close
متخصص ارتودنسی
استان لرستان



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



در 29 دي ماه 1339 در بروجرد و در جايگاهي از علم و تقوا، پسري پا به عرصة وجود گذاشت كه او را محمد نام نهادند. همزمان با گذراندن دوران دبستان و دبيرستان از محضر جد بزرگوارش بهره‌ها برد و استفاده‌ها نمود. دوران جواني او مصادف با اوجگيري انقلاب شكوهمند اسلامي بود. محمد كه روحي صادق و عقيده‌اي كامل داشت، تاب ديدن ساية شوم ظلم و ستم را بر هم‌كيشان خود نداشت و بر پاية جوشش چشمه‌هاي غيرت و تعهد، خود را در رود جاري و خروشندة ملت روان ساخت تا چون سيلي بنيان‌كن سدهاي فساد و تباهي را پر كند. صحنه‌هاي تظاهرات و راهپيمايي‌ها شاهد حضورش بودند.
بعد از اخذ ديپلم در سال 57 او كه استعداد و نبوغ فوق‌العاده‌اي داشت، بلافاصله وارد دانشگاه اهواز شد و در رشتة پزشكي مشغول به تحصيل شد.
با آغاز تحصيلات دانشگاهي او نه تنها خود را، بلكه دوستان خويش را به صحنه‌هاي فرياد عليه نامردي‌ها مي‌كشاند و در دانشگاه و برون از آن صلاي نبرد و ستيز عليه خودكامگي‌ها را همگام با ديگر يارانش سر مي‌داد و در اين مبارزه عليه بيماري‌هاي جامعه شركت مي‌كرد و خواهان اين بود كه خود و دوستانش تجربة طبابت را نخست در آزمايشگاه تاريخ و دروس عملي آن را در عمل خويش و جامعة خويشتن پياده كند و به زدودن عفونت‌هاي تباهي و بيداد از پيكره جامعه همت گمارد. وي آن زمان از اعضاي فعال انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه اهواز بود. پس از تعطيلي دانشگاه‌ها او شيفتة خدمت به انقلاب و محرومين جامعه بود، فعاليت خود را به نحو ديگري شروع كرد و عضو رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد و از آنجا كه معتقد بود قرآن بر هجرت مومنان تاكيد دارد، شهر كرمانشاه را براي خدمت و ياري دادن انتخاب كرد و عليرغم كمبود امكانات و مشكلات زياد به كار پر ارج تدريس نيز همت گماشت.
با شروع جنگ تحميلي او احساس نمود كه بيگانگان همچون ويروس‌هاي خطرناك، سلامت انقلابش را مورد تهديد قرار داده‌اند و با شور و شعف به جبهه‌هاي نبرد از پهنة غرب تا جنوب شتافت. او ضمن حضور مكرر در جبهه‌ها در پذيرش سپاه نيز فعاليت داشت. در همان سال بنا بر احساس وظيفه و تكليف ازدواج نمود كه ثمرة آن دو دختر مي‌باشد. بعد از انقلاب فرهنگي، در جبهه دانشگاه فعاليت خود را در دو جهت اساسي ادامه داد، از يك طرف تحصيل بود تا خدمت خود را مفيدتر انجام دهد و از طرفي دانشجويان تازه‌وارد را هدايت و ارشاد مي‌نمود و همواره آنان را از خطر لغزش در درة انحراف غربزدگان كه با نقاب خدمت به خلق‌ها خود را نمايان مي‌كردند، برحذر مي‌داشت و خطوط رنگين، ولي رسواي منافقين را برايشان مي‌شناساند.
همزمان با تحصيل در دانشگاه، فعالانه با سپاه همكاري داشت و اوقات فراغت را در بهداري سپاه مي‌گذراند و همواره به اين عضويت افتخار مي‌كرد و در ضمن سنگر جبهه را نيز ترك نكرد و در اكثر عمليات‌ها، خصوصاً كربلاي 5 حضور داشت و به درمان مجروحين پرداخت.
محمد به روحانيت علاقة زيادي داشت و آنان را هدايتگران جامعه به سوي نور الهي مي‌دانست. او اطاعت از امام را اطاعت از خدا مي‌دانست و بارها گفته بود كه فرمانبرداري از دستورات ايشان وظيفة همگاني ماست. او قرآن را سرلوحة حيات خويش قرار داده بود و علاوه بر اين با صوت زيبايي آن را مي‌خواند. آيات بسياري را از حفظ داشت و بر اساس قوانين حياتبخش، خلق و خوي خود را پرورش مي‌داد.
امر به معروف و نهي از منكر را به عنوان اصلي عملي از احكام الهي جاري مي‌ساخت. از خصوصيات بارز اين شهيد، اخلاق نيك، تقيد به نماز اول وقت در مسجد، تقوي، تواظع و اخلاص بود و به جرات مي‌توان گفت كه نمونة يك كامل يك مومن متعهد بود.
سرانجام محمد در بهمن‌ماه 1366 با درجة دكترا از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در اين هنگام آهنگ هجرتي ديگر كرد و با وجود اين كه مي‌توانست در پناه شهرها زندگي كند و محيط آرام و بي‌دغدغه‌اي را براي خود فراهم نمايد، اما دوباره به جبهه‌هاي خطرخيز شتافت، زيرا قلب او همواره به ياد خدا بود و جنگ را وسيله‌اي براي رسيدن به معبود خويش مي‌دانست، پس چگونه مي‌توانست خود را قانع كند كه در پشت مرزها، دور از هر گزند و فارغ از هر مسئوليتي، به آرامش ظاهري دنيا روي آورده و عزم بر خطر در راه هدف ننمايد.
محمد اگر چه از دانشگاه فارغ التحصيل شد، ولي هيچ گاه خود را از دانشگاه جهاد و مبارزه فارغ نمي‌ديد و بر پاية همين باور دوباره رهسپار حماسه‌دار ترين صحنه‌هاي تاريخ شد. او هميشه مي‌گفت:
«من بر ساس رسالت و مسئوليتي كه احساس كرده‌ام، در راه ا... و براي پاسداري و حراست از انقلاب اسلامي در اين مقطع حساس به جبهه‌ها مي‌روم و چون تكليف شرعي است، بايد بروم تا در اين راه به شهادت برسم».
اين بار در ارديبهشت 1367 د ربهداري سپاه غرب شروع به فعاليت كرد و علاوه بر کارهاي قبلي مسئوليت راه‌اندازي بخش ش. م.ر را که‍ وظيفة درمان مصدومين شيميايي را داشت به عهده گرفت.
پس از آنكه دشمن بعثي و نقابداران رسواي منافقين منطقة مهران را مورد هجوم شيطاني و تجاوزكارانة خود قرار دادند، محمد با وجود داشتن مسئوليت‌هاي ستادي در شهر، داوطلبانه به منطقه اعزام مي‌شود تا از نزديك به درمان مجروحين بپردازد و به خطوط مقدم مي‌شتابد و تا مرزهاي درگيري تن به تن پيش مي‌رود تا شاهد خويش را از نزديك ببيند، به همگان بفهماند كه براي حراست از مرزهاي عقيده بايد بي‌باكانه به نبرد پرداخت كه: اعتقاد را اين قدر ارزش هست تا بهترين سرمايه‌هاي زندگاني را برايش به كار گفت و در فرجام اين حركت و هجرت در آخرين روزهاي بهار 67 بهاران ديگري مي‌شتابد. او از شاهداني بود كه شهد شيرين عشق به لقا الله را سر كشيد و به سوي معشوق شتافت و در حالي دنياي فاني را وداع مي‌گفت كه لبخندي رضايتمندانه بر لب داشت و به آرزوي هميشگي‌اش رسيد.
جاودان و بي‌انتها، سرسبز و با طراوت و با انبوهي از دشت‌هاي لاله كه انتظارش را مي‌كشيدند تا از كوثر شهادت جرعه‌اي بنوشد و تا اوج آسمان‌هاي معنويت پر كشيد تا با ملكوتيان جاودانه شود.
منبع:پرونده شهيد درسازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران خرم آبادومصاحبه باخانواده ودوستان شهيد




وصيت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
«كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عسي ان تكرهوا شيئاً و هو خير لكم و عسي ان تحبوا شيئاً و هر برلكم».
از قرآن مي‌گويم و از كلماتش، كلماتي كه به يگانگيش ايمان داريم و بر ايمانمان ايستاده ايم تا آخرين لحظه و تا آخرين قطره خون و براي همين قرآن است كه مي‌جنگيم تا پايدار بماند كه مي‌ماند و ضمانتش و حافظش خداست.
و اما بعد، حالا كه ملزم به نوشتن وصيتم شده‌ام، مي‌خواهم چند جمله‌اي از راهم بگويم و از ارزشي كه براي آن قايلم. شايد اين سخن موقعي موثرتر واقع شود كه از دهان كسي كه تا شهادت فاصله‌اي ندارد، شنيده شود. از جهاد مي‌گويم و از جهاد اسلامي كه بر همة ما واجب شده است و ما مي‌بايست بر حسب وسعت و ظرفيتي كه داريم، براي به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي‌مان كوشش نماييم. به اميد اين كه انقلابمان طليعه‌اي باشد براي حاكم شدن عدل ا... بر تمام جهان و برچيده شدن بساط تمام طاغوتيان زمان.
من وظيفة خود مي‌دانم كه در جهاد مسلحانه عليه كفار شركت كنم تا از انقلاب، از اسلام و از قرآن و از ناموس ملي دفاع كنم و اين كار واجب است بر هر جوان اين سرزمين تا نشان دهد كه فرزند خلف اين ملت است. اما فراموش نكنيم كه اين جهاد تنها در بعد مسلحانه نيست، در ابعاد ديگر نيز همة اقشار ملت بايد جهاد خود را شروع كنند تا دسيسه اين قدرت‌ها عقيم بماند.
جهاد يك روستايي كشت و كار است و جهاد يك مادر صبر و دعا، آري بايد با همة اين كوشش‌ها و مجاهدات‌ها به يك جنگ تمام عيار عليه تمامي كفار و ظالمان عالم دست زد و در اين راه مطمئن بود كه مردم غيور سختي‌ها را تحمل كرده و تا پيروزي حق بر باطل از پاي نخواهند نشست كه حق ماندني است و پيروز.
برادران و خواهران، جنگ ايران و عراق،‌جنگ دو ايدئولوژي متضاد است. جنگ دو ايده كه در طول تاريخ با هم ستيز كرده‌اند. جنگ حسين و يزيد است كه اينك كربلايي ديگر و محرمي ديگر تكرار مي‌شود. حسين زمان را مي‌بينم كه عليه يزيديان و صداميان زمان شورش مي‌كند و كاخ ستم آنان را به لرزه در‌ مي‌آورند. محمد چوبکار




آثار منتشر شده درباره ي شهيد
دستفروش
بار ديگر مسافري از قافلة اوليا از مبدا ايمان حركت كرد و ره‌توشه ايثار به دست گرفت و از جادة پرحادثة جهاد گذشت و به مقصد نوراني شهادت رسيد. بار ديگر لاله‌اي سرخ و عطرآگين در گلستان سبز و پرعطر و بوي شهادت شكوفه زد و رايحة دل‌انگيز آن در فضاي معطر انقلاب اسلامي منتشر شد. بار ديگر مجاري مقدس جبهه غرب افتخار اين را يافت كه به خون مطهر مسافري از سلسلة عشق مزين شود. بار ديگر سرو آزاده‌اي در باغ مصفاي مردانگي و حريت به ما درس تازه‌اي از غيرت و آزادگي داد و خلاصه اين كه بار ديگر امت دلاور اسلام، سرباز راستين و فداكاري را به محضر مقدس حضرت بقيه‌الله الاعظم ارواحنا له الفدا و نايب بر حقش، امام امت، تقديم نمود.
آري سخن در مورد مجاهد بزرگي است. سخن در مورد شهادت آزادمردي دلاور به نام دكتر محمد چوبكار است كه در راستاي يك عمر تلاش خستگي‌ناپذير در راه اعتلاي كلمة حق رداي سرخ جهاد بر تن كرد و عاقبت شهد شيرين شهادت نوشيد. به راستي چگونه مي‌توان در سرزمين گل‌ها، لاله‌اي خونرنگ به عشق رستن و بودن سرور سعادت و كمال،‌ زمزمه و در دل درياي زمان سفري نو آغاز كرد.
شهادت را بايد كسي تعريف كند كه خالق آن است و شهادت براي اوست آنجا كه آمده است. احيا عند ربهم يرزقون، ارزش شهيد را كه مي‌داند كه سراسر زندگيش جز شهادت چيزي نيست.
آري دكتر محمد چوبكار كه به حق مجموعه اي هماهنگ و متعادل از صفات والاي يك انسان متقي بود، عاقبت شهيد شد، اما محمد نه در 29 خرداد 67، بلكه در همان روز اول جنگ و نه از روز اول جنگ كه از روز اول انقلاب،‌ و نه روز اول انقلاب، بلكه از همان روزي كه اسلام را و خط سرخ محمد (ص) و رسالت را شناخت شهيد شد. آري محمد همان روز يكه تكليف خود را دانست و در مسير جهاد في‌ سبيل الله كمر همت بست و آستين بالا زد و قدم بر زمين كوفت و سر به هو الموجود عاريت داد، از همان روز شهيد شد، اما ايزد جل و علا مي‌خواست تا او هر چه بيشتر در كورة انقلاب بسوزد و بگدازد و آبديده و نگاهش نافذتر و كلامش قوي‌تر و عملش خالص‌تر شود و روح مطهرش اوج بيشتري گيرد و آنگاه شهيد شود.
و به راستي ما در مورد محمد، اين شهيد عزيز، اين جيب، اين انيس و مونس كه به حق نمونه‌اي والا و سراجي منير و اسوه‌اي مطمئن و معلمي توانا بود، چه بگوييم كه شرح چندين سال افتخار مصاحبت با اين موجود روحاني در اين مختصر نمي‌گنجد.
آري محمد چوبكار كه هم اخلاق نيك و حسن برخورد و صبر و استقامت و تواضع و فروتني و آرامش و طمانينه و ثبات قدم و لطافت احساس و تقيد به واجبات و در يك كلام، يك مومن راستين بود، عاقبت به مقام مقدس شهادت مفتخر گشت.
جهاد دانشگاهي و انجمن اسلامي دانشجويان
دانشگاه شهيد چمران علوم پزشكي اهواز

پيرمرد دست‌ برد طرف انارهاي روي گاري و چندتايي را جابجا كرد. چشم از انارها برداشت نگاه دواند اطراف و فرياد زد: «انار دارم، انار». عابران بي‌توجه به انارهاي روي گاري از كنار پيرمرد مي‌گذشتند. پيرمرد سيگاري آتش زد و نشست روي چهارپايه. چشم دوخت به پياده‌رو و صورت عابران را از نظر گذراند. مردي آمد طرف گاري. كمي انارها را زير و رو كرد و گفت: «اين كه به درت نمي‌خوره مشتي، حيف پول نيست كه پاي اين انارها حروم بشه». پيرمرد سرفه‌اي كرد و گفت: «نمي‌خواي بخري چر ايراد مي‌گيري؟»
- ايراد بي‌خود نمي‌گيرم، يه دونه سالم توش نيست. همه‌اش خرابه.
مرد اين را گفت و راه پياده‌رو را در پيش گرفت. پيرمرد نگاهي انداخت به انارها و گفت: «صبح تا حالا دو ريال كاسب نشدم، همه مي‌يان نگاه مي‌كنن و مي‌رن پي كارشون». چشمش به انارها بود كه دست گرمي را روي شانه‌اش حس كرد.
- سلام پدرجان!
سربلند كرد چشمش افتاد به هيكل چهارشانة مردي كه دست بچه‌هايش را گفته بود. سلام كرد و گفت: « ماشا الله! چه بچه‌هاي گلي». بچه‌ها كه سلام كردن، پيرمرد گفت: «سلام به روي ماهتون». مرد گفت: «بي‌ زحمت سه، چهار كيلو بريز تو پلاستيك». و لبخندي تحويل دخترهايش داد.
پيرمرد بر و برنگاهش كرد. لبخندي صورت مرد را پوشاند و گفت: «پدرجان چطوره! طوري شده؟» پيرمرد گفت: «نه پسرم،‌ فقط . . . » مرد كمي عينك قاب سياهش را جابجا كرد و گفت: «فقط چي؟»
- چرا نپرسيدي كيلو چنده؟ و نگفتي انارها گنديده. مردم وقتي مي‌خوان چيزي بخرن، خودشون سوا مي‌كنن، اما شما . . .
مرد دويد توي حرفش و گفت: «با انارهاي ديگه هيچ فرقي نمي‌كنه. بي زحمت 4 كيلو بكشيد». پيرمرد پلاستيكي برداشت و دست بر طرف انارها. دخترك دست زد به زانوي پدر و گفت: «بابا محمد! انار مي‌خوام». مرد گفت: «چشم صالحه جان، بذار بريم خونه، براي تو صبريه مي‌ريزم توي كاسه، با قاشق بخورين». پيرمرد انارها را كشيد و داد دست مرد. صبريه دست دراز كرد و گفت: «بابا محمد! بده من بگيرم. «اسكناس پانصدي را از توي جيب كتش بيرون آورد و گرفت طرف پيرمرد. قبل از اين كه پيرمرد بقية پول را بدهد، مرد دست دخترهايش را گرفت و از آنجا دور شد. پيرمرد صدايش را برد بالا و گفت: «قابل نداره پدرجان!» پيرمرد با نگاه بدرقه‌اش كرد و گفت: «خدا بده بركت، خدا عوضت بده».
كليد را كه انداخت به در، صبريه پشت صالحه دويد توي حياط. فاطمه داشت لباس‌هاي شيته را پهن مي‌كرد روي طناب. نگاهش سر خورد روي صورت محمد. سلام كرد و گفت: «اومدي محمد! چي خريدي؟».
- يه كمي ميوه
- بچه‌ها را ببر توي هال، الان من هم مي‌يام.
- محمد كتش در بيرون آورد و تكيه داد به پشتي. صالحه خودش را انداخت توي آغوشش و گفت: «بابا محمد! باز هم ما رو مي‌بري مسجد؟»‌ محمد دستي كشيد روي موهاي تاب‌دار صالحه و گفت: «آره دختر گلم، اگر بچه‌هاي خوبي باشين،‌فراشب هم مي‌برمتون مسجد كه نماز بخونين». فاطمه سبد خالي را گذاشت روي لباسشويي و گفت: «بعد از شام يه سر بريم خونة مادرم؟» محمد صالحه را نشاند روي زمين و گفت: «باشه، اگر مي‌خواي بريم، بايد زود شام بخوريم». صالحه رفت طرف پلاستيك انار. در آن را باز كرد و گفت: من انار مي‌خوام. بذار بعد از شام، الان مي‌خوام.
فاطمه پلاستيك انارها را خالي كرد توي ظرفشويي و گفت: بذار بشورم، بهت مي‌دم. چشمش افتاد به انارها، گفت: محمد! ‌دو باره ميوه گنديده خريدي؟ يه دونه سالم توش نيست. محمد گفت اون قدرها هم بد نيست. جاهايي كه سالمه جدا كن و بده بچه‌ها بخورن.
آخه مگه مجبوري انار گنديده بخري؟ ده دفعه بهت گفتم كه حقوق چنداني نداريم كه بخوايم با ميوة گنديده نصفش رو حروم كنيم.
حالا خريدم ديگه
بي‌زحمت ديگه نخر، يا لااقل كم بخر.
محمد بلند شد، رفت طرف ظرفشويي و گفت: تو برو اگه كاري داري، انجام بده. من اين‌‌ها رو مي‌شورم. انارها را كه شست، سبد را گذاشت جلوي دستش و هر كدام را كه سالم بود، دانه كرد و ريخت توي ظرف. بچه‌ها توي اطاق مي‌دويدن دنبال هم كه صداي زنگ آنها را كشاند به طرف در. صبريه در را باز كرد و گفت: سلام دايي جواد! دايي هر دوي آنها را به سينه فشرد و گفت: سلام به روي ماه هر دو تون، كي خونه اس؟ هم بابام، هم مامانم. محمد سرش را از آشپزخانه بيرو آورد و گفت: «الان مي‌يام خدمتتون. انارهاي دانه شده را ريخت توي ظرف. چنا تا قاشق و كاسه برداشت و رفت توي اتاق. كاسه‌ها را زمين گذاشت و گفت: « جواد جان به موقع اومدي، انار شيرين و خوشمزه‌ايه. فاطمه لبخندي زد و گفت: خدا كنه اين طور باشه كه شما مي‌گي. محمد چند تا قاشق ريخت توي كاسه، داد دست جواد و گفت: بفرماييد. فاطمه كمي انار ريخت توي كاسه‌ها، داد دست صبريه و صالحه و گفت: اين هم انار كه عجله مي‌كردين. نگاهش را داد به جود و گفت: داداش!‌امروز محمد 4 كيلو انار خريده كه بيشتر خراب و گنديده بود، مجبور شد همه رو دونه كنه، ميوه گنديده خريدن كار هميشة اونه.
- فاطمه خانم، اصلاً مي‌دونه چيه؟ اين انارها رو مخصوصاً خريدم.
- مگه آدم مخصوصاً ميوة خراب هم مي‌خره؟
- راستش را كه بخواي نماز مغرب كه برگشتم، يه پيرمردي انارها رو ريخته بود روي گاري و انار مي‌فروخت. مي‌دونستم كه انارها به در نمي‌خوره، دلم سوخت و خاستم كمكي بهش كرده باشم.
- خوب پول بهش مي‌دادي.
- ممكن بود اونجوري بهش بر بخوره.
نگاهش را داد به جواد و گفت: «جواد جان! بيشتر مردم مي‌رن سراغ مغازه‌ها و ميوه‌فروشي‌هاي درست و حسابي، كسي توجهي به دست‌فروش‌ها نمي‌كنه، در حالي اينها هم بايد يه جوري زندگي رو بگذرونن».
صالحه كاسه را گرفت طرف محمد و گفت: «بابا! من باز هم انار مي‌خوام، خيلي خوشمزه است».
لبخند رضايت بخشي نشست روي لب‌هاي فاطمه و گفت: «دستت درد نكنه محمد». رو كرد به جواد و گفت: «داداش! شام كه نخوردي؟».
منبع:يادهاي ماندگار،نوشته ي مهري حسيني،نشر بهار،قم-1383


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان لرستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : چوبكار , محمد ,
بازدید : 157
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]

شيخ محمدحسن شريف قنوتي ، كه بعدها به ويژه در روزهاي آغازين جنگ تحميلي عراق عليه ايران به « شيخ شريف » شهرت يافت ، در 3 تير 1313 ه ش در روستاي قصبه ، از توابع اروندرود آبادان ، در خانواده اي روحاني و متدين چشم به جهان گشود . در دوران كودكي به كسب علوم و معارف ديني روي آورد و مقدمات اسلام را نزد عمويش ، عبدالستار اسلامي ، سپس عبدالرسول قائمي در آبادان فراگرفت . در 1337 ش با توجه به رونق علمي حوزه علميه بروجرد دوره سطح و بخشي از خارج را به پايان رساند ، سپس براي تكميل تحصيلات حوزوي وارد حوزه علميه قم شد و محضر درس آيت الله سيد محمدرضا گلپايگاني و نيز امام خميني (س) ، را درك كرد و تا مرتبه اجتهاد پيش رفت .
وي مبارزات سياسي خود را از زمان فعاليت فدائيان اسلام آغاز نمود و همكاري هاي اندكي با آن گروه ، به ويژه شهيـد سيـد مجتبي ميرلوحي ( نواب صفوي ) داشت . او در كنار مبارزات سياسي فعاليت هاي اجتماعي را نيز ادامه داد و در 1337 ش پس از اتمام درس خارج در محضر آيت الله گلپايگاني ، از سوي ايشان براي امور تبليغ به سرنجلك و سپس اردكان فـارس اعزام گرديد . او چندين سال در روستاها و بخش هاي اردكان فارس به تبليغ و ترويج احكام اسلامي پرداخت و در كنار آن فعاليت هاي اجتماعي زيادي انجام داد و در روستاها براي مردم مسجد ، حمام و دبستان ساخت و در رفع برخي از مشكلات آنان كوشيد . او به منظور كمك به معيشت خانواده هاي فقير صنعت قاليبافي را با ايجاد دارهاي قالي در منازل توسعه داد . همين اقدامات سبب شده بود كه وي محبوبيت و مقبوليت خاصي در ميان مردم آن سامان بيابد . شريف قنوتي براي مردم اردكان فارس و حومه مصلحي خيرانديش ، معلمي آگاه ، مبلغي متقي ، عالمي دلسوز و مرجعي براي حل مشكلات و نيز شريك غم ها و شادي هاي آنان بود .
از اقدامات مفيد و خيرخواهانه شريف قنوتـي در اردكان فارس ، تشكيل و تأسيس چند مسجد ، مهديه ، حوزه علميه و صندوق قرض الحسنه بود .
با شروع نهضت اسلامي به رهبري امام خميني در 1342 ش ، فعاليت هاي سياسي شريف قنوتي شدت بيشتري يافت . او با وجود جو خفقان حاكم در زمان پهلوي ، در مساجد به سخنراني و افشاگري مي پرداخت و آشكارا به دفاع از امام خميني پرداخته و اعلاميه ها و رساله ايشان را با ياري ديگر همرزمانش در بين مردم توزيع مي كرد . شب ها در منزل عده اي از انقلابيون جلسات مخفي تشكيل مي دادند و به گفتگو و مباحثه پيرامون اسلام به ويژه قرآن مي پرداختند . عمده ترين تلاش او در منطقه فارس به ويژه اردكان ، رشد آگاهي و معنويت مردم ، آشنايي آنان با نهضت اسلامي و ارشاد جوانان بود . فعاليت هاي سياسي او سبب شد كه ساواك فارس توجه ويژه اي به او داشته باشد و فعاليت ها و حركات و رفتارهاي او را زير نظر بگيرد . او در دوره اي در انديشه تشكيل گروهي مسلحانه به نام انصارالزهرا بود كه عده اي را نيز به همين منظور تربيت كرد ، اما وقتي نظرات امام خميني ، رهبرِ مبارزه ، را درباره شيوه مبارزه جويا شد ، فعاليت هاي گروه مزبور را به سمت مبارزه فرهنگي با رژيم پهلوي سوق داد . او در آگاهي و روشنگري مردم نقش بسزايي ايفا كرد و بارها تحت تعقيب ساواك قرار گرفت و بازداشت و زنداني گرديد . در يكي از اين بازداشت ها طوايف اطراف اردكان شيراز در حمايت از شريف قنوتي جلوي ژاندارمري تجمع كرده و اخطار دادند كه اگر شريف قنوتـي از زندان آزاد نشود كشتار عظيمي به راه خواهند انداخت . رژيم براي آرام كردن اوضاع مدت كوتاهي بعد او را از زندان آزاد كرد ، اما ممنوع المنبر نمود . در گزارشات برجاي مانده ، از ساواك شريف قنوتـي روحاني افراطي پيرو عقايد و افكار امام خميني معرفي شده است . او در دوراني كه از سوي ساواك ممنوع المنبر شده بود مبارزات خود را به اشكال مختلف ادامه داد و منزلش محل رجوع جوانان و انقلابيون واقع شد . شريف قنوتي پس از مدتي به عنوان نماينده حضرت امام خميني در اردكان و حومه برگزيده شد . او وجوهات شرعي را از مردم دريافت مي كرد و به شهر قم و نجف ارسال مي نمود . در طول اين مدت ، بارها با حضرت امام خميني از طريق مكاتبه ارتباط يافت كه در داخل متن در بخش مربوطه به اين مكاتبات اشاره شده است . فعاليت هاي شريف قنوتي سبب شد كه ساواك شيراز احساس خطر نموده و نسبت به دستگيري وي اقدام كند . آنان به منزل شريف قنوتي حمله بردند اما به وي دست نيافتند ، چون شريف قنوتي اندك زماني پيش از آن با ياري همسايه ها با تعدادي اعلاميه به اصفهان رفته بود . ساواك شيراز موضوع را با ساواك اصفهان در ميان گذاشت و عوامل رژيم ، شريف قنوتي را با تعدادي اعلاميه امام خميني دستگير كرده و تحت شديدترين شكنجه ها قرار دادند . وي پس از مدتي آزاد گرديد و بلافاصله به اردكان فارس مراجعت كرد و مورد استقبال مردم آن سامان قرار گرفت .
در 1349 ش ، پس از شهادت آيت الله سيد محمدرضا سعيدي ، بار ديگر به دليل فعاليت هاي سياسي اش دستگير و مدتي زنداني گرديد ، اما اين دستگيري ها و بازداشت ها نمي توانست او را از راهي كه در پيش گرفته بود و هدفي كه براي آن تلاش مي كرد ، منصرف سازد .
محمدحسن شريف قنوتي در 1355 ش خانواده اش را به بروجرد انتقال داد و خود با استفاده از نام مستعار « شريف طبع » فعاليت هاي سياسي اش را ادامه داد . با اوج گيري مبارزات مردمي براي پيروزي نهايي ، بر وسعت فعاليت هاي شريف قنوتي افزوده شد و از آنجا كه وي در اردكان ، شيراز ، ياسوج و اصفهان براي عوامل رژيم فرد شناخته شده اي بود ، به مسجدسليمان رفت تا راحت تر به فعاليت هايش ادامه دهد . او در آن سامان به ارشاد و تبليغ مردم و نيز به روشنگري عليه رژيم پهـلوي پرداخت و در كنار آن به نشر و توزيع اعلاميه هاي حضرت امام خميني ادامه داد . او براي آن كه به راحتي به دست عوامل ساواك نيفتد ، شب ها را به همراه عده اي از ياران انقلابي اش در مسجد مي ماند . پس از مدتي ، ساواك مسجدسليمان از وجود او احساس خطر كرده و براي دستگيري وي اقدام كرد . عوامل رژيم در آبان 1357 شبانه از پشت بام به مسجد ريخته و پس از دستگيري شريف قنوتي به زندان اهواز انتقالش دادند . او در زندان هم ساكت نمانـد و به افشـاگري عليه رژيـم ادامـه داد . چند بار هم دست به اعتصـاب غذا زد و در عاشـوراي سـال 1357 پس از عزاداري ، به همراه برخي ديگر از انقلابيون اعتصاب زندانيان را ساماندهي كرد .
شريف قنوتي در 2 دي سال 1357 از زندان اهواز رهايي يافت و به بروجرد بازگشت و به هدايت و سازماندهي راهپيمايي ها و مبارزات مردمي پرداخت . همسرش مي گويد : « شب ها با قم و تهران تلفني تماس مي گرفت و براي راهپيمايي ها شعار تهيه مي كرد و يا از دوستان خود براي خواندن و توزيع و پخش اعلاميه هاي امام كمك مي گرفت » . او داراي طبع شعري هم بود و در راهپيمايي ها و تجمعات ، اشعار و سروده هاي خود را براي مردم مي خواند . فعاليت هاي انقلابي شريف قنوتي در بروجرد به حد فزاينده اي چشمگير بود .پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، بار ديگر به اردكان فارس رفت و بنا به درخواست مردم منطقه مسئوليت نمايندگي شوراي شهر را عهده دار شد و با ياري آيات بهاءالدين محلاتي و عبدالرحيم رباني شيرازي به فعاليت هاي عمراني و اجتماعي مشغـول گرديد . در اوايل سـال 1359 ش به بروجرد رفت و به عنوان نماينده ويژه دادستان انقلاب اسلامي بروجرد مشغول خدمت شد .
با آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، عرصه ديگري از مبارزات شريف قنوتي آغاز شد . او اين بار به شكلي ديگر وارد مبارزه شد . ابتدا براي اولين بار ستاد كمك رساني به مناطق جنگي جنوب و غرب كشور را در بروجرد به راه انداخت و در 3 مهر 1359 با كارواني متشكل از چندين كاميون ( به قولي 21 كاميون ) آذوقه اهدايي مردم بروجرد به خرمشهر اعزام گرديد . پس از بازگشت ، در بسيج نيروهاي مردمي و اعزام آنان به جبهه هاي نبرد فعال شد . در اواسط مهر به همراه تشكلي از جوانان بروجرد به خرمشهر رفت و خود لباس رزم پوشيد و با تشكيل گروه هاي چريكي الله اكبر و گروهان هاي مقاومت ، خرمشهر را براي چندمين بار از خطر سقوط حتمي نجات داد . فعاليت ها و مقاومت هاي او و يارانش دشمن را به ستوه آورده بود و ستون پنجم دشمن مي كوشيد به هر طريق ممكن شيخ شريف را از سر راه بردارد . گروه او در جنگ تن به تن اغلب موفق بيرون مي آمد و اين شكست ها براي دشمن سنگين بود . شيخ شريف علاوه بر فرماندهي برخي از محورها در خرمشهر و هدايت نيروها ، مسئوليت تأمين مهمات نيروها را هم عهده دار بود . در روز 24 مهر 1359 ، وي به هنگام رساندن مهمات به يكي از نقاط درگيري در خيابان چهل متري خرمشهر ، به مقر عوامل بعثي وارد شد . نيروهاي بعثي با مشاهده وانتِ حامل شريف قنوتي ، براي از بين بردن او به سرعت دست به كار شدند و وانت مزبور را زير رگبار گلوله بستند . شيخ كه به همراه راننده اش در ميان آتش عراقي ها گرفتار شده بود تصميم گرفت از محل دور شود ، اما عراقي ها لاستيك اتومبيل را نشانه رفتند و ديگر كاري از دست شيخ و راننده اش برنمي آمد . عراقي ها براي از بين بردن او نيروي زيادي به ميدان معركه هدايت كردند و سرانجام شيخ را بر اثر اصاب گلوله به آرنج ها و زانوها و گردن از پاي درآوردند . وقتي شيخ شريف روي زمين افتاد ، آنان خود را به او نزديك كرده و با استفاده از سرنيزه فرق سرش را شكافتند و كاسه سرش را جدا كردند ... . مدتي بعد رزمندگان اسـلام خود را به محل نبرد رساندند و پس از سـاعت ها جنگ تن به تن ، پيكر شيخ را از دست متجاوزان گرفتند و به پشت جبهه انتقال دادند . آن روز شيخ و عده اي از يارانش در نقاط مختلف شهر ، مردانه با دشمن متجاوز جنگيدند و پس از رشادت هاي فراوان به شهادت رسيدند و نام خرمشهر هم به خونين شهر تغيير يافت .
منبع:شیخ شریف نوشته ی جواد کامور بخشایش ،نشر عروج،تهران-1386

 

 

 

خاطرات
همسر شهيد:
بعد از رفتن او به جبهه، ديگر او را نديدم. ولي دوستانش به ما مي گفتند كه او براي بردن آذوقه به جبهه، در خطرناك‌ترين مسير، رانندگي مي‌كند. در عمليات جلوگيري از سقوط خرمشهر نقل است، آنقدر تيراندازي مي‌كند كه لوله سلاح قرمز مي شود. براي رساندن مهمات به دست رزمندگاني كه جلوي دشمن را سد كرده بودند تا سريع‌تر به مقصد برسد، بدترين مسيرها را انتخاب مي كرد.

فرزند شهيد:
بعد از اينكه پدرم به خونين شهر رفت، من نيز به دنبال او رفتم، ولي او را پيدا نكردم. خود نيز به جبهه رفتم و مجروح شدم. وقتي كه پدرم مرا در بيمارستان ديد، گفت: «شهادت سعادتي است كه نصيب هر كس نمي شود و خون پاك و مطهر مي خواهد.»

هم‌رزم شهيد :
شهيد قنوتي در دوران طاغوت فعاليت‌هاي سياسي بسياري داشت به گونه‌اي كه حتي در زمان زندان هم دست از روشنگري‌هاي خود و رسوا كردن رژيم پهلوي برنداشت.
زماني كه از طرف ساواك اصفهان او را دستگير كردند و به زندان بردند با سخنراني‌هاي خود ديگران را متحول كرد و به ياد دارم در يك روز عاشورا در زندان در حال سخنراني بود، افسر نگهبان براي آرام كردنش اسلحه را جلوي او گرفت و تهديد كرد كه اگر ادامه دهد او را به قتل مي‌رساند و او در جواب گفت: چقدر تشنه شهادت در روز عاشورا هستم واگر لايق آن باشم حتماً شليك خواهي كرد.


برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید

آغاز جنگ
تشکیل اولین ستاد پشتیبانی از مناطق جنگی کشور در بروجرد. روز اول جنگ، شیخ شریف شروع به جمع آوری کمک های مردمی کرد. آقا خودش کیسه به دست می گرفت و برای جنگ زدگان کمک مالی جمع آوری می کرد. از همان روز اول که آقا این ستاد را تشکیل داد، عده ای از خواهران و برادران به طور شبانه روزی مشغول خدمت شدند. من (خانم فتانه ی منشی) هم مشغول فعالیت بودم. در آن اوائل مردم آمادگی لازم را نداشتند. لذا کالاهایی که برای جنگ زدگان آورده می شد، خیلی مناسب نبود. حاج آقا شریف گفتند: «زندگی این مهاجران از ما بهتر بوده. لذا این کالاها را به آنها ندهید، تا خودم به تهران بروم و لوازم مورد نیاز را بیاورم.» حاج آقا خیلی سریع از تهران همه گونه لوازم نو برای مصرف مهاجران جنگ زده آورد و پس از آن نیز مرتب کامیون ها اجناس فراوانی آوردند و ما آنها را در اختیار مهاجران می گذاشتیم. ایشان می گفتند: مهاجران عزیزان ما هستند. لذا از آنها به نحو احسن پذیرایی کنید. ایشان مرتب رسیدگی می کردند که مبادا ما خسته شویم و به همه جا سرکشی می کردند. به جنگ زدگان به ما و به هر جا که نیاز بود می رفتند و رسیدگی می کردند.

سرو سامان جنگ زدگان
دو، سه روز از جنگ رفته بود. بسیاری از جنگ زدگان به بروجرد آمده بودند. حاج آقا آنها را در مدارس و فاطمیه جای داد. او در مسجد امام خمینی سخنرانی کرد، که این ها جنگ زده هستند. خانه و زندگیشان را از دست داده اند. با زن و بچه آمده اند. به آنها جا و راه بدهید و کمک کنید. در این رابطه جوانان غیور بروجردی با شیخ کمال همکاری را کرده و مسجد امام خمینی بروجرد مرکز فعالیت و جنب و جوش گردید. سیل کمک های مردمی از همه طرف به سوی مسجد امام خمینی سرازیر شد. به گونه ای که زیرزمین مسجد با آن عظمت پر از هدایای مردمی گردید.
آقا برای آنها مواد اولیه مثل لباس، پتو، برنج، قند و شکر، روغن و غیره ... تهیه می کرد و در اختیار آنها قرار می داد. از همان روز اول، که آقا این ستاد را تشکیل داد، عده ای از خواهران و برادران به طور شبانه روزی مشغول خدمت شدند.

دلجویی از پیرزن مهاجر
پیرزنی داشت می گریست و می گفت: من هفت بچه دارم، می گویند سه بلوز و یک قطعه وسایل منزل. می گفت: من این سه لباس را بین هفت نفر چگونه تقسیم کنم. حاج آقا برای آن خانم صندلی گذاشت و گفت: بیا بنشین و خودش کنار آن خانم نشست. بعد شروع به دلجویی کرد و گفت: ناراحت نباشید. همه ما مشکل داریم، همه ی ما ناراحتی داریم. بعد گفت: شما هفت بلوز می خواهید؟ خانم به تعداد بچه هایش به ایشان بلوز بدهید! حاج آقا چنان دلجویی می کرد و به دل مهاجران راه می رفت. در آن حالت هیچ کس نمی دانست که چگونه حرف بزند؟ چگونه برخورد کند؟ در حالی که همه مضطرب بودند. ایران آشفته بود. آن وقت این بزرگوار با این سعه ی صدر و آرامشی که داشتند، چنین برخورد می کرد. آن خانم با خوشحالی و با لبخند از مسجد خارج شدند. این چیزی نبود، مگر ارتباط خاص حاج آقا شریف با پروردگار عالم.

کمک های مردمی
خواروبار و وسایل مورد نیاز جبهه ها مثل چراغ فانوس، تانکر آب، خرما، نان، دارو و وسایل پانسمان مجروحان و ... توسط شیخ شریف قنوتی، در مسجد امام خمینی بروجرد جمع آوری شد.
تعدادی از برادران هم به روستاها رفتند و مواد غذایی و ... را جمع آوردند. من (غلامحسین ارجمندی) چون حاج آقا شریف را مرد مبارزی می دیدم از ایشان خوشم آمد. وقتی که گفتم: به سربازی رفته ام و دوره ی چریکی دیده ام، ایشان هم از من خوشش آمد. ایشان نزد همسر من آمد و برای این که نگران نباشد، به همسر من به مزاح گفت: شما ناراحت نباشید، غلامحسین همراه من است. من قول می دهم که شهید بشود، اما من سعادت شهادت نیافتم.

وداع با خانواده
آقا برای خداحافظی به منزل آمد. ایشان محمد محسن (فرزند ارشدمان را که هیجده سال داشت) از روز اول جنگ به خوزستان فرستادند. سعید (دومین فرزندمان که شانزده سال داشت) را هم با خودش می خواست ببرد. من گفتم: آقا، خودتان می روید. بچه ها را کجا می برید؟ ایشان گفت: ممکن است که من به جبهه بروم و این ها بعد از من بیایند و مرا پیدا نکنند و گم شوند. من آن ها را می برم که مواظبشان باشم. آقا چنین مرا آرام کرد. ولی در واقع هدفش خون دادن در راه اسلام بود. آقا بچه ها را برد که فدای اسلام و امام کند. بعد آقا به من فرمودند: ای زن! شجاع باش! بعد هم قضایای حضرت زینب (س) را به من متذکر شدند. آقا فرمود: ما اولاد بزرگ کرده ایم برای کی؟ الان، اسلام خون لازم دارد. اسلام جوان می خواهد مگر می شود، ما بنشینیم و خرمشهر از دست برود و دیگر خرمشهری برای ما نماند. آقا فرمودند: من بیست سال است که انتظار یک چنین روزی را می کشم و الان موقعی است که ما حرکت کنیم. من هم گفتم: آقا بروید. انشاءالله موفق باشید.
وقتی حاج آقا شریف قنوتی با تعدادی از بچه های بروجرد و بچه های سپاه پاسداران می خواستند به خرمشهر بروند. بعضی از منافقین آن ها را مورد تمسخر قرار می دادند و می گفتند: این ها با یک روحانی ضعیف الجثه و لاغر اندامی می خواهند بروند و لشکر عراق را شکست بدهند، اما نمی دانستند که خداوند در کمین ظالمان و یاور مظلومان است.

تامین نیازهای جبهه
برادران در خرمشهر، لوازم مورد نیاز را از حاج آقا شریف می خواستند. آقا می فرستند که بچه ها در بروجرد اقلام مورد نیاز بچه های خرمشهر را فراهم کنند. بچه های خرمشهر می گویند آقا اگر خود شما به بروجرد بروید. وسایل مورد نیاز زودتر به دست ما می رسد. لذا آقا خودشان به ناچار به بروجرد می روند. ایشان روز 3/7/1359 به بروجرد برگشت و با حکم دادگاه انقلاب به ستاد پشتیبانی از مناطق جنگی رسمیت داد. حاج آقا شریف طی دو روز فعالیت شدید در بروجرد و اطراف آن مقادیر زیادی کمک های مردمی را جمع آوری کرد.
حاج آقا شریف قنوتی، خیلی مردمی و ساده زیست بود من، (حاج فرهاد خوش) سخن، یک روز دیدم که دست حاج آقا پینه بسته، از پس زحمت کشیده بود ایشان واقعا یک مرد کاری بود و پا به پای همه کار می کرد. وقتی هم که به خرمشهر رفتیم. این قدر این آقا فروتن بود که به عنوان یک نیروی کمکی همراه کاروان آمدند، نه یک مسئول.

امتحان الهی
بنده (حاج محمد رضا روشن بین) در تاریخ 5/7/1359 ش از طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بروجرد با شصت نفر نیروهای مردمی و سپاه با سلاح و مهمات مامور شدم که در خدمت شیخ شریف قنوتی به خرمشهر بروم. شیخ شریف طی دو روز تلاش کاروانی از مایحتاج رزمندگان آماده کرده بود. کاروان ما در مقابل مسجد امام خمینی آماده حرکت بود. مردم بروجرد هم برای بدرقه ی این کاروان اجتماع کرده بودند. در این حین آمدند و گفتند: آقا، محمد مسعود، آقا زاده ی شما، سخت مریض است. (ایشان در حال کمک رسانی و حمل بارهای سنگین دچار کمردرد شدید شده بود) آقا گفت: خوب، من چکار کنم؟ اگر خدا بخواهد ایشان به هرحال خوب می شود، ولی من امر مهمتری بر عهده ام دارم و آن همانا جنگ در راه خدا و جنگ با کفار و صدام و صدامیان است. الان عازم هستم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم که از ماشین پیاده شوم با بدرقه ی باشکوه مردم بروجرد به سمت خرمشهر حرکت کردیم. حاج آقا شور شهادت را در بچه ها زنده کرده بود. از جمله برادر (شهید) حجت الله برخورداری بود که تمام صحبت هایش این بود که من دوست دارم شهید شوم و انشاءالله پس از چند روز دیگر شما جسد مرا به طرف بروجرد می برید و عده زیادی مرا تشییع خواهند کرد.

حضور در شلمچه
روز ششم جنگ یعنی هفتم مهر 1359 ه ش، شیخ همراه کمک های مردمی و تعدادی از جوانان غیور بروجرد به خرمشهر رفتند. در بین راه که کاروان متوقف می شد. حاج آقا شریف نماز جماعت را اقامه می کرد. شیخ شریف وقتی وارد خرمشهر شد، دید در این جا از ارتش، توپ و تانک و نیروی مبارز برای جنگ خبری نیست. مردم هم اطراف مسجد جامع در تردد هستند. در خرمشهر گشتی زد و وضعیت را سنجید. با حاج آقای موسوی، امام جماعت مسجد جامع و حاج آقای نوری از روحانیون خرمشهر دیدار کرد. ما تعدادی از کامیونها را به مسجد جامع و تعدادی را هم به پاسگاه شلمچه بردیم. آن وقت به خاطر درگیری هایی که در شلمچه بود، به ما گفتند: کمکهای مردمی را اینجا خالی نکنید. ما آنها را نیز به مسجد جامع آوردیم و کامیونها را تخلیه کردیم. حاج آقا شریف رفتند داخل مسجد جامع، وقتی که برگشتند، دیدیم سلاحی در دست دارد. گفتیم: حاج آقا این را از کجا آوردید؟ گفت: از ستاد گرفتم و الان می خواهم به شلمچه بروم. شیخ شریف قنوتی به طرف شلمچه رفت. شب را هم در آنجا ماند، 8  ـ 9 ساعت طول کشید تا آقا برگشت، اما چه حالی داشتند. وقتی ما ایشان را دیدیم. متوجه شدیم که چهره حاج آقا برگشته و یک حالت عجیبی به ایشان دست داده که وصف ناپذیر بود.

