 


بسم الله الرحمن الرحيم
-رزمندگان اسلام؛شهدا، مادران داغديده و فرزندان پدر از دست داده وتمام محرومان و مستعضعفين جهان هر لحظه در انتظار پيروزي شماهستند. سعي کنيد با شليك هر گلوله‌اي به سوي صداميان يك ليوان آب سرد بر دل سوخته خانواده شهدا بريزيد.
-دنيا طور ديگري به ما نگاه كرد. بعد از پيروزي بستان مقامات كشورهاي خارجي براي انعقاد تعهدنامه‌ها وموافقت نامه هاي اقتصادي سرازير ايران شدند .
- ما در قبال دين اسلام و انقلاب و اين مردم محروم و زحمات بي‌دريغ اين رهبر عزيز مسئوليت بسيار سنگيني داريم. براي انجام اين مسئوليت دقت بسيار كافي بايد كرد.
- برادران چون مي خواهند با يك گردان ارتشي ادغام شوند، دقت كافي را بكنند. پيش آن‌ها احساس ضعف نكنند. بدانند كه مهمترين سلاح ما ايمان است و بهترين آموزش‌هاي تاكتيكي را از مكتب اسلام ياد گرفته‌ايم. مثل (گشتي‌هاي شناسايي)
- بي‌سيم‌چي‌ها بايد كاملاً خونسرد و باهوش باشند. اگر فرمانده شهيد شد نبايد كنترل را از دست بدهند ابداً طرز صحبت كردن او نبايد تغيير كند حتي اگر نصف گروهان يكدفعه شهيد شدند بي‌سيم‌چي‌ها بايد همچنان محكم باشند و خودشان را نبازند و هميشه در كنار فرمانده يا مسئول دسته حركت كنند.
- آرپي‌جي زن‌ها موقع شليك گلوله بايد پشت خود نگاه كرده و تمام افراد را به جلو بكشند بعد شليك بكنند و بايد دقت بكنند كه از 100 متر كمتر و از 500 متر بيشتر را شليك نكنند.
- برادران نبايد وابسته به فرد باشند يعني اگر فرماندة گردان شهيد شد معاون و اگر او شهيد شد مسئول گروهان يك مسئول گردان خواهد بود و عمليات بدون وقفه بايد انجام بگيرد.
- وقتي كه سنگرهاي دشمن تصرف شد نبايد در آن‌ها مستقر شوند بلكه بايد از گوني‌ها و وسايل ديگر آن‌ها استفاده كرد و در جاي ديگر سنگر ساخت.
- وقتي گفته مي‌شود سريع تيربارچي‌ها در بلندترين نقطه آن كه مشرف به جادة تداركاتي يا موضع‌هاي دشمن است تيربار را نصب ‌كنند. در موقع حرکت به بالا بايد تيربارچي و يكي از كمك‌ها تيربار را ببرند و كمك بعدي نوارهاي تيربار را.
- چون كوله پشتي به تيربارچي و آرپي‌جي زن نمي‌دهند بايد وسايل خود را در کوله ‌ها بگذارند وسايل اضافي توي كوله‌‌ها نگذارند چون بايد سبك باشيد و بتوانيد سريع بدويد.
- بدون هدف و الكي تيراندازي نكنيد ,هميشه به مسئول دسته توجه كنيد. اگر تيراندازي بي‌مورد بكنيي محل خودتان را لو داده‌اييد. به كشته‌هاي كافران و سنگرهاي آن‌ها كه رسيديد مبادا هوس جمع كردن غنايم بكنيد و از هدف اصلي كه همان رسيدن به هدف‌هاي تعيين شده و گرفتن موضع‌هاي دشمن است باز بمانيد, بعداً فرصت جمع كردن غنايم هست.
- طريقه بالا رفتن از تپه مارپيچي و پاي راست جلو و پايين آمدن پاي چپ جلو.
- اگر كسي تيرخورد به هيچ وجه به او آب ندهيد اگر هم محلي شما بود و خواستي به خاطر اين مسئله حمله را رها كني و او را به عقب بكشي كار اشتباهي كرده اي ,مسئول حمل مجروح هست و اين كار را انجام مي‌دهد.
- با شهيد شدن هر يك از برادران مسئوليت ديگران سنگين‌تر مي‌شود و بايد هر چه بيشتر تلاش كنند و با از افتادن پرچم از دست يكي, ديگري بايد پرچم او را بگيرد.
- وقتي هدف‌ها كاملاً گرفته شد بايد ان الله مع الصابراين را در نظر داشته باشيد و كاملاً استقامت بكنيد, حتي اگر دو شب هم نخوابيديد يا دو روز هم غذا به تو نرسيد بهتر از آن است كه تمام دسترنج خودت را از دست بدهي. با آن همه زحمت و مشقت كشيده و آموزش ديده هدفي را بگيري و به علت نداشتن استقامت يك روز يا دو روز آن را از دست بدهي اين بدترين ننگ است.
- در ابتداي كار كاملاً آرام حركت كنيد و دشمن را غافلگير كنيد وقتي كه اولين سنگرها گرفته شد با صداي الله اكبر به سنگرهاي ديگر حمله مي‌كنيد, وقتي كه يك تپه‌اي گرفته شد و به يك دسته گفته شد روي اين تپه مستقر شوند بايد سريع نفرات به اطراف موضع بگيرند و محكم آنجا را داشته باشند.
-در موقع حركت فاصله‌ها را كاملاً رعايت كنيد, هميشه دورتر يا بيشتر از هم فاصله داشته باشيد, كساني از نيروهاي دشمن كه تازه از سنگر در حالت خواب دستگير مي‌شوند اين‌ها را به هيچ وجه نكشيد فقط كسانيكه پشت تيربار بوده‌اند و تا آخرين فشنگ تيراندازي كرده‌اند آن‌ها را در صورت لزوم بكشيد.


(كوبا، الجزاير، سوريه، اسپانيا، المان غربي)
از قول (برادر محمدي نماينده مجلس)
كوبا:
- در كوبا سعي دارند مردم را تشويق كنند كه به كالاهاي مصرفي اهميت ندهند مثلاً افراد كمي پيدا مي‌شوند كه ماشين شخصي داشته باشند فقط ماشين‌هاي شخصي مجهزي براي مقامات امنيتي وجود دارد و مردم بيشتر با اتوبوس‌هايي كه ارزان قيمت هم هستند به مقصد خود مي‌روند.
- كوبا كه 23 سال است انقلاب كرده هنوز نمونه‌اي فقر و وجود خانه‌هاي چوبي و مستضعف در آنجا وجود دارد.
- كاسترو گفت اول ما انقلاب ملي و آزاديبخش كرديم و بعدها در پي يك ايدئولوژيك گرديديم و ايدئولوژيك كمونيستي را انتخا كرديم.
- اكثر مردم آنجا مسيحي هستند و كليساهاي زيادي وجود دارد ولي بلا استفاده هستند.
- صف مردمي كه براي مشروب خريدن ايستاده بودند از صف‌هاي طويلي كه براي نان در ايران بسته مي‌شود بيشتر بود.
- خانه‌هاي آنجا عريان است يعني ديوار فقط حياط آن‌ها توسط نرده محصور شده است.
- هنداونه در آنجا جزء كالاهاي تجملاتي بشمار مي‌رود و قيمت دو تا هنداونه 400 تومان است.
- موقعي كه ما مي‌خواستيم در كوبا حركت كنيم 20 تا ماشين لوكس يكرنگ و با رانندة ماهر و تربيت شده آماده مي‌شد و در موقع حركت ماشيني‌ها جاي همديگر را عوض مي‌كردند تا مشخص نشود كه كاسترو در كدام ماشين است و خود كاسترو گفت كه ما هنوز هم چريكي زندگي مي‌كنيم.
- در مورد انقلاب ما اطلاعات زيادي داشتند و هر جا كه ما مي‌گفتيم كه ايراني هستيم بلافاصله اسم امام را مي‌آوردند.
- وقتيكه يك دستفروشي را ديديم و گفتم كه ايراني هستم از من خواست كه عكس امام را به او بدهم و اين كار را كردم او گرفت و آنرا بوسيد و بلافاصله اثاثيه خود را جمع كرد و راه خود را گرفت و رفت.
- مساجد و كتاب‌خانه‌ها به تعداد كم و انگشت شمار ولي تعداد مشروب فروشي‌ها بي‌اندازه بود.
- كاسترو گفت ارتشي و قدرتي كه شاه داشت و حمايت بي‌اندازه‌اي كه آمريكا از او ميكرد برانداختن چنين حكومتي كار كمي نيست واين انقلاب شما نمونه است و فقط اسلام و حكومت انقلابي اسلامي شما مي‌تواند آمريكا را از خاورميانه بيرون در آورد.

الجزاير:
- جوانان آنجا علاقة شديدي به انقلاب ايران دارند و كتاب‌هاي مطهري را برده‌اند ودر فكر ترجمه كردن آن‌ها به زبان عربي هستند تا مردم الجزاير از آن‌ها استفاده كنند.
- جوانان آنجا مي‌گفتند ما مي‌خواهيم بيايم در ايران و از انقلاب اسلامي حفاظت كنيم. گفتيم برادران پاسدار هستند و احتياج نيست آن‌ها گفتند همين رجايي‌ها و بهشتي‌ها مگر مال شما هستند كه اينگونه شهيد مي‌شوند آن‌ها مال ما بودند و نبايد اينجوري شهيد شوند.
- در مساجد جوانان دور هم جمع مي‌شوند و راجع به ولايت فقيه و انقلاب اسلامي و اسلام ناب صحبت مي‌كنند و مقلد امام هستند و حتي حساب كرده‌اندكه بعد از امان چه كسي ولي فقيه آن‌ها خواهد بود.
يكي از همراهان مقاله اي نوشته بود درباره ي انقلاب اسلامي به زبان عربي و مي‌خواست در يك مسجد بخواند ولي مقامات آنها نگذاشتند و وقتي اين مطلب را براي امام گفتيم, امام گفتند مي‌خواستيد اين سخنراني را بكنيد حالا يا مي‌گرفتند شما را يا نمي‌گرفتند .بعد از اين غير رسمي هم به كشورها سفر كنيد و تبليغ كنيد براي انقلاب.
- مردم آنجا چنان از انقلاب ايران آگاهي كامل داشتند كه انسان فكر مي‌كرد در ميان مردم ايران است. مي‌توان گفت آن‌ها از ما حزب الهي‌تر بودند و حتي مي‌گفتند يك هيئتي كه قبلاً به اينجا آمده بود فقط يكيشان حزب الهي بودند و به ما انتقاد مي‌كردند كه چرا ما با سوريه روابط داريم.
- مي‌گفتند شريعتي خيلي خوب آدمي بود ولي او مي‌گفت خدا مي‌داند. من مي‌دانم، ولي خميني مي‌گويد من مي‌دانم كه خدا چه گفته است پس ما خط خميني را انتخاب مي‌كنيم.
- عده‌اي از جوانان در حال يادگيري زبان فارسي هستند.
- مردم آنجا بيشتر لباس عربي مخصوصاً لباس‌هاي فرانسوي مي‌پوشند.
- اخوان المسلمين به هيچ وجه با همة تلاش‌هايي كه كرده نتوانسته در آنجا رخنه كند.

سوريه:
- بين دولت و ملت فاصلة زيادي وجود دارد شيعيان آنجا مقلد امام هستند و بر ما خرده مي‌گرفتند كه چرا شما با اين دولت روابط داريد.
- اخوان المسلين نفوذ زيادي به ويژه‌ بر اهل تسنن دارد.
- حفاظت‌هاي امنيتي بسيار شديدي در آنجا وجود دارد. به طوريكه اگر 5 دقيقه در يك‌جا بايستي يك مامور امنيتي مي‌آيد و مورد سوال و جواب‌ قرار مي‌گيري.
- يك شب كه به دنبال يك مسافرخانه مي‌گشتيم و آنرا گم كرده بوديم ناگهان وارد منطقه‌اي كه ممنوع بود شده بوديم و پس از اينكه مامورين ايست دادند ايستاديم و وقتي كه گفتند كجائي هستيد و اينجا چكار داريد من گفتم كه ايراني هستيم و كارت ديپلماتي را نشان دادم مامورن ما را به گوشه‌اي بردند و از جنگ ايران و عراق و حال امام و پيروزي لشكر اسلام در آبادان سوال كردند و با علاقه شديدي مايل بودن كه در ابتدا در ايران چه خبر است. در الجزاير از خبر پيروزي لشکر اسلام در آبادان بسيار بسيار خوشحال بودند.

اسپانيا و آلمان غربي:
در اسپانيا وضع تقريباً خوب بود مردم تقريباً از وجود مسكن و غذا برخوردار بودند .
در آلمان هر نفر يك سگ به همراه داشت به طوريكه يكي از دانشجويان از دختري پرسيده بود چرا تو درد دلت را به اين سگ مي‌گويي؟ او گفته بود كه پدر من دنبال كار خودش هست, برادرم، خواهرم، مادرم هر كدام دنبال عياشي خود هستند و شوهر من هم اخيراً مرا رها كرده و دنبال خوشي خود رفته است و من تنها اين سگ را كه حرف‌هاي مرا گوش مي‌دهد دوست دارم. در آنجا از بس كه توليد مثل كم است دولت مردم را تشويق كرده كه در مقابل هر بچه پول زيادي دولت به افراد خواهد پرداخت و در اين ميان بيشترين تولد را ترك‌ها, ايراني ها و افغان‌هاي مقيم آنجا دارند كه بيشترين پول را در اين رابطه گرفته‌اند به طوريكه يك مهندس ايراني مي‌گفت من احتياج ندارم كه كار كنم با پولي كه بايت اين سه بچه ازدولت مي‌گيرم خرج خانواده‌ام را در مي آورم. وقتي كه به امام گفتيم برنامه اين است ,گفتند ما بي‌عرضه هستيم در مورد تبليغ خيلي كوتاه آمده‌ايم و بايد به طور رسمي و غير رسمي به كشورها برويم و تبليغ كنيم.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان همدان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : ارژنگي مهربان , خسرو ,
بازدید : 149
[ 16 / 05 / 1392 ] [ 16 / 05 / 1392 ] [ ]

دوازدهم اسفند ماه 1335 ه . ش در همدان متولد شد . دوران كودكي را پشت سر گذاشت و در سال 1342 وارد دبستان شد. محبت خاصي نسبت به اهل بيت پيامبر بزرگ اسلام (ص) به خصوص حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) داشت.
در ماههاي محرم و صفر بيشتر شبها در مسجد به سر مي برد .
او بعد از اينکه مدرك قبولي دوره ي راهنمايي را گرفت وارد هنرستان ديباج شد . در اين دوره به ورزش دو وميداني روي آورد و در چند رشته مثل پرش طول ، دو پنج هزار متر و پرتاب نيزه شركت کرد.او در چند مسابقه موفق شد مدالهايي را کسب کند . بعد از اينکه مدرک پايان تحصيلات دبيرستان را گرفت در سال 1356 به خدمت سربازي رفت .
بعد از گذراندن آموزش نظامي در يكي از پاديگاهاي ارتش در استان آذربايجان غربي خدمت نظام وظيفه را به پايان رساند .
او که از گذشته در مبارزه با حکومت خيانتکار شاه فعاليت داشت ,در سال 1357 که منجربه پيروزي انقلاب اسلامي شد دراستان همدان براي پيشبرد اهداف انقلاب به مبارزاتش شدت بخشيد.
سال 1358 به تهران رفت .در رشته فني تحصيل کرده بود و به اين كار نيز علاقه داشت , به كار نصب شوفاژ مشغول شد. مدتي بعد به همدان برگشت ودر كار پخش روغن و همكاري با بنياد مستضعفان مشغول فعاليت شد .
در اين دوران با همکاري شهيد احسان تقي پور,اقدام به تشكيل پايگاه مقاومت بسيج ناحيه 14 همدان در منطقه ي چمن چوپانها کرد. جنگ تحميلي شروع شده بود و او به دنبال اين بود که در جبهه حضور يابد,حضور در شهر با روح بزرگ و افكار انقلابي او سازگار نبود .
در مرداد ماه 1360 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در همدان درآمد. اورا به نام حاج رضا شکري پور مي شناختند ,در حاليکه به سرزمين وحي نرفته بود واعمال حج را نيز انجام نداده بود . به گفته ي دوستان و همرزمانش روح بزرگ او در طواف خانه خدا وسعي صفا ومروه شركت كرده و حاجي شده بود .
در يك مقطع زماني در همه جا از او به نام حاج رضا ياد مي شد , بعد از شهادتش يكي از دوستان نزديك او به نيت ايشان اعمال حج عمره مفرده را انجام داد .
پس از عضويت در سپاه مدتي آموزش نظامي ديد . بعد از پايان اين دوره ي آموزشي به دليل موفقيت در دوره به فرماندهي يکي از گردانهاي آموزشي و مدتي بعد به فرماندهي پادگان آموزشي منصوب شد.
او فرماندهي بود که هر آموزشي را به نيروهاي تحت امر خود مي داد خود نيز رعايت مي كرد.او در پشت جبهه بود اماعلاقه زيادي به شركت در جبهه و جنگ داشت ,در همين مدتي که فرمانده پادگان آموزشي بود موفق شد چند بار در عمليات و خط مقدم جبهه حضور يابد.
او در امر پاكسازي مناطق آلوده كردستان به ضد انقلاب در تيپ ويژه شهدا به فرماندهي سردار شهيد کاوه ,مجاهدات زيادي انجام داد.پس از مدتي به همدان آمد و به فرماندهي پادگان آموزشي قدس انتخاب شد. پس از مدتي انجام وظيفه در اين سمت به خاطر شوق علاقه اي كه به حضور در جبهه داشت به لشکرانصارالحسين (ع) رفت و در عمليات والفجر 5 فرماندهي گردان 151 مسلم ابن عقيل را به عهده گرفت.او در اين عمليات همراه با شهيد رضا محرمي تمام اهداف ماموريت خود را محقق ساختند. هميشه از شجاعت و شهامت همرزمان شهيدش در اين عمليات سخن مي گفت.
با گذر ايام و ضرورت حضور نيرهاي زبده در رده هاي مختلف يگانهاي جنگ اومسئوليت معاون رئيس ستاد لشکرانصارالحسين را به عهده گرفت. پس از مدتي با حفظ سمت مسئوليت واحد آموزش نظامي را نيز پذيرفت .او مسئوليت غير رزمي داشت اما با حضور درعمليات وخطوط مقدم جبهه رشادتهاي غير قابل وصفي از خود نشان داد از جمله در محورهاي ميمك و سومار .
پس از به اسارت در آمدن فرمانده گردان 154 حضرت علي اكبر (ع) سردار رضا مستجيري، رضا شکري پور فرماندهي اين گردان را عهده دار شد و نيروهاي گردان را آماده ي نبرد با دشمنان كرد .
اين گردان با فرماندهي رضا شکري پوردر عمليات والفجر 8 افتخارات زيادي نصيب نيروهاي مسلح ومردم ايران کرد, به جرأت مي توان گفت فرماندهي شهيد شكري پور باعث شد نيروهاي دشمن در جاده ام القصر زمين گير شوند.
بعد از اين عمليات سردار محسن رضائي فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در دوران دفاع مقدس گفت:" گردان 154لشکر انصارالحسين(ع) گردنه ي احد را براي اسلام حفظ کرد. دليلش اين بود كه اگر عراق از اين نقطه موفق به پيشروي مي شد نيروهاي ما در ساير محورها در محاصره مي افتادند و در نهايت فاو سقوط مي كرد."
او در اين عمليات مجروح شد, با اصرار زياد او را به پشت جبهه منتقل كردند , در موقع انتقالش به پشت خط مي گفت, روي صورت مرا بپوشانيد تا روحيه نيروها با ديدن من ضعيف نشود. بعد از عمل جراحي در آبادان حاج رضا را به تهران اعزام کردند ,اومدتي در بيمارستان نيروي دريائي بستري بود , دوستان و همرزمانش دسته دسته به عيادتش مي آمدند . وقتي از او جوياي وضع جسمي اش مي شوند مي گويد:"
خوب است ,اين دكترها چرا ما را مرخص نمي كنند, ما باعث زحمت وخرج براي جمهوري اسلامي هستيم چون براي ما پول خرج مي كنند ؛ ما بايد براي انجام وظيفه به جبهه برويم."
در 28 اسفند ماه 1364 او را به همدان منتقل مي كنند تا در منزل خود بستري شود.
او سفارشات لازم را به نيروهاي گردان مي كرد كه مبادا قصور و كوتاهي در مورد جنگ روا بدارند .در ايام فراغت با مادرش صحبت مي كرد و او را به صبر و شكيبايي دعوت مي نمود.
با بي حجابي و بي بند و باري جوانان سخت مخالف بود و از آن رنج مي برد , مي گفت:" مي ترسم ما برويم و اين مسائل منكرات وفساد حل نشود . در صحبت ها يش تاكيد داشت كه پيامها و رهنمودهاي امام بزرگوار را بايد اطاعت كنيم و به حضرت امام عشق و علاقه زيادي داشت. از دروغ و غيبت سخت بي زار بود و مي گفت:" اين دنيا محل آزمايش است ما بايد صبر كنيم از امتحان خوب بيرون بيايم . "
به ديد وبازديد از فاميل و دوستان اهميت بسيار مي داد و هر نوبت كه مي خواست به جبهه برود از همگان طلب حلاليت مي کرد.
برادرش مي گويد:" موقعي كه مجروح و در خانه بستري بود با بچه اش زياد گرم نمي گرفت و وقتي به او مي گفتيم چرا اين كار را مي كني؟ مي گفت: نمي خواهم به من عادت كند."
بعد از بهبودي نسبي و در خرداد ماه 1365 به جبهه رفت . در آن زمان گردان 154 در جبهه خرمشهر مشغول پدافند بود .
نيروهاي دشمن در جبهه ي جزيره مجنون جنوبي عملياتي را انجام داده و دو خاكريز نيروهاي خودي را تصرف مي کنند . از آنجا كه جزاير مجنون براي ايران از اهميت خاصي برخوردار , حاج رضا با عده ي نيرو که در اختيار داشت براي مقابله با نيروهاي متجاوز دشمن به جزيره مجنون اعزام مي شود .او در دفاع از جزاير مجنون به سختي مجروح مي شود.فرمانده لشکر اصرار مي كند او برگردد عقب اما حاج رضا قبول نمي كند و اظهار مي دارد ما در جزيره هزاران شهيد داده ايم و سزاوار نيست آنجا را از دست بدهيم .
او در شب عمليات كه به قصد تصرف خاكريزهايي تصرف شده توسط دشمن
در بيست وهشت خرداد 1365 از ناحيه دست و پا مورد اصابت تركش قرار مي گيرد اما به پشت جبهه برنمي گردد تا عمليات به نتيجه برسيد و خاكريزهاي مورد نظر پس گرفته شود.او به وعده اش عمل مي کند ومواضع سقوط کرده را دوباره از دشمنان باز پس مي گيرد,اما در صبح روز عمليات در حاليكه از مواضع تصرف شده پدافند مي كرد ,از ناحيه سر مورد اصابت گلوله غناسه دشمن قرار مي گيرد و به درجه عظيم شهادت نايل مي شود.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهيد






وصيتنامه
بسم الله الرحمن الرحيم
و ما استمر الامن عندا... العظيم
به نام خدا ,خدائى كه هستى بخش است و روزى ده ,خدائى كه تمام صفات و كمالات را براى انسان خلق كرد و سپس او را در بهشت اعلا جاى داد و ياد بى توفيقان را در اسفل السافلين ، خدايا مرا از زمره ي بندگان درگاهت قرار بده .
با درود و سلام بر مهدى موعود صاحب عصر و زمان (عج) و با سلام بر خمينى بت شكن و با درود بر شهداى به خون خفته از صدر اسلام تا كنون . با درود بر شما امت شهيد پرور كه هميشه در صحنه ايد و اميدوارم كه تا انقلاب مهدى نهضت را ادامه دهيد انشاءا....
خدايا تو خود شاهدى كه چگونه ظالمان و ظلم صفتان اين ملتهاى مستضعف را در بند مي كشند و بر آنها قلدرى مي كنند وليكن هيهات من الذله, اين امام ما به كمك و يارى خودش و با هميارى ياران وفادارش و پشتوانه اين ملت شهيد پرور, بر دهان ياوه گويان و زورگويان زدند و گفتند كه ما نيز مانند حسين و يارانش كه تا آخرين قطره خون جنگيدند و حتى كودك شش ماهه را نيز نثار كردند, نداى تن ندادن به ذلت را سر مي دهيم و مي گوئيم: اى آمريكا و اى شوروى و اى ديگر ابرقدرتها بدانيد و آگاه باشيد تا ظلم هست و تا پرچم سبز لا اله الاالله بر جهان طنين نيفكند, مبارزه خواهيم كرد. آرى به قول امام عزيزمان كه مي فرمايد: براي اسلام دعوا داريم و همچنين است و ما هيچ آرزوئى به جز پيروزى اسلام نداريم. پس بايد خون داد و حال كه كاروان شهدا در حركت است ما نيز از خدا خواستيم كه دنباله رو اين كاروان باشيم. بايد كه خدا ما را هم بپذيرد و شكر خدا كه در اين راه رفته اييم ,ديگر خداوند مى داند و ملائك مقربش كه شهيد گشته اييم يا نه .
شما اى برادران پاسدار بدانيد كه مسئوليت بس سنگين است و دشوار ، راه دراز ، مقصد مقدس و هدف نيز بسيار مقدس است و شما كه با گرفتن دست و ياري از روحانيت ، پيشرو اين راهيد, كوشش كنيد و مبادا كه مغرور شويد زيرا تا آنجا كه به جبهه برويد و جهاد كنيد, در راه خدا و آنگاه كه خداوند تبارك و تعالى پذيرفت شهيد شويد تازه وظيفه را انجام داده ايم و خداوند نيز بر رسول خدا(ص) چنين فرمود كه تو وظيفه ات را انجام بده. حالا مردم مى خواهند بپذيرند يا نپذيرند و آن بيچارگانى كه توفيق از آنها سلب شده و لياقت شركت در جبهه را ندارند ,بدانند كه سعادتى بس بزرگ است و شهادت عظيم تر از همه آنها ، اى امت شهيد پرور بدانيد كه خداوند انسانها را هميشه مورد امتحان قرار ميدهد ,منتهى در سطح علم و آگاهى و صبر و مقاومت همان انسانها ، مثلا امتحان حضرت ابراهيم اين است كه در آتش قرار مي گيرد. وقتى ملائكه تقاضا ميكنند كه به او كمك كنند وليكن او نمى پذيرد تا اينكه خداوند آتش را بر او گلستان مى كند و امتحان ما در اين مرحله از زمان ,جنگ است ؛جنگى كه امام عزيزمان مي فرمايد :جنگ بين تمامى كفر با تمامى اسلام است پس وصيت من به شما اين است كه امامان را تنها نگذاريد و پشتيبان او باشيد و از اهداف مقدس او غافل نشويد و همچنين ياران صديق و مقاوم و استوار امام را و بدانيد كه ما اكنون در حال امتحانيم و اين امتاع دو روزه دنيا را بر آخرت كه قرآن مي فرمايد: مي دانيد كه خداوند هيچگاه به وعده اش خلاف نمي كند ؛نفروشيم.يك مسئله مهم كه ما بايد در آن بينديشيم اين است كه ببينيم حق كيست و چيست آيا قرآن حق است يا نه ,خوب حال كه حق است پس كليه ابرقدرتها خلاف آن عمل مي كنند ، كفروا الحاد و نفاق و فساد در تمام كشورها اين را مشخص مي كند پس حال كه تمام آنها با ما روبرو شده اند پس ما حقيم ,چون در مقابل آنها با آن فسادها قرار گرفته ايم و بدانيم كه در اين دنيا مسافرى بيش نيستيم و بايد در آخر نتيجه اعمال نيك و بد خود را ببينيم. اميدوارم كه خداوند همه ما را به راه راست, راه اولياء و انبياء خود هدايت كند و ما را آنى و لحظه اى به خودمان وامگذارد و به امام عزيز ما طول عمر عنايت گرداند.
والسلام عليكم و رحمته الله و بركاته رضا شكرى پور 22/12/62
هرگز نميــــرد کسي كه دلش زنده شد به عشـــــق
ثبت است بر جريده عالــــــــــــــم دوام مـــــا






خاطرات
همسر شهيد:
در سال 1362 خداوند به ايشان فرزندي عطا نمود كه نامش را محدثه گذاشتند و چون تاكيد زياد بر حجاب داشتند .از يكسالگي حجاب كامل را ياد گرفته بود و هميشه موقع وضو گرفتن و مسواك زدن محدثه را همراه خود مي برد تا او هم ياد بگيرد و هم عادت كند و در اين اواخر علاقه شديدي به هم پيدا كرده بودند, طوري كه از خواندن سرودها و اصول دين و چيزهاي ديگر محدثه لذت مي برد. در اوائل تولد محدثه ايشان يك جز از قرآن را از بر كردند و ثواب آن را به محدثه هديه نمودند و البته در آن موقع هم در جبهه بودند و اينكار را در جبهه انجام دادند .
با مادرش بسيار مهربان بود. هميشه او را به صبر و شكيبائي دعوت مي كرد بالاخص زماني كه مجروح بود و در منزل بستري بود, به قدري با مادرش در رابطه با شهادت و مقام شهيد و ارزش شهدا صحبت نموده بود كه بعد از شهادت مادرش چندان بي تابي نمي كرد و اظهار مي داشت كه ايشان نهايت خواسته اش در شهادت بوده است .در ايام مرخصي كه در همدان بود شبها ساعت يك يا دو بعد از نيمه شب براي اقامه نمازشب بيدار مي شد و به نماز و دعا و راز و نياز و گريه و زاري با پروردگارش مشغول مي شد و يكي از دلائلي كه در شهادت هيچيك از دوستانش گريه نمي كرد همين كه ايشان گريه هايش را شبها و در راز و نياز با پروردگار مي‌كرد .

برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده و دوستان شهيد
دلو لاستيکي را انداخت توي چاه.
بعد با زور و زحمت کشيدش بالا. نفسي تازه کرد و گفت:
بيايين وضو بگيرين.
مادر از گوشه حياط صداش زد:
شير آب که هس.
آستين هايش را با لا زد: توي چشمهاي درشتش يه چيزي برق مي زد.
گفت: وضو با آب چاه يه صفاي ديگه اي داره.
هنوز سيزده سالش نشده بود.
بازي تمام شد. از گرما له له مي زديم. دويديم سرچشمه آب. رضا آب نخورد. فقط صورت شست.
گفتم: آب خنکيه!
و زير چشمي نگاهش کردم.
چيزي نگفت صورتش گل انداخته بود.
گفتم: نکنه روزه اي؟
لبخند تلخي زد.
مثل اينکه ماه رمضونه!
گفتم: حالا که تکليف نشديم.
گفت خوب و بد رو که مي فهميم. روزه خوبه، خدا دوست داره.

معلم فارسي بود. از حرف زدنش اشکال مي گرفتيم. بين هر چند کلمه مي گفت:!...
گفتم: ببين الآن مگه!...
معلم گفت:... !
رضا خنده اش گرفت. معلم با اٌردنگي انداختش بيرون.
فهميد که من مقصرم. گوشم را گرفت پرت کرد توي راهرو.
گفت: بگيد شکري پور بياد داخل.
جواب دادم: آقا اجازه از دماغش خون اومده.
داشت توي حياط، کنار شير آب، صورتش را مي شست.
گفتم: آقا معلم بد جوري زد.
گفت... !
باز زديم زيرخنده.

از مدرسه که مي آمد کيفش را مي گذاشت گوشه اي و مي رفت باغ، کمک پدرش. تابستانها صبح تا عصر آنجا بود. خستگي سرش نمي شد.
تا مي ديد ول شديم کوچه. مي گفت: بيايد فوتبال!
نمي خواست بريم تو خط هاي ديگه.
اون موقع نمي فهميديم.
بابا ننه ها وقتي مي فهميدند با رضايم خيالشان تخت مي شد.
ديگه حرفي نمي زدند.

تابستانها کار مي کرد. پول در مي آورد. هميشه هم دست به جيب بود. کسي نياز داشت، بهش مي داد. نمي بخشيد. مي گفت: قرضه، اگه داشتي بر گردون.
نمي خواست کرامتشان از ببين برود.
يه دوچرخه تر و تازه خريده بود با پول کارگري. همون روز اول گفت:
بازي کنيد. عصري بياريدش در خونه.
نامردي نکرديم. هفت نفري سوار دوچرخه شديم. راننده ناشي بازي در آورد با سر رفتيم توي کانال آب. از دو چرخه هم يه چرخ ماند و يه فرمان کج.
رفتم خانه شان. آمد جلوي در. ديد سرم باند پيچيه. هول کرد:
چي شده؟ بقيه کجان؟
گفتن: بيمارستان.
گفت: واستا که اومدم.
گفتم: رضا دوچرخه ات...
گفت: بي خيال فداي سرتون.

تابستان بود.
گفت: مي آيي بريم کار؟
موتور چاه را بيرون مي کشيديم. تعميرش کرد. تنها يه واشر مي خواست.
چقدر شد؟
قابل نداره 20 تومن.
20 تومن! ؟ به من گفتند صد تومن مي شه.
حلال واريش همون 20 تومنه.
ده تومن مال تو، ده تومن هم مال منه.
گفتم: کاري که نکردم، تماشا کردم.
گفت: زحمت کشيدي، کمک کردي.

فهميده بود دستم خاليه به مادرش گفته بود خودم مي رم اتاقش و رنگ مي زنم.
صبح اول وقت آمد خانه يه سطل رنگ دستش بود و کيسه اي پر از وسايل نقاشي.
ظهر که شد گفتم: آقا رضا! ناهار حاضره. گفت: نماز و مي خونم بعد.
آن موقع هنرستان درس مي خواند، رشته تأسيسات. تا دلت بخواد سليقه داشت. آچار فرانسه فاميل بود.

تابستانها مي رفتم شيرواني کوبي.
گفت: منم ميام.
گفتم: بلد نيستي.
گفت: ياد مي گيرم.
بعضي مشتري ها فکر مي کردند استاد کاره. به قد و قوارش هم مي خورد.
بهش مي گفتن: اوستا رضا. کار را حسابي گرفته بود مي گفتم نون ما رو آجر نکني؟ مي خنديد مي گفت: نترس! اول مهر بشه بر مي گردم هنرستان، سر کلاس و درس.

فوتبال که بازي مي کرديم. رضا خط حمله مان بود. بهش مي گفتيم پا طلايي.
تا تنگ غروب بازي مي کرديم. اصلاً هم سير نمي شديم. اذان مغرب که مي شد توپ را شوت مي کرد طرف ما و خداحافظ.
مي رفت مسجد. ما هم يکي يکي ول مي کرديم و مي رفتيم دنبالش.
آمد خانه دسته مدالهاي ورزشي اش را آويزان کردم ديوار.
سِگرمه هايش رفت تو هم: چت شد؟
گفت: مادر من خجالت مي کشم به هم بگن قهرمان. قهرمان واقعي اونان که توي خيابونها دارن با شاه و دارو دستش مي جنگن، شهيد مي شن.


توي پايگاه محل، کلاس کشتي کج راه انداخته بود. يکي از بچه ها پايش شکست. و خيلي ناراحت شد. رفت ماشين پدرش رو آورد و بردش بيمارستان و تا چند روز فقط دنبال کار اون بود.
رفت گفت: کلاس تعطيل! گفتند: حيفه! گفت: حيف پاي نازنين رفيقمان بود که ناقص شد.
يه بزرگي که خيلي هم قبولش داشت گفته بود: کشتي کج ديگه چه صيغه ايه؟
همين کشتي ايراني خودمون مگه چشه؟

گفت :مي آي سپاه؟!
چشمانش از خوشحالي برق زد، من بيام سپاه؟ يعني مي شه؟
خودش معرف او شد زير برگه عضويتش نوشت:
اينجانب گواهي مي دهم آقاي رضا شکري پور از اعضاي فعالين پايگاه براي عضويت در نهاد مقدس سپاه پاسداران لياقت داشته و با تمام وجود در راه حفظ انقلاب اسلامي تلاش خواهد نمود.
احسان تقي پور
خرداد ماه 1360
يک ماه بعد خود معرف شهيد شد.
پدر نداشتيم. من براش پدري مي کردم.

يه روز آمد گفت: داداش! اين زندگي معمولي براي من ارزش نداره مي خوام برم سپاه.
حرفي نداشتم. گفتم: خدا پشت و پناهت باشه؛ برو
در پايان دوره آموزش پاسداري، ممتاز شناخته شد. انتخاب کردنش همانجا ماند و بشود مربي تاکتيک.
خلاقيت و قدرت بدني از او يک مربي بر جسته ساخته بود.
خيلي ها افتخار مي کردند شکري پور مربي آنها باشد.

