close
متخصص ارتودنسی
تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



اشتباه در آبادان

 

سروان فهمي الربيعي: بايد اعتراف كنيم كه محاصره آبادان از نظر نظامي يك اشتباه استراتژيك بود كه صدام حسين به عنوان آخرين راه حل و براي رهايي از بحران به آن متوسل شد. پس از عمليات عبور نيروهاي ما از رود كارون و مشخصا پس از عبور نيروهاي ما و شكست ابتدايي آنها در اشغال خرمشهر، عمليات حصر آبادان به اجرا در آمد. در واقع نيروهاي ما در پي شكست اشغال خرمشهر، ناگزير شدند آبادان را به محاصره درآورند تا اولا به جهان خارج و دوستان منطقه وانمود كنند، هنوز سر رشته امور را در دست دارند و ثانيا از همين طريق روحيه سربازان را كه از پايمردي سربازان ايراني ضربات سختي در مدت چهل روز مقاومت ايراني‌ها متحمل شده بود، تقويت كنند. بنابراين حصر آبادان يك عمليات طرح‌ريزي شده نبود، بلكه تلاشي براي رهايي از يك تنگناي تاريخي بود كه ارتش عراق در آن گرفتار شده بود.

برخلاف گزارش‌هايي كه عوامل استخبارات مخابره مي‌كردند، مقاومت خرمشهر بسيار شديد بود. در آغاز و پيش از تجاوز، گزارش‌ها مي‌گفتند:

شتاب كنيد... بياييد... اهالي خرمشهر با شاخه‌هاي گل از شما استقبال خواهند كرد!

در آن تاريخ، صدام در گوش عزت‌الدوري زمزمه مي‌كرد:

"من شما را به عنوان حاكم خوزستان تعيين خواهم كرد. "

عزت‌الدوري مي‌خنديد و مي‌گفت: "قربان... آيا چيزي هم در منطقه باقي مانده است...!؟ "

و صدام پاسخ مي‌داد: "همه چيز موجود است... همه چيز موجود است... "

نيروهاي اسلام متوجه ورود غافلگيرانه ما نشدند، زيرا ما با احتياط و دزدكي وارد شهر شديم و ماموريت ما نيز شباهتي به ماموريت دزدان داشت. مقاومت در اطراف خرمشهر بسيار شديد بود و مردم نه با شاخه‌هاي گل بلكه با سنگ و گلوله از ما استقبال كردند. بايد هم چنين استقبالي به عمل مي‌آمد، ولي متاسفانه رهبران ما بر اساس گزارش‌هاي دروغين، چنين تصميماتي مي‌گرفتند.

در گزارش‌ها آمده بود: ملت خوزستان شما را به عنوان رهبر خود برمي‌گزينند.

وقتي به صدام خبر دادند، اهالي به شدت مقاومت مي‌كنند و حاضرند در راه پاسداري از انقلاب مقدس شان جانفشاني كنند، به شدت برخروشيد و خواستار اعدام سرهنگ ستاد "عبدالحسين صمد " مسئول استخبارات منطقه جنوبي شد و گفت:

"بايد آبادان را به محاصره درآوريد، اهالي را قلع و قمع كنيد و مطلقا به آنان رحم نكنيد. "

بنابراين محاصره آبادان، نتيجه مقاومت ايراني‌ها، خسارات وارده به نيروهاي ما، تلاش براي قطع آذوقه به مدافعان و فشاري روحي به رهبران ايران بود.

صدام مي‌گفت: "محاصره، اقدامي اجتناب‌ناپذير است، زيرا تنها با زبان گوشمالي است كه ما حقوق تاريخي‌مان را مطالبه مي‌كنيم و از طريق اين محاصره حقوق از دست رفته را باز خواهيم يافت. "

لشكري كه عمليات را به اجرا درآورد. لشكر سوم زرهي تحت فرماندهي سرلشكر ستاد "جواد شيتنه " بود كه بعدها به خاطر بي لياقتي اعدام شد.
پس از عمليات عبور كه از طريق احداث پلي توسط كارگاه شماره 446 وابسته به سپاه سوم صورت گرفت، تيپ 6 زرهي توانست جاده اهواز - آبادان را قطع كند. اين تيپ پس از درگيري ساده با نيروهاي اسلام توانست جاده ماهشهر- آبادان را نيز مسدود كند.

تيپ ششم ديد كه مواضع ايراني‌ها يكي پس از ديگري سقوط مي‌كند. درصدد برآمد به منظور انهدام مؤسسات غير نظامي و دولتي و دستگيري افراد رهبران جنبش مقاومت ايران وارد آبادان شود. فرمانده تيپ "ثامر التكريتي " اسامي آماده كرده بود كه از طريق مزدوران و ستون پنجمي‌ها در اختيارش قرار داده بودند.
فرمانده تيپ، تلگرامي به رئيس جمهور مخابره كرد و از وي درخواست كرد اجازه پيشروي بيشتري به سمت آبادان را صادر كند. تلويزيون، در پخش خبري اين تلگرام را پخش كرد.
در اين برنامه صدام درحالي كه گوشي تلفن را در دست داشت و مي‌گفت:

"مانعي نيست... پيشروي كنيد... پيشروي كنيد. "

و از دور صدايي شنيده مي‌شد كه مي‌گفت: "اطاعت قربان.. امر، امر شماست قربان! "

پس از اين مكالمه تلفني، تيپ درحالي كه از خوشحالي در پوست نمي‌گنجيد، درصدد پيشروي به سمت آبادان برآمد. اما با موانع بزرگي روبه‌رو شد. مقاومت بسيار شديد بود و با وجود پشتيباني توپخانه و نيروي هوايي، اهالي با نيروهاي ما به ويژه تيپ شش زرهي مقابله كردند. يكي از تانك هاي تيپ ياد شده به آتش كشيده شد و فرمانده تيپ فرياد زد:

- به آقاي رئيس جمهور چه بگويم... به آقاي رئيس جمهور چه بگويم...؟

در طرف ديگر سرهنگ دوم "يونس البصري " كه بعدها به ايران پناهنده شد، فريادهاي فرماند تيپ را شنيد و دريافت كه او آنان را وارد گردابي كه رهايي از آن ممكن نيست. خواهد كرد. او گفت: "من دنيا را از شر اين فرمانده خلاص مي‌كنم. " آنگاه سلاح كمري‌اش را در آورد و تطال به فرمانده تيپ گفت: "قربان! به آن نقطه نگاه كنيد. مقاومت بسيار شديد است. دنيا را گرد و غبار گرفته است. تانك‌ها با يكديگر برخورد مي‌كنند. مقاومت ايراني‌ها بسيار شديد است. "

سرهنگ دون يونس البصري فرياد زد: "قربان به دست هاي من نگاه كنيد! " در دستان او يك قبضه سلاح كمري و در آن گلوله‌اي بود كه در سر فرمانده تيپ خالي كرد و با صداي بلند به او گفت: "من دنيا را از شر تو و صدامت خلاص كردم! "

پس از كشته شدن فرمانده تيپ با گلوله سلاح كمري يونس البصري، تيپ از مقاومت باز ماند و صدام خطاب به فرمانده تيپ گفت: "دشمناني را كه تو را هدف قرار داده‌اند،‌به قتل خواهيم رساند و انتقام تو را از پدران و فرزندان‌شان خواهيم گرفت. "

صدام تصور نمي‌كرد گلوله‌اي كه به سر سرهنگ ستاد ثامر التكريتي اصابت كرد، از سلاح يك عراقي شليك شده است. سربازان هنگامي كه ديدند فرمانده‌شان از شدت درد به خود مي‌پيچد، خنديدند. او در بيمارستان بصره تمام كرد و در آخرين ساعات عمرش مدام تكرار مي‌كرد: "من آبادان را مي‌خواهم... آبادان! " و دكتر قيس‌العبادي مي‌گفت: "قربان، آبادان را خواهيد ديد! "
سرهنگ ثامر التكريتي، به حق يك عنصر جنايتكار بود. او به يك زن آباداني تجاوز كرده و به او گفته بود: "اي دختر عربي ما هر دو از يك جنس هستيم! "

از ديگر جنايت او، زنده به گور كردن اسراي ايراني بود.

تيپ پس از اين كه فرمانده خود را از دست داد، دستور يافت يك موضع دفاعي در منطقه شمال جاده ماهشهر - آبادان را بگيرد. اين وضعيت روزهاي طولاني ادامه يافت و طي اين مدت نيروهاي اسلامي از اينجا و آنجا حمله مي‌كردند. حملات شبانه تاثير عميقي در روحيه سربازان گذاشته بود، تا اين كه نيروهاي اسلامي حمله گسترده‌اي كه از سازماندهي صحيح و اصولي نيز برخوردار نبود، آغاز كردند. در اين ارتباط سرهنگ ستاد، صبيح عمران طرفه مي‌گويد: "ايراني‌ها در قالب چند ستون به سمت ما مي‌آمدند. اما اين تشكيلات براي شروع نبردي سرنوشت‌ساز، مناسب نبود. "
اين حمله بنا به دلايلي كه برشمرديم، شكست خورد. از سوي ديگر يگان‌هاي ما در مواضعي مستحكم سنگر گرفته بودند، در نتيجه حمله زرهي نيروهاي ايراني كاري از پيش نبرد. مدتي طولاني در مواضع دفاعي مانديم تا اين كه دستور حمله به آبادان صادر شد. هدف، عبور از رودخانه بهمن شير تحت فرماندهي هنگ يكم تيپ 33 نيروهاي ويژه بود. اين هنگ را سرهنگ دوم ستاد "ثامر الطايي " فرماندي مي‌كرد كه بعدها همراه فرمانده گروهان يكم به قتل رسيد. پس از اين جريان دستور ماندگار شدن ما به عنوان يك خط دفاعي در شمال و شمال شرق آبادان صادر شد و اين نيروها تا زماني كه ايران به شكست حصر آبادان مبادرت كرد، در مواضع خودشان ماندند.
آبادان كاملا به محاصره درآمده بود و رفت و آمد به اين شهر جز از طريق هوا و دريا بسيار دشوار بود. نيروهايي از سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، پل سلمانيه بر روي رود كارون را كه توسط نيروهاي ما احداث شده بود، مورد هجوم قرار دادند. آنان پس از انهدام اين پل از طريق حمله‌اي از محور آبادان - خرمشهر، رودخانه را به شكل فني به آتش كشيدند. سپس از محور ديگري به داخل نيروها نفوذ كردند و همين امر سبب شد نيروهاي عراقي يكديگر را هدف قرار دهند. نظاميان ما از طريق شنا پا به فرار گذاشتند.
اين وضعيت رقت‌بار، موجب شد ما با زندگي وداع كنيم و خود را در آب رودخانه غرق كنيم. به هر تقدير بايد اعتراف كنيم كه محاصره آبادان از نظر نظامي يك اشتباه استراتژيك بود كه صدام حسين به عنوان آخرين راه حل و براي رهايي از بحران به آن متوسل شد.

* سرهنگ دوم مسعود فرج التكريتي 

درباره : نیروهای دشمن 2 , تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 119
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
مرگ سخت

 

سروان فهمي الربيعي: ارتفاعات حاج عمران مورد حمله شیمیایی عراق قرار گرفت. نیروهای از همه جا بی خبر تا شنیدند عراق شیمیایی زده است به جای فرار از سنگر به داخل سنگر پناه می بردند و به جای رفتن روی ارتفاعات، از روی کوه پایین می آمدند، به جای استفاده نکردن از آب آلوده دست و صورتشان را با آب آلوده می شستند تا سوزش را کم کنند ...
یک ماه از پایان یافتن حمله ایرانیها، تیپ، دوره شکست خود را می گذراند که سرهنگ ستاد احمد سلمان العماری به فرماندهی آن منصوب شد . این سرهنگ که آرزوهای غیر واقعی را در سر می پروراند، گاهی دستورهایی برای تبدیل شدن تیپ پیاده ما به یک تیپ کماندویی صادرمی کرد و سر انجام نیز نامه ای به فرماندهی نوشت که جواب آمد :
- تیپ شما هیچ ویژگی نداشته، لیاقت تحقق آن را نیز ندارد.
بعد از این جواب، او با من به شور و مشورت پرداخت:
- ستوان فهمی! نظرت چیست که از فرماندهی اجازه حمله به مواضع ایرانیها را بگیریم؟
برای لحظه ای ساکت شده چیزی نمانده بود که بزنم زیر خنده؛ اما به زور خودم را نگه داشتم تا اینکه فرمانده تیپ به حرف آمد:
- این سکوت برای چیست؟ چرا جواب نمی دهی؟
گفتم :
- قربان ! فرمانده تیپ و فرمانده هنگ سابق ما نیز همین بلندپروازیها را داشتند و هنگامی که می خواستند آنها را به طور قانونی بر روی زمین اجرا کنند؛ سرنوشتشان با اعدام پایان یافت.
به خود آمد. در حالی که چشمهایش درشت شده بود و دستهایش می لرزید، گفت :
- چرا ؟ چرا ؟
- بله قربان، فرمانده هنگ که تمام تلاشش رسیدن به درجه و مدال شجاعت بود، در برابر همه اعدام شد .
دیگر فرمانده تیپ دست از بلند پروازیهایش برداشت و به دنبال راهی می گشت که او را از اعدام یا عقوبت زندان دور کند. از آن به بعد بیشتر فکرش شده بود انتقال از تیپ به عقبه !
ادامه دادم که :
- جناب فرمانده! ایرانیها در جنگ، خیلی قوی هستند . من قدرت آنان را در کوههای سید صادق دیدم که پیشروی می کنند و تو گویی بر شانه های مرگ می رقصند، مرگ از آنان می ترسید و به سوی ما می آمدند و بر ما مسلط شدند .
از آن دیدار به بعد ، فرمانده تیپ فقط به دنبال راهی برای رهایی و فرار به عقبه بود؛ اما نه واسطه ها و نه فعالیتهای شخصی ، هیچ کدام نتوانستند کاری برایش انجام بدهند. او در سایه جو خاصی که منطقه در آن به سر می برد، یعنی تصمیمهای کشنده رهبری عراق برای محدود کردن نفوذ نیروهای اسلامی ، سر گردان ماند .

کمی بعد ، در آن منطقه ، عملیات کوچکی انجام شد که به تفصیل به شرحش می پردازم :
در روز سه شنبه 16/4/ 1985، کوههای بلغه شاهد شدیدترین درگیری در این منطقه بود و دلیل اول آن نیز این بود که رزمندگان اسلام با مغتنم شمردن فرصتهای سابق، به اعزام گروهانهای نفوذی و شلیک خمپاره اقدام کردند و با تکرار این حالت، جوی ترسناک در قلعه دیزه و رانیه به وجود آمد اهالی ، صحبت از آینده مجهول مناطقشان می کردند.

این شرایط، فرماندهی نظامی عراق را مجبور کرد که برای راندن نیروهای اسلامی از منطقه و ایجاد کمربند امنیتی ، دست به عملیاتی بزند که "سرگرد صدام لازم" برای این عملیات داوطلب شد. فرمانده تیپ با من تماس گرفت و گفت :
- فرمانده لشکر با من تماس گرفته و گفته از شما یک هنگ خوب برای شرکت در این عملیات می خواهم .
و اضافه کرد :
- هنگهای تیپ را با توجه به قدرت آنها بررسی کرده و تنها در هنگ شما، این قدرت را یافته ام ، چه می گویی؟
با سردی جواب دادم :
- بله قربان ! من در اختیار دستور شما هستم .
باید بگویم که هوا در آن روزها خیلی سرد بود و هر اقدامی در شرایط استثنایی آنجا که طبیعت پیچیده کوهستانی داشت، خالی از دشواری نبود. کوههای بلغه در امتداد سلسله کوههای هیرو که به منطقه دارخوین قلعه دیزه متصل می شود ، قرار داشت .
من با کمک گرفتن از سربازان هنگهای دیگر که از قبل آنان را می شناختم و نسبت به شجاعتشان آگاه بودم ، افراد زیر فرمانم را آماده کردم .