نیروهای عملیاتی سپاه خرمشهر در مقاومت
زمانی که جنگ شروع شد چون ما ( سید صالح موسوی و ...) نیروهای عملیاتی سپاه خرمشهر بودیم، بیشتر در محورهای خط مقدم حضور داشتیم مسجد جامع خرمشهر یعنی مکانی که در حال حاضر در آن هستیم، در آن موقع مرکز پشتیبانی و تدارکات بود و به خاطر کمبود نیرو مجبور بودیم که مدام در منطقه عملیاتی حضور داشته باشیم و تلاش کنیم که دشمن از این جلوتر نیاید به همین دلیل آذوقه ی کافی به بچه ها نمی رسید بچه ها غالباً گرسنه بودند همه ی هم و غم بچه ها این بود که از حیثیت، شرافت، ناموس و اقتدار نظام جمهوری اسلامی دفاع بکنند با توجه به کمبودها، نارسایی ها، خیانت ها و خنجرهایی که بچه ها از پشت می خوردند، زیاد امیدی به پشت جبهه نداشتند، همه امید ما به خدا بود با ایمان به خدا و عشق به امام بود. که بچه ها مقاومت می کردند با نبود امکانات در شهر و تجمع سپاه و ارتش در خرمشهر در آن موقع غذا نبود آب و برق قطع شده بود در این اوضاع ماندن و جنگیدن و رزمیدن کار هرکسی نبود.

نبود تسلیحات و توان رزمی دشمن
متاسفانه سلاح نبود تسلیحات سپاه آبادان و خرمشهر سه قبضه آر.پی جی 7 بود. سپاه خرمشهر در واقع آر.پی .جی 7 نداشت. (شهید) جهان آرا در آن روزها یکی، دو قبضه از ما (عبدالحسین بنادری) به امانت گرفته بود. زمان درگیری در پاسگاه خیّن به درخواست جهان آرا با یک قبضه تفنگ 106 که برای آموزش نیروها با چند گلوله از جزیره خارک آورده بودیم و به طرف پاسگاه عراق شلیک کردیم و باقی سلاح ها عموماً تفنگ ژ.3 بود که در اختیار نیروهای سپاه بود متاسفانه ارتش هم سلاح قابل توجهی نداشت به عبارتی جنگ نابرابر در مقابل استعداد نظامی دشمن از قبیل توپخانه، تانک، نفر بر زرهی، کاتیوشا، انواع خمپاره، نیروهای کارآزموده ی گارد ریاست جمهوری، تکاوران و از هم مهمتر بمباران های سخت آبادان و خرمشهر توسط هواپیماهای جنگی عراق. در این موقعیت یک روحانی وارد خرمشهر شد یک شخصیتی که معمولاً ما آنها را در خطابه، درس، مدرسه و موعظه و فقاهت می شناختیم یک دفعه دیدیم یک شخصیتی به نام شیخ شریف در این اوضاع و احوال پیدا شد یک جسارت، یک شجاعت و یک دلیری بی نظیری در مبارزاتش دیده می شود. ضمن این که یک خطیب بسیار توانایی است رزمنده خط مقدم هم هست ما تقریباً در برابر دشمن نیرویی نداشتیم.

اولین سخنرانی
ما در رکاب آقا به سمت خرمشهر حرکت کردیم. روز ششم مهر 1359 ش. وقتی که به در مسجد جامع خرمشهر رسیدیم، ساعت دو بعدازظهر بود و بلندگوی مسجد اخبار مربوط به جنگ را از رادیو پخش می کرد تعدادی از جوانان در مسجد جامع برای مقابله با تانکهای عراقی ها کوکتول مولوتف درست می کردند به محض ورود به مسجد جامع سرگرد شریف نسب از نیروهای داوطلب ارتش بود آقا را دید ایشان نزد آقا آمد و گفت: آقا به داد ما برس که ما نیرو نداریم آقا گفت: اینها نیروهایی است که من از بروجرد آورده ام شیخ شریف بلافاصله با یک شور و حالی بالای ماشین جیپی که کنار مسجد جامع بود رفتند و خطابه ای غرایر ایراد کردند که جمعیت را متحول کرد شیخ فرمود: ای برادران الان روزی نیست که عقب بکشیم شما باید با نیروهای بعثی مقابله کنید شما که یاران امام حسین هستید باید حرکت کنید آقا بعد از خطابه همراه سرگرد شریف نسب و نیروهای بروجردی و نیروهای موجود در اطراف مسجد جامع به سمت عراقی ها حرکت کردند من تا شب آقا را ندیدم.

حضوری همه جانبه
از این جا بود که مبارزه علیه صدامیان شروع شد و ما به فرماندهی شیخ شریف به عراقی ها حمله کردیم شب هم که به مسجدجامع آمد چند دقیقه ای بیشتر نماند و به من گفت: شما پیش روشن بین بمان تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود و صدای انفجار سلاح های سنگین گوش ها را آزار می داد. مردم وحشت زده و نگران و سرگردان بودند. در این هنگام یک نفر به نام اصغر شهنوازی آمد و گفت: به منزل ما بیایید چون حاج آقا شریف سفارش کرده بود که از مسجد خارج نشوید ما قبول نکردیم ایشان خیلی اصرار کردند و گفتند: که من با حاج آقا شریف در زندان بوده ام ایشان با من دوست هستند و مرا می شناسند ایشان اینقدر نشانه های صحیح از حاج آقا شریف دادند که ما قبول کردیم. ما شب را به منزل (شریف) شهنوازی رفتیم. من (غلامحسن ارجمندی) به برادر اصغر شهنوازی گفتم: که من به خدمت سربازی رفته ام ایشان برای من و برادران بروجردی اسلحه تهیه کرد من دیگر آقا را تا سه روز پس از آن ندیدم در این سه روز همه از آقا صحبت می کردند یکی می آمد و می گفت: شیخ در صد دستگاه است یکی می گفت: شیخ شریف در گمرگ است  هر ساعتی در یک منطقه عملیاتی بود.

خواهران رزمنده
خواهرانی که در مسجد جامع با رزمندگان همراهی می کردند نیز گوش به فرمان شیخ شریف بودند بعضی از آنها در مسجد جامع مشغول فعالیت بودند حاج آقا شریف به آنها گفت: از مسجد خارج نشوید آنها هم قبول کردند یکی از بانوان پر تلاشی که از بروجرد همراه شیخ شریف به خرمشهر آمده بود خواهر فتانه ی منشی بود ایشان خیلی فعال بود و در کار مدد کاری و دارو، شناخت داشت و پرستاری هم می کرد ایشان دوست نداشت که از خرمشهر بیرون برود، چون حاج آقا شریف از همه ما حمایت می کرد ایشان اصرار می کرد که من می خواهم در کنار رزمندگان باشم.
روزهای آخر، حاج آقا شریف گفت:  این خواهر را به دست شما سپردم که ببرید و او را به پدر و مادرش برسانید ما هم به امر حاج آقا شریف به بروجرد بردیم.

طلبه ی بی ادعا
در سال 1359 ش که من وارد خرمشهر شدم در همان یکی دو روز اول چهره های خاصی نظرم را جلب کرد. خواهرانی که به جبهه ها کمک می کردند و زخم ها را می بستند مهمات حمل می کردند بچه ها سپاه و نیروهای مردمی که در حال تردد بودند در یک سردرگمی و حیرانی خاصی به آنها نگاه می کردند به خاطر همین قضیه یک شوکی در وجود من ایجاد شده بود. از جمله افرادی که نظر مرا جلب کرد، طلبه ای بود که بعد فهمیدم، شیخ شریف است ایشان با چهره ای خندان در همه جا حضور داشت در کنار حمل مهمات، بستن زخم ها، حرکتهای نظامی وجود شیخ شریف تقریباً یک حالت خاص و یک حرارتی را در مسجد جامع ایجاد کرده بود.
ایشان مایه دلگرمی همه شده بودند مخصوصاً برای کسانی که مظلومانه می جنگیدند حضور این طلبه داوطلب و بی ادعا و خیلی ساده و راحت و شاد به همه روحیه می داد حالت ترکیده و روحیه بلند و سادگی و مظلوم بودن شیخ ویژگی هایی بود که من در آن موقع حس کردم. شیخ در آن شرایط سخت و سنگین تاریخی که شهر از همه طرف محاصره شده بود خودش را به این شهر رساند تا مونس و همدم مردم و رزمندگان باشد. و بماند تا همین جا به دست دشمن شهید بشود. این یک ویژگی است که در ذهن من مانده و هیچ گاه نمی توانم فراموش کنم بچه های خرمشهر وقتی می دیدند یک طلبه ای که همشهری آنها هم نیست آمده در اینجا و به آنها کمک و محبت می کند طبیعی است که غیرتمند می شوند انس می گیرند و سعی می کنند مثل او عمل کنند می توان گفت که شیخ شریف قنوتی یک طلبه ی شیعه واقعی بود.

مجهز به چوبدستی
روز اول که رسید گروه کوچک ما را که دید و با خنده پرسید اسم گروه شما چیه؟ ما جواب دادیم عقرب عقرب؟ چرا عقرب گفت بذارید توحید بگویید عاشورا، شهید و ... روحانیون خرمشهر در هر کاری که بودند با هم فعالیت می کردند و زخمت می کشیدند خود بنده بودم و آقایان محمدی (امام جمعه ایلام) و نوری (امام جمعه خرمشهر) و سجادی و آقایان دیگر هم بودند همه به اندازه وسعشان همراهی و کمک کردند شیخ شریف که وارد شدند با روحانیت در مسجد جامع جمع می شدیم تصمیم می گرفتیم و هرکس مسئول یک قسمت بود وقتی که وارد خرمشهر شدیم همراه شیخ شریف به منطقه درگیری رفتیم ایشان چوبدستی کوتاهی (حدود نیم متر) همراهش بود که با آن به بچه ها علامت می داد که به چپ یا راست بروند و یا پشت سرش حرکت کنند. چون شیخ شریف کسی نبود که پشت سر نیروها حرکت کند این مرد این قدر شجاع بود که می رفت به طرف دشمن خودش می افتاد جلو و می گفت: هرکس می خواهد پشت سر من بیاید وقتی بچه ها دیدند ایشان جلوی تیرها و گلوله ها سر می گذارد و می رود، بچه ها هم دنبالش می رفتند تا دشمن را به عقب برانند یک عده از نیروها می گفتند این آقا با این چوبدستی به کجا می رود ایشان می خواست بگوید ای برادران اگرچه دست ما خالی است اما ما سینه را سپر می کنیم و از کیان اسلام دفاع می کنیم برادرانی هم که از شهرهای دیگر می آمدند وقتی این مرد روحانی را می دیدند شیفته او می شدند.

تماس با امام خمینی
روزهای اول جنگ، شهر زیر آتش و وضع نابهنجاری بود آبادان داشت خلوت می شد پاسی از شب گذشته بود زنگ منزل ما به صدا درآمد من آمدم در را باز کردم دیدم یک روحانی کنار در ایستاده ,ایشان را نشناختم چون مدتها بود که ایشان را ندیده بودم نگاه به چهره و قیافه اش کردم پس از دقت گفتم: شما آقای قنوتی هستید؟ گفت: بله بعد از احوال پرسی گفت: من کار دارم می خواهم بیایم داخل شیخ شریف آمد داخل و نشست با یک حالت آشفته و نگران گفت: من برای تدارک رساندن به جبهه آمدم چند کامیون جنس آورده ام و در مسجد جامع خرمشهر تخلیه کرده ام که بین رزمندگان تقسیم کنم شیخ شریف به من گفت: الان به منزل امام تلفن کن گفتم: در این موقع شب شاید خواب باشند ایشان گفتند: وضع خیلی خراب است و اصرار کردند که شما تماس بگیرید وضع خرمشهر را بگویید بگویید: به داد خرمشهر برسید که شهر در حال سقوط است من هم تلفن مجهز نداشتم و تماس گرفتن با تهران امکان پذیر نبود لذا با مخابرات تماس گرفتم گفتم با دفتر امام کار دارم آنها هم زحمت کشیدند و دفتر امام را برایم وصل کردند حاج احمد آقا گوشی را برداشتند مرا شناختند و احوال پرسی کردند گفتم: یک آقایی هم این جا نشسته وضع خرمشهر خیلی خراب است آبادان هم بدتر از آنجاست می خواهم این صدای ما را به گوش امام برسانید. حاج احمد آقا گفتند الان امام قرآن می خواند دعا می کنند ناراحت نباشید پس از آن شیخ شریف از من خداحافظی کرد و به سمت خرمشهر رفت.

سخنرانی در میدان رزم
(6 یا 7/7/1359ش) هفتمین یا هشتمین روز جنگ بود. من (رضا آلبوغبیش) کنار مسجد جامع خرمشهر ایستاده بودم. یک روحانی مرا به خود جذب کرد. عاشق حرکات و کردارش شدم. حالت خوبی داشت. برای مردم که صحبت می کرد. همه را به سوی خود جذب می کرد. من از ایشان خواستم، برادرانی را که سرگردان هستند و نمی دانند که چگونه از شهر دفاع کنند، جمع آوری کند. شیخ شریف گفت: چه کار باید بکنیم؟ چون شیخ خودش غریب بود. از من خواست که در کنارش باشم. شیخ گفت: می توانی همراه من باشی؟ ماشین در اختیارت می گذرام و با هم به خط مقدم سرکشی بکنیم، بچه ها را ببینیم و برای آن ها آذوقه و مهمات ببریم. من به دنبال کسی هستم که بتواند این کارها را برایم انجام دهد. تو می توانی؟ گفتم: بله. می توانم. لذا در مسجد جامع و سطح شهر نیروهای متفرقه را جمع آوری می نمود و آنها را در گروههای پنجاه نفری سازماندهی می کرد.

تشکیل پایگاه
بنده در سپاه آبادان با یک روحانی آشنا شدم که در حال تدارک نیرو برای خرمشهر بود. نزد من آمد و خودش را معرفی کرد. گفت: من شریف هستم. آمده ام که به جبهه خرمشهر کمک کنم. وضع خرمشهر وضع خوبی نیست.
ایشان قبل از این که با من صحبت کند. چند مرتبه رفته و وضع خرمشهر را دیده بود. از ما هم خواست که در این زمینه به ایشان کمک کنیم. ما تعدادی اسلحه ژ ـ 3 و تعدادی نارنجک تفنگی در اختیار ایشان قرار دادیم. شیخ شریف، به دنبال مقری بود تا در آن جا ضمن استقرار، نیروهایش را سازماندهی کند. با هماهنگی یکدیگر مدرسه دخترانه ای به نام عصمت را انتخاب کردیم. تا ایشان نیروهایش را در آنجا مستقر کند.
رزمندگان از امتی بودند که به پیروی از امام خود، به عشق ولایت و سرزمین اسلامی خودشان پا به عرصه نبرد گذاشته بودند. بچه های سپاه خرمشهر و آبادان، نیروهای شهربانی، نیروهای داوطلب ارتشی، برادران ژاندارمری، تعدادی از تکاوران دریایی، تعدادی از طلاب حوزه ی علمیه ی قم، تعدادی از طلاب و برادران سپاه و نیروهای مردمی که به طور داوطلب از بروجرد شیخ شریف را همراهی کرده بودند و همچنین از آغاجاری و افراد مختلفی که از اقصی نقاط مملکت آمده بودند. آنها یک فضای عجیبی را ایجاد کرده بود. در واقع می توان گفت که شیخ شریف موسس این گونه تشکل ها در آن مقطع شروع جنگ، در آبادان و خرمشهر بود و گروه چریکی با همان نیروهای اعزامی عمومی تشکیل دادند. نیروها را در مدرسه ی عصمت جمع آوری کرده بود و آموزش های خاص مقطعی می داد. مثلاً جهت توجیه منطقه و نوع درگیری ها، ایشان اطلاعاتی را در اختیار نیروهای اعزامی قرار می داد. بعداً با نیروهای سازماندهی به سمت خرمشهر حرکت می کرد.
در صحبت هایی ک با شیخ شریف داشتم، ایشان یک مطلب عمده ای را متذکر شدند. شیخ شریف گفت: من احساسم این است که نیروهای اعزامی که از شهرستان ها می آیند، به صورت پراکنده جلو بروند. این پراکنده رفتن ها مشکلات دیگری را برای ما به بار می آورد. لذا بهتر است که این ها به یک شکلی جمع آوری و سازماندهی بشوند. بچه هایی که در اطراف مسجد جامع بودند. نیروهایی که از شهرستان ها می آمدند و پناهی نداشتند شیخ رهبری آنها را برعهده گرفت.
ایشان همین کار را عملی کرد و گروهی چریکی تحت عنوان الله اکبر سازماندهی کرد. به هرحال ما استعداد کلاسیک نظامی به شکل گسترده ی واحدهای گردان، تیپ، لشکر به هیچ عنوان نداشتیم و لذا تنها عاملی که می توانست حرکت عراقی ها را کُند کند، تشکیل گروه های چریکی بود. شیخ شریف، کمک بزرگی بودند، در سازماندهی نیروهای پراکنده مردمی، که از اقصی نقاط کشور به این منطقه می آمدند. همچنین در شکل دهی و حرکت آنها به سمت خط مقدم عامل اصلی و یک نیروی بسیار قوی بودند.

گروه چریکی شیخ
ابتدای جنگ بود. من (حاج باقر غفاری) همراه شهید دشتی، شهردار آبادان، به شلمچه رفتم. در آن جا با شیخ شریف روبرو شدیم. احساس کردم که منطقه زیرنظر اوست و منطقه را کنترل می کند. به خوبی راهنمایی می کند. کارهای آموزش نظامی و تقسیم نیروها توسط سروان امان اللهی (که به طور داوطلب آمده بود) و با شیخ شریف همکاری می کرد، صورت می گرفت. شیخ شریف خودش هم آموزش می داد و هم به کار تبلیغ می پرداخت و هم به کار رزم. بچه ها پشت سر شیخ شریف، حسین گویان حمله می کردند. ما هم به گروه شیخ پیوستیم. اسلحه ی درست و حسابی نداشتیم آن جا به ما اسلحه دادند. می رفتیم ضرباتی به دشمن می زدیم. وقتی توانمام از دست می رفت و تعدادی شهید می دادیم جهت استراحت، تجدید قوا و روحیه به عقب برمی گشتیم و پس از آن مجدداً به سمت دشمن حرکت می کردیم.
7 مهرماه سال 1359 ش بود که شیخ شریف به محل پاسگاه نیروی انتظامی فعلی در صد دستگاه رفت. یعنی دقیقاً 24 ساعت قبل از ورود بچه های سپاه امیدیه و آغاجاری. شیخ نماز جماعت ظهر و عصر را اقامه کرد. بعد از نماز بلافاصله جلسه ی کوتاهی با حضور (شهید) محمد دشتی و (شهید) ستوان شریفی در همان مکان تشکیل داد و در همان جلسه گروه چریکی در خرمشهر شیخ شریف به حساب می آمد.
پس از این جلسه تمام نیروها را دعوت کردند که به حالت صف جمع (از جلو نظام) بایستند. شیخ شریف، در مورد نماز اول وقت، شهادت، امام حسین (ع) و نماز ظهر عاشورا و ندای هل من ناصر ینصرنی امام حسین (ع) صحبت کردند. شیخ شریف گفت:
مگر شما نمی گفتید: ای کاش کربلا بودم و امام حسین (ع) را یاری می کردم. امروز فرزند امام حسین (ع) را یاری کنید. شیخ در ادامه ی سخنانش گفت: هرکس اهلش هست بماند و هرکس می خواهد برود، برود. ولی لحن شیخ به گونه ای بود که تقاضای ماندن داشت. بعد از آن شیخ قصه ی آوارگی و خیمه ها را گفت: به گونه ای که نیروها گریه کردند. پس از سخنان شیخ، (شهید) ستوان دوم شریفی بحث نظامی را باز کرد. بعد از ایشان (شهید) محمد دشتی صحبت کرد و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. یا علی مدد این که آقا فرمود: هرکس می خواهد برود، برود. این حرف ها نیست. همه ما می دانیم با ورود بچه های خرمشهر و بچه های آبادان و تعدادی از نیروهای ارتش که در آن جا بودند گردانی تشکیل شد. که بچه های سپاه امیدیه و آغاجاری نیز فردای آن روز به آن پیوستند. شیخ شریف تنها روحانی در این منطقه بود که در میان بچه ها حضور داشت.

تاکتیک های شیخ شریف
حاج آقا شریف در خرمشهر خیلی زحمت کشید. بچه ها هم واقعاً ایشان را دوست داشتند. وقتی می خواست تا پاسگاه شلمچه برود برنامه ریزی می کرد و با تاکتیک نظامی پیش می رفت. ما پشت سر شیخ شریف می رفتیم و عراقی ها را به عقب می راندیم و پاسگاه شلمچه را آزاد می کردیم. تعدادی از بچه ها نیز مجروح می شدند. خسته می شدیم و بعد از کمی استراحت حاج آقا شریف تعداد زیادی از بچه ها را در پاسگاه شلمچه نگه می داشت تا از آن جا حفاظت کنند. بقیه را نیز به سمت گمرگ خرمشهر می آورد. در آنجا نیز شیخ نیروها را توجیه می کرد. آنها را تقسیم بندی می کرد و خودش جلو می افتاد و ما به عراقی ها حمله می کردیم. آنها را به عقب می راندیم. بعد به مسجد جامع برمی گشتیم. تجدید قوا می کردیم. ما چون پشتوانه نداشتیم. عراقی ها مجدداً آن مناطق را می گرفتند و فردا صبح ما با دست خالی، مجدداً همان عملیات ها را به فرماندهی شیخ شریف انجام می دادیم. تعداد عراقی ها خیلی زیاد بود. شاید تعداد ما نسبت به آنها یک به صد بود. تانک های آنها تا اطراف خانه های خرمشهر آمده بود.

آغاز فعالیت های چریکی
در واقع عمده ی فعالیت های چریکی ما در خرمشهر بعد از حضور شیخ شریف شروع شد. ایشان یک عنصر پر شتابی بود. با یک جدیت عجیبی که هیچ وقت از حرکت باز نمی ایستاد. با توجه به اینکه تمام رخسار ایشان، محاسن مبارکشان و لباسشان مملو از گرد و خاک و گل بود. در تمام ساعات شب و روز آرامش نداشت.
اگر انسان نگاه به چهره ی ظاهری ایشان می انداخت، نشانه ی بی خوابی و خستگی در چشمانش نمایان بود. ولی به خودش اجازه نمی داد که این پلک ها را روی هم بگذارد و چند ساعتی استراحت بکند. همیشه در حال جنب و جوش و تدارکات بود. برای این که بتواند حرکت عراقی ها را کند بکند. شیخ شریف، همیشه در صحبت هایش تاکید داشت که، با توجه به این امکانات اندک، الان با تنها وسیله ای که می توانیم حرکت عراقی ها را کند کنیم، یکی نارنجک تفنگی است و یکی هم عملیات های ایذایی و باز دارند تا جلوی تصرف خرمشهر را بگیریم.
ایشان با همین طرز تفکر نیروها را بسیج می کرد و در خطوط مقدم خرمشهر، یعنی آن جایی که جنگ به خانه ها کشیده شد. جنگ در خیابان طالقانی، بازار سیف، گمرک و سایر نقاط خرمشهر، در هر کجا که بود. آنجا چهره ی شیخ شریف به عنوان یک چهره ی شاخص بود. ایشان یک وضعیتی پیدا کرده بود، که به نظر می آمد، که تمام کوچه های خرمشهر را مورد شناسایی قرار داده است.
در هر کوچه ای که عراق نیروهایش را گسیل می داشت، شیخ شریف به همراه نیروهای تربیت کرده اش در آن جا حضور داشت. بعضی مواقع نیروهایی که به عنوان فرمانده ی دسته با گروهان به خرمشهر اعزام می کردیم و در خط درگیری بودند می گفتند ما هر خطی که می رفتیم شیخ شریف آنجا بود. ما را در رابطه با نوع درگیری با دشمن و ادوات زرهی آن ها و این که تانک های دشمن را در این جا با چه شیوه ای باید منهدم کرد، راهنمایی می کرد.

نبرد با بعثی ها
جهاد سازندگی آبادان یک دستگاه آمبولانس در اختیار ما قرار داده بود. ما خودمان را به صد دستگاه رساندیم. نیروهای ما اعم از تکاوران، ارتشی ها و نیروهای مردمی همه در پشت مسجد صد دستگاه موضع گرفته بودند و حرکتی انجام نمی دادند. بچه هایی هم که به هر نحو خودشان را به منطقه رسانده بودند، فقط یک اسلحه ی ژ3 در دستشان بود. در این حین متوجه شدیم که یک روحانی با پای برهنه در حال جنب و جوشی عجیبی است. ایشان با شجاعت و اقتدار این نیروها را سازماندهی می کرد و ما را مبهوت کرد.
شیخ در یک صبح تا غروب سه بار عراقی ها را از پل نو عقب راند. یعنی بچه ها را سازماندهی می کرد، در حد یک گردان بعد به وسیله ی طرحی که ایشان می داد عراقی ها را غافلگیر می کرد و تا آن طرف پل عقب می راند. بعد دوباره بچه ها را برمی گرداند و سازماندهی می کرد و مجدداً حمله می کرد.

نفوذ معنوی
فرماندهی و سازماندهی یک روحانی برای ما غیرقابل باور بود. با توجه به این که تکاوران ارتش و نیروی دریایی خرمشهر در منطقه و حتی در محل درگیری بودند، اما فرماندهی را شیخ به عهده گرفته بود. ایشان آن چنان به نیروها روحیه داده بود که وقتی هم که زخمی می شدند، حاضر نبودند منطقه را ترک کنند.
یادم می آید که یکی از برادران تیر به فکش خورده بود و قسمت پایین فک او آویزان بودف وقتی ما می خواستیم او را به عقب منتقل کنیم، قبول نمی کرد. می پرسیدیم چرا؟ می گفت: من شیخ را تنها نمی گذارم اینقدر شیخ روی بچه ها اثر و نفوذ داشت که بچه ها در هیچ حالی حاضر نبودند که ایشان را تنها بگذارند.
با شیخ شریف هماهنگی کردیم که اگر احیاناً خرمشهر به دست دشمن افتاد و خواست از خرمشهر به سمت آبادان حمله کند، چه طرح عملیاتی پیاده کنیم که حرکت دشمن را به سمت آبادان کند کنیم. به اتفاق شیخ شریف رفتیم فلکه ی فرودگاه، نزدیک تلاقی، بین خرمشهر و آبادان، و آن محدوده را مورد شناسایی قرار دادیم. با شیخ شریف قرار گذاشتیم که اگر عراق از پل خرمشهر عبور کرد و قصد حمله به آبادان را داشت به وسیله آن حداقل امکانات مهندسی که در منطقه بود یک کانال عظیمی احداث کنیم که به واسطه این مانع مصنوعی ادوات زرهی دشمن به راحتی نتواند از آنجا به سمت آبادان حرکت کند. اتفاقاً ما امکاناتی را بردیم پای کار و خودمان را آماده کردیم و شروع به حفر کانال کردیم. عراقی ها بعد از آن مقاومت جانانه ای که در خرمشهر مشاهده کردند و بعد از سقوط خرمشهر، پل خرمشهر را منهدم کردند، تا از طرف رزمندگان مورد حمله قرار نگیرند. آن وقت بود که ما یقین کردیم که عراق از سمت خرمشهر به آبادان حمله نخواهد کرد و این یکی از تراوش های ذهنی شیخ شریف بود.

حضور در همه ی صحنه ها
یکی از روزها، که برای گرفتن تغذیه ی نیروهایم که در خط مقدم بودند به مسجد جامع آمده بودم. شیخ شریف را دیدم که با آن لباس های ساده ای که به تن داشت. انسان والایی را معرفی می کرد که رهبری یک عده را بر عهده گرفته و تمامی مسائل حاشیه ای مسجد جامع را هدایت می کند. شیخ شریف گاهی بهداری بود، که خواهران خرمشهری در آن جا برای مداوای مجروحین مستقر بودند و گاه در مسجد جامع و آشپزخانه که خانواده های رزمندگان در آنجا پخت و پز می کردند و نظارت بر همه جا داشت. دائماً در جنب و جوش بود. افرادی را که از گروه ها و دسته های خودشان جامانده و به مسجد جامع پناه آورده بودند، راهنمایی می کرد و آن ها را سرجای خود می برد. در قسمت هایی که برادران رزمنده درگیر بودند. خودش شناسایی و تعدادی از نیروها را خط مقدم می برد و رهبری می کرد.

جذابیت شیخ
شیخ شریف از محاسن عالی اخلاقی برخوردار بود. در آن شرایط حساس جنگ، یک عامل روحی و روانی و معنوی برای ما و رزمندگان بود. وی با سخنرانی های متعدد، با پوشیدن روی برادران ارتشی، سپاهی و نیروهای مردمی، ایجاد انگیزه در رزمندگان می کرد.
این مرد خیلی شجاع بود شیخ هم زبان آوری و هم جذبه داشت حاج آقا با تبسم با بچه ها صحبت می کرد. او خیلی مهربان بود. هر درد دلی که داشتیم با شیخ در میان می گذاشتیم. هرکس شیخ شریف را می دید، شیفته او می شد. از جمله (شهید) اصغر شهنوازی شیفته ایشان شده بود. یک شب در خرمشهر در منزل شهنوازی بودیم، ایشان مدام از شیخ شریف صحبت می کرد. می گفت: بروجردی ها باید قدر این شیخ را بدانند. شیخی که نه به دنبال مقام ثروت و فقط دنبال شهادت است. فقط می خواهد کشور اسلامی استوار بماند. برادرانی هم که از شهرستان های دیگر می آمدند، به همین شکل شیفته ی او می شدند.
جذبه ی شیخ به گونه ای بود که اگر کسی ایشان هم صحبت با ایشان می شد، به او عشق می ورزید. بچه های گروه الله اکبر، شیخ را خیلی دوست داشتند.

امیدواری به بچه ها
شیخ صبر زیادی داشت. وقتی که انبوه شهدا را به مسجد جامع می آوردند تا به آبادان و دیگر شهرها ببرند، روحیه ی رزمندگان تضعیف می شد و از طرفی خیانت بنی صدر هم مضاف بر علت بود. آنها می گفتند: حالا که ما پشتیبان نداریم. ماندنمان در شهر برای چیست؟ مقاومتمان به خاطر چیست؟ در این هنگام شیخ آن ها را دلداری می داد و می گفت: شما برای خدا می جنگید. کسی که برای خدا می جنگند هیچگاه مایوس نمی شود. چون هدفش اسلام است. شیخ یک شخصیت قرآنی داشت. استعینو بالصبر و الصلوه بود. در مواقع بحرانی، سعی می کرد، خونسردی خود را حفظ کند و بچه ها را به نحو احسن هدایت کند. در حالات سخت و بحرانی به نماز و صبر پناه می برد. با خدا همیشه در مناجات بود و از او استمداد می طلبید.

مسجد جامع، مرکز فرماندهی
هماهنگی (شهید) جهان آرا، با (شهید) موسوی و برادر نورانی فرمانده ی عملیات وقت سپاه خرمشهر، با شیخ شریف در منطقه ی خرمشهر در دفاع و مقابله با دشمن از خاطراتی است که در آن ایام بود.
مسجد جامع، مرکز پشتیبانی، نیرو، اطلاعات، امداد و ... بود. هرکس اطلاعاتی از وضع جبهه و میزان پیشروی دشمن می خواهد، به مسجد جامع می رفت. هرکس سلاح، مهمات، آب و غذا می خواهد به مسجد جامع مراجعه می کرد. هرجا نیاز به نیرو دارند، از مسجد جامع طلب می کردند. کمک های مردمی به این مکان می رسید و نیروهای اعزامی وارد این جا می شد. (شهدا) و مجروحان به اینجا منتقل سایر پایگاه ها هم از این مرکز تغذیه می شدند.
آن روزها مسجد جامع خرمشهر شده بود، مرکز سازماندهی و تجهیزات و اعزام و پشتیبانی نیروهایی که از شهرستان ها برای کمک می آمدند. شیخی آمده بود برای کمک، شیخ قنوتی نامی. مردی بود لاغر اندام، کوتاه قد و شجاع. او یکی از بهترین های روزگار خودش بود. پا به پای همه در همه کاری دست داشت. از مداوا و حمل و نقل زخمی ها گرفته تا رسیدگی به آنهایی که داوطلبانه آمده بودند و رهبری آنها که باید می رفتند و می جنگیدند. بودنش مایۀ دلگرمی همه بود. وقت جنگ، عمامه را محکم به سر و شانه می بست. عبایش را در می آورد. اسلحه به دست می گرفت، پا برهنه می رفت به جنگ عراقی ها.
تدارکات و هر وسیله ای که توسط مردم به جبهه فرستاده می شد، اگر برای طبخ بود. طبخ و بین رزمندگان تقسیم می شد و اگر هم سلاح بود باز هم در مسجد جامع تقسیم می شد. با توجه به این که مسجد جامع خرمشهر خود به خود به یک پایگاهی برای کمک به رزمندگان تبدیل شده بود. زخمی ها را آن جا می آوردند و ...
شیخ غالباً جلو مسجد جامع رفت و آمد می کرد. تصمیم گیری ها عموماً در آن جا صورت می گرفت. مردم خیال می کردند که همه چیز در مسجد جامع شکل می گیرد. در حالی که محور همه ی مسائل شیخ شریف بود. همه ی مسائل با شیخ منتقل می شد و تنها روحانی با تدبیر نظام اسلامی ما در خرمشهر بود.

روحیه ی انقلابی
هیچ وقت آثار یاس و ضعف را در شیخ شریف ندیدم. تمام صحبت هایش در باره ی پیروزی بر دشمن و تلاشش در جهت شکست دشمن و خیلی مصر به ادای تکلیف بود. شیخ شریف می گفت: ما مکلفیم که ادای وظیفه بکنیم و در این راه خداوند آن تقدیری را که برای ما مقدر فرموده نصیب مان خواهد شد.
شیخ شریف با آنهایی که واقعاً کار می کردند و همیشه در تلاش بودند، خیلی خوب بود. آنهایی هم که کار می خواستند سستی کنند، با خودش می برد و می گفت: باید بجنگید. و هیچ وقت عصبانی نمی شد. ولی وقتی افرادی سستی می کردند. کمی سروصدا می کرد و می گفت: پس شما برای چه آمده اید؟ امروز روز جنگ است. آنهایی که اهل خرمشهر بودند. خوب وطنشان بود و می جنگیدند. اما نیروهای دیگر مثل سربازها نمی جنگیدند. به شیخ شریف گفتند: چند سرباز هستند که رفته اند آن طرف کوچه و قصد جنگ ندارند. شیخ رفت به طرف آنها و گفت: این جا چه می کنید؟ آمده اید خرمشهر که بجنگید یا آمده اید که پنهان شوید؟ بالاخره آن ها را با خودش به خط و محل درگیری برد.

فقط ادای تکلیف
بنده از زمان آشنایی با شیخ شریف، در ایام جنگ، هیچی در خصوص مسائل شخصی، از ایشان هیچ چیز نشنیدم. حتی از وجود فرزندانش در منطقه بی اطلاع بودم تصور نمی کردم در آن لحظات حساس به فکر زندگی، عقبه و مسائل خودش باشد. تمام ذهن و فکر و توان شیخ شریف مصروف جنگ می شد. شیخ شریف، سخت گرفتار مسائل جنگ و ادای تکلیف در فکر تربیت نیروها بود. به طوری که همه را فرزند خودش می دانست و از دنیای مادی کاملاً بریده بود. او بچه ها را آگاه کرده بود، که جنگ ادای تکلیف است. و در جمع بچه ها از تاریخ صدر اسلام می گفت.

تواضع و فروتنی
یک روز ساعت 10 صبح بود، که معلوم شد در قسمت غرب خرمشهر درگیری به وجود آمده است. باز هم حضور شیخ مشهود بود. یعنی همان شمعی که باید نورافشانی کند. پروانه ها دور ایشان جمع می شدند. ما ده ـ پانزده نفر بیشتر نبودیم و با شیخ شریف به محض شنیدن درگیری با وانت به آن محل رفتیم و شیخ با آن لباس روحانیت که عراقی ها به آن بغض و کینه داشتند پرچم به دست در وانت جولان می داد.
ایشان عقب وانت ایستادند و با هیجانی که به وجود آورده بودند، نیروها را بسیج کردند. جالب این بود، بعد از این که دو تا وانت پر شد. بچه ها اصرار کردند که ایشان در قسمت جلو ماشین بنشیند. ولی شیخ حاضر نشد و در قسمت عقب وانت سوار شدند. ایشان برای بسیجیان احترام قائل بودند. در خرمشهر جوانان پانزده ـ شانزده ساله بودند. بچه های سیزده ساله و پیرمردهای بزرگواری که با دم مسیحانی شیخ شریف در آن جا حضور پیدا کرده بودند. ایشان حاضر نبودند که آن بچه سیزده ـ چهارده ساله عقب وانت بنشیند و خودشان جلو وانت بنشیند. ایشان با حرکتی  که به وجود آوردند ده ـ پانزده وانت نیرو از همان مسجد جامع به سمت منطقه درگیری حرکت داد. بعد از چهار ـ پنج ساعت خبر آوردند که عراقی ها عقب نشینی کرده اند. شیخ در متن جبهه حضور داشت. یعنی جلو دار بچه ها و در خرمشهر همه اش جنگ و گریز بود.

به یاد کربلا
از ویژگی های شیخ شریف، این بود که، یک روز در خرمشهر از تشنگی و گرسنگی در حال هلاک شدن بودیم. می گفتیم: شیخ بالاخره باید کاری بکنی. در این خانه های صد دستگاه که مردم درهای آن را قفل کرده اند. آب و غذا هست. اجازه بده برویم و استفاده کنیم. شیخ فرمود: مگر امام حسین سیراب شد؟ مگر بچه های امام حسین آب خوردند؟ مگر ما نیستیم؟ که می گوییم حسین جان ای کاش کربلا بودیم و از تو و حرم تو دفاع می کردیم الان این اسلحه ها در دست شما شمشیرند. این جا هم صحرای کربلاست. این محزن های داخل منازل هم آب فرات است که هیچ گونه دسترسی به آن ممکن نیست.
شیخ شریف به ما اجازه نداد که به خانه های مردم برویم و آب و غذا برداریم. تعدادی از بچه های سپاه آغاجاری هم در کنار شیخ شریف بودند. از آن جا که بومی بودم با اجازه ی شیخ مسجد مهدی موعود (عج) در آبادان رفتم. در آن جا خواهرانی بودند که غذا را به صورت ساندویج درست می کردند. مقداری غذا گرفتم و برای بچه ها آوردم. تشنگی را هم با آب یکی از نهرها، که غیرقابل شرب بود برطرف کردیم.

تقابل یا نیروهای بنی صدر, فرماندهی منطقه را فعلاً بنده به عهده دارم !
نیروهای مردمی با اسلحه هایی مثل تفنگ ام یک و تفنگ برنو، سازمان دهی شده بودند، که در آن مقطع از هنگ ژاندارمری آبادان و یا خرمشهر به دستشان رسیده بود و با آن ها در مقابل عراق مقاومت می کردند. متاسفانه بنی صدر به عنوان ریاست جمهور و جانشین فرماندهی کل قوا و وعده های پوچ می داد و مردم را منتظر می گذاشت که فلان یگان حرکت می کند یا فلان لشکر حرکت کرده و هیچ کدام از وعده هایش تحقق پیدا نکرد و به نظر می آمد که اطلاعات واقعی را به او منتقل نمی کنند. یک روز من (عبدالحسین بنادری) رفتم مدرسه ی عصمت که مقر نیروهای شیخ شریف بود. تا یک سری هماهنگی هایی با ایشان داشته باشم. به شیخ گفتم: متاسفانه این وعده ها و قول هایی که بنی صدر داد، هیچ کدام عملی نشد و یک طنزی در بین بچه ها نقل می شد که می گفتند: تیپ قوچان، داشته می آمده که در بین راه تیپ گرگان او را خورده است. شیخ شریف به من گفت: دل به این وعده ها نبندید. ما در منطقه هستیم و شرایط را بهتر می بینیم.
بنابراین خود ما باید اینجا بنشینیم و شرایط را در نظر بگیریم و برنامه ریزی کنیم و تمام تلاشمان این باشد که چگونه حرکت دشمن را کند بکنیم. تا مسئولان ما بتوانند برای آتیه جنگ برنامه ریزی کنند. وظیفه ی ما ادای تکلیف است. لذا به این وعده ها دل خوشی نکنیم. باید وظیفه خودمان را به نحو احسن انجام بدهیم.
به اتفاق شیخ شریف به گمرگ رفتیم. به دنبال سلاح بودیم. متاسفانه دسترسی پیدا نکردیم. چون عمدتاً سلاح و مهمات دست افرادی بود که بنی صدری بودند. فقط تعدادی نارنجک توانستیم تهیه کنیم. داشتیم برمی گشتیم. دیدیم که یک ماشین جیپ آهوی زیبا، ایستاده تعدادی از آقایان داخل آن نشسته اند. شیشه عقب ماشین شکسته بود. یکی از بچه ها کنجکاو شد، پتوی عقب ماشین را کنار زد. دید تعدادی اسلحه در آن است. ما فوراً حاج آقا شریف را خبر کردیم. ما گفتیم: حاج آقا تعدادی اسلحه در این ماشین هست، تعدادی از نیروهایمان هم اسلحه ندارند. شما چه دستور می فرمایید؟ شیخ شریف گفتند: شما بروید تحقیق کنید، اگر اسلحه هست بگیرید. ما رفتیم و گفتیم: آقا این اسلحه ها را کجا می برید؟ گفتند: شما بروید تحقیق کنید، اگر اسلحه هست، بگیرید. ما رفتیم و گفتیم: آقا این اسلحه ها را کجا می برید؟ گفتند: به شما هیچ ربطی ندارد ما نیروهای مخصوص رئیس جمهور، بنی صدر هستیم. این اسلحه ها خرابند و می خواهیم آنها را به عقب برگردانیم. ما بلافاصله به حاج آقا شریف گزارش دادیم. (الحق که حاج آقا با فرماندهی خودش خوب منطقه را اداره می کرد).
حاج آقا خودشان وارد میدان شدند و به ما گفتند: بگذارید بر عهده ی من. حاج آقا شریف آمد و به آنها گفت: آقا این اسلحه ها را کجا می برید؟ او گفت: ما به دستور بنی صدر این سلاح ها را عقب می بریم. بحث بین شیخ و نیروهای بنی صدر بالا گرفت. آخرالامر شیخ شریف گفت: من نمی گذارم نیروهای ما بدون سلاح باشند و شما این اسلحه ها را خارج کنید. شیخ شریف خیلی عصبانی شدند. گفتند: از این طرف نیروهای ما بدون سلاح در مقابل دشمن ایستاده اند و با کوکتل و سه راهی (سلاح دست سازی بود که با سه راهی لوله آب، می ساختند و مقداری باروت داخل آن می ریختند) و امثال آن با دشمن می جنگند، آن وقت شما می خواهید اسلحه ها را به عقب برگردانید. من اجازه نمی دهم که اسلحه ها را از این جا ببرید.
دستور هر مقامی که باشد، فعلاً فرماندهی منطقه را بنده به عهده دارم و مسئولیت جان و مال منطقه بر عهده ی ماست. من اجازه نمی دهم و صریحاً به شما ابلاغ می کنم که این اسلحه ها را خالی کنید. دوباره یکی از آنها گفت: ما نماینده ی بنی صدر هستیم. حاج آقا گفت: نماینده ی هرکس که می خواهید باشید. فعلاً نیروهای ما در این جا سلاح و مهمات ندارند، وسیله ندارند. شیخ وقتی دید که آن ها به پشتوانه ی بنی صدر به هیچ صراطی مستقیم نیستند، بلافاصله اسلحه را از دست من (حاج محمد رضا روشن بین) گرفت و گلنگدن را کشید و انگشت را روی ماشه تفنگ گذاشت و گفت: حالا تکان بخورید تا بدانید با کی طرف هستید. نمایندگان بنی صدر ماشین را روشن کردند و راه افتادند و رفتند. شیخ شریف، با شلیک دو گلوله لاستیک چرخ جلو را پنچر کرد آن ها گفتند: ما می رویم شکایت می کنیم و به بنی صدر می گوییم. شیخ شریف گفتند: هرکاری می خواهید بکنید. فعلاً نیروهای ما بدون سلاح هستند. بعد به بنده دستور دادند که سریع اسلحه ها را از ماشین خالی کنید. برادران رزمنده هم که ایستاده بودند، همگی اسلحه ها را تخلیه کردند. اسلحه ها عبارت بود از 27 قبضه ژ3 که برای ما بسیار حیاتی بود و آن ها را در اختیار نیروهای مردمی و گروه الله اکبر گذاشتیم.
رزمندگان اسلام، با همین اسلحه ها توانستند چندین روز عراق را در صد دستگاه زمین گیر کنند. این موفقیت بزرگی بود که الحمدلله با درایت، پایداری، هوش و ذکاوت شیخ شریف به دست آمد. با حرکات جسورانه و شجاعانه ی شیخ شریف موفقیت های بزرگی نصیب جمهوری اسلامی شد.
در آن وضع بحرانی که مقداری از شهر دست عراقی ها و مقداری هم دست رزمندگان بود. من (جمی، امام جمعه ی آبادان) به خرمشهر رفته بودم. آقای هادی غفاری هم آمده بودند. در همان موقع که با آقای غفاری صحبت می کردم، یک مرتبه آقای شریف قنوتی را دیدیم که عمامه اش را بردارد. آقای غفاری گفت: این کیه؟ من خصوصیات شیخ شریف را برایش گفتم. به قدری حضور شیخ شریف در منطقه چشمگیر بود، که آقای غفاری گفتند: اگر ما چند نفر از این نیروها داشتیم، خیلی کارها می توانستیم بکنیم. شیخ شریف، یک حالت فوق العاده ایثار گری داشت. خودش، زندگی اش و خانواده اش را فراموش کرد.

مقابله با هجوم
اولین گروه از عراقی ها که می خواستند وارد شهر بشوند، سیزده دستگاه تانک و دو دستگاه نفربر بود. آن ها از جاده ی آسفالت شلمچه به سمت خرمشهر حمله کردند. خواستند دیواره ی پلیس راه را بشکنند و وارد شهر بشوند. بچه ها با کوکتل مولوتف، عراقی ها را مورد هدف قرار دادند و آنها را به عقب راندیم. جنازه ی بعضی عراقی ها 48 ساعت روی زمین مانده و چنان متعفن شده بود که وقتی به کنار جنازه ی آنها رسیدیم هراسناک به شیخ گفتیم: آیا سرنوشت ما هم چنین می شود. شیخ گفت: هرگز. آنها جهنمی هستند. ولی شما اهل بهشت هستید. مگر می شود از بهشتیان چنین بویی بیاید. گاهی جنازه ی شهدای ما یک هفته روی زمین می ماند، وقتی می رفتیم آن ها را بیاوریم حتی یک ذره بویی از آنها نمی آمد.

ویژگی های شیخ
از ویژگی های شیخ شریف، ایجاد شور و هیجان در بچه ها بود. حتی در مسیری هم که می رفتیم، جنگ را با جنگ های صدر اسلام مقایسه می کرد. یکی دیگر از ویژگی هایش این بود که خودش جلو می افتاد. سروان امان اللهی به ما تذکرات دفاعی را می داد. بلافاصله شیخ شریف بلند می شد، چند دقیقه ای صحبت می کرد و ذکر مصیبتی از کربلا می کرد. بعد ما به سوی عراقی ها حمله می کردیم. وقتی یکی از عراقی ها را می کشتیم. تصور می کردیم که معاویه یا عمر و عاص را کشته ایم. شیخ شریف می گفت:
الان که دارید به جنگ می روید، فکر کنید، دارید علی اکبر و علی اصغر را زنده می کنید. وقتی یکی از دوستان شهید می شد. شیخ دست روی سر و صورت او می کشید و می گفت:
سلام ما را به فاطمه ی زهرا و اباعبدالله الحسین (ع) برسان.
به گونه ای حرف هایش در رزمندگان اثر می کرد، که وقتی که یکی از ما شهید می شد. ما یقین می کردیم که او به زیارت حضرت فاطمه زهرا (س) رفته است. بینی و بین الله ایشان، تمام صفات نیکو را با هم داشت. هنگام جنگ پرچم دار حرکت رزمندگان بود. خیلی سفت و محکم بود. جلو حرکت می کرد. فرماندهی می کرد. به عبادت که می ایستاد مثل کسی بود که سرتا پا گناه است و انتظار دارد که اربابش او را عفو کند و ببخشد. در کارهای دسته جمعی مثل یک فرد عادی مشارکت داشت.

