close
متخصص ارتودنسی
استان قزوين



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



در دامان خانواده اي متوسط و مذهبي در شهر قزوين ودرسال1337 ه ش متولد مي شود. وي از كودكي روحي بلند و آرامشي عميق دارد و با رفتارش مورد محبت و توجه همه قرار مي گيرد. در دوران تحصيل براي كمك به باباي پير مدرسه كه كمر و پاهايش درد مي كند , نيمه هاي شب ـ قبل از اذان صبح ـ به مدرسه مي رود و كلاسها و حياط را تميز مي كند و به خانه برمي گردد. مدتها بعد , باباي مدرسه و همسرش در ترديد مي مانند كه جن ها به كمك آنها مي آيند! و در نيمه شبي « عباس » را مي بينند كه جارو در دست مشغول تميز كردن حياط است .
اگر پولي در دست دارد , آن را به كسي كه از خودش نيازمندتر است , مي دهد. پدرش از سالها قبل براي مردم تزريقات مي كند و او از نوجواني به كمك وي رفته و آموزش مي بيند و مشغول به كار مي شود. اما از اكثر بيماران پير و فقير پولي دريافت نمي كند. پس از گرفتن ديپلم , در رشته هاي پزشكي دانشگاه قبول مي شود ولي به دليل علاقه وافرش به خلباني , داوطلب تحصيل در رشته خلباني نيروي هوايي مي شود و پس از گذراندن دوره مقدماتي براي تكميل تحصيلاتش به آمريكا مي رود. 
كشور« آمريكا» با تمام زرق و برقش نتوانست «عباس بابايي» را كه سال ها در خانواده اي مذهبي رشد كرده بود , جذب خود كند.
در« آمريكا» آن چه او را از ديگران متمايز مي كرد , پشتوانه مذهبي و ممتاز بودنش در تحصيل بود. به طوري كه در پايگاه « ريس » , فرمانده پايگاه او را به عنوان كاپيتان تيم واليبال , پايگاه معرفي كرد.
به گفته شهيد« بابايي» , خلبان شدن او با عنايت خداوند بوده است . درست در زمان فارغ التحصيل شدن , پس از گذراندن تمام مراحل تحصيل , آخرين نفري كه مي بايست پرونده فارغ التحصيلي او را امضا كند , فرمانده پايگاه بود. به خاطر گزارش هايي كه به رئيس دانشكده "يك ژنرال آمريكايي"داده بودند , مي خواست از دادن گواهينامه خلباني او خودداري كند. درست زماني كه ژنرال مي خواهد رد صلاحيت« عباس» را زير پرونده او بنويسد , كسي از بيرون او را صدا مي زند , ژنرال پس از بازگشت« عباس» را در حال نماز مي بيند. وقتي علت كارش را مي پرسد ،عباس كامل و مفصل در مورد دين خود پاسخ مي دهد. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معنادار به او مي كند و مي گويد : همه مطالبي كه در پرونده تو آمده , مثل اين كه راجع به همين كارهاست , بعد لبخندي مي زند و خودنويس را از جيبش بيرون آورده و پرونده را امضا مي كند. شهيد «بابايي» بعدها مي گويد : آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود , دو ركعت نماز شكر خواندم .
پس از باز گشت به ايران به همراه چند نفر ديگر از دوستانش براي پرواز با هواپيماي اف ـ 14 انتخاب و به «اصفهان» منتقل گرديد. 
با شروع جنگ آماده خدمت و جانبازي براي اسلام و ميهن شد. او در طول خدمت به خاطر كارداني و فعاليت شبانه روزي اش در 1360,5,9 ضمن ارتقا به درجه سرهنگ دومي به عنوان فرمانده« پايگاه هوايي اصفهان» منصوب شد.
شهيد بابايي با بيش از 3000 پرواز كارنامه درخشاني براي خود و ميهنش به جا گذاشت . آن چه در آن زمان براي همكارانش عجيب مي آمد , وضع ظاهري او بود. او با يك بسيجي ساده پوش و بي آلايش قابل تمايز نبود به طوري كه در بيشتر جاها او را به جاي يك بسيجي ساده اشتباه مي گرفتند. براي پيشرفت سريع عمليات و دقت در آن تنها به نظارت اكتفا نمي كرد بلكه همواره در عمليات پيش قدم بود و در تمام ماموريت هاي طراحي شده , براي آگاهي از مشكلات و خطرات احتمالي خود , آنها را آزمايش مي كرد.
عباس مدتي بعد با دختر دايي اش« صديقه حكمت» ازدواج كرده و صاحب دختري به نام «سلما» و دو پسر به نامهاي« محمد »و «حسين» مي شود. در دوران انقلاب نيز در جريانات مردمي حضور پيدا مي كند و در پروازهاي متعدد , به خاطر لياقت و شجاعتي كه دارد , به درجه سرهنگ دومي و نيز فرماندهي پايگاه هوايي اصفهان منصوب مي شود. او جزو اولين خلباناني است كه عمليات پيچيده سوختگيري در شب را با مهارت به انجام مي رساند و بار ديگر هوشمندي و لياقت خود را نشان مي دهد و در دوران ماموريت خود قريب به سه هزار پرواز موفق را خلباني مي كند.
شهيد «بابايي» پس از چهار سال خدمت در مقام معاونت عمليات نيروي هوايي به علت لياقت و رشادت هايي كه در دفاع از اسلام و ميهن اسلامي از خود نشان داد , در ارديبهشت 1366 به درجه « سرتيپي » نايل گرديد و در 1366,5,15 در حالي كه قرار بود به همراه همسرش در مراسم حج حضور داشته باشد در سن 37 سالگي در حين يك عمليات برون مرزي به شهادت رسيد.
عباس بابايي از تولد تا عروج:
تولد : 14 آذر 1329
اعزام به آمريكا جهت تكميل دوره خلباني : 1348
بازگشت به ايران : 1351
ازدواج با صديقه (مليحه ) حكمت: 4 شهريور 1354
شهادت : 15 مرداد 1366
منبع:پروازتا بي نهايت,نشرنيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران-1370


وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
انالله و انااليه راجعون
خدايا، خدايا! تورا به جان مهدى (عج) تا انقلاب مهدى (عج) خمينى را نگهدار.به خدا قسم من از شهدا و خانواده‌هاى شهدا خجالت مى‌كشم وصيت‌نامه بنويسم. حال سخنانم را براى خدا در چند جمله ان‌شاًا... خلاصه مى‌كنم:
خدايا، مرگ مرا و فرزندانم و همسرم را شهادت قرار بده.
خدايا، همسر و فرزندانم را به تو مى‌سپارم.
خدايا، من در اين دنيا چيزى ندارم هر چه هست از آن توست.
پدر و مادر عزيزم، ما خيلى به اين انقلاب بدهكاريم.
1- بدهكار نيستم جز به خدا، اگر كسى پولى طلب دارد به او هديه بدهيد.
2- كسانى كه پول از من گرفته‌اند هر وقت داشتند به همسرم بازگردانند.
3- كليه حقوق ماهيانه‌ام به همسرم تعلق بگيرد.
22/4/61عباس بابايي



عباس بابايي از نگاه همسرش
شب رفتن ، توي خانه كوچكمان ، آدم هاي زيادي براي خداحافظي و بدرقه جمع شده بودند. صد و چند نفري مي شدند. عباس صدايم كرد كه برويم آن طرف ، خانه سابقمان . از اين خانه جديدمان ، كه قبل از اين كه خانه ما بشود موتورخانه پايگاه بود، تا آن يكي راه زيادي نبود . رفتيم آن جا كه حرف هاي آخر را بزنيم . چيزهايي مي خواست كه در سفر انجام بدهم . اشك همه پهناي صورتش را گرفته بود. نمي خواستم لحظه رفتنم ، لحظه جدا شدنمان تلخ شود. گفت ((مواظب سلامتي خودت باش ، اگر هم برگشتي ديدي من نيستم ….))

اين را قبلا هم شنيده بودم . طاقت نياوردم . گفتم ((عباس چه طوري مي توانم دوريت را تحمل كنم ؟ تو چه طور مي تواني ؟))
هنوز اشك هاي درشتش پاي صورتش بودند. گفت ((تو عشق دوم مني ، من مي خواهمت ، بعد از خدا. نمي خواهم آن قدر بخواهمت كه برايم مثل بت شوي .))

ساكت شدم . چه مي توانستم بگويم ؟ من در تكاپوي رفتن به سفر و او….؟
گفت ((مليحه ، كسي كه عشق خدايي خودش را پيدا كرده باشد بايد از همه اين ها دل بكند.))

گفت ((راه برو نگاهت كنم.))
گفتم((وا… يعني چه ؟))
گفت(( مي خواهم ببينم با لباس احرام چه شكلي مي شوي ؟))

من راه مي رفتم و او سرتا پايم را نگاه مي كرد. جوري كه انگار اولين بار است مرا مي بيند. انگار شب خواستگاريم باشد. گفتم ((بسه ديگه ! مردم منتظرند .)) گفت (( ول كن بگذار بيش تر با هم باشيم .))

از خانه كه مي خواستيم بيرون بياييم ، رفت و يكي از پيراهن هايم را برايم آورد. پيراهن بنفش گل داري كه پارچه اش را مادرم از مكه برايم آورده بود. پيراهن خنك و آستين بلندي بود. گفت ((اين را آن جا بپوش.)) به خانه كه برگشتيم همه شوخي مي كردند كه اين حرف هاي شما مگر تمامي ندارد. دو ساعت حرف زده بوديم.

اتوبوس ها در مسجد منتظرمان بودند. هم سفرهايمان همه دوست و هم كارهاي عباس و خانم هايشان بودند. توي حياط مسجد از شلوغي مرا كناري كشيد. مي دانست خيلي هلو دوست دارم . زود رفته بود هلو گرفته بود. انگار دوره نامزدي مان باشد، رقتيم يك گوشه و هلو خورديم . بچه ها هم كه مي آمدند مي گفت برويد پيش ماماني با بابا جون . مي خواهم با مامانتان تنها باشم .

اتوبوس منتظر آمدنم بود. همه سوار شده بودند. بالاخره بايد جدا مي شديم . آقاي كنار اتوبوس مداحي مي كرد و صلوات مي فرستاد. يك باره گفت ((سلامتي شهيد بابايي صلوات .)) پاهايم ديگر جلوتر نرفتند. برگشتم به عباس گفتم ((اين چه مي گويد .))

گفت ((اين هم از كارهاي خداست .)) پايم پيش نمي رفت . يك قدم جلو مي گذاشتيم ، ده قدم برگشتم . سوار اتوبوس كه شدم ، هيچ كدام از آدم هايي را كه آن جا نشسته بودند، با آن كه همه آشنا بودند، نمي ديدم . فقط او را نگاه مي كردم كه تا وسط هاي اتوبوس هم آمده بود بدرقه ام ، و گريه مي كردم . جايم را با خانم اردستاني عوض كردم تا وقتي ماشين دور مي شود بتوانم ببينمش . خيال اين كه آخرين باري باشد كه مي بينمش ، بي تابم مي كرد. لحظه آخر از قاب پنجره اتوبوس او را ديدم كه سرش را بالا گرفته و آرام لبخند مي زند. يك دستش را روي سينه اش گذاشته و دست ديگرش را به نشانه خداحافظي برايم تكان مي داد.
اين آخرين تصويري بود كه از زنده بودنش ديدم . بعد از گذشت اين همه سال ، هنوز آن لب خند آخري اش را يادم نرفته است .حالا ديگر به بودن و نديدنش عادت كرده ام . مي دانم مرا مي بيند . با ما و مراقب ماست . من هم بدون حضور او تحمل اين زندگي سخت بعد از شهادتش را نداشتم. بعضي وقت ها صداي در زدنش را مي شنوم . بعضي وقت ها صداي سرفه كردنش مي آيد . دخترم قبل از ازدواجش زياد او را مي ديد. حتي سر ازدواج دخترم ، يكي از دوست هايمان آمد و گفت عباس به خوابم آمده و گفته براي دخترم خواستگار مي آيد و اسم داماد را هم گفته بود و همين طور هم شد . يازده سال با او زندگي كرده ام ، حالا هم همين طور است . آن روزهايي كه در آمريكا بود ، بي آن كه من بدانم ، مرا همسر آينده خودش مي دانست . حالا هم با اين كه به ظاهر نيست ، ولي همسر من است . بعضي وقت ها تپش قلب مي گيرم . اين همان لحظه هايي است كه وجودش را ،، بودنش را حتي بويش را در كنارم حس مي كنم.

حالا دليل اصرارش را براي اين كه من حتما سركار بروم مي فهم . زنگ تعطيل مدرسه اي كه مديرش هستم مي زنم و در سرو صداي شادمانه بچه ها غرق مي شوم….
سال 1350 ه.ش. آمريكا ،شهر لاواك ،پايگاه هوايي ريس ,محل آموزش هاي خلبان اف-5 .عباس بابايي از دانشجويان اعزامي از ايران است. كارهايش طبق گزارش هاي مندرج در پرونده اش ((غير نرمال ))است. نماز مي خواند. در آن دوره كه همه به فسق و فجور مباهات مي كنند ،وسط اتاق خوابگاهش يك نخ كشيده تا هم اتاقي مشروب خورش اين طرف نيايد .خودش حتي پپسي هم نمي خورد .مي گويد كارخانه اش مال اسرائيلي ها است .كلنل باكستر فرمانده پايگاه وقتي به دفتر كارش برگشت جوان را كه احضار كرده بود ديد .قيافه جوان ايراني آشنا به نظر مي رسيد .يادش آمد شبي دير وقت با همسرش از مهماني بر مي گشته و او را ديده كه دارد در خيابان هاي پايگاه مي دود ،براي اين كه ((شيطان را از خودش دور كند .)) حالا هم جوان داشت روي روزنامه هايي كه كف دفترش پهن كرده بود دولا راست مي شد .بعد از تمام شدن كارش توضيح داد اين از واجبات دين آنها است و الان وقت انجام دادنش بوده و كلنل هم كه نبوده … انگليسي را گرچه كمي شمرده ولي روان صحبت مي كرد.كلنل فكر كرد چه جالب! بقيه گزارش هاي پرونده را هم نگاه كرد. جوان را نگاه كرد. عكس هاي آن موقع ، جواني خوش چهره با ته ريش را نشان مي دهند. كمربند كلفت چرمي روي شلوار جينش بسته و با رفقايش، خوش حال دور ميز ميكايي يك كافه نشسته . كلنل پرونده اش را امضا كرد. عباس خلبان شده بود.

زمستان همان سال برگشتنش از آمريكا بود كه عباس به خانه ما آمد. من شانزده سالم بود. آمد و با پدر و مادرم ، كه معمولا سر شب مي خوابيدند، تا نصفه شب بيدار ماندند. حدس مي زدم راجع به چه چيزي ممكن صحبت كنند. نمي خواستم به روي خودم بياورم . نيمه هاي شب وقتي عباس رفت ، پدربزرگ و مادر بزرگم رفتند توي اتاق و دوباره در را بستند و با پدر و مادرم شروع به صحبت كردند. حدسم بدل به يقين شد . پشت در گوش ايستادم و حرف هايشان را شنيدم . از حرف هايشان فهميدم كه عباس آمده بوده خواستگاري من . آن ها هم كه نمي خواستند من بو ببرم، رفته بودند توي اتاق . مادرم مخالف بود. به او گفته بود اصلا با ازدواج فاميلي مخالف است ، با زود ازدوج كردن من هم مخالف است . گفته بود تازه توهم نظامي هستي و هر روز يك شهر . مادر من آن موقع با اين چيزها خيلي منطقي برخورد مي كرد، معلم بود. پدر و مادر م خودشان با هم فاميل نبودند و مادرم بيش تر از پدرم از ازدواج اين طوري خوشش نمي آمد. پدر هم تبعا مخالف بود.

ولي او سمج گفته بود كه اگر اين كار نشود خودش را از هواپيما پرت مي كند پايين . گفته بودند تهديد كردن كار درستي نيست. حرف زده بودند و مادرم آخر كار گفته بود ((اصلا خود مليحه نخواهد چه مي گويي؟)) گفته بود((اگر خودش نخواهد همسرش را بايد خودم انتخاب كنم و جهيزيه اش هم خودم تهيه مي كنم و بعد از آن ناپديد مي شوم. )) وقتي ديده بودند به هيچ صراطي مستقيم نيست ، گفته بودند بروند و با پدر و مادرش بيايد. او هم رفته بود. قبل از رفتن گفته بود شما قبلا با مليحه صحبت كنيد ببينيد اصلا خودش مي خواهد؟

خودم نمي دانستم ، اگرچه از بچگي مي شناختمش . با هم بزرگ شده بوديم . عباس پسر عمه من بود ، يعني پدر من دايي او مي شد. بچه سوم خانواده شان بعد از يك خواهر و برادر بزرگتر بود و من بچه بزرگ خانواده. هر دومان بزرگ شده يك محله بوديم . خانه هر دومان توي كوچه اي بود كه سر همان كوچه هم من مدرسه مي رفتم . از خانه ما تا آن ها پنچ دقيقه بيش تر راه نبود . اكثر شب ها شام دور هم خانه ما بوديم . خانه در حقيقت مال مادر بزرگ بود كه هم راه پدربزرگ با ما زندگي مي كردند. خانه قديمي و جا داري بود. وسط حياطش حوض بود و چند تا ايوان و اتاق هاي تودرتو داشت . من آن موقع بچه بودم . او هفت سال از من بزرگتر بود. معمولا هر روز مي آمد خانه مان . پدرم كه آدم درس خوانده اي بود در درس و مشقش به او كمك مي كرد. عباس مثل يكي از پسرهايش شده بود. گفته بود كه براي خودش كليد بسازد تا راحت بيايد و برود.

عباس عضوي از اعضاي خانواده ما شده بود. دوچرخه اي داشت كه همه قزوين را با آن گشته بود. مي آمد پشت در خانه مي گذاشتي و سر ميزد ببيند كسي كاري ندارد . نقاشي هاي مشق ام را مي كشيد يا انشا برايم مي نوشت كه ببرم نشان معلمم بدهم . خواهر شيري ام غير از بغل مادر توي بغل عباس خوابش مي برد . آن موقع كه هنوز اين كارها مرسوم نبود براي برادرم تاكسي گرفته بودند كه برود مدرسه و با همان برگردد. آمد و به پدر و مادرم گفت لازم نيست . خودم با دوچرخه مي برم و مي آورمش . شوخي مي كرد كه خوشگل است و دوست دارم با خودم باشد تا همه نگاهمان كنند.

حتي در عالم بچگي هم مي توانستم بفهم كه كارهايش با كارهاي آدم هاي دور و برش فرق مي كند، البته آن قدري را كه من مي توانستم ببينم . بيرون از خانه من و خودشان را نمي شد كه خبر داشته باشم . محيط خانه مان طوري بود كه بيرون رفتنمان غير از مدرسه رفتن معني نداشت.

همه نزديكان و فاميل عباس را مي شناختم . فاميل خودم هم بودند، اما او آن زمان با سن كمش كارهايي مي كرد كه از آدم بزرگ هاي فاميل هم نديده بودم . كارهايش مال خودش بود و پايشان مي ايستاد. توي خانه شان مي گفتند كه چرا هميشه دفتر و خودكار كم مي آورد ؟ به اين و آن مي داد. اين جور كارها را خودش دوست داشت . مثلا صبح هايي زودتر مي رفته از ديوار مدرسه مي پريده پايين ، حياط مدرسه را جارو مي كرده تا مدير مدرسه بهانه اي براي اخراج سرايه دار كه كمردرد داشته نداشته باشد . از همان اول هم با پيرمردها ، پيرزن ها ، آدم هاي بي كس و كار ميانه اش خوب بود. پنج شنبه ها كه مي رفتيم سر مزار، مي ديديم دوباره يكي از اين آدم هايي را كه سر قبر قرآن مي خوانند پيدا كرده و با او گرم گرفته .

او درسش كه تمام شد من دبيرستان بودم . بزرگتر كه شده بودم مادر برايم يك سري مسائلي كه در اين سن براي دخترها پيش مي آيد، از مزاحمت پسرها حرف زده بود . مادرم با من دوست بود و مي توانستم همه حرف هايم را به او بزنم . پدر و مادر ، خودشان فرهنگي بودند. سرم را مي انداختم پايين و تندتند از مدرسه مي آمدم خانه . حجاب آن موقع هم با الان فرق مي كرد. چادري بودم ولي چادري آن موقع . بعد از مدت ها متوجه شدم اين جواني كه زير چشمي مي ديدم هميشه موقع برگشتم كنار كوچه ايستاده ، عباس است . دم در خانه شان كه بين خانه ما و مدرسه من بود ، منتظر مي ايستاد ، كوچه را قرق مي كرد ، تاكسي مزاحم من نشود. صبر مي كرد تا من بيايم و رد شوم . بي هيچ حرفي . وقتي رفتم توي خانه خيالش راحت مي شد.

وقتي پنجم ابتدايي بودم، پدر رشته الهيات دانشگاه مشهد قبول شد . بايد مي رفتيم آن جا . هم زمان با رفتن ما هم عباس كنكور قبول شد. آن وقت ها هر دانشگاه براي خودش كنكور جداگانه اي مي گرفت . او دو رشته قبول شده بود. پزشكي و خلباني . قبول شدنش در فاميل صدا كرده بود . آمده بود با پدرم مشورت كند كه چه رشته اي برود. همه مي گفتند پزشكي ، ولي خودش دلش نمي خواست . نمي خواست خرج تحصيل در يك شهر ديگر را روي دست پدرش و مادرش بگذارد، و توي اين خط ها هم نبود. پزشكي رشته اي است كه بايد دور خيلي چيزها را تويش خط كشيد. خلباني را انتخاب كرد.

خلباني ، به قد و قيافه اش مي آمد . آن موقع همه چيزهايي را كه يك خلبان خوش تيپ لازم دارد داشت . براي ثبت نام و آموزش اوليه به تهران رفت. آن وقت ها خلبان ها را براي آموزش هواپيمايي جنگي مي فرستادند آمريكا . قبل از رفتنش براي خداحافظي آمد مشهد. دسته جمعي رفتيم بيرون و يك عكس خانوادگي گرفتيم تا براي يادگار هم راه خودش ببرد.
عكس ها قرار است بيش تر از آدم ها بمانند. گوشه هايشان زرد مي شود ، صورت هاي تويشان محو و بي احساس مي شود ولي باز در يك آلبوم خانوادگي ، در جيب بغل لباسي فراموش شده. فقط چند لحظه …. لبخند… آها. بين زن و مرد ، خواهر زن نشسته . به هرحال فعلا كه نبايد كنار هم باشند. مردها مي روند بعضي وقت ها براي اين كه برگردند، بعضي وقت ها نه . اما عكس ها هميشه مي مانند تا بعد ها براي مهماني ناخوانده ، قوم و خويشي دير باور ، مصاحبه گري سمج توضيح دهي كه خوب … بله … او ….

از آمريكا كه برگشت دوره پدر من هم تمام شده بود . برگشته بوديم قزوين . من را از سال دوم دبيرستان فرستاده بودند دانش سراي گرمسار كه معلم شوم . دوره اش دو سال بود و بعد من معلم مي شدم و مي توانستم جايي استخدام شوم . برگشتن براي كسي سوغاتي نياورده بود . چمدانش را كه باز كرد تويش قرآن و نهج البلاغه و مفاتيح و لوازم معمولي زندگيش بود.
عباس تا به حال فقط پسر عمه ام بود و حالا آمده بود خواستگاريم . من هنوز زياد توي نخ اين مسائل زندگي و ازدواج نبودم . برايم زود و عجيب بود. شوكه شده بودم . مادر فرداي آن شب خواستگاري جريان را به من گفت . يك باره از او متنفر شدم . همان مهري كه به عنوان پسر عمه ام نسبت به او داشتم از دلم پاك شد . دليلش را نمي دانستم ، فقط از او بدم مي آمد . نمي دانستم در آن اتاق بسته چه چيزهايي به پدر و مادر من گفته بود كه مادرم آن قدر مخالف بود.
داشت مرا متقاعد مي كرد كه ازدواج كنم . داد و بي داد كردم . گفتم: ((مگر توي خانه اضافي هستم كه مي خواهيد ردم كنيد بروم .)) گفتم: ((خودتان كه هميشه با زود ازدواج كردن من مخالف بوديد .)) گريه كردم و گفتم: ((نه ، نمي خواهم.)) عصباني شده بودم . مادرم با من صحبت كرد. با من دوست بود . هميشه وقتي مي خواست متقاعدم كند برايم استدلال يم كرد كه چنين است و چنان ، و من قبول مي كردم . اين بارهم موفق شد . آخر سر گفتم كه هر چه نظر شما و پدرم هست . ديگر ((بله)) را گفته بودم . بعدها به شوخي به عباس گفتم كه تو حسرت يك سيني چايي براي خواستگار بردن را به دلم گذاشتي .

به دليل خاطرات دوران بچگي ، تصور او به عنوان شوهر آينده ام كمي وقت مي برد. ناراحتيم زياد طول نكشيد . گمانم تا غروب همان روز. آن موقع فهميدم كه حتي به او علاقه هم پيدا كرده ام . عباس آن موقع اول جوانيش بود . جوان خوش تيپ و خارج رفته اي بود . فهميدم كه چرا آن دو سال توي آمريكا عكس من توي جيبش بوده . عكس تكي از من ، كه نفهميدم از كجا گير آورده . حتي يك بار يك دختر آمريكايي آن جا او را مي بيند و خوشش مي آيد و مي آيد به انگليسي به عباس چيزهايي مي گويد. او هم عكس مرا در مي آورد و نشانش مي دهد، مي گويد ((من زن دارم .))

فرداي آن شب صحبت كردن عباس با خانواده ام ، با پدر و مادرش آمد و از من خواستگاري رسمي كردند . صبح همان روز هم خودش تنها آمد كه ببيند نظر من راجع به ازدواجمان چيست . از صداي زنگش فهميدم كه خود اوست ، دو تا زنگ پشت سرهم . كسي خانه نبود ، يعني پدربزرگ و مادربزرگ بودند و من بايد مي رفتم در را باز مي كردم . در را بازكردم و او را ديدم ، سرم را انداختم پايين . سلامش را جواب داده و نداده ، پشتم را كردم طرفش و دويدم طرف اتاق . رويم نمي شد . رفتم توي اتاق و در را بستم .

بعدها هميشه اين صحنه يادمان مي آمد و مي خنديديم . از خواستگاري تا عروسي زياد طول نكشيد. خانواده ها با هم صحبت مي كردند و ما به رسم قديم خبر نداشتيم . عباس نگران بود نكند نشود. نكند مادر من يك چيزي بگويد آن ها قبول نكنند ، آن ها يك چيزي بگويند اين ها قبول نكنند. مهريه ام آن موقع صد هزار تومان بود. مراسمي هم كه گرفتند خيلي سنگين بود . شايد رسم آن وقت ها بود. از اين عروسي هاي هفت شبانه روزي شد. كوچه را گل و چراغ زدند. آدم ها سرشان سيني گذاشته بودند و وسايل حنا بندان را از اين خانه به آن يكي مي بردند . يك روز حنا بندان ، يك روز عقد ، يك روز عروسي و….

چند روز طول كشيد . ديگر به همديگر محرم شده بوديم . داشت از او خوشم مي آمد . ديگر نه مي توانستم و نه مي خواستم به چشم برادر بزرگ تر به او نگاه كنم .
عروسي كه تمام شد ، مهماني كه داده شد، براي ماه عسل رفتيم مشهد. عباس آن موقع يك پيكان جوانان آن موقع گل ماشين هاي توي ايران بود. سه روز آن جا مانديم . ماه عسلم سه روز شد. عباس نظامي بود و وقتي تقسيمشان كرده بودند افتاده بود دزفول . بايد زودتر برمي گشتيم كه برويم آن جا . برگشتيم قزوين و بعد راه افتاديم طرف دزفول . اولين مسافرت دور و دراز دو نفره مان بود.

دزفول شهر قديمي و قشنگي بود. پايگاه شكاري هم پايگاه خيلي زيبايي بود. فضاي سبز زيادي داشت . درخت ها و درخت چه هاي را كه در آن آب و هواي شرجي در آمده بودند قبلا هيچ جانديده بودم . كنار خيابان هايش خانه هاي ويلايي خلبان ها بود. پيچك هاي سبز دور خانه ها پيچيده بودند . بوي بهار نارنج توي هوا پيچيده بود. دم در خانه مان كه رسيديم و ماشين توي پاركينگ گذاشتيم ، عباس گفت: ((چشم هايت را ببند مي خواهم يك قصر نشانت دهم .)) توي خانه كه رفتيم بي شباهت به قصر هم نبود. مادر من و عباس قبلا آمده بودند و وسايل و جهيزه ام را چيده بودند. احساس غرور كردم . پرده هاي هركدام از اتاقهايمان يك رنگ متناسب با دكوراسيون همان اتاق بود. اتاق پذيرايي ام رنگش گل بهي بود ، ناهار خوري يك قرمز خوش رنگ . اتاق خوابمان هم بنفش و سفيد بود. ميل و صندلي ها شيك بودند. ظرف هاي چيني و كريستال را توي كند و روي ميز ها چيده بودند . پدر و مادرم در حد توانشان زندگي خوبي براي ما تدارك ديده بودند.

چند روز اول دلم گرفته بود . دختر كم سن وسالي بودم كه تازه از پدر و مادرش جدا شده بود . گريه ميكردم . طبيعي بود. در آن شهر غريب عباس همه كس و كارم شده بود. در مدرسه اي بيرون پايگاه استخدام شده بودم . صبح ها من مي رفتم سركار و عباس مي رفت اداره . ظهر كه برمي گشتم ، او بعضي وقت ها همان موقع برمي گشت ، بعضي وقت ها هم كه كار اداري يا پرواز آمادگي داشت ديرتر مي آمد. از معدود خانواده هايي كه با آن ها رفت و آمد داشتيم خانواده آقاي بختياري ، خانواده عروس فعلي مان بود. ما زن ها در خانه منتظر مي مانديم و غذا درست مي كرديم تا عباس و آقاي بختياري بعد از اين كه از سركارشان رفتند باشگاه ، برگردند خانه . باشگاه پرورش اندام مي رفتند. به عباس مي گفتم: ((كم خوش تيپي ، زيبايي اندام هم مي روي ؟ حداقل برو يك ورزش ديگر )) مي گفت: ((سربه سرم نگذار مليحه ، شكايتت را به مامانت مي كنم ها .)) از آن جا مي آمدند و با هم مي رفتيم بيرون هوا خوري و تفريح . بعضي وقت ها هم مي رفتيم توي شهر و آب ميوه مي خورديم . آب هويج توي ليوان هاي كه اندازه پارچ بودند . خوش بوديم .

آن موقع وضع زندگي خلبان ها جور ديگري بود . خلبان ها ارج و قرب خاصي داشتند. حقوقشان هم خوب بود، ولي عباس اصرار داشت كه من حتما سركار بروم . مي خواست با آدم ها سر و كار داشته باشم تا بفهم دورو برم چه خبر است . يك روز زنگ تفريح مدير مدرسه اي كه آن جا درس مي دادم گفت كه از اداره بازرس آمده و مي خواهد شما را ببيند . سن و سالم كم بود و بعضي ها باورشان نمي شد كه ازدواج كرده باشم . آن آقا هم در اصل بازرس نبود و براي خواستگاري من آمده بود . بعد از اين كه با من حرف زد و مرا ديد كه حلقه دستم است رفت . دخترم را دو ماهه حامله بودم ولي معلوم نبود. از مدرسه كه برگشتم موضوع را به عباس گفتم . عصباني شد . گفت: ((به چه اجازه اي اصلا تو را اين قدر نگاه كرده ؟)) گفت: ((بايد يك چاقو برداشت و فرو كرد تو شكم طرف.)) شوخي مي كرد. بعدش خنديد . گفت :((اصلا تو بايد با پوشيه بروي مدرسه .))گفت: ((حداقل موهايت را باز نگذار ، ببندشان شايد زشت شدي .)) وضع حجاب آن موقع اين طوري بود. آن موقع لباس بلند و جوراب مي پوشيدم . زن هاي در و همسايه مي گفتند تو املي ، چون آرايش نمي كردم . سر اين قضيه كه آن جا در پايگاه نمي توانستم چادر بپوشم كلي مسئله داشتم . مادر تلفن زده بود و گفته بود اگر آن جا چادر نپوشد ، شيرم را حلالش نمي كنم .عباس با او حرف زد . متقاعدش كرد كه الان وضع اين جا اين طوري است . گفته بود كه به هرحال مليحه هم جوان است و بايد اين نكته را درك كرد. خودش اين را خوب فهميده بود كه من نسبت به او كوچكترم . هوايم را هميشه داشت. سخت گيري را ، آن هم براي بقيه ، زياد دوست نداشت .

همان چند ماه ، بعد از اين كه رفتيم دزفول ، عباس كم كم در گوشم حرفهايي خواند كه قبل از آن نشنيده بودم . مي گفت آدم مگر روي زمين نمي تواند بنشيند ، حتما مبل مي خواهد؟ آدم مگر حتما بايد توي ليوان كريستال آب بخورد . مي رفت و مي آمد و از اين حرفها ميزد . در آن سن و سال طبيعي بود كه من وسايلم را دوست داشته باشم . ولي داشتم چيزي بزرگتر را تجربه مي كردم ، زندگي با آدمي كه به او علاقه داشتم . آخر سر برگشتم گفتم: ((منظورت چيست ؟ مي خواهي تمام وسايلمان را بدهي بيرون ؟)) چيزي نگفت . گفتم: ((تو من را دوست داري و من هم تو را . همين مهم است . حالا مي خواهد اين عشق توي روستا باشد يا توي شهر . روي مبل باشد يا روي گليم .)) گفت: ((راست مي گويي؟ ))راست مي گفتم .
مرد داشت ياد مي گرفت چه طور مفتون و شيدا لبه زندگي بايستد و با سر تويش نرود . از اين بالا همه خانه هاي آن پايين مثل هم بودند ، خانه خودشان ، خانه بغل دستي . همه كوچك ، اندازه قوطي كبريت . آدم ها يك جور و ريز ديده مي شدند . دلش مي خواست مي توانستند اين بالا را ببينند . شايد پيداكردن چيزي كه همه سرگشته هاي آن پايين دنبالش بودند ، اين جا راحت تر بود. حداقل اين بالا مرگ خيلي نزديك تر بود. كافي بود يكي از سيستم هاي كنترلي مشكل پيدا كند . پرنده چند تني آهني فقط براي آن ها از اين چيزها سر در نمي آورند جاي امني به نظر مي رسيد . آن پايين زن ها در خانه مي ماندند و آشناي عجيبي با اشيا به هم مي رساندند ، با انتظار براي مردي كه در ابتدايش بايد خانه ومان خودش را تاراج مي كرد. پايانش آن موقع ها معلوم نبود . تا انقلاب چند سالي مانده بود و جنگ اتفاقي بعيد به نظر مي رسيد.

اين طرف و آن طرف كه مي رفتيم ، وسايلمان را كادو مي برديم . عباس تلفن زده بود و از مادرم هم اجازه گرفته بود . مادرم گفته بود ((من وظيفه ام بوده كه اين چيزها را فراهم كنم . حالا شما دلتان ميخواهد اصلا آتش شان بزنيد .)) بعد از مدتي آن خانه اي كه هم كارانم به شوخي مي گفتند كه بايد بياييم وسيله هايت را كش برويم به خانه اي معمولي و ساده تبديل شد.

اين كارها در جو به شدت غير مذهبي آن جا بي سابقه بود . به خاطر اخلاق عباس ، كه در فضاي آن موقع غيرعادي به نظر مي رسيد ، با خانواده هاي زيادي رفت و آمد نداشتيم . يك شب يكي از همكاران عباس ما را براي مهماني دعوت كرد. گفته بود مهماني سالگرد ازدواج است و آ‌دم هاي زيادي نمي آيند، همين آشناها هستند . وارد خيابان خانه ميزبان كه شديم ديديم كلي ماشين آن جا پارك شده ، فكر كرديم لابد مال بغل دستي ها است . داخل كه رفتيم فهميديم كه اشتباه نكرده ايم . مهماني شلوغي به سبك مهماني هاي آن دوره بود. زن و مرد با هم مي رقصيدند ، وضع لباس و حجاب ها خراب بود. ميني ژوپ و آستين حلقه اي . مشروب و مخلفات هم روي ميزها بود. نتوانستيم آن جا طاقت بياوريم . زود بلند شديم و زديم بيرون .

در راه عباس بغض كرده بود. خانه كه رسيديم زد زير گريه. بلند بلند گريه ميكرد و مي گفت چه طوري بايد امشب را جبران كنم . سرش را به درو ديوار مي كوبيد . رفت قرآن را باز كرد و خواند . تا صبح همين طور بود.

گشت و گذار اطراف دزفول زياد مي رفتيم . شوش دانيال ، سبز قبا . دوستاني هم از روستايي هاي آن جا پيدا كرده بوديم . مي رفتيم و لبنيات مي خريديم . سادگي اين جور زندگي را دوست داشتيم . يك بار برايم توضيح داد كه اين پرچم هاي روي خانه روستايي ها نشان تعداد پسران هر خانه است ، پرچم بزرگتر براي پسر بزرگتر و… اوايل زندگيمان بود و سرمان خلوت بود. بچه نداشتيم .

اولين بچه مان سلما در قزوين به دنيا آمد . من ماه هاي آخر بارداري را رفته بودم قزوين تا پدر و مادرم مواظبم باشند. قبلا راجع به اسم بچه با عباس حرف زده بوديم . دوست داشت بچه اولش دختر باشد . مي گفت دختر دولت و رحمت براي خانه آدم مي آورد . وقتي حامله بودم گفت دنبال يك اسمي بگرد كه مذهبي باشد ، كسي هم نگذاشته باشد. اسم بچه را از كتابي كه همان وقت ها مي خواندم پيدا كردم : سلما . توي كتاب نوشته بود كه سلما اسم قاتل يزيد بوده . دختري زيبا كه يزيد عاشقش مي شود و او هم زهر توي جامش مي ريزد. به او گفتم كه چه اسمي را انتخاب كرده ام . دليلش را هم توضيح دادم . خوشش آمد . گفت ((پس اسم دخترمان مي شود سلما .)) گفتم ((اگر پسربود ؟)) گفت ((نه دختر است .)) گفتم((حالا اگر …)) گفت ((حسين ))

بچه كه بدنيا آمد پدرم خبرش را تلفني به او كه سركارش در پايگاه دزفول بود داد. اول نگفته بود كه بچه دختر است . فكر كرده بود ناراحت مي شود . وقتي گفته بود ، او همان جا پاي تلفن سجده شكر كرده بود.

براي ديدن من و بچه آمد قزوين . از خوش حالي اين كه بچه دار شده از همان دم در بيمارستان به پرستارها و خدمت كاران پول داده بود. يك سبد بزرگ گل گلايل و يك گردن بند قيمتي هم براي من آورد. دخترم سلما دختر زيبايي بود . پوست لطيف و چشم هاي خوشگلي داشت . عباس يك كاغذ درآورد و رويش نوشت ((لطفا مرا نبوسيد.)) خودش هم آنقدر ديوانه اش بود كه دلش نمي آمد ببوسدش .

دو سال دزفول بوديم . بعد از آن به اصفهان منتقل شديم و در خانه هاي سازماني پايگاه اصفهان ساكن شديم . چند ماه مانديم و بعد از اصفهان به شيراز رفتيم . آن موقع هواپيماي اف- 14 تازه از آمريكا خريده بودند و عباس براي گذراندن دوره تكميلي بايد به شيراز مي رفت . از سرواني به سرهنگ دومي ارتقا پيدا كرده بود. دوباره كه به اصفهان برگشتيم ديگر انقلاب شده بود. درگيري هاي اول انقلاب در اصفهان زياد بود، اولين شهري كه در آن حكومت نظامي اعلام شد . عباس علاوه بر كارهايي كه در داخل پايگاه مي كرد و گروهي را براي مبارزه با رژيم تشكيل داده بود ، تهران هم زياد مي رفت و مي آمد. بعدها فهميدم در كميته برنامه ريزي ورود امام شركت داشته . از آمدن امام خيلي خوش حال بود . بعد از پيروزي انقلاب با چند نفر ديگر از نيروي هوايي خدمت امام رفتند . برگشتني تا چند روز خوش حال بود. مي گفت ((نگاهم كن ببين قيافه ام نوراني نشده ، آخر امام را بوسيده ام .)) امام را تا آخر دوست داشت .

با همديگر از پايگاه مي رفتيم شهر براي تظاهرات . او با دم پايي مي آمد . عادت ساده لباس پوشيدن را از دوران دانش جويي داشت . مي گفتم ((تو ديگر مجرد نيستي . مردم مي گويند اين چه زني است كه گرفته . حداقل دكمه هاي آستينت را ببند.)) مي گفت ((ول كن بابا.)) در يكي از راه پيمايي ها با دم پايي اش دمپايي اش در شلوغي جمعيت گم شد . گفتم ((ديدي حالا.)) پاي بي جوراب روي آسفالت راه مي رفت . مي گفت ((اصلا كيفش به همين است كه تاول بزند.))

اين سادگي در زندگيمان هم بود. از جهيزيه ام مبل و صندلي ام باقي مانده بود (پرده ها راهم خودم مي بردم هر مدرسه اي كه مي رفتم به كلاس مي زدم ) كه آن را هم اول انقلاب به جهاد داد. در مهماني و رفت و آمد ها همين طور ، به من سفارش مي كرد فقط يك نوع غذا درست كنم . براي مهمان سرزده هم كه مي گفت هرچه خودمان داريم بياوريم ، حتي اگر نان و ماست باشد . يك شب كه مهمان آمده بود رفت تا ميوه بگيرد . خودش وقتي خانه بود ، هر چقدر هم خسته از سركارش برگشته بود، نمي گذاشت خريد بيرون را من بكنم . برگشتن چند كيلو سيب كوچك و ناجور خريده بود . گفت ((اين ها چيه گرفتي ؟ چه طور مي شود گذاشت جلوي مهمان ؟)) گفت ((چه فرقي مي كند ، بالام جان ؟ سيب پوستش را بگيري همه شان شكل هم مي شوند.))

پيرمردي را آن جا ديده بود كه بساط دارد و كسي سيب هايش را نمي خرد. رفته بود و همه اش را خريده بود . ميوه خوردن خودش جالب بود. ميوه هايي كه در دسترس اكثر مردم نبود ، مثل موز و اين ها اصلا نمي خورد . مي گفتم: ((بخور ، قوت داره .)) مي گفت :((قوت را مي خواهم چه كار ؟ من ورزشكارم . چه طور موزي بخورم كه گير مردم نمي آيد . )) صدايش را عوض مي كرد و مي گفت: ((مگر تو من را نشناختي زن ؟)) همين ميوه هاي معمولي را هم قبل از اين كه بخورد ، برمي داشت و دردستش مي چرخاند و نگاهشان مي كرد . مي گفت: ((سبحان الله ….)) تا كلي نگاهشان نمي كرد ، نمي خورد .

جنگ كه شروع شد او فرمانده پايگاه اصفهان شد. از سرواني به سرهنگي ارتقا پيدا كرد .اوايل انقلاب مي گشتند و آدم هايي را كه قبلا هم خوب بودند پيدا مي كردند . وقتي مسوليتش زيادتر شد بالطبع او را كم تر مي ديدم . حسرت يك صبحانه دور هم خوردن به دلم مانده بود . صبح زود بلند مي شد . قرآن مي خواند. صداي زيبايي داشت . بعد لباس پروازش را مي پوشيد و مي رفت . توي جيب لباس پروازش حرز گذاشته بودم تا سالم برگردد. خودش مي گفت: ((هر بار كه از خانه مي رم بيرون و با من خداحافظي مي كني به اين فكر هم باش كه شايد همديگر را نديديم .)) شغلش خطرناك بود. توي جنگ هم نقل و نبات پخش نمي كردند. من هم بدرقه اش مي كردم و مي آمدم تا به كارهاي خودم برسم . خودم ،هم زن خانه بودم هم مرد خانه .

رانندگي را از عباس يادگرفته بودم . در پايگاه دزفول با ماشين پيكان جوانان رانندگي يادم داد كه سر همان جريان تمرين رانندگي ، ماشين اوراق شد . اصفهان رنو داشتيم . خودم بعد از اين كه از مدرسه بر مي گشتم ، مي رفتم خريد مي كردم . بردن بچه ها به مدرسه و مهدكودك به عهده من بود. اگر مريض مي شدند ، خودم بايد مي بردمشان دكتر . تا اوايل جنگ من ديگر هر سه بچه ام را داشتم ، سلما كه وقتي دزفول بوديم بدنيا آمد ، حسن و محمد هم وقتي اصفهان بوديم . حسين وقتي بچه بود آتيش مي سوزاند و من دست تنها در خانه بايد به همه كارهاي داخل و بيرون خانه مي رسيدم . او زن و بچه اش شده بود پايگاه و جنگ.

جداي مسووليت هاي نظامي و فرماندهي اش در پايگاه ، به همه مشكلات و دعواهاي خلبانان و كارمندان رسيدگي مي كرد. خارج از محدوده آدم هايي كه با او كار و رفت و آمد داشتند ، كسي نمي توانست بفهمد كه او فرمانده پايگاه است . سربازها مي توانستند بيايند و با او درد دل كنند . حتي براي اين كه از نزديك بفهمد كه سربازان در چه شرايطي به سر مي برند، بعضي وقت ها مي رفت و جايشان پاس مي داد. سرباز هم مي گفت: (( به كسي نگويي كه اين كار را كردي . فرمانده بفهمد بدبختم .))

حالا خود فرمانده شان داشت جايش نگهباني مي داد. به عادت نوجواني و جواني اش ، هواي پيرمردهاي خدماتي پايگاه را داشت . خانه هايشان را بلد بود . با اين كه حقوقش كم نبود، آخر ماه كم مي آورد .طوري كه كسي نفهمد پول هايش را به آدم هاي محتاج مي داد.

يك روز آمد و گفت خانه مان را بايد عوض كنيم . يكي از پرسنل نيروي هوايي را ديده بود كه با هشت تا بچه در يك خانه دو اتاقه زندگي مي كنند و نمي شد كه ما با دو بچه (همان وقت محمد را حامله بودم ) در اين خانه نسبتا بزرگ زندگي كنيم . آدرس خانه را به آن آقا داده بود و رفته بود . آن آقا بعد از اين كه فهميد فرمان ده پايگاه مي خواهد خانه اش را به او بده كلي اصرار كرد كه نه ! ولي با پافشاري عباس قبول كرد . و خانه مان را به آنها داديم . با اين مهرباني و مظلوميتش ، فرمان ده قاطعي بود. وقتي جدي مي شد باورت نمي شد كه اين همين عباسي است كه تا چند دقيقه قبل داشت شيرين بازي در مي آورد و مي خنديد و همه را مي خنداند . اما ديگر در خود اصفهان هم خبرش پيچيده بود كه براي پايگاه هوايي فرماندهي جديدي آمده كه آدم خوبي است .

آن موقع من هم مثل خانم هاي خلبانهاي ديگر ، دل تو دلم نبود . آدم همين طور راست راست راه مي رود ممكن است بيفتد و بميرد ، تا چه برسد به خلباني كه معلوم است چه طور شغلي است . هر تلفني كه به خانه مان زده مي شد ,مي گفتم :نكند… ديگر اين وضع را قبول كرده بودم كه از او و كارهايش خبري نداشته باشم ، به هر حال من زن خانه بودم و او مرد خانه .
جنگ فرصت زيادي برايش باقي نمي گذاشت . با آن كه فرمانده بود و مي توانست بنشيند و دستور بدهد، خودش براي شناسايي منطقه اي كه قرار بود در آن عمليات كنند مي رفت . با ماشين مي رفت ، مي گفت هواپيما پروازش براي بيت المال هزينه دارد. وقت پرواز ، خودش موتور را روشن و تست مي كرد. با اين كه چند بار هم از طرف مقامات گفته بودند بهتر است كمي از درگيري دورتر باشد ، باز در عمليات شركت مي كرد. هواپيماي خودش اف – 14 بود كه مخصوص درگيري هوايي است . ولي با هر هواپيمايي ديگري هم بلد بود پرواز كند.

وقتي نبود ، وقتي منطقه بود و مدت ها مي شد كه من و بچه ها نمي ديديمش ، دلم مي گرفت . توي خيابان زنها و مردها را مي ديدم كه دست در دست هم راه مي روند ، غصه ام مي شد . زن شوهر ميخواهد بالاي سرش باشد. حرص مي خوردم . مي گفتم: ((تو اصلا مي خواستي اين كاره بشوي چرا آمدي مرا گرفتي ؟)) مي گفت: ((پس ما بايد بي زن مي مانديم ….)) مي گفتم: ((اگر سر تو نخواهم نق بزنم ، پس بايد سر چه كسي بزنم ؟)) مي گفت: ((اشكالي ندارد ، ولي كاري نكن اجر زحمت هايت را كم كني ، اصلا پشت پرده همه اين كارهاي من ، بودن توست كه قدم هايم را محكمتر مي كند.)) نمي گذاشت اخمم باقي بماند. كاري مي كرد كه بخندم و آن وقت همه مشكلاتم تمام مي شد. وقتي مي ديدمش كه در حياط هم با بچه ها خاك بازي مي كند ، عوض اين كه به شان بگويد ميكروب دارد ، مي فهميدم كه او چه قدر از اين چيزهاي معمولي دور است .

آن موقع از اصفهان مي رفت يزد خدمت آقاي صدوقي . از آن جا مبالغي براي دادن به آ‌دم هاي محتاج مي گرفت . نصفه هاي شب مي رسيد. با اين كه پايگاه چند تا ماشين بهتر از پيكان داشت كه اصلا يكي اش براي استفاده شخصي خود اوبود، هميشه با پيكان به اين طرف و آن طرف مي رفت . ماشين بيوك فرماندهي را به گروه ضربت پايگاه داده بود . نصفه هاي شب مي رسيد . حالا من همه روز را به اين طرف و آن طرف بودن و زحمت كشيدن گذرانده بودم . آن قدر خسته مي شدم كه خواب را از هر چيزي برايم شيرين تر بود ، ولي تا صداي كليدش را روي در، يا اگر كليد نداشت صداي زنگش را مي شنيدم ، بلند مي شدم و به استقبالش مي رفتم . چشم هايش از زور بي خوابي و خستگي سرخ بودند. برايش غذا گرم مي كردم . چاي مي آوردم . همين طور نيم ساعتي با هم مي نشستيم و گپ مي زديم ، خستگي از تن جفتمان در مي رفت .

مرد هنوز در باز نكرده بود كه كارتن تلويزيون رنگي را پشت در ديد . زن گفت كه اهدايي يكي از مقامات است . بچه ها از صبح منتظرند تا او بيايد و بازش كنند. بچه ها را نگاه كرد. چشم هاي سلما هنوز همان قدر درشت و نيش خندي به شيطنت گوشه لب هاي حسين مانده بود. با ديدن آن ها طعم باروتي را كه يك مرد جنگي هميشه ته ريه خود مي چشيد ، از ياد برد . سرو صداي بازي جنگ همان بهتر كه پشت در بماند ، اگر كه مي توان در اين كوچكترين جاي جهان ، خانه، لحظه اي از آن چيزي كه بايد ، لذت ببري. گفت كه بچه ها بعضي از خانواده ها هستند كه نه پدر دارند ، نه تلويزيون رنگي . شما كه پدر داريد بگذاريد تلويزيون را به آنها بدهيم . قبولاندنش زياد سخت نبود.

زيپ لباس پروازش را تا نيمه بازكرد . لباسش را پايين كشيد و آستين هايش را دور كمرش گره زد . محمد را از زمين بلند كرد و چند بار هوا انداخت . گفت ميخواهي بابا بهت سواري بده ؟ خم شد و چهار دست و پا روي زمين نشست . بچه را روي كمرش گذاشت و دور اتاق چرخاند . دختر آن گوشه نشسته بود و چشم هايش برق مي زد . پدر سخت گيري بود. همين ديروز هم از او خواست بود كه برايش ساعت بخرد . گفته بود به شرطي مي خرد كه فقط توي خانه ببندد .توي مدرسه شان ممكن بود جزو اولين نفرهايي باشد كه ساعت دستشان است و آن وقت بقيه بچه ها چه بايد بكنند؟ دختر همه اين ها يادش رفته بود. گفت بابا به من هم سواري مي دي ؟

زن كه آمد ، ديد بچه ها با سرو صدا خانه را روي سرشان گذاشته اند . صداي تلويزيون سياه و سفيد را بلند كرده اند و همه خانه را مثل قيامت به هم ريخته اند. كفش هاي مرد را دم در ديده بود. داخل كه رفت خودش را ديد كه ايستاده نماز مي خواند . نگاهش كرد. با آن مو و سبيل كوتاه و ريش بلند هم ، هنوز به همان خوش تيپي پسر دبيرستاني سابق مدرسه نظام وفاي خيابان سعدي قزوين بود. آهي كشيد و خريدهايش را برد توي آشپزخانه.

هنوز هم بعضي وقت ها فرصت مي شد تا مثل دزفول به روستاهاي اطراف پايگاه سر بزنيم . استامبولي پلويمان را بر مي داشتيم و مي رفتيم با خانواده هاي روستايي دور هم مي خورديم . اصرار داشت جوري لباس بپوشم كه ساده ساده باشد و آن ها تفاوتي بين خودشان و ما احساس نكنند. مي نشستيم و زير آتش سيب زميني كباب مي كرديم . وقتي مي خواست شوخ باشد مي توانست . آن قدر ادا در مي آورد و با لهجه قزويني اش حرفهاي شيرين مي زد كه من و بچه ها را به خنده مي انداخت . اين جور وقت ها طعم شيرين زندگي با او را مي چشيدم . با روستاييان گرم مي گرفت . آن ها بعضي وقت ها بي آن كه او را بشناسند برايش درد دل مي كردند و مشكلاتشان را مي گفتند و يك بار رفتيم روستايي اطراف اصفهان كه آب خوردن و استحمام و غسل ميتشان يك جا بود . برايشان آب لوله كشي فراهم كرد. اسم آن جا را عوض كردند و گذاشتند ((عباس آباد)) .ديگر آن جا نرفتيم . تا اسم ده را عوض نكردند آن جا نرفت .