چهره های همه، از آینده مبهم، زرد رنگ شده بود و خود من نیز نایی برای خوردن و نوشیدن نداشتم و به تنها چیزی که می اندیشیدم ، فرار از درگیری بود .
در ساعت 11 صبح به منطقه درگیری رسیدیم . در آنجا، سرتیپ ستاد نبیل الربیعی و بسیاری از افسران ستاد حضور داشتند که از جمله آنان می توانم به سرتیپ ستاد عبدالجواد ذنون، هشام الفخری و ماهر عبدالرشید اشاره کنم .
هنگامی که دیدند کامیونها پر از نیرو است، یکی از نیروهای دژبان را فرستادند و او آمد و گفت:
- جناب فرمانده! فرمانده لشکر شما را احضار کرده است .
در حالی که قلبم پر از ترس بود، از جیپ پایین پریده، به سرعت خودم را به فرمانده رساندم . او گفت :
- طبعا شما به منطقه آشنایی ندارید.
به سرعت جواب دادم :
- بله، درست است قربان؛ برای اینکه تیپ ما به تازگی وارد این منطقه شده است .
او خیلی سریع به تشریح منطقه پرداخته، سعی کرد همه امور را با عصایی که در دست داشت و با اشاره به قطعه زمینی که نقشه منطقه عملیات بر آن رسم شده بود، توضیح دهد. سپس گفت:
-این کامیونها را به منطقه بلغه خواهی برد. در نیمه راه، کامیونها بر می گردند و از آنجا پیاده حرکت می کنید تا سرگرد صدام لازم را بیابید. او همه چیز را برای شما توضیح می دهد .
قبل از اینکه کامیونها راه بیفتند، خودروهایی که با چادر پوشیده شده بود و سلاح های ممنوعه را حمل می کردند که بیشتر به نظر می رسید شیمیایی باشند و همچنین خودروهایی که توپخانه لشکرهای گارد ریاست جمهوری را حمل می کردند ، به اضافه هلیکوپترهای شناسایی در پرواز بودند .
به خود گفتم : به خدا قسم ، درگیری بزرگی خواهد بود .
روز زمستانی بود و باد تندی همراه با قطره های باران در حال وزیدن بود . سربازان داخل کامیونها ، منتظر صدور فرمان مناسب برای بازگشت بودند گاهی شخصا کنجکاوی به خرج می دادند تا از اخبار مطلع شوند . من در گوش راننده زمزمه کردم :
- غلط نکنم ، این درگیری ، پشت هنگ ما را خواهد شکست .
دهانش را باز کرد و گفت :
- جناب فرمانده ، ما نمی خواهیم شما را از دست بدهیم . قربان ! شما بهترین افسر تیپ هستید .
همزمان با به راه افتادن کاروان کامیونها که بر پیشانی خود ، بار نجوا و درد را حمل می کردند، خودروی کوچکی که بلندگوی بزرگی بر آن نصب شده بود ، به راه افتاد و در طول راه به تشویق و تشجیع پرداخت :
- خوش آمدید رزمندگان ! خوش آمدید دلاوران ! به پیش ! شما سربازان صدام حسین ، قهرمان بیباک هستید ؛ نابودشان کنید ! به آتـش بکشیدشان! نگذارید یک نفر از آنان نجات پیدا کند.
و بعد ، موسیقی های عشقی پخش کرد که سعدی الحلی آواز می خواند : "خدا با توست ، ای آزادیبخش"!
افکارم به هتل الرشید پرواز کرد و اینکه چگونه روزهایی را که شیرینی خاصی داشت ، درآنجا گذراندم ؛ آن مونس ها و شراب فراوان و موسیقی های گوشنواز که چون شرایط اجاره می داد ، در آن شبها تا صبح به شب زنده داری می پرداختم ...
چرتم را یک گلوله ایرانی که در نزدیکی ستون افتاد، پاره کرد . راننده می خواست بایستد که من به او اجازه نداده ، گفتم :
- ایستادن یعنی زیاد شدن خسارتها .
ستون شروع کرد به جلو رفتن تا اینکه به منطقه موردنظر رسیدیم و دژبانها با دیدن ما گفتند .
- قربان ! اینجا مکان شماست . خودرو ها ، آنجا بروند .
سربازها از پشت کامیونها پیاده شده ، در طی نیم ساعت ، همه کارها بدون وارد شدن خسارت پایان یافت .
سرگرد صدام لازم به من گفت :
- سروان فهمی ! تو از جناح چپ حرکت کرده ، ارتفاعات 2450 را اشغال می کنی و آتشبار 36 ، پشتیبان تو و گروهانی از نیروهای مخصوص ، در احتیاط تو هستند ... امشب ، شب حمله است ... و باید امور فنی واحدت را منظم بکنی و ما با بیسیم، خبر آماده باش را به تو می دهیم.
به چیزی احتیاج داری، سروان؟
گفتم :
- من به افراد مهندسی و قاطر برای حمل نیاز دارم .
سرگرد ، حرفش را پی گرفت :
- فراموش کردم ، سروان ! اگر کشته و مجروح داشتید ، نقطه تخلیه شماره یک در این مکان است ( با عصایش ، دایره ای را در داخل مربعی بر روی زمبن مشخص کرد).
و سپس گفت :
- بله ، برایت قاطر و افراد مهندسی نیز آماده کرده ایم و در هنگام عقب نشینی نیز از سلاح شیمیایی استفاده می کنیم .
می خواستم پیرامون سلاح شیمیایی با او یکی بدو کنم ؛ اما می دانستم که بی فایده است و از نظرم بر گشتم ، چرا که نمی خواستم مزدور باشم . آنان هر کسی را که به سلاح شیمیایی اعتراض می کرد ، مزدور می نامیدند.
حرکت به طرف نیروهای ایرانی که در ارتفاعات بلغه سنگر گرفته بودند، آغاز شد . سرگرد صدام لازم ، فرماندهی یکی از نیروهای ویژه نیروهای را به عهده داشت که برای هر حادثه ای آماده بود .
پس از یک ساعت پیشروی ، سرگرد شروع به عقب نشینی کرده ، به سرهنگ گفت :
- جناب فرمانده ! من نمی توانم از این سمت پیشروی کنم ؛ برای این که پیشروی از این سمت یعنی خود کشی .
گویا سرهنگ ، منظور صدام لازم را فهمید ، با اصرار بر پیشروی گفت :
- اگر از جایت یک قدم عقب نشینی کنی ، اعدام خواهی شد . تو که ادعای شجاعت می کنی ، این آزمایشی است برای نشان دادن مصداق آن .
صدام لازم گفت :
- بنابراین قربان، از شما می خواهم که سلام مرا به رئیس جمهور برسانید و از او بخواهید که خانواده ام را مورد حمایت قرار دهد .


در ساعت 4 صبح ، نیروهای تحت فرماندهی من توانست سمت چپ کوههای بلغه را به اشغال در آورد که دلیل آن ، تغییر مواضع نیروهای اسلامی بود .و اما در سمت راست که نیروهای صدام لازم در آنجا قرار داشتند ، درگیری بسیار شدیدی روی داد .
آنان به مواضعی که برایشان تعیین شده بود ، رسیدند و درگیری خیلی نزدیکی بین آنها و رزمندگان اسلام پیش آمد که بیشتر دسته ها از نارنجک دستی استفاده کردند . آسان می توان تصور کرد که چه صحنه داغ و گرمی در آن ساعتها وجود داشته است :
قطره های باران ، وزش بادهای قوی و آمیخته شدن قطره های باران با خاک . در همین اوضاع ، نیروهای ما می خواستند از ارتفاعات بالا بروند . بسیار مشخص است که این کار برای نیروهای صدام لازم غیر ممکن بود .
ما وضعیت آنها را در حالی که در مواضع خود قرار داشتیم ، می دیدیم . جسد نیروهای صدام لازم به دره ها پرت می شد تا اینکه سر انجام داد یکی از افسران به نام سروان مصطقی احمد العبودی لازم در آمد .
الله اکبر سرگرد صدام ! الله اکبر از تو و افکار وحشی ات !
و چیزی نگذشت که گلوله ای از کلت صدام در بدنش نشست و جسدش به دره پرتاب شد .
در چنین موقعیتی ، سربازان شروع کردند به دزدکی فرار کردند ، که سرگرد سرشان داد کشید :
اگر یک نفر به طرف عقب حرکت کند ، خودش و خانواده اش و عشیره اش کشته خواهند شد .
او راست می گفت ؛ زیرا اخباری که از قبل از شروع حمله پخش شده بود ، حکایت از آن داشت که اگر کسی از جبهه عقب نشینی کند ، فرمانده مستقیمش حق دارد که در میدان جنگ و بدون گرفتن دستور رسمی از فرماندهی ، او را اعدام کند .
در همین لحظات ، درگیری ، با به کار گیری تمام سلاحها و استفاده از خمپاره انداز به شکل فراوان ادامه داشت و من سرگرد لازم را دیدم که فریاد می زد :
خدا با شماست سربازان . صدام ، رهبر است . خدا با شماست سربازان حق .
اما در همین موقعیت و در همان لحظه فریاد زدن ، تیری از یک قناصه زن ایرانی که خیلی خوب نیز نشانه گیری کرده بود ، در سرش جای گرفت و سرگرد در جا کشته شد و با کشته شدن او ، موقعیت دگر گون شده ، سستی در سازمان نیروها راه یافت .
فرماندهی نیروها به سرهنگ دوم ستاد بارق حاج حنطه سپرده شد که سرهنگ دوم علی حسین ، فرمانده کماندوهای ، سپاه اول ، او را کمک می کرد .
شب از راه رسید ... در حالی که رزمندگان اسلام ، نیروهای کمکی به منطقه می فرستادند ، نیروهای ما نیز به پیشروی ادامه می دادند . در همین درگیری ، سه هلیکوپتر ما با مقاومت رزمندگان ایرانی سقوط کرد . در طی درگیریهای سنگینی که منطقه نظیر آن را ندیده بود ، نیروهای علی حسین توانستند سمت راست ارتفاعات بلغه را به تصرف در آورند ؛ در حالی که بعد از مجروح شدن سرهنگ دوم ستاد بارق حاج حنطه ، نیروهایش نیز درگیر بودند و پس از اشغال کامل منطقه نیز شایعه ها پیرامون مرگ او دور می زد .
با به تصرف در آمدن ارتفاعات بلغه ، نیروهای ما روش دفاع فوری را در پیش گرفتند . این روش ، در ضرورت حفر سریع مواضع ، همراه با توزیع اسلحه و عدم توجه به جوانب سازماندهی های دیگر ، به اضافه تاکید بر ضرورت عقب نشینی در لحظه مناسب خلاصه می شود . از رادیو ، تلویزیون و روزنامه ها ، تصویر و خبر مجالس جشن و سرور به مناسبت اینکه ارتش توانسته بود ارتفاعات بلغه را آزاد کند ، دیده و خوانده می شد .
ما دو روز در آن منطقه ماندیم ؛ اما نه برایمان غذا آمد و نه ساز و برگ .
کاروان تدارکات و غذا بوسیله توپخانه ایران هدف قرار گرفته بود و پس از اینکه دو روز بی غذایی را تحمل کردیم ، شروع به تجسس در بین درختها کرده ، از ته مانده غذاهای ایرانی که تن ماهی یا گوشت بود ، استفاده کردیم و آنها را با حسرت لیسیدیم . سربازها با دیدن قوطیهای ماهی و گوشت ، حسرت می خوردند که کار قهرمانان شده به دنبال قوطی کنسرو گشتن !
در روز جمعه برابر با 19/ 4/ 1985 سربازان ما در انتظار فرمان عقب نشینی به سر می بردند ؛ بخصوص که ترس بر دلهای ما سایه انداخته و هیچ کس نمی توانست آن را از خود براند ؛ نه تبلیغات ، نه سرود ، نه شعر ، نه رادیو ، نه تلویزون ، نه صدام . مهم این بود که پاها و دلها به محض به دست آوردن اجازه عبور از خطوط سرخ ، آماده فرار بودند ؛ در حالی که به نظر می رسید هیچ شانسی برای عقب نشینی وجود نداشت .
بعد از دو روز خوشحالی از پیروزی های تقلبی ، رزمندگان اسلام در ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه روز جمعه ، دست به یک مانور نظامی در دامنه های ارتفاعات پنجوین زدند . این مانورها باعث شد که نیروهای اختیار و از جمله نیروهای ویژه و کماندویی ، منطقه را ترک کرده ، فقط هنگ ما به اضافه یک هنگ دیگر از کماندوها در آن ارتفاعات باقی بمانند . برداشت فرماندهی نادان ما از آن مانور ها این بود که ایرانیها قصد اشغال تعداد زیادی از ارتفاعات پنجوین را دارند و به هیچ وجه معتقد نبودند که فقط یک مانور محض در کار است که هدف از آن عقب نشینی هر چه بیشتر نیروها از منطقه است .
در ساعت 9 ؛ رزمندگان اسلام همراه با پخش سرودهای اسلامی ، به طرف ما پیشروی کردند و نیروهای ما نیز آن پیشروی را سد کرده ، قصد داشتند آن را تبدیل به شکست کنند . یک سرباز فریاد می زد :
مرگ بر شما ! مرگ بر شما !
اما تیر اندازی هیچ فایده ای نداشت . توپخانه با قدرت وارد عمل شد و من دیدم که بسیاری از خودروها و انبارهای مهمات ایرانیها به آتش کشیده شدند .
در آن لحظات ، تنها چیزی که به ذهنم رسید ، سلامت خود و فرار از آن گرداب کشنده بود . رزمندگان اسلام به پیشروی خود به سمت ما ادامه داده ، در مقابل نیز نیروهای کمکی هم به ما رسیدند و همراه با توپخانه ، هواپیماهای نیروی هوایی با شلیک گلوله های آتش زا به شکل وسیعی به نابودی منطقه مبادرت ورزیدند .

