close
متخصص ارتودنسی
استان فارس



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



شهريور ماه 1335 ه ش در يكي از روستاهاي شهرستان فسا در خانواده اي مذهبي، متدين و عاشق اهل بيت، چشم به جهان گشود. پس از گذراندن دوره ابتدايي در روستا، راهي شهرستان فسا شد و در هنرستانهاي اين شهر تحصيلات متوسطه خود را به پايان رساند.
وضعيت مالي خانواده به دليل فقر اقتصادي منطقه و تنگناهايي كه از جانب عوامل رژيم ستمشاهي براي مردم مستضعف آن ديار روا داشته بودند، باعث شد كه او از سنين نوجواني به منظور كمك به امر معاش خانواده، در كنار تحصيل به همراه پدرش به كار كشاورزي و دامداري بپردازد. او براي والدينش احترام خاصي قايل بود و از محبت به آنها دريغ نمي ورزيد و سعي مي كرد حقوق آنها را به بهترين شكل رعايت كند.
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در جريان تظاهرات مردمي در روستاي محل سكونتش «خيرآباد» (از توابع شهرستان فسا) دستگير و مورد ضرب و شتم عوامل رژيم منفور پهلوي قرار گرفت. او علاوه بر فعاليت گسترده سياسي، به طور جدي در جريانات سياسي شهر نيز نقش موثري داشت و در سازماندهي مردم منطقه و جذب آنها (با توجه به اعتماد مردم نسبت به او) بسيار كوشا بود.

با پيروزي انقلاب اسلامي به منظور حفظ دست آوردهاي انقلاب اسلامي به عضويت هسته هاي اوليه كميته انقلاب اسلامي در آمد. پس از مدتي به سازمان جوانمردان (كه توسط ژاندارمري و به منظور مقابله با توطعه اشرار ايجاد شده بود) پيوست و در فعال نمودن اين تشكيلات نقش بسيار مفيد و ارزنده اي را ايفاد نمود. پس از آن با عضويت در سپاه به خيل عظيم پاسداران توحيد پيوست.
به گفته مسئولين مافوق او در اين نها مقدس؛ بينش عميق فكري، استعداد مناسب نظامي، سرعت عمل و اخلاق حسنه شهيد ستوده، از وي شخصيتي قوي و موثر ساخت و جوهره وجودي اش را شكوفا كرد.

 

او از جمله پاسداران مخلص و عاشقي بود كه در خدمت نظام و امام عزيز(ره) در طول مدت حضورش در سپاه به عنوان خدمتگزاري صادق و پرتلاش، سربازي شجاع و وفادار، لحظه اي درنگ نكرد و با تمام وجودش در راه تحقق آرمانهاي متعالي انقلاب اسلامي تلاش نمود همواره در ماموريتهاي حساس و مخاطره آميز از هرگونه جانفشاني دريغ نداشت.
ايشان از اوايل درگيري در كردستان، جزو اولين گروههايي بود كه همراه تعدادي ديگر از برادران به آن ديار رفت و چون كوهي استوار، در مقابل گروهكهاي وابسته مزدور ايستاد و دليرانه به دفاع از حريم اسلام و قرآن پرداخت.
با شروع جنگ تحميلي و اعزام نيرو به جبهه نبرد، نداي رهبر و مرداش را لبيك گفت و پس از طي دوره فشرده آموزش نظامي در «شيراز»، به عنوان اولين گروه اعزامي از« فسا»، راهي منطقه جنوب شد.
هنگامي كه اين گروه به اهواز رسيدند، هنوز خرمشهر سقوط نكرده بود و هر لحظه فشار دشمن براي اشغال اين شهر زيادتر مي شد. با توجه به نياز شديد جبهه به نيروي انساني، با خيانت بني صدر و دستهايي كه در كار بود، مدت چهارده روز آنها را در اهواز نگه داشتند و عملاً مانع پيوستن آنان به رزمندگان در خط مقدم جبهه شدند. در زماني كه آخرين مقاومتها در مقابل فشار شديد دشمن توسط نيروهاي مردمي و سپاه انجام مي گرفت و شهر در آستانه سقوط بود و آبادان در محاصره قرار داشت، گردان به سرپرستي شهيد «ستوده» از طريق بندر ماهشهر به وسيله يك فروند دوبه به سمت «آبادان» عزيمت كرد.
در مسير راه به واسطه جدا شدن يدك از يدك كش، مدت سه شبانه روز در آبهاي خليج فارس بدون آذوقه كافي سرگردان بودند، اما توكل، سعه صدر، تدبير و توصيه به حق و صبر اين فرمانده دلاور و استقامت رزمندگان همراهش، باعث شد كه لطف خدا شامل حال آنان گردد و از مهلكه نجات يابند. پس از آن خود را به ايستگاه هفت آبادان رساندند و در آنجا با پيوستن به رزمندگان مدافع شهر، مقابله همه جانبه با متجاوزين بعثي را ادامه دادند.
پس از شكستن محاصر ه آبادان ايشان بنا به ضرورت، راهي جبهه «كرخه نور »شد و در كنار ديگر همرزمان به مصاف با دشمن بعثي پرداخت. در اين منطقه، خطر حمله دشمن به مواضع خودي به حدي بود كه يكي از همرزمان شهيد نقل مي كند: تا زماني كه در منطقه كرخه نور بوديم هرگز نشد حتي يك شب شهيد ستوده بدون پوتين استراحت كند و هر لحظه آمادگي كامل براي هجوم به دشمن در او وجود داشت.
اوسلحشورانه در عمليات و نبردهاي متعددي در جنوب از قبيل فتح المبين، بيت المقدس و رمضان شركت داشت و به دليل همين رشادتها و استعداد درخشان و خلوص، پس از عمليات رمضان به سمت جانشين فرمانده تيپ المهدي(عج) منصوب شد. از آن به بعد نيز همچون گذشته با وجود مشكلات زياد و گرفتاريهاي خانوادگي، جنگ را در راس امور خود قرار داد و با همين انگيزه هرگز جبهه را ترك نكرد.
در عمليات والفجر2، خيبر و بدر نيز نقش به سزايي داشت و با دلاوري تمام در عرصه هاي نبرد حماسه آفريد.

 

اين سردار عارف علاوه بر سلحشوري و جنگجويي، انساني وارسته و اهل تهجد بود. او داراي جاذبه و دافعه اي علي گونه بود و با اقتدار به امير مومنان حضرت علي(ع) كه در وصيتي به محمدابن حنفيه فرمودند: «به هنگام روبرو شدن با دشمن جمجمه ات را به خدا عاريه بده، دندانهايت را به هم بفشار، آخر صفوف دشمن را در نظر بگيرد و به قلب دشمن بتاز» هميشه در پيشاپيش رزمندگان، قلب دشمن را نشانه مي رفت.
به ديگران در پيشبرد كارها كمك مي كرد. او براي دوستان و همرزمانش راهنما و دلسوز بود و صميميت، دلسوزي، اخلاص و يكرنگي اش همگان را مجذوب خود مي ساخت.
به نماز اول وقت بسيار حساس و مقيد بود و براي شركت در نماز جماعت اهميت فراواني قايل بود. عشق و علاقه اش به ولايت فقيه او را در ولايت ذوب نموده بود. بارها مي گفت: تنها چيزي كه يك مسلمان را در جنگ نگه مي دارد، تعهد او به اسلام و اطاعت محض از ولي فقيه است. او در كار و ماموريت، عاشقانه انجام وظيفه مي كرد و عادتش اين بود كه در ماموريتهاي گروهي، هر كار به زمين مانده اي را انجام دهد.
عقيده اش اين بود كه مناعت طبع رزمندگان، آنها را از طرح مسائل و مشكلات خانوادگي باز مي دارد و اين وظيفه فرماندهان است كه مشكلات آنها را شناسايي و در رفع آن كوشا باشند.
شهيد ستوده معتقد بود، فرمانده بايد بر قلوب رزمندگان فرماندهي كند، چرا كه در صحنه خونين عمليات، رزمنده اي امر فرمانده اش را اطاعت مي كند كه از صميم قلب به او اعتقاد و علاقه داشته باشد.
به نظم و انضباط اهميت فراواني مي داد و اين خصلت نشات گرفته از عمق اعتقادات او بود. با عمل خود، ديگران را نيز به نظم و رعايت شئون اسلامي تشويق مي كرد.
برادري بسيار دلسوز بود و براي بچه هاي جبهه حالت پدري داشت و هميشه دوستانش را به حضور در ميادين نبرد و بهره وري از سفره گسترده الهي دعوت مي كرد. حق پدر و مادرش را به خوبي ادا مي كرد و از روي صفا و اخلاص به آنها احترام مي گذاشت.

 

 

در عمليات پيروزمندانه بدر در شرق «دجله»، نيروهاي لشكر 33 المهدي(عج) مواضع حساسي را در آن سوي آب تصرف كرده بودند و خود را براي هجوم آماده مي كردند. متجاوزين عراقي پاتك سنگيني را به فرماندهي سرلشكر عدنان خيرالله (كه با هليكوپتر شخصاً پاتك را هدايت مي كرد) آغاز كردند. برادران لشكر با مقاومت خود پاتك آنها را سركوب نمودند. حدود ساعت 1 بعدازظهر بود كه سردار رشيد اسلام حاج محمود ستوده پس از بازگشت از سركشي به خط مقدم، بر اثر برخورد مستقيم گلوله تانك به سنگر هدايت عمليات، مورد اصابت قرار گرفت و با پيكري خونين به خيل شهيدان دفاع مقدس پيوست و به وصال جانان دست يافت و عاشقانه به آرزوي ديرينه خود رسيد.منبع:پرونده شهيد در سازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران شيراز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان فارس ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : ستوده، محمود ستوده , محمود ,
بازدید : 135
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]
در خانواده‌اي متدين و مذهبي  ودر سال هزار و سيصد و چهل و يک ه ش در شيراز ديده به جهان گشود. دستهاي پرعطوفت خانواده, او را از همان كودكي به آغوش مهربان مساجد سپرد تا با صداي گرم خود گلدسته ها را به آواي اذان بنوازد و نواي توحيد و دعوت به خيرالعمل را در همه جا سر دهد. از كودكي با قرآن مانوس گرديد و در اوقات فراغت با تلاوت قرآن و با شنيدن آواي روح بخش قاريان جان ‌شيفته و عطشناك خود را از زلال كلام رباني سيراب ساخت.دوران تحصيل را تا مقطع عالي ادامه داد, و سرانجام مدرك كارشناسي الهيات را كه نتيجه زحمات چندين ساله او در امر تحصيل علوم ديني بود از دانشگاه دريافت داشت.
وي همزمان با اوج‌گيري مبارزات مردمي عليه حكومت ستم‌شاهي با درايت كامل به تبيين فلسفه انقلاب پرداخت و با تكثير و توزيع اعلاميه‌هاي حضرت امام (ره) و با راه‌اندازي و شركت در تظاهرات و راهپيمائي‌هاي مختلف نقش بسيار حساسي را در برقراري نظام اسلامي عهده‌دار گرديد.
پس از پيروزي انقلاب نيز زبان گوياي او. مبلغ قرآن و معارف اسلامي در گوشه گوشه ميهن اسلامي حتي دورافتاده‌ترين روستاهاي كشور بود. دعاي كميل را بسيار دلنشين قرائت مي‌نمود و ذكر معصومين عليهم السلام و آيات شريف قرآن همواره زينت كلام او بود.
«محمدرضا عقيقي» در طول هشت سال دفاع مقدس در جبهه‌هاي حق عليه باطل حضوري مداوم داشت و با مسئوليت‌هايي كه عهده‌دار گرديد در عملياتهاي رمضان , فتح المبين , والفجر و كربلاي چهار و پنج شركت كرد.
كلام ملكوتي او كه از حنجره‌اي آسماني بر مي‌خاست فضاي روحاني جبهه را حال و هوائي خاص بخشيده و روحي تازه در رزمندگان هميشه پيروز مكتب توحيد مي‌دميد.
در اوائل تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت اين نهاد انقلابي كه متصدي حفاظت از دست آوردهاي انقلاب شكوهمند و خونبار اسلامي مي‌باشد درآمد.
از آغاز ورودش در سپاه بخاطر پشتوانه عظيم علمي و تهذيب نفس و بينش گسترده در زمينه مسائل اعتقادي ، سنگر آموزش عقيدتي ـ سياسي را بعنوان جايگاه خدمتي خويش انتخاب نمود و جهت ارتقاء سطح بينش اعتقادي برادران خويش در سپاه و بسيج تلاشهاي وسيعي را آغاز نمود. كلاسهاي اصول عقائد شهيد عزيزمان و ارائه براهين در بحثهاي كلامي در واحد آموزش عقيدتي سياسي سپاه ناحيه فارس شاخص بود.
در سال هزار و سيصد و شصت و دو از طريق آزمون كنكور دانشگاهها در رشته الهيات و معارف اسلامي دانشگاه« تهران» پذيرفته شده اما او هرگز در كلاسهاي درس دانشگاه محدود نشد و در دوران دانشگاه همواره نگران جبهه‌ها بود و بيشتر اوقات تحصيلي خود را در جبهه‌ها گذراند و نيز مهاجرتي به «سوريه »و «جنوب لبنان» نمود و از نزديك با مشكلات و تنگناهاي برادران مسلمان خويش در آنجا و «فلسطين اشغالي» كه از جانب صهيونيستها متحمل مي‌شوند آشنا گرديد و درد آنان را لمس كرد.
وي در جهت تقويت روحي و بيان مسائل شرعي رزمندگان اهتمام مي‌ورزيد و آنگاه كه كمبود مربيان عقيدتي در جبهه را احساس كرد اقدام به تشكيل دوره‌هاي سه ماه تربيت كمك مربي جهت رفع اين كمبود نمود و خود ايشان ضمن اداره كلاسها اصول اعتقادات را نيز براي آنان تدريس مي‌كرد.
از خصوصيات ويژه آن بزرگوار اهميت دادن به فرائض, خواندن دعاي زياد, سجده‌هاي طولاني در آخر نماز, قرائت زياد قرآن كريم, عشق به اهل بيت عليهم السلام خصوصاً الي عبدالله (ع)، مطالعات زياد پيرامون علوم اسلامي, عامل به عمده مستحبات ، شيفته ولايت فقيه ، با بصيرت و بينش روشن آنگونه كه در وصيتنامه ايشان مي‌خوانيم و مطيع بي‌چون و چراي فرامين حضرت امام روحي فداه را مي‌توان برشمرد.
وي که به عنوان مسئول واحد عقيدتي ـ سياسي لشكر نوزده فجر زحمات بسياري در جهت رشد معنوي سربازان اسلام متحمل گرديد،سرانجام پس از مبارزات در جبهه‌هاي مختلف نبرد حق عليه باطل و تلاشهاي پي‌گير در جهت اهداف انقلاب اسلامي در كربلاي پنج لباس زيباي شهادت بر قامت رسايش زيبنده گشت و در روز شهادت بانوي بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا (س) به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
عمليات كربلاي پنج يادمان آخرين مويه‌هاي عاشقانه اوست و بيست و پنجم دي ماه هزار و سيصد و شصت و پنج خاطره پرواز ملكوتي او را در دل خونين خود جاي داده است.
منبع:پرونده شهيد در سازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران شيراز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد


 

وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
" يا اَيُهَا الِاْنسان اِنَّكَ كادِح اِلي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلا قيهِ. "