هفت سال در اصفهان مانديم . دوست و رفيق پيدا كرديم كه اكثرا از محافظ ها و هم كاران عباس بودند. لهجه ام ديگر كم كم اصفهاني شده بود . يك روز قرار شد عباس به عنوان فرمانده پايگاه بين دو خطبه نماز جمعه صحبت كند. متن سخنراني اش را جلوي من تمرين كرد . گفتم ((فقط اگر فردا لهجه ات را جمع و جور تر كني بهتر است . فردا هم وسط جمعيت مرا نگاه نكني خنده ات بگيرد.)) فردايش با بچه ها رفتم و پاي حرف هايش نشستم كه اتفاقا سخنراني خوبي كرد.

اواسط جنگ بود كه آمديم تهران . آن وقت كه عباس فرمانده پايگاه بود ، بارها آدم فرستاده بودند تا او فرمانده نيروي هوايي شود . قبول نكرده بود. مي گفت ((من به عنوان نفر دوم هميشه بهتر مي توانم كاركنم ، خدمت كنم .)) آقاي ستاري را براي فرماندهي معرفي كردند. خودش معاون عمليات نيروي هوايي شد و به تهران منتقل شديم .مي دانستم ديگر آن چايي را هم كه صبح ها به زور مجبورش مي كردم با هم بخوريم ، وقت نمي كند بخورد.

مرد، خانه بر دوش دارد. گاهي اين جا ، وقتي جاي ديگر . هيچ جايي اين كره خاكي آرام نبود و جنگ هم كه جوان هاي مردم را يكي يكي انتخاب مي كرد . ولي نكند آرامش در همين جا باشد؟ در همين خانه كوچك؟ در خنده دخترش كه دو هفته منتظر آمدنش بوده ، ياد آن روز افتاد كه به اصرار زن سر راه مسافرت به قزوين با بچه ها به پارك ارم رفته بودند. زن گفته بود كمي خوش بگذرانند. گفته بود تو را خدا ، به خاطر بچه ها. خوش هم گذشته بود . روي سبزه ها نشسته بودند و از فلاسك چايي مي ريختند. بچه ها هم همان دورو بر بازي مي كردند.

صداي خنده شان مي آمد . مرد كمي بعد گفته بود ((مليحه چه قدر خوش گذشت .)) يادش آمده بود كه نيامده تا خوش بگذراند . حقيقت همسايه ديوار به ديوار مرگ بود و مرد حقيقت را يافته بود. ياد جبهه هاي جنوب افتاد. جايي كه راحت مي شد او را گوشه قرارگاه خاتم انبيا نشسته و قرآن مي خواند ، با يكي از بسيجيها اشتباه گرفت . آن جا مرگ شوخي رايجي بود. موشكي سرگردان ، گلوله اي به تصادف رها شده از پدافندي خواب آلود و چند لحظه بعد … چند لحظه بعد همين الان بود . همين الان هم مرگ شايد داشت از پشت درختي، خوش بختي خانوادگي شان را تماشا مي كرد. آموخته بود كه اين نگاه ها آن هم در كشاكش جنگ و كشته شدن چه قدر دعوت كننده هستند. در عكس هاي آن موقع هم قيافه اش كمي با آن جوان روستايي سابق فرق كرده . چشم هاي گود رفته اي كه گرسنگي مدام و بي خوابي پياپي برق خاصي به نگاهشان داده، لب هايي كه ديگر كم تر مي توانند به خنده باز شوند، مگر براي خوش حال كردم كسي و… از عكس فقط همين چيزها را مي توان فهميد.

تهران همان قدر كه مسوليت هاي او بيشتر شد ، زماني هم مي توانستيم با هم باشيم كم تر شد. بچه ها ديگر به نبودن دو هفته ، يك ماه پدرشان عادت كرده بودند. مدرسه اي كه بايد مي رفتم نزديكي هاي شاه عبدالعظيم بود . صبح بايد بچه ها را آماده مي كردم ، حسين و محمد را مي گذاشتم مهدكودك و آمادگي . سلما مدرسه خودم بود. براي رفتن به مدرسه بايد بيست كيلومتر مي رفتم ، بيست كيلومتر مي آمدم، با آن ترافيك سختي كه آن جا داشت و اكثرا ماشين هاي سنگين مي رفتند و مي آمدند. مي گفتم :((عباس تو را خدا يك كاري بكن با اين همه مشكلات ، حداقل راه من يك كم نزديك تر بشود.)) مي گفت: ((من اگر هم بتوانم – كه مي توانست – اين كار را نمي كنم . آن هايي كه پارتي ندارند پس چه كار كنند؟ ما هم مثل بقيه .)) مي گفتم: ((آن ها حداقل زن و شوهر كنار همديگر هستند ، دست محبت پدري بر سر بچه هايشان كشيده مي شود.)) مي گفت: ((نه ، نمي شود . من بايد سختي بكشم ، شما هم همينطور.))

ماهم پا به پايش سختي مي كشيديم . سختي كشيدن با او هم برايم شيرين بود. در خانواده اي بزرگ شده بودم كه چيزي كم نداشتيم و او هرچه منصب و مقامش بالاتر مي رفت به اين چيزها بي اعتناتر مي شد. تهران كه آمديم يك سال در نوبت گرفتن خانه هاي سازماني بوديم . در حاليكه چند جا برايمان خان در نظر گرفته بودند، در قسمت حفاظتي پايگاه ، داخل شهر، خانه ويلايي نوسازي كه آماده بودند تا ما برويم آن جا . قبول نمي كرد.

خانه مان از خانه هاي سازماني پايگاه بود. بعضي وقت ها چاه فاضلابش بالا مي زد و من آن قدر بايد تلمبه مي كوبيدم تا آب پايين برود كه دست هايم پينه مي بست. بعضي وقت ها اصلا به گريه مي افتادم . او از همان اول عادت نداشت زياد در مورد كارهاي بيرون با من صحبت كند. مي دانستم وقتي بيرون خانه است خواب و خوراكش تعريفي ندارد. لباس پوشيدنش هم كه اصلا به خلبانها نمي رفت . بعضي وقت ها به شوخي مي گفتم: ((اصلا تو با من راه نيا . به من نمي آيي.)) ميخواستم اذيتش كنم . مي گفت: ((تو جلو جلو برو ، من پشت سرت مي آيم ، مثل نوكرها .)) شرمنده مي شدم . فكر مي كردم مگر اين دنيا چه ارزشي دارد. حالا كه او مي تواند اين قدر به آن بي اعتنا باشد من هم مي توانم . مي گفتم: ((تو اگر كور و كچل هم باشي ، باز مرد مورد علاقه من هستي .))

يك شب موقع برگشتن از مدرسه آن قدر برف و باران زياد آمده بود كه تمام راه ها بند آمده بود . آب رودخانه سر راه مدرسه تا پايگاه بالا آمده بود و ترافيك شده بود. مدرسه ساعت پنج تعطيل شد ، من ساعت نه رسيدم خانه . بچه ها هم كه با شيطنت هايشان ماشين را گذاشته بودند سرشان . وقتي رسيدم خانه ديدم عباس دارد دم در قدم مي زند. سرش پايين بود و از دير كردم ما نگران شده بود. كنارش ترمز كردم . ما را كه ديد دستش را بلند كرد و خدا را شكر كرد كه ما سالميم . گفتم:(( خدا را خوش مي آيد تو با اين همه كار و مشغله ، زير اين باران منتظر ما بايستي ؟ اگر مدرسه ام نزديك مي شد …)) جوابش را مي دانستم . گفت :((خون ما از بقيه رنگين تر نيست .))

آن قدر اين راه سخت را رفتم و آمدم كه دستم از كار افتاد. ديگر نمي توانستم رانندگي كنم. بعد از آن تا مدت ها خودش مي آمد و صبح خيلي زود ما را خانه يكي از اقوام كه نزديكي هاي مدرسه بود مي گذاشت و زود بر مي گشت كه به اداره برسد. بعد از مدتي ديگر دستم اين قدر درد گرفت كه تحمل تكان خوردن هاي ماشين را هم نداشتم .

پيش چند تا دكتر رفتيم و آن ها گفتند كه سرطان گرفته ام . عباس ديگر هيچ چيز را نمي فهميد. همه برنامه هايش را تعطيل كرد و هم راه من آمد. آخر سر يك دكتر حاذق گفت كه تشخيص پزشك قبلي اشتباه است و فقط نياز به استراحت دارم . بعد از اين همه گرفتاري و تحمل سختي ، قبول كرد كه مدرسه من نزديكتر بيايد.

خودش هميشه اين را مي گفت كه هرچه به من نزديكتر بشويد كارتان سخت تر است . همين طور هم بود . اطرافيان مي دانستند كه نبايد بابت كار سربازي بچه هايشان پيش عباس بيايند. هر چه قدر براي آشنا ها سخت مي گرفت براي غريبه ها كمكي هميشگي بود. به خودش بيشتر از همه سختي مي داد . تهران كه آمده بوديم به دليل پستش پرواز را تقريبا بر او حرام كرده بود ، اما خبر داشتم كه مي رفت و از پايگاه هاي ديگر ايران پرواز مي كرد.

همان وقت ها آقاي خامنه اي به ده نفر از نظامي ها درجه سرتيپي دادند كه عباس هم يكي از آنها بود. خودش هدايايي را كه مرسوم اين جور وقت ها است قبول نمي كرد ، من هم در خانه به تلفن هايي كه اين و آن مي زدند و تبريك درجه جديد او را مي گفتند با ناراحتي جواب ميدادم . مي دانستم كه او دارد دورتر مي شود و شايد ديگر روزي دستم بهش نرسد.
سرتيپ كه شد آمد به من گفت: ((اين موتورخانه، اسلحه خانه پايگاه هم جاي خوبي براي زندگي كردن است . موافقي برويم آنجا؟)) كه موافق بودم . آخر كار ، به همان سادگي زندگي كه در روستاهاي دزفول ديده بودم برگشته بوديم و خوش حال بودم. با او مي توانستم روي زمين خالي هم سركنم . ميخواستم برويم آن جا ، كه دوستانش قبول نكردند . گفتند: ((آن جا بايد تعميرات شود.)) از آنجا دو اتاق در آوردند كه يك آشپزخانه و يك سرويش بهداشتي . دور تا دورش هم حفاظ كشيدند و پروژكتور گذاشتند. براي خانه ما محافظ گذاشتند كه به اكراه قبول كرد . مي گفتند ديگر اين جا نمي توانيم به حرف شما گوش دهيم . دستور از بالاست .

هنوز به خانه جديدمان اسباب كشي نكرده بوديم كه قضيه سفر حج پيش آمد. يك روز مدرسه بودم كه تلفن زنگ زد . از دفتر آقاي ستاري بود. گفتند:((مداركتان را آماده كنيد ، عكس و فتوكپي شناسنامه . هم مال خودتان هم مال همسرتان . فردا يكي از مي فرستيم بيايد بگيرد.)) گفتم: ((براي چه ؟)) گفتند:((بعدا مي فهميد.)) هرچه كردم نگفتند. عباس آن موقع چابهار بود . گفتم: ((تا او خبر نداشته باشد نمي توانم .)) خانه كه آمدم عباس تلفن زد و جريان را گفتم . وقتي بيرون از تهران بود سعي مي كردم كمتر با او تماس بگيرم . هر ده بار يك بارش تلفن ميزدم.

چند روز بعد وقتي برگشت گفت: ((مدارك را دادي .))گفتم: ((آره ، خودت گفتي.)) خنديد. گفتم :((خبر داري قضيه چيه ؟)) گفت: ((بماند.))اصرار كردم . گفت: ((اگر خدا بخواهد مي خواهيم برويم خانه اش.))

بي نهايت خوش حال شدم . از اين كه مي خواهيم جايي برويم كه هر مسلماني آرزوي رفتنش را دارد. از اين كه بعد از يازده سال دو نفري يك مسافرت درست و حسابي غير از مسير تهران قزوين كه خانه پدرهايمان بود مي رفتيم . قبلا براي خودش هم جور شده بود كه برود ولي نرفته بود . گفته بود مكه من اين است كه نفت كش ها به سلامت از خليج فارس رد شوند. فرمانده ها برنامه ريزي كرده بودند كه با همديگر برويم تا راضي شود كه بيايد.
از خوش حالي در پوست خودم جا نمي شدم ولي نمي دانم چه چيز بود كه به من الهام شده بود . به يكي از همكارانم گفتم: ((فكر كنم قرار است يك اتفاقي بيفتد.)) گفتم: ((فكر كنم وقتي مي روم و بر مي گردم با صحنه دلخراشي روبرو مي شوم.)) گفت: ((همه مسافرهايي كه مي خواهند سفر طولاني بروند چنين احساسي دارند . تو اين فكر ها نباش .))

همكارم حق داشت كه نفهمد من چه مي گويم . عباس حرف هايي مي زد كه تا قبل از آن اين قدر درك و صريح آن ها را جلوي من نمي زد . قبلا در مورد مرگ و قيامت و آخرت باهم زياد حرف ميزديم ولي تا حالا اين جور يك باره چنين سوالي از من نپرسيده بود ، گفت: ((اگر يك روز تابوت من را ببيني چه كار مي كني ؟)) گفتم: ((عباس تو را خدا از اين حرفها نزن . عوض اينكه دو نفري نشسته ايم يك چيز خوبي بگي …)) گفت: ((نه جدي مي گويم .)) دست زد رو شانه ام . گفت: ((بايد مرد باشي . من بايد زودتر از اين ها مي رفتم ولي چون تو تحمل نداشتي خدا مرا نبرد اما احساس مي كنم ديگر وقتش شده.)) گفتم: ((يعني چه ؟ اين چه صحبت هايي است ؟يعني مي خواهي واقعا دل بكني ؟ ))گفت :((آره )) گيج بودم . نبايد قبول مي كردم . گفتم: ((خودت اگر جاي من بودي شنيدن اين حرفها برايت راحت بود؟))

زن مي دانست كه مرد دوباره مجابش مي كند . برايش منطق و استدلال مي كند. قربان صدقه اش مي رود و مي خنداندش . اين بار اما خنده به لب هايش نمي آمد . مرد داشت مي گفت كه او اين مدت اين همه زجر كشيده ، قدرت تحمل پذيرفتن اي يك هم زياد شده . مي گفت وقتي تابوتش را ديد گريه و زاري نكند . از خدا خواسته بود كه اول صبر به زن بدهد و بعد شهادت به خودش. به زن مي گفت كه مي رود حج و آن جا صبر از خدا مي گيرد و بعد… قبولش مشكل بود. همه عمر يازده ساله زندگي مشتركشان از اين ترسيده بود و حالا مرد داشت دقيقا راجع به همين صحبت مي كرد. هر چه قدر هم مرد برايش حرف ميزد اين يكي را نمي توانست بپذيرد.

بعضي وقت ها مي شد كه نگاهش مي كردم مي لرزيدم. انگار ابهتش ، يك چيزي در وجودش مرا بترساند. يك بار به خودش گفتم . دم پايي را برداشت ، زد توي سرش . روي زمين غلت زد . گفت: ((مگر من كه هستم كه اين حرفها را مي زني ؟ همه مان از همين خاك هستيم و دوباره خاك مي شويم .))

آن روزها من كلاس هاي آمادگي براي حج مي رفتم. جزوه هايم را نگاه مي كرد و با من آن ها را مي خواند . حتي معاينات پزشكي را هم آمد و انجام داد. ساكش را هم بسته بود . همه چيز توي ساكش آماده بود. يكي دو روز قبل از حركت بود كه فهميدم نمي آيد . به آقاي اردستاني گفت: ((مصطفي، من همسرم را اول به خدا ، بعد به تو مي سپارم .)) گفتم :((مگر تو نمي آيي؟)) گفت: ((فكر نكنم بتوانم بيايم .)) گفتم: ((عباس جدا نمي آيي؟)) نگفت كه نمي آيد .گفت كار من معلوم نيست . يك بار ديديد كه قبل از اين كه خواستيد لباس احرام بپوشيد و برويد عرفات رسيدم آن جا. معلوم نيست . چيزهايي هم خواست ، وقتي كعبه را ديدم دعا كنم كه جنگ تمام شود . براي ظهور امام زمان دعا كنم. براي طول عمر امام دعا كنم . سفارش كرد كه براي خريد و اين ها خودم را اذيت نكنم . فقط يك چيز براي دل خوش شدن بچه ها بياورم .سفارش كرد سوار هواپيما كه مي شوم آيت الكرسي بخوانم.

حج آن سال حج خونين مكه بود . شلوغ بود . بيمارستانها پر از مجروح بودند. سعي كردم با دقت و حوصله همه مناسك را به جا بياورم . انگار اصلا دو تايي آمده باشيم . محرم شدم . همه وقتي لباس سفيد احرام را مي پوشيدند. خوشحال مي شدند، ولي من اميدم براي ديدن دوباره عباس كم تر و كم تر مي شد. ديگر بعد از رفتن ما به عرفات پروازي نبود كه او را از ايران به اين جا بياورد. عباس نمي آمد.

براي رفتن به عرفات آماده شديم . داشتيم سوار اتوبوس ها مي شديم تا برويم كه خبر دادند عباس تلفن زده . صدايش را كه حداقل مي توانستم بشنوم. به دو به دو با لباس احرام آمدم طرف هتل . دم گوشي تلفن يك صف پانزده شانزده نفره براي صحبت با عباس من درست شده بود كه من نفر آخرش بودم . بالاخره گوشي را به من رساندند.

گفت :((سلام مليحه ، شنيدم لباس احرام تنته ، داريد مي رويد عرفات . التماس دعا دارم . براي خودت هم دعا كن. از خدا صبر بخواه. ديگر من را نخواهي ديد . برگشتن مبادا گريه كني ، ناراحت بشي ، تو قول دادي به من.))
گفتم: ((من فكر مي كردم تو الان تو راهي داري مي آيي.))
گفتم :((به همين راحتي ؟ ديگه تمومه؟))

گفت: ((بله . پس اين همه باهم حرف زديم بيخود بود ؟ از خدا صبر بخواه . ارتباطت را با امام زمان بيشتر كن.))
او حرف مي زد و من اين طرف گوشي گريه مي كردم و توي سر خودم مي زدم . دست خودم نبود.

گفت: ((با مامانت، با حسين، با محمد و سلما نمي خواهي صحبت كني ؟))
گفتم: ((هيچ كدام عباس . فقط مي خواهم با تو صحبت كنم.))
گفت: ((مليحه ،مامانت؟))
گفتم: ((هيشكي ! فقط خودت حرف بزن. يك چيزي بگو.))
گفت: ((الان ديگه بايد بري نمي شه .))
گفتم: ((آخر من چه طوري برگردم و تو را نبينم؟))

گوشي از دستم افتاد. آن قدر زار زده بودم كه از حال رفتم . يكي گوشي را گرفت كه ببيند چه شده . توي اتاق و سرم را كوبيدم به ديوار. نزديك بود ديوانه شوم. مي دانستم معصيت مي كنم ، ولي توي سر خودم مي زدم . خانم هاي هم اتاقي ام مي گفتند چه شده. كسي خبر نداشت كه بين من و عباس چه گذشته . خودم هم خبر نداشتم كه قرار است چه پيش بيايد. طاقت نياوردم . از اتاق بيرون زدم . هنوز بعد از من يكي داشت با عباس صحبت مي كرد. گوشي را علي رغم سماجتش گرفتم.

گفتم ((عباس نمي توانم بهت بگويم خداحافظ. من بايد چه كاركنم؟ به دادم برس.)) چيزي نگفت . نمي توانست چيزي بگويد . ديگر نه او مي توانست حرفي بزند ،نه من.
همين جور مثل بهت زده ها گوشي دستم مانده بود. وقتي گفتم ((خداحافظ)) گوشي از دستم افتاد. خانم ها آمدند و مرا بردند.

آمديم عرفات . عرفات عجيب بود. توي چادرمان نشسته بودم كه يك هو تنم لرزيد. حالم انگار يك باره به هم خورد. به خانم هايي كه در چادر بودند گفتم ((نمي دانم چرا اينطوري شده ام ؟ دلم ميخواهد سر به كوه و بيابان بگذارم.)) بقيه اش را نفهميدم . يك باره بوي عجيبي آمد. بوي خوب و عجيبي آمد و از حال رفتم .

عرفات خيلي عجيب بود . چون درست همان لحظه مردهاي چادر بغل دستي ما عباس را ديده بودند كه كنار چادر ما ايستاده قرآن ميخواند. حتي او را به يكديگر نشان مي دهند و از بودن او در آنجا تعجب مي كنند.

روز آخر عرفات، روز سوم، قبل از اين كه اعمال سعي و تقصير و قرباني را انجام دهيم براي استراحت برگشتيم هتل . توي خنكي هتل و بعد از اين كه نماز طولاني امام زمان را خواندم خوابم برد. خواب ديدم :

يك سالن بزرگ پر از آدم هايي است كه لباس نيروي هوايي تنشان است . حسين داشت طبق معمول وسط آن آدم ها بازيگوشي مي كرد. به عباس كه آن جا بود گفتم: ((با اين پسر شيطونت من چه كاركنم ؟ تو هم كه هيچ وقت نيستي.)) حسين را گرفت و برد. مدتي طول كشيد . توي جمعيت پيدايش كردم و گفتم: ((چه كار كردي حسين را ؟ نگفتم كه اذيتش كني.)) حسين را به من پس داد و گفت: ((بيا ، اين هم حسين .)) خيالم راحت شد . گفتم: ((خودت كجايي؟)) ديدم جايي كه او قبلا ايستاده بود يك عكس بالاآمد . گفت: ((من اينجام .))گفتم »((اين كه عكسته.))توي عكس روي گردنش سه تا خراش خورد بود، انگار كه مثلا تيغ هاي گلي دست آدم را بخراشد . گفت: ((نه خودمم.)) صدايش دورتر مي شد . عكس رفت وسط آدم ها و پلاكاردشد. دنبال صدايش كه دور مي شد راه افتاده بودم و مي گفتم كه مي خواهم با خودت صحبت كنم.

ناراحت از خواب پريدم . حالم دست خودم نبود . بين راه كه داشتم براي آخرين اعمال مي رفتيم به آقاي اردستاني گفتم چه خوابي ديده ام . براي رفع بلا صدقه دادم . اعمال كه تمام شد و مي خواستيم برگرديم هتل ديگر ظهر شده بود. حالت عجيبي داشتم . بي تاب بودم. انگار زمين برايم تنگ شده بود. به آقاي اردستاني گفتم :((نمي توانم برگردم هتل .مي خواهم بروم بالاي كوه داد بزنم .))

پايگاه هوايي تبريز . روز عيد قربان . ساعاتي مانده به ظهر مرد از چند شب پيش كه تقريبا نخوابيده بود . كارهاي زيادي داشت كه بايد انجام مي داد. به زن قول داده بود تا عيد قربان خودش را مي رساند آنجا . فرصت كمي باقي مانده بود . فقط چند ساعت ديگر خورشيد درست وسط آسمان بود. ديشب در همدان يادش آمده بود بايد درخواست وام خلباني را امضا كند. راه افتاده بود و فقط براي همين به تهران رفته بود ، نيمه شب از تهران حركت كرده بود تا پدر و مادرش را ببيند . گرگ و ميش به قزوين رسيده بود و دلش نيامده بود پدرش را بيدار كند. هر چند پدر ، خودش بيدار شده بود و داشت مي گفت كه امروز عيد قربان در تعزيه برايش نقشي در نظر گرفته اند كه اگر بتواند بيايد….

مرد نمي توانست پرواز داشت . و حالا هم سر ظهر در پايگاه تبريز بود. سه روز مدارم پرواز كرده بود . يك وعده غذاي كامل نخورده بود. همه مي ديدند كه اين مرد كمي عجيب از روزهاي ديگرش هم غيرعادي تر است .هواپيماي اف-5 به دستور او كاملا مسلح شده بود. تجهيزات پروازي اش را برداشت و از پلكان جنگنده بالا رفت . هنوز در كابين را پايين نياورده بود . براي خدمه پرواز و دوستانش دست تكان داد . چند لحظه بعد غول آهني روي هوا بود و داشت روي سر عراقي ها آتش مي ريخت . آفتاب سر ظهر روي بدنه فلزي هواپيما سر مي خورد . ماموريت با موفقيت انجام شده بود و حالا بايد بر مي گشتند . در مسير برگشتن ، كوههاي بلند زير پايشان ، دشتي سبز را در برگرفته بودند. از توي كابين پايين را نگاه كرد، بهشت هم شايد جايي مثل همين مي بود. صدايش در راديوي هواپيما پيچيد. به كمك خلبانش گفت: ((اون پايين را نگاه كن ! درست مثل بهشت مي ماند.)) فكر كرد خدا لعنتشون كند كه با جنگ ، اين بهشت را به جهنم تبديل كرده اند . حرف آخر ناتمام ماند. در كابين صدايي پيچيد . پدافندي شليك كرده بود . گلوله اي به دست مرد خورد و مسيرش را تا گردنش ادامه داد. كمك خلبان هرچه مرد را صدا كرد جوابي نشنيد . كابين عقب رانگاه كرد . شيشه هواپيما شكسته بود و باد به شدت داخل كابين مي زد و خون ها را پخش مي كرد . مرگ، آرام مرد را در بغل گرفته بود. جسدش را كه از داخل كابين به بيمارستان پايگاه مي بردند، موذن داشت آخرين جمله هاي اذان را مي گفت . رگه اي ابر نازك از جلوي خورشيد رد شد.

ديگر از لباس احرام بيرون آمده بوديم . همان شب در هتل مجلس ختم گرفته بودند . گفتند ختم شهداي مكه است . من بي خبر از همه جا رفتم و شركت كردم . بي تاب بودم . مدام امام زمان را صدا ميزدم . از او مي خواستم تا صبر به من نداده نگذارد به ايران برگردم.
جمعه شب آقاي اردستاني در اتاقمان را زد و گفت: ((فردا آماده باشيد مي خواهيم برگرديم تهران .)) گفتم: ((چرا ؟)) هنوز ده روز ديگر بايد مي مانديم . گفت: ((متوجه شده اند كه كاروان ما نظامي است و بايد چند نفر چند نفر با پروازهاي معمولي برگرديم . اوضاع مي دانيد كه شلوغ است .))

من هنوز خريدهايم را نكرده بودم . مي خواستم براي عباس چوب مسواك و صندل بخرم . مي توانست جاي دم پايي آن ها را بپوشد. شنبه صبح رفتم خريد. آقاي اردستاني كه آمده بود كمكم كند چشم هايش سرخ بود و هي الله اكبر مي گفت . چوب مسواك گيرم نيامد، صندل و چند تا چيز ديگر براي بچه ها خريدم و برگشتم .

پروازمان تاخير داشت . شنبه شب در فرودگاه جده مانديم . وقت شام خوردن يكي از هم دوره اي هاي عباس در شيراز كه دوست خانوادگي مان هم بود و حالا با خانمش هم راه ما به تهران بر مي گشتند. رو به من كرد و گفت: ((يادتان هست با عباس كه بوديم چه جوري غذا مي خورديم .)) شيراز را مي گفت كه از اتاق هاي محل اقامتمان مي زديم بيرون و انگار كه پيك نيك رفته باشيم ، روي چمن ها روزنامه پهن مي كرديم و غذا مي خورديم . اين ها يادم مانده بود كه به او گفتم .ديدم يك هو از سر غذا پاشد و رفت . وقتي برگشت معلوم بود گريه كرده .

بالاخره صبح روز يك شنبه راه افتاديم . وارد هواپيما كه شدم ديدم روزنامه اي را كه قبلا پخش كرده بودند دارند جمع مي كنند.
وسط پرواز هم اسم مرا صدا زدند تا ببينند چنين مسافري در هواپيما هست يا نه . آقاي اردستاني را كه خواب بود بيدار كردم و گفتم دارند اسم مرا صدا مي زنند. خدا رحمتش كند، تكيه كلامش الله اكبر بود . سراسيمه بيدار شد و گفت: ((الله اكبر .چي؟))

او به طرف كابين خلبان راه افتاد و من هم پشت سرش .مشكوك شده بود كه چه خبر است . او زودتر از من به كابين رسيد و برگشتن مرا سر جايم نشاند و گفت: ((وقتي هواپيما نشست ما آخر از همه پياده مي شويم .)) خانم اردستاني هم بغل دستم نشسته بود . به او گفتم: ((دلم نميخواهد به تهران برسم . دلم مي خواهد هواپيما همين الان سقوط كند و بميرم. )) گفت: ((اين چه حرفي است ، بچه هايمان چشم به راهمان هستند.))

اما كسي چشم به راه من نبود . هواپيما كه نشست منتظر مانديم تا همه بروند. منتظر عباس بودم كه بيايد استقبالم . از دور در راه روي هوا پيما خلباني را ديدم كه داشت مي آمد پيش ما . فكر كردم عباس است . خوش حال شدم . نزديك تر كه آمد فهميدم اشتباه كرده ام .پرسيدم: ((پس عباس كجاست ؟)) گفت: ((ماموريت است .))گفتم: ((امروز هم طاقت نياورد كه ماموريت نرود؟))

از آشنايان و خانواده ام هم كسي به استقبالم نيامده بود. پاي هواپيما پر از آدم هاي بي سيم بدست و ماشين هاي پاترول بود. پرسيدم: ((اين همه تشريفات براي چيست ؟ مقامي كسي قرار است برود؟))گفتند:((نه ، براي شهداي مكه است .)) از پاي هواپيما من را سوار ماشين كردند و بردند كنار هلي كوپتري كه آن جا نگه داشته بود. گفتند: ((سوار شويد تا برويم .)) گفتم: ((هلي كوپتر براي چه ؟ از آزادي تا دوشان تپه را بايد با هلي كوپتر رفت ؟ خود عباس حتي ماشين دولت را براي كارهايش سوار نمي شود حالا من با هلي كوپتر بروم؟)) گفتند:((شما نگران نباشيد . خود تيمسار هلي كوپتررا فرستاده اند. الان تشييع جنازه شهداي مكه است و همه خيابان ها بسته است .)) بعد از اين كه ده دقيقه اي معطلشان كردم سوار شدم . هلي كوپتر كه بلند شد دلم مثل سير و سركه مي جوشيد. چند تا از دوست هاي عباس هم در هلي كوپتر بودند. همه شان مثل آدم هاي عزيز از دست داده بودند . چشم هايشان از زور گريه بايد كرده بود . به يكي شان گفتم: ((ديگر بس است هرچه شده به من بگوييد .)) گفت: ((قول مي دهي گريه نكني ؟))قول دادم . گفت :(( الان داريم مي رويم بيمارستان . عباس تصادف كرده و كتفش شكسته . آقاي خامنه اي و رفسنجاني هم الان آن جا هستند.)) گفتم: ((شما گفتيد و من هم باوركردم . مقامات كه به خاطر يك كتف شكستن نيامده اند. راستش را به من بگوييد .)) گفت: ((نه همين طور است كه مي گويم . به دستور امام آمده اند . فقط آن جا گريه نكني ها. عباس هميشه دوست داشت تو بخندي.))

سرم گيج رفت. احساس كردم كه آن چه عباس قبل از سفر به من مي گفته اتفاق افتاده و ديگر نمي توانم ببينمش . حالا تازه مي فهميدم همه آن مجلس ختم و پنهانكاري همسفرهايم و روزنا مه جمع كردن ها براي چه بود. با دست كوبيدم توي شيشه هلي كوپتر كه ديگر در حال فرود آمدن بود. با دست كوبيدم توي شيشه جمعيت سياه پوش آن پايين را ديدم . دخترم با دسته گلي در دستش جلوي آن ها ايستاده بود. ديگر يقين كردم كه شهيد شده. پايين كه آمدم انگار همه زمين روي شانه هايم آوار شده باشد.

پاهايم ناي حركت نداشتند. افتادم روي زمين . ياد حرف خودش افتادم كه توقع داشت در چنين شرايطي مثل يك مرد رفتار كنم. بلند شدم و كفش هايم را درآوردم و دنبال عكسش توي جمعيت گشتم. درست مثل خوابي كه در مكه ديده بودم. عباس حالا فقط عكسي ميان جمعيت شده بود.

كاش مي شد همه چيز به همين خوبي تمام شود. يك روز در پاركي با هم فواره اي ديده بودند. مرد گفته بود بدش مي آيد از فواره كه درست در لحظه اوج سرنگون مي شود. يا آدم نبايد شروع كند، يا ديگر وقتي شروع كرد ايستادن برابر يا افتادن است . زن ياد روزهاي شروعشان افتاد. از آن موقع رنگ آرامش را نديده بودند. مرد نمي خواست بايستد و آخر كار هم در لحظه اوج نيفتاده بود، بلكه به آرزوي قديمي اش رسيده بود. اين سال ها زن هم پا به پاي او دويده بود. فكر كرد اين همه سال مرد مي خواسته او را براي چنين لحظه اي آمده كند تا حالا طاقت نعش شهيدي عزيز بر دل ديده را داشته باشد.

امام خواسته بودند ((جنازه را دفن نكنيد تا خانمش بيايد.)) او را سه روز نگه داشته بودند تا من برگردم و حالا برگشته بودم و بايد بدن او را روي دست ها مي ديدم . حالم قابل وصف نبود. حال آدمي كه عزيزش را از دست بده چه طور است ؟ در شلوغي تشييع جنازه نتوانستم ببينمش . روز شهادت عباس عيد قربان بود . روزي كه ابراهيم خواسته بود پسرش را قرباني كند. درست سر ظهر . عباس سرم كلاه گذاشته بود. مرا فرستاده بود خانه خدا و خودش رفته بود پيش خدا.

اصرار كردم كه توي سردخانه ببينمش . اول قبول نمي كردندولي بالاخره گذاشتند . تبسمي روي لب هايش بود. لباس خلباني تنش بود و پاهايش برخلاف هميشه جوراب داشت . صورتش را بوسيدم . بعد از آن همه سال هنوز سردي اش را حس مي كنم . دوست داشتم كسي آن جا نباشد و در كنارش دراز بكشم و تا قيام قيامت با او حرف بزنم….



خاطرات
سردار رحيم صفوي :
اعتقاد من اين است كه سرلشگر خلبان عباس بابايي فرمانده اي مومن و شجاع بود كه نقش ايشان در نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران يك نقش برجسته و بي نظير جلوه مي كند , بخصوص در عملياتها و در بعد سازماندهي و آمادگي هاي عملياتي نيروي هوايي ارتش .
بدون ترديد شهيد بابابي مي تواند يك الگو و اسوه براي افسران جوان ارتش جمهوري اسلامي ايران باشد چرا كه داراي مجموعه خصوصياتي همچون دين باوري , انقلابي بودن , تخصص و فداكاري در راه استقلال و عظمت و تماميت ارضي ايران بود و اين خصوصيات مي تواند يك افسر مومن براي ارتش جمهوري اسلامي ايران بسازد.
سرلشكر بابايي يك بسيجي بود با يك روحيه بسيجي . با بسيجيان و پاسداران فرقي نداشت . هر كسي كه ايشان را از نزديك مي ديد فكر نمي كرد يك خلبان باشد , رفتار , خلق و خو و لباس پوشيدن ايشان بيشتر به يك بسيجي و يا يك پاسدار شباهت داشت ما واقعا شهيد بابايي را در سلوك , رفتار , اخلاص , عاطفه و عشق به امام و ولايت همچون يك بسيجي مي ديديم . قلب سليم و نوراني سرلشگر شهيد عباس بابايي به حقيقت يك عالم روشن بود و به اين خاطر اين زرق و برق دنيا مقام و موقعيت والاي ايشان در نيروي هوايي ارتش هيچ تاثيري در رفتار , ايمان , تواضع و فروتني ايشان نسبت به درجه داران و افسران نداشت , زيرا چشم حقيقت بين ايشان به حقايق آن عالم روشن شده بود.
از نظر من او نمونه يك امير ارتش حزب الله است و از افتخارات نيروي هوايي ارتش .
اينجانب از روزهاي اول انقلاب با اين افسر مومن , متقي و انقلابي آشنا شدم . زماني كه ما در سال اول انقلاب كميته دفاع شهري و بعد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را در استان اصفهان تشكيل داديم ايشان افسر پايگاه هشتم شكاري بودند و بعدها به فرماندهي آن پايگاه منصوب گرديدند. در آن موقعيت بنده به عنوان فرمانده عمليات سپاه استان اصفهان با ايشان يك ارتباط تنگاتنگ و صميمي برقرار كرده بودم بطوريكه نسبت به يكديگر شناخت دو طرفه پيدا كرديم و همان شناخت و روابط صميمانه از اوايل پيروزي انقلاب باعث شد كه هم آن بزرگوار و هم ما در هشت سال دفاع مقدس حضور داشته باشيم .
در مورد چگونگي پشتيباني نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي و عملياتهاي بزرگي چون فتح المبين , بيت المقدس كه به صورت مشترك بين ارتش و سپاه انجام مي شد و از يك قرارگاه مشترك عملياتي برخوردار بودند چه فرماندهي مشترك , اين عملياتها را اداره مي كرد و چه بعدها در اين فاصله سپاه بصورت مستقل عملياتهاي بزرگي چون فاو , كربلاي پنج و يا عملياتهاي ديگر را انجام مي داد شهيد بابايي براي طرح ريزي پشتيباني هاي هوايي و اينكه چه عملياتي در چند ماه آينده خواهيم داشت و منطقه عملياتي كجاست و مشخصات آن چيست كمكهاي شاياني به ما كرد و چون به علت اجراي اصل غافلگيري و براي اينكه بتوانيم ضربات محكمي را در اين عملياتها به دشمن وارد كنيم نياز به پشتيباني هوايي داشتيم ايشان زحمات زيادي را در انتخاب خلبانها و تيم پروازي و همچنين در حين عمليات در تخليه مجروحين متقبل شد.

ارتباط ما با سرلشگر شهيد بابايي يك ارتباط تنگاتنگ و بسيار صميمانه بود. روزها و شبها به قرارگاه فرماندهي مي آمد و ما معمولا با هم در يكجا بوديم و ايشان هميشه سعي مي كرد با لباس بدون درجه بيايد يعني لباس ساده بسيجي . وقتي هم مي آمد همانجا راحت روي زمين مي خوابيد و استراحت مي كرد و مثل همه ما از همان غذاهاي ساده قرارگاه استفاده مي نمود.
روحيات او واقعا يك روحيه سرشار از عشق به حضرت اباعبدالله الحسين (ع ) بود. هر ساله در منزلشان واقع در قزوين مراسم مي گرفت و پدر بزرگوارشان (رحمت الله عليه ) مراسم تعزيه خواني برگزار مي كرد.
يك سال توفيق داشتيم با دعوت ايشان به مراسم آنها برويم . حقيقتا بنده بسيار تحت تاثير قرار گرفتم . گاهي اوقات وقتي ما در قرارگاه زيارت عاشورا مي خوانديم , فصلهايي از زيارت عاشور را خود ايشان با صداي بسيار زيبا تلاوت مي كرد و اشك مي ريخت . واقعا اين امير ارتش اسلام عاشق حسين (ع ) بود.

شهيد بابايي در سازماندهي نيروهاي ارتش نقش عظيمي داشت . شايد وجود فرمانده شهيد امير سرلشگر ستاري بعنوان فرماندهي نيروي هوايي ارتش نيز موثر بود ولي در كنار شهيد بابايي يعني شهيد بابايي و شهيد ستاري هر دو يك نقش كليدي داشتند. اگرچه دوستان عزيز شهيد بابابي همچون سرلشگر مصطفي اردستاني و ديگر شهداي ارتش نيز در اين رابطه نقش بسزايي داشتند همچنين بزرگواراني كه الحمدالله تعداد زيادي از آنها امروز در قيد حيات هستند و در مقامات بالايي همچون فرماندهي نيروي هواي ارتش همچون سرتيپ خلبان پرديس و نيز امير بقايي در حال خدمت مي باشند.
انصافا اين عزيزان در كنار اين شهداي عزيز در نگهداري نيروي هوايي در آن زمان كه همه قطعات و سيستمهاي ما از خارج پشتيباني مي شد , نقش اساسي داشتند و امثال افراد مومني چون امير سرلشكر بابايي بودند كه توانستند نيروي هوايي ارتش را سر پا نگهدارند و ضربات قاطع و محكمي را بر قلب ارتش بعثي در عملياتها بزنند.
من خودم شاهد فداكاريهاي اين عزيزان در عملياتهاي مختلف بودم و از خداوند منان مي خواهم كه اين شهيدان را با شهداي كربلا و امام شهدا(ره ) محشور گرداند و ياد و خاطره اين شهيدان همواره در قلب بسيجيان و بر قلب پاسداران و ارتشيان جاودانه باشد.

ظهر يك روز شهيد بابايي آمد قرارگاه تا به اتفاق هم براي نمازجماعت به مسجد قرارگاه برويم . ايشان موي سر خود را چون سربازان تراشيده و لباسي خاكي بسيجي پوشيده بود , وقتي وارد مسجد شديم به ايشان اصرار كردم به صف اول نماز برويم ولي ايشان قبول نكرد و در همان ميان مانديم , چرا كه ايشان هميشه سعي مي كرد ناشناخته بماند.
در نماز هم يك حالات خاصي داشت . مخصوصا در قنوت . در برگشت از نماز رفتيم براي نهار , اتفاقا نهار آن روز كنسرو بود و سفره ساده اي پهن كرده بودند. ايشان صبر كرد و آخر از همه شروع كرد به غذا خوردن . او آن چنان رفتار مي كرد كه كسي حتي شك هم نمي كرد كه او فرمانده عمليات نيروي هوايي ارتش است بلكه بيشتر وانمود مي كرد كه يك بسيجي است .
انشاالله خداوند همه ما را وفادار به آرمان شهدا گرداند و ما را در راه دفاع از ملت و كشور قرار دهد. حقيقتا شهيد بابايي شناخته نشده , اميدواريم كه با تلاش دوستان قسمتي از عمق درياي عرفان و عمق زحمات ايشان در 8 سال دفاع مقدس براي نسلهاي آتي شناخته شود.

اسماعيل دانا وسطي كلايي :
پايگاه دوم شكاري تبريز , در آن صبح تابستان , سرماي زمستان را به رخ مي كشد. عباس سينه اش را از هواي تازه پركرد و به اتفاق سرهنگ بختياري آهسته از پله هاي هواپيما يايين رفت . سرهنگ نادري به همراه خلبانان و جمعي از مسئولين به استقبال آمده بودند. حال و هواي قرارگاه با روزهاي ديگر فرق داشت .
با آماده شدن هواپيما شهيد بابايي به همراه سرهنگ نادري داخل جنگنده شدند , براي لحظه اي سكوتي آميخته به هيجان در كابين حكمفرما شد.
عباس نگاهي به آينه انداخت و دست به پيشاني اش كشيد , هيجان زده بود. حال پسر بچه اي را داشت كه براي اولين بار سوار هواپيما شده است . به خود نگاه كرد. با صداي خرخر راديو به خود آمد , فرمان را چسبيد و دستور حركت داد , هواپيما اوج گرفت و با قدرت هوا را شكافت و بالا رفت , آسمان چنان صاف بود كه انگار آن را بلور آبي تراشيده بودند.
عباس به ياد قولي كه به صديقه داده بود و نقشي كه قرار بود آن روز در تعزيه اي كه پدرش ترتيب داد بازي كند , افتاد.
بايد در آن لحظه در كنار صديقه كعبه را طواف مي كرد يا همراه پدرش نقش اجرا مي نمود براي اين كار افكارش را متمركز كرد , دعايي را كه هميشه قبل از هر عمليات مي خواند , زير لب زمزمه كرد , از مرز گذشتند صداي سرهنگ نادري در كوشش پيچيد نگاهي به پايين انداخت . درست روي هدف قرار گرفتند. چند لحظه بعد , هدف در ميان آتش و دود محاصره شده بود. بابايي با هيجان فرياد شادي سرداد. سرهنگ نادري نيز با صداي هيجان زده فرياد كشيد. تا رسيدن به نيروهاي زرهي دشمن سكوت ميان سرهنگ نادري و شهيد بابايي حكمفرما شد. لحظه اي بعد هواپيما مانوري سريع كرد و بالا سر نيروهاي زرهي پايين كشيد. گلوله و راكت به زمين هجوم برد. شهيد بابايي به پايين نگاه كرد , جهنمي برپا بود , صحنه اي زنده از يك فيلم جنگي . هواپيما با يك چرخش 180 درجه از منطقه دور شد . عباس پلك هايش را روي هم فشرد , صفي از آدمهاي سفيدپوش جلوي چشمانش رژه مي رفتند. شهيد بابايي هنوز غرق در افكارش بود كه صداي انفجار مهيبي كابين را به لرزه در آورد. احساس كرد در سراشيبي تندي افتاده است . پاهايش را به كف هواپيما فشرد.
زوزه باد گوش هايش را پر كرد , خود را بالا كشيد. سرهنگ نادري را صدا زد. انگشتان كرخت شده اش را تا سينه بالا برد و كتابچه دعايش را لمس كرد , چند لحظه بعد , نور تندي از قاب خرد شده پنجره تو زد و چشمانش را پر كرد. به آن خيره شد و همان طور ماند. هواپيما با تكان شديد در حال سقوط بود. درد شديدي وجود سرهنگ نادري را در برگفته بود. نمي دانست چه اتفاقي افتاده , گيج و وحشت زده شهيد بابايي را صدا زد , صدايي نشنيد. دوباره فرياد كشيد. جز صداي باد كه وحشيانه تر مي شد , چيزي شنيده نمي شد. موجي از ترس وجودش را پر كرد. نعره اي كشيد و با هر زحمتي كه بود هواپيما را به حالت افقي در آورد. صداي خرخر ضعيف از راديو شنيده شد , گوش تيز كرد. صداي افسر كنترل رادار را شناخت . با راهنمايي افسر كنترل , هواپيما را به اختيار خود در آورد. به آينه خرد شده خيره شد و سعي كرد كابين عقب را نگاه كند چيزي ديده نمي شد. اشك چشمانش را پر كرد , صداي برج مراقبت به گوش رسيد : در همان زاويه كه هست بيا روي باند. سرهنگ نادري سعي كرد هواپيما را به سمت باند بكشد. دور موتور كم نمي شد.
فرياد زد , خدا را به كمك طلبيد و با همان سرعت هواپيما را روي باند كشيد , چند دقيقه بعد در حاليكه فرياد خلبانان فضاي پايگاه را پر كرده بود. پيكر شهيد عباس بابايي روي دست ها تشييع مي شد.

مرحوم حاج اسماعيل بابايي(پدرشهيد):
بعد از ظهر يكي از روزهاي پاييزي، كه تازه چند ماهي از شروع اولين سال تحصيلي ابتدايي عباس مي‌گذشت، او را به محل كارم در بهداري شهرستان قزوين برده بودم. در اتاق كارم به عباس گفتم:
ـ پسرم پشت اين ميز بنشين و مشق هايت را بنويس.

سپس جهت تحويل دارو به انبار رفتم و پس از دريافت و بسته بندي، آنها را براي جدا كردن و نوشتن شماره به اتاق كارم آوردم. روي ميز به دنبال مداد مي گشتم. ديدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است. پرسيدم:
ـ عباس! مداد خودت كجاست؟
گفت:ـ در خانه جا گذاشتم.
به او گفتم:
ـ پسرم! اين مداد از اموال اداري است و با آن بايد فقط كارهاي مربوط به اداره را انجام داد. اگر مشق‌هايت را با آن بنويسي ‌، ممكن است در آخر سال رفوزه شوي.
او چيزي نگفت. چند دقيقه بعد ديدم بي درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند.

مادر شهيد :
من تعداد هفت فرزند دارم و عباس در ميان فرزندانم«برترينِ» آنها بود. او خيلي مهربان و كم توقّع بود. با توجه به اينكه رسم بود تا هر سال شب عيد براي بچه ها لباس نو تهيه شود؛ اما عباس هرگز تن به اين كار نمي داد. او مي گفت: «اول براي همه برادرها و خواهرانم لباس بخريد و چنانچه مبلغي باقي ماند براي من هم چيزي بخريد.» به همين خاطر هميشه هنگام خريد اولويت را به خواهران و برادرانش مي داد. او هر وقت مي ديد ما مي خواهيم براي او لباس نو تهيه كنيم، مي گفت: «همين لباسي كه به تن دارم بسيار خوب است.» و وقتي كه لباسهايش چرك مي شد، بي آنكه كسي بداند، خودش مي شست و به تن مي‌كرد. عباس هيچ گاه كفش مناسبي نمي پوشيد و بيشتر وقتها پوتين به پا مي كرد. عقيده داشت كه پوتين محكم است و ديرتر از كفشهاي ديگر پاره مي شود و آنقدر آن را مي پوشيد تا كف‌نما مي شد.

به خاطر مي آورم روزي نام او را در ليست دانش آموزان بي بضاعت نوشته بودند. دايي عباس، كه ناظم همان مدرسه بود، از اين مسأله خيلي ناراحت شد و به منزل ما آمد. از ما خواست تا به ظاهر و لباس عباس بيشتر رسيدگي كنيم تا آبروي خانواده حفظ شود. من از سخنان برادرم متأثر شدم. كمد لباسهاي عباس را به او نشان دادم و گفتم:
ـ نگاه كن. ببين ما برايش همه چيز خريده ايم؛ اما خودش از آنها استفاده نمي كند. وقتي هم از او مي‌پرسم كه چرا لباس نو نمي پوشي؟ مي گويد: «در مدرسه شاگرداني هستند كه وضع مالي خوبي ندارند. من نمي خواهم با پوشيدن اين لباسها به آنان فخر فروشي كنم.»

اقدس بابايي(خواهرشهيد):
پس از شهادت عباس، خانمي گريان و نالان به منزل ما آمد و از ماجرايي كه ما تا آن روز از آن بي خبر بوديم پرده برداشت. اين خانم كه خود را «سيمياري» معرفي مي كرد، گفت:ـ « در سال 1341 من و شوهرم هر دو سرايدار مدرسه اي بوديم كه عباس آخرين سال دوره ابتدايي را در آن مدرسه مي گذراند. چند روزي بود كه همسرم از بيماري كمردرد رنج مي برد؛ ‌به همين خاطر آنگونه كه بايد، توانايي انجام كار در مدرسه را نداشت و من هم بتنهايي قادر به نظافت مدرسه و كارهاي منزل نبودم. اين مسأله باعث شده بود تا همسرم چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدير قرار گيرد. با اين حال هر بار به كم كاري خود اعتراف و در برابر پرخاش مدير سكوت اختيار مي كرد. ما از اين موضوع كه نكند مدير به خاطر ناتواني همسرم سرايدار ديگري استخدام كند و ما را از تنها، اتاق شش متري، كه تمام دارايي و اثاثيه‌هايمان در آن خلاصه مي‌شد اخراج كند، سخت نگران بوديم؛ تا اينكه يك روز صبح، هنگام بيدار شدن از خواب ‌، حياط مدرسه و كلاسها را نظافت شده و منبع ها را پر از آب ديدم. تعجب كردم، بي درنگ قضيه را از همسرم جويا شدم. او نيز اظهار بي اطلاعي كرد. باورم نمي شد. با خود گفتم، شايد همسرم از غفلت من استفاده كرده و صبح زود از خواب بيدار شده و پس از انجام نظافت خوابيده است. حالا هم مي خواهد من از كار او آگاه نشوم. از طرف ديگر مطمئن بودم كه او با آن كمردرد توانايي انجام چنين كاري را ندارد. به هر حال تلاش كردم تا او را وادار به اعتراف كنم؛ اما واقعيت اين بود كه او نظافت را انجام نداده بود. شوهرم از من خواست تا موضوع را به دقت پي‌گيري كنم و خود نيز، با آنكه به شدت از كمردرد رنج مي برد، تماشاگر اوضاع بود. آن روز هر چه بيشتر انديشيديم كمتر به نتيجه مثبت رسيديم؛ به همين خاطر تا دير وقت مراقب اوضاع بوديم تا راز اين مسأله را بيابيم.
اما آن روز صبح، چون تا پاسي از شب را بيدار مانده بوديم، خوابمان برد و پس از برخاستن از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده يافتيم، مدرسه، نما و چهره ديگري به خود گرفته بود. همه چيز خوب و حساب شده بود؛ به همين خاطر مدير از شوهرم ابراز رضايت مي كرد. غافل از اينكه ما از همه چيز بي خبر بوديم. به هر حال بر آن شديم كه تا هر طور شده از ماجرا سر در آوريم و تمام طول روز در اين فكر بوديم كه فردا صبح چگونه به هنگام نظافت، آن شخص ناشناس را غافلگير كنيم.

روز بعد، وقتي كه هوا گرگ و ميش بود، در حالي كه چشمانمان از انتظار و بي خوابي مي سوخت، ناگهان با شگفتي ديديم كه يكي از شاگردان مدرسه از ديوار بالا آمد. به درون حياط پريد و پس از برداشتن جاروب و خاك انداز مشغول نظافت حياط شد. جلوتر رفتم. خيلي آشنا به نظر مي رسيد. لباس ساده و پاكيزه اي به تن داشت و خيلي با وقار مي نمود. وقتي متوجه حضور من شد، خجالت كشيد. سرش را به زير انداخت و سلام كرد. سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسيدم؛ گفت:
ـ عباس بابايي.
در حالي كه بغض گلويم را بسته بود و گريه امانم نمي داد، ضمن تشكر از كاري كه كرده بود، از او خواستم تا ديگر اين كار را تكرار نكند؛ چون ممكن است پدر و مادرش از اين كار آگاه شوند و از اينكه فرزندشان به جاي درس خواندن به نظافت مدرسه مي پردازد، او را سرزنش كنند. عباس در حالي كه چشمان معصومش را به زمين دوخته بود، پاسخ داد:ـ من كه به شما كمك مي‌كنم، خدا هم در خواندن درسهايم به من كمك خواهد كرد.
لبخندي حاكي از حجب و آرامش بر گونه‌هايش نشسته بود. چشمانش را به چشمان من دوخت و ادامه داد:
ـ اگر شما به پدر و مادرم نگوييد، آنها از كجا خواهند فهميد؟
ما ديگر حرفي براي گفتن نداشتيم و آن روز هم مثل روزهاي ديگر گذشت.»