تماسها از طریق بیسیم ادامه داشت و قطع نشده بود . در همین شرایط ، سرهنگ ستاد نبیل الربیعی با من تماس گرفت :
سروان فهمی !
بله ، قربان !
کارها چطور پیش می رود سروان !
تا این ساعت خوب پیش رفته و نیروهای ایرانی به خطوط ما نزدیک شده اند .
احتیاج به پشتیبانی دارید ؟
بله قربان . خطوط اول ما با نیروهای ایرانی درگیر بوده و تا الان مقاومت کرده اند .
اگر احتیاجی به پشتیبانی توپخانه ای یا هوایی دارید ، آماده است .
ما پیروز می شویم جناب فرمانده ؛ نیروهای ایرانی شکست خواهند خورد .
بلافاصله در پایان گفت و گو ، نیروهای اسلام ، به خطوط اول ما حمله کردند و این موضوع را فرماندهی نمی دانست . ایرانیها با پیشروی سریع ، به طرف مواضع دیگر به راه افتادند و تمام تلاش آنها این بود که قبل از صبح ، اهداف خود را به تصرف در آورند . هنگامی که نیروهای ایران به اولین مواضع ما رسیدند ، من با سرهنگ ستاد نبیل الربیعی که فرمانده عملیات ارتفاعات بلغه نیز بود ، تماس گرفتم :
قربان ! ... شما با حمله سنگین ایرانیها ، نیروهای خط اول عقب نشینی کردند .
چرا عقب نشینی کردید ؟
قربان ! با تصمیم نظامی من عقب نشینی کردیم . من موقعیت را سنجیدم و دستور عقب نشینی را صادر کردم .
از جا در رفت و فریاد زد :
تو کی هستی ؟ تا چه رسد به اینکه موقعیت را بسنجی ؟ آیا ما اینجا نشسته این که گوسفند ها را چوپانی کنیم ؟ تصمیم عقب نشینی نیروهای خط اول ، تصمیمی است که شخصا عواقب آن را به گردن خواهی گرفت و من درخواست تشکیل شورای تحقیقی برای روشن شدن آن خواهیم کرد .
این آخرین مکالمه با فرمانده عملیات بود که صدای تف انداختنش را در بیسیم شنیدم و به زبان آوردن سخن مشهورش : نادان !
نیروها که یک به یک کشته می شدند . صدایی شنیدم . به طرفش که نزدیک شدم ، دیدم بیسیم چی ام است . او خواهش کنان می گفت :
قربان خواهش می کنم ! قربان ، می خواهم با شما بیایم ... مرا رها نکنید ... من خواهم مرد ، قربان !
در حالی که او نفس نفس می زد ، با قدرت ، خودم را از دستش جدا کردم و خطاب به نیروهایم فریاد زدم :
بجنگید ! بجنگید ! بارک الله ! نیروهای احتیاط از راه می رسند .
هواپیماهای نیروهایی هم خواهند آمد .
نیروهای ایرانی با بالا آمدن از کوه به طرف مواضع مرکزی ما در حرکت بودند ، در حالی که نیروهای احتیاط هنوز به منطقه نرسیده بودند . تعدادی کشته شدند و برایم مشخص شد که سربازان قصدی در سر دارند . من به کمین آنها نشستم و هر سربازی پا به فرار می گذاشت ، یک گلوله از پشت نصیبش می شد و بدون اینکه وصیت کرده باشد ، به قتل می رسید و من به هر کس که قصد فرار داشت ، رحم نمی کردم و چه بسا همین کار ، بعدها می توانست از من شفاعت بکند .
تا ساعت دوازده نیمه شب ، تعداد کشته ها از 70 نفر گذشته بود . این کشته ها باعث تاخیر افتادن کارهای سربازان شده بود و عامل روانی در سقوط روحیه سربازها به حساب می آمد .
هنگامی که سربازها ، دوستانشان را در برابر خود می دیدند که بدون بازگشت به خانه هایشان بر روی زمین افتاده اند ، پی می بردند که آنها نیز با همین سر نوشت رو به رو خواهند شد و این تفکر منطقی ، بخش وسیعی از ذهم سرباز عراقی را در بر گرفته بود و با هر شرایطی در می افتاد تا سالم از جبهه جان به در ببرد .
من از اطلاعات سری خبر دار شدم که پنج سرباز توطئه ای برای ترور من ریخته اند تا هنگ از شر دستورهایم خلاص شود . پس بلافاصله رگباری به طرف آنها شلیک کردم .
همچنین سه نفر دیگر را کشتم . آن سه عبارت اند از :
سرجوخه محمد حسین البصری ، بیسیمچی .
گروهبان حسین عبد الله الشادی ، راننده .
حیاوی مطلک فتان ، امدادگر هنگ .
چون این سه از جایگاه و موقعیت من در هنگ آشنا بوده و از اسرار هنگ نیز سر در آورذه بودند ، شک نداشتم که در صورت عقب نشینی ، دشمنان حقیقی من خواهند بود و با توجه به احساسات میهن پرستانه ، مرا تکه پاره خواهند کرد .
در ساعت یک ، از پانصد نیرو ، فقط صد و پنجاه نفر در هنگ باقی مانده بود . من با فرماندهی تماس گرفتم ، موقعیت نظامی را که لحظه به لحظه بدتر می شد ، برایشان شرح دادم . آنها به من گفتند :
عقب نشینی نکن ! نیروهای کمکی می رسند .
و بعد دستورهایی مبنی بر پوشیدن لباس ضد شیمیایی صادر شد .
فهمیدم فرماندهی برای بر طرف کردن اشغال نظامی منطقه ، به ضربه شیمیایی پناه برده است . ماسک را به صورتم زدم . گازی که به کار گرفته شده بود ، گاز اعصاب بود .
به نظر می رسید که این ضربه نیز بر روحیه ارتش اسلامی بی تاثیر بود و آنها همچنان به پیشروی خود ادامه می دادند .
ما با فرماندهی تماس داشتیم . از صحبتهای درگوشی شنیدم که نیروهای کماندویی تحت امر سرهنگ علی حسین عقب نشینی کرده اند . موضوع برای خود من نیز روشن شد ؛ اما دستور عقب نشینی را صادر نکردم .

ناگهان یک گلوله ایرانی نزدیک سنگر خورد . چهار نفر را کشت و من مجروح شدم . می خواستم بلند شوم ؛ اما نتوانستم . یکی از دوستان سربازم در هنگ مرا دید و با شتاب و از سر اخلاص به طرفم حرکت کرد . به او گفتم :
به من کمک کن تا تو را از اعدام نجات دهم !
در تاریکی ، آن سرباز که جبار اسدی نام داشت ، تمام نیروهایش را با سختی به کار انداخت تا مرا از چنگ مرگ نجات دهند و بهای این کارش ، به سلامت گذشتن از خطوط مرگ بود که فرماندهی در پشت سر ما ایجاد کرده بود .
سربازان من بدون فرماندهی می جنگیدند . آنها تصور می کردند که من هنوز در کنارشان هستم . در حالی که از شدت درد پا و خونریزی زیاد به خود می پیچیدم ، لحظه به لحظه از سنگرم دور تر می شدم . جبار اسدی ، کمک های اولیه را برایم انجام داد ؛ اما خونریزی – کمتر از قبل – ادامه داشت . همزمان با خونریزی ، دردها و غمها و افکار بسیاری پیرامون سرنوشتم در ذهنم جولان می کرد . جبهه شاهد شدید ترین درگیریها بود و گاه گاه گلوله هایی نزدیک ما به زمین می خورد . من به آن سرباز پافشاری کردم که مرا رها کرده ، خودش را از این محاصره بزرگ نجات دهد ؛ اما جبار اسدی با اشاره به اینکه خواهان خود کشی نیست ، آن را رد می کرد . او می دانست که کمترین برآورد از بهای بازگشتن ، مرگ است . به همین دلیل با کمال قاطعیت گفت :
قربان ! من تا پای مرگ ، شما را ترک نخواهم کرد .
به خطوط اعدام نزدیک شدیم . آمبولانسها ، مجروحها و کشته های ما را منتقل می کردند . صداهای بلند انفجار ، تنها صدای اصلی بود که در منطقه پخش شده و مشخص بود . از دور ، مواضعم را دیدم که منهدم شده و صداهای الله اکبر ، خمینی رهبر فضای پر از گلوله را می شکافد .
به جباراسدی گفتم :
چه شده ؟
در حالی که گریه می کرد ، گفت :
جناب فرمانده !مواضع ما منهدم شده و سربازانمان کشته شده اند . قربان ، گویا راه نجات آنها در اسارت است .
چقدر در آن روز خوشحال بودم . برایم روشن بود که این وضعیت ، توجیه خوبی است برای عقب نشینی ام . من این طور تصور می کردم که ناگهان شنیدم : الله اکبر ، خمینی رهبر .
گفتم :
چه شده ؟ جبار ! ما در محاصره ایرانیها قرار گرفته ایم ؟
با ترس در آمد که :
بله قربان ! انگار ایرانیها به طرف مقرهای عقبه ما در حرکت هستند .
ما در همان حالت ، در قله یکی از کوهستانها تا صبح باقی ماندیم و شاهد حرکات سریع رزمندگان اسلام بودیم . در همان لحظات ، درباره پناهندگی با خودم صحبت می کردم ؛ اما تصمیمی آمد و مانع پناهندگی شد ؛ باز هم تصمیم شخصی . من نمی خواستم هتل الرشید و صحنه های سرخگون آن را از دست بدهم . با دختر پپر جوانی در منطقه مسکوتی ام رابطه داشتم و امیدوار بودم که با او ازدواج کنم ... و این توجیه ها ، سدی در برابر پناهندگی من به رزمندگان اسلام قرار گرفت . صبح هنگام ، نیروی هوایی ما با قدرت به بمباران مواضع رزمندگان اسلام ادامه داد و ما از نزدیک چگونگی بمباران نیروی هوایی را دیدیم و حتی دیدم که از سلاح شیمیایی نیز استفاده کردند که به شکل توده ابر در فضا اوج می گرفت . من ماسک مخصوصم را در آورده ، پس از آنکه آن را به اندازه صورتم قرار دادم ، به چهره زدم ؛ اما جبار اسدی ، ماسکش را گم کرده بود . به او گفتم :
اشکالی ندارد ! مهم این است که فرمانده ات نجات پیدا می کند !
گفت :
بله ، قربان . ما برای خدمت به شما و رئیس جمهور آفریده شده ایم .
نیروهای اسلامی با بلند گو فریاد می زدند : شیمیایی ! شیمیایی ! و از امکانات خوبی نیز برخوردار بودند . آنها به شکل زیبا و خوبی مبادرت به انتقال نیروهای پشتیبانی کرده ، همچنین مجروحانشان را تخلیه کردند .
با تغییر جهت باد و وزش آن به سوی ما ، آن سرباز مظلوم - جبار اسدی – فریاد می زد :
قربان ، خواهش می کنم !قربان ، ماسک را برای یک لحظه می خواهم !
سرش داده زده و گفتم :
لعنتی ! می خواهی فرمانده ات بمیرد ؛ پس در ارتش چه یاد گرفته ای ؟ کجاست دوستی نسبت به فرماندهان ؟
با افتادن به دست و پا گفت :
قربان ... خواهش می کنم !... قربان ، شیمیایی ! به دوست و دشمن رحم نمی کند ... خواهش می کنم قربان !
صورتش زرد شد ه بود و پاهایش شروع کرد به لرزیدن . فهمیدم که گاز اعصاب به او رسیده است ... گردنش ر ا به طرفم چرخاند و زبانش را با قدرت گاز گرفت ... خون خشکی از بینی اش بیرون زد ... لحظات سختی بود ... این مرد ، کسی بود که مرا از مرگ نجات داد ، و حالا در برابرم به خود می پیچد و با تلخی ، جام مرگ را جرعه جرعه سر می کشید .
با او خداحافظی کرده ، به راه افتادم .منطقه ، لباس جدیدی که همان گاز شیمیایی و پیامدهایش هست ، به تن کرده بود .
دو تن از نیروهای بسیجی به طرفم تیر اندازی کردند ... در کتفم گرمایی را احساس کردم و بر روی زمین افتاده ، غلتان به دره سقوط کردم ... و بیهوش شدم . ایرانیها فکر می کردند که من کشته شده ام .
شب از راه رسید ... نیروهای ما به طرف مواضع رزرمندگان اسلام پیش می رفتند . در آن وضعیت دنیا در چشم هایم پر از غصه و اندوه بود ... همه چیز را به دیده حقارت نگاه می کردم .. لباس کماندویی نظامی ام به خاطر گل و لای فراوان و خون خشک شده ، به بدنم چسبیده بود . صورتم هم به خاطر گل و لای ، حالت وحشتناکی به خود گرفته بود !
آهسته و زیر لب می گفتم : آب ! ، اما هیچ کس صدایم را نمی شنید . غیر از صداهای پراکنده ای که از شلیک های سبک و سنگین در فضا طنین انداخته بود ، نه انسانی وجود داشت و نه مخلوقی . گفتم :
تف بر این زندگی ! لعنت بر تو ، صدام ! لعنت بر تو و همه بعثی ها.

درباره : نیروهای دشمن 2 , تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 130
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
هشام سه ايراني را از هلي كوپتر پايين انداخت!!

 

سروان فهمي الربيعي: بعد از پایان یافتن مرخصی استحقاقی که هدیه صدام به دریافت کنندگان مدال بود به مقر تیپ که همچنان در مکان سابقش – در عقبه سید صادق – قرار داشت ، برگشتم . در آن منطقه هنوز لاشه خودروها در حال سوختن و قطعه قطعه شدن بود .
از راننده سوال کردم :
- حال برادران افسر چگونه است ؟
- خوبند قربان! ما تصویر شما را که مدالهای شجاعت را به گردن آویخته بودید از تلویزیون دیدیم .
و اضافه کرد :
- جناب فرمانده! تعدادی از افسران می گویند ما مستحق مدال هستیم نه آنها .
جا کن شده ، گفتم :
- همه شان ترسو هستند؛ برای اینکه ما برای مدال نرفته بودیم برای دیدن چهره رئیس جمهور محبوبمان رفته بودیم . آنان برای این دیدار نیز اعتراض دارند؟ چه حماقتی ! چه خیانتی! و چقدر ابلهی!
من با غرور و تکبر حرف می زدم ؛ می پنداشتم که این مدال، نه تنها نیروی فراوانی در تیپ به من بخشیده است، بلکه کسی که مدال به گردن می آویزد، دوست رئیس جمهور می شود و چه شانس بزرگی که از دوستان رئیس جمهور باشی؛ در هنگامی که به ندرت دوستی برای رئیس جمهور در این تیپ می یابی؛ تیپی که فرمانده مظلوم هنگ آن را تیپ بی شانس نامید.
از خودرو پیاده شدم . مقر تیپ پر بود از سربازان و افسران تبریک گو . این اولین باری بود که به زیارت رئیس جمهور مشرف شده بودم ؛ آن هم در زمانی که به تیپ ترسوها متهم شده بود. به من گفتند :
خوش آمدی قهرمان! خوش آمدی!
احساس کردم که این کلمات، مرا در جایگاه دیگر و موقعیت بالاتری قرار می دهد . با تواضع گفتم:
- من سرباز کوچکی برای این وطن و رئیس جمهور هستم .
و بعد شیرینی و میوه و مرغ را به حساب وطن نوش جان کردیم !
من با فرمانده تیپ پیرامون حوادثی که در جبهه روی داد ، صحبت کردم . او در نهایت گفت :
- خواهش می کنم این اسرار را در دلت نگه دار! ما کشتارهای فراوانی در حق عراقیها و ایرانیها انجام دادیم .
فرمانده تیپ این طور گفت ؛ اما من در آمدم که :
- ببخشید قربان ، ما اسرای ایرانی را با توجه به دستور نظامی صادره از مراجع بالا اعدام کردیم که رئیس جمهور این نوع کارها را ستود و در باره عراقیها نیز وظیفه مان را انجام د ادیم؛ یعنی اعدام هر سربازی که از میدان درگیری عقب نشینی کند.
با ترس گفت :
- این درست اما تو باید بفهمی که در تیپ ما عشایر بسیاری هستند که با کشته شده ها روابط نزدیک و دوستانه ای دارند آنان تا انتقام نگیرند آسوده نمی نشینند سروان! انتقام در سینه و دلهایشان می جوشد . این عشایر اگر اراده کنند کاری را انجام دهند، دیگر چیزی به نام مرگ نمی شناسند. به همین دلیل ، من در تیپ خیلی محتاط عمل می کنم و همیشه سلاح کمری خودم را در اتاقم نگه می دارم. من در برابر چند دشمن قرار دارم ؛ یک دشمن در برابرم نیست .