(قرآن كريم)
در لحظاتي كه انقلاب اسلامي ما به رهبري امام خميني موانعي را كه بر سر راه اسلام و انسانيت قرار دارد يكي پس از ديگري در هم مي‌شكند و هر دم به انقلاب بزرگ و جهاني امام مهدي (عج) نزديكتر مي شود و موقعي كه در شهادت و لقاء الله بر روي جوانان و فرزندان اسلام عزيز باز گرديده است دري كه قرنها بر روي اين امت كه بخواب فرو رفته بود, بسته شده بود و در زماني كه نبرد حق بر عليه باطل و كفر به اعلي درجه خود رسيده و باطل تمام نيروهاي خود را بر عليه حق بسيج نموده تنها راه سعادت و نجات و يا به تعبير قرآن فلاح ، در جهاد مي‌باشد. اما كدام جهاد؟ جهاد با مال و جان, با زبان و قلم, با تعليم و تعلم, جهاد با تمام مظاهر كفر و شرك و نفاق و سرانجام جهاد با شيطان درون جهاد نفس كه برترين جهادها است.
"اِنَّ الجَهادَ باب مِنْ اَبْوابِ الْجَنَّهِ فَتَحَهُ اللهُ لِخاصَّه اَوْليائه. "
(نهج البلاغه)
تنها در پناه جهاد در جبهه‌هاي داخلي و خارجي است كه اسلام عزيز مي‌ماند و مسلمين در امان خواهند بود و بركات خداوند نازل مي‌گردد و حتي بهشت با جهاد و زير سايه شمشيرها بدست مي‌آيد.
" اَلْجَنَّهُ تَحْتَ ضَلالِ السُّيُوفِ. "
در چنين لحظات مهم و سرنوشت‌سازي است كه خود را همچون ذره‌اي بي‌مقدار در مقابل اسلام و امت قهرمان آن و شهيدان هميشه شاهدش و علماء بزرگوار ميدانم, اعتراف مي‌كنم كه عمرم در خدمت به اسلام صرف نشد و اسلام عزيز را آنطور كه بايد و شايد نشناخته‌ام كه
" اَلْاِسْلامُ يَعْلوُا وَ لا يُعْطي عَلَيْهِ "
ولي با اين همه احساس وظيفه و متابعت از دستور خداوند مرا بر آن داشت تا دست به قلم برده اين چند سطر را بنويسم هر چند كه با ديدن وصيتنامه شهداي بزرگ انقلاب اسلامي شرم دارم كه نام اين ورق پاره‌ها را وصيتنامه بگذارم, باشد كه مورد لطف و قبول درگاه خداي متعال قرار گيرد.
اِنّا لِلهِ و اِنّا اِليْهِ راجِعُونَ
اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ الا الله وحدَه لا شَريكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ, اَرْسَلَهُ بِالْهُدي وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدّينِ كُلَّهِ وَ لَوْ كَرِهِ الْمُشْرِكوُنَ وَ اَشْهَدُ اَنَّ اَميرَالْمُومنينَ علي (ع) وَ اَولادِهِ المَعُومين حُجَجُ اللهِ عَلي خَلْقِهِ بَعْد رَسوُلِ اللهِ (ص) اِلي يَوْمِ الْقِيامَهِ وَ اَشهَدُ اَنَّ الجَنَّهَ حَقّ وَ النارَ حَقّ وَ صِراطَ وَ ميزانَ حَقّ وَ سُئوالَ مُنْكَرِ وَ نَكيرٍ فِي الْقَبْرِ حَقّ وَ اَنَّ السّاعَهَ آتِيَهِ لارَيْبَ فيها وَ اَنَّ اللهَ يَبْعَثُ مَنْ في الْقُبُورِ.
با اميد به مغفرت و فضل خداي متعال و قرار گرفتن در صف اولياء خاصه او.
آنچه كه به اينجانب تعلق دارد همگي متعلق به خانواده محترم ميباشد و بايد زير نظر آنها مصرف شود و از كسانيكه به هر نحوي زير دينشان هستم تقاضا ميكنم تشريف آورده و طلب خود را از خانواده وصول نمايند.
از تمام دوستان و آشنايان و همسايگان حلال بودي طلبيده و اگر از جانب من به آنها ضرر و زياني رسيده و يا خداي ناكرده موجب ناراحتي ايشان شده‌ام تقاضاي عفو و بخشش ميكنم و اميدوارم كه مرا ببخشند.
پدر و مادر عزيز و بزرگوارم نمي‌دانم كه با چه زباني و قلمي و قدمي و چگونه از شما و زحمات و كوشش هايتان تشكر و قدرداني نمايم. من همواره مرهون زحمات شما بوده و خواهم بود و خودتان حقي را كه بر گردن من داريد حلال كنيد. اجر شما را فقط خداوند بايد بدهد كه اينكار از عهده فرزند عاصي و ناسپاس شما ساخته نبوده و نيست. اعتراف مي كنم كه براي شما فرزند خوب و شايسته‌اي نبودم و هميشه برايتان ايجاد زحمت و ناراحتي نموده‌ام و نتوانسته‌ام ذره‌اي از حقي را كه بر گردنم داريد ادا كنم. به همين علت و علل ديگر است كه از شما تقاضاي عفو اغماض دارم و خواهشمندم كه مرا بخشيده و برايم دعا وطلب مغفرت نمائيد شايد كه به دعاي شما خداوند نيز از سر تقصيرات من در گذرد.
مبادا خداي ناخواسته كاري كنيد كه موجبات سرافکندگي امام عصر ارواحنا فداه را فراهم آوريد و قلب مقدسش را جريحه‌دار و دل دشمنان اسلام را شاد كنيد. راضي باشيد به رضاي خداوند و بدانيد كه جهان دار فنا و محل گذر است و همه موجودات غير از خداوند و هر آنچه به او منتسب است فاني مي‌باشد و ما امانتهاي خداوند در دست شما بوديم پس راضي و خشنود باشيد كه امانتي را كه سالم تحويل گرفته بوديد سالم هم تحويل داديد و روز قيامت سرافكنده و شرمگين نخواهيد بود.
من نمي‌گويم كه گريه نكنيد, خير گريه كنيد ولي نه تنها بر من بلكه به سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين (ع) و بر تمامي انبياء الهي و ائمه گريه كنيد بر تمام شهداي تاريخ گريه كنيد.
اين تفكر نادرست كه اخيراً شايع شده و گريستن بر شهيد را موجب سوء استفاده دشمنان و دليلي بر ذلت و زبوني و مايه سرافكندگي و شرمساري مي‌داند را نه تنها نپذيريد بلكه با شدت با آن مقابله كنيد. يك قلب سنگ شده و روح مسخ شده مي‌تواند در برابر اين مصائب دستخوش حزن و تأثر نگردد. اگر ما دست از گريه برداريم رفته رفته عواطف و احساسات در ما كشته مي‌شود و در اين صورت واي بر احوالمان كه در برابر ديدگان ما دشمنان بشريت دست به هر جنايت و ستمي بزنند و ما همچنان مانند سنگ ساكت نشسته باشيم و هيچ عكس العملي از خود نشان ندهيم.
آري گريه كنيد كه گريستن بر شهيد شركت درحماسه خون اوست گريه كنيد كه اگر اين تفكر نادرست مورد قبول اسلام بود قبل از همه رسول اكرم (ص) و ائمه اطهار (ع) بدان امر مي‌كردند ولي آيا قضاوت تاريخ نيز چنين است؟
مسلماً نه, در اخبار داريم كه ائمه اطهار خود مجلس عزا مي‌گرفتند و بر اباعبدالله (ع) مي‌گريستند و يا علي ابن ابيطالب (ع) را مي‌بينيم كه بر سر پيكر مطهر رسول اكرم (ص) و جسم مظلومه‌ فاطمه زهرا (س) بشدت گريه مي‌كند و در جاي ديگر رسول خدا (ص) پس از شهادت حضرت حمزه مي‌فرمايد:
" عمويم حمزه گريه كننده‌اي ندارد "
و با اين گفته خود زنان مدينه را تشويق به گريستن بر حمزه نمودند و خود هرگاه بياد حضرت خديجه مي‌افتادند اشك از ديده گا‌نشان جاري مي‌شد.
در كربلا زنب (س) بر سر جسم مطهر اباعبدالله الحسين (ع) اشكها ريخت و ناله‌ها كرد و امام باقر (ع) مقداري از وجوهات شرعيه را اختصاص داد به اقامه عزاي حسين در مراسم حج ... و از اين دست نمونه بسيار است.
اينكه مي گويند:
" مَنْ بَكي اَوْ اَبْكي اَوْ تُباكي عَلَي الْحُسينِ و جَبَتْ لَهُ الْجَنَّهُ "
براي چيست اگر گريستن بر شهيد صحيح نيست پس ما با اين حقايق تاريخي و احاديث وارده چه كنيم؟ با مراجعه به كافي و ديگر كتب حديث متوجه ميشويم كه چقدر در اسلام بر روي گريه كردن بر شهيد تكيه شده و بدان كمال اهميت داده شده است.
پدر و مادر عزيزم, با معصومين (ع) آشنا شويد با سيره و سنت آنها و با آيات قرآن مجيد آشنا شويد چه در غير اينصورت اگر اعمال و گفتارتان هماهنگ و در خط آنها نباشد دچار گمراهي و ضلالت خواهيد شد بگذاريد برايتان از زبان اهل بيت بگويم:
" مَثَلُ اَهْلِ بَيْتي فيكُمْ مَثَلُ باب حِطَّه بَني اسرائيل منْ دَخَلَهُ غَفَرَ لَهُ اِنَّ مَثَلَ اَهلِ بَيْتِي في اُمَّتي كَمَثَلِ سَفينَه نُوح مَنْ رَكَبَها نَجي وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَقَ."
(مقام و منزلت اهل بيت من در ميان امتم, مانند كشتي نوح است هر كس بر آن كشتي سوار شد, نجات يافت و هر كس روي برتافت غرق گرديد.)
" اِنّي تارِك فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ, كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي ما اِنْ تَمَسَّكْنُمْ بهما لَنْ تَظَلُّوا اَبَداً. "
(من در ميان شما دو امانت نفيس و گرانبها مي‌گذارم, يكي كتاب خدا و ديگري عترت من است شما مادامي كه به اين دو متمسك مي‌جوئيد گمراه نمي‌شويد.)
بلي تنها با اعتصام بحبل الله يعني قرآن و ولايت است كه مسلمين نجات مي‌يابند و از اين همه اختلاف و جدائي رها مي‌شوند.
جنگ هفتاد دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
اي خواهران گرانقدر عزت, شرف, عفت پاكي و ارزش واقعي شما فقط در پرتو اسلام و عمل به دستورات آن معنا پيدا مي كند امروز شرق و غرب داعيه آن را دارند كه زن را شناخته‌اند و حقوق واقعيش را تامين كرده‌اند ولي آيا حقيقتا چنين است؟ آيا اينها كه تمام دائره جهان بينيشان از نوك بيني شان فراتر نمي‌رود بهتر زن را شناخته‌اند يا خداوند دانا و حكيم كه خود خالق زن است؟
آندسته از زناني كه در جامعه اسلامي ما, هنوز شان خود را نيافته‌اند تا كي مي‌خواهند در وادي گمراهي و ضلالت به سر برند چرا نمي‌كوشند تا به حقوقي كه در اسلام براي آنها تعيين شده دست يابند و تا كي ميخواهند اسير دست شهوت پرستان و دنيا طلبان باشند و آلت پست مقاصد شوم دشمنان اسلام باشند. آيا ميخواهند همچنان كالائي ارزان براي تبليغات جهانخواران و بازيچه اي در دست استعمارگران باشند و آنگاه در اوج اين اسارت ننگين دم از آزادي زن و دست يابي به حقوق واقعي خود بزنند؟! آيا آزادي و آزادگي زن در بي بند و باري اوست؟! اگر چنين است پس چه تفاوتي ميان اينان با حيوانات است؟!
خواهران من:
حقوق زن در ساير مكاتب را با آنچه كه اسلام عرضه داشته مقايسه كنيد اگر فرهنگ و مكتبي را در اين خصوص از اسلام برتر و بالاتر يافتيد, به آن مكتب رو كنيد ولي من به شما قول ميدهم هرگز چنين مكتبي را نخواهيد يافت. هرگز نخواهيد توانست براي زن الگوهائي بهتر از فاطمه زهرا (س) كه پدر بزرگوارش بارها فرمود: پدرش به قربانش باد. و خديجه كبري و زينب (س) كه تربيت يافته‌گان مكتب اسلام هستند پيدا كنيد.
خواهران مسلمان:
اي كساني كه با قبول مسئوليت خطير تربيت انسان, مرتبه مادري شما در حد مقام انبياء جاي گرفته و به تعبيري بهشت زير پاي شما قرار دارد, به اسلام عزيز روي آوريد و احكام حيات‌ بخش را دقيقاً به مرحله اجرا درآوريد. در اين راه ، جهاد شما همانا همسري وفادار و مادري شايسته بودن است. مقام ارزشمند مادري را با هيچ مقام و ارزشي برابر ندانيد و همواره بكوشيد تا زندگي شما, زندگي زهرا (س), همسرداري شما مانند همسرداري زهرا (س) باشد و در يك كلمه زني باشيد مانند زهرا (س) بديهي است براي دست يابي به اين مقصود بايد مطالعه كنيد و با زندگي اين بزرگ بانوي اسلام و همچنين با نظام حقوق زن در اسلام آشنا شويد. آخرين وصيت من بشما اين است كه بگونه اي زندگي كنيد كه اسلام فرموده:
" و زني باشيد كه اسلام از شما انتظار دارد "
براداران عزيز:
آنچه به خواهرانم گفتم به شما نيز ميگويم كه ارزشهاي والاي انساني مانند مردانگي, شجاعت, شرف, عزت و افتخار را تنها در پرتو تمسك به قرآن كريم و سيره و سنت نبي اكرم و ائمه اطهار (س) بهترين الگو و سرمشق ميباشند.
" وَ لَكُمْ في رَسُولِ اللهِ اُسْوَه حَسَنَه "
روزگاري را به ياد آوريد كه بين ما و اسلام جدائي افكنده بودند و گروهي عمله شيطان را در قالب خواننده و رقاص بصورت الگوهاي نسل جوان درآورده بودند در آن روز منتهاي آمال و آرزوي ما ارضاي هر چه بيشتر شهوات و غايت درك و شعور ما, رفاه طلبي و دنيا خواهي شده بود. در ورطه گمراهي و ضلالت چنان غوطه ور بوديم كه دنيا را با همه زيبائي هايش بيهوده و پوچ مي انگاشتيم ساليان درازي را به ياد آوريد كه همچو مركب رهواري به دشمنان اسلام سواري مي‌داديم و در پاي ايشان همه ارزشهاي وجودي خويش را از مال و جان گرفته تا ناموس و حيثيت قرباني مي‌كرديم.
عزت, غيرت, مردانگي و انسانيت خويش را به ثمن بخسي مي‌فروختيم بي‌آنكه از كسي باك داشته باشيم و يا دستخوش عذاب وجدان گرديم چرا كه در كالبد انساني ما ديگر اثري از روح خدائي نمانده بود ...
تا اينكه خداوند بر ما منت نهاد و با آيت و حجت خويش حضرت امام خميني روحي له الفدا و با نعمت ولايت و هدايت ما را نجات داد و ما را به خودمان باز گرداند.
حال اي برادران: روي آوردن به اسلام كه موجب آگاه شدن انسان به ارزشهاي والاي وجودي خويش ميگردد بهتر است يا روي آوردن به مكاتبي كه جز شهوات و ماديات هيچ هدف ديگري ندارند؟!
با نور و در نور و با ديدگان باز بسوي بي‌نهايت حركت كردن بهتر است يا با ظلمت و در ظلمت و با چشمان بسته بسوي مقصد نامعلوم و مرگبار و عذاب آور شتافتن؟!
امروز در پرتو اسلام رفته رفته ميرويم تا به ارزشهاي والاي انساني آشنا شويم و در اين راه به كمال انساني خويش دست يازيم.
براداران عزيزم:
بزرگي خويش را در اسلام و با اسلام بخواهيد, در طي طريق حق, قرآن مجيد و معصومين (ع) را الگوي خويش قرار دهيد. بكوشيد تا آنچه را كه بر اثر غفلت و جهالت از دست داده بوديد دوباره بدست آوريد. درنگ در اين راه پشيماني و ندامت را بدنبال خواهد داشت. پس بيدار شويد و بيش از پيش در باز يابي گوهر گرانبهاي انساني و اسلامي خود تلاش كنيد.
و آخرين وصيتم به شما اين است كه:
طوري زندگي كنيد و به راهي برويد كه اسلام از شما خواسته و رسول اكرم (ص) و معصومين (ع) رفته اند. مردي باشيد كه خداوند مي‌خواهد و انبياء نمونه بارز آن بودند پدر و همسري باشيد كه رسول اكرم (ص) و علي (ع) براي خديجه (س) و زهرا (س) و حسين (ع) و زينب و ام كلثوم بودند.
و در يك كلام:
يك مرد مسلم پيرو ولايت و امامت باشيد و اي خواهران و برادران يك انسان كامل اسلامي شويد, انشاء الله.
اي امت اسلام:
پس از ما شما وظيفه‌اي بس سنگين و رسالتي عظيم بر عهده خواهيد داشت. مسئوليت حفظ اسلام عزيز و ابلاغ پيام خون شهيدان راه حق و پشتيباني از مقام ولايت فقيه بر عهده شماست بدانيد كه در انجام اين تكليف چشم تمام شهداي تاريخ به شما و اعمال شما دوخته شده و همه منتظرند ببينند آيا رسالت ناتمام آنها را به انجام خواهيد رساند يا خداي ناكرده در انجام وظيفه كوتاهي و سهل انگاري خواهيد كرد.
هر آن در جوش و خروش باشيد و از هيچ حادثه‌اي هراس بخود راه ندهيد, جز در برابر حق تسليم نگرديد و از تهديد و ارعاب هيچ قدرتي بيم نداشته باشيد.
" وَ اَنْتُمُ الْاَعْلَوْنَ اِنْ كُنْتُمْ مُومِنينَ "
با وحدت كلمه و اطاعت از مقام مقدس رهبري و از همه بالاتر با توكل به خداوند قادر متعال و توسل با معصومين (ع) در مقابل تمام ظلم‌ها و ستم‌ها و قدرتهاي پوشالي و ظاهر فريب و تمامي دسيسه‌ها و مكرها ايستادگي و مقاومت كنيد كه:
" اِنْ يَنْصُرُكُمُ اللهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ "
در راه اجراي احكام مقدس اسلام تا آنجا تلاش و كوشش كنيد كه الگو و اسوه‌اي براي جهانيان شويد.
" وَ كَذلكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّهً وَسَطاً لتَكوُنُوا شُهَداءُ عَلَي النّاس "
انشاء الله كه با خودسازي و ايجاد آمادگي در خود, اين آمادگي را نيز در ديگران بوجود آوريد و زمينه‌ساز حكومت حضرت بقيه اللهِ الاَعْظَمْ اَرْواحُنا لَهُ الْفِدا باشيد.
فرزندان خود را با ايمان به خدا, عشق به اسلام, شوق به شهادت, توكل به خداوند متعال و تمسك و توسل به اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام و همچنين با احساس مسئوليت در قبال سرنوشت اسلام و مسلمين تربيت نمائيد. فرزندان شما بايد مجهز به سلاح ايمان و تقوي باشند و همه چيز خود را از خداوند دانسته و در راه او و براي پياده كردن اسلام عزيز آماده هرگونه ايثار و فداكاري باشند. فرزنداني كه شيران روز و زاهدان شب باشند و تمام اعمال و رفتارشان براي خدا باشد.
" اِنَّ صَلاتي وَ نُسُكي وَ مَحْيايَ وَ مَماتي لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ "
آينده سازاني كه با آماده كردن زمينه ظهور, خود از ياران و منتظران امام زمان (عج) باشند.
اي امت مسلمان: در هر مقام و موقعيتي كه هستيد در ايفاي وظايفتان سستي و كم‌كاري و كارشكني روا نداريد. امروز سهل انگاري و خيانت مفهومي جز محاربه با اسلام عزيز و امام عصر (عج) نداشته و جز محشور شدن در صف يزيديان و حسرت ابدي چيزي بدنبال نخواهد داشت, در اين نظام الهي همه بايد يكدل و يكزبان تلاش و كوشش كنيد و همه براي يكديگر دل بسوزانيد.
" كُلُّكُمْ راع وَ كُلُّكُمْ مَسْئول عَنْ رَعْيَّتِهِ "
همانند پيكري واحد باشيد كه سود و نفع يك عضو را سود تمام بدن و زيان و ضرر به عضوي از اين پيكره را ضرر به تمام بدن به حساب آوريد.
مَثَلُ الْمُومِنينَ في تَوادُدِهمْ وَ تَراحُمِهِمْ كَمَثَلِ الْجَسَدِ اِذا اشْتَكي بَعْضُ هُمْ تَداعي سائِرُهُمْ بِالسَّهَرِ وَ الْحِمي.
(رسول اكرم (ص))
در كسب علم و بالابردن بينش اسلامي خويش بكوشيد.
" طَلَبُ الْعِلْمِ فَريضَه عَلي كُلِّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَهٍ "
دشمنان ما هميشه از جهل و غفلت ما سوء استفاده كرده‌اند و تا توانسته‌اند ضربات مهلك خود را بر پيكر اسلام و مسلمين وارد كرده‌اند.
تنها در سايه شناخت دقيق و عميق اصول و معارف اسلامي است كه ميتوانيم هجوم همه جانبه دشمنان اسلام را سد كنيم, راه نفوذ انديشه بيگانه را بر عقايد و افكار خود و ديگران ببنديم, با مجهز شدن به سلاح علم و ايمان, تزكيه و تعليم ميتوانيم دشمن را اعم از كفار و منافقين در هر شكل و قيافه‌اي باز شناسيم و در نابودي آن توان و قواي خويش را به كار اندازيم. باشد كه اين تلاش و كوشش ما مرضي خداوند متعال و معصومين (ع) قرار گيرد.
مسئله ديگري كه به شما امت مسلمان تذكر ميدهم اطاعت كامل از مقام رهبري و پشتيباني همه جانبه از ايشان ميباشد. امروز بر عهده همه ماست كه از امام امت و از كساني كه مورد حمايت ايشانند قاطعانه حمايت كنيم و با كساني كه با ايشان در ستيزه جويي و دشمني هستند, دشمني و مخالفت كنيم حمايت و پشتيباني از مقام ولايت فقيه, روحانيت مبارز و آگاه ، نهادهاي انقلاب اسلامي خصوصا سپاه پاسداران و جهاد سازندگي و ساير نيروهاي نظامي و انتظامي از اهم تكاليف و مسئوليتهاي ما ميباشد.
از باز گشت دوباره سامري‌ها برحذر باشيد, مبادا با وجود خون اينهمه شهيد و مجروح و حضور جانبازان و خانواده محترم شهداء نتوانيد هشياري و بيداري خود را حفظ كنيد. مبادا دست از دامان امام و ياران امام برداريد و به اسلام و جمهوري اسلامي پشت كنيد. كه در اينصورت خشم و عذاب الهي را بر خود خريده‌ايد.
مبادا زبان به كلامي گشائيد و گوش به حرفي سپاريد و دست به عملي بزنيد كه حقيقت آن بر شما روشن نباشد.
" وَ لا تَقْفُ ما لَبْسَ لَكَ بِهِ عِلْم اِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُوادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْئُولاً. يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُو اَنْ جائَكُمْ فاسِق بِنَبَاً فَتَبَيَّنُوا اَنْ تُصيبُوا قَوْماً بِجَهالهٍ فتصبحوا عَلي ما فَعَلْتُمْ نادِمينَ. "
تنها راه نجات اسلام, تمسك به قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) است كه اين همانا حَبْلُ اللهِ الْمَتين ميباشد يعني ولايت.
كه رسول اكرم (ص) فرمود:
" اِنّي تارِك فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتابُ اللهِ وَ عِتْرَتي, اِنْ تَمسَّكنُمْ بِهِما لَنْ تُصِلُّوا اَبَداً. "
و در غيبت ولي عصر ارواحنا فدا, تمسك به نايب ايشان و مقام ولايت فقيه است.
خود امام عصر (عج) فرمود:
" وَ اَمّا الْحَوادِث الْواقِعَعِ فَارْجَعوُا فيها اِلي رُواهِ اَحاديثِنا. "
كه آنها حجت هاي خداوند هستند.
" فَاِنَّهُمْ حُجَّتي عَلَيْكُمْ وَ اَنَا حُجَّهُ اللهِ. "
پس گوش به او داريد فرمانش را لبيك گوئيد و دشمنانش را خوار و ذليل و زبون گردانيد كه اينكار همانا ياوري امام حسين (ع) است در كربلاي هميشگي تاريخ.
" كُلُّ يَوْمٍ عاشوُرا وَ كُلُّ اَرْضٍ كَرْبَلا "
و شما اي محرومان و مستضعفان بدانيد كه تنها حامي و نجات دهنده شما اسلام است. آينده بشريت در دست اسلام و شما تنها در سايه او خواهيد توانست به عزت و بزرگي دست يافته و حيات خود و نسلهاي بعد از خودتان را تضمين كنيد. هيچ مسلك و مكتبي قادر نخواهد بود به خواسته‌هاي باطني شما پاسخ شايسته دهد مگر اسلام, پس به اسلام روي آوريد و بدانيد كه وعده خداوند تحقق خواهد يافت.
و زمين از آن بندگان شايسته او به زعامت و رهبري حضرت ولي عصر (عج) خواهد شد.
" لَقَدْ كَتَبْنا لِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اِنَّ الْارَضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ. "
اي كسانيكه در انتظار آينده‌اي درخشان و تابناك بسر ميبريد, به قرآن روي آوريد و بدو چنگ زنيد. همانا قرآن نجات دهنده شما و هدايت كننده شما به سوي خداست.
" فَاِذا لْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقَطَعْ الْلَّلِ الْمُظْلِمُ فَعَلَيْكُمْ باِلْقُرْآن. "
آنگاه كه فتنه‌ها چون شب تاريك شما را در بر گيرد به قرآن پناه بريد هر كس به قرآن روي آورد سعادتمند گرديد و هر كه آن را به پشت سر انداخت گمراه شد. از درياي بي‌انتهاي علم و كمال و نور و هدايت آن سيراب شويد كه اوست ريسمان محكم الهي در ميان بندگانش به قرآن روي آوريد كه علي (ع) در آخرين لحظات عمر شريفش بدان نصيحت مي‌فرمود به قرآني روي آوريد كه پاره‌اي از ابعاد و مفاهيمش از طريق اهل بيت به ما روشن و آشكار گشته.
به قرآني روي آوريد كه دشمنان اسلام از شدت خشم آن را برميز مي‌كوبند و مي‌گويند تا اين كتاب در بين مسلمين است جايي براي ما نيست. به قرآني كه رهاننده ما از خشم خداوند و سپر محكم الهي در برابر حوادث و ناملايمات زمان و منجي عالم و هادي ناس بسوي خداست روي آوريد.
خدايا بحق محمد و آل محمد بر شور و عشق ما نسبت به قرآن مجيد بيفزا و بياري آن قلوب ما را از كينه و حسد, بغض و غرور و گناه پاك دار و دلهاي ما را بيكديگر نزديك فرما.
پروردگارا قلوب ما را شايسته كسب فضايل و مهبط فرشتگان رحمت خويش قرار ده.
پروردگارا به واسطه قرآن مجيد زبان ما را به حق گويا, چشمانشان را به حق بينا و روح ما را متغرق در كمالات معنوي قرار ده.
پروردگارا ما را در عشق خود فاني گردان.
خدايا بر محمد و آل محمد (ص) درود فرست و ياريمان فرما تا حق تو را آنگونه كه شايسته ذات مقدس توست و حقوق كتاب و پيامبرت و جانشينان معصومش را آنچنان كه شايسته ايشان است ادا نمائيم به اميد آنكه مورد شفاعت آنها قرار گيريم.
پروردگارا از خطا و لغزشهاي ما در گذر و حقوق باقيمانده بر گردنمان را تو خود ادا فرما.
پروردگارا تنها تو را است حمد و ثناي مطلق و تنها توئي شايسته پرستش و ستايش, توئي پناه بي‌پناهان و فريادرس درماندگان. بدرگاه تو روي مي‌آوريم و از تو كمك مي‌طلبيم. دست نياز بسوي تو دراز ميكنيم چرا كه خودت فرموده‌اي:
" اُجيبُ دَعْوُهِ الدَّاعِ اِذا دعنانِ فَليَسْتَجيبُوا لي وَلِيُومِنُوا بني "
به فريادمان رس و شر كفار و منافقين و معاندين را از سر اسلام و مسلمين كوتاه بفرما.
پروردگارا به محمد و آل محمد درود فرست و ما را به آن بزرگواران ببخش و با آنان محشور فرما و ما را از شفاعتشان در آن روز سخت و هولناك محروم مدار.
" اَللّهُمَّ اَحْيِنا حيوهَ مُحَمَّدٍ وَ آل مُحَمَّدٍ و اَمِتْنا مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلَ مُحَمَّد.ٍ "
خداوندا امام عزيز, جان و روح اين امت, خميني بزرگ را در پناه خودت محفوظ دار و طول عمر با عزت تا ظهور حجت ابن الحسن العسكري (عج) به او عنايت فرما.
پروردگارا بر محمد و آل محمد درود فرست و در فرج امام زمان عج تعجيل فرما, قلب مقدسش را از ما راضي و خشنود و غم و اندوه را از آن سلاله مطهر نبي اكرم دور بدار و ما را در زمره ياران و مقربان و خاصان درگاهش قرار ده.
خداوندا بحق محمد و آل محمد لشكريان اسلام را بر جنود كفر و نفاق نصرت داده و آنان را در اين راه ثابت قدم و استوار بدار و فرشتگان رحمتت را در هنگام سختي و دشواري به ياري آنان فرست كه توئي بهترين ياري كنندگان و نيست هيچ فتح و نصرتي مگر از جانب تو.
" وَ مَا النَّصْرُ اِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللهِ "
خداوندا اين خونهاي ناقابل را از ما بپذير و به سبب آن درخت مقدس اسلام را برومندتر, شادابتر, سرافرازتر بفرما:
بارالهي ما را به شهداي كربلا ملحق فرموده و با اباعبدالله الحسين عليه السلام محشور بفرما. ارواح تمامي شهداي تاريخ و انبياء الهي و اولياء و صالحين و صديقين را از ما شاد و راضي بگردان, صبر عظيم و اجر جزيل و آگاهي و حركت را به بازماندگان ما عنايت فرما تا راه ما را پاس داشته و آنرا تا سر منزل مقصود ادامه دهند و سلاح هاي بر زمين افتاده ما را برداشته و بر دشمنانت حمله ور شوند تا آن زمان كه وعده حقت متحقق شود و سراسر كره خاك را دين و نام تو فرا گيرد.
يا قاضِيَ الْحاجاتِ, يا مُجيبُ الدَّعواهِ يا اَرْحَمَ الّراحِمين ـ اَللهُمَّ رِضاً بِقَضائِكَ وَ تَسْليماَ لِاَمْرِكَ لا مَعْبُودَ سِواكَ يا غِياثَ الْمُسْتَغيثينَ آمينَ
وَ صَلَّي اللهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ دَعْوانا اَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبَّ الْعالَمينَ.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَهُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ.
پنجم رمضان المبارك سال يك هزار و چهارصد و سه مطابق با بيست و هفتم خرداد ماه يك هزار و سيصد و شصت و دو.
محمدرضا عقيقي 