عباس فرزند سوم خانواده بود و من حدود سه سال از او بزرگتر بودم. او علاقه زيادي به من داشت و من هم به او عشق مي ورزيدم. از آنجايي كه مادرم مرا مدير خانه كرده بود، من هر چيزي را كه عباس مي‌خواست در اختيارش مي گذاشتم و البته اين بدان معنا نبود كه نسبت به برادرهاي ديگرم بي اعتنا باشم؛ بلكه در همان دوران كودكي ويژگيهاي فردي عباس مرا تحت تأثير قرار داده بود. هميشه مي ديدم كه او به نفع ديگران از حق خود چشم مي پوشد؛ از اين رو اگر عباس چيزي مي خواست و به من مي‌گفت، بدون اينكه از مادرم اجازه بگيرم، سعي مي كردم تا برايش تهيه كنم و پس از اينكه خواسته اش را برآورده مي كردم، موضوع را با مادرم در ميان مي گذاشتم.
روزها گذشت و عباس بزرگتر شد؛ تا سرانجام پا به مدرسه گذاشت و در حالي كه به گفته همكلاسي ها و معلمانش، در دوران تحصيل يكي از شاگردان خوب و باهوش كلاس بود،‌ به بازيهاي فوتبال و واليبال علاقه فراواني داشت و بيشتر در كوچه با دوستانش بازي مي كرد.
به خاطر مي آورم، زماني كه عباس در كلاس سوم ابتدايي بود. روزي همراه با دوستانش در كوچه سرگرم «الك دولك» بازي بود و من هم در حال عبور از كوچه به بازي آنها نگاه مي كردم. بايد بگويم شكل اين بازي بدين ترتيب است كه چوب كوتاهي را در روي زمين مي گذراند و با چوب بلندتري آن را به هوا پرتاب مي كنند و ساير بازيكنان بايد آن چوب را در هوا بگيرند.
وقتي كه يكي از بچه ها چوب را زد، ناگهان چوب به چشم من خورد و چشمم ورم كرد و كبود شد. در حالي كه من از درد به خود مي پيچيدم، مرا به بيمارستان بردند. شنيدم، عباس كه از اين مسأله به شدت متأثر شده بود و از طرفي بي تابي مرا مي ديد، جلو در بيمارستان گريبان دوستش را، كه چوب به چشم من زده بود گرفته و با فرياد گفته است:
ـ اگر خواهرم كور شده باشد، تو بايد او را بگيري، چون تو چشم او را كور كرده‌اي.
البته پس از معاينه پزشكان، معلوم شد كه بحمدالله چشمم صدمه اي نديده است.
به دنبال ما مي دويد و از ما پوزش مي خواست.

پرويز سعيدي:
يك روز كه در كلاس هشتم درس مي خوانديم، هنگام عبور از محله «چگيني» كه از توابع شهرستان قزوين است، يكي از نوجوانان آنجا بي جهت به ما ناسزا گفت و اين باعث شد تا با او گلاويز شويم. ما با عباس سه نفر بوديم و در برابرمان يك نفر. عباس پيش آمد و برخلاف انتظار ما، كه توقع داشتيم او به ياريمان بيايد، سعي كرد تا ما را از يكديگر جدا كند و به درگيري پايان دهد. وقتي تلاش خود را بي‌نتيجه ديد، ناگهان قيافه اي بسيار جدي گرفت و در جانبداري از طرف مقابل، با درگير شد.

من و دوستم كه از حركت عباس به خشم آمده بوديم، به درگيري خاتمه داديم و به نشانه اعتراض، از او قهر كرديم. سپس بي آنكه به او اعتنا كنيم، راهمان را در پيش گرفتيم، اما او در طول راه به دنبال ما مي‌دويد و فرياد مي زد:
ـ مرا ببخشيد؛ آخر شما دو نفر بوديد و اين انصاف نبود كه يك نفر را كتك بزنيد.

در خرداد ماه يكي از سالها كه در كلاس پنجم درس مي خوانديم. من و عباس،‌ با يكي دو نفر از همكلاسي‌هايمان براي مطالعه به باغهاي «حكم آباد» در اطراف قزوين رفته بوديم. آن روز پس از كمي مطالعه با ديدن درخت زردآلو، كه داخل باغ بود، وسوسه شديم و با اين كه حصار محكمي در اطراف باغ كشيده شده بود و عبور از آن مشكل مي نمود، بر آن شديم تا وارد باغ شويم و از ميوه ها بچينيم و بخوريم. عباس با رفتن ما به درون باغ مخالفت كرد و گفت:ـ خوردن ميوه، بدون اجازه از صاحب باغ، حرام است.
ولي ما به گفته او توجهي نكرديم و من با يكي ديگر از دوستانم به زحمت از حصار عبور كرديم و وارد باغ شديم.

دقايقي گذشت و ما بر روي درخت، سخت سرگرم خوردن زردآلو بوديم. به طعنه از عباس هم خواستيم تا او نيز بيايد و از اين زردآلوها بخورد؛ اما ناگهان صاحب باغ در حالي كه چوبدست بلندي در دست داشت و ناسزا مي گفت، شتابان به سوي ما آمد. ما كه همه وجودمان را ترس فرا گرفته بود، بي درنگ از ارتفاع دو يا سه متري به پايين پريديم. در حين برخورد با زمين، يكي از پاهاي من پيچ خورد، ولي چون ترسيده بودم، همچنان لنگ لنگان مي دويدم. هنوز از حصار باغ خارج نشده بوديم كه صاحب باغ به ما رسيد و ما را به شدت كتك زد. هر چه فرياد مي زديم و پوزش مي خواستيم او توجهي نمي كرد. عباس كه اين وضع را از دورمي ديد، پيش آمد و از آن مرد خواست تا ما را ببخشد و به جاي ما او را تنبيه كند. در حالي كه صاحب باغ از اين تقاضاي عباس شگفت زده شده بود، عباس توضيح داد كه مقصر اصلي اوست؛ چرا كه از ما بزرگتر است و نتوانسته از ورود ما به باغ جلوگيري كند. آن مرد كه از ايثار عباس سخت تحت تأثير قرار گرفته بود به شفاعت و خواهش او، من و دوستم را رها كرد. سپس مقداري زردآلو نيز از درخت چيد و به ما داد.

علي خوئيني:
در حال عبور از خيابانِ منتهي به دبستان دهخدا بودم كه زنگ مدرسه به صدا درآمد و عباس، كه آن زمان در كلاس پنجم ابتدايي درس مي خواند، همراه با دانش آموزان از مدرسه خارج شد. او با ديدن من به طرفم آمد. پس از احوالپرسي به سوي منزل به راه افتاديم. هنگام گذشتن از خيابان سعدي، گروهي از كارگران را ديديم كه در حال كندن كانال بودند. در ميان كارگران پيرمردي بود. پيرمرد آنگونه كه بايد، توانايي انجام كار را نداشت و بعداً معلوم شد كه به ناچار براي گذراندن زندگي خود و خانواده‌اش كارگري مي كند. عباس با ديدن پيرمرد كه به سختي كلنگ مي زد و عرق از سر و رويش مي چكيد، لحظه اي ايستاد. سپس نزد پيرمرد رفت و گفت:
ـ پدر جان! بايد چند متر بكني؟
پيرمرد با ناتواني گفت:
ـ سه متر به گودي يك متر.
عباس بي درنگ كتابهايش را كه در زير بغل داشت به پيرمرد داد و از او خواست تا كلنگ را به او بدهد و در گوشه اي استراحت كند. عباس شروع كرد به كندن زمين. من كه با ديدن اين صحنه سخت تحت تأثير قرار گرفته بودم، بيلي را كه روي زمين افتاده بود، برداشتم و در خاك برداري به عباس كمك كردم. پس از يك ساعت كار، مقداري را كه پيرمرد مي بايست حفر مي كرد، كنده بوديم. از او خداحافظي كرديم و به منزل رفتيم.
از آن روز به بعد، هر روز پس از تعطيل شدن از مدرسه عباس را مي ديدم كه به ياري پيرمرد مي رود.
اين كار عباس تا پايان حفاري و لوله گذاري خيابان سعدي قزوين ادامه داشت.

جواد بابايي(برادر شهيد):
پدرم، مرحوم حاج اسماعيل بابايي، سالها در سازمان بهداري قزوين كار مي كردند و در ضمن كارشان، تزريقات هم انجام مي دادند. من هم از دوران نوجواني با معرفي پدرم، در داروخانه اي مشغول به كار شدم و براي رفاه حال همسايگانمان، مكاني را در منزل جهت تزريقات اختصاص دادم. در آن زمان اُجرت تزريقات پنج ريال بود و چنانچه بر بستر بيمار حاضر مي شديم مزدمان ده ريال مي شد. عباس، كه سه سال از من كوچكتر بود، هميشه به من مي گفت: «دادشي آمپول زدن را يادم بده.»
سرانجام با علاقه و پشتكاري كه داشت اين حرفه را بخوبي فرا گرفت.
روزي متوجه شدم كه در حد قابل توجهي از تعداد مشتريانمان كاسته شده است. علت را از عباس جويا شدم. او چيزي نگفت. روزها گذشت و من همچنان در جست و جوي پاسخ بودم؛ تا اينكه يك روز ديدم عباس پنهاني وسايل تزريقات را برداشت؛ دوچرخه‌اش را سوار شد و از خانه بيرون رفت. كنجكاو شدم و او را تعقيب كردم. كوچه به كوچه به دنبال رفتم؛ تا سرانجام دوچرخه‌اش را، چند كوچه آن طرف تر، در جلو يك خانه پيدا كردم. خانه محقّر و كوچكي بود صاحبش را مي شناختم. مردي فقير با چند سر عايله در آن خانه زندگي مي كرد.
چند دقيقه اي جلو در خانه منتظر ماندم. در باز شد و عباس بيرون آمد. او از اين كه مرا در آنجا مي ديد سخت شگفت زده شده بود. پرسيدم:
ـ اينجا چه مي كني؟!
در حالي كه سرش را به علامت شرمندگي پايين انداخته بود، گفت:
ـ رفته بودم آمپول بزنم.
لبخندي زدم و گفتم:ـ پس معلوم شد كه در طول اين مدت تو مشتريهاي مرا شكار مي كردي!
عباس مظلومانه گفت:ـ داداشي! من آمپول مي زنم، اما پول نمي گيرم.

در اين گيرودار بود كه مردِ بيمار مستمند از خانه بيرون آمد و به تصور اينكه عباس شاگرد من است و من قصدِ تنبيه او را دارم، در حالي كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود. روي به من كرد و گفت:ـ آقا! او را ببخشيد؛ اين بچه راست مي گويد. از او بگذريد.
با ديدن اين صحنه از آن همه گذشت و فداكاري عباس، كه آن را در وجود خود نمي ديدم، شرمنده شدم. عباس در گوشه اي ايستاده و مظلومانه سرش را پايين انداخته بود. دست در گردنش انداختن و او را بوسيدم. سپس هر دو به طرف خانه حركت كرديم.

زهرا بابايي(خواهر شهيد):
پانزده ساله بودم، كه عباس پدرم را واداشت تا مرا به خانه بخت بفرستد. گرچه در ابتدا تمايلي به ازدواج نداشتم؛ ولي عباس پيوسته مرا تشويق مي كرد و مي گفت:« من اين آقا را مي شناسم. مرد با تقوا و بافضيلتي است. مرد زندگي است.» با آن تعريفهايي كه عباس كرد قانع شدم و تن به ازدواج دادم.
در روزهاي اول زندگي، از نظر مالي وضعيت مناسبي نداشتيم؛ به همين خاطر زندگي در شهر قزوين برايمان مشكل بود و ناگزير به يكي از روستاهاي اطراف قزوين مهاجرت كرديم. عباس از اينكه مي ديد پس از ازدواج، من به روستايي دوردست رفته ام و از جمع خانواده دور افتاده‌ام، احساس گناه مي كرد؛ از اين رو با توجه به اينكه دانش آموز بود و درآمدي هم نداشت. در بعد از ظهرها و روزهاي تعطيل كارگري مي كرد و با مزدي كه عايدش مي شد هر هفته سوغات و وسايل زندگي مي خريد و براي من مي آورد.
اين كار عباس ادامه داشت تا سرانجام پس از دو سال دوباره به قزوين برگشتيم. در آن روزها، تحصيلات عباس هم به پايان رسيده و به استخدام نيروي هوايي درآمده بود، از آن پس او ، هر ماه، درصدي از حقوقش را با اصرار به من مي داد؛ تا سرانجام به لطف خدا زندگي مان سامان گرفت و عباس از اينكه زندگي ما را خوب مي ديد، هميشه خدا را شكر مي كرد.

اقدس بابايي:
پدرم، مرحوم حاج اسماعيل بابايي، باغ كوچك انگوري در شهرستان قزوين داشت. يك روز جهت برداشت محصول باغ، همراه خانواده به باغ رفته بوديم. عباس كه در آن روزها نوجواني بيش نبود، با مشاهده خوشه انگور كه بر روي ساقه يكي از تاكها خودنمايي مي كرد، از پدرم خواست تا لحظه اي خوشه انگور را از ساقه اش جدا نكند. در حالي كه همه از خواسته او شگفت زده شده بوديم، بي درنگ رفت، وضو گرفت و دو ركعت نماز شكر به جا آورد. پس از لحظه اي به آرامي آن خوشه را چيد و در سبد گذاشت. او به هنگام جدا كردن انگور از ساقه اش به ما گفت:
ـ نگاه كنيد! خداوند چقدر زيبا و ديدني دانه هاي انگور را در كنار هم قرار داده است! بوته انگوري كه در زمستان خشك به نظر مي رسد در فصل بهار چهره‌اي سبز و شاداب به خود مي گيرد و ميوه آن به اين زيبايي رنگ آميزي مي شود. اينجاست كه بايد به عظمت و قدرت خداوند بي همتا پي برد.
اين عادت عباس بود كه هنگام خوردن انواع ميوه ها آنها را به دقت نگاه مي كرد و براي اين كارش توجيه زيبايي داشت. او مي گفت:
ـ ببينيد؛ ميوه ها انواع گوناگوني دارند؛ ترش، شيرين، تلخ و هر يك خاصيت هايي براي انسان دارند كه هنوز بشر از درك همه آنها ناتوان است. پس ما بايد بر روي نعمتهاي الهي به طور عميق فكر كنيم و از آنها سطحي نگذريم.

خانم اقدس بابايي:
هر سال پدرم، حاج اسماعيل بابايي، با برگزاري مراسم تعزيه خواني در روزهاي محرم، ياد و خاطره اباعبدالله الحسين ـ عليه السلام ـ و ياوران آن حضرت را زنده نگاه مي داشت. آن روزها عباس به خاطر ايفاي نقش و شركت در مراسم تعزيه در هر جاي ايران بود،‌ در شبهاي بيست و يكم ماه مبارك رمضان و دو روز تاسوعا و عاشورا خود را به قزوين مي رساند. او از دوران كودكي، به فراخور حال، در نقشهاي گوناگوني ظاهر مي شد.
به خاطر دارم، يك سال كه عباس جوان رشيدي بود، به او نقش يكي از اميران عرب داده شد. مراسم تعزيه در يكي از ميدانهاي شهرستان قزوين برگزار مي شد. همه بازيگران آماده اجراي تعزيه بودند. طبل و شيپور نواخته شد. جمعيت انبوهي براي تماشاي تعزيه در اطراف ميدان نشسته بودند. زماني كوتاه از شروع تعزيه نگذشته بود كه نوبت به عباس رسيد. او در حالي كه به جهت ضرورت نقشش لباس فاخري به تن كرده بود، «كلاهخود» ي بر سر داشت و سوار بر اسب بود، به صحنه وارد شد. پس از اينكه به دور ميدان گشتي زد و فرياد «هَلْ مِنْ مُبارِزْ» برآورد، ناگهان از اسب فرود آمد، لگام اسب را به دست گرفت و در حالي كه پياده به دور ميدان حركت مي كرد، به خواندن تعزيه ادامه داد. تماشاگران از حركت عباس شگفت زده شده بودند. شخصي كه در نقش حريف عباس بازي مي كرد و بر اسب سوار بود. با اشاره از پدرم پرسيد كه قضيه از چه قرار است. مرحوم پدرم كه تعزيه گردان بود، فوري خود را به عباس رساند و به آرامي چيزي به او گفت. بعدها شنيدم كه پدرم از او مي پرسد چرا از اسب پياده شده و مراسم تعزيه را از شتاب و حركت انداخته است. عباس در پاسخ مي گويد:
ـ براي لحظه اي غرور مرا گرفت و نمي توانستم تعزيه بخوانم. اين نقش را از من بگير و به كس ديگري بده. پدر مي گويد:
ـ ولي تو نقش بازي نمي كني.
اما او نمي پذيرد. از آن پس عباس به اصرار خودش، هميشه ايفاگر نقش هايي بود كه از همه آسيب پذيرتر بودند. او به هنگام اجراي تعزيه، با پاي برهنه و بدون جوراب در صحنه حاضر مي شد و زار زار مي‌گريست و اين حركت او تماشاچيان را به شدت تحت تأثير قرار مي داد.

شعبان حكمت دايي و پدر خانم شهيد بابايي:
در سال 1342 به عنوان راهنماي سپاه دانش در يكي از روستاهاي اطراف قزوين خدمت مي كردم. به خاطر بد بودن راه، هر روز مجبور بودم مسافتي را با موتور طي كنم. عباس آن وقتها در كلاس اول دبيرستان درس مي خواند و از آنجايي كه علاقه زيادي به روستا و منظره هاي زيباي طبيعت داشت، يك روز هنگام رفتن به روستا، با اصرار از من خواست تا او را نيز با خود ببرم؛ من هم پذيرفتم. سوار بر موتور شديم و به راه افتاديم.
در حالي كه نسيم سردي مي وزيد به چند كيلومتري روستاي مورد نظر رسيديم. پيرمردي با پاي پياده به سمت روستا در حال حركت بود. عباس از من خواست تا بايستم. لحظه اي با خود فكر كردم تا شايد حادثه‌اي رخ داده؛ از اين رو خيلي فوري توقّف كردم. عباس پياده شد و گفت:

ـ دايي جان! اين پيرمرد خسته شده. شما او را سوار كنيد. من خودم پياده مي آيم.
چون جاده سربالايي بود و موتور هم بيش از دو نفر ظرفيت داشت، امكان سوار شدن عباس نبود. اتومبيل هم در آن جاده رفت و آمد نمي كرد و من مانده بودم كه عباس را چگونه تنها در جاده رها كنم. به عباس گفتم:
ـ آهسته به دنبال ما بيا! من پيرمرد را به مقصد مي رسانم و بر مي گردم.
پيرمرد را سوار بر موتور كردم و در حالي كه نگران عباس بودم، به سرعت برگشتم تا او را بياورم؛ ولي او براي اينكه به من زحمت بازگشت ندهد، آنقدر دويده بود كه به نزديكيهاي روستا رسيده بود.

سيمياري:
من و عباس در يك محل زندگي مي كرديم و تقريباً در همه پايه ها با هم همكلاس بوديم. عباس چون از پشتكار بسيار بالايي برخوردار بود، هميشه در زمره شاگردان ممتاز كلاس به حساب مي آمد. پس از پايان تحصيلات متوسطه، عباس به استخدام دانشكده خلباني نيروي هوايي درآمد و من هم به خدمت سربازي اعزام شدم. بايد بگويم در آن زمان وضع مالي من چندان خوب نبود.
در يكي از روزها كه در پايگاه اروميه مشغول گذراندن خدمت سربازي بودم، پاكت نامه اي كه در آن مقداري پول بود، به دستم رسيد. پشت و روي پاكت را بررسي كردم. هر قدر كه دقت كردم نام و نشاني از فرستنده برروي آن نيافتم. ابتدا گمان كردم كه يكي از خواهرانم براي من پول فرستاده و خوشحال شدم؛ اما به علت نبودن نشاني فرستنده فكر كردم شايد نامه متعلق به شخص ديگري است كه با من تشابه اسمي دارد.
اين موضوع هر ماه تكرار مي شد و من همچنان سردرگم بودم؛ تا اينكه چند روزي به مرخصي آمدم. موضوع را با خانواده و برخي از خويشاوندانم در ميان گذاشتم. همه آنها اظهار بي اطلاعي كردند. اين مسأله فكرم را به شدت مشغول كرده بود و پيوسته با خود مي گفتم كه چه كسي از وضع زندگاني من با خبر است. و من او را نمي شناسم؟! تا اين كه يك روز برادرم گفت:ـ روزي عباس نشاني تو را از من مي خواست. من هم آدرس تو را به او دادم.
با گفتن اين جمله به ياد عباس افتادم. عباس و محبتهاي او در مدرسه. عباس و ايثارش. عباس و جوانمردي هايش . عباس و … .
ديگر برايم ترديدي باقي نمانده بود كه آن پاكت ها همه از جانب عباس بوده است.
در يك لحظه از خود متنفّر شدم، زيرا عباس با آن همه گرفتاريها هنوز هم مرا از ياد نبرده بود و با پولهايي كه مي فرستاد مي‌كوشيد تا من در شمالِ غرب كشور، در رنج و سختي نباشم؛ ولي من روزها بود به مرخصي آمده بودم و حتي يك بار به ذهنم نيامده بود تا احوال او را بپرسم.
بي درنگ نزد عباس رفتم و پس از احوالپرسي، چون يقين داشتم كه ماجراي پاكت كار او بوده است، از او تشكر كردم. به او گفتم:
ـ چرا مرا شرمنده مي كني و ماهيانه برايم پول مي فرستي؟
او در ابتدا با لبخندي ملايم ‌، اظهار بي خبري كرد. به او گفتم:
ـ عباس! من از كجا بياورم و آن مقدار پول را به تو برگردانم؟
او مثل هميشه خنديد و گفت:
ـ فراموش كن.

محمد سعيدنيا:
در سال 1348، شبي همراه با خانواده جهت خواستگاري همشيره عباس به منزل مرحوم حاج اسماعيل بابايي رفته بوديم. من آن روزها در پايگاه هوايي دزفول مشغول انجام وظيفه بودم.
در آن شب لباس گروهباني به تن داشتم و به محض ورود، ساكت و آرام در كناري نشستم. بزرگان خانواده مشغول بحث پيرامون ازدواج و ذكر ويژگيهاي اخلاقي، حقوق و مزاياي من بودند. گويا آن روزها عباس به تازگي ديپلم گرفته و در جست و جوي كار بود. او كه نگاهش را به من دوخته بود، ناگهان از جايش برخاست و آمد در كنار من نشست. با حجب و حيايي كه هميشه در چهره‌اش بود گفت:
ـ مي خواهم وارد دانشكده خلباني شوم؛ بايد چه كار كنم؟
من او را راهنمايي كردم و گفتم:
ـ به نظر من بهتر است پس از گذراندن دوره سربازي در ادارات ديگر مشغول به كار شوي، كه هم حقوق مكفي دارد و هم محدوديتي در كار نيست. از اين كه بگذريم نظامي بودن روحيه اي خاص مي خواهد. و
به هر حال از او خواستم تا با پسر عمويش هم كه در نيروي هوايي خدمت مي كرد، مشورت كند؛ ولي او قانع نشد و گفت:
ـ نه. من به اين كار علاقه مند هستم و پس از مشورت هايي كه داشته ام و بررسي هايي كه كرده ام تصميم دارم وارد دانشكده خلباني شوم.
به او گفتم كه به شعبه استخدام مركز آموزشهاي هوايي مراجعه كند.

بعدها عباس مراحل استخدام را پشت سر گذاشت و پس از قبولي در معاينات پزشكي وارد دانشكده خلباني شد و به استخدام نيروي هوايي درآمد. در همان روزها مراسم ازدواج ما هم انجام شد و به همراه همسرم، يعني همشيره عباس، راهي پايگاه هوايي دزفول شديم. عباس هم پس از دريافت سردوشي در دانشكده خلباني مشغول به تحصيل بود؛ تا اينكه روزي به پايگاه دزفول زنگ زد و گفت:
ـ اگر امكان دارد به تهران بيابيد. با شما كار دارم.
گفتم:ـ خير است انشاء الله. آيا مشكل خاصي پيش آمده كه نمي تواني از طريق تلفن بگوئي؟
ـ مشكل خاصي نيست، ولي حتماً بياييد.
من هم دو سه روزي مرخصي گرفتم و به تهران رفتم. وقتي نزد او رفتم، گفت:
ـ آسايشگاهي كه من در آن هستم در طبقه دوم ساختمان است، ‌ولي من مي خواهم به طبقه اول منتقل شوم.
تعجب كردم و گفتم:ـ شما كه يك سال در اين آسايشگاه بيشتر نخواهي ماند؛ پس چه دليلي داره كه مي خواهي به آسايشگاه طبقه اول بيايي؟
او گفت:ـ اين آسايشگاه مُشرف به آسايشگاه دختران است و من مي خواهم نماز بخوانم. خوب نيست كه نمازم باطل شود و مرتكب گناهي شده باشم. شما كه مسئول خوابگاه را مي شناسي از او بخواه تا مرا به طبقه اول منتقل كند.
به شوخي گفتم:ـ براي همين موضوع مرا از دزفول به اينجا كشانده اي؟
سپس رفتم و از مسئول آسايشگاه خواستم تا در صورت امكان اتاق او را تغيير دهد. مسئول آسايشگاه در حالي كه مي خنديد با لحن خاصي گفت:
ـ آسايشگاه بالا كلّي سرقفلي دارد ‌، ولي به روي چَشم. او را به طبقه اول منتقل مي كنم.
مي دويد تا شيطان را از خود دور كند

امير اكبر صياد بوراني:
در دوران تحصيل در آمريكا، روزي در بولتن خبري پايگاه «ريس» كه هر هفته منتشر مي شد، مطلبي نوشته شده بود كه توجه همه را به خود جلب كرد. مطلب اين بود:
«دانشجو بابايي ساعت 2 بعد از نيمه شب مي دود تا شيطان را از خودش دور كند.»
من و بابايي هم اتاق بوديم. ماجراي خبر بولتن را از او پرسيدم. او گفت:
ـ چند شب پيش بي خوابي به سرم زده بود. رفتم ميدانِ چمن پايگاه و شروع كردم به دويدن. از قضا كلنل «باكستر» فرمانده پايگاه با همسرش از ميهماني شبانه بر مي گشتند. آنها با ديدن من شگفت زده شدند. كلنل ماشين را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در اين وقت شب براي چه مي دوي؟ گفتم: خوابم نمي آمد خواستم كمي ورزش كنم تا خسته شوم. گويا توضيح من براي كلنل قانع كننده نبود. او اصرار كرد تا واقعيت را برايش بگويم. به او گفتم: مسايلي در اطراف من مي گذرد كه گاهي موجب مي شود شيطان با وسوسه‌هايش مرا به گناه بكشاند و در دين ما توصيه شده كه در چنين موقعي بدويم و يا دوش آب سرد بگيريم.»
آن دو با شنيدن حرف من، تا دقايقي مي خنديدند، زيرا با ذهنيتي كه نسبت به مسايل جنسي داشتند نمي توانستند رفتار مرا درك كنند.

در طول مدتي كه من با عباس در آمريكا هم اتاق بودم او هميشه روزانه دو وعده غذا مي خورد، صبحانه و شام. هيچ وقت نديدم كه ظهرها ناهار بخورد. من فكر مي كردم عباس از اين عمل دو هدف را دنبال مي‌كرد؛ يكي خودسازي و تزكيه نفس و ديگري صرفه جويي در مخارج و فرستادن پول براي دوستانش كه بيشتر در جاهاي دوردست كشور بودند.
بعضي وقتها عباس همراه با شام نوشابه مي خورد؛ اما نه نوشابه‌هايي مثل پپسي و … كه در آن زمان موجود بود؛ بلكه او هميشه فانتاي پرتقالي مي خريد. چند بار به او گفتم كه براي من پپسي بگيرد؛ ولي دوباره مي ديدم كه فانتا خريده است. يك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسي نمي خري؟ مگر چه فرقي مي كند و از نظر قيمت كه با فانتا تفاوتي ندارد، آرام و متين گفت:
ـ حالا نمي شود شما فانتا بخوريد؟
گفتم:ـ خوب عباس جان آخر براي چه؟
سرانجام با اصرار من آهسته گفت:
ـ كارخانه پپسي متعلق به اسرائيلي هاست، به همين خاطر مراجع تقليد مصرف آن را تحريم كرده‌اند.
به او خيره شدم و دانستم كه او تا چه حد از شعور سياسي بالايي برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسايل، آفرين گفتم.
نكته ديگر اين كه همه تفريح عباس در آمريكا در سه چيز خلاصه مي شد، ورزش، عكّاسي و ديدن مناظر طبيعي.

امير روح الدين ابوطالبي:
براي گذراندن دوره خلباني در پايگاه «ريس» واقع در شهر «لاواك» از ايالت تگزاس آمريكا بوديم. فرهنگ غرب بر روي اكثريت دانشجويان اثر گذاشته بود. مدت زماني كه عباس در «ريس» حضور داشت با علاقه فراواني دوست يابي مي كرد، آنها را با معارف اسلامي آشنا مي كرد و مي كوشيد تا در غُربت غرب از انحرافشان جلوگيري كند.
به ياد دارم كه در آن سال، به علت تراكم بيش از حد دانشجويان اعزامي از كشورهاي مختلف، اتاقهايي با مساحت تقريبي سي متر را به دو نفر اختصاص داده بودند. همسويي نظرات و تنهايي، از علتهاي نزديكي و دوستي من با عباس بود؛ به همين خاطر بيشتر وقتها با او بودم. يك روز هنگامي كه براي مطالعه و تمرين درسها به اتاق عباس رفتم، در كمال شگفتي «نخي» را ديدم كه به دو طرف ديوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نيم تقسيم كرده بود. نخ در ارتفاع متوسط بود؛ به طوري كه مجبور به خم شدن و گذر از زير نخ شدم. به شوخي گفتم:
ـ عباس! اين چيه؟ چرا بند رخت را در اتاقت بسته اي؟
او پرسش مرا با تعارف ميوه، كه هميشه در اتاقش براي ميهمانان نگه مي داشت، بي پاسخ گذاشت.
بعداً دريافت كه هم اتاقي عباس جواني بي بند و بار است و در طرف ديگر اتاق، دقيقاً رو به روي عباس، تعدادي عكس از هنرپيشه هاي زن و مرد آمريكايي چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجي را بر روي ميزش قرار داده است.

با پرسشهاي پي در پي من، عباس توضيح داد كه با هم اتاقي اش به توافق رسيده و از او خواهش كرده چون او مشروب مي خورد لطفاً به اين سوي خط نيايد؛ بدين ترتيب يك سوي اتاق متعلق به عباس بود و طرف ديگر به هم اتاقي اش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بين آن دو بود.
روزها از پس يكديگر مي گذشت و من هفته اي يكي ‌، دو بار به اتاق عباس مي رفتم و در همان محدودة او به تمرين درسهاي پروازي مشغول مي شدم. هر روز مي ديدم كه به تدريج نخ به قسمت بالاتر ديوار نصب مي شود؛ به طوري كه ديگر براحتي از زير آن عبور مي كردم.
يك روز كه به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دريافتم كه اثري از نخ نيست. علت را جويا شدم. عباس به سمت ديگر اتاق اشاره كرد. من با كمال شگفتي ديدم كه عكسهاي هنرپيشه‌ها از ديوار برداشته شده بود و از بطريهاي مشروبات خارجي هم اثري نبود. عباس گفت:
ـ ديگر احتياجي به نخ نيست؛ چون دوستمان هم با ما يكي شده.
روز گذشته عباس و دوستش تمام موكت ها را شسته بودند و اتاق رنگ و بوي ديگري پيدا كرده بود.
عباس همينقدر كه شخصي را شايسته هدايت مي يافت، مي كوشيد تا شخصيت او را دگرگون سازد. آن نخ، آن مرزبندي و مشاهده اخلاق و رفتار عباس، آنچنان در روحيه آن شخص تأثير گذاشته بود كه به پوچ بودن و ضرر و زيان كار حرامش آگاه شد و آن را ترك كرد. گرچه آن شخص نتوانست دوره خلباني را با موفقيت طي كند و به ايران باز گردانيده شد؛ ولي هر با كه بابايي را مي ديد، با لبخندي خاطره آن روز را يادآور مي شد و خطاب به شهيد بابايي مي گفت كه بر عهد خود پايدار است.

چند روزي بود كه به همراه عباس از پايگاه «لك لند» واقع در شهر «سن آنتونيوتكزاس» فارغ التحصيل شده و براي پرواز با هواپيماي آموزشي « T-41» به پايگاه «ريس» در شمال تكزاس آمده بوديم. در ورزشهاي روزانه، مي بايست ابتدا جليقه‌هايي را با وزن نسبتاً زيادي به تن مي كرديم و چندين دور با همان جليقه ها به دور محوطه و يا پادگان مي دويديم. اين كار جزء ورزشهاي اجباري بود كه زير نظر يك درجه‌دار آمريكايي انجام مي شد. پس از پايان اين مرحله، دانشجويان مي توانستند ورزش دلخواه خودشان را انتخاب كنند و عباس كه واليباليست خوبي بود با تعدادي از بچّه هاي ايراني يك تيم واليبال تشكيل داده بودند. آن روزها بيشترين سرگرمي ما بازي واليبال بود.
بايد بگويم كه آمريكاييان در سالهاي حدود 1349 (1970 ميلادي) تقريباً با بازي واليبال بيگانه بودند و هنگام بازي مقررات آن را رعايت نمي كردند؛ به همين خاطر يك روز هنگامي كه با چند نفر از دانشجويان آمريكايي مشغول بازي بوديم.، آبشارهاي بي مورد و پاسهاي بي موقع آنها همه ما را كلافه كرده بود. عباس به يكي از آنها يادآوري كرد كه اگر مي خواهيد واليبال بازي كنيد بايد مقررات آن را رعايت كنيد. يكي از دانشجويان آمريكايي از اين سخن عباس آزرده خاطر شد و در حالي كه بر خود مي‌باليد با بي ادبي گفت:ـ توي شترسوار مي خواهي به ما واليبال ياد بدهي؟
او به عباس جسارت كرده بود؛ به همين خاطر ديگران خواستند تا پاسخ او را بدهند؛ ولي عباس مانع شد و روي به آن دانشجوي آمريكايي كرد و با متانت گفت:
ـ من حاضرم با شما مسابقه بدهم. من يك نفر در يك طرف زمين و شما هر چند نفر كه مي خواهيد در طرف مقابل.
دانشجوي آمريكايي كه از پيشنهاد عباس به خشم آمده بود، به ناچار پذيرفت.
دانشجويان آمريكايي مي پنداشتند كه هر چه تعداد نفراتشان بيشتر باشد، ‌بهتر مي توانند توپ را بگيرند؛ به همين خاطر در طرف مقابل عباس ده نفر قرار گرفتند. عباس نيز با لبخندي كه هميشه بر لب داشت در طرف ديگر زمين محكم و با صلابت ايستاد.
بازي شروع شد. سرنوشت اين بازي براي تمام بچه هاي ايراني مهم بود؛ از اين رو دانشجويان ايراني عباس را تشويق مي كردند و آمريكايي ها هم طرف خودشان را؛ ولي عباس با مهارتي كه داشت پي در پي توپ‌ها را در زمين طرف مقابل مي خواباند. آمريكائي ها در مانده شده بودند و نمي دانستند كه چه بكنند. در حين برگزاري مسابقه، سر و صدايي كه دانشجويان برپا كرده بودند كلنل «باكستر» فرمانده پايگاه را متوجه بازي كرده بود و در نتيجه او نيز به زمين مسابقه آمد. در طول بازي از نگاه كلنل پيدا بود كه مهارت، خونسردي و تكنيك عباس را زير نظر دارد.
سرانجام در ميان ناباوري آمريكايي ها، مسابقه با پيروزي عباس به پايان رسيد. در اين لحظه فرمانده پايگاه، كه گويا از بازي خوب عباس تحت تأثير قرار گرفته بود و شادمان به نظر مي آمد، از عباس خواست تا در فرصتي مناسب به دفتر كارش برود.
چند روز بعد عباس از طرف فرمانده پايگاه به عنوان كاپيتان تيم واليبال پايگاه «ريس» انتخاب شد. با مسابقاتي كه تيم واليبال پايگاه با چند تيم از شهر «لاواك» برگزار كرد، تيم واليبالِ پايگاه به مقام اول دست يافت و عباس به عنوان يك كاپيتان خوب و شايسته مورد علاقه فراوان كلنل «باكستر» قرار گرفته بود و بارها شنيدم كه او عباس را «پسرم» صدا مي كرد.

ولي الله كلاتي:
شهيد بابايي در سال 1349 براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست هر دانشجوي تازه وارد به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكائي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند؛ ولي واقعيت چيز ديگري بود. چون عباس در همان شرايط نه تنها تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد بلكه از بي بند و باري موجود در جامعه غرب پرهيز مي كرد. هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس مي نويسد، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است و از نوع رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ و سنت ايراني پايبند است. به هر حال شخصي است«غير نرمال»؛ و پيداست كه منظور از آداب و هنجارهاي اجتماعي در غرب چه چيزهايي است. همچنين گفته بود كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند؛ كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. گزارشهاي آن آمريكايي بعدها باعث شد تا گواهينامه خلباني به او اعطا نشود، و اين در حالي بود كه او بهترين نمرات را در رده پروازي به دست آورده بود.

روزي در منزل يكي از دوستان راجع به چگونگي گذراندن دوره خلباني اش از او سؤال كردم. او پاسخ گفت:
ـ خلبان شدن ما هم عنايت خداوند بود.
گفتم:ـ چطور؟
گفت:ـ دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود؛ ولي به خاطر گزارش هايي كه در پرونده خدمتي‌ام درج شده بود تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند؛ تا سرانجام روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود. ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم در امر خلباني اظهار نظر مي كرد. او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم. از سؤالهاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت؛ زيرا احساس مي كردم كه رنج دو سال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم. در همين فكر بودم كه درِ اتاق به صدا درآمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم به ساعتم نگاه كردم؛ وقت نماز هر بود. با خود گفتم كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست. همين جا نماز را مي خوانم. ان شا‌ءالله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه‌اي را كه در آنجا بود به زمين انداختم و مشغول خواندن نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم و يا بشكنم؟ بالاخره گفتم نمازم را ادامه مي دهم و هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال عذرخواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت، نگاه معناداري به من كرد و گفت:ـ چه كردي؟
گفتم:ـ عبادت مي كردم.
گفت:ـ بيشتر توضيح بده.
گفتم:ـ در دين ما دستور بر اين است كه در ساعتهايي معين از شبانه روز، بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعت زمان آن فرا رسيده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم.
ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت:ـ همه اين مطالبي كه پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست. اين طور نيست؟
پاسخ دادم:ـ آري همين طور است.
او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت من خوشش آمده بود. با چهره اي بشّاش خودنويسش را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت:
ـ به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد. براي شما آرزوي موفقيت دارم.
من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.

محمد سعيد نيا:
در سيره پيامبر گرامي اكرم (ص) آمده است كه آن حضرت «كم هزينه و بسيار بخشنده و ياري كننده» بودند. از ويژگيهاي آشكار عباس، سادگي و بي پيراگي او بود. مي خواهم بگويم كه عباس نيز واقعاً داراي شخصيتي اينچنين بود. او هر چه داشت به دوستاني كه احساس مي كرد بدان نياز دارند مي داد و كمتر يا بهتر است بگويم «اصلاً» به فكر خود نبود. او به هيچ وجه اهلِ تكلّف و تجمّل نبود.
به ياد دارم در پايان دوره آموزش خلباني در آمريكا، هنگامي كه به ايران باز مي گشت، به همراهِ خانواده براي استقبال به فرودگاه مهرآباد رفته بوديم. پس از چند ساعت انتظار سرانجام هواپيما بر زمين نشست و دقايقي بعد عباس را در سالن انتظار ملاقات كريدم. پس از روبوسي و خوش آمد گوئي، او از من خواست تا به قسمت ترخيص فرودگاه بروم و وسايلش را تحويل بگيرم. رفتم و مدتي را به انتظار نشستم تا سرانجام بار و اثاثيه عباس را تحويل گرفتم. چمدان و ساك او از همه ساكها و لوازم ديگر مسافرين كم حجم‌تر به نظر مي آمد. در بين راه به شوخي از او پرسيدم:
ـ براي ما سوغات چه آورده اي؟ ان شاء الله كه چيز قابل توجهي است.
او مثل هميشه لبخندي زد و سرش را با علامت پاسخ مثبت تكان داد. ما به راه افتاديم. پس از ساعتي كه به منزل رسيديم، تمام افراد منزل به استقبال عباس آمده بودند و از اين كه پس از مدتها دوري از ايران، دوباره او را مي ديدند خيلي خوشحال بودند. چند ساعتي به ديده بوسي و احوالپرسي گذشت. وقتي كه خانه خلوت شده بود به شوخي گفتم:

ـ حالا نوبت وارسي سوغاتيهاي عباس آقاست.
عباس چمدان را باز كرد. با كمال شگفتي مشاهده كرديم، آبريزي را كه با خود از ايران برده بود در ميان نايلوني پيچيده و در كنار آن چند دست لباس دانشجويي و لباس خلباني نهاده است. در ساك دستي‌اش هم تعدادي نوار «تعزيه» و يك مجلّد «قرآن» و كتاب «مفاتيج الجنان» همراه با تعدادي كتاب فنّي و پروازي به زبان انگليسي بود. خنديدم و گفتم:ـ مرد حسابي! من بيش از پنجاه، شصت تومان بنزين سوزانده ام تا به استقبال تو آمده ام و تو از آن طرف دنيا اين آبريز را آورده اي؟!
در حالي كه به نشانه شرمندگي، سرش را به زير انداخته بود، برگشت و با لهجه شيرين قزويني گفت:
ـ تو كه ميداني؛ آنجا آنقدر گراني است كه حد ندارد.
آن روز شايد ديگران به مقصود او پي نبردند؛ ولي من با سابقه اي كه از او سراغ داشتم، منظور او را از «گراني» دريافتم و به يقين دانستم كه عباس آنچه را كه مازاد بر مخارج خويش بوده، به نشاني دوستان و آشنايان بي بضاعتش در نقاط ايران مي فرستاده و مثل هميشه آن دوست، نامي و نشاني از عباس نمي‌يافته است.

اقدس بابايي:
هميشه پدرم آرزو داشت، عباس پزشك و ترجيحاً دكتر داروساز شود. شايد اين بدان علّت بود كه خودش كمك داروساز بود و چنين مي پنداشت كه اگر عباس پزشكي بخواند، در آينده خواهد توانست با دريافت جواز داروخانه، در كنار هم كار كنند، از اين رو در تعطيلات تابستان يكي از سالها كه عباس در دبيرستان درس مي خواندند او را به داروخانه اي معرفي مي كند و از مسئول داروخانه مي خواهد تا مهارتهاي نسخه خواني را به او بياموزد. خاطرم هست كه عباس هيچ علاقه اي به كار در داروخانه نداشت؛ ولي مثل هميشه به خاطر احترام به خواسته پدر پذيرفت و تمام تابستان آن سال را در داروخانه مشغول به كار برد.
مدتها گذشت و عباس پس از پايان تحصيلات متوسطه در كنكور دانشكده پزشكي و آزمون ورودي دانشكده خلباني به طور همزمان پذيرفته شد؛ ولي چون علاقه اي به پزشكي نداشت و به خاطر اشتياقِ فراواني كه به استخدام در نيروي هوايي داشت به دانشكده خلباني رفت. پس از گذرانيدن دوره هاي مقدماتي به منظور ادامه تحصيل عازم آمريكا شد و پس از پايان دوره خلباني هواپيماهاي شكاري به ايران بازگشت و ما به شكرانه بازگشت او از آمريكا، گوسفندي قرباني كرديم. يكي دو روز بعد به هنگام تقسيم گوشت ميان افراد بي بضاعت، در حال عبور از كنار آن داروخانه بوديم كه ناگهان عباس اتومبيل را متوقف كرد و گفت:
ـ چند لحظه در ماشين بمانيد؛ من سري به داروخانه مي زنم و فوري بر مي گردم.
عباس رفت و بعد از زماني تقريباً طولاني برگشت. از او پرسيدم:
ـ چه كار داشتي؟ چرا اين قدر دير آمدي؟ آخر گوشتها بو گرفت.
ابتدا سرش را به زير انداخت و چيزي نگفت و وقتي پافشاري مرا ديد گفت:
ـ حدود هفت، هشت سال پيش در اين داروخانه كار مي كردم. روزي صاحب اين داروخانه به من حرف ركيكي و چون من در آن موقع بچّه بودم و نمي توانستم از خودم دفاع كنم. به تلافي آن حرفِ زشت، فلاكس چاي او را شكستم. حالا امروز رفتم تا جبران خسارت كنم و پولش را بپردازم.

جواد بابايي:
من برادر بزرگ عباس هستم. ما با هم بسيار صميمي بوديم و او احترام خاصي براي من قائل بود. به همين خاطر هميشه مرا «داداشي» صدا مي زد. خاطرم هست روزهايي كه به مدرسه مي رفتيم، هر روز مادرمان به هر كدام از ما پنج ريال براي خريد لوازم مورد نيازمان مي داد. من هر روز با خريدن شكلات و يا آدامس، خيلي زود پولم را خرج مي كردم؛ ولي عباس عادت داشت كه هر چه را با پنج ريال مي خريد با همكلاس هايش، كه عموماً وضع مالي خوبي هم نداشتند، بخورد. او هميشه از حق خود به نفع ديگران مي گذشت؛ اما وقتي احساس مي كرد كه به او ستمي شده است بسيار جدّي و قاطع وارد عمل مي شد و آنقدر پايداري مي كرد تا حق خود را مي گرفت.
به ياد دارم وقتي عباس هفت ويا هشت ساله بود، روزي بر اثر موضوعي كه خوب در خاطرم نيست بين من و او مشاجره لفظي درگرفت. من عباس را به كاري كه انجام نداده بود متهّم كردم. او كه از حرف من به شدت ناراحت شده بود، اصرار داشت كه او آن كار را انجام نداده و البته معلوم شد كه حق با عباس بوده است؛ ولي من به گفته او اعتنا نمي كردم و همچنان تكرار مي كردم كه او مرتكب آن كار شده است. عباس كه از سماجت من به خشم آمده بود. ناگاه فرياد زد:
ـ نه. من اين كار را انجام نداده ام.
آنگاه، در حالي كه بغض گلويش را گرفته بود به طرف من آمد و چون اندام قوي تري نسبت به من داشت، مرا بر زمين انداخت و در نتيجه دندان من شكست. آن روز عباس وقتي از شكسته شدن دندان من باخبر شد، به شدت متأثر شد و معذرت خواست. بعدها او هر وقت در مقابل من مي نشست و چشم به صورتم مي دوخت، گويا به ياد آن حادثه مي افتاد و زير لب با خود چيزي مي گفت. از چهره‌اش پيدا بود كه هنوز بابت آن واقعه احساس شرمندگي مي كند. سالها گذشت؛ تا اينكه در اين اواخر خداوند لطف كرد و من خانه اي خريدم و يك طبقه آن را اجاره دادم و بعدها معلوم شد مستأجري كه به خانه ما آمده، خانواده اي بي بند و بار و موجب آزار و اذيت همسايه‌ها بود. يك روز عباس به منزل ما آمد و از من خواست تا به مستأجر تذكّر بدهم، شايد رفتارشان را اصلاح كنند؛ ولي من هر چند بار كه يادآوري كردم نتيجه اي نگرفتم. سرانجام عباس از من خواست تا عذر آنها را بخواهم. من گفتم مبلغي از مستأجر به وديعه گرفته ايم و در حال حاضر بازپس دادن آن برايم مشكل است. عباس گفت كه نگران نباشد من برايتان پول تهيه مي كنم.
دو روز بعد مبلغ مورد نياز را به من داد و سفارش كرد تا به آنها سخت نگيرم و فرصت كافي بدهم تا منزل را تخليه كنند. من هم آن مبلغ را به مستأجر دادم و سرانجام او نيز منزل را ترك كرد.
از اين رويداد يك سال گذشت. روزي من آن مقدار پول را كه به عباس به من داده بود تهيه كردم تا به او باز پس دهم؛ ولي او از گرفتن پول امتناع كرد و من هر چه اصرار كردم او پول را نگرفت. سرانجام وقتي كه پافشاري مرا ديد رو به من كرد و با لحني شرمگين گفت:
ـ داداشي! من به تو بدهكارم.
بعدها دانستم كه اين مبلغ ديه همان دنداني است كه او در دوران كودكي از من شكسته است.

عظيم دربند سري:
اوايل سال 1349 در كلاس آموزش زبان انگليسي مركز آموزشهاي هوايي درس مي خواندم و سمت ارشدي كلاس را داشتم؛ از آغاز تشكيل كلاس چند روزي مي گذشت كه دانشجوي تازه واردي به ما ملحق شد كه بعدها فهميدم نامش عباس بابايي است. مقررات كلاس در ارتش حكم مي كرد، آن كس كه درجه‌اش بالاتر است ارشد كلاس باشد. درجه من «هنرآموز» بود و درجه او «دانشجو» و از من بالاتر بود. لذا طبيعي بود كه او بايد به من اعتراض كند و دست كم از من فرمانبرداري نكند؛ ولي برخلاف انتظار همه، خيلي عادي، مثل ديگران آنچه را كه من مي گفتم انجام مي داد. از وظايف ارشد، يكي اين بود كه بايد هر روز در پايان درس «اتيكت» يكي از شاگردان را جهت نظافت كلاس مي گرفت و به مسئول ساختمان مي داد. آن روز نوبت بابايي بود. من در حالي كه احساس مي كردم سكوت عباس تا به حال از سر آگاهي دادن به من بوده است و شايد از اين حركت من به خشم بيايد و رودرروي من بايستد، با حالتي مضطرب به نزديكش رفتم و از او خواستم تا اتيكتش را جهت نظافت سالن به من بدهد. او خيلي ساده و مؤدبّانه اتيكت را به من تحويل داد.
وقتي اتيكت عباس را به مسئول ساختمان دادم، او در حالي كه شگفت زده به نظر مي آمد با صداي بلند، به من گفت:
ـ اين كه دانشجوست!
گفتم:ـ بله:

با عصبانيت گفت:
ـ جايي كه دانشجو در كلاس است تو چرا ارشد هستي؟ خيلي زود برو و جاروب او را بگير و خودت كلاس را نظافت كن. از فردا هم او ارشد كلاس است؛ نه تو.
من به ناچار به كلاس برگشتم. ديدم بابايي در حال نظافت كردن است. هر چه كوشيدم تا جاروب را از دستش بگيرم او نپذيرفت و گفت:
ـ چه اشكالي دارد؟
برگشتم و ماجرا را به مسئول ساختمان گفتم. او بدون اينكه حرفي بزند از پشت ميزش بلند شد و به سمت كلاس حركت كرد. عباس همچنان در حال نظافت بود. مسئول ساختمان محترمانه ماجرا را از او جويا شد و وقتي نتوانست بابايي را از نظافت كردن باز دارد، گفت:
ـ مقررات حكم مي كند كه شما ارشد باشيد.
عباس لبخندي زد و پاسخ داد:
ـ اما من ارشديت ايشان را مي پسندم؛ پس ترجيح مي دهم كه ايشان ارشد باشند؛ نه من. او هر چه كوشيد نتوانست عباس را قانع كند و آن روز گذشت. فردا صبح كه از خواب بيدار شديم. چون طبق دستور، من بايد سمت ارشدي را به بابايي واگذار مي كردم، براي چندمين بار از او خواستم تا ارشديت را بپذيرد؛ ولي او گفت:
ـ چون از ابتداي دوره شما ارشد بوده‌ايد تا پايان دوره هم شما ارشد باشيد و از شما مي خواهم ديگر پيرامون اين موضوع حرفي نزنيد.
بي تكلّفي او در من خيلي تأثير گذاشته بود. حركت آن روز عباس برايم بسيار شگفت آور بود؛ ولي بعدها كه با او بيشتر آشنا شدم دانستم كه او همواره سعي مي كرد تا نفس خود را از ميان بردارد و اگر آن روز ارشديت را نپذيرفت صرفاً به اين دليل بود.

از آن روز به بعد دوستي من و عباس شروع شد. در يكي از زنگهاي تفريح، او نزد من آمد و سر صحبت را باز كرد. از من پرسيد:
ـ نماز مي خواني؟
گفتم:ـ گاهي وقتها.
گفت:ـ كجاهاي قرآن را از حفظ هستي؟
گفتم:ـ چيزي از قرآن حفظ نيستم.
گفت:ـ مي خواهي آياتي از قرآن را به تو ياد بدهم كه نامش «آيت الكرسي» است؟
سپس شروع كرد در مورد فضيلتهاي آيت الكرسي صحبت كردن. من زير بار حرفهاي او نمي رفتم؛ ولي او از من دست بردار نبود. همان روز در زنگ تفريح بعدي، قرآن كوچكي از جيبش بيرون آورد كه همان آيت الكرسي در آن نوشته شده بود و گفت:
ـ بيا ببينم مي تواني قرآن بخواني؟
من شروع به خواندن كردم و همه را غلط مي خواندم. او با آرامش و متانت، دو، سه مرتبه آن آيه را خواند و گفت:
ـ مي تواني اين سوره را حفظ كني؟
به اين ترتيب در زنگهاي تفريح با هم بوديم و پيوسته با من قرآن كار مي كرد. يادم هست كه كلاس پانزده روزه ما تمام شد و من با عنايت و تلاش عباس آيت الكرسي و سوره هاي «والّيل» و «والشّمس» را حفظ كرده بودم. ديگر من و عباس با هم خيلي دوست شده بوديم. كلاس بعدي را كه مي خواستيم شروع كنيم چون استادمان خانمي آمريكايي بود، او به من پيشنهاد كرد تا با هم نزد مسئول آموزشگاه برويم و از او بخواهيم تا كلاس ما را به جابجا كند. او در تلاش بود تا به كلاس برويم كه استاد «مرد» باشد و سرانجام با پافشاريهاي عباس، او موفق شد تا كلاس را تغيير دهد. پس از پايان دوره آموزشي زبان، عباس براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت و با رفتن او من احساس تنهايي مي كردم.
چند سال گذشت و من در سال 1350 با درجه گروهبان دومي در پايگاه دزفول مشغول به خدمت شدم. دوري از عباس برايم خيلي سخت بود؛ به همين خاطر به سختي نزد بستگان عباس رفتم و از آنها نشاني او را در آمريكا گرفتم. نامه اي به او نوشتم و احساس خود را در نامه بازگو كردم. در نامه اي كه عباس براي من فرستاد عكسي از خودش در آن بود. از من خواسته بود تا نزد پدرش بروم و از او نسخه تعزيه حضرت ابوالفضل (ع) را بگيرم و براي او بفرستم. در طول مدتي كه عباس در آمريكا بود از طريق نامه با يكديگر در تماس بوديم.
به ياد دارم تابستان سال 1352 بود، در يك روز گرم كه پس از پايان كار به خانه رفته و در حال استراحت بودم، ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. لحظه اي بعد همسرم برگشت و گفت:ـ مردي با شما كار دارد.
من به نزديك در رفتم. ناباورانه ديدم عباس است. او از آمريكا برگشته بود. با خوشحالي يكديگر را در آغوش گرفتيم و به داخل منزل رفتيم. گفت كه فارغ التحصيل شده و اكنون به عنوان خلبان شكاري به پايگاه منتقل شده است. از اين كه دانستم دوباره با عباس خواهم بود خيلي خوشحال شدم و خدا را شكر كردم. هواي خانه خيلي گرم بود؛ به همين خاطر عباس رو به من كرد و گفت:
عظيم! خانه تان چرا اينقدر گرم است؟
گفتم:ـ عباس جان! كولر كه نداريم، براي اين كه خنك بشويم. اول يك دوش مي گيريم، بعد هم مي رويم زير پنكه مي نشينيم.
احساس كردم عباس از اين وضع ما ناراحت شده است؛ پس به ناچار موضوع صحبت را تغيير دادم. آن شب تا دير وقت با هم بوديم. آخر شب او خداحافظي كرد و رفت. فرداي آن روز ديدم عباس با يك كولر آبي به منزل ما آمد. گفت:
ـ عظيم! ببخشيد ناقابل است. چون زمان ازدواج شما در اينجا نبودم، هديه ام را حالا آورده ام.
من و همسرم از هديه عباس خوشحال شديم. اين در حالي بود كه عباس حقوق چنداني دريافت نمي‌كرد؛ و من يقين داشتم اين كولر را به سختي تهيه كرده بود.