نرسيده، همان جلوي در رگباري بست زير پايشان. هاج و واج شدند و لباسهاي تر و تميزشان خاک آلود شد. اول بسم الله حسابي حال گيري کرد. چند نفري ول کردند و رفتند.
شب جمعشان کرد و بعد از عذر خواهي، شير فهمشان کرد که:
اينجا آموزشگاه نظاميه با يه برنامه جدي. اگه اينجا کم بياريد بهتر از اينه که پيش دشمن.
صبحگاه فردا اونا که در رفته بودند، ايستاده بودند صف اول؛ قبراق و با نشاط. هفته اول: فقط لباس نظامي، هفته دوم؛ اسلحه، هفته سوم، حمايل و کوله و قمقمه، هفته چهارم: آب پر مي شد توي قمقمه ها، هفته پنجم:
کوله ها پر مي شد از قلوه سنگ.
اسلحه ها بر دوش، حمايل بسته، قمقمه ها پر از آب و کوله ها پر از قلوه سنگ.
خودش هم مثل بقيه. مي ايستاد جلوي ستون و قدم رو مي بردشان بيرون پادگان، توي کوه و کمر.
روز اول: يک کيلومتر روز دوم: دو کيلو متر، روز سوم...
بعضي اوقات در اوج تشنگي و خستگي داد مي زد: همه اين کار را بکنند، بعد قمقمه ها را باز مي کرد قل قل قل آبش رو مي ريخت روي زمين.
عده اي از دستش شاکي شده بودند. گفتند: مي ريم پيش فرمانده پادگان و زير آب اين مربي سختگير و سنگدل را مي زنيم.
با دست اشاره کرد و در نيمه باز اتاق فرماندهي.
بيرون! بيرون! شما بايد بريد دست شکري پور رو ببوسيد. او بلده چطوري پاسدار رسمي بسازه!

هوا سرد و باراني بود. تازه وارد گروهان آموزشي شده بودم. آمد داخل آسايشگاه و صدا زد: برادرا بشمار سه. با تجهيزات، بيرون محوطه به خط شن!
آمد جلوي صف ايستاد حرف نمي زد. نگاه مي کرد. همه کلاه و دستکش هايشان را بيرون آوردند و دوباره خبر دار ايستادند. به بغل دستيم گفتم: حالا که دستور نداده. همانطور که خبر دار به جلو نگاه مي کرد گفت: دستور نمي خواد که. وقتي خودش بدون کلاه و دستکش مي آد يعني کلاه و دستکش ها را در بياريد.

پشت پادگان ابوذر سر پل ذهاب؛ ارتفاعي بود با شيبي وحشتناک، نزديک قائمه.
به نيمه راه نرسيده همه بريدند. تنها او بود که با کوله و تجهيزات تا بالاي قله را يک نفس رفت و خم به ابرو نياورد.

نگاهي انداخت به ميدان صبحگاه. همه لباس نظامي پوشيده و گت کرده به صف ايستاده بودند؛ جز يه نفر که با لباس شخصي گل منگلي اش شده بود تابلو.
اين چه وضعشه؟! پس لباسات کو؟
تقصير ما چيه؟ تدارکات ميگه هيکلت خيلي گندس. اندازه تو لباس و پوتين پيدا نمي شه.
بردش شهر. دکان به دکان تا يه دست لباس نظامي اندازه اش پيدا کرد.

اشک بچه ها را در آورده بود از بس سخت مي گرفت. مي گفت پاسدار بايد فولاد آبديده بشه.
روزه آخر دوره، دست به سينه ايستادم در پادگان. حلاليّت مي خواست. پلک که مي زد اشک پر مي شد تو چشماش.

پوتين هاتو در بيار برو کنار اون درخت بايست.
حاجي من که منظوري نداشتم.
لبخند تلخي زد: اگه منظوري داشتي که مي فرستادمت بري پي کارت.
حالا يا الله پوتين ها رو در آر.
از خشم سرخ شده بود:
بچه هاي مردم و پا پتي فرستاده تو برف و يخ که مثلاً تنبيه شون کنه! بابا شما مربي هستيد نه شکنجه گر! هر چيزي حسابي داره کتابي داره.
از خجالت سرخ شد.
خدايا توبه. بايد برم بيفتم روي پاهاش که مثل بقيه و جلو تر از اونا پاپتي روي برف ها مي دوه.

مي گفتيم: شما مربي پادگان هستيد؛ وقتِتون ارزش داره.
مي گفت: وقت من هدر نمي ره. با بچه ها حرف مي زنم، به درد دلشون گوش مي کنم. براي کلاس هام برنامه ريزي مي کنم. و... خلاصه توي صف غذا ايستادن هزار و يک خاصيت داره که شما نمي دونيد!
و ريز ريز مي خنديد.

دکتر بهشتي و يارانش که شهيد شدند بچه ها بي تابي مي کردند.
دستور داد همه نيروها با لباس رسمي سپاه آماده حرکت شوند.
توي ميدان اصلي شهر، ستون پاسداران به همراه مردم عزادار، با مشت هاي گره کرده شعار مي دادند و اعلام حضور مي کردند:
بهشتي بهشتي با خون خود نوشتي
استقلال آزادي جمهوري اسلامي
همانجا سخنراني کرد و گفت: خواب خوش، منافقين هيچگاه تعبير نخواهد شد تا ما هستيم در اين کشور امام زمان ,جايي براي آنها نيست.

چند تا سهميه حج داده بودند سپاه. يکيش مال او بود.
بهش گفتم: رضا خوش به حالت! من تو خواب هم نمي بينم برم مکه.
آمد گفت: تو بقيع يادم مي کني؟
گفتن خاک عالم! بقيع؟! من؟!
گفت: آره ديگه
گفتم: چطوري؟
گفت: خيلي ساده
رفته بود به جاي اسم خودش، اسم مرا نوشته بود.
من رفتم حج و از آن روز به بعد بچه ها بهش گفتن: حاج رضا.

شبهاي دوشنبه و پنج شنبه توي سپاه اعلام کرد:
روزه گيراش اسمشون و بِدن مسئول شب تا تدارکات سحري ببينيم.
مي گفت: اين چيه هر کس براي خودش سحري مي خوره؟
سحر که مي شد همه را جمع مي کرد دور يه سفره تا دل هايشان به هم نزديکتر بشه.

آمده بود خواستگاري.
گرفت از يقه کتش و تکان داد. گفت: منم و اين يه دست کت و شلوار و حقوق مختصري که از سپاه مي گيرم. فکر کن ببين مي توني با اين وضع بسازي.
وقتي هم که پاشٌد بره گفت: جبهه مجروح شدن داره اسير شدن و شهيد شدن داره. خوب فکراتون بکن بعد تصميم بگير.
منزل پدر عروس سه کوچه پايين تر از خانه پدر داماد بود.
توافق کردند عروس را پياده ببرند.
چقدر ساده و با صفا بود کاروان عروس. بوي اسپند همه جا پيچيده بود.
دم به دم در همه دم بر گل رخسار محمد صلوات.

تازه ازدواج کرده بود ولي بيشتر اوقات منطقه بود گفتم:
خوب دوام آوري ها!
از خانمش تعريف کرد. گفت: بهش افتخار مي کنم خيلي با شهامته.
اينجا که هستم خيالم راحته راحته.

دوست نداشت نيروها عاطل و باطل باشند. موقتاً مستقر شده بوديم توي اردوگاهي نزديک اهواز. از گرماي وحشتناک آنجا، دست و پاي همه را بسته بود.
گفت: اين طوري نمي شه که پلاس بشن زير چادرها.
رفت چند تا اتوبوس و ميني بوس آورد گردانها را نوبتي مي برد آموزش شنا، توي دز.
هي داد زدند: گرما زده مي شيم. به اين هوا عادت نداريم. محلشان نگذاشت. چند روزي که گذشت نشاط و شادابي به نيروها بر گشت.
گرما غوغا مي کرد. پيک ستاد آمد دم در چادر. گفت: حاج آقا اين نامه کد نداره گفت: کد، کد به چه دردش مي خوره توي اين گرما! ؟
همين جوري ببرش اهواز.
هاج و واج راهش را گرفت که برود. صداش زد بابا بيا شوخي کردم.

هواپيماهاي عراقي مثل مور و ملخ چرخ مي زدند و بمب مي ريختند.
همه را فرستاد داخل سنگر ها. فقط خودش مانده بود. يکي از دريچه سنگر سرک کشيد بيرون. وحشت کرده بود:
مي خوايد خودتان را شهيد کنيد.
نه! احساس خطر نمي کنم که دنبال پناهگاه بگردم.
و رفت نشست داخل چاله اي که تا کمرش را در خود جاي مي داد. کلاه آهنينش را روي سر جابجا کرد و با چشمانش هواپيماهاي دشمن را که چرخ مي زدند دنبال کرد.
شهامتش آنجا يک گردان را از وحشت و سر درگمي نجات داد.

تازه وارد لشکر شده بودم. گذرم افتاد به آشپزخانه. ديدم يه نفر وردست آشپز، ديگ ها را جابجا مي کنه. فرداش دم در ستاد همان شخص را ديدم که جارو مي زد.
شب جمع شديم. حسينيه اردوگاه. رئيس ستاد لشکر مي خواست سخنراني کنه. باز همان شخص بود که آمد و رفت پشت تريبون و تا دقايقي جمعيت پر شور فرياد مي زد: فرمانده آزاده، آماده ايم آماده...

بار اولي که ديدمش چنان صميمي و پر احساس بر خورد کرد که انگار سالهاست مي شناسمش. به رفيقم که معاونش بود. گفتم: رئيست از اين جنگ جان سالم به در نمي بره! گفت: چطور مگه؟ گفتم: قيافه اش، برخوردش، حرکاتش؛ همه داد مي زنه که ماندني نيست. ريز خنديد و گفت: مگه علم غيب داري؟! گفتم دلم اينجوري گواهي مي ده.
و زل زدم تو چشماش:
تازه خودت هم...

رضا محرمي معاونش بود که زود تر از خودش رفت کربلا زيارت امام حسين (ع )
معاونش بود. مثل برادر دوستش داشت. حالا که شهيد شده بود کسي پا جلو نمي گذاشت بره بهش بگه. آخرش مسئول تبليغات گردان را انداختند جلو و گفتند کار خودته!
پشت خاکريز نشسته بود. گهگاه نيم خيز مي شد و با دور بينش، آن طرف را ديد مي زد. دشمن آتش سنگيني مي ريخت. رسيد بهش و بدون مقدمه گفت : حاجي! رضا محرمي شهيد شد.

دوربين را پايين آورد و ناباورانه پرسيد: شهيد شد؟ کمي اخماش رفت تو هم. اما به روي خودش نياورد. بعد انگار نه انگار اتفاقي افتاده برگشت که: حالا چرا اينجا نشستي پاشو برو دنبال کارت.
شب توي سنگر، مشک اشکش سوراخ شده بود؛ آي گريه مي کرد! آي ناله مي زد!
گفت: حاج آقا با اجازه شما.
و بلند شد و ايستاد جلو صف نمازگزاران.
يکي از برادران سپاه که چند روزيه شهيد شده، تو وصيتنامه اش نوشته دو ماه روزه قضا داره. حالا هر کسي حاضره فيضي ببره بعد از نماز عصر بياد تا اسمش رو بنويسم.
گفت: ديگه بسه از شصت روز هم با لا زد. اجرتون با خود خدا!

از سر شب خودش نشست پشت فرمان. صبح که شد زد کنار و براي نماز بيدارمان کرد. وقتي ايستاد به نماز به اصرار پشت سرش صف بستيم؛ همان جا کنار جاده.
سجده آخر را خيلي طول داد. ترسيديم آفتاب بزند. سر از سجده برداشتيم و سلام داديم. اما او همچنان در سجده بود، دل دل مي کردم که چه کنم؟
آخرش رفتن جلو و آهسته صدايش زدم.
تا عصري از دستمان عصباني بود. مي گفت: به شماهم مي گن رفيق. چرا بيدارم نکرديد؟

برام تعريف کرد مأموريت رفته بوده قم. سوار تاکسي مي شه بره حرم. مي بينه پول همراهش نيست. مي گه نگه داريد پول همرام نياوردم. راننده مردانگي مي کنه و تا خود حرم مي رسوندش.
پرسيدم: شما که پول نداشتي چرا سوار شدي؟
گفت: تو جيبام چند هزار توماني بود ولي مال سپاه بود.

صياد شيرازي، مسئولان لشکر را دعوت کرده بود قرار گاه؛ جشن نيمه شعبان.
جمعيّت را کنار زدم به صياد برسم. آن جلو مچم را گرفت و گفت:
کجا؟ گفتم: يه عطره مي خوام بدمش به صياد. گرفت و بو کرد.
چشماشو بست و نفس عميقي کشيد:
به به چه بويي داره!
گذاشت تو جيبش. گفتم: نمي ذارم ببري! گفت: من به دردت مي خورم! فردا که شهيد بشم غصه مي خوري ها!
کوتاه نيامدم.
آخر مراسم رفت پيش صياد. گفت اين عطر رو دوستم براي شما آورده ولي چون خيلي خوش بو بود نتوانستم ازش بگذرم. صياد گرفت و بو کرد، بعد دو دستي برگرداندش به حاج رضا و با لبخند گفت: تقديم به شما سرباز امام زمان.

سعيد ثمري – مسئول گروهانشان – رزمي کار بود. بهش گفت: براي بچه ها کلاس بذار، خودمم مي آم.
ثمري شد مربي و وحدتي هم کمک مربي.
سر کلاس با بغل دستي اش شوخي کرد؛ هر دوشان خنديدند. ثمري، وحدتي را صدا زد:
يکي بزن به حاجي!
وحدتي که آخر صف ايستاده بود با ايما و اشاره فهماند که نمي زنم. ثمري ناراحت شد:
مي گم بزن ديگه!
وحدتي زير بار نرفت. خودش رفت پشت سر حاجي و با لگد کوبيد وسط گرده اش. گفت حواست را جمع کن. فرمانده گرداني باش! اينجا من مربي ام و تو شاگرد.
بقيه حساب کار دستشان آمد.
بعد از کلاس آمد دست انداخت گردنش.
حاجي ما خيلي مخلصيم ها. کلاس رزميه ديگه، پيشنهاد خودت بود!
او هم لبخند زد و گفت: از جديّتت خوشم آمد.

راننده پکر و ناراحت خزيده بود گوشه سنگر.
سراغش را گرفت. گفتند: او نجاس انگار کشتي هاش غرق شده با کسي هم حرف نمي زنه.
دو نفر از بچه هاي گردان را صدا زد. پاکتي داد دستشان و گفت:
همين الآن راه مي افتيد مي ريد کرمان. تعجب کردند:
کرمان؟!
راننده از خوشحالي دور حاجي مي چرخيد.
اگه شما نبوديد افتاده بودن زندان.
حاجي اما متواضع مي گفت:
کاري نکردم. وظيفم بود.
راننده بيچاره تقصير نداشته. رفته بود مأموريت کرمان که يه نفر مثل اجل معلق مي پره وسط خيابان و دراز مي شه روي زمين. کولي بازي در مي آره. پول کلاني مي خواد اما حقوق حاج رضا آنقدر برکت داشت که طرف را راضي کنه و از شر شيطان پايين بياردش.

نشسته بود بغل دستم. مي بردمش اهواز: جلسه قرار گاه. ديدم داره دير مي شه.
کار ماشين را گرفتم. بوق پشت سر بوق. سبقت گرفتم. مردم مثل مور و ملخ از جلوي ماشين مي پريدند چپ و راست. يهو بر گشت طرفم. سرخ شده بود. گفت: آقا جون من! اگه اونا بترسن، اين حق الناسه، باباتم نمي تونه جوابشون و بده.
دور تا دور حلقه زده بودند توي چادر و قرآن مي خواندند. او هم گاهي اشکال مي گرفت و نکته اي نجويده مي گفت.
گفتم: مبارکه! مربي عقيدتي هم که شدي!
گفت: اين اهميّتش از رزم خيلي بيشتره. اگه اين درست بشه، جنگ ما هم مي شه جهاد.
تند تند سبقت مي گرفتم. ماشين هايي که از رو برو مي آمدند برايم چراغ مي دادند.

چاره اي نبود. جلسه مهمي در اهواز داشتيم.
کمي دير رسيديم. اما رسيديم. به بچه هاي قرار گاه گفتم: همه شو تخته گاز آمدم. حاج آقا بر گشت گفت: انگار حاج مهدي توي اين مسير قبلاً مسافر کشي مي کرده! گفتند چطور مگه؟ گفت: آخه توي راه که مي آمديم راننده هايي که از روبرو مي آمدن براش چراغ مي دادن!

با نيروهاي قرار گاه رفته بود شناسايي. پشت سر هم از خاکريز سرک مي کشيد تا جلو را نگاه کند. ستواني آنجا بود که هي مي گفت:
برادر کمي پايين تر بيا! مي زنن سرت مي ره ها!
آمد گفت: ببين جناب! يه پاسدار وقتي لباس سبز پوشيد از همون وقت سرش رفته. من چند ساله که سرم رفته.
و دوباره رفت نشست بالاي خاکريز.
توي صحبت هايش هميشه جبهه را به کربلا ربط مي داد. مي گفت:
جبهه بدون کربلا بي معناست و رزمنده دور از امام حسين بي چاره.
اگه اين ها نباشه ما با پارتيزان هاي جنگ جهاني دوم هيچ فرقي نداريم.

پاتک سنگيني بود. همه آتش دشمن قفل شده بود روي محور گردان حاج رضا.
فرمانده محور کناري نگران شده بود. بي سيم زد:
از ما کمي ساخته اس؟
گفت: دعا کنيد کم نياريم.
چند ساعت بعد، مقاومت شديد آن ها، پاتک سنگين دشمن را در هم شکست. ذوق زده گفت: ديديد؟ تأثير دعا رو ديديد؟
پاتک دشمن تمام شدني نبود. نتوانست يکجا بنشيند. پا شد و سنگر به سنگر طول خاکريز را پيمود. داخل هر سنگري چند دقيقه اي مي ايستاد و به آنها دلگرمي مي داد، راهنماييشان مي کرد.
آنروز بسيجي ها با گرمي نفس حاج رضا تا آخرين گلوله جنگيدند.
گردان که از عمليات بر گشت، پيشنهاد داد براي شهدا فاتحه بگيريم.
بچه هاي گردانهاي ديگر، نوحه خوان آمدند. خودش ايستاده بود دم در چادر، خوش آمد مي گفت؛ کفش ها را جفت مي کرد.

برو بچه ها رو جمع کن ببر اصفهان. مراسم يکي از شهداي گردان.
راننده خسته شده بود. رفت نشست پشت فرمان. تا خود اصفهان يک نفس گاز داد.
فهميدند فرمانده پسرشان بوده. پدر شهيد دست انداخت گردن حاجي و هق هق گريه کرد. همه فاميل حلقه زدند دورش. ازش مي خواستند از جبهه و شهيد شان بگويد.
خورشيد غروب کرد. تا تهران راهي نبود. گفت براي نماز که نگه نمي داره لااقل اذاني بگم. بعد شروع کرد با صدايي آرام اذان گفتن به لا ا له الا الله که رسيد صورتش از اشک خيس خيس بود.

افتاده بود به پول جمع کردن. سراغ خيلي ها رفت و اعتماد مي کردن. پول مي دادن. اگر هم نمي گفت براي ساختمان در مانگاه محله سرباز مي دادند. مي دانستن حاجي هميشه دنبال کار خيره.
از بچه هاي فاميل غافل نمي شد. فرصتي پيش مي آمد جمعشان مي کرد جلسه قرآن راه مي انداخت. يکي شان صداي خوبي داشت. بهش گفته بود: يه وقت قرآن رو براي صدات نخواني ها. قرآن رو فقط براي خدا بخون.

نامه رسان بسته اي آورد در خانه. از جبهه بود. گرفت و بازش کرد:
چند جلد کتاب نهضت سواد آموزي به همراه يک ياد داشت.
گفت: اين کتابا رو رضا براي شما فرستاده.
تعجب کرد:
من که سواد ندارم مادر جون!
گفت: خوب فرستاده که بخوني و با سواد بشي.
ريز خنديد و گفت: آخه سر پيري و سواد؟

نوشته بود: همسر عزيزم! اگه روزي يک ساعت با مادر کار کني ممنونت مي شم.
آفتاب نزده، توي ساحل گتوند مي دوانده شان. پا به پايشان مي دويد و سرود مي خواند. بچه ها تکرار مي کردند. از گوشه و کنار صف صداهايي مي آمد:
حاجي! پرچم و بخون!
وقتي با صداي رسا و گرمش سرود پرچم را مي خواند، شوري توي دل بچه ها مي انداخت. همه تکرار مي کردند.
پرچم... پرچم...
پرچم خونين اسلام در دست مجاهد مردان.
تا بانگ عاشورا به گوش است.
خون شهيدان در خروش است.
ديگر تا هرکجا که مي گفت مي دويدند.

گفت: بچه ها آماده شين بريم داخل شهر، حمام .
صف بستند بروند زير دوش. حمام عمومي، قرق بچه هاي گردان شده بود. با زرنگي خزيدم زير يکي از دوشها. صدام زد بر گشتم.
حاجي بود. اشاره کرد به بغل دستي اش.
نوبت اين برادره!
با شرمندگي تمام آمدم بيرون.

يه روز باهاش تندي کردم. رابطه مان شکر آب شد. چند وقت بود نديده بودمش.
گفتند مجروح شده. رفتم همدان. به رفقا گفتم هماهنگ کنند فردا هشت صبح بريم منزلش.
صبح زود زنگ خانه را زدند. رفتم جلو در. تعجب کردم. با عصاي زير بغلش ايستاده بود. رو بِروم. بي اختيار همديگر را بغل کرديم. گفت: ديشب گفتن مي خواي بياي عيادتم. تصميم گرفتم من بيام ديدن شما.
خيلي راحت عذر خواهي کرد. گفتم: بيشتر از اين شرمنده ام نکن. من مقصر بودم.

گفت: اسم رمز شب «شکري پوره». اگه کسي نگفت: شکري پور, حتماً عراقيه، امانش نديد.
نصف شب از پشت خاکريز سر و صدايي آمد. نگهبان داد کشيد: کيستي؟ جواب آمد: «شکري پور». صداي براي نگهبان آشنا بود.
دوباره پرسيد: خودش يا زمزه ش؟ گفت هر دوش!

گفتم: حاجي! اين بنده خدا رو نبر عمليات.
توجه نکرد.
گفتم: بابا! پدر خانمته!
گفت: چه فرقي مي کنه. او هم مثل بقيه. خودش داوطلب اومده.
هلي کوپتر هاي دشمن از صبح الطلوع ده بار با موشک آنجا را زده بودند و گروهي را شهيد و مجروح کرده بودند.
برداشت مقر گردان را برد همانجا، کنار نيروهاي بسيجي.
بهش بي سيم زدند که هلي کوپتر ها دوباره بر مي گردند. گفت: من بر نمي گردم عقب؛ زندگي با اينا، مرگم با اينا.

بعد از يک درگيري نفس گير؛ بالاخره بچه هاي بسيجي گرفتنش.
ارتفاعات صعب العبور بود.
خواستم خوشحالش کنم. فوري بي سيم زدم گفتم: حاجي! ارتفاعات و سنگر ها را گرفتيم. به اميد خدا. پاسخ داد: به لطف و اميد خدا شما آن مناطق را گرفتيد.
مکالمه که تمام شد تازه دوزاريم افتاد که او جمله وارونه مرا چه زيبا تصحيح کرده بود.

انگار نه انگار تازه از جبهه رسيده. از در که وارد شد آستين هاش رو زد بالا و نشست کنار تشت لباس ها.
گفتم: کار شما نيست که! کار منه.
تا نه نياوردم جدي گفت: يعني مي خواي بگي اين قدر دست و پا چلفتي ام.
گفتم: نه بابا مي گم اين وظيفه منه.
زل زد تو چشام: خانم جان! اسير که نياوردم تو خونم.
حالا بزار اين دو تيکه رخت رو هم ما بشوريم.

حقوق که مي گرفت مثل گوشت قرباني تقسيمش مي کرد، قسط ها، فقرا، کمک به جبهه و... کمي هم براي خودمان مي ماند.
ناراضي نبودم ولي برايم سؤال شده بود.
گفتم: کمک به جبهه ديگه براي چي؟ خودت که اونجايي! کمک از اين بالا تر؟
گفت: ما که براي اسلام و انقلاب کاري نمي کنيم. اين وظيفه است. يه پول ناقابله.

محدثه که به دنيا آمد جبهه بود. نامه اي فرستاد، سلام و احوالپرسي و تبريک. نوشته بود: اونجا نبودم ببوسمش؛ عوضش يه جز قرآن حفظ کردم، هديه به دختر عزيزم.

از جبهه که بر مي گشت اول مي رفت ديدار مادر. خم مي شد، دستش را مي بوسيد. وقتي براش دعا مي کرد. گل از گلش باز مي شد.
مي گفت: اگه بدونيد دعاي مادر چه نفوذي توي دستگاه خدا داره!

از جبهه که رسيد به خانه گفتم: ماشين لباسشويي و آبگرمکن دستاتو مي بوسن.
خنديد و گفت حالا بزار برسم.
بعد گفت: مطمئني فقط همين دو قلم تعميريه؟
گفتم: تعميرات اين چند ماهي که نبودي تلنبار شده رو هم.
گفت: ما رو نيگا. معلوم نيست آمديم مرخصي يا تعمير گاه. هر دو زديم زير خنده.

گفتم: کجا؟ گفت: سراغ فاميلا.
گفتم: مگه مي رسي؟ همش دو روز مرخصي داري.
گفت: به هر کدام پنج دقيقه مي رسه.
مرخصي که مي آمد به همه سر مي زد،
هر جا بود نماز جماعت بر پا مي کرد. خانه پدرم که مي رفتيم. دو نفري نماز جماعت مي خواندند. ما هم اقتدا مي کرديم.
فاصله دو نماز صحبت مي کرد. حديث مي خواند و ترجمه مي کرد.

مي دانست لباس فرم سپاه را دوست دارم. وقتي مي آمد مرخصي. يکي از آن تر و تميز هايش را مي پوشيد. پوتين هايش را واکس مي زد و آراسته و مرتب مي آمد خانه.

بغلش کرد برد داخل حياط، کنار شير آب. گفت: وقتي ببينه تو ذهنش نقش مي بنده.
آن وقت شروع کرد به وضو گرفتن و مسواک زدن. آن وقت ها دخترمان محدثه 7-8 ماه بيشتر نداشت.
گفت: يه روسري بپوش سرش.
گفتم: عروسکه. اسباب بازيه!
گفت دوست ندارم محدثه جذب اين قيافه بشه. بچه حساسه. الگو برداره.

مي گفت: کار کردن تو مملکت امام زمان؛ عشقه. هر جا لازم باشه حاضرم خدمت کنم، چه فرماندهي در جنگ، چه کارگري در کارخانه.

آمده بود مرخصي. وقتي شنيد مشغول تعميرات هستيم، آمد خانه مان.
داشت لوله کشي حياط را تمام مي کرد. وضعيت قرمز شد. صدا زدم:
داداش بيا زير زمين. دويدم توي حياط. گرفتم و کشيدمش طرف زير زمين. آچار را انداخت زمين. خنده اش گرفته بود. گفت: خواهر جان! تو جبهه از لابه لاي موهام گلوله رفته ولي چيزيم نشده. هر چه خدا بخواد همان مي شه.

اين خانه را هم اگر ساخت فقط براي راحتي ما بود. و گر نه خودش بند اين چيزها نبود. خيلي ساده زندگي مي کرد و لباس و غذا و رفتارش همه ساده بود.
يه عکس امام روي تاقچه اتاق بود. مي گفت: ببين امام چطوري نگامون مي کنه. من خجالت مي کشم مثل او نباشم. من بايد پيرو امام باشم.

نماز که مي خواند، گاهي مي رفتم مي نشستم پشت سرش. به گريه اش گريه ام مي گرفت. سر نماز انگار يه قطره آب بود که کم کم بخار مي شد مي رفت آسمان.
آمده بود خواب مادرش. گفته بود:
سر نماز که مي ايستي به مهر نگاه کن. اينجوري ديگه حواست پرت نمي شه.

به نيروهاي گردان مرخصي مي داد مي آمدند خانه. اما خودش با مرخصي ميانه اي نداشت.
گاهي اوقات با خبر مي شديم بچه هاي گردان آمدند و بر گشتند اما خودش هنوز نيامده. روزهايي هم که مي آمد فقط براي انجام وظيفه بود که سري به من و محدثه و خانواده اش بزنه.

قبل از حرکت به سمت جبهه، هر چي پول داشت نصفش را مي ريخت صندوق کمک به جبهه. هر بار هم مي رفت بيشتر از دو هزار تومان تو جيبش نبود.

مقداري کسالت داشتم. نماز صبح را که خواندم، خوابيدم.
گفت: عادت کن بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب نخوابي. محدثه را هم ياد بده.
دوست داشت حتي از ما مکروهي سر نزند.
اگه دو روز مرخصي داشت، يه شب فاميل هاي من رو دعوت مي کرد يه شب هم فاميلهاي خودش و.
مي گفتم: همش دو روز آمد مرخصي ها!
مي گفت: من که نمي رسم سراغ همه شون برم اينجوري همه رو مي بينم.

مي گفتم: با اين حقوق کم و آن همه قسط؟
مي خنديد. مي گفت: سخت نگير. يه غذاي ساده درست کن.
تو فکر مي کردم. گفت: کجايي؟ گفت قاشق و چنگال کم داريم اگه مهمان بياد چي؟ سري تکان داد و گفت چه فکرايي مي کني ها. فوقش از مادر مي گيريم. ديگه اين فکر کردن داره؟ حيف نيست فکرت و بذاري روي اين چيزا؟!

ماه رمضان بود. آمده مرخصي. تلفن زد شب ميام خانه شما.
با دقت ساعت را تنظيم کردم تا مبادا سحر خواب بمانم.
صداي گريه اش بيدارم کرد. رفتم طرف اتاق مجاور. از شکاف در نگاه کردم. افتاده بود سجده و الهي العفو مي گفت.

خانه نداشتيم. پيش مادرش زندگي مي کرديم. مرخصي که آمد. رفت دنبال زمين. ماه رمضان بود.
پي خانه را که کند، خيالش تخت شد. گفت: بقيه ش و هم خدا مي رسونه.
داشت کوله بار سفر مي بست. گفتم: فردا عيده فطره. مي دوني که؟
گفت: نماز عيد و بخونم رفتم.
نماز عيد و خواند و رفت.

گفت: زمان مرخصي تمام شه بايد بر گردم.
گفتم: اما تو فرماندهي؟
گفت: به همين دليل بايد الگو نيروها باشم.
آنقدر از جبهه گفت و گفت تا عاقبت ما هم هوايي شديم.

جواني دراز کشيده بود توي چادر. ازش پرسيدم: رضا شکري پور رو مي شناسي؟
بلند شد راست نشست:
چه کارشون داري؟
گفتم: برادرشم. از جايش جست. آمد طرفم و بعد از روبوسي. بردم داخل چادر. شربت خنک آورد و کلي احترام. گفتم: حالا کجا هست؟
گفت: رفتن ستاد لشکر، جلسه.
با خودم گفتم: ستاد لشکر؟
بعد از نماز مکبر اعلام کرد فرمانده گردان مي خواد صحبت کنه.
به زحمت از زير دست و پاي بسيجي ها خلاص شد وآمد بيرون مسجد. گفتم: رضا فرمانده گردان هم شدي و ما خبر نداشتيم. گفت:
شايعه است. گفتم: مکبر اعلام کرد. گفت: مکبر بايد اذان بگه. حالا بيا بريم شام بخوريم.

از منطقه مي آمديم همدان. نشسته بود پشت فرمان، من هم بغل دستش.
گفت: روضه بخون. گفتم: چي بخونم؟ گفت روضه حضرت زهرا.
مثل ابر بهاري اشک مي ريخت. گفتم: حاجي جلوت و مي بيني؟
گفت: آره تو روضه ات و بخون.

مرخصي که آمد بر خلاف انتظار زياد تر از هميشه با من حرف مي زد.
مي گفت: تعريفها تلنبار شده اينجا! اشاره مي کرد به سينه اش. و من که مي دانستم او مي خواهد تلافي ماه ها نبودنش را بکند. سراپا گوش مي شدم.

از منطقه که رسيد جلوي خانه پياده شد. گفت زود تر سوار شو که سر وقت برسيم دکتر.
نصفه شب بود باران شديدي مي باريد. نزديکي هاي تهران سرش را آورده بود جلوي شيشه و خيره شده بود به جاده. گفتم: چيزي شده؟ جوابي نداد. زد کنار و پياده شد. چند لحظه اي کنار جاده ايستاد. دور و بر را نگاه کرد.
جلوي ماشين را هم ور انداز کرد. حسابي که خيس شد. سوار شد و راه افتاديم.
گفتم: چرا ديشب اينجوري رانندگي مي کردي؟ گفت: چند شبيه که درست و حسابي نخوابيده ام. همه اش پشت فرمان بودم. نزديک تهران يه لحظه ديدم جاده آمده چسبيده به شيشه ماشين. هر چي سعي مي کردم بفهمم واقعاً اين جوريه يا نه؟ تشخيص نمي دادم.

رفته بود برام دارو بگيره. گفته بودند فقط فلان داروخانه داره. با خانم فروشنده بحثش شده بود. حجاب شل و ول داشته. ازش نمي خره. تهران را زير پا مي ذاره تا آخرش دارو را پيدا مي کنه با هزار مکافات.

گفتم: شب شد! پس کجا موندي؟
گفت: ازش نخريدم. تاوانش همه تهران را گشتم.
روز ترخيص از بيمارستان خودش را رساند تهران. وقتي ديدمش انگار دنيا را بهم دادند. اشکش در آمد. گفت: چقدر ضعيف شدي! گفتم: عوضش تو آمدي. خجالت کشيد. گفت: بايد خيلي حلالم کني. به مزاح گفتم: اگه نکنم چي؟ گفت اون موقع ديگه حسابم با کرام الکاتبينه.

مي گفت: اگه تغيير رشته بدي براي جراحي زنان بخوني، خيلي خوبه!
از اين که زنها مجبور بودند به جراح مرد مراجعه کنند ناراحت بود.

ازش سؤال مي کردي سرش را مي انداخت پايين و جواب مي داد. اما موقع کار و آموزش خيلي جدي بود. چهره اش تغيير مي کرد. مي ترسيديم حرفي بزنيم از بس با ابهت بود.

پرسيدم چي شد؟ چرا اينقدر زود بر گشتي؟
گفت: تو ايام مرخصي، يه روز دخترم رو بغل کرده بودم. بهم خيلي مزه کرد. شيطان آمد سراغم گفت: رضا! ديگه بسه. تا کي مي خواي بري منطقه.
يه کمي هم به زن و بچه ات برس. يهو بخودم آمدم. ديدم ماندن صلاح نيست. فرداش راه افتادم آمدم جبهه.

بالاخره يه جاي خلوت گيرش انداختم. عجله داشت برود. گفتم:
حاجي ميدوني.... گفت: چي رو؟ گفتم: آخه چطوري بگم؟
گفت به به مبارکه... امر خير اينقدر مِنّ و مِن کردن نداره.
گفتم: دو سه روزي مرخصي مي خوام.
گفت: خب برو.
گفتم: نصيحتي سفارشي؟
گفت: خوب حواستو جمع کن رفتي صحبت کني بهش بگو آدم جبهه و جنگي...
و سوار موتور شد و رفت.

توي مسجد گردان بعد از نماز صبح، زيارت عاشورا مي خواند. ديگر کسي هوس خواب نمي کرد. مي نشستند پشت سرش و عاشورا را زمزمه مي کردند.

با صدايش بيدار مي شدم:
پاشو قرآن و بذار پشت بلند گو، دير شده.
چيزي تا اذان صبح نمانده بود. رفتم نماز خانه گوشه اي ايستاده بود. يک دست به قنوت داشت و دست ديگر به تسبيح. رکعت آخر نمازش را مي خواند.

يه قالب يخ با چفيه بسته بود. روي سرش. چک چک آب مي شد و مي ريخت تو صورتش. گفتم: خودت و بستي به کولر. لبخند زد.

بچه هاي گردان را فرستاده بود مرخصي. خودش در آن هلاهل گرما مانده بود دزفول، توي اردوگاه.

بسيجي ها که مي آمدند منطقه، سر و دست مي شکستند براي گردان علي اکبر، مي گفتند: گردان عملياتيه، خط شکنه فرمانده اش شکري پوره.