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان فارس ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : عقيقي , محمدرضا ,
بازدید : 172
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

روستاي شيخ عبود بيضاء در سال 1328 ه ش ميزبان كودكي از سلاله سرخ شقايق بود خانواده باصري پس از مدتها انتظار, آغوش پر مهر خود را بر اين غريبه كوچك گشود و نام مبارك محمد را براي او برگزيد محمد تحصيلات خود را در مدارس قديم آن روز آغاز كرد و سال ششم ابتدايي را با موفقيت پشت سر گذاشت. وي از همان كودكي لبهاي مبارك خود را با تلاوت كلام نور, معطر ساخت. به گونه‌اي كه در سن دوازده سالگي تمام قرآن را فراگرفت و بعضاً با تشكيل كلاسهاي مختلف, آموخته‌هاي خود را در اختيار ديگران قرار مي‌داد. فعاليتهاي سياسي و انقلابي وي از سال 1352 آغاز گرديد و از همان زمان در كنار كارهاي روزانه با پخش و توزيع اعلاميه‌هاي امام (ره) گامهاي موثري در مسير برقراري حكومت اسلامي برداشت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت گروه مقاومت مسجد حبيب «شيراز» درآمد و با عنوان سرپرست اين گروه فعاليتهاي چشمگيري را عليه دشمنان انقلاب و منافقين آغاز كرد. وي در جريان همين مبارزات در محله دروازه سعدي شيراز مورد تهاجم و ضرب و شتم نيروهاي ملحد منافقين قرار گرفت و با پيكري خون آلود به بيمارستان انتقال يافت و به مدت سه ماه بستري گرديد و حتي پس از بهبودي نيز سالهاي سال آثار زخمهاي كوردلان منافق بر پيكر نوراني او نمايان بود. سردار شهيد محمد باصري اندك زماني پس از شروع جنگ تحميلي و پس از گذراندن دوره‌هاي آموزشي در كازرون از طريق بسيج به سوي عرصه‌هاي خون و مبارزه شتافت و در عمليات بيت المقدس شركت كرد. وي پس از پيروزي و آزادي خرمشهر به جمع صميمي خانواده بازگشت, اما او كه گمشده خود را در خاك خونرنگ جنوب و در عرصه‌هاي نبرد يافته بود, بار ديگر راهي جبه‌هاي حق عليه باطل گرديد و در عمليات تنگه چزابه شركت نمود. اين شهيد بزرگوار در سال 1360 رسماً به عضويت سپاه پاسداران درآمد و با عنوان مربي آموزش عقيدتي فعاليتهاي خود را آغاز كرد. وي علاوه بر مسووليت‌هاي خطيري كه در جبهه عهده‌دار بود مدتها به عنوان مسئول ستاد پشتيباني جبهه و جنگ سپاه مرودشت انجام وظيفه كرد. وي در سال 1361 به همراه همسر و مادر دلسوخته خويش به زيارت بيت‌الله الحرام تشرف يافت و پس از مراجعت بار ديگر با دلي مالامال از عشق و شور به جبهه عزيمت نموده با عنوان تخريب‌چي در گردان رزمي انجام وظيفه كرد. در ادامه با گذارندن دوره‌هاي مختلف آموزش غواصي, خود را براي عمليات كربلاي 4 و 5 آماده كرد. خدمات ارزنده شهيد و همرزمان دريادل او در شكستن خط پدافندي دشمن, باعث پيشبرد اهداف اين دو عمليات گرديد. هر چند اين عزيز در ادامه از ناحيه سينه, گلو و دهان دچار مجروحيت شد ولي پس از دو ماه استراحت و كسب بهبودي نسبي بار ديگر به سوي جبهه‌هاي نور شتافت و با سمت فرماندهي گردان جوادالائمه جزيره مجنون را جولانگاه شوريدگي‌هاي خود ساخت . سردار شهيد حاج «محمد باصري» اينگونه در تاريخ چهارم تيرماه 1367 با دنياي فاني بدرود گفت و آن سوي خطر در پوسفستان خون و حماسه تنها ماند. هنوز بعد از سالها همسر دلسوخته و پنج فرزند داغدارش به اميد يافتن نشاني از او, چشم به دروازه‌هاي شهر دوخته ‌ ا ند.
منبع:پرونده شهيد در سازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران شيراز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد

 

وصيت نامه
...خداوندا! چندين سال بود كه آرزوي شهادت در راه تو مي‌كردم و آرزوي خدمت در راه تو مي‌كردم تا آنجا كه به اين حقير عاصي تفضل و كرامت فرمودي و لباس مقدس سبز شهادت سرخ را برتنم پوشاندي و مرا بخدمت خود انتخاب كردي عزيزان امروز وحدت براي اسلام از همه مهم‌تر است خط‌گرا نباشيد. پشت سر حضرت امام و روحانيون حركت كنيد عاشقان كوي اباعبداله شيطان شما را فريب ندهد.

...خداوندا! شايد اين آخرين وصيت نامه اي باشد كه مي‌نويسم و شايد اين آخرين سفري باشد كه در راه تو حركت مي‌كنم. قصد و ايده خود را براي بدست آوردن رضايت تو قرار داده‌ام. خدايا! پروردگارا! قلبم را كه آكنده از زرق و برق دنيا شده و به ملاقات تو خود را به تپش انداخت. از عشق خودت و فناشدن در راه خودت با نور هدايت و معرفت قوي گردان تا آنجايي كه ديگر به جز محبت و عشق خودت و دوستانت, محبت, عشق و فرمان كس ديگري را اطاعت نكند و نپذيرد. محمد باصري

 

 

 

خاطرات
فرود كشاورز :

در آخرين لحظات كه جزيره مجنون سقوط كرده بود, من به اتفاق حاج باصري كليه نيروها را به پشت خط هدايت كرديم. بعد از ما ديگر كسي از نيروهاي خودي در جزيره نبود. يك جاده آسفالت بود كه ما روي همان جاده به پشت خط بر مي‌گشتيم ... ناگهان در چند متري ما موشك كاتيوشا زدند. وقتي من برخاستم ديدم دو سه نفرمان شهيد شده‌اند. به سراغ حاج باصري كه رفتم, ديدم به پشت افتاده است. ايشان را چند مرتبه صدا زدم. اما ... چون خودم زخمي بودم نمي‌توانستم حاج باصري را هم حمل كنم. من برگشتم و آن عزيز در همان جا ماند...