اقدس بابايي:
در سال 1353 همراه همسرم (آقاي سعيدنيا)، كه از کارکنان نيروي هوايي است، در منازل سازماني پايگاه دزفول زندگي مي كرديم. حدود دو سال مي شد كه عباس از آمريكا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تكميلي خلباني هواپيماي « F-5» به پايگاه دزفول منتقل شده بود. د ر آن زمان او هنوز ازدواج نكرده و بيشتر وقتها در كنار ما بود.
به ياد دارم روزي از روزهاي ماه مبارك رمضان بود و طبق معمول عباس صبح قبل از رفتن به محل كار به خانه ما آمد. چهره‌اش را غم و اندوه پوشانده بود و ناراحت به نظر مي رسيد. وقتي دليل آن را جويا شدم. با افسردگي گفت:
ـ نمي دانم چه كار كنم؟ به من دستور داده اند كه امروز را روزه نگيرم.
با شگفتي پرسيدم:
ـ براي چه؟
عباس ادامه داد:
ـ يكي از ژنرالهاي آمريكايي به پايگاه آمده و قرار گذاشته است تا امروز ناهار را در باشگاه و با خلبانان بخورد؛ به همين خاطر فرمانده پايگاه به خلبانان دستور داده تا امروز را روزه نگيرند.
او را دلداري دادم و گفتم:
ـ عباس جان! خدا بزرگ است. شايد تا ظهر تصميمشان عوض شد.
او در حالي كه افسرده و غمگين خانه را ترك مي كرد، رو به من كرد و گفت:
ـ خدا كند همانطور كه تو مي گويي بشود.
ساعت سه بعدازظهر بود كه عباس به منزل ما آمد. او خيلي خوشحال به نظر مي رسيد. با ديدن من گفت:
ـ آباجي هنوز روزه هستم.
من شگفت زده از او خواستم تا قضيه را برايم تعريف كند. عباس كمي به فكر فرو رفت و در حالي كه از پنجره به دور دست مي نگريست، آهي كشيد و گفت:
ـ آباجي! ژنرالي كه قرار بود ناهار را با خلبانان بخورد، قبل از ظهر، به هنگام پرواز با كايت در سدّ دز سقوط كرد و كشته شد.

صديقه حكمت:
از ابتداي ازدواج تا به دنيا آمدن اولين فرزندمان «سَلمي»، عباس هميشه مي گفت: «پيامبر (ص) فرموده است: دختر رحمت است. رحمت خداوندي، و من آرزو مي كنم اولين فرزندم دختر باشد.»
در دوران بارداري، به خاطر مأموريتهاي پروازي، عباس خيلي كم در كنارم بود، ولي براي به دنيا آمدن فرزندمان بيشتر از من بي تابي مي كرد. زماني كه مرا براي وضع حمل به بيمارستان قزوين بردند، عباس در پايگاه هوايي دزفول بود. به تلفن به او اطلاع داد شده كه من در بيمارستان بستري شده ام. وقتي عباس خود را به قزوين رسانيد، فرزندمان به دنيا آمده بود و مرا به منزل انتقال داده بودند.
آن روز عباس سراسيمه وارد منزل شد و با ديدن من و سلما، گويي از شادي مي خواست پر در بياورد. دستهايش را به سمت آسمان بلند كرد و گفت:
ـ خدايا شكرت. از تو ممنونم كه آرزويم را برآورده ساختي.
سپس كنار من نشست و گفت:
ـ در اتاق عمليات نشسته بودم. يكي از بچّه ها خبر داد كه تلفن مرا مي خواهد. گوشي را برداشتم. صداي داداشي بود كه مي گفت: عباس خانمت در بيمارستان در حال وضع حمل است. به دفتر كارگزيني رفتم. مرخصي گرفتم و حركت كردم. در راه به هر شهري كه مي رسيدم، بي درنگ به دنبال تلفن مي گشتم تا از حال تو جويا شوم. آخرين بار كه تماس گرفتم. دايي گفت كه فرزندت دختر است. خيلي خوشحال شدم. وقتي به قزوين رسيدم مستقيم به بيمارستان رفتم. ديدم از شما خبري نيست. مسئول بخش گفت صبح مرخص شده ايد و در سلامت كامل هستيد. از شدّت شادي به هر يك از پرستاران و مستخدمان كه بر مي خوردم انعامي مي دادم. شايد بعضي از آنها نمي دانستند كه دليل اين كار چيست.

او وقتي تعريف مي كرد چشمهايش از شادي برق مي زد. حرفش را كه تمام كرد برخاست و دو ركعت نماز شكر به جا آورد. چند دقيقه بعد يك ورق كاغذ برداشت و روي آن چيزي نوشت و بالاي گهواره نوزاد گذاشت. پرسيدم:
ـ چه كار مي كني؟
كاغذ را به طرف من گرفت. روي كاغذ با خط درشت نوشته بود:
« لطفاً مرا نبوسيد.»
خنديدم و گفتم:
اين چه كاري است كه مي كني؟
در پاسخ گفت:
ـ مي داني خانم! صورت بچه به گُل مي ماند. اگر او را ببوسند اذيت مي شود. من خودم دلم برايش پر مي‌زند. اما دلم نمي آيد تا صورت او را ببوسم.

در حدود سال 1355، كه يك سال از زندگي مشترك من و عباس مي گذشت، روزي از طرف يكي از دوستان عباس به ميهماني دعوت شديم.
در روز مقرر، من و عباس با دختر چهل روزه‌امان به ميهماني رفتيم. پس از ورود دريافتيم كه مجلس، ميهماني معمولي نيست، بلكه جشني است كه به مناسبت سالگرد ازدواج ميزبان ترتيب داده شده است؛ ولي با شناختي كه از روحيه عباس داشته اند به دروغ به او گفته بودند كه يك ميهماني ساده و معمولي است.

وضع زننده‌اي در مجلس حاكم بود. يك لحظه عباس را ديدم كه صورتش سرخ شده و از شدّت خشم تاب و تحمل را از دست داده است. چند دقيقه اي با همان وضع گذشت. آنگاه عباس از ميزبان عذرخواهي كرد و از خانه بيرون آمديم.
عباس در آن تاريكي شب به تندي به طرف خانه مي رفت. وقتي وارد خانه شديم بغضش تركيد و پيوسته خودش را سرزنش مي كرد كه چرا در آن مجلس شركت كرده است. سپس لحظه اي آرام گرفت و به فكر فرو رفت . بعد از جا برخاست. وضو گرفت و شروع به خواندن قرآن كرد.
آن شب او مي گريست و قرآن مي خواند. شايد مي خواست تا با تلاوت قرآن غبار كدورتي را كه به خاطر شركت در آن ميهماني بر روح و جانش نشسته بود بزدايد.
خمس مال را داده ايد؟

اقدس بابايي:
عباس نسبت به احكام شرع بسيار پايبند بود. وقتي به منزل ما مي آمد، مي پرسيد:
ـ خمس مالتان را داده ايد يا نه؟
و مي گفت:
ـ گرچه من مي دانم به شما خمس تعلّق نمي گيرد؛ چرا كه يك فرش داريد و آن هم مورد استفاده است. برنج و روغن هم از مصرف سالتان كم مي آيد؛ ولي با تمام اين وجود بايد از يك روحاني آگاه بخواهيد تا خمس مالتان را حساب كند. ممكن است هيچ چيز هم به شما تعلق نگيرد؛ ولي اين وظيفه همه ماست.
او مي گفت:

ـ چنانچه خمس مالتان را نپردازيد مالتان پاك نيست و از نظر شرع هم اشكال دارد و از اين گذشته مالتان بركت ندارد.

زهرا بابايي:
من معمولاً چند النگوي طلا در دست داشتم و عباس هر وقت النگوهاي طلا را مي ديد ناراحت مي شد و مي گفت:
ـ ممكن است زنان يا دختراني باشند كه اين طلاها را در دست تو ببينند و توان خريد آن را نداشته باشند؛ آنگاه طلاهاي تو آنان را به حسرت وا مي دارد و در نتيجه تو مرتكب گناه بزرگي مي شوي. اين كار يعني فخر فروشي.
مي گفت:
ـ در جامعه ما فقير زياد است؛ مگر حضرت زينب (س) النگو به دست مي كردند و يا … .
حقيقت اين است كه روحيه زنانه و علاقه اي كه به طلا داشتم باعث شده بود نتوانم از آنها دل بكنم؛ تا اينكه يك روز بيمار بودم و النگوها در دستم بود. عباس به عيادتم آمده بود. عباس را كه ديدم، دستم را در زير بالش پنهان كردم تا النگوها را نبيند. او گفت:
ـ چرا بالش را از زير سرت برداشته اي و روي دستت گذاشته اي؟
چيزي نگفتم و فقط لبخندي زدم. او بالش را برداشت و ناگهان متوجه النگوهاي من شد و نگاه معني داري به من كرد. از اين كه به سفارش او توجهي نكرده بودم، خجالت كشيدم.
بعد از شهادت عباس به ياد گفته هاي او در آن روزها افتادم و تمام طلاهايم را به رزمندگان اسلام هديه كردم.

اقدس بابايي:
هر ساله بنا به رسم ديرينه اي كه در خانواده ما بوده است، به مناسبتهاي گوناگون، در منزل، جلسة تلاوت قرآن و ذكر احكام برگزار مي شود. در اين جلسات كه ويژه خواهران است، پس از صرف آش نذري، جلسه به پايان مي رسد.
در يكي از همين روزها، عباس به منزل ما آمد. گفتم:
ـ عباس! به موقع آمدي. بيا يك كاسه از اين آش نذري بخور.
در حالي كه قصد داشتم تا او را به اتاقي خلوت راهنمايي كنم، او عذر خواست و گفت كه بايد برود. كاسه‌اي آش برايش آماده كردم. چند قاشق از آن خورد. وقتي هياهوي خانم ها را در خانه شنيد، قرآن كوچكي را كه هميشه با خود همراه داشت از جيبش بيرون آورد و آيه اي از آن را به من نشان داد و گفت:
ـ اين آيه را برايشان بخوان و معني كن تا آن را بفهمد و وقتي از اينجا خارج مي شوند چيزي از قرآن ياد گرفته باشند و اينگونه با حرف زدنهاي بيخود وقت خود را بيهوده تلف نكرده باشند.

احمد رحمان قلهكي:
ابتدا بايد اين نكته را يادآوري كنم كه در زمان حيات اين شهيد بزرگوار، به او قول داده بودم تا اين موضوع را براي كسي نگويم. حال بنا بر وظيفه جهت نشان دادن يكي از زواياي پنهاني شخصيت آن شهيد عزيز، اين خاطره را عنوان مي كنم.

من شهيد بابايي را براي نخستين بار در منزل شوهر خواهرشان در دزفول ديده بودم و فقط با او يك آشنايي مختصر داشتم؛ تا اينكه در سال 1356 به پايگاه اصفهان منتقل و در كارگزيني ستاد پايگاه مشغول به كار شدم.
يك سال از پيروزي انقلاب مي گذشت و من در قسمت اداري گردان 82 شكاري مشغول انجام وظيفه بودم. شهيد بابايي هم با درجه سرواني، عضو خلبانان شكاري گردان بود. او هر وقت مرا مي ديد احوال خود و خانواده ام را جويا مي شد.
در يكي از روزهاي كه وقت اداري به پايان رسيده بود،‌ در دفتر كارم با همكارانم پيرامون مسايل مختلف روز، از جمله مشكل رفت و آمد و نداشتن ماشين صحبت مي كرديم. آن روزهاي براي رفت و آمد به شهر كه تا پايگاه فاصله زيادي داشت، مي بايد از اتوبوسهاي شركت واحد استفاده مي كردم. تمام دارايي نقدي من، با داشتن چند سر عايله، پانزده هزار تومان كه اين مبلغ براي خريد يك ماشين پول كمي بود؛ ولي در هر حال به همكاران سفارش كرده بودم كه اگر ماشيني به صورت اقساط سراغ داشتند به من اطلاع دهند. چند روزي از اين ماجرا گذشت. يك روز كه جناب سروان بابايي تازه از پرواز آمده بود، در حالي كه چك ليست پروازش را به نفر مسئول پروازي مي داد، مرا ديد و پس از احوالپرسي گفت:
ـ اگر كاري نداري بيا با هم برويم يك چاي بخوريم.
در حين صحبت ها گفت:
ـ آقاي قلهكي شنيده ام كه تصميم داري ماشين بخري.
گفتم:
ـ‌جناب سروان! به قول قديمي ها «دست ما كوتاه و خرما بر نخيل» با اين حقوق و داشتن چند سر عايله فكر خريدن ماشين رؤيايي بيش نيست.

گفت:
ـ خدا بزرگ است. ان شاء الله مشكل شما رفع مي شود.
آنگاه رو به من كرد و گفت:
ـ شما ماشين را كه مي پسنديد پيدا كنيد؛ باقي كارهايش با من.
البته من گفته هاي او را در حد تعارف پنداشتم و جدّي نگرفتم؛ تا اينكه پس از يك هفته، يك روز بعدازظهر زنگ خانه به صدا درآمد. در را كه باز كردم سروان بابايي پشت در ايستاده بود. گفت:
ـ آقاي قلهكي! بيا ببين اين ماشين را مي پسندي؟
رفتم بيرون. يك دستگاه پژو 504 كه خيلي نو به نظر مي آمد در مقابل ساختمان بود. قبل از اينكه حرفي بزنم، او گفت:
- ماشين سالمي است؛ ولي قيمتش شصت و پنج هزار تومان است و به نظر من ده هزار تومان گران تر از قيمت روز است.
گفتم:
ـ جناب سروان! ماشين سالم و خوبي است؛ ولي من توان خريدش را ندارم.
او چيزي نگفت. بعد از خداحافظي سوار ماشين شد و رفت. هفته بعد با يك اتومبيل پيكان جوانان به منزل ما آمد و گفت:
ـ اين ماشين شش ماه بيشتر كار نكرده و در حد «صفر» است. قيمتش چهل و دو هزار تومان و خيلي مناسب است. متعلق به يكي از دوستان خلبان است. اگر مي پسندي فردا برويم محضر.
من به دقت ماشين را بررسي كردم وضع ماشين با توجه به قيمت آن بسيار مناسب بود. در حالي كه سوئيچ ماشين را به من مي داد، گفت:
ـ براي اطمينان خاطر سوار شو و تصميم بگير.
پس از اينكه از سلامت ماشين مطمئن شدم، گفتم:
ـ از هر نظر خوب است، فقط … .
حرفم را قطع كرد و با لبخندي كه بر صورتش بود گفت:
ـ مي دانم مي خواهي چه بگويي. اصلاً فكر پولش را نكن.
سپس ادامه داد:
ـ چقدر پول داري؟
گفتم:
ـ پانزده هزار تومان.
ده هزار تومان از من گرفت و گفت:
شب در خانه نشسته بودم و با خود فكر مي كردم كه نكند بابايي دلال ماشين است و قصد دارد تا با پرداخت كامل پول ماشين بهره آن را بگيرد؛ اما دوباره فكر كردم كه شايد مشتري بهتري پيدا نكرده و مي خواهد مرا طعمه خود كند.
آن شب گذشت و فردا به همراه سروان بابايي و صاحب اتومبيل به يكي از دفترهاي ثبت اسناد واقع در خيابان شيخ بهايي اصفهان رفتيم. منشي محضر كارهاي مقدماتي را انجام داد. منتظر شديم تا سرپرست دفتر خانه نام فروشنده و خريدار را بخواند؛ در اين لحظه شهيد بابايي گفت:
ـ من جايي كار دارم. مي روم تا شما كارهايتان را انجام بدهيد بر مي گردم.

آنگاه نزديك من آمد و آرام گفت:
ـ شما حق الثبت را بپردازيد و ديگر كاري نداشته باشيد.
ترديد داشتم كه آيا دوباره راجع به پول ماشين از او سؤال كنم يا نه؟ حدود ده دقيقه از رفتن او مي‌گذشت كه سرپرست دفترخانه ما را صدا كرد. از صاحب اتومبيل پرسيد:
ـ آيا تمام مبلغ ماشين را دريافت كرده ايد؟
او پاسخ داد:
ـ بله!
وقتي جواب را شنيدم خيالم راحت شد.
رفتم و مقابل جمله «ثبت با سند برابر است» را امضا كردم. داشتم از دفترخانه خارج مي شدم كه بابايي آمد و پرسيد:
ـ كارها تمام شد؟
گفتم:
ـ بله.
فروشنده سوئيچ را به من داد و خداحافظي كرد و رفت. من پشت فرمان نشستم و با شهيد بابايي به سمت پايگاه حركت كرديم. در اين فكر بودم كه پول ماشين را چگونه بايد بپردازم؟ كه صداي شهيد بابايي مرا به خود آورد:
ـ آقاي قلهكي فكر پول ماشين را نكن. باقي مانده پول ماشين را هر وقت از حقوقت اضافه آمد و هر مقدار بود به من بده. فقط خواهش دارم اين ماجرا به كسي نگوييد.
پس از شنيدن حرفهاي شهيد بابايي از شرم آن تصورات كه در مورد آن داشتم همه وجودم آتش گرفته بود و احساس مي كردم در برابر عظمت، بزرگواري و سخاوت او حرفي براي گفتن ندارم. بعد از اينكه به مقابل بلوكي كه منزل شهيد بابايي در آن بود رسيديم، گفتم:
ـ اگر اجازه بدهيد، من يك سفته و يا چك به شما بدهم.
او خنديد و گفت:
ـ‌مدركي مورد نياز نيست و اين مبلغ را هر وقت كه چيزي از حقوقت باقي ماند براي من بياور. ضمناً هر وقت هم پول لازم داشتي حساب وقت را نكن. به منزل ما بيا من در خدمتت هستم.
آنگاه خداحافظي كرد و رفت. از اين همه جوانمردي شگفت زده بودم. برايم باور كردني نبود كه با ده هزار تومان صاحب يك ماشين مدل بالا شده ام. نمي دانستم چگونه از او تشكر كنم؛ فقط او را دعا مي كردم. سرانجام پس از گذشت دو سال تمام بدهي ام را به ايشان پرداخت كردم.

اقدس بابايي:
عباس نمازش را بسيار با آرامش و خشوع مي خواند. در بعضي وقتها كه فراغت بيشتري داشت آيه «ايّاكَ نَعبُدُ و ايّاكَ نَستَعينْ» را هفت بار با چشماني اشكبار تكرار مي كرد.

به ياد دارم از سن هشت سالگي روزه اش را به طور كامل مي گرفت. او به قدري نسبت به ماه رمضان مقيّد و حساس بود كه مسافرتها و مأموريتهايش را به گونه اي تنظيم مي كرد تا كوچكترين لطمه اي به روزه‌اش وارد نشود. او هميشه نمازش را در اول وقت مي خواند و ما را نيز به نماز اول وقت تشويق مي‌كرد.
فراموش نمي كنم، آخرين بار كه به خانه ما آمد، سخنانش دلنشين تر از روزهاي قبل بود. از گفته هاي او در آن روز يكي اين بود كه:
ـ وقتي اذان صبح مي شود، پس از اينكه وضو گرفتي، به طرف قبله بايست و بگو اي خدا! اين دستت را بروي سر من بگذار و تا صبح فردا بر ندار.
به شوخي دليل اين كار را از او پرسيدم. او در پاسخ چنين گفت:
ـ اگر دست خدا روي سرمان باشد، شيطان هرگز نمي تواند ما را فريب دهد.
از آن روز تا به حال اين گفته عباس بي اختيار در گوش من تكرار مي شود.

امير حبيب صادقپور:
قبل از پيروزي انقلاب در پايگاه اصفهان در سمت فرمانده گردان « F-14» در يك مانور هوايي به مناسبت روز 24 اسفند شركت كنند. من به عنوان فرمانده گردان هماهنگيهاي لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز درآمديم. فرمانده دستة اول من بودم و عباس هم در دستة من پرواز مي كرد. بايد بگويم كه رژه در حضور شاه برگزار مي شد.
از شروع پرواز چند دقيقه اي مي گذشت و ما در حال نزديك شدن به فضاي جايگاه بوديم. آرايش هواپيماها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبرنگاران در جايگاه در انتظار مانور ما بر فراز جايگاه بودند كه ناگهان صداي عباس در راديو پيچيد او گفت:
ـ من در وضع عادي نيستم. نمي توانم دسته را همراهي كنم.
مضطربانه پرسيدم:
ـ چه مشكلي پيش آمده؟
گفت:
ـ سيستم هيدروليك هواپيما از كار افتاده است. مي خواهم از دسته جدا شوم و بايد به برج مراقبت اعلام وضعيت اضطراري كنم.
من فقط گفتم:
ـ شنيدم تمام.
در اين لحظه عباس از دسته جدا شد. مانوري كرد و در جهت مخالف دسته هاي پروازي، به سمت باند رفت. آن لحظه آرايش هواپيماها در هم ريخت و باعث در هم پاشيدن مراسم شد پس از انجام پرواز به پايگاه برگشتيم. يك پرسش ذهن مرا به خود مشغول كرده بود كه با توجه به اينكه سيستم هيدروليك در جنگنده « F-14» دوبله است، چرا عباس از سيستم دوم استفاده نكرده است.
فرمانده پايگاه مرا تحت فشار قرار داد كه درباره اعلام «وضع اضطراري» عباس اظهار نظر كنم. من پاسخ دادم كه وقتي هواپيما در هوا دچار اشكال يا نقص فني مي شود، در آن لحظه تصميم گيرنده خلبان است؛ بنابراين او بايد تصميم بگيرد كه فرود بيايد يا به پرواز خود ادامه دهد. البته اين نظر براي خودم قابل قبول نبود؛ ولي با توجه به علاقه اي كه عباس داشتم و تا حدودي از هدف او آگاه بودم بر روي اين موضوع سرپوش گذاشتم. حال اينكه او مي توانست با استفاده از سيستم دوم به راحتي پرواز را تا پايان ادامه دهد. سپس به طور كتبي و رسماً به مسئولين اعلام كردم كه تصميم بابايي مبني بر فرود، در آن لحظه كاملاً منطقي بوده و سرپيچي از فرمان محسوب نمي شود.

چند روز بعد، هنگام خروج از اتاق عمليات، عباس را ديدم. او در حالي كه به من اداي احترام مي كرد، نگاهش به نگاه من دوخته شده بود. هيچ نگفت؛ ولي در عمق چشمانش خواندم كه مي گفت: «متشكرم».
بعدها حدسم به يقين تبديل شد و دانستم كه عباس در آن روز نمي خواست رژه انجام شود و در حقيقت عمل او در آن روز يك حركت انقلابي و پروازش يك پرواز انقلابي بود.

اميرعلي اصغر جهانبخش:
عباس هميشه علاقه داشت تا گمنام باقي بماند. او از تشويق، شهرت و مقام سخت گريان بود. شايد اگر كسي با او برخورد مي كرد، خيلي زود به اين ويژگي اش پي مي برد.
زماني كه عباس فرمانده پايگاه اصفهان بود يك روز نامه اي از ستاد فرماندهي تهران رسيد. در نامه از خواسته بودند تا اسامي چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشويق و اعطاي اتومبيل به تهران بفرستيم. در پايان نامه نيز قيد شده بود كه « اين هديه از جانب حضرت امام است.» عباس نامه را كه ديد سكوت كرد و هيچ نگفت. ما هم اسامي را تهيه كرديم و چون با روحيه او آشنا بودم. با ترديد نام او را جزء اسامي در ليست داشتم و مي دانستم كه او اعتراض خواهد كرد. از آنجا كه عباس پيوسته از جايي به جاي ديگر مي‌گرفت و يا مشغول انجام پرواز بود. يك هفته طول كشيد تا توانستم فهرست اسامي را جهت امضاء به او عرضه كنم. ايشان با نگاه به ليست و ديدن نام خود قبل از اينكه صحت من تمام شود، روي به من كرد و با ناراحتي گفت:
ـ برادر عزيز! اين حق ديگران است؛ نه من.
گفتم:
ـ مگر شما بالاترين ساعت پروازي را نداريد؟ مگر شما شبانه روز به پرسنل اين پايگاه خدمت نمي‌كنيد؟ مگر شما… ؟
ولي مي دانستم هر چه بگويم فايده اي نخواهد داشت. سكوت كردم و بي آنكه چيزي بگويم، ليست اسامي را پيش رويش گذاشتم. روي اسم خود خط كشيد و نام يكي ديگر از خلبانان را نوشت و ليست را امضا كرد.
در حالي كه اتاق را ترك مي كردم. با خود گفتم كه اي كاش همه مثل او فكر مي كرديم.

حسن دوشن:
يك شب همراه با عباس به قصد ديدار با آيت الله صدوقي از اصفهان به يزد مي رفتيم. پس از چهار ساعت رانندگي، سرانجام به يزد رسيديم و بي درنگ به منزل آيت الله صدوقي رفتيم. با كمال شگفتي ايشان را در مقابل در منزل ديديم. عباس سلام كرد و خواست دست آقا را ببوسد كه ايشان عباس را در آغوش گرفتند و لحظاتي بعد هم سر عباس را بر روي سينه گذاشتند و گفتند:
ـ آقاي بابايي! مي دانستم كه شما تشريف مي آوريد.
عباس گفت: حاج آقا ما خدمتگزار شما هستيم.
همگي به داخل منزل رفتيم، تعدادي از اطرافيان آيت الله صدوقي در داخل اتاق حضور داشتند. عباس با حاج آقا صحبتهاي زيادي كردند؛ ولي آن مقدار كه من متوجه شدم صحبت دربارة كارگران پايگاه و افراد بي بضاعت و نبودن بودجه كافي براي آنان بود. زمان خداحافظي كه فرا رسيد، حاج آقا سوئيچ سواري پيكان را در مقابل عباس گذاشتند و گفتند:

ـ اين هم مال شماست؛ گر چه در مقايسه با زحمات شما در طول جنگ ناقابل است.
عباس گفت:
ـ حاج آقا! ما اگر كاري كرده ايم وظيفة ما بوده؛ در ثاني من احتياج به ماشين ندارم.
آن زمان عباس يك ماشين دوج اوراق داشت كه هر روز در تعميرگاه بود. حاج آقا گفتند:
ـ شنيده ام كه خلبانان پايگاه ماشين گرفته اند؛ ولي شما نگرفته ايد. حالا من مي خواهم اين ماشين را به شما بدهم.
عباس گفت:
ـ نمي خواهم دست شما را رد كنم، ولي شما لطف بفرمائيد و اين ماشين را به پايگاه هديه كنيد؛ آن وقت ما هم سوار آن خواهيم شد.
حاج آقا فرمودند:
آقاي بابايي! پايگاه خودش سهميه ماشين دارد. اين ماشين براي شماست.
عباس در حالي كه سر به زير انداخت بود، گفت:
ـ مرا ببخشيد؛ اگر ماشين را به پايگاه هديه كنيد من بيشتر خوشحال مي شوم.
حاج آقا گفتند:
ـ حالا كه شما اصرار داريد، من اين ماشين را به پايگاه هديه مي كنم.

كريمي شوهر خاله شهيد بابايي:
در سال 1361 فرزندم جهت گذراندن دوره خدمت سربازي در حال اعزام به اصفهان بود. ترس از اين داشتم كه فرزندم به جبهه جنگ اعزام شود؛ از اين رو به منزل مرحوم حاجي اسماعيل بابايي رفتم و خواستم تا از عباس، كه در آن زمان فرمانده پايگاه هوايي اصفهان بود، بخواهد فرزندم را در اصفهان نزد خود به كارهاي اداري و دفتري مشغول كند. مرحوم بابايي با شناختي كه از فرزندش عباس داشت با خنده گفت:
ـ اين امام زاده كور مي كند؛ اما شفا نمي دهد.
او چون اصرار مرا مي ديد، قول داد تا مسأله را با عباس در ميان بگذارد؛ از اين رو به همراه مرحوم حاج اسماعيل بابايي به پايگاه هوايي اصفهان رفتيم. وقتي رسيديم عباس در خانه نبود. همسر ايشان ضمن استقبال از ما با تلفن ورود ما را به اطلاع شهيد بابايي رساند. تا آمدن ايشان همچنان مضطرب بودم و با خود مي انديشيدم كه به تقاضاي من عمل مي كند يا خير؟ همانطور كه از پنجره به بيرون چشم دوخته بودم، ناگاه ديدم كه عباس از اتومبيل پياده شد. درجه سرهنگي را از شانه‌اش برداشت و درون جيبش گذاشت. سپس وارد ساختمان شد و دقايقي بعد به داخل اتاق آمد. ما را در آغوش گرفت و خوش آمد گفت و خيلي گرم احوالپرسي كرد. شام را كه خورديم به گونه اي سر صحبت را باز كردم و مسأله فرزندم را به او در ميان گذاشتم و خواسته ام را به او گفتم. چهره عباس كه تا آن لحظه بشّاش بود، با گفتن اين سخن برافروخته شد و چيزي نگفت؛ اما پيدا بود كه خيلي ناراحت شده است. همه بستگاني كه در آنجا بودند، چشم به عباس دوختند تا پاسخ او را بشنوند؛ ولي او همچنان ساكت بود و گويا به نقطه اي بر روي گلهاي فرش چشم دوخته بود.
بار ديگر خواسته ام را تكرار كردم؛ ولي او باز هم چيزي نگفت. وقتي براي بار سوم تقاضايم را گفتم، او در حالي كه سرش را به زير انداخته بود گفت:
ـ حاجي آقا! اگر حجّت مي خواهد بيايد، بيايد و آموزشي را در اصفهان بماند، ولي فيلش ياد هندوستان نكند و پس از پايان آموزشي برود جبهه!!

با شنيدن كلمه «جبهه» انگار آب سردي بر بدنم ريخته شد. گفتم:
ـ عباس جان! ما اين راه دور و دراز را آمده ايم اينجا تا تو كاري كني كه او به جبهه نرود و …
هنوز سخنم به پايان نرسيده بود كه ديدم عباس در حالي كه سرش را به علامت تأسف تكان مي داد و خشمگين به نظر مي آمد گفت:
ـ اين كار از دست من ساخته نيست. من نمي توانم به عنوان فرمانده پايگاه بچه هاي مردم را به جبهه اعزام كنم و بستگانم را نزد خودم نگه دارم.
ديگر چيزي نگفتم و فرداي آن شب به قزوين آمديم. فرزندم پس از گذراندن دوره آموزشي به جبهه اعزام شد و سرانجام خدمت سربازي را با موفقيّت به پايان رساند و پس از پايان دوره سربازي، يك روز نزد عباس رفت و از اينكه هيچ تبعيضي بين خويشاوندان و افراد ناشناس نگذاشته و مانع اعزام او به جبهه نشده بود از او تشكر كرد. او هميشه مي گفت كه من از اين حركت عباس درس شجاعت، ايثار و جوانمردي آموختم و آن را تا پايان عمر از ياد نخواهم برد.

سيد جليل مسعوديان:
به ياد دارم كه در اوايل فرماندهي شهيد بابايي در اصفهان، به علت خرابي منبع ها، آب آشاميدني پايگاه كم شده بود. او از من خواست تا به طور پيوسته با تانكر از درياچه و يا از شهر اصفهان به داخل پايگاه آب بياورم. من مدتي اين كار را با كمك چند نفر از دوستانم انجام مي دادم. گويا بابايي احساس مي كرد كه به خاطر كمبود نيرو، كار كند پيش مي رود؛ به همين خاطر از من خواست تا رانندگي با تانكر را به او آموزش بدهم. در چند نوبت پشت فرمان نشست و رانندگي با تانكر را آموخت. از آن به بعد هر روز در پايان روز و هنگامي كه كارهاي روزانه اش به پايان مي رسيد مي آمد و به ما كمك مي كرد.
يك روز عباس از پرواز برگشت بود و خستگي در چهره‌اش نمايان بود؛ به همين خاطر از او خواستم تا رانندگي نكند و اين كار را به من واگذارد؛ ولي او قبول نمي كرد و من همچنان به او اصرار مي كردم. در نتيجه به او ترفند زدم و گفتم:
ـ شما مگر فرمانده پايگاه نيستيد؟ آيا نبايد بيش از همه، شما مقررات را رعايت كنيد؟
گفت:
ـ بله. مگر چه شده؟
گفتم:
ـ شما گواهينامه پايه يك داريد؟
گفت:
ـ نه.
گفتم:
ـ‌پس چرا برخلاف قوانين پشت تانكر نشسته ايد؟ اين خودش خلاف مقررات است. با شنيدن اين جمله بي درنگ ماشين را نگه داشت و از پشت فرمان پايين آمد. گفت: ـ بفرماييد؛ شما بنشينيد.

احمد بياباني:
آن روز هنگام غروب، مثل هميشه مشغول پهن كردن سجّاده‌ها بودم. بانگ دلنشين قرآن كه از بلندگو پخش مي شد، دل را به لرزه در مي آورد. منتظر بودم تا نمازگزاران براي اقامه نماز جماعت به مسجد بيايند، از شبستان مسجد بيرون آمدم و مشغول آب پاشي محوطه بيرون مسجد بودم كه چشمم به سرباز نگهبان مسجد افتاد. او در حالي كه سرنيزه اي به كمر بسته بود، به آرامي در اطراف مسجد گام بر مي‌داشت. وقتي به نزديك من رسيد با صداي بغض آلودي گفت:
ـ خسته نباشي پدر.
نگاهش كردم. قطرات اشك بر گونه هايش مي غلتيد. برخاستم و در مقابلش ايستادم. پرسيدم:
ـ آيا مشكلي پيش آمده؟
در حالي كه سعي مي‌كرد بغض در گلو مانده اش را پنهان كند، گفت:
ـ پدر! گفتن من جز اين كه شما را ناراحت كند دردي را دوا نمي كند.
گفتم:
پسرم! ما همه مسلمان هستيم. بايد از درد همه خبر داشته باشيم؛ اگر چه نتوانيم كاري انجام دهيم. بگو پسرم! بگو. لااقل قدري سبك مي شوي.
سرباز جوان اشكهاي زلالش را با دست پاك كرد و گفت:
ـ قبل از اينكه به خدمت سربازي بيايم داراي همسر و دو فرزند بودم. قبل از اعزام، همسر و فرزندانم را نزد پدر و مادرم گذاشتم. آخرين بار كه به مرخصي رفتم، متوجه شدم كه بين همسر با پدر و مادرم كدورت ايجاد شده، سعي كردم به گونه اي اين مشكل را حل كنم، ولي هر چه كوشيدم موفق نشدم، تا اينكه روز جمعه گذشته كه به منزل رفتم، ديدم از همسر و فرزندانم خبري نيست. پدر و مادرم با ديدن من هر دو سكوت اختيار كردند. پرسيدم كه بچه ها كجا هستند؟ مادرم نگاهي به من كرد و گفت كه آنها از اينجا رفته اند. با تعجب پرسيدم: چرا؟ مگر چه شده؟

در اين لحظه ناگاه سرباز جوان شروع به گريستن كرد. بازويش را گرفتم و گفتم:
ـ‌گريه نكن پسرم! قدري صبر داشته باشد. ادامه بده. ادامه بده.
گريه امانش نمي داد. خوب كه گريه كرد،‌ لحظه اي ساكت شد. سپس با آستينِ لباسش اشكهايي را كه بر پهناي صورتش مي غلتيد پاك كرد و گفت:
ـ مادرم گفت كه همسرت ديشب پس از مشاجره با من و پدرت بچه ها را برداشت و خانه را ترك كرد. گفتم: الان كجا هستند؟ گفت: نمي دانم. من در حالي كه به شدت مضطرب و نگران بودم خانه را ترك كردم و پس از جست و جو آنها را يافتم. پدر جان! الآن دو روز است كه آنها جا و مكان ندارند و از نظر غذا هم در تنگنا هستند. نمي دانم با اين وضعيت چگونه خدمت كنم. ديگر از زندگي سير شده ام. دلم هم براي پدر و مادرم مي سوزد و هم براي بچّه هايم. نمي دانم چه كار كنم.
از شنيدن وضعيت او خيلي متأثر شدم. گفتم:
ـ پسرم! تو مردي و مرد بايد سنگ زيرين آسياب باشد. تو مي تواني با فرمانده پايگاه صحبت كني و مشكل خود را با او در ميان بگذاري.
سرباز گفت:
ـ چه فايده دارد پدر! كسي نمي تواند به من كمك كند.
گفتم:
ـ اين حرف را نزن. او حتماً به تو كمك خواهد كرد. مطمئن باش سرهنگ بابايي هر كاري كه از دستش بيايد براي تو انجام مي دهد. من تا به حال به ياد ندارم هيچ شخص گرفتاري را نااميد كرده باشد. او چند دقيقه ديگر به مسجد مي آيد. هر وقت آمد خبرت مي كنم.

من از او جدا شدم و دقايقي بعد شهيد بابايي به مسجد آمد. بي درنگ نزد سرباز رفتم و گفتم:
ـ او آمد. برو با او صحبت كن.
سرباز جوان از من تشكر كرد و وارد مسجد شد. لحظاتي بعد برگشت. گفتم:
ـ چه شد؟
با حالتي شگفت زده گفت:
ـ من سرهنگ بابايي را نديدم.
نگاهي به او كردم. لبخندي زدم و گفتم:
ـ پسرم! بابايي الان داخل مسجد است. تو حتماً مي خواستي يك سرهنگ را ببيني كه با لباس خلباني و درجه و نشان سرهنگي در گوشه اي دست به كمر ايستاده باشد؟ ولي بابايي اينگونه نيست كه تو فكر مي كني.
سرباز گفت:
ـ من كه او را نمي شناسم.
دستش را گرفتم و با هم نزد او رفتيم. شهيد بابايي ما را كه ديد برخاست و گفت:
ـ چه شده؟
گفتم:
ـ اين جوان گرفتاري دارد.
گفت:
ـ من در خدمتم.

سرباز از ديدن شهيد بابايي شگفت زده شده بود،‌ زيرا او فرمانده پايگاه را با يك پيراهن شلوار سياه و سري تراشيده مي ديد. من آنها را تنها گذاشتم. به گوشه اي رفتم و نشستم. از دور ديدم كه شهيد بابايي دستي بر روي شانه سرباز گذاشت و از او جدا شد. وقتي كنار من رسيد از جا برخاستم. ديدم اشك از گونه‌هايش سرازير است و آرام با خود حرف مي زند. به او نزديك شدم و آهسته گفتم:
ـ آقا چرا گريه مي كنيد؟
در حالي كه بغض گلويش را گرفته بود، گفت:
ـ بابا احمد! من خيلي غافلم. خدا مرا ببخشد.
آنگاه به سرعت از مسجد خارج شد. به سرباز گفتم:
ـ چه شد پسرم؟
پاسخ داد:
ـ نمي دانم. پاك گيج شده ام.
شهيد بابايي در همان شب دستور داد كه يكي از اتاقهاي مهمانسرا را در اختيار همسر و فرزندان سرباز گذاشتند و براي آنها جيره غذا در نظر گرفتند. فرداي آن روز به دستور شهيد بابايي موكتي را به مهمانسرا بردم و به آنها دادم. وقتي سرباز را ديدم گفتم:
ـ جوان هنوز هم گيجي؟
گفت:
ـ پدر! هم گيجم و هم خوشحال. هم مي خواهم گريه كنم و هم مي خواهم بخندم.
بعد ادامه داد:
ـ در تمام عمرم آدمي مثل او نديده ام.

اكبر صادقيان:
آب آشاميدني پايگاه هشتم از طريق هدايت يك كانال از آب زاينده رود اصفهان به داخل درياچه اي كه در پايگاه واقع شده بود، تأمين مي شد. روش تصفيه بدين صورت بود كه با استفاده از پمپهاي فشار قوي، آب از داخل درياچه به چند منبع بزرگ منتقل مي شد و در آنها به عنوان ذخيره باقي مي ماند و پس از تصفيه شيميايي و كلريزه نمودن به لوله هاي آب منازل سازماني هدايت مي شد. اين منبع ها هر كدام گنجايش 000/10 متر مكعب آب را داشتند و ديواره آنها سيماني بود. ته نشين شدن گل و لاي حاصله از آب درياچه در كف منبع ها موجب مي گرديد كه هر دو سال يك بار از طريق اعلان مناقصه بين شركتها، داخل منبع ها لايروبي شود و چنانچه اندك زماني از موعدِ لايروبي مي گذشت، آب غير قابل شرب مي‌شد.
زماني كه شهيد بابايي فرماندهي پايگاه را به عهده گرفتند. از تاريخ آخرين لايروبي حدود سه سال مي‌گذشت و ساكنين منازل سازماني پايگاه نسبت به آلودگي آب معترض بودند. وقتي كه شهيد بابايي از قضيه اطلاع يافتند، از واحد تأسيسات خواستند تا جهت لايروبي از شركتهاي داراي صلاحيت استعلام بها كرده و سريعاً نتيجه را به اطلاع ايشان برسانند. پس از استعلام پايين ترين مبلغ پيشنهادي از سوي شركتها، حدود سيصد هزار تومان بود و اين در حالي بود كه محد.وديتهاي مالي در اوايل جنگ، پرداخت و تأمين اين مبلغ را، به چند ماه ديگر مي كشاند؛ به همين خاطر شهيد بابايي خود شخصاً وارد عمل شدند. آن زمان من فرمانده يكي از گروهانهاي سربازان قرارگاه بودم، شهيد بابايي روزي مرا احضار كردند و گفتند كه پس از خريد تعدادي چكمه هاي بلند لاستيكي، يك گروهان از سربازان را در مقابل منبع‌هاي آب حاضر كنم. سربازان را جلو منبع ها حاضر كردم. شهيد بابايي با لباس شخصي به همراه چند تن از مسئولين تأسيسات پايگاه به آنجا آمدند. پس از توضيح مختصر يكي از كارمندان در مورد چگونگي نظافت منبع ها، شهيد بابايي براي تشويق سربازان به عنوان اولين نفر به داخل يكي از منبع ها رفتند. سربازان با تشكيل صفِ فشرده در كنار هم با پارو، گل و لاي را در گوشه اي جمع مي كردند و سپس لجن ها را با سطل به بيرون منبع مي بردند. گويا فضاي تاريك داخل منبع و سختي كار باعث شده بود تا همه فراموش كنند كه فرمانده پايگاه ، يعني شهيد بابايي، در داخل منبع مشغول به كار است؛ به همين خاطر گاهي در حين انجام كار، با پاشيدن لجن بر روي هم با يكديگر شوخي مي كردند. من كه از طرف شهيد بابايي مأمور بودم تا بر كار سربازان نظارت داشته باشم، احساس كردم كه سربازي پشت يكي از ستونها ايستاده. خود را به نزديك ستون رساندم. محكم به پشت او زدم و با صداي بلند فرياد كشيدم:
ـ چرا ايستاده اي كارت را انجام بده.
آن شخص بي آنكه حرفي بزند و يا اعتراضي كند، دوباره مشغول به كار شد. مقداري كه جلوتر رفت و در زير پرتو نورِ دريچه منبع قرار گرفت موي بر بدنم راست شد. او شهيد بابايي بود. به او نزديك شدم و در حالي كه از كار خود خيلي متأثر بودم، از او عذر خواهي كردم. شهيد بابايي لبخندي زد و گفت:
ـ اشكالي ندارد. سعي كن سربازان را اذيت نكني. اگر چه با هم شوخي مي كنند؛ ولي كارشان را انجام مي‌دهند.
پس از چند ساعت كار براي استراحت به بيرون آمديم. سربازان با ديدن شهيد بابايي كه در اثر پاشيدن شدن لجنهاي كف منبع تمام لباس و سر و صورتش سياه شده بود ناراحت شدند و از شوخيهاي خود شرمنده شدند، لذا ساكت و آرام به دور هم نشستند. شهيد بابايي پس از شستن سر و صورتش آمد و در جمع سربازان نشست. سربازان از اين كه فرمانده پايگاه بدون هيچ تكلّفي در تمام مدت نظافت در كنار آنها بوده و بهترين ميوه و غذاها را براي آنان آماده كرده است، خوشحال و راضي به نظر مي رسيدند. دو روز بعد منبع ها نظافت شدند. شهيد بابايي براي قدرداني از سربازان، به هر يك از آنان مبلغي پول پرداخت كردند و آنان را چند روز به مرخصي تشويقي فرستادند.

مسيح مدرّسي:
بين مرحوم آيت الله صدوقي و شهيد بابايي علاقه اي دو جانبه بود؛ به طوري كه در زمان حيات آيت الله صدوقي، عباس پيوسته به ديدار ايشان مي رفت و پس از شهادت نيز هر گاه فرصت مي كرد بر مزار آن شهيد حاضر مي شد و معمولاً سري هم به منزل آن مرحوم مي زد. او بيشتر با خادم بيت، بابا رجبعلي، مأنوس بود.
آخرين بار كه به يزد رفتيم، عباس گفت مستقيم به منزل آقاي صدوقي برويم. به خانه آقا كه رسيديم، دير وقت بود. در زديم. آقا رجبعلي در را باز كرد، تا چشمش به ما افتاد، عباس را در آغوش گرفت و گفت:
ـ خوش آمديد. منتظرتان بودم.
عباس در حالي كه اشك از ديدگانش جاري بود گفت:
ـ بابا رجبعلي! دلم براي تو خيلي تنگ شده بود.
رجبعلي در حالي كه اشك شوق در چشمانش جمع شده بود گفت:
ـ شما بوي آقا را مي دهيد.

شنيده بودم كه عباس هر وقت به ديدار آيت الله صدوقي مي آمد؛ آقا مي فرموده‌اند: «محبوبم آمد». وارد خانه كه شديم رجبعلي مقداري شيريني آورد. در حالي كه بشقاب شيريني يزدي را جلو عباس گرفته بود، نگاهي پرمعنا به او كرد. عباس گفت:
ـ بابا رجبعلي! آقا را نديدي؟
رجبعلي سري تكان داد و گفت:
ـ چرا.
عباس گفت:
ـ برايمان تعريف مي كني؟
رجبعلي چيزي نگفت. لحظاتي در سكوت گذشت. ناگهان از جا برخاست. اندام تكيده اش را حركتي داد و سپس آرام در گوشه اي نشست. آهي كشيد و گفت:
ـ چند شب پيش دلم خيلي گرفته بود. مي خواستم بخوابم، ولي خوابم نمي برد. به حياط آمدم. آسمان را نگاه كردم به ياد شبهايي افتادم كه آقا در خلوت زمزمه مي كرد و اشك مي ريخت. بي اختيار گريه ام گرفت و مي خواستم فرياد بزنم.
بابا رجب آهي كشيد و ساكت شد. عباس كه گويا از همه ما بي تاب‌تر به نظر مي رسيد ملتمسانه گفت:
ـ بابا رجب نگفتي چه خواب ديدي؟
رجبعلي اشكهايش را پاك كرد و ادامه داد:
ـ بعد برگشتم به داخل اتاق، پاي همين تخت كه شما روي آن نشسته ايد. روي زمين دراز كشيدم و خوابم نبرد. خواب ديدم كه در داخل ايوان مشغول كار هستم. آقا آمدند و روي همين تخت نشستند. گفتم آقا پتوي روي تخت پر از خاك است. اجازه دهيد تا آن را بتكانم. آقا فرمودند: «نه. من كار دارم و بايد بروم.» بعد از من پرسيدند:« رجبعلي! مهمان ها آمده اند؟»
گفت: «بله آقا! اما من آنها را نمي شناسم.»
رجبعلي دست بر محاسن سفيدش كشيد و گفت:
ـ‌ در خواب نتوانستم چهره ها را تشخيص دهم. آقا نگاهي به من كرد و فرمود:« از آنها خوب پذيرايي كن. آنها براي من خيلي عزيز هستند.» گفتم: «آقا آنها خيلي وقت است كه منتظر شما هستند.» آقا در حالي كه قصد رفتن داشتند، سرشان را برگرداندند و فرمودند:
« رجبعلي! من كار دارم. نمي توانم بيش از اين بمانم؛ ولي بزودي آنها را خواهم ديد.» آقا اين جمله را فرمودند و از ايوان خارج شدند.
آنگاه رجبعلي روي به عباس كرد و گفت:
ـ من منتظر ميهمان بودم و حالا شما آمده ايد.
عباس سرش را پايين انداخت. دستي بر سر كشيد و گفت:
ـ بابا رجب! آقا چيز ديگري نگفت؟
رجبعلي گفت:
ـ چرا. وقتي من خيلي اصرار كردم. آقا فرمودند. «من آنها را خيلي دوست دارم. اما نمي توانم ببينمشان.»
عباس از خود بي خود بود و پيوسته تكرار مي كرد:
ـ آقا چرا نخواست ما را ببيند؟
ناگهان از جا برخاست و ما هم از آقا رجبعلي خداحافظي كرديم و سوار ماشين شديم، از عباس پرسيدم:
ـ كجا مي رويم؟
او پاسخ داد:
ـ مي رويم بر سر مزار آقا.
او در طول راه، آرام با خود زمزمه مي كرد، چند بار خواستم با او حرف بزنم، اما حال و هواي او را كه مي‌ديدم منصرف مي شدم. به مقابل «مسجد محمديّه» كه رسيديم، عباس بي درنگ در ماشين را باز كرد و به طرف مقبره آيت الله صدوقي رفت. ما به دنبال او وارد حياط مسجد شديم. عباس آرام آرام به مقبره نزديك شد و مانند سربازي كه در برابر فرمانده ارشدي مي ايستد، به حالت خبردار ايستاد. زير لب چيزي را زمزمه مي كرد. ما خيلي آرام به او نزديك شديم. همچنان در حال نجوا كردن بود و قطرات اشك بر گونه‌اش مي غلتيد. دستم را بر شانه اش گذاشتم. با بغضي كه گلويش را مي فشرد گفت:
ـ شما نمي دانيد چرا؟
آن شب عباس حال عجيبي داشت. او هر وقت كه خسته مي شد و غصه ها دل او را به تنگ مي آوردند، به ديدار آيت الله صدوقي مي شتافت و حالا گويا اين دوري صبر از او برده بود. مانند كودكي كه از مادر دور افتاده باشد، زار زار گريه مي كرد.
سرانجام، وقتي عباس آرام گرفت، به اصرارِ ما سوار ماشين شد و به سمت اصفهان حركت كرديم. در تمام طول راه چشمانش را بسته و گويي قدري آرام شده بود. از اين ماجرا حدود دو هفته مي گذشت يك روز كه در پشت هيزم نشسته و در حال بررسي پرونده ها بودم، ناگاه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم. كسي در پشت خط گريه مي كرد. انگار مي خواست چيزي بگويد؛ ولي گريه امانش نمي داد. بي صبرانه گفتم:
ـ حرف بزن تو كيستي؟ چرا … .
صدايي از آن طرف گوشي گفت:
ـ حاجي! عباس … .
گويي او را برق گرفته بود. با صداي لرزاني گفت:
ـ عباس شهيد شد. هواپيماي او را زدند.
در جاي خود خشك شدم. ديگر توان سخن گفتن نداشتم. گوشي از دستم افتاد. به طرف پنجره رفتم. گويي اشك در چشمانم خشك شده بود.
ديگر به راز خواب بابا رجبعلي و گريه هاي عباس پي برده بودم.

حجت الاسلام صالحي راد:
حضرت آيت الله صدوقي خيلي به جناب سرهنگ بابايي علاقه‌مند بودند، و شاهد بوديم و مي شنيديم كه ايشان مي فرمودند:
«بابايي چه جوان دوست داشتني و اهل معنايي است.»
و هميشه آرزو مي كردند و مي گفتند:
« اي كاش ما هم در كارهايمان اين چنين خلوص مي داشتيم!»