حمله دلیرانه ایرانیها
در تاریخ 5/ 1/ 1985، تیپ ما در منطقه قلعه دیزه، دوره استراحت و سازماندهی را می گذراند. در طی این مدت ، سرگرد حمدی المطیری به درجه سرهنگ دومی نایل شده بود .
در یک شب زمستانی که ماه در پشت ابرهای سیاه پنهان شده بود و عقربه های ساعت ، دقیقا دوازده را نشان می داد ، تیپ ما در معرض یک حمله سنگین و سریع که با سلاح های سبک انجام شد ، قرار گرفت . و اما داستان حمله از چه قرار بود ؟
من در آن شب ، در مقر تیپ ، با فرمانده تیپ در حال خوردن ویسکی بودم . او چند دقیقه قبل ، از مجلس جشنی که همیشه در منزل یکی از کردها به نام ملا عثمان برگزار می شد ، برگشته بود . این ملاعثمان به تدریج به دارو دسته دوستداران حزب بعث پیوسته بود .
سرهنگ المطیری ، آن شب را در منزل آن مرد گذرانده و یکی از دختران آنجا را مخفیانه به عقد خود در آورده بود . او آن شب برای من حکایتهایی نقل کرد که بر کامیابی هایش
حسرت خوردم .
در ساعت یازده و پانزده دقیقه فضای مقر تیپ، پر از بوی شراب شده بود ؛ زیرا تمام افسران ، نوشانوش راه انداخته و همگی به خواب عمیقی فرو رفته بودند . فقط من ماندم و سرهنگ المطیری که تا آنجا که جا داشتیم نوشیدیم . ناگهان دسته ای موشک که تعدادشان سر به پنجاه می زد ، به طرف ما هجوم آوردند که ضمن از خواب پراندن افسران مست مقر و اتاق عملیات تیپ را در هم کوفته ، تمام خودروها را به آتش کشید و همه افراد به محاصره درآمدند .
تمام تلاش من ، در فرار از مقر تیپ و رسیدن به هنگ اول که سه کیلومتر دورتر از مقر تیپ بود، خلاصه می شد . افسران درباره چگونگی رها شدن از آنجا با هم به جر و بحث پرداختند و فرمانده تیپ نیز با فرمانده لشکر تماس گرفته ، خبر حادثه را گزارش داد .
در کمتر ار پانزده دقیقه ، مقر تیپ به خرمنی از آتش تبدیل شد و من تنها توانستم خود را از معرکه نجات داده ، به همراه سه سرباز دیگر فرار کنم .
ما از دور شاهد پیشروی نیروهای ایرانی به طرف مقر تیپ و محاصره آن از همه طرف بودیم . فرمانده تیپ به همراه سروان سرحان کاصد لعیبی – فرمانده سلاح شیمیایی – سروان فواد عظیم الدلیمی – افسر استخبارات – سرگرد علاحمد الناصری – فرمانده گردان توپخانه 116 و افراد بسیاری از سربازان گروهان ویژه گارد به قتل رسیدند و ایرانیها توانستند وارد مقر تیپ شده ، آنچه را در مقر باقیمانده بسوزانند و نابود کنند .
سپس یک هنگ کماندویی از سپاه اول ، مقر تیپ را محاصره کرد ؛ در حالی که ایرانیها در مقر مستقر شده بودند . مقاومت شدیدی بین هنگ کماندویی و دسته ایرانیها که تعدادشان به 30 نفر می رسید ، صورت گرفت .
هنگ کماندویی ، دستورهایی مبنی بر تخریب مقر تیپ دریافت کرد که در پی آن ، خمپاره اندازهای 60 میلی متری ، موشکهای تامر ، اس پی جی 9 و آرپی جی 7 شروع به شلیک کردند و ساختمان تیپ از همه طرف در هم پاشید ؛ اما مقاومت ایرانیها هنوز پا بر جا بود . هنگامی که برای مدتی مقاومت فروکش کرد ، یک گروهان کماندویی به فرماندهی سروان همام الدلیمی به طرف مقر تیپ حرکت کرده ، به نزدیکی آن رسیدند و از آنجا که تصور می کردند مقاومت ایرانیها تمام شده ، بدون احتیاط و توجه ، به طرف مقر حرکت کردند که با رسیدن به خط درگیری ، به طرف آنها تیر اندازی شد و از آن گروهان سی نفره ، فقط فرمانده گروهان و شش نفر از سربازان توانستند جان سالم به در ببرند و بقیه به حالت بسیار سخت و بدی جان داده ، جزغاله شدند .
یک بار دیگر ، یک هنگ به اضافه یک گروهان در مرحله اول وارد عمل شدند . هنگ به طرف مقر پیشروی کرده ، با نیروهای ایرانی درگیر شد . هنگامی که ایرانی ها توانستند یک ساعت تمام مقاومت کنند ، هنگ اول و دوم کماندویی از سپاه اول با هم هجوم برده ؛ توانستند به داخل مقر نفوذ کنند . در آنجا درگیری با نارنجک دستی و سر نیزه شروع شد که حدود شصت نفر از کماندوها کشته شدند و در نهایت با دستگیری سه ایرانی غائله ختم شد .
بله ، این بود قصه اشغال مقر تیپ 413 که غوغا و سر و صدایی در مقر لشکر 24 به پا کرد ؛ چرا که زمان زیادی از دریافت مدال شجاعت و درجه جدید نظامی توسط فرمانده تیپ نگذشته بود . از بدشانسی شان اینکه هشام صباح الفخری که به عنوان نماینده صدام برای اداره عملیات منطقه شمالی به منطقه اعزام شده بود ، در آنجا حضور داشت و نسبت به خبر اشغال مقر تیپ نیز کاملا مطلع بود .
بعد از بازجویی هایی که منجر به شکنجه شد ، لشکر 24 توانست اطلاعات نظامی در مورد حضور و مقاصد نیروهای ایرانی در منطقه شمالی به دست آورد .
هشام صباح الفخری پس از پایان یافتن بازجویی گفت :
آن سه ایرانی را پیش من بیاورید .
سریع آنان را نزد هشام بردند . به آنان گفت :
- به امام خمینی فحش بدهید !
آن سه بدون هیچ بی احترامی در جای خود ایستادند . هشام از جای خود برخاسته ، چند سیلی محکم به آنها زد و گفت :
- چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
آنگاه به طرف هلیکوپترش رفت و از محافظانش خواست که آن سه نفر را بیاورند . آن سه سرباز ایرانی به همراه هشام سوار هلیکوپتر شده ، همراه با آنها ، سربازان محافظ که سلاح هایشان را به طرف آن سه ایرانی نشانه رفته بودند هم سوار شدند . هشام در آسمان به سه اسیر گفت :
- شما را پیش خمینی می فرستم . به او بگویید . هشام به تو سلام می رساند! ها.. ها... ها...
غرق در خنده بود و هلیکوپتر به نزدیک مرز رسیده و بسیار بالا رفته بود. آنگاه از درون هلیکوپتر و در حالی که سربازان و اهالی شاهد بودند ، آن سه سرباز ایرانی با قدرت به پایین انداخته شدند که پس از غلت خوردن بر قله های بلند، چون توپی غلتان از مکانی به مکان دیگر افتادند و سرهایشان از بدنشان جدا شد .
هشام ، این مناظر را می دید و لذت می برد و می گفت :
- به هیچ یک از ایرانیها رحم نکنید !
یکی از افسران گفت :
- قربان ! به نظر می رسد یکی از آنان زنده باشد .
- به هیچ وجه ، من مطمئن هستم که مرده اند . زیرا در هر درگیری ، تعدادی از اسیران ایرانی را از همین ارتفاع به پایین انداخته ام ؛ طوری که یک بار یکی از آنان قبل از سقوط مرد .
چندی قبل ، تعدادی از سربازان عراقی را که از درگیری با ایرانیها در شرق بصره فرار کرده بودند ، از همین ارتفاع پایین انداختم .
بعد از چند روز ، با توجه به اینکه مقر تیپ به تلی از خرابه مبدل شده بود ، مقر ما به مکانی نزدیک به رانیه در سلیمانیه منتقل شد .
در گزارشهایی که پس از تحقیق درباره چگونگی نفوذ نیروهای ایرانی به مقر تیپ منتشر شد ، آمده بود که ایرانیها از شکاف هلیشو و با همکاری اهالی منطقه و پوشیدن لباسهای کردی و خرید و فروش اجناس توانسته بودند به منطقه نفوذ کرده ؛ در قلعه دیزه مستقر شوند .
به نظر می رسید که ایرانیها توانسته بودند به تمام اهدافشان برسند ؛ زیرا خسارتهای ما شامل موارد زیر بود .
60 کشته و مجروح
از بین رفتن 13 خودروی ایفاو اواز
نابودی 20 دستگاه بی سیم
نابودی یک دستگاه رازیت پیشرفته
تخریب کامل مقر تیپ
کشته شدن تعدادی از افسران بلند پایه که از جمله آنها سرهنگ ستاد عبدالرحمن العبیدی و سرهنگ دوم ستاد ثامر حسن الیاسری از لشکر 24 بود .

درباره : نیروهای دشمن 2 , تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 136
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
مدال شجاعت

 

سروان فهمي الربيعي: نمی دانم چرا اسم من در ليست دریافت کنندگان مدال شجاعت قرار گرفت ؛ چرا که ارتفاعات سید صادق در دست رزمندگان اسلام بود و حتی ارتفاعاتی که در اختیار ما بود ، به برکت پیشنهاد عملیاتی فرمانده هنگ، در اختیار نیروهای ایرانی قرار گرفت . آیا در حضور ریاست جمهوری چه پرسیده خواهد شد ؟ و به او چه گفته و می گویند ؛ اگر بگوید : کجاست قهرمانیهايتان ؟ البته ان پرونده ، بسته و در زیر پا خواهد ماند و از سخنان بدون واقعیت حرف به میان خواهد آمد ؛ زیرا افسران عراقی با مهارت فراوان در برابر بهای ارزشمند اتومبیل و منزل ، خوب بلدند از پس دروغ بافتن برآیند .
محافظان از هر سمت و سو ، قصر ریاست جمهوری را احاطه کرده بودند ؛ همچنین خدمه ... و دخترانی که نیمی از بدنشان عریان بود . نمی دانم آنجا – همان طور که روشن است - دفتر رئیس جمهور بود یا جزیزه سبز برای ملت دیگری که در سایه ارزشهای رو به افول زندگی می کند ؟
ستونی از افسران و سربازان – که من نیز با آنان بودم – از اتاقی به اتاق دیگر رانده می شديم و هیچ عضوی از اعضای بدنها نماند که تفتیش نشد ؛ حتی كفل و اعضای تناسلی . دست آخر نیز همه را لخت مادر زاد کردند ! چقدر احساس حقارت کردم . به خود گفتم : اگر رئیس جمهور به مردانش اعتماد ندارد ، پس چرا آنها را به جبهه می فرستد ؟
جدا منظره شرم آوری بود ؛ وقتی می دیدی که سربازان محافظ به تو نگاه می کنند و تو هیچ پوششی در بدن نداری .
سر انجام تعدادی از مردان عشایر ، زبان به اعتراض گشودند و سرهنگ ستاد فلاح الشمری – فرمانده تیپ 805 – در مخالفت با این خودسری با صدای بلند به فریاد آمد که :
کافی است !.... من مرد شریفی هستم ..... و عمرم را در راه خدمت به رئیس جمهور و کشور گذرانده ام ....
سرهنگ دوم ، حسین کامل ، فرمانده محافظان صدام جلو آمد و با گرفتن سبیل او گفت :
نگاه کن هی! تو در قصر ریاست جمهوری هستی . اینجا مهمانخانه ال شمر نیست ، مسخره !
سرهنگ ساکت شد و اهانتها و سیلی ها را تحمل کرد و آرام آرام به حرف آمده ، با توسل به نزدیکترین دلایل به دست و پا افتاد که :
ببخشید ، استاد حسین ! من قصد اهانت نداشتم ؛ اما دیدم این سربازان دست به کارهای خودسرانه شخصی زده اند.
به او گفت :
این سربازها بهتر از تو و اینها هستند ... اینها معدن عراق اند ...
اینها بزرگان عراق هستند ؛ از قبیله تکریت که سر چشمه خیر برای همه عراقیها است .
سرهنگ سکوت کرد . برای لحظاتی ، سکوت چنان در داخل قصر سایه انداخت که اگر زنبوری در آنجا لانه داشت ، می توانستی صدایش را بشنوی . ابتدای ستون ، سر کج کرده و چیزی نمانده بود که ضربان قلب از کار بایستد . سرهنگ نمی دانست چه بگوید . من بیشتر از او ادب شده بودم ! من که گویی در مجلس جشنی و در برابر مردم قرار گرفته ام ، دچار ضعف و سستی شدم . حسین کامل گاه و بی گاه به ما نظر می انداخت و در جست و جوی چشمها و زمزمه ها بود . همان جا نذر زیادی به درگاه خدا کردم که مرا از این درد سر نجات دهد .
انواع و اقسام لوستر و چراغ و بوی عطر ، قصر ریاست جمهوری را در بر گرفته بود و هر از گاهی محافظان وافراد دیگر در رفت و آمد بودند و کسی نمی دانست چرا .
یک ساعت تمام این منظره ترسناک را تحمل کردیم تا اینکه از دور صدایی آمد :
- عکاسان ، محافظان ، نمایندگان رسانه های تبلیغاتی ، آماده باشید !
رئیس جمهور نزدیک سالن ما هستند .
حرکت سریعی در داخل قصر شروع شد ... و محافظان به طرز توهین آمیزی بر سر گروههای خدمه ریختند ، انگار آنها برای شنیدن مژده آمدن رئیس جمهور غریبه بودند . با ورود رئیس جمهور ، همه حتی سربازان محافظ شروع کردند به دست زدن و و خود رئیس جمهور نیز همین کار را انجام می داد . سپس دستش ر ا به حرکت در آورده ، لبخندی مصنوعی که از چهره اش جدا نمی شد ، بر لبش نشاند .
من برای ائلین بار بود که رئیس جمهور را از نزدیک می دیدم . چهره اش گندمگون بود و به سیاهی می زد و مقداری پودر بر صورتش مالیده بود در حالی که می خندید، از مقابل ما رد شد . گویی عکسی بود که برای همین هدف به وجود آمده بود ! در پایان مسیرش ، مبلی قرار داشت که هزاران بار قبل از جلوس رئیس جمهور تفتیش شده و به شدت از آن مراقبت به عمل آمده بود .
در هنگام نشستن گفت :
- خوش آمدید قهرمانان ! خوش آمدید آقایان !
نزدیک بود بزنم زیر خنده ؛ بخصوص اینکه من در این مسائل نمی توانم جلوی خودم را بگیرم . آنگاه اضافه کرد :
- خوش آمدید قهرمانان ! ما را در برابر دنیا رو سفید کردید! زهر تلخی را به آن فارس های مجوس چشاندید . خداوند ، قهرمانان را زنده بدارد .
-خداوند نوادگان قعقاع ، بخت النصر ، علی و عمر را زنده بدارد.
او در مقابل چهره های خشک شده صحبت می کرد . تعدادی از آن جمع ، بیش از حد کودن تشریف داشتند . یکی از آنها با بلند کردن دستش قصد داشت فریاد بزند ؛ که از پشت سر ، پس گردنی محکمی خورد . آنها فکر می کردند که او چیزی در دست دارد و بلافاصله به تفتیش آن شخص پرداختند . او با صدای بلند گفت :
- قربان ! ما فدای شما . ما فدای کشور .
بعد از زدن سیلی دیگری ، به او تذکر دادند :
- صحبت نکن ! حرف رئیس جمهور را قطع نکن .
رئیس جمهور سپس افزود :
- من عملیات شما را با همه شور و حرارتش از فاصله بسیار نزدیك دنبال کردم و شهامت و غرور عراقی ها را و اینکه چگونه با دشمنش به نبرد می پردازد، دیدم. خداوند، حافظ شما باشد . کوتاهی نکردید . شما شایسته این زندگی هستید . نسلهایی که در آینده از پشت شما خواهند آمد ، حدیث قهرمانیها و نشانه های شما را به یکدیگر یادآوری می کنند
مانند این قهرمانیها در تاریخ بشر خوانده و ثبت نشده است !
و بعد به خصوصیات درگیری پرداخت :
- ما در سید صادق و پنجوین دیدیم که چگونه رزمنده عراقی در برابر شرایط طبیعی و دشمن ، با یک شمشیر جنگید و در عین حال ، تلاش و اراده اش نیز همراه بود .
سپس اضافه کرد :
من شخصا از ابتکار عملی شخصی فرماندهانمان در درگیری که از جمله آنها می توانم به اعدام اسرای ایرانی اشاره کنم ، راضی هستم . من شخصا این روش ها را تشویق می کنم ؛ برای اینکه اگر ما به اعدام اسرای ایرانی مبادرت بورزیم و این خبر در بین رده های ارتش ایران پخش شود ، آنها شکست خورده ، از معرکه می گریزند و در صورت آمدن به جبهه ، از نظر روانی شکست خورده هستند . من به کارگیری این سلاح ، سلاح شکست روانی، را می ستایم و جنگ روانی، بهترین سلاحی است که می توان آن را در برخورد با ارتش ایران به کار برد .
من از سلاح هوایی، بمباران غیر نظامی ها و خسارتهایی که به کارخانه ها و موسسات وارد می گردد و همچنین از برادران واحد موشک و روش آنها در گلوله باران ارتش و مواضع عقبه راضی هستم .
بعد، صدام از حاضران خواست از قهرمانیهای خود سخن بگویند که هر یک ، از قهرمانیهای دروغین و جعلی سخن سازی کردند . صدام هم می شنید و تو گویی که فرمانده استراتژیک باشد، به بررسی می پرداخت و گمان غالب این است که او یقینا می دانست که قهرمانان دلاورش از حوادث جعلی سخن می گویند . دلیل آن هم حضور ماهر عبد الرشید ، عدنان خیر الله و عبد البجار شنشل در آن جلسه است .
ماهر عبد الرشید، به عنوان فرمانده تیپ ششم زرهی که در آن نبرد شرکت کرده بود ، در همان جلسه گفت : ما با یک ارتش نجنگیدیم ؛ ما در برابر یک حالت استثنایی قرار داشتیم . این ارتش ، نه از مرگ می ترسد و نه از گلوله . بعد بر کتف یکی از افسران زد و به او یاد آوری کرد که آن سرباز ایرانی را به یاد می آوری که بر روی خاکریز می دوید و حرف مرا که نگاه کنید .... نگاه کنید قهرمانان را ! و آن وقت ، فردا رئیس جمهور به شما مدال شجاعت می دهد و می گوید : خوش آمدند قهرمانان !
صدام سخنرانی اش را با این جملات به پایان برد :
انشا الله به واحدهایتان برگردید و هوشیار باشید . آنچه مهم است که باید در درجه اولویت قرار بدهید ، این است که از عراق دفاع کنید .
همه چیز را کنار بگذارید . به هیچ چیز دیگر فکر نکنید . الان شایسته است هر طرحی که دارید ، عقب بیندازید . اولین طرح باید دفاع از عراق و شرافت عراق باشد. ان شا اله اتومبیل ها و هدیه ها را می گیرید و در خانه می گذارید و بعد سلاح به جبهه می برید . امروز ، اتومبیل ، ثروت ، فرزندان و همسر بی فایده است ؛ امروز فقط عراق مطرح است و دفاع از آن. سلام مرا به برادرانم که آنها را زیارت نکردیم و به همسرانتان برسانید .
بلند شد و همزمان ، صدای دست شدیدی به پا خواست . برادران نیز که بر سینه شان مدال قرار داشت ، با رئیس جمهور به پا خواسته ، از قصر خارج شدیم ؛ در حالی که من غرق حیرت بودم . به خود گفتم :
آیا واقعا صدام نمی داند که نیروهای اسلامی ، مناطق سید صادق و پنجوین را آزاد کرده اند ؟ و آیا برای صدام روشن است که قصه هایی که افسران و سربازان حکایت کردند ، دروغ است ؟
هنگامی که با اتومبیل به طرف کاظمیه در حرکت بودیم ، این دو سوال را برای یکی از افسران مطرح کردم . او در جوابم گفت :
صدام می داند و می داند ؛ اما می خواهد افکار عمومی را تحریف کند . او به هیچ چیز اهمیت نمی دهد ؛ غیر از اینکه روزنامه ها بنویسند :
او پیروز است ؛ به خصوص اینکه روزنامه ها زبان حال عراق هستند و ثروت فراوانی در اختیار آنها قرار می گیرد . صدام می داند که ما شکست خورده ایم ؛ اما می خواهد شکست را در محدوده ای که در آنجا اتفاق افتاده ، نگه دارد تا فقط دست اندر کاران آن را لمس کنند ؛ ولی ملت و افکار عمومی غرب ، هرگز !
هنگامی که اتومبیل به منطقه کاظمیه رسید، به زیارت بارگاه امام کاظم (ع) رفتم و نذر کردم که مرا از تنگنای جنگ و تبعات آن نجات دهد .
در آنجا زنی بود که به شدت گریه می کرد . پیرمرد هایی نیز حضور داشتند که دعای همه آنان این بود که امام فرزندانشان را از گرفتاری جنگ برهاند . هر از گاه هم جنازه افرادی که در جنگ کشته شده بودند ، به آنجا آورده می شد و زنان با فریاد بلند به شیون می پرداختند . یکی از آنها فریادش را بلند کرد که :
خداوند تو را لعنت کند صدام ! خداوند همه باعث و بانی های این جنگ را لعنت کند .
از آ« موقعیت فهمیدم که مردم آگاه هستند و حق با آنهاست ؛ اما آن را در دل خود نگه می دارند . از همان زمان ، احساسی استثنایی در من به وجود آمد ؛ اینکه دست کم خود را از شر این جنگ نجات دهم .
این افکار هنگامی که در تاکسی نشسته بودم و به سمت بغداد جدید و هتل الرشید در حرکت بودم، به من هجوم می آورد ؛ اما در آنجا دوباره دنبال هوای نفس خود رفتم ؛ چرا که زندگی در آنجا رنگ دیگری داشت . در هتل الرشید به بدی مخصوص خودم پرداختم و جرعه های شراب را سر کشیدم . من در بین افکار دو گانه ای قرار داشتم که به قول قبانی ، آنجا منطقه میانه ای در بین بهشت و جهنم نیست. 

