close
متخصص ارتودنسی
استان خراسان شمالي



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



فرومندي,محمد

 

 
نور خورشيد پس گردن محمد را سوزاند .قطرات عرق همچون بلور بر سر و صورتش مي درخشيد .خورشيد در سينه آسمان آبي ،گرماي سوزانش را با دست ودل بازي بر زمين مي فرستاد .
محمد کمر راست کرد .قولنج کمرش را شکست .بس که دو لا مانده بود ،کمرش خشک شده بود .داس در دست راستش بود و ساقه هاي گندم طلايي در دست چپش .بر گشت و به پشت سرش نگاه کرد .عباس داشت تند تند گندم درو مي کرد و جلو مي آمد .محمد با پشت دست عرق پيشاني اش را گرفت و گفت :دارم ضعف مي کنم .روده ي کوچکم دارد روده بزرگم را مي خورد .برويم غذا بخوريم ؟عباس نفس نفس زنان گفت :اگر يک ساعت طاقت بياوري ،کار اين جا را تمام مي کنيم و آن وقت با خيال راحت مي رويم سر سفره غذا .نگاه کن ،فقط کمي ديگر مانده .
محمد حرفي نزد و کار درو کردن را شروع کرد .دو ساعت بعد ،هر دو در انتهاي گندمزار که حا لا درو شده بود ،با خستگي روي زمين دولا شدند .ديگر اثري از ساقه هاي گندم که با وزش نسيم تکان مي خورد و موج بر مي داشت ،نبود .دسته هاي درو شده ي گندم جا به جا روي زمين به چشم مي آمد .محمد گفت :ديگر تمام شد .
آره تمام شد .غذا مي خوريم و مي رويم سراغ مباشر .
من که روي دستمزدم خيلي حساب مي کنم .مي خواهم کفش و لباس براي زمستانم بخرم .تو چي ؟
من هم نقشه هايي دارم .
همچين مي گويي ،انگار قرار است هزار تومان پول بگيري .مگر چقدر پول دستمان مي دهند ؟فوقش بيست و پنج تومان .
عباس آهي کشيد و حرفي نزد .
به خا نه ي اربابي رسيدند .خانه ي اربابي روي بلندي بود و از تمام خانه هاي روستا ؛زيبا تر و محکم تر بود .پسر و دختر ارباب داشتند تاب بازي مي کردند .سگ بزرگ پارس کنان به سوي آن دو هجوم آورد .محمد و عباس تندي روي زمين نشستند .سگ در حالي که آب دهانش کش مي آمد ،با نگاه هاي خشمگين دور آن دو چرخيد و غرغر کرد .پسر ارباب با صداي بلند خنديد .مباشر از يکي از اتاق هاي طبقه بالا بيرون آمد .به سگ چخ گفت و سگ به طرف دختر و پسر ارباب رفت .محمد بلند شد .مباشر نگاهش کرد .عباس سلام کرد .مباشر سر تکان داد .
چه مي خواهيد ؟
خب ،کارمان تمام شد .
خب ،تمام شده باشد .
محمد گفت :آمديم دست مزدمان را بگيريم .
مباشر با بي اعتنايي از کنارشان گذشت و گفت :بعدا مي دهم .
کي ؟
مباشر ايستاد .بر گشت به محمد نگاه کرد و گفت :تو پسر کي هستي بچه ؟
پسر علي آقا .
خودم با پدرت حساب مي کنم .
من خودم کار کرده ام و خودم دست مزدم را مي گيرم .
پر رويي نکن ،بچه . حوصله ندارم .
دست مزدم را بده !
عباس که چهره عصباني مباشر را ديد ،با ترس آستين محمد را کشيد .
بيا برويم محمد .
کجا ؟من پولم را مي خواهم .
مباشر گفت :مثل اين که تنت مي خارد .برو گم شو !
محمد مستقيم بي آن که پلک بزند ،به چشمان مباشر خيره شد .مباشر جلو آمد .عباس قدمي به جلو بر داشت .مباشر فرياد زد :به شما غربتي ها رو بدهي ،همين مي شود .آقاي گرگي ،حساب شان را برس !
سوت مخصوصي زد عباس فرار کرد .محمد وقتي که ديد سگ خشمگين به سرعت به طرف شان مي آيد ،مجبور به فرار شد .