مسيح مدرّسي و كمال مير مجرّبيان:
از جمله ويژگيهاي مديريت و فرماندهي عباس اين بود كه او پيوسته مراقب افراد و اطرافيان خود بود. تلاش مي كرد تا از وضع آنان باخبر باشد و چنانچه مشكلي داشتند با تمام توان مي كوشيد تا مشكل آنان را برطرف كند. روزي با شهيد بابايي نزد يكي از باغبانان پايگاه كه همه او را «بابا حسن» صدا مي‌كردند، رفتيم. بابا حسن در كنار يكي از كرتها نشسته و مشغول جابه‌جا كردن خاكها بود. از دور كه ما را ديد خواست تا از جا برخيزد كه عباس بالاي سر او رسيده بود. دستش را روي شانه‌اش گذاشت و گفت:
ـسلام بابا حسن! خسته نباشي.
آنگاه كنار او، بر روي زمين نشست و از حال او پرسيد. بابا حسن آهي كشيد و گفت:
ـ شرمنده ام آقا. مثل سابق توان كار ندارم. حالم خوش نيست.
عباس در حالي كه دست بابا حسن را گرفته بود و پينه ها آن را نوازش مي كرد، روي به او كرد و آرام گفت:
ـ اميدت به خدا باشد. خيلي نگران نباشيد.
ولي پيرمرد همچنان از بد روزگار گلايه مي كرد. مي گفت كه نگران جهيزيّه دخترش هست. بابا حسن، نفس زنان گفت:
ـ مريضي امانم را بريده. دستانم طاقت ندارند. پاهايم توان فرو كردن پيل را در زمين ندارند.
عباس محو چهره پيرمرد بود و دردِ گفته هاي بابا حسن را مي شد در چشمان عباس ديد. در همين حال ناگهان بابا حسن از درد به خود پيچيد و روي زمين دراز كشيد و عباس مرا به كمك خواست. بابا حسن را داخل ماشين گذاشتيم و او را به بيمارستان رسانديم. پس از معاينه، بنابر تشخيص پزشك، او در بيمارستان بستري شد. عباس سفارشهاي لازم را به مسئولين بيمارستان كرد و ما آمديم.
چند ساعتي بود كه از بيمارستان برگشته بوديم، عباس از من خواست تا پيوسته با بيمارستان در تماس باشم و حال او را جويا شوم.
از زمان بستري شدن بابا حسن چند روزي مي گذشت تا سرانجام پزشكان تشخيص دادند بايد او تحت عمل جراحي قرار بگيرد. با تلاش عباس جراحي روي او انجام شد. نتيجه آزمايشها نشان مي داد كه او مبتلا به سرطان معده است. از آن پس، من به دليل مشكلات كاري همراه عباس نبودم. بعدها كه از آقاي كمال ميرمجرّبيان، محافظ عباس، پرسيدم او گفت:
«فرداي آن روز شهيد بابايي از يك پرواز برون مرزي برگشته بود.»
به او گفتم؛
ـ از خانه تلفن زدند و با شما كار مهمي داشتند.
سپس همراه شهيد بابايي به منزل رفتيم. خانم ايشان از او تقاضاي پول كرد. او گفت:
ـ فعلاً ندارم.
همسر شهيد بابايي گفت:
ـ تو كه تازه حقوق گرفته اي. نمي دانم خرج و مخارجت چيست كه هميشه بي پولي.
عباس چيزي نگفت. همسر عباس روي به من كرد و گفت:
ـ مي بينيد؟ هر وقت از او تقاضاي پول مي كنيم ندارد.
عباس گفت:حالا ناراحت نباش خانم! خدا بزرگ است. فعلاً كار مهمي دارم.
سپس خداحافظي كردند و رفتيم تا سوار ماشين شويم. عباس گفت:
ـ به بيمارستان فيض مي رويم.
از محوطه پايگاه كه خارج شديم، كتابچه اي را از جيبش بيرون آورد و شروع كرد به خواندن دعا. در اين فكر بودم كه چند روز پيش فيش حقوقي عباس را ديده بودم. در جدول دريافتي مبلغ بيست و پنج هزار تومان نوشته بود؛ ـ و اين در آن زمان مبلغ قابل توجهي بود. ولي چرا وقتي همسر ايشان از او تقاضاي پول كرد او گفت ندارد؟! در طول راه چند بار خواستم اين موضوع را از او بپرسم؛ اما احساس كردم شايد نوعي دخالت در زندگي خانوادگي است؛ به همين خاطر چيزي نگفتم.

مقابل بيمارستان كه رسيديم، عباس سراسيمه وارد بيمارستان شد. بابا حسن با ديدن شهيد بابايي و من، لبخندي زد و سلام كرد. او پيشاني پيرمرد را بوسيد و گفت:
ـ از بابت همسر و فرزندانت نگران نباش.
چند دقيقه بعد پزشك بر بالاي سر بابا حسن آمد و پس از معاينه او، دكتر به شهيد بابايي گفت: وضع اين بيمار خيلي وخيم است و احتمالاً بيش از چند روز زنده نمي ماند. بهتر است او را به منزل، در كنار فرزندانش ببريد.
شهيد بابايي پس از گفت و گو با دكتر كنار تخت آمد، دستي به پيشاني بابا حسن كشيد و بي آنكه او متوجه شود، پنهاني يك بسته اسكناس در آورد و زير بالش او گذاشت. من ديدم؛ ولي وانمود نكردم. با ديدن اين صحنه دريافتم كه او چرا به همسرش گفت پول ندارد. دقايقي بعد خداحافظي كرديم و آمديم. چند روزي از اين ماجرا گذشت. پيرمرد را به منزلش كه در ده «چادگان» بود برده بودند و چند روز بعد هم او در گذشته بود. با شنيدن خبر درگذشت او شهيد بابايي، به همراه چند تن از دوستانش و من به ده چادگان در 120 كيلومتري اصفهان رفتيم. همسايگان بابا حسن به استقبال ما آمدند. خانواده بابا حسن در حالي كه از شوق اشك مي ريختند مباهات كنان به اهالي روستا مي گفتند: «فرمانده پايگاه اصفهان به ديدن ما آمده.» به خانه بابا حسن رفتيم، عباس همسر و فرزندان آن مرحوم را دلداري داد و پس از چند ساعتي كه آنجا بوديم به اصفهان برگشتيم.
چند روز بعد، شهيد بابايي مقداري اثاثيه و لوازم تهيه كرد و مرا مأمور نمود تا آنها را به منزل پيرمرد ببرم. من همراه راننده وانت به ده چادگان رفتيم. همسر و فرزندان بابا حسن كه ما را ديدند خوشحال و شادي كنان به نزديك ماشين آمدند. اثاث ها را كه پياده مي كرديم؛ شنيدم كه همسر مرحوم بابا حسن، گريه كنان مي گفت: «خدايا! تو را شكر، من نمي دانم اين بابايي فرشته است يا … ».

سربازي كه نخواست نامش فاش شود:
به دليل مشكلات كه در زندگي داشتم؛ بارها پيش آمده بود كه هنگام بازگشت از مرخصي چند روزي ديرتر از موعد مقرر سر خدمت حاضر شوم. غيبتهاي پي در پي من باعث شده بود تا به عنوان بي انضباط‌ترينِ سربازها شناخته شوم. هر بار كه از مرخصي بر مي گشتم مورد توبيخ واقع مي شدم؛ نمي‌دانستم دردِ دلم را با چه كسي و چگونه بگويم. آخر من داراي همسر و فرزند بودم. علاوه بر اين، دو خواهر دم بخت داشتم با مادري پير و عليل؛ و من تنها نان آور خانه بودم كه بنابر ضرروتِ جنگ به خدمتِ سربازي آمده بودم. به همين خاطر ناگزير بودم، روزهايي را كه به مرخصي مي روم صبح تا شب كار كنم و مبلغي به عنوان هزينة مخارج زندگي براي خانواده‌ام فراهم كنم؛ ولي هر چه كوشيده بودم تا اين مشكلم را به مسئولين پادگان بگويم نمي توانستم. سرانجام يك روز كه از مرخصي برگشتم و طبق معمول چند روز هم غيب داشتم افسر فرمانده مرا احضار كرد و گفت:
ـ بي انضباطي را از حد گذرانده اي و كار تو شده غيبت پشتِ غيبت. پرونده تو بايد به دادگاه فرستاده شود.
اشك در چشمانم حلقه زد. هر چه تلاش كردم تا حرفِ دلم را به او بزنم نتوانستم؛ گويا زبانم لال شده بود و چيزي نمي توانستم بگويم. افسر فرمانده با لحن تندي ادامه داد:
ـ هيچ مي داني كه فرمانده پايگاه، جناب سرهنگ بابايي تو را احضار كرده؟ الآن بايد بروي خدمت ايشان.
افسر برگه را به دستم داد و به من سفارش كرد كه سعي كن براي غيبت هايت دليل قانع كننده اي داشته باشي. در حالي كه اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود وارد دفتر فرماندهي پايگاه شدم. خودم را به آجودان معرفي كردم. آجودان مثل اين كه خيلي وقت است در انتظار من نشسته باشد؛ به سمت اتاق سرهنگ بابايي رفت و در را باز كرد. شنيدم كه گفت:
ـ جناب سرهنگ! سربازي را كه احضار فرموده بوديد، خدمت رسيده اند.
و باز شنيدم كه سرهنگ بابايي گفت:
ـ بگوييد داخل شود. در ضمن تا قبل از بيرون آمدن او كسي وارد نشود.
آجودان درِ اتاق را نيمه باز رها كرد. آنگاه روي به من كرد و گفت:
ـ بفرماييد. جناب سرهنگ منتظر شما هستند.
ترس و وحشت همه وجودم را فرا گرفته بود. پاهايم مي لرزيد. من تا به حال سرهنگ بابايي را از نزديك نديده بودم؛ به همين خاطر از آجودان پرسيدم:
ـ چه كار كنم؟
آجودان، مثل اين كه سعي داشت تا مرا دلداري بدهد؛ لبخندي زد و گفت:
ـ ناراحت نباش سرهنگ آن طور كه فكر مي كني نيست. دردِ دلت را صادقانه با او در ميان بگذار. مطمئن باشد حرفهاي تو را گوش مي كند و اگر مشكلي داشته باشي، به تو كمك خواهد كرد.

با گفته هاي آجودان قدري آرام گرفتم. وارد اتاق سرهنگ شدم. پيش رفتم و احترام گذاشتم. او از پشت ميز بلند شد و جلو آمد. از راه رفتن او و از نوع نگاهش به من، دانستم كه آجودان راست گفته و گويا اين با همه فرماندهان ديگر فرق مي كند. گفتم:
ـ جناب سرهنگ! به خدا من تقصيري ندارم.
او گفت:
ـ من پرونده ات را خواندم. آخر برادر من! عزيز من! اينجا پادگان است و بنده و شما هم سربازيم. شما هيچ مي دانيد ارتش يعني چه؟ يعني نظم، يعني مرتب بودن. شما براي چه اين همه غيبت كرده‌اي؟
كلام او، گرچه عتاب آلود بود، ولي با سرزنش ها و توبيخهاي ديگران فرق مي كرد. در حالي كه به چهره نوراني او خيره شده بودم، گفتم:
ـ جناب سرهنگ! نمي دانم دردم را به چه كسي بگويم؟
نزديك آمد و دستش را بر روي شانه‌هايم گذاشت و گفت:
ـ ‌راحت باش جانم! من تو را خواسته ام تا دردت را بشنوم. هر مشكلي داري بگو.
با اين جملة او احساس راحتي كردم. در حالي كه گريه مانع سخن گفتنم مي شد، گفتم:
ـ جناب سرهنگ! دردهاي من زياد است. پدرم كارگر ساده و فقيري بود. من در كارها به او كمك مي‌كردم. تا خرج مادر و دو خواهرم را تأمين كند. در همين گير و دار نفهميدم و ازدواج كردم و حالا صاحب دو فرزند هستم.
او ساكت و آرام به حرفهاي من گوش مي داد، گفتم:
ـ مدتي گذشت تا اينكه پدرم بر اثر بيماري از دنيا رفت. من ماندم با مادرم، دو خواهر و همسر و فرزندانم. پس از مدتي طبق اخطار اداره نظام وظيفه به سربازي آمدم و هم اكنون يك سال و نيم است كه خدمت مي كنم.
سپس براي او توضيح دادم كه تمام روزهاي مرخصي و روزهايي را كه تأخير داشته ام كار مي كرده ام تا هزينه زندگاني خانواده ام را فراهم كنم. در حين صحبتهاي من، مي ديدم كه اشك در چشمان او جمع شده بود. صحبتهاي من كه تمام شد، دستي بر سرش كشيد و آرام چند قطره اشكي را كه بر گونه‌اش بود پاك كرد. سپس مرا، كه گريه امانم را برده بود، در آغوش گرفت و گفت:
ـ طاقت داشته باشد. مرد بايد استوار و با صلابت باد.
آنگاه مرا بر روي صندلي نشاند و به كنار ميزش رفت. قلم را برداشت. چيزي روي برگه نوشت و داخل پاكت گذاشت. روي پاكت را هم چسب زد و به دست من داد. گفت:
ـ اين برگه را به فرمانده ات بده. من بعداً با او صبحت مي كنم. در ضمن خانواده‌ات را هم به مهمانسرا مي‌آوري تا همانجا زندگي كنند و از فردا در بوفه قرارگاه مشغول به كار مي شوي .
سپس دست در جيب كرد و مقداري پول به طرف من گرفت. گفت:
ـ اين هم پيش شما باشد. هر وقت سر و سامان گرفتي به من بر مي گرداني.
مات و مبهوت به او خيره شده بودم. نمي دانستم چه بگويم. خواستم دستش را ببوسم؛ ولي او نگذاشت. گفت:
ـ عجله كن. برو به كارت برس و از اين به بعد ديگر سرباز با انضباطي باش.
گفتم:
ـ چشم، جناب سرهنگ.
آنگاه احترام گذاشتم،‌ در را باز كردم و از اتاق خارج شدم.
فرداي آنروز در بوفه قرارگاه مشغول به كار شدم. چند روز بعد هم مادر، همسر، خواهران و فرزندانم را به مهمانسرا آوردم. از آن روز به بعد ديگر خاطرم آسوده بود. من تا آن روز در تمام عمرم مردي به بزرگي او نديده بودم

صديقه حكمت:
يك شب باراني، در حالي كه مشغول پختن غذا بودم، زنگ در به صدا درآمد، سُلما در را باز كرد. مرا صدا زد و گفت:
ـ مادر! خانمي با شما كار دارد.
به طرف در رفتم. زني را ديدم كه در زير بارش باران، سر تا پا خيس شده بود. از چهره‌اش پيدا بود كه خيلي گريه كرده، مرا كه ديد، سلام كرد و گفت:
ـ ببخشيد. جناب سرهنگ تشريف دارند؟
به او گفتم:
ـ هنوز نيامده‌اند؛ ولي گويا تا چند دقيقه ديگر مي آيند.
سپس از او خواستم تا به داخل بيايد. ابتدا تعارف كرد و گفت كه در بيرون خانه منتظر مي ماند. سرانجام با اصرار من به داخل آمد. در گوشه اي از اتاق نشست. چادرش خيس شده بود؛ به همين خاطر براي او چادري آوردم. نگاهم به صورت او افتاد. زير چشمش كبود بود. از او پرسيدم:
ـ چه اتفاقي افتاده؟

زن مثل اينكه منتظر چنين سؤالي باشد، روي به من كرد و با صداي بغض آلود و لرزاني گفت:
ـ شوهرم زده.
آنگاه بغضش تركيد و با صداي بلند شروع به گريه كرد. در همين لحظه زنگ در به صدا درآمد. بچه‌ها در را باز كردند. عباس در حالي كه آب از سر و صورتش مي ريخت «يا الله» گويان وارد شد و سلام كرد. زن كه عباس را ديد از جا برخاست. عباس پس از سلام و احوالپرسي به اتاقش رفت تا لباسهاي خيس شده‌اش را عوض كند. رفتم و ماجراي آن زن ميهمان را به او گفتم. او زير لب به چيزي گفت و وارد اتاق شد. رو به زن كرد و گفت:
ـ چه اتفاقي افتاده خواهر؟
زن گريه كنان گفت:
ـ جناب سرهنگ! زندگيم در حال از هم پاشيدن است.
عباس گفت:
ـ چرا؟
زن در حالي كه اشكهايش را با گوشه چادرش پاك مي كرد، گفت:
چند وقت است كه شوهرم لج كرده و بي جهت بهانه مي گيرد. اذيت مي كند و من تا به حال همه كارهاي او را تحمل كرده ام و چيزي نگفته ام؛ تا اينكه امروز ديگر صبرم تمام شد و رودرروي او ايستادم او عصباني شد و به شدّت مرا كتك زد. بعد هم از خانه بيرونم كرد. من هم سرگردان بودم. در اين هواي سرد نمي دانستم چه كنم و به كجا بروم. آمدم اينجا. آقا شما را به خدا نگذاريد مرا از بچّه هايم جدا كند.
بعد هم گريه امانش نداد. عباس به گوشه اي از اتاق خيره مانده بود. صحبتهاي زن كه تمام شد. دستي بر سر كشيد و گفت:

ـ ناراحت نباش خواهرم. ان شاء الله مشكل شما حل مي شود. بعد از شام مي رويم منزل شما قول مي‌دهم كه انشاء الله مسأله حل شود.
البته اين اولين بار نبود كه براي رفع مشكلات خانوادگي و غير آن به منزل ما پناه مي آوردند؛ بلكه به خاطر اعتبار و وجهه اي كه عباس در ميان مردم داشت، همه مي دانستند كه چنانچه او در هر مسأله اي پا درمياني كند، مشكل حل خواهد شد.
آن شب عباس برخاست و رفت تا نماز بخواند. شام را خورديم و سپس به منزل آن زن رفتيم.
عباس زنگ در به صدا درآورد. لحظاتي بعد در باز شد. شوهرِ زن با ديدن من و عباس كه همراه همسرش بوديم، شگفت زده شد. عباس سلام كرد و گفت:
ـ به ما تعارف نمي كني؟
مرد با دستپاچگي گفت:
ـ سلام، خواهش مي كنم بفرماييد.
سپس وارد منزل شديم. او با تعارف ما را به اتاق پذيرايي راهنمايي كرد. پس از تعارفات، عباس از آن زن و شوهر خواست تا حرفهايشان را بزنند. هر كدام دلايلي براي خود آوردند و هر دو آنها خود را بي گناه مي‌دانستند. عباس به دقّت به سخنان آن زن و مرد گوش مي كرد. وقتي كه حرفهاي آن دو به پايان رسيد، قدري در مورد مسايل داخلي خانواده و ارزشهاي معنوي زناشويي صحبت كرد. آنچنان با آرامش سخن مي گفت كه به روشني پيدا بود كلام او در آن دو تأثير گذاشته است. بعد هم در مورد رابطه پدر و مادر و تأثير آن در تربيت فرزندان صحبت كرد.

صحبت ها كه تمام شد، پس از پذيرائي مختصري ما به خانه آمديم.
چند روز بعد؛ آن زن و مرد را ديديم كه هر كدام دست فرزندشان را گرفته و به جايي مي رفتند. عباس دستي بر سر كشيد. لبخندي زد و زير لب گفت:
ـ خدايا! تو را شكر.

يکي از کارکنان نيروي هوايي كه نخواست نامش فاش شود:
از زماني كه به ياد دارم، هميشه شخصي مغرور و بي بند و بار بودم. از ابتداي ورودم به خدمت نيروي هوايي، سرپيچي كردن از دستورات، بخشي از وجودم شده بود. به طوري كه پس از بيست سال خدمت، تنها يك بار ترفيع گرفته بودم و خلاصه به هيچ صراطي مستقيم نبودم.
زماني كه شهيد بابايي فرمانده پايگاه هوايي اصفهان بودند. يك روز بعدازظهر، مست و لايعقل، تلوتلوخوران به طرف منزل مي رفتم. به تقاطع يكي از خيابانهاي نزديك خانه هاي سازماني رسيده بودم، چشمم به دو نفر افتاد كه به سوي من آمدند. ابتدا اهميتي ندادم. جلوتر كه آمدند، متوجّه شدم كه سرهنگ بابايي و محافظ ايشان است. لحظه اي با خود فكر كردم، اگر او متوجه شود كه من مشروب خورده ام شايد برايم گران تمام شود؛ ولي طبق عادت هميشگي با خود گفتم هر چه بادا باد؛ حتي خودم را آماده كرده بودم كه چنانچه با اعتراض ايشان روبه‌رو شوم پاسخش را بدهم. در عين حال سعي داشتم تا از آنها فاصله بگيرم؛ ولي من به هر طرف كه راهم را كج مي كردم آنها نيز به سمت من مي آمدند. لحظه‌ها برايم خيلي طولاني شده بود. گويي ساعت ها بود من در محوطه اي كوچك به دور خود مي‌چرخيدم. زماني به خود آمدم كه سينه به سينه با آنها برخورد كردم. ديگر راهي برايم باقي نمانده بود. موسي صادقي، محافظ شهيد بابايي گفت:

ـ چطوري آقا.
گفتم:
ـ قربون تو.
پس از او سرهنگ بابايي گفت:
ـ حالتان چطور است؟
و سپس شروع كرد به احوالپرسي و من دست و پا شكسته به آنها پاسخ مي دادم، سعي داشتم زودتر دور شوم؛ ولي آنها پيوسته با من صحبت مي كردند. سپس شهيد بابايي به گرمي خداحافظي كرد و برخلاف انتظار من كوچكترين اعتراضي نسبت به وضع من بر زبان نياورد. او چنان صميمي و با محبّت از من جدا شد كه گويي عزيزترين دوست او بودم. وقتي به خود آمدم،‌ حال عجيبي داشتم. آن شب تا صبح لحظه‌اي چشم بر هم نگذاشتم؛ البته نه از ترس مجازات؛ بلكه در اين فكر بودم كه با توجه به اينكه سرهنگ بابايي فرمانده پايگاه است و نسبت به احكام شرع به شدت حساس است، چرا هيچ اشاره اي به وضع من نكرد و گذشته از اين با من گرمتر از هميشه برخورد كرد!
صبح فردا پيش محافظ ايشان، آقاي موسي صادقي، رفتم. پرسشي را كه در ذهن داشتم با او در ميان گذاشتم. او گفت:
ـ فكرش را نكن.
گفتم:
چرا او چيزي نگفت.
گفت:
ـ نفهميد.
گفتم:
ـ امكان ندارد. حتماً فهميده است. مي خواهم بروم پيشش.
آقاي صادقي گفت:
ـ پدر جان فراموشش كن.
گفتم:
ـ نه، حتماً بايد او را ببينم.
بالاخره با اصرار من او مرا به دفتر سرهنگ بابايي برد. وارد اتاق كه شدم شهيد بابايي از جا بلند شد و به من خوش آمد گفت. گفتم:
ـ جناب سرهنگ آمده ام كه معذرت خواهي كنم.
گفت:
ـ براي چه؟
گفتم:
ـ با وجود اينكه ديروز من مشروب خورده بودم و شما با آن وضع مرا ديديد، چيزي نگفتيد و من بابت اين موضوع ناراحت هستم. نمي دانم در برابر شما چه بگويم.
بابايي حرف مرا قطع كرد و گفت:
ـ برادر عزيز چيزي نگو. من نمي خواهم راجع به كاري كه كرده اي حرفي بزني. مي داني اگر مرتكب گناهي شوي و پس از ارتكاب، از عمل خودت پيش ديگران سخني بگويي، مرتكب گناه بزرگتري شده اي. تو هر كاري كه كرده اي پيش خداي خودت مسئول هستي. من كه هستم تا از عملت پيش من اظهار شرمساري مي كني؟ اگر حقيقتاً از كرده خود پشيماني با خداوند عهده كن كه از اين پس عملت را اصلاح كني.

وقتي او حرف مي زد چنان بي تكلّف و دلنشين سخن مي گفت كه خود را در برابرش موري هم به حساب نمي آوردم. من زار و ناتوان بودم و نمي توانستم چيزي بگويم. سرش را پايين انداخت و چند لحظه در سكوت گذشت. سكوت سنگيني كه احساس مي كردم با همه غرور و ناداني و لجاجتم در حال له شدن هستم. او گويي حال مرا درك كرده بود. سرش را بلند كرد و در حالي كه دستش را به طرف من دراز مي كرد گفت:
ـ خداحافظت باشد برادر. انشاء الله موفق خواهي شد.
خداحافظي كردم و از اتاق بيرون آمدم. وقتي آقاي صادقي مرا ديد با شگفتي پرسيد:
ـ چه شده؟
فقط نگاهي به او كردم و با صدايي گرفته به او گفتم:
ـ خداحافظ آقا موسي.
از آنجا كه خارج شدم، احساس كردم كه از نو متولّد شده‌ام، زيرا آن ملاقات كوتاه آتش به جانم انداخته بود و از آن روز به بعد سرنوشت من تغيير كرد. از آن لحظه با خود عهد كردم كه ديگر لب به شراب نزنم و به واجبات ديني عمل كنم. اكنون بيش از يازده سال از آن روز مي گذرد و من زندگي خوش و آرامم را مديون آن ديدار كوتاه هستم. من هرگز او را فراموش نخواهم كرد و هر سال براي تجديد ميثاق به زيارت مرقدش مي روم و به او مي گويم تا زنده ام سعادت و آرامش خود و خانواده ام را مديون تو مي دانم.

احمد اثني عشر:
پايگاه هوايي اصفهان در نزديك كوير واقع شده و به همين خاطر داراي زمستانهاي سردي است. چند وقت بود كه سربازان به قسمت حفاظت پايگاه شكايت مي كردند كه منطقه «رَمپ» پروازي در معرض وزش بادهاي سرد كويري است و ما طاقت نداريم كه دو ساعت بدون هيچ گونه حفاظي در آنجا پاسداري بدهيم. آنها درخواست ساخت اتاقك نگهباني را داشتند. از طرفي پاسدار به دليل اينكه در داخل اتاقك به كل منطقه ديد كافي نداشت. حفاظت پايگاه با ساخت اتاقك مخالفت مي كرد.
يك شب ساعت دو بعد از نيمه شب شهيد بابايي مرا احضار كرد و خواست تا با ماشين به گشت در داخل پايگاه بپردازيم. هوا واقعاً سرد بود. به گونه‌اي كه من با وجود اينكه در داخل ماشين نشسته بودم و بخاري هم روشن بود، به محض اينكه شيشه را قدري پايين مي كشيدم سرما تا عمق وجودم نفوذ مي كرد. بابايي ماشين را به طرف همان پست نگهباني كه سربازان از سرماي شديد آن شكايت داشتند، مي راند. به رَمپ كه رسيديم شهيد بابايي از ماشين پياده شد و با سربازي كه سر پست بود احوالپرسي كرد. قدري با او صحبت كرد و سرباز جوراب هايش را به ما نشان داد. چهار جفت جوراب روي هم پوشيده و شال به گردن بسته بود. دو جفت هم دستكش در دست داشت و روي لباسهايش دو دست اوركت پوشيده بود. من از شدت سرما رفتم و داخل ماشين نشستم. شهيد بابايي مقداري با سرباز صحبت كرد. آنگاه تفنگ او را گرفت و از او خواست تا در ماشين بنشيند و قدري استراحت كند. سپس روي به من كرد و گفت:
ـ من چند دقيقه اي پاسداري مي دهم. ببينم اين سربازها چه مي گويند. آيا واقعاً اينجا اينقدر كه مي‌گويند سرد است؟
سپس به سربازي كه در صندلي عقب ماشين نشسته بود نگاه كرد و در حالي كه لبخند مي زد گفت:
ـ سرباز كه نبايد از سرما بترسد؛ بلكه بايد از خدا بترسد.
شهيد بابايي تقريباً سه ربع ساعت در آن شرايط، بدون بالاپوش مناسب در حال نگهباني دادن بود. سرباز كه داخل ماشين نشسته بود گفت الان زمان تعويض پست است. اگر پاسبخش بيايد و ببيند كه من اسلحه‌ام را به ايشان داده ام براي من بد مي شود؛ به همين خاطر شهيد بابايي را صدا زدم و سرباز اسلحه‌اش را گرفت و ما رفتيم.
فردا صبح شهيد بابايي دستور دادند تا براي پست نگهباني آن منطقه، اتاقك بسازند و چنانچه احتمال پيش آمدن مشكل حفاظتي در ميان است تعداد نگهبان ها را اضافه كنند.

ولي الله كلاتي:
عباس با همه سادگي، فروتني، گذشت و ايثارش در فرماندهي و مديريت چنان قاطع بود كه همه را به شگفتي وا مي داشت. هر وقت دستوري مي داد، تا آخرين لحظه بر سر حرفش بود و با كسي كه از فرمان سرپيچي كرده بود با جديّت برخورد مي كرد.
يك روز در منطقه عمليات «كربلاي 5» عباس نزد من آمد و گفت:
ـ امروز با يك فروند هواپيماي «C-130» به اميديه برو و پس از اتمام كارهايت فردا به اصفهان برگرد و چند روزي را نزد فرزندانت باش.
آن روز با هواپيما به اميديه رفتم و با كمك تعدادي از بچه ها وسايل پذيرايي از خلباناني را كه براي اجراي عمليات به قرارگاه رعد آمده بودند فراهم كرديم. فرداي آن روز عباس به اميديه آمد و گفت:
ـ الان هواپيما آماده است تا شما را به اصفهان برساند.
سپس با من خداحافظي كرد و رفت. وارد محوطه ترمينال كه شدم گفتند كه يك هواپيماي «جت فالكون» آماده پرواز است كه به دستور تيمسار، شما هم بايد با آن هواپيما به اصفهان بروي.
چند دقيقه بعد من سوار هواپيما شدم. وقتي هواپيما به پرواز درآمد، ديدم تنها مسافر هواپيما من هستم. در گوشه اي روي يك صندلي تنها نشستم و مشغول مطالعه شدم. در طول پرواز هيچ يك از عوامل گروه به من توجهي نكردند. شايد به خاطر اين بود كه تيم پروازي، همه داراي درجات بالا بودند و لباس من فاقد درجه و علائم بود. آنها مرتب از خودشان پذيرايي مي كردند و تعارفي هم به من نكردند. مدتي گذشت. يكي از عوامل پروازي پيش من آمد و گفت:
ـ شما مي خواهيد به اصفهان برويد؟
گفتم:
ـ بله.
گفت:
ـ ولي ما كه به اصفهان نمي رويم. مي خواهيم به تهران برويم.
گفتم:
ـ هر چه صلاح مي دانيد.
او رفت و چند دقيقه بعد برگشت و گفت:
ـ به ما گفته اند كه بايد حتماً شما را ببريم اصفهان. مگر شما كه هستي؟
سپس با ناراحتي گفت:
ـ آقا ما اصفهان نمي رويم.
گفتم:
ـ برادر! من كه چيزي نگفتم. شما اگر بخواهيد مي توانيد همين جا هم مرا بيندازيد پايين.
گفت:
ـ در هر صورت ما به تهران مي رويم.
مدتي پرواز ادامه داشت. يكي ديگر از مسئولين هواپيما نزد من آمد و گفت:

ـ آقا اين چه وضعي است كه به وجود آورده ايد. ما از اصفهان رد شده‌ايم و نزديك تهران هستيم؛ ولي از طرف برج به ما گفته اند كه اجازه فرود در باند مهرآباد را نداريم و حتماً بايد برگرديم به اصفهان.
سپس سرهنگ در حالي كه به طرف كابين مي رفت،‌ با عصبانيت گفت:
ـ عجب گيري افتاده ايم!
مدتي هواپيما در آسمان سرگردان بود. چند دقيقه بعد احساس كردم كه چرخهاي هواپيما باز شد و روي باند نشست و وقتي پياده شدم ديدم فرودگاه اصفهان است. هنگام پياده شدن خداحافظي كردم؛ ولي آنها هيچ پاسخي ندادند.
در حالي كه پياده به سوي ترمينال مي رفتم، صدايي توجّه مرا جلب كرد. وقتي برگشتم يكي از خلبانان هواپيما بود. با ناراحتي گفت:
ـ آقا اين چه بساطي است كه براي ما درست كرده ايد.
گفتم:
ـ مگر چه حادثه اي رخ داده؟
گفت:
ـ ما كه شما را به مقصد رسانده‌ايم. حالا مي خواهيم برويم تهران؛ ولي برج اجازه پرواز نمي دهد. اعضاي گروه پروازي سرگردان هستند.
گفتم:
ـ حالا كه اين طور است بنده در خدمتم. اجازه بدهيد براي استراحت شما اقدام كنم.
مشغول صحبت بودم كه ديگر اعضا هم به ما پيوستند. رفتم و در مهمانسرا برايشان جا گرفتم و مقدمات شام را هم برايشان فراهم كردم. وقتي اعضاي گروه مستقر شدند، با عمليات تماس گرفتم و جريان را پرسيدم. گفتند كه چون از دستور سرپيچي كرده اند به دستور تيمسار بابايي آنها اجازه پرواز ندارند و هواپيما هم بايد در اصفهان بماند. در حالي كه شگفت زده بودم، تماس را قطع كردم. آن شب تا آنجا كه مقدور بود از آنها پذيرايي كرديم و هنگام صرف شام، خودم نظارت كردم تا پذيرايي به نحو شايسته اي باشد. پس از صرف شام فرمانده هواپيما از من خواهش كرد تا با اميديه تماس بگيريم و از تيمسار بخواهم كه اجازه بدهند هواپيما به تهران برود. با قرارگاه رعد در اميديه تماس گرفتم. تيمسار رستمي گوشي تلفن را برداشت. گفتم:
ـ با تيمسار بابايي كار دارم.
او گفت:
ـ تيمسار الان خواب هستند؛ در ضمن از اينكه شما را برده اند تهران به شدّت عصباني شده و دستور داده كه هواپيما حق پرواز از اصفهان را ندارد.
مدتي صحبت كرديم و من خواهشم را تكرار كردم تا سرانجام همان شب اطلاع دادند كه به دستور تيمسار بابايي هواپيما مي تواند به طرف تهران پرواز كند. خلبانان ضمن تشكر از من خداحافظي كردند و هواپيما به سوي آسمان پرواز كرد. در سحرگاه آن شب صداي در مرا از خواب بيدار كرد. وقتي در را باز كردم، با شگفتي عباس را ديدم كه در آستانه در ايستاده است.
گفتم:
ـ تو اينجا چه مي كني؟ چطور آمدي؟
گفت:
ـ با ماشين.
گفتم:
ـ خوب اگر مي خواستي بيايي چرا با من نيامدي؟
او با سادگي گفت:
ـ بالامجان من مي خواستم شما ناراحت نباشيد و به راحتي به خانه برگرديد.
محو سيماي او شدم. در يك سو، يك بسيجي ساده با لباس خاكي و پوتين پاره و چهره‌اي معصوم و كودكانه را مي ديدم و در سوي ديگر، فرماندهي مقتدر با چشماني نافذ.
در حالي كه از كارهاي او سر در گم بودم، گفتم تو ديگر كه هستي؟ خنديد و گفت:
ـ عباس بابايي، ‌فرزند اسماعيل.

حسن دوشن:
سرهنگ خلبان حق شناس، نماينده نيروي هوايي در قرارگاه هويزه بودند. من به همراه سرهنگ بابايي كه در آن زمان پست معاونت عمليات را به عهده داشتند، براي تحويل پست سرهنگ حق شناس به قرارگاه رفته بوديم. در برخوردهاي گذشته، برخورد جناب حق شناس با عباس زياد دوستانه به نظر نمي رسيد؛ ولي در آن روز ايشان خيلي گرم و صميمانه با عباس برخورد كردند. او را در آغوش كشيدند و بوسيدند. حق شناس گفت:
ـ جناب بابايي! من نمي دانم چرا اينقدر شما را دوست دارم.
عباس هم گفت:
ـ خدا را شكر. ما فكر كرديم شما از ما ناراحت هستيد؛ ولي خدا شاهد است كه من هم شما را دوست دارم.
جناب حق شناس پس از سفارشات لازم به همراه سرباز راننده خداحافظي كردند و قرارگاه را به مقصد تهران ترك گفتند. عباس پس از رفتن سرهنگ حق شناس شروع كرد به خواندن قرآن. پانزده الي بيست دقيقه اي نگذشته بود كه بي اختيار روي به من كرد و گفت:
ـ خداوند او را بيامرزد. خدا رحمتش كند.
گفتم:
ـ كه را مي گويي؟
يكباره به خود آمد و گفت:
ـ همين طوري گفتم.
لحظه اي بعد باز زير لب گفت:
ـ خدا رحمتش كند.
سپس چهره اش در هم كشيده شد و غمگين و ناراحت به نظر مي رسيد. علتش را از او پرسيدم؛ ولي چيزي نگفت.
ده دقيقه اي گذشت. ناگهان خبر آوردند، سرهنگ حق شناس در جاده با تريلي تصادف كرده و به شهادت رسيده است. بي درنگ سوار ماشين شديم و به محل حادثه رفتيم. هنگام برگشت، عباس سرش را به شيشه ماشين چسبانده بود و به ياد شهيد حق شناس قرآن مي خواند و مي گريست.

محسن نوّابي:
به من مأموريت داده شد تا با تجهيزات پدافندي به قرارگاه خاتم الانبيا(ص) كه در آن زمان تازه تأسيس شده بودم منتقل شوم. در ابتداي كار از نظر پشتيباني قطعات و تجهيزات و همچنين از نظر امكانات رفاهي پرسنل، در تنگنا بودم و پيوسته در جست و جوي كسي بودم تا بتواند مشكلات ما را حل كند. روزي در كنار آتشبار با افسر عمليات مشغول صحبت بودم كه شخصي با لباس بسيجي از جلو ما عبور كرد.
افسر عمليات به او سلام كرد. پس از رفتن آن شخص، پرسيدم:
ـ او كه بود؟
گفت:
ـ چطور او را نمي شناسي؟ ايشان سرهنگ بابايي، معاونت عمليات هستند.
بي درنگ خود را به ايشان رساندم و سلام كردم. سرهنگ بابايي با متانت جواب سلام مرا دادند و گفتند:
ـ بفرماييد.
من خود را معرفي كردم و مشكلاتم را با ايشان در ميان گذاشتم. در مدتي كه من صحبت مي كردم او دقيقاً به حرفهاي من گوش مي داد. صحبت من كه تمام شد، گفتند:
ـ ان شاء الله برطرف مي شود.
سپس خداحافظي كردند و رفتند. من در شگفت بودم. كه اين همه حرف زدم و ايشان فقط به همين پاسخ كوتاه بسنده كردند. با خود گفتم كه از او هم كاري بر نمي آيد و بايد با فرماندهي پدافند تهران تماس بگيرم. فرداي آن روز مشغول بازديد از مواضع بودم كه به من اطلاع دادند تعدادي از افسران نيروي هوايي در قرارگاه منتظر تو هستند. خود را به قرارگاه رساندم و با كمال شگفتي ديدم تعدادي از فرماندهان قسمتهاي مختلف نيروي هوايي در آنجا حضور دارند. خودم را به آنان معرفي كردم. يكي از فرماندهاني كه درجه بالاتري داشت گفت:
ـ ما از ستاد آمده ايم. هر مشكلي راجع به برقراري پدافند داريد به ما بگوييد.
براي من مثل يك رؤيا بود؛ ولي واقعيت داشت. آنها از ستاد نيروي هوايي آمده بودند. پرسيدم:
ـ شما چطور از مشكلات ما با خبر شديد؟
يكي از آنان گفت:
ـ جناب سرهنگ بابايي خواستند كه ما به اينجا بياييم.
با شنيدن نام بابايي به ياد جمله ساده و كوتاهشان افتادم. من كمبودها را به آنان گفتم و در مدت چهار روز، تمامي مشكلات ما برطرف شد. پس از چند روز جناب بابايي از بازديد يكي از مواضع پدافندي بر مي‌گشتند. من با ديدن ايشان احترام نظامي گذاشتم و ايشان خيلي گرم احوالپرسي كردند. سپس در حالي كه لبخند بر لب داشتند، پرسيدند:
ـ مشكلتان برطرف شد؟
گفتم:
ـ بله.
ايشان بدون اينكه حرفي بزنند خداحافظي كردند و رفتند. بي اختيار به قامت او نگاه كردم كه با صلابت در حركت بود. با خود گفتم:
ـ او مرد عمل است نه حرف.
هيچ چيز نمي توانست او را از ذكر خدا باز دارد

صديقه حكمت :
خسته از مدرسه برگشتم. در خانه را كه باز كردم، صدايي كه از داخل به گوش مي رسيد مرا شگفت زده كرد. سراسيمه به داخل رفتم. ديدم دو پسرم، حسين و محمّد با يكديگر دعوايشان شده و در حال داد و فرياد هستند. در اين حال تلويزيون هم با صداي بلند روشن بود. دخترم سلما كه بزرگتر از آنهاست، سعي مي كرد تا برادرانش را ساكت كند؛ ولي موفق نمي شد. من كه وارد شدم آنها را ساكت و تلويزيون را هم خاموش كردم. تقريباً آرامشي در خانه پديدار شد. در اين لحظه متوجه شدم كه عباس در خانه است و در گوشه اي از اتاق مشغول نماز خواندن. من از اينكه عباس در خانه بود و بچه ها اينطور شلوغ مي كردند، ناراحت شدم. پس از پايان نماز از او گله كردم و گفتم:
ـ شما در خانه حضور داريد و بچه ها اين طور خانه را به هم مي ريزند؟!
او با مظلوميّت تمام از من عذرخواهي كرد؛ ولي من با شناختي كه از عباس داشتم دريافتم كه شكايتم بي‌مورد بوده است؛ چون عباس در آن موقع آنچنان غرق در نماز بوده، كه از همه اتفاقاتي كه در اطرافش مي گذشته بي اطلاع بوده است.

حسين حبيبيان:
از جبهه كه به پايگاه برگشتم، تيمسار بابايي از تهران تماس گرفتند و خواستند تا به بيمارستان بروم و در كنار خلبان مجروحي كه به تازگي هواپيمايش در حين عمليات دچار سانحه شده بود، باشم. چند شب اين كار ادامه داشت؛ تا اينكه يك شب وقتي از بيمارستان به خانه آمدم، همسرم روي به من كرد و گفت:
ـ حسين! تو كه پول نداري، ‌اين همه گوشت و مرغ و ميوه را از كجا خريده اي؟ مگر يخچال ما چقدر جا دارد؟
من ابتدا فكر كردم با من شوخي مي كند؛ ولي وقتي چشمم به صندوق ميوه و كارتن تخم مرغ، كه هنوز در راهرو خانه بود افتاد، دريافتم كه او شوخي نمي كند. با شگفتي پرسيدم:
ـ اينها را چه كسي آورده؟

گفت:
ـ يعني خودت نمي داني؟
گفتم:
ـ خدا شاهد است كه نمي دانم.
گفت:
ـ آقايي اينها را آورد و گفت كه اينها را حسن آقا داده اند.
به فكر افتادم كه چه كسي ممكن است اين كار را كرده باشد. چون در آن زمان مسئول امور قضايي پايگاه بودم، با خود انديشيدم كه نكند خداي نكرده كسي خواسته به من رشوه بدهد. گاهي هم فكر مي كردم نكند اشتباهي به خانه ما آورده اند. سرانجام ساعتها گذشت؛ ولي فكرم به جايي نرسيد. هوا گرم بود؛ به ناچار گوشت، مرغ و تخم مرغها را به فريزر خانه همسايه برديم. در آن زمان همشيره و خواهر خانمم كه همسرانشان در جنگ به شهادت رسيده بودند، سرپرستي نداشتند و نزد ما زندگي مي كردند؛ به همين خاطر پس از گذشت مدتي كوتاه همه آنها مصرف شد.
چند روز از اين ماجرا نگذشته بود كه ناگهان خبر جانگداز شهادت تيمسار بابايي به ما رسيد. من به همراه افرادي از پرسنل پايگاه اصفهان به قزوين رفتيم. روز سوم شهادت عباس بود كه محمّد، پسر كوچك عباس، از فقدان پدر بي تابي مي كرد؛ به همين خاطر من همراه با آقاي عظيم دربندسري، او را سوار ماشين كرديم و در شهر مي گشتيم تا شايد او آرام بگيرد. مقداري راه كه رفتيم، عظيم گفت:
ـ آقاي حبيبيان! مطلبي هست كه تا به حال برايت نگفته‌ام؛ ولي حالا پس از شهادت عباس مي گويم تا بداني كه او چقدر به تو علاقه داشت.

او گفت:
ـ يك روز كه از تهران به اصفهان مي آمديم، عباس به من گفت برو خانه حبيبيان و به او بگو بيايد پايين كارش دارم. من به منزل شما آمدم؛ ولي شما نبوديد. گفتم كه حبيبيان به دستور شما رفته بيمارستان نزد خلبانِ مجروح؛ ولي خانة ايشان خيلي شلوغ بود.
او گفت:
ـ منظورت چيست؟
گفتم:
ـ بنده خدا ميهمان زيادي دارد و بچه‌اش را هم تازه عمل كرده اند.
بابايي كمي فكر كرد و گفت:
حبيبيان با اين حقوق كم چه مي كند؟
سپس به همراه او به سوپر پايگاه رفتيم و آن گوشت و مرغ ها را كه ديدي عباس خريد و به خانه شما فرستاد.
با گفته هاي دربندسري، در حالي كه از درون مي سوختم، دستي بر سر پسر عباس كشيدم و گفتم:
ـ پدرت چقدر آقا بود! سپس بي اختيار اشك از ديدگانم جاري شد.

حسن دوشن:
در پاتكي كه عراق به منظور پس گرفتن جزاير مجنون انجام داد، بابايي شيميايي شد و سر او پر شد بود از تاولهاي ريزي كه خارش داشت.
تاولها در اثر خاراندن مي تركيدند و اين مسأله موجب ناراحتي او مي شد. به او اصرار كردم تا به بيمارستان برود؛ ولي مي گفت كه در شرايط فعلي اگر به بيمارستان بروم مرا بستري مي كنند. او پيوسته نگران وضعيت جنگ بود.
در همان روزها، يك روز كه به طرف بيرون جزيره مجنون در حركت بوديم، به بركه آبي كه پر از نيزار بود رسيديم. عباس لحظه اي ايستاد و به جريان آب دقت كرد. سپس با حالتي خاص روي به من كرد و گفت:
ـ حسن! مي داني اين آب كدام آب است؟
گفتم:
ـ خُب، آبي مثل همة آبها.
عباس گفت:
ـ اگر دقت كني امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) در كربلا دستشان را به همين آب زدند. اين آب تبرّك است.
سپس پياده شد و شروع كرد با آن آب سرش را شست و شو دادن. او معتقد بود كه تاولهاي سرش مداوا خواهد بود. چند روز از ماجرا نگذشته بود، كه تمام تاولهاي سر او مداوا شد.

خليل صرّاف:
شهيد بابايي به خاطر طرحهاي بسيار جامعي كه در عملياتهاي هوايي ارائه و اجرا مي كردند، نيروي هوايي عراق را با مشكل جدّي رو به رو كرده بودند به همين خاطر حفاظت اطلاعات ارتش به منظور پيشگيري از سوءقصد احتمالي گروهك منافقين، مأموريت حفظ جان ايشان را به بنده واگذار كرده بود.
روزي در مسير جاده اميديه به اهواز، همراه تيمسار بابايي و سرهنگ نادري در حال حركت بوديم. ماشيني كه آن زمان در اختيار داشتم، از نوع تويوتا و نو بود. چون موقعيت جاده هم خوب بود، من با سرعت بالايي رانندگي مي كردم. شهيد بابايي با ديدن عقربه كيلومتر روي به من كرد و گفت:
ـ آقاي صرّاف! خواهش مي كنم فقط شما رانندگي كنيد.
گفتم:
ـ تيمسار! منظورتان چيست؟
شهيد بابايي گفت:
ـ با اين سرعتي كه شما مي رويد، ‌ما مجبوريم دايماً جلو را نگاه كنيم؛ ولي اگر شما آهسته برويد ما هم مي‌توانيم با هم صحبت كنيم و هم از تماشاي منظره هاي اطراف لذت ببريم.
با تذكر ايشان من مقداري سرعت را كم كردم، ولي از آنجايي كه به سرعت زياد عادت داشتم، پس از گذشته چند دقيقه تذكر شهيد بابايي را فراموش كردم و دوباره عقربه كيلومتر شمار، به بالاي 120 كيلومتر رسيد. شهيد بابايي به من گفت:
ـ آقاي صرّاف! كُلت داري؟

من فكر كردم حادثه اي رخ داده، به همين خاطر بي درنگ ماشين را در كنار جاده نگه داشتم و به سرعت پياده شدم و كلتم را به ايشان دادم. بابايي كُلت را به من برگرداند و گفت:
ـ آقاي صّراف! من و نادري سرهايمان را به هم مي چسبانيم و شما لطف كنيد با شليك يك تير، هر دو نفر ما را بكشيد و خلاصمان كنيد. آخر جانِ‌ من اين طور كه شما رانندگي مي كنيد ما را به تدريج مي‌كشي. بيا و با اسلحه يكباره ما را خلاص كن. اين طور بهتر است.
اين قضيه گذشت و بعدها اين جملة تيمسار بابايي تكيه كلام بچه ها شده بود. به طوري كه وقتي هر كسي تند رانندگي مي كرد، براي هشدار به او مي گفتند؛ «كُلت داري؟» و او خودش متوجه مي شد كه بايد آهسته تر بِراند.

امير عباس حزين:
انجام طرحهاي مختلف پروازي در دوران جنگ تحميلي ايجاب مي كرد كه ما هر سه هفته يك بار در پايگاه‌هاي مختلف حضور داشته باشيم. در يكي از روزها كه در جنوب كشور بودم، همسرم از پايگاه اصفهان با من تماس گرفت و گفت:
ـ امروز آقايي مقداري گوشت و مرغ به منزل ما آورده است. من چون ايشان را نمي شناختم، از پذيرفتن آن امتناع كردم و اصرار كردم كه بايد بدانم چه كسي اينها را فرستاده است. آن شخص گفت كه چون همسر شما در مأموريت هستند و امكان اين هست كه نتوانسته باشيد مواد غذايي خودتان را تهيه كنيد؛ به همين خاطر تيمسار بابايي اينها را براي شما فرستاده اند.

من از شنيدن صحبتهاي همسرم اشك شوق در چشمانم حلقه زد، پس از چند روز تيمسار بابايي را ديدم. به او گفتم:
ـ تيمسار! شما علي رغم مشغله فراواني كه با آن درگيريد،‌ در زماني كه ما زنده ايم به فكر ما خلبانان هستيد و ما از اين بابت خيلي خوشحاليم، و ما اميدواريم تا با ايمان و دلگرمي بيشتري وظايفمان را انجام دهيم.

خليل صرّاف:
روزي شهيد بابايي به همراه چند تن از فرماندهان سپاه، براي بررسي منطقه جنگي به مناطق عملياتي جنوب رفته بودند. با توجه به نزديكي راه تا قرارگاه رعد، شهيد بابايي از فرماندهان سپاه دعوت مي كند تا ناهار را در قرارگاه نيروي هوايي صرف كنند. به محض رسيدن به قرارگاه، بابايي از مسئول غذاخوري مي‌پرسد كه ناهار چه داريم و او پاسخ مي دهد كه ناهار چلوخورشت قورمه سبزي است. شهيد بابايي دستور مي دهد تا خيلي زود براي ميهمانان غذا بياورند. وقتي كه مسئول غذاخوري به آشپزخانه مراجعه مي كند، با توجه به اينكه از وقت ناهار گذشته بوده غذا را يخ كرده مي بيند. با خود مي انديشد كه بهتر است غذاي مناسبتري براي ميهمانان بابايي، كه همه از فرماندهان سپاه هستند، تهيه كند؛ به همين خاطر به آشپز دستور مي دهد تا مقداري از گوشتهايي را كه براي غذاي شب تهيه شده به سيخ بكشد و برنجِ ناهار را هم گرم كند. بابايي و ميهمانان بر سر سفره منتظر غذا بودند و با توجه به اينكه شهيد بابايي ميزبان بوده، از دير آمدن غذا ناراحت مي شود. سرانجام چند دقيقه بعد مقداري كباب به سيخ كشيده شده، كه هنوز بخار از آنها بلند است، بر سر سفره مي آورند. بابايي با ديدن كبابها خيلي ناراحت مي شود و روي به مسئول غذاخوري مي كند و مي گويد:
ـ مگر نگفتيد كه غذا قورمه سبزي است؟
او پاسخ مي دهد:
ـ آري.
شهيد بابايي مي گويد:
ـ پس چرا شما تبعيض قائل مي شويد؟
با توجه به گذشتن از وقت غذا و ديدن كبابهاي به سيخ كشيده شده، تمامي افرادي كه سر سفره بودند مترصّد خوردن كبابها بودند؛ ولي شهيد بابايي دستور مي دهد تا سريعاً كبابها را از سر سفره بردارند و به سربازاني كه از قرارگاه پاسداري مي كنند بدهند. آنگاه دستور مي دهد تا براي ناهار فرماندهان مقداري نان و پنير و سبزي بياورند.
حدود ده روز از اين قضيه گذشته بود و مسئول غذاخوري به خاطر شرمندگي آن روز، سعي مي كرد تا با تيمسار بابايي مواجه نشود؛ تا اينكه ما چند نفري نزد شهيد بابايي رفتيم و گفتيم كه ايشان از آوردن كبابهاي منظوري نداشته اند. شهيد بابايي خيلي جدّي گفتند:
ـ من مي خواستم تا به همه بگويم كه بايد در قرارگاه فقط يك نوع غذا پخته شود و تمام افراد قرارگاه با هر درجه و مقامي كه هستند، موظّفند از همان غذا بخورند. نه اينكه سرباز قورمه سبزي سرد بخورد و فرمانده چلوكباب داغ.

امير محمد پيراسته:
پس از انجام كارم در پايگاه اصفهان، مأموريت يافتم تا يك فروند هواپيماي «F-14» را از اصفهان به تهران بياورم. شهيد بابايي به عنوان معاونت عمليات، جهت سركشي به پايگاه اصفهان رفته بودند و در پايان بازديدشان مي خواستند به تهران برگردند. از من پرسيدند:
ـ مي توانم با شما به تهران بيايم؟
از پيشنهاد ايشان بسيار خوشحال شدم و بي درنگ فرم پروازي را تغيير دادم و نام «تيمسار بابايي» را در آن نوشتم. ايشان هميشه با من با حفظ احترام «استاد و شاگردي» برخورد مي كردند. من تعارف كردم كه هدايت هواپيما را ايشان به عهده داشته باشند، اما نپذيرفتند و در كابين عقب هواپيما نشستند و پرواز كرديم.
به نزديك تهران كه رسيديم از طريق راديو با برج تماس گرفتيم. برج طبق معمول نام خلبان را پرسيد. با توجه به اينكه تماسهاي راديويي مي بايستي از طريق كابين عقب انجام شود، ايشان از طريق راديوي داخل به من فرمودند:
ـ بگوييد سرگرد خورشيدي همراه شماست.
من در تماس با برج همانطوري كه خواسته بودند گفتم. بعد از اينكه در پايگاه مهرآباد به زمين نشستم من از بابايي پرسيدم:
ـ چرا نگذاشتيد شما را معرفي كنم.
در پاسخ گفتند:
ـ اگر من اسم خودم را مي گفتم، فرمانده پايگاه ناچار مي شد براي ما وسيله و تشريفات فراهم كند. در حالي كه من خيلي كار دارم و نمي خواهم وقت تلف شود و آنها به زحمت بيفتند.