نماز شیخ
شیخ شریف در دوران کودکی، اولین کسی بود که به مسجد می رفت. ایشان در هیچ حادثه ای نماز شبشان ترک نمی شد. حاج آقا شریف راجع به نماز اول وقت خیلی توصیه می کرد و به تمامی خواهران و برادرانی که در مسجد امام خمینی بروجرد مشغول فعالیت بودند، می گفت که شما خیلی فعالیت می کنید، اما نماز اول وقتتان فراموش نشود نماز اول وقت به عنوان یک فریضه ی واجب ترک نشود. آن هم به بهانه ی کاری که برای خدا انجام می دهید. نماز اول وقتش به هیج عنوان ترک نمی شد. اگر در حال عملیات هم که بودیم، بچه ها را تشویق می کرد که نمازتان را به جا بیاورید، ولو با تیمم باشد. توجه ایشان به فرائض به گونه ای بود که هر وقت در هر کجا هرکار مهمی هم که داشت، وقت اذان تعطیل می کرد.
به بچه ها می گفت: اول نمازشان را بخوانید. بعد هر کجا می خواهید بروید، بروید. ما که در زیر گلوله بودیم و معلوم نبود که تا چند لحظه ای دیگر کدام یک از بچه ها به شهادت می رسند یا این که کدام یک مجروح می شوند. ما حرف آقا را گوش می دادیم و نمازمان را اول وقت می خواندیم.
شیخ شریف در زیر آتش در سخت ترین شرایط نماز را در اول وقت به جا آورد. حالا در مسجد، خیابان و مقر باشد یا هر جای دیگر، برایش فرقی نمی کرد. مهم برایش نماز اول وقت بود.

عطش زیارت
عطش زیارت امام حسین (ع) و زیارت حضرت رقیه را در دل بچه ها زیاد کرده بود. می گفت: بروید زیارت حضرت رقیه (س) و به ایشان بگویید: ای رقیه جان! ما آمده ایم زخم های شلاق های یزدیان را التیام ببخشیم.
شیخ، بچه ها را از نظر روحی و روانی این گونه سیراب می کرد. تا فشارها و سختی های ظاهری مثل کمبود غذا، آب و امکانات روحیه ی بچه ها را تضعیف نکند.

نه مال این دنیا
آن روزها که خرمشهر در آتش می سوخت شهری کوچک توسط چندین تیپ و لشکر مکانیزه از همه طرف در محاصره بود و یکریز آتش می ریخت شیخ شریف همچنان پرتحرک وبانشاط فعالیت می کرد وروحیه می داد حماسه جنب وجوش ودغدغه ی شیخ شریف نشان از عشق به اسلام انقلاب و امام داشت هر کس شیخ شریف را مشاهده می کرد به حق می توانست ببیند که ایشان کسی است که واقعا در امام خمینی ذوب شده است با تمام وجود خود را تابع ولایت می دانست شیخ شریف  نیازها و ضرورت های جنگ در آنروزهای اول به خوبی درک کرده بود و خیلی سریع و برق آسا و با درایت و پشت کار به خرمشهر آمدند و یک تشکیلات نظامی راه انداخت و با تعدادی از جوانان مومن ومخلص گروه چریکی الله اکبررا تشکیل داد این گروه چریکی در مدت یک ماه که خرمشهر در محاصره دشمن بود یک نقطه ی اطمینانی برای تمام رزمندگان به شمار می رفت گروه الله اکبر اگر چه به علت کمبود نیرو و تجهیزات به جنگ رو درروبا دشمن قادر نبود ولی دست به اقدام چریکی زدند اگر دشمن قدمی به جلو بر می داشت شیخ شریف و گروهش با برنامه ریزی و اقدام بجا دشمن را مجبور به عقب نشینی می کردند و شبانه روز اجازه نمی دادند که دشمن پا به جلو بگذارد من در خرمشهر شیخ شریف را دیدم عمامه اش سفید بود ولی به حدی گرد و غبار و دود گرفته بود که کاملا سیاه شده بود شیخ شریف به طور کلی خودش را فراموش کرده بود گویا اصلا متعلق به این دنیا نبود و متعلق به عالم دیگری بود آنجا بچه ها را با یک روحیه ی بالا سازماندهی می کرد ایشان شور عجیبی را بر مسجد جامع خرمشهر حاکم کرده بود شیخ شریف در این مدت شب و روز نداشت

تابع محض امام
شیخ شریف بسیار علاقه مند به امام بود ایشان مرتب از امام یاد می کرد شیخ شریف تابع ولایت فقیه بود یکسره از امام صحبت می کرد و می گفت چشم امام به ماست امید امام به نیروهایی است که در خط دارند مبارزه می کنند ما که این جا آمده ایم و این وظیفه را قبول کرده ایم باید امام را خشنود کنیم ما تا واپسین دم حیاتمان بایستی حرکت و مجاهدت کنیم تا قلب امام و امت شاد شود شیخ شریف همیشه به ما می گفت پیرو ولایت فقیه امامتان و سرورتان باشید ایشان بیش از همه از امام اطاعت پذیری داشت شیخ شریف امام را از بچه هایش بیشتر دوست می داشت من همیشه می شنیدم که می گفت لبیک یا اماما لبیک یا اماما بر خوردهایش و حرکت هایش الهام گرفته از امام بود.

سروسامان دادن نیروها
هفته ی اول جنگ بود. شیخ شریف آمده بود آبادان که نیرو به خرمشهر ببرد. با توجه به این که من (ایرج صفاتی) اولین بار بود که شیخ شریف را ملاقات می کردم وقتی که به من رسیدند گویا مرا به خوبی می شناختند و دقیقاً از زندگی و گذشته ی من آگاهی کامل داشت و به من خیلی محبت کرد. شیخ شریف گفت: عراقی ها آمده اند و تا نزدیکی های مسجد جامع پیشروی کرده اند و ما آن جا نیرو نداریم و تلاش می کرد برای جمع آوری نیرو که ببرد و از خرمشهر دفاع کند.
در آن روز شیخ شریف هرکجا که می رسید صحبت می کرد و نیرو می طلبید. می گفت: خرمشهر از دست می رود. آن شب ما، شیخ شریف را در آبادان نگه داشتیم و گفتیم: که امشب مشکل است و نمی شود نیرو اعزام کرد. تا صبح صبر کنید تا برگردیم خرمشهر. ایشان در آن شب مرتب احساس نگرانی می کرد. می گفت: خرمشهر از دست رفت. ایشان فردای آن شب به خرمشهر رفتند. من تقریباً هر روز به خرمشهر سرکشی می کردم. می دیدم نیروهایی اعزامی به خرمشهر توسط شیخ فرماندهی و همه زیر نظر او جابجا می شوند.

روح شهادت طلبی
ایشان بهشت را به گونه ای وصف می کرد که من قادر به بیان آن توصیف نیستم. تاکنون ندیده ام، کسی چون شیخ شریف با قاطعیت و با ایمان کامل از بهشت بگوید. گویا بهشت را می دید. با یک حالت عجیب و با شور و حرارت می گفت: آن جا پیغمبر و ائمه نشسته اند. به گونه ای که شنونده مجذوب و مشتاق آن می شد. واقعاً روحیه ی بسیار بالایی داشت. شیخ به بچه ها بهشت را وعده می داد. من تاکنون کسی را که دارای چنین روحیه ای باشد. ما وقتی به چهره و سیمای شیخ نگاه می کردیم. با توجه به احادیثی که قبلاً شنیده بودیم ایشان واقعاً یک بهشتی بودند.
شیخ شریف وقتی وعظ می کرد. یک تصویر روشنی از آخرت می نمود. شیخ می گفت: شما نمی میرید. فکر نکنید که می میرید. شما در جوار رحمت الهی، از نعمات الهی برخوردارید.

تهییج رزمندگان
در خیابان چهل متری بود که شیخ شریف را با همان لباس مقدس روحانی دیدم که ایستاده سخنرانی می کند. ایشان می گفتند: بروید به طرف رحمت خدا. حوریان بهشت در انتظار شما هستند. سرچشمه ی سخنانش آیات، روایات، احادیث و اخبار بود. او با آن سخنان حماسی شور و وجدی در رزمندگان ایجاد کرده می کرد.
یک روز شیخ شریف، روی پل خرمشهر ایستاده بود و برای برادرانی که به خط مقدم می رفتند دست تکان می داد و می فرمود: بروید به طرف بهشت بروید، بروید که حوریان بهشت در انتظار شما هستند. خدا و امام زمان از شما راضی است.
شیخ شریف بارها عبارت کربلا در انتظار شماست را به کار می برد. هر موقع بچه ها شیخ شریف را می دیدند، می گفتند: آقا کربلا در انتظار است و با یک لبخند راهشان را ادامه می داد. شیخ می گفت: نگران نباشید، انشاءالله پیروزی از آن ماست. در آن موقع بچه هایی که در جبهه بودند از فرهنگ شهادت اطلاعی نداشتند. شیخ شریف می گفت: رزمندگان اسلام! شما کاری بکنید که درهای بهشت به روی شما باز شود که آن جا حوریان بهشت در انتظار شما هستند. کاری بکنید که خدا از شما راضی باشد. ما کسی نیستیم. ما یک وظیفه ای داریم که باید به شما بگوییم.

تشجیع رزمندگان
شیخ شریف حساسیت خاصی و شور و حال عجیبی داشت. هرکدام از رزمندگان که در گوشه و کنار شهر، عزمشان را برای مقابله با دشمن جزم کرده بودند، همه را مورد خطاب قرار داد و گفت: به یاری خدا حمله کنید و از شهادت نترسید که حورالعین به پیشواز شما آمده اند. با این حالت عارفانه ای که سراسر وجودش را گرفته بود، سخنانش تاثیر عجیبی بر رزمندگان می گذاشت. این صحبت ها را که می کرد، خودش با تمام وجود عمل می کرد. هرکس که با شیخ شریف برخورد می کرد. همه را در وجود او به خوبی حس می کرد. او نه تنها حرف می زد بلکه اول خودش بود که سر از پا نمی شناخت و عمل می کرد و برای همین، رزمندگان مجذوب ایشان بودند.
شریف قنوتی اسوه ی مقاوت و پایدا ری بود. حقیقتاً وجود ایشان در اوائل جنگ که یک شرایط بحرانی بود، برای آبادان و خرمشهر بسیار مثمرالثمر و با ارزش بود. در وصف شریفی قنوتی نمی شود صحبت کرد. آن شور و شوق و استقامتش در وصف نمی آید. دلبری و شجاعتی را که ما از ایشان دیدیم، در طول جنگ از کمتر کسی دیدیم. شیخ شریف واقعاً برای همه ی ما سرمشق بود. حرکتش، ایثارش، جنگش و ... در خرمشهر، با آن قامت راسخی که آن بزرگوار داشت.
یک روز صبح زود بود که برادران برای نماز صبح وضو گرفتند یک مرتبه به شیخ خبر دادند که عراقی ها از شلمچه آمده اند و تا فلان منطقه رسیده اند. شیخ بلافاصله بعد از نماز گفت: گروه الله اکبر به خط شوند. با همین یک کلام همه بچه ها اسلحه به دست آماده ی رزم شدند و به سمت شلمچه حرکت کردند و با عراقی ها درگیر شدند. اگر کسی هم از جنگ می ترسید، شیخ و نیروهایش را که می دید، حالت عجیبی به او دست می داد و آماده ی شهادت می شد.

انسجام بخشیدن به نیروها
شیخ شریف سعی و تلاش می کرد که نیروها را منسجم کند تا از تلفات احتمالی جلوگیری و از خرمشهر دفاع کند. در خیابان مقابل مسجد جامع خدمت ایشان که رسیدیم. اصل صحبت شیخ روی دو مطلب بود: یکی تدارک و یکی انسجام. شیخ شریف گفت: خوب است که ما تدارکات را از نیرو جدا کنیم. محل استراحت و غذا و محل فرماندهی و هدایت باید از همدیگر جدا باشد. باید نیروها را نام نویسی و گروه بندی کنیم. که به نوبت 4ـ 6 ساعت به خط مقدم بروند. کسی از کسی حرف شنوی نداشت. کارها به طور کلاسیک انجام نمی گرفت. بچه ها روز می رفتند و می جنگیدند و شب می آمدند، مسجد جامع و استراحت می کردند.
شیخ به این مسئله معترض بود و سعی می کرد که جنگ را از این حالت بیرون بیاورد. حتی یک روز که در مقر بودیم، شیخ رو به نیروها کرد و گفت: شب باید در منطقه بمانید و پاسداری بدهید تا دشمن پیش روی نکند. بچه های گروه الله اکبر معترض شدند که دیگر توانایی پاسداری شب را نداریم. شیخ گفت: حالا که نمی توانید بمانید. من گروه دیگری تشکیل می دهم. بچه ها نگاهی به همدیگر کردند و گفتند: ما شب را نیز در منطقه می مانیم. حالا کسی می تواند این نیروها را شکل بدهد که نفوذ معنوی داشته باشد و ما این را در شیخ شریف دیدیم. این برنامه را ما به صورت تئوری مطرح کردیم.
شیخ شریف، نه فقط یک روحانی است که اسلحه به دست بگیرد یا نماز جماعت بخواند یا سخنرانی کند، بلکه به عنوان اولین روحانی فرمانده و اولین کسی که به فکر انسجام و مسئول تدارکات است مطرح می شود. عراق پنج ـ شش بار هجوم آورد ولی موفق نشد. حضور و کارآیی شیخ شریف باعث این توفیق شد.
شیخ به من گفت من از هیجده سال قبل خدمت امام رسیده ام و به عنوان نماینده ایشان بوده ام. شیخ شریف افتخارش این بود که نماینده ی امام است. البته من (باورصاد) در آن موقع متوجه این مسئله نبودم. بعدها فهمیدم که امام با توجه به حساسیتی که داشت نمایندگان خود را، مخصوصاً در دوران طاغوت، از بین افراد خاص و نادر انتخاب می نمود و تشخیص امام تشخیص بسیار بالایی بود. با توجه به شرایطی که در آبادان و خرمشهر بود، ما آن موقع حساسیت لازم را نداشتیم که چه اتفاقی افتاده است. ما باید تاریخ زیبای جنگ را آن گونه که هست به آیندگان نشان بدهیم.

فرهنگ شهادت
شیخ شریف آمادگی بسیار بالایی در مورد فرهنگ شهادت داشت. فرهنگ شهادت به صورت امروزی وجود نداشت. و به این زیبایی که الان تعریف می شود، نبود، ولی شیخ فرهنگ شهادت را خوب درک کرده بود.
شیخ شریف فرهنگ شهادت را خوب جا انداخت. وقتی بچه ها را دعوت می کرد به جلوم می گفت: فردا شب در کربلا هستیم. امشب در کربلا هستیم. خوب، می دانست که تلفات هم خواهیم داشت. شیخ به گونه ای عمل می کرد، گویا تجربه ی قدیمی داشت. حالات و روحیاتی که در ایشان به وجود آمده بود. معلوم بود که آن حالات را پرورش داده است. شریف قنوتی، جزء معدود افرادی بود که در آن موقع رمز و راز شهادت را می دانست. شیخ شریف به محض این که فرصتی پیدا می کرد، در مقر یا هر جای دیگر، بچه ها را جمع می کرد. یک صلوات می فرستاد و برای آنها صحبت می کرد. بچه ها هم دوست داشتند که از شیخ استفاده ببرند. شیخ با صحبت های خودش بچه ها را دلگرم می کرد آن ها را از کسالت و ناامیدی بیرون می آورد. به بچه ها امید می داد. آن ها را تشویق می کرد که در خرمشهر بایستند و مقاومت کنند و از امام و اسلام دفاع کنند.

در میان جوانان
اغلب اطرافیان شیخ شریف جوان و عاشق جبهه بودند. بارها و بارها شیخ می گفت: حسرت می خورم که چرا سنم در یک مرحله ای نیست که مثل شما فکر بکنم. خیلی جالب ارتباط برقرار می کردند. در واقع من فکر می کردم که شیخ باید یک روانشناس باشد. متانت ایشان در برخوردها این قدر زیبا بود که من شاهد بودم، تمام کسانی که به دنبال رفع مشکل بودند، نزد شیخ می آمدند، حال عجیبی به او دست می داد. خودش نمی خواست نقش مرشد، داشته باشد، ولی همه ی بچه ها شیخ را به عنوان مرشد، پدر و فرمانده قبول داشتند و این به خاطر زیبایی ها بود، که شیخ در برخوردهایش داشت. شیخ یک حالت ارشادی بسیار عجیبی داشت. ما آن موقع این زیبایی ها را درک نمی کردیم. اکنون پس از هیجده سال که از شهادت شیخ می گذرد ما آن زیبایی ها را درک می کنیم. با توجه به نگرش و هدف هایی که شیخ دنبال می کرد حالا من می گویم که ما ده ها سال از شیخ عقب بودیم. شیخ خیلی موفق بود. آیا از این موفق تر؟ که عراقی ها برایش خط و نشان می کشیدند. برای ما خرمشهر هر لحظه اش بحران بود، اما شیخ، هیچ وقت نگران نبود. بارها و بارها در عملیات های ایذایی که شب ها داشتیم، می دیدیم که شیخ با شجاعت، شهامت و دلیری یکه و تنها می رود، سمت عراقی ها، شناسایی می کند و برمی گردد.

یک روحانی شجاع
روزهای اول جنگ بود. یک تریلی از کمک های مردمی (سیب زمینی، پیاز، پنیر و ...) به خرمشهر آمده بود که در مسجد جامع تخلیه شد. خانواده های اطراف پل نو آمده بودند و می خواستند که از خرمشهر بروند. بچه ها از او خواستند که خانواده ها را با خود ببرد. راننده قبول نمی کرد. یکی از بچه ها ناراحت شد. گفت: من تو را با تیر می زنم. در حین درگیری شیخ شریف رسید. گفت: چه شده؟ قضیه را گفتیم شیخ شریف راننده را کشید کنار و گفت خانواده ها را ببرد راننده گفت من کسی را نمی برم شیخ شریف راننده را بغل کرد و صورتش را بوسید و گفت من نمی گذارم پسر یا مردی سوار شود تو فقط زن ها و بچه ها را ببر بالاخره راننده را راضی کرد تا این که زن ها بجه ها و پیرمردها را سوار کرد و از خرمشهر بیرون ببرد یادم می آید که گاهی اعلام می کردند تانک های دشمن وارد دروازه های خرمشهر شده اند شیخ شریف می گفت بیست نفر آرپی جی زن می خواهم که برود و تانک ها را بزند وقتی صدای شیخ در مسجد جامع پیچید بسیاری از کسانی که ندای شیخ را لبیک می گفتند از برادران دلاور ارتشی بودند که به گفته ی ایشان می رفتند و عمل می کردند تانک های دشمن را می زدند و برمی گشتند. آن موقع جنگ، حالت کلاسیک نداشت. جنگ پارتیزانی و چریکی بود. گاه می شد بچه ها یکی را بر دوش گرفته و به مسجد جامع می آوردند و می گویند که فلانی پانزده تانک زده. شیخ شریف او را می نواخت.
(7 یا 8/7/1359ش) من (رضا آلبوغیبش) گفتم: شیخ! ما اسلحه نداریم. شیخ گفت: امروز می رویم و اسلحه می گیریم. من همراه شیخ به خسرو آباد یگان دریایی رفتیم. شیخ حدود 400 یا 500 قبضه ی تفنگ ژ3، تعدادی نارنجک دستی و تعدادی نارنجک تفنگی تحویل گرفت و جوان ها را با آن ها مسلح کرد.
(11/7/1359ش) در آن روز بحرانی و حساس گروهی از بچه ها که در درگیری های مختلف با دشمن شرکت داشت. در پی ورود دشمن به مدخل شهر، با مشاهده ی وضعیت خطرناکی که پیش آمده، در پی چاره جویی برآمده و سرانجام به سراغ شیخ شریف قنوتی می روند. (شهید) بهروز مرادی می گوید: به دنبال مسئولی بودم تا وضعیت را برایش شرح دهد و از او تقاضای کمک کند. بچه ها پیشنهاد کردند که پیش حاج آقا شریف بروم. ابتدا فکر کردم که باید تیمسار یا سرهنگی باشد، اما تصورم غلط بود. او یک روحانی بود.

سجایای شیخ
شیخ شریف یک جامعیتی داشت. آن هم رابطه ای بود که با نیروهای ارتشی، بسیجی و مردمی و سپاهی به وجود آورده بود. آن سجایای اخلاقی و مشخصات و ویژگی های که باید یک فرمانده داشته باشد. در شیخ شریف وجود داشت. آن چه که زبانزد خاص و عام بود. برخوردهای بسیار خاکی و مردمی او بود. در عین حال قاطعیت ایشان مشهور بود. نه تنها سپاه و نیروهای مردمی، بلکه برادران ارتشی نیز احترام خاصی برای شیخ قائل بودند. یعنی حضور و برخورد ایشان طوری شده بود که راه را برای خودشان باز کرده بود. نفوذ کلام و نفوذ شخصیتی که شیخ داشت، باعث شد که نیروهای ارتشی حاضر در منطقه، تحت امر ایشان قرار بگیرند. ما در نظام جمهوری اسلامی کسی را نداشتیم که مانند شیخ شریف قنوتی در یک منطقه بتواند تمامی نیروها را اعم از سپاه و نیروهای مردمی (بسیج) و ارتش را رهبری و فرماندهی کند.

در مقابل گمرک
روز 10 مهر 1359 ش آن هایی که با جغرافیای خرمشهر آشنا هستند، می دانند که گمرگ تقریباً در مرکز شهر قرار دارد و اگر گمرک اشغال می شد، عراقی ها از طرف شرق رودخانه می توانستند بیایند و از کنار پل، نیروها را دور بزنند و کل شهر را تصرف کنند و قصد دشمن همین بود. وضعیت بسیار خطرناک و حساسی و شهر زیر آتش شدید دشمن بود. در آن لحظه که روحیه ها پایین بود. شیخ شریف در کالبد رزمندگان روح دمید. در آن لحظات سخت جنگ و درگیری، برای کسانی که سخت خودشان را باخته بودند، خطابه های آتشین شیخ شریف خیلی موثر بود. ایشان بالای سقف ماشینی رفت و خطابه ای بسیار غراء دلنشین و در عین حال آتشین ایراد کرد. جالب این بود که در آن موقعیت حساس در زیر آتش شدید دشمن، رزمندگان گوش جان به سخنان شیخ شریف سپرده بودند. شیخ شریف گفت:
این دروازه ی گمرک دروازه بهشت است. هرکس می خواهد به بهشت برود. باید از این دروازه عبور کند. اگر می خواهید به بهشت بروید و اگر می خواهید خدا را ملاقات کنید، اگر می خواهید ائمه اطهار را ملاقات کنید، دروازه ی بهشت همین دروازه ی گمرک است. اگر الان عقب بنشینید، اگر الان زبونی به خرج دهید. فردا فرزندان شما، به شما به عنوان کسانی که قهرمان بوده اند، نگاه نمی کنند. بیائید بجنگید و از ناموس خود دفاع کنید. همه تهییج شدند و ایشان را همراهی کردند. شیخ شریف خودش به عنوان یک چریک خیلی زبده و سرحال جلو افتاد و دیگران هم به دنبالش، به عراقی ها حمله کردند و جنگیدند و عراقی ها را عقب راندند. لذا ارتشی، سپاهی و نیروهای مردمی همه از شیخ پیروی می کردند.

دیدگاه منفی
در گمرک خرمشهر، اجناس بسیار زیادی وجود داشت. به خصوص در یکی از انبارها قطعات یدکی هواپیماهای جنگی اف چهار و اف پنج موجود بود. که احتمالاً قبل از انقلاب در گمرک خرمشهر پیاده کرده و با توجه به خیانت های بنی صدر این ها خارج نشده بود. شیخ شریف با خبر شده بود که آن ها هنوز سالم هستند. آن قدر به این موضوع حساسیت داشت. دائماً سعی می کرد با شهید رجایی، که نخست وزیر، بود تماس بگیرد و قضیه را عنوان کند. شیخ شریف دیدگاهش نسبت به بنی صدر، دیدگاه بسیار منفی بود. ما می گفتیم: آقا مگر بنی صدر رئیس جمهور نیست؟ می گفت: شما هنوز ایشان را نمی شناسید لذا سعی می کرد ارتباط با این موضوع با نخست وزیر تماس بگیرد. شیخ شریف خیلی تلاش کرد که بتواند این انبارها را تخلیه بکند، اما شیخ شریف زیر آن آتش می رفت و آن انبارها را بررسی می کرد و تلاش می کرد که به شهید رجایی گزارش بدهد.
ما در آن موقع جوان بودیم. سن ما بین هیجده تا بیست سال بود. طوری نبود که ما تاب و تحمل همه فشارها را داشته باشیم. در موقعیت هایی که فشارها زیاد می شد و دشمن پیشروی می کرد، لازم بود که یک ملجا و پناهگاهی باشد که روحیه بدهد و این در شیخ بود. مثل این که همه روحیه ها را جمع کرده بودند و در قالب شیخ شریف گذاشته بودند، تا بتوانند به بچه ها روحیه بدهد و باعث حرکت بشود. و این خیلی هم تاثیر داشت. شیخ به اندازه ی یک لشکر روحیه می داد.

آشنای غریب
در چهار راه زندان، شیخ شریف داشت بچه ها را تقسیم می کرد و ما به سمت آتش نشانی که آن موقع در خیابان نقدی بود موضع گرفته بودیم. شیخ شریف با نیروهایش به سمت خیابان امیرکبیر و به طرف عراقی ها که در خیابان طالقانی بودند، حمله کرد و یک حالت عجیبی داشت. یک دستش روی عمامه اش بود که نیفتد و دست دیگرش اسلحه بود و به سرعت به آن سمت رفت و با عراقی ها درگیر شد و ما در سمت چپ ایشان بودیم. شیخ شریف باعث شد که دیگران هم حماسه بیافرینند. مثل حماسه ی سید جمیل که با سر نیزه رفت و دو عراقی مسلح را آورد و به بچه ها روحیه داد.
شیخ شریف تعدادی بچه های محصل را جمع کرده بود و از آن ها در کارهای مختلف استفاده می کرد. ما در کشتارگاه سلاحی را به غنیمت گرفته و به فلکه ی الله خرمشهر آوردیم. این سلاح یک قبضه، خمپاره انداز 120 بودند و نمی دانستند که با او چکار کنند. بچه ها دور این خمپاره انداز را گرفته بودند. چون دوره ندیده بودند. بچه ها غنائم زیادی از عراقی ها به عقب آورند. تازه داشتیم این سلاح را می دیدیم. که به یکی از تکاوران گفتیم: نمی دانیم که با این سلاح چه کنیم؟ این سلاح چیست؟ گفت: این یک قبضه، خمپاره انداز 120 است. گلوله داخل آن می اندازند، می رود سمت دشمن.
شیخ شریف آمد و گفت: بچه ها چی گیر آورده اید؟ گفتیم آقا شیخ خمپاره انداز 120 است. شیخ گفت: خوب، استفاده کنید و بزنید. بزنید توی سر نیروهای عراقی. گفتیم: شیخ ما که بلد نیستیم. شیخ گفت: شما آیه قرآن بخوانید و گلوله را در قبضه بگذارید، قرآن هدایت می کند و می خورد توی سر عراقی ها. ما دیدیم بهروز مرادی شروع به تیراندازی کرد. البته تکاوران به ما گفته بودند که در پشت گلوله خرج بگذارید. خود شیخ شریف هم نشست با ما و خرج به دست ما می داد و بهروز مرادی گلوله را داخل قبضه می انداخت و گلوله به سمت عراقی ها می رفت. بهروز این قدر گلوله زد که قبضه به داخل خاک فرو رفت. گفتیم: شیخ حالا چکار کنیم؟ شیخ گفت: شما فقط قرآن بخوانید و گلوله را داخل قبضه بیندازید.
 
در مقابل منافقین
یک روز (در روزهای آخر مقاومت) شیخ شریف به مکتب قرآن، که در خیابان چهل متری واقع بود، آمد. او تعدادی اسلحه کلاشینکف، که اسلحه ی سازمانی ارتش عراق بود، از عراقی ها به غنیمت گرفته بود و آن ها را به من داد و فرمود: این اسلحه ها را نگه دارید و مواظب باشید که به دست منافقین نیفتد. (در همان روزهای ابتدای جنگ منافقین و بعضی از گروهک های ضد انقلاب که در خرمشهر بودند مترصد فرصت بودند که اسلحه و مهمات به دست بیاورند و در همان زمان که ما درگیر با عراق بودیم، همدست رزمندگان را مثل بنی صدر خالی بگذارند و هم ببرند در شهرهای بزرگ و علیه جمهوری اسلامی جنگ های خیابانی به راه بیندازند. لذا یکی از کارها مواظبت از اسلحه و مهمات بود که به دست منافقین و ستون پنجم نیفتد. شیخ شریف به من (خدیجه عابدی) گفت: این سلاح ها و مهمات را در مکتب، زیر گونی های آرد و نان پنهان کنید که کسی متوجه نشود.

تقویت روحیه ها
وقتی که از یکی از عملیات های سنگین برگشته و بسیار خسته و کوفته بودیم. تجهیزات و نیروهای دشمن با تجهیزات و تعداد نیروهای خودی اصلاً قابل مقایسه نبود. نیروهای ما ضمن این که تجهیزاتی نداشتند، غالباً در اثر بی خوابی، گرما، گرسنگی، عطش و جنگیدن دچار مشکل شده بودند. در همین هنگام متوجه شدیم که دشمن از منطقه ی دیگر وارد می شود و رزمندگانی که در آن منطقه بودند تعدادشان خیلی کم بود و به تنهایی توان مقابله با دشمن را نداشتند. یک وقت دیدیم که شیخ شریف با حرکتی که ایجاد کرد، چنان روحیه ای به بچه های رزمنده داد که همه مصمم شدند که با تمام خستگی، با شیخ بروند و در نقطه دیگر هم بجنگند. شیخ علاوه بر این که خودش شهادت طلب بود روحیه ی بسیار و محکمی داشت، به طوری که در مقابل شرایط و سختی هایی که به وجود می آمد، می ایستاد و خم به ابرو نمی آورد. و این را به راحتی به سایر رزمندگان منتقل می کرد. واقعاً با دیدن شیخ همه روحیه می گرفتند. شیخ واقعاً عجیب بود.

خستگی ناپذیر
برای ما فرصتی که پیش می آمد به داخل نهر می رفتیم و تنی به آب می زدیم، استحمام و نظافتی می کردیم و لباسی می شستیم. گاهی استراحتی می کردیم ولی هیچ وقت ندیدم که شیخ شریف در حال استراحت باشد. بعید بود ببینید که شیخ در حال استراحت است. مگر در عرصه های تنگ که آن هم یک استراحت بسیار کوتاه، و شیخ غالباً درحال تحرک بود. با توجه به این که سنش از ما بیشتر بود، بیشتر از ما تحرک داشت. چهره، لباس و عمامه ی سفید شیخ شریف به واسطه ی این که مدام درگیر بود، رنگش برگشته بود. لباس ظاهری ایشان را که می دیدی تمام خاک آلود بود. شیخ شریف خستگی نمی شناخت. بالاترین مسئلۀ شیخ همان ادای تکلیف بود. شیخ شریف طوری بود که می توان گفت: از تمام تعلقات دنیوی بریده بود. لذا دائم سعی بر این داشت که بحث جهاد و مبارزه و جنگ را آمیخته با فرهنگ مکتبی کند. ایشان می خواست به ما بفهماند که جنگ ما، جنگ آب و خاک نیست. بلکه جنگی است که آن طرفش به محض این که اتفاقی بیفتد، اتصال به ذات پروردگار است. یعنی این قدر ایشان اهتمام به مکتبی بودن مسئله جنگ داشت و این در شعارهایش بود. شما لازم نبود که با شیخ دوستی داشته باشی یا با شیخ نزدیک باشی. وقتی رفتار شیخ را می دیدی، عکس العملش را می دیدی، به همین می رسیدی. شیخ شریف فقط سرافرازی اسلام را می خواست. شیخ شریف همیشه تاکید بر مقاومت داشت و همیشه دشمن را زبون و خوار می دانست. ایشان می گفتند: مطمئناً کوچک ترین مقاومت شما دشمن را به عقب می راند.

کانون شجاعت ودلیری
حضور شیخ شریف خیلی مفید بود، چون مردم فکر نمی کردند، یک روحانی بتواند در این قسمت کاریب کند. دید مردم این بود که روحانیت می تواند منبر برود. کلاس داشته باشد. با قرآن و اخلاق کار داشته باشد، ولی خوشبختانه حضور فعال و چشم گیر شریف قنوتی باعث شد که مردم پی ببرند که روحانی علاوه بر کارهای فرهنگی، می تواند در کنار رزمندگان حضور فعال داشته باشد. در اثر مشاهده ی فعالیت های شیخ شریف، اعتماد به نفس عجیبی در نیروهای مردمی ایجاد شده بود و سعی می کرد حتماً در کنار ایشان باشد.
ما روحانی زیاد داشتیم، که آمده بودند در خرمشهر که حضور داشته باشند. منتها کسانی بودند که آموزش ندیده بودند مربیان در محل سابق سپاه خرمشهر در آبادان به این برادران روحانی آموزش اسلحه ی ژ ـ 3 و خیز 3 ثانیه و 5 ثانیه می دادند. بعضی از آن عزیزان روحانی به حقیقت رفتند و شهید شدند. اما حضور تنها روحانی که برای ما قابل لمس بود. حضور شیخ شریف بود. چون زرنگی خاصی داشت. شیخ می رفت به عراقی ها تک می زد. از آن ها مهمات و آذوقه می گرفت و می آورد و بین رزمندگان تقسیم می کرد و با مهمات خودشان با آنها مقابله می کرد. من قبل از این که ایشان را زیارت کنم. راجع به شیخ شریف از خواهران و برادران رزمنده مطالبی را شنیده بودم و از این که یک روحانی این توانایی ها را دارد، تعجب می کردم. تا این که ایشان را از نزدیک دیدم. آن موقع فهمیدم که شیخ شریف چقدر زرنگ، شجاع و دلیر هستند.

هرکس خاطره ای
ما در خرمشهر پنج یا شش محور داشتیم. شیخ شریف چهار محور را سرکشی می کرد. با آن لباس روحانی می آمد و به بچه ها روحیه می داد. به بچه ها کمک می کرد. وقایع را دنبال و کمبودها را برطرف می کرد. اسلحه کم داشتند. می رفت مسجد جامع اسلحه و مهمات می آورد. نیرو کم داشتند نیرو می آورد. علت این که بچه های خرمشهر همه از شیخ یک خاطره ای دارند. این است که شیخ در همه محورها حضور داشت. همه جا بود. همه جا بودنش هم به این بود که هرجا عراق تحرک و فعالیت داشت و حمله می کرد. شیخ شریف آن جا حضور فعال داشت و با تمام توان جلو عراق را می گرفت.
شیخ همیشه در حال دویدن بود، به آن مقر سرکشی می کرد. می گفت: بچه ها شما کم و کسری ندارید. می گفتند: نه به طرف آن مقر می رفت. به طرف مولوی، لب شط می رفت و همیشه در حال دویدن و دور زدن بود. تعداد مقرها زیاد و شهر هم بزرگ بود. لذا شیخ شریف نمی توانست که بیست دقیقه یا نیم ساعت در یک جا بماند. بچه ها در کوچه ها می جنگیدند و مرتب جابه جا می شدند. ایشان هم مرتب در خیابان های شهر دور می زدند.
وجود شیخ شریف باعث دلگرمی همه ی گروه ها بود. حتی موجب دلگرمی سپاه و ارتش نیز بود. می رفت و با همه صحبت می کرد و می گفت: انشاءالله ما پیروز می شویم و حق با شماست.
بچه های خرمشهر دلشان به شیخ شریف گرم بود. وجود شیخ شریف وجود اسلام در خرمشهر بود. شیخ پناهگاه بچه های خرمشهر بود.

غنایم جنگی
شیخ شریف در دوران مقاومت، یکی از محورهای مقتدر جنگ بود. روح لطیفی داشت. در برخورد با بچه ها خیلی نکته سنج بود. یادم هست که روحیه ها خیلی کس و پژمرده شده بود و خیلی شهید داده بودیم. شیخ شریف کارهای متنوعی می کرد. از جمله رفته و زده بود به دشمن و از آن ها به اضافه ی مهمات دو نفر را هم اسیر گرفته بود و برای این که به بچه ها روحیه بدهد آنها را در شهر می چرخاند.
شیخ با فریاد بلند شعار سر می داد و تکبیر می گفت الله اکبر. الله اکبر. ما این غنیمت ها را از عراقی ها گرفتیم. غنیمت ها را داخل یک ماشین گذاشته بود و دو دست اسیر عراقی را بسته بود. شیخ شریف در کالبد مردم روح دمید. شیخ همان جا یک خطابه ی غرائی ایراد کرد و می گفت: دشمن ذلیل است دشمن زبون است. شما واقعاً مقتدر هستید.
یک روز من همراه (شهید) آبکار به منطقه کوی طالقانی رفته بودم. در کوچه و پس کوچه ها مشغول جنگ با عراقی ها بودیم. چند نفر از آنها را کشتیم و یک نفر را اسیر کردیم. من از اسیر عراقی پرسیدم شما چه اطلاعاتی از ما دارید؟ اسیر عراقی به ما گفت: شخصی در بین شما هست، به نام شیخ شریف. ما واقعاً تعجب کردیم. با توجه به این که مدت بسیار کوتاهی بود که شیخ شریف به خرمشهر آمده بود. هنوز خود ما درست ایشان را نشناخته بودیم. اما عراقی ها می دانستند که شخصی به نام شیخ شریف در خرمشهر هست که مدیر شهر و فرمانده ی رزمندگان است.

همیشه اولین نفر
در کوی طالقانی بودیم. مهدی آلبوغبیش، یکی از دلاورمردان خطه ی خرمشهر، در بالای یکی از ساختمان ها مشغول جنگ بود و تیر خورد و به شهادت رسید. شیخ شریف در پایین ساختمان بود. وقتی این صحنه را دیدند یک باره به وجد آمدند و همین طور که با اسلحه شلیک می کرد، یک تنه به مصاف دشمن رفت. هر چه صدا زدم شیخ برگرد شیخ برگرد ایشان همین طور شلیک می کرد و به جلو می رفت. آخر بچه ها با زور ایشان را به عقب آوردند. شیخ شریف مظهر دلیری و شجاعت بود. همیشه اولین نفر بود. با این که فاصله ی ما با عراقی ها 50 ـ 60 متر بیشتر نبود، ولی جلوتر از همه می جنگید.

تشویق خواهران
خواهران در کنار برادران و پا به پای آن ها در جبهه ی جنگ، می جنگیدند. یکی از خواهران همراه برادر خودش کمک خمپاره انداز بود و حتی اسلحه داشت و خیلی از عراقی ها را به هلاکت رسانده بود. با این روحیه ای که خواهران داشتند. مثل یک مرد می جنگیدند و غیر از کارهای امدادی، در کارهای دیگر هم شرکت داشتند. وقتی شیخ شریف می دید که خواهران این گونه فعالیت می کنند، خوشحال می شد و آن ها را تشویق می کرد و می گفت: احسنت، بارک الله، شما خواهران افتخار ما هستید. شما واقعاً روح بزرگی دارید. عراقی ها به فلکه ی دروازه نزدیک شده بودند. خواهران در کندن خندق به برادران کمک می کردند. یکی از خواهران با آن حال روزه بود. شب ها خواهران دور هم جمع می شدند و مراسم دعای کمیل و دعای توسل و مناجات با حق داشتند.
هیجده مهر 1359 ش در این اوضاع، زنان نقش چشم گیری ایفا کرده در هر امر ضروری شرکت می کردند. عده ای در پایگاه ها ضمن توزیع سلاح و مهمات، نگهبانی از آن ها را نیز به عهده داشتند. عده ای مشغول رسیدگی به مجروحان بودند. عده ای مواد غذایی، وسایل درمانی و کمک های اولیه جمع آوری می کردند.
بعضی با کمک برادران امدادگر، مجروحان و اجساد شهدا را انتقال می دادند. عده ای مشغول تهیه غذا و تدارک جبهه ها بودند. هرچه فشار دشمن افزایش می یافت و نیروهای بیشتری درگیر می شدند، بر فشار کار خواهران افزوده می شد و مسئولیت برادران درگیر نیز بر عهده ی آنان قرار می گرفت.

مردم دار
یک روز، برای غذا به مسجد جامع آمدیم. در بیرون مسجد دیدیم، دیگ های غذا خالی است. امیر ... آمد و به پیرمرد مسنی که آن جا بود گفت: این چه وضعیه؟ غذا تمام شده؟ ما که خسته ایم. از صبح تا حالا در حال جنگیم. حالا جواب بچه ها را چه بدهیم؟ و با آن پیرمرد شروع به جر و بحث کرد. چند نفر از خواهران هم که در کار آشپزی کمک می کردند، صدایشان بلند شد و گفتند: پس تا حالا کجا بودید که غذا نگرفته اید؟ شیخ شریف هم که همیشه در حال تردد و ناظر این مشاجره بود، آمد و دشتش را روی سینه امیر... گذاشت و با لحن محبت آمیزی گفت: فرزندم، چرا ناراحتی؟ بعد به تک تک ما خسته نباشید گفت. امیر گفت: غذا برای ما نگذاشتید. شما اصلاً به فکر ما نیستید. حالا جواب بچه ها را چه بدهیم؟ شیخ شریف در حالی که تکه ای نان خشک در دستش بود، با لبخند ملیحی گفت: شما غذا می خواهید؟ غذا هست. حالا بگویید چه خبرها؟ بعد از موقعیت و موضع ما سوالاتی کرد. بعد به ما گفت: حالا بیایید داخل مسجد ما به داخل مسجد رفتیم. دیدیم شیخ برای این گونه مواقع یک دیگ غذا پر از برنج نگه داشته (در محلی که الان اطاق برق است). مقداری غذا به ما داد. ما زود سوار ماشین شدیم و به مقرمان آمدیم. مشغول غذا خوردن شدیم. در این حین امیر... آمد و گفت: بچه ها دیدید، در مسجد جامع غذا بود، ولی شیخ شریف نان خشک می خورد. چطور او نان خشک می خورد؟
با این که آقا برای رزمندگان غذا می برد. وقتی می گفتند: آقا شما هم بفرمایید و غذا بخورید. آقا می گفت: شما بخورید مثل این که من خوردم. بعد خودش نان خشک می خورد و سر به آسمان می کرد و می گفت: خدایا شکرت.

فروتن چون خاک
پانزدهم مهر 1359 ش ما همراه شیخ شریف برای سرکشی به مقرمان مدرسه ی استثنایی سابق در خیابان چهل متری، آمده بودیم. یک رزمنده ای آمد. خیلی خسته بود. جوانی بود هفده یا هیجده ساله به نام شاکر عدالت. این قدر خسته بود که تعادلش را از دست داده بود. افتان و خیزان می آمد. نزدیک بود که تفنگش از دستش بیفتد. وقتی شیخ شریف این رزمندۀ جوان خسته را دید بلند شد و به استقبالش رفت. شیخ اول صورتش را بوسید و بعد دو زانو نشست و پای این رزمنده را بوسید. وقتی که شیخ برگشت من (رضا آلبوغبیش) به حالت اعتراض گفتم: جناب شیخ! شما چرا این کار را کردی؟ این کار شما اصلاً خوب نبود؟ این ها نزد خدا اجر و قرب زیادی دارند. وقتی که من پای رزمنده ای را می بوسم، می دانم چکار می کرده ام. خدا بهتر به من توجه می کند و خواسته ای از خدا دارم که امیدوارم با همین بوسیدن پای یک رزمنده به خواسته ی خود برسم. گفتم: خواسته است چیست؟ شیخ گفت: آن به خودم مربوط است. تو اگر راست می گویی حاجت خود را از خدا بخواه. (البته که خواسته ی شیخ شریف از خدا همان شهادت بود).

عیادت از مجروحان
عصر روز 15 مهر 1359 ش بود. هوا داشت تاریک می شد. ما در رکاب شیخ شریف در مقابل مسجد جامع خرمشهر بودیم. ایشان تازه از سرکشی محورها آمده بودند که وضعیت مسجد جامع را ببینند. در همین اثناء یک ماشین وانت آمد و گفت: حاج آقا شریف یک شهید آورده ام، عقب وانت است. ایشان آمدند. شهید را شناسایی کردند، خم شدند و شهید را بوسیدند. شیخ به ما فرمودند: که شهید را بردارید و داخل آن وانت بگذارید، تا این ماشین به محور خودش برگردد. ما بدن شهید را به وانتی که در اختیار حاج آقا بود حمل کردیم. من (محمد محسن شریف طبع قنوتی) قطار فشنگی به کمر و شانه هایم حمایل کرده و یک نارنجک تفنگی هم به فانسقه ام بسته بودم. راننده ای که آن روز شیخ را همراهی می کرد، نامش امید بود. چون همه ی ما واقعاً خسته بودیم و از خواب هم خبری نبود و شیخ به خاطر جنب و جوش و تلاش و بار مسئولیتی که بر دوشش بود و همچنین شب نخوابی ها از همه خسته تر بود، لذا ایشان به راننده فرمود: امید مواظب باش خوابت نبرد. من کنار راننده نشستم و آقا هم کنار من بود ما شهید را به سمت سردخانه ی بیمارستان طالقانی آبادان حرکت دادیم. هوا به شدت تاریک بود. ماشین ها که در شب حرکت می کردند، برای این که شناسایی نشوند، مجبور بودند که با چراغ خاموش حرکت کنند. گاهی که عراقی ها منور می زدند، فضا و اطراف را برای چند ثانیه مثل روز روشن و بعد از آن بیننده دچار کوری موقت می شد. با این وجود ما از خرمشهر به سمت آبادان حرکت کردیم. به سه راهی فرودگاه که رسیدیم ماشین ما به طرف بیمارستان طالقانی تغییر مسیر داد. تاریکی مطلق بود. در همین حین احساس کردیم که با ماشینی به شدت برخورد کردیم. سر من و پیشانی شیخ شریف به شیشه ی ماشین اصابت کرد. بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدیم. تا این که بعد از چند دقیقه من  و امید به هوش آمدیم. امید، الحمدالله صدمه ندید. من از ناحیه ی سر و صورت صدمه دیدم و لبم پاره شد. بعد از آن هرچه آقا را صدا زدم دیدم آقا جواب نمی دهد، من نگران حال او شدم مدتی طول کشید تا این که ایشان هم به هوش آمد و به واسطه ضربه ای که به سرایشان وارد شد. مدام دستشان روی شقیه شان گذاشته بود. به هر شکلی بود در ماشین را باز کردیم و پیاده شدیم. دیدیم که با یک ماشین نیسان تصادف کرده ایم و هر دو ماشین تعدادی مجروح داشتند. بچه های گشت فرودگاه رسیدند و همگی ما را به بیمارستان طالقانی بردند.
حاج آقا پس از معاینه می خواستند به خرمشهر برگردند. من که از وضع آقاخبر داشتم و پشت سر ایشان بودم به دکتر شاه حسینی رئیس بیمارستان طالقانی وقت آبادان اشاره کردم که حاج آقا چند شبانه روز است که نخوابیده اند آقای دکتر شاه حسینی متوجه شد و به حاج آقا شریف گفت حاج آقا وضع مزاجی شما خوب نیست تا الان شما در خدمت مردم بودید و حالا ما در خدمت شما هستیم و لازم است شما امشب در بیمارستان استراحت بفرمائید در نتیجه شیخ شریف آن شب در بیمارستان استراحت کرد ولی در واقع ما را خواب کرد و نیمه شب به کار جبهه پرداخت صبح زود آمدند و مرا بیدار کرد و فرمود بابابرای نماز بلند شوید و به گونه ای بر خورد کرد که ما خیال کنیم ایشان دیشب استراحت کرده است.