محمد کنار گورستان به عباس رسيد .بغضش ترکيد .عباس دست بر شانه محمد گذاشت و گفت :غصه نخور .پولمان را مي گيريم .
محمد اشک هايش را پاک کرد و گفت :دو ماه زحمت کشيديم به خاطر هيچ . او پولمان را نمي دهد .اما من يک روز انتقامم را مي گيرم ،مي بيني !
عباس در نگاه مصمم محمد ،برق عجيبي ديد .
«محمد فرومندي» در نهم خرداد سال 1336 در يکي از روستاهاي شهرستان« اسفراين» به دنيا آمد .پدرش که در رنج فقر روستايي را تحمل کرده بود ،حاضر نشد که فرزندانش به تحمل رنج ارباب و رعيتي در روستا دچار شوند .اين گونه بود که خانواده را به اسفراين برد .
محمددر سال 1343 به مدرسه تيرداد رفت و دوران ابتدايي را پشت سر گذاشت .در سال 1350 وارد دبيرستان ابوسعيد ابوالخير در رشته علوم تجربي شد .در همان نوجواني ،در مسجد پاي سخنراني امام جماعت مسجد ،«حجت الاسلام صفيحي» مي نشست .«صفيحي» از مبارزان دوران رضا شاه بود .محمد تحت تاثير او ،انجمن اسلامي جوانان« اسفراين» را پايه ريزي کرد .
پس از گرفتن ديپلم به خدمت سربازي رفت .با اغاز سال 1357 شعله هاي انقلاب زبانه کشيد و مبارزات مردمي قوي ترشد . امام خميني پيام دادند که سربازان پادگان ها را خالي کنند و محمد با اين که فقط يک هفته به پايان خدمتش مانده بود ؛از پادگان چهل دختر فرار کرد و به دوستان انقلابي اش در اسفراين پيوست .
در تمام تظاهرات اسفراين نقش فعالي داشت .او قبل از آغاز انقلاب ،به مسجد« کرامت» مي رفت و در سخنراني هاي« آيت الله خامنه اي» شرکت مي کرد .
با پيروزي انقلاب ،به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي «سبزوار» پيوست .او و دوستانش به مبارزه با ارباب هاي ظالم رفتند و روستاها را از وجود ظلم و ستم آنان پاک کرد .
در سال 1360 به فرماندهي سپاه« سبزوار» منصوب شد و تا اواسط سال 1361 در اين سمت به خدمت مشغول بود .در اواخر سال 1361 به جبهه اعزام شد .در مرحله ي دوم عمليات «مسلم بن عقيل» در ارتفاعات مندلي شرکت داشت .بعد از آن در کليه عمليات لشکر 5 نصر شرکت کرد که از جمله آن ها مي توان به عمليات« خيبر» ،«بدر» ،«والفجر 3» ،«والفجر 8 »،«کربلاي 1 »،«کربلاي 4 »و« کربلاي 5» اشاره کرد .
«محمد» قائم مقام لشکر «پنج نصر» بود .لشکر « 5نصر» در عمليات کربلاي5 به دشمن يورش برد .
در تاريخ 20 / 9/ 1365 وقتي به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان ،حلقه محاصره را بشکند ،بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد .او را سوار قايق کردند تا به عقب برسانند . «محمد »بين راه به همراهانش وصيت کرد و شهادتين را گفت و در حال ذکر يا زهرا به شهادت رسيد .
از او چهار فرزند به نام هاي «مرتضي» ،«مصطفي» ،«مهديه» و« مرضيه» به يادگار مانده است .پيکر« محمد» را در گلزار شهداي سبزوار به خاک سپردند .
او به عهدي که با امام خميني بسته بود تا آخرين لحظه پا بر جا ماند و با شهادت به بزرگ ترين آرزوي زندگي اش رسيد . او فرزندي از ديار سربداران ايران زمين بود .
منبع:"آخرين نگاه"نوشته ي داود اميريان،نشر ستاره ها-1385


خاطرات
داود اميريان:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
اکبر براي آن که گرم شود ،تند تند قدم مي زد .از نزديک در ،تا آخر ديوار سمت راست مي رفت و دوباره بر مي گشت .بخار از دهانش مانند مه بيرون مي زد .هوا سر د بود .آسمان ابري بود و در انتظار رعد و برق تا باراني شود .اکبر سلاح را دو دستي گرفته بود و با دقت به اطراف نگاه مي کرد .اما علي خواب آلود و کم حوصله ،به ديوار سمت چپ تکيه داده بود و چرت مي زد .