خليل صرّاف:
در يكي از پايگاه‌هاي هوايي جنوب بوديم كه آقاي محسن رضايي فرمانده سپاه پاسداران با بي سيم موضوع محاصره يك لشگر از سپاه را در منطقه عملياتي «نهر جاسم» به اطلاع تيمسار بابايي رساند. آقاي رضايي از ايشان خواست تا با بمبارانهاي پي در پي محاصره را بشكند. اين در حالي بود كه شرايط جوّي در پايگاه بسيار بد بود و ديد كافي براي پرواز هواپيما وجود نداشت. در آن شرايط بابابي به خودش اين اجازه را نمي داد كه جان هيچ خلباني را به خطر بيندازد. در حالي كه خود را براي پرواز آماده مي كرد، به مسئولين فني هواپيما دستور داد تا در اسرع وقت يك فروند هواپيما از نوع شكاري « F-5» با حداكثر مهمّات آماده كنند. با توجه به نامناسب بودن وضعيت هوا، همه دوستاني كه در آنجا حضور داشتند در تكاپو بودند تا نگذارند تيمسار بابايي پرواز كند. چند تن از خلبانان آماده شدند كه به جاي ايشان اين مأموريت را انجام دهند؛ ولي بابايي اين اجازه را نمي داد. با تمام تلاشي كه دوستان و حتّي فرمانده پايگاه انجام دادند نتوانستند او را از تصميمش منصرف كنند. تمام فكر بابايي اين بود كه بچّه‌ها در خطر اند و اگر به موقع نرسد همه قتل عام مي شوند؛ امّا اين پرواز، پروازي عادي نبود؛ زيرا هر لحظه ممكن بود با شرايط جوّي بد و كمي ديد، خلبان و هواپيما دچار حادثه شوند .بابايي سوار هواپيما شد. لحظه اي بعد در برابر چشمان ملتمس ما، هواپيما را از زمين كند و در آسمان اوج گرفت. لحظه ها به سختي مي گذشت. هيچ يك از ما نمي دانست كه بابايي با دشمن چه خواهد كرد. آيا موفق خواهد شد يا نه. همين انتظار باعث شده بود كه تمام دوستان بابايي از جمله «حسن دوشن»، دوست و راننده بابايي، در كنار باند به انتظار آمدنش لحظه شماري كنند. هر كس زير لب دعايي را براي سلامتي او زمزمه مي كرد. پس از بيست دقيقه، ناگهان صداي ضعيف هواپيما به گوش رسيد و فريادي برخاست:
ـ او برگشت.
لحظاتي بعد هواپيما روي باند فرودگان نمايان شد و به نرمي بر سطح باند پرواز نشست. همه خوشحال بودند. ديدم كه حسن دوشن از فرط شادي گريه مي كند. دوشن عباس را در آغوش گرفت. عباس با لهجه قزويني به او گفت:
ـ شازده پسر! باز هم كه گريه كردي.
پس از اين ماجرا باخبر شديم كه همان پرواز سرنوشت سازِ بابايي، باعث شد كه حلقه محاصره دشمن در هم بشكند و هزاران رزمنده نجات پيدا كنند.

خليل صرّاف:
شهيد بابايي بيشتر وقتها سرش را با نمره چهار، ماشين مي كرد. اين موضوع علاوه بر وضعيت ظاهري و نوع لباسي كه به تن مي كرد، باعث مي شد كه ما در راه بندهاي مناطق عمليات با مشكل مواجه شويم؛ زيرا معمولاً نام يك سرهنگ شكل و شمايل خاصي را در ذهن عامه مردم القا مي كند، كه چنين شمايلي در شهيد بابايي وجود نداشت. بالعكس بنده با لباس كار آمريكايي و عينك خلباني كه به چشم مي زدم براي اينكه در راه بندها بدون معطلي عبور كنيم خودم را سرهنگ بابايي معرفي مي كردم و شهيد بابايي هم واكنشي نشان نمي دادند.

يك روز در طول مسيري كه با هم مي رفتيم. ايشان به طور خصوصي راجع به طرز لباس پوشيدن من صحبت كردند و گفتند:
ـ اين لباسهاي آمريكايي كه شما به تن مي كنيد، معنويت جبهه را به هم مي زند.
من در پاسخ گفتم:
ـ من به لباس شيك پوشيدن علاقه دارم.
در ادامه گفتم:
ـ حالا مي خواهم بپرسم كه چرا شما سرتان را هميشه ماشين مي كنيد. آخر حيف نيست كه اين موهاي مجعّد و زيبا را مي تراشيد. ناسلامتي شما جوان هستيد.
ايشان سكوت كردند و چيزي نگفتند. آن روز گذشت.
در يكي از روزها كه در منطقه عملياتي بوديم، من پس از خواندن نماز صبح به جلو آينه رفتم و شروع كردم به شانه زدن موهايم. با توجه به بلند بودن موهايم اين عمل مدّتي طول كشيد؛ تا اينكه صداي خنده آهسته اي مرا به خود آورد. به طرف صدا برگشتم. ديدم شهيد بابايي است كه در كنار سوله دراز كشيده. او از جايي كه خوابيده بود نيم خيز شده و به من نگاه مي كرد.
من شانه داخل جيبم گذاشتم. بابايي روي به من كرد و گفت:
ـ مي خواهم يكي از دلايل تراشيدن سرم را برايت بگويم؟ من الان يك ربع تمام است كه مي بينم جلو آينه ايستاده اي و موهايت را چپ و راست مي كني. مي داني كه زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده؟ غرور اين موها، تو را در جلو آينه نگه داشته و فكر مي كني كه اگر موهايت را به طرف چپ شانه كني خوش تيپ تر خواهي شد و يا بالعكس؛ ولي من سرم را از ته تراشيده ام و يك قيافه معمولي به خود گرفته ام. قيافه معمولي هم هيچ وقت انسان را مغرور نمي كند.

من ديگر حرفي براي گفتن نداشتم. از صحبتهاي او دريافتم كه چقدر با نفسش مبارزه كرده و به همين خاطر انسان كاملي شده بود.

حسن دوشن:
همراه با تيمسار بابايي با يك وانت تويوتا به قرارگاه نيروي زميني در غرب كشور مي رفتيم. به نزديكيهاي قرارگاه كه رسيديم، در پيچ و خم كوهها، در هر صد قدم دژباني ايستاده بود. بابايي به من گفت:
ـ حسن جان! بين اين دژبانها براي چه در اينجا ايستاده اند.
من نزديك يكي از آنها كه رسيدم، ‌شيشه را پايين كشيدم و پرسيدم:
برادر! براي چه اينجا ايستاده ايد؟
دژبان گفت:
ـ گفته اند كه تيمساري به نام «بابايي» مي آيد. دو ساعت است كه ما را در اينجا ميخ كرده اند. تا حالا هم كه نيامده و حال ما را گرفته.
تيمسار با شنيدن صحبتهاي سربازِ دژبان خيلي ناراحت شد. رو كرد به دژبان و گفت:
ـ برادر! فرمانده ات گفته اين جا بايستيد؟
دژبان گفت:
ـ آره ديگه. تو نَميري تو اين آفتاب كلي ما را علّاف كرده‌اند. ضد انقلابها هم اگر وقت گير بياورند سر ما را مي برد. اصلاً اينها بي خيال بي خيالند. ما را الكي در اينجا كاشته اند.
عباس گفت:
ـ برادر! از قول من به فرمانده ات بگو كه به فرمانده اش بگويد، بابايي آمد؛ خجالت كشيد و برگشت.
سپس رو به من كرد و در حالي كه عصباني به نظر مي رسيد گفت:
ـ حسن! دور بزن بر گرديم.
با ديدن اين صحنه احساس عجيبي به من دست داد. احساس كردم كه گويا علي ـ عليه السلام ـ در آستانه شهر «انبار» است و كساني را كه در استقبال او به تعظيم ايستاده‌اند، نكوهش مي كند.

حميد رضا خزاعي:
شهيد بابايي هميشه با سري تراشيده، پيراهن و شلواري ساده در محافل حاضر مي شدند و اين باعث شده بود تا خيلي ها او را نشناسند و البتّه اين خواسته خودِ او بود كه هميشه ناشناس باشد.
زماني كه در پايگاه دزفول خدمت مي كردم، متصدي برگزاري دعاي كميل بودم، كه هر شب جمعه در مسجد پايگاه بر پا مي شد. برخي مواقع كه تيمسار بابايي به پايگاه مي آمدند حتماً در دعا شركت مي‌كردند. ايشان مي آمدند جلو و در كنار دعا خوانها مي نشستند؛ ولي از آنجايي كه من نمي دانستم ايشان دعا هم مي خوانند، تعارف نمي كردم و او هم حرفي نمي زد؛ تا اينكه يك شب گويا به يكي از دوستانش گفته بود كه شما بگوئيد كه من هم مي توانم دعا بخوانم. آن شخص هم به من يادآوري كرد.
آن شب طبق معمول شهيد بابايي به جلو آمد. مسئول تبليغات پايگاه مشغول خواندن دعا بود كه من بابايي را به او نشان دادم و گفتم:

ـ ايشان هم مي توانند بخوانند.
او هم بخشي از دعا را به شهيد بابايي واگذار كرد. وقتي دعا به پايان رسيد روي به من كرد و گفت:
ـ اين سرباز صداي خوبي دارد و ما به سربازي نياز داريم كه بتواند دعا و نوحه بخواند. اسمش را يادداشت كن تا او را به سايت پدافند بفرستم.
من از حرف دوستم خنده ام گرفت. گفتم:
ـ ايشان تيمسار بابايي، معاونت عمليات هستند.
او كه با شنيدن اين كلمه شگفتزده شده بود، بي درنگ نزد شهيد بابايي رفت و فروتنانه سلام و احوالپرسي كرد. با خود گفتم كه او حق دارد بابايي را نشناسد.

حسن دوشن:
زماني كه در قرارگاه رعد اميديه در خدمت تيمسار بابايي بودم، روزي سرهنگ مطلق پنج رأس گوسفند فرستادند تا زير پاي خلباناني كه از مأموريت بر مي گشتند قرباني كنيم. سرهنگ مطلق ما را سوگند داد تا دل و جگر گوسفندها را به عباس و ديگر خلباناني كه عمليات انجام مي دهند بدهيم. پس از قرباني كردن گوسفندها، به دستور تيمسار بابايي، گوشت آنها بين روستائيان اطراف پايگاه تقسيم شد؛ زيرا تيمسار مي گفتند كه چون ما با سر و صداي هواپيماها اهالي روستاهاي اطراف پايگاه را اذيت مي كنيم، بهتر است گوشت گوسفند به آنها برسد. آن روز من به قصّاب گفتم كه دل و جگر يكي از گوسفندها را براي خلبانان كنار بگذارد. من دل و جگر و مقداري تركه هاي چوب را در پشت وانت گذاشتم و به محض اينكه عباس و اردستاني از پرواز برگشتند، گفتم:

ـ عباس! بريم پارتي.
او گفت:
ـ پارتي يعني چه؟ بهترين پارتي انجام كاري است كه به تو محول شده.
گفتم:
ـ يك ساعت كه مي توانيم برويم پارتي. الآن دو ماه است كه ما اينجا هستيم و از زن و فرزند دور افتاده‌ايم.
عباس به اردستاني گفت:
ـ بيا بريم. حسن آقا مي خواهد به ما پارتي بدهد.
سرانجام سوار بر ماشين شديم و به انتهاي باند پرواز رفتيم. من شاخه هاي چوب را پايين ريخته و گفتم تا آتش روشن كنند. عباس رو به من كرد و گفت:
ـ براي چه آتش روشن كنيم؟
گفتم:
ـ عباس جان! راستش مقداري دل و جگر آورده ام. مطلق گفته است چون شما مي گوييد كه گوشت حق ندارم بخورم. موز حق ندارم بخورم يا اينكه چيزهاي مقوّي بخورم، اين جگرها را نذر كرده كه شما بخوريد.
عباس گفت:
ـ پس حالا كه اين طور است من اين شاخه ها را مي شكنم و سيخ برايتان درست مي كنم تا شماها بخوريد.
جناب اردستاني گفت:
ـ عباس جان! بخور. بنده خدا نذر كرده.
عباس گفت:
ـ اگر صاحبش بفهمد كه من خورده ام مرا نفرين مي كند. اينها را بايد فقرا بخورند. من كه دستم به دهنم مي رسد. سرانجام عباس دل و جگرها را سيخ كرد و با اصرار اردستاني تكه اي از آن را به دهان گذاشت.

امير رضا خورشيدي:
عباس بيشترين مأموريتها را خود انجام مي داد و به تمام پايگاهها سركشي مي كرد. او جز در مواقع پرواز، هميشه لباس بسيجي مي پوشيد و چون از تشريفات بيزار بود، چنانچه مي خواست به جايي برود بي خبر مي رفت.
شنيدم كه يك روز وارد يكي از پايگاه‌ها شده بود. به محض ورود، بدون اينكه كسي متوجه شود به مسجد پايگاه مي رود و پس از اداي نماز تصميم مي گيرد تا در همانجا كمي استراحت كند. يكي از سربازها به افسر نگهبان اطلاع مي دهد كه شخصي وارد مسجد شده و خوابيده است. افسر نگهبان خود را به مسجد مي رساند، بالاي سر عباس مي ايستد و او را صدا مي كند. وقتي كه مي بيند او بيدار نمي شود، با پا ضربه‌اي به پهلوي او مي زند و مي گويد:
ـ آهاي عمو! بلند شو ببينم.
عباس بر مي خيزد و نگاهي به افسر نگهبان مي كند و مي گويد:
ـ ‌ببخشيد . خيلي خسته بودم و خوابم برد.
افسر نگهبان مي گويد:
ـ شما كه هستي و اينجا چه مي كني؟

عباس مي گويد:
من مهمان شما هستم.
افسر نگهبان مي گويد:
ـ اگر مهمان ما هستيد چرا اطلاع نداده ايد. در ثاني مسجد كه جاي خوابيدن نيست. پدر جان! اينجا منطقه نظامي است.
عباس معذرت خواهي مي كند و مي گويد حالا كه اين طور است اجازه بدهيد مرخص شوم. افسر نگهبان نگاهي به عباس مي اندازد و مي گويد:
ـ همين طور سرت را پايين مي اندازي و به داخل پايگاه مي آيي بعد هم مي خوابي؟ حالا هم به همين سادگي مي خواهي بروي؟ نه جانم؛ بايد بفهميم شما از كجا آمده اي و چه كسي هستي؟
عباس سرش را پايين مي اندازد و چيزي نمي گويد. افسر نگهبان به يكي از افراد دستور مي دهد تا قضيه را به گروه ضربت اطلاع دهند. دقايقي بعد چند تن از افراد گروه ضربت وارد مي شوند و تا چشمشان به عباس مي افتد ضمن احوالپرسي با او، به افسر نگهبان مي گويند:
ـ ايشان غريبه نيستند. شما چطور او را نشناخته ايد؟
افسر نگهبان مي پرسد:
ـ او كيست؟
يكي از حاضرين مي گويد:
ـ او تيمسار بابايي است.

شخصي كه شاهد ماجرا بود، مي گفت كه در اين لحظه رنگ از رخسار افسر نگهبان پريد و نمي دانست چه بگويد. عباس متوجه وضع و حال او شد. در حالي كه لبخندي بر لب داشت به افسر نگهبان نزديك شد، او را در آغوش گرفت و بوسيد. آنگاه گفت:
ـ شما نبايد ناراحت باشد. شما به وظيفه‌اتان عمل كرده ايد.
افسر نگهبان گفت:
ـ ولي قربان. شما چرا خودتان را معرفي نكرديد؟
عباس نگاهي به اطراف انداخت. دستي روي شانه افسر نگهبان گذاشت و گفت:
ـ برادر عزيز لزومي نداشت كه من خودم را معرفي مي كردم. مهم اين است كه شما به وظيفه خود عمل كرده ايد. آن شخص تعريف مي كرد كه افسر نگهبان در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود مات و مبهوت در چهره عباس مي نگريست. پس از چند دقيقه عباس خداحافظي كرد و از آنجا خارج شد.

خليل صرّاف:
روزي به همراه شهيد بابايي جهت انجام كاري به انبار «مارون 1» رفتيم. من با سر و وضعي آراسته در لباس فرم بودم و سرهنگ بابايي مثل هميشه، در لباس ساده بسيجي. حاج آقا صادقپور، كه پدر شهيد بود و در لباس بسيجي داوطلباني در قرارگاه رعد به عنوان انباردار خدمت مي كرد، مرا مي شناخت؛ ولي بابايي را تا آن روز نديده بود.
به بابايي گفت:
ـ من نوكر هر چي بسيجي هستم.
سپس رو كرد به من و گفت:
ـ به قيافه اش نگاه كن؛ اصلاً نور از چهره‌اش مي باره!

حاج آقا صادقپور تكيه كلامي داشت كه هر وقت كسي چيزي مي خواست و در انبار موجود نبود به آن شخص مي گفت: «برايت مي خرم». به همين خاطر از بابايي پرسيد:
ـ چيزي مي خواهي برايت بخرم؟
بابايي لبخندي زد و گفت:
ـ‌خيلي ممنون. چيزي لازم ندارم.
صادقپور دست كرد در جيبش، چند تا شكلات بيرون آورد و با اصرار به بابايي داد. سپس دستي به سر و صورت او كشيد و رو به من كرد و گفت:
ـ شما ارتشي ها بيائيد اين بسيجي ها را ببيند و هدايت شويد. از اينها طرز لباس پوشيدن را ياد بگيريد.
من برگشتم و به صادقپور گفت:
ـ اتفاقاً ايشان ارتشي هستند.
بابايي نگاه معناداري به من كرد و گويا مي خواست بگويد كه مرا معرفي نكن. من هم ديگر چيزي نگفتم. صادقپور كاري برايش پيش آمد، خداحافظي كرد و رفت. چند روزي از اين ماجرا گذاشته بود كه من دوباره صادقپور را ديدم و گفتم:
ـ هيچ مي داني، كسي كه آن روز با او شوخي مي كردي كه بود؟ او سرهنگ بابايي معاونت عمليات نيروي هوايي و فرمانده قرارگاه رعد بود.
صادقپور با شنيدن حرف من محكم به پيشاني اش زد و گفت:
ـ والله او در بين شما ارتشي ها از همه متمايزتر است.
بعد از من پرسيد:
آن روز حرف بدي كه به ايشان نزدم؟
به شوخي گفتم:
ـ به هر حال هر چه بوده گذشته.
بعدها روزي او بابايي را ديده بود و نسبت به برخورد آن روز عذرخواهي كرده بود. سرهنگ بابايي از اينكه فهميده بود من ايشان را به صادقپور معرفي كرده ام از من دلگير شده بود و به من گفت:
ـ شما چرا معرفي كردي؟ كاش مي گذاشتي ايشان مرا به عنوان همان بسيجي بشناسد. حالا او با شناختن من، آن سادگي را كه در برخورد با يك بسيجي داشت،‌ ديگر با من ندارد. من دوست داشتم تا مرا به چشم يك بسيجي نگاه كند.
سپس از من خواست تا ديگر جايي او را معرفي نكنم.

شهيد سرلشگر خلبان مصطفي اردستاني:
در طول جنگ، هواپيماهاي شكاري نيروي هوايي پس از انجام مأموريت و هنگام بازگشت به خاك ميهن به خاطر وجود رادارهاي دشمن ناچار بودند تا در ارتفاع پايين و با سرعت زياد پرواز كنند؛ به همين خاطر گاهي با هواپيماهاي دشمن اشتباه گرفته مي شدند و مورد حمله پدافند خودي قرار مي گرفتند. در آن شرايط اين موضوع در روحيه خلبانان شكاري تأثير منفي گذاشته بود و شهيد بابايي با توجه به مسئوليتي كه داشت درصدد بود تا اين قضيه را به نحوي برطرف كند.

او سرانجام با خوش فكري خاصي كه در كارهاي عملياتي از خود نشان مي داد، طرحي را ابداع كرد كه تا پايان جنگ به عنوان يك طرح جامع و موفق از آن بهره برداري مي شد و با اجراي آن، ضمن نجات جان خلبانان، توانست به روند سازماندهي و عمليات جنگي در نيروي هوايي سرعت بدهد.
او انديشيده بود كه بين پايگاه‌هاي نيروي هوايي در جنوب و جبهه‌هاي جنگ فاصله زيادي وجود ندارد؛ به همين خاطر مسيري را از پايگاه تا محورهاي مقدم جبهه ترسيم كرد و ضمن شناسايي مقرهاي توپهاي ضد هوايي كه در اين مسير قرار داشتند براي هر كدام از مقرها خلباني را در نظر گرفت؛ زيرا خلبانان هم از نظر تاكتيكهاي هوايي و هم از نظر شناسايي هواپيماهاي خودي از دشمن، اطلاعات بيشتري داشتند.
از آن پس هر روز، قبل از طلوع آفتاب، اين خلبانان در حالي كه ليست پرواز هواپيماها و ساعت حركت آنها را در اختيار داشتند، بر سر موانع پدافندي گمارده مي شدند و در طول روز، هر هواپيمايي را كه طبق ليستِ از قبل تعيين شده، به مواضع پدافندي نزديك مي شد به پدافند اطلاع مي دادند و توپچي از شليك به آن هواپيما خودداري مي كرد. اين كار در برگشت هواپيماها از خاك دشمن هم ادامه داشت.
در طول جنگ درصد موفقيت عملياتهايي كه با استفاده از اين طرح انجام مي گرفت بالاي 90 درصد بود و احساس مي شد كه با اجراي اين طرح خلبانان در پرواز، آرامش خاطر بيشتري دارند.

امير روح الدين ابوطالبي:
من از دوران دانشكده خلباني و تحصيل در آمريكا با عباس بودم و از او خاطرات خوشي به ياد دارم.
يك روز كه در منزل سازماني پايگاه شيراز زندگي مي كردم، هنگام بعدازظهر زنگ خانه به صدا درآمد. در را كه باز كردم، عباس را با چهره اي خسته ديدم. آن روزها عباس عهده دار پست معاونت عمليات نيروي هوايي بود و بعداً معلوم شد كه براي انجام مأموريتي به پايگاه آمده و براي ديداري دوستانه سري هم به ما زده است.
آن روز همسرم به شيراز رفته بود و كسي در خانه نبود؛ به همين خاطر او با خيال راحت لباس پروازي‌اش را درآورد و در گوشه اي از اتاق كه آفتاب زمستاني آن را پوشانده بود دراز كشيد. و به جاي بالش دستش را زير سر گذاشت. خواستم تا بالش و رختخواب بياورم؛ ولي او اصرار داشت كه اگر بياوري نمي خوابم و بلند مي شوم.
او آرام خوابيده بود و من با نگاهي كه به او مي كردم در حال مرور خاطرات گذاشته بودم. دريافتم كه صداي ناموزون شوفاژ محيط ساكت اتاق را بر هم زده است؛ به همين خاطر خواستم صدا را قطع كنم تا مزاحم خواب او نباشد. به آرامي آچار مخصوص را آوردم و شروع به كار كردم. ناگهان پيچ از جا در رفت و آب داغ لجن مانندي با فشار بيرون زد. به سرعت پارچه اي را برداشتم و در محل خروج آن قرار دادم تا از فشار بيش از حد و پاشيدن آب داغ به بيرون جلوگيري كنم.
از سر و صدايي كه ايجاد شده بود عباس به آرامي پلكهايش را باز كرد و با ديدن اين وضعيت به كمكم آمد.
در حالي كه آب جوش شوفاژ تمام سطح اتاق و در نتيجه فرش را پوشانده بود، به سرعت به خارج از خانه رفتم و فلكه هاي شوفاژ را بستم. در همين حين عباس در حالي كه صورت و لبانش را آب لجن فرا گرفته بود به جلو آمد و با لهجه شيرين قزويني گفت:
ـ بيا بَبَم جان كه درست شد.
عباس با پيدا كردن پيچ گوشتي و بستن پيچ هوا گيري توانسته بود راه خروج آب را ببندد؛ ولي تمام اتاق، فرش و ديوارها همه سياه و كثيف شده بود . من از وضعيت پيش آمده شرمنده شدم و از عباس خواستم تا زماني كه خانه را تميز مي كنم او نيز به حمام برود؛ ولي او گفت:
ـ نه؛ اين طور فايده ندارد اگر همسرت خانه را با اين وضع ببيند، حتماً ناراحت مي شود.
گفتم:
ـ پس شما مي گوئيد چه كنم؟
سرانجام به پيشنهاد او فرش را به بالكن برديم و شستيم. سپس ديوارهاي اتاق را تميز كرديم؛ البته بيشتر اين كارها را عباس انجام مي داد. از اينكه او نتوانسته بود استراحت كند عذرخواهي كردم. او نگاهي به ساعتش كرد و گفت:
ـ بايد به تهران پرواز كنم.
چند دقيقه بعد خداحافظي كرد و هنگام رفتن در حالي كه دستش را روي شانه من گذاشته بود، با خنده گفت:
ـ خوابي كه براي من ديده بودي خواب خوبي بود.

فضل الله جاويدنيا:
در يكي از مأموريتهاي جنگي به همراه عباس بر فراز خليج فارس در حال پرواز بوديم. آن روز قرار بود كه كاروان بزرگي از كشتي هاي نفتكش و تجاري را تا آبهاي بين المللي اسكورت كنيم. بر اساس اطلاعات رسيده دشمن تصميم داشت تا به كاروان حمله كند. به همين خاطر موقعيت بسيار حسّاس و خطرناك بود. با طرحي كه عباس ارائه كرده بود قرار شد تا ده فروند شكاري « F-14» دو فروند، دو فروند، پوشش سنگين هوايي منطقه خليج فارس را تأمين كنند تا از اين طريق كشتي ها از حملات دشمن در امان بمانند. من و عباس كنار هم پرواز مي كرديم. پس از بررسيهاي لازم پوشش منطقه را آغاز كرديم. هواپيماهاي دشمن در كمين بودند تا در فرصتي مناسب تهاجم خود را آغاز كنند. عباس اين موضوع را پيش بيني كرده بود؛ لذا به من گفت:
ـ من مطمئنّم كه به كاروان حمله خواهد شد. پس بايد آماده باشيم كه انشاء الله با دست پر برگرديم.
قرار شد كه از آن لحظه به بعد سكوت راديويي را رعايت كنيم تا پستهاي شنود دشمن نتوانند صداي ما را بشنوند. ما از بندر امام به طرف اسكله هاي «البكر» و «الاُميّه» تغيير مسير داديم و چون از رادار مادر فاصله زيادي داشتيم ارتفاع خود را به حداقل رسانديم. سكوت كرده بوديم و گوشمان به راديو بود تا بتوانيم موقعيتهاي منطقه را دريافت كنيم. لحظاتي بعد از طريق رادار اعلام شد كه دو فروند جنگنده عراقي در حال پرواز به سمت كويت هستند. من و عباس در فاصله اي نزديك به هم، به طور موازي پرواز مي كرديم و به راحتي همديگر را از داخل كابين مي ديديم. عباس اشاره كرد كه مطلب را دريافت كرده و بايد به طرف آنها برويم. آنگاه به سوي آنها پرواز كرد. حدود 50 مايل به كويت مانده بود. از روي صفحة رادارِ هواپيما ديدم كه آن دو جنگنده عراقي دور زدند. عباس هم موضوع را دريافت كرده بود. من و عباس هر دو از كابين يكديگر را مي ديديم. با دست به او اشاره كردم كه چه بايد كرد؟
عباس به من پيام داد:
ـ من به عنوان طعمه جلو مي روم و هواپيماهاي دشمن را به دنبال خودم مي آورم.
سپس با يك حركت سريع از من دور شد. او با مانورهايي كه انجام مي داد هواپيماهاي دشمن را متوجه خود مي كرد و آنها را به دنبال خود كشاند. لحظه اي فرا رسيد كه يكي از هواپيماها دقيقاً در برد موشك من قرار گرفته بود ولي من نگران عباس بودم و زير لب دعا مي كردم تا به موقع اقدام كند تا من بتوانم هواپيماي مهاجم دشمن را هدف قرار بدهم. لحظات به كندي مي گذشت و نگراني وضع عباس مرا مضطرب كرده بود؛ ولي كوشيدم تا بر خود مسلط باشم. روي صفحة رادار ديدم كه هواپيماي عباس در تيررس كامل دشمن قرار گرفته. در اين لحظه ناگاه هواپيماهاي دشمن مانوري انجام دادند و يكي از آنها به طرف عباس نزديك شد.
پس از بررسي اوضاع با كابين عقب، بي درنگ موشك را به سوي هواپيماي دشمن رها كردم. پس از چند لحظه با چشم هواپيماي دشمن را ديدم. ناگهان عباس مانوري كرد و با يك چرخش بسيار خطرناك مسير خود را تغيير داد و ارتفاع را كم كرد در اين لحظه موشك من با هواپيماي دشمن برخورد كرد.
آتش از بدنه هواپيما زبانه كشيد و پس از طي مسافتي در ميان دود غليظي از نظر ناپديد شد. در اين لحظه صداي عباس در راديو پيچيد. او فرياد زد:
ـ‌ الله اكبر! الله اكبر!
از شنيدن صداي او شاد شدم و گفتم:
ـ عباس مي داني چه كار كردي؟

عباس گفت:
ـ وَ ما رَمَيْتَ اِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللهّ رَمَي»، من كاري نكردم خدا كرد.
آن روز با شهامت عباس مأموريت با موفقيت انجام شد و كشتي ها از تنگه عبور كردند و من پيروزي آن روز را نتيجه توكّل عباس به خداوند مي دانم. او همواره و در بحراني ترين لحظات هرگز از ياد خدا غافل نبود و اين به او جرأت مي داد تا با جسارت دست به چنين كارهاي خطرناكي بزند.

بسيجي حاج آقا صادقپور:
در طول جنگ تحميلي، مدتي مسئوليت پشتيباني و تداركات (مارون 1) دزفول را به عهده داشتم. چند باري تيمسار بابايي را در لباس بسيجي در جاهاي مختلف ديده بودم و مي شناختم. صبح يكي از روزها كه براي اداي فريضه نماز بيدار شدم، متوجه شخصي شدم كه در جلو در آسايشگاه، در حالي كه گوشه‌اي از پتوي كف آسايشگاه را بر روي خوش كشيده به خواب رفته است. با خود گفتم اين بنده خدا چرا اينجا خوابيده، بيشتر كه دقت كردم متوجه شدم آن شخص تيمسار بابايي است و چون دير وقت آمده نخواسته ما را بيدار كند.
از آسايشگاه كه بيرون رفتم پوتينهاي تيمسار بابايي توجه من را جلب كرد. پوتين ها با توجه به فرسودگي بيش از حد، ‌مملوّ از گل و لاي بود و مشخص بود تيمسار شب گذشته براي بازديد مواضع پدافندي رفته است. پوتينها را از زمين برداشتم و نگاهي به آن انداختم، با كمال تعجب دريافتم كه علاوه بر فرسودگي، كف پوتين ها نيز سوراخ است. با خود انديشيدم، حتماً تيمسار با آن حجب و حيايي كه دارند نخواسته‌اند تقاضاي پوتين نو كنند، لذا يك جفت پوتين نو از انبار آوردم و به جاي پوتينهاي كهنه گذاشتم. تيمسار پس از بجا آوردن نماز و خوردن مقداري صبحانه قصد رفتن داشتند. از آسايشگاه كه بيرون رفتند براي پيدا كردن پوتينهاي خودشان سرگردان بودند و آن را پيدا نمي كردند. جلو رفتم و به ايشان عرض كردم:
ـ احتمالاً پوتينهاي شما را اشتباهي برده اند، شما اين پوتين ها را به جاي آنها بپوشيد.
ولي ايشان مصرّ بودند كه پوتينهاي خودشان را پيدا كنند. وقتي بنده اصرار ايشان را ديدم مجبور شدم پوتينهاي كهنه را برايشان بياورم. تيمسار پس از اينكه پوتينهاي خودشان را پوشيدند با لبخندي گفتند:
ـ حاجي! با اين پوتينها احساس راحتي بيشتري مي كنم. از لطف شما ممنونم.

عبدالرّضا صالح پور:
در قرارگاه رعد يك سالن جهت استراحت برادران بسيجي اختصاص داده بودند، كه تا قبل از حركت و آماده شدن اتوبوسها در آن سالن استراحت كنند و پذيرايي مختصري از آنها به عمل بيايد. شهيد بابايي بيشتر وقتها به منظور هماهنگي براي عملياتهاي برون مرزي به قرارگاه مي آمد و اگر پرواز داشت تا آماده شدن هواپيما بيكار نمي نشست و از بسيجي ها و مجروحين جنگي پذيرايي و يا به مكانيسينهاي هواپيما كمك مي كرد.
يك روز عده اي برادران بسيجي با دو فروند هواپيماي « C-130» به پايگاه آمده و در سالن مشغول استراحت بودند. من به قصد ديدن يكي از اقوامم مي خواستم به داخل سالن بروم كه شهيد بابايي را با لباس بسيجي و يك سيني پر از چاي در دست ديدم. به او سلام كردم و خواستم سيني چاي را از دست ايشان بگيرم؛ ولي او گفت:

ـ من نوكر بسيجي ها هستم و افتخار مي كنم كه در خدمت آنها باشم.
وقتي به داخل سالن رفتم، ديدم بسيجي ها با مسئولين خود گِرداگِرد هم نشسته اند. شهيد بابايي سيني چاي را در مقابل آنها مي چرخاند و بسيجي ها گمان مي كردند كه او كارگر خدماتي قرارگاه است. استكانهاي چاي كه در سيني بود تمام شد و شهيد بابايي دريافت كه به يكي از برادران چاي تعارف نكرده است؛ به همين خاطر آن شخص كه فراموش شده بود برخاست و در حالي كه خشمگين به نظر مي‌رسيد با تندي به او اعتراض كرد و گفت:
ـ چرا جلوي من چاي نگرفتي؟
شهيد بابايي با لحن بسيار مؤدبّانه دستي به سر او كشيد و گفت:
ـ برادر جان! ببخشيد متوجه نشدم. همين الآن مي روم و برايتان چاي مي آورم.
آن بسيجي كه فرد كم حوصله اي بود،‌شهيد بابايي را هل داد؛ در نتيجه تعادل ايشان بر هم خورد و چند قدمي به عقب رفت؛ ولي خودش را كنترل كرد و با عذرخواهي، دوباره به طرف آشپزخانه رفت تا چاي بياورد. مسئولين كه خود تماشاگر صحنه بودند ظاهراً شهيد بابايي را شناختند و بي درنگ آن بسيجي را به بيرون از سالن دعوت كردند و در حالي كه صداي اعتراض آنها به گوش مي رسيد،‌ مي گفتند:
ـ برادر؛ شما كه به عنوان يك رزمنده و ايثارگر جهت اعزام به منطقه به اينجا آمده اي بايد صبر و حوصله‌ات بيش از اينها باشد. نبايد به خاطر يك استكان چاي اين گونه معترض شوي.
آيا مي داني او چه كسي بود؟ او سرهنگ بابايي معاون عملياتي نيروي هوايي بود.

در همين حين شهيد بابايي با سيني چاي به داخل سالن آمد. به اطراف نگاه كرد و دريافت كه آن بسيجي در داخل سالن نيست. بيرون رفت و وقتي صداي مسئولين را شنيد كه آن بسيجي را سرزنش مي‌كنند، نزد آنان رفت و گفت:
ـ چرا او را مؤاخذه مي كنيد؟ اگر او به من توهين كرده هيچ اشكالي ندارد.
سپس خيلي محترمانه و در حالي كه لبخند بر لب داشت چاي را به آن برادر بسيجي تعارف كرد. بسيجي كه از برخورد شهيد بابايي شرمگين به نظر مي رسيد،‌ در حالي كه سرش به پايين بود، عذرخواهي كرد و گفت:
ـ مرا ببخشيد. شما را نشناختم.
شهيد بابايي دوباره دستي بر سر و روي آن بسيجي كشيد و گفت:
ـ برادر هيچ عيبي ندارد. من نوكر شما بسيجي ها هستم.

حسن دوشن:
زماني كه تيمسار بابايي پست معاونت عمليات را به عهده داشتند، روزي يكي از خلبانان هواپيماهاي مسافربري، در بازگشت از آفريقا، جهت ديدن بابايي به دفترش آمد. او كيسه اي پلاستيكي در دست داشت و پس از ديده بوسي كيسه را مقابل شهيد بابايي قرار داد و گفت:
ـ قربان! ببخشيد سوغات ناقابلي است.
تيمسار بابايي از او تشكر كرد و به داخل كيسه نگاهي انداخت. درون كيسه مقداري موز و آناناس، كه آن زمان كمياب بود،‌ قرار داشت. شهيد بابايي آناناس را از ميان كيسه برداشت و كمي به آن نگاه كرد. سپس آن را در دست چرخاند و چند بار «سبحان الله» و «الله اكبر» گفت و از عظمت خداوند ياد كرد. خلبان در كنار ايستاده بود و از اينكه تيمسار بابايي از هديه اي كه او آورده بود خشنود است،‌خوشحال به نظر مي‌رسيد.
شهيد بابايي گفت:
ـ برادر! اگر مي‌خواهي از اين هديه اي كه آورده اي ما بيشتر خوشحال شويم، اينها را ببر پايين و با دست خود به كارگرهايي كه در جلوي ساختمان مشغول كار هستند بده.
خلبان كه شگفت زده شده بود گفت:
ـ قربان من اينها را براي شما آوردم.
شهيد بابايي در پاسخ گفت:
ـ من از شما تشكر مي كنم؛ ولي اگر اين كارگران بخورند لذتّش براي من بيشتر است.
سرانجام با اصرار تيمسار بابايي خلبان كيسه را برداشت و از در خارج شد. پس از رفتن خلبان، بابايي به جلو پنجره رفت. او ميوه‌ها را به كارگران مي داد و گاهي هم به بالا نگاه مي كرد. شهيد بابايي لبخند بر لب داشت و از اينكه كارگران موز و آناناس مي خوردند، خوشحال به نظر مي رسيد.

سعيد آغاسي بيك:
يك روز كه با عباس از قرارگاه به تهران برگشتيم، به خاطر دندان درد عباس به مطب داندانپزشكي رفتيم. دكتر با مشاهده وضعيت دندان او خواست از آمپول بي حسّي استفاده كند، ولي عباس با ديدن آمپول به دكتر گفت:
آقاي دكتر كارتان را انجام بدهيد. من مشكلي براي شما ايجاد نمي كنم.
من گفتم:
عباس درد دارد.
گفت:
تحمّل مي كنم.
بالاخره دكتر مشغول به كار شد و من به عباس خيره شده بودم. مي خواستم تا عكس العملش را ببينم. به دستهايش نگاه كردم، ولي او نه به دسته صندلي فشار مي آورد و نه در چهره‌اش نشاني از درد ديده مي شد.
دكتر حدود يك ساعت بر روي دندان عباس كار كرد. او هر لحظه مترصّد بود تا عباس بي تابي كند و او آمپول بي حسي را بزند؛ ولي گويي عباس تنها جسمش روي صندلي نشسته بود و مانند كسي كه مي‌خوابد، چشمانش را بسته و دهانش را باز كرده بود. كار دكتر روي دندان عباس تمام شد. هنگام خروج از مطب ‌، عباس جلوتر از من بيرون رفت. دكتر رو به من كرد و گفت:
اين چه جور آدمي است؟
گفتم:
والله نمي دانم. دكتر با شگفتي گفت: من كمتر كسي را ديده ام كه اين جوري باشد، دندانش خيلي عميق بود؛ ولي هيچ احساس ناراحتي نكرد.

خليل صرّاف:
بنده به عنوان مسئول حفاظت قرارگاه رعد به سربازان نگهبان دستور داده بودم تا شبها پس از خاموشي، براي ورود و خروج به قرارگاه ايست شبانه بدهند. يكي از شبها نگهبان پاس دو، كه نوبت پاسداري اش از ساعت دو الي چهار صبح بود سراسيمه مرا از خوابي بيدار كرد و گفت:

ـ در ضلع جنوبي قرارگاه شخصي هست كه فكر مي كنم برايش مشكلي پيش آمده.
پرسيدم:
ـ مگر چه كار مي كند؟
گفت:
ـ او خودش را روي خاكها انداخته و پيوسته گريه مي كند.
من بي درنگ لباس پوشيدم و همراه سرباز به طرف محلي كه او نشان مي داد رفتم. به او گفتم كه تو همين جا بمان. سپس آهسته به طرف صدا نزديك شدم. صدا به نظرم آشنا آمد. نزديكتر كه رفتم او را شناختم. تيمسار بابايي فرمانده قرارگاه بود. او به بيابان خشك پناه برده بود و در دل شب، آنچنان غرق در مناجات و راز و نياز به درگاه خداوند بود، كه به اطراف خود توجهي نداشت. من به خودم اجازه ندادم كه خلوت او را بر هم بزنم. از همانجا برگشتم و به سرباز نگهبان گفتم:
ـ ايشان را مي شناسم. با او كاري نداشته باش و اين موضوع را هم براي كسي بازگو نكن.

صديقه حكمت :
سال 1366 بنا بود همراه عباس به سفر حج مشرّف شويم. روز پرواز در فرودگاه حاضر شديم. پس از تحويل ساكهايمان در چهره عباس نوعي پريشاني ديدم. او سخت در انديشه بود. انگار كه مي خواست چيزي بگويد و نمي توانست. جهت سوار شدن هواپيما از سالن انتظار خارج شديم و به پاي پلكان هواپيما رسيديم. ناگهان عباس مرا صدا زد و گفت:
خدا به همراهتان.

من و اطرافيان، كه از آشنايان و خلبانان بودند، شگفتزده شديم. به او نگاه كردم و گفتم:
ـ مگر تو با ما نمي آيي؟
سرش را پايين انداخت و زير لب آرام گفت:
ـ الله اكبر.
من كه از حركت او گيچ شده بودم گفتم:
ـ چه مي خواهي بگويي؟ چه شده عباس؟
ولي او بي اعتنا به گفته من گفت:
ـ خيلي شلوغه … خيلي شلوغه.
من كه به خاطر آشنايي با اخلاق او تا حدي به منظور او پي برده بودم با ناراحتي گفتم:
ـ عباس! نكند كه تصميم داري با ما نيايي؟
او گفت:
ـ من نمي توانم با شما بيايم. كشتي ها بايد سالم از تنگه بگذرند.
من حيران و سرگردان شده بودم. ديگران هم مثل من با شگفتي به چهره او خيره بودند. از ميان جمع، سرهنگ اردستاني كه شاهد گفت و گوي ما بود گفت:
ـ عباس جان! همه برنامه ها جور شده. ساك تو در داخل هواپيماست و از اينها گذشته. در مورد خليج فارس هم نبايد نگران باشي. بچّه ها بالاي سر كشتي ها هستند.
سپس رو به من كرد و گفت:
ـ شما برويد خانم. من هم سعي مي كنم تا با آخرين پرواز خودم را به شما برسانم.
من كه مي دانستم عباس از تصميم خود منصرف نخواهد شد، به او گفتم:
ـ قول مي دهي؟

او دستي بر سرش كشيد و در حالي كه لبخندي بر لب داشت گفت:
ـ مي بيني كه ساكم را هم پيش شما گرو گذاشته ام. قول مي دهم كه بيايم. حالا راضي شدي؟
آنگاه روي به سرهنگ اردستاني كرد و گفت:
ـ آقا مصطفي! همسرم را به شما و خانمت و هر سه را به خدا مي سپارم.
آنگاه آقاي صرّاف از او خواست تا همراه ما بيايد؛ ولي عباس كه گويا مي خواست حرف آخر را بزند تا ديگر كسي به او اصرار نكند، رو به همه كرد و گفت:
ـ مكّة من اين مرز و بوم است. مكّة من آبهاي گرم خليج فارس و كشتي هايي است كه بايد سالم از آن عبور كنند. تا امنيت برقرار نباشد ‌، من مشكل مي توانم خودم را راضي كنم.
من كه بغض، توانِ سخن گفتم را گرفته بود و به سختي مي توانستم حرف بزنم، با او خداحافظي كردم و به آرامي از پله هاي هواپيما بالا آمدم. بعد از من همه با عباس خداحافظي كردند و به داخل هواپيما آمديم. از پنجره هواپيما مي ديدم كه عباس نگاهش را به ما دوخته و زير لب چيزي مي گويد. اشك از چشمانش سرازير بود و در چهره من مي نگريست. بعدها، وقتي كه از سفر حج بازگشتيم، شنيدم كه عباس در طي آن مدّت طرحي را به اجرا درآورد كه با طرح او چهل فروند كشتي غول پيكر تجارتي از تنگه خورموسي به سلامت عبور كردند.

جعفر وحيد دستجردي:
اكبر عربيان از سربازان مؤمن و فداكار پايگاه هوايي اصفهان بود كه در مدت كوتاه خدمت خود، به خاطر سجاياي اخلاقي جناب سرهنگ بابايي از مريدان و دوستان نزديك ايشان به شمار مي آمد. با شروع جنگ، او داوطلبانه به جبهه رفت و چند ماه بعد به شهادت رسيد. جناب سرهنگ بابايي از آن پس هر چند وقت يك بار به ديدار خانواده شهيد عريبان مي رفتند.
چند روزي از شهادت شهيد بابايي مي گذشت كه مادر شهيد عربيان خوابي را كه ديده بود برايم تعريف كرد. او گفت:
ـ شب عيد قربان بود كه خواب ديدم پسرم، اكبر، به خانه آمده؛ ولي قصد دارد تا خيلي زود برگردد. از او پرسيدم كه مادر جان حالا كه آمدي چرا شتاب مي كني؟ مدتي پيش ما بمان. او گفت: «مادر من براي انجام مأموريتي آمده ام و اما با خود گفتم تا اينجا كه آمده ام، سري هم به شما بزنم. پرسيدم كه مأموريتت چيست؟ گفت: «من مأمور شده ام بيايم و يك نفر را همراه خود ببرم.» گفتم كه او چه كسي است؟ اكبر پاسخ داد:« اگر او را ببيني حتماً خواهي شناخت.» حرفش كه تمام شد با من خداحافظي كرد و خواست تا برود. ديدم سرهنگ بابايي به همراه اكبر، در حالي كه دست در دست هم دارند با خوشحالي در حال رفتن هستند. بعد از ظهر روز بعد، كه عيد قربان بود، خبر شهادت سرهنگ بابايي را از اخبار راديو اعلام كردند و دانستم كه شهادت شهيد بابايي در نزد خداوند ثبت شده بود.

عبدالمجيد طيّب:
سال 1366 كه به مكّه مشرف شدم، عضو كارواني بودم كه قرار بود شهيد بابايي هم با آن كاروان اعزام شود؛ ولي ايشان نيامدند و شنيدم كه به همسرشان گفته بودند: «بودن من در جبهه ثوابش از حج بيشتر است.»
در صحراي عرفات وقتي روحاني كاروان مشغول خواندن دعاي روز عرفه بود و حجّاج مي گريستند، من يك لحظه نگاهم به گوشه سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد. ناگهان شهيد بابايي را ديدم كه با لباس احرام در حال گريستن است. از خود پرسيدم كه ايشان كي تشريف آورده اند؟! كي مُحرم شده اند و خودشان را به عرفات رسانده اند. در اين فكر بودم كه نكند اشتباه كرده باشم. خواستم مطمئن شوم. دوباره نگاهم را به همان گوشه چادر انداختم تا ايشان را ببينم؛ ولي اين بار جاي او را خالي ديدم.
اين موضوع را به هيچ كس نگفتم؛ چون مي پنداشتم اشتباه كرده ام.
وقتي مناسك در عرفات و منا تمام شد و به مكّه برگشتيم، از شهادت تيمسار بابايي باخبر شدم. در روز سوم شهادت ايشان، در كاروان ما مجلس بزرگداشتي بر پا شد و در آنجا از زبان روحاني كاروان شنيدم كه غير از من تيمسار دادپي هم بابايي را در مكّه ديده بود. همه دريافتيم كه رتبه و مقام شهيد بابايي باعث شده بود تا خداوند فرشته اي را به شكل آن شهيد مأمور كند تا به نيابت از او مناسك حج را به جا آورد.

اصغر مطلق:
در مراسم چهلم شهادت تيمسار بابايي، در ميان ازدحام سوگواران، مرد ميانه سالي با كلاه نمدي و شلوار گشاد كه معلوم بود از اهالي روستاهاي اطراف اصفهان است بر مزار عباس خاك بر سر مي ريخت و به شدّت مي گريست. گريه اش دل هر بيننده اي را سخت به درد مي آورد. آرام به او نزديك شدم و با بغضي كه در گلو داشتم پرسيدم:
ـ پدرجان! اين شهيد با شما چه نسبتي دارد؟
مرد سرش را بلند كرد و گفت:
ـ او همه زندگي ما بود. ما هر چه داريم از او داريم.
گريه امانش نداد تا صحبت خود را ادامه دهد. از او خواستم تا از آشنايي‌اش با عباس بگويد. با همان حالي كه داشت گفت:
ـ من اهل ده زيار هستم. اهالي روستاي ما قبل از اينكه شهيد بابايي به آنجا بيايد از هر نظر در تنگنا بودند. ما نمي دانستيم كه او چه كاره است؛ چون هميشه با لباس بسيجي مي آمد. او براي ما حمّام ساخت. مدرسه ساخت. حتي غسّالخانه براي ما ساخت و هميشه هر كس گرفتاري داشت برايش حل مي‌كرد. همه اهالي او را دوست داشتند. هر وقت پيدايش مي شد،‌ همه با شادي مي گفتند: «اوس عباس اومد». او ياور بيچاره ها بود. تا اينكه مدتي گذشت و پيدايش نشد. گويا رفته بود تهران. روزي آمدم اصفهان. عكسهايش را روي ديوار ديدم. مثل ديوانه ها هر كه را مي ديدم، مي گفتم: او دوست من بود؛ ولي كسي حرف مرا باور نمي كرد. بچه هاي نيروي هوايي را ديدم گفتم: او دوست من بود. گفتند: پدر جان تو ميداني او چكاره بود؟ گفتم: او دوست من بود دوست همه اهالي ده ما بود. او هميشه مي آمد به ما كمك مي كرد. گفتند: او تيمسار بابايي فرمانده عمليات نيروي هوايي بود. گفتم: ولي او هميشه مي‌آمد براي ما كارگري مي كرد. دلم از اينكه او ناشناس آمد و ناشناس رفت، آتش گرفته بود. 