شیخ شریف و تعجب فرماندهان
خود شیخ، ضمن این که فرمانده ی گروه الله اکبر بود. (شهید) سرگرد اقارب پرست و سروان امان الهی به عنوان فرمانده ی عملیات با ایشان همکاری می کردند. وقتی موقعیت را بحرانی می دید. با متانت و خونسردی با وقایع برخورد می کرد. بچه ها را جمع می کرد. با آن ها صحبت مختصری می کرد به آن ها روحیه می داد. بعد چند نفر را برای شناسایی می فرستاد وقتی بچه ها از شناسایی برمی گشتند. گزارش را به شیخ می دادند. شیخ با سرگرد اقارب پرست و ستوان امان الهی در میان می گذاشت و با آنها مشورت می کرد. بعد از آن عمل می کرد. شیخ عمل می کرد از مناطق حساس بیشتر مواظبت کند و نیروهای زبده را آنجا بفرستد. شیخ در کارهایش خیلی نظم داشت و سعی می کرد بچه ها را منظم بار بیاورد.
شیخ می گفت:
هر کدام شما یک اسلحه دارید. هر اسلحه بیست فشنگ دارد. سعی کنید بیست نفر را بکشید بعداً کشته بشوید. مبادا مفت کشته شوید. منظم باشید. وقتی راه می روید، ببینید جلو شما چه کسی است. آیا ستون پنجم است یا عراقی است؟ شهر آشفته است. درگیر است. مواظب باشید. شیخ شریف، به غیر از گروه خودش به بقیه هم مثل ارتش و سپاه دستور می داد که شما چه کار بکنید، کجا بروید آنها هم فرمان می بردند. شیخ مانند یک فرمانده ی ارتشی که سال ها تمرین کرده و درس خوانده باشد، عمل می کرد. به اندازه ی آن ها مدیریت داشت. برای همین هم روز به روز بر جماعتش و نیروهایش افزوده می شد. شیخ با فرمانده ی ارتش و فرمانده ی تکاوران، هم جلسه داشت و هم مشورت می کرد.

فریب دشمن
شیخ شریف بچه ها را در مقر جمع می کرد. با سخنانش آن ها را تهییج از نظر نظامی توجیه می کرد. (شهید) سرگرد اقارب پرست همیشه به من (رضا آلبوغیبش) می گفت: شیخ شریف یک روحانی است کارش که جنگیدن نیست. چگونه است که مسائل نظامی و جبهه را از ما بهتر می فهمد؟ شیخ سعی می کند که مطالب جنگ را از ما بهتر عنوان کند. وقتی ما می بینیم که دانشگاه جنگ رفته ایم و عمری را داخل نظام گذرانده ایم، حالا این روحانی که برای اولین بار دارد می جنگد. این چنین طرح هایی را برای جنگ پیاده می کند و چنین برنامه هایی دارد، تعجب می کنم.

 

یکی از حرکت های زیبای شیخ شریف در خرمشهر این بود که با جابه جایی تک تانک که کنار پل خرمشهر بود. به دشمن وانمود می کرد که نیروی کمکی رسیده است و این حکایت از درایت او داشت.

دستور به ترک شهر
شهلا حاجی شاه می گوید: در آن اوضاع خطرناک، در حسینیه بودیم که شیخ شریف وارد شد و گفت: چرا خواهران این جا هستند؟ من دلم نمی خواهد که هیچ کدام از خواهران اسیر دشمن بشوند. عراقی ها چیزی سرشان نمی شود. ما اعتراض کردیم، ولی شیخ شریف، اعتراض ها و مخالفت های ما را نمی پذیرفت. حتی یک روز هم که در مرز، نیرو کم بود و می خواستند از خواهران کمک بگیرند، شیخ شریف اجازه نداد. در یکی از روزها شیخ شریف به خواهران پرستار گفت از خرمشهر بیرون بروید گفتند آقا بااین زخمی ها چگونه از شهر برویم  شیخ گفت برای ما ننگ است که شما به دست عراقی ها اسیر بشوید وقتی خواهران پرستاراصرار برماندن کردند شیخ شریف که به شدت نگران حضور عراقی ها در خرمشهر بود کلت خود را کشید ورو به خواهران کرد وگفت خودم شما را می کشم و ننگ اسارت شما را از پیشانی ام پاک می کنم در آن موقع خواهران پرستار ناچار می شوند خرمشهر را ترک کنند.
 
نجات صد دستگاه
16مهر 1359 ش در صد دستگاه حدود یک صد نفر بودیم شیخ شریف بچه ها را تقسیم کرد شیخ با چوب دستی کوتاهی که در دست داشت به بچه ها علامت می داد شما چند نفر سمت راست و شما چند نفر سمت چپ و بقیه پشت سر من شیخ شریف جلو افتاد و ما پشت سر شیخ به عراقی ها حمله کردیم می گفت رزمندگان اسلام به پیش در آن روز تعدادی از عراقی ها را کشتیم و سلاح ها یی که غنیمت گرفتیم به قرار ذیل بود یک قبضه آر پی جی هفت دو قبضه خمپاره ی 60 و یک قبضه کلت کمری و تعدادزیادی کلاشینکف که مهمات آن را نداشتیم چون کلاشینکف اسلحه سازمانی ارتش عراق بود یک روز دو تانک از عراقی ها رازدیم وروز 18 مهر 1359 ش هم هفت تانک از عراقیهارا زدیم شیخ شریف همیشه چوب کوتاهی دردستش بود که آن چوب نماد مظلومیت اسلام امام و خرمشهر بود البته ما آن موقع این مطلب را نمی فهمیدیم شیخ کمتر از اسلحه استفاده می کرد مگر مواقع رودررویی با دشمن شیخ غالبا اسلحه خودش را به کسانی می داد که اسلحه نداشتند

پنجاه طلبه ی رزمنده
ما بچه های سپاه خرمشهر برای اولین بار بود که خواستیم به عراقی ها کمین بزنیم تدارک این کمین را می دیدیم عراقی ها در پناه تانک شب می ماندندو صبح حمله می کردند آن ها صد دستگاه تا کشتارگاه راتصرف کرده بودند وما می خواستیم که این منطقه را آزاد کنیم لذا رفتیم که مقداری غذا بگیریم و مهمات از قبیل گلوله آرپی جی هفت هم تهیه کنیم غروب بود شیخ در مسجد جامع ایستاده بود من پشت فرمان بودم وسیدصالح موسوی هم در کنار من بود شیخ که ما رادید گفت کجا می خواهید بروید گفتیم کار داریم شیخ نمی توانست ببیند، کسی همین طوری وقت تلف می کند تا آن جا که توان داشت خط می داد. شیخ به ما گفت: کجا؟ ما هم از نظر امنیتی نمی توانستیم بگوییم کجا می رویم. شیخ گفت: تا کشتارگاه مرا ببرید. گفتم تا کشتارگاه می بریمت، ولی برنمی گردیم. شیخ گفت: از آن طرف خودم پیاده برمی گردم. در همان غروب ما ایشان را سوار ماشین کردیم و به کشتارگاه رساندیم و چون از قبل می دانستیم که بعد از کشتارگاه دست عراقی هاست و می خواستیم تا شب نشده منطقه را یک بررسی بکنیم و وقتی که هوا کاملاً تاریک شد. حمله را شروع بکنیم.
لذا به شیخ گفتیم: بفرمایید پیاده شوید. ما از این جلوتر نمی رویم. شیخ گفت: نه، مرا برسانید صددستگاه گفتیم: شیخ صد دستگاه دست عراقی هاست. چگونه شما را آنجا برسانیم؟ شیخ اصرار کرد و گفت: ما آن جا را با بچه های حوزه ی علمیه و بچه های مسجد جامع آزاد کردیم و الان آنها پشت مسجد صد دستگاه هستند. ما با شیخ بحثمان شد. شیخ گفت: پس شما می ترسید. اگر نمی ترسید؟ پس برویم با هم ببینیم، یا عراقی ها ما را می گیرند؟ یا این که با هم به صد دستگاه می رویم.
ایشان با همین یک کلمه می خواست ما را سرحال کند. شیخ گفت: اگر نمی ترسید، می رویم و می بینیم. اگر مرا تا صد دستگاه نمی برید. لااقل تا ریل راه آهن برسانید. بقیه را خودم پیاده می روم. گفتیم: باشد. ما ایشان را تا ریل راه آهن رساندیم. شیخ گفت: حالا تا مسجد صد دستگاه برویم. گفتیم: شیخ کاری دست ما ندهی؟ شاید شما از منطقه چیزی ندانید؟ ولی ما بچه های خرمشهر هستیم و همه چیز را می دانیم. اگر عراقی ها ما را بگیرند چی؟ شیخ گفت: کارتان نباشد. بچه ها همه آن جا هستند. بالاخره ما را تا پشت دیوار مسجد صد دستگاه برد. دیدیم ماشاءالله همه ی آقایان آن جا هستند. بعد دیدیم شیخ حدود پنجاه نفر از طلاب را که از حوزه ی علمیه قم آمده بودند با بچه های مسجد جامع برداشته و برده و به عراقی ها حمله کرده و این محور را تا صد دستگاه آزاد کرده است. گفتیم: خدا خیرشان بدهد. این ها کار بزرگی کرده اند. کاری که ما برای شب در تدارک آن بودیم. غروب که شیخ ما را به آن محور برد دیدیم ایشان تمام آن منطقه را آزاد کرده و عراقی ها را به عقب رانده است.

فراخوان دلیری
دم دمای غروب بود که خرمشهر چندین نوبت سقوط کرده بود. ما در آن شرایط سخت که همه از نظر روحی در فشار بودیم، صحنه ی عجیبی از شیخ شریف دیدیم که هیچ وقت فراموش نمی کنیم. به خاطر وعده های دروغ و برخوردهای خیانت آمیز، یک حالت یاس و ناامیدی در کلیه ی نیروها به وجود آمده بود. در این حالت بود که دیدیم شیخ عمامه ی خود را روی یک چوب کوتاهی همیشه همراهشان بود، قرار داد و آن را بالای سرش گرفت و شروع به تکان دادن آن کرد. من فکر می کنم که ایشان می خواستند با این کار یک انگیزه، یک حرکت و یک موج جدید در همان اندک رزمندگانی که در خرمشهر مستقر بودند، مقاوت کرده بودند، آن هم با کمترین امکانات، مجدداً به سمت جبهه فرا بخواند یادم می آید ایشان با این حرکتشان یک روحیه ای در بچه ها ایجاد کرد که در همان ساعت تعداد چهار ـ پنج وانت از برادران حرکت کردند. ایشان تعدادی را به سمت صد دستگاه فرستادند و خودشان هم با عده ای دیگر به سمت گمرک برای جنگ با عراقی ها رفت. شیخ شریف تنها روحانی بود که توانست به آن شکل در برادران رزمنده تحول ایجاد کند.

تامین نیرو
یکی از شب ها گفتند: که عراقی ها آمده اند، سمت صد دستگاه و باید برویم نیرو بیاوریم. برای درخواست نیرو با یک وانتی به طرف مسجد جامع رفتیم تقاضای نیرو کردیم. دیدیم شیخ شریف آمد. این برای بار دوم بود که من سید صالح موسوی در این شب شیخ را دیدار می کردم. ایشان که آمد، دیدم لباس هایش کثیف و غبارآلود و عمامه اش سیاه و از روزهای قبل هم لاغرتر شده، اما همان فعالیت و روحیه را داشت. خیلی شلوغ و پر انرژی بود شیخ به من گفت: چه می خواهی؟ گفتم: نیرو در یک لحظه دیدم، حدود ده نفر نیرو از بچه های سپاه و نیروهای مردمی را عقب وانت سوار کرد، خودش هم پرید بالا و کنار بچه ها نشست. گفت: آقا برویم گفتم این طور که نمی شود. شیخ گفت: آقا به تو می گویم برویم، روشن کن برویم. من خودم هم رفتم و عقب وانت نشستم. نیروهایی که در اطراف مسجد جامع بودند. در آن موقع توان رزمی کافی نداشتند که بیایند و با عراقی ها مقابله کنند. بعضاً هم خیلی می ترسیدند و به قول معروف کم می آوردند. متوجه شدم که آن ها می ترسیدند و به قول معروف کم می آوردند. متوجه شدم که آن ها کمی ترسیده اند. همین قضیه باعث شد که به شیخ پشت گرم باشیم. خودم شخصاً به او علاقمند شدم. شیخ شریف تا این صحنه را دید محکم روی شانه آن رزمنده زد و گفت: پسرجان بهشت روبروی تو است برو، هیچ نترس و امیدت به خدا باشد. پشتت را نگاه نکنی که پشتت جهنم است. تا می توانی برو جلو. هرچه بروی جلو به بهشت خدا نزدیک می شوی. من یکه خوردم که این شیخ در این تاریکی از کجا متوجه حال او شد. آن هم در آن فضای آتش، دود، اضطراب. این نشان می داد که اعتقاد، شیخ، یک اعتقاد عملی بود.

مطیع رهبر
ما به صد دستگاه رسیدیم. در صددستگاه گفتیم که می گویند: عراقی ها به این محور آمده اند. گفتم ما چند محور دیگر داریم، که باید به آن ها برسیم. حالا چه کنیم؟ شیخ گفت: آقا من نیروها را می برم. گفتم: کجا نیرو می برید؟ البته یک سری ارتشی هم در آن جا توان جلو رفتن نداشتند. شیخ گفت: من به جلو می برمشان، منطقه را می شناسم. من بعدازظهر اینجا بودم، با ارتشی ها عراقی ها را عقب راندیم. گفتم: نگرانم. شیخ گفت: آقا جان این بچه ها را تحویل من بده، من سالم تحویل شما می دهم. شما نگران نباشید. ما هم اطمینان کردیم. چون دیدیم در شیخ این توانایی هست. مدام در رفتارش ذکر بود. ما می دیدیم که همه اش از امام می گوید. واقعاً ایشان یکی از مریدان به حق امام بود شیخ شریف می گفت:
ما باید جانمان را برای رهبرمان بدهیم که راه برای اهداف و افکار امام باز باشد. شیخ شریف، عشق به امام داشت، عاشق امام بود.
 
همیشه در جنب و جوش
یک بار تیر به سرم اصابت کرد و مجبور شدم بیایم مسجد جامع که بخیه و پانسمان کنم. یک بار هم برای محور عماره مهمات بردیم. در این چند بار که ما آمدیم مدام شیخ را در حال جنب و جوش می دیدیم. برای ما در خط امکانات می فرستاد. طوری شد که محور اصلی همه نیروها شیخ شریف شد. چون شیخ شریف یک شخص فعالی بود و به خاطر کارایی بالایش همه پذیرفته بودند که شیخ می تواند این مسئولیت را عهده دار شود، اما هر روز که او را می دیدیم، با همان یک دست لباس که آمده بود، جلو ما ظاهر می شد. اصلاً ایشان را در حال خورد و خوراک و ... ندیدیم. بچه هایی که با شیخ بودند، می گفنتد: همه اش همین طور است و یک سره در حال فعالیت است. شب و روز ندارد. قبایش روز به روز کثیف تر و خودش هم روز به روز لاغرتر و افتاده تر می شد، اما توان کاری اش بیشتر می شد. روحیه و اراده اش روز به روز بالاتر می رفت. اعتقادش این بود. شیخ شریف می گفت: این جا بهشت است هرکس نتواند از این فضا استفاده کند، باخته است. شیخ شریف همیشه به بچه ها می گفت: ما که داریم می رویم. آن کس که برنگردد، برده است و آن که مانده اگر برگردد باخته است.

مثل یک پدر
شیخ شریف می آمد، مسجد جامع ماشین می گرفت. مهمات و مواد غذایی را داخل ماشین می گذاشت. بعد نیروها را جمع می کرد و می رفت محل درگیری. دوباره برمی گشت و مهمات و نیرو می آورد و برمی گشت... به هر شکلی که بود ارتباط خودش را با نیروهایی که درگیری مستقیم با عراقی ها داشتند، حفظ می کرد و خودش به طور مرتب حضور داشت. شیخ به دنبال این بود که ببیند کجا درگیری هست.
شیخ با تمام نیروها ارتباط داشت. یعنی یک جا نبود و به همه سرکشی می کرد و کمبودها را برطرف می کرد. روحیه می داد. تشویق می کرد. با نیروها برخوردش پدرانه بود. وقتی که شیخ شریف وارد خرمشهر شد. نیروهایش را به چند دسته تقسیم کرد. تعدادی در پلیس راه، تعدادی را در گمرگ و تعدادی در صد دستگاه و سایر مناطق مستقر کرد. حتی من خودم دیدم که ایشان غذای نیروها را می گرفت و در ماشین می گذاشت. به نیروها سرکشی می کرد. نیرو و امکانات به بچه ها می رساند. تعجب ما از این است که چگونه ممکن است یک نفر از حوزه ی علمیه بیاید و بتواند این همه سازماندهی بکند، در حالی که نیروهای شیخ شریف مدام در حال نوسان بودند. گاهی در اوایل به 300 تا 400 و گاهی در اواخر به 30 تا 40 نفر می رسید. با این حال این شیخ شریف بود که مدام به عراقی ها ضربه می زد و تلفات وارد می کرد و مقاومت می کرد.

ارتباط مستمر
آن موقع سپاه خرمشهر به خاطر مقابله با عراق، نیروهای سپاه را به چند گروه تقسیم کرد و سرپرستی هر گروه را به یکی از برادران سپاه داده بود و بقیه ی برادران سپاه و نیروهای مردمی در این گروه ها فعالیت می کردند. هر گروهی هم یک منطقه از شهر را گرفته بود. خصوصیت شیخ این بود که با تمام گروه ها ارتباط داشت. در یک گروهی مستقر نبود که انسان بتواند در باره این چند روز شیخ، صحبت کند. بلکه شیخ صبح نزد این گروه بود. بعدازظهر نزد آن گروه و شب تا صبح را نزد گروه دیگر بود. این گونه بود که شیخ تشخیص می داد که کجا درگیری هست؟ نوک پیکان حمله ی عراق کجاست؟ تا بتواند در آنجا حضور پیدا کند. اگر مهمات، آب یا غذا لازم نیرو لازم داشتند به آنها برساند. رزمندگان می دانستند که هرچه بخواهند شیخ صددرصد به آنها می رساند.
برخورد شیخ با نیروها برخورد حکیمانه و پدرانه ای بود. شیخ با یک زبانی با نیروها صحبت می کرد. یعنی با زبان خودشان صحبت می کرد اگر جایی لازم بود که مهر و محبت داشته باشد. با محبت صحبت می کرد. اگر جایی لازم می دید که یک مقداری حالت آمرانه داشته باشد. امر می کرد. شیخ یک طوری بود که نیروها را جنب وجودش می داد و یک گرمی در آن ها به وجود می آورد که نیرو به انجام کار ترغیب بشود. این بود که تمام حرکات و صحبت های ایشان و سوال ها و جواب هایش با نیروها و همچنین تقویت روحیه رزمندگان، همه و همه حاکی از شجاعت ایشان بود و به قول معروف مشخص بود که سر نترسی دارد.

برخورد با منافقین
مهمات و سلاحی را که بچه ها با نثار خونشان و با شهید شدنشان از عراقی ها به غنیمت می گرفتند و از درون تانک ها به دست می آوردند؛ گاه به دست منافقین می افتاد. شیخ شریف خیلی ناراحت و عصبانی شد و گفت: این ها اسلحه ها را چکار می کنند؟ اینها چه کسانی هستند؟ شیخ به دنبال این قضیه بود که به حول و قوه ی الهی یکی از خانه های تیمی منافقین لو رفت. ما متوجه شدیم که آن ها مهمات را پنهان می کنند. شیخ شریف با خشونت و عصبانیت به آنها گفت: شما چرا این کار را می کنید. شما نیروهای اسلام هستید. به آغوش ملت و اسلام برگردید. شیخ گفت: رزمندگان با اهداء خونشان این سلاح ها را به دست آورده اند. آنها با وسایلی که دارند عراقی ها را زمین گیر کرده اند. حالا شما این گونه برخورد می کنید؟
من یک خاطره ای از ستون پنجم نقل کنم. در همان روزهای اول جنگ که هنوز مردم در صددستگاه بودند و زندگی می کردند. پیرمردی ظرف ماستی همراهش بود. یکی از بچه ها به آن پیرمرد گفت: مقداری ماست به ما بده. ما ناراحت شدیم و گفتیم: این چه تقاضایی است که می کنی؟ بعد یک باره آن برادر دست در ظرف ماست کرد و یک کلت بیرون آورد.

همیشه در نبرد
ما این قدر با مسایل جنگ بیگانه بودیم که فکر می کردیم جنگ فقط روزهاست. لذا شب ها به مسجد جامع می آمدیم و می خوابیدیم و روزها به عراقی ها حمله می کردیم و فقط شیخ شریف بود که شب و روز برایش فرقی نداشت. شیخ شب ها به میان عراق می رفت و استراق سمع می کرد و قبل از نماز صبح می آمد.
یک شب که در صد دستگاه بودیم هوا خیلی تاریک بود. چشم، چشم را نمی دید. تعدادی نیروهای مردمی مردمی دانشجویان داوطلب دانشکده ی افسری و حدود پنجاه نفر از حسینیه ی اصفهانی ها که از طلاب قم بودند، در پشت مسجد صد دستگاه موضع گرفته بودیم.
تدارکات هم نداشتیم. غذا آوردند، خوردیم. صدای آشنایی به گوشم خورد. سوال کردم که شیخ شریف هم این جاست؟ گفتند: بله. او آب و غذا آورده. شیخ به ما صبحت می کرد و منطقه را معرفی می کرد. صبح که بلند شدیم و نماز خواندیم. آفتاب که طلوع کرد ما یک باره دیدیم که شیخ شریف پشت به آفتاب از سمت عراقی ها به سمت ما و مسجد می آید. گفتم: خدایا این شیخ از دیشب تا حالا این جا بوده؟ به تنهایی به میان عراقی ها رفته، اطلاعات کسب کرده و حالا که هوا روشن شده برگشته. گفتم: این شیخ مثل دیگران نیست که بیایند و نگاه کنند و بروند.

به یاد زینب (س)
یک روز در آبادان وقتی شیخ به دیدار ما آمد، حاج عمو گفت: محمد حسن تن شما چرکین است. شما یک حمام بکنید. شیخ شریف گفت: اگر من در این کاری که هستم سعی بکنم وقتم را به مصرف آن برسانم، بهتر است. حاج عمو گفت: پس شما قبایتان را درآورید، من یک قبای نو به شما می دهم. شیخ شریف گفت: حاج عمو ما این قبای شما را پس نمی دهیم. ما با این قبا می رویم. عجیب این بود که ما با همان قبا شیخ شریف را ذفن کردیم.
... در این صحبت بودند که آب آوردند و در لیوان ریختند و به ایشان دادند. ایشان آب را برای همراهان به بیرون منزل برد و تا چندین بار همین کار را کرد و در آخر خودش آب نوشید. من هم با ایشان احوال پرسی کردم. این دیدار چند لحظه ای را هرگز فراموش نمی کنم. در آن لحظه که ایشان را با آن حال دیدم. چون باور نمی کردم که ایشان را زیارت کنم، اول دست مبارک ایشان را بوسیدم. بعد دست در گردن برادرم انداختم که صورتش را ببوسم. نمی دانم چه شد که بی اختیار گلوی ایشان را بوسیدم. در آن حال یک باره به یاد صحنه کربلا افتادم و خداحافظی حضرت زینب (س) و امام حسین (ع) در نظرم مجسم شد.
قلبم به تپش افتاد. زانوهایم لرزید. همان طور که به دیوار تکیه داده بودم، روی زمین نشستم و به دلم افتاد، که با این وصف این آخرین دیدار ماست. برادرم به حاج عمو گفت: عمو بیش از این نمی شود معطل کرد و حرکت کرد.

روزهای سقوط شهر
در این روزهای آخر عراقی ها تا کوی طالقانی پیشروی و تقریباً نصف شهر را تصرف کرده بودند. شیخ شریف در این زمان بیشتر در مقابل محوطه مسجد جامع راه می رفت و می خواست که یک کاریب کند ولی متحیر بود نگران بود. بچه ها به شیخ نگاه می کردند. متوجه حالتش شدند. آنها نگران خود شیخ بودند. در این وقت یک باره شیخ گفت: بچه های خرمشهر بیایند. بچه های خرمشهر بیایند. بچه های خرمشهر مانند پروانه سریع کرد شمع وجود شیخ جمع شدند. شیخ شریف گفت: بچه ها، خرمشهر کم کم دارد از دست می رود. می خوام فرماندهی سایر نیروها را به شما بدم. شیخ آن وقت بچه های شهرستان را گروه گروه کرد. بچه هایی که از بروجرد، آبادان، تهران، قم، مشهد، امیدیه و آغاجاری، شیراز، شمال کشور و جای جای این مملکت اسلامی برای دفاع آمده بودند. شیخ آنها را به گروه های بیست نفری تقسیم کرد و با هر گروه دو نفر خرمشهری همراه کرد. شیخ گفت: همه بچه های خرمشهر باید در بین این بچه ها راهنما باشند. لذا یک گروه سمت خیابان فردوسی می رفت و سه نفر خرمشهری همراهش بود و همین طور هر گروهی به سمتی می رفت.
در اطراف مسجد جامع چند خانه ی محکم بود که شیخ شریف آن ها را مقر قرار داده بود و تقریباً محل تجمع نیروهای پراکنده بود. شیخ شریف مقرها را پراکنده کرد که در وقت استراحت، نیروها در یک جا تجمع نداشته باشند. که خدای نکرده اتفاق ناگواری بیفتد.

یک تاکتیک
در روزهای آخر تعداد زیادی از مدافعان به شهادت رسیده و تعداد کمی از نیروها در خرمشهر باقی مانده و در مقابل مسجد جامع تجمع کرده بودند. همه در فکر بودند که حالا چه بکنند؟ بمانند یا بروند؟ با شهید جهان آرا صحبت کردیم. با شیخ شریف صحبت کردیم که چطور می شود؟ با توجه به این که عراقی ها دو یا سه کوچه با ما فاصله داشتند. شیخ شریف برای این که روحیه ی بچه ها را حفظ کند، گفت: شما همه بیایید یک جا جمع شوید و تفنگ ها را به طرف بالا بگیرید و همه با هم شلیک کنید.
تا عراقی ها با شنیدن صدای شلیک شما، فکر کنند که تعداد نفرات ما خیلی زیاد است. ما هم چنین زیاد است. ما هم چنین کردیم. ما هیچ وقت در چهره ی شیخ شریف یاس و ناامیدی ندیدیم. با توجه به این که عراقی ها آمده بودند و قسمت هایی از خرمشهر را گرفته بودند و برای ما قطعی شده بود که تا ساعاتی دیگر و یا حداکثر تا چند روز دیگر خرمشهر سقوط می کند، اما شیخ شریف هنوز امیدوار بود. با این که شیخ از جنگ با عراقی ها برمی گشت به مسجد جامع برای تدارک و غیره.. سر می زد و خودش به شدت خسته بود. ایشان می دید که ما بچه های خرمشهر هستیم و دلمان برای شهر می سوزد و مایوس و ناامید هستیم، با این حال ما را دلگرم و امیدوار می کرد و به ما روحیه می داد.

برخورد با بنی صدر
بیست یا بیست و یکم مهر 1359 ش در پلیس راه خرمشهر جلسه ای با حضور بنی صدر، ریاست جمهوری وقت و جانشین فرماندهی کل قوا، و شیخ شریف و (شهید) کلاهدوز، فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وقت، و سرهنگ رضوی، فرمانده وقت ناحیه ژاندارمری خوزستان، و (شهید) سرگرد اقارب پرست و (شهید) جهان آرا، فرماندهی وقت سپاه خرمشهر، و سروان امان الهی، که با شیخ شریف همکاری می کرد و سایر فرماندهان عالی رتبه حاضر در منطقه برگزار گردید. بنده (رضا آلبوغیبش) نیز در کنار شیخ شریف بودم. در آن جلسه، شیخ شریف به بنی صدر گفت: آقای بنی صدر شما فرماندهی کل قوا هستید، چرا نیرو نفرستادید؟ بنی صدر گفت: شما از آوردن نیرو چه می دانی؟ چرا ما یک نیرویی را فدا کنیم؟ در صورتی که شهروندان می توانند از آن دفاع کنند. شیخ شریف عصبانی شد و چوب کوتاهی که در دستش بود به بنی صدر نشان داد و گفت: با این از شهر دفاع کنیم. با این حرفی که شما می زنید، بگویید: ما می خواهیم شهر را تحویل بدهیم به اضافه ی مردمش. بنی صدر به شیخ گفت: شما که تکنیک رزمی ندارید، احساساتی چرا برخورد می کنید؟ شما از جبهه و جنگ چه می دانید؟ این ما هستیم که تشخیص می دهیم. من فرمانده کل قوا هستم.
شیخ شریف به بنی صدر گفت: شما چه باشید و چه نباشید، تا وقتی ما هستیم خرمشهر سقوط نمی کند. وقتی نباشیم شاید. در این هنگام، برخی از فرماندهانی که کنار بنی صدر بودند، از بنی صدر دفاع کردند و در مقابل شیخ شریف موضع گرفتند.
آن ها به شیخ گفتند: شما بهتر می دانید یا آقای بنی صدر؟ شما از مسایل جنگ چه می دانید؟ من وقتی از طرفی شجاعت و دلیری و از طرفی مظلومیت و غربت شیخ شریف را در آن جمع دیدم، رو به شیخ کردم و گفتم: شیخ این حرف هایی که شما می زنید، گوش شنوایی نیست. کاری که باید بشود، می شود. من و شما با این چوب دستی هم می توانیم دفاع بکنیم. من که بسیار ناراحت شده بودم. مجدداً رو به شیخ کردم و گفتم: مگر امام رهبر شما نیست؟ مگر ایشان را قبول نداری که چه کشته بشوی یا نشوی، پیروز هستی؟ سروان امان الهی ناراحت بود؛ ولی چون نظامی بود. سکوت کرد. سرگرد اقارب پرست هم خیلی ناراحت شد؛ ولی به دلیل این که نظامی بود نمی توانست از شیخ شریف دفاع بکند. لذا نزد من آمد و گفت: رضا بحث نکن. الان ما موقعیتی نداریم. شیخ ناراحت است و اعصابش خراب است. تو مقداری تحمل کن. درست می شود. در این هنگام سرهنگی که همراه بنی صدر بود، رو به شیخ کرد و گفت: این ها دیوانه هستند. شیخ شریف در جواب گفت: دیوانه، بعدها مشخص می شود کیست؟ دیوانه همان شخصی است، که قصد خیانت دارد. ما قصد خیانت نداریم. شیخ شریف که خیلی ناراحت شده بود دستش را با عصبانت تکان داد و با همان چوب دستی محکم به قبایش زد. شیخ به آنها گفت: خدا لعنتتان کند و جلسه را ترک کرد. بعد از ترک این جلسه، فقط شیخ شریف بود که به سمت خرمشهر برگشت و آن آقایان و فرماندهان همه با بنی صدر به اهواز و تهران برگشتند. در بین راه به شیخ شریف گفتم: حاج آقا شما یک مقداری رعایت کنید. هر چه باشد الان بنی صدر، رئیس جمهور است. شما نباید با او این طور حرف می زدی. شیخ شریف، بر اثر ناراحتی (خیانت بنی صدر و اطرافیانش) تا یک ساعت با من حرف نزد. یک حالت بهت و حیرت به او دست داده بود و از این قضیه بسیار متاثر بود. بعد از یک ساعت، شیخ شریف رو به من کرد و گفت: تو هنوز بچه ای و بنی صدر را نمی شناسی؟ ولی من او را می شناسم.

افشای توطئه
شیخ شریف خودش به تنهایی به این طرف و آن طرف می رفت. یک اسلحه ام. یک هم داشت که اگر یک تیر شلیک می کرد، تیر دوم گیر می کرد. شیخ با کمترین سلاح و بدون محافظ به مقرها سرکشی می کرد. مخصوصاً شب ها در آن تاریکی با حضور منافقین و ستون پنجم که در سطح شهر پراکنده بودند. بچه ها می گفتند: شیخ شریف این قدر تنهایی در شب ها حرکت نکنید. شیخ گفت: نه! من تنهایی می روم. یک نفر که می خواهد با من حرکت کند، می تواند با گروهی باشد که به آن ها کمک کند.
چیزی که در آن شرایط و در آن زمان برای ما جالب بود، این بود که شیخ شریف با دید بازی که داشت، خیانت های بنی صدر را افشا می کرد. شیخ می گفت: دارد خیانت می شود و ما موظف هستیم برای حفظ اسلام در جبهه بجنگیم. این کار با همه ی سختی اش نزد خدا اجر دارد.

لباس دلاوری
شیخ شریف در روزهای آخر لباس هایش بسیار خاکی شده بود. پیشانی اش جای ترکش داشت. صورتش دود آلود، عمامه اش سیاه و محاسنش بلندتر از حالت معمول شده بود. قبایش از کتف و پهلو سوخته بود، و من علتش را نمی دانم که جای تیر بود یا ترکش؟ جای چند ترکش هم در قبایش بود کفشش خاکی و گلی بود. عینکش هم شکسته بود.
در روزهای آخر از بس ترکش به لباسش خورده بود، قبایش خون آلود شده بود و با همان قبا نمازش را می خواند. قطار فشنگی هم به خودش بسته بود.

کانون دلداری
در 21/7/1359 ش خرمشهر با از دست دادن بسیاری از آشنایان خود در مضیقه ی بیشتری قرار گرفت. رزمندگان جان بر کف خرمشهری که هر روز از سپیده دم تا هنگامی که از پای بیفتند، با دشمن مقابله می کردند، و شب را به ناچار به استراحت می پرداختند. این فرصت را نیز از دست می دهند. همان طور که شیخ شریف فریاد می زند: در جهاد، خواب حرام است، استراحت مختصر گذاشته را نیز بر خود حرام می کنند. شب ها نیرو می آمد و در مسجد می خوابید، ولی من ندیدم حتی یک بار شیخ بیاید و در مسجد بخوابد. اولاً که نمی خوابید اگر هم می خوابید، بیرون می خوابید.
روز 21یا 22 مهرماه 1359 ش بود. خرمشهر به شدت زیر آتش سلاح های سنگین عراقی ها بود. میدان راه آهن، پلیس راه و آتش نشانی و غیره برای چندمین بار بود که به تصرف عراقی ها درآمد. تعدادی از نیروها خسته از رزم و دفاع، خسته از نامردمی ها و خیانت ها، ناامیدها از همه جا، در داخل مسجد جامع نشسته و به دیوار تکیه داده بودند. در این حین یک باره شیخ شریف از در مسجد وارد شد. دید که نیروها در مسجد نشسته اند. شیخ با یک شور وهیجانی که خستگی را از تن رزمندگان بیرون می آورد، گفت: ای برادران؛ عزیز بلند شوید که برادران شما را دارند می کشند. بعد به طرف من آمد. من (مسعود گلی) با تندی به شیخ گفتم: حالا ما که برویم، چه می شود؟ با نبود امکانات، ما چه می توانیم بکنیم؟ شیخ شریف مرا دلداری داد و گفت: شما خسته اید، من هم با شما هستم. من که با شیخ تندی کرده بودم انتظار داشتم که او هم جواب تند بدهد، اما شیخ به آرامی با من صحبت کرد. من که شرمنده شده بودم. با سایر برادران تفنگم را برداشتم و به سمت آتش نشانی و فلکه ی الله رفتیم و با عراقی ها درگیر شدیم.
شیخ شریف با بچه ها روابط عاطفی داشت. با بچه ها مثل پدر و فرزند و مثل معلم و شاگرد بود. وقتی می آمد در مسجد جامع و با صدای بلند می گفت: می گویند فلان جا عراقی ها دارد جلو می آیند. در آن موقعیت یکباره 50 ـ 60 نفر را سوار می کرد و می برد در آن منطقه و عراق را زمین گیر می کرد.

همچنان مقاوم
آن زمان خرمشهر از چهار طرف زیر آتش بود. امام الرصاص، اروند و خرمشهر همه زیر آتش سلاح های سنگین بود. یک سری از بچه ها خیلی ناراحت شده بودند. از این که پشتیبانی نبود، خیانت بود. بچه ها در بازار صفا، پشت مسجد جامع، جمع شدند. داشتند صحبت می کردند و می گفتند: چه باید بکنیم؟ برویم یا بمانیم؟ تعدادی هم کم کم به طرف پل خرمشهر می رفتند که از آن جا به آبادان بروند. در آن مواقع که این ها جر و بحث می کردند. شیخ شریف مدام در حال تردد بود و سعی می کرد که راهی را پیدا کند که این بچه ها را به یکی از خانه های بازار صفا هدایت کرد. شیخ شریف در آن زمان در زیر گلوله باران سلاح های سنگین دشمن، توانست بین 15 تا 20 دقیقه با بچه ها صحبت کند و آن ها را متقاعد کند که بمانند و از شهر دفاع کنند. شیخ گفت: خرمشهر مال همه است. الان فشار آتش دشمن زیاد است. مظلومیت زیاد است. هرچقدر که فشار دشمن زیاد باشد ما باید خرمشهر را حفظ کنیم. اگر ما دست از دفاع بکشیم و به آن طرف پل برویم، عراق راحت می آید و خرمشهر و آبادان را می گیرد و سپس خوزستان را تصرف می کند. شیخ بچه ها را آگاه کرد و با روح بزرگ خودش چنان در کالبد افسرده و پژمرده بچه ها دمید که آن ها را مجدداً آماده ی رزم کرد. شیخ بچه ها را به سمت محورهای جنگ هدایت کرد و آن دلاورمردان با دشمن بعثی، که تا بن دندان مسلح بود، مردانه جنگیدند.

همراهی تا آستان الهی
بیست و دوم مهرماه 1359 ش نزدیکی های مسجد جامع ایستاده بودیم. که یکی با وانتی امد و گفت: شیخ، یک شهید آورده ام. او را شناسایی نمی کنی؟ شیخ شریف، دهان آن شهید را بوسید و گریه کرد. گفت: این را می شناسم. شیخ، مشخصات آن شهید را روی کاغذ نوشت و روی بدنش گذاشت. بعد به راننده گفت: او را به سردخانه تحویل بده. شیخ وقتی به یک شهید می رسید من به چهره اش نگاه می کردم که عکس العملش چیست؟ می دیدم که چهرۀ شیخ عوض می شود. قطرات اشک از چشمانش جاری می شد. ولی وانمود می کرد که گریه نمی کند. می ترسید که باعث ضعف شود. هنگامی که یکی از بچه ها شهید می شد شیخ می گفت: ای کاش من به جای او بودم.
شریف، شیخ  شهید شهرمان (خرمشهر) را به یاد می آورم که بر جنازه ی هر شهیدی فرود می آمد، می بوسیدش، چشم های بازش را می بست، چفیه ی خونینش را از گردنش باز می کرد و صورتش را می پوشاند.

شناسایی شهدا
یک روز خواهری به نام علویه زهرای حسینی که هم پدر و هم برادرانش شهید شده بودند، آمده بود و با پرخاش به شیخ شریف گفت: آقای شریف چرا نشسته ای؟ سگ ها در جنت آَباد (قبرستان فعلی خرمشهر) اطراف جنازه شهدا را گرفته اند. ایشان با خونسردی و با حوصله برخورد کردند و چند بیل و کلنگ به برادران دادند که بروند و شهدا را دفن کنند. شیخ اهل پرخاش نبود و بسیار صبور بود.
بچه ها که به شهادت می رسیدند، آنها را در خانه های اطراف مسجد جامع می گذاشتند. خود شیخ شریف می رفت و آن ها را شناسایی می کرد. اسامی آنها را می نوشت و روی لباس آنها می گذاشت یک لیست بزرگی هم داخل جیپ شیخ بود که اسامی تمامی شهدا، اسم و شهرت و تاریخ شهادت آنها در آن می نوشت و داخل جیبش می گذاشت.
در یکی از شب های آخر مقاومت، ما دیدیم شیخ شریف خیلی ناراحت است. بچه ها پرسیدند: حاج آقا چرا این قدر ناراحتی؟
شیخ گفت: نمی دانم. بچه ها دوست نداشتند. ناراحتی شیخ را ببینند. لذا مجدداً با شیخ صحبت کردند. گفتند: آقا شیخ، از چی ناراحتی؟ شیخ شریف گفت: ناراحتم از این که شماری از بچه ها واقعاً خسته هستند و یک روز است که چیزی نخورده اند. می بینم که غذای بچه ها نانهای کپک زده است. من الان در فکر این بچه ها رفته ام، که این بچه ها چه می کنند؟ چه روحیه ای دارند؟ در موقع جنگ، نان کپک زده؟ من ناراحتم برای این ها.

مظلومیت شهر
شیخ همین طور که صحبت می کرد، از مقابل خانه ای عبور کردیم، صدای ناله ای شنیدم. شیخ شریف گفت: بچه ها در را باز کنید. ما در را باز کردیم. با توجه به این که مدتی از جنگ گذشته بود، ما فکر نمی کردیم، کسی در خرمشهر مانده باشد. وقتی به داخل منزل رفتیم با کمال تعجب دیدیم یک پیرمرد و یک پیرزن مسن که هر دو نیز نابینا بودند، در آن جا هستند. پیرزن پایش ترکش خورده بود. این دو در این مدت از همدیگر پرستاری می کردند. وقتی این دو داستان خودشان را برای شیخ نقل کردند. ما دیدیم شیخ نشست و همین طور اشک می ریخت و گریه کرد. یک باره آن زن گفت: من تشنه ام و آب می خواهم. شیخ شریف با آن بدن ضعیفش دوید، سمت اتاق بغلی و کاسه ای پیدا کرد و گفت: بیا برویم آب بیاوریم. ما دیدیم شیخ شریف از کنار مسجد جامع رفت کنار رود و دامن قبا را بالا زد و برای آوردن آب پایین رفت. آب ها آلوده به نفت بود. شیخ با دست آب را به هم زد. بعد کاسه را آب کرد و به سمت خانه ی آن زن دوید. آن پیرزن آخرین جرئه ی آب را خورد و به خیل شهدا پیوست. ما او را روبروی مسجد جامع بردیم و در کنار دیگر شهدا گذاشتیم.

شیرینی شهادت
بعد از این که در آن پاسگاه، سرپایی چند لقمه ی غذا (سیب زمینی کوبیده با گوجه) خوردم، مجدداً همراه شیخ به سمت خرمشهر حرکت کردیم. در بین راه شیرینی خودش را که در پاسگاه به او داده بودند و نخورده بود از جیبش در آورد، و به من گفت: این شیرینی را بخور. گفتم: من شیرینی خودم را خورده ام، این مال شماست. (شیخ شریف در آن ساعت خنده ها و شوخی هایش با من زیاد بود، تا آن موقع سابقه نداشت که با من یا کس دیگری شوخی یا مزاح کند) شیخ، دست در گردن من انداخت و شیرینی سهمیه خودش را به من داد و گفت: این شیرینی شهادت من است. انشاءالله به خواست خدا، اگر سعادت داشته باشم، امروز یا فردا به شهادت می رسم. از شما می خواهم که اگر من رفتم و تو زنده ماندی و احتمال می دهم که تو زنده بمانی، مواظب بچه ها باش!
چون پسر بزرگش محمد محسن مجروح و در آبادان بود و ایشان با این که مجروح بود، برای حمل شهدا و مجروحان و کمک رسانی یک خودرو وانت در اختیارش بود و پسر دیگرش محمد سعید هم در خرمشهر حضور داشت. من فکر کردم که بچه های خودش را می گوید. لذا گفتم: آقا کدام بچه ها؟ گفت بچه های گروه الله اکبر را می گویم! 15 دقیقه بعد از این قضیه من و شیخ شریف اسیر عراقی ها شدیم.

وعده ی بهشت
معدود خودروهای امداد و پشتیبانی، در رفت و آمد در خیابان چهل متری به حمایت اندک خود از رزمندگان و انتقال شهدا و مجروحان ادامه می دهند. شیخ شریف با تلاش خستگی ناپذیر خود، در حالی که چند شبانه روز است که خواب را بر خود حرام کرده، با تردد بین رزمندگان و رساندن آب و غذا و مهمات، آنها را به ایستادن تشویق می کند، مواضع دشمن را نشان می دهد و فریاد می زند: بشتابید به سوی بهشت و نیز به تلاش خود برای برگرداندن افراد گریزان ادامه می دهد. او گاهی به کنار پل خرمشهر آمده، به آن هایی که قصد خروج دارند، التماس می کند. تو را به خدا، تو را به امام، تو را به قرآن بایستید. ما، یا مثل امام حسین (ع) شهید می شویم و زیر بار ذلت نمی رویم یا پیروز می شویم.
با توجه به این که شیخ شریف به ایام شهادتش داشت نزدیک می شد صحبت هایش با نیروهایی که در برابر دشمن مقاومت می کردند در رابطه با جهاد، شهادت و حفظ عزت اسلام و رسیدن به لقاء الله بود. شیخ شریف در این خصوص به گونه ای صحبت می کرد، گویا همه چیز را به عینه مشاهده می کند. وقتی که شیخ شریف می گفت:
دوستان این جا به لقاء الله و بهشت نزدیک می شوید. این جا باید خود را بسازید. بچه ها استنباطشان این بود که شیخ خودش را در بهشت می بیند.
یعنی با تمام وجود و توان و از ته دل صحبت و موعظه می کرد. سخنان شیخ چنان در دل بچه ها اثر می گذاشت، که در اوج گلوله باران خرمشهر، بچه ها هیچ احساس نمی کردند یعنی قدم به قدم و وجب به وجب در خرمشهر گلوله می بارید. آن قدر آتش شدید بود، که صحنه های قیامت را در اذهان زنده می کرد، ولی چون بچه ها از طرف شیخ، تغذیه روحی و معنوی می شدند بچه ها اصلاً احساس نمی کردند. گویا که اصلاً گلوله ای نمی آید.

آخرین مقاومت
بیست و چهارم مهر 1359 با گذشت ساعاتی از روز، در حالی که مدافعان خرمشهر با وجود قلت عده وعده به مقابله مشغولند. یگانی از نیروهای دشمن با راهنمایی ستون پنجم غافلگیرانه، خود را به خیابان چهل متری رسانده، با استقرار تیر بار در چند نقطه و موضع گیری تک تیراندازان در ساختمان های مسلط بر این خیابان محور مرکزی شهر و اصلی ترین راه پشتیبانی و تردد نیروهای درگیر در کوی طالقانی (سمت شمال چهل متری) کوی بندر و استادیوم (سمت چهل متری) را می بندد. نیروهای دشمن با کمین در نزدیکی خیابان چهل متری ماشین ها و افرادی را که از این مس یر به سمت نقاط درگیری می روند یا از نقاط درگیری به سمت پل خرمشهر برمی گردند، به دام انداخته، از نزدیک زیر رگبار می گیرند. مهاجمان  پس از تیراندازی به سوی ماشین ها و انهدام آنها، به سراغ سرنشینان می روند. اگر کسی زنده مانده باشد، او را وحشیانه به شهادت می رسانند.