درباره : نیروهای دشمن 2 , تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 137
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
امداد غيبي

 

سروان فهمي الربيعي: بعد از آن ماهر عبد الرشید ، رویش را به طرف سرگرد حمدی المطیری کرد و گفت:
- سرگرد حمدی !
- بله ، قربان !
- فرماندهی این تیپ به عهده تو . باید ضد حمله را امشب ادامه دهی .
- بله ، قربان !... حتما قربان !.... گوش به فرمان شما هستم ، قربان !
بعد از آن ماهر عبد الرشید ، رویش را به طرف سرگرد حمدی المطیری کرد و گفت:
- سرگرد حمدی !
- بله ، قربان !
- فرماندهی این تیپ به عهده تو . باید ضد حمله را امشب ادامه دهی .
- بله ، قربان !... حتما قربان !.... گوش به فرمان شما هستم ، قربان !
بعد گفت :
- شنیده ام تعدادی از اسرای ایرانی اینجا هستند ، الان کجایند ؟
- همه شان آنجا هستند قربان ! ما داریم ازشون بازجویی می کنیم .
با عصبانیت زیاد گفت :
-احتیاجی به بازجویی نیست . من می خواهم آنان را اعدام کرده، آنجا پشت آن تپه دفنشان کنید .
سرگرد گفت :
- حتما قربان !... من گوش به فرمان شما هستم قربان !
اسیران ایرانی ، پانزده نفر بودند که از سیمایشان نور می بارید . سرگرد به من گفت :
- گوش کن سروان . این کار به عهده تو : اعدام و بعد دفن .
- چشم قربان !
به هر یک از اسیران ایرانی ، یک بیلچه داده شد تا حفره کوچکی را که قبرشان می شد ، ایجاد کنند .
تا این ساعت ؛ حمله ایرانیها هنوز در منطقه تیپ ما ادامه داشت و در حالی که ما به طرف همان تپه مورد نظر برای اعدام اسرا می رفتیم ، صدای ایرانیها را از پشت سر شنیدیم !
الله اکبر .... الله اکبر ... الله اکبر ....
پشت بندش گلوله باران شروع شد .
ناگهان دیدم که اسرای ایرانی با تمام قدرت به نیروهای ما که مامور اعدامشان بودند ؛ حمله کردند . حمله ترسناکی بود . ایرانیها توانستند با همان بیلچه ها ، به گردن چند نفر از دوستان ما حمله کنند و با به قتل رساندن دو تن از آنها سلاح ها را بردارند و با رزمندگان اسلام پا به فرار بگذارند .
این عملیات با سرعت عجیبی انجام شد؛ به طوری که شخصا معتقدم برای این مجموعه مظلوم که فاصله بسیار کوتاهی تا اعدام داشتند ، امداد غیبی به حساب می آمد .
به هر حال وجدان من راحت شد . نزدیک بود این کار مرا به جهنم بفرستد .
منطقه که آرام شد ، پای مرا کشیدند به اتاق ویژه تحقیق . به آنها گفتم :
- ما دستور را اجرا کردیم . اما آنچه اتفاق افتاد ، این بود که گروهی از ایرانیها توانستند از خطوط دفاعی خط مقدم ما گذشته ، به آن تپه برسند و ما را در محاصره سختی گرفتار کنند .
بازجوی نظامی که درجه سرهنگ دومی داشت ، سوال کرد :
- چرا نیروها را از حادثه خبر نکردی ؟
- عملیات ، جناب فرمانده ! سریع انجام شد و در هنگام تماس ، همه چیز تمام شده بود .
- چرا سرباران محافظ را به جلو نفرستادی ؟
- فرستادم ؛ اما ایرانیها ناگهان از پشت به ما حمله کردند .
در طی سه روزی که من در بغداد بازجویی می شدم ؛ تیپ ، دوره استراحت و بازسازی را پشت سر می گذاشت . از فرمانده جدید تیپ در مورد چند و چون خسارت پرسیدم . با ناراحتی جواب داد :
سیصد کشته و مجروح دادیم و پانصد مفقود که الان نمی دانیم کجا هستند . بیشتر آنها یا در برف و سرما مرده اند، یا اسیر شده اند .
و بعد خندید و گفت :
- سروان ! اسم تو را در ليست افرادی که مدال شجاعت دریافت خواهند کرد، نوشتم .
- این لطف بزرگ از آقایی شماست .
مرخصی گرفتم تا با آرزوی گرفتن مدال شجاعت به بغداد بروم . یک هفته از مرخصی ام را در بغداد جدید و در هتل الرشید گذراندم . مدیر هتل ، زمینه عیاشی و هرزگی را برای من فراهم کرده بود . بغداد در آن روزها ، به خوبی و خوشی ، شکوه جاهلی خود را طی می کرد و من نیز از همین خانه بودم ، بهره خود را می بردم !

درباره : نیروهای دشمن 2 , تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 157
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
دفاع شهادت طلبانه

 

سروان فهمي الربيعي: ساعت 30/4 روز دوشنبه 23/ 6/ 1984 ، عملیات با رمز پیروزی از آن ماست شروع شد .
سرهنگ هیثی در خط مقدم حاضر بود و من فرمانده گروهان اول بودم . وظیفه گروهان ما ، به تصرف در آوردن ارتفاع 1026 بود که اشغال این ارتفاع به نیروهای دیگر اجازه می داد به عمق دشتی که « دشت سرخ» نامیده می شد، نفوذ کنند و به طرف روستای علی آباد پیش بروند .
واقعیت این است که پیشروی در آن شب و در منطقه ای که قبلا هموار نبوده ، پر از خار و خاشاک و صخره و سنگ های قد و نیم قد بود ؛ بذر ترس را در دل افراد ما پاشید . افراد مدام به صخره ها برخورد می کردند و به زمین می افتادند و تاثیر آن چیزی جز شعله ور شدن ترس در جانشان نبود . سرباز و افسر با گور به گور خواندن صدام و حزب و جنگش ، پا به پای هم به پیش می رفتند و به تنها چیزی که می اندیشیدند، حفاظت از جسم و روح خودشان بود .
من حتی از خنده ها و صحبتهای در گوشی سربازان شنیدم که به هم می گفتند :
پیشروی کن برادرم ! پیشروی کن ! اتومبیل مدال بالا می خواهی یا کولر دار پیشروی کن برادرم ، پیشروی کن .
این غوغا و جنجال، کنایه از این بود که آن زن از برادرش می خواهد که پیشروی کند و در حقیقت به سوی مرگ بشتابد ؛ سپس خود ؛ اتومبیل را گرفته ، با بهای آن ازدواج کند.
نکته دیگری که بین زبان و گوش سربازان در رفت و آمد بود ، این بود که :
ای کبوتر ، دنبال کن آنچه را ما اجرا می کنیم .و ما هالو هستیم که فرار نکردیم .
این کنایه که از یک سرود مشهور عراقی برداشته شده ، برگرفته از عبارتی است که صدام آن را تکرار می کرد .
با آغاز حمله ، سکوت جای خودش را به سر و صدا داد و همزمان با حمایت سربازان از یکدیگر و پشتیبانی آتش توپخانه از نیروهای خط مقدم ، روحیه نیروهای ما بالا رفت ؛ اما با اینکه توپخانه خودی کار می کرد ، توپخانه ایرانی ها جوابی به این شلیک ها نمی داد .
در ساعت پنج و نيم، گروهان اول با دادن سه مجروح توانست به مواضعش برسد . بلافاصله افراد جوخه ها در ارتفاعات 1026 پخش شدند و حفر سنگرهای دفاعی و ایجاد سیمهای خاردار نیز شروع شد. گروهان مهندسی نیز تعداد معدودی مین در منطقه کاشت .

فرمانده هنگ با من تماس گرفت . او خیلی خوشحال بود ؛ زیرا غبطه این لحظه ها را خورده بود و من نیز که توانسته بودم سالم از آن ورطه بیرون بیایم ، در پوست خود نمی گنجیدم .
هنگامی که گروهان دوم و سوم به تپه الله اکبر رسیدند ، صداهای ترسناکی شنیدند . فرمانده هنگ از من خواست که از آنها پشتیبانی کنم و وقتی متوجه شد که در موقعیت فعلی این کار عملی نیست ، از من خواست یك جوخه به خط مقدم بفرستم . من ، ستوان حیدر بصری را همراه با یک جوخه و یك دسته از گروهان دوم برای پشتیبانی آن دو گروهان فرستادم .
هوا سرد بود و آسمان نیز خبر از باران تندی می داد .
پیشروی به طرف روستاهای ایران متوقف شد . فرمانده تیپ خیلی سریع با فرمانده هنگ تماس گرفت :
- چرا پیشروی متوقف شد ، سرهنگ ؟
- دوباره حمله را شروع می کنیم . فقط مقاومت کمی در کار هست ؛ آنها را در هم می کوبیم و پیشروی را از سر می گیریم .
- اگر با سلاح های معمولی نتوانستید کاری از پیش ببرید ، از سلاح شیمیایی استفاده کنید . به اندازه کافی توپخانه را با تجهیزات شیمیایی مجهز کرده ایم .
سرهنک با شنیدن این خبر از خوشحالی پرواز کرد ! همچنین فرمانده تیپ خواست که سربازان مجروح ایرانی را به عقب تخلیه نکنیم ؛ بلکه آنها را در میدان جنگ رها کنیم تا بمیرند ! یک بار دیگر رویارویی رزمندگان اسلام با ما شروع شد . سرهنگ ، توان و میزان مقاومت ایرانیها را از فرماندهی پنهان می کرد تا به او اجازه بدهند پیشروی را ادامه دهند ؛ به این امید که تحول جدیدی ایجاد شود .
افرادی که در مقابل حمله ما مقاومت می کردند ، بسیجی بودند و دفاع شان شهادت طلبانه بود . ترس بر دل سرهنگ تار انداخته بود که برگشت و در گوش سرگرد سعود دلیمی گفت :
- مرگ به طرفت می آید ، تارک الصلات !
در حالی که عقربه های ساعت ، 8 صبح را نشان می داد ، صداهای ترسناکی همراه با پرچمهای سبز و سرخ بر افراشته شده ، به طرف ما در حال پیشروی بودند . سربازها پا به فرار گذاشتند و پاسگاههای اعدام که اجازه عبور به کسی نمی دادند ، وظایف خود را انجام می دادند .
در همین لحظه با سرهنگ تماس گرفتم :
- قربان ، وضعیت چطور است ؟
با عصبانیت جواب داد :
- شما در جایتان بمانید و به کارتان ادامه دهید ؛ اما گروهانهای دیگر باید عقب نشینی کنند .
فرمانده تیپ که این مکالمه را شنید ، بعد از حرف سرهنگ گفت :
- چه می گویی ترسو ؟ !....
می خواهی عقب نشینی کنی ؟ مرگ برای تو از عقب نشینی بهتر است ، ترسو .
به این ترتیب ، معادله بر هم خورد و مشخص شد که سرهنگ مرد جنگ نیست و نمی داند معادله درگیری را چگونه باید برقرار کند .
سرهنگ هیثی توجهی به تهدیدهای فرمانده تیپ نکرد . او که قلبش آتشفشانی از خشم بود ، در هنگام عقب نشینی ، فرمانده تیپ را به باد فحش و توهین شدید گرفت .
- من کسی هستم که خودم حقم را مي گیرم . من شجاع هستم ، او ترسو است .
عملیات با نقش بستن مهر شکست برپای کارنامه اش پایان یافت و ما روی یکی از تپه ها منتظر رسیدن دستور ماندیم . 