جثه بزرگي داشت. گفته بود حاضرم با حاجي کشتي بگيرم.
با نيروهاي عملياتي خيلي قاطي بود. قبول کرد.
گروهي جلوي چادر اجتماعات از سر و کول هم با لا مي رفتند تا بهتر ببينند. هر کس تيکه اي مي انداخت.
بسيجي زير يه خم حاجي را گرفت تا فن بار انداز را اجرا کند اما تا بجنبد. حاجي فن بدلش را زد و پشت او را به زمين آورد. صداي الله اکبري و شادي تماشاچي ها بلند شد.
حلقه زده بودند دورش و او هم دست در گردن رقيب شکست خورده، عکس يادگاري مي گرفت. گفت: قهرمان واقعي تويي که پشت پا به همه چي زدي و آمدي اينجا، ما که پاسداريم، جبهه آمدن وظيفه مونه.

توي اهواز خانه سازماني گرفته بود. مي گفت: اينجوري خيالم راحت تره. نزديک خودم هستيد.
اسمش اين بود که پيش خودشيم. دير به دير مي آمد.
گفتم: تو رو به خدا ما رو بر گردان همدان. اقلاً اونجا تنها نيستيم.
گفت: به خدا شرمنده ام. اينقدر سرم شلوغ که نگو...
گفتم: روضه خوندنت هم که ديگه!
با خنده گفت: جبران مي کنم، جبران مي کنم.

رسيديم خرمشهر .
گفتم: چه ويرانه اي شده!
گفت: دو سال دست عراقي ها بوده، کم نيست؟!
سر و صداي انفجار آمد. از دور گرد و غباري بلند شد به طرف آسمان.
يه رزمنده از آنجا عبور مي کرد. صدايش زد: بي زحمت يه عکس از ما بگير. ايستاديم کنار هم. محدثه بغل خودش بود. گفت: برادر يه جوري بگير گنبد و گلدسته هاي مسجد هم بيفته.

براي نهار کباب گرفت. رفتيم توي حياط خانه اي نشستيم کنار باغچه و غذا خورديم.
گفتم: امروز از کاراي خودت هم ماندي!
گفت: اصلاً! امروز مخصوص تو و اين خانم کوچولو بود.

مي رفتيم شوش؛ زيارت دانيال نبي. پشت فرمان با خودش زمزمه اي داشت. محدثه با حرکت ماشين خوابش برده بود.
يه نگاهي به بچه انداخت. روضه حضرت رقيه را خواند چه سوزي تو صداش بود.

همه بهانه اش را مي گرفتند اگر يه روز نمي ديديش و حالا سه روز مي شد. بچه هاي توي خط از او خبري نداشتند. نمي دانستند که توي خط دوم تصادف کرده و ماشينش داغون شده و خودش هم زخمي.

اذان ظهر بود. ماشيني پشت خاکريز توقف کرد. اول حاج محسن اميدي پياده شد و بعدش هم حاج رضا. با دستي که به گردنش آويزان بود. خبر به سرعت پيچيد. همه دويدند و آمدند ريختن سرش. يکي از مسئولان گردان داد مي زد: برين تو سنگراتون؛ تجمع نکنين.
گوش کسي بدهکار نبود. انگار نه انگار که اونجا خط مقدمه.

مي گفت: توي جمع، جاي در گوشي صحبت کردن نيست. ما همه يکي هستيم. اخوان الصفاييم. اگه هم مشکلي داشتي برو بيرون يه گوشه اي پيدا کن اونجا حرفت و بزن.
مسئولان لشکر هر جا که به مشکل بر مي خوردند مي رفتند سراغ حاج رضا.
مي گفتند: گردان علي اکبر که بياد حتماً يه راهي پيدا مي شه.
چشم هاي محجوبي داشت اما تا دلت بخواد نترس و شجاع بود. از زمين و زمان هم آتيش مي ريخت. دست و پا شو گم نمي کرد.
تو جزيره مجنون گردان حاج ستار ابراهيمي افتاده بود توي محاصره.
خبردار شد دويد اين طرف رو آن طرف دنبال نيرو.
با اعتماد به نفس؛ همان عده کم را سازماندهي کرد ببره کمک.

گفت: فردا نوبت شماست. صبح زود دوانده مان به سمت ارتفاعات.
دويدن در دامنه تپه. آن هم با چشم بسته، ترس داشت. کسي به خودش اجازه نمي داد چشمانش را باز کند. وقتي گفت: چشما رو باز کنين يهو ديديم هر کداممان به طرفي رفته ايم و ستون به هم ريخته.
گفت: شما مسئوليد. شب عمليات نيروها به شما تکيه مي کنن. بايد تمرين کنيد توي تاريکي از ستون جدا نشيد.

هر دسته اي او را به چادر خودش دعوت مي کرد. ديد که اين طوري نمي شود. به معاونش گفت: تقسيم کن هر شب بريم يه چادري.
فرمانده لشکر براي سر کشي آمده بود. حاج رضا را داخل چادر بسيجي ها پيدا کرد.
چه کيفي مي کردند بسيجي ها وقتي با فرمانده لشکر و گردانشان دور يک سفره شام مي خوردند.

مي رفتيم رقابيه براي شناسايي، با يه ميني بوس پر از فرمانده گردان هاي لشکر، نشسته بود پشت فرمان و با صورت دلنشين قرآن مي خواند. همه سراپا گوش بودند. خيلي ها نمي دانستند حاجي اين همه سوره قرآن حفظ باشد.
گفتم: با اين کاراي تو و اوضاع و احوال جبهه، هر لحظه گوش به زنگيم خبر شهادتت رو برامون بيارن.
گفت: داداش! تو جبهه ما اصلاً به فکر شهادت نيستيم. هر وقت خدا صلاح بداند خودش اين توفيق را به بنده اش مي ده.

روي پارچه اي سفيد داد نوشتند: ما رزمندگان با اماممان پيمان مي بنديم که تا آخرين قطره خون در راه اسلام و انقلاب بجنگيم حتي اگر به فيض شهادت نايل شويم.
بچه هاي گردان را جمع کرد و گفت: هر کس مايله امضاء کنه.
عده اي با سر انگشت خونين امضاء کردند خيلي هايشان هم توي فاو به ديدار خدا رفتند.

تمرين حرکت در ني زار داشتيم. کتاني پوشيده بودم. آخه پوتيني که داده بودند بزرگ بود. پام توش لق لق مي کرد. جثه اي نداشتم. نوجوان بودم.
لا به لاي ني ها کتاني از پايم در آمد. گرفتم دستم. چند قدمي پا پتي رفتم. ساقه ني ها که تيغ تيغ بود امانم را بريد.
تا زانو توي آب بوديم. نمي شد کفش پوشيد. فرمانده گردان متوجه شد. آمد از زانويش سکويي ساخت. گفت. پاتو بزار اينجا کفشا تو بپوش.

گردان را دو قسمت کرد. دو گروهان ماند اردوگاه دزفول يک گروهان را فرستاد سد گتوند براي آموزش جنگ در آب.
بيشتر مي رفت گتوند. گفتم: بچه ها گله دارن. مي گن چرا حاجي کمتر مياد اردوگاه؟
گفت: اونا شب و روز توي آبن. هوا هم خيلي سرده. مي گن وقتي تو رو کنار ساحل مي بينيم که ايستادي ما رو نگاه مي کني, خستگي از تنمون در مياد.


به تمام معنا از دنيا بريده بود. به مسئول تبليغات گفته بود: براي بچه ها تنها اخبار تلويزيون را پخش کن. بقيه برنامه ها حال و هواشون و عوض مي کنه.
راديو بسيج خبر داد حاج رضا قرار بياد مژده عمليات بده.
گفتم: وقتي رسيد همه با هم مي گيم: صل علي محمد، يار امام خوش آمد.
گفتند خيلي خوبه!
وارد چادر شد. همه يکصدا شعار دادند: صل علي...
اخماش رفت تو هم. نشست گوشه اي. اشکش در آمد.
گفت: تو رو خدا نگيد بچه ها، من رو سياه کجا، يار امام کجا؟

فرمانده لشکر گفت: گردان رو حرکت بده!
گفت: نيرو نداريم جز چند نفر کادري.
گفت: با همين ها برو.
گفت: تا برسيم پاي کار اين چند نفر را هم از دست مي دم.
جواب داد: چاره اي نيست هر طوري شده بايد بري.
ديگر بحث نکرد فقط پرسيد: کي حرکت کنيم؟

به هم قطارانش مي گفت: نظر خود را بگيد ولي بگذاريد تصميم نهايي رو فرمانده لشکر بگيره.

گفت: همه از گردان ما انتظار دارن خط شکني کنه ولي اين کار يه شرط داره و آن هم خود سازيه. اگه خودت و نساختي نمي توني بن بست ها رو بشکني.
شب بود. گردان آماده حرکت بود. با شور حرف مي زد:
ما امشب مي خوايم بريم انتقام آن سيلي رو که به دختر امام حسين زدن بگيريم.
هق هق گريه بچه ها. به هوا بر خواست. هيچ کس تو خودش نبود.
اتوبوسها پارک کردند لا به لاي نخل ها. بلند گويي گرفته بود دستش و بچه ها را به سمت ساحل اروند هدايت مي کرد.
قايق ها صف کشيده بودند لب ساحل. نيروها به ستون، منتظر بودند تا بروند آن طرف اروند؛ کنار ساحل فاو.
کمي برايشان حرف زد. آخر گفت: ذکر خدا يادتون نره.
اروند مثل دريا بود، مواج و خروشان. نيروها چسبيده بودند کف قايق ها. هر کس ذکري به لب داشت: يا رب يا رب، يا الرحم الراحمين...
هواپيماهاي دشمن دسته دسته بالاي شهر فاو مي چرخيدند و مثل نقل و نبات، بمب مي ريختند.. واويلا از وقتي که اروند رو بمباران مي کردند. باز توي شهر يه پناهي، سنگري چيزي بود که پشتش قايم شد اما توي آب چي؟
توي يه قايق کوچک؟
بغل دست خسرو آباد، نهر عريضي بود که از اروند جدا مي شد. يه اسکله نيم بند داشت که قايق ها بغلش صف بسته بودند. سر و ساماني نداشت. آنجا. فاو تازه آزاد شده بود. فرمانده بچه هاي گردان رو تقسيم کرد ميان قايق ها. تن همه جليغه نجات بود، آبي و نارنجي رنگ. بعضي ها پرت و پلا مي گفتند.
کوسه ها منتظرتون هستند.
رود نبود آنجا. دريا بود! با جرياني پر قدرت که کوه را از جا مي کند.
حاج رضا داد زد: همه قايق ها با فاصله پشت سر هم بيان.
و با قايق زد به دل اروند.
به سلامتي از اروند گذشتند. از دماغ کسي هم خون نيامد.

صبح عمليات خط تازه تثبيت شده بود. هر کسي از خستگي ولو شده بود يه گوشه خاکريز.
آمد گفت: اين چه وضع سنگره؟
درستش کنيد.
يکي گفت: کي حال داره. فوري در آمد: آقا رو! حفظ جان واجبه. پاشيد، پاشيد تنبلي رو بذاريد کنار.
خواست که برود گفت: شما بايد بمانيد و به اسلام و انقلاب خدمت کنيد.

از جلوي پاسگاه عراقي ها نمي شد عبور کرد مگر خميده و رکوع رفته.
آفتاب که زد همه کپ کردند و خوابيدند کنار جاده.
خودش آمد؛ راست و مستقيم، با هيبتي ديدني. بچه ها روحيه گرفتند. بلند شدند و حمله کردند به سمت پاسگاه.
خمپاره اي منفجر شد. سنگر فرو ريخت. با هزار مکافات از زير آوار بيرون آمدم. شير تو شيري بود. هر کس به طرفي مي دويد.
سوار بر موتور از آنجا گذشت. زد روي ترمز. گفت: يا الله بپر بالا. کشان کشان رفتم نشستم ترک موتورش. خواست برود. گفتم: اينجوري که مي افتم. چفيه اش را انداخت پشت کمر و از جلوي سينه خودش گره زد. محکم چسبيدم بهش.
راه پر چاله چوله بود. نم نم گاز مي داد. از ميان آتش راهي باز کرد و رساندم پست امداد.

مي گفت: توي الفجر 8 يه بي سيم چي داشتم هر جا مي رفتم جلو تر از من حرکت مي کرد. بهش گفتم: بي سيم چي بايد پشت سر فرمانده اش حرکت کنه! او هم با يک دنيا معصوميت گفت:
حاج آقا مي خواستم سپر شما باشم تا اگه تيري آمد، بخوره به من.
هر وقت يادش مي افتم شرمنده اش مي شم.

داشت مي رفت خط. با شهيد دهقاني رفتيم نشستيم ترک موتورش.
گفت: کلاه آهني تون؟ گفتيم: حالا اين دفعه رو ولش! موتور رو خاموش کرد و گفت: تا کلاه نذارين نمي رم!

در جاده فاو – ام القصر نشسته بود بالاي خاکريز و آرپي جي زن ها را هدايت مي کرد. نيروها وقتي مي ديدند خودش نشسته آن بالا، خجالت مي کشيدند کپ کنند پشت خاکريز.
تک تير انداز هاي دشمن، نقطه به نقطه خاکريز را مي زدند. بيشتر از همه موسي کريمي آرپي جي زد. از گوش هايش خون مي چکيد. داد زد:
موسي يک کمي آهسته تر. نشنيد با اشاره بهش فهماند. جواب داد:
حاجي خيالي نيست.
و قبضه را گذاشت روي دوشش و بر خاست که شليک کند. مرمي قناصه که نشست روي پيشاني اش، غلت خورد آمد پايين خاکريز. چشم هاي خيس حاجي دنبالش مي کرد.

نشسته بود سينه خيز. گفت: بيا از اين با لا سرکي بکش. رفتم. گفت که چي مي بيني؟ گفتم يه دوشکا. گفت: اگه خوب نگاه کني يه آدم هيکلي پشتش نشسته. گفتم: درسته. گفت: با يه نفر ديگه برو خاموشش کن.
راه افتاديم .گفت: دست کم نگيريدش. خيلي کار کشته است.
با هزار مکافات دوشکا خاموش شد و به سرعت نيروهاي گردان را کشيدش جلو.

پاتک پشت سر پاتک. يه گردان ايستاده بود جلوي يک لشکر.
تصرف آن جاده براي دشمن شده بود يه عقده.
مي توني تا فردا صبح مقاومت کني؟
سؤال فرمانده لشکر از پشت بيسيم لحن التماس داشت.
حاجي با جوابش به او دلداري داد: گر چه برام فقط بيست نفر سالم مونده ولي با جان کندن هم شده جاده رو نگه مي داريم.
فردا صبح، فرمانده کل سپاه لشکر را به گوش کرد:
بهتون تبريک مي گم. بچه هاي شما با مقاومت در جاده فاو – ام القصر، تنگه احد را حفظ کردن.

فرمانده لشکر بي سيم به بي سيم دنبال حاج رضا مي گشت.
گفتند: زخمي شده. ترکش خوره شکمش.
توي جاده فاو، ام القصر خاکريزها را تقسيم کرده بود. خاکريز اول:
خط مقدم، خاکريز دوم: فرماندهي و پشتيباني خاکريز سوم:
تدارکات خاکريز چهارم: ترابري و پست امداد.
گفت: شما خاکريز دوم ماشين. هر وقت گفتم مهمات بياوريد.
ظهر نشده هلي کوپتري آمد و خاکريز را کوبيد. دست و پايم را گم کردم. دويدم رفتم خط اول. واويلا بود. حاج رضا خودش مستقيم بچه ها را هدايت مي کرد. مرا که ديد با عصبانيت گفت: مگه نگفتم نيا جلو. گفتم: بچه ها همه شهيد شدن. سر به زير انداخت و گفت: برو بشين پشت آن تير بار. خدمه اش تازه شهيد شده بود.
گرم شليک بودم ,يهو ديدم حاجي از سينه خيز خاکريز غلت خورد افتاد پايين. انگار که خط سقوط کرد. ترکش خمپاره روده هايش را ريخته بود بيرون.
دوان دوان برديمش عقب. مي خواست چيزي بگويد. نفسش بالا نمي آمد. اشاره کرد چفيه را روي صورتش بکشيم. گفتم: نفست بند مي آيد. اصرار کرد روي صورتش را بپوشانيم.
نمي خواست بچه ها بفهمند، احساس ضعف کنند.
روي برانکارد آوردندش. قايق آماده بود ببردش آن سوي اروند. رمق نداشت حرف بزند. روده هايش ريخته بود بيرون. کمک کردم بذارنش داخل قايق. به سختي پرسيد: از بچه ها چه خبر؟... و نفسش بند آمد. فوري ماسک اکسيژن را گذاشتند روي دهانش.
امداد گر پرسيد: کي بود: گفتم فرمانده گردان علي اکبر.

بدون بي هوشي پهلويش را دوختند. لبه تخت را محکم چسبيده بود و فقط ناله مي زد: يا زهرا.
دکتر گفت: اگه ترکش دو سه ميل جلوتر رفته بود، قطع نخاع مي شد.
روي تخت دراز کشيده بود نگران بودم گفتم: داداش چي شده؟
گفت هيچي. لباش خيلي خشک بود. کمي پنبه زدم آب، آوردم کشيدم روي لبانش. نمي ذاشت زخمش رو ببينم.

سرم به دست خوابيده بود روي تخت. موهاي سر و صورتش را زده بودند. تا رفتم بالاي سرش پرسيدم: پس موها و ريشهايت کو؟
خنده اش گرفت. به بابام گفت: بفرماييد حاج آقا اين دختر خانم شما احوال خودم و نمي پرسه از موهاو ريشم سؤال مي کنه!

يه شب خيلي درد داشت. گفتم: الآن به پرستار مي گم برات مٌسکني چيزي بزنه. گفت: نمي خواد اين جوري اجر هر دو مون ضايع مي شه. گوش نکردم. رفتم گفتم.
دردش افتاد. لبخند زد. گفت: مادر جان فقط چون شما گفتي قبول کردم.
اين بار که زخمي شد يک ماه ماند خانه. بعد از سالها سير ديديمش.
مي پرسيدم: چه کاره اي؟ مي گفت: پاسدار. گفتم: آخه چه جورش؟
فرمانبري؟ فرماندهي؟

شکمش که ترکش خورد يک ماهي خوابيد خانه. يه روز پاسداري متين و موقر آمد عيادتش. يکي از اقوام او را مي شناخت.
گفتم: اين بنده خدا فرمانده لشکر بود؟ و زير چشمي نگاهش کردم.
سرش پايين بود. گفت: از برادراي بزرگوار لشکر هستن.
و فوري حرف را عوض کرد و پرسيد:
راستي داداش وقت اذان شده؟

-و الله باالله واجب نيست! آخه تو کدام رساله نوشته؟!
-گفت: مادر جان اينقدر هم بد حال نيستم که روزه نگيرم.
مادر گفت: روده هايت رو بريدن...؟!
با لبخند گفت: سخت نگيريد. تلافي اش رو وقت افطار در مي آرم.
دستاشو مي ذاشت رو شکمش گوش مي کرد، آرام آرام قدم بر مي داشت و مثل يه غريبه مي رفت مي نشست صف آخر.

ايام مجروحيتش پا مي شد با چه مکافاتي مي رفت مسجد جامع، نماز جماعت. شب ها ديگه نمي ذاشتيم بره. مي گفتيم برو همين مسجد محلمون، مسجد مطهري.
لوح تقديري از طرف فرمانده لشکر براش فرستاده بودند.
محکم کوبيد رو ميز و گفت:
اين حق من نيست. حق اون بچه بسيجي هاست که سينه سپر کردن جلو دشمن.

بيمارستان بستري بودم. به خاطر من آمده بود تهران. هر روز مي آمد سراغم. با چه مکافاتي. وقتي مي رسيد اتاق، دستش روي شکمش بود و از سر و صورت عرق مي ريخت. مسير سر بالايي را مجبور بود پياده بيايد. مي گفت: هر بار مي آيم و بر مي گردم برام مثل يه عملياته.
گفت: اگه زود تر مرخصش کنيد، جان يه رزمنده را نجات داديد. دکتر گفت: چند روز ديگه هم بايد بمونه.
گفتم :جان کدوم رزمنده؟
تبسمي کرد و گفت: خودم.

گفتم: بابا اين بچه داره از سر و کولت بالا مي ره. خب بغلش کن.
گفت: داداش مي ترسم به هم عادت کنه بعداً براي خودش مشکل بشه.
احساس مي کردم با تمام وجود پا گذاشته روي خواسته اش.
محدثه را ديدم بغلش. گفتم: يه نگاهش بکن، دلت براش نمي سوزه؟
گفت: مادر هر چه مي گي بگو اما اين حرف رو نزن. من اين بچه را مي سپارم به خدا.
بعد گفت: مادر بگو که قلباً راضي هستي از رفتن من.
التماس مي کرد.
ساک به دست رفت ايستاد کنار تخت محدثه. دو سه دقيقه اي طول کشيد بعد به سختي خم شد و بوسيدش. جاي بخيه هايش هنوز درد مي کرد .بعد به سرعت از اتاق رفت بيرون.

مي رفتند منطقه؛ سوار بر ماشين از جلوي باغ بهشت رد شدند. گفت: حاجي بيا يه قواره زمين اينجا براي خودت بخر، ترقي مي کنه ها!
حاج ستار تنها لبخند زد. يک نفر مطلب را نگرفت و گفت:
حاج رضا دنيايي شدي؟ حرف زمين مي زني!
گفت: پس چي؟ تازه خودم يه قواره زمين همين جا پيدا کردم که همين روزا اسباب کشي مي کنم و مي رم توش.

مي خواستيم بريم جزيره، همين که اتوبوس جلوي قهوه خانه ترمز زد، پريدم پايين و يواشکي رفتن دو بسته سيگار خريدم. بچه ها جلوي قهوه خانه پرسه مي زدند.
نشسته بود پشت فرمان تويوتا. يه جوري نگاهم کرد. رفتم جلو و با خجالت پرسيدم: چيزي شده؟
گفت: به اين فکر مي کردم که من و تو چقدر توي جزيره مي خواهيم زنده بمانيم که رفتي دو بسته سيگار هم خريدي!

بچه ها خسته و کوفته ساک ها را مي بستند بروند مرخصي.
بلند گو اعلام کرد: نيروهاي گردان هر چه سريع تر جمع بشن داخل مسجد.
با شور و حرارت حرف مي زد، گفت: امام پيام دادن جبهه ها را محکم نگه داريد. هوشيار باشيد.
يکصدا شعار مي دادن: فرمانده آزاده آماده ايم آماده!
قيد مرخصي را زدند و سوار اتوبوس شدند تا بروند خرمشهر.

بچه هاي گردان آمده بودند استقبالشان. دم در اردوگاه ريختند جلوي ماشين. پياده شد. تا مقر گردان کولش کردند.
گفت: مگه ترخيص نشدين؟ سه ماهتون هم که تمام شده!
يه تومار بالا بلند، پر از امضا هاي ريز و درشت گذاشتند جلويش.
گفتند: ما عقب برو نيستيم.

مدتي بود توي خط خرمشهر پدافند مي کرديم. خسته شده بوديم. حتي بعضي ها به فکر تسويه افتاده بودند.
ماشيني آمد تا خود خط. حاجي در حالي که دست بر شکم داشت پياده شد. همه از خوشحالي هجوم بردند طرفش.
گفت: کيا حاضرن بيان جزيره مجنون؟ همه دستشان را بلند کردند و تکبير گفتند. لبخندي زد و گفت: امشب حرکت مي کنيم. بريد آماده بشيد.
مسئول گروهانها و دسته ها را جمع کرد و گفت:
بريد راست و حسيني به بچه هايتان بگيد کجا مي خوايم بريم. بگيد اونجا دو گردان رفتن ولي بر نگشتن. اگه کسي مي خواد جنازه اش به خانواده اش بر گرده با ما نياد. اتوبوس هم آمادست مي تونه همين حالا بر گرده و بره. اين راه خانه اين هم راه کربلا. والسلام.
نيروها آماده عمليات بودند.

چم و خم مسير را توضيح مي داد. وقتي گفت: بايد حسين وار بجنگيم.
اسم حسين (ع) را که آورد، بغض، راه گلويش را بست. توجيه عملياتي شد مجلس روضه.
شب بود. براي آخرين 


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان همدان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : شکري پور , رضا ,
بازدید : 153
[ 16 / 05 / 1392 ] [ 16 / 05 / 1392 ] [ ]

سال 1335 در يكي از روستاهاي رزن به نام قاليش همدان چشم به جهان گشود. در دامن پاك خانواده اي كشاورز و محروم پرورش يافت و در سن هفت سالگي وارد دبستان شد . تا كلاس ششم ابتدايي تحصيل كرد ولي از آنجايي كه خانواده سخت به نيروي بازوان پر توان وي محتاج بود ترك تحصيل كرد و در كنار پدر و همدوش او به كار كشاورزي پرداخت . در سن 16 سالگي براي كار راهي تهران شد و به كارگري مشغول شد تا بتواند کمک بيشتري به خانواده نمايد.
سال 1355 به خدمت سربازي رفت و در پايگاه نوژه (شاهرخي سابق) همدان در كنار خدمت سربازي توانست مدرك تحصيلي سوم راهنمايي را اخذ نمايد . بر اين باور بود كه انسان براي رسيدن به كمال مطلوب و شكوفا ساختن و به فعاليت در آوردن استعدادهاي بالقوه خويش علاوه بر كار بدني به پرورش روح و عقل هم نيازمند است .
پس از اتمام دوره سربازي در سال 1357 ازدواج نمود .اين دوران همزمان شده بود با اوج گيري مبارزات مردم بر عليه حکومت شاه خائن.
او نيز با اين سيل خروشان همراه شد تا همدوش مردم ايران به پيروي از امام بزرگوار نداي رهايي مستضعفين از زير ظلم وستم مستكبرين را سر دهد .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي در كميته انقلاب اسلامي(سابق) رزن به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت.
روزي که امام (ره) دستور تشكيل سپاه پاسداران را صادر كرد او بي درنگ به سپاه پيوست و از طرف سپاه ماموريت يافت تا در دادگاه انقلاب اسلامي همدان مشغول خدمت شود .در روزهاي اول انقلاب كه گروهكها مانند قارچ در گوشه و كنار ايران ميروييدند و مخالفت با احکام الهي را زمزمه مي کردند ,او با كمال قدرت در برابر توطئه هاي شوم شيطاني آنان ايستادگي مي كرد . در سال 60 13وقتي يكي از منافقين را دستگير و به دادگاه منتقل مي كردند براثر انفجار نارنجك همراه منافق, شديدا مجروح و يكي از همرزمانش بنام احمد مسگريان به شهادت رسيد .
مدتي در بيمارستان اكباتان همدان بستري بودو پس از بهبودي دوباره به محل ماموريتش بر گشت .
با آغاز تجاوز حاکمان بعثي عراق به ميهن اسلامي ايران ,اوخواستار حضور در جبهه براي دفاع ازکشور بودوپس از پيگيري هاي زياد توانست در سال 1360 عازم مناطق جنگي سر پل ذهاب شود . در اين منطقه از ناحيه دست مجروح .
بعد از آن در اكثر عملياتي که ايران براي مقابله با تجاوز ارتش عراق که به نمايندگي از دنياي ظلم وستم بود, شجاعانه شركت داشت .عمليات 11 شهريور - ثارالله - فتح المبين - بيت المقدس - و الفجرمقدماتي - رمضان - والفجر 2 - و الفجر5 – ميمك- خيبر - و الفجر 8 - كربلاي 4 و كربلاي 5 را مي توان نام برد .او در اين مدت 6 بار مجروح شد و 3 بار در محاصره سخت مزدوران بعثي افتاد كه با تدبير وشجاعت بي نظير موفق به شكستن حلقه محاصره شد . ازسال1361 به صورت كادر ثابت لشکرانصارالحسين(ع) در آمد و در واحدهاي مختلف خدمات شاياني را از خود به يادگار گذاشت.
پس از مدتي به فرماندهي گردان 155 لشگر انصار الحسين انتخاب شد كه گردان تحت فرماندهي اش در اكثر عمليات ها شركت جست و برگه هاي زريني از فتوحات سپاه اسلام را به خود اختصاص داد. در عمليات كربلاي 4 وقتي يكي از برادرانش به نام صمد ابراهيمي به شهادت مي رسد با وجود اينكه توان انتقال جنازه برادرش را به پشت خط داشت ,اما اين كار را انجام نمي دهد و در جواب برادراني كه علت را از ايشان جويا مي شوند ,پاسخ مي دهد كه چگونه مي توانستم دست به چنين كاري بزنم در صورتي كه مي ديدم جنازه همرزمان شهيدم در زير آفتاب سوزان جنوب مانده اند .برايم فرق نمي كند كه برادرم باشد يا نباشد .همه رزمندگان براي من برادرند.
در عمليات كربلاي 4 مجروح مي شودو مدت 72 ساعت بدون آب و غذا در آن طرف اروند رود در داخل قايقي در منطقه دشمن به محاصره مي افتد .وقتي شب هنگام يكي از مزدوران بعثي قصد نزديك شدن به قايق را داشت وي با كلت كمري او را از پاي در مي آورد و موفق به فرار ميگردد .با وجود زخمهائي كه در تن رنجور خويش داشت حاضر به انتقال به پشت جبهه نمي گردد . در عمليات کربلاي 5 گردان 155 به فرماندهي او پنج مرحله در عمليات شركت مي كند وبالاخره لحظه موعود و ديدار يار فرا مي رسد.
لحظه وصال فرا مي رسد ودر تاريخ 12/2/ 65 13بر اثر تركش گلوله توپ به آرزوي ديرينه اش كه سالها به دنبال او بود نائل مي گردد و برجام سرخ شهادت عاشقانه بوسه مي زند.
او رفت و در فناي خويش بقا يافت و باقي گشت و با شهادت خويش بار ديگر حقانيت و مظلوميت پيروان صالح سالار شهيدان ، معلم بزرگ شهادت را به اثبات رساند تا خداي شهيدان به ما نيز توفيق ادامه راه سرخ شهيدان را عطا فرمايد.
از ستار ابراهيمي5 فرزند به يادگار مانده است.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهيد







وصيت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
يا ايها الذين آمنوا ذكروا نعمة الله عليكم
اى اهل ايمان به ياد آوريد نعمتى را كه خداوند نصيب شما ساخت .
قرآن کريم
در اين زمان كه ما زندگى مى كنيم كه بعد از 1400 سال دوباره نسيم اسلام وزيدن گرفته و دارد از خفقان بيرون مى آيد و اسلام زمان پيامبر (ص) و على (ع) تكرار مى شود و جهان را متوجه خود كرده است و تمام مسلمين و مستضعفين را زير پرچم خود آورده است .مستكبرين و دشمنان كه در رأ س همه آنها آمريكا و شوروى و اسرائيل جنايت كار است به اين آسانى نخواهند گذاشت كه حكومت اسلامى جهان شمول شود و اسلام براى محكم شدن ريشه هايش نياز به فداكارى و جانبازى و از خود گذشتگى روحانيون و جوانان و تمام اقشار مسلمين را دارد .
به خاطر اسلام است که مطهرى ها و بهشتى ها و رجائى ها و باهنرها و ... هزاران شهيد والامقام ديگر را از دست مى دهيم تا اسلام پا برجا باشد با اين اوصاف ديگر چه چيز باعث درنگ ما شده است و نمى گذارد خود را به قافله آنها برسانيم .
خداوندا ما را جزء سربازان خودت قرار ده كه سربازان تو هميشه پيروز هستند . خداوندا ما را جزء حزب خودت قرار ده كه حزب تو هميشه پيروز است .خداوندا ما را قدرتى عنايت كن تا تمام دشمنانت را از روى زمين نيست و نابود كنيم .خداوندا به ما صبر و استقامت عنايت كن تا آخرين قطره خونمان پرچم الله اكبر تو را بر دوش حمل كنيم و در جهان برافشانيم . خداوندا به ما توفيق ده تا تمام دشمنانت از سازمان منافقين وحزب امت گرفته تا چريكهاى فدايى خلق و پيكار و ديگر سازمانهاى كفر و الحاد را از صحنه گيتى برداريم و جهان را براى ظهور امام زمان (عج) مهيا كنيم . آمين.
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد ارسول الله اشهد ان امير المومنين و عليا ولى الله .
من حاج ستار ابراهيمى فرزند مراد على در كمال صحت و سلامت وصيت خود را اين چنين بازگو مى كنم :
همسرم در اين زمانى كه قرار گرفته ايم تمام نيروهاى جهان به جز تعداد اندكى از آنها همه با هم هم پيمان شده اند كه اين صداى الله اكبرى كه از ايران اسلامى به رهبرى نايب امام زمان, امام خمينى بلند شده در گلو ها خفه كنند. به شما سفارش مى كنم كه هيچگاه امام را تنها نگذاريد و سخنان امام را مو به مو اجرا كنيد و سعى بر اين داشته باش زينب وار زندگى كن و به بچه ها تربيت ياد بده و محبت امام عزيزرا در دل مهدى و دخترانم زياد كن , چراغ راهمان اينها هستند .
اى همسر عزيز اگر جنازه بنده به دستتان نرسيد به پدر و مادرم دل دارى بده خودت ميدانى و من اسير نخواهم شد چونكه از دشمن خدا نفرت دارم . بعد از من بزرگ خانه و مرد خانه مهدى مى باشد به شرط اينكه شما زينب وار زندگى كنيد و تمام زندگى ما ل شماها است و اين هم مشخص شود اگر بچه را خواستى بزرگ كنى نصف زندگى مال شما مى باشد و غير اينصورت اموال مال بچه هاى پدر از دست داده در راه خدا ست.
همسرم به بچه ها واقعيت را بگو و دروغ نگوييد پدر رفته به دزفول برمى گردد و بگو پدرتان عاشقانه در راه خدا و براى رضاى خدا جنگيده و شهيد شده است و اگر جنازه ام به دستتان رسيد حتما در همدان دفن نمائيد چونكه من نمى خواهم بچه هايم در روستا زندگى نمايند و از تمام آشناها برايم حلاليت بخواهيد.
خدمت پدر پير عزيزم و مادرم و پدر بزرگم كربلاى ابراهيم و حاجى عمو و شيرين جان و برادرانم و خواهرانم و دايى ها و عموها و عمه ها و خاله ها و قوم و خويش سلام مى رسانم و مشهدى وجه الله و غيره را سلام مى رسانم و از اينها حلاليت مى طلبم و از اينها مى خواهم امام عزيزمان را تنها نگذارند .
در مرگ من گريه و زارى ننمائيد كه دشمنان شاد خواهند شد .ديدار در قيامت و خرج دفن و مراسم از اموال خودم باشد . والسلام عليكم - به اميد پيروزى اسلام
ستار ابراهيمى هژير






خاطرات
مهدي نوروزي:
شهيد ابراهيمي مي فرمود: عمليات فتح المبين را مقايسه مي کرد با اوائل جنگ و اواخر جنگ مي فرمود که ما از کجا به کجا رسيديم. مي گفت: بعضي موقع ها بچه ها مي آمدند و مي گفتند سلاح نيست, کمبود لباس است ,غذا نيست .آنها را توجيح مي کردم و مي گفتم : اوائل جنگ ما چيزي نداشتيم ,نيرو هم نداشتيم ,نيرويي که بتواند در برابر ارتش عراق بايستد و عراقي ها به طور پياده روي آمده بودند ,مناطق فتح المبين و ديگر را گرفته بودند . در عمليات فتح المبين ما سوار موتور سيکلت ها مي شديم و توي دشت دنبال عراقي ها مي کرديم و چون عراقي ها پياده آمده بودند با دويدن عقب نشيني مي کردند. اين نشان مي دهد که نيرويي نبوده اگر نيرو بوده يک آرايشي مي گرفت و خط را تثبيت مي کرد. مي گفت : ما شب مي رفتيم آن منطقه را مي گرفتيم نيرو نبود بچينيم آنجا . صبح مي آمديم و مي ديديم عراقي ها آمدند جلو .
آنها پياده مي آمدند و ما هم به طور پياده آنها را وادار به عقب نشيني مي کرديم .

مصطفي روحي :
آخرين ديداري که با شهيد حاج ستار ابراهيمي فرمانده گردان 155 داشتيم در آبادان کنار بهمن شير داخل يک ساختماني که بچه هاي گردان در داخل آن مستقر بودند. قبل از کربلاي 5 يعني قبل از شهادتش 1365/12/12 که ايشان کادرگردان را جمع کردند و يک جلسه اي گذاشتند . آخرين صحبت هايش که بود حلاليت خواستند و بچه ها را در خصوص نحوه عمليات توجيه کردند و بعد از توجيهات يک دعاي توسلي داشتند که آماده بشوند براي عمليات و براي ما تا حالا اين جور دعا نخوانده بود.
کتاب را گرفته بود دستش و زار زار گريه مي کرد و مي خواند. قبلاً که مي خواست دعا بخواند چنين حالتي نداشت . دعا مي خواند و گريه مي کرد . بحث عمليات شد و رفتيم منطقه و ايشان که در شب 65/12/12 به شهادت رسيدند پدرشان هم در منطقه حضور داشتند .وقتي که حاجي شهيد شد ما از خط برگشتيم عقب ديديدم .پدرش توي خيابان هاي آبادان در جلوي مقر ايستاده است و گويي که از نگاهش خبر دارد که حاجي شهيد شده . ايشان گفتند : حاجي کجاست؟ بچه ها گفتند :ما آمديم و حاجي براي فرماندهي محور ماند تو خط ! ايشان گفتند : نه خير و شروع کردند به اشک ريختن و گفتند : دلم گواهي مي دهد حاجي شهيد شده است .