در میان معرکه
در 24/7/1359ش ... شب تا صبح همراه شیخ شریف در کوچه و خیابان در اطراف شاه آباد قدیم، پشت پلیس راه با عراقی ها درگیر بودیم. صبح که شد از عراقی ها خبری نبود. ما خیال کردیم که آن ها عقب نشینی کرده اند. در صورتی که در خانه ها کمین کرده بودند. عراق نیروهای زبده اش را وارد میدان کرده بود. آن ها بدون داد و فریاد و با حرکت دست با یکدیگر ارتباط برقرار می کردند.
با توجه به قضایایی که در حضور بنی صدر پیش آمد، من به شیخ گفتم: مقاومت دیگر فایده ای ندارد. شیخ گفت: تو که می گفتی نمی ترسم! تو هم جا می زنی؟ ما همراه شیخ به طرف مسجد جامع رفتیم. شیخ نیروهای تازه نفس را فرستاد به محل درگیری تا نیروهایی که تمام شب را جنگیده بودند لحظاتی استراحت کنند، شهدا و مجروحین را نیز به همراه خود بیاورند.

و اینک خونین شهر
در روز 24 مهرماه سال 1359 ش از ساعت 30/8 دقیقه صبح تا ساعت 45/12 در اطراف خیابان چهل متری از درگیری  تن به تن دیگر خبری نبود و فقط آتش باران سلاح های سنگین و خمسه خمسه بود.
به گونه ای که یک متر در یک متر گلوله های سنگین به زمین اصابت می کرد و عراقی ها خودشان را برای حمله نهایی بعدازظهر آماده می کردند. ما از همه چیز بی خبر بودیم؛ به این علت که ما حدود 25 تا 30 نفر در کنار شیخ شریف بودیم و دیگر نیرویی نداشتیم که برای استراق سمع به جلو بفرستیم. ما در نظر داشتیم به هر شکل که شده حداقل دو روز دیگر خرمشهر را حفظ کنیم. برای این که در روز بیست یا 21 مهر بود که بنی صدر در حضور شیخ شریف و جهان آرا، فرمانده ی سپاه وقت، و سرهنگ رضوی فرمانده ی ناحیه ژاندارمری وقت، قول داد که تا در دو روز دیگر لشگر 77 خراسان را وارد عمل بکند؛ که نکرد و از ساعت 30/12 دقیقه به بعد و در واقع بعد از شهادت شیخ شریف و یارانش آتش دشمن شدت بیشتری پیدا کرده بود. بعثی های سفاک چنان کردند که خرمشهر، خونین شهر نام گرفت.
در آن روز نیروهای مهاجم بعثی در ستون های متعدد و از محورهای مختلف با پشتیبانی آتش بی سابقه و انبوه نیرو و تجهیزات پیشرفته و خیانت ستون پنجم (منافقین و برخی افراد خلق عرب) با هدف اشغال و تسلط بر پل خرمشهر در می آمدند و تا نزدیک فلکه ی فرمانداری، پیش می رفتند. مقاومت مدافعان و انگیزشی که از شهادت شیخ شریف در نیروها پدید می آید، باعث می شود که خرمشهر از سقوط حتمی نجات پیدا کند و خون پاک مجاهدان اسلام خرمشهر را به خونین شهر تبدیل می کند.
صبح روز 24 مهرماه 1359 ش آخرین باری بود که من (کرمی) شیخ شریف را در مسجد جامع دیدم. ایشان دستور داده بود که همه خانم ها شهر را ترک کنند. بعضی از خانم ها مقاومت می کردند. شیخ فریاد می زد که بگویید: خانم ها بروند. آخرین نفرات خانم ها که مانده بودند. ایشان آنها را داخل ماشین گذاشت و به آبادان منتقل کرد و تا همه خواهران را نفرستاده بود از مسجد جامع تکان نخورد.
دستور پیش روی یگان ها به سوی شهر خرمشهر در روز 24 مهرماه 1359 ش داده شد. خیابان چهل متری به عنوان خیابان مرکزی و شاخص تقسیم محورها و نیروها قرار گرفت.

اوج وحشیگری
در 24/7/1359 ش با گذشت ساعاتی از روز، در حالی که مدافعان خرمشهر با وجود قلت عده و عده به مقابله مشغولند. یگانی از نیروهای دشمن با راهنمایی ستون پنجم غافل گیرانه خود را به خیابان چهل متری رسانده، با استقرار تیربار  در چند نقطه و موضع گیری تک تیراندازان در ساختمان های مسلط بر این خیابان، محور مرکزی شهر و اصلی ترین راه پشتیبانی و تردد نیروهای درگیر در کوی طالقانی (سمت شمال چهل متری) کوی بندر و استادیوم (سمت چهل متری) را می بندد. نیروهای دشمن با کمین در نزدیکی خیابان چهل متری ماشین ها و افرادی را که از این مسیر به سمت نقاط درگیری می روند یا از نقاط درگیری به سمت پل خرمشهر برمی گردند، به دام انداخته، از نزدیک زیر رگبار می گیرند. مهاجمان پس از تیراندازی به سوی ماشین ها و انهدام آن ها، به سراغ سرنشینان می روند. اگر کسی زنده مانده باشد، او را وحشیانه به شهادت می رسانند. حتی در دهان بعضی ادار می کنند. در این قضیه تنها کسی که به طور وحشیانه ای به شهادت می رسد، شیخ شریف بوده و شکر خدا بقیه نجات پیدا می کنند، از جمله یکی از خواهران و دو نفر از برادران ناظر این جنایت بوده اند، تا روایتگر این صحنۀ خونین باشند.

تلاش برای یک تماس
ساعت حدود 45/12 دقیقه بود که به پل خرمشهر رسیدیم. به یکی از برادران به نام بهمن مظاهری، که از سپاه هندیجان اعزام شده بود، برخوردیم و با او احوال پرسی کردیم.
در همان روز 24 مهر 1359 ش عراق با سلاح های سنگین و توپخانه و خمسه خمسه، حمله بسیار سنگینی به خرمشهر کرد. نیروها داشتند از پل خرمشهر عبور می کردند و به طرف آبادان می رفتند. شیخ شریف قبل از پل خرمشهر ایستاد و تمام نیروها را دعوت به بازگشت می کرد. شیخ فریاد می زد که برگردید و آماده باشید کجا می روید؟ خرمشهر تنها می ماند. شیخ گفت: من با امام تماس گرفته ام. من به امام گفته ام: دفاع می کنیم. شیخ به ما گفت: ما باید از خرمشهر دفاع کنیم.
ما تا آخرین نفس می جنگیم و تا آخرین نفر این جا مقاومت حالت و چهره ی شیخ شریف و آن حرارت و آن شوری که داشت واقعاً وصف ناپذیر است. شیخ با چه عشق و ارادت و علاقه ای از امام سخن می گفت و برای مبارزه دیگران را ترغیب و تشویق می کرد. یادم هست، شیخ شریف سوار ماشین شدند و گفتند: ما می رویم و از خرمشهر دفاع می کنیم.

اسارت شیخ
بعد با شیخ از پل گذشتیم و داخل خرمشهر شدیم. میدان فرمانداری را که دور زدیم. یک تانک آنجا بود ما به علامت پیروزی انگشتانمان را بالا بردیم و سلام کردیم. آن ها هم جواب سلام ما را دادند. ما در خرمشهر تجهیزات نظامی نداشتیم. عدوات جنگی ما عبارت بود از دو یا سه تانک فاقد مهمات سه یا چهار قبضه آر. پی. جی 7 و یک قبضه خمپاره اند از 60 میلیمتری و تعدادی اسلحه ی ژ . 3 و یک ام یک استفاده از سلاح ام یک خود حکایتی دارد؛ گاهی مجبور بودیم که با پا روی گلنگدن می رفتیم تا یک گلوله شلیک کنم و بعضاً از تکاوران عراقی کلاش های تاشو غنیمت گرفته بودیم. بعضی از افرادی که کار با آنها را بلد بودند. به دیگران هم یاد می دادند. داخل خیابان چهل متری که شدیم، شیخ شریف گفت: می ترسم خرمشهر سقوط کند و ما نزد مردم شرمنده شویم. در خیابان چهل متری نزدیکی های مقر گروه الله اکبر (مدرسه استثنایی سابق و بنیاد شهید فعلی) چند نفر سرباز دیدیم. اول خیابان کردیم ایرانی هستند. بلافاصله به من ایست دادند و گفتند: قف! به شیخ شریف گفتم: این ها عراقی ها هستند. شیخ شریف گفت: با سرعت برو! و من پدال گاز را فشار دادم. سرعت ما روی نود کیلومتر بود، که ما را به رگبار بستند. حدود چند گلوله به گردن و بدن شیخ و یک گلوله هم به زانوی من اصابت کرد. تعادلم را از دست ندادم. شیخ شریف دست به اسلحه برد اما فرصت نشد.
در همین زمان یک گلوله آر. پی . چی .7 به چرخ عقب ماشین اصابت کرد و منفجر شد. کنترل ماشین از دست رفت. ماشین واژگون شد و بعد از دوبار غلتیدن روی سقف به جدول کنار بلوار اصابت کرد و باز هم به حالت اول برگشت. ما تا خودمان را از ماشین بیرون کشیدیم. مخصوصاً شیخ شریف با آن حالش عراقی ها از داخل خانه ها بیرون دویدند چهار ـ پنج نفر به سراغ من آمدند. یک عده عراقی هم به سراغ شیخ شریف رفتند. عراقی ها بیشتر متوجه شیخ شریف بودند تا من. خیلی خوشحال بودند که شیخ شریف را اسیر کرده اند. خیال می کردند، امام خمینی را اسیر کرده اند. آنها اطراف شیخ را گرفته بودند و حوسه (رقص) می کرندند. و فریاد می زدند: اسرتاالخمینی! اسرتاالخمینی! ما یک خمینی را اسیر کرده ایم. آنها مرا به باد کتک گرفتند. من سه ـ چهار متر با شیخ فاصله داشتم. نگرانش بودم. تمام حواسم به او بود. شیخ فقط می گفت:
الله اکبر ـ لا اله الا الله ... استقامت، پایداری، شجاعت و مردانگی شیخ شریف در مقابل عراقی ها در آن لحظه، انگیزه و جرئتی وصف ناپذیر در من ایجاد کرد. گرچه مجروح بودم، آن ها بینی و کتفم را هم شکستند. اما موفق نشدند، زبان مرا باز کنند! و بفهمند من، عربم یا عجم.

در دست دژخیم
در عین حالی که چندین گلوله به بدن شیخ شریف اصابت کرده بود، و خونی که از بدنش می رفت و به خاطر بی خوابی، شب ها و روزهای گذشته و تلاش های خستگی ناپذیر و مجاهدت ها و سلحشوری ها و سخنرانی های پی در پی و گرسنگی و تشنگی دیگر رمقی برایش نمانده بود و با توجه به این که من و شیخ هر دو زخمی بودیم و خون زیادی از بدن شیخ رفته بود، لذا هر دو به شدت تشنه بودیم. با این حال حدود ده نفر شیخ شریف را می زدند. شیخ تکبیر (الله اکبر) می گفت و آنها را می زدند. با این که شیخ مجروح بود، آنها می زدند و روی زمین می کشیدند. شیخ چون کوه سرپا ایستاده بود. عراقی ها همانطور که اطراف شیخ شریف (می رقصیدند) حوسه می کردند، عمامه ی شیخ را برداشتند و به زمین انداختند و فریاد می زدند؛ اسرنالخمینی، اسرنالخمینی، (ما یک خمینی را اسیر کردیم) شیخ شریف، در آن ساعت نتوانست از اسلحه استفاده کند، ولی از زبانش استفاده کرد. با همان وضعیت که در کنار ماشین ایستاده بود، به زبان عربی فصیح فرمود: خمینی. حسین زمان و صدام یزید. زمان است. از زیر پرچم یزد بیرون بروید و زیر پرچم خمینی قرار بگیرید.

صحنه ی شهادت
در آن لحظه یکی از عراقی ها، که فرمانده ی آن ها نیز بود. شخص سیه چهره، قد بلند، تنومند و بسیار ورزیده بود. با سر نیزه ی کلاشینکف به طرف شیخ شریف حمله ور شد. سر نیزه را در شقیقه ی شیخ فرو برد و چرخاند. از شیخ فقط آیه ی استرجاع (انالله و اناالیه راجعون) و تکبیر (الله اکبر) شنیده شد.
آن سفاک با همان سرنیزه، کاسه ی سر شیخ را برداشت. مغز سر شیخ نمایان شد. و روی آسفالت گرم خیابان خرمشهر افتاد و متلاشی شد. و محاسنش به خون سرش رنگین شد، و بعد بدن مقدسش به آرامی به حالت نشسته کنار ماشین افتاد. این آخر کار نبود، بعثی های جنایتکار در اطراف بدن مقدس شیخ شریف به رقص و پای کوبی پرداختند و می گفتند:
قتلنا الخمینی، قتلنا الخمینی ما یک خمینی را کشتیم....
وقتی عراقی ها جمجمه ی سر شیخ شریف را برداشتند. با سر نیزه با عمامه اش بازی می کردند و عمامه اش را با دست در هوا می چرخاندند، و با رقص و پای کوبی همان شعار را تکرار می کردند.
آنها پای آن شهید را گرفته و در خیابان می کشیدند. گاهی با لگد به بدنش می زدند، و اهانت می کردند من با دیدن این صحنه ها درد خودم را فراموش کردم. کتف مرا شکستند، دردم نگرفت، ولی لگدهایی که به جنازه ی شیخ شریف می زدند، برایم دردناک تر بود. گویی لگدهایشان بر قلب من فرود می آمد. آن ها بدن شیخ شریف را مثله کردند و روی زمین می کشیدند. هرکس می آمد لگدی به بدنش می زد و دشنام می داد. بعد عمامه را به گردن شهید بستند و او را از ساختمان دو طبقه ای که در خیابان چهل متری خرمشهر بود، آویزان کردند.
کارهایی که عراقی ها با شیخ شریف کردند یک هزارم آن را با من انجام ندادند. آن روز واقعاً روز خونینی بود و برای همین روز 24 مهرماه 1359 ش روز خونین شهر نام گرفت. من هر وقت آن صحنه های دلخراش شهادت شیخ شریف را به یاد می آورم، تا چند روز از آب و غذا می افتم...
کمتر از نیم ساعت از اسارت ما گذشته بود و شیخ شریف شهید و دیگر سد مقاومت خرمشهر شکسته شده بود دیگر کسی نبود که نیرو جمع آوری کند و آنها را تهییج و تشویق به مقاومت کند و برای آن ها آب و غذا و سلاح و مهمات تهیه کند. دیگر کسی نبود که در آخرین لحظه، چشم شهدا را ببندد، بوسه بر چهره ی آنها برند، آن ها را شناسایی کند و اسم آنها را بنویسد.
دیگر شیخ شریف نبود که پای رزمنده خسته را ببوسد. دیگر کسی نبود که پشت دشمن از نام او به لرزه درآید. دیگر شیخ شریف نبود که به محض آمدن به مسجد جامع، رزمندگان اطراف او را بگیرند و یکی بگوید: حاج آقا آب نداریم. دیگری بگوید: غذا نداریم. حاج آقا مهمات نداریم. حاج آقا فلان شهر عراقی ها نفوذ کرده اند، و دارد سقوط می کند و حاج آقا بالای ماشین جیپ برود و یک خطبه داغ و مهیج بخواند و آنها را با خود به پیش ببرد و عراقی ها را به عقب براند و دیگر شیخ شریف نبود که رزمندگان از دیدنش به وجد آیند و روحیه بگیرند و دیگر شیخ شریف نبود...

بعد از شهادت
بعد از شهادت شیخ شریف، پس از آن که مرا کتک زدند و شکنجه دادند و کتفم را شکستند. مرا کنار دیوار نگه داشتند. به گونه ای که پشتم به عراقی ها بود. یکی از آنها به نام عدنان کنار بلوار خیابان چهل متری ایستاده بود. حدود ده ـ پانزده متر بامن فاصله داشت. اسلحه اش را خشاب گذاری  کرد. یکی از آن ها گفت: این را بزن. من هم فکر نمی کردم که مرا بزند. اسلحه را به سمت من نشانه گرفت در حالی که دستش را روی کمرش گذاشته بود با غرور به طرف من تیراندازی کرد. اول پاهایم را نشانه گرفت دوازده گلوله از گردن به پایین به من اصابت کرد. یک گلوله هم که قبلاً به زانوی من اصابت کرده بود. جمعاً سیزده گلوله در بدن من بود. من به زمین افتادم و خون از بدنم جاری بود. در حال جان دادن بودم. که دیدم یک سرباز عراقی از کنار من عبور کرد و لگدی به من زد. خودم را به مردن زده بودم. عراقی دیگری آمد  بر سر و روی من ادار کرد و من تحمل کردم و نفس نکشیدم. آن ها خیال کردند که من مرده ام.

دستیابی به پیکر شیخ
وقتی که شیخ شریف به شهادت رسید. یک تلاطم عجیبی در منطقه به راه افتاد. دشمن پیشروی کرده و جنازه ی شیخ در دست دشمن بود. برادرانی که شاهد بودند و دیده بودند که دشمن جسد مطهر ایشان را به بند کشیده و در بعضی خیابانها کشان کشان برده و حتی به وسیله ی سر نیزه و تیر به بدن مطهر شیخ حمله کرده و این جسم بی جان را بیشتر آغشته به خون کرده بودند. این ها نشانگر عظمت کاری بود که توسط شیخ شریف در خرمشهر انجام گرفته بود. دشمن هم او را خوب شناسایی کرده بود. این جسارت ها به بدن شیخ نشانگر عمق کینه عراقی ها از ایشان بود و همین امر باعث شد که خون رزمندگان به جوش آید. لذا گروه چریکی الله اکبر، که تحت امر آن شهید عزیز بود، به همراهی سایر رزمندگان، حمله گسترده ای را آغاز کردند و جنازه ی مطهر شیخ شریف را از دست عراقی ها آزاد کردند.

راه ناتمام
عصر روز 24 مهرماه 1359 ش من همچنان در کنار پیاده رو خیابان چهل متری خرمشهر افتاده بودم و به خاطر خون زیادی که از من رفته بود، دیگر رمقی برایم نمانده بود از خدا می خواستم که مرا به جمع شهدا ملحق کند، اما تقدیر نه این بود. من عراقی ها را دیده بودم که چگونه در خانه ها سنگر گرفته اند. حدود عصر بود، که صدای تکبیر رزمندگان اسلام را شنیدم. آنها دیگر فرمانده نداشتند.
بعد از شهادت شیخ شریف خودشان عمل می کردند. در آن حال از خداوند کمک خواستم که به من توانایی بدهد. تا مدافعان اسلام را مطلع کنم، که عراقی ها داخل این خانه ها موضع گرفته اند. لذا تمام توان خود را به کار گرفتم، و با کمک خداوند، یک لحظه خودم را حرکت دادم و از زمین بلند کردم، ولی دوباره به زمین افتادم. بعد شنیدم که یکی از برادران گفت: این رضاست. آن ها آمدند که مرا نجات بدهند. با صدای ضعیفی گفتم: که نمی خواهد مرا نجات بدهید. این ساختمان ها را بزنید که عراقی ها داخل این خانه ها هستند. رزمندگان حمله کردند من دیگر نفهمیدم چه شد. بعد هم مرا نجات دادند و به بیمارستان طالقانی آبادان بردند.
بعد از چند روز که حالم بهتر شد، برادران رزمنده به دیدنم آمدند. گفتم: که خدا ترا نگه داشت که به ما بگویی که عراقی ها داخل خانه هستند. در همان روز (24 مهرماه 1359ش) قریب 600 ـ 700 نفر کشته و به هلاکت رسیدند و اگر آن روز من به شهادت رسیده بودم تمامی نیروها که غافل بودند، به دست عراقی ها به شهادت می رسیدند. و این گونه بود، شهادت مظلومانه ی شهید شریف قنوتی و یارانش که سربازان بی توقع خمینی کبیر بودند.

و سرانجام آرامش
ما به محض این که وارد سردخانه شدیم، امام شهدای خرمشهر را دیدیم که بعد از بیست روز بی خوابی چه راحت کنار یارانش آرمیده. من متوجه سر شیخ نبودم که چه وضعی دارد. مثل این که آن قسمت را نمی دیدم. فقط نگاهم به چهره ی نازنین بابا بود. صورت و محاسن خونین و ارغوانی، لب هایش باز و حالت تبسم داشت. دندان های زیبا، مرتب و سفیدش نمایان بود و حالتی را داشت که گویا در آن لحظات آخر درد زیاد و طاقت فرسایی را متحمل شده. قبای خونین، تنش را به زیبایی پوشانده بود. کفش پایش بود. آن هم خونین بود. نگاه بعدی من به دست راستش بود. مشت گره کرده بود، اما خونین کنارش نشسته بودم. دستش را در دستم گرفته بودم. خم شدم و دست شیخ را بوسیدم. این دست چقدر رنج این روح بزرگ را تحمل کرده بود. چندین بار ناخن های این دست را کشیده بودند. فریاد دژخیمان و ستمگران در گوشم می پیچید! بگو ببینم با خمینی چه ارتباطی داری؟ چرا علیه اعلیحضرت شاهنشاه تبلیغ می کنی؟ به دستور چه کسی به خانواده های زندانیان سیاسی مذهبی کمک می کنی؟ خودت به این کوچکی ولی اسمت (شریف قنوتی). ساواک فارس را به لرزه درآورده. صدای دژخیمی دیگر از پشت بی سیم: آدرس را بنویس بروجرد محله ی ناسک الدین. صدای دیگر از آن طرف بی سیم، مفهوم نیست. تو فقط بنویس شریف قنوتی! آدرس که نمی خواهد این پدر... را همه ی ایران می شناسند. این فلان، فلان شده در همه جای ایران پرونده دارد... نمی دانم چرا گریه ام نمی آمد؟ نگاهی به بدن های مطهر دیگر شهدا (که همه از جوانان سلحشور این مرز و بوم اسلامی بودند)، انداختیم و عرض ادب کردم. جنازه ی شیخ را تحویل دادند.

بدرقه تا بهشت
چون حجم آتش عراق سنگین بود و نیروها درگیر بودند. لذا جمع مشایعت کنندگان شیخ شریف شاید به بیست نفر نرسید. برادران سپاه آبادان در غسال خانه لباس ایشان را بیرون آوردند و چند عکس از جنازه ی مثله شده ی ایشان گرفتند. آن ها مجدداً قبا را به تن ایشان کردند و با همان قبای حاج شیخ عبدالستار اسلامی که چند جای آن سوخته بود و چند جای آن به وسیله ترکش سوراخ شده بود و جای هفت ـ هشت گلوله در آن نمایان بود، شیخ شریف را در جایگاه ابدیش دفن کردند.
ما دقیقاً روحانیت را در سیمای امام تنها جستجو می کردیم. تا قبل از شیخ شریف ندیده بودیم که روحانیت چگونه مبارزه می کند و در واقع همیشه برای ما یک سوال بود در خرمشهر ما به عینه دیدیم که روحانی مثل شیخ شریف با چه رشادتی مبارزه می کند.
در واقع شیخ شریف ما را به روحانیت نزدیک کرد و یک رابطه تنگاتنگ بین ما و روحانیت به وجود آورد. یادم هست که شهید دشتی، که شهردار آبادان بود بعد از سقوط خرمشهر وقتی با ایشان کنار رود کارون نشسته بودیم. با گریه از دلاوری های شیخ شریف یاد می کردند و می گفت: که عجب روحانی ای بود. چقدر با صفا بود. چقدر شجاع بود. ما چنین روحانی تا آن موقع ندیده بودیم. یادش بخیر.

یاد شیخ در اسارت
وقتی که ما در اسارت عراق بودیم، در اردوگاه هر شب جمعه برای شیخ شریف فاتحه می گذاشتیم و هر سال هم برای ایشان و دیگر شهدا سالگرد می گرفتیم، به این شکل که به وسیله پتو مزار شیخ شریف و دیگر شهدا را مانند 72 تن ترسیم می کردیم و شمع هایی که برادران خودشان درست کرده بودند و همچنین خرما، پارچه و شیشه روی این پتوها که به عنوان قبر بودند، می گذاشتیم. بچه ها هم چراغ ها را خاموش می کردند و سینه می زدند و عزاداری می کردند. گویا این که ما روی قبر شیخ شریف نشسته بودیم. نگهبانی هم گذاشته بودیم که به وسیله تکه آینه شکسته نگهبانی می داد.
آخرین نامه شریف قنوتی به پدرش شیخ محمود شریف قنوتی در روز 14/مهر 1359 هـ ـ ش که من (محمد محسن شریف طبع) با آقای رضا آلبوغبش شیخ شریف را همراهی می کردیم و ایشان نیز برای بردن سلاح به گارد ساحلی خسرو آباد رفته بودند. تا مهمات آماده شد ایشان این چند سطر را نوشتند.
 
بسمه تعالی
سرور گرام (گرامی) و دعا کننده عزیز و والد محترم و والده معظمه و برادران و خواهران و بستگان ایدکم الله تعالی.
پس از عرض سلام و سلامتی وجود مقدسشان را از خداوند متعال خواستار و امیدوارم که در تمام امور موفق باشید.
باری عرض من که به حضورتان تقدیم می دارم این که با حالتی در کمال آرامش که ستاد تدارکات را در بروجرد فراهم با همکاری بسیاری از مردم بروجرد موفق شده 21 کامیون آذوقه مختلف به خرمشهر و 6 کامیون به غرب و خود نیز احساس وظیفه نموده و در جبهه جنگ مانده و تا حد امکان فرماندهی را به دست گرفته و الان برای تحویل مهمات آمده وقت را غنیمت شمرده این چند کلمه را تقدیم و تقاضا دارم که دعا در موفقیت بفرمایید. سلام مرا به همه ابلاغ و ضمناً لایلزم که بخواهید که به دیگران فرموده باشید و حتی از خدا بخواهید که آرزوی سالیان دراز که (الشهاده) باشد نصیبم شود. باری اگر در پشتیبانی امکان های لازم فراهم شود امید آن که توفیق هرچه زودتر بهره ما گردد و به حمدالله دشمن را فرسوده کرده و تانک های آنها را سرنگون در حالی که صدام ملعون از هر طرف کمک می گیرد ولی شیردلان و قهرمانان جمهوری اسلامی جز از خدا و امام زمان و شجاعت نائب الامام خمینی از جایی نصرت ندارند و حتما الفتح لامل القبله ـ هم اکنون دلیران اسلام کشته می دهند و با خون خود اسلام عزیز را سیراب می کنند و خصم مردود را در هم می کوبند و باید دانست که اگر خدای ناخواسته پیشروی انقلاب متوقف شود ـ باید دانست سیر نزولی در جوامع بشری پیموده خواهد شد و اگر با این شهامت پیشروی نماییم.
انشاء الله هرچه زودتر پرچم توحید بر کاخ کرملین و کاخ سفید و الیزه بالا خواهد رفت و صدای دل انگیز الله اکبر همه را شاد خواهد نمود. آفرین بر حماسه آفرینان راه آزادی در زیر پوشش قرآن و رهبری امامان هدایت و ارزندگی.
خداوند شما را توفیق عنایت فرمایید. والسلام علیکم. به خاطر اینکه گلایه ... وظیفه ام اطلاع بود. الحقر محمد حسن شریف     امضاء14/7/1359
منبع:"نفر هفتادوسوم"نوشته ی عبدالرضا سالمی نژاد،نشر شاهد،تهران-1386
 

 

آثارباقی مانده از شهید
شريف قنوتـي در دوران حضور خود در جبهـه ، ده روز پيش از شهادتش ، نامه اي به خانواده اش نوشت كه مي توان آن را آخرين نامه و يادداشت وي تلقي كرد . اين نامه در شرايطي نوشته شده كه وي براي بردن سلاح به گارد ساحلي خسروآباد رفته بود و منتظر بود رزمنده ها سلاح ها و مهمات را به ماشين وي انتقال دهند . او در نامه مزبور ضمن تشريح فعاليت هايش در جبهه هاي نبرد از والدينش خواسته است براي رسيدن او به شهادت ، كه آرزوي ساليان دراز اوست ، دعا كنند . با توجه به اهميت نامه مزبور در اين بخش متن آن مي آيد :
« بسمه تعالي . 14 / 7 / 59 . سرور گرام دعاكننده عزيز والد محترم و والده معظمه و برادران و خواهران و بستگان ايدكم الله تعالي . پس از عرض سلام سلامتي وجود محترمتان را از خداوند متعال خواستارم و اميدوارم كه در تمام امور موفق باشيد . باري عرض من كه به حضورتان تقديم مي دارم اين كه با حالتي در كمال آرامش كه ستاد تداركات را در بروجرد فراهم با همكاري بسياري از مردم موفق شده 21 كاميون آذوقه مختلف به خرمشهر و 6 كاميون به غرب و خود نيز احساس وظيفه نموده و در جبهه جنگ مانده و تا حد امكان فرماندهي را به دست گرفته و الآن براي تحويل مهمات آمده وقت را غنيمت شمرده اين چند كلمه را تقديم و تقاضا دارم كه دعا در موفقيت بفرماييد و سلام مرا به همه ابلاغ و ضمناً بخواهيد ديگران [ دعا كنند و شما هم ] از خدا بخواهيـد كه آرزوي ساليـان دراز من كه ( الشهـاده ) باشد نصيبم شود . باري اگر در پشتيباني امكان هاي لازم فراهم شود اميد آنكه توفيق هر چه زودتر بهره ما گردد و بحمدالله دشمن را فرسوده كرده و تانك هاي آن ها را سرنگون در حاليكه صدام ملعون از هر طرف كمك مي گيرد ولي شيردلان و قهرمانان جمهوري اسلامي جز از خدا و امام زمان و شجاعت نائب الامام خميني از جائي نصرت ندارند و حتماً الفتح لأهل القبله - هم اكنون دليران اسلام كشته مي دهند و با خون خود اسلام عزيز را سيراب مي كنند و خصم مزبـور را درهم مي كوبند و بايد دانست كه اگر خداي ناخواسته پيشروي انقلاب متوقف شود بايد دانست سير نزولي جوامع بشري پيموده خواهد شد و اگر با اين شهامت پيشروي نماييم هر چه زودتر پرچم توحيد بر كاخ كرملين و كاخ سفيد و اليـزه بالا خواهد رفت و صداي دل انگيـز اسـلام همه را شادمان خواهـد نمود . آفرين بـر حماسـه آفرينان راه آزادي در زير پوشش قرآن و رهبري امامان هدايت و ارزندگي . خداوند شما را توفيق عنايت فرمايد . والسلام عليكم الاحقر محمدحسن شريف » .

سقوط مرگ
آناني كه با جغرافياي خرمشهر آشنايند مي دانند كه بندر ( گمرك ) تقريباً در مركز خرمشهر قرار دارد . بندر و گمرك خرمشهر به لحاظ دارا بودن انبارهاي متعدد و وجود كالاهاي وارداتي بسياري كه در آن انباشته شده بود ، وضعيت پيچيده اي داشت و پس از ورود نيروهاي مهاجم به آنجا دفاع و درگيري در آن مشكل بود . اگر گمرك از سوي عراقي ها اشغال مي شد آنها از طرف شرق رودخانه مي توانستند كنار پل نيروها را دور بزنند و شهر را به تصرف كامل درآورند . وضعيت بسيـار خطرنـاك و حسـاسي بود ، شهر زير آتش شديـد دشمن قرار داشت . در آن لحظـه هاي سخت جنگ و درگيري خطابه هاي شريف قنوتي بسيار مؤثر بود . او در آن لحظات بالاي سقف اتومبيلي رفت و با ايراد خطابه اي دلنشين و در عين حال بسيار غرّا ، نيروها را به حفظ آرامش و مقاومت در برابر عراقي ها فراخواند . آتش شديد دشمن همه جا را فراگرفته بود ، اما شيخ سخنراني مي كرد و رزمنده ها هم به دقت گوش فرامي دادند . او در فرازي از سخنانش گفت : اين دروازه گمرك دروازه بهشت است . هر كسي مي خواهد به بهشت برود ، بايد از اين دروازه عبـور كند . اگر مي خواهيـد به بهشت برويد ، اگر مي خواهيد خدا را ملاقات كنيد ، اگر مي خواهيد ائمه اطهار را ملاقات كنيد ، دروازه بهشت همين دروازه گمرك خرمشهر است . الآن اگر به عقب برگرديد و عقب نشيني كنيد ، فردا فرزندان شما به شما به عنوان كساني كه قهرمان بوده اند نگاه نمي كنند . بياييد بجنگيم و از ناموس خودمان دفاع كنيم . همه تهييج شدند و شيخ را همراهي كردند و او به عنوان فرمانده جلوي نيروها حركت كرد . آن روز با رشادت رزمندگان اسلام ، عراقي ها از دروازه گمرك عقب نشيني كردند .

مجادله با بني صدر
در پليس راه خرمشهـر جلسه اي با حضور ابوالحسن بني صـدر ، يوسف كلاهـدوز فرماندهـي كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ، سرهنگ رضـوي فرمانده ناحيه ژاندارمري خوزستـان ، سرگـرد حسن اقـارب پرست ، محمـد جهـان آرا فرمانده سپاه خرمشهـر ، سروان امان اللهي و شريف قنوتي و فرماندهان عالي رتبه منطقه برگزار گرديد . پس از بحث و بررسي موقعيتهاي خودي و دشمن ، شيخ شريف خطاب به بني صدر گفت : آقاي بني صدر شما فرماندهـي كل قوا هستيد چرا نيـرو نمي فرستيد ؟ بني صـدر جواب داد : شما از آمدن نيرو چه مي دانيد ؟ چرا ما يك نيرو را فدا كنيم در صورتي كه شهروندان مي تواننـد از آن دفاع كننـد . شيخ شريف از سخنـان بني صدر برآشفتـه شد و چوبدستـي اش را كه در پشتش گرفتـه بود به بني صدر نشان داد و گفت : با اين حرف هايي كه شما مي زنيد پس بايد با اين چوبدستي از شهر دفـاع كنيم . شما نظرتان بر اين است كه ما مي خواهيم شهر را به اضافه مردمش تحويل بدهيم . بني صدر گفت : شما كه تكنيك رزمي نداريد چرا احساساتي برخورد مي كنيد ؟ شما از جبهه و جنگ چه مي دانيد ؟ اين ما هستيم كه تشخيص مي دهيم . من فرمانده كل قوا هستم . شيخ شريف در جواب حرف هاي تند بني صدر گفت : شما چه باشيد و چه نباشيد تا وقتي ما زنده هستيم سقوط خرمشهر را مانع مي شويم ، از آن به بعدش را خدا مي داند . در اين هنگام فرماندهاني كه در اطراف بني صـدر نشسته بودند از بني صدر دفاع كردند و در برابر شريف قنوتـي موضـع گرفتند . برخي از فرماندهاني كه با شخصيت شيـخ آشنـا بودنـد و تلاش ها و فداكاري ها و از جان گذشتـگي هاي وي را در طول چنـد روز گذشته به چشم خود ديده بودند ، از طرز برخورد بني صدر با شيخ ناراحت شدند ، اما كاري نمي شد كرد . بني صدر فرمانده كل قوا بود و نمي شد در برابر تصميم او حرفي زد .
در اين هنگام يكي از فرماندهاني كه كنار دست بني صدر نشسته بود با اشاره به شريف قنوتي و يارانش گفت اين ها ديوانه هستند . شيخ جواب داد : ديوانه بعدها مشخص مي شود كه كيست ؟ ديوانه همان شخصي است كه قصد خيانت دارد ، ما قصد خيانت نداريم .
دقايقـي بعد جلسـه به اتمام رسيد و بني صـدر و همراهانش به اهواز و تهـران برگشتند و شيخ شريف به سمت خرمشهر به راه افتاد . او بسيار غمگين و مبهوت بود . به عينه خيانت ها را مي ديد اما نمي توانست كاري بكند .
گفتني است كه بني صدر در آن روز در حضور همه قول داد كه تا دو روز ديگر لشكر 77 خراسان را وارد عمل نمايد اما اين اتفاق هيچ وقت نيفتاد .

ورود دشمن به مداخل ورودي خرمشهر
دشمن پس از بيست و دو روز انتظار و جنگ و گريز ، در شامگاه 21 مهر به مدخل ورودي شهر راه يافت و پيشروي اش را از مبادي مختلف شهر آغاز كرد . با ورود دشمن به شهر و حركت به سوي كوي طالقاني ، جاده كمربندي ، پادگان چهل متري و ... نبرد به صورت جنگ خياباني و خانه به خانه درآمد . خرمشهر با از دست دادن بسياري از آشنايان خود در مضيقه بيشتري قرار گرفت . رزمندگان جان بر كف خرمشهري به منظور مقابله پيش از پيش با دشمن فرصت استراحت را از دست دادند و همان گونه كه شيخ شريف فرياد مي زد « در جهاد خواب حرام است » استراحت مختصر گذشته را نيز بر خود حرام كردند .
شهر خالي از سكنه شد و با هجوم سراسيمه دشمن به مركز شهر ، اندك مدافعان اصلي خرمشهر ، از توان خود در بندر كاسته به دفاع از محور مركزي شهر ، خيابان چهل متري ، پرداختند . اوضاع روز به روز بدتر مي شد . هجوم همه جانبه و طراحي شده دشمن در محورهاي مختلف آغاز شده بود اين در حالي بود كه نيروهاي خودي از نظر توان و پشتيباني در وضعيت نابساماني به سر مي بردند . رزمندگان اسلام با مشاهده اين وضعيت در پي چاره جويي برآمده و سرانجام به سراغ شريف قنوتي مي روند . وي كه به حاج آقا شريف معروف شده براي رزمندگاني كه او را از نزديك نديـده اند در حكم فرماندهـي است كه معـركه هاي بسيـاري را پشت سر گذاشته است . رزمنده ها در مسجد جامع دور او را احاطه مي كنند . آقايي با سر و وضعي درهم و لباس هاي آغشته به دود و خاك و كفش هاي گلي ، با يك اسلحه ژ3 بر دوش ايستاده است .
- حاج آقا شهر دارد سقوط مي كند .
- چطور سقوط مي كند ؟
- تا الآن فقط پنج نفر جلوي دشمن ايستاده بوديم . گزارش بدهيد كه دشمن نيروهايش را آورده توي شهر ، يك فكري بكنيد .
- برويد دعا كنيد ، از خدا كمك بخواهيد .
ظاهراً شريف قنوتـي به هر جا توانستـه رجـوع كرده و فشار آورده اما چون نتيجـه نگرفته نمي خواهد با بيان آنها روحيه بچه ها را بيازارد ، مكثي مي كند و غمگين مي گويد : اگر من مسئول هستم به هر كجا كه بگوييد مي آيم . كاري كه از عهده من برمي آيد اين است كه با شما بيايم و بجنگم . كار از كار گذشته بود و دشمن تا كوي طالقاني پيشروي كرده بود . تقريباً نصف شهر توسط عراقـي ها تصرف شده بود . شيخ شريف در اين زمان بيشتـر در مقـابل محوطـه مسجد جامع راه مي رفت و مي خواست كاري انجام دهد . متحير و نگران بود . بچه ها به شيخ نگاه مي كردند و نگرانش بودند . در اين لحظات شيخ به يكباره گفت : بچه هاي خرمشهر بيايند بچه هاي خرمشهر به سرعت دور شيخ حلقه زدند . شيخ شريف گفت : بچه ها خرمشهر دارد از دست مي رود ، مي خواهم فرماندهي نيروها را به شما بدهم . پس از آن شيـخ بچـه هاي شهرستان ها را گروه گروه كرد . بچه هايي كه از بروجرد ، آبادان ، اميديه و آغاجاري و ... براي دفاع از مملكت اسلامي آمده بودند . آنها را به گروه هاي بيست نفـري تقسيـم كرد و با هر گروه دو نفر خرمشهـري همراه كرد و گفت همه بچه هاي خرمشهري به دليل آشنايي به محله ها و كوچه هاي شهر راهنماي گروه ها هستند . هر يك از گروه هاي رزمنده به منظور مقاومت در برابر عراقي ها به يكي از نقاط پيشروي دشمن اعزام شدند .

مقاومت و تلاش شيخ و ياران او
خرمشهر به شدت زير آتش سلاح هاي سنگين عراقي ها قرار گرفته بود و پيشروي دشمن از نقاط مختلف براي تصرف كامل شهر ادامه داشت . ميدان راه آهن ، پليس راه و آتش نشاني هم به تصرف عراقي ها درآمده بود . تعدادي از نيروها خسته از رزم و دفاع و خسته از خيانت ها داخل مسجد جامع نشسته و به ديوار تكيه داده بودند . در اين هنگام شريف قنوتي وارد مسجد شد و ديد كه رزمنده ها در مسجد نشسته اند . او با يك شور و هيجان خاصي گفت : اي برادران عزيز بلند شويد كه برادران شما را دارند مي كشند . يكي از رزمنده ها به شيخ گفت : با نبود امكانات كاري از دست ما ساخته نيست . شيخ او را دلداري داد و پس از يك سخنراني مختصر بچه ها را آماده رزم كرد و خود به همراه آنان به سمت آتش نشاني به راه افتادند .
شيخ در هر فرصت ممكن به بچه ها روحيه مي داد و سعي مي كرد آنان را متقاعد سازد كه در خرمشهر بمانند و از شهر دفاع كنند . او مي گفت : خرمشهر مال همه است ، الآن فشار آتش دشمن زياد است ، مظلوميت زياد است ، اما بايد خرمشهر را حفظ كنيم . اگر ما دست از مقاومت بكشيم و به آن طرف پل برويم ، عراقي ها خرمشهر را به طور كامل اشغال مي كنند و به دنبال آن آبادان و خرمشهـر را به تصرف درمي آورند . همين سخنـان شيـخ و روحيه دادن هاي او بود كه بچه ها را - عليرغم كمبود امكانات - به محورهاي جنگ هدايت مي كرد .

نبردهاي تن به تن
از جمله محورهـايي كه دشمن تلاش زيادي براي پيشـروي از آن به سوي مركز شهـر ، مسجد جامع و پل خرمشهر كرد خيابان چهل متري بود كه در سمت شمال آن كوي طالقاني و جنوب آن منازل كوي بندر و استاديوم ورزشي قرار داشت . گردان هشتم نيروي مخصوص حمله خود را از جنوب خيابان چهل متري آغاز كرد و رزمنده ها با احساس خطر از هجوم دشمن از فلكه راه آهن به سوي چهارراه كشتارگاه حركت كردند تا ستون نيروهاي مهاجم را فلج كنند . اما دشمن عده اي از آنها از جمله اسماعيل خسروي ، جواد بطحايي و ... را مجروح كرد . محمد نوراني تلاش زيادي كرد مجروحـان را از معركه بدر كند اما آتش نيروهاي دشمن بسيار سنگين بود . محمـد با آرپي جي اش تنها مانده و پيشروي و استقرار مهاجمان را در ساختمان هاي شهر مي ديد . شريف قنوتي كه از موضعي ديگر خود را به بچه ها رسانده و در يكي از خانه هاي اداره بندر موضع گرفته بود و گهگاهي تيراندازي مي كرد محمد نوراني را به سمت خودش فراخواند . او به سختي خود را به شيخ رساند . شيخ موقعيت مناسبي را به نوراني نشان داد . از آن موقعيت به راحتي مي شد نيروهاي مهاجم را هدف قرار داد . نوراني با آرپي جي به سمت نيروهاي دشمن شليك كرد . با موضعگيري نورانـي و رسيدن چند نفر از رزمنده ها ، شيـخ شريف آنجا را ترك كرد . آن روز شيخ شريف با تلاش خستگي ناپذير خود در حالي كه چند شبانه روز بود خواب را بر خود حرام كرده بود ، بين رزمنده ها تردد مي كرد و به آنان مهمات و آذوقه مي رساند و در عين حال آنان را به ايستادگي و مقاومت بيشتر تشويق مي كرد . او آن روز خود را به كنار پل خرمشهر رسانده بود و از كساني كه قصد خروج از خرمشهر را داشتند مي خواست كه رزمنده ها را تنها نگذارند و در برابر هجوم دشمن مقاومت كنند . اما اين تلاش ها بي نتيجه بود چون ، اداره بندر و گمرك خرمشهر به طور كامل به اشغال دشمن درآمده بود و لحظه به لحظه تسلط كامل دشمن به خرمشهر قطعي تر مي شد .
درگيري تن به تن 23 مهر تا نيمه هاي شب ادامه داشت و شيخ شريف با عده اي اندك در كوچه و خيابان هاي اطراف شاه آباد ، پشت پليس راه با عراقي ها درگير شدند . اوايل صبح روز بعد ، از عراقي ها خبري نبود . آنها در خانه ها كمين كرده بودند و منتظر دستور بودند تا آخرين ضربه ها را بر پيكر خسته خرمشهر وارد آورند .

آخرين تلاش ها
از ساعت 30/8 صبح تا نزديكي هاي ظهر در اطراف خيابان چهل متري از درگيري تن به تن خبري نبود و فقط آتش باران سلاح هاي سنگين و خمسه خمسه بود به گونه اي كه يك متر در يك متر گلوله هاي سنگين به زمين اصابت مي كرد و عراقي ها خود را براي حمله نهايي بعد از ظهر آماده مي كردند . عده نيروهاي دوروبر شريف قنوتي حدود 25 تا 30 نفر بود . عده اي از مدافعان خواهر همچنـان در مسجد جامع مانـده بودند . شريف قنوتـي فرياد مي زد كه خواهران هر چه زودتر شهر را ترك كنند . عده اي از خانمها مقاومت مي كردند اما شيخ همچنان بر تصميم خود پافشـاري مي كرد و سرانجـام همه خانم ها را سوار ماشيني كرد و با يك راننده به آبادان انتقال داد .
يگان هاي عراقي دستور پيشروي را از فرماندهان ارشدشان گرفتند و خيابان چهل متري به عنوان خيابان مركزي و شاخص تقسيم محورها و نيروها قرار گرفت و آرايش نيروها بدين شكل انجام گرفت : الف) گردان دوم از تيپ دوم در سمت چپ خيابان چهل متري . ب) گردان دوم از تيپ 31 نيروي مخصوص در سمت چپ گردان دوم از تيپ دوم . ج) گردان يكم از تيپ 23 در سمت چپ گردان دوم از تيپ 31 . د) گردان هشتم نيروي مخصوص در سمت راست خيابان چهل متري . هـ) گردان نهم نيروي مخصوص جايگزين گردان سوم تيپ گارد رياست جمهوري شده و به همراهي نيروهاي كماندو پيشروي خود را براي تصرف بندر خرمشهر ادامه خواهد داد . و) گردان يكم از تيپ 49 در سمت چپ بندر و در سمت راست گردان هشتم نيروي مخصوص پيشروي خواهد كرد . يگان هاي فوق از طريق توپخانه پشتيباني مي شدند و تانك هاي تيپ 26 زرهي نيز نيروهاي محور شمال جاده كمربندي را پشتيباني مي كردند .
در اين سوي ، نيروهاي خودي بي تكليف و بدون امكانات بودند . برخي از سمت پل خرمشهر از شهر خارج مي شدند و برخي ديگر منتظر بودند ببينند چه اتفاقاتي روي خواهد داد . محمد جهان آرا كه براي آوردن نيرو و مهمات به اهواز رفته بود نزديكي هاي ساعت 11 ظهر كاميوني پر از مهمات به رانندگي محسن حيدري ، اهل ماهشهر ، فرستاد . كاميون مزبور جلوي مسجد جامع توقف كرد . شرايط بسيار حساس بود و نيروهاي خودي با ديدن اين همه مهمات به وجد آمدند و در اثر استفاده از همين مهمات با از خودگذشتگي و رشادت تا اواسط روز از پيشروي عراقي ها جلوگيري كردند . اوضاع براي خودي ها چندان مناسب نبود ، در شهر نيروي چنداني براي دفاع نمانده بود و بسياري از نيروها شهيد و يا مجروح شده بودند .
با گذشت ساعاتي از روز ، در حالي كه مدافعان خرمشهر با وجود قلت عده و امكانات به مقابله مشغول بودند يگاني از نيروهاي دشمن در خيابان چهل متري استقرار يافت و با مستقر نمودن تيربار در چند نقطه و موضع گيري در ساختمان مسلط بر خيابان محور مركزي شهر و اصلي ترين راه پشتيباني و تردد نيروهاي درگير در كوي طالقاني ، كوي بندر و استاديوم را بست و عبور و مرور نيروهاي خودي را در اين نقاط قطع كرد . مهاجمان خودروهاي عبوري را به رگبار مي بستند و پس از توقف اتومبيل خود را به كنار اتومبيل رسانده و اگر كسي از سرنشينان را زنده مي يافتند به طرز وحشيانه شهيدش مي كردند .