درباره : نیروهای دشمن 2 , تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 150
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
گروه اعدام

 

سروان فهمي الربيعي: سر انجام در ساعت 12 ظهر روز دوشنبه ، دستوری که باید صادر می شد ، به دستمان رسید .
اما رزمندگان اسلام ؛ پیشروی خود را در مناطق سید صادق و پنجوین ادامه دادند . شکست ما ، برگ پیروزی را در دست آنها قرار داد و توانستند تمام تپه ها و ارتفاعات را – از جدید و قدیم – در نوردند . آنها که از گروهای مختلفی تشکیل می یافتند ، منسجم بودند و به خصوص با پشتیبانی آتش توپخانه توانستند مواضع دفاعی ما را در هم بکوبند . برای اولین بار بود که من این وضعیت سخت را در زندگی نظامی ام می گذراندم . هنگامی که در خرمشهر بودم ، زندگی طبیعی را از سر گذراندم ؛ اما در اینجا تبدیل به انسانی شده بودم که ترکیب وجودش از غم و اندوه بود.
آن سکوت وحشتناک را صداهای در هم و بر همی شکست . از بین آن صداها ، فریاد الله اکبر ایرانیها به خوبی به گوش می رسید و همزمان با گلوله هایی که به اطراف و پشت ما اصابت می کرد ، مردانی به سویمان خیز بر می داشتند . آنها با بلندگو از ما می خواستند که تسلیم شویم و من فراموش نمی کنم که دوست نداشتم به اسارت در بیایم ؛ من می خواستم در زیر سایه صدام و مدال های دروغینش زندگی کنم .
افکار گوناگونی ناگهان به طرفم حمله ور شدند .
مادرم به من اشاره کرد : .......بیا پسرم ! ..بیا پسرم !.....
صدام ، نگاهش را به من انداخته بود .
بگیر ، این اتومبیل و خانه برای تو ستوان فهمی .......ها .......ها.....ها .....
و معشوقه ام (نهاد) که هر بار به مرخصی می رفتم ، برای دیدن من به منزلمان می آمد و من لحظه های عشق و محبت را با او سپری می کردم ........
در حالی که من از همه طرف با تیرهایی که معلوم نبود از کجا شلیک می شود ، در محاصره بودم ، این افکار در ذهنم چرخ می خورد بله ، تیرهایی که هویتشان مجهول بود ؛ زیرا نیروهای ما با افراد دشمن در هم رفته و جنگ تن به تن شروع شده بود .
وای بر تو سروان ! وای بر تو از این گرداب ! الان گردنت نزدیک لبه چاقو است . به هر حال ، سرت از بدنت جدا خواهد شد ؛ یا به چاقوی صدام ، یا به چاقوی ارتش ایران .
در آن لحظه به یاد آوردم که اعدام اسرای ایرانی چگونه صورت گرفت . ما چند نفر از نیروهای ایرانی را که در حمله شوش به اسارت گرفته بودیم ، سر بریدیم .
ترس و وحشت در دلم خزید . به این نتیجه رسیدم که کشته شدن با یک گلوله ، راحت تر از این است که سرت را از بدن جدا کنند .
سر یکی از سربازها داد کشیدم :
- خواهش می کنم مرا از این زندگی ذلت بار خلاص کن ! فکر نمی کنم که آنجا آنچه را که استحقاق داشته باشم ، در انتظارم باشد .
دسته کم حلق آویز شدن از طناب اعدام در انتظارم است .
آن سرباز که روز قبل اهانت بزرگی از من شنیده بود و بدش نمی آمد که با اعدامم ، انتقام جویی کند ، از این کار سر باز زد .
- قربان ! ما می خواهیم شما را در آن جشن بزرگ ببینیم . می خواهیم بهای قهرمانی های افسانه ای شما را ببینیم . می خواهیم حداقل شراب خوشحالی را به میمنت پیروزی های شجاعانه شما سر بکشیم .
با عصبانیت در آمدم که :
- بس است ! بس است ! زندگی کردن برای شما در این کشور حرام است . غذا و آب و هوای این کشور برای شما حرام است . عشق این کشور از شیرخوارگی در جان من است . شما مستحق همین ذلت هستید .
و بعد با سه شلیک به زندگی اش خاتمه دادم .
آنهایی که به طرف نیروهای ایران حرکت کرده بودند و حتی قصد داشتند به طور رسمی پناهنده شوند ، برگشتند . سلاح را به طرف آنها گرفته ، یک نفرشان را زدم . یکی از سربازان برای مطمئن شدن از مرگ او ، به بالای سرش رفت و سه تیر در سر آن بیچاره که از درد به خود می پیچید ، خالی کرد . سپس آن سرباز در حین بازگشت می گفت :
- قربان ، پیروز شدیم .
به منطقه ای که هنگ ، همراه با نیروهای تار ومار شده ، در آنجا اطراق کرده بود ، حسابی نزدیک شدیم . نیروهای ضد حمله نیز که از افراد گارد ریاست جمهوری و کماندوهای سپاه اول تشکیل یافته بود ، در همان منطقه بودند .
من هوشیارانه و با برنامه سعی کردم از دست گروهان خلاص شوم .
به همبین خاطر رو به افرادم کردم و گفتم :
- بروید آنجا و مرا با گروهبان صبری عوده تنها بگذارید .
آنها فکر کردند که چه شانس بزرگی نصیبشان شده و چیزی نگذشت که به طرف نیروهای خودی – یعنی محل استقرار هنگ – فرار کردند ؛ اما گروههای اعدام با رگبار آتش از آنها استقبال کردند و هنوز که هنوز است ، جسدشان در همان منطقه بر زمین مانده است .
گروهبان با ترس به زبان آمد :
- قربان ! فکر می کنید با ما چه می کنند ؟ قربان ، شما مسئول مرگ این بی گناهها هستید . بین آنها پسر برادر من نیز بود .
شستم خبردار شد که زنده بودن گروهبان برای من خالی از خطر نیست و چاره ای ندارم جز اینکه با دست و پا کردن حیله ای ، او را هم به همان گروه ملحق کنم . رو به گروهبان کردم :
- بیا یک تیر به دستم بزن . من تو را از این وضعیت خطرناک نجات می دهم .
گروهبان ، مثل برق ، سلاح را مسلح کرد و یک تیر به دستم زد . از دور چند نفر این صحنه را دیدند . به او گفتم :
- به خاطر این کارت ، می خواهم به تو هدیه ای بدهم :
- چه هدیه ای ؟ قربان ؟
بلافاصله چهار تیر در سرش شلیک کردم .
- باید زودتر از اینها می مردی . لیاقت تو همین است که با این بدبختها باشی ؛ کسانی که مرا رها کردند به جهنم رفتند . به من می گویند تو مسئول مرگ دیگران هستی ! حالا من به تو می گویم تو مسئول مرگ خودت هستی ؛ تو مسئول این وضع هستی .
گروهی آمدند و مرا حمل کرده ، با خود بردند . به آنها گفتم :
به این خائن نگاه کنید ؛ یک تیر به دستم زد و در عوض ، آسمان او را تیر زد ! نگاه کنید که چه کسانی را برای این کار مهم به خدمت می گیرید ؛ در حالی که در روز روشن خیانت می کنند .
یکی از آن عده گفت :
قربان ! فرماندهان ره بالا ، عصبانی در مقر هنگ شما نشسته اند .
آنان می دانند که الان فرمانده هنگ کجاست ؟
یکی از آنها جواب داد :
قربان ، او در مقر جدید هنگ همراه ، با فرماندهان ، منتظر شما هستند .
این خبر ، حالت خاصی در قلبم پدید آورد . این جمله که آنها منتظر شما هستند ، چه معنی می تواند داشته باشد و یعنی چه که : آنها در مقر جدید هنگ مستقر هستند ؟!
در ضمن صحبت با آنها ؛ متوجه شدم که رزمندگان اسلام پس از آنکه وسایل ویژه الکترونیکی و دستگاه رادار واحد های دیگر را به غنیمت گرفته اند ، تور تسلط خود را بر مقر قدیمی هنگ انداخته و توانسته اند میخ استقرار خود را بکوبند .
آنان را از زیر چشم گذراندم . همگی به من نگاه می کردند . انگار در این نگاهها ؛، مقاصد دیگر و راز و رمزهایی نهفته بود که حاضر بودند از من جدا شوند ؛ گویی صید بزرگی به دست آورده اند .
گفتم :
- گویا نیروهای اسلامی هنوز در حال پیشروی هستند ؟
گفتند :
- بله قربان ، آنان از محور دیگری دارند پیشروی می کنند . الان هم بر تپه های پنجوین مستقر شده نیروهای ما در محاصره هستند . بیشتر ارتفاعات نیز به دست ایرانیها افتاده است .
می خواستم فرار کنم ؛ اما شک نکردم که گروههای اعدام ، در تعقیب فراریها چشم از کوه و کمر بر نمی دارند . ما از دور ، تعدادی از ایرانیها را دیدیم که داشتند کشته های ما ر ا دفن می کردند و مجروح های ما را به عقب می فرستادند .
دیدن این وضعیت که به صورت عجیبی در قلبم جا خوش کرد ، آفاق جدیدی را در برابرم گشود و افکار و تصورات قدیمی ام را پاک کرد . از خودم پرسیدم :
- پس چرا رسانه های ما به مردم دروغ می گویند ؟ چرا می گویند :
- ایرانیها اسرا را اعدام می کنند ؟
به یکی از آن افراد گفتم :
- فکر می کنی این صحنه ها واقعی است ؟
در حالی که شرارت از چشمانش بیرون می ریخت گفت :
- تو در واقع تحت تاثیر فرهنگ دوگانه قرار گرفته ای . این مجوسها ، دشمن تمام انسانیت هستند . چطور این کارها را تایید می کنی ؛ - ایرانیها فکر می کنند که این افراد ؛ مجروحان خودشان هستند ! گفتم
- اما عجب ! اینها از گروهان من هستند . چهره هایشان برایم آشناست .
او که درجه ستوانی داشت و از تکریت بود ، اعتنتایی به جوابم نکرد .
گلوله باران متقابل ، صدای شلیک گلوله های مختلف و بالا رفتن ستون های دودی که ناشی از سقوط گلوله ها بر انبارهای مهمات و تدارکات بود و آسمان را به توده انباشته ای از ابر و غبار سیاه تبدیل کرده بود ، هنوز ادامه داشت . حالا تمام انبارهایی که گروهانهای ما در اختیار داشتند ، به دست نیروهای اسلام افتاده بود .
ما به طرف مقر هنگ رفتیم و در بین راه ، گاه گاه چشممان به پوتینها ، لباسها و درجه های نظامی عراقی که در گوشه و کنار منطقه پخش شده بود ، افتاد .
یکی از آنان گفت :
- تا به حال در زندگی ام مانند الان فیلمی از ارتشی شکست خورده ندیده بودم . ترسو ها همه چیز حتی لباسهای زیر خود را در آورده اند . به خدا صدام حق دارد که سر از تن این ترسوها جدا کند .
سرعت ضربان قلبم زیاد و زیاد تر می شد و فهمیدم که امروز شکار شده ام . در آمدم :
- برادرانم ، وضعیت سختی است . عاملش هم فرمانده هنگ ما است . او بدون نقشه ، نیروهای ما ر ا حرکت داد و گروهان ما به سرعت به هدف هایش رسید .
بعد از پیمودن مسیر طولانی عقب نشینی ذلیلانه ، از دور ، نشانه های تجمع نیروهای شکست خورده خودی نمایا ن شد . نیروها در اطراف مقر متروک سابق تجمع کرده بودند و پشت آنها صد ها خود رو ، دهها تانک و درجه دارهای مختلف قرار داشتند که در حال حرکت به این طرف و آن طرف بودند .
سربازانی نیز در بین این جمع قرار داشتند که نشانه ذلت و بدبختی بر پیشانی شان حک شده بود . بعضی هایشان هم نیمه عریان ، منتظر سرنوشت سیاه خود بودند .
پیشروی نیروهای اسلام از سمت چپ به طرف نیروهای خودی هنوز ادامه داشت و تیپ 805 به فرماندهی سرهنگ ستاد فلاح الشمری در حال مقاومت بود . تا آن ساعت ، موضع عمومی نظامی ثابت نشده بود ؛ به طوری که تلگرامهایی که از آن منطقه می آمد ، اذعان می داشت که :
- نیروهای ما در حال جنگ و گریز هستند و بعضی از مواضع خود را در پنجوین از دست داده اند .
من وارد اتاق فرماندهی که در اطرافش چند سرباز نگهبان ایستاده بودند ، شدم . فرمانده تیپ گفت :
- خوش آمدید دلاوران ! شما ما را رو سفید کردید دلاوران !
فهمیدم که این کلمات ، تمسخر آمیز و هدف از آنها ؛ تهمت زدن به دیگران است . فرمانده تیپ از رهگذر این حرفها می خواست به مهمانان که اغلب آنان از فرماندهان بودند ، بفهماند که آنچه روی داده ، نتیجه اشتباهات فرمانده هنگ و فرماندهان گروهانها است . در این موقعیت ، دست بسته نماندم ؛ زیرا کسی که در چنین موقعیتهایی دست بسته بماند ، در مقابل دیگران قربانی می شود .
من می خواستم به مهمانها بفهمانم که به بلای مبارکی در درگیری پاسخ گفته ام و ضمن کشتن هزاران ایرانی و به قتل رساندن اسرای آنان بر مبنای دستور فرماندهی ، اولین فرمانده گروهانی بوده ام که به هدفش دست یافته است . و گفتم : که در این باره نیز مدارک رسمی وجود دارد .
فرمانده تیپ با تمام قدرتش فریاد زد :
او دروغگوست ، دیوانه است! او را در برابرم بکشید ، اعدامش کنید ! ارتش صدام ، این اهانتها را تحمل نمی کند .
من هم محکم جواب دادم :
شما مستحق اعدام هستید ؛ فرمانده هنگ ما و تو قربان ، من به بهترین شکل و با تمام وجود فداکاری کردم . مهمانها ! نگاه کنید . یک ترکش از دشمن در دست من است . به پشتم نگاه کنید ، پر از ترکش است .
از این موضعگیری ، مهمانها مطئمن شدند که حق با من است . حتی یکی از آنان یعنی سرتیپ ستاد سامر تکریتی – که فرمانده لشکر در شب حمله بود – بلند شد و گفت :
این کلت را بگیر و در سر فرمانده هنگ خالی کن .
برای من موقعیت غیر طبیعی بود ؛ چرا که هر چه باشد ، با فرمانده هنگ زندگی کرده و مدت طولانی با یکدیگر شریک یک کاسه بودیم .
وضعیت سختی بود . به فرمانده هنگ که با چشمانش به دست و پايم افتاده بود ، نگاه کردم ، قطره های اشک بر گونه اش جاری شده بود .
به خود گفتم : اگر از این کار سرباز بزنم ، چه خواهد شد ؟ جواب این بود : هر دو با هم اعدام می شوید ! این زندگی چه زشت است ! و این تصورهایی که حتی در قرون وسطی نیز دیده نشده چقدر شرم آور است !
کلت را برداشتم . صحنه های گوناگونی در ذهنم گذشت .
همسر فرمانده هنگ که به من متوسل می شد ؛ همسر خودم که فریاد می کشید و چنگ بر صورتش می زد ؛ چهره افسران بلند مرتبه که اگر از این کار خودداری می کردم ، به طرفم شلیک می کردند و ... و صحنه های دیگری که زشت تر از اینها بود .
منتظر شدم . کمی صبر کردم تا شاید از تصمیم خود منصرف شوند و به من بگویند : کافی است ، از او گذشتیم . کافی است ، به او زندگی دوباره بخشیدیم . اما فایده ای نداشت .
ماهر عبد الرشید که از آنچه در منطقه ما می گذشت ، آگاهی تمام و کمال داشت ، فوری در آنجا حاضر شد و با عصبانیت گفت :
بیا ! هی ، بزنش ! بزن !
برای آخرین بار به او نگاه کردم و ماشه کلت را با تمام قدرت فشار دادم ... سه تیر در سینه آن قربانی نشست . به خود می پیچید و فریاد می زد : مرگ بر مجوسها ! زنده باد صدام !
ماهر عبد الرشید به طرفش رفت و گفت :
مرگ بر تو و مجوسها ، زنده باد صدام و قهرمانانش !
چیزی نگذشت که نفس واپسین را کشید و خون استفراغ کرد .
خواستم موقعیتم را اصلاح کنم ؛ بنا بر این در برابر همه گفتم :
من فدای صدام .... فدای وطن ... من گوش به فرمان و اشاره فرماندهی هستم ... زنده باد صدام ، زنده باد وطن ، زنده باد قادسیه ؛ قادسیه همه عربها .
دیگر این حرفها تقریبا زرق و برق خود را از دست داده بود ؛ چرا که گلوله باران توپخانه ایران به اهداف اصلی خود رسید ؛ به گونه ای که یکی از گلوله ها بر مقر فرماندهی اصابت کرد و افسرانی چند به قتل رسیدند :
سرتیپ ستاد عمر شقیق الراوی
سرهنگ ستاد صبحی خزعل المطیری
سرهنگ دوم خمیس منارمطلک .
سرگرد عزیز صبری البصری
سروان نوری احمد هاشم التکریتی