صداي خش خش چيزي آمد .اکبر که به علي رسيده بود ،با هشدار گفت :صداي چي بود ؟
علي که چرتش پاره شده بود گفت چي ؟
صدا آمد نشنيدي ؟
علي خميازه کشيد .سلاحش را از بند به شانه راست انداخته بود .بي حوصله و ناراحت بود گفت :خيالاتي شدي .
اکبر چشم تنگ کرد . خيابان در سکوت و تاريکي فرو رفته بود .هوا سرد بود و بخاري نرم از دهان هر دو مانند مه بيرون مي زد .يک گربه سلانه سلانه از کوچه جلوي مقر سپاه بيرون آمد .علي پوز خند زنان گفت :بفرما جناب قهرمان ،گربه است .
اکبر با ناراحتي به علي نگاه کرد و گفت :تو اصلا حواست به نگهباني نيست .مگر برادر قادر نگفت که حواس مان را جمع کنيم ؟
آن هم با اين همه ضد انقلاب که دور و برمان هستند .
علي دوباره خميازه کشيد و گفت :ضد انقلا ب تو اين سرما بيرون مي آيد چه غلطي بکند .تو هم دلت خوش است .حرف دلت را بزن .من که مي دانم از اين که اسلحه به تو دادند تا نگهباني بدهي ،چقد ر خوشحالي .
اکبر سلاحش را با لذت برانداز کرد و گفت :مي داني چند ماهه که در انتظار چنين لحظه اي بودم که اسلحه به دست نگهباني بدهم ؟باور کن اگر بگويند يک ماه نگهباني بده ،قبول مي کنم !
فقط مواظب باش با اين عشق به اسلحه ،نزني کار دست خودت و مردم بدهي .
اکبر با خوشحالي و لحني پر آرزو گفت :اتفاقا خدا خدا مي کنم فرصتي پيش بيايد و يک گلوله در کنم !
خواب از چشمان علي پريد .با وحشت و اضطراب گفت :چرا چرت و پرت مي گويي ؟بده من ببينم آن اسلحه را !
اکبر عقب کشيد و نوک اسلحه را به طرف علي گرفت .
جلو نيا !
سر آن اسلحه را بگير آن طرف .مگر بچه بازي است .مي خواهد تير در کند !هيچ مي داني اگر اين کار را بکني ،چه کارت مي کنند ؟
پس بگذارم ضد انقلاب ها بريزند سرم راببرند ؟
تو زده به سرت .اصلا تقصير من شد که ضمانتت را کردم بگذارند بيايي تو بسيج .
نه که خودت چهل پنجاه سالته و بابا بزرگي ؟!از من فقط شش ماه بزرگتري .
شش ماه نه ،يازده ماه و پنج روز .گفتم اسلحه را بده من .
نمي دهم .
صداي مبهم يک موتور سيکلت از دور بلند شد .اکبر با هشدار گفت :هيس ،يک موتوري مي آيد .
علي سلاحش را به دست گرفت و گفت :تو نمي خواهد کاري بکني .خودم ...
اما قبل از اين که حرف علي تمام شود ،با نزديک شدن موتور ،اکبر ضامن سلاحش را روي رگبار گذاشت و فرياد کشيد :ايست !
صدايش سکوت خيبان را شکست .محمد فرومندي که موتور را مي راند ،ترمز کرد .نوري که پشت سر محمد نشسته بود ،سرش به شانه محمد خورد .علي خواست جلو بيايد که اکبر با دست چپ به سينه ي او زد و با صداي آرام گفت :برو آن گوشه و حواست جمع باشد !
علي که ترسيده بود ،گفت :مي خواهي چه کار کني ؟بايداول اسم شب را بپرسي .
خودم مي دانم .بسپار به من !
اکبر در حالي که انگشتش روي ماشه بود ،يک قدم به جلو بر داشت و با صداي محکم گفت :از موتور پياده شويد !
محمد موتور را خاموش کرد .اول نوري پيدا شد و بعد محمد . نوري مي خواست جلو برود که محمد با صداي آرام گفت :صبر کن .مي خواهم ببينم چه کار مي کنند .