اسارت
شيخ شريف در پل خرمشهر ايستاده بود و نيروها را به بازگشت دعوت مي كرد و فرياد مي زد كه برگرديد و آماده باشيد ، به كجا مي رويد ؟ خرمشهر را تنها نگذاريد . او مي گفت كه من لحظاتي پيش با امام خميني تماس گرفته ام و به ايشان قول داده ام ما تا آخرين نفس مي جنگيم و تا آخرين نفر مقاومت مي كنيم .
شريف قنوتي با نااميدي از اوضاع ، به همراه راننده اش رضا آلبوغُبَش با يك وانت از پل خرمشهر گذشتند و خودشان را به داخل خرمشهر رساندند . آنان قصد داشتند خودشان را به خيابان چهل متري برسانند . به ميدان فرمانداري كه رسيدند متوجه شدند تانكي آنجا ايستاده است . شيخ و آلبوغبش فكر كردند آن تانك از نيروهاي خودي است . دستشان را به علامت پيروزي بالا بردند و به آنها سلام كردند . آنان نيز جواب سلام را دادند . شريف قنوتي به رضا آلبوغبش دستور داد وارد خيابان چهل متري شود . او هم اين كار را كرد . در نزديكي مدرسه اي ، كه چند روز پيش مقر گروه الله اكبر بود ، به چند سرباز برخورد كردند و به دستور آنها متوقف شدند . ادامه ماجـرا را از زبان رضا آلبـوغبش مي آوريم . در اين ماجرا آلبـوغبش به لحظه لحظه برخـورد شيـخ شريف با نيروهاي دشمن و نيز نحوه اسارت و سپس شهادت وي توسط بعثـي ها اشاره كرده است : « ما اول خيـال كرديم آن سربازهـا ايرانـي هستند . اما بلافاصـله به مـا ايست دادند و گفتند: « قف » . به شريف قنوتي گفتم اين ها عراقي هستند . شيخ گفت با سرعت برو . من پدال گاز را فشـار دادم و سرعتـم را به نود رساندم . آنها ما را به رگبار بستند و گلوله اي به شيخ و گلوله اي به زانوي من اصابت كرد . تعادلم را حفظ كردم . شيخ شريف دست به اسلحه برد اما فرصت نشد . در همين لحظات يك گلوله آرپي جي هفت به چرخ عقب ماشين اصابت كرد و منفجر شد . كنترل ماشين از دستم خارج شد و ماشين واژگون شد و پس از دو بار غلتيدن روي سقف به جدول كنار بلوار چهل متري اصابت كرد و به حالت اول بازگشت . هردومان گلوله خورده بوديم و به سختي مي خواستيم خودمان را از داخل ماشين بيرون بكشيم . در اين لحظات چهار پنج نفر از عراقي ها از داخل خانه ها بيرون دويدند . چند نفر به سراغ من و چند نفر به سراغ من و چند نفر به سراغ شريف قنوتـي رفتند . با خودم گفتم من لباس شخصـي دارم و عراقـي ها كاري با من نخواهند داشت و احتمالاً مرا به اسارت ببرند . اما نمي دانم چه رفتاري با شيخ خواهند داشت . در همين فكر بودم كه عراقي ها به طرف شيخ شروع به تيراندازي كردند ، يك تير به پاشنه پايش زدند بعد دست و سپس ران هايش را نشانه گرفته و چند تير زدند ولي از شيخ فقط صداي الله اكبر شنيده مي شد . عراقي ها با توجه به اين كه توانسته بودند يك روحاني را به اسارت درآورند خيلي خوشحال بودند . خيال مي كردند امام خميني را اسير كرده اند . آنها اطراف شيخ را گرفته بودند و رقص و پايكوبي مي كردند و فرياد مي زدند : اسرنا الخميني ، اسرنا الخميني . ما يك خميني را اسير كرده ايم ... » .

شكنجه و شهادت
با توجه به خاطرات رضا آلبوغبش نحوه اسير شدن محمدحسن شريف قنوتي توسط بعثي ها تشريح شد . عوامل رژيم بعث به طور ناجوانمردانه اطراف شيخ شريف را احاطه كرده و شكنجه جمسي روحي وي را آغاز كردند . در اين ميان شيخ شريف با توجه به رسالتش در عين آن كه تحت شديدترين شكنجه ها قرار داشت و چندين تير در دست ها و پاهاي وي اصابت كرده بود و خون از بدنش جاري بود ، همچنان به ارشاد بعثي ها مي پرداخت و از آنها مي خواست از زير پرچم صدام بيرون بيايند . عراقي ها رقص و پايكوبي را ادامه دادند و دقايقي بعد وحشيانه ترين شكنجه ها را روي شيخ اعمال كردند . نحوه شكنجه عراقي ها و در اين ميان مقاومت و ايستادگي شريف قنوتي و سرانجام نحوه شهادت وي به دست مزدوران عراقي ، در خاطرات آلبوغبش چنين آمده است : « چند عراقي مرا به باد كتك گرفتند اما من تمام حواسم به شيخ شريف بود . او فقط مي گفت الله اكبر ، لا اله الا الله ، استقامت ، پايداري ، شجاعت و مردانگي شيخ شريف در مقابل عراقي ها در آن لحظه انگيزه و جرأت وصف ناپذيري در من ايجاد كرد به گونه اي كه با آن كه بيني و كتفم توسط مزدوران عراقي شكسته شد اما اطلاعاتي به آنها ندادم . حتي نفهميدند من عربم يا عجم ، چون اصلاً حرف نزده بودم . شيخ چندين گلوله به بدنش اصابت كرده بود و خون زيادي از بدنش جـاري بود و بي خوابـي ها و تلاش هـاي خستگـي ناپذير و مجـاهدت ها و سلحشوري هاي چند روزه رمقي برايش باقي نگذارده بود . هر دو تشنه بوديم . حدود ده نفر شيخ را مي زدند و مي رقصيدند . در اين لحظات يكي از عراقي ها با سرنيزه عمامه شيخ را به زمين انداخت . آنها فرياد مي زدند اسرنا الخميني و مي رقصيدند . اما شيخ همچنان به زبان عربي به آنها مي گفت خميني حسين زمان است و صدام يزيد زمان ، از زير پرچم يزيد بيرون آييد و زير پرچم حسين قرار گيريد . در اين لحظه فرمانده آن عده كه شخص سيه چرده ، قد بلند و تنومندي بود با سرنيزه كلاشينكف به سمت سر شيخ شريف حمله ور شد . سرنيزه را در شقيقه شيخ فرو برد و آن را چرخاند . از شيخ فقط آيه استرجاع ( انا لله و انا اليه راجعون ) و الله اكبر شنيده مي شد . آن سفّاك با همان سرنيزه كاسه سر شيخ را درآورد و مغز سر شيخ نمايان شد و روي آسفالت گرم خيابان چهل متري افتاد و متلاشي شد و محاسنش با خون سرش رنگين شد و بدنش به حالت نشسته كنار ماشين افتاد . عراقي ها با ديدن اين صحنه و اعمال فرمانده شان دوباره به رقص و پايكوبي پرداختند و گفتند قتلنا الخميني ، قتلنا الخميني ( ما يك خميني را كشتيم ... ) . آنها وقتي جمجمه سر شيخ را شريف را برداشتند با سرنيزه با عمامه شيخ بازي كردند و عمامه ايشان را در هوا چرخاندند و با رقص و پايكوبي شعار قتلنا الخميني را تكرار كردند . پيكر بي جان شيخ كنار ماشين افتاده بود . آنها پاي شيخ را گرفتند و در خيابان كشيدند و قساوت را به حدي رساندند كه به بدن ايشـان لگد مي زدند و اهانت مي كردند . با ديدن اين صحنـه ها درد خودم را فراموش كردم . آنها كتف مرا شكسته بودند ، اما لگدهايي كه به بدن شيخ مي زدند برايم دردناك تر از شكستـه شدن كتفـم بود . آنها بدن شيـخ را مثلـه كرده روي زمين مي كشيدنـد . هر كس از راه مي رسيد لگدي به بدنش مي زد و او را دشنام مي داد . بعد عمامه شيخ را به گردن او بستند و او را از ساختمـان دو طبقه اي كه در خيابان چهل متـري خرمشهـر بود آويـزان كردند . گويـا شيخ مي خواست بگويد من بر مقاومت رزمنده ها و شهر خرمشهر شاهد بودم .
كارهايي كه عراقي ها با شيخ شريف كردند يك هزارم آن را با من انجام ندادند . آن روز واقعاً روز خونيني بود » .
بدين ترتيب شريف قنوتـي مظلومانـه و در زير ناجوانمردانـه ترين و وحشتناك ترين شكنجـه هاي دژخيمان عراقي شربت شهادت نوشيد . گويا با شهادت وي سد مقاومت خرمشهر نيز شكسته شد . چون پس از شهادت وي ديگر كسي نبود كه نيرو جمع آوري كند و آنها را به مقاومت تشويق و تهييج نمايد و براي آنها آب و غذا و سلاح و مهمات تهيه كند . ديگر كسي نبود كه در آخرين لحظه چشم شهدا را ببندد ، بوسه بر چهره آنها بزند و آنها را شناسايي كند و نامشان را روي پيكرشان بنويسد . ديگر شيخ شريف نبود كه پاي رزمنده خسته اي را ببوسد در حالي كه دشمن با شنيـدن نامش لرزه بر پيكـرش مي افتاد . ديگر شيـخ شريف نبود كه با ورودش به مسجـد جامع رزمندگان اطراف او را بگيرند و يكي بگويد حاج آقا آب نداريم ، ديگري بگويد حاج آقـا غذا نداريم و آن يكي بگويد ما مهمات نداريم و رزمنده ديگري از راه برسد و بگويد حاج آقا عراقي ها در فلان نقطه شهر نفوذ كرده اند و شهر در حال سقوط است و شيخ در آن لحظات بالاي ماشيـن جيپ بايستـد و با يك خطبه داغ و مهيـج آنها را به نبرد و مبارزه و مقـاومت دعوت كنـد و با تقويت روحيـه آنان ، همراهشـان به نقـاط درگيري برود و با عراقي ها بجنگد ... .

شكنجه راننده شيخ
آلبوغبش لحظه به لحظه جنايت هاي عراقي ها را چنين به ياد مي آورد :
« پس از شهـادت شيخ ، عراقي ها مرا به كنار ديواري گذاشتند به گونه اي كه پشتـم به آنها بود . يكي از آنها به نام عدنان ، كنار بلوار خيابان چهل متري ده پانزده متر با من فاصله داشت . او اسلحه اش را خشاب گذاري كرد و خواست به سمت من تيراندازي كند . من فكر نمي كردم شليك كند اما او پاهايم را نشانه رفت و دوازده تير از گردن به پايين به بدن من زد . با تيري كه قبلاً به زانويـم زده شده بود سيزده گلوله خورده بودم . من به زمين افتادم و خون از بدنم جاري شد . در حال جان دادن بودم كه ديدم يك سرباز عراقي لگدي به من زد . خودم را به مردن زده بودم كه عراقي ديگري آمد و بر سر و روي من ادرار كرد . من تحمل كردم و نفس را در سينه ام حبس كردم و آنها خيال كردند كه من مرده ام ... » .

دسترسي رزمنده ها به جنازه شيخ
روز 24 مهر سخت ترين روز براي رزمنده ها و خرمشهر بود . مهاجمان علاوه بر پيشروي در نقاط مختلف در تلاش بودند پل خرمشهر را به تصرف دربياورند ، اما هوشياري و مقاومت يكي از نيروهاي خودي اوضاع را به نفع رزمنده هاي اسلام تغيير داد . يكي از رزمنده ها كه در حال عبور از روي پل به سوي شهر بود با مشاهده اوضاع و پيشروي دشمن براي تصرف پل ، خود را به مسجد جامع رساند و به مسئولان ستاد اعلام كرد كه عراقي ها از سمت كوي بستان وارد شهر شده و خيابان چهل متري را بسته اند . اين خبر باعث شد كه نيروهاي خودي به سمت خيابان چهل متري بشتابند و به نبرد با مهاجمان عراقي بپردازند . نيروهاي خودي خود را به محلي رساندند كه جنازه شيخ شريف در داخل يكي از ساختمان ها آويزان بود و پيكر نيمه جان آلبوغبش روي آسفالت خيابان افتاده بود . آلبوغبش اين خاطرات را چنين بيان مي كند : « عصر 24 مهر بود . من همچنان در كنار پياده رو خيابان چهل متري خرمشهر افتاده بودم و به خاطر خون زيادي كه از من رفته بود ديگر رمقي برايم باقي نمانده بود . از خدا مي خواستم مرا به جمع شهدا ملحق كند اما تقدير اين گونه نبود . عراقي ها در خانه هاي اطراف پنهان شده بودند و من مي دانستم كه آنان در كدام خانه ها سنگر گرفته اند ، لذا عصر هنگام وقتي صداي تكبير الله اكبر رزمندگان اسلام را شنيدم از خداوند كمك خواستم كه به من توانايي دهد تا بتوانم جسم زخمي ام را حركت دهم و بتوانم حرف بزنم و به آنها بگويم كه عراقي ها داخل اين خانه ها موضع گرفته اند . لذا تمام توانم را به كار بستم و با كمك خداوند يك لحظه خودم را حركت دادم و از زمين بلند شدم ولي دوباره به زمين افتادم . در اين لحظات يكي از نيروهاي خودي متوجه من شد و به بچه ها گفت بچه ها اين رضاست . بچه دور و بر من جمع شدند تا مرا نجات دهند اما با صداي ضعيفي گفتم نيازي نيست به من دست بزنيد زودتر اين ساختمان ها را هدف قرار دهيد كه عراقي ها داخل آنها موضع گرفته اند . ديگر نفهميدم چه شد ... » .
رزمنده ها در آن لحظات با تمام توان و نيرو در مقابل مزدوران عراقي ايستادگي كردند و پس از ساعت ها نبرد و درگيري و به شهادت رسيدن تعداد زيادي از آنها از سقوط حتمي خرمشهر جلوگيري كردند . جنازه شيخ شريف را با احترام روي برانكارد گذاشتند ، رويش را با يك پتوي سربازي پوشاندند و از آنجا به بيمارستان طالقاني آبادان رساندند . جنازه شيخ با يك وانت به همراه حاج سلمان حيدريان ، محمدباقر غفاري و محمدحسين حيدريان ، به بيمارستان انتقال يافته بود . حاج آقا موسوي در خاطراتش مي گويد : « وقتي وانت حامل جنازه شيخ وارد بيمارستان شد اعلام كردند كه جنازه شيخ را آورده اند . من متحير شدم و خودم را كنار وانت رساندم . جمعيت دور ماشين حلقه زدند . پتوي روي جنازه را كنار زدم و ديدم كه كاسه سر شيخ را برداشته اند . مغز سرش را داخل پلاستيك گذاشته بودند . پهلويش سياه شده و چندين گلوله به گردن و دست و پاشنه پا و ران هايش اصابت كرده بود . جنازه را به داخل بيمارستان حركت داديم ... » .
در آخرين ساعات روز 24 مهر 1359 بر اثر تلاش و جانفشاني و مقاومت وصف ناپذير رزمندگان اسـلام ، نيروهاي دشمن از مواضع خود عقب نشيني كردند و پس از چند ساعت نبرد بي سابقه نيروهاي خودي خطوط دشمن را درهم شكستند و فرمانداري خرمشهر و نيز پل خرمشهر به دست نيروهاي خودي افتاد . آن روز ، خرمشهر به پاس خون هاي پاكي كه در راه دفاع از دين و ميهن صورت گرفت ، خونين شهر نامگذاري شد . در پايان شب ، خيابان چهل متري مملو از پيكر پاك شهـدا و جسـد نيروهـاي دشمن بود . عده زيادي از هر دو طرف نيز زخمي شده بودنـد . عراقـي ها آن روز چنـان كشتنـد و چنـان كشتـه دادنـد كه خـون فضـاي شهـر را پـر كرده بود .

به خاك سپاري پيكر شهيد
پيكر شهيد شريف قنوتي تا 27 مرداد 1359 در سردخانه بيمارستان طالقاني آبادان آرميد و آن روز عـده اي از نزديكان شريف قنوتي به همراه برادرش حاج محمدحسين و فرزندان شهيد : محمدحسن ( فرزند شيخ شريف ) و محمدسعيد ، با مراجعه به بيمارستان طالقاني پيكر مطهر شريف قنوتي را تحويل گرفتند و براي كفن و دفن حركت دادند . آن روز آتش توپخانه دشمن بر روي آبادان و خرمشهر به شدت سنگين بود و بيمارستان طالقاني نيز هر آن احتمال مي رفت زير آتش توپخانه دشمن قرار گيرد . لذا تعداد مشايعت كننده هاي پيكر شهيد شريف قنوتي به بيش از بيست نفر نمي رسيد . محمدعلي اسلامي مي گويد : « با وجود آتش توپخانه دشمن چند نفري به بيمارستان طالقاني رفتيم تا جنازه شيخ را تحويل بگيريم . به ما گفتند روي جنازه شيخ شريف يك پتوي سربازي انداخته اند . در آنجا سيصد چهارصد تن از شهدا آرميده بودند . به محض ورود به سردخانه امام شهداي خرمشهر را ديدم كه بعد از بيست و اندي روز بي خوابي آرام در كنار يارانش آرميده بود ... » . محمدحسن ( فرزند شيخ شريف ) شريف ، فرزند شيخ شريف ، لحظه ديدار با پيكر بي جان پدرش را چنين توصيف مي كند : « ... وقتي جنازه را به ما نشان دادند من متوجه سر شيخ نبودم كه چه وضعي دارد . مثل اين كه آن قسمت را نمي ديدم . فقط نگاهم به چهره نازنين پدر بود . صورت و محاسنش خونين و ارغواني بود ، لب هايش باز بود و حالت تبسم داشت . دندان هاي زيبا ، سفيد و نوراني اش نمايان بود و حالتي داشت كه گويا در آن لحظات آخر درد زياد و طاقت فرسايي را متحمل شده بود . قباي خونين تنش را به زيبايي پوشانده بود ، كفش هايش نيز خونين بود . نگاه بعدي من به دست راستش بود ، مشت اش را گره كرده بود ، امام خونين . خم شدم و دستش را بوسيدم . اين دست چقدر رنج اين روح بزرگ را تحمل كرده بود . چندين بار ناخن هاي اين دست را كشيده بودند . فرياد دژخيمان و ستمگران در گوشم مي پيچيد : بگو ببينم با [ آيت الله ] خميني چه ارتباطي داري ؟ چرا عليه اعليحضرت شاهنشاه تبليغ مي كني ؟ به دستور چه كسي به خانواده هاي زندانيان سياسي مذهبي كمك مي كني ؟ خودت به اين كوچكي ولي اسمت ساواك شيراز را به لرزه درآورده . تو در همه جاي ايران پرونده داري ... . نگاهم را از چهره مظلوم شيخ گرفتم و به بقيه شهدا چشم دوختم . آنان نيز مثل پدرم براي دفاع از امام و انقلاب و دينشان چهره شان را گلگون كرده بودند . به محضرشان عرض ادب كردم و پيكر پدر را از يارانش جدا كردم ... . »
پيكر شريف قنوتي در معيت عده اي اندك از دوستان و نزديكان با يك وانت نيسان به سمت غسالخانه آبادان حركت داده شد . دشمن همچنان آبادان را زير آتش توپخانه قرار داده بود . برادران سپاه در غسالخانه لباس هاي شيخ شريف را كندند و چند عكس از پيكر مثله شده ايشان گرفتند و دوباره قبايش را پوشاندند . اين قبا همان قباي اهدايي حاج شيخ عبدالستار اسلامي بود كه چند جاي آن سوخته بود و چند جايش نيز به وسيله تركش و گلوله سوراخ شده بود . شيخ شريف سرانجام در گلزار شهداي آبادان به خاك سپرده شد .
به دنبال شهادت شيخ ، بچه هاي رزمنده در مسجد جامع ضربه روحي سنگيني متحمل شدند چون پشتوانه روحي و تداركاتي خود را از دست داده بودند . با وجود اين شهادت شيخ موج و حركت جديدي در بچه ها ايجاد كرد و همين حركت ها و جانبازي ها سقوط خرمشهر را تا 4 آبان 1359 به تعويق انداخت .
خبـر شهـادت شريف قنوتـي در بروجـرد و استـان هـاي فـارس و خوزستـان و كهكيلـويـه و بويراحمد تأثير عميقي بر جاي گذارد . هر كس براي يك بار شيخ را ديده بود يا اسمش را شنيده بود براي شهادت مظلومانه او عزادار بود . در همان ايام مجالس عزاداري زيادي در مساجد و محافل گوناگون بروجرد و اردكان و قم برپا گرديد و آناني كه او را مي شناختند بر شهادت مظلومانه وي گريستند . همانگونه كه اشاره شد ، پيكر شهيد شريف قنوتي در گلزار شهداي آبادان دفن شده است اما اهالي اردكان با توجه به ارادتي كه به وي دارند آرامگاهي را در قبرستان شهداي شهر به ياد شهيد شريف قنوتي ساخته اند و مردم به هنگام زيارت قبور آرامگاه نمادين آن شهيد را نيز زيارت مي كنند . چنين اقدامي در بهشت شهداي بروجرد نيز صورت گرفته است . آنان سنگ مزاري به يادبود شهيد شريف قنوتي در بهشت شهدا نصب كرده اند .
بعد از شهادت شريف قنوتي ، پدرش محمود شريف قنوتي به همراه همسر و فرزندان آن شهيد به ديدار امام شتافتند و مورد تفقد و دلجويي ايشان قرار گرفتند . حضرت امام خميني از شهيد قنوتـي به عنوان معلم اخلاق ياد كرده بود . خانـواده شهيـد همچنيـن به محضـر آيت الله سيد محمدرضا گلپايگاني رسيدند و ايشان نيز با بيان تلاش ها و فداكاري هاي شهيد در طول دوران مبارزه ، خانواده وي را مورد تفقد قرار داد .
شريف قنوتي در يكي از مناجات هايش با خداوند سبحان چنين سروده است :

خدايا من كه مقصودي ندارم به جز ذات تو معبودي ندارم
خداوندا تويي شمع دل افروز منم پروانه شمعت شب و روز
خداوندا تويي خلاق عالم زبس كردم گنه بد گشته حالم
ببخشا حق ياسين و تبارش شريف و والدين و هر كه يارش

...امروز روز امتحان است، براي خدا كار كنيد و خود را به سختي بيندازيد و جسمتان را پرورش ندهيد كه اين جسم فاني است و به زير خاك مي رود، شهادت سعادتي است كه نصيب هر كسي نمي شود و خون پاك و مطهر مي خواهد.

 

 

 

آثارمنتشر شده درباره ی شهید
بي وضوی خون نمـاز عاشقان
شك ندارم من نمازي باطل است
آنـكه جان بازد به ميدان شـرف
باز مي گويد كه جان ناقابل است
از قنوتي آن شـريف نامـدار
اسـتقامت مانده مـارايادگــار
اولين روحاني خـونين كفـن
شدبه خونين شهر شير خط شكن
آن چريكي‌كه ‌دلي‌چون شير‌داشت
تانفس مي زد، به لب تكبير داشت
اي بروجرد اي ديـار عاشقان
فـخر كن با آن شهيـد جاودان
گمنام 


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان لرستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : شريف (قنوتي) , حجت الاسلام محمد حسن ,
بازدید : 109
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]

سال 1341 در خانواده‌اي مستضعف و اصيل در روستاي چشمه علي واقع در بخش پاپي در شهرستان خرم‌آباد ديده به جهان گشود. چون روستاي زادگاهش فاقد دبستان بود، وي را به مدرسة يكي از روستاهاي مجاور موسوم به كن كبود فرستاند. تحصيلات ابتدايي خود را در اين مكان گذارند، ولي از آنجايي كه اين روستا نيز فاقد امكانات آموزشي بالاتر بود، در نتيجه پدرش او را براي ادامة تحصيل به شهرستان خرم‌آباد فرستاد. با پشت سر گذاشتن مقطع راهنمايي، مرحلة متوسطه را در دبيرستان آيت ‌ا... طالقاني خرم آباد ادامه داد.
اين زمان مقارن با پيروزي و سال‌هاي اول انقلاب اسلامي بود. وي از طريق انجمن اسلامي دبيرستان تلاش پي‌گير خود را در جهت گسترش ارزش‌هاي اسلامي آغاز كرد. در سال 1360 با علاقه‌اي هر چه تمام‌تر به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي خرم آباد در آمد و تلاش بي‌وقفة خود را در راستاي اهداف عالي اسلام ناب محمدي (ص) و رهبري ولي فقيه به‌صورت بسيار فعال و خستگي‌ناپذير دنبال نمود. ايشان با علاقة زيادي كه به دفاع از انقلاب داشت، بلافاصله به صورت داوطلبانه راهي جبهه‌هاي نور عليه ظلمت گرديد و در عمليات طريق‌القدس توانستند با استعانت از عنايات خداوند متعال و بهره‌گيري از نيروهاي اسلام شهر «بستان» را از لوث وجود بعثيان عراق پاك نمايند. بعد از آن پيروزي بزرگ و سركوبي دشمن در آن منطقه، لياقت و شايستگي قابل توجه و تحسين‌برانگيز او باعث شد كه مسئولين با مشاهدة خصوصيت بارز و كارايي چشمگير، در صدد برآيند تا به تناسب شرايط، مسئوليت‌هايي را به شرح ذيل به وي واگذار نمايند:
1) عمليات والفجر مقدماتي و همچنين والفجر 1، مسئوليت فرماندهي گردان را به ايشان محول نمودند. پس از تشكيل تيپ مستقل 57 ابوالفضل (ع) در واحد عمليات و عمليات آن تيپ مسئوليت خطيري را تقبل نمود و به تلاش هاي خستگي‌ناپذير خود تداوم بخشيد. پس از آن مسئوليت يگان حفاظت سپاه ناحية‌ لرستان را عهده‌دار شد. در اين وظيفة خطير مسئوليت محوله را به نحو احسن انجام داد. در آزمون ورودي آموزش فرماندهي عالي جنگ موفق‌ شد .
اوماموريت‌هاي خطيري را كه تقبل مي‌كرد، پيروزمندانه به انجام مي‌رسانيد.
2) در عمليات والفجر 10 در منطقة عمومي حلبچه و بيت‌المقدس 4 كه منجر به آزادسازي شاخ شميران گرديد، حضور فوق‌العاده موثري داشت و در تمام صحنه‌هاي پيكار، ايثارگري به تمام معنا بود.
سرانجام اين فرماندة دلاور پس از فداكاري‌ها و ايثارگري‌هاي بي‌دريغ، به تاريخ 27/3/1367 در ارتفاعات «فميش» به فيض شهادت نايل آمد و همانند شهداي كربلا تربت پاك ميدان خون و شهادت را جايگاه عروج خويش ساخت.
اودر فرازي از وصيت نامه اش چنين مي گويد:
پروردگارا ! از آنكه مرا سعادت آن بخشيدي كه در راهت قدم بردارم و براي تو به جهد و تلاش دست يازم، هزاران بار سپاست مي‌گويم. اي داناي بخشنده تو مرا از لجن‌زار به بهشت، بادية نبرد حق عليه باطل هدايت كردي، تو مرا توفيق آن دادي كه خويشتن را درك كنم، پي برم كه براي چه مرا آفريدي و آنگاه سعادتم بخشيدي كه از ميان فراوان راه‌هاي موجود در زندگيم، شاهراه ايثار حسين‌گونه را بپذيرم. پروردگارا ! با قلبي سرشار از عشق به درگاهت روي آورده‌ام و مي‌دانم كه نااميدم نخواهي كرد. پروردگارا تو را به جلال و عظمت و كرمت سوگند مي دهم كه لحظه‌اي اين بندة حقير و گناهكارت را به حال خود فرو مگذار، زآن كه بي لطف تو تباهم.
منبع:پرونده شهيد درسازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران خرم آبادومصاحبه باخانواده ودوستان شهيد




وصيت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
همان خدا يي که خريد از مومنان جان‌ها و مال‌هاي ايشان را براي ايشان است بهشت. جنگ كنيد در راه حق پس بكشيد و كشته شويد .وعده‌اي است بر حق در تورات و انجيل و قرآن و كيست وفادارتر به عهد خود از خدا پس آگاه باشيد به سوداگراني كه سودا نمودند و اين است آن رستگاري.
قرآن کريم
به نام خداوند بزرگ به نام خدايي كه نام او راحت روح است و پيغام او مفتاح مفتوح است و ذكر او مرحم دل مجروح است و مهر او اميد بلانشينان كشتي نوح است .
جانت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
وندر دل آتش درآ فرزانه شو فرزانه شو
چند وقتي است كه دل پر پر مي‌كند مي‌خواهم هجرت كنم مي‌خواهم بروم مي‌خواهم آنجايي روم كه جاي حقيقي من است « از اين دنياي تنگ كوچك» جدا شوم و به جايي بروم كه لايق انسان حقيقي است چند وقتي است احساسي در دل دارم كه نمي‌توانم در اين دنيا بمانم. دوست دارم مي‌خواهم بروم جايي كه شهدا رفتند. حسين و علي‌ اكبر حسين بهشتي‌ها، رجايي‌ها و باهنر ها و علي‌ اكبر مدهني و علي دوست‌ها و سعادت‌ها و ديگر شهدا رفته‌اند. حال كه چنين هست ديگر اين روح سركش و طغيان‌گر اجازه نمي‌دهد كه در دنيا لبريز از گناه بمانم. ديگر نمي‌توانم اين دل وروح جان من پرپر كنان وعاشقند . مانند تشنه‌اي بر لب آب و مانند گرسنه‌اي كه خود را به هر در و پيكر مي‌زند . مانند عاشقي هستم كه براي معشوقه دست به خودكشي مي‌زند . اين عشق كه در دل مي‌زنم و خود را فدا مي کنم؛ عشق خدايي است.
الان دارم اين وصيت‌نامه را مي‌نويسم، هيچ دلبستگي به اين دنيا ندارم و فقط به اميد خدا و براي خدا به جبهه مي‌روم . سربلندي اسلام و مسلمين رادر سر مي‌پرورانم.
من از جهاد خود دو هدف دارم
1) جهاد در راه خدا و پيروزي اسلام بر كفر
2) شهادت در راه خدام هر كدام از اين ‌دو مورد كه نصيب من شد خوشبختي خود را در آن مي‌بينم چون مي‌دانم: 1- اناالجهاد باب من ابواب الجنه. 2- و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احيا عند ربهم يرزقون شكر.
خدا اي آفريدگار از آن كه مرا سعادت آن بخشيدي كه در راهت قدم بردارم و براي تو ،به جهد و تلاش دست زنم هزاران بار سپاست مي‌گويم. اي داناي بخشنده تو مرا از لجن‌زار دنيا به بهشت ابدي که در نبرد حق عليه باطل است ، هدايت كردي. تو مرا توفيق آن دادي كه خويشتن را درك كنم پي برم كه براي چه مرا آفريده‌اي و آنگاه سعادتم بخشيدي كه از ميان راه‌هاي موجود در زندگيم ،شاهراه ايثار حسين‌گو نه بودن را ‌بپذيرم. اي خدا سپاست مي‌گويم ازآن كه نور عشقت را در قلب من تاباندي و اين قلب سرد را با نور عشق فروزانت روشن گرداندي . قلب پرتلاطم مرا با يادت آرامش بخشيدي كه به درستي (الا به ذكر الله تطمئن القلوب). اي خداي بزرگ اكنون بنده شرمسارت تو را با خاطر آنچه خواستم و اجابت نمودي و آنچه نخواستم ولي به واسطه لطف و كرمت عطا فرمودي سپاست مي‌گويم. پروردگارا با قلبي سرشار از عشق به تو و با قلبي دردمند از عشق تو و با وجودي آكنده از ايمان به تو به درگاهت روي آورده ام و مي‌دانم كه نا اميدم نخواهي كرد. پروردگارا تورا به جلال و عظمت و كرمت سوگند مي‌دهم كه لحظه‌اي اين بنده حقير و گناهكارت را به حال خد وامگذاري ازآن كه بي لطف تو تباهم. خدايا از تار و پود وجودم از تو مي‌خواهم كه سعادت شهادت در راهت را به من عطا كني . بارخدايا مرا توفيق ده تا آنچه كه در دل دارم بي‌ريا در روي كاغذ بياورم.
قسمت دوم:
سلام بر علي ابن ابي‌طالب ابرمرد‌تاريخ شهادت و سلام بر حسين ابن علي. اي حسين سلامت مي‌كنم اگر لايق جوابم پس بگو عليكم السلام .آيا شما در زمين كربلا صداي هل من ناصر ينصرني خود را سر دادي و جواب نشنيدي. در مقطعي از زمان كه خميني كبير نايب امام زمان هست ،ببين چقدر يار و ياور داري و جواب تو را لبيك مي‌گويند ‌و مانند خودت دشمنان اسلام را از بين مي‌برند و خود شربت شهادت را مي‌نوشند و به لقاء الله مي‌پيوندند. اي حسين قسم به خونت اگر در آن زمان بودم جوابت را لبيك مي گفتم. خدا را سپاس مي‌گويم كه در زمان فرزند تو،‌خميني به دنيا آمده‌ام .او همان هل من ناصر ينصرني تو را مي‌گويد . او را ياور شدم .
اي حسين ،فرزند اسلام در اين زمان هما نند کربلا، علي اكبر ها شهيد مي شوندو پدران و مردان مسلمان مانند خودت سر از تنشان جدا مي‌شود وعلي اصغرها شهيد مي‌شوند .خواهران زينب واربي برادر مي‌شوند شهرهاي ما را مانند خيمه‌هاي تو به آتش مي‌كشند .آيا اينها همان‌ها نيستند كه شما را شهيد كردند، كافران زمان (صدام) و (يزيد).
يك پيام براي مادرم:
سلام مادر عزيزم، فرزندت اين جگرگوشه‌ات را بپذير. اي مادر تو را به خدايت مرا ببخش .مادر عزيزم، ‌خوب مي‌دانم كه طاقت شنيدن خبر شهادت فرزندت را نداري ولي بدان كه بايد صبر و استقامت كرد .آيا حسين (ع) در زمين كربلا و زينب و آن همه مصيبت‌ها را فراموش كرده‌اي؟!
آيا فراموش كرده‌اي كه چگونه فرياد حسين حسين را در برابر جباران تاريخ اقامه كرد و طاغوتيان را رسوا نمود. مي‌دانم كه هر چند برايت خبر ناگواري است و براي اين كه خداي زينب از تو راضي باشد هرگز قطره‌ اشكي در چهره‌ات مشاهده نشود و خندة پيروزي و قبول شدن در امتحان الهي بر لبانت نقش بسته و به خداي بزرگ اثبات كن كه آنچه داده‌اي تنها امانت بوده است ولي اگر گريه است فقط براي رضاي خدا باشد و براي امام حسين (ع) زيرا كه امام حسين (ع)در موقع شهادت مادر نداشت كه برايش گريه كند. مادر مي‌دانم چقدر زحمت كشيدي و مرا بزرگ كرده‌اي و چقدر به من علاقه داشتي ولي چه كار كنم كه اسلام ازاينها بالاتر و فراتر است. مادر عزيزم تو را به خون شهدا قسمت مي‌دهم كه مرا ببخش ...
قاسم مدهني


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان لرستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : مدهني , محمدقاسم ,
بازدید : 153
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]

در سال 1340 ه.ش در يکي از محله هاي جنوب شهر بروجرد در خانواده هاي متدين و مؤمن چشم به جهان گشود.خانواده اش به پاس ارادتي که به ائمه اطهار بويژه سردار رشيد کربلا اما حسين (ع) داشتند او را عبدالحسين نام نهادند.
با توجه به نوع کار پدر که به شغل شريف کشاورزي مشغول بود عبدالحسين از همان ابتدا با مشکلات و سختيهاي زندگي آشنا شد و از زماني که خود را شناخت در کمک به خانواده کوتاهي نکرد.
او در خانواده اي مومن و متقي پرورش يافت و از همان دوران کودکي و نوجواني،اهميت خاصي براي اداي فرائض ديني و مذهبي قائل بود.در دوران تحصيل نيز دانش آموزي کوشا،فعال و اهل مطالعه بود او تا پايان دوره راهنمايي در بروجرد ادامه تحصيل داد و سپس در امتحانات آموزشگاه نظامي ثبت نام و پذيرفته شد.
مدت سه سال در اين آموزشگاه مشغول گذراندن آموزشهاي مختلف بود و هنگام شکل گيري انقلاب اسلامي،او به فرمان امام که فرمود: (پادگان ها را ترک کنيد) از پادگان فرار کرده و بعد از چندي تظاهر به بيماري نمود و با اين ترفند توانست از ارتش اخراج شود.
در دوران انقلاب که حفاظت و حراست شهرها با مردم بود شهيد در مدت 2 ماه در منطقه خود به حراست از جان و مال مردم مشغول بود تا اينکه کميته انقلاب اسلامي تشکيل شد و به جمع پاسداران کميته انقلاب اسلامي پيوست.
با اوج گيري انقلاب اسلامي ايران در برپايي راهپيمايي هاي بزرگ در شهر با ديگر دوستان همکاري مي کرد،تا اينکه انقلاب اسلامي در 22 بهمن 57 به پيروزي رسيد و با فرمان تاريخ ساز امام امت مبني بر تشکيل جهاد سازندگي ايشان به همکاري و همياري اين نهاد پرداخت و به عضويت جهاد سازندگي بروجرد درآمد و مدت 6 ماه در اين نهاد فعاليت کرد و به بازسازي روستاها و مناطق محروم پرداخت.
با تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ارتش بيست ميليوني ناصر که جهادگر بود و علاقه زيادي به مبارزه مستقيم با کفر جهاني داشت و دائم به فکر جبهه و ياد جبهه بود.جهاد سازندگي را ترک گفته و مانند هزاران سردار گمنام به صف رزمندگان ستاد جنگهاي نامنظم شهيد چمران درآمدند وي فرماندهي تيم هاي گشتي رزمي را در اين ستاد به عهده داشت و هميار و همپاي شهيد منوچهر قناد زاده در اين ستاد و با ياري هزاران رزمنده مسلمان و کفرستيز به مبارزه با جنگ افروزان استکبار جهاني برخاسته بودند.
بعد از عزيمت از جبهه در ستاد اصلاح بازار شروع به کار کرد و مدتي نيز به صف پيکارگران با جهل در آموزش و پرورش مشغول بکار شدند و طولي نکشيد که بعد ا ز چند ماه به جبهه اعزام و در در اعمليات فتح المبين از ناحيه پا مجروح شدند و مدتي نيز به علت شکستگي استخوان ران بستري شدند. با بهبودي دوباره به منطقه برگشتند و در عمليات بيت المقدس حضوري فعال داشتند. در اين عمليات نيز مجروح شدند ولي اسرار دوستان نتوانست او را بر مداوا به پشت جبهه بفرستد و با مجروحيت و ترکش در منطقه جنگي باقي ماند تا زمانيکه از ناحيه پا به سختي مجروح شد که مدت 6 ماه در تهران،شيراز و خانه بستري بودند.بعد از بهبودي او علاقه وافري داشت که لباس مقدس پاسداري را بر تن بپوشد و به راستي که بر قامتش چه زيبا و با وقار بود او به عضويت سپاه پاسداران بروجرد درآمد و در تعاون سپاه مشغول به انجام وظيفه شد.
چندي نگذشت که باز به جبهه برگشت و در جبهه آنچنان پشت کار و علاقه اي در کارهاي رزمي با توجه به سوابق نظامي و حضور در ستاد جنگ هاي نا منظم شهيد چمران از خود نشان داد که از طرف فرماندهي ملزم به طي دوره هاي عالي فرماندهي و ستاد (سپاه) گرديد و مدت زيادي در تهران در پادگان امام علي(ع) در حال آموزش فرماندهي بود.
بعد از طي دوره موفقيت آميز ايشان به عنوان يکي از مسئولين طرح و اجراي عمليات رزمندگان در قرارگاه کربلا به کار ادامه داد.
شهيد ناصر فاضلي به همراه شهيد حاج عبدالحسين کردي از مسئولان طراحي و برنامه ريزي عمليات والفجر 5 – 6- 7- 8- 9 و کربلاي 4 و 5 بودند.بعد از حماسه بي نظير در هم کوبي دفاع متحرک عراق توسط رزمندگان دلير لرستاني و شجاعت و شهامت اين رادمردان تيپ 57 به لشگر ارتقاء يافتند.
حاج عبدالحسين کردي يار ديرينه او به سمت فرماندهي اطلاعات و عمليات لشکر 57 انتخاب شده بود.اين دو مانند يک روح در دو کالبد بودند که نمي شد از يکديگر جدايشان کرد.هر وقت پاي صحبت ناصر فاضل مي نشستي از کردي مي گفت حاج عبدالحسين کردي در عمليات شلمچه در تاريخ 11/11/65 به فيض شهادت نائل گرديدند.
پيکر خونين سردار رشيد اسلام شهيد کردي در بروجرد تشييع و به خاک سپرده شد.فاضل مانند پرنده اي در فراغ يار بي قرار بود.غم اين جدايي براي او بسيار سخت و ناراحت کننده بود.غم تنهايي و غربت بر رخسار پر نور فاضل نشست و او در فراغ همسنگر و هم راز خود گفت که بعد از حاج کردي زندگي برايم سخت شده است اين دو با هم قرار گذاشته بودند که هر کدام شهيد شدند،شفاعت ديگري را بکنند.
جدايي ميان اين دو يار ديري نپاييد يک ماه بعد از شهادت حاج کردي، ناصر نيز در منطقه بوارين در ادامه عمليات کربلاي 5 از ناحيه سر،دست و هر دو پا در تاريخ 11/12/65 مجروح و جهت مداوا به تهران انتقال مي شود که در تهران به علت جراحات بسيار پاي چپش را قطع کردند و در تاريخ 14/11/65 بعد از خواندن نماز صبح،آخرين نماز عشق را بر روي تخت بيمارستان خواند و شب هنگام در هنگام شروع مناجات دعاي روح بخش کميل در مهديه تهران،ملائک مقرب آمدند و او را ندا دادند که:
تو را ز کنگره هاي عرش مي زنند فرياد که اي شهيد عشق نام نکويت خوش باد
از شهيد فاضل سخن گفتن بسي سخت و دشوار است.زيرا او همواره سعي داشت که کمتر بر سر زبان ها باشد.از مواضع گمناني سير مي کرد و بسيار ناراحت از مطرح شدن بود به طوري که حتي در نزد نزديکان نيز گمنام بود او در احلاص و صداقت و جوان مردي و پاکدامني اسوه بود.
آري بعد از شهادت برادرش مدت 8 ماه در جبهه هاي نبرد حضور داشت.از پدرش خاطره اي نقل است که:زماني که حاجي شهيد شده بود برادران از من پرسيدند چکاره بود گفتم پاسدار گفتند در سپاه چه کاره بود،گفتم که هر وقت مي پرسيديم مي گفت براي رزمندگان آب مي آورم.ولي بعد از شهادتش متوجه شديم که فرمانده اطلاعات و عمليات لشکر بوده در همان روزي که پيکر شهيد حاج عبدالحسين کردي بر دوش مردم تشيع مي شد شهر بروجرد آماج عمليات هواپيماهاي عراقي بود و مناطق مسکوني بمباران مي شدو حتي زمان مراسم شهيد چندين بار هواپيماها شهر بروجرد را بمباران کردند.شهيد حاج عبدالحسين کردي در تاريخ 4/10/65 در منطقه کربلاي 5 – عمليات شلمچه از ناحيه گردن مورد اصابت ترکش دشمن قرار گرفت و به آرزوي ديرينه خود نايل شد و با بدني قطعه قطعه و غرق در خون به ديدار معشوق شتافت.
ايشان در يکي از دست نوشته هايش نوشت است:
خدايا من به جبهه حق عليه باطل آمده ام که جان خود را بفروشم.اميدوارم خريدار جان من تو باشي.به حق محمد و آلش مرا زنده به شهر و ديارمان برنگردان،دلم مي خواهد لحظه هاي آخر زندگي بدنم و جسمم آغشته به خون گردد و در راه تو باشم.
آنان که براه دوست آگاه شدند با عشق بهر طريق همراه شدند
از جان و عيال و مال خود بگذشتند خفتند بخون شهيد آگاه شدند
منبع:پرونده شهيد درسازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران خرم آبادومصاحبه باخانواده ودوستان شهيد




وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون
گمان مکنيد آنان که در راه خدا کشته مي شوند مرده اند بلکه آنان زنده اند و در نزد خداي خود روزي دارند.
پروردگارا – تو مي داني به يگانگي و وحدانيت اعتقاد دارم و تنها تو را مي ستائيم و از تو ياري مي جوئيم.و تنها به تو پناه مي بريم از شر هر شيطاني.و شهادت مي دهيم که دين اسلام بر حق است و شهادت مي دهم که محمد (ص) بنده و فرستاده توست و شهادت مي دهم که علي با يازده فرزندش امام و پيشوايان ما هستند و مسلک و مرام آنان را الگو در دنياي خود قرار مي دهيم.تا آخرتمان در کنارشان باشيم.«الهي رزقني توفيق شفاعه محمد (ص) و آل محمد (ص)»خدايا من بنده ضعيف و ناتوان توام و هرگز حقوق بندگي ام را رعايت نکردم.تو بزرگواري کردي،من سرکشي.تو مهرباني کردي،من مغرور شدم.تو عنايت کردي،من اعتنا نکردم.تو وفا کردي من جفا کردم.تو نعمت دادي من کفران کردم و غافل بودم.حال از تو مي خواهم باري ديگر دست بنده ات را بگيري و از او راضي شوي و جزء بندگان خودت قرار دهي،که بنده تو بودن را مي خواهم.عيبهايم را بپوشاني و رسوايم نکني زيرا تو «ستار العيوبي» به من رحم کن.زيرا که تو ارحم الراحميني.گناهانم را ناديده بگير؛زيرا که غفار الذنوبي و به فريادم رس،زيرا که تو غياث المستغيثيني و در دلم نور خدا را برافشاني زيرا که تو نور المستوحثيني في ظلمي.
خدايا از تو مي خواهم که با غفرانت با من رفتار کن نه با عدلت.که طاقت عذابت را ندارم.خدايا اگر مرا به خاطر نافرمانيهايم سرزنش کني،هرچند که خود را مستحق مذمت مي بينم.از تو مي خواهم بپوشاني آنچه بر من گذشت و مرا مورد عفو خود قرار دهي من که شرمنده ام در حضور تو و شرمندگيم اجازه سخن گفتن را نمي دهد،پس تو خود دستم را بگير.
حال که توفيق حضور در جبهه ها را به من دادي پس مرا خالص گردان و دست رضايتت را بسوي من دراز کن.از تو مي خواهم مرا نجات دهي و تنها هستيم را که آن هم از آن توست،در راهت فدا کنم و به آن مبنا و منشاء و صيعانت برسم،زيرا که جز تو خدايي ندارم.
امت شهيدپرور و مسلمان:سنگيني بار مسئوليت بر دوش شما رهروان بحق علي (ع) است و از ميان شما رزمندگاني فداي جو سنگيني اين بار را بر دوش مي کشند و الله گويان بر قلب کفر مي تازند و هر بار قدري از جان پليدش را مي گيرند.پس اين سيل خروشان را هرگز نگذاريد از حرکت باز ايستد.
با انفاق جان و مالتان اولاً به تکليف پوزه جنايتکاران را بر خاک ماليده و پيروزي و نصر را نصيب خودتان گردانيد و منزل ابدي خود را آباد کنيد و از همه بالاتر سبب خشنودي خدا شويد،تا رحمت او بر شما فرود آيد و شما را از شر شيطان محفوظ دارد.
باري پدرم که عمري در کنار تو بودم و هرگز نتوانستم کوچکترين خدمتي به تو بکنم.بلکه سبب زحمت و نارضايتي تو شدم،نه تنها عصاي پيريت نبودم بلکه خود نيز سنگيني بودم که قد خميده ات و بدن رنجورت را فشردم.اميدوارم و عاجزانه از تو مي خواهم که مرا ببخشي.من مديون تو بودم و هرگز دينت را ادا نکردم.
مادرم تو نيز شيره جانت را به من دادي و به قول برادر شهيدم (حميد) اين نتيجه آن شير پاک و دستان پينه بسته پدرم بود که ما را به منزلگاه عاشقان (کربلا) کشاند.اميدوارم که تو نيز مرا ببخشي و شيرت را حلالم کني و از تو مي خواهم که صبر کني و ارزش خود را ناديده نگيري و هرچند مي دانم که کشته شدن من برايتان سخت است،اما بدانيد از موقعيکه برادرم شهيد شد،من ديگر آرامش در خود احساس نمي کردم و چون او در نزد خدايش ارزشمند بود و شهيد بود.بارها با او حرف زدم و درد دل کردم که در ميان اقوام و فاميل و خانواده کسي را نمي بينم که رهرو او باشد و خود را تنها مي بينم.پس برادرم از خدا بخواه مرا نيز در کنار تو قرار دهد.تو درسي نمي دادي که خود را بيشتر دريابم،چرا که شهيد نشدم و حال هر چند برايتان ناخوشايند است.
از برادرم علي مي خواهم راهمان را ادامه و بر عزت اين خانواده بيفزايد.(عزتي که فقط از جانب خدا بوده و از عزت اوست)اين کشته شدن چون در راه خداست،ارزشمند است.
وصيت مي کنم که بچه هايم را،همسرم بزرگ کند و دستشان را در دست افراد نيکو و وارسته و با تقوا و پيرو خط امام بگذارد.و فرزندي که در راه دارم،اگر دختر بود زينب و اگر پسر بود ميثم نامگذاري کنيد و نيز به آنها بگوئيد که پدرشان پيرو حسين (ع) و پيرو و مطيع رهبر امام خميني بود و در راه انجام تکليف کشته شد.
وصيت مي کنم که خانه ام براي همسرم بماند تا فرزندانم بعد از تشکيل خانواده کانوني داشته باشند که به آنجا روي آورند و مورد طعنه و زخم زبان دشمنانم واقع نشوند.
از همه شما بستگان نزديکم مي خواهم که راضي به رضاي خدا باشيد و هرگز شاکي نباشيد در کشته شدنم.گريه و زاري کم کنيد و صورت و موي نکنيد که رضاي خداوند در آن نيست و همگي مرا عفو کنيد تا خدا نيز مرا عفو کند.والسلام علي عبادالله الصالحين.
به اميد زيارت کربلا و آزادي قدس عزيز.
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار
آنانکه بعشق دوست پابست شدند خود را بشکستند و هم دست شدند
تا فاني في ا... شدند از دل و جان رستند ز قيد هستي و هست شدند
عبدالحسين کردي




خاطرات
حشمت الله موسوي:
سال 65 بنده نيروي واحد اطلاعات لشکر بودم و در منطقه دربنديخان کار مي کرديم که بر حسب اتفاق چند شبي بود که برادران واحد که بنده هم همراه آنها بودم راه را گم مي کرديم و هر شب به يک موانع برخورد مي کرديم(صخره،شيار،جنگل و غيره)يک روز روي کوه بيزل جهت ديد و پيدا کردن راه رفتيم. بنده با برادر سيد ميرزا نوشادي در خدمت حاج کردي بوديم.روي ديدگاه (بيزل) از بنده سوال و نظرخواهي کرد و بنده عرض کردم اگر کسي دخالت نکند بنده راه را پيدا مي کنم بدون هيچ گونه مشکلي،و در عصر همان روز بچه ها جهت ماموريت و شناسايي جمع شدند و سردار کردي و دلفان به آنها گفتند که ما قول داده ايم که هيچ کس دخالت نکند.سيد در جلو و ما هم پشت سر او حرکت مي کنيم.همه بچه ها قبول کردند و سردار کردي به بنده دستور دادند که حرکت کن و ما حرکت کرديم و هر دو سردار نيز در کنار ما حضور داشتند که در آن شب راه را پيدا کرديم.در شب دوم باز بچه ها را همراهي کرديم و از مقر عراقيها رد شديم (روستاي زرنير) و همچنان از خط دوم دشمني رد مي شديم.سردار کردي و سردار دلفان و بنده برگشتيم .از مواضع دشمن که رد شديم بنده جلو بودم که راه را گم کردم. حدود 200 متر انحراف رفتم مکث کردم فهميدم که دارم اشتباه مي روم .فوراً برگشتم و ايشان از بنده سوال کردند . در جواب گفتم که مي خواستم ببينم که شما سر قولتان هستيد و ايشان خنديدند و گفتند ما از اول مي دانستيم که تو داري اشتباه مي روي و ما به قول خود وفا کرديم و چيزي نگفتيم.