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان فارس ,
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10

برچسب ها : باصري , محمد ,
بازدید : 127
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

در اول خرداد ماه هزار و سيصد و چهل و يک ه ش در حالي كه شيراز سرمست از عطر نارنج و بوي گل سرخ ، پذيراي رندان دلسوخته عالم بود. دلاور مردي از تبار شقايق پا به عرصه حيات گذاشت تا افتخار شهر و ديار خود باشد. «محمد» هديه‌اي غيبي و آسماني بود كه به خانواده‌اي متدين و مذهبي در «شيراز» عطا شد. شهيد «محمد غيبي» دوران كودكي را در زادگاه خود «شيراز» و در جوار بارگاه ملكوتي شاهچراغ احمدبن موسي (ع) گذراند و در هفتمين بهار زندگي پا به حيطه علم و فضل و دانش گذاشت. دوران تحصيل را تا سوم متوسطه ادامه داد و اين در حالي بود كه كشور اسلاميمان در بحبوحه انقلابي عظيم مي‌رفت تا آخرين ريشه‌هاي فساد و تباهي را از باغ خزان رسيده ميهن بركنده و نظامي الهي و آسماني را بنيان نهد. شهيد غيبي همدوش و هم‌صدا با امت اسلامي و با شركت در تظاهرات و راهپيمائي‌هاي ضد رژيم و با پخش اعلاميه‌هاي حضرت امام (ره) دين خود را به اسلام و انقلاب ادا نموده و از هيچ كوششي در جهت اعتلاي فرهنگ اسلام در جامعه دريغ نداشت.
سردار شهيد محمد غيبي جزء اولين كساني بود كه پس از آغاز جنگ, عاشقانه پا به عرصه‌هاي نبرد گذاشت و تا لحظه شهادت بطور مستمر در جبهه‌هاي حق عليه باطل به دفاع از نظام و ولايت پرداخت. وي در غالب عملياتها از جمله عمليات فتح المبين, بيت المقدس, بدر و كربلاي چهار و پنج شركت داشت و به علت استعدادهاي درخشاني كه از خود بروز داد از همان ابتدا مستوليتهاي مهمي بر عهده او نهاده شد:
مدتي مسئوليت گردانهاي قائم را به عهده داشت و مدتي نيز قائم مقام تيپ امام حسن (ع) بود.
سردار شهيد محمد غيبي كه بارها پيكر مطهرش آماج تير و تركش دشمن بعثي قرار گرفته بود سرانجام در تاريخ بيست و پنج ديماه هزار و سيصد و شصت وپنج آخرين زخم نياز را بر جان پذيرفت و در بارگاه بي نياز سر بر آستان لايزال گذاشت و به نام مقدس شهيد, افتخار يافت. بيست و پنج ديماه همچين يادمان پرواز ملكوتي ديگر ياران عاشق او از جمله سرداران شهيد, هاشم اعتمادي و جواد روزيطلب است كه همه بر اثر آتشبار مسلسل يكي از نوادگان شيطان پليد بعثي, چون سروي استوار بر خاك خونين شلمچه فرو افتادند.
از شهيد غيبي فرزندي به نام محمد حسن به يادگار مانده است كه شهيد قبل از شهادت نام مبارك خود را بر او نهاد.
تواضع و فروتني, ايمان و اخلاص, زيبنده معنويت مردي بود كه به جمال فقر و سادگي آراسته بود و اينك از آنهمه خوبي خاطراتي زخمي مانده است و لباني متبسم كه چهره آسماني او را در قالب كهنه دلهامان روحانيتي خاص بخشيده است.
منبع:پرونده شهيد در سازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران شيراز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد

 

 

خاطرات
اصغر کارگر:

يكي از همرزمان شهيد نقل مي‌كند در عمليات كربلاي چهار شهيد مدت سه شبانه روز خواب نداشته و وقتي دستور برگشت از خط به او به عنوان فرمانده داده مي‌شود در قايقي كه آنها را از رودخانه عبور مي‌داده بفاصله چند دقيقه چنان خواب عميقي مي‌رود كه آنطرف رودخانه با ريختن آب روي صورتش او را از خواب بيدار كرده و به پشت خط منتقل مي‌كنند.


در اوايل جنگ به فرماندهي گروه چريكي براي شناسايي خطوط دشمن عملياتي را آغاز مي كند كه بعد از دو روز كه در شنهاي خوزستان گم مي‌شوند و اكثريت گروه در شنهاي داغ از بي آبي و گرما شهيد مي‌شوند او و دو سه نفر ديگر چاله كنده و سرهايشان را درون چاله كرده تا گرما كمتر اثر كند و بعد بوسيله يك جيپ ارتشي ايراني نجات داده مي‌شوند.

در شب شهادت شهيد محمد, او و چندتن از فرماندهان تيپ در حال حمام كردن بوده‌اند و همه از زير دوش بيرون مي‌آيند و شهيد محمد همچنان زير دوش حمام بوده . يكي از دوستانش مي‌گويد محمد زودباش چقدر طول مي‌دهي . شهيد مي‌گويد: دارم غسل شهادت مي‌كنم كه خدا دلش نيايد مرا شهيد نكند همرزمش مي‌گويد: وقتي داشت بعد از حمام لباس مي‌پوشيد چنان چهره‌اش نوراني و دگرگون شده بود كه مي‌خواستم جلو بروم و بگويم محمد مشخص است رفتني هستي و شهيد مي‌شوي لطفاً مرا هم شفاعت كن اما رويم نشد كه به او بگويم كه داري شهيد مي‌شوي .

در هنگام شهادت تير دشمن به قلب او مي‌خورد كه در جيب سمت چپ لباسش زيارتنامه حضرت زهرا (س) بود كه سوراخ و خوني مي‌شود و همان زيارتنامه‌اي بوده كه ساعتي قبل از شهادتش زيارتنامه را مي‌خوانده است.

در زمان قبل از انقلاب كه ايشان در دوره راهنمايي و سال اول دبيرستان تحصيل مي‌كردند و سن كمي داشتند ولي به دليل روشنگري كه از طرف پدر شهيد در منزل مي‌شد ايشان و ديگر اعضاي خانواده از حضرت امام كه در نجف تبعيد بودند تقليد مي‌كردند و عكس و رساله امام در منزل موجود بود و شهيد با سن كمي كه داشتند مي‌گفتند دوست دارم روحاني شوم و يا اينكه مي‌گفتند دوست دارم بزرگ شوم و به مستمندان و يتيمان كمك كنم و يا اينكه مي‌گفتند يعني مي شود ما در ركاب حضرت حجت (ع) باشيم؟

در جريان مبارزات اوايل انقلاب شركت فعال در پخش اعلاميه و راهپمايي داشتند و گاهي با لباس خوني به منزل مي‌آمدند و مي‌گفتند زخمي ها را حمل مي‌كرديم كوكتل مولوثف مي‌سازيم و به ارتشي‌ها حمله مي‌كنيم.
بعد از انقلاب نيز در مسجد و مدرسه فعال بوده و از بدو جنگ در جبهه بسيار فعال بودند.

يكي از دفعاتي (نزديك به زمان شهادت) كه براي مرخصي آمده بود زمان برگشت به جبهه كه داشت خداحافظي مي‌كرد خطاب به يكي از خواهرهايش گفت: عكسي كه گرفته‌ام و برزگ كرده‌ام براي زمان شهادتم است و اگر شهيد شدم مادر را دلداري بدهيد و بگويد او در بهشت راحت و در كنار امام حسين (ع) روسفيد هستي كه خواهرش مي‌گويد انشاء الله كه سالم بيايي و اجر شهيد را ببري و او مي‌گويد نه دعا كن شهيد شوم و خواهرش به او مي‌گويد پس اگر شهيد شدي قول مي‌دهي مرا شفاعت كني و شهيد نيز اين قول را به خواهرش مي‌‌دهد.

وقتي فرزندش محمدحسين بدنيا آمد اسم او را محمد حسين گذاشت و مادر شهيد به او مي‌گفت اسم خودت محمد است چرا اسم پسرت را محمد گذاشتي مي‌گفت من شهيد مي شوم و اسسم بايد بماند.
مرتباً به خانواده توصيه مي‌كرد كه به بدحجابها تذكر دهيد و راه شهيدان را ادامه داده و نگذاريد خون آنها هدر رود.
و مي‌گفت ما اگر از اين جبهه هم سالم آمديم بايد به بيت المقدس رفته و فلسطين اشغالي را از جنگ يهوديان آزاد كرده و پرچم اسلام را در آنجا به اهتزاز در آوريم.

ايشان زمانيكه بيش از سيزده سال نداشتند صداقت, راستگويي, خوش خلقي, اعتماد به نفس, شجاعت و حق گوئي در او موج مي‌زد. خوش خلقي و مهرباني او باعث شده بود كه تمامي اعضاي كلاس درس را تحت تاثير قرار دهد بطوري كه همگي به نامبرده ابراز ارادت نمودند.
اعتماد به نفس شهيد بزرگوار موجب مي‌شد كه با قاطعيت, عقايد خود را بيان كند و شجاعت و صراحت بيان و آگاهي او به مسائل روز مكمل آن بود بطوري كه در سالهاي هزار و سيصد و پنجاه و پنج تا هزار و سيصد و پنجاه و شش در اوج خفقان رژيم پهلوي در سر كلاس, با حضور دبير مربوطه مخالفت خود را با تغيير ساعت و سال هجري شمسي به شاهنشاهي اعلام كرد كه باعث اخراج او از كلاس شد.
در آن زمان تصميم گرفتيم كه با حضور ايشان و چند دانش آموز برجسته كلاس جلسات محرمانه‌اي داشته باشيم و مسائل روز آن زمان را نقد كنيم كه اين حركت باعث جنب و جوشي در كلاس شد بطوري كه بعضي اوقات روي تخته سياه كلاس شعارهايي عليه رژيم طاغوت در آن اوج خفقان نوشته مي‌شد كه همگي اظهار بي‌اطلاعي مي‌كرديم. اين حركت ادامه پيدا كرد تا اينكه در ساعت قرائت انشاء, دانش آموزي چنين نوشته بود: "بچه‌ها حسين زمان را دريابيد و يزيد زمان را بشناسيد" كه اين دانش آموز با عمل زشت و قبيح معلم انشاء و با برخورد فيزيكي از كلاس اخراج شد.
بهر حال اين حركات زمينه اي شد تا اين كلاس درس در سال شروع انقلاب به عنوان پيش قدم و هادي دبيرستان در جريان انقلاب مطرح گردد.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي, هر روز به اتفاق نامبرده در محافل و مجالس مختلف شركت مي‌كرديم و با گروه هاي ملحد به بحث و گفتگو مي‌پرداختيم بطوري كه بعضي اوقات بحث به خشونت كشيده مي‌شد. در همين راستا در جلسه‌اي كه توسط گروهك فدائيان خلق (كمونيستها) در دانشكده مهندسي ترتيب داده بودند شركت كرديم. سخنران جلسه مي خواست مخاطبين خود را با توضيحات مختلف متقاعد سازد كه نعوذوباالله خدا وجود ندارد و پيامبر اكرم (ص) يك نابغه بوده است تا يك پيام آور الهي. در همين حال برق سالن قطع مي‌شود و شهيد بزرگوار با فرياد رسا طلب صلوات بر محمد و آل او در جلسه مي‌كند كه با فرستادن صلوات چنان لرزه‌اي به جلسه پديد مي‌آيد كه موجب مخالفت سخنران مي‌شود و سخنران مي‌گويد يك عده آدمهايي مرتجع وارد جلسه ما شده‌اند. در همين حال برق سالن وصل مي‌شود و مجدداً شهيد بزرگوار درود مي‌فرستد بر محمد و خاندان او كه با مخالفت شديد سخنران و هوادارانش خواستار بيرون رفتن ايشان و تني چند از جلسه مي‌شوند كه اين عمل منجر به برخورد فيزيكي و تعطيلي جلسه مي‌گردد.

با شروع جنگ تحميلي ايشان همراه گروه فدائيان اسلام به همراهي دكتر چمران در جبهه‌هاي جنگ حضور مي‌يابد و در مدت كوتاهي چنان شجاعت و شهامتي از خود نشان مي‌دهد كه مورد توجه قرار مي‌گيرد.
بعد از شهادت دكتر چمران ايشان به عنوان بسيجي و بعد در لباس مقدس پاسداري تا لحظه شهادت در پستهاي مختلف جهت حفظ آرمانهاي انقلاب و دفاع از ميهن اسلامي, جبهه‌هاي نبرد را رها نمي‌سازد.
شجاعت او در جبهه‌هاي نبرد زبانزد همرزمانش بود و نمونه بارز شيران روز و زاهدان شب را در اذهان تداعي مي‌كرد.
هر كس كه در شهر و جبهه با او آشنا بود اين را به خوبي بياد مي‌آورد.

يكي از همرزمانش نقل مي‌كرد (برادر جانباز عزيزي ـ اهل سعادت شهر كه هر دو پاي خود را در جنگ از دست داده‌اند): در يكي از عملياتها از تشنگي داشتيم جان به جان آفرين تسليم مي‌كرديم كه يك دفعه ديديم فردي در ميان توپ و خمپاره يك گالن بيست ليتري آب را بدوش مي‌كشد و به طرف ما مي‌آيد, اول خيال كرديم كه سراب است بعد كه نزديكتر شد ديديم كه شهيد بزرگوار محمد غيبي است كه ياد سقاي كربلا را در اذهان ما زنده كرد.

يكي از خصوصيات نامبرده ارادت به اهل بيت بود, ارادت وي چنان بود كه وقتي در مجالس دعا و عزاداري اهل بيت شركت مي‌كرد چنان از خود بي خود مي‌شد كه گوئي در اين دنياي فاني نيست و اين رفتارها را اينجانب شاهد بودم كه با اشك چشمانش در عزاي حضرت اباعبدالله حسين (ع) صورت خود را شستشو مي‌داد.
چهره نوراني شهيد بزرگوار و حركات و سكنات او يادآور عارفاني بود كه عرفان نظري و عملي را درهم آميخته و مشتاقانه به سوي احديت در پرواز بودند گوئي مي‌خواهند راه هزارساله را در يك لحظه بپيمايند.

شهيد والامقام از ابتداي جنگ در سمت فرماندهي دسته, گروهان, گردان, معاونت طرح عمليات تيپ احمدبن موسي (ع), فرماندهي گردان مستقل قائم (عج) و در نهايت به عنوان جانشين فرماندهي تيپ مستقل امام حسن (ع) به دفاع از انقلاب اسلامي پرداختند و در سحرگاه بيست و پنجم دي ماه سال هزار و سيصد وشصت و پنج خود را آماده ديدار با معبودش مي‌نمايد.كبوتران مهاجر ز شهر ما رفتند ببين كه عاشقان سحر چه بي صدا رفتند.
 

 

 

آثار باقي مانده ازشهيد
بسمه تعالي

قابل توجه برادران فرمانده و مسئولين
 

1- براداران فرمانده و مسئولين به پرسنل زير دست خود توجه و اشراف داشته باشند گاهي از اوقات بعضي از برادران سپاهي يا بسيجي گرفتاريهاي شديد خانوادگي و روحي دارند كه خدمت در بعضي از محلها براي آنان امكان ندارد. و بعلت عدم رسيدگي و توجه مسئولين و فرمانده ، زندگي برادر رزمنده‌اي دچار از هم پاشيدگي شده است و نهايتاً از سپاه و بسيج هم بيرون رفته‌اند.

 

2- برادران مسئول و فرمانده با زيردستان خود خيلي مهربان باشند. اخيراً متاسفانه ديده شده كه از طرف برادران فرمانده سپاه با برادران بسيج برخوردهاي تند و زشت و زننده‌اي مي‌شود. يك فرمانده بايد توجه داشته باشد كه موفقيت او هنگامي است كه برخورد عاطفي با پرسنل تحت فرمان خود داشته باشد.

 

3- فرماندهان و مسئولين از لحاظ مكان, غذا, پوشاك, استراحت و استفاده از وسائل بيت المال بين خود و ديگران هيچ فرقي نگذارند مگر در مواقع ضروري. بين پرسنل تحت فرمان هم تبعيض قائل نشوند.

 

4- فرماندهان توجه داشته باشند كه به آنها غرور دست نداده و اخلاص را فراموش كنند.

 

5- جايگزين نكردن روابط به جاي ضوابط.
6- در كارهايي كه دشوار است برادران مسئول و فرمانده پيش قدم و جلودار بوده و از خودگذشتگي و ايثار داشته تا روحيه پرسنل تحت فرمان قوي شود.

 

7- فرماندهان و مسئولين توجه داشته باشند كه از موضع گيري در امور سياسي – اقتصادي و غيره كه موجب تشتت در سپاه مي شود جداً خودداري كنند.

 

8- فرماندهان و مسئولين عزيز با پرسنل تحت فرمان خود كاملاً رابطه داشته باشند و در ميان آنها باشند بخصوص در پايگاههاي آموزشي و پايگاههاي دور از شهر برادران را از نظر اخلاقي و عقيدتي و غيره كنترل كنند و مخصوصاً از اوضاع معاشرت آنان در خوابگاهها و محلهاي استراحت كاملاً مطلع باشند.

 

9- فرمانده و مسئول از عصباني شدن و غضب پرهيز داشته باشد.

 

10- فرماندهان و مسئولين از اعمال مكروه اجتناب نموده و اعمال مستحبي را انجام دهند اين كار در برادران تحت فرمان اثرات مطلوبي دارد.

 

11- فرماندهان و مسئولين بايد اعتماد به نفس داشته باشند و خضوع و فروتني را پيشه خود سازند.
12- دقت و حساسيت در مصرف و حفظ اموال بيت المال از طرف مسئولين و فرماندهان در زير دستان اثر دارد.

 

13- فرماندهان و مسئولين عزير با وقار و سنگين باشند.

 

14- با برادران تحت فرمان با صداقت برخورد نمايند و از گفتار دروغ حتي الامكان در مواقع ضروري هم خودداري كنند.

 

15- فرمانده بايد قاطعيت در گفتار و عمل و ثبات قدم داشته باشد. و در پيش‌آمدهاي ناگوار صبر نموده و ديگران را به صبر دعوت كند.
16- فرمانده و مسئول بايد انتقادپذير و ملايم باشد.
17- فرمانده و مسئول گرفتاريهاي خانوادگي و شخصي و ضعف‌هاي روحي و ... خود را در ميان برادران مطرح نكند وهميشه از موضع بشاشيت و توانايي و با روحيه‌اي قوي برخورد داشته باشد.

 

18- در جايگزيني نيروها براي كارها دقت شود كه هر نيروئي را جايگزين كاري كنند كه خود آن نيرو از نظر روحي جسمي و ... آمادگي آن كار را داشته باشد و مناسب آن كار باشد.

 

19- فرماندهان و مسئولين خود منظم بوده و پرسنل تحت فرمان خود را به نظم و رعايت قوانين دعوت و تشويق كنند.
20- مسئولين و فرماندهان برادران را هميشه دعوت به وحدت و همبستگي كنند و آنها را از تفرقه و دودستگي برحذر دارند.

 

21- رعايت كليه موازين اخلاقي و اسلامي در برخورد با نيروها.