در آن روز ، دو قطره اشک از چشمان عبد الرشید بیرون زد که برگشت و گفت :
این خونها غیر از خون سروان نوری احمد هاشم که پسر عمویم یود ، برایم اهمیتی ندارد . من آرزو داشتم که او به مناصب بلند مرتبه ای برسد . مرگ بر شما ؛ ایرانیها !
آنگاه به فرمانده تیپ ما – که به این و آن نگاه می کرد و سعی داشت نگاه او را از خود بر گرداند – خیره شد و گفت :
تو ، ترسو ! لیاقت زندگی در سایه حکومت صدام را نداری و باید به دوست ذلیل حیله گرت ملحق شوی ...
رویش را برگرداند به طرف یکی از افسران محافظش :
سروان صفوک !
بله قربان !
این مرد را دستگیر کرده ، دست بسته به بغداد نزد « ابوطحش» بفرستید و به او بگویید : اینها همان افسران دلاوری هستند که در هر جلسه ای که با صدام داری ، به آنها می نازی !
در کمتر از پانزده دقیقه ، چند خودرو به همه چیز مجهز شدند برای آخرین بار به فرمانده تیپ مان نگاه کردم ؛ در همان موقعیتی که آرزویش را می کرد ، قرار داشت . در آن ساعت آرزو کردم ای کاش می مردم و این مناظر فاجعه انگیز را نمی دیدم .
خواننده عزیز ، تو هم می توانی تصور کنی یک فرمانده تیپ را، در حالی که دستهایش را بسته اند ، در قسمت عقب خودروی رو باز بدون چادر نشسته و در محاصره سلاح ها و محافظان است . در یک لحظه ، آن مرد وفادار تبدیل شد به ترسویی خائن. و در یک لحظه ، ورق برگشت و فرمانده تیپ ما که سه مدال شجاعت داشت ، تبدیل به مرد توطئه گری شد که قصد خیانت به وطن دارد ؛ در صورتی که او تمام عمرش را در خدمت به فرماندهی سپری کرده بود .
به هر حال ، این چیزی است که امروز در سازمان نظامی ای که با مفاهیم طغیانگری و چیزهایی ازاین قبیل احاطه شده ، جریان دارد . 

درباره : نیروهای دشمن 2 , تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 139
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
پسر عوجه ! تف بر این زندگی

 

سروان فهمي الربيعي: بعد از رسیدن به مقر هنگ و خوردن غذاهای گرم با فرمانده هنگ او گفت :
من امشب شراب نمی نوشم ؛ مقداری آبجو می خورم ؛ زیرا بهتر از شراب است و به انسان نیرو می بخشد .
بله قربان ! آبجو بهتر است . من هم با شما همکاسه می شوم .
شبی تاریک بود . ترنم و موسیقی ام کلثوم در فضا می پیچید . فرمانده هنگ در افکارش گیج و سرگردان بود . می خواست پیروز شود تا از اين رهگذر بتواند به درجه دست اندازد . دوستانش پیشدستی کرده و به درجه های بالا رسیده بودند و فقط او بود که در مکان خودش هنوز در جا می زد . او از همان زمان ، در حالی که عزادار شانس خود بود ، در این منطقه که آن را نفرین شده می نامید ، در به دربه دنبال بختش می گشت .
گاه مانند عاشقی که معشوقش را از دست داده ، می زد زیر گریه و قطره های اشک بر گونه اش جاری می شد . این دوست ما می دانست که در این مدت ، خیلی چیزها را از دست داده است ؛ خیلی .
از بدبختی اش این بود که احساسات مخصوص به خود و هر آنچه را که داشت ، برای من رو کرد و من نیز این احساسات را در جمع افسران به بازیچه شوخی و مزاح می گرفتم.
عقربه های ساعت ، نیمه شب را نشان می داد . همه در آماده باش صد در صد بودند . نیروهای احتیاط از گردانهای کماندویی سپاه اول به طرف خط اول حرکت کردند ؛ توپخانه نیز در آمادگی به سر می برد و افسران دیده بان به گروهانهای خط مقدم پیوستند. تانکها ، خمپاره اندازها و همه گروهانهایی که مسئولیت حمله را بر دوش داشتند ، سراپا آماده و گوش به فرمان بودند .
فرمانده تیپ با فرمانده هنگ تماس گرفت و پس از تعارفهای معمول ، از وضعیت نیروها پرسید .
روحیه نیروها عالی است ، قربان . ما منتظر اوامر شما هستیم تا مانند جرقه از روی آتش رها شویم .
تو به پیروزی ات ایمان داری سرهنگ ؟
همچنان که به شب و روز ایمان دارم ، قربان !
بنا بر این ، عملیات ، ساعت 5/4 صبح دو شنبه آغاز و رمز شروع از مقر ما صادر می شود .
به چشم قربان ! فرمانده را خبر بفرمایید و به او بگویید : ای کبوتر ، دنبال کن آنچه را ما کردیم .
باید گفت فرمانده تیپ در دریای تردید و تخیل غوطه ور بود . او به هیبچ کس در تیپ اعتماد نداشت و خیلی حرص می زد که در چشم و دل فرماندهی به آوازه شهرت برسد .
و اما فرمانده هنگ ، حمید هیثی ، او نیز به هیچ چیزی جز بی باکی اهمیت نمی داد و می خواست کالایش را از جاده ای که پر از مین است ، بخرد !

کیش شاه
افسران عراقی عادت دارند که در غیبت همکاران خود ، زبان را آزادانه به چرخش در آورند و نسبت به هر کس که اسمش افسر است ، هیچ رحم و مروتی نداشته باشند .
در آن شب که با فرمانده هنگ نشسته بودم ، در آمد که :
از بین تمام افسران ، من برای اداره تیپ شایسته تر هستم .
و بعد فرمانده تیپ را یاد کرد و گفت :
او ترسو است . نمی داند چه باید بکند ! لحظه به لحظه با من تماس می گیرد و می گوید : روحیه نیروها چگونه است ؟ اگر نمی ترسد ، تماس گرفتن چه معنایی دارد ؟
او ، سرهنگ دوم تیپ را هم به باد انتقاد گرفت :
این دماغ گنده خودش را فهمیده تر از همه می داند . روی شانه اش علامت قرمزی گذاشته تا با نفهمی و نادانی اش ما را فریب می دهد .
و در آخر رو کرد به همه که :
برادران ! من امشب می خواهم عادتم را کنار بگذارم و شراب بنوشم ، چه می گویید؟
نظرش را رد کردیم و گفتیم :
چند ساعت دیگر به عملیات باقی نمانده است .
توجهی به حرف ما نکرد و از پیک خواست شیشه های ویسکی را آماده کند . سپس شیشه ها را سر می کشید و با کنایه به صدام ، غرولند کرد که :
شاه را کیش کن ، پسر عوجه ! تف بر این زندگی و بر این افسران .
از لابه لای پرتوهای فانوس ، صورتش را نگاه کردم ؛ غرق در اشک بود و می خواند :
امشب سرهنگ دوم ، سرتیپ می شود ! امشب ، قهرمانها باطل می شوند !
همین ، خنده غمناکی را بر لب نشاند ؛ چرا که هیچ کدام طالب دست و پنجه نرم کردن با هیولای مرگ نبودند .
در ساعت 30/3 که منطقه در تاریکی غلیظی فرو رفته بود ، همهمه هایی بین بسیجی ها و افرادی که می دانستند در پشت کیسه شن های خط مقدم چه می گذرد ، در گرفت . به همین دلیل شروع کردند به تراشیدن ماموریتهای ساختگی تا از منطقه فرار کنند . در همین گیر و دار نیز سرهنگ دوم ستاد ، صبری ، با یک بیسیم به وزارت دفاع خوانده شد و خروج او ، به اضافه پخش شدن خبر حمله بین هسته های سربازان ، بعضی از آنها را قبل از افتادن در کوره درگیری ، به فرار وا داشت و بعضی نیز با فریادهای دروغین و آرزوی رسیدن به مدالهای شجاعت و هدایا ، خود را به رود سرنوشت سپردند .
در ساعت 15/4 صبح ، چند نفر از مقر تیپ به مقر هنگ آمدند و نامه ای را که در آن زمان شروع و نام عملیات مشخص شده بود ، در دست سرهنگ حمید هیثی گذاشتند . او نامه را در زیر نور فانوس باز کرد و صدای قهقهه اش که با بوی ویسکی آمیخته شده بود ، در فضا پیچید . و بعد برگشت و به سربازها گفت :
- این نسیم قهرمانی و شجاعت است .
آن عده که از نیروهای استخبارات بودند ، پوزخندی زده ، فضاحت موضوع را کتمان کردند. 

درباره : نیروهای دشمن 2 , تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 139
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
جلسه سري

 

سروان فهمي الربيعي: صبح روز یکشنبه 1984/6/22 فرمانده هنگ به مقر تیپ رفت . فرمانده تیپ که در جمع فرماندهان واحدهای تحت امرش ناراحت و دمغ بود ، با دیدن فرمانده هنگ ، استقبال گرم و خوبی از او کرد . البته این گشاده رویی بر می گشت به هم قبیله بودن آنان و اینکه هر دو از استان الانبار بودند و این استان ، به مسائل قومی و هم قبیله ای – نسبت به استانهای دیگر – بیشتر اهمیت می داد .
این رویارویی ، زمینه ای مناسب برای پیشنهاد فرمانده هنگ بود . او می خواست پیشنهاد خود را با تصمیم گیرندگان نقشه ها و طرحهای نظامی ، بدان امید که مورد استقبال قرار گیرد ، ارائه دهد ؛ به خصوص اینکه ما فهمیده بودیم افسران عالی رتبه همواره زندگی خود را با نوعی ترس از فرماندهی ارتش سپری می کنند و آرزویشان این است که با جانفشانی در راه فرماندهی و رهبران خود ، ترس خود را کور کنند.
بعد از گفت و گوهای فراوان ، فرمانده تیپ که در مستی کامل قرار داشت ، در جواب پیشنهاد فرمانده هنگ گفت:
جناب هیثی ! حقیقت این است که باید به خاطر این نقشه به تو تبریک بگویم . من همه امکانات تیپ را در اختیار تو قرار می دهم . تیپ ما آن قدر تحرک نداشته که فرماندهی با چشم شک و تردید به آن نگاه کرده و زبان حالش این است : این تیپ ، متعلق به کشور نیست و در آن عناصر مشکوک قرار دارند!
ساعت 4 بعد از ظهر ، سرهنگ دوم حمید هیثی ، در اتاق عملیات که به همراه دفتر فرمانده تیپ در زیر زمین حفر شده و پر از نقشه های عملیاتی منطقه بود ، نقشه حمله خود را با عصایی که در دست داشت ، برای فرمانده تیپ ، افسران ستاد و فرماندهان هنگهای دیگر تشریح کرد :
قربان ! ما از اینجا حمله را شروع می کنیم . در حقیقت ، طول جبهه هایي که آن را اشغال خواهیم کرد ، از اینجا شروع می شود تا اینجا .
فرمانده تیپ :
از چه نیرویی کمک می گیرید ؟
از نیروی هنگ قربان ، به اضافه آتشبار توپخانه و گروهان خمپاره .
فکر می کنی تعداد اسرا و کشته هایی که از دشمن می توانید بگیرید ، چقدر باشد ؟
فرمانده هنگ با ترس :
قربان ! دست کم پانصد نظامی و دویست غیر نظامی . ما می توانیم این روستا را که «علی آباد » نامیده می شود ، اشغال کرده ، دهها نفر از مردم آن را در داخل خانه هایشان بکشیم و مزارع و محصولات گوناگون و چهار پایان آنها را نابود کنیم .
فرمانده تیپ با دقت به نقشه نگاه می کرد و گاه گاه نیز نگاهی به افسران ستادش می انداخت و سخنان فرمانده هنگ را با وضعیت عمومی و امکانات موجود در تیپ ، سبک و سنگین می کرد . چیزی نگذشت که نگاهی به فرمانده هنگ کرد و گفت :
ببین ابا محمد ! من نمی خواهم این نقشه شکست بخورد . تمام حیثیت تیپ در گرو این عملیات است ؛ یا پیروزی ، یا آویزان شدن از طناب اعدام !
فرمانده هنگ جا خورد ! خیلی خوب می دانست که فرمانده تیپ در هنگام عصبانيت حتی به پدرش نیز رحم نمی کند . او یک روز گفته بود :
به خدا اگر برادرم از جبهه فرار کند ، خودم با این سر نیزه قطعه قطعه اش می کنم و خونش را سر می کشم .
فرمانده هنگ با اصرار در آمد که :
قربان ! به روی چشم ! دشمن به هیچ وجه نمی تواند در برابر ما مقاومت کند ؛ خصوصا اینکه توپخانه در عمق ، با قدرت ، مواضعش را زیر آتش خواهد گرفت و ما نیز تمام پلهای آنها را خراب می کنیم ؛ بنا بر این دشمن از کدام راه می خواهد به طرف ما بیاید .
در این لحظه ، یکی از افسران که سرهنگ دوم ستاد « صبری فراوی » نام داشت ، خودش را داخل معرکه کرد :
مگر فراموش کردی که اینها چطور از منطقه « کوشک البصری » عبور و به خرمشهر نفوذ کردند ؟
همه ، حتی فرمانده تیپ نیز ساکت شدند . در همین لحظه که فرمانده تیپ در دریای فراموشی غوطه ور شده و ترس سراپای وجودش را فرا گرفته بود ، ناگهان متوجه موضوعی شد که سرهنگ دوم صبری ، جرقه ای را زده بود . فورا مانند انسانهای گیج و ترسو ، جا کن شد . احساس می کرد که دستانش را در کوره آتشی قرار داده است که توان ندارد آنها را بیرون بکشد ؛ اما به هر حال باید طرحش ر ا تکمیل کند تا بتواند نظر فرماندهی را از این رهگذر جلب کند . او می توانست و وای به آن روزی که تصمیمش بر می گشت ؛ آن وقت ، نامش در فهرست خائنها و ترسو ها ثبت می شد ... بنا بر این می بایست طرحش را تا آخرین مرحله اجرا می کرد و مهم این نبود که چه کسی کشته می شود ؛ مهم این بود که او و رئیس جمهور ، از گزند حوادث ، جان سالم به در خواهد برد . در همین لحظه ، گوشه چشمی به افسران انداخت و با مخاطب قرار دادن فرمانده هنگ ؛ به زبان آمد :
نقشه را برای فرماندهان گروهانهایت شرح داده ای ؟
فرمانده هنگ فورا جواب داد :
بله ... بله .... قربان ! همه چیز آماده است . منتظر فرمان شما هستیم . خوب است . الان برگرد به واحدت . همین امشب ؛ بعد از هماهنگی با فرماندهی زمان شروع حمله را مشخص می کنیم .
قبل از آنکه فرمانده هنگ راه بیفتد ، سرهنگ دوم ستاد صبری گفت :
قربان ! فقط یک موضوع برای من حلاجی نشد ؛ و آن ، توانایی ما است در برابر ضد حمله ایرانیها . ما باید در حساب و کتاب خودمان ، جایی برای نیروهای احتیاط دشمن که در مربع 2843 و 2743 قرار دارند ، باز کنیم ؛ آنها خیلی زود می توانند وارد نبرد شوند .
فرمانده هنگ ، حرف سرهنک بصری را قطع کرد و گفت :
قربان ! دشمن در زمان حمله قادر به جمع آوری نیروهایش نیست و ما با در نظر گرفتن زمان مناسب برای یک حمله سریع ، چند گروه را برای تخریب پلها اعزام می کنیم و مانع از رسیدن نیروهای کمکی دشمن می شویم .
در اینجا بود که صبری گفت :
ممکن است دشمن راه حل دیگری را برای رساندن نیروهای کمکی اش در نظر بگیرد .
فرمانده تیپ ، وارد این پرسش و پاسخ شد و گفت :
مثلا چه راهی ، سرهنگ ؟
قربان ! هلیکوپتر .
این جواب ، مهر سکوت را بر لب فرمانده تیپ و همگان زد ؛ اما فرمانده هنگ که از قبل جواب مناسبی برای این لحظه آماده کرده بود ، گفت :
قربان ! ما در هنگام پیشروی ، نیروهایی را در دامنه کوهها پخش می کنیم . این نیروها به سلاحهای ضد هلیکوپتر مجهز هستند ؛ تازه ، اگر لازم باشد ، می توانیم در خواست پشتیبانی هوایی بکنیم .
همین دم ، فرمانده تیپ ، مثل تیری که از کمان خارج شود ، از صندلی اش جست و با خوشحالی گفت :
بله ، من از فرمانده لشکر در خواست می کنم که با اعزام یک دسته هواپیما ، کار شناسایی و پشتیبانی عملیات انجام دهد .
هنگامی که به مقر هنگ بر می گشتیم ، فرمانده هنگ از من پرسید :
به نظرت چطور بود سروان ؟
جلسه خوبی بود ، قربان . انگار قمار کردید . اگر شما نبودید ، افراد حاضر ، در مجادلات فراوان که سودی هم نداشت ، سرگردان می شدند .
احساس کردم که حرفم ، تلنگری به قلبش خورد . بعد از یک عطسه که همراه با بوی بدی به مشامم نشست ، خنده زنان زبانش را جنباند که :
درست است سروان . من تمام معلومات نظامی ام را رو نکردم . اینها بی سر و پاهایی هستند که فقط بلدند حرف بزنند .
در تاییدش آمدم :
واضح است ، قربان . مصداق آن را در حرف صبری دیدم . فکر می کرد که همه چیز فهم آن جماعت است و دیگران چیزی بارشان نیست .
با تاکید بر حرف من گفت :
بله ، او از من می ترسد . سروان فکر می کند هدف من ، رسیدن به مقام معاونت است . 