مصاحبه با همسر شهيد ستار ابراهيمي هژير
بسم الله الرحمن الرحيم
قدم محمدي ، همسر شهيد حاج ستار ابراهيمي هستم .
موقعي که خواستگاري آمد، سرباز بود. عمويم چند بار آمده بود و پدرم خدا بيامرز ، (چون فاميل بوديم) راضي نمي شد. مدام مي رفت و مي آمد و ديگر پدرم راضي شد. عمويم مي گفت: اگر آن پسرم زنده بود ، شما نه نمي گفتيد و براي همين پدرم راضي شد. آن موقع در پادگان نوژه در کبودرآهنگ ، سرباز بود . در هفته 5شنبه و جمعه مي آمد خانه و سر مي زد. چند ماه که نامزد بوديم، سرباز بوند و ازدواج هم که کرديم ، باز هنوز سرباز بود . تازه سربازي اش را تمام کرده بود، که انقلاب شد . تازه انقلاب شروع شده بود که رفت تهران ، که آنجا اسمش را در کميته بنويسد که نشد و از آنجا پشيمان شد و آمد همدان و اسمش را در سپاه نوشت . ما که روستا بوديم ، آمديم همدان و يک چند وقتي مستاجر بوديم . خودش در دادگاه بود و درگيرکارمنافقها و مقابله با آنهابود.
روز عيد قربان بود و چند نفر منافق را  گرفته بودند. يکي از آنها گفته بود، که چند نفر فردا بايد در جايي قرار داشته باشند . حاج ستار و شهيد مسگريان رفته بودند و آن دختر منافق فرار کرده بود و در  خانه اي پناه گرفته بود . حاج ستار رفته بود و او را گرفته بود. شهيد مسگريان هم،  پسر را گرفته بود و آورده بودند. حاج ستار که اجازه نداشته زنها را بازرسي کند ، مي گفت: چون جان ما در خطر بود،  گشتم  و چيزي در بدنش نبود. آورده بودند او را در ماشين مسگريان ، ايشان (خدا بيامرز) هول شده بود و زياد دقت نکرده بود. آن پسر يک نارنجک  به کمرش بسته بود و در فلکه سنگ شير، نارنجک را کشيده بود. مسگريان خدا بيامرز ، شهيد شده بود و حاج ستار زخمي . اينها را برداشته بودند و برده بودند بيمارستان. برادر کوچک شوهر خانه ما بود و رفته بود هم کتاب برايش بگيرد و هم نان بگيرد . خانه آمد و گفت: آنجا نبود و رفته بود ماموريت. شب بود و ما خانه نشسته بوديم، ميني بوسي آمد و جلو خانه ما نگه داشت. ديديم آمدند و گفتند: حاجي کجاست؟ گفتم : دادگاه. گفتند : نه ، مي گويند زخمي شده است. بالاخره رفتيم ،ديديم بيمارستان اکباتان خوابيده بود. من او را اصلا نشناختم، از بس که از او خون رفته بود و کليه هايش اذيت شده بود و حالش خيلي خراب بود. اصلا لباسهايش همه سوخته بود و چند روز آنجا خوابيد و از آنجا مرخص شد. گفتند که يک ماه بايد آنجا استراحت کني. يکي دو روز ماند و چند روز هم رفتيم دهات. گفت: حالا زحمت نکشند ، از آنجا بلند شوند به خاطر ما و از کار و زندگيشان بمانند . يک چند روز ماند و باز رفت دادگاه. آن موقع تيپ نبود و در سپاه ، تيپ تشکيل دادند و رفت در تيپ. ديگر کارش همه در منطقه بود. يک روز هم خانه پيدايش نمي شد و يک روز هم که مي آمد مرخصي، خانه نمي ايستاد و مي رفت به خانواده شهدا سر مي زد. مدام  در جبهه بود ، به خانه کم مي آمد. عيد که مي شد، بيشتر توي منطقه بود و چه جور مي شد  که سالي عيد ، خانه باشند. آن هم دست بچه ها را نمي گرفت با خودش بيرون ببرد و مي گفت: اگر من دست بچه ها را بگيرم  و ببرم بيرون، يک خانواده شهيد ببيند و فرزند شهيد ببيند و يک آه بکشد، واي بر حال ما ! اين بود که بچه ها را با خودش بيرون نمي برد.

تاريخ ازدواجمان 13/2/1357 و در روستاي غايش بود . روز اول به او گفته بودند، دختر عمويت را برو ببين. چون بيشتر خانه نبود ، و ما همه يک روز خانه اقوام ،يعني خانه پدر بزرگش بوديم، من از پله ها پايين مي آمدم  و حاج ستار بالا مي آمد. ما را آنجا ديد و به خاطر اين هم آمده بود، که مرا ببيند. من هم خوب آن موقع عقلم نمي رسيد و نمي دانستم .چون آن موقع ، دخترها را در سن و سال کم ، شوهر مي دادند. آن موقع از من پرسيد، که عمو خانه است ؟ من گفتم:  بله.  گفت: مي خواستيم بياييم خانه تان. آمدند خانه ما ، ولي من نمي دانستم براي چه چيزي آمده اند خانه ما . اين خاطره براي خودش خيلي مهم بود ، که آن روز در آنجا حرف زد و من از حرف زدنش خوشم آمد .

مختصري از رفتاراخلاقي و روحي شهيد در منزل:
بيشتر وقتها که جبهه بودند و مرخصي مي آمد ، مي رفت به خانواده شهدا سر مي زد. (ديگر الان اصلا احوال خانواده شهيد را نمي پرسند). آن موقع که خانه بود، اخلاقش خيلي خوب بود. حتي يک روز هم که خانه بود، با وجود اينکه خيلي خسته بود، اصلا نمي گذاشت، مثلا من بروم نان بگيرم ، مي گفت: اگر من بنشينم خانه  و شما بروي نان بگيري، اصلا درست نيست. آن وقت که من خانه نيستم ، وظيفه شما است که نان بگيري، و گرنه وقتي خانه بود ، هر چيزي را  خودش مي گرفت و حتي جاي خودش را هم خودش مي انداخت و اصلا ابا نداشت که در خانه کمک کند .

برخورد شهيد با افراد خانواده :
اخلاق و برخوردش، هم با خانواده خودشان خوب بود و هم با خانواده ما خوب بود و با من هم خوب بود  و خوشا به سعادتش که زود رفت! زياد به بچه ها محبت نمي کرد  و چون مي گفت: عادت مي کنند و ديگر نمي گذارند من منطقه بروم و دلتنگي مرا مي کنند. برادرش سرباز بود و سربازي نمي رفت. البته ايشان الان شهيد شده است.(صمدابراهيمي).
 رفته بوديم روستا ، يک دفعه به پدرش گفت: تو خيانت مي کني؟ گفت: چرا؟ گفت: اين سرباز را چرا نگه داشتيد خانه، او بايد برود جبهه. چند کلمه با پدرشان حرف رد و بدل کردند و حرفشان شد. بعدا باز خودش از دل پدرش درآورد و گفت: به خاطر اينکه الان موقع جنگ است، اينها نروند، بالاخره اين يکي نرود و آن يکي قايم نشود که نمي شود. برادر شوهرم همان موقع  رفت سربازي و خودش پشيمان شد و اسمش را نوشت.مي گفت: من نمي دانستم حاجي اينقدر اخلاق و رفتارش خوب است . به من مي گفت: برو سربازي ، مي گفتم: بروم آنجا، اذيتم مي کنند. ولي رفتم، آنجا ديدم ، برادر من است و براي آن يکي رزمنده ها ، بيشتر مهرباني مي کند و چقدر با سربازان و بسيجي ها و .. رفتار خوبي داشت.
 از منطقه که مي آمد خانه ، يک شب مي ماند و بقيه را مي رفتيم خانه پدر و مادرش و احوال آنها را مي پرسيد. مي نشستيم و به من مي گفت: بلند شويد برويم خانه پدرت. مادر شوهرم مي گفت: شما تازه آمديد ، حالا باشيد. مي گفت: نه شما را ديديم ، حالا نوبت آن هاست و چشم انتظارند و مادر يا پدر زن با پدر و مادرم ، هيچ فرقي براي من نمي کنند و احترام آنها واجب تر است. مي رفت و من مي ماندم ، چون خانه مادر شوهرم ، من رويم نمي شد با حاجي بلند شوم و بروم. حاجي مي رفت و شام هم آنجا مي ماند ومي آمد. مادر شوهرم مي گفت: پس کجا بودي؟ او مي گفت: شما جمع نشستيد، آنها تنها بودند و رفتم شام را با آنها خوردم و آمدم  و خيلي هم مزه داد. آنها هم تنها مانده بودند .

ذکر حالات معنوي شهيد در مواقع مختلف در خانه و بين خانواده:
دعا خواندن جاي خودش ، نماز خواندن جاي خودش ، و همه اين گونه مسائل را رعايت مي کرد . يک خاطره اش اين است که ، يک روز اعزام بود و امام در تلويزيون سخنراني مي کردند و مي گفت: وقتي موقع اعزام است و بسيجيان مي روند، من ناراحت مي شوم و خجالت مي کشم و شروع به گريه کردن کرد و گفتند که امام اين طور که حرف زد، ناراحت شدم.
در خانه هم ، شب جمعه که تلويزيون دعاي کميل پخش مي کرد ، چراغ را خاموش مي کرد. خودش ، کتاب دعا بر مي داشت و دعا مي کرد و گريه مي کرد. موقعي که با خدا راز و نياز مي کرد و نماز مي خواند، هر قدر هم که بچه ها شلوغ مي کردند ، او در خودش بود. بچه ها کوچک بودند و يک سال، فاصله داشتند. خودش که خانه بود، بچه ها را مي برد نماز جماعت. در نماز جمعه آن موقع  بچه ها را (معصومه و خديجه، اول ابتدايي بودند) ، با خودش مي برد و مي گفت: بگذار ياد بگيرند . مي گفت: محبت امام را در دل بچه ها زياد کن و هميشه ياد امام باشيد و به سخنهايي که امام فرموده ، گوش دهيد .

حالات و برخورد شهيد در هنگام باز گشت از جبهه:
مي گفتند: جبهه واجب تر است. من نمي گفتم ، نرو. فقط بعد از شهادت برادر شوهرم بود ، که گفتم: حاجي ديگر بس است و ما هم خسته شديم و بچه ها کوچک بودند و ديگر برادر شوهرم رفته . او هم دو تا بچه داشت و ما 5 تا . گفت: اين حرفها را نزن ، شما بايد روز به روز ايمانتان قوي تر شود. خداي ناکرده با اين حرف ها ، ايمان شما ضعيف مي شود. گفتم: به خاطر اينکه بچه ها کوچک هستند و ما هم اذيت مي شويم . گفت: نه اگر من نروم ، بايد شما بگوييد برو . يک مثلي مي گفت برايمان ، که الان يادم نيست  و من هم نمي گفتم که جبهه نرود و فقط يک بار گفتم ، آن هم بعد از شهادت برادرشوهرم .

تاثير فرهنگ جبهه در نحوه برخورد شهيد با خانواده و مسائل زندگي:
يک روز مهدي کوچک بود،  با اتفاق چهار تا دختر و مهدي بيرون رفتيم. حاجي کنسروي را گذاشته بود که توي راه بخورند. از منطقه مي آمدند و نخورده بودند، مانده بود. مهدي را با خودش برده بود سپاه. مهدي رفته بود و کنسرو را باز کرده بود.  حاجي از دستش گرفته بود ، گذاشته بود سر جايش. (سهميه خودش بود) . مي خواستيم برويم بيرون، باز مهدي رفت آنجا و در کنسرو را  دوباره برداشت. حاجي کنسرو را برداشت و از دستش گرفت و سر جايش گذاشت. گفتم: تو را به خدا بده بهش . گفت:  نه ، مال بيت المال است. گفتم: سهميه خودت بوده و خودت گذاشتي بين راه بخوري و نخوردي و مانده. گفت: نه ، باز هر چي باشد، مال بيت المال است.
 
بينش شهيد نسبت به نوع زندگي و اداره زندگي و نوع تربيت فرزندان:
دوست داشت بچه هايش چادري باشند، بچه ها کوچک بوند و کلاس اول هم نمي رفتند. يک روز آمد خانه و گفت: به معصومه و خديجه بگو روسري ببندند، عادت کنند. گفتم: توي خانه ! آنها کوچک هستند و کسي نيست که روسري بپوشند.
يک روز هم خودم بدون روسري رفته بودم حياط. گفت : روسريت پس کو؟ گفتم : توي حياط کسي هست؟ گفت: خدا که مي بيند. گفتم: خدا که نامحرم نيست. گفت: بچه ها نگاه مي کنند ، ياد مي گيرند و يک وقت بي روسري نروند بيرون ؟!
مي گفت : بالاخره يک وقت همسايه ها پشت بام باشند و ببينند ، بچه ها بايد روسري سر کنند و چادر بپوشند . ايشان هر چيزي ساده اي را دوست داشت .
 
بيان احساسات خود هنگام اعزام همسرتان به جبهه ها:
به خاطر اينکه موقع جنگ بود، تنهايي را تحمل مي کرديم. به خاطر اسلام ، به خاطر دين، به خطر امام (ره) ، هر چيزي بود  را تحمل مي کرديم و الان هم تحمل مي کنيم به خاطر خدا . چرا که در راه خدا رفتند و از يک لحاظ افتخار مي کردم که شوهرم نترس است. مي رفتند پيش ايشان و مي آمدند  و از ايشان تعريف مي کردند. بسيجي ها، هم از اخلاقش و هم از رفتارش و هم از  شجاعتش تعريف مي کردند ،مي گفتند، که نترس بود و من افتخار مي کردم. الان هم افتخار مي کنم که اين چنين شوهري داشتم و اين راه را رفته است و الان هم ، هر جا که اسمش را مي آورند، افتخار مي کنم. و به همه شهدا و به همه اينهايي که رفتند، افتخا مي کنيم.

مشکلات و نحوه برخورد با آن، هنگام حضور همسر در جبهه ها و بعد از شهادت:
 
تنها بوديم، برادرش هم که شهيد شده بود. دو روز ماند و روز سوم رفت آنجا. فرمانده لشکر ، آقاي کياني گفته بود، که بايد بروي 10 روز بماني . خودش هم زخمي بود .
 دو روز ماند و روز سوم رفت و ديگر نماند. يک مدت بعد آمد و من گفتم، که از بمباران مي ترسم. يک سنگر توي حياط درست کرد و مي خواست که برود ، من گفتم: حاجي ما مي ترسيم و بچه ها هم کوچک هستند.( آن موقع اينجا هيچ کس نبود و غريب بوديم)، گفتم: من مي خواهم بروم رزن. گفت: اين کار را نکنيد ، چون بقيه که شما را  مي بينند ، فکر مي کنند که لابد يک چيزي هست که اينها رفته اند و اينها را برده اند و گذاشته اند رزن و اصلا اين کارها را نکنيد و يک ذره اي عصباني شد و گفت: بمانيد همدان ،هر چه شد ، آن است که خدا مي خواهد. خودش در تابستان بود و ماه رمضان، روزه نمي توانستند بگيرند. بالاخره امام خودش فرموده بودند: درست نيست در اين گرما و تشنگي روز بگيرند . مي آمد خانه ، چند روز مي ماند و روزه مي گرفت.( دخترم سميه را خدا تازه داده بود به ما ) . من خوابيده بودم ، خودش افطار و سحري حاضر مي کرد و روزه مي گرفت و مي رفت خانه يکي از دوستانش. مثلا مي ديد خودمان مشکلي نداريم ، به بقيه افراد کمک مي کرد.
خانم همسايه تعريف مي کرد: رفته بود خانه آنها ، ديده بود حال خانه آنها  خالي است. گفته بود، من بودجه ام نمي رسد فرش برايتان بخرم  و موکتي خريده بود  و برده بود برايشان. خانمش بعد از شهادت حاجي ، پيش من هم نگفته بود. گفته بود: حاج ستار خدا بيامرز، اين موکت را خريد و آورد برايمان. گفت: خانه تان خالي است.
دلسوز بود، مي دانست کسي يک چيزي ندارد، تا آنجا که مي توانست ، کمک مي کرد. تنهايي را ،خوب چون براي خداست، بايد تحمل کرد. (زهرا دختر کوچکم ، آخرين بچه مان بود).
 عمليات فاو بود ، که آن موقع حاجي منطقه بود و ديگر ما مانديم تنها و زهرا را هم که خدا مي خواست، به ما داد. مي گفتم : خدايا چه بکنيم ؟ بالاخره همسايه مان آمد و رفتيم دکتر. حاجي از منطقه آمد و من يک ذره قهر کردم و گفتم : بالاخره يکي که زنش مريض مي شود، مي رود به او سر ميزند. هيچ کس هم نبود  و تنها بوديم اينجا. گفت: مي دانم حق داري، ولي اسلام واجب تراست. مي گفت : ما چند نفر آنجا مسئوليم و بايد برويم و چند روز آن موقع ماند .

نحوه ارتباط و نامه نگاريها با همسر زمان حضور در جبهه:
من که نامه نمي نوشتم ، چون سواد نداشتم ، ولي خودش زنگ مي زد. خانه همسايه مان مي ر فتيم  وآنجا حرف مي زديم . عمليات فاو بود ، 6 روز بود که دختر کوچکم زهرا را خدا داده بود . آن وقت هم تلويزيون پشت سر هم اعلام مي کرد عمليات شده،  ما مي گفتيم که،  خدا کند صحيح و سالم برگردند. همسايه مان آمد  و گفت : حاج ستار زنگ زده خانه. من خودم مريض بودم، اين را که گفت، من نمي دانم چطور چادرم را پوشيدم و رفتم خانه ايشان. همسايه ما ، شوهرش سپاهي بود ، خانم او آمد و خانم شهيد دارابي آمد ومي خواستند احوال شوهرشان را بپرسند. من گوشي را برداشتم و احوالپرسي کردم . حاجي بنده خدا رويش نمي شد، که سوال کند خدا بچه را داده يا نه. مي گفت: چه خبر؟ من هم رويم نمي شد بگويم. مي گفت : چه خبر، وضع و اوضاع چطور است و من اصلا رويم نمي شد يک چيزي بگويم. گفتم: خوبيم. فقط بگو ببينم تو خوبي زخمي نشدي؟ گفت: نه حال من خوب است و چند روز ديگر مي آيم. همسايه ها يکي يکي گوشي  را گرفتند و احوالپرسي کردند و گفتند: آقاي دارابي چطور است؟ گفت: او هم خوب است  و صحيح و سالم نشسته اينجا ،(در حاليکه او زخمي شده بود و فرستاده بودند او را قم ) .
در کوچه ما، آقاي هادي پور بود و همه دوستان بودند و برايمان خيلي مهم بود ، بدانيم چه خبر است؟ و خانه همسايه مان ،شده بود مخابرات. او مي گفت: احوال شوهر مرا بپرسيد، ببينيد خوب است يا نه.

ديدگاه شهيد نسبت به امام خميني (ره) و ولايت فقيه:
هميشه مي گفت: محبت امام را در دل بچه هايم زياد کنيد و امام را تنها نگذاريد. حرفي را که امام مي گويد، گوش کنيد . امام که تازه آمده بودند ايران ، ايشان رفته بودند تهران. خودش مي گفت، با موتور رفته بودم. گفتند : امام آمده. من موتورم را گذاشتم کنار و رفتم پيش امام. امام دستانش را روي سر ما کشيد ، خيلي خوشحال شدم. دستشان را بوسيدم و بيرون آمدم ، ديدم موتور را مي خواهند ببرند.

ديدگاه شهيد در خصوص تحصيلات و کسب مسائل علمي:
مي گفت: بچه ها درسشان را خوب بخوانند تا به جايي برسند. به ما هم مي گفت، ولي به خاطر بچه ها نمي توانستم بروم. آن موقع هم روستا نمي گذاشتند، چون پسر و دختر مخلوط بود و معلم ها هم مرد بودند و پدرم بدش مي آمد. چرا حاجي به من مي گفت، من هم نمي دانستم و نمي توانستم . خودش هم مي ديد مشکل است و خانه نبود و بچه ها کوچک بودند.
خودش هم علاقه داشت  و خوشش مي آمد بچه ها درس بخوانند و مي آمد درس بچه ها را مي پرسيد. يکي کلاس اول مي ر فت و آن يکي به او کمک مي کرد .ايشان مي گفت: ببينم دخترم چه طور ياد گرفته و چطور مي خواند؟!

 نحوه اطلاع از شهادت و عکس العمل شما در موقع شهادتش:
بعد از شهادت برادرشوهرم بود که شوهرم آمد خانه. مي خواست برود که پدر شوهرم را هم آورد . بعداز نهار بلند شدند بروند  و رفتند و دوباره برگشتند. گفت: شام درست کن  و بعد از شام مي رويم. پرده ها را من باز کرده بودم و شسته بودم، گفت: چهار پايه را بياور، پرده ها را بزنم. پرده ها را هميشه خودش مي زد و نمي گذاشت من بالاي چهار پايه بروم . پرده ها را زد  و شام خوردند. پدرشوهرم گفت: من هم با شمامي آيم . گفت: جا نمي شويد و ميني بوس رفته و من با تويوتا مي خواهم بروم. من گفتم: حاجي دلش تنگ است و به خاطر اينکه برادر شوهرم شهيد شده بود، برويد منطقه را ببيند. گفت: جايمان تنگ است و نمي شود. گفتم : خوب بالاخره يک طوري هماهنگ کنيد و او را هم ببريد، چرا که دلش تنگ است. پدرشوهرش هم بود و حاجي و راننده شان، شام خوردند و خداحافظي و رفتند. آن وقت که مي خواست برود، چهره اش خيلي عوض شده بود و نوراني بود و نوراني تر شده بود. اصلا انگار آگاه شده بود، که شهيد خواهد شد. من به خدا گفتم : خدا کند اين دفعه ، صحيح و سالم برگردد. اصلا چهره اش خيلي عوض شده بود. اول برج بود که شهيد شده بود و پدرشوهرم اينجا بود. از منطقه يکي از بچه ها آمد و گفت:آدرس خانه برادرشوهرت را مي خواهيم. من رفتم خانه برادرشوهرم و گفتم: از حاجي خبر داريد؟ گفت: حاجي تازه رفته است، چه خبر؟ گفتم: 10 روز است که رفته  و الان عمليات شده و اصلا نه خبري، نه تلفني، هيچي نگفته. گفت: من مي روم و مي پرسم. ديگر من آمدم خانه ، فردايش برادرم آمده بود، رفتيم بازار ، از ماشين پياده شديم. پاهاي من اصلا جان نداشت و نمي توانستم راه بروم. بالاخره رفتيم و يک چيزي مي خواست براي ما بگيرد. من يک دامن مشکي برداشتم و برگشتم خانه. بچه ها گفتند : مادر، عمو آمد اينجا، کمد را باز کرد  و آلبوم بابا را برداشت. من ناراحت شدم و گفتم: براي چه ،من خانه نبودم و کمد را باز کرده و آلبوم را برداشته است؟ برادرشوهرم مي دانست، آمده و عکس را برده که اعلاميه چاپ کنند.
شب نشسته بوديم ، مي خواستيم شام بخوريم، ديدم يک نفر در اتاق را باز کرد و آمد داخل . ديدم پدر شوهرم و دايي شوهرم ، که او هم بسيجي بود آمدند. گفتم: در بسته بود، شما چطور باز کرديد؟ گفت: در باز بود. من با خودم گفتم : من که در را باز نمي گذاشتم، بگو که حاجي کتش را درآورده و رفته عمليات  و کليد در داخل جيبش بوده و پدرشوهرم برداشته  و گذاشته  داخل جيبش و اين طوري در را باز کرده.
 گفتم: حاجي پس کجا است؟ گفت: آنها ماندند. گفتم: پس شما آمديد، آنها چرا نيامدند؟ گفت: بالاخره او فرق مي کند ، او فرمانده است و مانده اسلحه تحويل بگيردوساکها را تحويل بگيرد و بعد بيايد. خيلي قسم دادم به پدرشوهرم شام بماند ، گفت : نه ما شام خورده بوديم، خواستم تخم مرغ درست کنم برايشان ، بخورند. گفت: نه، هر چي هست توي سفره ، همان را مي خوريم. ديدم که خيلي ناراحت است. دستش را روي شکمش گذاشته و اصلا حوصله ندارد. به دايي شوهرم گفتم: پس حاجي کجا مانده ؟ گفت: آنها فردا پس فردا مي آيند . سفره را جمع کردم و پدرشوهرم گفت: جاي مرا بينداز، مي خواهم بخوابم . من رفتم جا بيندازم و به دايي شوهرم قسم دادم و گفتم: راستش را بگو ببينم حاجي کجا مانده و شما آمديد؟ قرار بود با هم بياييد و چيزي نگفت. رفتم جاي پدرشوهرم را بيندازم، گفتم: شما را به خدا بگو ببينم پس حاجي کجا مانده؟ اين را که گفتم، گفت: نترس چيزي نشده و حاجي پايش زخمي شده، تا اين را گفت، ديگر براي من آگاه شد ، که چيزي شده. چون به خاطر زخمي شدن ، حاجي نمي ماند. از آن بيشتر زخمي شده بود و باز خانه آمده بود . من شب رفتم خانه همسايه مان ، به سپاه زنگ بزنم و همسايه ها دو روز بود ، مي دانستند من خبر نداشتم. زنگ زد و گفت: نمي گيرد.  نگو اين شماره را اشتباهي مي گيرد، تا مرا از سر باز کند. ديگر ماند و صبح شد. ديگر صبح رفتند سپاه ، منتظر بودند که جنازه برسد و بعد به من بگويند. دوستانش از سپاه مي آمدند خانه ما ، که چه شده ؟  بالاخره برايمان آگاه شد، ولي خوب قبول نمي کردم. مي گفتم: شايد دروغ باشد و بيايد، شايد هم زخمي شده است . پدرشوهرم آمد خانه و نشست. يک دفعه گفتم ، که هر چه شده بگو! حاجي گفت گفتند: ميني بوس مي خواهند بياورند، برويم تهران ملاقتش. من گفتم: نمي خواهد، از سپاه ماشين بياورند، خودتان نمي توانيد از بيرون ماشين بگيريد، خودمان که خانه پول داريم، ماشين بگيريد و برويم ببينيم کجاست؟
حال بگو حتما بايد از سپاه ماشين مي آوردند ، چون اينها منتظرند جنازه بيايد. مي گويند، از سپاه مي خواهد ماشين بيايد. اين دفعه پدر شوهرم گفت: مي داني چيست ؟ حاجي گفته است ، زينب گونه گريه کن، بچه هايم را بزرگ کن . اين را گفت، فهميدم حاجي شهيد شده. آمدند و گفتند: اگر مي خواهيد جنازه را ببينيد، برويد سپاه . رفتيم آنجا ، بچه ها را برديم و جنازه را همه ديدند . بالاخره هر کس باشد، ناراحت مي شود. 5 تا بچه ماندند ، ولي خوب به خاطر خدا بود و به خاطر اسلام بود و تحمل کرديم .


نکات و حالات خاصي که از همسر شهيدتان ديده ايد:
در قضيه مکه رفتنشان خودش، مي گفت: تو را هم با خودم مي برم ، ولي مي گفت : چون از طرف سپاه اسم  من درآمده، نمي توانم شما را ببرم، ولي حتما تابستان يا سال ديگر  شما را مي برم مکه . ما مشهد بوديم ، از طرف سپاه زنگ زدند. مسئول ما آمد و گفت: آقاي ابراهيم زنگ زده، گفته بچه ها رابفرستيد بيايند . گفتند: شناسنامه ها. شناسنامه نبرده بوديم و کارت دعوتنامه که براي سپاه داده بودند، آن هم نبود. ديگر رفتند از سپاه مشهد نامه گرفتند و رفتند بليط گرفتند.
ساعت 12 سوار هواپيما شديم  و ساعت 1 رسيديم تهران. از سپاه تهران يک ماشين آمده، که ما بياييم . ما را آورد ند . آمديم ، ديديم حاجي (خدا بيامرز) ، سماور روشن کرده و شام آماده کرده و جلو در حياط آب ريخته. ما آمديم ، مادرشوهرم هم پيش ما بود و مهدي بغل من بود. ديدم از پشت سر ما ، ميوه خريده مي آيد و يواش يواش صدا مي کرد. ما نگاه کرديم ، ديديم مي آيد. رفتيم خانه، مهمان دعوت کرد و چند تا از همسايه ها  آمدند . فاميل خودش ، رفت عروسي دوستش. او هم رفت  ک آنها را برساند. مهمان ها گفتند: خدايا ، حاجي کجا مانده؟ يک موقع آمد، گفتم: کجا بودي، مهمانها آمدند  . منتظر شدند، نيامدي؟ گفت: بردم آنها را رساندم و آمدم و دير شد. فردا شب از سپاه آمدند و بالاخره رفتند مکه. دختر خواهرم عروسيش بود، گفتم: تا حاجي بيايد ، من بروم و برگردم تا خواهرم ناراحت نشود. صبح که آماده شدم بروم، ديدم در زدند. خودش مي گفت: هميشه  از بالاي پنجره نگاه کنيد .( آن موقع منافق زياد بود) . مي گفت :  اول نگاه کنيد ، ببينيد کيست و بعد در را باز کنيد. رفتم در را باز کردم ، ديدم يک آقايي گفت: حاجي زنگ زده  و گفته فردا مي آيد. من از پله ها آمدم پايين  و افتادم پايم زخمي شد. يک گوسفند هم پدر شوهرم آورده بود.گفت : حاجي آمد، قرباني کنيم. گوسفند را برديم پشت بام و حياط را تميز کرديم. فردا منتظر نشستيم ، که حاجي بيايد. سوار ماشين شديم و رفتيم، نيا مدند. گفتم : پس کجا مانده اند؟ گفتند: ساکشان را ندادند، آمديم خانه.
 با مادر شوهرم نشسته بوديم و تعريف مي کرديم، يک دفعه زهرا ،خواهر شوهر م آمد و گفت : حاجي آمد .آمديم ، ديديم حاجي آمده بالاي پله ها و ايستاده. آمدم و ديدم سرش را هم تراشيده بود ، گفتم: کجا بودي، ما آمديم استقبالت ، نبودي؟ گفت: مي خواهيد برگردم! باشد من مي روم آنجا، شما بياييد استقبالم. گفتم: نه ، آخر ما آمديم شما نبوديد و برگشتيم. گفت: مساله اي نيست. رفت داخل کوچه ، پدرشوهرم قرباني را کشتند و براي مهماني آماده کردند. يک روز بچه هاي سپاه را دعوت کرد، آنها گفته بودند: براي ما آبگوشت درست کن ، چلو کباب نمي خواهيم. يک روز هم بچه هاي گردان خودش را دعوت کرد . آن موقع منافق زياد بود و آنهايي که ريش داشتند را ترور مي کردند. آن موقع ها خدا بيامرز ، حاجي ، اسلحه گذاشته بود خانه و يادم داده بود ، که بالاخره يک وقت در زدند و آمدند ، مواظب باشيد. يک شب همسايه ما ، شوهرش آمده بود، در ما را زده بود و فکر کرده بود خانمش، خانه ماست. آن موقع شوهر او هم، جبهه بود . چون بعضي موقع ها که تنها بوديم ، يک جا جمع مي شديم. تنها بودم ، بچه ها هم کوچک بودند، کرسي هم گذاشته بوديم. در زدند و رفتم . گفتم: کيست؟ جواب نداد. از ترس نمي دانستم چکار کنم. بخودم مي لرزيدم. خدايا حتما منافق آمده سراغ ما . مي ر فتم ، مي خوابيدم ، باز مي ديدم در مي زنند. باز مي رفتم، مي ديدم هيچکس نيست. گفتم: حاجي خودش گفته، اگر يک وقت ديديد اين طور است، اسلحه را برداريد. خوب است بروم اسلحه را بردارم، اين دفعه ببينم کيست؟ رفتم با حرص گفتم: کيست؟ ديدم بنده خدا ، آقاي عسگري است . گفت: فتانه اينجاست؟ گفتم: اينجا نيستند. گفتم : آنها رفته اند خانه خواهر شوهرشان. فردا آقاي عسگري به خانمش  گفته بود : به خانه ما بيايد و از قدم خانم معذرت خواهي کن . گفتم: به خدا اصلا طوري ترسيده بودم ، که مي خواستم اسلحه را بردارم  و از بالاي پنجره بروم سراغش. گفته بود: به قدم خانم بگو، در جبهه هيچ اتفاقي برايم نيفتاده ، حالا آمدم اينجا ، مي خواهد مرا بکشند! يک روز حاج طيب ، (همسايه مان ، الان هم توي سپاه است)، چشمش يک کمي عيب داشت ، يکي از همسايه ها رفته بود، از همسايه اش ماشين بگيرد و خانمش مرض بود، ببرد دکتر.
حاج طيب فکر کرده بود منافق آمده، آمد در ما را زد و به حاجي گفت: يک نفر ايستاده بود اينجا، من در را باز کردم  و فرار کرد. حاجي( خدا بيامرز) کلت داشت ، آمد برداشت و از اينجا دور زدند و رفتند که منافق را بگيرند. ديده بودند ، نه بابا ، بنده خدا مي خواهد ماشين بگيرد و زنش حالش خوب نيست و حالش خراب است تا ببرد دکتر. خيلي معذرت خواهي کردند .
 نمي دانم کدام عمليات بود، سرپل ذهاب را بمباران کردند.ايشان  پادگان ابوذر بودند و آن وقت نمي گذاشتند مرخصي بيايند. البته دست خودشان بود، ولي به خاطر اينکه عمليات نزديک بود، نمي شد بيايند . گفته بودند ، آنهايي که اينجا مسووليت دارند، مي توانند خانواده هايشان را هم بياورند. يک روز آمد و گفت: آمدم شما را ببرم جبهه، سرپل ذهاب . سميه هم بغل من بود و يک ماهه بود. دوستش هم مي خواست، خانواده اش را بياورد، ولي مادر زنش اجازه نمي داد ، که خانمش را ببرد جبهه. گفت: اگر تو بيايي ، آنها هم مي آيند.  اول شما بياييد ، برويم . زهرا بود ، سميه هم بغلم بود، رفتيم پادگان و چند نفر از جمله ، آقاي همداني ، آقاي بشيري هم آمدند و خانواده هايشان را هم آوردند. هر کسي مي آمد، اول مي آمدند خانه ما و بعد مي رفتند اتاقشان را درست مي کردند و مي رفتند اتاق خودشان. سيد اصغر (خدا بيامرز) هم بود و مي آمدند و مي رفتند. مکان را سپاه داده بود . يک شب هواپيما آمده بود تا بمباران کند ، من ترسيدم و گفتم: حاجي هواپيما آمده تا بمباران کند. گفت: نه، هيچي نيست ، آنها آمده اند فيلمبرداري کنند و عکس بگيرند. اول به من گفت: بنشين، من درسم را تمام کنم، بعد بخواب. من گفتم: نه ، من مي خوابم  و خوابم مي آيد. هواپيما که آمد ، ضد هوايي ها کار کردند. من زود بلند شدم ، شيشه ها داشتند تکان مي خوردند. گفتم: چيست ؟ گفت: هيچي ، رفتند باختران  و اينجا چيزي نيست. باز هواپيماها برگشتند و ضد هوايي ها کار کردند. اين دفعه خيلي ترسيدم. چند روز مانديم. يک روز حاجي گفت، که آماده شويد برويم منطقه را ببينيم . ساعت 4 صبح بود ، بچه ها را آماده کرديم و گفت: بريم قصر شيرين. آن موقع آنجا هم شلوغ بود و زن نمي گذاشتند برود آنجا. حاجي اورکت خودش را درآورد و من از روي چادر پوشيدم ، که از پشت مثل مرد شوم. مثل اينکه يک مرد نشسته داخل ماشين. بچه ها را هم خوابانديم کف ماشين و رفتيم. چند ساعت داخل قصرشيرين گشتيم و مي خواستيم برويم که  نگذاشتند و رفتيم سرپل ذهاب و تپه ها و همه جا را نشام داد. با دوربين، عراقيها و تانک عراقيها را هم نشان داد. چند عکس هم آنجا انداختيم . يک جا مي خواستيم پياده شويم ، ديدم حاجي خودش پياده شد و زود رفت. گفتم: به ايست بچه ها را يکي شان را بگير بغلت، تا من هم يکي شان را همين طوري مي روي ، بگيرم گفت: بنده خدا، مي خواهم بروم ببينم آنجا کسي نباشد، اگر بود اول خودم را بزنند و بچه ها را نزنند  و بروم نگاه کنم و بعد بيايم شما را ببرم .
خودش رفت و نگاه کرد و آمد و کمک کرد بچه ها را برديم و گشتيم و آمديم. يعني تا ظهر ما راه رفتيم و نهار، کنسرو ماهي برداشته بود يم .من گفتم: غذاي سرد خوشم نمي آيد ، رفت از سنگر چيزهايي جمع کرد و آورد و آتش روشن کرد و کنسروها را داغ کرد. برادرشوهرم پيش ما بود ، گفت: حاجي تو که سرد مي خوري. گفت: قدم ، در خانه غذاي گرم خورده و عادت کرده و غذاي سرد نمي خورد، به خاطر او گرم مي کنم و خورديم . ديديم تانکهاي عراقي هم توپ هايشان شليک مي کند. من گفتم : به حاجي بگويم برويم ، مسخره مي کند و مي گويد: از جانت ترسيدي ؟ حاجي که رفت آن طرف، من به برادرشوهرم گفتم: اينجا را عراقيها مي توانند بزنند؟ آخه يک تپه بود ، آنجا را خيلي مي زدندو  ميني بوس برده بودند و آنجا نيرو خالي کرده بود و آنها را ديده بودند  و درست آنجا را مي زدند. او گفت: بله، دوربين را اگر بچرخاند، اين طرف، (جيپ را هم حاجي گذاشته بود و يک درختي بود و پشت درخت اگر جيپ را ببينند) ، چند تا خمپاره مي توانند بزنند اينجا. من با اين حرف ، بيشتر ترسيدم.
 نهار خورديم و آمديم. حاجي گفت: مي دانم تو الان دلت مي خواد بروي همدان . پدرم را خيلي دوست داشتم و مي خواستم که او را ببينم . گفت: مي دانم اين ها را مي خواهي براي حاج عمو تعريف کني و بگويي کجا بوديم، حالا اگر يک خمپاره بيايد بالاي ماشين بخورد همين جا ، همه مان را از بين مي برد، آن وقت مي خواهي چکار کني؟ گفتم: نه، مي خواهم بروم ، همه را براي حاج آقا تعريف کنم، که کجا رفتيم و چه کرديم. شب شد، چون پادگان ارتش بود ، نمي شد روزها بياييم. آمديم پادگان، چند روز گذشت و مانديم پادگان. حاجي آمد  و گفت: مرخصي مي خواهي؟ گفتم: چطور؟ گفت: مي خواهي بروي همدان؟ گفتم: بله ، چون مادرم را هم که مريض ، مي خواهم ببينم. گفت:شما را مي برم، ولي قول بده که نروي بگويي، ترسيدم و نمي خواهم بيايم . گفتم: باشد.
  ساعت 4 بود، از آنجا بيرون آمديم و ساعت 1 به رزن رسيديم . از آنجا رفت و چند تا در را زد و با تلفن نمي شد تماس برقرار کرد . باز براي ساعت 1 ما را گذاشت رزن و خودش برگشت جبهه. گفت: يک هفته بمانيد، من مي آيم و شما را مي برم. بعد از يک هفته اي ، من ديدم نيامد. خودم آمدم همدان و بعد گفتند: سرپل ذهاب را بمباران کرده اند. حاجي خودش در خط بوده و آمده اند . آنجا پادگان را بمباران کرده اند و بچه ها شهيد شده بودند. حاجي آمد و گفت: اوضاع از اين قرار است و همه ، خانواده هايشان را  آوردند.
 يک روز با يکي از نيروهايش رفته بود و مادر شهيد ناراحتي کرده بود و (بنده خدا خوب پسرش بود ) به حاجي چند حرف گفته بود، حاجي سرش را پايين انداخته بود و چيزي نگفته بود ، مي گفت: عيب ندارد ، بالاخره پسرش است و ناراحت شده. با وجود اين ، باز مي رفت  و به خانواده شهدا سر مي زد.
 با فاميلها ، با همه شان خوب بود. اصلا قهر نمي کرد و مي گفت: هر کس بدي کرد، بايد در عوضش خوبي کني. تعريف مي کرد: يک روز در منطقه عملياتي ،( بعد از ساعت 2 نصف شب و بعد از عمليات بود ) ، مي گفت: خسته شده بودم و عمليات تمام شده بود و مسئوليت ما تمام شده بود. گفتم: 5 دقيقه استراحت کنم. آنجا جنازه زياد بود و نشستم روي جنازه اي و  چند دقيقه اي به اين منوال بودم که ، ديدم يک چيزي تکان مي خورد و بلند شدم. عراقي که من 5 يا 10 دقيقه رويش نشسته بودم، تکان نخورده بود، که نفهمم زنده است. ديده بود، که گردنش خيلي درد گرفته، تکان خورده بود و شب هم که اسير نمي آوردند و بايد همان جا اسير را مي کشتند. بلند شده بود و با زبان ترکي گفته بود( با زبان خود حاجي) ،  که من زنده ام و مرا نزنيد و من نامزد دارم. حاجي او را آورده بود. از او خيلي اطلاعات کشيده بودند، که کجا مهمات زياد هست، کجا نيرو زياد هست؟ با زبان خودمان مي گفت، خيلي برايمان کار کرد و خيلي به دردمان خورد.
مي آمد مرخصي مي ر فت دهات و همه اش مي ر فت مسجد . عاشورا بچه ها را جمع مي کرد . يک روز پول جمع کرد و از خودش هم گذاشت که شد 15 هزار تومان . چند وقت پيش يک کتابخانه توي دهات درست کرد، آنجا بسيج تشکيل داد. از اينجا هم خودش کتاب مي خريد و مي برد. بالاخره يک کتابخانه درست کرد. الان هم آن کتابخانه هست .
طبقه بالا مسجد زنانه بود و پايين مردانه. بالا که بودند ، زنها يک وقت پرده را بالا مي زدند و نگاه مي کردند ، حاجي خيلي ناراحت مي شد . يک روز آمده بود همدان ، پارچه از آن ضخيم هايش از همدان  گرفته بود و آورد ، دو تا هم چرخ کرد، يکي مال مادرشوهرم و يکي مال يکي از فاميلها . آورد و گذاشت آنجا و گفت: يک بلايي بياورم سر زنها ، که ديگر نتوانند پايين را نگاه گنند. از صبح نشستيم ، پرده دوختيم براي مسجد تا شب . نزديک عاشورا بود آهن هم جوش داد و درست کرد و شب رفتند مسجد. نمي دانم زنها چطوري گوشه پرده را با سنجاق بالا زده بودند که  آمد و گفت: سر اين زنها را زير سنگ هم بگذاري ، باز هم بيرون مي آيند. (نميدانم چطور پرده را بالا زده بودند و پايين را نگاه مي کردند) . يک وقتي حمام وسايلش خرا ب مي شد( خب روستا بود ، خودش مي خريد و مي برد) ، درست مي کرد. آنچه از دستش برمي آمد ، کمک  مي کرد ، ولي نمي گفت. بعدا خودشان تعريف مي کردند، هر وقت مي رفتيم دهات و هر کس هر کاري داشت، مي آمد پيش حاجي . هر بار مي رفتيم و هر کس که با هم دعوا کرده بودند ، مي آمدند پيش حاجي و حاجي آنها را آشتي مي داد. سنش پايين بود و ريش  او سفيد نبود، ولي هر کسي ، هر کاري که داشت ، مي آمد پيش حاجي و حاجي مشکلش را حل مي کرد .