 

 

به اميد پيروزي رزمندگان اسلام بااستكبارجهاني خدايا خدايا تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار انشاءالله تعالي


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان فارس ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : غيبي، محمد غيبي , محمد ,
بازدید : 185
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]
اسفند ماه سال 1341 ه ش در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد . پدر بزرگوارش از روحانيون ، مبلغين و فرهنگيان فعال منطقه سپيدان به شمار مي رفت . پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي و متوسطه در اين شهرستان ، در سال 1360 موفق به اخذ مدرک ديپلم در شيراز گرديد .در جريان شکل گيري انقلاب عليرغم سن و سال کم ، همدوش امت انقلابي به مبارزه با رژيم ستمشاهي پرداخت .پس از به ثمر رسيدن نهال نوپاي انقلاب ، با علاقه در کميته هاي محلي و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سپيدان به صورت افتخاري همکاري کرد .شيپور جنگ که نواخته شد ، سکوت و رخوت مخملي شهر را رها کرد و در جنگهاي نامنظم عشاير غرب ، در مناطق کرخه کور ، کوههاي الله اکبر ، سوسنگرد ، بستان و ... به ستيز با کفر برخاست .سپس به طور رسمي وارد سپاه شد و در تيپ 17 قم به عنوان مسئول گروهان در عمليات هاي فتح المبين و بيت المقدس ، و چندي بعد در هيأت يکي از بهترين فرمانده گردانهاي تيپ امام سجاد (ع) درآمد .
کارايي و لياقت او باعث شد تا در زماني اندک به عنوان مسئول طرح و عمليات و ادوات تيپ امام سجاد (ع) و تيپ 33 المهدي (عج) به مجاهدت خويش ادامه دهد .
همرزمانش ، صفا و صميميت با نيروهاي تحت امر و رسيدگي به آنان ، فروتني ، در صف اول بودن و ديگر صفات عاليه او را زماني که معاونت عمليات لشکر 19 فجر را به عهده داشت ، هيچگاه از ياد نخواهند برد .
پس از عمليات کربلاي 4 ، در حالي که فرماندهي تيپ امام حسن (ع) را عهده دار بود ، جهت ديدار با خانواده به مدت 2 روز به شيراز آمد . گويي کسي از آسمانها به او گفته بود که وقت ، وقت لذت حضور است و هنگامه ، هنگامه کوچيدن .
پدر بزرگوارشان مي گويد :
" در لحظه خداحافظي دخترش سمانه دائم برايش دست تکان مي داد و گره نگاههاي پدر و دختر در آخرين وداع باز نمي شد ؛ گويي رازي سرخ در دل هر دو بود "
و بالاخره شب 25 دي ماه 1365 نظر به وجه الله فرا رسيده بود و او با بالي زخمي و خسته ؛ از تمنايي دائم به هفت آسمان عروج کرد .
از خصوصيات بارز ايشان ، مشورت در امور ، رسيدگي به احوال نيروهاي تحت امر ، آماده کردن زمينه هاي اجراي دستوراتش و مهرباني و خلق نيکو بود .
او همواره مي گفت:
خدايا ! از آن واهمه دارم که نکند در مقابل دشمن پاهايم بلرزد و جزو سربازان تو قرار نگيرم . خدايا ! قدرتي به من عطا فرما که اين بار بتوانم در راه تو قدم بردارم و در خودسازي خود کوشا باشم . خدايا ! اگر توفيق شهادت را نيافتم ، توفيق ادامه راه راستين شهدا را به من عطا فرما .
منبع:پرونده شهيد دربنيادشهيد وامور ايثارگران شيرازومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد




وصيت نامه

بسمِ رَبِّ الشّهداءِ وَ الصِّديقين
بنام خدايي که جز به فزوني بخشش او اميدوار نيستم . بنام خدايي که عالم به تسبيح و ستايش او پيشاني به سجده نهاده است و با سلام و درود بر يگانه منجي عالم بشريت ، خاتم الاوصيا و صاحب الزمان روحي و ارواح العالمين له الفدا . آنکه قلب هاي شکسته بدو توسل جويند و او که هنگام پرپر شدن گلي از گلزار خميني ، دامانش را مي گشايد و آن دست يافته به عزت ابدي را نزد پروردگار روانه مي سازد .
شکر خداوند تبارک و تعالي را که توفيقي نصيب فرمود و مرا از زمره نيکان و شيفتگان خود دانست و در مأموريت مهدي صاحب زمان به عنوان معيتي پذيرفت .اکنون که دست بر قلم برده ام و به نوشتن اولين و آخرين يادگار خود اقدام مي کنم ، مي دانم که ممکن است ديگر در دنيا نباشم . با وجود اينکه مي دانم اين دنيا دوست داشتني و زيباست ، اين مطلب را تا کنون در يافته ام که زيبايي دنيا چون کفي است و همچون سرابي است فريبنده ، و آخرت زيبا تر است . گرچه اين دنيا زيباست اما ماندني نيست . آنچه مي ماند آخرت است و زندگاني در آن سراست .
اشکهاي شوق همچون باران بهاري از ديدگانم روان است و اين دعاها بر لبانم زمزمه مي شود که :
" اللّهمَ الرزٌقني توفيق الشهادة في سبيلک "
خداوندا ! شهادت در راه خودت را که مختص حاميان درگاهت است ، به من عطا فرما . خداوندا ! گناهانم را که مانند دوده قلبم را سياه کرده ، بر من ببخشاي .
و تو خانواده ام ! اگر روزي توفيق ديدن اماممان را پيدا کرديد به او بگوييد که سربازي داشتي که آرزوي ديدنت را داشت اما گناهانش باعث شد که نتواند تو را ببيند ؛ به او بگوييد که برايم دعا کند که خداوند گناهان مرا ببخشايد .
امت اسلامي ! آگاه باشيد و بدانيد که نعمتهاي باري تعالي در سرزمين ايران همچون باران روان است ؛ بدانيد قدر و منزلت اين نعمت را ؛ برايش دعا کنيد که انشاء الله تا انقلاب مهدي او را حافظ باشد .
واي بر شما از خدا بي خبران ! به شما کوردلان اين توصيه را دارم که اگر چنانچه عليه اين انقلاب که خون بهاي هزاران شهيد غرق به خون است ، حرکتي کنيد ، در خط يزيد و مشرکين گام برداشته ايد و خود را آزار مي دهيد چون حق پيروز است و باطل نابود است ؛ يزيديان تاريخ نابود ، و روسياهان هرگز روي عزت را نخواهند ديد .والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته هاشم اعتمادي
9/9/1365




خاطرات
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد:
هنوز يک سال مانده بود که هاشم وارد دوره ابتدايي بشود ؛ با فرا رسيدن ماه محرم ، مادر به اين فکر افتاد که پيراهن مشکي اش را از صندوغچه قديمي واقع در پستوي خانه بيرون آورد ؛ مادر با کمک برادر بزرگتر هاشم (ارسطو) ، صندوغچه را به وسط اتاق آوردند و پس از باز کردن قفل آن ، قاب عکسي را از ميان لباسها بيرون کشيد و روي قالي گذاشت ؛ ارسطو با کنجکاوي به تصوير قديمي و رنگ و رو رفته درون قاب نگاهي انداخت و پرسيد :
اين عکس کيه ؟
مادر که همچنان مشغول بيرون آوردن لباسها بود گفت :
"اجدادتون از علماي اردکان بودن و اين ، آقا بزرگِ باباتونه که روحاني بوده ..."
هاشم با دقت و کنجکاوي به گفتگوي مادر و برادرش گوش داد اما چيز زيادي از معناي حرف آنها دستگيرش نمي شد ؛ آرام خودش را جلو کشيد و قاب عکس را برداشت و به آن خيره شد ؛ يکباره چيزي به سرعت در ذهنش نقش بست ؛ به نظرش رسيد اين مرد يا يکي شبيه او را قبلا در خواب ديده است . محاسن سفيد و بلند ؛ عمامه اي که بر سر داشت و عبايي که روي دوشش انداخته بود ؛ همگي او را به ياد خوابي که سال پيش ديده بود انداخت :
محرم است ؛ او به همراه پدرش از مراسم عزاداري بر مي گردد ؛ خسته و کوفته روي قالي خوابش مي برد ؛ مردي بلند قامت با محاسن سفيد ، عمامه اي بر سر و ردايي بر دوش ، در اتاق را باز مي کند و بالاي سرش مي نشيند ؛ کمي به او نگاه مي کند ، سپس خم مي شود و بوسه اي نرم بر پيشانيش مي نشاند و دوباره به سوي در اتاق به راه مي افتد ؛ چشم باز مي کند و دستانش را به سوي آن مرد دراز مي کند و صدا مي زند : " آقا... " مرد مي ايستد ؛ لبخندي بر لب مي نشاند و مي گويد : " دوباره ميام پهلوت ... " و ناگهان در پرتو نوري که از لاي در به درون مي تابد ناپديد مي شود ...

ماه محرم بود ؛ پدر از خواب بعد از ظهر بيدار شد و به حياط منزل رفت تا آبي به دست و رويش بزند ؛ فرشاد با پيراهن مشکي ميان تعدادي از دوستانش زير سايه درخت نشسته بود ؛ پدر لحظه اي ايستاد و آنها را تماشا کرد ؛ سپس دست و رويش را شست و به اتاق برگشت ؛ مدتي بعد صداي در خانه بلند شد و کسي او را صدا زد :
مشدي علي اکبر .
صدا برايش آشنا بود ؛ سرش را از پنجره بيرون برد و فرياد زد :
بفرماييد ... بفرماييد .
در خانه باز شد و قامت بلند و موزون سيد ابوتراب ظاهر گشت .
سيد از دوستان صميمي و قديمي آقاي علي اکبر اعتمادي بود که پس از چند سال دوباره همديگر را ديده بودند .
پس از سلام و احوال پرسي گرم ...
هنگامي که آقاي اعتمادي به اتاق رفت ، سيد را ديد که پشت پنجره ايستاده و به بچه ها خيره شده . پرسيد چرا اونجا ايستادي ؟
سيد بي آنکه رو برگرداند آهسته گفت :
خيلي جالبه ... بيا ... بيا ...
کنارش ايستاد و به حياط نگريست ؛ فرشاد ميان بچه ها نشسته بود و با لحني کودکانه ، نوحه هايي را که در مراسم عزاداري شنيده بود برايشان مي خواند و آنها نيز يکصدا به او پاسخ مي دادند .
از کجا ياد گرفته ؟ خيلي خوب مي خونه ! تا حالا همچين چيزي نديده بودم ! بچه اي با اين سن و سال ...
علي اکبر لبخندي زد و گفت :
بيا بشين سيد ... يکي دو ساله که ماه محرم کار فرشاد همينه ... بچه ها را جمع مي کنه و نوحه مي خونه ... ديگه براي ما عادي شده .
سيد کنارش نشست و گفت :
داغش را نبيني ... از همون لحظه اول که ديدمش به دلم نشست .
سپس به چشمان علي اکبر خيره شد و ادامه داد :
يه چيزي مي گم دستِ کم نگير ... هاشم بچه زيرک و باهوشيه ... حسابي مواظبش باش ... يه دعا هم بنويس و بزن به پيرهنش ... "
علي اکبر با تعجب پرسيد :
هاشم ؟ هاشم کيه ؟
سيد :
مگر من گفتم هاشم ؟
علي اکبر :
بله .
سيد :
منظورم فرشاد بود .
علي اکبر :
به چشم سيد . حتما .
سيد که احساس مي کرد هنوز او حرفش را جدي نگرفته تأکيد کرد :
بحث تعارف و حرافي نيست مشدي. دعا را فراموش نکن . حتما بنويس و سنجاق کن به پيرهنش.
علي اکبر اگرچه خود بارها به اين موضوع انديشيده بود ، اما شنيدن آن از زبان او که مردي عالم و دنيا ديده بود برايش جالب بود .
سپس به فکر فرو رفت و به گفته هاي سيد انديشيد ؛ و اينکه شايد دوستش اتفاقي آن نام را بر زبان نياورده باشد ؛ و اينکه "هاشم" براي فرزندش ، نام برازنده اي است.

يکي دو روز بود که خبر تجاوز نظامي ارتش اشغال گر عراق در ميان مردم پخش شده بود و هيجان و اضطراب شديدي سراسر شهر را در بر گرفته بود .
نسيم خنک آخرين شب تابستان در حياط منزل پيچيد و هاشم که روي تخت در کنار پدرش نشسته بود ، تصميم گرفت آنچه را در دل داشت بر زبان آورد :
- بابا
- چيه ؟
- امروز بين بچه ها صحبتهايي بود . اون جور که مي گفتن ، عراق با تمام نيروهاش وارد عمل شده ، دست تنها هم نيست ، در اين شرايط نمي شه ارتش رو تنها گذاشت . حرف از نيروهاي داوطلب مردمي بود .
پدر که فرزندش را به خوبي مي شناخت و بي خوابي امشب او را ديده بود ، به همه چيز پي برد و منتظر شنيدن چنين حرفي بود . با آنکه افکار هاشم را قبول داشت ، عواطف پدري و به ويژه علاقه خاصي که نسبت به اين فرزندش داشت ، او را در تنگنايي حساس و دشوار قرار مي داد و نمي گذاشت به راحتي تصميم بگيرد . پس ملافه را از روي دوشش کنار زد و گفت :
- ما تابع اماميم . هر دستوري بده اطاعت مي کنيم .
و بي آنکه مجال ادامه گفتگو را به هاشم بدهد ، برخاست و لحظه اي بعد در تاريکي گوشه حياط ناپديد شد .
هنوز هاشم کاملا به خواب نرفته بود که صداي هق هق آرام و بغض آلود مادرش در در فضاي تاريک حياط پيچيد .
يک ماه از اين قضيه گذشت . باران يکريز تا به صبح باريده بود و هاشم حتي لحظه اي پلک روي هم نگذاشته بود . آستين ها را بالا زد و با گامهايي سست و بي رمق از بي خوابي شب پيش ، بيرون رفت . پشت در اتاق پدر لحظه اي ايستاد و به زمزمه تلاوت قرآن او گوش داد . يک لحظه به نظرش رسيد که بهترين فرصت براي گفتن آنچه که تمام شب به آن مي انديشيده بود ، فرا رسيده است . دستگيره در را فشار داد اما يک بار ديگر خاطره هق هق فرو خرده مادر را در آن شب تابستاني به ياد آورد و انگشتانش سست شد . روي برگرداند و رفت وضو گرفت ؛ و سپس به اتاقش بازگشت .
پس از اقامه نماز صبح ، زيارت عاشورا را خواند و سپس به سجده رفت . چيزي نگذشت که آرام آرام پلکهايش روي هم آمد و خوابش برد و در عالم رؤيا ديد که :
زير درختي که شاخه هايش تا آسمان بالا رفته و در ميان ابرهاي سفيد ناپديد شده ، دراز کشيده است ؛ يکباره به نظرش مي رسد زمين به لرزه در مي آيد ؛ چشم باز مي کند و به صحراي بي آب و علف پيش رويش نگاه مي کند ؛ از سمت چپ هزاران اسب سياه با سواراني سياه پوش ، و از سمت راست هزاران اسب سفيد با سواراني سفيد پوش به هم نزديک مي شوند ؛ ناگهان دچار دلهره و اضطراب مي شود ؛ از جا برمي خيزد ؛ اما احساس مي کند پاهايش مانند دو ستون سنگي به زمين چسبيده اند ؛ اسبهاي سياه لحظه به لحظه نزديک و نزديک تر مي شوند ؛ ناگهان اسب سفيدي از خيل اسبان جدا شده و به سوي او مي تازد و همين که به او مي رسد ، سوار سفيد پوش آن سرنگون مي شود ؛ تيري بر بازو و تيري بر چشم سوار نشسته و از جاي زخم به جاي هر قطره خون ، گل سرخي فرو مي چکد . سوار دست دراز کرده و شمشيرش را به طرف او مي گيرد ؛ يکباره پاهايش از زمين جدا مي شوند ؛ پيش مي رود و شمشير را از دست سوار مجروح مي گيرد و بر پشت اسب مي نشيند ؛ اسبان سياه به طرفش هجوم مي برند ؛ اسب سفيد ناگهان به پرواز در مي آيد و از فراز درخت به سوي چشمه نوري که در سينه آسمان مي درخشد ، اوج مي گيرد .
خوابي بابا جون ؟
هاشم سر از سجده برداشت و پدرش را روبروي خود ديد ؛ آنگاه پدر نزديک تر رفت ، نگاه را در نگاه او گره زد و آهسته گفت :
هر کاري که صلاحه بکن .

اوايل بامداد چهارمين روز عمليات کربلاي 5 ، هاشم اعتمادي به همراه چند تن ديگر از فرماندهان گردان ها در حال پيشروي در مسير مناطق پاکسازي شده منتهي به اروند رود بودند که ناگهان در نقطه اي با مقاومت نيروهاي عراقي روبرو مي شوند ؛ منطقه درگيري لحظه به لحظه گستردگي بيشتري مي يافت و تاريکي همه جا را در خود فرو برده بود ؛ هاشم رو به شهيد مجيد سپاسي نموده و مي گويد :
گردان امام حسين پشت سر ماست ؛ هرچه زودتر برو و موضوع را براشون توضيح بده . بگو که احتياج به آر.پي.جي زن و تيربارچي داريم . عجله کن .
سپس هاشم و بقيه همراهانش پشت يک جيپ پناه مي گيرند اما هاشم و شهيد ظريفيان جهت پيشروي از کنار جيپ به راه مي افتد .
ناگهان چيزي در تاريکي شب مي درخشد و اشباحي به حرکت در مي آيند و لحظه اي بعد غرش گوشخراش تيرباري سکوت شب را مي شکند و در پي آن قامت راست و استوار هاشم نقش بر زمين مي گردد .
اندکي بعد شهيد مجيد سپاسي ، پيشاپيش يک گروه آر.پي.جي زن و تيربارچي به محل باز مي گردد ، اما با پيکر غرق به خون صميمي ترين دوست و همرزم خود ، يعني هاشم اعتمادي مواجه مي شود که مطابق با آن رؤياي صادقش ، تيري بر چشم راست و تيري هم بر بازوي راست او بوسه زده بود .