آثارمنتشر شده درباره شهيد
همسفر سپيده
بگذار سرشگ ديده خون گردد دل راهي وادي جنون گردد
بگذار نفس به سينه بفشارم تا شرح غمش به ناله بنگارم
اي ياد تو درد صبح و شام ما بروح بزرگ تو سلام ما
خورشيد بلند آشيان بودي سردار سپاه عاشقان بودي
اي لاله داغديده بابايي اي همسفر سپيده بابايي
بودي تو هميشه يار مظلومان پيوسته بودي كنار محرومان
افسوس كه از ميان ما رفتي چون نور ز ديدگان ما رفتي
فرياد خدا، خدا، خدا كردي پرواز به عرش كبريا كردي
مائيم هميشه داغدار تو در سينة ما بُوَد مزار تو
اي طاير پر شكسته بابايي خورشيد به خون نشسته بابايي
اسطوره عشق و شور و ايماني قرباني روز عيد قرباني
چون هست به سوي ما نگاه تو همواره دهيم ادامه راه تو
سرهنگ عباس براتي پور


در سالهاي مياني قرن چهاردهم، هنگامي كه پليدترين حلقه ي سلسله ي طواغيت حاكم بر سرزمين سلمان فارسي، سرمست از باده ي وابستگي به شيطان بزرگ به حريم آن مجدد كبير اسلام و عطيه الهي اهانت نمود، همگان ديدند كه خداوند - تبارك و تعالي ـ چگونه با تحرك دشمن، دوست را بيدار و بسيج نمود. آنگاه خداوند مرگ مصطفي را از الطاف خفليه ي خويش قرار داد و ديري نپاييد كه انفجار نور را در قلمروي ثامن الحجج(ع) تقدير فرمود.
به اين ترتيب، حياط خلوت صهيونيسم به مأمن محرومان ارض و زمينه ساز امامت و وراثت شيعيان ـ مستضعفين تاريخ اسلام ـ تبديل شد. تيري كه در ليله ي مبارك بيست و دوم بهمن سال 57 از چله ي كمان الهي به سوي قلب قوم مغضوب رها شد، آنچنان سرعت و صفيري داشت كه يهود عنود را به تحرك و مقابله ي تمام عيار در يك سناريوي چند مرحله اي از تحميل محاصره ي اقتصادي، جنگ تحميلي، توطئه ي كتاب آيات شيطاني تا استحاله ي فرهنگي واداشت. فرزندان از بند رسته ي خميني چون پاره هاي آهن گرداگرد او گرفتند و به اذن الله از جنگ، فرصتي بي بديل براي تربيت اختران فروزنده فراهم آمد. اكنون اقيانوسي از سرمايه هاي انساني بالقوه و بالفعل تشكيل شده است كه به اشاره ي خلق صالح آماده تموج و اميدوار ساختن خوديها و نااميد كردن غيرخوديهاست. شناسايي و معرفي الگوهاي واقعي، پيش نياز زمينه سازي اين تموج است. هنگامي كه مقام معظم رهبري در پيام نوروزي خويش، امسال ]سال 82[ را به عنوان سال نهضت خدمت رساني به مردم نامگذاري فرمودند، شايد براي اكثر نخبگان متعهد دانشگاهي عدم كارايي و اثربخشي تقليد كوركورانه از نسخه هاي غربي و شرقي به ثبوت رسيده بود؛ چرا كه نمي شود زرناب داد و مس هم نگرفت و كمتر از آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا كرد! لذا چرخش علمي و عملي كامل به سوي قرآن و عترت يك انتخاب نيست، ضرورتي حياتي براي خروج از بحران فرهنگي و اقتصادي و اجتماعي موجود است. نياز به تابلو و الگويي كه شايان مباهات و پيروي باشد، معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي بنيادي راكه از همه افضل است،1 بر آن داشت تا در آستانه ي ورود به واپسين ماه تابستان فراخواني براي نشستن بر سر خوان پر بركت و چشمه ي هميشه جوشان شهيدان بدهد؛ چرا كه شهدا شمع محفل بشريتند. آنان سوختند و محفل بشريت را روشن كردند. اگر اين محفل تاريك مي ماند هيچ دستگاهي هرگز نمي توانست كار خود را آغاز كند يا ادامه بدهد.
2 كسي كه طالب راه و سلوك طريق خدا باشد، اگر براي پيدا كردن استاد اين راه، نصف عمر خود را در جست وجو و تفحص بگذراند تا پيدا كند، ارزش دارد. كسي كه به استاد رسيد بي گمان نيمي از راه را طي كرده است
.3 راستي چه كسي بهتر از شهدا مي توانند استاد راه و انگيزه ي حركت در مسير قرب الي ا... باشد؟! مرور ادبيات مهمترين عنصر جامعه ي آينده و مرحله ي بعدي تمدن بشري، به خدمت گرفتن علم و دانايي در زمينه ي رشد فضايل و كمالات معنوي و بلوغ تعهد بني آدم است. كشورهايي كه در نهادينه سازي اخلاق الهي سريعتر و بهتر عمل كنند، بي گمان زودتر به اين مرحله ي تمدن گام مي گذارند. طبعاً ام القراي اسلام نه فقط براي امت اسلام و كشورهاي اسلامي بلكه براي تمام ملت ها و كشورهاي جهان مي تواند و بايد اسوه باشد؛ زيرا پيامبر فرمودند: »اگر دانش و علم به ستاره ثريا آويخته باشد هر آينه مرداني از ايران زمين به آن دست خواهند يازيد.«1 در اين عصر، كه متناسب با افزايش سطح دانش و بينش و توانش منابع انساني از ميزان نفوذ و مانايي اجبار و اغفال و اطماع براي حفظ و افزايش سود صاحبان سرمايه كاسته مي شود، بر انديشمندان ايراني مديريت فرض است كه از متن قرآن و حديث براي تحكيم توسعه ي پايدار مبتني بر عدالت، نظريه پردازي كنند؛ چرا كه چندين دهه است كه صاحب نظران دانش مديريت در جست وجوي گزينه هايي برآمده اند كه با شايستگي هرچه تمامتر سيرت اغفالي و اطماعي خط مشيهاي عام و كلي (Generic policies)2 نگهداري و كاربرد سرمايه هاي انساني را در لابلاي الفاظ و مفاهيم خوشنما مخفي كنند. يكي از جديدترين مفاهيمي كه تا حد قابل توجهي جاي خود را در ادبيات مديريت باز كرده است مفاهيم الگوي برترين گزيني (Benchmarking) است. از طريق تعيين و معرفي بهترين افراد و سازمانها و ساز و كارهاي اقناعي سعي مي شود به صراحت، ضرورت مقايسه ي خويش با بهترين ها و اندازه گيري فاصله با بهترين ها و سازماندهي حركت بايسته به مديران و منابع انساني سازمانها تفهيم شود.
در تحليل و تفهيم پديده ي مباهات آميز و قابل تبليغ طلوع و تداوم درخشش شهيد بابايي برحسب نظريه هاي مديريتي متداول، مفهومي نزديكتر از الگوي برترين گزيني وجود ندارد. اما بيان زيربناي اصلي علم و فرهنگ در غرب، انديشمند مسلمان را از انفعال و انكسار در برابر صادرات فكري غرب مصون مي دارد. فرهنگ اومانيستي و فردگرايي حاكم بر غرب متغير اصلي و خميرمايه ي رويكرد انديشمندان مغرب زمين نسبت به علم و تحقيقات علمي است. نمود بارزي از اين فرهنگ را در اظهار نظر نيچه1 مي توان ملاحظه نمود: »... به طور مثال، اگر براي پيدايش ابر انساني چون »ناپلئون« تمامي تمدن بشري نيز نابود شود، چندان مهم نيست. ما هيچ قدرتي نداريم كه از زاده شدن خود جلوگيري كنيم، اما مي توانيم اين خطا را اصلاح كنيم و چون اين گاهي خطاست، هنگامي كه كسي خود را مي كشد، ستايش آميزترين كار ممكن را انجام مي دهد؛ او بدين وسيله شايسته ي زيستن نيز هست.« هم از اين رو پيش از بيان الگوي برترين گزيني مبتني بر تفكر ترجمه اي، شايسته است در پرتوي كلام قرآن و عترت پاسخ به نياز فطرت بشريت به شناسايي و پيروي از الگوها را ارايه دهيم: «الگو» كه در زبان عربي مترادف با لفظ أسوه آمده است، عبارت است از چيزي يا كسي كه نمونه، سمبل و مايه ي تسليت و عبرت باشد.2 قرآن مجيد در آيه كريمه ي چهارم از سوره ي ممتحنه مي فرمايد: قد كانت لكم أسوه حسنه في ابراهيم والذين معه... (براي شما مومنان بسيار پسنديده و نيكوست كه به ابراهيم و اصحابش اقتدا كنيد...) و در ششمين آيه از همين سوره اقتدا به حضرت ابراهيم(ع) و يارانش از جمله ويژگيهاي آخرت گرايان شمرده شده است: لقد كان لكم فيهم أسوه حسنه لمن كان يرجوا الله واليوم الآخر... (البته براي شما مومنان هر كه به خدا و ثواب عالم آخرت اميدوار است اقتدا به ابراهيم و يارانش نيكوست.) در آيه ي 21 از سوره ي احزاب نيز چنين مي فرمايد: لقد كان في رسول الله أسوه حسنه لمن كان يرجوا الله واليوم الآخر و ذكر الله كثيرا. (البته شما را در اقتداي به رسول خدا چه در صبر و مقاومت با دشمن و چه ديگر اوصاف و افعال نيكو، خير و سعادت بسيار نزد خداست براي آن كس كه به ثواب خدا و روز قيامت اميدوار باشد و ياد خدا بسيار كند.) علي(ع) در وصف اسوه ي تمام جهانيان يعني حضرت رسول اكرم(ص) چنين فرموده اند: از پيامبر پاك و پاكيزه ات صلي ا... عليه و اله پيروي كن! زيرا راه و روش او سرمشقي است براي آن كسي كه بخواهد تأسي بجويد و انتسابي است ـ عالي ـ براي كسي كه بخواهد منتسب گردد و محبوبترين بندگان نزد خداوند كسي است كه از پيامبرش سرمشق گيرد و قدم به جاي قدم او گذارد...
حافظ در باب ضرورت الگو داشتن مي گويد: طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي اي بي خبر بكوش كه باخبر شوي تا راهرو نباشي كي راهبر شوي در مكتب حقايق پيش اديب عشق هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي انديشه الگوي برترين گزيني (benchmarking) در غرب به دهه ي هفتاد قرن بيستم ميلادي يعني به زماني برمي گردد كه ادبيات مديريت تاكيد بر استراتژي و تفكر استراتژيك را شروع كرد. نخستين بار در اواخر اين دهه شركت زيراكس مفهوم benchmarking را مطرح كرد تا به جاي مقايسه ي عملكرد شركتها و سازمانها نسبت به عمكرد سال قبل خودشان، مقايسه در برابر عملكرد سرسخت ترين رقبا مطمح نظر قرار گيرد. مركز آمريكا يي كيفيت و بهره وري (1993) به لحاظ فلسفي مفهوم مزبور را اين چنين تعريف كرده است: الگوي برترين گزيني طرحي است مبتني بر متواضع بودن؛ در حدي كه بپذيريم فرد ديگري در عرصه اي بهتر از ما است و ابتنا دارد بر عاقل بودن، در حدي كه نحوه ي رسيدن و حتي پشت سر گذاشتن آن فرد راياد بگيريم. به قرائت مركز ياد شده، يك الگو و سرمشق در عرصه ي هر كاري، به عنوان معيار تعالي براي فرآيند كسب و كار خاص، موفق ترين فرد يا سازمان است. در مورد منشاء كلمه benchmark سه نظر وجود دارد؛ نظر اول مي گويد اين كلمه از مطالعات جغرافيايي و تعيين نقطه براي قياس به مكان گرفته شده است. دومين نظر اقتباس از خط كش فرو رفته روي پيشخوان مغازه هاي بزازي را مطرح مي كند. نظر واپسين از خطوطي صحبت مي كند كه در زمانهاي قديم ماهيگيران براي قيمت گذاري و مبادله ماهيهاي صيد شده با چاقو روي نيمكت مي كشيدند. شركت زيراكس از طرح مفهوم فوق عمدتاً دو هدف زير را تعقيب مي كرد:
1. بيدار و هشيار كردن سازمان و نشان دادن ضرورت بهبود، 2. برانگيختن سازمان براي بهبود با مراجعه به عملكرد سازمانهاي موفق و نشان دادن امكان عملي و ميسر بودن بهبود. در سالهاي بعد انديشمندان پي بردند كه؛ تاكيد بيش از حد بر اندازه هاي عملكردي، اطلاعات ناچيزي درباره ي نحوه ي پيشرفت كردن يا كم كردن شكاف با رقيب به دست مي دهد و اين رويه، اغلب به سه تا D الگوي برترين گزيني يعني عدم باور، انكار و ياس مي انجامد.1 فردي نتايج ارايه شده را باور نمي كند (عدم باور)؛ شخصي مدعي مي شود كه شركتها و سازمانها قابل مقايسه نيستند و از اين رو نتايج را رد مي كند (انكار)؛ و شخص ديگر فلج مي شود و قادر به عمل نمي شود چرا كه نمي داند كه چگونه بايد خودش را به رقبا برساند (ياس). اما اگر يادگيري، انگيزش و بهبود بايد نتايج يك مطالعه ي الگوي برترين گزيني باشد، بايستي خود فرايند طي شده براي كسب نتايج مورد مطالعه قرار گيرد، نه اينكه صرفا نتايج مدنظر قرار گيرد
.2 پرسش اين است: چرا بايد از عملكرد ديگران به عنوان محل خودمان و گزينش برترينها استفاده كنيم؟ پيش از پاسخ به اين پرسش، خوب است خاطر نشان شود كه الگوي برترين گزيني تحليلهاي كمي و كيفي درباره ي سطوح عملكردي برترينها و نحوه ي دستيابي به آن، هر دو را در بر مي گيرد. اثربخشي عملي اين الگوگيري مستلزم داشتن حس تملك نسبت به داده ها و اطلاعات است. اين حس بايد در فرآيند توسعه و رشد تحليل و جمع آوري داده ها متبلور شود. اهم دلايل براي گزينش برترينها و مقايسه ي عملكرد خودمان با آنها عبارتند از: 1. از طريق يادگيري از آن هايي كه بهتر هستند و يا ترجيحا بهترين هستند، پيشرفت و بهبود خودمان را تدارك نماييم. 2. نسبت به فرايندهاي كسب و كار شركت درك و نگرشي نقادانه پيدا كنيم، 3. احساس فوريت درباره ي تغيير و بهبود پيدا كنيم و نياز به بهبود مستمر و پيشرفت غيرمنتظره را درك كنيم، 4. بر اهميت آگاهي از نيازهاي در حال تغيير ارباب رجوع و مخاطبان تاكيد نماييم، 5. اهداف استراتژيك و عملياتي بلند پروازانه ولي قابل دسترس تعيين كنيم، 6. درك بهتري از عرصه كسب و كار شركت پيدا كنيم، 7. تفكر خلاق را ترغيب كنيم.1 براي تلاش علمي مجدانه و فراگير و عمل آميخته به استقامت و آخرت گرايي، تبيين الگوي اخلاقي و عملي از حيات جاودانه شهيد عباس بابايي، به اذن و مدد الهي، همان نردبان مستحكم و پل عريضي است كه ام القري اسلام و بلكه محبان اهل البيت(ع) را مهياي صعود به آسمان ولايت و گذر از دره ي نيستي به جاودان ـ شهر افسران حسين(ع) خواهد كرد. چرا كه اين افسر متقي و شجاع از بحران، بهران2 و نهران3 ساختن را به شايستگي هر چه تمامتر به تاريخ دفاع مقدس هديه كرد. شهيد از تولد تا جاودانگي عباس سومين عطيه ي الهي به خاندان متدين بابايي بود از روز چهاردهم آذر سال 1329 برگ مباهات آميز ديگري در كنار شهيد محمدعلي رجايي به تاريخ دين و ديانت در شهرستان قزوين افزود. به گفته ي مادر گران قدرش؛ در ميان فرزاندان خانواده، برترين بود.1 اين فرزند خيلي مهربان و كم توقع دوره ي ابتدايي را در دبستان دهخدا و دوره ي متوسطه را در دبيرستان »نظام وفا«ي قزوين گذراند.
در سال 1348، در حالي كه در رشته ي پزشكي پذيرفته شده بود، داوطلب تحصيل در دانشكده خلباني نيروي هوايي شد. پس از گذراندن دوره ي آموزشي مقدماتي خلباني، براي تكميل دوره، به كشور آمريكا اعزام شد. در اين مدت، دوره ي آموزشي خلباني هواپيمايي شكاري را با موفقيت به پايان رساند. پس از بازگشت به ايران، در سال 1351 با درجه ي ستوان دومي در پايگاه هوايي دزفول مشغول به خدمت شد. همزمان با ورود هواپيماهاي پيشرفته «F-14» به نيروي هوايي، شهيد بابايي در دهم آبان ماه 1355، براي پرواز با اين هواپيما انتخاب شد و به پايگاه هوايي اصفهان انتقال يافت. شهيد بابايي در هفتم مردادماه 1360 از درجه ي سرواني به سرهنگ دومي ارتقا پيدا كرد و به فرماندهي پايگاه هشتم اصفهان برگزيده شد. او در نهم آذر ماه 1362، ضمن ترفيع به درجه ي سرهنگ تمامي، به سمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب شد و به ستاد فرماندهي در تهران عزيمت كرد. سرانجام در تاريخ هشتم ارديبهشت ماه 1366 به درجه ي سرتيپي مفتخر شد. در پانزدهم مردادماه همان سال در حالي كه به درخواستها و خواهشهاي پي در پي دوستان و نزديكانش مبني بر شركت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود، برابر با روز عيد قربان در حين عمليات برون مرزي به شهادت رسيد.
شهيد، سرلشگر خلبان، عباس بابايي به هنگام شهادت 37 سال داشت. از او يك فرزند دختر به نام سلما و دو فرزند پسر به نامهاي حسين و محمد به يادگار مانده است.1 حاجي واقعي او بود كه از اقامه ي نماز اول وقت در اتاق فرمانده پايگاه ريس2 تا تراشيدن موهاي سر تا زمان شهادت3 تمام عيوب ظاهري و باطني را از خود دور كرد و خود را به قرب خدا نزديك ساخت تا مزد 37 سال فروزش و سه طلاقه نگه داشتن دنيا را به صورت جاوداني دريافت كند. آيا اينك زمان استحاله ي شمعهاي كم فروغ با اقمار تابنده ي اين خورشيد فروزان دفاع مقدس، يا همان اسوه ي شيفتگي خدمت و خضر خدمت رساني، فرا نرسيده است؟! چنين به نظر مي رسد هرچه زودتر باورمان بشود كه طريق وحيد جاودانگي همان طريق شهيد بابايي است، به تأمين سعادت دو جهان نزديكتر شده ايم! اصول كلي حاكم بر رفتار شهيد بابايي از لابه لاي صفحات كتاب «پرواز تا بي نهايت» ـ تنها سند تهيه شده از حيات جاودانه ي اين شهيد ـ شايد بتوان اصول كلي زير را استخراج كرد و تبلور روح حاكم بر گفتار و رفتار شهيد را ملاحظه كرد. در مورد هر اصل فقط به ذكر يك حكايت اكتفا شده است؛ كما اينكه ممكن است يك حكايت دربردارنده ي بيشتر از يك اصل باشد. 1. اصل احساس دين و بدهكاري نسبت به انقلاب اسلامي: [پدر و مادر عزيزم! ما خيلي به اين انقلاب بدهكاريم.1] 2. اصل بي اعتنايي به زخارف دنيا: [يك شب، همراه عباس به قصد ديدار با آيت ا... صدوقي از اصفهان به يزد مي رفتيم؛ زمان خداحافظي كه فرا رسيد حاج آقا سوئيچ سواري پيكان را در مقابل عباس گذاشتند و گفتند اين هم مال شماست؛ گرچه در مقايسه با زحمات شما در طول جنگ ناقابل است. عباس گفت: «حاج آقا! ما اگر كاري هم كرده ايم وظيفه ي ما بوده، در ثاني من احتياج به ماشين ندارم.» آن زمان، عباس يك ماشين دوج قراضه داشت كه هر روز در تعميرگاه بود. حاج آقا گفتند: «شنيده ام كه خلبانان پايگاه ماشين گرفته اند ولي شما نگرفته ايد. حالا من مي خواهم اين ماشين را به شما بدهم.» عباس گفت: «نمي خواهم دست شما را رد كنم؛ ولي شما لطف بفرماييد و اين ماشين را به پايگاه هديه كنيد آن وقت ما هم سوار آن خواهيم شد.» حاج آقا فرمودند: «آقاي بابايي! پايگاه خودش سهميه ماشين دارد. اين ماشين براي شماست.» عباس در حالي كه سر به زير انداخته بود، گفت: «مرا ببخشيد، اگر ماشين را به پايگاه هديه كنيد من بيشتر خوشحال مي شوم.» حاج آقا گفتند: «حالا كه شما اصرار داريد، من اين ماشين را به پايگاه هديه مي كنم.2» 3. اصل ترغيب و تحريم: [تعدادي از خلبانان شكاري از پايگاههاي مختلف براي اجراي عمليات به پايگاه اميديه آمده بودند. قرار بود آنها با ماشين به دزفول بروند. من، جناب سرهنگ ستاري و شهيد بابايي مي بايست با جت فالكون به تهران مي رفتيم. عباس مشغول صحبت با خلبانان شكاري بود. گفتم: «پس چرا نمي آيي؟
چيزي به غروب نمانده و فردا هم بايد در مجلس باشي!» گفت: «شما برويد، من امشب با اين خلبانان به دزفول مي روم و از آنجا با ماشين، خودم را به تهران مي رسانم.» به او اصرار كردم كه بيا برويم و ممكن است صبح نتواني به مجلس برسي،او در پاسخ گفت: «اگر من با اين خلبانان بروم در روحيه ي آنها تاثير مثبت مي گذارد و فردا بهتر مي توانند بجنگند. من به خاطر تقويت روحيه ي آنها سختي اين چهارده ساعت راه را تحمل مي كنم.1»] 4. اصل تبديل تهديد به فرصت: [... گفتم: «سخت نگران تو بودم، خداي نكرده اگر حادثه اي رخ مي داد من چگونه جواب فرزندانت را مي دادم.» گفت: «مي بيني كه طوري نشده. در ضمن تا به حال اين همه بچه بي پدر شده اند تو جواب آنها را چه داده اي؟ آيا فرزندان من با ديگران تفاوت مي كنند.» سپس در حالي كه گويا از نتيجه ي عمليات خود خشنود به نظر مي رسيد ادامه داد: «هرگز فراموش نكن كه فرمانده بايد در رأس كارها باشد تاوقتي كه خودش در سنگر نباشد نمي تواند مسائل را درك كند. آن وقت سر آن فرمانده را كلاه مي گذارند.2»] 5. اصل اغتنام فرصت: [... شرايط جوي در پايگاه بسيار بد بود و ديد كافي براي پرواز هواپيما وجود نداشت. بابايي به مسئولان فني هواپيما دستور داد تا در اسرع وقت يك فروند «F_5» با حداكثر مهمات آماده كنند. همه ي دوستاني كه در آنجا حضور داشتند در تكاپو بودند تا نگذارند تيمسار بابايي پرواز كند. چند تن از خلبانان آماده شدند كه به جاي ايشان اين مأموريت را انجام دهند. اما بابايي اين اجازه را نمي داد. تمام فكر بابايي اين بود كه بچه ها در خطرند و اگر بموقع نرسد همه قتل عام مي شوند. لحظه اي بعد در برابر چشمان ملتمس ما، هواپيما دل از زمين كند و در آسمان اوج گرفت. هر كس زير لب دعايي براي سلامتي او زمزمه مي كرد. پس از بيست دقيقه هواپيما به نرمي بر سطح باند پرواز نشست. همه خوشحال بودند. پس از اين ماجرا با خبر شديم كه همان پرواز سرنوشت ساز بابايي، باعث شد تا حلقه ي محاصره ي دشمن در هم بشكند و هزاران رزمنده نجات پيدا كنند.1] 6. اصل صبر: [شهيد بابايي با ظاهر هميشگي اش، يعني لباس سـاده ي بسـيجي و سر تراشيده در داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن مي خواند. آن دو سرهنگ بي آنكه بدانند آن بسيجي، سرهنگ بابايي است، در حال گفت وگو با هم بودند، يكي از آن دو گفت: «شما بابايي را مي شناسيد؟» آن ديگري پاسخ داد: «نه؛ ولي شنيده ام از همين فرمانده هاست كه درجه ي تشويقي گرفته اند.
اول سروان بوده، دو درجه به او داده اند شده فرمانده ي پايگاه اصفهان، دوباره يك درجه گرفته و الان شده معاونت عمليات.» سرهنگ اولي گفت: «خوب ديگر! اگر به او درجه ندهند مي خواهي به من و تو بدهند. بعد از بيست و هفت سال خدمت تازه شده ايم »سرهنگ دو« آقايان ده سال نيست كه آمده اند و سرهنگ تمام هستند.» بابايي با شنيدن صحبتهاي اين دو سرهنگ، قرآن را بست و به بيرون قرارگاه رفت. ديدم در پشت يكي از خاكريزها در جلو قرارگاه دو زانو نشسته است و دارد دعا مي كند. دانستم كه براي هدايت اين دو سرهنگ دعا مي كند. برگشتم به داخل قرارگاه، برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم: «آن كسي كه پشت سرش بد مي گفتيد همان بسيجي بود كه در آن گوشه نشسته بود و قرآن مي خواند.» وقتي مطمئن شدند كه من راست گفته ام با شتاب نزد او رفتند و صميمانه عذرخواهي كردند و بابايي با مهرباني و چهره اي خندان با آنها صحبت كرد. گويا اصلا هيچ حرفي از آن دو نشنيده است.1] 7. اصل كارگشايي: [حضرت علي(ع) فرمودند: حوايج مردم كامل نمي شود مگر به سه چيز: كوچك شمردن آن تا خود بزرگ گردد، مكتوم داشتن آن تا خود آشكار گردد و تعجيل در آن تا گوارا گردد.2 يكي از روزهاي گرم تابستان كه به همراه عباس از پروازي بسيار مهم و موفق برمي گشتيم، در حالي كه هر دو خسته بوديم عباس گفت: «من بايد براي ديدن كسي به آن طرف پايگاه بروم.» گفتم: «عباس جان! تو الآن خسته اي. بيشتر از چهل و هشت ساعت است كه نخوابيده اي، بگذار براي بعد.» گفت: «نه خسته نيستم. پيرمرد كارگري است كه برايش گرفتاري شديدي پيش آمده.
من بايد زودتر از اينها براي ديدن او مي رفتم.» بناچار من هم به دنبال او راه افتادم. به محل كار پيرمرد كه رسيديم از او خبري نبود. گفتم: «تو همين جا باش. من گشتي مي زنم. شايد او را پيدا كنم.» من به دنبال او رفتم وقتي به همراه پيرمرد برگشتم، عباس از فرط خستگي به خواب عميقي فرو رفته بود. پيرمرد گفت: «معلوم است كه خيلي خسته است. بگذار كمي بخوابد.» ناگهان عباس از خواب پريد و گفت: «چرا بيدارم نكردي؟ مگر براي خوابيدن به اينجا آمده ام. پيرمرد كجاست.» گفتم: «همين نزديكيهاست. وقتي ديد تو خوابي بيدارت نكرد.» سپس برخاست و نزد پيرمرد رفت به كنار او كه رسيد با او دست داد. بيل را از دستش گرفت. او سخنان پيرمرد را به دقت گوش مي كرد و با همه ي توان، بيل را به زمين فرو مي برد و خاكها را زير و رو مي كرد. من ساكت و آرام در جاي خود ايستاده بودم و مات و مبهوت به اين منظره ي زيبا نگاه مي كردم.
1] درسهايي از زندگي شهيد بابايي امروزه بسياري از متفكران مسائل اجتماعي و انساني بر اين باورند كه از بهترين راههاي مبارزه با برخي بيماريهاي روحي و حتي جسماني الگو قرار دادن افراد متعال و موفق است. داشتن يك الگوي كامل و صحيح مي تواند مايه ي تبلور ارزشهاي انساني، اميدبخشي، ايجاد انگيزه و هدف، تقويت روحيه و قوت قلب باشد. همچنين الگوي مناسب، درستي راه را تضمين مي كند و امكان دستيابي به كمالات عالي را مهيا كرده و ميل به طي طريق كمال را شدت مي بخشد؛ همچنين مي تواند معيار سنجش ارزشها و ضد ارزشها از يكديگر باشد.2 حضرت علي(ع) مي فرمايند: »من ترك الشهوات كان حرا«1 يعني: كسي كه شهوات را ترك گفت، حر و آزاده مي باشد. چه كسي و چه هنگامي مي تواند شهوات را ترك كند؟ هر كس هر موقع كه براي رسيدن به يكي از دو خوبي ـ پيروزي يا شهادت ـ2 همان گونه كه از ناحيه ي مقدسه ي خداوند تبارك و تعالي امر شده است، استقامت مي ورزد.3 يكبار تورق كتاب ماندني «پرواز تا بي نهايت»، هر صاحب نظري را حداقل به مواردي كه راقم در ترسيم گردش نوراني ايام زندگي شهيد بابايي دريافته است، رهنمون مي سازد. همان طور كه ملاحظه مي شود سه عكس انتخاب شده از آن كتاب در كانون صفحه ي اول خلوص، خدمت رساني و خصال شهيد را بوضوح ترسيم مي كند. اين تصاوير مسير جاودانگي او را در يك چرخه ي مثبت و روياننده به سمت بيرون از »ديانت« و» احساس دين« شروع نموده و با »شناخت تكليف« و »تفسير مفيد بودن« و »شيفتگي« خدمت امتداد مي دهد. مفاهيمي كه پس از »فتح قله ي ايستادگي و ايثار« با »زمينه سازي حريت از نفس اماره« و »معماري تضايف«4 آن مسير را تعريض مي كند. معناهايي متعال كه در نهايت، اين »محك نوراني« را با»تعين شيعه علي بودن« فراسوي همه كساني قرار مي دهد، كه از كم فروغي و سكون و به سمت چپ پيوستار نهضت خدمت رساني كشيده شدن، خيري نديده اند. افرادي كه مي خواهند اين شهيد را براي همانند سازي،5 دعوت عملي به صرفه جويي،6 كادرسازي،7 استرس زدايي،8 كتمان اصل نيت و حقيقت عمل،1 خرج پرتاب ديگران شدن از حصيض به اوج،2 ايثار3 و خدمت رساني،4 مقتدا و يا به تعبير آخرين يافته دانش مديريت «الگوي برترين گزيني» benchmark خود قرار دهند.
بدون ترديد تدريس و تبليغ درسهاي زندگي اين شهيد، سبب تحبيب،5 تثقيف6 و تصعيد7 شيفتگان خدمت و همچنين تخفيف، تفسيق8 و تشقيق9 عملكرد تشنگان قدرت خواهد شد. در اين راستا بديهي است كه غش داران از ترس سيه رويي به نفع شيفتگان خدمت به حاشيه رانده خواهند شد. منظور از تضايف كه معادل انگليسي آن Synergy است، به هم افزودن توانهاست كه مصداق بسيار ناقص و نارسايي از كريمه ي 65 از سوره ي انفاق است كه مي فرمايد: اي رسول مؤمنان را بر جنگ ترغيب كن كه اگر بيست نفر از شما صبور و پايدار باشيد بر دويست نفر از دشمنان غالب خواهيد شد. به ديگر سخن، مقصود نگارنده اين است كه؛ در چرخه ي ترسيم شده معماري تضايف عصاره ي مراحل پيش از آن و زمينه ساز محك نوراني و تعين شيعه علي بودن است. در همين راستا چندين حكايت از اين رادمرد بزرگ و خورشيد نهضت خدمت رساني براي تجسيم و تجسم كارايي و اثربخشي به صورت فشرده و خلاصه از كتاب مورد بحث ارايه مي شود. عناوين توسط راقم سطور انتخاب شده است. 1. هميشه به خدمت: [شهيد بابايي ما را كه ديد برخاست و گفت: «چه شده؟» گفتم: «اين جوان گرفتاري دارد.» گفت: «من در خدمتم.» سرباز از ديدن شهيد بابايي شگفت زده شده بود زيرا او فرمانده پايگاه را با يك پيراهن و شلوار ساده و سري تراشيده مي ديد. ...
شهيد بابايي در همان شب دستور داد كه يكي از اتاقهاي مهمانسرا را در اختيار همسر و فرزندان آن سرباز گذاشتند و براي آنها جيره ي غذا در نظر گرفتند. فرداي آن روز به دستور شهيد بابايي موكتي را به مهمانسرا بردم و به آنها دادم. وقتي سرباز را ديدم، گفتم: «جوان! هنوز هم گيجي؟» گفت: «پدر! هم گيجم و هم خوشحال، هم مي خواهم گريه كنم و هم مي خواهم بخندم در تمام عمرم آدمي مثل او نديده ام. صص 79ـ80.] 2. اقدام مشفقانه ي مخفي: [همسرم به خاطر ناتواني در نظافت در مدرسه چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدير قرار گرفت. ... ناگهان با شگفتي ديديم كه يكي از شاگردان مدرسه از ديوار بالا آمد و به درون حياط پريد و پس از برداشتن جارو و خاك انداز مشغول نظافت حياط شد... وقتي متوجه حضور من شد خجالت كشيد... اسمش را پرسيدم، گفت: «عباس بابايي.» از او خواستم ديگر اين كار را تكرار نكند؛ چون ممكن است پدر و مادرش از اين كار آگاه شوند و از اينكه فرزندشان به جاي درس خواندن به نظافت مدرسه مي پردازد، او را سرزنش كنند
. عباس پاسخ داد: «من كه به شما كمك مي كنم خدا هم در خواندن درسهايم به من كمك خواهد كرد؛ اگر شما به پدر و مادرم نگوييد، آنها از كجا خواهند فهميد؟ (صص 21ـ20)] 3. كاهش آلام فقرا: [... عباس، كه سه سال از من كوچكتر بود، هميشه به من مي گفت: »داداشي آمپول زدن را يادم بده« سرانجام با علاقه و پشتكاري كه داشت اين حرفه را بخوبي فرا گرفت. روزي متوجه شدم كه در حد قابل توجهي از تعداد مشتريانمان كاسته شده است... يك روز ديدم عباس پنهاني وسايل تزريقات را برداشت، او را تعقيب كردم... چند دقيقه جلو در خانه منتظر ماندم... در باز شد و عباس بيرون آمد. لبخندي زدم و گفتم: «پس معلوم شد كه در طول اين مدت تو مشتريهاي مرا شكار مي كردي!» عباس مظلومانه گفت: «داداشي! من آمپول مي زنم اما پول نمي گيرم.» در اين گير و دار بود كه مرد بيمار مستمندي از خانه بيرون آمد و به تصور اينكه عباس شاگرد من است و من قصد تنبيه او رادارم، در حالي كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود گفت: «آقا! او را ببخشيد؛ اين بچه راست مي گويد، از او بگذريد.» (صص 27ـ26)] 4. دعوت عملي از كودكي: [عباس آن زمان در كلاس پنجم ابتدايي درس مي خواند... گروهي از كارگران را ديديم كه در حال كندن كانال بودند. عباس از پيرمردي كه بسختي كلنگ مي زد، پرسيد: پدر جان! بايد چند متر بكني.» پيرمرد با ناتواني گفت سه متر به گودي يك متر.» عباس كتابهايش را به پيرمرد داد و شروع به كندن زمين كرد. من كه با ديدن اين صحنه سخت تحت تأثير قرار گرفته بود، بيلي را كه روي زمين افتاده بود، برداشتم و در خاكبرداري به عباس كمك كردم. (ص25).] 5. كتمان خدمتها حتي از همسر: [... همراه شهيد بابايي به منزل رفتيم. خانم ايشان از او تقاضاي پول كرد. او گفت: «فعلا ندارم.» همسر شهيد گفت: «تو كه تازه حقوق گرفته اي. نمي دانم خرج و مخارجت چيست كه هميشه بي پولي.» عباس چيزي نگفت. همسر عباس روي به من كرد و گفت: «مي بينيد؟ هر وقت از او تقاضاي پول مي كنيم، ندارد.» عباس گفت: «حالا ناراحت نباش، خانم، خدا بزرگ است فعلا كار مهمي دارم.» شهيد بابايي پس از گفت و گو با دكتر كنار تخت آمد و دستي به پيشاني باباحسن كشيد و بي آنكه او متوجه شود، پنهاني يك بسته اسكناس درآورد و گذاشت زير بالش او. من ديدم ولي وانمود نكردم كه ديده ام. با ديدن اين صحنه دريافتم كه چرا به همسرش گفت پول ندارد. (صص 89-88)] 6. گوش شنوا، دل بينا [... او گفت: «من پرونده ات را خواندم. آخر برادر من! اينجا پادگان است و بنده و شما هم سربازيم. شما هيچ مي دانيد ارتش يعني چه؟ يعني، نظم؛ يعني، مرتب بودن؛ شما براي چه اين همه غيبت كرده ايد؟» گفتم: «جناب سرهنگ! نمي دانم دردم را به چه كسي بگويم؟» گفت: «راحت باش، جانم! من تو را خواسته ام تا دردت را بشنوم. هر مشكلي داري بگو.» در حالي كه گريه مانع سخن گفتنم مي شد، گفتم: «جناب سرهنگ! دردهاي من زياد است. پدرم كارگر ساده و فقيري بود. من در كارها به او كمك مي كردم تا خرج مادر و دو خواهرم را تامين كند؛ در همين گير و دار نفهميدم و ازدواج كردم... مدتي گذشت تا اينكه پدرم بر اثر بيماري از دنيا رفت. من ماندم با مادرم، دو خواهر و همسر و فرزندانم.» مرا كه گريه امانم را برده بود، در آغوش گرفت و گفت: «طاقت داشته باش. مرد بايد استوار و با صلابت باشد... اين برگه را به فرمانده ات بده. من بعدا با او صحبت مي كنم. در ضمن خانواده ات را هم به مهمانسرا مي آوري تا همان جا زندگي كنند. از فردا هم در بوفه ي قرارگاه مشغول به كار مي شوي» سپس دست در جيب كرد و مقداري پول به طرف من گرفت و گفت: «اين هم پيش شما باشد. هر وقت سر و سامان گرفتي به من برمي گرداني.» (صص 92-91)] 7. استحاله ي نوراني: [... گفت: «جناب سرهنگ، آمده ام كه معذرت خواهي كنم.» گفت: «براي چه؟» گفتم: «با وجود اينكه ديروز من مشروب خورده بودم و شما با آن وضع مرا ديديد چيزي نگفتيد. من بابت اين موضوع ناراحت هستم و نمي دانم در برابر شما چه بگويم.» بابايي حرف مرا قطع كرد و گفت: «عزيز، نمي خواهم راجع به كاري كه كرده اي حرفي بزني... تو هر كاري كرده اي پيش خداي خودت مسئول هستي. من كي هستم تا از عملت پيش من اظهار شرمساري كني؟ اگر حقيقتاً از كرده ي خود پشيماني با خداوند عهد كن كه از اين پس عملت را اصلاح كني.» وقتي او حرف مي زد چنان بي تكلف و دلنشين سخن مي گفت كه خود را در برابرش موري هم به حساب نمي آوردم. چند لحظه در سكوت گذشت. احساس مي كردم با همه غرور و ناداني و لجاجتم در حال له شدن هستم. او، گويي حال مرا درك كرده بود، سرش را بلند كرد و در حالي كه دستش را به طرف من دراز مي كرد گفت: «خداحافظت برادر، ان شاءا... موفق خواهي شد.» از آنجا كه خارج شدم، احساس كردم از نو متولد شده ام. با خود عهد كردم كه ديگر لب به شراب نزنم و به واجبات ديني عمل كنم... حالا هر سال براي تجديد ميثاق به زيارت مرقدش مي روم و به او مي گويم تا زنده ام سعادت و آرامش خود و خانواده ام را مديون تو مي دانم.» (صص 98-97)] 8. مراقبت نفس: [... گفتم: «ماشين پيكان است و جاي آن هم تنگ ولي اگر بيوك بود راحت تر بوديم و زودتر هم مي رسيديم.» شهيد بابايي، گفت: «برادر جان، من هم مي دانم كه بيوك از پيكان و كباب بره از نان خشك بهتر است، ولي فكر مي كنم وقتي پيكان سوار مي شويم براي كسي كه كنار خيابان ايستاده است و از سرما مي لرزد بهانه مي آوريم كه جا نداريم و عجله داريم. حال اگر بيوك سوار شويم بتدريج خواهيم گفت اين بابا بو مي دهد و اصلاً نبايد سوارش كرد.» سپس آهي كشيد و گفت: «ان شاءا... اگر ما هم روزي به آن درجه از تقوا برسيم كه اگر بنز هم سوار شديم هواي نفس ما را نگيرد، آن وقت مطمئن باشيد سوار بنز هم خواهيم شد. (ص128)] 9. اداره ي پايگاه با هيچ: [... ساكنين منازل سازماني نسبت به آلودگي منابع آب معترض بودند... تامين مبلغ پايين تري استعلام جهت لايروبي كه حدود سيصد هزار تومان بود به خاطر محدوديتهاي مالي در اوايل جنگ چند ماه طول مي كشيد؛ به همين خاطر، شهيد بابايي خود شخصا وارد عمل شدند و براي تشويق سربازان به عنوان اولين نفر به داخل يكي از منبعها رفتند… سربازان از اينكه فرمانده ي پايگاه بدون هيچ تكلفي در تمام مدت نظافت در كنار آنها بوده و بهترين ميوه ها و غذاها را هم براي آنها فراهم كرده است، خوشحال و راضي به نظر مي رسيدند. دو روز بعد منبعها نظافت شدند. شهيد بابايي براي قدرداني از سربازان به هر يك از آنها مبلغي پول پرداخت كردند و آنان را چند روز به مرخصي تشويقي فرستادند. (ص 82 ـ 81) 10. تبليغ معارف ديني: [... مدت زماني كه عباس در ريس ـ آمريكا ـ حضور داشت با علاقه ي فراواني دوست يابي مي كرد. او آنها را با معارف اسلامي آشنا مي كرد و مي كوشيد تا در غربت غرب از انحراف شان جلوگيري كند. (ص38)] 11. ارزيابي استعداد تحول در مخاطب: [... عباس همين قدر كه شخصي را شايسته ي هدايت مي يافت، مي كوشيد تا شخصيت او را دگرگون سازد. (ص39)] 12. تعظيم عملي مسئوليت: [... اگر كارگر ساده بودم، مسئوليتم در نزد خداوند كمتر بود اما حالا كه فرمانده پايگاه هستم، هر كجا حادثه اي رخ دهد فكر مي كنم شايد كوتاهي من باعث به وجود آمدن آن بوده است؛ به همين خاطر است كه آرزو مي كنم، اي كاش به جاي آن كارگر ساده بودم. (ص76)] 13. ياور درماندگان: [... به خاطر دارم مدتي پيش از شهادتش در حال عبور از خيابان سعدي قزوين بودم كه ناگهان عباس را ديدم. او معلولي را كه از هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت بر دوش گرفته بود و براي اينكه شناخته نشود پارچه اي نازك بر سر كشيده بود. اما من او را شناختم و با اين گمان كه خداي ناكرده براي بستگانش حادثه اي رخ داده است پيش رفتم سلام كردم و با شگفتي پرسيدم: «چه اتفاقي افتاده، عباس؟ به كجا مي روي.» او كه با ديدن من غافلگير شده بود اندكي ايستاد و گفت: «پيرمرد را براي استحمام به گرمابه مي برم او كسي را ندارد و مدتي است كه به حمام نرفته است.» (ص186)] 14. عرشي گمنام: [... در مراسم چهلم شهادت تيمسار بابايي مردي با كلاه نمدي و شلواري گشاد كه معلوم بود از اهالي روستاهاي اصفهان است سر مزار عباس خاك بر سر مي ريخت و بشدت مي گريست. گريه اش دل هر بيننده اي را سخت به درد مي آورد. پرسيدم: «پدر جان! اين شهيد با شما چه نسبتي دارد.» گفت: «او همه ي زندگي ما بود. ما هرچه داريم از او داريم. من اهل ده زيار هستم. اهالي روستاي ما قبل از اينكه شهيد بابايي به آنجا بيايد از هر نظر در تنگنا بودند. ما نمي دانستيم او چه كاره است؛ چون هميشه با لباس بسيجي مي آمد. او براي ما حمام ساخت. مدرسه ساخت. حتي غسالخانه براي ما ساخت. همه ي اهالي او را دوست داشتند. هر وقت پيدايش مي شد همه با شادي مي گفتند اوس عباس اومد. او ياور بيچاره ها بود تا اينكه مدتي گذشت و پيدايش نشد. گويا رفته بود تهران. روزي آمدم اصفهان و عكسهايش را روي ديوار ديدم؛ مثل ديوانه ها هر كه را مي ديدم مي گفتم او دوست من بود. گفتند پدر جان تو مي داني او چه كاره بود؟ او تيمسار بابايي فرمانده عمليات نيروي هوايي بود. گفتم ولي او هميشه مي آمد و براي ما كارگري مي كرد. دلم از اينكه او ناشناس مي آمد و ناشناس مي رفت، آتش گرفته بود. (ص266)] 15. اسطوره ي صبر و تواضع: [... وقتي بيرون آمدم ديدم بسيجي ها او را به كار گرفته اند و در حال حمل برانكارد به داخل هواپيماست؛ به افسر خلبان گفتم ايشان تيمسار بابايي هستند كمتر از او كار بكشيد. آن خلبان با شنيدن اين جمله شگفت زده شد و ضمن عذرخواهي از او خواست تا به داخل هواپيما برود. من و تيمسار بابايي وارد هواپيما شديم و به پيشنهاد او در كنار در نشستيم. خلبان با خواهش و تمنا از بابايي تقاضا كرد تا به داخل كابين مخصوص خلبان برود. شهيد بابايي بناچار به قسمت بالاي كابين هواپيما رفت و خلبان براي انجام كاري هواپيما را ترك كرد. پس از چند دقيقه، درجه دار مسئول داخل هواپيما وارد كابين شد، با مشاهده ي شهيد بابايي كه با لباس بسيجي در كابين خلبانان نشسته بود چهره اش را در هم كشيد و با صداي بلند گفت: «چه كسي به تو گفته اينجا بيايي؟ پاشو برو پايين.» شهيد بابايي بدون اينكه چيزي بگويد، در حالي كه سر به زير داشت پايين آمد و در كنار من نشست. خلبان به همراه گروه پروازي از در جلوي هواپيما وارد شد و به محض ديدن تيمسار كه در قسمت پايين نشسته بود با اصرار، دوباره شهيد بابايي را به قسمت بالا برد. وقتي هواپيما آماده ي پرواز شد، آن درجه دار پس از بستن در هواپيما وارد كابين خلبان شد و با ديدن عباس بر سر او فرياد كشيد: «باز هم كه تو بالا رفتي! مگر نگفتم كه جاي تو اينجا نيست؟ بيا برو پايين. اگر يك بار ديگر بيايي اينجا مي زنم توي گوش ات.» هواپيما در حال حركت در داخل باند بود و خلبانان گوشي بگوش داشتند و چيزي نمي شنيدند. شهيد بابايي براي بار دوم از كابين پايين آمد. چند دقيقه ي بعد خلبان از طريق گوشي به درجه دار گفت: «از تيمسار پذيرايي كن.» آن درجه دار پرسيد: «كدام تيمسار؟» خلبان در حالي كه برمي گشت تا پشت سر خود را ببيند گفت: «تيمسار بابايي كه در عقب كابين نشسته بودند، كجا رفتند.» درجه دار با شگفتي پرسيد: «ايشان تيمسار بابايي بودند؟» سپس ادامه داد: «قربان! من كه بدبخت شدم. بنده ي خدا را دوباره پايين كشانده ام.» درجه دار به طرف ما آمد و به حالت خبردار در مقابل شهيد بابايي ايستاد. صورتش را جلو برد و گفت. «تيمسار بزن تو گوشم، جون مادرت منو بزن من اشتباه كردم.» شهيد بابايي گفت: «برادر! من كي هستم تا شما را بزنم.» درجه دار گفت: «تيمسار به خدا گفته بودند كه مرام شما مرام حضرت علي(ع) است ولي نه اين قدر؟ وا… اگر حضرت علي(ع) هم بود با اين كار من به حرف مي آمد.» تيمسار مرتب مي گفت: «استغفرا… اين چه حرفي است كه شما مي زنيد.» درجه دار آمد و در كنار ما نشست. او تا تهران پيوسته مي گفت تيمسار من را ببخش به علي مريدت شدم. (صص 172ـ170).] نتايج از مطالعه و تعمق در آثار و پيامدهاي مبارك و آموزنده ي گفتار و رفتار شهيد عباس بابايي نكات متعدد و متنوعي به ذهن متبادر مي شود كه به بعضي از آنها اشاره مي شود: 1. احساس دين نسبت به انقلاب در افزايش كميت و كيفيت خدمات شهيد بي تأثير نبوده است، 2. اين شهيد، از بارزترين و موفق ترين مصاديق عمل به توصيه ي امام صادق(ع) كونوا دعاه الناس بغير السنتكم1 است و همواره با عمل خويش مردم را به اسلام و آداب آن فراخوانده است، 3. اين شهيد، از مصاديق بارز أشدآء علي الكفار رحمآء بينهم2 در پيوستار وسيع آن است، 4. پيشگامي شهيد در تقبل خطرات در تشجيع و همگامي ساير خلبانها تأثير داشته است، 5. احساس بدهكاري شهيد نسبت به انقلاب، او را شيفته خدمت رساني كرده بود، 6. بي اعتنايي او به زخارف دنيا، زمينه ي صعود به قله ي سادگي و ايثار را برايش فراهم آورده بود، 7. صبر و گذشت او را به كيمياگر جانها تبديل كرده بود، 8. رعايت اصل كتمان مقام و مسئوليت توسط او فاصله ها و تكلفها را از ميان برده بود، 9. او با رعايت اصل ترغيب و تكريم هميشه روحيه خلبانها را در سطح بالايي نگه مي داشت، 10. پرهيز هوشمندانه و خاموش ايشان از مواهب سازماني تعريف شده ي شغل خلباني در كاهش توقعات ساير خلبانها و تحمل كمبودها نقش بارزي داشته است، 11. رعايت اصل كتمان و بلكه مخفي سازي كارهاي خير ضمن حفظ حيثيت كمك گيرندگان، خلوص شهيد را بيشتر مي كرد، 12. احساس دين نسبت به انقلاب از او يك سمبل انجام كارهاي بزرگ با هزينه هاي ناچيز ساخته بود. در يك جمله مي توان اين طور نتيجه گرفت؛ هر كس با هر حدي از تعهد و تخصص در صورتي كه خود را از انقلاب طلبكار نداند، مي تواند با تأسي به رفتارهاي شهيد بابايي با انجام كارهاي داوطلبانه، ضمن اداي دين و جبران مافات، حلاوت خدمت رساني كه يك نياز اساسي تمام انسانهاي عالم است، را نصيب خود و خانواده اش كند؛ چرا كه همه ي انسانها صرف نظر از رنگ و نژاد بر اصالت و ارزش خدمت به همنوع صحه مي گذارند. پيشنهادها: مجموعه خصايص و ويژگيهاي جامعه ي ايران از جمله جواني بارز جمعيت و مشكلات فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي، از قبيل بيكاري و معضلات ساختاري و همچنين تهديدات رو به تزايد بيگانگان، كشور را در شرايطي قرار داده است كه اغتنام تمام فرصتها براي جبران عقب ماندگيهاي علمي و عملي و ترسيم و تبليغ الگوهاي تمام عيار پوينده ميانبرهاي سليم را به عنوان ضرورت و الزام و نه يك انتخاب، سرلوحه ي كار خويش قرار داده است؛ از اين رو، موارد زير جهت افزايش بهره مندي جامعه از سيره ي عملي سرلشگر خلبان، شهيد عباس بابايي و ساير شخصيتهاي شهيد پيشنهاد مي شود: 1. ستادي دايمي تحت عنوان »ستاد ارتقاي بهره وري و تعميق نهضت خدمت رساني با محوريت سيره ي شهدا« در معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي بنياد شهيد و امورايثارگران انقلاب اسلامي تشكيل شود و نسبت به مطالعات زندگي شخصيتهاي شهيد و ساخت و ارايه ي الگوهاي رفتاري و عملكردي از سيره ي شهدا اقدام كند، 2. يك نسخه از تمام مكتوبات باقي مانده از شهداي بارز اعم از روحانيان، لشگريها و كشورها به عنوان ميراث ذخاير عالم بقا1 توسط معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي جمع آوري و آماده ي ارايه به پژوهشگران گردد، 3. يك وب سايت تحت عنوان »سيره ي شهدا ميانبرهاي آزموده«، طراحي و برجسته ترين نقاط زندگي شخصيتهاي شهيد به طور مستمر استخراج و براي استفاده ي عموم در دسترس قرار گيرد، 4. برگزاري مسابقات در سطح دبيرستانها و دانشگاهها با محوريت سيره شهدا، 5. پيگيري درج حكايتهايي از سيره ي شخصيتهاي شهيد در كتب درسي مقاطع و پايه هاي مختلف سيستم آموزشي، 6. ارايه ي مساعدت مالي به دانشجوياني كه پايان نامه كارشناسي ارشد و دكتراي خويش را در زمينه ي سيره ي شخصيتهاي شهيد تهيه نمايند.
منبع: پايگاه اطلاع رساني نويد شاهد


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان قزوين ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : بابايي , عباس ,
بازدید : 187
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

وصيتنامه
بسم الله الرحمن الرحيم
ولا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله امواتاً بل احياءولا كن لا تشعرون
گمان نكنيد كساني كه در راه خدا كشته اند، مرده اند. بلكه آنان زنده اند ولي شما نمي دانيد. قرآن کريم
سلام بر مهدي بقيه الله وذخيره الله و اميد اسلام و مستضعفين عالم و درود بر امام خميني، قلب تپنده وروح سرشار از اميد امت اسلام وچراغ هدايت مستضعفين جهان .درود بر ارواح پاك شهيدان، شمعهاي محافل بشريت و قلبهاي حياتبخش تاريخ. درود بر تمامي رزمندگاني كه براي برپا داشتن حكومت اسلام به رهبري حضرت مهدي (عج)و نجات مستضعفين عالم ، جان ومال خويش را، فدا كردند و با تشكر از خداي مهربان كه بر من منت نهاد و شركت در جهاد مقدس را نصيبم كرد.
1- آرزو دارم، كه همه مردم همچون گذشته، فعال در صحنه حاضر باشند ولحظه اي از امام عزيزمان و راهش كه همان صراط المستقيم است جدا نگردند.
2- هرگز اجازه ندهيد كسي باعث رنجش خاطر امام عزيزمان گردد و هرگز او را تنها نگذاريد.
3- انقلاب ما به اشخاص متكي نيست وبا شهادت ياران انقلاب بر گسترش وسرعت حركت انقلاب افزوده خواهد شد واين مطلبي است كه همه شهداي ما از مطهري ومفتح ورجايي وباهنر وبهشتي و 72 يار شهيد امام در كربلاي ايران وهمه شهداي ديگر جمهوري اسلامي آن را با خون خود تاييد و امضاءنموده اند.
4- اين را هم بايد بدانيم كه ما بايد به وظيفه شرعي مان که حفظ انقلاب است، عمل كنيم.
5- دوست دارم پس از مرگم، مرا به روستاي چاله براي دفن ببريد و بر سر قبرم، دعاي وحدت بخوانيد، تا بعد از مرگم ،شاهد اتحادوانسجام شما باشم.
6- چند سخني با هموطنان روستاييم دارم: برادران عزيز! اي كساني كه مارا در انجمن اسلامي ياري ميكرديد! انتظار دارم از برادران عزيزم، كه همچنان به پشتيباني از اين نهاد انقلابي ادامه دهند و پوزه افراد ضد انجمن اسلامي ومنحرف را به خاك بمالند. من راضي نيستم، كه اين خائنان ومنحرفان در تشيع جنازه من شركت كنند و از خدا ميخواهيم آنها را براه راست هدايت کند . ولي شما مي دانيد كه اين آقايان با پشتيباني از كميته قزوين در چاله با شهداي مظلوم ما (حنيفه) و(غلامحسين) چه كردند؟ پس شما بايد راه اين شهيدان را تا انقلاب مهدي (عج)ادامه دهيد وهميشه انجمن اسلامي را در رسيدن به اهداف اسلامي وانقلابي اش ياري نمائيد. در پايان از آن عده از برادران حزب الله كه از دست بنده ناراحت شدند؛ اميدوارم که مرا ببخشند واز من راضي باشند. والسلام حفيظ الله عابديني 13/9/1361


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان قزوين ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : عابديني , حفظ الله ,
بازدید : 153
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

وصيّت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام بر مهدي (عج) ، درود بر نائبش امام خميني و سلام بر شهيدان و درود فراوان بر تمامي مسلمانان جهان.
سلام بر پدرو مادر و برادران و خواهرانم.
اگر من در جبهه ي جنگ به شهادت رسيدم برايم گريه نکنيد، برايم مجلس عزا نگيريد چون من خودم خواستم و وظيفه ام بود. خدا من را به شما داده و وظيفه ي شما بود که مرا تربيت کنيد و کرديد. پس ناراحت نباشيد چون نگه دار من همان کسي است که شيشه را در کنار سنگ نگه مي دارد. اگر قسمت من باشد آن را فقط خدا مي داند. پدر،مادر، خواهر و برادر عزيز راهم را زينب وار ادامه دهيد.
پيام من به ملت ايران:
با گروهک هاي مسلمان نما بجنگيد و نابودشان کنيد. نگذاريد عزيزان و ياران امام را از بين ببرند و راه شهيدان را ادامه بدهيد.
پيام من به دولت:
امام و شخصيّت هاي مملکتي را از هر نظر حفظ کنيد تا ريشه ي آمريکا از زمين کنده شود.
پيام من به سپاه:
برادران سپاه موظفند که امام را تنها نگذارند و در داخل کشور بر عليه کفر بجنگند.
پيامم به جوانان:
گول اين گروهک ها را نخوريد امام و روحانيت را تنها نگذاريد. تمام ملت بايد گوش به فرمان امام باشند که نائب امام زمان است. امام زمان را فراموش نکنيد که در جبهه ها به فرزندانتان سر مي زند.
عاشقـم عاشق روي مهــدي شيفته ام شيفته ي روي مهدي
اي صبا از سر کوي مهدي بر مشامم رسـان بـوي مهــدي
اميدوارم که تا به حال اگر گناهي کرده باشم خدا مرا ببخشد و مرا جزء ياران امام زمان(عج) قرار دهد. حسين حدادي عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامي قزوين



خاطرات
فرج الله حدادي ,برادر شهيد:
شهيد حسين حدادي به عنوان فرمانده گردان، به همراه ديگر نيروهاي اعزامي سپاه و بسيج قزوين، در مأموريت سرپل ذهاب، رو در روي نيروهاي دشمن ايستاد.دشمن باسلاحهاي پيش رفته خود، هجوم سنگيني بر نيروهاي بسيجي و پاسدار آورده بود. شهيد حسين حدادي در اين عمليات با نقشه اي حساب شده، به همراه يك گروه 26 نفره، نيروي بعثي دشمن را تا منطقه (كوره موش) به عقب نشيني واداشت .خود او و سهراب نيز در جلوترين سنگر، رو در روي نيروهاي دشمن قرار گرفتند. در سنگرشان دو قبضه سلاح ژ3 و چند تا فشنگ داشتند.از هر طرف گلوله مي باريد. اسلحه هاي ژ3 مرتب گير مي كردند و حسين مجبور بود، يكي يكي اسلحه ها را، برزمين بگذارد و با دست بر برروي ماشه فشار آورد. دراين فاصله يكي از عراقي به جلو آمد و در مقابل سنگر قرار گرفت .سهراب رو به حسين كرد و گفت:عجب مگس گنده اي! با چه پيف پافي از بين ببريمش؟ حسين گفت: سهراب فقط بنشين وتماشا كن! از سنگر خارج شد، به جلو رفت و رو به روي سرباز عراقي ايستاد و شليك كرد. گلوله ژ3 ، به او برخورد و او را به درك واصل كرد. بقيه پا به فرار گذاشتند. با فرار عراقيها ماشين در اختيار نيروهاي ايراني درآمد. سهراب با خوشحالي ازسنگر پريد بيرون و گفت : مرحبا حسين! چه هديه اي؟ كادوپيچش كنيم؟ گفت: لازم به كادو كردن نيست. بچه ها با ديدنش همين طوري ذوق زده مي شوند. فقط بيا ببين، چطوري بايد روشنش كنيم.