فرزندشهيد: 
خديجه ابراهيمي هستم. پدرم در مورد حجاب بيشتر سفارش مي کرد. با اينگه کلاس اول بودم ولي باز مي گفتند: چادر بپوشيد. مادرم برايم چادر دوخته بود و من هم مي پو شيدم . در وصيت نامه پدرم هم نوشته: حجاب خودتان را رعايت کنيد و زينب گونه باشيد . راه امام را ادامه دهيد .
يک بار يادم هست که موقع عيد بود مادرم گفت ، که ما را هم  با خودشان بيرون ببرند. گفتند:  نه . اگر ما را با خودشان بيرون ببرند، بچه هاي شاهد مي بينند و ناراحت مي شوند.  هر چيزي را هم خودشان با مادر مي رفتند  و مي گرفتند. مي گفتند: به بچه هايم دروغ نگو، هيچ وقت نگو پدرتان رفته دزفول و برمي گردد. راستش را بگو. بگو شهيد شده  است . هرگز مرا اسير نمي کنند ، چون از دشمن نفرت دارم.  مي گفت: چندان که نفسمان مي آيد ، بايد برويم و جبهه را خالي  نگذاريم وبايد که دشمن از بين برود .                                     

برگرفته از خاطرات همرزرمان ,خانواده وشهيد:
کشتي تا گلو در ميان گل نشسته بود اما با همه ي سنگيني اش مثل پر کاهي روي دستهاي اروند بود ، سينه مي کشيدند و کوهه کوهه خودشان را مي کوبيدند روي بدنه ي زنگ زده و پوسيده اش .
کم کم آب از ديواره کشتي بالا مي کشيد به جان سوراخ ها مي افتاد سر ريز مي شد و زانوهاي زخمي ستار را در خود فرو مي بلعيد .
بايد بيرون مي زد به هر طريق ممکن . ماندن در کشتي ، بيخ گوش عراقي ها ، مرگ تدريجي بود . گل هاي خشک شده اي دور پلک ها و مژه هايش را با پشت دست ريخت ، با زحمت تن زخم دارش را تا سک سکوي آهني بالا کشيد و از دهليزي که موشک آرپي جي ميان سينه ي کشتي انداخته بود ، سر به بيرون برد و يک آن ، چشم توي چشم خورشيد که از آسمان خليج اروند مي خزيد ، انداخت . برق چشمانش را ربود و پلکها ، پرده اي از سياهي روي حلقه ي سرخ چشمانش کشيدند . سرش رات به داخل کشتي دزديد و. به آب زنگ زده ي کف کشتي خيره ماند ، تا چشمانش آرام شود . سکوتي تلخ و گزنده فضا را بلعيد . به فکر افتاد . انبوه انديشه هاي توي در توي بر ذهنش پنجه انداخت . ذهنش را به سمت هر راه کار که مي برد ، قفل مي شد . خروش امواج وحشي اروند و نگاه صدها چشم که مثل گرگ بوي خون را در فاصله ي بيست متري خود حس مي کردند ، قدرت تصميم گيري را از او گرفت . زير لب ذکري گفت و صلواتي فرستاد تا بر غوغاي انديشه اش مسلط شود . اما همچنان ذهن او بين دو مسير مقابل هم در تردد بود . چاره اي نداشت ، يا بايد دست تسليم با لا مي برد و طعم تلخ اسارت را مي چشيد و يا به آب مي زد ، يا دست هاي خسته و زخم دارش پنجه در پنجه ي امواج مي کشيد تا به ساحل خرمشهر برسد .
بايد بزنيم به آب ... اما چطور ؟ با چي ؟
دوباره ذهنش چرخي زد و مسير آب را از لب جزيره ي عراقي ام الرصاص تا ساحل خرمشهر مرور کرد ، تلاطم تامواج ، انديشه اش ، انديشه اش را با لا و پايين مي برد اما به دنبال سکون بود و آرامش . آرامشي که قفل ذهن او را باز کند .
توي جزر يا مد که نمي شه برگردم ... بايد وقتي که آّب را کد شد ... آره ... اما ... اما اگر آب هم را کد باشه . لباس غواصي ندارم ... لباس غواصي ... يا حد اقل يک جفت فين .
جنبشي گرفت ، بايد خودش را از عرشه ي کشتي بالا مي کشيد . دستانش را اهرم کرد که بر خيزد ، رمق نداشت تا ته کشتي سريد و تا سينه ميان آب نشست . آب را از منفذ پاييني قل قل مي کرد ، مي جوشيد و با لا مي آمد نفس زنان . به زحمت به محل اول برگشت و از سرما مچاله شد . و در خودش گره خورد . کم کم احساس تلخي زير رگ و پوستش دويد ، دندانهايش به هم گره مي خورد و تق تق آن موسيقي گزنده اي بود که عذابش مي داد . حتي صداي ضد هوايي دو لول عراقي را که از بيست متري او به سينه امواج و شايد مجروح هاي نيم جان روي آب مي زند ؛ نمي شنيد .
با ترس بيگانه بود . و نمي خواست براي خودش تصويزي از قيافه ي لرزان يک فرمانده را تداعي کند پشت راست کرد و تکيه به آهن سرد و زنگ زده ي کشتي داد . دستانش را با لا آورد و گونه هاي باروت زده اش را با کف دست ماليد ، چشمانش سو گرفت و صورتش گل انداخت . دهانش از لرزش ايستاد و سرما از تنش گريخت . خم شد و باز از دهليز موشک خورده به بيرون چشم گرداند . لايه اي از دود سياه باروت روي سينه ي آب خوابيده بود و لا به لاتي آن لاشه قايق هايي که هيچ نشاني از قايق نداشتند و پيکر غواص هايي که دمر صورت به صورت آب داده بودند و تسليم اروند تندي بودند که با سرعت به دام خليج فارس مي ريخت . نتوانست بيشتر نظاره کند ، آهي از ته دل کشيد به دل کشتي بر گشت و ميان دايره اي که از سقف سوراخ عرشه کشتي تا کف آن استوانه اي ازذرات معلق ساخته بود ، نشست . گرمتر شد .
خورشيد وسط آسمان ايستاده بود و از سقف گرد عرشه روي او نور مي پاشيد . تمام بدنش تشنه ي گرما بود . بجز زخم تناسور کتف و شانه اش که از شدت عفونت مثل نبض مي تپيد . احساس کرد که فضاي بسته ي زير کشتي از بوي حرکت چرک و خون انباشته شده است . عفونت آزارش مي داد . داشت بوي زخم و چرک بازو و شانه اش مي پيچيد توي دماغش . عق زد و بالا آورد .
سرش را از مرکز زخم کنار کشيد و رو به دايره سوراخ سقف گرفت . قرص خورشيد پوست صورتش را گرم مي کرد و بعد از دو روز بي خوابي لذت يک خواب به جانش ريخت . همين که پلک هايش پايين آمد کسي از دورنش نهيب زد : بخوابي ... مگه به نيروهايت نمي گفتي که خواب برادر مرگه !؟
سنگيني نگاه صمد هنوز ميان چشمانش بود :
شيشه درگاهي از بخار خيس شده بود ستار با انگشت چند خط روي شيشه انداخت و از بالا به لاي خطوط چشمانش تا ته کوچه هاي باريک روستا رفت و بر گشت ،همه جا از برف به سفيدي مي زد ، به جز زير سقف حياط خانه ي دو اشکويي .
پدر زير لمه هاي چوبي و خوش تراش آن ايستاده بود . جيب بغل عباي پشمي اش را مي کاويد تا قاب فلزي توتون را پيدا کند . چيق چوب گردويي همچنان گوشه ي لبش کج مانده بود که ستار وشال و کلاه کرد و پارو را بر روي دوش انداخت صداي قرچ قرچ پله هاي چوبي طبقه ي بالا ، نگاه پدر را به سمت ستار برد . ستار تر و فرز برف هايي را که تا زانو بالا آمده بود به چپ و راست ريخت و راه را تا دم در باز کرد .
پدر گفت : اغر بخير .
ستار همان طور که با پشت پارو به لمه هاي چوبي مي زد گفت : برف و کولاک راه اصلي رو بسته ، خبري از آقا معلم نيست حتما گير کرده تو برفها .
پدر عبا را تا بن موهاي گردنش بالا آورد و با شست کلفت پينه بسته اش توتونها را داخل چيق جا کرد . روي توتون ها فندک کشيد و صداي دور رگه اش را با دود بيرون فرستاد .
تنهايي مي خواهي دو کيلو متر راه رو باز کني ؟!
ستار شانه هايش را با لا انداخت ، تاي چکمه هايش را تا لب زانو باز کرد و ب بخار دهان چند نفس گرم به انگشتانش داد : همين اندازه مي دونم که توي اين سوز و سرما آقا معلم يخ مي زنه .
صمد پشت درب چوبي گوش خوابانده بود ؛ همين که اسم آقا معلم آمد خونش جوشيد . روي انگشتان پا قد کشيد انگشتانش را روي در انداخت و. در را باز کرد .
نگاه پدر و ستار ، با هم روي در متوقف شد . ستار طاق ابروانش را با لا انداخت و با ترشرويي گفت : برو داخل اتاق .
صمد کلاه پشمي اش را تا لب گوش ها پايين کشيد . چکمه هاي قرمزش را پوشيد ، جلو و سريع از پله ها پايين آمد و دست ستار را ميان دست حلقه کرد . ستار خواست که جدي تر نشان دهد . به رو.ي خودش نياورد . صمد نگاه معصومانه اي به او کرد و با شيرين زباني گفت : روزي که درس دهقان فداکار رو مي خونديم ، آقا معلم از من پرسيد که اگر يه روز برف و سرما راه رو ببنده ، حاضري مثل اون دهقان فداکار لباستو بسوزوني يا نه ؟
ستار دستش را از ميان دست هاي گوشت آلود و سفيد اون بيرون کشيد ، و شال گردني را دور گردن او سفت کرد و پر شال را داخل آن فرو کرد و همچنان ساکت ماند ، پدر پکي عميق به چيق زد و بخار نفسش را با دود توتون بيرون داد ، چند سرفه از ته گلو زد و در حاليکه نگاه نافذش را تا عمق چشمهاي صمد روانه کرده بود ، پرسيد : تو چي جواب دادي ؟
خب معلومه باباجون به آقا معلم گفتم لباس که سهله ، اگه داداشم ستار باهام باشه ... مي تونم ...
ستار حرفش را بريد . اخم همچنان روي صورتش جا خشک کرده بود .
بچه ، تو اندازه اين حرفا نيستي ، چکمه هايت را بکن و برو زير کرسي .
صمد حرفي نزد اما به جاي اينکه مسير پله هاي چوبي را طي کند ؛ پشت بابا ايستاد . يک آن پاشنه بلند کرذد و روي انگشتان پاهايش قر کشيد و عباي پشمي را که سريده بود ، راست کرد و دم گوش بابا – جوري که ستار نشنود – آهسته و ملتمسانه گفت : برم ... بابا .
پدر از زير پلک هاي باد کرده و سرخش نگاهي ساده به او انداخت . ستار به آن دو خيره شده بود . پدر به زحمت قد راست کرد و چيق را لاي شکاف لمه چوبي گذاشت و با اشاره اي سر به ستار گفت بيا .
ستار مردد و نگران جلو آمد ؛ پارو مياد دستانش بلاتکليف مانده بود . پدر دسته ي پارو را روي شانه ي خود جا داد و دست هاي ستار و صمد را به سمت خود کشيد ، هر دو مات و مبهوت به دستان لرزان بابا خيره شده بود ؛ پدر دست هاي کوچولوي صمد را گذاشت ميان دشت هاي درشت و استواني ستار و با صدايي که بوي عاطفه و مهر پدري ميداد ، به ستار گفت : صمد ، يوسف منه ... مواظبش باش .
صمد معصومانه پرسيد : يوسف کيه بابا ؟!
لبخندي محو بي رنگ گوشه ي لب هاي پدر نشست .
با زبان صمد پاسخ داد :
مگه نمي خواستي که واسه ي آقا معلمت دهقان فداکار بشي ؟
صمد شادمانه کف دست هايش را به هم ماليد و گفت : جانمي جان !!!
.... صداي شليک هم زمان آرپي جي فضاي کشتي را پر کرد ستار تکاني خورد و چشم دراند .
نگاهش به ديوارهاي سوراخ و سياه کشتي افتاد نمي خاست لذت ديداذر صمد و بابا از چشمش خارج شود ، غلتي زد ، پلکهايش را آرام روي هم گذاشت ، باز هم چشمانش گرم شد و خودش را ميان کوره راه برفي روستا ديد :
.... کولاک تنوره مي کشيد و دانه هابي درشت و پنبه اي برق را روي سر و صورت ستار و صمد مي نشاند ، همه جا مثل همه مي نمود . جاده اصلي و مسير رودخانه زير انبوهي از برف پنهان شده بود .
ستار دست هاي سرد و خيس صمد را ميان حلقه اي از دو دستش نشاند و چند بار از ته گلو ها کرد "
سوز و سرما آب از چشم صمد گرفته بود و چشمان آهويي اش در پشت لايه اي شفاف ا اشک مي چرخيد ، پلک مي زد ، دانه ي اشک از گوشه چشمش مي سريد و سرما بي امان لايه هاي ديگر از اشک به جاي آن ني نشاند .
ستار پرسسيد : سردته ؟
صمد بي صدا خنديد و گونه هاي سفيد و گوشتالودش مثل سيب سرخ گرد شد .
ستار سري به چهار سو چرخاند . از سرازيري مشرف به ده بسيار دور شده بود ،
به نظرش آمد که مسير جاده ي اصلي را هم رد کرده ، ولي از معلم روستا خبري نبود .
دوباره کنار صمد زانو و به دلداري گفت : آره سردته ، مي دونم عينهو دهقان فداکار . صمد را در آغوش کشيد و عقب برد و پرسيد : حالا بگو ببينم کبريت آوردي تا لباست رو براي نجات آقا معلم بسوزوني ؟
صمد ايستاده بود و ستار نشسته ، با اين حال صمد سرش را تا بالا امتداد داد . تا جايي که دانه هاي نرم برف ، پشت مژده هاي بلند و مشکي اش مي نشست و با صدايي از قلب کوچک ولي گرم و قوي بيرون مي جهيد ، گفت اون آقا دهقانه که مثل من داداش نداشت ، داشت ؟!
ستار سرش را پايين انداخت ، مکثي کرد و بلا نرمي دست ، برف را از روي کلاه صمد گرفت ، کلاه را تا زير لاله هاي گوش صمد پايين آورد .
نگاه پرسان صمد همچنان منتظر پاسخ بود .
البته که نداشت . داداش ستار در بست در خدمت تونه . حالا راه بيفت .
صمد يک گام که برداشت باز سر حرف را باز کرد صدايش ميان تنوره کولاک به سختي به گوش ستار مي رسيد ستار سرش را کجکي به دهان او نزديک کرد تا صدا را بشنود : داداش ... چرا آقا معلم داد و هوار نمي کنه تا ببينمش ؟
ستار بي حوصلگي را در ميان کلمات صمد فهميد دستش را بالاي ابرو سايه بان کرد تا بهتر ببيند و سرش را به دور و بر چرخاند و دم گوش صمد با صداي بلند گفت : يه اين دور و براس ، اصلا شايد داد و هوار مي کنه ... گوش تيز کن شايد بشوي .
صمد دستهاي سردش را به زحمت از دست ستار بيرون کشيد و لب کلاه را از سوراخ گوشش بالا برد تا صدا را بشنود . ستار خوشش آمد .
خودش هم گوش تيز کرد . صدايي مي آمد . دلش هري ريخت . زوزه اي گرگها بريي وحشي در هوا رها مي کرد . ستار اين بو را مي شنيدئ صمد در غفلت کودکانه خود از ميان برف ها گام مي زد و در شوق ديدار آقا معلم بود . ستار يک آن ايستاد . مسير ده را گم کرده بود ، از آقا معلم هم خبري نبود . فقط ، اين را مي دانست که بايد خيلي زود به ده بر گردد . همين که چرخيد دسته اي گرگ خاکستري مقابل چشمانش قد کشيدند . گرگ ها پوزه هاي سياه و کشيده شاه را با هم رو به بالا گرفته بودند و عو مي کشيدند .
صمد چشمانش گرد شد : چقدر سگ ؟!
ستار آرام آرام عقب رفت ، دستهاي کوچولوي صمد همچنان ميان دست او بود . گرگ ها هماهنگ خيز گرفتند و در چند قدمي آن دو ايستادند و پوز کشيدند .
صمپد خودش را چسباند به پاي ستار . ستار بلافاصله دست به کمر او برد و مثل يک پر او را از زمين کند و در حلقه دست خود جاي داد . چکمه هاي قرمز صمد که تا گلو توي برف جا خشک کر ده بود ، بيرون زد . گرگ ها جلو تر آمدند .
ستار تمام توانش را در پاهايش ريخت و به سمت مخالف گرگ ها دويد ، يا ضرب آهنگ گا م او صمد هن و هن مي کرد و ميان حلقه دستن او بالا و پايين مي شد .
از رو به رو هم باد و بوران در هنم مي تنيدند و ديد او را مي گرفتند و کم کم احساس کرختي و خستگي بر دستش پنجه کشيد و صمد آرام ميان برف هاي نرم و انبوه افتاد .
ستاره نگاهش را دزديده ، به سمت گرگها رفته . زوزه ممتدشان آزارش مي داد . هر چند هيچکدام در منظر چشمان او پيدا نبودند . نفسي چاق کرد و برف را با پشت آستين اورکت از صورت صمد گرفت .
ستار خواست به دلداري او پاسخي بدهد که گرگ هاي خاکستري از پشت توده اي برف بيرون جهيدند و نرم و نرمک سم روي برف ها گذاشتند و. به دور ستار حلقه زدند . ستار پس و پيش را بسته ديد . دستش به دور دسته ي چوبي پارو محکم تر شد و با همان قدرت ، مچ نرم و سرما زده ي صمد را با دست ديگرش گرفت . حالا صمد هم بوي گرگ را حس مي کرد . ساکت و خاموش بود . نگاهي سرد به ستار انداخت . معصوميت اودل ستار را سوزاند . ناخود آگاه به ياد سفارش بابا افتاد و يک لحظه ، صداي بابا در مدار مغزش چرخيد : صمد يوسف منه .
و تکرار شد : صمد ... يوسف ....
صداي بابا که افتاد خشم مثل خون ميسان رگ هاي ستار دويد و يک شاخه رگ ضخيم از گردنش بيرون زد . چشمانش روي گرگ ها دريد ، پارو را ميان هوا چرخاند و به سمت گرگ ها خيز گرفت .. گرگ ها جا عوض کردند . پارو همچنان ميان هوا مي چرخيد ، تمام وجود ستار فرياد شده بود و از گلويش بيرون مي ريخت "برين گم شين . حيوناي لعنتي .
يکه اي خورد و سيخ شد . هنوز گلويش پر از فرياد بود و سايه گرگ ها در چشمش سنگيني مي کرد . به خودش آمد نگاه خسته اش را تا انتهاي کشتي برد و برگرداند . چشمانش از سياهي آهن هاي زنگ زده ي محيط پر شد . دلش مي خواست باز هم ياد گذشته کندذ و دوباره با صمد باشد .و نفسش را فرو برد که به هيکل کشتي زلزله افتاد به آني زوزه ي تند موشک آرپي جي ميان پرده ي گوشش نشست و پشت بندش ، سينه ي کشتي تن به گلوله هاي ضد هوايي داد .
چي فکر مي کردند اين عراقي ها هالو ! ! خيال کردند يه لشگر توي اين دخمه قايم شده .
طنين خشکي فضا را پر کرد ، تير مستقيم تانک که به جداره ي جلويي کشتي خورد ، ميان لايه اي داخل نشست و ورقه ي فولادي کشتي از داخل شکم داد و لبخند تلخي روي لبهاي خشکيده ي او نشست .
فکر نمي کردم اينقدر قيمتي باشم که واسم اين همه مهمات خرج کنند !
کم کم خورشيد ميان سياهي رنگ باخت عراقي ها هم از گلوله باران کشتي خسته شدند .
آخرين شليک ضد هوايي خوابيد و سر وصداي قورباغه هاي لب نيزار ها بلند شد و چشمان ستار را به خواب خواند . خواب مثل بختک به جانش افتاده بود اما نمي دانست که نبايد بخوابد . مرور گذشته ها ، تمناي خواب را از چشمانش مي گرفت به ياد هياهوي شب گذشته قبل از عمليات افتاد و خودش را در نقطه رهايي ديد .
.... سکاندار دستش را از روي گاز موتور شل کرد و با صدايي لرزان گفت : به پير و پيغمبر نمي شه از اين جهنم آتش رد شد ! !
ستار با عصبانيت دست گذاشت روي کتف سکاندار و او را به کنج قايق پس زد .
دستش خيس شد زير نور کمرنگ مهتاب ، سرخي خون را ديد نگاهي به پس و پيش کشيد ، پشت سرش ستوني طولاني از قايق ها ، پهلو به پهلوي کارون داده بودند . اگر او حرکت مي کرد ، زنجيره ي قايق ها نيز به جنبش مي افتاد .
لب دماغه ي قايق ايستاد و کوشيد تا نگاهش را تا انتهاي اروند و ساحل عراقي ها عمق دهد . اروند مثل اژدها باز کرده بود و داشت غواص ها را مي بلعيد .
به فکر افتاد : اگر فرمان حرکت بدم ...
و دوباره به خودش هي زد : اگر غواص ها خط رو شکسته باشند ، کمک بخوان ، او نوقت ...
غوغاي انديشه هاي توي در توي بر ذهنش چنبره زد ، که صداي دور گه اي ا و را به خود آورد : معطل چي هستي حاجي ؟
ستار نگاهش را به سمت صدا چرخاند . ، قايقي بل چند سر نشين شانه به شانه ي قايق او شده بود . نگاه تيز کرد . قيافه ي فرمانده اطلاعات ، عمليات لشکر – چيت ساز – را ميان تاريکي شناخت . چيت ساز تر و فرز پريد داخل قايق ستار . هن و هن مي کرد . لب به کلام نگشوده بود که صداي شيرجه هواپيما – نا خود آگاه – نگاه ها را به سمت آسمان کشيد . پرده ي گوش عها را لرزاند و برق انفجار – يک آن - چشم ها را زد . بمب ها نشستند روي سينه ي کارون و چيني عميق به صورت امواج انداختند . بوي تند باروت و ماهي مرده ، دماغ ها را پر کرد . نگاه پرسان چرخيد به سمت چيت ساز : عمليات لو رفته ؟!
چيت ساز مي خواست حرفي بزند که آسمان گله به گله روشن شد . منورهاي خوشه اي آسمان را انگار چراغاني کرده باشند . چشمان ستار دوباره روي زنجيره قايق هاي پشت سرش گرد شد . چيت شاز چنگي به ريش هاي خرمايي و بلندش انداخت در حالي که نين نگاهي به منورهاي سوزان داشت نگاهي به دور دستن – به جزيره الم الرصاص – کشيد ؛ نور بي رمق چراغ قوه اي خودش را به چشم هاي اتو رساند . چراغ قوه خاموش و روشن که شد ، نور اميدي به دل چيت ساز افتاد .
با صدايي که بوي اميد مي داد ، گفت : اونا غواص هاي ما هستند ، اون چراغ قوه ، يعني اينکه خط رو شکستند .
ستاره هم به نقطه اي که چيت ساز با انگشت نشانه رفته بود ، نگاه تيز کرد . از چپ و راست آن نقطه ، تيرهاي سرخ دوشکا و گرينوف روي آب را مي زد .
ستار دوباره به سکاندار براق شد : حرکت کن .
سکتاندار دست روي زخم کتفش گذاشت و از لب قايق پريد ميان نيزارها و در ميان سياهي شب گم شد . انگار کسي گوش خوابانده بود و مجادله ي ستار و سکاندار را مي شنيد ، از قايق شتي بود ، بلافاصله پريد توي قايق و چسبيد به موتور و گفت ، دربست در خدمتيم .
صدا آشنا بود اما ستار نخواست حتي به اندازه ي چند ثانيه درنگ کند بي هيچ نگاهي با جديت گفت : راه بيفت .
سکاندار پرسيد :شاخصي ؟ نشانه اي ؟
چيت ساز هم صداي سکاندار را شناخت . همانطور که پياده مي شد گفت : اون کشتي سياه گنده رو که نزديک ساحل عراقي هاست مي بيني ؟
آره . آره .
اخوي رو مي زاري دم ساحل اونجا . سمت راست کشتي .
فرمانده اطلاعت که پريد روي قايق خودش ، تکاني به قايق ستار افتاد . سکاندار گاز قايق را گرفت نگاه ستار به سمت سکاندار چرخيد . باد موهاي صمد را با لا برده بود و پيشاني اش زير نور کم سوي مهتاب مي درخشيد . ستار همچنان به صمد چشم دوخته بود و صمد بي توجه به نگاه پرسان او را زيگزاگ مي برد . قايق که از کارون بيرون زد . کپ کپ انفجار روي آب بيشترشد . امواج کوهه مي کشيدند و قايق سينه مي کوبيد و ستارذ که لبه جلويي قايق نيم خيز بود . بيشتر ارز بقيه بالا و پايين مي شد . در امتداد نگاهش که همچنان روي صمد بود ، قايق ها بهتر در قاب نگاهش مي نشستند . بيشترشان ميان تلاقي کارون با اروند مي چرخيدند . حجم آتش ، شکل در همي به آنان مي داد . هر کس به سمتي مي رفت ف تعدادي هکم مي سوختند و انعکاس شعله ها ف دل ستار را مي سوزاند از بغل کشتي و به گل نشسته که رد شدند ، همه بجز او و صمد کف قايق چسبيدند و چشمشان رو به آسمان سياهي بود که با رد سرخ فشنگ ها خط کشي مي شد همه يک آن از کف قايق به جلو پرتاب شدند . کف قايق به سينه ي ساحل خورد و پوتين ستار زود تر از بقيه با تلاق هاي ساحل عراق آشنا شد . دس و پاهايش با هم به کار افتاد . از باتلاق رد شد و پا روي سيم خاردار گذاشت و پريد لب کانال موازي آب .
صمد زود تر از بقيه چابکي ه شانه ي ستار شد . کف دست هايش را به هم ماليد و گفت : غواص ها کولاک کردند ؛ ناز شستشون . حالا ...
صدابي کبکي منور حرف صمد را بريد و بالاي سر ستار و صمد و بقيه روشن شد . همه بدون اينکه از کسي دستوري شنيده باشند پريدند داخل کانال .
يکي بلند و از سر درد گفت : آخ .
ستار بي توجه به صدا ، نگاهي به چپ و راست کانال کشيد . پر بود از جنازه ها چشم بدوزد ؛ همه مثل ، همه مثل هم بودند ؛ صورت هاي سوخته و سيه چرده با شکم هاي ور قلمبيده .
نور افشان منور داشت ميان سياهي رنگ مي باخت که ستار نيم نگاهي به پشت سر انداخت ، لب ساحل و داخل نيزارها ، غواص هاي شهيد صورت به صورت آب داده بودند و با امواج بالا و پايين مي شدند .
تعدادي هم داخل موانع خورشيدي آرام گرفته بودند . بخار دهان ستار که با سوز بالا آمد ، منور ه تمام شد . همه جا تاريکم شد و باز همان صدا آمد در فاصله اي نه چندان دو.ر « آخ ... آخ .»
ستار به سمت صدا چرخيد ، نزديک تر شد . لباس سياه و چسبنده ي يک غواص که قاطي جنازه ها ي عراقي شده بود ، چشمانش را ربود غواص خيلي زود ستار را شناخت . دل گرفته گفت : کجايي حاجي ؟ مرديم از سرما .
ستار نفس به نفس او داد : تير خوردي ؟
نه .
پس چرا چپيدي زير اين نعشا؟
چکار کنيم ، سرد بود . زير انداز و لحاف هم نبود ، خودمونا جا کرديم وسط اين گوشت ها .
غواص به خنده افتاد و ستار هم خنديد و دست برد به سمت او . غواص به سختي خودش را از ميان جنازه بيرون آورد . دستان سردش به دستان ستار که رسيد ، گرم شد . احساس کرختي از جانش رفت و تا کمر تا شد اما هنوز نمي توانست بيرون کانال را ببيند ، با دل 


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان همدان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : ابراهيمي هژير , ستار ,
بازدید : 165
[ 16 / 05 / 1392 ] [ 16 / 05 / 1392 ] [ ]