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان فارس ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : اعتمادي , هاشم ,
بازدید : 119
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

سال هزار و سيصد و سي و هفت ه ش اولين گريه ي کودكانه نوزادي آسماني با بوي بهار نارنج شيراز در هم آميخت و انتظار پدر و مادري مهربان به پايان رسيد. او را به يمن نام مقدس و نوراني نهيمن اختر تابناك آسمان امامت و ولايت محمدتقي ناميدند. از اوان كودكي روح معصوم او در زلال نماز و نياز تطهير يافت و با شور و حالي كودكانه راهي مدرسه شد.
شهيد« گل آرايش» تحصيلات خود را تا آخرين سال دبيرستان ادامه دادو موفق به اخذ مدرك ديپلم گرديد. وي فعاليتهاي سياسي خود را از دوران دبيرستان آغاز كرد و همزمان با تحصيل علم, مبارزه با حكومت ستم‌شاهي را سرلوحه زندگي پر نشيب و فراز خود قرار داد. وي در اين مسير بارها مورد تعقيب, بازداشت و شكنجه نيروهاي خود فروخته ساواك قرار گرفت اما دست از مبارزه برنداشت و خصوصاً در سقوط ساواك شيراز نقش موثري ايفا كرد.
از همان كودكي انس و الفتي خاص با قرآن داشت وي معنويت قرآن را با كلام شيوا و صداي دل انگيز خود در آميخته و شور و حالي روحاني به مجالس مي‌بخشيد. وي در مسجد آقا باباخان, كلاس قرائت قرآن تشكيل داده بود و شبهاي جمعه از حنجره‌ي آسماني خود عطر نياز و نيايش را در آسمان لاجوردي شيراز مي‌پراكند. ذكر اهل بيت (عليهم السلام) و دعا و نيايش در عرصه‌هاي نور عليه ظلمت نيز زبان حال جان شيفته او بود.
سردار شهيد «محمد تقي گل آرايش »كه در طول هشت سال دفاع مقدس وجود مبارك خود را وقف جهاد و مبارزه كرده بود با پذيرفتن مسئوليتهاي مختلف در عمليات‌هاي متعددي شركت كرد. عمليات بدر خاطره قهرماني‌ها و رشادت‌هاي او و يادمان پرواز ملكوتي اوست.
پس از عمري تلاش و مبارزه سرانجام در بيست و پنجم اسفند هزار و سيصد و شصت و سه در سماعي عاشقانه در خاك و خون غلطيد و محور عملياتي شرق دجله را از قطره قطره ي خون سرخ خويش رنگين ساخت.
منبع:پرونده شهيد در سازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران شيراز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد

 

 

وصيت نامه
... مسئله ولايت فقيه از اساسي‌ترين مسائل اسلام است هم بايد با او آشنا شد و هم به آن معرفت پيدا كرد.
شركت در تشيع جنازه شهدا و تظاهرات و راهپيمائي ها توام با خلوص كامل و توجه به خدا باشد تا اثر مثبتي داشته باشد و سبب تقويت انقلاب و اثبات هر چه بيشتر جمهوري اسلامي و شادي ارواح شهدا باشد.

... سعي كنيد در مصاحبت و مراقبت به صميميت و وفاداري بسيار توجه نمائيد و طوري برخورد نمائيد كه اين صفا و محبت پايدار بماند, انشاءالله به مقصدي كه خداي تبارك و تعالي ما را بدان منظور آفريده برسيم و اين امانت عظيم را به منزل مقصود برسانيم.

 

محمدتقي گل آرايش


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان فارس ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : گل آرايش، محمدتقي گل آرايش , محمدتقي ,
بازدید : 139
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

سال 1341 ه ش در شيراز و در خانواده اي متدين و مذهبي ديده به جهان گشود . محله احمدي شيراز ، همبازي کودکي هاي او بود . وي دوران کودکي را در همسايگي آفتاب و در جوار بارگاه نوراني احمدبن موسي (ع) سپري کرد و در ششمين بهار زندگي پا به حيطه علم و فضل و دانش گذاشت و نهايتا مقاطع مختلف تحصيل را با دريافت مدرک ديپلم به پايان رساند .شهيد غلامعلي دست بالا مبارزات حق طلبانه خود را در دوران مبارزات انقلاب آغاز کرد و تا لحظه شهادت دست از تلاش و مبارزه بر نداشت . با شرکت در تظاهرات و راهپيمايي هاي مختلف ، خشم ديرينه ملتي را فرياد کرد که در سالهاي سياه ستمشاهي ، بار تحقير ، استبداد و استعمار را مظلومانه بر دوش کشيد ه بود.
با شروع جنگ تحميلي در سال 1359 دوره اي نوين از مبارزات او آغاز گرديد و با پذيرفتن مسئوليتهاي مختلف ، عملياتهاي متعددي را عرصه رشادتها و قهرمانيهاي خود ساخت .روح آسماني او با قرآن و ذکر اهل بيت عليهم السلام الفتي ديرينه داشت و همواره همرزمان خود را به دعا و نيايش و خصوصا زيارت عاشورا سفارش مي کرد .
عمليات والفجر 1 يادمان آخرين مويه هاي عاشقانه او و خاطره پرواز ملکوتي اين عاشق خدا بود .پاسدار شهيد غلامعلي دست بالا در تاريخ 20/1/1362 در حالي با سرزمين زخمي عين خوش خداحافظي کرد که مردان حماسه والفجر ، دشمن زبون را فرسنگها از خاک ميهن دور رانده و پرچم سه رنگ افتخار را بر بلنداي سرزمين ايران اسلامي به اهتزاز درآورده بودند .اودر بخشي از وصيت نامه اش چنين مي گويد :
دست از الطاف رهبري الهي بر نداريد تا ان شاءالله بواسطه اين اطاعت و شکرگزاري اين نعمت ، مورد لطف و عنايت پروردگار قرار گيريد و پيروزيتان هم در گرو همين تبعيت است .
منبع:پرونده شهيد دربنيادشهيد وامور ايثارگران شيرازومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
بنام خداوندي که خالق و هدايت کننده هر موجودي است . همه از اويند و به سوي او باز مي گردند . بنام آن مقتدري که حيات و مماتم در دست اوست . هدف و مقصودم اوست . محبوب و معشوقم اوست . قلب کوچکم سرشار از عشق به اوست . بخشاينده گناهانم اوست . خداوند رحماني که بر بندگانش منت نهاد و پيامبران معظم و رسول گرامي اسلام (ص) و جانشينان بر حق او را صراط مستقيم و چراغ راه مؤمنين قرار داد .
بنام خداوند بينا و شنوايي که قيامت را به عدل برپا مي کند و حساب بندگانش را به فضل و کرم رسيدگي خواهد نمود .
خداي مهربان را سپاس گزارم که مرا از جمله گروندگان به دين خويش و از محبين اهل بيت پيامبر (ص) قرار داد و اين توفيق بزرگ را عنايت فرمود تا در راه او جهاد کنم و جان ناقابلم را به راهش تقديم نمايم .
اکنون که قلم به دست گرفته و وصيتنامه خود را بر صفحه کاغذ مي نگارم با قلبي مطمئن و اعتقادي محکم و اراده اي استوار از هر قيد و بندي جز پروردگارم دل کنده و عازم جبهه هاي نبرد حق عليه باطل هستم و مي روم تا دين بزرگي که اسلام بر گردنم دارد عاشقانه ادا کنم ، پاي در چکمه مي کنم ،سلاح بر دوش مي گيرم و سينه کثيف دشمن را نشانه مي روم . با قلبي پر از نفرت از دشمنان خدا و با شعار کوبنده " الله اکبر " براي احياي دينم و صدور انقلابم و استواري دين رسول الله (ص) که سالهاي متمادي در مظلوميت بوده و دشمنان خدا هر لحظه بر پيکر مقدس آن ضربه وارد کرده اند ، فداکاري و جانبازي کنم تا درخت پربار و خونبار اسلام استوارتر گردد .
در اين برهه از زمان که فشارهاي اجانب به آخرين حد خود رسيده و مسلمين مظلوم را دسته جمعي قتل عام مي کنند و خون پاک علماء بزرگ را در محراب عبادت بر زمين مي ريزند و ياوري هم براي داد خواهي اين همه مظلوميت وجود ندارد بايد با اماممان پيمان خونين ببنديم و کمر همت بسته و بشر را از شر شياطين فرومايه نجات دهيم و پرچم سرافراز " لا الهَ الا الله ، محمد رسول الله و عليً ولي الله " را در ميان بدنهاي پاره پاره شده مان و سرهاي در خون غلطانمان برافراشته نگهداريم و چه گواراست که در اين راه جان را به جان آفرين تقديم نماييم .
امروز همان روز عاشورايي است که همه آرزوي آن مي کنيد که اي کاش بودم و امام حسين (ع) را ياري مي کردم ؛ امروز پرچمدار امام حسين (ع)، خميني است . بشتابيد به سوي کاروان حرم امام حسين (ع) و ياري امام عزيزمان کنيد که راه سعادت همين است و به راهي جز راه او رفتن ، خطائي بزرگ است .
پيام شهيد غير از اين نمي تواند باشد که " دست از اطاعت رهبري الهي بر نداريد " تا انشاء الله بواسطه اين اطاعت و شکرگذاري ، اين نعمت مورد لطف و عنايت پروردگار قرار گيرد و پيروزيتان هم در گرو همين تبعيت است .
خداي را شکر مي کنم که گفته هايم را با خون خود امضا نمودم ومزه شيرين اين پيمان را چشيدم و پس از يک عمر گناه و معصيت ، خداوند اين توفيق را عنايت فرمود تا همه را با خون خود بشويم ؛ وگرنه بنده گناهکاري که چشم و زبان و قدم و نيت او همه غرق در معصيت بوده ، چگونه مي توانست آنها را پاک کند ؟
خدايا ! همه الطاف از تو است و تويي آمرزنده هر گناه و پناه هر پناه جوينده اي .
امت رشيد اسلام شما را به خون شهدا و به خون مطهر حضرت سيد الشهدا (ع) قسم مي دهم که راه شهدا را در پشت سر امام عزيزمان ادامه دهيد و نگذاريد اين پير خدا تنها بماند و قلب مبارکش رنجور شود .
شما را به دانه هاي اشکي که چون مرواريد بر محاسن سفيد امام در شبهاي تار مي غلطد و ناله " يا رب ؛ يا رب " سر مي دهد ، قسم مي دهم نگذاريد اسلام در غربت بماند و اين مرد خدا که به حق نائب حضرت ولي عصر (عج) است ، دشمن شاد شود . مگر اين پير مظلوم چقدر بايد دردها را تحمل کند ؟ از طرفي شهادت فرزند برومندش حاج آقا مصطفي ، از طرفي ديگر شهادت ياران نزديک و نور چشمانشان چون مطهري ، بهشتي ، باهنر ، رجايي و ديگران و از طرفي شهادت مظلومانه شهداي محراب و سربازان رزمنده در جبهه ها و از طرفي فشار ابرقدرتها ، کينه توزي هاي منافقين ، قتل عام هاي جنوب لبنان و زمزمه خائنانه منحرفين داخلي . آيا اين همه درد و رنج کم است و شايسته نيست مرهمي بر زخمهاي رهبر مظلوممان باشيم ؟
من شما را وصيت مي کنم به امام . " يا ايها الناس اُوصيکم بالخميني "
از برادران شهادت طلب پاسدار و جمع پر از صفاي آنان مي خواهم که همانند گذشته حرمت و قداست سپاه را به واسطه تبعيت محض از امام حفظ کنند و لباس سبزشان را که با خونهاي سرخي آبياري شده از شر دشمنان کينه توز نگه دارند .
از برادران عزيز مسجد شاهزاده قاسم که حق بزرگي در جهت رشد اين حقير را داشته اند و صميميّت و برادري و ايمان و اخلاص آنها چراغ راهي در دست من بوده ، مي خواهم که همانند گذشته بلکه شايسته تر براي خدمت به اسلام تلاش کنند و خود را به صفات عاليه انساني و اخلاق حسنه و هوشياري هرچه بيشتر آراسته نمايند تا انشاء الله يکديگر را در قيامت با روي سفيد و چهره خندان ديدار کنيم .
پدر و مادر بزرگوارم ؛ شايد شنيدن خبر شهادت فرزندتان دلهاي پاکتان را داغدار ، و اشک گهربارتان را بر گونه هاي نورانيتان جاري کند ؛ اما شما را وصيت مي کنم به مصيبت هاي مظلومانه سالار شهيدان (ع) ؛ به آن زماني که ياران عزيزش را يکي يکي غرق در خون ديد ؛ برادرش را با دو دست بريده ؛ جوان هيجده ساله اش را با سر شکافته ؛ برادر زاده اش را غلطان در خون و گلوي طفل شش ماهه اش را عطشان و هدف تيرهاي دشمن . واقعاً هيچ مصيبتي در جهان بزرگتر از مصيبتي که بر حسين (ع) وارد شد نيست . با همه اين مصائب ، کسي هم نبود که به او تسليت بگويد و سر سلامتي دهد . شما نه به اندازه امام حسين (ع) مصيبت ديده ايد و نه از او غريب تر هستيد . از شما پدر و مادر مهربانم مي خواهم که در مرگ من بي صبري نکنيد و بيش از سه روز لباس عزا نپوشيد و اگر جسدم را آوردند ، آنرا حتماً نبينيد و به خاطر تمام حقوقي که بر اين فرزند ناسپاس تان داريد ، طلب عفو و بخشش مي کنم بدين اميد که يکديگر را در قيامت پشت سر امام حسين (ع) ملاقات کنيم .
برادران عزيز و خواهر مهربانم ؛ بودن با شما باعث رشد و سعادت من بود و ايمانتان به حضرت امام باعث عزّت و شرف اين حقير بود .
پيام برادر شهيدتان را به گوش حق جويان جهان برسانيد که :
" او عاشق حضرت مهدي (عج) و سرباز جان برکف حضرت امام خميني بود و در آن عشق و اين اطاعت ، به لقاء الله پيوست "
وَ السَّلامٌ عليکم و رحمة الله وَ برکاته 30/7/1361 غلامعلي دست بالا



خاطرات
شهيد اسلامي نسب:
هوا داشت تاريک مي شد . دلم خيلي تنگ شده بود . فکر کردم بروم سراغ " دست بالا " شايد حالم بهتر شود . بعد از تعريفهاي شبانه ، دوتايي در همان چادر خوابيديم . هوا خيلي سرد بود و من خوابم نمي برد . همين طور که اين پهلو و آن پهلو مي شدم، ديدم شهيد " دست بالا " بلند شد دست نماز گرفت . ساعتم را نگاه کردم ، سه نيمه شب بود . تا خود اذان داشت نماز مي خواند .
" الله اکبر " اذان که شروع شد فوري رفت توي رختخواب .
به " حيَّ علي... " که رسيد ، يکي از بچه ها صدايش زد . بلند شد و دستها را به چشمش ماليد . انگار دو روز خوابيده بود ، پاشد . همراه با من و بقيه بچه ها به طرف تانکر آب آمد . آستين ها را بالا زد .
گفتم : کلک نزن ؛ تو که وضو داري .
گفت " ساکت " .
گفتم چرا بيخودي آب مصرف مي کني ؟ بابا تو پنج دقيقه پيش داشتي ...
حرفم را قطع کرد و مثل اينکه ناراحت شده باشد ، چشمهايش را به چشمهايم دوخت و گفت : " اخوي ! خواب ديدين خير باشه . بفرمايين وضوتونو بگيرين "

برادر شهيد:
وقتي در لشکر فجر بود ، يک لندرور در اختيارش گذاشته بودند . هر موقع از جلوي ايستگاه صلواتي رد مي شد ، ترمز مي کرد و مي خنديد : " عجب ماشين باهوشيه ؛ خودش واي ميسته " .
يک روز با همان لندرور از لشکر به منطقه اي مي رفتند ؛ اما راننده شهيد عباس نظيري بود . عباس آقا هم خيلي شوخ بود . نزديکي هاي ايستگاه صلواتي گفت : " حالا وقتشه ماشينو آزمايش کنم اگر وايساد خب باهوشه " .
اتفاقاَ درست جلوي ايستگاه ، بنزين ماشين تمام شد و ماشين توقف کرد . از آن به بعد، لندرور به خاطر هوش زيادش ، به هوشنگ خان معروف شده بود و بعد لندرورهاي لشکر يکي يکي اسم پيدا کردند : خسروخان ، ايرج خان و ...

در آرامش قبل از طوفان عمليات ، سکوتي معصوم حاکم بود و گلوله هاي منوّر چون خورشيد هايي ناتمام مي سوختند و آسمان منطقه را با نورهاي رنگي خود روشن مي کردند . بچه ها مشغول حفر کانال بودند . از دور صدايي شنيده شد . مردي که چهره آفتابي اش را در نقاب چفيه پنهان کرده و کيف کوچکي در گردن آويخته بود از موتور سيکلت خود پياده شد . با چند تن از بچه ها خوش و بشي کرد و از درون کيف بسته هاي کوچکي به آنها داد : " تربت اباعبدالله (ع) است، کامتان را معطر کنيد "
صداي لرزان و شيفته او سکوت را در هم شکست و با عطر نجيب سلام و صلوات در هم آميخت . به هرکدام از بچه ها يکي از آن بسته ها را هديه داد ...
فردا صبح بعد از شروع عمليات اولين خبري که مثل موج انفجار در بين بچه ها پيچيد ، خبر شهادت شهيد دست بالا بود .
و او اولين کسي بود که با هديه هاي آسماني خود کام عطشناک خويش را با زيارت آقا اباعبدالله (ع) معطر ساخت .