در تاريخ 9/1/1360 با گروهي از برادران سپاهي و بسيجي از سپاه قزوين، به جبهه ميمك رفتيم. جبهه اي، كه اطرافش را كوهها و تپه هاي زيادي پوشانده بود. درشب چهارشنبه 12/1/1360 كه مشغول خواندن دعاي توسل بوديم، ناگهان صدايي به گوشمان خورد، درآن لحظه من به ياد حضرت مهدي افتادم. به ياد سرور شهيدان، حسين ابن علي(ع). دعاي توسل را خوانم. در همين حين ناگهان صداي خمپاره ديگري به گوشمان رسيد. درپايان دعاي توسل ، خمپاره اي در حدود 4 الي 5 متري ما به زمين اصابت کرد. برادران با فرياد اباصالح المهدي، پراكنده شدند. بعد از آرامش، چند متر پائين تر، صداي ناله اي را شنيدم،ديدم: سروصورتش خوني است. نفسهاي آخرش رامي كشيد. لبهايش تکان مي خورد.




آثار باقي مانده از شهيد
هيچكس، حتي خاتم پيامبران به ذات مقدس خداپي نبرده است. تنهابعضي از مرتبه هايش را اولياء خدا و پيغمبر اكرم (ص) و تربيت شدگان مكتبش درك كردند.
اي رهبرم روح خدا، چون دهي فرمان از راه ايمان.
من بي كفن خفتم به خون در راه قرآن .
اي رهبرم روح خدا، چون دهي فرمان از راه ايمان.
اي كاروان خون ببر همرهت .
ما عاشق راه توييم يا علي جان.
اي رهبرم روح خدا، چون دهي فرمان از راه ايمان.
من به كفن افتادم در راه قرآن.
در سوگ شيون مكن مهربان مادر.
اسلام بماند جاودان باخونم آخر.
مردم رسد ازكربلا از كوش.
فرياد هل من ناصر ... رهبر بگوش.
اي رهبرم چون دهي فرمان از ره ايمان.
صبح شد چهره زردم اگر ازخون سرخ.
بازشد راه وسال از طرف دادگر.
خون دلها كه پس ازمرگ پيغمبر خوردم.
علي علي علي.
ريخت در دامن محراب عبادت زسر.
مسجدكوفه خدايارونگهدارتوباد.
كه دگرنشون آواي دعاي سحرم.
مظلوم علي علي علي.
من جز يك مسلمان قلبم.
روح من بال ن راه خلقم.
در ره دين اسلام مي جنگم.
مرد جنگم.
سرورم رهبركربلااست.
ياورم ياور باوفااست.
سرزمين دلبرم ايران است.
مرگ در راه حق افتخار است.
مردجنگم.
مكتبم مكتب انبيا است.
بينشم بينش مصطفي است.
مرگ در راه حق افتخار است.
مرگ در راه حق افتخار است.
مرد جنگم.
خون پاك شهيدان ايران.
حافظ دين واسلام وقرآن.

يادداشت اول
تمام جزييات براي اعزام شدن به جبهه را براي شما شرح مي دهم.
تاريخ 9/1/1360 بود. روز دوشنبه ساعت8 الي 10 صبح که برادران مبارز در داخل حياط جمع شده بوديم و برادران پاسدار ديگر براي ديدن ما و خداحافظي مي آمدند. برادران و پدران و مادران بلکه فاميلهاي خانواده ي برادران پاسدار ما به سپاه براي خداحافظي آمده بودند. از ما عکس مي گرفتند، مي بوسيدند، گريه مي کردند. از ته دل دوستمان داشتند. برادر اصغرزاده آمد با من خداحافظي کرد.
خيلي ناراحت شد{م}. همه کسي را داشتند جز من. کسي نبود به جز برادران پاسدار {که}از من خداحافظي بکنند. تنها و تنها بودم. يک دفعه يکي از فاميلهايم به نام محمد رجبي آمد. من خوشحال شدم.
از تهران براي فيلمبرداري آمده بودند. از برادران ما فيلم برداري و مصاحبه کردند. برادر اصغر زاده ايستاد برايمان صحبت کردند. بعد از چند دقيقه اعلام کردند که حرکت بکنيم. به طرف سالن مي رفتيم که شلوغ بود و پر از جمعيت بود.
مردم مبارز قزوين براي خداحافظي جلوي سپاه جمع شده بودند. موقعي که از درب سپاه خارج مي شدم استاد را ديدم که با چشمهاي گرياني به ما نگاه مي کرد. پدر ش همانطور ,با همديگر خداحافظي کرديم. بعد از پله ها پايين رفتم. مردم و برادران پاسدار مثل اينکه چيزي را گم کرده اند دنبال کسي مي گشتند. من آنقدر خوشحال شده بودم که گريه مي کردم. جز برادران پاسدار و مردم کسي نبود که از من خداحافظي بکند. هر که صورتش مي رسيد {من را}مي بوسيد.
وارد خيابان نادري شدم. مردم با هيجان دور ما را گرفته بودند و شعارهاي متفاوتي مي دادند. اين خلقيها معلوم نبودند. قرار بود در آن روز شلوغ بکنند. ولي حزب الله و مردم مبارز قزوين نگذاشتند که کسي در خيابان بيايد و کاري بکند.
جلوي گاراژ زعفراني رسيدم که يکي از همشهريان ديگر به نام صفاري را ديدم که به ديدن من آمد و اشک ازچشمهايش سرازير شد. با همديگر خداحافظي کرديم. بعد سوار ماشين شديم. ولي برادران پاسدار از ما جدا نمي شدند مثل اينکه چيزي را از آنها دارند جدا مي کنند. ناراحت بودند. سوار ماشين شديم و فيلمبرداري مي کردند. من خودم را معرفي کردم جلوي من برادر شيردل و کدخدايي؛ روبروي من تيموري و قوامي ,بغل دست من برادر قبادي بود. با همديگر صحبت مي کرديم. مردم با شوق زياد دنبال ماشين مي آمدند و با فرزندان؛ آن عزيزاني که شايد ديگر نبينند خداحافظي مي کردند.
از شهر خارج شديم. چند کيلومتري نرفته بوديم که برادر اصغر زاده وارد ماشين شد. با همديگر خداحافظي کرديم و گفت که شما به مهاباد مي رويد.
ما پايين رفتيم و به خط شديم. برادر اصغرزاده با ما خداحافظي کرد. برادر مهجور خداحافظي کرد. با چشمهايي گريان با آن عشقي که به ما داشت و ما را مثل فرزندان خودش مي دانست از ما جدا شد. سوار ماشين شديم. از ما فيلمبرداري کردند. خداحافظي کرديم .و ديگر جدا شديم. به تاکستان رسيديم. در بين راه، جلوي کبابي راه تاکستان ماشين را نگه داشتند که برادر رامندي حاکم شرع قزوين دعوت کرده بود غذا خورديم. با برادران که در دادسرا بودند شوخي مي کرديم. {به} راستي چه روزي بود.
ماشين حرکت کرد و به سپاه ابهر رسيديم که ساعت در حدود يک و نيم بعد از ظهر بود. نماز جماعت خوانديم و بعد سوار ماشين شديم و از تاکستان به زنجان رسيديم که ساعت چهار و نيم الي پنج بود.
{در} زنجان مجاهدين پلاکاردهايي به در و ديوار زده بودند و تبليغ کرده {بودند}. در وسط راه زنجان و ميانه بود که برادر ميرسجادي شروع به خواندن کرد. بعد به ميانه در حدود ساعت هشت و نيم بود که رسيديم. در ميانه نمانديم و از چند ساعت ديگر به تبريز رسيديم که ساعت در حدود 11 الي يازده و ربع بود. به {بخش}عمليات آمديم و نماز خوانديم. قبل از رسيدن به تبريز به خيابان ابواوغلي برف شروع به باريدن کرد. بعد از خوردن شام خوابيديم و بعد از نماز صبح حرکت کرديم به سه راهي که سه راه بازرگان نام داشت, رسيديم. که جاده ديگري نيز به ترکيه مي رفت.
ما از جاده سمت چپ حرکت کرديم به طرف اروميه آمديم و در سپاه سلماس نماز برگزار کرديم و ناهار را نيز همانجا خورديم.
ساعت در حدود 5/1الي 2 بود که سوار اتوبوس شديم. در ساعت 5/4 الي 5 بود که به اروميه رسيديم. شهر اروميه يکپارچه سفيد شده بود. مثل اينکه غم گرفته بود. درختان تکان نمي خوردند. در خيابان کسي راه نمي رفت. به درب ستاد رسيديم. که برادر مشاطان را ديديم. بعد از ديد و بازديد با همديگر به عمليات رفتيم.
شب با برادر قاقازاني و تيموري و قبادي با همديگر دعا مي خوانديم. بعد از نماز و صرف صبحانه در ساعت 9 صبح ما در سالن به خط شديم و براي مراسم دوازده بهمن به مسجد بزرگ شهر که برف زيادي مي باريد رفته و پس از سخنرانيهاي زياد -که من به علت بلد نبودن ترکي چيزي نمي فهميدم- و بعد از خواندن قطعنامه همه به طرف سپاه آمديم. ماشين نبود. پس از چند ساعت سوار ماشين شديم به {بخش}عمليات آمديم نهار نبود آن روز چيزي نخورديم.

يادداشت دوم
12/1/1360 ساعت 3 بعدظهر چهارشنبه
در تاريخ 12/1/1360 با همديگر شوخي يا کتاب مي خوانديم که برادر ميرسجادي شروع به خواندن کرد. سينه زديم و گريه کرديم و شب براي نماز به مسجد رفتيم. براي نماز باز هم برادر ميرسجادي شروع به خواندن کرد برادران پاسدار از ته دل جواب ميدادند وسينه ميزدند. بعد اخبار شروع شد که ريگان را در حال ترور شدن نشان مي داد برادران خوشحال شدند و از خدا مرگ او را خواستيم.

يادداشت سوم
شب با برادر قاقازاني زيارت حضرت امام حسين (ع) را خوانديم.
در تاريخ 13/1/1360 روز پنجشنبه بود که پس از صرف صبحانه با بسياري از برادران به حمام رفتيم. شهر خيلي آرام بود. مردم عجيبي داشت. به بازار رفتيم و چيزهايي خريديم. بعد به مخابرات رفتيم. پول خرد پيدا نمي شد که برادران تلفني بزنند. به راه افتاديم. همانطور که مي آمديم يک دفعه کسي ما را صدا زد. برادر حسن آبادي بود. به ساندويچي رفتيم.

يادداشت چهارم
در مورخه 9/1/1360 با گروهي از برادران سپاهي و بسيجي از سپاه قزوين به جبهه ميمک رفتيم. در شب چهارشنبه 12/1/1360 که مشغول خواندن دعاي توسل بوديم. ناگهان صداي مهيبي به گوشمان خورد. در آن لحظه من به ياد حضرت مهدي افتادم به ياد سرور شهيدان حسين بن علي(ع) از خدا خواستم که قبل از شهيد شدن بر مزار اباعبدالله حاضر شوم و اين لحظات معنوي دعاي توسل را در آنجا بخوانم. در حين خواسته هاي روحي ناگهان صداي خمپاره ديگري مهيب تر از صداي اول به گوشمان رسيد. دعاي توسل به همان زمزمه هاي دلنشين خوانده مي شد. در پايان دعاي توسل خمپاره اي در حدود 4 الي 5 متري ما خورد. برادران با فرياد يا اباصالح المهدي پراکنده شدند. بعد از آرامش چند متر پايين تر صداي ناله اي را شنيدم. به طرفش رفتم. ديدم سر وصورتش خوني است. انگار يکي از دوستانم بود. صدا زدم نبي محمدي! ولي جوابي نشنيدم. نفسهاي آخرش را مي کشيد و لبهايش مي جنبيد و دعوت حق را لبيک مي گفت.


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان قزوين ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : حدادي , حسين ,
بازدید : 123
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
الله اکبر ،الله اکبر،اشهدان لا الله الا الله،اشهدان محمد ارسول الله
سلام،سلامي گرم از ميان دود وآتش، سلامي گرم از ميان غرش توپ وتانک، سلامي گرم از ميان ترکش خمپاره ها، سلامي گرم وپر محبت، سلامي گرم از ميان قلبهاي پاک وصاف وساده وجانهاي برکف نهاده جوانان رزمنده، سلام بر مردم هميشه در صحنه سلام بر مردم هميشه بيدار وهشيار وخنثي کننده نيرنگ منافقان وکفار ومشرکين، سلام برمردمي که هميشه به ياد خدا وهميشه به ياد رزمندگان جبهه هاي جنگ حق عليه باطل فرمايد: از غذاي خود مي بريد و به رزمندگان مي بخشيد، که اين خود از نشانه هاي مؤمنان است.
نمي دانم من به نوبه خود چگونه از شما تشکر کنم، نمي دانم چگونه اين بخشش وايثار شما را جبران کنم ونمي دانم چگونه پس از بر گشت از جبهه در ميان شما سر بلند کنم چرا که تا به حال آن طوري که سربازان امام حسين(ع) براي اسلام کار کردند من کار نکردم وهيچ کاري نيز از دستم بر نمي آيد جز اين که دعا کنم: خدايا مراپهلوي امام مهدي (عج)ونايب برحقش امام خميني واين مردم فداکار وبا ايثار روسياه مگردان، اي خدا ديگر بيش ازاين خجالتم مده که ديگر گوشهايم تواناي شنيدن اين را ندارد که بشنود يک پير زن هشت عدد تخم مرغ خانه اش را براي رزمنگان جبهه فرستاده است.
اي مردم هميشه در صحنه، اي دوستان وآشنايان واي خانواده ام همه اين را مي دانيد وبدانيد که من خودم اختياراً به خدمت سپاه در آمدم وباز خودم داوطلبانه به جبهه رفتم واين مطالب را براي تکبر وغرور ومنيّت نمي گويم که شنيده بودم عده اي از افراد مال پرست شايعه پراکني مي کنند که اين جوانهارا به زوربه جنگ مي برند. در جواب به اين افراد بايد بگويم: وقتي که من دراينجا از گناهانم کم مي شود وبه لقاالله مي رسم پس چرا به زور بيايم يا از اينجا فرارکنم، اگر سعادت داشته باشم چه جايي از اينجا بهتر. اين را همه بدانيد که من جنگ نيامده ام به خاطر غرور وتکبر ونه به خاطر ترس از آتش دوزخ ونه به خاطر خوب وراحت بودن بهشت ونه به خاطر شهيد شدن که اين نوع طرز فکر، شرک است. من به خاطر رضاي خدا به جنگ آمده ام، همين وبس.
در ضمن پدر يا برادرم مسئول گرفتن حلاليت از طرف دوستان وآشنايان مي باشند. هر کسي هم که از بنده طلبي دارد مي تواند به خانواده اينجانب مراجعه کند وطلب خود را دريافت کند. اينها را مي گويم به علت اين که وقت تنگ است، چون امشب شب عمليات مي باشد. به اميد پيروزي رزمندگان اسلام بر کفر. رضا حسن پور


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان قزوين ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : حسن پور , رضا ,
بازدید : 122
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

وصيتنامه
بسم الله الرحمن الرحيم
به نام خداوندي که هرآغاز وشروعي با نام اوست.
اين جانب «رجب علي بهتويي»،متولد 1342، صادره از قزوين، روستاي «شريف آباد».وصيت وپيامي به هم وطنان خود از کوه هاي سر به فلک کشيده غرب وفرسنگ ها دور از شهر وديار خود مي نويسم:
سلام به تو اي پيامبر خدا وشما اي جانشينان پبامبر(ص) وسلام بر تو اي امام عصر (عج) وهادي بشريّت وسلام ودورد برنايب بر حق ات،امام امّت،خميني کبير(س) وسلام بر شهيداني که با اهداي خون (خود)درس آزادگي وشهادت رابه ما آموختند.
خدا را شکر که توفيق آن را يافتم تا رهرواين عزيزان باشم.
اي قلم تو گواه باش واي کوه هاي سر به فلک کشيده غرب واي ريگ هاي گرم سنگرها شما هم شاهد باشيد که من با گذشت بيش از 1300سال از انقلاب سرخ حسين (ع)که در دشت کربلا ندا داد «هل من ناصر ينصرني؟»آيا کسي هست مرا ياري کند؟آمدم تا دين حسين (ع) را که اکنون توسط امام امت، خميني کبير و حسين زمان رهبري مي شود ياري نمايم وجهت اهتزاز درآوردن پرچم «لا اله الا الله»بر تمام جهان، اين مسير واين راه را انتخاب کردم واز شما هم وطنان در پشت جبهه، انتظار دارم که بعد از من تفنگم را بر دوش گرفته ولباس رزمم را به تن کرده وسنگرم را خالي نگذاريد.
آري ا حسين(ع) به ما درس آزادگي آموخت وما هم وظيفه داريم که اين درس آموخته از حسين (ع) را به تمام مستضعفان جهان بياموزيم وبه آنها راه آزادگي، شهامت وشهادت را ياد دهيم.
اي عزيزان ا شما وما رسالت بسيار سنگيني بر دوش داريم، که اگر کوچک ترين سستي به خود راه دهيم دشمن مجالي به ما نمي دهد. برادران همة ما در برابر خداوند وخون شهيدان مسئول هستيم. مبادا خداي ناکرده بدون توجه به مسئوليت، به خون شهيدان واين انقلاب عظيم خيانت نماييم. والله اگر چنين باشد، نمي توانيد فرداي قيامت جوابگو باشيد.
قرآن مي فرمايد: «ياايها الذين امنوالاتخونواالله والرسول وتخونوااماناتکم وانتم تعلمون» (نفال/27)
اي کساني که ايمان آورديد ا درکارهاي دين به خدا ورسول ودردنيا به يکديگر واماناتي که در دست شماست، خيانت نکنيد.
مبادا به اين امانت واين نعمت بزرگ، که خدا بر شما منّت نهاد وبه شما داد، خيانت کنيد. قدر اين انقلاب را بدانيد وامام عزيزمان را تنها نگذاريد. امام عزيزي که در جماران نشسته وپشت شرق وغرب را به لرزه در آورده است.
مبادا خداي ناکرده با کم کاري وغيره قلب امام را به درد آوريد، که در نتيجه قلب امام زمان(عج) رابه درد آورده ايد.
اطاعت کنيد ازامام عزيزمان که قرآن در اين باره مي فرمايد: «يا ايها الذين امنوا اطيعواالله واطيعواالرسول واولي الامرمنکم...»
(نسا/52) اي کساني که ايمان آورديد اطاعت کنيد از خدا واطاعت کنيد از رسول خدا وولي امراو. طبق گفته قرآن «ولي امر» همان طور که مي دانيد امروز امام عزيزمان است.
برادران عزيز بايد با وحدت ويکپارچگي به امام امّت بگوييم وبه مسئولين کشور اعلام کنيم که اگر اين جنگ صد سال هم طول بکشد، با حضور داشتن در صحنه هاي نبرد ودر پشت جبهه با بيشترتوليد کردن در کارخانه هاودر مزرعه بابيشتر کشت کردن وحضور داشتن در پايگاه هاي مقاومت وانجمن هاي اسلامي وبا بيشتر درس خواندن ودر راهپيمايي ها با شعارهاي کوبنده ودر صفوف نماز جمعه با گفتن تکبير و«مرگ بر امريکا»، ما ايستاده ايم ومشت محکمي بر دهان ياوه گويان شرق وغرب مي زنيم.

وصيت ديگري به خانواده ام:
اي مادرم ا شب ها تا سحر بيداري کشيدي ومرا به اين سن رساندي اما چه کنم که وظيفه است وبايد در جبهه بمانم. اگر از من در اين دنيا خبري نديدي، متأسفم اما ناراحت نباش، که فرداي قيامت در حضور حضرت زهرا (س)روسفيد هستي.اگر جواني به اين سن رساندي وبه جبهه فرستادي، افتخار کن که در رديف حضرت «ام البنين »قرار گرفته اي که در ماجراي کربلا،فرزندي چون «عباس» (ع) را به ياري حسين (ع) فرستاد.اگر صبور باشي وصبرکني، همانند حضرت زينب(س) چون مادر«وهب» هستي که سر پسرش را آوردند واوبه سوي شان پرتاب کرد وگفت: «من چيزي راکه درراه خدا داده ام، پس نمي گيرم.» اميدوارم به وصيت فرزند خود عمل کني وروز قيامت نزد زهرا(س) روسفيد باشي.در شهادتم خم به ابرو نياور، تابااين عمل مشت محکمي بردهان منافقان از خدا بي خبر بزني.
وشما،اي برادرم بعداز من به مادرمان دلداري بدهيد ونگذاريد ناراحت شود. در شهادتم هيچ ناراحت نباشيد چون من راهم را شناخته ودر آن راه جان داده ام.
وشما،اي برادرم محسن جان ,بسيار خوشحالم که در کنار برادرت سلاح بردوش گرفته وازکشور اسلامي مان دفاع مي کني.اميدوارم پس از من هم اين لباس مقدس سپاه را برتن کني وراهم را ادامه دهي.
والسلام عليکم ورحمه الله وبرکاته رجبعلي بهتويي 10/07/1362


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان قزوين ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : بهتويي , رجب علي ,
بازدید : 142
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت خانواده عزیزم: پس از سلام حضور پدر ومادروخواهران خوب وعزیزم،
امیدوارم که در پناه خداوند منان، خوب بوده ودر سلامتی به سر ببرید.اگر ازحال این جانب خواسته باشید، الحمد الله، سلامتی حاصل ودر سنگرهای عشق وحماسه به دعا گویی تمامی عاشقانی که به عناوین مختلف قلبها یشان برای نصرت مسلیمن عالم تشییع می تپد، می باشیم. دوری از شما آن هم در شرایط حساسی که اینک دارم، برایم بس دشوار است، اما آنچه این دشواری رابر من سهل می گرداند جبهه ها یی است که مستعتش به وسعت قلبهای پاک مردانی است که دم گرم آنان به انسان جانی دوباره می بخشد.لذا،آن چیزی که مرا وسایر همرزمانمان را مصمم ساخته سوزش تیرهای سربین ابر جنایتکاران بر جانهایمان آسان می سازد،فریاد مظلومانه کودکانی است که چشمهای پاک ومعصومشان هر لحظه به ماتم پدران ومادرانشان نشسته واشکها یشان از کین ستمگر برگونه های کودکانة شان جاری است.این ماتمها واین اشکها واین مظلومیتها چنان در قلبهای رزمندگان خدا جویمان تأثیر گذارده که جان برکفان جبهه به دستی سلاح وبه دستی دعا برای زوال ظلم وظالم از خداوند دارند. وآرزوی تمامی رزمندگان پیروزی برشرک ودیدن لبخند از لبان امّت خدا جوی مسلمان است. در جبهه آتش وخون،جویای ذات کبریایی وعشق لایزال اوبوده که هر لحظه در دلمان ثبت گردید وهمین امر باعث ایجاد معنویتی عظیم در جان همزمان گردیده است.
والده عزیزم: شماهمانطوریکه برای اسلام وامت دعامی کنید، بنده هم در اینجابه دعاگویی مشغولم.شماازدوری من ناراحت نباشیدفقط مٌلتمس دعای خیر شمابرای همرزمانم هستم.شماهمه مارا به خدابسپارید، من هم همگی شمارابه خدای می سپارم.
خداهمه شمارادرپناه خویش حفظ نموده وبه شماصبرواستقامت عطافرماید.آن طوری که محاسبه کرده ام درآینده نزدیک فرزندم به دنیاخواهدآمد،به اوبگوییداگردختراست.
اولین کسی باشد که جانش را فدای ارزشهایش کند،آنطوری که سکینه (س)کردو بهترین کسی باشد که ازارزش های خود محافظت می کند. وبه حرف غرض ورزان مفسدگوش نداده وهمچون زینب(س)باشید. واگرپسر بود، به اوبگویید چون ابوذر باشد که قلبش مالامال از عشق وعلاقه برای فداکردن رسول زمانش باشد. به او بگویید که پدرش چه کرد تااو هم چنین کند قبرم را بپوشانید وخاکش رابه فضا بپاشید بگذارید همه شاهد آزادگی ماباشند ،بگذاریددر خاکم بوی خونم را به عالم برساند. وسرخیش در عالم پیداشده تا همه بفهمند که خون من و سایر هم رزمانم به پاکی ریخته شده است، به پاکی.
والسلام علیکم ورحمه اﷲ برکاته.
سید احمد طباطبایی زواره.



آثار باقی مانده از شهید
چکامه ای در مدح مولای متقیان علی بن ابیطالب علیه السلام به قلم شهید سید احمد طباطبایی
علی را چه بنامم علی را چه بخوانم
ندام،ندانم ثنایش نتوانم،نتوانم
علی دست خدابود علی مست خدابود
خدا خواست که خود بنمایددر جنت خود به رخ ما بگشاید
علی را به همه خلق نشان داد علی رهبر مردان صفا بود
علی آینه پاک خدابود علی گرچه خدا نیست
ولیکن زخدانیز جدانیست برو سوی علی تاکه وفارا بشناسی
ببر نام علی تاکه صفا را بشناسی اگر آینه خواهی که ببینی رخ حق را
علی را بنگر تاکه خدا را بشناسی چه گویم سخن ازاو که بگنجد به بیانم
ندانم که سخن رابه چه وادی بگشایم ندانم ،ندانم
ثنایش نتوانم،نتونم علی مرد حقیقت
علی شاه طریقت علی مرهم دلهای خراب است
ره کوی علی راه صواب است ره کوی علی راه صواب است

چکامه ای از سروده شهید سید احمد طباطبائی در مدح مادر
مادر مرا ببخش
فرزند خشمگین وخطاکار خویش را
مادر حلال کن که سراپا ندامت است
با چشم اشکبار زپیشم چومی روی
سرتا پای من غرق ملامت است
هر لحظه در برابر من اشک ریختی
از چشم پرملال تو خواندم شکایتی
بیچاره من که باهمه اشکهای تو
هرگزنداشت راه گناهم کفایتی
توگوهری که درکف طفلی فتاده ای
من ساده لوح کودک گوهر ندیده ام
گاهی به سنگ جهل گوهر راشکسته ام
گاهی بدست خشم به خاکش کشیده ام
مادر مرا ببخش
صد بارازخطای پسر اشک ریختی
اما لبت به شکوه من آشنا نبود
بودم در این هراس که نفرین کنی ولی
کار تو از برای پسر جز دعا نبود
بر دیدگان مات پسر دیده دوختی
تا درد رنج مرا مرهمی کنی
با چشم خواب آلوده تو
چون شمع دیر پای
هر شب گریستی
تا صبح،بسوختی
شبهای بس دراز نخفتی که تاپسر
خوابد به ناز بر اثر لای لای تو
رفتی به آستانه مرگ ازبرای من
ای تن به مرگ داده بمیرم برای تو
این قامت خمیده درهم شکسته است
گویا داستان ملال گذشته است
رخسار رنگ رفته چشمان خسته ات
ویرانه ای از کاخ جمال گذشته است
در چهره تو مهر و وفا موج می زند
ای شهره در وفا وصفای پر ستمت
ای بارگاه قدس خدا می پرستمت
من از کشاکش این عمر رنج بار
بیمار خسته جان به پناه تو آمدم
دورازتو هرچه هست سیاهیست نور نیست
من در پناه روی چوماه تو آمدم
بعدازخدا،خدای دل جان من تویی
من بنده ای که بار گنه می کشم به دوش
توآن فرشته ای که زمهرت سرشته اند
چشم از گناهکاری فرزند خود بپوش
ای بس شبای تیره که در انتظار من
فانوس چشم خویش به ده برفروختی
بس شامهای تلخ که من سوختم زتب
تودرکنار بستر من دست بردعا
مادر مرا ببخش
فرزند خشمگین خطاکار خویش را
مادر حلال کن که سرا پا ندامت است
با چشم اشکبار زپیشم چو می روی
سر تابه پای من ، غرق ملامت است.


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان قزوين ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : طباطبايي زواره اي , سيد احمد ,
بازدید : 148
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
خداوند جان و مال مومنين را به بهاي بهشت مي خرد.
در راه خدا جهاد کنيد و کشته شويد، اين وعده حتمي خدا در تورات و انجيل و قرآن است . پس به خود بشارت دهيد که، اين معاهده با خدا به حقيقت سعادت و پيروزي بزرگي است. (قرآن مجيد)
آن هايي که در مقابل مسلسل هاي دشمن، مستحکم تر و شجاعانه تر ايستادگي کردند و شهيد شدند ، باور داشتند، که شهيد زنده است.
شهيد بر هر فرد مسئول فرياد مي زند، که چرا تن به ذلّت و خواري داده اي ؟ برخيز و قيام کن! ببين ،که ما از ذلّت به عزّت رسيده ايم و از حسين (ع) آموختيم: انّي لا اري الموت الا السعاده.
شهيد قلب تاريخ است . شهيد باعث تداوم و استمرار انقلاب است و شهيد خون به رگ جامعه مي فرستد. شهيد زنده است و شهيد با ايثار خون خويش، درخت اسلام را آبياري مي کند.
اکنون در اين لحظه حساس و مقطع زماني خاص، که انقلاب اسلامي ، در خطر قرار گرفته است ، وظيفه شرعي خود دانستم، که ناقابل ترين نعمت وجود خود را که همان جان و کالبدم مي باشد را براي استقرار حکومت الله و تداوم اسلام و استمرار جمهوري اسلامي ايران به رهبري مرجع عالم تشيع و جهان اسلام امام خميني ايثار نمايم، تا ابر قدرت هاي شرق و غرب بدانند، ملّتي که شعار و عملش شهادت است ، از هيچ نيرو و قدرت ظاهري، ترس و واهمه اي ندارد و پيروزي، از آن مسلمانان و اسلام مي باشد.
امّا ملّت قهرمان و پيرو خط امام، همان طوري که تا به حال ثابت نموده ايد ، از امام بت شکن ، خميني کبير، حمايت و پشتيباني و اوامر معظم له را به مرحله اجرا در آوريد ؛ رمز تمام اين پيروزي هاي درخشان ما، بعد از عنايت و لطف خداوند، بستگي به رهبري هاي امام خميني داشته است و بايستي همانند گوهري بي نظير و گرانقدر از او مواظبت به عمل آيد.
امام را از هر گونه بلا و خطري، با فضل خدا حفظ و از وي پشتيباني نماييد. وحدتتان را حفظ و از تفرقه پرهيز کنيد، که بزرگترين مانع براي تداوم انقلاب اسلامي، همانا از هم گسيختگي مردم مي باشد.
همسرم! بر تو باد که از فرزندانم: عبّاس، فاطمه و عطيه سرپرستي نمايي و با تمام قوا اسلام را در هر زمان و مکاني ياري نمايي.
مبادا فقدان من در روحيه و اراده شما اثر بگذارد! زينب وار به وظايف شرعي خود عمل نما و در تمام مراحل زندگي، همانند زندگي مشترکمان، وظايف شرعي و اجتماعي خود را به نحو کامل انجام ده. براي پيروزي انقلاب و اسلام سعي و تلاش کن ، دنيا هيچ گونه ارزشي ندارد؛ فقط گذر گاهي است ، براي تلاش و فداکاري، براي رسيدن به دنياي جاويد و ابدي.
در هر صورت، شهادت فجر و سعادت است و چنانچه به اين فوز عظيم نائل گردم، جنازه ام را در وطنم، قزوين، در جوار شهداي انقلاب در امامزاده حسين(ع) دفن نمائيد. از شهادتم مسرور باشيد و از گريه کردن بپرهيزيد، که دشمن از اين گريه ها شاد نگردد.
کليه اموال منقول و غير منقولم، هر چه هست متعلق به همسر و فرزندانم مي باشد : (ماشين شماره اراک 1282211 گالانت)، هشتاد هزار تومان پول، به عنوان قرض الحسنه نزد پدر خانمم (آقاي احد آشوري) و اموال داخل منزلم همه متعلّق به همسر و فرزندان عزيزم مي باشد.

دو دختر دارم که بعد از من ،راهم را ادامه دهند .پسرم! از مادر و دو خواهر خود مراقبت کن . اين عمل تو باعث دلگرمي و تسکين مادرت مي شود .
الهي! به حق مقربان درگاهت، به حق شهيدان راهت، به حق شرف و جلالت، بر عمر و عزّت رهبر عزيز انقلاب بيفزاي و دشمنان اسلام و دولت جمهوري اسلامي ايران را از صفحه روزگار محو بفرما و پرچم اسلام را به دست تواناي امام زمان(عج) بسپار.
پيروزي و سر افرازي امت اسلامي را در تمام زمينه ها از درگاه خداوند منان مسئلت دارم .
همسرم ! تا آن جا که به ياد دارم، دستورات مذهبي و فرامين اسلامي را در حدّ فهم و درک خود انجام داده ام. منتها دو ماه نماز و روزه برايم انجام دهيد.
پدرم، مادرم و برادران عزيزم! مرا حلال کنيد و به يادم باشيد.
رسيدگي به مسائل اداري و مالي اين جانب بر عهده آقاي ابوالفضل خوشحال است.
7000 ريال از پول فروش بليط هاي فيلم، که در کانون اسلامي شهر صنعتي نمايش داده شده و متعلق به کتابخانه کانون اسلامي مي باشد، نزد اين جانب است.
مصطفي حق شناس


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان قزوين ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : حق شناس , مصطفي ,
بازدید : 127
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

زندگي نامه شهيد به روايت خواهرش:
حسين در سال 1342 فروردين متولد شد و ازهمان دوران كودكي، ساكت ودرس خوان بود . 2 ساله بود كه پدرم از دنيا رفت و ايشان بدون پدر تربيت يافتند .
ديپلم را در مدرسه نظام وفا گرفت . دوران فراغت ازتحصيل را کار مي كرد ، تا خرج خود وخانواده را بدهد و در مواقع بيكاري، به مطالعه كتابهاي استادمطهري مي پرداخت. در فعاليت هاي مذهبي و مساجد شركت داشت و در دوران انقلاب اعلاميه ها ونوارهاي امام را پخش مي كرد.انقلاب اسلامي پيروز شد واوعضو رسمي سپاه شد .بعد از آن درجبهه حضور پيدا كرد.
به حلال وحرام زندگي بسيار توجه داشت و در سفره اش اگر دو نوع غذا بود، يكي را مي خورد. مي گفت: اسراف مي شود. به ما توصيه مي كردحجاب اسلامي خود رارعايت كنيم و درنماز اول وقت و نماز جماعت شركت داشته باشيم.
يادم هست روزي كه مي خواست به جبهه برود، وصيت زباني كرد وگفت: اگر من صبح به جبهه رفتم، برايم سه روز، روزه بگيريد واگر بعد ازظهررفتم، برايم 2 روز روزه بگيريد . بسيار كم حرف بود و رازش را با كسي درميان نمي گذاشت.




وصيتنامه
بسم الله الرحمن الحيم
اشهدان لا اله الاالله. اشهدان محمد رسول الله.
اشهد ان علي ولي الله.
اي كساني كه ايمان آورديد، آگاه باشيد، خداوند قومي را بسيار دوست دارد، که در راه او جهاد کنند.اگر شما دست از امام و رهبرتان برداريد ، اين انقلاب ضربه مي خورد . نه از امام عقب بمانيد و نه از او جلو بزنيد. اي مردم مواظب باشيد كه ازآيين خدا خارج نگرديد و به تمام جهان بفهمانيد، كه ملت ما تا رسيدن به كربلا و قدس از پاي نخواهد نشست و از جنگ خسته نخواهد شد و از امام دست بر نخواهد داشت. درضمن از همه آشنايان وفاميل و همسنگران و خصوصاً خانواده ام، حلاليت طلبيده و التماس دعا دارم.
به اميد زيارت كربلا. محمدحسين اكبري رضايي فرد


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان قزوين ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : اكبري رضايي فرد , محمدحسين ,
بازدید : 142
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

وصيتنامه
بسمه تعالي
بنام معبود يكتا خالق جهان وپروردگار عالميان وبنام رب العالمين بي همتا وبنام خداوند بخشنده مهربان .
سپاس وستايش مخصوص پروردگار بزرگ است و آفريننده جانهاي بي نهايت و پديدآورنده آسمانها وزمين .
سپاس فقط مخصوص اوست وبه غير ازسپاس كردن بس ناداني وگمراهي است.حمد وسپاس مخصوص يگانه معبودي است كه به وجود آورنده عالميان است وحمد وسپاس فقط وفقط براي يگانه محبوب قلبها پروردگار عزوجل مي باشد.
حمدوسپاس مخصوص آن ذات يگانه ويكتا را كه هيچ مثل ومانندي برایش نيست .
بار پروردگارا نميدانم و نميتوانم در مدح وستايش تو چه بگويم وچه بنويسم چون تو همه چيز هستي وزبان من بسي قاصراست كه بتواند در ستايش تو لب به سخن بگشايد .
بارپروردگارا تو خود از قلب بسيار سياه من باخبري وميداني كه من ناتوانم كه بتوانم صفات تورا بشمارم .
پروردگارا به من توانائي بيان صفاتت را بده چون من بسيار وبسيار ضعيف وناتوانم .بار پروردگارا خودت بهتر مي داني كه من هيچم در مقابلت وكلاً مني در مقابلت وجود ندارد .بار پروردگارا تو مرا از هيچ به وجود آوردي تا بتوانم خودم را بشناسم وهدف از بوجود آمدنم را بفهم ولي ازآنجائيكه من دائماً در پی هواهاي نفساني بودم از تو بسيار فاصله گرفتم ,تو به طرفم آمدي ولي من به طرف نفس رفتم .بارپروردگارا من غرق در منجلاب هواي نفسم شدم وباز تو مرا فراموش نكردي .پروردگارا من بدكردم نافرماني كردم وستم كردم به خودم واما تو نسبت به من رحم وعطوفت نشان دادي .پس اي خداي من كه خيلي خطا كردم وقدري خواهش دلم را پذيرفتم. پس تو نيز بايد مرا فراموش مي كردي ولي ازآنجائيكه بسيار آمرزنده اي مرا فراموش نكردي .بارخدايا اگر فراموش ميكردي من غرق در نفس خود مي شدم ولي اي خداوند كريم چقدر تو كريمي كه بازمرا فراموش نكردي درحاليكه اگر فراموشم مي كردي حقم بود ولي تو بسيار رحيمي .بارپروردگارا از تو عاجزانه ومحتاجانه ميخواهم كه الان كه به سوي تو آمدم وخود اعتراف ميكنم به گناهانم مرا بيامرزي وازخانه رحمتت مرا نااميد نفرمائي .
بارپروردگارا بار گناهانم به قدري بردوشم سنگيني مي كند كه اگر قرار بود دراين دنيا عذاب ببينم مرافشارش به زير زمين مي برد. بارخدايا الان كه فهميدم كه خيلي گناه كردم وبه طرفت روي آوردم اين را نيز فهميده ام كه جزتو كسي نيست كه بتواند مرا بيامرزد پس خدايا مرا بيامرز تا در روز قيامت از رسولان و امامان وشهدا روسياه نباشم .
شهادت ميدهم كه خدا يكي است وهيچ شريكي ندارد ومحمد(ص) رسول وفرستاده او وعلي (ع) ولي او ميباشد.
بارخدايا توكه ما را ازگمراهي ها هدايت كردي به سوي نور ومن قسم يادميكنم به وحدانيت خودت كه اگر توفيق به من بدهي به غير از تو به هيچ احدي سجده نخواهم كرد ودراين موقعيت زماني سجده كردن به صدام را نرفتن به جبهه ميدانم وازآنجائيكه به ما رهبري پيامبر گونه عنايت كردي كه به راستي جانم فدايش باد كه او بود درسايه امام زمان (عج) ما را رهبري كرد تا چگونه زيستن را بياموزيم ,در اين برهه از زمان كه استعمارگران به ميهن اسلامي ما حمله كردند وقصد ازبين بردن اسلام عزيز را داشتند. اما پروردگار آنها را خوار وذليل گرداند ومن به پاسخگويي از رهبر عزيز به جبهه آمدم واين آمدن را از تو ذات يكتا ميدانم واين جبهه آمدن سجده نكردن به غير از خدا ميباشد .
بارخدايا به ما توفيق اطاعت از امر رهبر عزيزمان را عنايت بفرما . من كه به جبهه آمدم وتورا بيشتر درك كردم وبهترين راه به تو پيوستن را در شهادت ميدانم واميدوارم كه اين فوزعظيم را نصيب بنده ضعيف وناتوانت گرداني.
بارخدايا شهادت ما را فقط و فقط براي رضاي خودت قرار بده . خدايا دوستان وبندگان درگاهت به تو پيوستند وپيش تو سرافراز ميباشند ومن اگر شهيد نشوم در نزد آنها خجل وشرمنده خواهم بود. ازتو عاجزانه مي خواهم ,خدايا من عاشق شهادت هستم ومي دانم لياقت ندارم ولياقتش را به من عنايت بفرما ودرآخر ازتو مي خواهم مرا در صفوف شهدا قرار دهي ودرآخرين لحظه شهادت افتخار ديدن حسين(ع) را به من بدهي ودرشب اول قبر,علي(ع) وفرزندانش را به فريادم برساني آمين يا رب العالمين
سخني با پدرومادر:
اما پدرومادر عزيزو گراميم چه بگويم برايتان كه چقدر شما زحمت برايم كشيده ايد ومرا با مهرومحبت بزرگ كرديد. چقدر زجرها كه به خاطر من كشيده ايد و من عوض خوبي كردن به شما بدي كردم وبه شما عزيزان اذيت كردم وبه خصوص به تو مادر عزيزم كه من برايت فرزند خوبي نبودم وهيچ موقع به شما محبت نكردم وبسيار بدي كردم ولي شما عزيزان در تربيت من زحمت كشيده ايد ومرا به جبهه فرستاديد واين جبهه آمدن را مديون شما عزيزان ميدانم .
ازشما مي خواهم درشهادت من نگران نباشيد وخوشحال باشيد كه فرزندتان راه حسين (ع) را رفت ودرشهادتم بي تابي نكنيد كه اجرومزد شما با خداوند تبارك وتعالي مي باشد.
پدرومادرعزيزم خداوند درقرآن مي فرمائيد:
والبته شما را به سختيها چون ترس, گرسنگي ونقص اموال ونفوس وآفات زراعت بيازمايم وبشارت ومژده درآسايش ازآن سختيهاي صابران است, آنانكه چون به حادثه سخت و ناگوار دچار شوند صبوري پيش گرفته وگويند ما بفرمان خدا آمده وبسوي او رجوع خواهيم كرد.
پس پدرومادر عزيزصبركنيد وهيچگونه نگراني به دل را ندهيد ودرسر نماز ودعاهايتان دعا به جان امام عزيز وبراي آمرزش گناه من كنيد وبه فرامين اسلام عزيز كه من در راهش فدا شدم عمل كنيد وهميشه در كارهايتان از امام عزيز پيروي كنيد.
واما سخني با برادران وخواهران عزيزدارم باري عزيزان اميدوارم كه از بديهايي كه به شما كردم مرا حلال كنيد ومرا ببخشيد ودرشهادت من ناراحت نباشيد وهمواره پيرو امام عزيز باشيد ؛افتخار كنيد كه برادرتان در راه خدا شهيد شد, پس هيچ غم وغصه را در خود راه ندهيد وهميشه درسرنماز ودعاهايتان دعا به جان امام عزيز را فراموش نكنيد ودعا كنيد كه خداوند مرا بيامرزد وهميشه به فرامين اسلام عمل كنيد واز طرف من از تمامي كسانيكه از من بدي ديدند, حلاليت بطلبيدواگر در كارهايتان از امام عزيز پيروي كنيد وصبر پيشه كنيد اجرومزدشما با پروردگار عالميان است.
ديگر عرض ندارم وهمگيتان را به خداوند تبارك تعالي مي سپارم خداحافظ
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
بارالها ازعمر ما بستان برعمر رهبرا فزا
ابوالقاسم وطن پور



آثار باقی مانده از شهید
بسمه تعالي
اتا فتحنا لك فتحاً مبينا
با نام ا...پاسدارحرمت خون شهيدان وبا درود بي كران بر رسولان و راهبران گمراهان و با سلام ودرود به ائمه اطهار سلام ا...عليه وبا سلام بي كران بر مهدي عزيز منجي عالم بشريت وبا سلام ودرود بي كران به نايب بر حقش كه ما را از راه ذلت وگمراهي نجات داد .
با سلام ودرود به تمامي شهدا, اسرا ,مفقودين, مجروحين ورزمندگان كفرستیز .
با سلام به تو برادر عزيزوجانبازمبارزراه ا...
پس از عرض سلام اميدوارم كه سلام ما را بپذيري وبه تمام همسنگرانت برساني. اين نامه را در تاريخ شب 22/2/1363 مي نويسم وتوسط برادر مبارز شكرالهي برايت مي فرستم .
برادر عزيز به تو تبريك ميگويم كه وارد سپاه شدي ودر صف مردان خدا قدم بر ميداري, اميدوارم در نماز شبهايت در مسجد انرژي اتمی ماگمراهان را فراموش نكني. التماس دعا .
اين نامه را در وقتي مينويسم كه وقت نماز است وميدانم توالان در صف نماز جماعت ايستاده اي ورهبر عزيز را دعا ميكني بهر حال التماس دعا .
شنيده ام كه ديده بان شدي ومن هم هفدهم به جبهه اعزام ميشوم وميآيم پيش تو كمك ديده بان ميشوم.( البته شوخي بود چون هر كس سعادت ندارد وسعادت از آن مردان خدا ميباشد وبا اين سعادتتان ماراياري كنيد.)
راستي شهادت سرداران اسلام نيكجو وگجينه باف را به تو تبريك وتسليت عرض ميكنم راهشان پر رهروباد.
وقتيكه در خانه يادي از رزمندگان ميكنم كتاب سرود را بر ميدارم وسرود شهادت تورا ميخوانم وبا خود ميگويم اگر یاحتماً كه شهيد شد برايش اين سرود را ميخوانم
به اميد آنروز که نزديك است.خدا حافظ
دعا به جان امام اول والتماس دعا دوم
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
گنهكاروروسياه درگاه حق ابوالقاسم وطن پور

در عمليات كربلاي 5 مجروح شدم وبه يكي از بيمارستانهاي تهران منتقل شدم .بعد از يك هفته در آنجا خواهري به بنده پيشنهاد ازدواج داد .راستش من اول تحت ت‍أثير حرفهاي او قرار گرفتم. او به من مي گفت من افتخار مي كنم كه با يك رزمنده ازدواج كنم .حتي او مي گفت راضي است كه همسرش شهيد شود وافتخار مي كند ولي من از يك حرف او ناراحت شدم او مي خواست براي من هديه اي بخرد كه من قبول نكردم .
من هم فكر مي كردم كه من با ازدواج با او مي توانم بهتر به جبهه اسلام خدمت كنم وبعد كه من از بيمارستان مرخص شدم به جبهه رفتم وچون من اول راضي بودم با اوازدواج كنم آدرس منطقه را به او داده بودم ولي بعدها پشيمان شدم چون با وجودي كه ما به هم نا محرم بودیم او در نامه اي به من نوشته بود : من كسي را ندارم درد دل كنم ,به خاطر آن با تو درد دل مي كنم .يا نوشته بود به حضور رزمندۀ مهربان سلام مي رسانم .
... آيا او واقعاًحزب الهي است ومي تواند همسر خوبي در راه اسلام براي من باشد وچون من بسيجي هستم دائم در جبهه هستم وبراي هميشه به اميد خدا در جبهه خواهم ماند اوبراي من مناسب است .
آيا او مي تواند با همۀ مشكلات بسازد ...
وطن پور 12/7/1366 التماس دعا


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان قزوين ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : وطن پور , ابوالقاسم ,
بازدید : 109
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
سپاس خدايي را که بر ما منّت گذاشت واين مرد بزرگ را رهبر ملّت گردانيد تا مارا از گمراهي وضلالت نجات دهد. بزرگترين افتخار ما اين است که حضرت مهدي (عج) فرمانده ما مي باشند. امروز ملت ايران قلب تپنده اي مانند ولايت فقيه دارد.ما مي خواهيم به رهبري امام خميني (ره) پرچم پر افتخار اسلام را در سراسر جهان به اهتزاز در آوريم.
آري من مي روم تا دين خود را نسبت به انقلاب وخون شهيدان پاک باخته اداکنم.من لبيک گويان در ميدان نبرد با کفر،سينه دشمنان اسلام را خواهم شکافت واگرشهادت نصيب من شود، در حقيقت آن لحظه برايم شيرين تر از عسل خواهد بود.
اگر شهيد شدم افتخار کنيد که برادرتان در راه خدا ودين اسلام جان خود را هديه مي کند وبه جمع شهداي اسلام مي پيوندد.شهادت افتخار است. احمد الله ياري


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان قزوين ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : الله ياري , احمد ,
بازدید : 132
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]
.: Weblog Themes By goldtem.rozblog.com :.

:: تعداد صفحات : 2 1 2 صفحه بعد

تبلیغات

X بستن تبلیغات

موضوعات
تازه های سایت
اخبار روز جهان
شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا
نرم افزار های کاربردی
مستند
دانلود فیلمها و سریالهای ایرانی
انمیشین
فرهنگ جبهه
عملیات
شناسایی ها
نیروهای دشمن
نیروهای دشمن 2
شهدای جهاد سازندگی
آلبومها
برنامه رادیویی
خاطرات انقلاب
وطن
راهیان نور
موسیقی فیلم
سرود
موسیقی بی‌ کلام
فرزند شهید
صدای شهدا
شهید سید اهل قلم آوینی
مارش
مداحی
ايثارگران
خانواده شهدا
اولين هاي شهيدان دفاع مقدس
نوای جبهه
مطالب مفید فرهنگی ، هنری ، اینترنتی و ...
مذهبی
مجموعه پوسترهای شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
فاتحان قله‌های جاسوسان ( شهدای صابرین )
محمد ابراهیم همت
ادعیه و مناجات
ادیه و زیارت
دانلود کتب اسلامی
پخش زنده شبکه های تلویزیونی - سراسری
دانلود تمام آثار شهید مطهری
صرفا جهت اطلاع !!!!
جلوه های ویژه
پی دی اف آموزشی
دوره آموزشي زبان فارسي
کلیپ های با کیفیت دفاع مقدس (۱)
نرم افزارهای موبایل
گنجینه اذان
والپیپرهای اسلامی
والپیپر معمولی
بخش سیستم عامل
بازی
کلیپ
شهید حاج احمد کاظمی
دانلود مجموعه کتابهای کامپیوتر pdf
اس ام اس
اصول و فروع دین
طنز و کاریکاتور
فول آلبوم های مجاز
دیگر رسانه ها
جستجو


آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 1,709 نفر
بازديدهاي ديروز : 1,709 نفر
كل بازديدها : 2,779,943 نفر
بازدید این ماه : 22,460 نفر
بازدید ماه قبل : 22,460 نفر
کل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 4779 عدد
افراد آنلاین : 6 نفر
آروین گلشنی