سال 1338در خانواده اي مبارز پرور به دنيا آمد . تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان هاتف (سابق)طي كرد و از نزديك در تماس با توده مستضعف جامعه درد فقر و محروميت را چشيد . مبارزات سياسي سعيد عليه رژيم شاهنشاهي از وقتي در فعاليتهاي او جا گرفت كه برادرش مسعود ، توسط ساواك دستگير و به سياهچالهاي مخوف ستم شاهي كشيده شد . او آن زمان در سنين نوجواني بود.
سال آخر تحصيلات دبيرستان او همزمان با دوران پيروزي انقلاب اسلامي بود, سعيد فعالانه و با اشتياق به پخش اعلاميه ها ودستورات امام خميني مي پرداخت.
در اين راه او با دو برادرش مسعود و پرويز همراه بود واين همراهي تا مرزشهادت ادامه يافت ؛همگامي وهمراهي مقدسي که به شهادت سه برادر انجاميد.
در عمليات فتح المبين , بيت المقدس و رمضان به عنوان فرمانده محور عملياتي شركت داشت .لشکر 32 انصار الحسين (ع) يکي از کليدي ترين يگانهاي سپاه دردوران دفاع مقدس بود.هنگامي که فرماندهان استان همدان تصميم به تشکيل اين لشکر گرفتند ,سعيد اسلاميان تلاش زيادي در جهت شکل گيري آن انجام داد.
او در اين لشکر سمت قائم مقام فرماندهي لشکر را پذيرفت. اولين ماموريتش درعمليات والفجر 2 باز پس گيري پادگان حاج عمران بود .در عمليات والفجر 5 ، خيبر و عاشورا هم حضور موثر داشت .
بعد از آن سعيد به مدت يك سال فرماندهي سپاه پاوه و تيپ انصار الرسول را كه از نيروهاي بومي تشكيل شده بود, پذيرفت .به دليل نياز لشکر 32انصارالحسين (ع)به وجود سعيد اسلاميان و به تقاضاي فرمانده اين لشکر ، او بازگشت تا در عمليات كربلاي 4و5 شركت نمايد.
سعيد اسلاميان تا پايان جنگ در ميادين عزت و شرف حضور مخلصانه و اساسي داشت. با پذيرش قطعنامه 598توسط ايران و پايان جنگ ,همواره به مادرش مي گفت كه من ازقافله دور مانده ام ,دعا كن كه خدا مرا به فيض شهادت نائل گرداند.
بعد از جنگ و با توجه به تجارب وتعهد سعيد؛از سوي ستاد فرماندهي كل قوا دعوت به همكاري مي شود و در کار سازماندهي عمليات اين ستاد مشغول خدمت مي گردد .
سحرگاه هفدهم ديماه 1367 مصادف با سالروز شهادت دختر گرانقدر رسول خدا حضرت فاطمه زهرا (س) بعد از سالها تلاش و مبارزه , در حاليكه از ماموريت مناطق مرزي به طرف تهران برمي گشت براثر حادثه اي به شهادت مي رسد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهيد







وصيت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
شهادت مى دهم به وحدانيت خداوند منان و فرستاده او حضرت محمد و روز معاد .خدايا تو شاهد بودى در تمام مدت عمر خود ،سعى مى كردم در مسير ولايت و قرآن حركت كنم , هيچ وقت نمى‌خواستم يك لحظه، بمانم. اميد دارم خداوند از تقصيرات بنده بگذرد در غير اينصورت واى بر حالم . برادرانم ، همسنگرانم ، به جهانخواران شرق و غرب بگوئيد اگر خانه و كاشانه ام را به آتش بكشيد ، اگر گلوله هاى شما قلبم را سوراخ كند,آرزوى شنيدن يك كلمه ضعف و زبونى و آرزوى فروختن دينم را به گور خواهيد برد . به آنها بگوئيد كه اگر پيكرم را زنده زنده پاره كنند,اگر پاره هاى تنم را به آتش بسوزانند اگر خاكسترم را به دريا بريزند از دل امواج خروشان دريا صدايم را خواهند شنيد كه فرياد مى‌زنم اسلام پيروز است ، كفر نابود است.
تا قله آرزو سفـــر كرد و گذشــت در پهنه عشق، جان سپر كرد و گذشت
خورشيد صفت، برآمد از مشرق عشق اين شام سياه را صحر كرد و گذشـت
سعيد اسلاميان

وصيتنامه اي ديگر
بِسمَ رَبّ الشّهداء و الصّدّيقين و الصّالحين و به نستعين
إنما المومنونَ الَّذينَ أمَنوا بِاللهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ لَم يَرتابوا وَ جاهَدوا بِأموالِهِم و أنُفسِهِم فِي سبيلِ الله أولئِكَ هُمُ الصّادقون
منحصراً مومنان آن كسانند كه به خدا و رسول او ايمان آوردند و بعداً هيچگاه ريبي به دل راه ندادند و در راه خدا با مال و جانشان جهاد كردند آنان به حقيقت راستگو هستند.
قرآن کريم
خداوندا, اكنون كه تنها با تو سخن مي‌گويم و تو را شكر گذارم پس تو را شاهد مي‌گيرم عزيزترين و بهترين چيزي كه تو به من دادي و آن جانم مي‌باشد و چيزي بهتر از آن ندارم. پس آنرا در راه تو و براي رضاي تو هديه مي‌نمايم, هديه‌اي كه خود شما به ما عنايت كردي. پروردگارا باز تورا شاهد مي‌گيرم كه اين راه را با آگاهي كامل انتخاب نمودم و با تمام وجود شهادت را كه سعادتي بس بزرگ است ,مي‌پذيرم چرا كه شهادت حد نهايي تكامل يك انسان است و نيز شهادت رداي سرخ است كه عاشقان الله را شيفته مي‌سازد. مي‌بينم كه آيه شريفه قرآن چگونه ما را زيبا راهنمايي مي‌كند. شهادت بالاترين مرحله‌اي است كه انسان مي‌تواند به آن برسد و آن مرحله‌اي است كه انسان به هواي نفس خود پاسخ نمي‌دهد و غالب بر آن است و دنيا براي او ناچيز است و نمي‌تواند بماند و همانند زنداني است كه او را مجبور به زيستن كنند و او در اين حال به نفس مطمئنه رسيده و خداوند تبارك و تعالي بر اين دنيا او را نمي‌تواند بپذيرد و او را به سوي خود مي‌طلبد و بر ماست كه اين نهال نوشكفته را با خون خود به ثمر برسانيم و اين تكليف بر ماست وامت اسلام و خداوند به ما توفيق انجام اين كار را عطا فرمايد و من پيامي براي شما كه بايد اين نهال را تا آخر به ثمر برسانيد دارم و آن پيام اين است :
«أطيعُوا الله وَ أطيعُوا الرّسولِ وَ أولِي الأمرِ منكم»
اطاعت كنيد خداوند را و اطاعت كنيد از رسول و اطاعت كنيد از صاحبان امر كه در نبودن رسول به جاي آنان هستند.
اطاعت از امام اين مرجع تقليد شيعيان جهان يك امر و قانون الهي است كه بر دوش ما و شما نهاده شده كه او دست جنايتكاران غرب و شرق را از اين مملكت بريده است و صلاح اين امت اسلامي را مي‌خواهد و بايد او را ياري كنيم مانند اصحاب امام حسين(ع) كه در كربلا به ياري آن امام بزرگوار و معلم شهادت براي همه نسلها بايد به ياري نائب امام زمانمان بشتابيم.
پدر عزيزم در راه خدا اسماعيل‌هاي خود را آماده كن. مبادا اگر فرزندت در راه خدا حركت كرد و شهيد شد غمي بر چهره مردانه‌ات بنشيند و بدان كه شهادت يكي از اعضاء خانواده باعث سربلندي و عزت شرف خانواده و اسلام مي‌گردد .
مادرم هر وقت به ياد من افتادي شكر خدا را به جا آوريد كه خدا لياقت مادر شهيد بودن را به تو عطا نموده واقعاً خوشا به حال شما ومقامتان نزد خدا .
همسر عزيزم كه در تمام مدت طول زندگي مشتركمان جداً در سختي و دشواري زندگي پا به پاي بنده بودي ومن از روي او به زحمات بي‌دريغي كه مي‌كشيد شرمنده هستم, اگر خداوند از بنده راضي شد و توفيق شهادت نصيب بنده گشت هر دو فرزندم را همسرم بزرگ كند.
برادران و همسنگرانم به جهانخوران شرق و غرب بگوييد كه اگر خانه و كاشانه‌ام رابه آتش بكشيد اگر گلوله‌هاي شما قلبم را سوراخ كند, آرزوي شنيدن يك كلمه ضعف و زبوني و آرزوي فروختن دينم را به گور خواهيد برد. به آنها بگوئيد كه اگر پيكرم را زنده زنده پاره كنند و پاره‌هاي تنم را به آتش بسوزانند اگر خاكسترم را به دريا بريزند از دل امواج دريا صدايم را خواهيد شنيد كه فرياد مي‌زنم اسلام پيروز است.
سعيد اسلاميان




خاطرات
                                             
مصاحبه با همسر شهيد سعيد اسلاميان
بسم الله الرحمن الرحيم
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون . کساني که در راه خدا کشته مي شوند ، مپنداريد که مرده اند بلکه زنده اند و نزد خدايشان روزي دارند.
من طوبي ترابي، همسر شهيد سعيد اسلاميان هستم .
 در مدرسه ،  شغلم مربي پرورشي بود  و بازديد از خانواده شهدا به عهده مربي پرورشي بود ،  گاهي منزل شهدا مي رفتيم . آنجا بود که مادر شهيد مرا ديد و هر روز صبح که من به مدرسه مي رفتم ايشان جوري ساعتشان را تنظيم کرده بودند که حتما صبح ها مرا مي ديد و مي ايستاد و سلام و احوال پرسي مي کرد ، من هم براي احترام جواب ايشان را مي دادم تا اينکه يک روز ايشان به مدرسه آمدند و حقيقتش ايشان چند بار گفته بودند که مي خواهيم بياييم منزلتان راستش من ذهنم به اين خطور نمي کرد که براي چه مساله اي است و مي گفتم که ، شايد  ايشان مي خواد صحبتي با من بکند. يه روز سرايدار مدرسه از من خواست که بيايم دم در،  خانمي با من کار دارد . ديدم مادر شهيد اسلاميان است ايشان از من آدرس منزل خواست، منتها اون موقع سال 61-60 بود دانشگاهها بسته بود و من قصد ورود به دانشگاه را داشتم، گفتم که قصد ازدواج ندارم و علتش اين است که مي خواهم ادامه تحصيل بدهم و گرنه مورد خاصي نيست. ايشان رفتند و بار ديگر با دختر خانمشان آمدند و اسرار کردند که شما حالا آدرس را بفرمائيد بالاخره ما ميهمانيم . گفتم: حالا که ميهمانيد خوش آمديد. تشريف آوردند منزل و يک روز با همشيره شان آمدند از من اجازه خواستند که اجازه بدهيد خود شهيد هم بياد . مادر من خيلي در امر ازدواج سختگير بود ، خصوصا که  من دختر اولش بودم، ولي انگار اصلا دهنش را بسته بودند . موقعي که من مخالفت مي کردم ايشان مي گفتند: نه حالا تشريف بيارند . يک روز قرار شد که با خود شهيد بيايند منزل ما.  روز دوشنبه بود و آمدند ونزديک غروب بود خيلي کم مانده بود به اذان مغرب،  گويا ايشان جلسه ضروري برايشان پيش آمده بود و بعد از اتمام جلسه آمدند منزل ما. من شيريني را بردم،  ديدم ايشان برنمي دارد من نشستم ، خواهر  ايشان گفت: ايشان روزه است چون امروز روز دوشنبه است،  من خودسازي هاي امام را حقيقتا در وجود شهيد ديدم،  که چطور عمل مي کردند . بعد ها ديدم حاج آقارضا فاضليان و شهيد و مادر و پدرش و چند تا از دوستان شهيد آمدند منزل ما و آنجا بود که حاج آقا يک صحبتي در جلسه کرد و براي من حجتي شد که حاج آقا ديگه براي خواستگاري آمده ، مسله کمي نبود و ما وضعيت را ديديم در همان جلسه صيغه محرميت توسط حاج آقا خوانده شد. قرار شد که ما در مرتبه دوم خدمت ايشان برسيم و از نزديک حاج آقا را زيارت کنيم قرار براين بود که از امام وقت بگيرند براي عقد ما ، ولي امام وقت دير داده بودند و ايشان چون مسر بودند که زودتر عقد را انجام دهند، اين بود که با حاج آقا رضا فاضليان، نماينده وقت و امام جمعه شهر ملاير که شهيد عنايت خاصي به ايشان داشت و در همه مسائل با ايشان مشورت مي کردند و نظر ايشان را جويا مي شد، گفتند که،  من وقت گرفتم همين روز برو يم آنجا. يک روز برفي از  آذرماه بود ، با ماشين رفتيم و حاج آقا خطبه عقد را خواند و خيلي مراسم بي تکلف و ساده اي بود.
حالا نمي دانم آن چيزهايي که سال 60-61 بود ، ما هيچکدامش را الان مشاهده نمي کنيم. آن صفا و صميميتي که بود  و اخلاصي که در کار بود ، آنقدر بي آلايش بود که اولين روز زندگيمان را ايشان روزه گرفته بود ، که نشان بدهد فقط باز شدن اين راه براي زندگي به خاطرهمان سنت الهي است و گرنه ، چون چيزي بيش از اين نيست . بعد حلقه ازدواجمان حالا مراسمي است ، که چه عروس خانمها و چه آقايان مي روند بازار براي خريد حلقه. من از ايشان خواستم که خب بالاخره بايد يک حلقه اي ، يک انگشتري چيزي براي شما خريد کنيم. ايشان گفتند : حالا که شما اصرار داريد ، يک مغازه انگشتر عقيقي توي بازار در خيابان سنگ شير است  و آقاي ترابي به شما نشان مي دهند . آنجا انگشتري براي من بخريد . ما تصور کرديم که چه مغازه اي و چه چيزهايي پشت ويترين هست . مغازه را پيدا نکرديم ما ديگر داشتيم برمي گشتيم ، ديديم يک مغازه کوچکي آنجاست . من رفتم گفتم : آقاي ترابي را شما نمي دانيد کجاست؟ گفت: هم اينجاست. گفتم: ما يک انگشترعقيقي مي خواستيم براي آقاي اسلاميان، ايشان شماره دستشان را هم داشت و با سادگي و بدون تکلف يک انگشتر عقيق براي ايشان تهيه کرديم و به ايشان داديم.
در رابطه با ازدواجمان ، مراسم خاصي به اين نحو که مراسم مي گيرند نداشتيم. شهيد با من صحبت کرد ، به خاطر اينکه دو سه روز بيشتر نمي تواند جايي باشد .ما هم قصد مسافرت داشتيم ، نظر من را پرسيدند که اگر قم برويم چطور است؟ گفتم: فرقي نمي کند حالا قم باشد يا جاي ديگر . به خاطر اينکه لطمه اي هم به کار ايشان نخورد ، ما دو شب در قم بوديم و بعد از دو شب به منزلي که در شکريه بود و منزل يکي از دوستان ايشان بود ، رفتيم و زندگي جديدمان را شروع کرديم. روز سوم ازدواجمان بود که مساله راي گيري بود و انتخابات مجلس شوراي اسلامي و من منشي صندوق بودم و ايشان هم ناظر بر صندوق بود که مي رفت و سرکشي مي کرد در حوزه ها . بعد من از ايشان سوال کردم، که اگر نهار بياييد ، منزل من نيستم. گفت: خب. من حالا جايي هستم ايشان هيچوقت واضح نمي گفت، که من مسئوليت خاصي دارم تا اينکه سر ظهر بود و من پاي صندوق راي داشتم راي مي نوشتم براي خواهري، ديدم يکي گفت: خانم چرا اينطوري مي نويسي؟ ، سرم را که بلند کردم، ديدم که شهيد اسلاميان است و همان تبسم هميشگي اش را داشت . بعد فرداي آن روز بود ، که ايشان عازم جبهه شدند. هميشه در حال رفت و آمد بودند. ايشان روز چهارم ازدواجمان به جبهه برگشت تا اينکه اين رفت و آمدها ادامه داشت. و تاريخ عقد ما ، 20 آذرماه در سال 61 و تاريخ ازدواجمان، فروردين 62 بود .


مختصري از خصوصيات اخلاقي شهيد در منزل :
يکي از خصوصيات شهيد که همه آنرا مي گويند، تبسم هميشگي شهيد بود . با روي گشاده برخورد مي کرد و اين يکي از خصوصيات بارز شهيد بود که لبخند هميشگي داشت . با وجود خستگي زيادي که داشت هيچوقت در ظاهر نديدم که ايشان گله يا شکايتي داشته باشد يا چهره عبوس داشته باشد و خصوصيت بارز ديگر ايشان ، صبوري او بود. خيلي صبور بود بعضي مواقع من به حالت مزاح مي گفتم: فرمانده مگر صبور مي شود، شما چطور در جبهه کاري مي کنيد که همه از شما حساب مي برند؟
ايشان با آن نگاههايي که پر از مفهوم بود ، به من نگاه کرد و با آن نگاه ، جوابم را داد.
در مدت اين 6 سال ، هيچوقت در خانه به من دستوري نداد.
يک خاطره اي که دارم اين است که:
يک روز من داشتم ورقه تصحيح مي کردم ايشان هم مشغول خواندن  کتاب بود ،  بعد ايشان ديد من نيم خيز شدم که برم بيرون، گفت:  جايي مي خواي بروي؟ گفتم: نه. نشستم ورقه تصحيح کردم، حدود يک ساعت بعد بلند شدم مجددا بروم بيرون، گفت : اگه مي ري آشپزخانه براي من هم آب بيار. گفتم: يعني شما از اون ساعت تشنه ايد که من مي خواستم بروم بيرون؟ گفت: اين اجازه را ندارم که به شما دستور بدهم بگم آب بيار!
يعني شهدا واقعا والا بودند. حالات و آن خلوصشان و آن رفتارشان . من بعد از شهادت ايشان که سيره نبوي را مي خواندم ، ديدم همه اش را در شهيد مي ديدم. يعني يکبار خلاف اين دستورات را رفتار نکرد .
 يکي از خصوصيات شهيد اين بود که: هر وقت با شهيد صحبت مي کردم ، خيلي دوستانه مي نشست همه صحبتهايم  را گوش مي کرد و به عدالت رفتار مي کرد و شايد هم به اين خاطر بود ، که توي دادگاه هم کار کرده بود. او قشنگ حرفهاي طرف را مي شنيد و مي گفت: خوب مثلا طرف مقابل چه گفته است . او هم مي گفت: نه مقصر فلان شخص است . قضاوتي که ايشان داشت هميشه عادلانه بود، اين نبود که از روي احساس باشد و از روي عقل بود. او با خلق و خوي محمدي خود  ،بسيار مهماندوست و مهمان نواز بود و خيلي راحت بود .اينجا برادرهاي سپاه رفت و آمد مي کردند ، راحت بودند . اين طور نبود که بگويند دير شده الان وقتش نيست، اصلا اين قضايا نبود. اکثر برادرهاي سپاه وليمه از او مي خواستند. به خاطر ازدواج ما ، هي مي گفتند: بايد به ما وليمه بدهي ، ايشان وليمه نداده بود ، که خوب مهدي به دنيا آمد بعد از مهدي ، علي به دنيا آمد. گفته بودند ديگه اگر ندهي ، خودمان مي آييم خانه ، به خاطر اينکه به ما وليمه ندادي. بعد اکثر اين  افراد که بعدا شهيد شدند ، در کربلاي 4 عمليات فاو و از جمله شهيد شکري پور ، شهيد حسن ترک ، همه اينها را يک شب ما افطاري داديم. آمدند منزل ما با چه رغبتي و چه قدر بي آلايش و پاک  بودند.

شهيد با شما و فرزندانشان چه رفتاري داشت ؟
 شهيد واقعا همه کارهايشان با نظم بود . يعني وقتي مي آمدند خانه، براي من ،نقش همسري را به نحواحسن  ايفا مي کرد  و نقش پدري را براي بچه ها.  اين طور  نبود که حالا بگويد خسته ام .  وقتي مي رسيد، مي گفت: به چيزي نياز داريد ، چي کم داريد، کمک مي کرد. هيچوقت منتظر نمي ماند که همه چيز را من سر سفره بچينم ، مي ديد تا شروع کردم سفره را بياندازم ، خودش دنبال من مي آمد و کمک مي کرد .

شهيد با پدر و مادرشان چه رفتاري داشتند ؟
با نهايت احترام و تواضع با همه رفتار مي کرد ، چه با اعضا خانواده خودش و چه با خانواده من. با وجود اينکه مجروح بود و پاش توي گچ بود، هيچوقت حالت او ، خوابيده نبود. وقتي کسي وارد مي شد ، حتما با احترام برخورد مي کرد. باز وقتي که مجروح بود در کارهايي منزل مي ديد کار من خيلي زياد است، با همان عصا و چوبدستي که همراه داشت ، سعي مي کرد کمک کند. مي گفت: بچه ها را بگذار پيش من و به امورات منزل برس و با بودن او ، حقيقتا مي گويم : من هميشه از او درس اخلاق مي گرفتم و آن موقعه هايي که در بيمارستان بود ، براي پرستارها يک ساعت درس اخلاق               مي گذاشت. پرستارها سوال مي کردند ، که آيا اين اخلاق و رفتارش توي خانه هم اينجوري است و واقعا رفتارش شبيه پيغمبران و امامان بود، که حقيقتا برايشان مانده بود. يک اردويي رفته بوديم با برادرهاي سپاه ، که مي خواستيم برويم مشهد. ايشان آمد ، هر سال منو به سفر زيارتي مي برد. با آن همه مشغله کاري هم که داشت، مي گويم: مديريت و تقسيم بندي برنامه هاش عالي بود. حالا چه در منطقه، چه در منزل بعد ما که رفتيم سوار اتوبوس شديم، آقاي اسلاميان بچه ها را بردند برايشان بيسکويت چيزي بخرند به ما گفتند که خانمها آخر اتوبوس بنشينند و آقايان جلو اتوبوس. بعد که ايشان آمد ديد همه خانمها عقب هستند و آقايان جلو . هم اينجوري ايستاده گفت: چرا اينجوري عمل کرديد؟ اون برادر مسئول گفت: گفتيم راحت باشند. گفت: چه راحتي يک روز هم که خواستيم برويم مسافرت، بچه ها را ريختيد سر آنها و به خودشون واگذاشتيد! بلند شويد هر کس با خانمش بنشيند ، حداقل کمکش کند. اين که کار خوبي نيست شما آنها را به خودشان واگذاشتيد. حقيقتا مي گويم: همسران پاسدار به من مي گفتند : تو را  به خدا بگو با آقايان ما حرف بزند ، همه اين تفکر را ندارند و يکبار نشد که اين بچه ها رو به من بدهد . مي گفت: من شما را آوردم که يک مقدار راحت باشيد، اگر آن مسائل که روي دوش شماست آن موقع هايي که من در جبهه ام، الان هم باشد، ديگر اين مسافرت نيست که ! و اين ، درس عبرتي بود براي سايرين والان هم گاه خواهران را مي بينم ، مي گويند که مشخص بود ، که ايشان اين دنيايي نيستند وبراي اينجا ساخته نشده بود، مگر ممکن است انسان اينقدر تمام مسائلش مثل اون چيزهايي که اسلام گفته ، باشد. وقتي از منطقه که مي رسيد ، خب بالاخره جبهه ديده بود ، جنگ ديده بود و من ، آن خستگي را در چهره ايشان مي ديدم. مي گفت: هر چه هست بايد پشت در خانه بگذاري و بيايي. با اين تفکر که خودش هم مي گفت: من شرعا وقتي که اينجا هستم بايد به شما برسم . با توجه به اين که در مسائل سياسي شهر هم بود و استانداري مي رفت و دادگاه سر مي زد ، احيانا يک وقت مي گفت: نهار مي آيم خانه، مي ديدي ساعت 5 مي آمد . وقتي مي آمد از پائين پله ها شروع مي کرد با خنده مي گفت: اين هم مرد  است که شما داريد ، چرا اينقدر بد قول است .
خودش مشکلات را حل مي کرد ، قبل از اينکه برسد به من مي گفت: خب ديگر وقتي آدم شوهرش مسئول است ، اينها رو هم بايد بپذيرد. توي اين مدت ما هيچ مشکلي با هم نداشتيم من حتي زبان گله و شکايت نداشتم . خصوصيات خوب ايشان روي من تاثير گذاشته بود . ايشان با هر شخصي مثل خودش برخورد مي کرد . اگر شخصي با محبت بود ، ايشان هم همانطور بودند . احترام خاصي براي پدر و مادرش قائل بودند و براي ديدنشان هميشه مي رفت اگر نمي رسيد ، حتي سر رفتن به جبهه سر مي زد . مقيد به اين امر بود اگر مي ديد شخصي در مقابلش ايثار دارد او هم ايثار مي کرد و اين نبود که ايثار نکند و حتما جواب محبت را مي داد  و مهمان نواز بود. سعي مي کرد تا آنجا که مي تواند همه را ببيند . بين بچه هاي سپاه پيچيده بود ، که زندگي آرامي دارند و هيچوقت آقاي اسلاميان توي جبهه ناراحت نيست و خانمش هم توي خانه ناراحت نيست و ما احساس مي کرديم که ايشان وظيفه اش است که برود و وقتي هم که مي آمد ، وظيفه اش را به نحو احسن انجام مي داد. اين بود که اکثر دوستان درس مي گرفتند.  مي ديدي ساعت 9 شب يک خانم و آقايي آمدند و مي گفتند: ما مي خواهيم درس بگيريم. دوستانش مي گويند، که اکثرا اگر جايي مي رفتند  که من نبودم، ايشان سهم مرا توي جيبش مي گذاشت، حالا تخمه بود ساندويچ. دوستان مي خنديدند و مي گفتند: آقاي اسلاميان سهم خانمت را داري برمي داري؟!
 ما يک ارتباط خاصي با هم داشتيم . يکبار دوستان نقل مي کنند براي اينکه ايشان سالم از منطقه برگردد، غذا خوري کاکتوس نهار بدهند . آخر شايعه شده بود ، که ايشان در عمليات بيت المقدس شهيد شده  و به گوش من هم رسيد ، ولي چون اين آمد و رفتن ها هميشگي بود، برايم عادي بود. زود خودم را نمي باختم . خيلي صبور بودم  و صبر ايشان روي من هم تاثير گذاشته بود. وقتي خواهرها مي پرسيدند: آقاي اسلاميان اينجاست؟ مي گفتم : نه.  مي گفتند: چطور مارش حمله را مي شنوي و اينقدر آرامي و من مجبور بودم خودم را وفق بدهم و يک آرامش خاصي به من دست مي داد ، چون مي گفتم: خدا حافظ است ، ديگه از دست بنده کاري ساخته نيست.
 برادران در غذا خوري کاکتوس بودند، ديدم ايشان آمد دنبال من. من در مدرسه بهشتي بودم و بچه ها رو هم برداشت و رفتيم ناهار. فقط قرار بود ، به آنها ناهار بدهند ولي گفته بود: يک روز هم که من اينجا هستم  ، نمي خواهم زن و بچه هام تنها باشند. اين کارها براي آنها تازگي داشت و غير مستقيم درس مي داد به خانواده هايي که با هم اختلاف داشتند. خب يک مقدار کدورتي بينشان بود و هميشه مي گفت: خوب زندگي کنيد ، بياييد به کميت نگاه نکنيد ، به کيفيت نگاه کنيد . اين مهم نيست که چقدر باشد ، مهم اين است که چطور باشد. ايشان آنقدر علاقه به خانواده من داشتند که در شهادت ايشان هر دو خواهر من نتوانستند در تشييع جنازه شرکت کنند. يعني هر دو در بيمارستان بودند. من آبديده شده بودم و با حالات شهيد و برخوردهاي او آشنا بودم. شهيد آنقدر با محبت بود که مجذوب اخلاقش مي شديم و خانواده من الان هم به بزرگي از او ياد مي کند و اسمش که بياد ، يک احترام خاصي به او دارند.  چون به هيچکس بدي نکرده بود و هرچه از دستش مي آمد ، خوبي مي کرد و مي گفت: تا آنجا که برايتان مقدوراست به ديگران خوبي کنيد.
 تهران که بود سري به خواهرم مي زد که چيزي کم نداريد ، اين بود که خيلي مجذوب اخلاقش بودند، براي همين در شهادتش وقعا گريستند .
حالات شهيد موقعي که از جبهه مي آمدند ، اين بود که به محض شنيدن اذان مي ديدي ما داريم بحث مي کنيم ، چون من حاج سعيد را فقط يک همسر نمي دانستم ، يک دوست و همراز راهنماي خوب در زندگيم بود ، به محض شنيدن اذان باکسي حرف نمي زد و بحث را قطع مي کرد و آستين ها را بالا مي زد و مي گفت: ادامه اش براي بعد ، وقت نماز است. اينقدر قضيه برايش جا افتاده بود ، که حتما بايد نماز را اول وقت مي خواند. خودسازيهاي امام را دقيقا رعايت مي کرد . روزه هاي 2 شنبه و 5 شنبه ، خواندن دعا. اکثر مواقع خانه نبود . يک روز در خانه ، قبل از شهادتش ورقه ها را گذاشته بود و داشت نام شهدا ، لحظه شهادت ، نام عمليات و همان چيزهايي که حفظ آثار دنبالشه  را مي نوشت ، شماره مي زد . بعد وقتي رفت بيرون و نگاه کردم، ديدم شماره 38 را خالي گذاشته و 39 و 40 نوشته شده . ديدم با مداد کم رنگ نوشته: سعيد اسلاميان يعني قشنگ براي خودش جا گذاشته بود و من بارها شده بود که به او گفته بودم : امروز چقدر نوراني شدي خيلي وقت ها مي خواست برودمنطقه مي آوردمش تو ، آيت الکرسي مي خواندم و فوت مي کردم. مي گفتم: حالا برو. مي گفت: چرا اون دفعه اين کار را نکردي ؟ مي گفتم: اين دفعه طلعت نور مي بينم، احساس مي کنم خدا مي خواد تو را ببرد.
حتما قرآن گوش مي داد و مي خواند. الان هم نوارش هست ، اخبار روز را مطمئنامي گفت گوش بدهيم. مي گفت :  بايد بدانيم دور و برمان چه مي گذرد، تو انقلابمان، توي کشورمان . مواقعي پيش مي آمدکه نماز جمعه مي رفتيم، اگر مهمان داشتيم، نمي رفت ولي اگر جايي مهماني دعوت مي کردند، مي گفت: بعد از نماز جمعه مي آيم. دوست داشت بعد از نماز که مي آيد ، حالا من به هر دليلي که نرفتم، بايستم تا غذا را با هم بخوريم. همان کاري که امام مي کرد ، سفره که انداخته مي شد صبر مي کرد تا خانمش هم بياد  و بعد غذا بخورد.  در تمام شرايط پا به پاي ائمه و تمام الگوهاي شناخته شده حرکت مي کرد ، ( دعاهايي که مي خواندند) . زيارت عاشورا را حتما مي خواند و علاقه شديدي به روضه حضرت زهرا و حضرت رقيه داشت . هميشه مي گفت: در زندگي متوسل به اين دو هستم.  اکثر در دعاي کميل شرکت مي کردند و بارها مهدي را ، ايشان برمي داشت و علي را من و در دعاي کميل شرکت مي کرديم و در نماز جمعه هم شرکت فعال داشت .

از جبهه که برمي گشت چه رفتاري داشت؟
هميشه با لبخند وارد خانه مي شد . مي گفت: مي دانم مشکلات زندگي روي دوش شماست و توي اين مدت زياد زحمت کشيديد و سعي مي کرد به نحوي در کارهاي خانه سهيم باشد و مشکلات را حل کند .
ايشان وقتي از جبهه مي آمدند ، زمان خاصي نداشت که بگويد چند روز مي ماند. يکبار بين عمليات کربلاي 4 و 5 بود ، که کربلاي 4 شده بود ولي کربلاي 5 شروع نشده بود ، من مريض بودم ، ديدم ساعت 9 شب آمد خانه، گفتم: تا چند روز اينجايي؟ گفت: حالا هستيم. بعد که رفتيم اتاق گفتم: راستش را بگو تا چند روز اينجايي؟ گفت: راستش تا 5 صبح ، يعني تو جلسه به بچه هاي فرمانده هم گفته بود: مي روم خانه يک نماز 4 رکعتي بخوانم و برگردم و آنها متوجه شده بودن ، که منظورش وطن است .حالا اون چيزي که بود و امري را که مهم مي پنداشت ، ديگر مساله ماندن در اينجا براش مهم نبود. حتي شده نيم روز مي آمد و برمي گشت. وقتي امام مي فرمود : جبهه ها نياز به اينچنين افراد دارد ، ديگر ماندن مهم نبود. هميشه همينجور از منزل  به منطقه از منطقه به منزل. همين حالت را نسبت به آن دنيا داشت  ومي گفت: ما هميشه بايد آماده باشيم، هر وقت گفتند : بيا برو، آماده باشيم .

فرهنگ جبهه در نحوه برخورد شهيد با خانواده چه تاثيري گذاشته بود؟
شهيد با خلوص بود . من از ابتداي زندگيم با ايشان ، ايشان را بري از هر عيب و نقص مي ديدم. خلوصي که داشت ، ساده زيستي،  همه اينها نشات گرفته از فرهنگ جبهه بود و ايشان مدت زيادي در جبهه بود و اين نبود که يکبار برود. خلوص نيت اصلا در شالوده اصلي ايشان بود. در سرشت او بود. صفا، صميميت ،صداقت، پاکي ،ساده زيستي، همه اينها شاملش مي شود و مهمترين قضيه اين بود، که برکتي که پول ايشان داشت. هميشه حقوق که مي گرفت ،مي گذاشت لاي قرآن و من يا ايشان از داخل قرآن پول بر مي داشتيم. هر چه خرج مي کرديم فکر مي کرديم ، که ديگر نيست ولي بعد مي ديديم باز پول هست و به خاطر خلوص ايشان بود .
 از پاوه از ايشان خواسته بودند ، که به منطقه غرب کشور بيايد و آنجا را سر و سامان بدهد. پاوه هم شرايط خاص خودش را داشت. بعد از شهيد چمران ، همه پاوه رامي شناسند . ما قرار شد براي زندگي برويم آنجا و علي تازه بدنيا آمده بود. من مرخصي يکساله گرفتم و شهيد گفت، که مرخصي بگيرم تا حداقل اين يکساله را پيش هم باشيم . آنجا خوب مسئوليت ايشان زياد بود. مسئوليت نيروهاي محلي آنجا و سپاه آنجا به عهده اش بود . يک روز قرار بود پاوه رابمباران کنند و شايعه شده بود، که صدام مي خواهد بمباران کند و ايشان 6 صبح رفت بيرون .  خب من نمي دانم از خودم تعريف کنم ، ولي توي شهر ترسي به خودم راه ندادم . نمي دانم اينهم از تاثيري بود که از حاج سعيد گرفته بودم ، من آنجا  بودم با يک بچه سه ماهه بغلم و تنها.
همسايه هاي ما ، بچه هاي کادر سپاه بودند، نه آنهايي که به منطقه مي روند. در خانه ما را زدند و گفتند ، که خانمها و بچه ها را مي خواهيم جاي امن ببريم ، ساعت 8 صبح بود ، که عراقيها بمباران را شروع کردند و من چون اجازه از ايشان نداشتم و حاج سعيد هم صبح زود رفته بود، نرفتم. گفتند: نمي ترسي؟ گفتم: حقيقتش مي ترسم ولي به ايشان نگفتم، ممکن است بياد و ناراحت بشود. ايشان ساعت 30/5 عصر بود که در راباز کرد و گفت: شما سالم هستيد؟ گفتم: کجا مي خواهي بروي؟ همه رفتند تنها من ماندم. من را هم مي خواستند ببرند، نرفتم. گفت: آن موقعه اگر مي رفتي، خانم حاج سعيد نبودي؟! کار خودت را درست انجام دادي.
 واقعا جبهه تاثيرش را گذاشته بود. آنوقت که ايشان روزهاي متمادي روزه مي گرفت، من فکر مي کنم که نشات گرفته از آنجا بود. آنوقت که ايشان توي بيمارستان بود و دکتر به من گفت: مي گويند حرف شنوي خوبي از خانمش دارد، شما به او بگوييد روزه نگيرد. من به او گفتم: آخر چرا اينقدر روزه مي گيري، الان سه ماهه که خوابيدي ،آخر مجروحيتش به اين صورت بود که 3 ماه فقط توي بيمارستان ، وزنه 13 کيلويي به پايش آويزان بود، شما فکرش را بکنيد، انسان اگر 3 ماه يک خودکار به پايش باشد، چه حالي دارد، اما ايشان بسيار شاداب بود و براي پرستارها درس اخلاق گذاشته بود. من وقتي گفتم: روزه نگيرد، گفت: مي داني چيست، خدا هر چي را که بخواهد مي شود. او ادامه داد:
من ديگر عادت کردم روزهاي دوشنبه و پنج شنبه روزه بگيرم، الحمدلله تنها کسي که بعد از مجروحيش ، پايش يک سانت هم با پاي ديگرش فرق نداشت ، ايشان بود. اينها همه عنايات خدا بود و آن اعتقادي که ايشان به خدا داشت ، بود. يا آن لحظه اي که ايشان از ناحيه پا مجروح شده بود ، در کربلاي 5 شلمچه برده بودنش اتاق بيهوشي ، که بيهوشش کنند و پايش را قطع کنند و گفته بودند ، که خونريزي خيلي زياد است و اگر پايت قطع نشود، از بين ميروي. گفته بود: ديگر هر طور صلاح است . مي گفت: براي يک لحظه دلم شکست، گفتم: ببين بعد از قطع پا ، باز هم مي توانم در جبهه موثر واقع بشوم. مي گفت: همان جا که رفتم پيش دکتر ، دکتر قهر کرد و رفت . گفت: چقدر مي آوريد بس است، چه خبر است، من از ديشب تا حالا نخوابيدم و رفت.
عنايت خدا بوده و ديگر ايشان را بيهوش نکرده بود و آمده بودند. مريضهايي که حالشان وخيم بوده را برده بودند و خودشان ايشان را جدا کرده بودند و برده بودند شيراز . آنجا دکتر لبناني بوده از او مي پرسند: چند سال توي جبهه اي؟ گفته بود: از اول جنگ و دکتر گفته بود: حيف است که پاي تو قطع بشود و دکتر نهايت سعي اش را کرده بود و پاي ايشان قطع نشده بود و تا موقع شهادتش هم بود و هيچ مشکلي هم پيش نيامد و اينها را من تاثير گرفته از فرهنگ جبهه مي دانم، که واقعا ايشان اينقدر با خدا ارتباط داشت ، که خدا هم امدادهاي غيبي اش را به وضوح مي ديدم ، که هر مشکلي داشت ، خدا امدادهاي غيبي اش را به کمک ايشان مي فرستاد .