پدر شهيد:
به اتفاق يکي از برادران رزمنده طول جاده اي را طي مي کرديم ؛ من قصد داشتم چند روزي در جبهه در خط مقدم باشم تا دو فرزندم يعني غلامعلي و غلام حسين را ببينم ؛ وقتي به مقر اصلي آنها رسيديم از جيپ پياده شدم . کمي به اين طرف و آن طرف رفتم ؛ از دور غلامعلي را ديدم ؛ در حال خواندن نماز بود . کمي دورتر از او ايستادم تا نمازش تمام شود ؛ نسيم خنکي شروع به وزيدن کرده بود ؛ پس از چند دقيقه که غلامعلي نمازش تمام شده بود از جايش بلند شد .
گفتم : " قبول باشد پسرم ! "
در جا خشکش زد ؛ به آرامي به عقب برگشت ؛ وقتي نگاه هايمان به هم دوخته شد، با تعجب گفت : " شما اينجا چکار مي کنيد ؟! " و سريع خودش را در آغوشم رها کرد .
يک ساعت بعد ، درون خيمه کوچکي در حالي که پسر ديگرم غلامحسين در کنارم نشسته بود ، از اتفاقات جبهه گفتند و من نيز از مادرشان و دلتنگي اش براي ديدن آن دو سخن گفتم .مدتي در جبهه بودم تا اينکه روزي بچه ها را ديدم که دور هم جمع شده اند و پچ پچ مي کنند ؛ طوري که من نفهمم . از گوشه و کنار مطلع شدم که گويا فرمان عمليات صادر شده است ؛ با اصرار زياد غلامعلي و غلامحسين ، به شيراز برگشتم .
يک هفته از برگشتن من مي گذشت ؛ يک روز صبح وقتي از خواب برخاستم ، شور و التهاب عجيبي داشتم ؛ خود را مشغول آب دادن به گلها و درختان کردم ؛ گنجشکها که هميشه با صداي خود سکوت خانه را مي شکستند، آن روز نمي خواندند ؛ آب دادن به گلها تمام شده بود که صداي زنگ در به صدا در آمد ؛ با کمي تأمل به سمت در حرکت کردم ؛ در را باز کردم ؛ غلامحسين را ديدم که بر پيشخوان در ايستاده بود ؛ دو ساک در دست داشت ؛ آن دو ساک را مي شناختم ؛ يکي مال خودش و ديگري مال غلامعلي بود ؛ سلام کرد ؛ با چشم سراغ غلامعلي را گرفتم ؛ لبخندي زد و گفت : " عمليات که هنوز تمام نشده . او براي ادامه عمليات در جبهه ماند "
لبخندش شکل خاصي داشت ؛ شايد لبخندي تلخ بود . مادر ش که صداي غلامحسين را شنيده بود به سرعت خودش را به پسر رساند و او را در آغوش گرفت ؛ غلامحسين مثل هميشه نبود .
يک ساعت که از آمدن او گذشت از خانه بيرون رفتم ؛ کوچه هاي قديمي و پيچ در پيچ که حاکي از بافت قديمي شهر بود را پشت سر مي گذاشتم ؛ همسايه ها به شکل غريبي به من مي نگريستند ؛ مرد و زن پس از اينکه من از کنارشان عبور مي کردم با هم پچ پچ مي کردند ؛ نگاهشان همراه با ترحم بود و دلسوزي ...
اين نگاهها بود که به من فهماند که چه اتفاقي افتاده است ؛ اشک در چشمانم موج مي زد ؛ راهم را کج نموده به طرف شاهچراغ حرکت کردم ؛ در بين راه به گذشته هاي نه چندان دور مي انديشيدم ؛ به روزي که هر دو با هم ساک بستند و حالا چه کسي بايد ساک ديگري را باز کند . به روزي که اولين نامه آنها به دستمان رسيد ؛ به روزي که با تلفن خبر از موفقيت در اولين عملياتشان را دادند ؛ به روزي مي انديشيدم که بايد حجله غلامعلي را ببينم ؛ به روزي که...


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان فارس ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : دست بالا , غلامعلي ,
بازدید : 193
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]

سال 1329 ه ش در شهر شيراز ديده به جهان گشود. دوران كودكي، نوجواني و جواني را در شيراز گذراند. وي پس از اخذ ديپلم در سال 1349 به خدمت مقدس سربازي مي رود و بعد از بازگشت، به دليل علاقه اي كه به يادگيري فن خلباني و خدمت به ميهن دارد در 1351 وارد دانشكده خلباني نيروي هوايي ارتش شد. پس از طي نمودن دوره مقدماتي پرواز در ايران براي ادامه تحصيل و فراگيري دوره تكميلي خلباني به كشور آمريكا اعزام گرديد. با توجه به استعداد فوق العاده در كم ترين زمان موفق به اخذ نشان و گواهينامه خلباني شده و به ايران بازمي گردد و با درجه ستواندومي در پايگاه هوايي همدان مشغول به خدمت مي شود. هنگامي كه جنگ تحميلي آغاز شد، وي در پست افسر خلبان شكاري و معاونت عمليات فرماندهي پايگاه سوم شكاري (شهيد نوژه) انجام وظيفه مي كرد.
در سي و يكم شهريور سال 1359 نيروي هوايي عراق در يورشي ناجوانمردانه تعداد زيادي از مواضع ايران را بمباران مي كند. عباس هم همانند ديگر خلبانان شجاع نيروي هوايي به مقابله با دشمن پرداخت.
پس از مدتي عباس براي ادامه پروازهاي جنگي به پايگاه ششم شكاري بوشهر منتقل شد. هنوز چندي نگذشته بود كه طرح عمليات مرواريد ارائه مي شود كه بر اساس آن تصميم گرفته مي شود كه نيروي هوايي و نيروي دريايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در اين عمليات به صورت مشترك عمل كنند.
بدين لحاظ بهترين خلبانان پايگاه انتخاب مي شوند. در بين انتخاب شدگان نام دليراني همچون سرلشكر شهيد عباس دوران، سرلشكر شهيد حسين خلعتبري، سرلشكر شهيد سيدعليرضا ياسيني و سرگرد شهيد حسن طالب مهر به چشم مي خورد.
عمليات در تاريخ 7.9. 1359 شروع مي شود. در همان ساعات ابتدايي نبرد، در يك عمليات متحورانه عباس دو ناوچه نيروي دريايي عراق را در حوالي اسكله «الاميه» و «البكر» منهدم كرد. تا پايان عمليات، دوران و همرزمانش مرتب هواپيما عوض مي كردند. بطوريكه بعد از فرود، دوران از هواپيما پياده مي شد و به هواپيماي ديگري كه مسلح بود سوار مي شد و به نبرد ادامه مي داد. عباس بي نهايت شجاع بود. آن روزها سخت ترين مأموريت ها را قبول مي كرد. در اين عمليات به او كه درحال پرواز بود اطلاع دادند بايد عمليات نيمه تمام رها شود، كه عباس قبول نكرد و با رشادت تمام اين دو اسكله را نابود ساخت. چنان چه مي گفتند و به اثبات هم رسيده نيروي دريايي عراق را سرهنگ خلبان عباس دوران و سرهنگ خلبان خلعتبري به نابودي كشاندند.
به دليل رشادت هاي فراواني كه عباس از خود بروز داده بود، علاوه بر يك درجه دوره اي كه به او تعلق مي گرفت يك درجه تشويقي ديگرنيز گرفت و به درجه سرهنگ دومي مفتخر شد. درهمين اوصاف فرماندهان تصميم مي گيرند كه با انتقال او و سپردن يكي از پست هاي حساس ستادي در تهران، از تجربيات او استفاده بيشتري كنند كه دوران نمي پذيرد و مي گويد:
- پرواز نكردن براي من مثل مردن است.
هيچ گاه در طول پرواز صحبت نمي كرد و هميشه مي گفت:
- اگر از مسير منحرف شده و يا حالت نامتعادلي داشتم، با من صحبت كنيد، خودتان هم مواظب اطراف باشيد.
همچنين بسياري از دوستانش از زبان او شنيده بودند كه اگر روزي هواپيماي من مورد هدف قرار گيرد، هرگز آن را ترك نمي كنم و با آن به قلب دشمن حمله ور مي شوم.
زماني كه اسراييل به لبنان حمله كرد، وي اولين خلباني بود كه آمادگي خود را جهت نبرد با صهيونيست ها اعلام كرد.
در يكي از روزهاي بهار سال 1360 مسئولين شهر شيراز تصميم مي گيرند به خاطر رشادت ها و دلاوري هاي عباس دوران، يكي از خيابان هاي شهر شيراز را به نام او كنند؛ لذا از دوران دعوت مي شود تا در مراسم شركت كند و او نيز قبول كرده و به آن جا مي رود كه از دوران به شايستگي تقدير مي شود.
چون او ضربات مهلكي به دشمن وارد نموده بود، هميشه عوامل نفوذي دشمن قصد ترور وي را داشتند كه يكي از اين موارد هم در همين زمان بود كه خوشبختانه اين ترور عقيم ماند.در آستانه عمليات بيت المقدس، دشمن دست به تحركات گسترده اي زده بود و مرتب نيرو و تجهيزات به جبهه هاي جنوبي ارسال مي كرد. از سوي نيروي هوايي تدبيري انديشيده شد تا ضربه اي كاري به دشمن وارد شود . بعد از كسب اطلاعات لازم و تهيه نقشه هاي پروازي، تصميم بر اين شد كه در يك عمليات گسترده هوايي عقبه دشمن از جمله نفرات و تجهيزات آنها از ارتفاع بالا بمباران شديد شود.
در 29 اسفند سال 1360 طرح آغاز شد و دوران به عنوان ليدر يا همان فرمانده گروه پروازي انتخاب و 15 نفر از خلبانان تيزپرواز ارتش جمهوري اسلامي ايران نيز انتخاب شدند. بعد از توجيهات لازم توسط دوران، همگي به پرواز درآمدند و با هدايت او مواضع دشمن به سختي بمباران شد و راه براي فتح خرمشهر هموار گرديد.عباس دوران در طول 22 ماه حضور در جنگ 120 پرواز عملياتي داشتند. آنهايي كه اهل پرواز هستند مي دانند كه غيرممكن است. شايد هيچ خلباني پيدا نشود كه توانسته باشد از عهده اين كار برآيد و اين در آن زمان يك ركورد در نيروي هوايي محسوب مي شد. در بين نيروي هاي دشمن نيز دوران خيلي معروف بود و زهرچشمي از عراقي ها گرفته بود كه عراقي ها آرزوداشتند او را اسير كنند.
سرانجام حيات پرخيروبرکت اين اسطوره ابدي نيز به شهادت ،اين سنت مبارکي که خدا فقط براي بندگان خاص خود مقرر فرموده ختم شد.روز سي ام تير ماه 1361آسمان بغداد شاهد عروج خونين يکي ديگر از ياران با وفاي خميني کبير بود.
امير خلبان آزاده منصور کاظميان ، شهادت عباس را اينگونه بيان مي کند:
عقب هواپيماي دوران نيز مورد اصابت چندين گلوله ضدهوايي قرار مي گيرد؛ به طوري که قسمت عقب جنگنده از بين مي رود. در اين لحظه هواپيما در آتش مي سوخت عباس از من خواست که هواپيما را ترک کنم و به دليل اين که جوابي نمي شنود، دکمه خروج اضطراري کابين عقب را مي زند و من به بيرون پرتاب مي شوم و به اسارت در مي آيم.
عباس در اين لحظه طبق گفته هاي قبلي خود تصميمي مبني بر ترک هواپيما ندارد.
وى بارها مى‏گفت اگر هواپيما بال نداشته باشد خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود مى‏آيم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد.
شعله هاي آتش هرلحظه شديدتر مي شد ولي عباس مي خواست پروازي ديگر را شروع کند. هواپيما هر لحظه ارتفاع کم مي کرد. عباس در اين لحظات هتل محل برگزاري اجلاس را مي بيند و شايد با خود زمزمه مي کند چه هدفي بهتر از آن جا؟ به سوي هتل حرکت کرده و هواپيما را درحالي که هنوز هدايت آن را برعهده داشت به ساختمان هتل مي کوبد و پروازي ديگر را آغاز مي کند. از او دستکش و پوتينش مشخص بود زيرا از پيکرش چيزي بجز آن باقي نمانده بود.
عقاب بال سوخته نيروي هوايي قهرمان دلير مردم ايران افتخاري ديگر نصيب نيروي هوايي و کشورش مي کند.
با اين حرکت شجاعانه،عباس دنيا به پوچي ادعاهاي صدام که مدعي بودبا وجود ديواره هاي آتش که از کشورهاي اروپايي وامريکا دراطراف بغداد ايجاد شده است،هيچ خلبان ايراني قادر به نفوذ در بغداد نيست ،خط بطلان کشيد وبه دنيا ثابت کرد تنها عاملي که پيروزي را در جنگ براي ايران مقتدر در برابر ائتلاف کفر جهاني رقم مي زند فقط اراده پولادين مرداني است که در کوران حوادث به حسين ابن علي اقتدا مي کنند ؛نه تسليحات نظامي قدرتهاي پوشالي غرب وشرق.
سران کشورها ي غير متعهد به اين نتيجه مي رسند که آسمان بغداد به هيچ وجه امن نيست و تصميم مي گيرند که اجلاس در دهلي نو انجام پذيرد.
بقاياي پيگر پاک سرلشگر خلبان شهيد عباس دوران بعد از 22 سال دوري از وطن به کشور بازگشت و در زادگاهش به خاک سپرده شد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران شيراز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد



خاطرات
نرگس خاتون دلي روي فر، همسر شهيد :
عباس دوران در طي دو سال اول جنگ بيش از 120 پرواز و عمليات برون مرزي داشته است كه كارشناسان مسائل پروازي اذعان داشته اند چنين آماري حتي در جنگ هفت ساله ويتنام هم وجود نداشته است.
آخرين مرتبه اي كه قرار شد عباس به عمليات بمباران پالايشگاه «الدوره» برود، «اميررضا» هشت ماه و نيم بيشتر نداشت و صحبت هاي ما مثل همه موارد مشابهي بود كه عباس به عمليات مي رفت. اما بعدها متوجه شديم فقط به يكي از دوستانش گفته بود كه احتمالاً اين آخرين پرواز من است و مي خواهم در صورتي كه برنگشتم تو اولين كسي باشي كه خبر شهادتم را به خانواده ام بدهي.
در زمان جنگ عباس دوران در پايگاه بوشهر بود كه از او دعوت كردند تا به تهران برود ولي او قبول نكرد و به همدان رفت زيرا از پشت ميز نشستن خوشش نمي آمد و دوست داشت هميشه در تكاپو و پرواز باشد.
عباس دوران هميشه ساكت و محجوب بود و در ميان هشت فرزند خانواده اش و حتي اقوام از محبوب ترين افراد بود.
در حق عباس دوران بسيار كم لطفي شده است. طي اين سال ها كسي چندان به موضوع شهادت او نپرداخته است و شما كم تر جايي يا برنامه و حتي نشريه اي مي بينيد كه در آن سخني از عباس به ميان آمده باشد. حتي آخرين عمليات او كه به گفته بسياري از صاحب نظران از لحاظ سياسي، بين المللي و نظامي در درجه بسيار بالايي از اهميت قرار داشت، هنوز هم ناشناخته مانده است.