آثار منتشر شده در باره ي شهيد
بسم رب الشهدا و الصديقين
به مناسبت چهلمين روز شهادت ستاره پر فروغ لشکر 57 حضرت ابوالفضل:«شهيد حاج عبدالحسين کردي»
آنانکه شهادت را پرواز بلند روح از عالم خاک تا به افلاک دانستند و چون کبوتران سبکبال رهايي را پسنديدند و عروج خونينشان پرواز بود و رهايي،خوبان گلچين شده امت اسلام که تجسم عين کلام مقدس حضرت رسول خاتم اند که فرمود:
چون آخرالزمان فرا رسد شهادت خوبان امت مرا گلچين مي کند،آنانکه لبشان جز به ذکر خدا از هم گشوده نشده و قلبشان جز به ياد خدا به طپش درنيامده،آري بار ديگر مراحم الهي و لطف پروردگار شامل حال يکي از بندگان خداجو گرديد ،ديرزماني بود که کروبيان نامش را به خط نور بر لوح زرين شهادت نگاشته بودند،ولي او همچنان زنده بود و در ميان ما خاکيان رنجمان را به سينه مي گذاشت،سرمست عشق خدايي بود و محو تماشاي او،بالاخره با شهادت خود زنجيرهاي وابستگي به دنياي فاني را گسست،و به سوي لقاء پروردگار خويش شتافت و بحق اثبات کرد که شرط مبارز بودن يکي است و بس،و آن دنيا را فروختن و آخرت را طلبيدن است.
عاشق ديدار معبود و فاتح قلل اخلاص برادر شهيد:حاج عبدالحسين کردي معاون عملياتي لشگر «57» ابوالفضل (ع) دريافت که هنگامه نزول رحمت الهي فرا رسيده و افق جان به گشايش فجر گواهي ميدهد،او منتظر نسيم خلوت بود و مردانه کوشيد تا به ديار نور و جذبه شور کربلاي حسيني برسد.
آن کس که پاي در رکاب حق نهد و خود را براي خدا قرار دهد خداوند او را براي خود برمي انگيزد.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ناحيه لرستان شهادت اين پاسدار فداکار اسلام و قهرمان عرصه پيکار حق عليه باطل را به محضر امام امت و امت شهيد پرور و خانواده محترم ايشان و منجمله همرزمانش تبريک و تسليت مي گويد.روحش شاد و راهش مستدام باد. روابط عمومي سپاه ناحيه لرستان


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان لرستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : کردي , عبدالحسين ,
بازدید : 201
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]

جعفر كوشكي در سال 1344 در شهرك معمولان از توابع شهرستان پلدختر ديده به جهان گشود. پس از اتمام تحصيلات ابتدايي، راهنمايي و متوسطه در زادگاه خودش به خاطر عشق و علاقة زياد به اسلام و جمهوري اسلامي، وارد سپاه شد و وظيفة سنگين فرماندهي توپخانة لشكر 57 حضرت ابوالفضل را در جبهه‌هاي نور عليه ظلمت به عهده كرفت. شهيد بزرگوار در عمليات‌هاي بسياري جانانه جنگيد. ايشان در سال 1364 به خانة خدا مشرف شد و سرانجام در منطقة شلمچه كربلاي 5 در تاريخ 25/10/65 ، هنگامي كه از سنگر بيرون مي‌آمد تا راه را به 4 رزمندة ديگر نشان دهد، به فيض عظيم شهادت نايل مي‌آيند. از شهيد يك دختر بجاي مانده اسمش را زينب نهادند، چراكه بايد زينب گونه رشد كند.
شهيد كوشكي از سنين كودكي علاقة عجيبي به فعاليت‌هاي مذهبي داشت، پس از انقلاب در محافل و مجالس فعال بود. وي عضو انجمن اسلامي دبيرستان طالقاني بود. در زمينة خطاطي و نوشتن شعار بر روي ديوار فعاليت مي‌كرد. شهيد فرد بسيار خوشرو و با اخلاقي بود و هيچگاه باعث رنجش خاطر كسي نشد.
در مسلخ عشق جز نكو را نكشند روبه‌صفتان زشت‌خو را نكشند.
اسد كمري همرزم شهيد مي‌گويد:
يكي از شبها كه در سنگر ايشان خواب بودم، نيمه‌هاي شب ديدم حاجي از سنگر بيرون رفت و بيست دقيقه گذشت، بعد صدايي شنيدم، كنجكاو شدم. به بيرون از سنگر رفتم، آهسته نزديك شدم، ديدم حاجي در گوشه‌اي تاريك و با حالت عرفاني نماز مي‌خواند و زار زار گريه مي‌كند. صداي گريه و حالت روحاني ايشان انقلابي در درون من ايجاد نمود كه زار زار گريستم.
شهيد اولين كسي بود كه به كمك شهيد ايرج تركاشوند توپخانة لشكر 57 را راه‌اندازي كردند. توپخانة لشكر 57 بسيار كارآمد و قوي بود و اين قوت كار مديون شهيد جعفر كوشكي و ديگر شهدا است. خاطرة ديگري كه از شهيد كوشكي دارم، در شب اول عمليات كربلاي 5 كه بنده همراه دو نفر از برادران عمليات لشكر 57 براي هدايت و كنترل گردان‌هاي عمل‌كننده به عنوان محور لشكر به جزيرة بوارين رفته بوديم، وقتي با مقاومت دشمن روبرو شديم و از طرفي حجم آتش دشمن زياد بود، به وسيلة بي‌سيم با شهيد حاج جعفر تماس گرفتم و موقعيت خودمان را گزارش دادم. چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه گفت آماده باشد گلوله‌ها آمدند.
با اين كه ما با دشمن فاصلة زيادي نداشتيم، تمام قسمت‌هايي كه دشمن در آنجا مقاومت مي‌كرد را زير آتش گرفتند و باعث انهدام و شكست دشمن گرديد و اين دقت عمل در زدن نقاط حساس دشمن باعث تعجب همة بچه گرديد.
منبع:پرونده شهيد درسازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران خرم آبادومصاحبه باخانواده ودوستان شهيد




وصيت نامه
...چند سطر نه به عنوان وصيت، بلكه به عنوان پيام بنويسم، از تمامي برادران و خواهرانم مي‌خواهم دعايم كنند كه خداوند از گناهانم بگذرد. به آنچه امام مي‌گويند عمل كنند و لذا پيروي و اطاعت. پدر و مادر گراميم برايم گريه نكنند و در مرگم صبور و بردبار باشيد، چرا كه اين راه را خود آمده‌ام و اين آرزوي خودم بوده است. روي قبرم كلمه ناكام ننويسيد و اطراف قبرم دو پرچم سبز و سرخ كه روي آن كلمه مباركة لا اله الا الله و الله اكبر نوشته و نصب كنيد، چرا كه هدفم اعتلاي كلمة لا اله الا الله و الله اكبر بود. اي امام سلام اين سرباز حقيرت را در جبهه‌ها بپذير، آرزويم ديدن و ملاقات شما بود كه عملي نشد. برايم طلب آمرزش كنيد. امت اسلامي امام را تنها نگذاريد و در خط امام حركت كنيد و براي پيروزي اسلام دعا. والسلام، حاج جعفر كوشكي.




آثار منتشر شده درباره ي شهيد
بيست ليتري
زمين يك‌دست سفيدپوش بود و دانه‌هاي درشت برف آرام آرام مي‌نشستند روي زمين. بوي تند نفت اطراف را پر كرده بو. نگاه انداختم جلوي صف و با انگشت شمردم: « يك و دو و سه و . . . هفت و هشت.» لبخندي رضايت‌بخش نشست روي لبهايم و با خودم گفتم: «خدا رو شكر، بالاخره نوبتم مي‌شه، فقط هشت نفر ديگه مونده». جمعيت زيادي بيست‌ ليتري به دست ايستاده بودند پشت سرم. مردي كه ايستاده بود جلوي صف، سه ظرف بيست ليتري گذاشت جلوي دست نفت‌فروش. نفت‌فروش دو تا از آنها را پر و گفت: «فقط دو تا» مرد دست به دامن نفت فروش شد و گفت: «خواهش مي‌كنم، اين يكي رو هم پر كن».
نمي‌شه برادر من چرا متوجه نيستي؟
همه‌ جاي شهر كه گازكشي نيست، مردم اين دو تا بيست ليتري رو بريزن توي آبگرمكن، توي بخاري يا چراغ؟
يكي از وسط صف درآمد و گفت: «خداوكيلي راست مي‌گه، دو تا بيست‌ليتري كه به جايي نمي‌رسه». نفت فروش ظرف بعد رو كشيد جلوي دستش و گفت: «نفت كمه، بايد به همه برسه، تا حالا نفري دو تا بيست ليتري دادم. تا آخر هم همين كار رو مي‌كنم. حالا برو و جلوي دست و بالم رو نگير. مرد وقتي ديد حرفش خريدار ندارد، دست از پا درازتر بيست‌ ليتري‌ها را برداشت و از كنار صف رد شد. رو كرد به ما گفت: «مي‌گفت نفت كمه،‌ هر با ر كه نفت خالي مي‌كنه يه عالمه مي‌ريزه روي زمين،‌ يه پيت هم خالي مي‌كنه روي خودش. تمام هيكلش بوي نفت مي‌ده». مردي از وسط صف گفت: «ديروز كه من اومدم توي صفف بوي نفت فروش خورد به يه بنده‌خداييو، گلاب به روتون هر چي خورده بود آورد بالا. چطوري طاقتش مي‌گيرده لباسش پر نفته». مردي كه پشت سرم بود گفت: «نفت فروش حرف زور مي‌زنه،‌ توي اين سرماي سگ‌كش دو تا بيست ليتري كاري از پيش نمي‌بره». چشم در چشمش شدم و گفتم: «اين بنده خدا ك نمي‌خواد نفت ما رو واسه خودش برداره، بايد به همه برسه، خوب حرف حساب مي‌زنهك حالا ما اين رو مي‌بريم خونه خدا بزرگه». جلوي صف كه رسيديم، در بيست‌ليتري را باز كردم و گفتم: «آقا ما كه مي‌گي نفت كمه و بايد به همه برسه، مواظب باش نفت حروم نشه، زمين پر نفته». نگاه تندي انداخت به صورتم و لب از لب باز نكرد. سر شلنگ را گذاشت توي بيست ليتري. هر دو را كه پر كرد، گفت: «بردار آقا معطل نكن». نفت را برداشتم و از اوممدم بيرون. سوز سردي مي‌وزيد،‌ يقة كتم را زدم بالا و شال گردن را پيچيدم روي دهان و بيني‌ام. وقتي سر كوچه رسيدم،‌ مادر داشت از نانوايي برمي‌گشت. صداي سرفه‌اش از دور شنيده مي‌شد. چشمش كه افتاد به ظرف‌هاي نفت، گفت: «دستت درد نكنه، الهي خير ببيني مادرجون». كليد را انداخت به در و گفت: «برو تو، صبح تا حالا وايسادي توي سرما».
بيست‌ ليتري‌ها را گذاشتم گوشه ايوان و رفتم توي اتاق. گرماي مطبوعي پيچيد توي جانم. كتم را آويزان كردم به چوب لباسي و از توي آيينه صورتم را برانداز كردم. دماغم شده بود مثل لبو و لپ‌هايم گل انداخته بود. نشستم كنار والر و دست‌هاي قرمز شده‌ام را گرفتم نزديك آن. مادر استكاني چاي گذاشت جلوي دستم و گفت: «بخور كه گرم بشي». بخار شيشه‌هاي اتاق را پوشانده بود، مادر دستمالي برداشت و كشيد به شيشه‌ها. صداي سرفه‌اش مي‌پيچيد توي اتاق. استكان چاي را برداشتم و چشم دوختم به حياط. برف روي درخت كاج سنگيني مي‌كرد و چند گنجشك نشسته بودند لبه ديوار. چاي ته استكان را سر كشيدم و گفتم: «مامان! چرا داروهات را به موقع نمي‌‌خوري كه زود خوب بشي؟».
مي‌خورم مادر جون، اين سرماخوردگي مثل درد بي‌درمون مي‌مونه، عين بختك افتاده روي من و دست از سرم بر نمي‌داره، نيم‌ ساعت ديگه بايد برم پني‌سيلين تزريق كنم.
الان كه بايد راه بيفتي،‌ مي‌خواي باهات بيام؟
الهي خير ببيني، اگر بيايي كه خيلي خوب مي‌شه.
مادر جوراب‌هايش را كشيد روي شلوارش و چادرش را از سر چوب رختي برداشت. كتم را پوشيدم و شال را انداختم دور گردنم، از اتاق كه آمدم بيرون، سوز سردي خود را كوبيد به سر و صورتم. رفتم طرف در و گفتم: «مامان بجنب ديگه». گنجشك‌ها از روي ديوار پريدند. تكاني به درخت كاج دادم. برف‌هاي روي آن ريخت پايين. مادر از اتاق آمد بيرون و گفت: «نمي‌دونم جعفر از صبح تا حالا كجا رفته، پيداش نيست. دو روز كه مي‌ياد مرخصي‌ همه‌اش اين طرفو اون طرفه».
روي برف‌هاي توي كوچه جاپاهاي زيادي مونده بود. دو پسربچه برف‌ها رو گلوله مي‌كردند و مي‌انداختند طرف هم. يكي از آنها داشت مثل بيد مي‌لرزيد. مادر رو كرد به طرفش و گفت: «مگه مجبوري تو برفا وايسي؟ بدو برو خونه،‌يه چيزي بپوش. سرما مي‌خوري، اونوقت بايد يه پات خونه باشه يه پات تو مطب دكترها». بچه اهميتي ندا و برف‌بازي را از سر گرفت. به مطب دكتر كه رسيديم،‌ مادر دست گرفت به زانويش و خود را از پله‌ها بالا كشيد. دور تا دور سالن مريض نشسته بود. رفتم طرف منشي و گفتم: «مادرم آمپول داره». روسري‌اش را مرتب كرد و گفت: «صبر كنيد تا آمپول‌زن بياد،‌ تا چند دقيقة ديگر پيداش مي‌شه». ايستادم كنار مادر و يكي صورت مريض‌ها رو از نظر گذراندم. بوي تند سيگار فضاي تنگ سالن را پر كرد. نفسم تنگ شد. رفتم كنار پنجره و گوشة آن را باز كردم. يكي از مريض‌ها گفت: «بي‌ زحمت پنجره‌رو ببند».
رو كردم به مرد سيگاري و گفتم: «آقا! دلگير نشو تو اين فضاي تنگ كه پر مريضه، آدم سيگار نمي‌كشه، بي‌ زحمت سيگار رو خاموش كن تا پنجره رو ببندم». مرد ساكت ماند، اما با دلخوري سيگار را انداخت زمين و آن را زير پا له كرد. صداي جير جير نگاهم را كشاند طرف در. داداش جعفر زير بغل يوسف را گرفته بود و آمد تو. رفتم طرفش و گفتم: «چي شده داداش؟».
چيزي نيست،‌ يوسف دو سه روزه سرماي شديدي خورده،‌ تنبلي كرده بياد دكتر خودم آوردمش.
بيني يوسف سرخ شده بود و از چشمهايش آب مي‌آمد. دستمال را گرفت جلوي دهانش و عطسه كرد. عطسه‌ بلندش خواب را از چشم يكي از مريض‌ها گرفت. چشم چرخواند دور تا دور سالن. دوباره سرش را تكيه داد به صندلي و پلك گذاشت روي هم. عطسه دوبارة يوسف، منشي را از روي صندلي بلند كرد. صندلي را آورد طرف يوسف. نچ نچي كرد و گفت: «شما حالت خيلي بده، نشين روي صندلي». يوسف تشكر كرد و خود را انداخت روي صندلي. از پنجره چشم انداختم بيرون، ابر خاكستر يك دستي آسمان را پوشانده بود. سرو كلة آمپول زن كه پيدا شد،‌ مادر رفت طرفش و گفت: «بي زحمت يه آمپول داشتم». آمپول زن روپوش سفيدش را پوشيد و گفت: «بفرمايي توي اتاق». چيزي نگذشت كه مادر لنگ لنگان از اتاق آمد بيرون. از جعفر و يوسف خداحافظي كرديم و از پله‌هاي مطب آمديم پايين.
صداي اذان از بلندگوي مسجد محل شنيده مي‌شد كه جعفر به خانه آمد. مادر براي ظهر آش درست كرده بود. كاسه‌اي پر كرد و گرفت طرف جعفر و گفت: «پسرم اين آش رو ببر براي يوسف. بنده خدا خيلي حالش خراب بود». جعفر چشمي گفت و كاسه را از دست مادر گرفت. مادر آش مرا ريخت توي كاسه و گفت: «يه كاسه هم ببرم براي اكرم خانم». كاسه‌اي پر كرد و چادرش را انداخت روي سرش. آش داغ بود و دهنم سوخت. كمي آن را باد زدم تا خنك شود. سكوتي سنگين سايه انداخته بود توي اتاق و صداي گنجشك‌ها از توي حياط شنيده مي‌شد. كمي نان ريز كردم و ريختم توي ايوان. آمدم توي اتاق و از پشت شيشه خيره شدم به بيرون. گنجشك‌ها ريختند روي نان ريزه‌ها و ذره‌اي از آنها باقي نماند.
كاسة آش كمي سرد شده بود،‌ داشتم از گرسنگي ضعف مي‌كردن. نشستم كنار سفره و مشغول شدم. جعفر كليد را انداخت به در و آمد تو. دستهايش را ماليد و به هم گرفت روي والر و گفت: «مامان كجاس؟»
يه كمي آش براي اكرم خانم برده.
جعفر رفت سر قابلمه و كمي آش ريخت توي كاسه. نيت كنار سفره و گفت: خدا كنه زودتر حال يوسف خوب بشه، از زور سرماخوردگي چشماش وا نمي‌شه». صداي بستن در بلند شد. جعفر گفت: «پاشو ببين كيه؟»
لابد مامانه.
مادر وارد اتاق شد و چادرش را انداخت روي چوب رختي. جعفر كاسه را گرفت طرفش و گفت: مامان بي‌ زحمت يه كم ديگه بهم بده». مادر كاسه را پر آش كرد و گفت: «چه عجب پسرم، چشم ما به جمال تو روشن شد. فكر كردم آش رو ببري ديگه برنمي‌گردي،‌ وقتي از جبهه مي‌ياي، همه‌اش اين طرف و اون طرفي دنبال اين كه ببيني كي كار داره، كمكش كني». نشست كنار والر و گفت: «واي چه اتاق سردي داشتن».
اتاق كي سرد بود؟
اتاق اكرم خانم اينا ديگه، عين يخچال بود. بنده‌هاي خدا با كت و كاپشن نشسته بودند توي اتاق. چند ديقه اونجا بودم، يخ زدم.
جعفر آش را هم زد و گفت: «براي چي؟» مادر سرفه‌اي كرد و گفت: «بنده‌هاي خدا يه قطره هم نفت نداشتن. دو سه روزه مي‌رن توي صف، نفت گيرشون نمي‌ياد. دختر كوچيكه اكرم خانم سرما خورده بود». جعفر نگاهي انداخت به صورتم و گفت: «علي! امروز نفت گرفتي؟»
آره داداش،‌ دو تا بيست‌ ليتري
كاسه آش را رها كرد و گفت: «بلند شو مامان».
براي چي مادرجون؟‌
بلند شو با هم بريم در خونة اكرم خانم.
خوب بگو چي كار داري؟
مگه نگفتي اتاقشون سرده؟
آره، ولي چه كاري از دست ما بر مي‌‌ياد؟
يكي از اون بيست‌ليتري‌هايي كه امروز علي گرفته، ببريم بهشون بديم.
در آمدم و گفتم: «داداش من او نفت‌ها رو با بدبختي گرفتم، از كله سحر تا لنگ ظهر وايسادم توي صف». مادر بلند شد و گفت: « علي راست مي‌گه، بچه‌ام بايد دوباره بره تو صف».
مادر نمي‌خواد علي بره توي صف، نفت كه تموم شد، خودم مي‌رم مي‌گيرم. الانم كه لازم نداريم. آبگرمكن و چراغ‌ها پر نفته.
وقتي ديد پكرم،‌ گفت: «ببين علي جان،‌ آدم كه نبايد فقط به فكر خودش باشه. اون بنده‌هاي خدا دارن از سرما مي‌لرزن. اون وقت اتاق ما گرم گرمه. خدا رو خوش نمي‌ياد». مادر گفت: «ديگه لازم نيست من بيام. خودت نفت رو ببر بهشون بده».
مامان شما هم بيا. من نفت رو تا دو در مي‌يارم، شما بهشون بده.
بيست‌ ليتري را از گوشة ايوان برداشت و از در حياط بيرون رفت. مادر دنبالش دويد و گفت: «صبر كن من هم بيام».
منبع:يادهاي ماندگار،نوشته ي مهري حسيني،نشر بهار،قم-1383


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان لرستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : کوشکي , جعفر ,
بازدید : 200
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]

سال 1334 در شهرستان شهيد پرور بروجرد به دنيا آمد . تحصيلات خود را تا مقطع دبيرستاني در مدارس اين شهر به پايان رسانيد . در 14سالگي پدر خود را از دست داد و عهده دار سرپرستي برادران و خواهران خويش گرديد.
در 20سالگي پس از اخذ ديپلم رياضي به تلاش جهت ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر با شرکت در آزمون افسري نيروي دريايي در دانشگاه نيروي دريايي قبول شد و به تحصيل پرداخت . يک سال از آن دوره را طي نمود.همراه با اوج گرفتن انقلاب خونين اسلامي ايران و برپايي راهپيمايي و تظاهرات و اعتصابات، ايشان به صف مبارزان انقلابي پيوست و به روشنگري امت حزب الله پرداخت. به فرمان امام بت شکن خميني کبير،مبني بر ترک مراکز نظامي و فرار از پادگان هاي رژيم شاه ، از نيروي دريايي فرار کرد.وي همواره مي گفت: آنچه را که امام مي گويد حق است و پيرو راستين امام بود. با اوج گيري انقلاب اسلامي ايران در برپايي راهپيمايي هاي بزرگ در شهر با ديگر دوستان همکاري مي کرد،تا اين که انقلاب اسلامي در 22 بهمن 1357 به پيروزي رسيد . با فرمان تاريخ ساز امام امت مبني بر تشکيل جهاد سازندگي ايشان به همکاري و همياري اين نهاد پرداخت و به عضويت جهاد سازندگي بروجرد درآمد . مدت 6 ماه در اين نهاد فعاليت کرد و به بازسازي روستاها و مناطق محروم پرداخت.
با تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ارتش 20 ميليوني ،ناصر که جهادگر بود و علاقه زيادي به مبارزه مستقيم با کفر جهاني داشت و دائم به فکر جبهه و ياد جبهه بود.جهاد سازندگي را ترک گفت و مانند هزاران سردار گمنام به صف رزمندگان ستاد جنگ هاي نامنظم شهيد چمران درآمد. وي فرماندهي تيم هاي گشتي رزمي را در اين ستاد به عهده داشت و هميار و همپاي شهيد منوچهر قناد زاده در اين ستاد بود. او با ياري هزاران رزمنده مسلمان و کفرستيز به مبارزه با جنگ افروزان استکبار جهاني برخاسته بود.
بعد از عزيمت از جبهه در ستاد اصلاح بازار شروع به کار کرد . مدتي نيز به صف پيکارگران با جهل در آموزش و پرورش درآمد.بعد ا ز چند ماه دوباره به جبهه رفت و در در عمليات فتح المبين از ناحيه پا مجروح شد. مدتي نيز به علت شکستگي استخوان ران بستري شدند. با بهبودي دوباره به منطقه برگشتند و در عمليات بيت المقدس حضوري فعال داشتند. در اين عمليات نيز مجروح شد و اصرار دوستان نتوانست او را براي مداوا به پشت جبهه بفرستد . با مجروحيت در منطقه جنگي باقي ماند تا زمانيکه از ناحيه پا به سختي مجروح شد که مدت 6 ماه در تهران،شيراز و خانه بستري بود.بعد از بهبودي او علاقه وافري داشت که لباس مقدس پاسداري را بر تن بپوشد و به راستي که بر قامتش چه زيبا و با وقار بود .او به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي دربروجرد درآمد و در تعاون سپاه مشغول به انجام وظيفه شد.
چندي نگذشت که باز به جبهه برگشت و در جبهه آنچنان پشت کار و علاقه اي در کارهاي رزمي با توجه به سوابق نظامي و حضور در ستاد جنگ هاي نا منظم شهيد چمران از خود نشان داد که از طرف فرماندهي ملزم به طي دوره ي عالي فرماندهي و ستاد (دافوس) گرديد .او در پادگان امام علي(ع) اين دوره را سپري کرد.
بعد از طي دوره موفقيت آميز ايشان به عنوان يکي از مسئولين طرح و اجراي عمليات رزمندگان در قرارگاه کربلا به کار ادامه داد.
شهيد ناصر فاضلي به همراه شهيد حاج عبدالحسين کردي از مسئولان طراحي و برنامه ريزي عمليات والفجر 5 – 6- 7- 8- 9 و کربلاي 4 و 5 بودند.بعد از حماسه بي نظير در هم کوبي استراتِژي دفاع متحرک ارتش عراق ،توسط رزمندگان دلير لرستاني و شجاعت و شهامت اين رادمردان تيپ 57 ابوالفضل(ع)به لشگر ارتقاء يافت.
حاج عبدالحسين کردي يار ديرينه او به سمت فرماندهي اطلاعات و عمليات لشکر 57 انتخاب شده بود.اين دو مانند يک روح در دو کالبد بودند که نمي شد از يکديگر جدايشان کرد.هر وقت پاي صحبت ناصر فاضل مي نشستي از کردي مي گفت. حاج عبدالحسين کردي در عمليات شلمچه در تاريخ 11/11/65 به فيض شهادت نائل گرديدند.
پيکر خونين سردار رشيد اسلام شهيد کردي در بروجرد تشييع و به خاک سپرده شد.فاضل مانند پرنده اي در فراغ يار بي قرار بود.غم اين جدايي براي او بسيار سخت و ناراحت کننده بود.غم تنهايي و غربت بر رخسار پر نور فاضل نشست و او در فراغ همسنگر و هم راز خود گفت که بعد از حاج کردي زندگي برايم سخت شده است اين دو با هم قرار گذاشته بودند که هر کدام شهيد شدند،شفاعت ديگري را بکنند.
جدايي ميان اين دو يار ديري نپاييد يک ماه بعد از شهادت حاج کردي ناصر نيز در منطقه بوارين در ادامه عمليات کربلاي 5 از ناحيه سر،دست و هر دو پا در تاريخ 11/12/65 مجروح و جهت مداوا به تهران انتقال مي شود که در تهران به علت جراحات بسيار پاي چپش را قطع کردند و در تاريخ 14/11/65 بعد از خواندن نماز صبح،آخرين نماز عشق را بر روي تخت بيمارستان خواند و شب هنگام در هنگام شروع مناجات دعاي روح بخش کميل در مهديه تهران،ملائک مقرب آمدند و او را ندا دادند که:
تو را ز کنگره هاي عرش مي زنند فرياد
که اي شهيد عشق نام نکويت خوش باد
از شهيد فاضل سخن گفتن بسي سخت و دشوار است.زيرا او همواره سعي داشت که کمتر بر سر زبان ها باشد.از مواضع گمناني سير مي کرد و بسيار ناراحت از مطرح شدن بود ،به طوري که حتي در نزد نزديکان نيز گمنام بود. او در اخلاص و صداقت و جوان مردي و پاکدامني اسوه بود.
اومعلمي پر توان براي همرزمان به خصوص خانواده و دوستان بود . در لباس رزم يک پاسدار واقعي بود و در خانه براي همسر و فرزندانش (همسر و پدري) مهربان و فداکار .به ديدار از فاميل وبستگان اهميت زيادي مي داد.
همسرش مي گويد:وقتي از ايشان مي خواستم که به بچه هايش فکر کند و کمتر به جبهه برود، ايشان با مهرباني ما را به صبر دعوت مي کرد و رفتن به جبهه را يک تکليف مي دانست.آنقدر ايشان عزت نفس و روح والايي داشتند که به هر کسي مي رسيدند از او شفاعت آن دنيا را مي خواستند.
همسنگرانش مي گويند:اکثر شب ها که رزمندگان در سنگر در حال استراحت بودند، فاضل خارج مي شد و تا صبح بعد از نماز صبح بر نمي گشت.او در دل شب عابد زاهد و در دل روز رزمنده اي فعال بود.همسرش مي گويد: هر لحظه از من شفاعت مي خواست،مي گفت تو نيز مانند زينبي زيرا که دو برادرت در راه خدا شهيد شدند. اگر آنها تو را شفاعت کردند از آنها بخواه که مرا نيز شفاعت کنند.
همسر ش ، خواهر دو شهيد بزرگوار به نام روح الله و يدالله گودرزي مي باشد.از او دو فرزند پسر به نام عبدالله و علي در نزد ما امانت است.در طول حيات فرزندانش عبدالله و علي کمتر پدر را ديدند چون مدت 6 سال در جبهه بود و به علت مسئوليت خطير و سنگيني که داشت بسيار کم به مرخصي مي آمد.او مي گفت که ما اهل کوفه نبايد باشيم که امام تنها بماند و با رزم بي امان خود عليه صداميان هيچ گاه در طول حيات مقدس خود نخواست که امام تنها بماند.او رفت اما ياد او و حرفاي او براي هميشه در دل تاريخ زنده است.
مسئوليت هايي که اين شهيدبزرگوار در طول حيات پربرکت خود به عهده داشت چنين است:
1- عضوشوراي جهاد سازندگي بروجرد.
2- مسئوليت در ستاد جنگ هاي نامنظم شهيد چمران.
3- فرمانده طرح و عمليات لشگر 57 ابوالفضل(ع).
4- قائم مقام فرمانده واحد عمليات و عضو شوراي فرماندهي تيپ فاتح و پيروز 57ابوالفضل(ع).
منبع:پرونده شهيد درسازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران خرم آبادومصاحبه باخانواده ودوستان شهيد


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان لرستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : فاضلي شيرازي , ناصر ,
بازدید : 144
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]

در سال 1344 در روستاي گنجينه ضروني از توابع شهرستان كوهدشت در دامان مادري با تقوي متولد شد و به سرپرستي پدر بزرگواري تربيت و پرورش يافت.
در دوران كودكي تحصيلات ابتدايي خود را در روستا سپري كرد و در اين ايام به كمك خانواده اش در امر كشاورزي همت مي گماشت. ايشان براي ادامه تحصيل راهي شهر كوهدشت شد و بعد از طي دوران راهنمائي به محض اينكه در خود توان گرفتن سلاح را دد سنگر تحصيل را رها كرد و به سوي جبه هاي نبرد حق عليه باطل شتافت و به عضويت رسمي سپاه در آمد و خود را ملبس به لباس آقا اباعبدالله الحسين(ع) نمود. شهيد حميدرضا بيش از 6 سال مخلصانه جنگيد و به قالب دشمن يورش مي برد و سرانجام سرافرازانه مانند ديگر شهداي صدراسلام در تاريخ 3/5/1367 در عمليات مرصاد توسط منافقين كور دل از عالم خاكي به سوي عالم علوي هجرت نمود و به فيض والاي شهادت نائل آمد.
شهيد ابراهيمي فردي شجاع و دلير به علت رشادتهايي كه از خود نشان داد در سمتهاي فرمانده گردان علي اين ابيطالب بوكان- فرمانده محور عملياتي سردشت- فرمانده گردان جندالله مهاباد- معاونت عمليات مهاباد- معاونت گردان خط شكن محبين – فرمانده گردان عاشورا و فرمانده محور عملياتي لشكر 57 ابوالفضل (ع) مشغول فعاليت شد و به هدايت نيروهاي بسيجي در امر عملياتهاي آفندي و پدافندي پرداخت.
منبع:پرونده شهيد درسازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران خرم آبادومصاحبه باخانواده ودوستان شهيد






آثار منتشر شده درباره ي شهيد
نوبت عاشقي
حميدرضا شناسنامه را به دست مرد داد و گفت: «بفرمائيد آقا!» مرد سراپاي حميدرضا را برانداز كرد و گفت:«شناسنامة خودته».
- آره مال خودمه.
مرد روي شناسنامه دقيق شد و گفت: «ببخشيد، نمي تونم ثبت نامت كنم. سنت كمه.»
حميدرضا شناسنامه را برداشت و رفت گوشه ديوار ايساد. دقيق شد توي شناسنامه و گفت:«بخشكي شانس. چي مي شد مادر!سه چهار سال من رو زودتر به دنيا مي آوردي؟» نگاه دواند توي صف. پنج، شش نفر بيشتر نمانده بودند. لا به لاي آن ها پسر قد كوتاهي ايستاده بود. صورتش به سبزه تند مي زد. حميدرضا جلو رفت و منتظر ماند تا نوبت او شود. پسرك شناسنامه را گذاشت جلوي دست مرد. مرد نگاهي انداخت به پسر و گفت: ط چند سالته؟»
- 16 سالمه.
- چرا اين قدر قدت كوتاه آس؟
- چي مي دونم آقا؟.لابد به ننم رفتم.
مرد همان طور كه چشم دوخته بود به كاغذ، لبخندي نشست روي لب هايش و گفت:«سه شنبه، اول صبح همين اينجا باش تا تكليف روشن بشه.» پسرك ذوق زده شناسنامه را گرفت و خداحافظي كرد. حميدرضا دويد دنبالش و گفت:«ببخشيد يه سوال داشتم.» پسرك برگشت طرفش و گفت:«خواهش مي كنم، بفرمائيد.»
- قول مي دم كه به كسي نگم. خدا وكيلي چند سالته؟
پسرك مكثي كرد و گفت: «واسه چي؟»
- همين طور كي خوام بدونم. آخه سنت به 16 سال نمي خوره.
پسرك قدمي به جلو برداشت و گفت:«پيرم در اومد تا تونستم شناسنامه رو دستكاري بكنم. سن اصلي ام سيزده ساله »
حميدرضا كه انگار دراميدي به رويش باز شده باشد، گفت:«يه خواهشي ازت بكنم، قبول مي كني؟»
- ي مي خواي؟
- مي خوام شناسنامه من رو هم دستكاري كني. هرچي بخواي بهت مي دم. به جون مادرم راست مي گم.
- آخه فقط شناسنامه بزرگ كردن نيست. بايد هم سر زبون داشته باشي، هم بتوني كار انجام بدي.
- خيالت راحت باشه. مي تونم گليمم رو از آب بكشم بيرون. فقط شما كمك كن كه شناسنامه رو درست كنم.
پسرك لحظه اي به فكر فرو رفت و گفت:«باشه فقط بايد يه قولي بدي.»
- چه قولي؟
- قول بدي كه به كسي نگي من برات درست كردم. اگه اينها بفهمن، هر دومون رو بيرون مي كنن. اون وقت خر بيار و باقالي باز كن.
- به خدا قول مي دم اگر كسي فهميد نگم كه شما اين كار رو كردي.
لبخند روي لب هاي پسر جا گرفتو گفت:«راستي تگفتي كه اسمت چيه»
- حميدرضا ابراهيمي
- اسم منم قاسم محمدزاده اس
- وقت ثبت نام بايد جوري رفتار كني كه انگار نه انگار شناسنامه ات دستكاري شده، وگرنه دستت رو مي شه. اونا خيلي زرنگ تر از اين حرفا هستن كه كلاه سرشون بره.
- گفتم كه خيالت راحت باشه. جوري رفتار مي كنم كه به عقل جن هم نرسه.
- حالا بيا بريم خونة ما، تاراه و چاه كار رو نشونت بدم. فقط يادت باشه خونوادم خبر ندارن. اگر بو ببرن، كاسه كوزه ان مي ريزه به هم و نميذارن برم جبهه. پيش مادرم حرفي نزني.
- قول مي دم حرفي نزنم. اصلاً لال مي شم، خوبه.
- بارك الله، حالا شدي پسر خوبي.
قاسم كليد انداخت به درو گفت:«بفرمائيد.» حميدرضا دست زد به پشتش و گفت:«اول شما بفرمائيد.» قاسم منتظر نماند و از لاي در خود را كشيد داخل. مادر داشت آجر فرش حياط را جارو مي كرد. روي زمين پر بود از برگ هاي زرد درخت توت. مريم لبة حوض نشسته بود. نگاهش كه افتاد به قاسم از جل بلند شد و دويد طرفش. عروسكش را نشان داد و گفت:«نگاه من مامان چه عروسك قشنگي برام خريده.» قاسم خم شد. صورت مريم را بوسيد و گفت:« خيلي قشنگه، درست مثل خودت.» رو به مادر گفت:«مادر! مهمون دارم. حميدرضا دوستمه.»حميدرضا سلام كرد و چشم دوخت به آجرفرش حياط. مادرجواب سلامش را داد وگفت:« خوش آمدي پسرم. بفرمائيد توي اتاق.»
دور تا دور اتاق پتو پهن شده بود. حميدرضا نشست روي پتو و تكيه داد به پشتي. صداي تيك تيك ساعت ديواري مي خورد زير گوشش. مريم نشست رو به روي حميدرضا و خيره شد به صورتش. قاسم استكان چاي را گذاشت جلوي دست حميدرضا و گفت:«بفرمائيد سرد مي شه.» قاسم نگاهش راداد به مريم و گفت:«خواهرجون! برو تو حياط بازي كن.»
- نمي خوام برم.
وقتي سماجت مريم را ديد، گفتن:«اون جوجه زرده مال تو دوستش داري؟»
- آره دارم
- خوب پاشو برو پيشش. دلش برات تنگ مي شه.
مريم از جا بلند شد. عروسك را انداخت روي فرش و گفت:«الان بر مي گردم.» از اتاق كه بيرون رفت، قاسم زير لب غريد:«عجب مزاحم سمجيه.» حميدرضا استكان چاي را برداشت و گفت:«حالا چه كار كنم؟»
- دررو از داخل قفل مي كنم كه ديگه نيادتو
- اون وقت مادرت مي فهمه كه كاسه اي زير نيم كاسه اس.
صداي زنگ، قاسم را كشاند سمت پنجره. مريم دويد طرف در ولنگه آن را تا آخر باز كرد. چشم قاسم كه افتاد به اكرم خانم و دختر كوچكش زري، گل از گلش شكفت و گفت:«انگار خدا جورش كرد. دوست مريم اومد پيشش. فكر نكنم ديگه مزاحم ما بشه. نگاهي انداخت به عروسك و گفت:« اينم براش بندازم بيرون كه ديگه نياد تو اتاق.»
موتور قراضة پدر گوشه حياط بود. مادر قاسم را صدا زد و گفت:« بيا اين قارقارك رو جابجا كن. ميخوام زيرش رو جارو كنم.» قاسم عروسك رو داد دست مريم. موتور را كمي جا به جا كرد و رفت طرف اتاق. مادر گفت:«خير ببيني مادر جون كمرم داره از درد مي تركه. بس كه صبح تا شب آت آشغال جا به جا مي كنم، بند بند استخون هام مي خواد از هم جدا بشه.» اكرم خاتم نشست لبه پله. نخ كاموا را پيچيد دور انگشتش و گفت: «خيلي خودت رو عذاب مي دي . فايده نداره يه ساعت ديگه دوباره پر زمين مي شه برگ.» مادر نفس عميقي كشيد و گفت:« اگر جمع بشه رو هم، نفسم مي بره. مجبورم تندتند تميز كنم.»
حميدرضا چشم دوخته بود به قاب عكس پدر قاسم كه چسبيده بود سينه ديوار. نگاهش را از قاب گرفت وگفت:«قاسم بهتره كرا رو شروع كنيم. قاسم جوهر سياه رنگش را از توي تاقچه آورد و گفت:«اول بايد شناسنامه رو عكس دار بكنيم.»
- چطوري مي خواي اين كار رو بكني؟
- چطوري نداره. عكس رو با منگنه مي چسبونيم. ته استكان رو كمي جوهري مي كنيم و يه مهر دايره اي مي اندازيم روي عكس. حالا با خودت عكس داري يا نه؟
- آره دارم ديروز كه رفتم ثبت نام مدرسه يكي دو تا اضافي اومد.
و دست كرد توي جيبش وعكس را داد به قاسم. قاسم با ظرافت آن را چسباند روي شناسنامه و با ته استكان مهر روي آن را درست كرد. دوباره رفت طرف تاقچه و گفت:«حالا يه خودنويس سياه رنگ مي خوايم.» خودنويس را از لاي دفتر چه اش كشيد بيرون و با دقت تمام تاريخ تولدش را تغيير داد. نگاهش را داد به حميدرضا و گفت:«بهت قول مي دم كه اصلاٌ نفهمن كه متولد 1344 هستي. جوري درستش كردم كه فكر مي كنن متولد 1340 هستي.» يكي دو جاي شناسنامه را دستكاري كرد و گفت:«خوب ديگه، تموم شد.» حميدرضا نگاهي انداخت به ساعت ديواري و گفت:« دستت درد نكنه، ايشاالله كه بتونم جبران كنم. حالا ديگه برم كه اگه ديركنم، ممكنه كه ماردم اينا بو ببرن.»
از پله ها كه آمدند پايين تر مادر قاسم رويش را تنگ تر گرفت و گفت:«حالا ناهار پيش قاسم مي موندي.»
- دست شما درد نكنه. مادرم نگران مي شه
- سلام برسون.
- بزرگي تون رو مي رسونم.
در حياط را كه پشت سرش بست، نفس عميقي كشيد و گفت:«خدا رو شكر، همين فردا مي رم ثبت نام.»
ساعت نزديك نه بود كه حميدرضا خود را رساند به محل ثبت نام. كمي جلو رفت و نگاهي انداخت به داخل. نگاهش سر خورد روي صورت مرد ميانسالي و با خود گفت:« خدا رو شكر اون آقاي ديروزي نيستش.» ايستاد توي صف و چشم دوخت به دريچه. ثانيه ها به كندي مي گذشتند. نوبتش كه رسيد بدون معطلي شناسنامه را گذاشت جلوي دست مرد. و منتظر عكس العمل او ماند. مرد توي صورت گندمگون حميدرضا خيره شد و گفت:«بهت نمي ياد 16 سالت باشه.»
- لابد به خاطر قدم مي گي؟
- هم قدت هم اينكه ريزه ميزه هستي.
- خدا خيرت بده برادر اين قدر بهونه نتراش و كارم رو راه بنداز. اين قد كوتاه هميشه برام درد سر درست مي كنه.
- رو چشمشم يه ديقه صبر كن تا مشخصاتت رو بنويسم.
- عينك قاب طلايي را زد روي چشمش و سرش را برد توي دفتر اسامي. مشخصات رو كه يادداشت كرد، گفت:«رضايت نامه آوردي؟»
- آره آوردم.
قبل از آن كه رضايت نامه را بدهد دست مرد، صداي آشنايي او را به خود آورد. سر كه بالا كرد، نگاهش افتاد به مردي كه ديروز ثبت نام مي كرد. چشم دوخت به زمين تا او را نشاند.
رضايت نامه را داد دست مردي كه پشت دريچه نشسته بود. مرد گفت:«چرا سرت رو گرفتي پايين مرد خدا. هميشه سر بلند باش.» اين را كه گفت مرد خيره شد به سمت حميدرضا و گفت:«چقدر اين پسر برام آشناست.» كمي فكر كرد و گفت:«آره خودشه. ديروز اومده بود ثبت نام.» شناسنامه را از دست مرد ديگر گرفت و گفت:« تو كه ديروز 12 سالت بود چطور امروز شده 16 سالت.» حميدرضا من و من كرد و گفت:« م..ن من نبودم لابد كسي ديگه بود.»
- چرا خودت بودي نمي خواد بزني زيرش. دستت رو شد.
- آقا شايد داداشم بوده اومده ثبت نام.
- نه خير خودت بودي، يعني مي گي چشمام دروغ مي گه؟
و رو كرد به مرد ثبت نام كننده و گفت:« اسمش رو ننويس گمونم شناسنامه اش رو دستكاري كرده.» حميدرضا كه حسابي حرصش در اومد بود، گفت:«آقا چرا از خودت حرف درمياري.»
- برو پي كارت بچه. وقت ما رو نگير.
بغض چنگ انداخت توي گلوي حميدرضا شناسنامه رو كه دادند دستش، بغضش دوام نياورد وزد زير گريه. هاي هايش اطراف را پر كرده بود و گفت:« حلالت نمي كنم، چرا اين قدر مي پيچي به پرو پاي من. خدا ازت نگگذره. مردم آزار.» خود را كشيد كنار ديوار و صورتش را ميان قاب دستهايش جا داد. مر كه از آنجا دور شد، مرد ثبت نام كننده سرش را از دريچه بيرون آورد و از حميد خواست كه نزديكتر برود. حميدرضا خود را رساند به دريچه. صورتش هنوز باراني بود. هق هق اش را فرو داد و گفت:«با من بودي؟»
- آره پسر جان، شناسنامه ات رو بده تا ثبت نامت كنم.
اين را كه شنيد، مي خواست بال در بياورد. شناسنامه را داد دست مرد و گفت:«الهي هر چي از خدا مي خواي بهت بده.»
منبع:يادهاي ماندگار،نوشته ي مهري حسيني،نشر بهار،قم-1383