 بينش شهيد نسبت به نوع زندگي در رابطه با تدبير زندگي:
 چون ايشان يک فرمانده عالي رتبه بود و در منطقه سازماندهي انجام مي داد ، خيلي خوب مي توانست تسلط روي زندگي داشته باشد و کارها را نظم بدهد. در زندگي هر تدبيري هم که مي انديشيد ، به نحو احسن انجام مي داد و وظايف هر کس را مشخص کرده بود. مي گفت: اسلام خودش وظيف را براي ما مشخص کرده ، ما نيازي نداريم که بخواهيم از خودمان تدبيري داشته باشيم. کارهاي منزل با شماست و کارهاي بيرون و خريد و چيزهايي که به مرد مربوط مي شود ، با من. دقيقا چيزي که پيامبر فرموده بود. در تربيت بچه ها هم سهيم بودند . بچه ها : مهدي 5 ساله و علي 3 ساله بود، که پدرشان شهيد شد. او از ابتداي زندگي ، با محبت با من و بچه ها برخورد مي کرد. ما از روي احترام ايشان را دوست داشتيم واين مسئله را بچه ها با آن کوچکي پذيرفته بودند. مهدي موقعه اي که مهد کودک مي رفت ، مي ديد بچه ها هي مي گويند جشن تولد اين  را خب در منطقه بهشتي ، که يک منطقه بالاي شهر بود ، از بچه ها شنيده بود و  مي گفت: براي من جشن تولد بگيريد. من به پدرش گفتم، که بچه چند بار گفته من توجيهش کردم ولي باز هم دارد مي گويد، شما باهاش صحبت کن. او قشنگ نشست و دو ساعت مثل بچه با مهدي صحبت کرد، که طرز تفکر ما با آنها فرق مي کند. گفت: من برايت جشن تکليف مي گيرم، حالا آن موقع اصلا صحبت از جشن تکليف نبود و آن قضيه شيخ صدوق که به پسرش گفته بود را بيان کرد. او براي ما معلم بود . بارها مي شد به او مي گفتم: حرف بزن مي خواهم گوش بدهم ، يا وقتي با مشکلي روبرو مي شدم با ايشان درميان مي گذاشتم و راه حل مشکل را مي گفت، بايد اين گونه عمل کنيم. بچه ها با آن سن کمشان از او درس مي گرفتند و يا هميشه مي گفت: با بچه ها با احترام برخورد کنيد، وقتي ميوه مي آوريد بچه ها هر چند کوچکند ، ولي بشقاب جداگانه برايشان بياوريد. در مورد ساده زيستي و حيا و پوشش اسلامي را رعايت مي کرد. هيچ وقت حتي پيش برادر من با زيرپوش ظاهر نمي شد . طرف محرم يا نامحرم نبود، ولي مي گفت: همه اينها باعث مي شود، ديدش نسبت به انسان برگردد. خود من هم بارها  مي ديدم از خواب که بلند مي شد، زود لباسش را مي پوشيد و آن حجب و حيا را در هر شرايطي رعايت مي کرد .

سفارش در مورد تربيت فرزندان :
 خب تصور شهيد اين بود ، که مي گفت: الحمدلله من چون بچه بزرگ بودم، مسئوليت پذير بودم. بعضي مواقع مي گفتم: اينهمه مشکلات را نمي تواند حل کند. بعد مي ديدم ، نه ، خيلي راحت کنار مي آيد و حل مي کند و بعضي وقتها به خاطر همين ، مي گذاشت مشکلات را روي دوش من باشد، که ببيند نحوه برخورد من چگونه است. بارها مي گفت: مي توانستم اين مشکل را حل کنم ، ولي مي خواستم خودت آبديده شوي. يعني، دقيقا مي دانست که مسافر است و من بايد با مشکلات دست و پنجه نرم کنم. همين قضيه پاوه را که گفتم، خب يک شرايط خاصي بود. وقتي ايشان بعداز تاريکي هوا آمد ، من ديگر نگران بودم و ناراحت و خيلي ترسيده بودم. مي گفت: من خيلي راحت مي توانستم بيايم کنار شما بنشينم ، ولي خواستم خود شما را آبديده کنم و خيلي خوب مي دانستم براي شما سخت است ودر آن شرايط ، هيچ کس توي منطقه نيست و کومله و دموکرات اگر بويي مي بردند، خانم من تنهاست ، حتما کاري انجام مي دادند ولي من کاري نکردم تا شما به يک چيز برسيد و سختي زندگي را بچشيد و من مي گفتم: يک وقت اگر قرار شد ،شما برويد .مي گفت: دست خداست و هميشه حلاليت مي خواست.

نامگذاري فرزند :
با حاج آقا ارتباط خاصي داشت و در همه کارها با ايشان مشورت مي کرد و براي نامگذاري فرزند هم به من گفت: شما مادر بچه ايد، اسم هايي که دوست داريد ، بنويسيد. من هم مي نويسم. 6 تا من نوشتم 5 و 6 تا هم ايشان و نظر پدر و مادرش را هم پرسيد و گفت : مي خواهيد اسم برادر شهيدم را روي بچه بگذاريم، ايشان رضايت نداد و تاکيد کرد که دو اسمي باشد و ايشان اسم ها را پيش حاج آقا رضا فاضليان برد تا براي تبرک ، يک اسم انتخاب کند و محمد مهدي را انتخاب کرد و علي هم که مشخص بود، چون شب 19 ماه مبارک رمضان بدنيا آمد. اين را هم بگويم ، که قبل از اينکه ايشان برود منطقه، زنگ زد و احوال مرا پرسيد، گفتم: حالم خوب است . گفت: يعني هيچ مشکلي نيست که من بيام همدان! گفتم: نه. در حاليکه دکتر گفته بود، ممکن است همان روز بچه به دنيا بياد و من رابردند بيمارستان و ايشان دوباره سحر زنگ زده بود و فکر مي کردم دختره ، ولي ايشان مي گفت: پسره و اسم پسر انتخاب کن. سحر زنگ زده بود و خواهرم نگفته بود، گفته بود مثلا رفته فلان جا ، ولي ايشان گفته بود: من فکر مي کنم آنجايي که مي گويي نيست. مي گفت: من همين جوري متعجب ماندم که اين  را از کجا مي داند ،بعد گفته بود : بچه علي و خودش پشت تلفن اصلا اسم بچه را گفته بود و محمد علي گذاشتيم و بعضي وقتها براي مزاح مي گفتند: چرا علي و مهدي گذاشتي؟ مي گفت: من اولي و آخري را گذاشتم، تا ده تاي بعدي هم بياد تو عالم. خيلي بچه را دوست داشت و به آنها عشق مي ورزيد .

هنگام اعزام او به جبهه چه حالي داشتيد؟
خب ناراحت مي شدم ، چون انسان که ازدواج مي کند، براي اينکه يک همدل ، يک همراه داشته باشد. تنهايي برام سخت بود ، ولي ابتدا که ايشان مي رفت ، من متوسل به دعا مي شدم. از زير قرآن که ردش مي کردم ، يک آرامش خاصي به من دست مي داد ، بعد تشديد مي شد. آن هم به خاطر خستگي ابتداي زندگي  بود . خب آن موقع که مارش حمله را که مي زدند ، همه مردم بخصوص ما مي دانستيم، ايشان مي خواهد برود عمليات. خوب اين روي همه اثر مي گذاشت. گوشي را برمي داشت و مي گفت: يا زهرا يا زهرا. مي گفتم : خبري عمليات مي خواهد بشود؟ مي گفت: نه من اسم شما را آوردم و حقيقت را مي گويم. پشت تلفن هم دعا مي کردم و هيچوقت هم، اين حالت هم نبود ، که با گريه باشد. براي دوستان تعريف مي کردم ، شايد  گريه ام مي گرفت ، ولي پيش ايشان هيچوقت گريه نکردم. مي گفتم : اين روحيه اي که دارد بايد حفظ شود. منطقه حالا هر چي بود ، مشکلات و اضطراب و نگراني و توسل به خدا هر چي بود ، پيش ايشان چيزي را اظهار نمي کردم که روي ايشان اثر بگذارد و ايشان خودش دقيقا اين حالت را متوجه مي شد. يک شب خيلي قشنگ نماز خواند . تمام حرکاتش فرق مي کرد. من دعا کردم ، با دفعه قبل فرق کرد. من از زير قرآن عبورش دادم و رفتم تا حياط و بدرقه اش کردم. بعد دوستانش دم در منتظرش بودند ، همين که آمد برود ، من فکر کردم که ديگر او را نمي بينم و احساس کردم که اين آخرين بار است. من آن طرف در بودم . گرفتم دستش را و کشيدم داخل ، گفتم: بايست. گفت: چي شده؟ گفتم: يک احساسي به من دست داده . گفت: چه احساسي؟ گفتم: حالا باش، مي خواهم دعا بخوانم. گفت: دوستانم منتظرند. گفتم: من نگرانم . رفت به دوستاش گفت: برويد يک ربع ، بيست دقيقه ديگر بيايد . بعد دعا خواندم و صلوات فرستادم. گفت: همه چيز دست خداست .يک آرامشي به من داد. برايم حرف زد و گفت: مي خوام مثل هميشه به من بگي برو. آخر هميشه مي گفتم برو به سلامت ، نميرفت. هميشه رضاي خدا را در نظر داشت و مي گفت: حتي نمي خواهم موقع رفتنم ، خانمم ناراحت باشد .

نحوه برخورد با مشکلات :
خب، زندگي مشکلات دارد . چون من بچه اول خانواده بودم ، سعي مي کردم خودم مشکلات را حل کنم ، ولي قبل از شهادتش، شکوه و گله و شکايت نداشتم . هر چي بود مي ديدمش ، مي آمد و مي رفت. حضورش تمام خستگي را از تن انسان مي برد و سه شب بود که ايشان شهيد شده بودند، من يک خوابي ديدم ، که روي من خيلي تاثير گذاشت. ديدم شهيد آمده تو خواب ، مي دانستم شهيد شده. گفتم: پس گفتند تو شهيد شدي و نمي توني بيايي اينجا؟ گفت: نه، من هر زمان که تو بخواي مي آيم اينجا. همان احساسي که موقع زنده بودنش داشتم  را در خواب هم همان طور داشتم . گفتم: پس شهيد نشدي؟ گفت: چرا شهيد شدم . شروع کردم برايش حرف زدن. گفته بودم که ،  تو زندگي ما همين جوري بوديم، ساعتها با هم حرف مي زديم. مادرم مي گفت: شما چقدر حرف مي زنيد ، مگر زن و شوهر هم اينقدر با هم حرف مي زنند. آقاي اسلاميان مي خنديد و مي گفت: مگر شما با حاج آقا حرف نمي زديد؟ مي گفت: نه بابا ما کي اينقدر حرف مي زديم ، شما خيلي با هم حرف مي زنيد و خيلي دوستانه و صميمي هستيد .         بعد يک دفعه گفت: الان من بايد بروم. گفتم : نه نرو ، خيلي سخته اگر تو بروي ، خيلي مشکله ، من نمي توانم صبر کنم. برگشت و يک نگاه عميقي کرد و گفت: زهرا تحمل کن، تحمل کن ، تحمل کن.  سه بار تکرار کرد .آن شب که از خواب بيدار شدم ، برايم خيلي عجيب بود. گفتم: ابتدا آمده بگويد، فقط صبر و تحمل داشته باش. اصلا صبح آن روز که بلند شدم ، حرفش توي گوشم بود که بايد تحمل کنم. بعدش هم خوشبختانه پدر و مادرم بودند که کمک کردند در مشکلات. بچه ها کوچک بودند ، ولي خانواده خودم در مواقع مشکلات خيلي کمکم کردند . من مديونشان هستم . وقتي با مشکل مواجه مي شدم کاري از دستشان برمي آمد، برايم انجام مي دادند . مدتي که ايشان در جبهه بود ، من خب خيلي سريع به خاطر همين فشارم پايين مير فت. علي و مهدي کوچک بودند، من علي را باردار بودم . فاصله علي و مهدي ، کم بود. وقتي در جبهه بود، فشارم مي رفت پايين. به خاطر همين فشار زندگي ، قبلش آمد و گفت: مشکل خاصي نداري؟ گفتم: نه.  گفت: من احساس مي کنم رنگ شما پريده ؟گفتم: نه . من گفتم: او الان مي خواهد برود. بعد اگر ما برويم دکتر  و بگرديم، نمي شود. ايشان که رفت ، من تنها بودم  و فشارم آمد پايين. آن وقتها خانه ما اينطوري نبود. اين طرفها نه کسي خانه ساخته بود نه مکاني بود . بيابان بود  و حالت باغ را داشت. من حالم خراب شد و حالا نه وسيله اي بود ، نه تلفني. چون هر بار که گفتند تلفن بکشيم ، ايشان نگذاشت. خيلي به بيت المال حساس بود . خدا را شاهد مي گيرم ، يکبار ماشين آورده بود همشيره هاي من را سوار نکرد و گفت: شما را مجبورم سوار کنم ، ولي خانواده شما را مجبور نيستم .
تا سوار ماشين بيت المال مي شد،  اول رفع مظالم را کنار مي گذاشت و بعد استفاده مي کرد و اين حالتهاي شهيد را ما الان کم مي بينيم در جامعه و هر بار که به ايشان گفتم: خب شرايط يک جوري است که ما به شما نياز داريم و بايد تلفن بکشيم ، قبول نکرد. موقعي بچه هاي سپاه آمدند و تلفن کشيدند ، که ايشان سه ماه بستري بود و بايد در خانه مي ماند و آن را هم به خاطر کار منطقه قبول کرد و چون بايد وضعيت منطقه را مي پرسيد ، نمي شد برود سپاه و بيايد . حال من هم خراب بود و تلفن در دسترس نبود. بچه را هم مجبور بودم بغل کنم. توي آن شرايط خاص ، بچه را خواباندم و رفتم بيمارستان اکباتان و تا رسيدم ، خوردم زمين. بعد هم ، که کسي همراهم نبود بگويد: چرا حالم بد است . ولي مي دانستند فشارم پايين است، بايد سرم بزنند و آن موقع بود که سرم اصلا پيدا نمي شد و مي دادند به رزمنده ها و يک سرم به من زدند. حالم کمي بهتر شد . بعد از من پرسيدند: از کجا آمدي، چي شده ؟
گفتم: حال و روز من اين است. بعد انگار به شهيد الهام شده بود، زنگ زده بود و من را پيدا کرده بود . بعد به يک رزمنده 3 تا سرم داده بود، آورده بود. بعد خودش هم حتي شده براي يک ساعت مي آمد ، سر مي زد و مي رفت. 

نحوه ارتباط شما با شهيد چگونه بود ؟
بيشتر تلفني بود و حضوري بياد ندارم و تا حالا هم نامه نداده. تا جايي که ممکن بود زنگ مي زد ، چون اتاق فرماندهي بود خيلي راحت مي شد با او ارتباط برقرار کرد . ولي يکبار فقط تو کربلاي 5 خب شرايط سخت بود و ما ارتباط با هم نداشتيم. حاج سعيد جلو بود، دوستانش هم مي گويند: خب ايشان يک فرمانده عالي رتبه بود ، ولي مي ديدي جلو هست و کاتيوشا رو دوشش دارد و شليک مي کند . به هر حال ، قبل از اينکه عمليات شود ، 40 روز بود ما ارتباط نداشتيم، که يک فکسي دوستش فرستاده بود ، که حاج سعيد سالم  است و از زبان ايشان نوشته بود، که من سالم هستم . من چون خصوصيات روحي ايشان را مي دانستم، فکر نمي کنم که ايشان فرستاده باشند ، چرا که همان شبي که از قبل اعلام  کرد ،يک شب از 9 شب تا 5 صبح مي آيد ، آمد و رفت. هر وقت هم که مي خواست مي آمد ، مي ديد و مي رفت . دوستش بخاطر اينکه ما نگران نباشيم (چون که ما 40 روز بود  ما خبري نداشتيم و جو طوري بود که  نمي توانستند عقب برگردند و ارتباط برقرار کنند) ، فکس فرستاده بود.

علاقه زيادي به حضرت زهرا و حضرت رقيه داشتند و هر وقت اسمشان مي آمد ، اشک در چشمانش جمع مي شد . آن مظلوميتي که داشت، آن روضه هايي که مي خوانديم و... ، خانه که مي آمد ، مي گفت: روضه حضرت زهرا را بخوانيد . واقعا جاي تعجب است که اينقدر ارتباطشان با خدا نزديک بود، که روز شهادت ايشان ، مصادف بود با شهادت حضرت زهرا . يکبار خودش مشرف شده بود حرم حضرت زينب ,نقل مي کرد : چند نفر را ساعتها معطل کرده بود ، به خاطر اينکه روضه حضرت رقيه را از يک مغازه که رد شده بود گوش بدهد. مي گفت: شما نمي دانيد به اين بچه ، چه گذشته، شما اينها را نمي شناسيد ؟!

اطاعت از امر ولايت فقيه:
ايشان واقعا امام را دوست داشت و در عمل هم نشان مي داد و به ايشان از همه طرف از استانداري ، حتي از طرف خود آقاي استاندار از شهرباني آمدند که ايشان در شهر مسئوليت بگيرد ولي قبول نکرد و مي گفت: امام گفته جبهه ها را نگه داريد، الان وظيفه ما اين است که توي جبهه باشيم و اين را واقعا در عمل نشان داد . حاج سعيد خيلي موقعيت ها برايش پيش آمد و هيچکدامش را نپذيرفت، فقط به خاطر اطاعت از امر ولايت فقيه و دستورات خودسازي امام را عينا رعايت مي کرد و آن عشقي که به امام داشت بيشتر در عمل بود. هميشه روزه مي گرفت، نماز اول وقت خواندنش و آن سخن که امام گفته بود و مي گفت: زماني که جنگ هست، من در جبهه هستم، بعد از آن در دادگاه انقلاب اسلامي. چون ايشان و برادرشان در شکل گرفتن آن سهيم بودند، بارها از ايشان خواسته بودند که واقعا نياز دارند به ايشان ، با توجه به فعاليتهايي که از قبل داشتند وشناختي که روي منافقان داشتند و آن مسائل سياسي که از زمان شاه داشتند.مي گفتند: شما بياييد به سنگر اوليه تان ، ولي ايشان هيچکدام را قبول نکرد و مي گفت: تا زماني که امام فرموده: مساله اصلي، جنگ است، در آنجا خواهم ماند. حالا خيلي ها شايد بگويند: ما امام را دوست داريم، اما عمل مهم است و فقط زبان گفتن شرط نيست. واقعا عشق داشت به امام و احترام خاصي به عکس ايشان داشت. يعني هر بار که عکس جديدي از امام مي آمد ، من مي ديدم که ايشان بلافاصله عکس امام را گرفته و قاب کرده. يک وقت هايي مي ديدي امام را دعا مي کرد و گريه مي کرد.

ايشان وقتي که مجروح شدند ، آقاي رفسنجاني و مسئولين رده بالا به ديدارشان رفتند. چون در دفتر فرمانده کل قوا هم بودند،ايشان را مي شناختند. ايشان قرار بود يک ديدار خصوصي با امام بگيرد و با هم برويم ، ولي نشد . اما خودش با امام ديدار داشتند .
چند بار به ديدار امام رفته بودند ، فقط خيلي دوست داشت من را هم ببرد  ولي نشد .

 سال آخر دبيرستان بود که جنگ شروع شد و به جبهه رفت. سال 59 بود و چند تا از امتحاناتش مانده بود ، که زمان مجروحيتش خواند و امتحان داد و قبول شد. يعني با اون شرايطي که داشت درسها را خواند و قبول شد و از ايثارگران مي آمدند امتحان مي گرفتند و ايشان بعضي مواقع با مزاح مي گفتند: خانم معلم بيا بپرس ببينم کجا را اشتباه دارم؟!
از موقعيت ها خوب استفاده مي کرد. بعد از اتمام ، شروع کرد ادامه دادن. حالا نه درس و مدرسه ، با حوزه ارتباط داشت. کتابهاش الان هم هست و کتاب غير درسي زياد مي خواند  و مي گفت: حالا که قراره علممان را گسترش بدهيم ، چه اشکالي دارد دانشگاه نشد ، حالا خودمان شخصا بخوانيم. ( البته دانشگاه هم قبول شده بود بعد از شهادت ايشان نامه آمد که بياييد چون هم ايشان هم من هر دو قبول شده بوديم. ديگر شرايط روحي من طوري نبود که بخواهم ادامه تحصيل بدهم و ايشان هم که حضور نداشت و چون قرار بود ما با هم شروع کنيم ) و به هر حال از هر موقعيتي ، به نحو عالي استفاده مي کرد. زبان خارجه خيلي دوست داشت و زبانش را داشت قوي مي کرد و الان هم مدرکش که سپاه داده ،  کارشناسي يا کارشناسي ارشد است.
 
چگونه خبر شهادت را به شما دادند؟
چون سعيد بارها زخمي شده بود و به من اين خبرها را داده بودند، اين بود که ، آمادگي داشتم. و چون ايشان هفت ، هشت بار زخمي شده بود ، لذا آمادگي لازم را داشتيم .
يک بار برگشتش طولاني بود و يکبار هم شيميايي شده بود. نمي خوابيد و مي آمد خانه در مي زد و يک استراحتي مي کرد و مي رفت. بدنش پر از ترکش بود، تو چشمش، گردنش ، تمام بدنش. هر وقت ميرفت با ترکش برمي گشت. اينها را هم مجروحي حساب نمي کرد و مدام دوستان زنگ مي زدند و احوالپرسي مي کردند و قطع مي کردند, مي گفتند: مي خواهيم حالتان را بپرسيم. من هم احوالپرسي مي کردم  و بعد ديدم ، در يک روز ، سه چهار نفر زنگ زد. برايم سوال پيش آمد، که بي دليل نيست ، چه لزومي دارد فلاني همين طوري زنگ بزند و بگويد خودت خوبي ، بچه هايت خوبند، تو ذهنم تلفن چهارمي که زنگ زده شد، ازش پرسدم که خبري شده. سعيد طوريش شده؟ گفت: نه مگر خبري شده؟ شما چيزي مي دانيد؟ گفتم : نه .
بالاخره قطع کردند و آمدند دنبال پدرم و بردنش بيرون. فهميدم چيزي شده است . بعد من گوشي را برداشتم  و زنگ زدم به يکي از دوستانم . خيلي صادق بود و شوهرش هم با حاج سعيد دوست بود. من زنگ زدم  و گفتم: بالاخره قسمش دادم. زنگ زدم و شوهرش نبود. برادر شوهرش گوشي را برداشت  و گفت: ايشان نيست ، چون داشته گريه مي کرد. مي خواست من نفهمم. گفت: چرا اينقدر مضطرب هستيد خانم اسلاميان؟ گفتم: هيچي ، دوستان هي زنگ مي زنند  و قطع مي کنند، دلم يک چيزي مي گويد.
 گفت: دلت چي مي گويد؟ گفتم: مي گويد، زخمي شده. گفت: همان که دلت مي گويد.
 من گفتم: اگر به او خون بدهيم چيزي نمي شود. از زخمي شدن ايشان واهمه نداشتم. گفتم: شما چند تا از دوستانش که مي توانند خون بدهند را پيدا کنيد، تا برويم به او خون بدهيم. گفتند: باشد. من هم آمدم و آماده شدم. علي هم کوچيک بود. آماده اش کردم که برويم ببينم کسي مي آيد دنبالم. ديدم گوشي زنگ زد و گفتند: شما؟ گفتم: خانمش نيست و به دروغ اين را گفتم . گفت: شما؟ گفتم: من همسايه شان هستم. آن غريبه که من را نشناخت، گفت که حاج سعيد شهيد شده، يعني عينا  همين را  از پشت تلفن شنيدم. گفتم: کي؟ کجا؟ چرا؟
تا آنجا که يادم مي آيد ، تلفن در پشت دکور خانه مادرم بود . يک گرماي عجيبي در خودم احساس کردم. اصلا همه لباسم را در آوردم ، ولي باز احساس مي کردم هوا گرم است. حالا نمي دانم اين احساس را همه داشتند و به چه صورت بود. اصلا فکر مي کردم قلبم دارد مي گيرد. در آن لحظه بود که آن طرف فهميد ، من خانمش هستم . خب بالاخره خيلي سخت ، اما خدا هم تحملش را به ما داد. بالاخره بايد تحمل داشت و حالا با اين وجود ، خيلي مشکل برايم پيش آمد. چون ، حاج سعيد فقط براي من يک همسر نبود ، يک دوست بود ، يک همراز بود ، يک همدم بود. حالا از دستش داده بودم. فکر بکنيد همراه با اين مشکلات ، بايد راه زندگي را به تنهايي طي کنم و هميشه مي گويم: بارها اورا مي ديدند. به صورت امداد غيبي. بارها برايم پيش آمد. خدا را شاهد مي گيرم ، مهدي گريه مي کرد ، او را آمدند و بردند. گفتند: در هفته دفاع مقدس، مهدي را بردند تا درجه پدرش  را به او بدهند. بعد مهدي هم که ماشاءا... از نظر هيکلي بزرگ شده و رشد کرده، رفت و درجه را گرفت . من ديگر بعد از شهادت حاج سعيد نديدم کسي با لباس رزمنده وارد خانه ام بشود. خب بالاخره برام يک خاطره اي بود.
 ايشان ( مهدي ) به بچه هاي سپاه گفته بود:  که من را اينجوري به خانه نبريد . شايد مادرم ناراحت بشود. گفته بودند، که نه تازه خوشحال  هم مي شود. ( اين را مادرم تعريف مي کند که آن زمان پيش من بود)، من توي آشپزخانه بودم ، که يک دفعه مهدي در را باز کرد و به من گفت: خانم ديدم يک لباس نظامي رزمنده را و خيلي حالم خراب شد . مهدي ، عين پدرش است . رفتارش، برخوردش، خنده اش ، هميشه  لبخندي رو لبش است. همه مي گويند شبيه او است. با خودم به پدرش ، براي يک لحظه گفتم: کاش دوباره زنده مي شد.
يکبار علي کلاس چهارم بود . گفت: مادر من معجزه مي خواهم تا ببينم پدرم                  مي شود يک شب ، زنده بشود و بياد پيش ما. من دلم براي بابا تنگ شده!
 مگر معجزه اين نيست، که خدا هر کاري بخواد، مي شود. بيا نماز بخوانيم و دعا کنيم، بابا زنده بشود. من دلم مي خواد بابا را ببينم! خب واقعا سخت است، مگر اينکه  عنايت خود خدا باشد با همان امدادهاي غيبي و صبر و جز اين هم نمي شود کاري کرد. واقعا شهدا حيف بودند .
ايشان ثبت نام کرده بود براي حج و چون زخمي بود ، دکتر اجازه نداد و گفت: زخمت عفونت مي کند و نمي تواني بروي. ايشان خيلي تلاش کرد و سلامتي اش را به دست آورد که برود. ديگر نهايت ديدم به مسائل شرعي اهميت مي دهد و به او گفتم: از لحاظ شرعي اشکال دارد ، وقتي دکتري عدم گواهي سلامتي شمارا بدهد ، شما بخواهيد با پارتي بازي بروي حج و ديگر نرفت و گفت : من همه کارم براي اسلام است. وقتي اسلام مي گويد: نه. من هم نمي روم . يعني هميشه مي گفت : حلال و حرامها را ببينيد و هرچه خدا مي گويد و سليقه اي عمل نکنيد.
 ديگر من که اين جور گفتم، او نرفت. ما حالا اسمش را حاج سعيد نوشته بوديم. دوستانش خواب ديده بودند، سعيد اسلاميان رفته مکه يا امام جمعه گفتند، که دقيق  نمي دانم من که نديدم. ديده بودند ، که ايشان آن شبي که به شهادت رسيده ، دارند با لباس احرام خانه خدا را طواف مي کنند . بعد به ما گفتند ،  ( از دفتر امام جمعه) حاج سعيد اسلاميان بنويسيد، چون ايشان ثبت نام کرده بودند و حج ديشب رفتند.
 
نکات و حالات خاص شهيد:
هر وقت که در رابطه با جنگ از ايشان سوال مي کردم ، (خب ايشان در متن جبهه بودند) ، هيچي را به ما نمي گفتند. امانتدار و راز دار خوبي بود و به شوخي برمي گشت مي گفت: راديو چي گفته درباره جنگ؟در حاليکه خودش هم اطلاع داشت عمليات شده يا نه و به چه نحوي بوده ،  ولي هيچوقت بروز نمي داد. بعضي مواقع که در خانه با تلفن صحبت مي کرد، مي گفت: کبوترها زخمي شدند ، چند تاشان مي آيند. من از اينجا مي دانستم که منظورشان شهدا هستند ، يا رمزهايي که داشت به کار مي بردند. ولي هر بار از خودشان مي پرسيديم ، که به چه نحو است، نمي گفت. مي گفت: انسان بايد راز دار باشد. يک فرمانده نبايد هيچوقت حرفهاي جنگي خودش را حتي به همسرش هم بگويد. شما اگر مي خواهيد چيزي مطلع بشويد در رابطه با جنگ ، به اخبار گوش بدهيد و به همان بسنده کنيد و چيزهاي نظامي ديگر، بين نظامي ها بايد محرمانه بماند .
 
يک مسافرتي بود قبل از کربلاي 5 ، فرمانده هاي شهرها را خواسته بودند . ما آنوقت پاوه بوديم. خانمهاي پاسدار اگر بودند من برايشان کلاس قرآن مي گذاشتم ، مي آمدند منزل ما و من درس قرآن مي دادم . آنجا بعد از اتمام کلاس قرآن ، يکي از همسران پاسدارها گفت که قرار شما برويد مشهد. گفتم: من اطلاع ندارم. گفتند: چرا قرار است شما با خانواده برويد مشهد. بعد که آقاي اسلاميان برگشت، گفتم: مسئله اي هست؟ گفت: هيچوقت نبايد يک پاسدار حرفهايش را اينجوري به زنش بگويد! و من که به شما نگفتم ، قرار بود ما نرويم. حالا شما دلت مي خواد ما بريم، چه لزومي داشت که ديگري بيايد به شما بگويد!؟ گفتم: من که ناراحت نمي شوم ، اگر موقعيت طوري نيست که برويم، عيبي ندارد ، نمي رويم، حالا چيزي نشده. بعد ايشان به من گفت: شما آماده باش اگر شد مي رويم. ده درصد امکان دارد که برويم ، 90 درصد نرويم. قرار بود همه با هواپيما برويم. يک سميناري بود براي خانواده پاسدارها و فرمانده هان ، تا آنها مسائل جنگي و نحوه عمليات رو بگويند. ديگر دقيقا ساعت 12 بود،  که ايشان آمد و مضطرب گفت: سريع آماده شو که جور شده و الحمدلله فلاني آمده. ديگر ما مي توانيم برويم. يعني خواست خدا را مي خواهم بگويم . خودش مي گفت: در نماز دعا کردم که شرايطي فراهم شود که من ، شما را به اين سمينار ببرم. وقتي که رفتيم آنجا ، حقيقتا مي گويم: تنها کسي که بيشترين محبت را به خانواده داشت ، او وشهيد رفيعي بود.
شهيد اسلاميان يعني جوري بود، که صداي همه را در آورده بود. مي گفتند، که حتي يک روز هوا خيلي سرد بود ، من بارها مي گفتم،  که با اين وضعيت خاص ، حتما نمي مانند. هوا سرد بود و پاسدارها اورکت داشتند . آن زمان، اينجور بود که هميشه اورکت را مي پوشيدند،  تا مثلا ديدند که من رنگم مقداري سفيد شده و احساس کردند که من سردم شده، گفتند: شما بپوش. بعد همه گفتند: ديديد! ما مي گفتيم: اين ها چه جوري عمل مي کنند؟ همين جوري از دهانم در رفت و گفتم: اينها مهمانند؛ همونم شد.
 يعني هم شهيد اسلاميان و هم شهيد رفيعي ، حالتهايي که در ايشان ديديم در بقيه نديديم. آنهايي که زنده ماندند ، اين حالتها را نداشتند. يکي ديگه از مطالبي که خواستم عرض کنم و به حفظ آثار هم داديم اين بود که :
 تمام اسامي شهدا را نوشته بود ، قشنگ نحوه شهادت ، کجا بودند. که وقتي من اين را بردم به حفظ آثار دادم ، گفتند: کمک شاياني به ما کرديد. شهيد مواقع بيکارهاش توي خانه بود ، وقت اضافي داشت ، چند تا از نوارهاش و کتابهاش را مطالعه مي کرد.
از نحوه شهادت هر کسي مير فت و بالاي سرش عکس بر مي داشت. همين شهيد سموات که پيشش مي آمد ، همين طور بود، که حاج سعيد دستش را گرفته و چفيه اش را شهيد اسلاميان دارد، که عکسش را داريم. اکثر شهدا، شهيد درويشي، مروت، لحظه شهادتش همه اينها را ما در منزل داريم . يعني عکس هايشان را گرفت و بعنوان يادگاري نگه مي داشت. اصلا  اگر حضور شهيد نباشد، نمي توانيم به زندگي ادامه دهيم ، يعني اگر انسان نداند که اينها چه زحماتي را کشيدند ، نمي توند به زندگي ادامه دهد .  بالاخره انسان بايد يک طوري ، به يک چيزي دلبستگي داشته باشد و چون با اين همه مشکلات، خود شما هم مي دانيد زندگي امروزه دو نفري هم به سختي مي گذرد. شغل بيرون، مسئوليت مادر، داشتن 2 فرزند، مسائل و مشکلات ، تمام اينها ، همه با احساس حضور شهيد و هر بار که مي گويم من واقعا خسته شدم و دست نياز به سويش دراز کردم، امدادهاي غيبي کمکم کرده است .
حالا نمونه اي را خدمتان عرض مي کنم . من از حج مي آمدم، رسيديم فرودگاه. من وسايلي که داشتم و توي چرخ گذاشته بودم، مدام برمي گشت . خب حالا عدم توان جسمي بود. آنجا در يک لحظه از خدا خواستم و گفتم: اگر شهيد بود ، حالا يا پيش من بود ، حداقل براي بردن من مي آمد . توي همين حال ، ديدم يکي از اقوام را .
رويم نشد به او بگويم کمکم کند . گفتم : من بروم و بگويم بيايند تا چرخ را هول بدهند. رفتم ، ديدم بعد از نيم ساعت ديگر، من هر چي حرکت مي دادم، نمي توانستم. ديدم يه کسي آمد و سلام عليک کرد. ديدم فاميلمان آمد چرخ را از من گرفت. اين را من از امدادهاي غيبي و حضور شهيد مي دانم . خب آدم از هر طرفش مي آيد و مي رود و نمي بيند که اين حضور شهيد است يا نه ، ولي  بالاخره امداد غيبي بود که من را کمک کرد . در رابطه با مشکلاتي که براي بچه ها پيش مي آيد ، من اصلا لمس مي کنم حضور شهيد را . اين شده که من ادامه زندگي خودم را با شهدا مي بينم و حس مي کنم که با آنها ارتباط دارم. يعني اگه من فکر کنم که حقيقتا حالا ، چه از خواب ، چه از طريق ديگر، با ما ارتباط ندارند ، نحوه زندگي ما جور ديگري مي شود و همين هاست که مشکلات را برمن آسان کرده . يعني مي گويم که ديگر بايد مشکلات را ما جوري خودمان حل کنيم و تحمل کنيم.
 همان خوابي که ديدم ، ايشان به من گفت: تحمل کن . چه همسر شهيد چه کسان ديگر، بايد يکي پس از ديگري از عهده اش بربيايند. هميشه تصور من اين است که : گاهي سکوت ، گوياتر از تکلم و فرياد است. گاهي نبودن ، روشن ترين دليل حضور است. گاهي رداي سرخ شهادت (اين جامه بلند سرخ خدايي) يک آيه است . آيه بودن يک شاهد است، شاهد ايمان. آري در قلب نسلها و زمان ها در پهنه زمين ، اينگونه زنده اند شهيدان ما .