امير كاظميان، كمك خلبان شهيد :
امروز سالها از پرواز ابدي تيمسار خلبان شهيد عباس دوران گذشته است. نمي دانم با كدام معيار مي توان نقش دوران را در جنگ سنجيد و دردآور آنكه اين قهرمان ملي آنطور كه بايد به جامعه معرفي نشده است. دوران اگر چه در كسوت ارتش اما يك بسيجي بود كه بسيج مدرسه عشق است و آن همه حماسه را جز عشق سببي نيست.
تنها آخرين ماموريت دوران براي آنكه از او يك اسطوره بسازد كافي است. ماموريتي به ظاهر غير ممكن كه از مرزهاي نظامي فراتر رفت و زلزله اي سياسي شد و ابعادي بين اللمل يافت.
ما سپيده دم يکي از روزهاي افتخار سوار بر پرنده آهني خود راهي بغداد شديم تا عملياتي غير ممكن را ممكن كنيم. سهم دوران از اين پرواز شهادت بود و وسهم من اسارت.
ابتداي جنگ در پايگاه بندرعباس بودم. پايگاه بندرعباس عملياتي نبود و ما براي عمليات به پايگاه هاي بوشهر، دزفول و همدان مامور مي شديم. براي يك ماموريت رفتم به پايگاه بوشهر كه با ايشان آشنا شدم البته از قبل اسم ايشان را شنيده بودم چون به خاطر پروازهاي زيادش معروف بود.
اولين ماموريت مشترك ما هم زدن تاسيسات نفتي بصره بود كه با يك فانتوم رفتيم. دوران كابين جلو و من كابين عقب بودم. يك هواپيماي دومي هم بود كه در ارتفاع بالاتر پرواز مي كرد و كارش محافظت از ما در برابر هواپيماهاي دشمن بود.
رادار زميني به ما اطلاع داد هواپيماهاي دشمن خيلي زياد است و برگرديد. هواپيماي پشتيباني برگشت اما دوران گفت منصور مي رويم و عمليات را انجام مي دهيم كه خوشبختانه عمليات هم موفقيت آميز بود و صحيح و سالم هم برگشتيم.
سال 60 من درخواست كردم بروم همدان و ايشان هم آمد آنجا. اوج پروازهاي ما درفتح المبين بود كه در دو دسته چهار فروندي پرواز مي كرديم. دوران هم اغلب ليدر بود. من هم بيشتر با ايشان پرواز مي كردم. يك بار مشغول گشت هوايي بوديم كه يك هواپيماي دشمن را ديديم و به تعقيبش پرداختيم. تا مرز دنبالش رفتيم و آنجا ديگر بنزين كم آورديم و مجبور شديم برگرديم. حتي نتوانستيم برويم پايگاه خودمان و مجبور شديم برويم دزفول بنشينيم.
عمليات رمضان در 23 ماه مبارك رمضان شروع شد و دوران به درخواست خودش براي پشتيباني هوايي و عمليات جنگي رفته بود اميديه كه براي اين عمليات يك هواپيما رفت و ايشان را آورد همدان.
عمليات رمضان كه شروع شد عراق احساس كرد دارد شكست مي خورد و براي اولين بار شروع كرد به بمباران شهرها يعني خيلي راحت مي آمد و اهدافش را در شهرها مي زد. مثلاً راهپيمايي روز قدس همدان را زد و خيلي از خانم ها شهيد شدند. يك مدرسه را هم در كرمانشاه زدند كه كلي دانش آموز قرباني شدند. آن موقع پدافند شهرها ضعيف بود.
نيروي هوايي از امام خواست كه مقابله به مثل كند و شهرهاي عراق را بزند اما امام مخالفت كرد و به گمانم تيتر بزرگ همين كيهان هم شد كه امام گفته اند ما نمي خواهيم مردم بي گناه عراق را بكشيم.
با اين مسئله من حس كردم به زودي بايد يك ماموريت مهم به پايگاه ما محول شود. اتفاقاً همان روزها مي خواستند من را به يك ماموريت آموزشي شش ماهه بفرستند اما من قبول نكردم و گفتم باشد بعد از جنگ. چون اگر مي رفتم ماموريت هاي جنگي را از دست مي دادم.
صدام به شدت تبليغ مي كرد و مي گفت بغداد كاملاً امن است و يك كبوتر هم نمي تواند به بغداد برسد. خيلي روي امنيت بغداد مانور مي دادند البته شايد بي راه هم نمي گفتند چون خطوط آتش و پدافند خيلي زيادي درست كرده بودند و انواع و اقسام موشك ها را شوروي و فرانسه در اختيارشان گذاشته بود.
شب بيست و نهم من آماده پايگاه بودم و تا صبح نخوابيدم به همين خاطر فرداي آن روز منزل بودم و استراحت مي كردم كه دوران تلفن زد و گفت ساعت پنج بعد از ظهر بيا پست فرماندهي. من خيلي خوشحال شدم و فهميدم ماموريت داريم.
من زودتر از بقيه رفتم پست فرماندهي. مسئولش منصور شورچه بود. پرسيدم منصور عمليات كجاست؟ گفت فردا بغداد.
من هم بلافاصله گفتم من فردا صبحانه را در بغداد مي خورم. منظورم اين بود كه اسير خواهم شد. او گفت نه اين حرف را نزن اما من مطمئن بودم و انگار به من الهام شده بود.
شورچه گفت اگر مي خواهي من جاي تو بروم كه گفتم نه بايد خودم بروم.
از يك هفته قبل انگار به من اين مسئله الهام شده بود كه اين آخرين ماموريت من است و اسير خواهم شد. به خانواده ام هم گفته بودم كه من توفيق شهادت ندارم اما اسير مي شوم.
خلاصه كم كم بقيه هم آمدند. شش خلبان بوديم با شهيد خضرايي كه فرمانده پايگاه و شهيد ياسيني كه فرمانده عمليات پايگاه بود.
اسفندياري، باقري، توانگريان و خسروشاهي هم بودند.
ماموريت ها به صورت لاك و مهر شده از تهران با هواپيماي مخصوص مي آمد و مسئول پست فرماندهي، فرمانده پايگاه و مسئول عمليات در مورد آنها تصميم مي گرفتند. مثلاً اينكه كدام خلبان ها را انتخاب كنند.
براي اين ماموريت هم ما شش نفرانتخاب شده بوديم كه معمولاً خلبان هاي ماموريت هاي سنگين را خود شهيد ياسيني انتخاب مي كرد.
جلسه شروع شد و ياسيني گفت اين مأ موريت مخصوص شماست و هيچكس نبايد چيزي بداند، حتي اگر مشكلي فردا پيش آمد نبايد كسي بداند و يك روز عمليات به تاخير مي افتد اما خلبان ها نبايد تعويض شوند.
قرار بود صبح زود سه تا هواپيما بلند شوند و تا مرز برويم. من و دوران شماره يك، اسكندري و باقري شماره دو و شماره سه هم توانگريان و خسرو شاهي.
به مرز كه مي رسيديم اگر براي يكي از هواپيماها مشكلي پيش مي آمد، بر مي گشت، دو تاي بقيه مي رفتند و اگر نه كه شماره سه بر مي گشت و يك و دو مي رفتند.در واقع شماره سه رزرو بود. علتش هم اين بود كه آمريكا به ما لوازم يدكي نمي داد و بچه ها خودشان قطعات را تعمير مي كردند. قطعه هم عمر مفيد دارد و بعد از آن احتمال خرابي هست.
دوران آنجا به من گفت اگر مسئله اي پيش آمد خودت تنهايي اجكت كن، من اگر توفيقي باشد شهيد مي شوم.
سيستم پرش فانتوم طوري است كه كابين جلو اگر آن را فعال كند اول كابين عقب مي پرد و بعد خودش با فاصله 57 صدم ثانيه مي پرد اما كابين عقب اختيار دارد كه يا خودش اجكت كند يا هر دو نفر. يعني دو وضعيتي است. سيستم اجكت يك اهرمي است تقريباً شبيه ترمز دستي ماشين كه حدود يك متر بايد كشيده شود.
بالاخره جلسه تقريباً ساعت هفت تمام شد. من از همان جا به برخي از بستگان تلفن زدم و بدون اينكه از ماموريت فردا چيزي بگويم با آنها خداحافظي كردم. بعد هم رفتم خانه و با دو خواهر و برادرم كه پيش من بودند خداحافظي كردم البته باز هم از عمليات چيزي نگفتم.
آن شب، شب سي ام ماه رمضان هم بود و معلوم نبود فردا عيد است يا نه. به همين خاطر ما بيدار شديم و سحري خورديم.ساعت پنج جيپ آمد دنبال من و بقيه بچه ها هم جمع شدند. رفتيم گردان پرواز و از آنجا اتاق چتر و كلاه و از آنجا هم رفتيم پاي هواپيماها براي چك كردنشان.
من در دلم گفتم خدايا اگر من قرار است برنگردم هواپيما يك اشكال جزئي داشته باشد. همه چيز را چك كرديم و رفتيم داخل كابين. آنجا وقتي برق را وصل كردند ديديم سمت نما و حالت نما درست كار نمي كند اما چون پرواز ما در روز بود مشكلي ايجاد نمي كرد. اينجا بود كه من صد در صد مطمئن شدم بازگشتي نيست.
قرار بود بدون هيچ تماسي با برج كنترل و پايگاه پرواز كنيم. فقط يك فركانس داخلي بين خود سه هواپيما بود.
ساعت تقريبا يك ربع به شش بود كه اول شماره دو پريد و شماره سه رفت روي باند كه اشكالي برايش پيش آمد و نتوانست بپرد. همينطور كه روي باند بود ما هم رفتيم روي باند براي پريدن و صبر نكرديم از باند خارج شود چون وقتي نبود. طوري رفتيم كه وقتي از زمين كنده شديم من گفتم الان است كه چرخ هاي ما بخورد به شماره سه. حتي شماره دو فكر كرد ما مي خوريم به هم و منفجر مي شويم اما بدون حادثه بلند شديم و با سرعت كم و ارتفاع خيلي زياد پرواز را شروع كرديم. اين حالت تا مرز ادامه داشت.
از جنوب شرق ايلام و كرمانشاه وارد عراق شديم. هوا گرگ و ميش بود. وقتي از روي ايلام گذشتيم چراغ هاي شهر هنوز روشن بود.
مرز را كه رد كرديم سرعتمان به حدود هزار كيلومتر افزايش و ارتفاعمان را به 10 تا 15 متري زمين كاهش داديم. كابل هاي برق فشار قوي را از رويشان مي گذشتيم و دكل ها را از كنارشان ردمي شديم. هنوز خيلي از مرز نگذشته بوديم كه يك موشك زمين به هواي سام-7 به سمت هواپيماي دو شليك شد. من به آنها گفتم كه موشك برايتان آمد. خوشبختانه موشك به آنها نرسيد و در هوا منفجر شد.
كمي كه رفتيم متوجه شدم رادارهاي آنها ما را رديابي كرده اند. من به دوران گفتم، ايشان گفت مسئله اي نيست. شماره دو هم همين را گفت و دوران گفت: مي گويي بروم زير زمين پرواز كنم؟
دوران به من گفت مواظب بيرون باش كه هواپيماها يشان نيايند. قرار بود از جنوب شرق شهر وارد بغداد شويم و پالايشگاه الدوره را بزنيم و مستقيم از روي شهر بگذريم و بياييم ايران. اگر پالايشگاه را نتوانستيم هدف بعدي نيروگاه اتمي عراق بود.
از بيست كيلومتري بغداد ديوار آتش شروع شد و انواع و اقسام موشك ها بود كه در هوا به سوي ما مي آمد و ما از وسط آنها مي گذشتيم. چند ديوار آتش بود و هر كدام را رد مي كرديم به بعدي مي رسيديم. يك پلي بود كه بايد بعد از رد كردن آن
مي پيچيديم. من پايين را نگاه كردم و ديدم همه ماشين ها ايستاده اند و مردم دارند بالاي سرشان يعني به ما نگاه مي كنند. معلوم بود آژير خطر كشيده بودند.
اول شماره دو پل را رد كرد و پيچيد و ما هم پشت سرش پيچيديم. دوران گفت موتور سمت راستمان را زدند. من گفتم مسئله اي نيست بعد از بمباران يك كاري مي كنيم. يك موشك چهار گلوله اي رولاند كه فرانسوي بود به ما اصابت كرده و يك لرزش خفيفي هم در هواپيما ايجاد كرده بود.
پالايشگاه چسبيده به شهر است. رسيديم روي پالايشگاه و آن را بمباران كرديم. من پشت سرم را نگاه كردم و ديدم آتش تا پشت سر من آمده است. دستم را به سمت سيستم پرش بردم تا آن را روي دو نفره بگذارم و بكشم اما همانوقت جلوي چشمم سياه شد و ديگر چيزي نفهميدم. همه اينها در چند ثانيه اتفاق افتاد.
من اجکت نکردم، يا خودش عمل كرده يا دوران آن را زده بود.
- از وقتي ما بلند شديم تا بمباران پالايشگاه نيم ساعت. شش و ربع بود كه ما را زدند.بيهوش بودم و يكي دو ساعت بعد به هوش آمدم. در بيهوشي اول آدم صداها رامي شنود. شنيدم چند نفر عربي حرف مي زنند و كم كم فهميدم ماجرا چيست. يك جايي بود كه براي وزارت دفاعشان بود. چند سرباز عراقي دور و برم بودند و يكي هم داشت لبم را كه پاره شده بود بخيه مي زد. بعدش لباس پروازم را درآوردندو دشداشه تنم كردند و مرا به يك درمانگاه بردند. سر و صورتم زخمي بود و يك طرف بدنم كاملاً كبود بود. آنجا عكس برداري كردند و معلوم شد شكستگي ندارم.
هواپيماي شماره 2را هم گلوله باران كردند و با اينكه آنها هم خيلي گلوله خورده بودند اما توانستند خودشان را به مرز برسانند. وقتي آمده بودند تعداد گلوله ها را بشمارند نتوانستند و نوشتند بي نهايت.
15 روز اول در وزارت دفاع بودم و 45 روز هم در استخبارات در يك سلول يك در دو متري تنها بودم. هر روز هم بازجويي و شكنجه بود. اغلب هم شكنجه هاي رواني.
بعد از بيهوشي اولين سوالم اين بود كه خلبان اول چي شد؟ آنها جواب درستي
نمي دادند. تا اينكه يك سربازي كه تا حدي انگليسي بلد بود دو ماه بعد گفت شما هما ن خلباني نيستي كه دو ماه پيش پالايشگاه را زديد؟ من گفتم بله و از دوران پرسيدم.
سرباز عراقي گفت من خودم داشتم نگاه مي كردم. فقط يك چتر از هواپيما بيرون پريد و بعد هواپيما در شهر منفجر شد. آنجا ديگر مطمئن شدم عباس شهيد شده است.چند تا از روزنامه هاي عراقي عكس اين صحنه را چاپ كرده بودند.
اين عمليات باعث شد كنفرانس غير متعهد ها در بغداد لغو شده و به دهلي نو برود. عراقي ها خيلي عصباني بودند و روي اين مورد خيلي تاكيد داشتند و سوال و جواب
مي كردند. من هم اظهاربي اطلاعي مي كردم ومي گفتم غير متعهد ها ديگر چيست؟!
حتي چند وقت بعد كه مرا بردند به اردوگاه يكي ازسرهنگ هايشان آمد و گفت به كاظميان بگوييد شانس آوردي. ما بايد تو را اعدام مي كرديم چون عمليات شما سياسي بود، نه نظامي و تو اسير جنگي نبودي. برايشان گران تمام شده بود.
براي ما خيلي سخت تر بود البته اين را هم بگويم كه بعد در اردوگاه ما را كمتر از بسيجي ها و نيروهاي عادي شكنجه مي كردند.
عراق كلاً 52 خلبان اسير داشت كه نصفشان را مخفي نگه داشته بود و در ليست صليب سرخ نبودند. آنها را خيلي بيشتر شكنجه مي كردند.
سعي مي كرديم سر خودمان را گرم كنيم تا كمتر سخت بگذرد. كلاس هاي آموزشي مي گذاشتيم. هر كس چيزي بلد بود به بقيه ياد مي داد. من آنجا آلماني ياد گرفتم.
من سال 69آزاد شدم اما پيکر مطهر عباس را بيست سال بعد تحويل دادند. دو استخوان از پايش، كمي از استخوان فك، قسمتي از پوتين و زيپ لباسش كه فلزي بود.پلاكش هم زنگ زده بود.
عباس آدم عجيبي بود؛خيلي خيلي كم حرف بود و بسيار شجاع و نترس. او ركورد دار پرواز و عمليات بود و مي توانست ديگر عمليات نرود و بگويد من پروازهايم را كرده ام و بقيه بروند اما هميشه پيشقدم و داوطلب بود. دوران با آگاهي در اين عمليات شركت كرد. در هر طرح عملياتي درصد ريسك را مشخص مي كنند. ريسك اين عمليات 95 درصد بود يعني تنها 5 درصد احتمال برگشت وجود داشت.
ما براي مسائل دنيايي كه نرفتيم بجنگيم. وقتي آزاد شديم گفتند به شما خانه مي دهيم. من گفتم وقتي به همه داديد من هم مي گيرم. ما اگر به خاطر پول رفته بوديم راه هاي خيلي آسان تري براي پول و ثروت بود.
من وظيفه خودم مي دانم كه بيايم و بگويم عباس دوران چه كسي بوده. جوان ها و مردم بايد اينها را بدانند.
الان هم علاقه مندي من پروازاست چون آدم را از زمين جدا مي كند. ورزش به خصوص فوتبال و طبيعت چون آدم را به ياد خدا و معنويت مي اندازد.




آثار باقي مانده از شهيد
دلم نمي خواهد از سختي ها با همسرم حرفي بزنم. دلم مي خواهد وقتي خانه مي روم جز شادي و خنده چيزي با خودم نبرم؛ نه كسل باشم، نه بي حوصله و خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود. اما چه كنم؟ نسبت به همه چيز حساسيت پيدا كرده ام. معده ام درد مي كند. دكتر مي گويد فقط ضعف اعصاب است. چطور مي توانم عصباني نشوم؟ آن روز وقتي بلوار نزديك پايگاه هوايي شيراز را به نام من كردند، غرور و شادي را در چشم هاي همسرم ديدم. خانواده خودم هم خوشحال بودند. حواله زمين را كه دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم كه اين همه محبت دارند و خوبند پشت تريبون رفتم. ولي همين كه پايم به خانه رسيد، ديگر طاقت نياوردم. حواله زمين را پاره كردم، ريختم زمين. يعني فكر مي كنند ما پرواز مي كنيم و مي جنگيم تا شجاعت هاي ما را ببينند و به ما حواله خانه و زمين بدهند؟
بايد با زبان خوش قانعش كنم كه انتقال به تهران، يعني مرگ من. چون پشت ميزنشيني و دستور دادن براي من مثل مردن است.( هشتم تير 1360)


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان فارس ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : دوران , عباس ,
بازدید : 157
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]
تک نگاره/ شهید عباس اسلامی

 

 

شهید عباس اسلامی فرمانده گردان فجر لشکر 33 المهدی


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان فارس ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : تک نگاره/ شهید عباس اسلامی ,
بازدید : 133
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]
سردار شهید مرتضی جاویدی معروف به اشلو فرمانده گردان فجر لشکر 33 المهدی (عج) به روایت تصویر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان فارس ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : سردار شهید مرتضی جاویدی معروف به اشلو فرمانده گردان فجر لشکر 33 المهدی (عج) ,
بازدید : 282
[ 09 / 05 / 1392 ] [ 09 / 05 / 1392 ] [ ]
.: Weblog Themes By goldtem.rozblog.com :.

:: تعداد صفحات : 2 1 2 صفحه بعد

تبلیغات

X بستن تبلیغات

موضوعات
تازه های سایت
اخبار روز جهان
شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا
نرم افزار های کاربردی
مستند
دانلود فیلمها و سریالهای ایرانی
انمیشین
فرهنگ جبهه
عملیات
شناسایی ها
نیروهای دشمن
نیروهای دشمن 2
شهدای جهاد سازندگی
آلبومها
برنامه رادیویی
خاطرات انقلاب
وطن
راهیان نور
موسیقی فیلم
سرود
موسیقی بی‌ کلام
فرزند شهید
صدای شهدا
شهید سید اهل قلم آوینی
مارش
مداحی
ايثارگران
خانواده شهدا
اولين هاي شهيدان دفاع مقدس
نوای جبهه
مطالب مفید فرهنگی ، هنری ، اینترنتی و ...
مذهبی
مجموعه پوسترهای شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
فاتحان قله‌های جاسوسان ( شهدای صابرین )
محمد ابراهیم همت
ادعیه و مناجات
ادیه و زیارت
دانلود کتب اسلامی
پخش زنده شبکه های تلویزیونی - سراسری
دانلود تمام آثار شهید مطهری
صرفا جهت اطلاع !!!!
جلوه های ویژه
پی دی اف آموزشی
دوره آموزشي زبان فارسي
کلیپ های با کیفیت دفاع مقدس (۱)
نرم افزارهای موبایل
گنجینه اذان
والپیپرهای اسلامی
والپیپر معمولی
بخش سیستم عامل
بازی
کلیپ
شهید حاج احمد کاظمی
دانلود مجموعه کتابهای کامپیوتر pdf
اس ام اس
اصول و فروع دین
طنز و کاریکاتور
فول آلبوم های مجاز
دیگر رسانه ها
جستجو


آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 1,659 نفر
بازديدهاي ديروز : 1,659 نفر
كل بازديدها : 2,779,893 نفر
بازدید این ماه : 22,410 نفر
بازدید ماه قبل : 22,410 نفر
کل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 4779 عدد
افراد آنلاین : 6 نفر
آروین گلشنی