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان لرستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : ابراهيمي , حميدرضا ,
بازدید : 154
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]

در سال 1342 در خطة شهيدپرور اليگودرز، يكي از ياران صديق خدا، فرزند پيامبر ديده به جهان گشود. وي كه در خانواده‌اي متدين، مذهبي و كشاورز پاي به عرصة وجود نهاده بودند،‌ از همان بدو كودكي با قرآن مانوس شد و عطر قرآن مجيد او را سرمست از جام معرفت الهي ساخت.
ايام نوجواني شهيد مصادف با انقلاب اسلامي بود. ايشان نيز مانند ديگر ايرانيان مسلم عليه رژيم طاغوتي در كنار برادر بزرگش، شهيد سيد مصطفي، انزجار و نفرت خود را اعلام مي‌نمود. وي در به آتش كشيدن ساواك دوشادوش برادرش نقش مهمي را ايفا نمود. سيد جواد تحصيلات خود را توانست تا ديپلم در رشتة اقتصاد ادامه دهد.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و با شروع جنگ تحميلي در چندين مرحله به جبهه‌ها اعزام شد و در هر مرحله حماسه‌ها آفريد كه هنوز ياد و خاطرة دلاوري‌هايش زبانزد خاص و عام، به خصوص همسنگرانش مي‌باشد.
سيد جواد علاقة وافري به ورزش از جمله كشتي و باستاني داشت و در اين دو زمينه پيش‌كسوت بود. سيد جواد و سيد مصطفي يار و همرزم هم در جبهه‌هاي جنگ بودند و در وحدتي ناب و سرشار از عشق با برادر خويش نسيم خوش عطر برادري را در منطقة بستان، عين خوش، كرخه نور، زبيدات، چزابه، حاج عمران، فاو، شاخ شميران و شلمچه تقديم به همسنگرانش خويش نمود. با اين كه رشادت‌هاي سيد جواد را همه مي‌دانند، اما جاي اين گونه افراد اكنون در دوران سازندگي خالي است. آري، سيد جواد در عمليات والفجر 9 در سليمانية عراق براي تثبيت ارتفاعات مشرف بر شهر چزابة عراق جلودار بود و در نوك پيكان گردان شهدا حركت مي‌كرد و ماية دلگرمي همرزمانش به شمار مي‌آمد.
چند روزي به عمليات كربلاي 5 مانده بود. وي براي ديدار و وداع به ديدار خانواده‌اش رفت و پس از بازگشت در شب عمليات شال سبزي به كمر بست و رهسپار خط مقدم شد و تا پايان عمليات مردانه جنگيد. بعد از عمليات وي دور از چشم ديگران عرج خونين خود را آغاز نمود و اين سان سيد جواد در فتح شلمچه در شرق بصره به شهادت رسيد.
يكي از همرزمانش درباره او چنين مي گويد:
در عمليات حاج عمران ما با گردان ويژه شهدا بوديم. ايشان هم معاونت گردان را داشتند. شب عمليات ايشان يكي از گروهان‌ها را خودش رهبري مي‌كرد. سيد جواد خط عراقي‌ها را دور زد، ساعت 12 بود ك رفتند و 5/2 نيمه‌شب بود كه با بي‌سيم گفت: ما تپه را محاصره كرده و 1200 عراقي را نيز گرفته‌ايم.
در رقابيه والفجر مقدماتي سه نفر بوديم. هر سه نفر مجروح شديم. سيد جواد ما را به آمبولانس منتقل كرد و حركت كرديم، هوا تقريباً داشت تاريك مي‌شود. سيد جواد پس از انتقال ما به بيمارستان، خودش نيز مجروح شده بود و با لندكروز به پشت خط مي‌آمد. در بين راه مي‌بيند كه ما عوضي به سمت مواضع دشمن مي‌رويم و با همان مجروحيت خود را به ما رساند و ماشينش را جلوي آمبولانس ما پيچيد و گفت شما داريد به طرف عراقي‌ها مي‌رويد، برگرديد و به اين ترتيب ما را از دست عراقي‌ها نجات داد.
منبع:پرونده شهيد درسازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران خرم آبادومصاحبه باخانواده ودوستان شهيد



وصيت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
از فرزندان پدر،‌ قابيل براي حكومت و بيشتر انباشتن و برتر بودن كينة هابيل را در دل پروراند و سرانجام اولين كشتار تاريخ به وقوع پيوست.
قابيل برادرش را كشت. او كشتن برادر به زندگي دنيا و حكومت خويش نيز ترجيح داد و به تقليد كلاغان او را در خاك تيره پنهان نمود و به همين منوال خونريزي، قتل و غارت هم‌چنان ادامه يافت. قابيليان با تكيه بر سرير ظلم و جور هابيليان را يكي پس از ديگري به جرم حق جويي و حق پرستي به دار آويختند و سند رسوايي خويش را امضا و تاريخ جنايت خود را قطور و پرحجم و به گمان باطل خود را جاودان مي‌پنداشتند.
هابيليان اين چراغ كه در برابر فرعون، موسايي كه با عصايش در برابر نمرود ابراهيمي با تبرش و براي دوران جاهليت كودكي كه يتيم به دنيا آمد يكه و تنها در شهري مخاف و پرمخاطره و مردمي خونريز سفاك و ماجراجو و بت‌پرست (محمد با قرآن) در برابر يزيد و اعمال پليد و زشت خود و اطرافيان شكمباره‌اش كه به لقمه‌اي تن به ذلت و پستي داده بودند و دنيا و آخرت خويش به پشيزي از دست دادند و كوركورانه دنباله‌روي ظالم گشتند. حسين با خونش و خانواده و فرزندانش شهادت را در آغوش گرفتند و اهل بيتش به اسارت رفتند و سرانجام خون بر شمشير پيروز شد و اما امروز امامي را كه پيغمبر خاتم و ائمه قيامش را پيش‌بيني كرده بودند در مقابل حكام ظلم و جور قد علم كرد و ملتي را حسيني بر عليه نظم‌هاي كفر و شرك و نفاق شوراند. خميني با حزب الله وارثان دين محمد كه در پي باز نمودن و انفجار معبري كه ساليان دراز در سلطة جباران و ستمگران بود، مگر آنان را تدارك مي‌بيند. از فراز و نشيب‌ها و امواج پر تلاطم و خروش سهمگين نيل‌ها همچنان مي‌رود تا فرعونيان را در نيل غرق نمايد، چرا كه فرزند حسين است و از سلالة پاك محمد است و مظهر تقوي و شجاعت و فضيلت: جاء من اقصا المدينه رجل سعي قال يا قوم اتبعو المرسلين اتبعو من لا يسئلكم اجراو هم مهتدون.
و او فرياد مي‌زند كه اي فرزندان آدم، اي كساني كه ايمان آورديد، امروز روز شهادت است و قيام روز خوبتر مردن است.
ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلي فياسيوف خذيني
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
راحت جان بطلبم وز پي جانان بروم
و اما بندة حقير و گنهكار قطره‌اي ناچيز از اقيانوس بيكران رهروان پير خمين سيد مصطفي ميرشاكي كه با خود انديشيدم كه چه ذليل‌اند اين مردمان نا آگاه تحت ستم كه به لقمة ناني زنده‌اند و آن را به آبرو و حيثيت و شرف و معنويت ترجيح داده و عصاي دست جباران و ستمگرانند و تنها فجر صادقي مي‌بايد تا الف باي آزادي و معنويت را در مغز آنان فرو كنند و آنان را متغير سازد و از منجلاب فساد و تباهي و لجنزار بي‌بند و باري و . . . بيرون آورد كه آن خميني است با ياورانش و امروز كه اين رهبر آگاه، امام عزيز با نفسي مطمئن و قدسي، امتي را حسيني نمود و بر عليه چپاولگران به حركت درآورده و من هم سعي نمودم كه خودم را به كاروان برسانم تا شايد بتوانم خدمتي ناچيز بنمايم و عملاً جواب مثبتي به نداي امام عزيزم داده باشم. هرچند تا به حال نتوانسته‌ام فرزند خلفي براي جدم باشم و اظهار عجز و ناتواني و حقارت در برابر رزمندگان اسلام مي‌نمايد،‌ چرا كه گناهكارم و شرمنده و شرمسار با خود گفتم كه به كوره‌ نرفته اي تا پخته شوي. كارزار است و بايد در ميان آتش و خون، سرما و گرما پخته شود. گفتم فرمانبر و تسليم ولايت باشم كه در غير اين صورت بزرگترين گناه همين است، عقب ماند و جلوتر از امام .سيدجواد مير شاکي



خاطرات
مادر شهيد:
وقتي جواد به دنيا آمد، پدرش گفت چون ما سيد هستيم، بايد نامي زيبا برايش انتخاب كنيم. در كودكي با قرآن آشنا گشت و چون قرين با قرآن بود، اخلاق نيكو و مهرباني داشت. همه كس را دوست مي‌داشت. پسرم اهل ورزش بود و با سيد مصطفي به باشگاه ورزشي مي‌رفت. تابستان كه مي‌شد، در كارهاي كشاورزي و گله‌داري به پدرش كمك مي‌كرد و يار و ياور او بود. سيد جواد هيچ وقت عصباني نمي‌شد. بسيار شيرين زبان و خوشرو بود. تنها آرزويش رفتن به كربلا بود. هميشه به خوهرانش تاكيد مي‌كرد حجابشان را راعايت نمياند. او الگوي من و خواهرانش بود.




آثار باقي مانده از شهيد
بسم الله الرحمن الرحيم
آنچنان سيلي به صدام و حزب بعث بزنيم كه ديگر از جايش بلند نشود. امام خميني
پس از عرض سلام، سلامتي شما را از درگاه خداوند قهار خواهانم و اميد است كه در بين شما ناراحتي از طرف ما در بين نباشد و سلامتي كامل برقرار است. به حمد الله و با خواست خدا و با فرماندهي امام زمان (ع) اگر خدا قسمت كند، به سوي كربلا به پيش خواهيم رفت. باشد تا از بزرگ مرد تاريخ انسانيت و اسوة شجاعت و شهامت درس صبر و مقاومت پيش گيرد تا با خواست خدا دژهاي مستحكم دشمن را يكي پس از ديگري با اتكال به خداي قهار منهدم كرده و به سوي كعبة آمال مسلمين كه حال در دست صهيونيزم بين الملل و غرب جنايتكار و شرق متجاوز است، پيش رويم. اگر از احوال اينجانبان، سيد مصطفي و سيد يحيي و سيد جواد خواسته باشيد،‌ ملالي در پيش نيست و شايعه‌هايي كه در شهر رايج است، دروغ محض مي‌باشد و به حمدالله و به خواست خدا ما را چيزي نيست، جز اين كه به اندازة نخودي تركش به پاي‌مان اصابت كرده كه الان من در منطقه صحيح و سالم به خدمت حق مشغولم و مصطفي در مشهد مقدس به سر مي‌برد و چريك حزب الله سيد يحيي در تهران مي‌باشد كه جراحت هر دو نيز سطحي مي‌باشد وبه خواست خدا اين كسالت رفع و دوباره به جبهه حق بازگشته و سلاح را بر زمين نمي گذاريم تا دشمن زبون را از پاي در آوريم. در ضمن از طرف ما خدمت دكتر و خواهر و خانواده و كلية‌اقوام و آشنايان ، مخصوصاً مهدي را سلام برسانيد و خدمت داش محمد حسين نيز از طرف ما سلام و احوال‌پرسي كنيد.
«ان الله مع الصابرين اجر كم عند الله«
هيچ احتياجي هم نيست كه بخواهيد به آنها سر بزنيد، چون من خودم يك روز در پيش آنها بوده‌ام و آنها را به زور به مشهد و تهران فرستاده‌اند. والسلام علي من اتبع الهدي و رحمه الله و بركاته
و من الله توفيق و هو المستعان
جمعه شب 22/ بهمن/ 61
مصادف با 27 ربيع الثاني 1403 هجري قمري
منطقة عملياتي والفجر خاك عراق
فرزند كوچك شما سيد جواد ميرشاكي
به اميد پيروزي لشكر اسلام بر جنود كفر
فرزند کوجک شما سيد جواد



آثار منتشر شده درباره ي شهيد
جهاد جواد
سيد جواد پس از انقلاب با شروع درگيري عوامل مزدور كفر جهاني در كردستان به همراه سيد مصطفي عازم غرب مقاوم شد و جهاد خويش را با اشرار مسلح و گروهك‌هاي آمريكايي اين گونه آغاز كرد.
سيد جواد در سال 64 به طور متفرقه موفق به اخذ ديپلم گرديد و در كنار رزم و جهاد از ورزش نيز غافل نبود، چنان كه در كشتي پهلواني و ورزش باستاني در زمرة ورزشكاران نمونه بود و اين جوان 22 ساله، پيش كسوت ورزش باستاني در شهرستان اليگودرز و بلكه استان لرستان شناخته مي‌شود.
با شروع جنگ تحميلي در سال 59، در لبيك به صداي هل من ناصر امام،‌ باز هم همراه برادر بزرگوارش سيد مصطفي عازم ميادين نبرد شد و تا زمان شهادت برادر، همواره همرزم و همسنگر وي بود. آنچنان كه هماره از فيض رحمت زلال اخلاق برادر سود برده و در وحدتي ناب و سرشار با برادر خويش، نسيم خوش عطر برادري ايماني را در بستان و عين خوش و كرخه نور و زبيدات و چزابه و حاج عمران و فاو و شاخ شميران و شلمچه و . . . نصيب دل و ديدة آشنايان ايماني و همسنگران جهاد خويش مي‌نمود.
جواد به خاطر احترام بيش از حدي كه براي سيد مصطفي قايل بود، حاضر به كسب مقام‌هاي بالاتر از وي تا زمان شهادتش نشد و بعد از شهادت برادر نيز تنها به خاطر حفظ انسجام حزب الله جبهه و شهر و هدايت آنها به طرف فتح لانه‌هاي شرارت و فساد مخالفين انقلاب و اسلام نيز به جهت اين كه پرچم و سلاح برادر بر زمين نماند و عظمت پيام شهادت وي را به جهانيان برساند، فرماندهي گردان ويژة حزب الله را تقبل نمود تا به جان و جهان بفهماند كه راه سرخ شهيد نبايد بي رهرو بماند.
سيد جواد پس از شهادت برادرش سيد مصطفي هرگز اشكي نريخت تا نباشد نقطة ضعفي از خود به دشمنان داخلي و خارجي بروز داده و تنها شكايت و دردهاي پنهانش را در دفتر خاطراتي كه از سيد مصطفي به وي رسيده بود، مي‌نوشت كه متاسفانه بعد از شهادتش نه تنها اين دفتر، بلكه خاطرات، نكات ادبي، اشعار و . . . و حتي وصيت‌نامة اين شهيد به خانواده نرسيد و خوارج زمانه از ترس شناخته شدن صورت كريه‌شان آنها را از بين بردند تا مگر عمر و دوام بيشتري داشته باشند.
ستاد بزرگداشت مقام شهيد

پشت خط
آفتاب پايين رفته بود و تاريكي داشت پهن مي‌شود روي دشت. سيد جواد از پشت آمبولانس رفت پايين و گفت: «مجتبي!‌چشمت به داداشم باشه». رو كرد به راننده و گفت: «دست علي به همراهتون، مواظب بچه‌ها باش». خون روي ران پايم را پوشانده بود. نشستم كنار پاي سيد مصطفي كه دراز كشيده بود كف آمبولانس. پهلويش بد جوري زخم برداشته و خون پايين لباسش را پوشانده بود. گاهي درد به او فشار مي‌آورد و عضلات صورتش منقبض مي‌شد. تمام حواسم به او بود و زخم پايم را فراموش كرده بودم.
آمبولانس دست‌اندازهاي جاده خاكي را پشت سر مي‌گذاشت و خود را جلو مي‌كشيد. سر گذاشتم به شيشه. تاريكي همه جا را پوشانده بود و چيزي به چشم نمي‌آمد. گاهي زوزه خمپاره به گوش مي رسيد و پشت سرش صداي خمپاره مي‌پيچيد توي دشت. هر چه جلوتر مي‌رفتيم، صداي انفجار بيشتر به گوش مي‌رسيد. رانندة‌ آمبولانس تخته گاز را گرفته بود و توجهي به اطرافش نداشت. دوباره نگام خزيد روي زخم مصطفي. خون پهلويش بند آمده بود و دقيق شده بود به صورتم. كمي جابه‌جا شدم و دستي كشيدم روي موهاي پرپشتش و گفتم: «حالت چطوره سيد؟ درد كه نداري؟»
- يه كمي پهلوم مي‌سوزه.
لحظه‌اي ساكت ماند و گفت: «مجتبي پس چرا نمي‌رسيم؟»
- نمي‌دونم سيد. توي اين تاريكي و گرد و خاك، چشم چشم و نمي‌بينه. راننده هم كه همين جوري داره . . .
حرفم تمام نشده بود كه انفجار خمپاره‌اي در كنار جاده، تن ماشين را لرزاند. تكان شديد ماشين باعث شد بيفتم روي پاي مصطفي. صورتش را بوسيدم و گفتم: «سيد ببخش». خون پايم بند آمده بود، دوباره زد. چفيه آم را بستم روي آن و رو به مصطفي گفتم: «از راننده بپرسم كه چرا اين قدر طول كشيد؟». زدم به شيشه و فرياد زدم «نگه‌دار! نگه دار!» راننده زد روي ترمز و آمد پشت آمبولانس، در را باز كرد و گفت: «چه خبره؟ چي شده؟»
- چرا وضعيت اين طوريه؟ توي اين تاريكي داريم كجا مي‌ريم؟
- خوب معلومه داريم مي‌ريم پشت خط.
- پس چرا خمپاره مي‌خوره اطراف، الان يك ساعته كه از خط فاصله گرفتيم.
اين را كه گفتم صداي صوت خمپاره بلند شد،‌راننده پريد عقب ماشين و در را بست. خمپاره در جلوي ماشين با سر خورد زمين. رو به او گفتم: «مي‌‌خواي چه كار كني؟»
نميدونم برم جلو يا نه؟‌
حس كردم صداي ماشين مي‌آيد. صدا هر لحظه نزديكتر مي‌شد. رو به راننده گفتم: «انگار صداي ماشين مي‌ياد.» راننده گوش‌هايش را تيز كرد و گفت: «آره صداي ماشين مي‌ياد» و چشم دوخت به جاده. چيزي نگذشت كه ماشين از حركت ايستاد و سيد جواد از پشت فرمان آمد پايين. رو كرد به راننده و گفت: «داري اينا رو كجا مي‌بري؟ اين جا خط عراقي‌هاس». رانند زير بار نرفت و گفت: «خط عراقي‌ها كدومه؟» سيد جواد دستش را كشيد و گفت: «اگر باور نمي‌كني يه كم برو جلوتر، عراقي‌ها پشت اين تپه خاكي هستن». برگشت طرف من و گفت: «خدا به هر سه نفرتو رحم كرده كه جلوتر نرفتيد». از آمبولانس آمد بالا، نگاهي انداخت به سي مصطفي و گفت: «حال داداشم چطوره؟»
- خوبم داداش،‌ طوري نيست.
و خم شد و پيشاني سيد مصطفي را بوسيد. دست به شانه‌اش گذاشتم، خون از آن جوشيده بود بيرون. هول گفتم: «سيد زخمي شده‌اي؟»
- آره،‌ از خمپاره‌هايي كه مي‌خورد اطراف تركش خورد به كتفم. دو سه دقيقه‌اي هم بين راه ترمز كردم. از آمبولانس پايين رفت و گفت: «بهتره معطل نكنيم و زدوتر برگرديم تا عراقي‌‌ها نفهميدن». چشم انداختم بيرون و گفتم: «پس راننده كو؟» سيد جواد دور و بر ماشين را كاويد و گفت: «نيستش، نكنه كاري دست خودش بده؟»
كمي كه گذشت، راننده برگشت و گفت: «آره سيد، راست مي‌گي اينجا خط عراقي‌هاس». از تپه رفتم بالا، سر و صداشون را شنيدم. يه كم ديگه رفتم جلو،‌كار تموم بود. خدا رحم كرد و بچه‌ها گفتن ماشين رو نگه دار. قدمي بداشت و دوباره گفت: چطور فهميدي ما اومديم طرف عراقي‌ها؟»
- شما كه حركت كردين، كار داشتم، پنج شش ديقه بعد من هم راه افتادم. از دور ديديم كه دو راهي را اشتباهي رفتين، اومدم دنبالتون.
- برو بشين پشت فرمان كه زودتر برگرديم.
سيد جواد اين را گفت و خزيد پشت فرمان تويوتا. رانندة آمبولانس چند بار استارت زد. ماشين روشن نشد. آمد پايين و كاپوت را زد بالا و گفت: «خمپاره‌اي كه خورد جلومون، تركشش خورده به موتور و ماشين رو از كار انداخته».
آمد طرف سيد جواد و گفت: «حالا چي كار كنيم». سيد جواد از عقب تويوتا طنابي را كشيد پايين و آمبولانس را بكسل كرد. راننده پشت فرمان جا گرفت. در آمبولانس را بستم و دوباره نشستم كنار پاي سيد مصطفي.
منبع:يادهاي ماندگار،نوشته ي مهري حسيني،نشر بهار،قم-1383


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان لرستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : ميرشاكي , سيد جواد ,
بازدید : 107
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]

وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
بار الها سوي تو با چشم گريان آمدم
با دلي افسرده و حالي پريشان آمدم
گر بخواني يا براني کي روم از درگهت
بنده ام من با اميدي نزد سلطان آمد
نااميد از هر اميد جز عفو تو
با صد اميد، اي اميد نااميدان آمدم
...بارالها، خدايا تو خودت شاهد هستي که من خيلي مشتاق ديدار مولايم حسين (ع) هستم و در اين راه با دشمنان او مي جنگم و تن به ذلت نخواهم داد و يقين دارم که به شهادت خواهم رسيد.
...رسول الله مي فرمايد: درهاي بهشت زير سايه شمشيرهاست، و به فرموده حضرت علي (ع): جهاد، در رحمت الهي است که تنها به روي بندگان ويژه خداوند باز مي شود و ثمره اين راه «جهاد» بهشت است.»
يکي درد و يکي درمان پسندد

يکي وصل و يکي هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
امام نعمتي است که خداوند به ملت ايران عطا کرده، قدر اين نعمت را بدانيد. اسدمراد بالنگ




آثار منتشر شده درباره شهيد
عشق دست يافته
دفتر و کتابهايش را گذاشت توي طاقچه و نشست کنار سفره. مادر بشقاب برنج را گذاشت جلوي دستش و گفت: «اسدجان! چرا لباست رو عوض نمي کني؟»
- کار دارم مامان، مي خوام برم بيرون.
- کجا به سلامتي؟
- مي خوام برم بسيج.
- بسيج براي چي؟
- مي خوام ثبت نام کنم.
- بذار بابات بياد، بهش بگو، بعد برو.
- باب حرفي نداره، ديروز باهاش حرف زدم.
مادر نگاه مهرباني انداخت به صورت اسد و گفت: «مادرجون، مگه دنبالت کردن، يه خرده اروم تر بخور.» اسد لقمه اش را فرو داد و گفت: «بايد برم دنبال باقر. دوست ندارم معطلش کنم» ليوان را پر آب کرد و آن را سر کشيد. از جايش بلند شد و گفت: «چيزي از بيرون نمي خواي برات بخرم؟»
- نه پسرم. مواظب خودت باش. کارت که تموم شد، زود برگرد خونه.
در را که پشت سرش بست، چشمش افتاد به پدر که وارد کوچه شد. نزديک رفت و سلام کرد. پدر گفت: «سرظهر کجا با اين عجله؟»
- مي رم بسيج. خودت ديروز بهم رضايت نامه دادي يادت رفته؟
پدر ياد قولش که افتاد، ديگر حرفي نزد. خداحافظي کرد و به دو از کوچه رفت بيرون. پدر دست برد طرف زنگ و کليد را انداخت به در. مادر از جا بلند. چادرش را انداخت روي سرش و دويد طرف در. پدر را که ديد گفت: «جاوه! کليد داري ديگر چرا زنگ مي زني و من را با اين زانوهاي پر درد از پله ها مي کشي پائين».
- چي کار کنم خانم، عادت کردم. دست خودم نيست.
- اسد پيش پاي شما اومد بيرون. ديديش؟
- آره ديدمش. داشت مي رفت بسيج.
- آخه مرد، اسد شانزده هفده سالش بيشتر نيست، چرا قبول کردي؟
- خانم! مگه مي خواد چه کار کنه؟ يه عضو ساده بسيج مي شه.
- يعني چي کار مي کنه؟
- خيلي همت کنه، بعضي شب ها نگهباني مي ده.
- مرد! چطور قبول کردي شب بيرون از خونه باشه؟
- اي خانوم، شما هم گير دادي ها! گفتم که کارش نگهبانيه، نمي خواد که کوه بکنه. حالا مي ذاري بيام تو خونه يا نه؟
پدر اين را گفت و خم شد کنار حوض فيروزه اي و آبي زد به دست و صورتش. مادر حوله را داد دستش و رفت طرف قابلمه. غذاي جاوه را کشيد توي بشقاب و گذاشت جلوي دستش. لبخندي نشست روي لب هاي جاوه و گفت: «نگران نباش. اسد پسر زرنگيه. نگاه به سن و سالش نکن، هرجا باشه گليم خودش رو از آب مي کشه بيرون.» مادر چشم دوخت به صورت جاوه و گفت: «نگران نيستم. اسد پسر عاقليه. مي دونم که پاش رو کج نمي ذاره. مي گمبچه اس، يه وقت با اسلحه سر و کار داره، کار دست خودش نده.»
- مريم جان! خيالت راحت. اسد همچين بچه هم نيست. ماشاءاله هفده سالشه. در ضمن خودم حواسم بهش هست.
- لقمه آخر را که فرو داد، دستش را برد بالا و گفت: «الهي شکر.» مادر سفره را جمع کرد و استکاني چاي گذاشت جلوي دست جاوه. از جا بلند شد و گفت: «اگر خواستي چرت بزني، يه چيزي بکش روت سرما نخوري.»
- کجا ميخواي بري؟
- ميخوام يه اسپند واسه بچه ام دود کنم.
و رفت داخل آشپزخانه. ساعت از سه گذشته بود که اسد انگشت گذاشت روي زنگ. مادر آرام آرام از پله هاي ايوان آمد پايين. نگاهش که افتاد به اسد گفت: «چرا اينقدر دير کردي؟»
کارم طول کشيد، کلي دردسر کشيدم تا ثبت نام کردم.
رفت توي اتاق و کتاب رياضي را گذاشت جلوي دستش. مادر استکاني چاي ريخت و گفت: «بگير پسرم خسته اي، چايي رو بخور. اسد استکان را از دست مادر گرفت و گفت: «سه، چهار روز ديگر امتحان رياضي دارم. بايد يه کمي ديگه تمرين کنم.» چايي را سرکشيد و چشم دوخت به تمرين هاي کتاب. مادر سر گذاشت روي متکا و کم کم چشم هايش را خواب گرفت. اسد نگاهي انداخت به ساعت روي تاقچه و از جا بلند شد. رفت طرف کمد و لباس هاي داخلش را زير و رو کرد. مادر پلک گشود و گفت: «پسرم دنبال چي مي گردي؟»
- پيرهن مشکي ام کجاس؟
- توي کمده. باز مي خواي کجا بري؟ تازه يه ساعته برگشتي.
- مامان اين يکي دو روزه تاسوعا و عاشورا کسي خونه نمي مونه. باقر اينا نذري دارن. بايد برم کمک. بهش قول دادم. شايد تا آخر شب نيام خونه. تو مسجد هم مراسم عزاداريه.
- عيب نداره مادرجون، برو. من و بابات هم شب مي يايم مسجد.
شب چادر سياهش را کشيده بود روي شهر. ساعت 12 بود که صداي زنگ در بلند شد. مادر شانه جاوه تکان داد و گفت: «مرد! پاشو برو در رو باز کن. در ميزنن». جاوهبا چشم هاي خواب آلود از پله ها آمد پايين. در را که باز کرد چشمش افتاد به اسد و باقر. باقر سلام کرد و گفت: «ببخشيد آقاي بالنگ، اين وقت شب مزاحمتون شدم. اسدجان خيلي زحمت کشيدن. حلال کنيد.» جاوه خميازه اي کشيد و گفت: «کاري نکرده پسرم. دوستي واسه همين روزا خوبه. حالا بفرماييد تو.»
- خيلي ممنون بايد برم دير وقته.
اسد قابلمه برنج را داد دست جاوه و پارچ شربت را از دست باقر گرفت. تشکر کرد و گفت: «فرداهم مي يام کمک.» دست باقر را فشرد و وارد حياط شد.
؟؟
جاوه آستين هايش را کشيد بالا و رفت طرف حوض. وضو گرفت و گفت: مريم! تنگ غروب اسد کجاس؟
- ظهر که از مدرسه اومد خونه، ناهارش رو خورد و رفت بسيج.
جاوه دست برد طرف راديو، آنرا روشن کرد و گفت: «ساعت چند اذانه؟» مادر گفت: «يه ده دقيقه اي مونده به مغرب.» جاوه جا نماز را پهن کرد و قرآن را بوسيد. لاي آن را باز و شروع به خواندن کرد. صداي اذان از راديو بلند شد. دوباره قرآن را بوسيد و گذاشت به پيشاني و قامت نماز را بست. مادر داشت سفره شام را آماده مي کرد که زنگ در به صدا در آمد. چادر گلدارش را انداخت روي سرش و رفت طرف در. لنگه آنرا تا آخر باز کرد، اسد را که روبروش ديد، بروبر نگاهش کرد.
اسد گفت: «چيه مادر؟ چرا زل زدي به من؟»
- اين اسلحه چيه که دستته؟
- اشکالي داره؟
- مادرجون هنوز برات زوده.
پدر که تازه سلام نماز را داده بود، لبخندي پهن شد توي صورتشو گفت: «اسدجان! تو قد اسلحه نيستي، اون وقت مي خواي باهاش کار کني؟» اسد دستي کشيد روي اسلحه و گفت: «شايد قد اسلحه نباشم ولي از پسش برميام. خدا خودش کمکم مي کنه.» مادر رو کرد به جاوه و گفت: «اگر نمازت تموم شده، بيا شام بخوريم.» مادر توي هر بشقاب چند کتلت گذاشتو گفت: «اسد! شب خونه مي موني؟»
- نه مادر، بايد برم بسيج. امشب نگهبانم.
- مي خواي تو اين تاريکي با اسلحه بري بيرون؟ يه وقت خداي نکرده کسي بلايي سرت مي اره و اسلحه رو ازت مي گيره.
- مامان اين قدرها هم که فکر مي کني بي دست و پا نيستم.
رو کرد به جاوه و گفت: «راستي بابا، از فردا قراره يه دوره کلاس امدادگري ببينم. خيلي واجبه. حتما به دردم مي خوره. قراره از طرف بسيج باشه.» پدر تکه اي کتلت گذاشت توي نان و گفت: «خيلي خوبه ان شاءاله که موفق باشي.»
- بابا، برام دعا کن که بتونم به تعهدي که دادم به خوبي عمل کنم.
- چشم بابا جون، سر نماز دعات مي کنم.
اسد اسلحه را برداشت و گفت: «من ديگه بايد برم.» جاوه بلند شد و گفت: «پسرم اگه دلگير نمي شي تا پايگاه باهات بيام.» اسد نگاهي انداخت به مادر و دوباره رو کرد به پدر و گفت: «نمي خواد بابا من ...» مادر پريد توي حرفش و گفت: «خودت چطوري مي ري تو اين ظلمات بذار بابات باهات بياد.» جاوه کتش را از روي چوب رختي برداشت. شالش را داد دست اسد و گفت: «بابا جون شب هوا سرده. اين رو بپيچ دور گردنت.» اسد شال را گرفت و گفت: «پشت لبم سبز شده، خداي ناکرده مرد شدم. مامان هنوز دست بردار نيست و به چشم يه بچه کوچولو نگام مي کنه.»
مادر پيشاني اسد را بوسيد و گفت: «الهي قربونت برم. صد سالت هم که بشه، بازم براي من بچه اي.» جاوه گفت: «به دلت بد نياز خانم. سفرشش رو به بچه هاي بسيج مي کنم که هواش رو داشته باشن.» و همراه اسد از در حياط بيرون رفت.
؟؟؟
اسد جعبه شيريني را توي دستش جابجا کرد و انگشت گذاشت روي زنگ. مادر در را باز کرد و گفت: «چي شده گل از گلت شکفته. با جعبه شيريني اومدي خونه.»
- مامان اگه گفتي چي شده؟
- من از کجا بدونم. علم غيب که ندارم. اين جوري که تو توي پوست خودت نمي گنجي، لابد اتفاق خوبي برات افتاده.
مادر دست گرفت به زانويش و از پله ها بالا رفت. پشت سر اسد وارد اتاق شد و گفت: «حالا مي گي چي شده يا نه؟» جاوه که گوشه اتاق خوابيده بود، چشم باز کرد و گفت: «ايشالا خير باشه، طوري شده؟» اسد سلام کرد و گفت: «اگه بشنوي حتما خوشحال مي شي.» پلاستيک دستش را زمين گذاشت. در جعبه شيريني را باز کرد و گفت: «با تقاضام موافت کردن. از امروز عضو رسمي سپاه شدم.» مادر نشست کنارش و گفت: «پس درس و مدرسه ات چي مي شه؟»
- حالا درس روي مي شه بعدا خوند.
- يعني مي خواي ولش کني؟
- فعلا آره. شايد بعداً متفرقه خوندم.
گره پلاستيک را باز کرد و گفت: «اين هم لباس هام» آرم روي سينه اش را بوسيد و گفت: «حالا ديگه وظيفه ام سنگين تر شده.» مادر مات شد به صورتش و گفت: «منظورت چيه؟»
- منظورم اينه که بايد با تمام وجودم در خدمت انقلاب باشم و در هيچ موردي کوتاهي نکنم.
جاوه لبخندي زد و گفت: «خيلي خوشحالم که تو را شاد و خندان مي بينم.»
اسد جعبه شيريني را گرفت طرف جاوه و گفت: «اگر خدا بخواد، همين روزا به جبهه اعزام مي شم.» دل مادر هري ريخت پايين و رنگ صورتش برگشت. جاوه که متوجه نگراني او شد، گفت:«حالا کو تا اعزام. فعلا که حرفش رو مي زنه.» اسد گفت: «مامان حالا دهنت رو شيرين کن و جوش آينده رو نزن.» مادر گفت: «يعني راست مي خواي بري جبهه؟»
- آره مامان. اگر خدا بخواد تا چند وقت ديگه اعزام مي شيم. البته هنوز روزش معلوم نيست. وقتي ديد مادر پکر است، گفت: «مگر دوست نداري پسرت سرباز امام زمان باشه؟»
- چرا دوست دارم، ولي نمي دونم چرا يه دفعه ته دلم آشوب شد و ترس افتاد توي جونم.
- مامان تا خدا نخواد برگي از درخت نمي افته. اگر قسمت باشه که از اين دنيا برم، کنار شما هم که باشم، رفتني ام او و هيچ کسي نمي تونه جلوي مرگ رو بگيره. اگر خدا نخواد، تو آتيش هم برم چيزيم نمي شه. حالا يه لبخند بزن که امروز خيلي خوشحالم.


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان لرستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : مراد بالنگ , اسدالله ,
بازدید : 109
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]

در سال 1332 ه‍ . ش در بروجرد در خانواده‌اي كه به پاكدامني و التزام به اصول و مباني اسلام اشتهار داشت، به دنيا آمد. روح و روان شهيد كاوند در كانون گرم اين خانواده كه پايبندي به ارزش‌هاي اسلامي در آن به خوبي مشهود بود پرورش يافت و زمينه‌ساز شخصيت والاي او شد. تحصيلات ابتدايي تا مقطع راهنمايي را در بروجرد سپري كرد. هنگام فراغت از تحصيل به ويژه در تحصيلات تابستاني با كار و تلاش فراوان مخارج شخصي و تحصيلي خود را به دست مي‌آورد و از اين راه به خانوادة زحمتكش خود كمك قابل توجهي مي‌كرد. او با شور و شوق و نشاط و مهر و محبتي كه داشت به محيط گرم خانواده صفا و صميميت بيشتري مي‌بخشيد. اشتياق جلال به فراگيري قرآن و حضور در مراسم مذهبي او را بسيار متواضع و با اخلاص بار آورده بود.
به علت مشكلات مالي كه خانوادة شهيد دچار آن بودند، جلال مجبور شد درس را رها كند و روانه تهران شده و در كارگاه خياطي مشغول به كار شود، اما روحية او با سكون و سازش همراه نبود و در همان ايام به شناسايي افراد مذهبي دست زد و با آنها رابطه برقرار كرد. تا اين كه قيام 15 خرداد به رهبري امام خميني (ره) آغاز شد و بعد از فاجعة 15 خرداد جلال كاوند با تفكرات امام خميني (ره) آشنا گرديد و از همان زمان به پيروي از خط و مشي امام پرداخت.
شهيد كاوند در سال ؟؟؟ با دختري از خانواده‌اي وارسته و مسلمان و آگاه و پاكدامن ازدواج نمود كه ثمرة آن دو فرزند پسر و يك دختر مي‌باشد. در ايام شكل‌گيري انقلاب اسلامي فعاليت‌هاي او براي پخش نوارها و اعلاميه‌ها و عكس‌هاي امام چشمگيرتر شد تا اين كه ساواك منطقه از ين عمل آگاه و در صدد تعقيب و شناسايي او بر آمد. كه به همين خاطر شهيد كاوند مدتي به طور ناشناس اين عمل را انجام مي‌داد تا عناصر ساواك نتوانند او را دستگير نمايند و به همين سبب دوباره به زادگاه خود- بروجرد- مهاجرت نمود.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و تشكيل سپاه شهيد به عضويت سپاه پاسداران بروجرد درآمد و پس از گذراندن آموزش‌هاي نظامي به منطقة غرب رفت. برادر بزرگوار شهيد جلال كاوند سردار سرتيپ پاسدار جمال كاوند- كه همانند برادر بزرگوارش داراي سجاياي اخلاقي والا و فردي متعهد و مسئوليت‌پذير و دلسوز اسلام بود و مسئوليت‌هاي مختلفي در اوايل انقلاب در كردستان داشت، به دست عوامل امپرياليست جهاني منافقين بعد از زخمي‌شدن به اسارت درآمده و پس از دو ماه شكنجه در تاريخ 2/4/59 در منطقة قلخاني به شهادت مي‌رسند، به طوري كه هيچ يك از اعضاي بدن قابل شناسايي نبود.
شهيد جلال كاوند براي رهايي مردم مظلوم كرد از دست سركردگان استكبار جهاني و منافقين كوردل وارد كردستان مي‌شود و از طرف قرارگاه غرب به عنوان فرمانده گردان منطقه غرب برگزيده مي‌شوند و در طول سال‌هاي 61 تا 65 مسئوليت‌هاي مختلفي از جمله فرماندهي گردان غرب- مسئوليت حفاظت قرارگاه حمزه سيد الشهدا و مسئوليت‌ تيپ 145 مصباح الهدي تا زمان شهادت را عهده‌دار بودند.
شهيد جلال كاوند در زمان حضورش در كردستان تمام حركات ضد انقلاب را زير نظر مي‌گيرد و در درگيري‌هاي مختلف كردستان و حوادث دردناك آنجا همواره يكه‌تاز مقابله با ضد انقلاب بود. شهيد كاوند با اين كه بسيار ملايم و نرم بود،‌ اما در مقابل گروهك‌هاي منحرف و عناصر خودفروخته و وابسته با شدت عمل و بر مبناي اشدا علي الكفار برخورد مي‌كرد.
در تواضع و اخلاق شهيد مي‌توان به اين نكته اشاره كرد كه هيچگاه من نمي‌گفت و از خودش تعريف نمي‌كرد و هميشه به دنبال كار بود. آنچه براي او مطرح بود، فداكاري، ايثار و مبارزه بود. جهاد و فداكاري او در حد علي بود پاكي و بي‌آلايشي شهيد جلال كاوند در بين همرزمانش همواره سخن روز بود. ايشان به عنوان فرماندهي كه مسئوليت يك تيپ را برعهده گرفته بود، مي‌كوشيد كه مبادا لحظه‌اي از خضوع و خشوع نسبت به حضرت حق غافل باشد.
هنوز پاسداران پايگاه بروجرد طعم دلنشين دعاي صبحگاهي او را در ذهن دارند و با لحن زيبايي كه دعا را مي‌خواند همه بر روح بلند و ويژگي‌هاي اخلاقي او آگاه و از فراق و دوري از شهيد به حال خود غبطه مي‌خورند.
شهيد جلال كاوند گاهي نيز مداحي مي‌كرد. ياد داريم كه مي‌خواند: اي خوشا با فرق خونين در لقاي يار رفتن.
آري او با رسيدن به اين بعد معنوي واقعاً با فرق خونين به لقاي يار رفت و شهيد در تاريخ 3/2/65 در منطقة حاج عمران به علت اصابت تركش سرش از تن جدا مي‌گردد و به آرزوي ديرينة خود يعني شهادت در راه خدا نايل مي‌گردد.
دل ز دست زمانه مي‌گيرد شهدا را بهانه مي‌گيرد
تير غم چو رها شود يكراست دل ما را نشانه مي‌گيرد
منبع:پرونده شهيد درسازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران خرم آبادومصاحبه باخانواده ودوستان شهيد




وصيت‌نامه
...زندگي من سراسر مبارزه بود و هدف اين مبارزه چيزي جز برپايي اسلام نبود. خورشيد اسلام طلوع كرد و آن كسي نبود جز حضرت امام خميني كه ما را به صراط مستقيم هدايت كرده و من خودم و برادرانم را وقف راه اين خورشيد درخشان كرديم. در كارگاه خياطي من استاد جمال بودم، ولي او با شهادتش مرا شاگرد خود ساخت و راه عاشق شدن را به من آموخت و حالا ديگر چيزي از خداوند به جز شهادت نمي‌خواهم. ولي نمي‌دانم كه به اين فيض عظيم خواهم رسيد يا نه،‌ چه زيباست كه مانند حسين (ع) بي‌سر به لقاي يار رفتن.
و توصية من بر تمام منتظران مهدي (ع) اين است كه دنبال اسلام برويد كه اسلام چيزي جز اطاعت از ولايت فقيه نيست كه همانا استمرار حركت انبيا است. جلال کاوند


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان لرستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : كاوند , جلال ,
بازدید : 237
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]
.: Weblog Themes By goldtem.rozblog.com :.

:: تعداد صفحات : 4 1 2 3 4 صفحه بعد

تبلیغات

X بستن تبلیغات

موضوعات
تازه های سایت
اخبار روز جهان
شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا
نرم افزار های کاربردی
مستند
دانلود فیلمها و سریالهای ایرانی
انمیشین
فرهنگ جبهه
عملیات
شناسایی ها
نیروهای دشمن
نیروهای دشمن 2
شهدای جهاد سازندگی
آلبومها
برنامه رادیویی
خاطرات انقلاب
وطن
راهیان نور
موسیقی فیلم
سرود
موسیقی بی‌ کلام
فرزند شهید
صدای شهدا
شهید سید اهل قلم آوینی
مارش
مداحی
ايثارگران
خانواده شهدا
اولين هاي شهيدان دفاع مقدس
نوای جبهه
مطالب مفید فرهنگی ، هنری ، اینترنتی و ...
مذهبی
مجموعه پوسترهای شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
فاتحان قله‌های جاسوسان ( شهدای صابرین )
محمد ابراهیم همت
ادعیه و مناجات
ادیه و زیارت
دانلود کتب اسلامی
پخش زنده شبکه های تلویزیونی - سراسری
دانلود تمام آثار شهید مطهری
صرفا جهت اطلاع !!!!
جلوه های ویژه
پی دی اف آموزشی
دوره آموزشي زبان فارسي
کلیپ های با کیفیت دفاع مقدس (۱)
نرم افزارهای موبایل
گنجینه اذان
والپیپرهای اسلامی
والپیپر معمولی
بخش سیستم عامل
بازی
کلیپ
شهید حاج احمد کاظمی
دانلود مجموعه کتابهای کامپیوتر pdf
اس ام اس
اصول و فروع دین
طنز و کاریکاتور
فول آلبوم های مجاز
دیگر رسانه ها
جستجو


آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 302 نفر
بازديدهاي ديروز : 302 نفر
كل بازديدها : 2,924,314 نفر
بازدید این ماه : 8,853 نفر
بازدید ماه قبل : 8,853 نفر
کل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 4779 عدد
افراد آنلاین : 6 نفر
آروین گلشنی