آثار باقي مانده از شهيد
نامه شهيد سعيد اسلاميان از زندان ستمشاهي به مادرش
بسم الله الرحمن الرحيم
پيشگاه مادر
خدمت مادر گراميم سلام عرض مي كنم و اميدوارم هميشه بيدار دل و سرزنده و پيروز باشي و خداي بزرگ در برابر تعهد و مسئوليتي كه تو قبول كرده اي و به حق نه تنها نام مادر حقيقي را زنده كرده اي بلكه به راستي يك مادر واقعي هستي ,به يقين براي اين گذشت و قبول تو را رضايت خودش قرار خواهد داد چون در عالم پاداش و جزا چيزي بالاتر از رضايت پروردگار ازيك بنده نيست و اينكه پيامبر به راستي چيزي به اسم بهشت را براي مادران قرار داده در واقع كمترين چيزي است كه در برابر يك مادر ,يك انسان واقعي و يك آدم مسئول به او وعده داده مي شود . بي دليل حرفي نمي زنم در پيشگاه خداوندي كه عدل مطلق است و ذره اي عمل را با ذره اي عكس العمل آن مي سنجد آيا مي توان جزاي يك مرد و يك پرهيزكار را بهشت قرار دهد و جزاي يك مادر را هم ,همان بهشت در صورتي كه ميان اين دو فرقي است به اندازه فاصله آسمانها تا زمين, اولي يك عبادت عابدانه دارد و بس ولي دومي يك عبادت عاشقانه؛ اولي خودش را جذب به عبادت عابدانه مشغول نمي كند ولي مادر ديگري را عاشقانه تربيت مي كند او خودش را و اين ديگري را گذشت اينست و بس.
پس به جاست كه بالاترين پاداش از آن تو و امثال تو باشد و بهتر بهشت با گل و گياه و حورالعين براي بندگان عابد كه خداي را جز به طمع بهشت او پرستش نمي كنند .
مي داني چه فرقي است بين او و تو؟ او خداي را از طريق خودش عبادت مي كند, زاهدانه ولي تو خداي را از طريق ديگري پرستش مي كني ,عاشقانه. او به اسم و رسم عبادت اكتفا مي كند ,توبه نفس عبادت توجه داري .
مادرم موضوع ديگري كه مي خواستم با تو درميان بگذارم مسئوليت است ,در نظام طبيعت براي هر موجودي مسئوليتي محدود در نظر گرفته شده است ولي در مورد انسان حدود تقريبا بي نهايت است و يك انسان مي تواند آنقدر مسئول باشد كه تا خدا و خداگونه شدن پيش رود اما در اين مورد يك اما هست و آن اينكه همه كس جسارت اين را ندارد كه انساني مسئول باشد و به تو و همه آدمهاي چون تو تبريك بايد گفت ,جهت داشتن جسارت مسئول بودن .همه كس را چنين قوائي نيست و چنين بزرگ انديشي كه تا حد همگي حس مسئوليت داشته باشد و به لحاظ آدم بودن حقوق آن را ادا كند و به لحاظ بودن خود را اثبات كند. اي كاش همه مادران چون تو بودند و آنچه را كه تو انجام مي دادند و آنوقت نه يك روز به مادر تعلق داشت بلكه همه زمان در تحت تسلط او بود .مادر من ساخته دستهاي تو هستم من كي ام ما و همه آدمها . من به داشتن مادري چون تو افتخار مي كنم من كي ام . خداي بزرگ در برابر همه مادران مسئول و وظيفه دان مباهات مي كند و به حق كه تو بايد گل سر سبد آفرينش باشي . مادر ، جان هميشه در وجود من هستي و با تو زندگي مي كنم و اصلا به چيزي به اسم دوري و فراق فكر نكن كه جزئي بيش نيست .نمي خواهم برايت لغت بنويسم ولي چيزي است كه از قلبم برخاسته ، هميشه زنده باشي فقط. والسلام سعيد اسلاميان 12/3/1354


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان همدان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : اسلاميان , سعيد ,
بازدید : 157
[ 16 / 05 / 1392 ] [ 16 / 05 / 1392 ] [ ]

سال 1342 در همدان به دنيا آمد . درکنار بازي هاي كودكانه اش با قرآن و معارف الهي آشنا شد. فراگيري درس را در شش سالگي آغاز كرد. در سن و سال نوجواني, آرام و قراري در برابر بي عدالتي‌ها نداشت و اين خصلت بزرگ حكايت از روحي بزرگ در او بود .در همين دوران بود که وارد مبارزات انقلابي شد وبا تلاش فراوان توانست جايگاه خوبي در ميان انقلابيون پيدا کند.نوجوان بود اما به اندازه ي مردان بزرگ تلاش مي کرد.همرزمانش تعريف مي کنند:"علي در مبارزات انقلاب با شوري وصف ناپذير و قوتي برخاسته از سر عشق فعاليت مي کرد. و در اين راه از هيچ تلاشي فروگذار نبود. آتش زدن مشروب فروشي ها و مراکز فساد,حمله به پاسگاه هاي انتظامي وحضور در مبارزات خياباني بر عليه حکومت شاه, از کارهايي بود که در آن روزگا ر علي در انجام آنها پيشگام بود. در مبارزات نقش فرماندهي را داشت ,دانش آموزان را براي حضور در تظاهرات تشويق و سازماندهي مي کرد."
علي ابدي پس از پيروزي انقلاب اسلامي خود را همواره مريد امام خميني(ره) مي‌دانست و هر جا احساس وظيفه مي کرد نياز به جانبازي و ايثار است از همه وجودش مايه مي‌گذاشت.
در سال 59 13وارد بسيج شد .بعد اينکه در سال 61 13مدرک پايان تحصيلات متوسطه را گرفت ,به عضويت سپاه درآمد .
بعد از عضويت درسپاه به مرکز آموزشي سپاه دركرمانشاه رفت تا دوره تخصصي تخريب را طي کند. بعد از آموزش و كسب مهارت در اين زمينه به ميدان نبرد و جهاد رفت تا از آموخته ها وتجارب ارزنده اش در راه پاسداري از انقلاب اسلامي مردم ايران استفاده کند. آنجا بود كه خلاقيت و توان بالقوه او مجال بروز يافت. در جبهه مسئوليت‌هاي متعددي را برعهده گرفت. فرمانده تخريب قرارگاه سلمان، فرمانده تخريب قرارگاه قدس ,اين مسئوليتها علي را راضي نمي کرد واو هميشه در پي اين بود که با قبول مسئليت در يگانهاي عملياتي امکان حضور در خط مقدم جبهه وعمليات را داشته باشد.مدتي بعد فرماندهي واحد اطلاعات و عمليات لشکر امام علي (ع) را به عهده گرفت.
او افتخار شرکت در عمليات مسلم‌بن عقيل، طريق القدس، والفجر5، عاشورا و ميمك را داشت .در اين عمليات دو نوبت مجروح شد اما دست از مبارزه و جهاد عليه دشمنان خدا نكشيد تا اينكه سرانجام در شب 17 بهمن ماه 1364 در نهر عرايض ,در جبهه خرمشهر به آن‌سوي مرزهاي آسمان پر كشيد و شهيد شد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهيد








وصيت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
والذين اذا اصابتهم مصيه قالوا انا لله و انا اليه راجعون
با درود و سلام بر امام زمان (عج) و نايب بر حق او خمينى عزيز ، سلام بر شهدا راه حق و حقيقت ، سلام بر اسراء معلولين مجروحين و خانواده آن عزيزان سلام بر دوستان ، آشنايان ، بستگان و خانواده گرامى ام .
اكنون كه قلم به دست گرفته ام تا وصيت نامه خود را به روى كاغذ بياورم .
اينجانب على ابدى فرزند محمود ساكن همدان متولد 1342 مى باشم مدتى است كه در سپاه خدمت مى كنم. اين راهى را كه من پيش گرفتم با ميل و رغبت و از ته قلب دنبالش را گرفتم و عضو شدم و به جبهه آمدم .كسى به من فشار نياوردو تلقين نكرد و خودم با پاى خودم آمدم زيرا اين جنگ را جنگ حق بر كفر مى دانستم و من هم از فرصت استفاده نموده و به جبهه آمدم.
برادرانم يا خواهرانم و پدر و مادرم ما بايد قدر اين انقلاب را بدانيم, قدرشناس باشيم وبا جان و مالمان دفاع كنيم زيرا از قيد استعمار و بند رهايى يافته و آزادانه زندگى مي كنيم .ما بايد براى نگهدارى اين انقلاب درختش را با خون آبيارى كنيم. بايد رنجها ، سختيها ، فشارها ، تحريم اقتصادى ، و ... را به جان بپذيريم. ما نبايد ببينم كه مشكلات زياد شده است ودل سرد شويم و از انقلاب دور شويم .ما بايد خون شهدا را گرامى بدانيم و نگذاريم خون بهترين عزيزان ما به هدر رود و ناديده بگيريم .مگر تاريخ را مطالعه نكرده ايد كه پيامبر بزرگوار با اصحابش در شعب ابى طالب چقدر سختى كشيد, مگر نخوانده ايد كه منافقين چقدر تيشه به ريشه اسلام زدند , مسجد ساختند ، و ... تا اينكه تفرقه در مسلمانان بيندازند.
ما بايد درس عبرت بگيريم با منافقين به شدت بر خوردكنيم ونگذاريم ريشه پيدا كنند. برادرانم براى نابودى اين انقلاب ، استعمار تا به حال نقشه كلى كشيده كه به حمدالله موفق نشده است . يكى از آنها شايعه است نبايد شايعه را گوش داد و به ديگران انتقال داد و نيز جنگ تحميلى يكى ديگر از نقشه هاى شوم استعمار است كه مى خواهد دست ما بند باشد تا ما نتوانيم صداى خود را به ملت جهان برسانيم .
مگر انقلاب نوپاى ما مى خواست با عراق جنگ كند ,ما كه غرض جنگ نداشتيم, ما كه ارتشمان به علت انقلاب تا حدودى از هم پاشيده بود. حالا كه شروع كردند بايد جان فشانى كرد .بايد مال داد, بايد به استقبال شهادت رفت. پايان زندگى هر موجودى در عالم مرگ است پس حالا كه بايست بميريم ,حالا كه بنا است در قبر برويم ,خاك به روى ما بريزند وتنها بمانيم چرا در راه خدا كشته نشويم ,چرا در راه خدا جان ندهيم ,مرگى بالاتر از اين که در راه خدا كشته شويم هست.
يا اينكه در منزل ودر رختخواب بميريم.
عزيزان ,رزمندگان اسلام را پشتيبانى و دعا كنيد تا بتوانند بهتر و منسجم تر مبارزه كنند. با شرايط سخت آشنا شويد ,اينقدر سخت نگيريد. فرزندتان كه به مرخصى مى آيد او را از برگشتن به جبهه منصرف نكنيد .مگر فرزند شما با ديگران چه فرقى دارد. مگر قاسم امام حسن مجتبى عليه السلام 13 ساله نبود كه به جبهه رفت. مگر آن كه نارنجك به كمر بست و به زير تانك رفت و تانك را منهدم نمود 13 سال بيشتر داشت. فرق خون اين عزيزان با خون فرزند شما چيست .
كسانى كه به جبهه مى آيند يا در پشتيبانى جبهه كار مى كنند بايد هدفشان فقط خدا باشد آحاد ملت به خصوص رزمندگان احترام يكديگر را داشته و هر روز بهتر از روز گذشته باشند. خداى ناكرده سوءاستفاده نكنند. آرى جبهه جاى خود سازى است, جاى تزكيه است, جايى است كه انسان عاشق به معشوق خود مى رسد. جايى است كه در مدت كوتاهى معشوق خود را مى يابد. البته كسانى هستند به قصد آشوب و فتنه در جبهه ها رسوخ پيدا مى كنند و قصد شان اين است كه مردم را به جبهه ها بد بين كنند .خوشبختانه اين طور افراد كم هستند و به حمدالله جلو شان هم گرفته مى شود .
پدر ومادرم گر چه بيست و چند سال به پاى من زحمت كشيديد و مرا بزرگ كرديدو من نتوانستم حتى يك لحظه زحمات شما را جبران كنم, حلالم كنيد.
از خدا برايم طلب مغفرت كنيد و بخواهيد كه از گناهانم بگذرد و برادرانم براى سلامتى امام دعا كنيد و با منافقين نشست و برخاست نكنيد. مبادا خداى نا كرده از اين انقلاب جدا شويد .به پدر ومادرمان محبت كنيد ,مبادا آزرده خاطر شوند .
خواهرانم مى دانم كه خواهر در مرگ برادر چه غصه ها مى خورد و چقدر ناراحت مى شود ,اشكالى ندارد ناراحت نباشيد, همه بايد بروند پس چه بهتر كه در راه خدا كشته شويم نه اينكه در رختخواب بميريم فرزندانتان را طورى تربيت كنيد كه براى مسلمين خدمتگزار باشند نه سربار. دوستانم گرچه مدتى با شما بودم جز بدى كارى براى شما نكردم و شما را اذيت نمودم اما حلالم كنيد و وصيتى كه با شما دارم و همه شهدا هم همين وصيت را دارند اين است كه امام را تنها نگذاريد. به بيعتش استوار بمانيد. مبادا خداى نا كرده اهل كوفه باشيد. باز هم مى گويم عده اى هستند كه نق مى زنند اينها يا مغرضند يا بى غرض بهر حال اگر قابل هدايتند خداوند آنها را هدايت كند و اگر نيستند خداوند آنها را نابود گرداند (آمين ) در خاتمه از خداى متعال خواهانم كه توفيق شهادت نصيب اين بنده گنهكار بگرداند .
والسلام على من اتبع الهدى على ابدى 8/11/64




خاطرات

مصاحبه با مادر شهيد علي ابدي
بسم الله الرحمن الرحيم
با درود و سلام به رهبر کبير انقلاب و رهبر عزيزمان،  آيت ا... خامنه اي و درود و سلام به شهداي عزيزمان . من مادر شهيد علي ابدي هستم. بچه اي سالم، ساکت و صبور بود و موقعي که ايشان شير مي خورد من دعا مي خواندم، قرآن مي خواندم و جلسه مذهبي مي رفتم . از خدا مي خواستم مومن باشد و در راه خدا گام بردارد ،چون آن زمان دوران طاغوت بود و خيلي وضع زندگي مشکل بود. اخلاقش ، رفتارش خوب بود . تا دوران دبيرستان تحصيلاتش را ادامه داد. آن موقع کلاس راهنمايي نبود. بعد از کلاس ششم وارد دبيرستان مي شدند، دو سه سال بود که دبيرستان صدر مي رفت ، تا زمانيکه 2 سال رزمنده بود، درسش تمام شد. ديگر اين بچه رفت ، در بسيج مسجد امام سجاد (ع) و آن جا فعاليت انقلابي مي کرد. من خودم هم از اول انقلاب در بسيج بودم و آن موقع که امام اعلام کردند، که مردم به جبهه ها بروند، خودم رفتم و اولين بار ، در قسمت خواهران ، من و خانم حجازي بوديم . ما آنجا مشغول بوديم و اينها هم اينجا به دستور امام گوش و عمل مي کردند . ديگر بعد از آن ، مسوليت ستاد نماز جمعه را به دست گرفتم  و از زمان آيت ا..مدني فعاليت مي کنم و حدود 20 سال است که مسئوليت نماز جمعه را به عهده دارم .

برخورد شهيد با خانواده چگونه بود ؟
خيلي خوب و ساکت و سالم و خوش رفتار و خوش برخورد بود و با من خيلي خوب برخورد مي کرد . با پدرش هم خيلي رفتارش خوب بود . با خواهر و برادرانش هم خوب بودند. اهل جلسه بودند. مثل پدرش، ساکت و صبور بود و يک وقت بچه ها که شلوغ  مي کردند، مي گفتم: آخر به اين بچه که شلوغ مي کند يک حرفي بزن، و اصلا اين جور نبود ، که بخواهد با بچه اي تندي کند. موقع بازي ، بازي مي کردند و موقع جلسه، اهل جلسه بودند. آن موقع ، آقاي حسن فاضليان جلسه داشتند و آنها مسجد ملا جليل رفتند. جلسه ايشان درباره اخلاق و احکام دين و قواعد و مسائل ديني بود ، ايشان اينها را موقع جلسه آقاي فاضليان ياد گرفتند و علاقه به مسائل ديني داشتند. با همه اقوام و فاميل هم خوب بود. ما به آن صورت فاميل زيادي نداشتيم، ولي همان هم که بود، کلا با برخورد خوب و خوش اخلاقي با آنها رفتار مي کرد .

به چه کار هنري علاقه داشتند ؟
به منبت کاري بيشتر علاقه داشت ، با چوب بيشتر بسم ا.. مي نوشت. علي (ع)، محمد (ص) درست مي کرد و علاقه زيادي هم به کار منبت داشت و زياد هم درست مي کرد .

از حالات معنوي ايشان بگوئيد؟
به نماز اهميت زيادي مي داد، اصلا کل خانواده اين جور بودند و اهل نماز بودند. ما نه تلويزيون داشتيم، نه راديو. اصلا موسيقي و اين جور چيزها بين خانواده ما نبود. با دوستانش خوب بود و کسي  را اذيت نمي کرد و وقتي کسي را هم اذيت مي کرد، ايشان گذشت مي کرد و مي گفت: عيب ندارد . از دوستانش، آقاي بحريني هستند، که به ما سر مي زنند و همه اش از خوبيهاش تعريف مي کنند.

مي خواستند بروند جبهه، چه حالاتي داشتند ؟
اول که ايشان مي خواستند بروند، 2 سال مانده بود درسش تمام شود. رفتند بسيج و اعزام شدند به مريوان. دو ماه درآنجا بودند و خدمت مي کردند . ما تا دو ماه او را نديديم و از ايشان خبر نداشتيم. نمي دانستيم کجا است و چه کار مي کند؟ بعد از دو ماه ، آمد . مي گفت : ما آن جا که مي خواستيم بخوابيم، روي  پتوها سنگ مي گذاشتيم تا يک کم ، باد کمتر بيايد ، بعد يک بار سنگ افتاده بود و سرش را شکسته بود!مي گفت: من هيچي نداشتم، که با آن  سرم را خشک کنم و با خاک خشک کردم و بعد براي نماز ، تيمم کردم . و ادامه داد : براي اينکه آنجا يک سطل مي برديم پايين کوه و يک جايي بود که قطره قطره آب مي آمد و دو ساعت بايد منتظر مي مانديم تا يک ذره براي وضو آب بياوريم و به همين خاطر، براي نماز تيمم مي کرديم . بعد از دو ماه از مريوان آمد و منتقل شد به سپاه و در آنجا خدمت کرد و بعد رفت کرمانشاه و آنجا خدمت کرد.

وقتي از جبهه برمي گشت چه رفتاري داشت ؟
خيلي رفتارش خوب مي شد. مي گفت: جبهه جاي خودسازي است، جايي است که انسان عاشق را به معشوق نزديک مي کند و در وصيت نامه اش هم اين را نوشته . موقعي که مي آمد خانه ، به من کمک مي کرد. مثل سير پوست کندن . کارهاي ديگري هم انجام  مي دادند ، مانند :  قند شکستن ، مي رفت آنها را مي آورد و منتقل مي کرد خانه و ما هم بسته بندي مي کرديم و مي فرستاديم براي ستاد جنگ .درجبهه هم که بود ، فعاليت جنگي مي کرد و اينجا هم که بود، باز براي جبهه کار مي کرد و زياد هم سفارش مي کرد، که مادر شما خدمت کنيد و فعاليت دشته باشيد و در خدمت به اينها، کوتاهي نکنيد . 

در مورد ساده بودن و معنويت شهيد بگوئيد ؟
به ساده زندگي کردن خيلي اهميت مي دادند. يک موقع يک لباس مي گرفتم برايش. مي گفت: من لباس دارم، براي چه لباس مي گيريد و من نياز ندارم. يا وقتي  که  حمام مي رفت و ما يک لباس تازه مي داديم که بپوشد ، نمي پوشيد و با همان لباسي که تنش بود ، بيرون مي آمد  و اين بودکه از نظر معنويت ، خيلي بالا بود و اصلا من فکر نمي کردم ، چيزي درباره اين شهيد بتوانم بگويم و زبانم قاصر است.

نظر ايشان در مورد خانه  به چه صورت بود ؟
از نظر محرم و نامحرم خيلي اهميت مي دادند. مي گفت: مادر وقتي تو اتاق هستيد ، پرده ها را بيندازيد. از نظر معنوي خيلي بالا بود . دعايش اصلا ترک نمي شد . موقعي که از جبهه به منزل مي آمد، روزه بود و در مورد تربيت بچه ها ، بچه ام کوچک بود و اين نبود که بچه ديگري داشته باشم و آن را تربيت کنم . و خانواده مان به آن صورت نبود ، که خداي نکرده بي بند و بار باشيم و از خانواده هاي مذهبي زمان طاغوت بوديم و از خيلي از برنامه ها و برخوردهاي آن موقع ، ناراحت بوديم و برايمان خسته کننده بود. مثلا اگر زمان طاغوت مي گفتند: بياييد و راي بدهيد ،  ما استقبال نمي کرديم و دخالت نمي کرديم.

وقتي فرزندتان را به جبهه اعزام مي کرديد چه حالتي داشتيد ؟
خوشحال بودم، بي اندازه خوشحال بودم. به استقبالش مي رفتم و بدرقه اش مي کردم و مي گفتم: به خدا مي سپارمت ، و اي کاش ده تا يا بيست تا فرزند داشتم و مي دادم در راه خدا !
وقتي ايشان را به جبهه مي فرستاديد چه سفارشي مي کرديد ؟
وسايل لازم را آماده مي کردم. ماشاا... آنقدر پخته بود که احتياج نداشت که من به او سفارش کنم. اصلا هيچي نمي گفت، که من چه کاره ام ، ما هم نمي دانستيم تا موقعي که ايشان شهيد شد.  فهميديم فرمانده است و منطقه 7 تخريب به دست خودش فرماندهي مي شود. اصلا نمي گفت، من سپاهي هستم.مي گفت: من يک بسيجي ام. لباس سپاه هم نمي پوشيد. يک موقع دوستانش مي گفتند، که موقع خواب ما لباس سپاهي تن او مي کرديم، نمي پوشيد  و مي گفت:  همان لباس بسيجي خوب است ، من اين را مي پوشم. نمي گفت : مثلا من فرمانده ام بايد لباسم چنين باشد، اصلا به اين جور چيزها اهميت نمي داد . مي گفت: ما براي خدا مي رويم نه چيز ديگر.

رفتن ايشان براي شما مشکل ايجاد نمي کرد ؟
اصلا براي ما مشکل نبود، براي ما افتخار بود که فرزند مان در جبهه فعاليت مي کند و خودم هم در منزل کمک مي کردم به جبهه و فعال بودم. اصلا برايم مسئله اي نبود. از دوختن لباس از همه جيز منزل.

بعد از شهادت ايشان مشکلي نداشتيد ؟
قبل از شهادت ايشان ، خودم هم در ستاد اقامه نماز بودم که در مسجد جامع واقع است. آن روز رفتم نماز  و انگار، دلم به من ، يک چيزي مي گفت ، ولي خودم را کنترل مي کردم و مي گفتم: خب من خودم امضا دادم که ايشان به جبهه بروند و در راه خدا رفتند و چرا ناراحتي کنم؟ بعد نماز جمعه بودم که متوجه شدم، خواهر ها با هم در گوشي يم چيزهايي با مي گويند و ديگر خبردار شدم که ممکن است، علي شهيد شده باشد. بعد رفتم محراب نماز و 2 رکعت نماز خواندم و گفتم: خدايا، اگر علي شهيد شده، خودت به من صبر بده  و خودت مي داني که من خودم اصلا بيمي ندارم و  ناراحت نيستم ، که علي در راه تو شهيد شده. بعد آمدم منزل و ديدم ، که وضعيت يک طور ديگري است و  مثل اينکه خانه يک ذره اي جمع و جور شده و هر چيزي جاي خودش گذاشته شده، و دانستم که علي شهيد شده و بدون اينکه ناراحت بشوم، رفتم پايين و سر زدم به وسايل جبهه و ديدم که همه وسايل را جمع کردند و فندق را قاطي نخود ونخود و قاطي تخمه کردند و بي اندازه ناراحت شدم و خدا مي داند اين خواهرهاي همسايه و دوست و آشنا ، مي آمدند ، مي گفتم: مي دانيد، اگر علي من شهيد شده، راه خودش را رفته و هيچ گريه اي نکردم ، چراکه چيزي را که آدم ، در راه خدا داده است ، گريه ندارد و از خدا سپاسگزارم که همچين لياقتي را داده ، که در راه خدا فرزندم شهيد شود و اي کاش علي من ده تا بود و مي دادم در راه خدا و چيزي که انسان خودش در راه خدا داده، ديگر مشکل پيش نمي آيد و هر جور مشکل هم باشد، آدم تحمل مي کند .
 
ارتباط شما با ايشان چگونه بود, نامه مي نوشتيد يا تلفني بود ؟
 يک موقع دوستانش مي آمدند وسفارش مي کردند و احوالپرسي مي کردند، ولي من خودم هم آنقدر سرگرم بودم و پشت جبهه خدمت مي کردم ، که ديگر همه مسائل برايم روشن بود . چرا که اينها عاشق امام بودند و هر چي که امام مي فرمود، اينها سرپيچي نمي کردند و واقعا عاشق واقعي بودند، اينها فرزندان امام بودند و امام خودش سال 1342 فرمود، که ياران من در گهوار هستند. علي ما هم آن موقع توي گهواره بود. سرباز امام بود ، عاشق امام بودند و به مشهد هم که مي رفت براي زيارت ، زود برمي گشت. صبح مي رفت، فردايش سلام مي داد و برمي گشت  و زياد هم مشهد مي رفت و راه به اين دوري را طي مي کرد و زود هم يک سلام مي داد و  برمي گشت . ايشان همه امامان را دوست داشت . يک بار از ناحيه دستش زخمي شده بود، البته خودش نمي گفت و اين را دوستاش تعريف مي کردند و بعد از اينکه خوب شده بود ، به  خانه آمد.
 
حالتهاي خاص ايشان :
به زيارت عاشورا خيلي علاقه داشتند و زيارت هم زياد مي رفتند. براي اينکه  وقتشان تلف نشود، زود مي رفتند و برمي گشتند. مثلا ما مي رفتيم و يک هفته مي مانيم، آيا زيارتمان با معرفت  بوده يا نه ؟ آدم بايد برود و امام يک دفعه جواب بدهد و برگردد و ايشان هم همين طوري بود و زود مي رفت و سلام مي داد و برمي گشت .

از زخمي شدنشان بگوئيد ؟
اصلا چيزي نمي گفت. مي پرسيديم: علي جان چه شده است؟ مي گفت: الحمدا.. چيزي نشده. يک بار زخمي شده بود، اصلا نگذاشت ما بفهميم، بعدا دوستانش گفتند:  مي پرسيديم علي آقا آنجا چه کار مي کنيد؟ مي گفت: ما هم يک بسيجي هستيم. موقعي که شهيد شد ما فهميديم که او فرمانده بوده.
خوابشان را اوايل، يکي دو بار ديدم. اما بعدها نديدم. اما خودش در دفترچه خاطراتش نوشته بود ، که يک دفعه يکي از دوستانش بنام حسين نانکلي را خواب مي بيند و مي پرسد : پس من کي و چه وقت پيش شما مي آيم ؟ دوستش همان حسين نانکلي گفته بود: مي آيي ولي حالا زود است . بعد ما تاريخ شهادت دوستش را تا تاريخ شهادت خودش نگاه کرديم، درست 6 ماه فاصله داشت. يعني بعد از 6 ماه حسين شهيد شد. اين را در دفترچه خاطراتي که در جيبش بود، نوشته بود . به نمازشان خيلي اهميت مي داد . موقعي که شهيد شده بود، نوشته بود که 16 روز ، روزه برايم بگيريد ، يا بدهيد بگيرند. ولي نماز را اصلا ننوشته بود که قضا دارم ، فقط روزه را نوشته بود و وصيت نامه که نوشته بود ، فقط روزه را ذکر کرده بود اين را در يک تکه کاغذ جدا نوشته بود و موقعي که از جبهه مي آمد ، روزه بود. اين يک روز ، دو روزي را که خانه بود ، روزه مي گرفت و مي گفت: آنجا نمي توانم روزه بگيرم ، اينجا مي گيرم. من اصلا نمي توانم تعريف و وصف او را بگويم . شهيد و همراهانش رفته بودند براي باز کردن راه و آنجا را با خمپاره مي زنند و ايشان در پل ارايض شهيد مي شوند و راديو اسرائيل ، همه اينها را گفته بود و حتي تا آدرس خانه ما را هم گفته بودند .
 
يکي از دوستانش از پسر من مرخصي مي خواست، ايشان هم زياد مرخصي مي رفت. مي گويد: آخر تو چرا اين قدر فکر زن و فرزندي، مي خواهي اين همه را چکار کني؟ دوستش الان 6 تا بچه دارد. مي گفت: علي آقا به من مي گفت: فکر دنيا را اين قدر نکن، مي خواهي چه کار کني؟ چرا اين قدر مرخصي مي روي؟ مال دنيا آنقدر ارزش ندارد؟!
 
پسردائي پدرش شهيد شده بود، اسمش اصغر پور مطلبيان بود. عمليات رمضان شهيد شد. موقعي که مي آمد سر مي زد به مادرش و خواهرش و سفارش مي کرد که به مادر يا خواهر فلاني سربزن. اهميت زياد مي داد. تا آنجا که مي توانست به مستضعفان کمک مي کرد. خودم هم الان مي گويم: تا موقعي که نفس دارم براي رضاي خدا قدم برمي دارم. لاقل بايد کاري کنيم که از ما راضي باشند. درست است من مادر شهيد هستم، اما بايد رفتارم طوري باشد که با کارهاي آنها جور باشد. اگر بخواهم برخلاف گفتار و رفتار آنها عمل کنم ، فردا شهيد رويش را از من  برمي گرداند و نگاه نمي گند. فقط اين نيست ،که مي گويند شهيد شفاعت مي کند . شهيد کسي را که در راه خدا رفته باشد شفاعت مي کند، ولي کسي را که راه غير خدا رفته، شهيد شفاعت نمي کند.
موقع تشييع جنازه ما را بردند باغ بهشت و من شجاعانه رفتم بالا سرشهدا و نقل پاشيدم. واقعا چيزي که در راه خدا باشد افتخار است و اصلا گريه ندارد و شادي دارد و خوشحالي دارد ، که خدا از ما هم قبول کرده  و در اين راه رفتن واقعا افتخار است .

مي آمد خانه ، روزه مي گرفت شب هم مي رفت بالا خرپشته و نماز شب مي خواند. ضجه مي زد و ناله مي کرد. مي گفت: کسي نبيند. زيارت عاشورا را اصلا ترک نمي کرد. جوري نبود که بخواهد تظاهر کند. شب يک وقت بلند مي شدم ، مي ديدم نيست . مي ديدم رفته بالا نماز شب مي خواند. واقعا شرمنده ام که بخواهم بگويم من مادرش هستم. ولي بچه اي که 20 سال بيشتر نداشت ، نماز شبش ترک نمي شد. زيارت عاشورايش ترک نمي شد. حالات معنوي خيلي بالايي داشت . نورانيت خاصي داشت. اصلا تمام شهدا اين گونه هستند، واقعا حالات معنوي خاصي دارند، انگار يک چيزي به انسان مي گويند، همه شهدا اينجور هستند. فاميلهاي مي گفتند : ما نمي دانستيم اينجور با خدا است. ايشان با فاميل خوب بود. رفت و آمد داشت، اما بعد که جبهه رفت، وقت نداشت. مي گفت: شما برويد سلام مرا هم برسانيد. دشمن آمده، من بايد بروم و جلوي دشمن را بگيرم .دو سال از تحصيلاتش مانده بود ، رفت جبهه و در آنجا درس خواند و ديپلم گرفت و بعد از مدتي از ديپلم گرفتنش، شهيد شد .

يک روز با يکي از دوستانش که فاميل هم بودند ، رفته بودند صحرا ، که آن موقع ها، همه اش چوب و درخت بود و از آنجا يک چوب آوردند و گذاشتند در باغچه حياط ما. هوا هم بهاري بود و اين درخت هم زود گرفت و تنومند شد و يک سال نشده بود، آمد و درخت را برد. گفتم: اين چي بود، که يک روز آوردي و باز هم بردي؟ گفت: از آنجاييکه درخت را آورده بوديم ، آن زمين  و درخت مال مردم بود و من مي خواهم آن را برگردانم . (حالا خودش هم نکنده بود و دوستش کنده بود)، ولي اصلا اينها از خصوصيات ايشان بود، که يک وقت مال حرام نباشد. البته پدرش هم خيلي مقيد بود ، يک وقت لقمه، حرام نباشد .

دوره شاه بود ، من خودم جلسه داشتم،تعريف از خود نکنم، ولي خوب آن موقع، جلسه قرآن  و تصحيح و حمد و سوره داشتيم و به صورت آشکار هم نمي شد ، چرا که مي آمدند و مي گرفتند و مي بردند و شکنجه مي کردند. يک موقع مي گفتند: مردم، شاه را دعا مي کنند ، مي گفتم: باشد، خدا انشاا... زودتر و به  اين زودي هاي زود ، نابودش کند ! خب آدمهايي بودند که اگر يک موقع خلاف حرف مي زديم، شکنجه بود ، چرا که دوره، دوره شاه بود. آن وقت با آن حالت خستگي ، از جلسه مي آمدم و بچه را شير مي دادم. اينها خودش خيلي اثر دارد، اگر بچه با اين حالت شير بخورد،در او خيلي اثر مي گذارد.

يک موقع سينه زني بود، زياد شب عاشورا و تاسوعا مي رفتيم. علي سه سالش بود و شب تاسوعا رفتيم سينه زني. او گم شد، ديگر پدرو پدربزرگش و مادربزرگش و من همه دنبالش گشتيم، تا دو ساعت از نيمه شب گذشته ديگر خسته شديم . گفتيم: خدايا اين بچه چه شده ؟ يک وقت ديدم از پايين آرام آرام دارد مي آيد. گفتيم: آخر بچه جان کجا بودي، ما را کشتي تو؟ گفت: من سوار اسب امام حسين شده بودم !!ديگه حالا اسب امام حسين چه بوده، نمي دانيم. بچه سه ساله هم چه مي داند اسب امام حسين چيست. مي پرسيديم: مي گفت سوار اسب امام حسين شده بودم . 


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان همدان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : ابدى , على ,
بازدید : 107
[ 16 / 05 / 1392 ] [ 16 / 05 / 1392 ] [ ]
.: Weblog Themes By goldtem.rozblog.com :.

:: تعداد صفحات : 10 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 صفحه بعد

تبلیغات

X بستن تبلیغات

موضوعات
تازه های سایت
اخبار روز جهان
شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا
نرم افزار های کاربردی
مستند
دانلود فیلمها و سریالهای ایرانی
انمیشین
فرهنگ جبهه
عملیات
شناسایی ها
نیروهای دشمن
نیروهای دشمن 2
شهدای جهاد سازندگی
آلبومها
برنامه رادیویی
خاطرات انقلاب
وطن
راهیان نور
موسیقی فیلم
سرود
موسیقی بی‌ کلام
فرزند شهید
صدای شهدا
شهید سید اهل قلم آوینی
مارش
مداحی
ايثارگران
خانواده شهدا
اولين هاي شهيدان دفاع مقدس
نوای جبهه
مطالب مفید فرهنگی ، هنری ، اینترنتی و ...
مذهبی
مجموعه پوسترهای شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
فاتحان قله‌های جاسوسان ( شهدای صابرین )
محمد ابراهیم همت
ادعیه و مناجات
ادیه و زیارت
دانلود کتب اسلامی
پخش زنده شبکه های تلویزیونی - سراسری
دانلود تمام آثار شهید مطهری
صرفا جهت اطلاع !!!!
جلوه های ویژه
پی دی اف آموزشی
دوره آموزشي زبان فارسي
کلیپ های با کیفیت دفاع مقدس (۱)
نرم افزارهای موبایل
گنجینه اذان
والپیپرهای اسلامی
والپیپر معمولی
بخش سیستم عامل
بازی
کلیپ
شهید حاج احمد کاظمی
دانلود مجموعه کتابهای کامپیوتر pdf
اس ام اس
اصول و فروع دین
طنز و کاریکاتور
فول آلبوم های مجاز
دیگر رسانه ها
جستجو


آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 94 نفر
بازديدهاي ديروز : 94 نفر
كل بازديدها : 2,767,157 نفر
بازدید این ماه : 9,674 نفر
بازدید ماه قبل : 9,674 نفر
کل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 4779 عدد
افراد آنلاین : 4 نفر
آروین گلشنی