درباره : نیروهای دشمن 2 , تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 139
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
سيد صادق منطقه آرزوها

 

سروان فهمی الربیعی:
در جنگ لعنتی ، ما وابسته به چیزی بودیم که آن را وطن می نامیدیم. من افسر بودم و جنگ هایی را که از سرگذرانده ام، به یاد می آورم .. . آن روزها درک و احساس همگان، در جهت جنگ و همراه با آن رهبر شکست خورده و ملعون جاری شده بود .. آسمان از هواپیماها و مرگ پوشیده شده بود ... دوستانم «غسان قرناوی، صباح مهدی، لؤی حقی» و دیگران کشته شدند .
بدون اینکه شوقی داشته باشم، به حرفهای مردم کوچه و خیابان گوش می دهم ؛ از ترب فروش گرفته تا راننده ها و دربانها ... همه آنها یاوه گویی می کنند .
به پیام های رادیو گوش می کنم و چند ایستگاه رادیو را می گیرم :
اینجا صدای آمریکاست؛ این صوت الجماهیر است؛ اینجا صدای بغداد است؛ این رادیو کویت است؛ اینجا رادیو سعودی است؛ این صدای شورای همکاری خلیج فارس است ؛ اینجا رادیو لندن و ...
همه رادیوهای دنیا با ما هستند ... دروغ و دروغ و دروغ . آنها فقط پیروزیهای نظامی ما را بیان می کنند.
همه چیز در قلب ها، از تلخی گرفته تا شیرینی، پنهان می شود. و مردم کشور من، مانند قورباغه هایی که یک چشمشان را بیرون آورده باشند، نه می گویند، نه می خندند و نه قیام می کنند. آنان بیهوده گو هستند و فقط «هنر حرافی» را خوب بلدند .
و در آخر اینکه ... ما آوارگانی شدیم پا برهنه ... هیچ چیز در اختیار نداریم ... اگر قعقاع ، سعد بن ابی وقاص و ابن ولید با ما نیستند ، اندوه سالهای طولانی که گردنهای خود را در خدمت طاغوتها قرار دادیم، با ما است .
و اینک، این شما و این حقیقت .
ایران – سروان فهمی الربیعی

*****

من در منطقه سیدصادق، فرمانده گروهان هنگ اول تیپ 413 بودم. فرمانده هنگ، سرهنگ دوم « حمید هیثی» که من از سال 1984 همراهش بودم، از نظامی های زبده آموزشهای رزمی لشکر 14 بود .
در همان هنگام که سیدصادق، روزهای آرامی را پشت سر می گذاشت، بصره در آتش پرسوزی که دامن هور را به بازی گرفته بود، می سوخت؛ اما انگار فرمانده هنگ از این آرامش دل خوش نبود؛ خصوصا این که شنیده بود درجه سرهنگ دومی همدوره اش، «خزعل سامرایی»، با یک تلگراف، به سرهنگ تمامی ارتقا یافته است. او در همان روز به من گفت :
سروان! خبر تازه ای داری ؟
هیچی، قربان! مگر چیزی شده ؟
آهی از سر سوز کشید و گفت :
می گویند سرهنگ دوم خزعل سامرایی، سرهنگ تمام شده. او همدوره من در دانشگاه نظامی بود و از کودن ترین دانشجویان به شمار می آمد .
فرمانده هنگ در حالی که به سیگار اهدایی فرماندهی – که هر ماه به افسران هدیه می شد – پک می زند ، مرا گرفته بود به حرف .
چون دوست داشتم از کم و کیف هدفش سر در بیاورم، در آمدم که :
اما، جناب فرمانده! حتما درجه های جدیدی در کار است که برای ما هم خواهد آمد .
نیشخندی زد و گفت :
هه........هه....... برایت می آید؛ به همین خیال باش .
حرکاتش را زیر نظر گرفتم و آرام آرام غرق افکارش شدم. چقدر دوست داشتم که همان دم اجلش برسد! چرا که این ترسوها، تاجرانی بودند که با روح ما معامله می کردند و برایشان مهم نبود که چه کسی کشته می شود. آنان از بازار برده فروشی، فقط برای به چنگ آوردن مدال دست و پا می زدند. چون می خواستم بیشتر بشنوم، گفتم :
قربان! حالا چکار می خواهید بکنید .
از طرح بزرگی که در سر داشت و پرتو آن از دریچه ذهنش سوسو می زد ، گفت :
با فرمانده تیپ تماس می گیرم و از او می خواهم که نام هنگ یا تیپ را در تنگ نام خود و خاندانم بگنجاند تا از اطلاعیه رادیو پخش شود .
آن وقت ، این خبر را از دور و نزدیک خواهی شنید !
و بعد ؟
آنگاه در برابر رئیس جمهور می ایستم و او همزمان با آویختن مدال رافدین شجاعت به گردنم ، یک اتومبیل مرسدس 280 نیز به من هدیه خواهد کرد .
فرمانده ، سرگردان رویاهایش بود . به من نگاه می کرد ؛ اما از آرزوهایی که در انتظارش لحظه شماری می کرد ؛ چیزی نمی یافت . نگاهی به سربازها کرد و با کلمات زشتی در آمد که :
هه.. از روی اینها عبور خواهم کرد . جمجمه اینها را یکی یکی روی هم می گذارم تا بتوانم به قله صعود کنم !
فرمانده هنگ ، یک روز ، برای سرکشی از سنگرهای گروهان که در ارتفاعات 2000 قرار داشتند ، به منطقه آمد . بعد از آنکه تمام تپه ها و ارتفاعات مخصوص گروهان ر از زیر چشم گذراند ، گفت :
همراه با پیروزی های جدید ، یک بار دیگر شما را در ارتفاعات جدید می بینم و گزارشي از روحیه بالا و شوقی که به درگیری و نبرد نشان می دهید، به فرمانده تیپ ارائه می دهم .
او حرف می زد و همزمان با بالا رفتن تپش قلبم ، احساس کردم که معده ام به قار و قور افتاده است ! در همان حال به استوار «عبد الله کاصد لعیبی» نگاه کردم ؛ دو پایش از هول خبر می لرزید .
سرهنگ دوم حمید هیثی که حالا سرمست پرده برداری از فکر حمله به ارتفاعات ایران بود ، خداحافظی کرده و از منطقه دور شد .
سرهنگ، درشت اندام بود و باد شکمش، قیافه اش را بیشتر شبیه کودنها می کرد . همیشه خیمه هیکلش را به ستون عصایی تکیه می داد که در سر بالایی ها و سرازیریها مددکارش بود. باسنش نیز بزرگ بود، به طوری که افراد هنگ می توانستند عکس های خنده آوری را به آن بچسبانند !
در اجرای اوامر، سختگیری و به محض شنیدن خبر حمله رزمندگان اسلام، مرخصیها را لغو می کرد . او همراه با رفیق هم پیاله اش ، سرگرد « سعود دلیمی» افسر استخبارات هنگ – نوشانوش مجالس شراب خوری را رونق می داد و با آنکه دستور مؤکد آمده بود که از نوشیدن شراب در مقر هنگ خودداری شود، کارش را این طور توجیه می کرد:
رئیس جمهور در دفتر کارش شراب می نوشد؛ چرا ما ننوشیم ؟!
بعد از رفتن فرمانده هنگ از منطقه ، از پیک مخصوصم خواستم که به فرماندهان جوخه ها اطلاع دهد تا به مقر گروهان بیایند .
نیم ساعت نشد که دو افسر گروهان به مقر رسیدند ، نمی دانم چرا ؛ اما هر دو خیلی نگران بودند . یکی از آنها ، ستوان «حیدرحسن بصری» ، فرمانده جوخه یكم و دیگری ستوان « عبد علی فرح سوداني» فرمانده جوخه دوم بود .
یکی از ایستگاه های رادیویی خلیج فارس ، ترانه ای از ام کلثوم پخش می کرد . به آنها گفتم که خود را با ترانه ام کلثوم سرگرم کنند. چیزی نگذشت که پیک، یک شیشه آبجوی گرم برای ما آورد. کمی یخ خواستم. و بعد، یک ساعت را با ام کلثوم و آبجو سر کردیم .
بعد از عیش و نوش ، رو به فرماندهان جوخه هایم کردم :
برادران ، حقیقت این است که نمی دانم به شما چه بگویم! از اینکه از اسرار پرده برمی دارم ، متاسف هستم ... ولی به هر حال ، ما کارگردانان صحنه هستیم . همان طور که می دانید، امروز فرمانده هنگ از منطقه بازدید کرد . او از این که دوستانش در مناطق دیگر به درجه هایی بالا تر رسیده اند و خودش هنوز در درجه سابقش در جا می زند، دلش گرفته و برای رهایی از این حزن ، نقشه حمله به ارتفاعات مقابل را که در دست ایرانیهاست ، ریخته است . او قصد دارد این حمله را به اسم هنگ تمام کند تا در پایان ، شاهد به آغوش کشیدن هدیه های مخصوص باشد .
من برای آن دو از چگونگی آغاز و زمان و سمت و سوی حمله و پشتیبانی و نیروهای احتیاط و مراحل آن گفتم و اینکه طبیعت منطقه مورد نظر، از پستی و بلندی و دره های شیب دار شکل گرفته که سدی در برابر استفاده از نیروهای موتوری به حساب می آید و لازم است که هجوم ، شبانه و با ستون پیاده انجام شود تا از تیررس چشم دیده بانهای دشمن در امان باشیم .
بعد از آنکه محورهای مهم حمله را همراه با مکانهای تجمع قوا برایشان تشریح کردم ، از پشتیبانی هلیکوپترها نیز گفتم و چون همزمان با تشریح از نفشه نیز کمک می گرفتم و روی میز کوچک نظامی عملا محور راهکار و هدفها را مشخص می کردم، توانستم شرح مبسوطی ارائه دهم .

درباره : نیروهای دشمن 2 , تمامی اطلاعات در مورد نیروهای دشمن ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 138
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
.: Weblog Themes By goldtem.rozblog.com :.

:: تعداد صفحات : 3 1 2 3 صفحه بعد

تبلیغات

X بستن تبلیغات

موضوعات
تازه های سایت
اخبار روز جهان
شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا
نرم افزار های کاربردی
مستند
دانلود فیلمها و سریالهای ایرانی
انمیشین
فرهنگ جبهه
عملیات
شناسایی ها
نیروهای دشمن
نیروهای دشمن 2
شهدای جهاد سازندگی
آلبومها
برنامه رادیویی
خاطرات انقلاب
وطن
راهیان نور
موسیقی فیلم
سرود
موسیقی بی‌ کلام
فرزند شهید
صدای شهدا
شهید سید اهل قلم آوینی
مارش
مداحی
ايثارگران
خانواده شهدا
اولين هاي شهيدان دفاع مقدس
نوای جبهه
مطالب مفید فرهنگی ، هنری ، اینترنتی و ...
مذهبی
مجموعه پوسترهای شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
فاتحان قله‌های جاسوسان ( شهدای صابرین )
محمد ابراهیم همت
ادعیه و مناجات
ادیه و زیارت
دانلود کتب اسلامی
پخش زنده شبکه های تلویزیونی - سراسری
دانلود تمام آثار شهید مطهری
صرفا جهت اطلاع !!!!
جلوه های ویژه
پی دی اف آموزشی
دوره آموزشي زبان فارسي
کلیپ های با کیفیت دفاع مقدس (۱)
نرم افزارهای موبایل
گنجینه اذان
والپیپرهای اسلامی
والپیپر معمولی
بخش سیستم عامل
بازی
کلیپ
شهید حاج احمد کاظمی
دانلود مجموعه کتابهای کامپیوتر pdf
اس ام اس
اصول و فروع دین
طنز و کاریکاتور
فول آلبوم های مجاز
دیگر رسانه ها
جستجو


آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 2,434 نفر
بازديدهاي ديروز : 2,434 نفر
كل بازديدها : 2,783,286 نفر
بازدید این ماه : 25,803 نفر
بازدید ماه قبل : 25,803 نفر
کل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 4779 عدد
افراد آنلاین : 5 نفر
آروین گلشنی