اکبر فرياد زد :حرف نزنيد .اسم شب ...
محمد به نوري اشاره کرد ساکت بماند .آن دو در تاريکي بودند و اکبر و علي نمي توانستند چهرشان را ببينند .محمد گفت :ما آشنا هستيم ،برادر .
من آشنا نمي شناسم .پرسيدم اسم شب چيه ؟
نوري طاقت نياورد و گفت :اين مسخره بازي ها چيه ،ايشان برادر فرومندي هستند .
محمد با ناراحتي به نوري نگاه کرد .نوري سرش را پايين انداخت .علي که با شنيدن اسم فرومندي ترسيده بود ،خواست به طرف اکبر برود .اکبر با عصبانيت گفت :سر جايت بمان .
محمد مي خواست جلو برود که اکبر فرياد زد :اگر يک قدم ديگر برداري ،شليک مي کنم .
نوري و علي ترسيده بودند و محمد با لحني تند گفت :تو کي هستي ،بچه ؟مگر دستم به دستت نرسد ،حسابت را مي رسم .مگر نشنيدي که من کي هستم .من فرمانده سپاه سبزوارم .فهميدي ؟
محمد يک قدم جلو آمد و اکبر به طرف آسمان شليک کرد . صداي رعب آور گلوله در خيابان منعکس شد .علي و نوري روي زمين خيز رفتند .محمد ايستاد .اکبر که از صداي شليک گلوله گيج شده بود و گوش هايش زنگ مي زد چند بار با چشمان گرد شده از وحشت و هراس ،دهانش را باز و بسته کرد .اما نتوانست چيزي بگويد .محمد لبخند زنان گفت :اسم شب اين است .پنير ،گچ ،صد و ده !
علي و نوري بلند شدند .علي به طرف اکبر رفت و با يک تند ،سلاح را از دست او گرفت .اکبر هنوز گيج و منگ بود .
محمد و نوري به طرف آن دو آمدند .علي محکم به پس گردن اکبر کوبيد .اکبر به خود آمد .محمد با صداي بلند گفت :دست نگه دار .براي چي مي زنيش ؟
علي تته پته کنان گفت :کم مانده بود شما را بزند !
محمد به اکبر نگاه کرد و گفت :اتفاقا اين بسيجي دلاور بهترين کار را کرد .آفرين بر تو !
محمد دست راست به شانه اکبر گذاشت و گفت :اسمت چيه دلاور ؟
اکبر ابراهيمي .
کارت خوب بود خسته نباشي !
در مقر باز شد و پاس بخش و دو نگهبان ديگر سراسيمه خارج شدند .پاس بخش که ترسيده بود ،پرسيد :چي شده ؟
محمد گفت :نگران نشو چيزي نشده .
محمد رو به اکبر و علي کرد :من و برادر نوري امشب در سطح شهر گشت مي زنيم .خوب حواستان را جمع کنيد .خسته نباشيد .
محمد و نوري رفتند .پاس بخش گفت :نگهباني تان تمام شد ،بياييد داخل .
دو نفر ديگر سلاح اکبر و علي را گرفتند .آن دو وارد حياط شدند .اکبر با خوشحالي گفت :آرزويم برآورده شد .اما برادر نا مردي هستي .بد جوري زدي پس کله ام .
علي خنديد و گفت :شانس آوردي ،بچه .بچه خودتي .
من گدا نيستم
مجتبي سر گرداند .چشمانش خيس اشک شده بود .مادر هق هق کنان گفت :آخر اين که نشد کار .همه اش در رخت خواب دراز مي کشي و به سقف نگاه مي کني .بلند شو يک کاري بکن
مجتبي گوش هايش را گرفت .نمي خواست حرفي بشنود . مادر با دستان پير و چروکيده اش ،دستان مجتبي را کشيد کنار و فرياد زد /:من زنم و بايد در خانه بنشينم .نه تو که ناسلامتي مردي .
مجتبي با چشمان خيس و غضبناک به مادر زل زد و صدايش در اتاق گلي ترک بر داشته پيچيد :آخر چه از جان من مي خواهيد .بگذاريد به درد خودم بميرم من با اين پاهاي عليل و چلاق چه کاري مي توانم بکنم .هان ؟
مادر گريه کنان گفت :بايد سعي و تلاش کني .دارند نامزدت را شوهر مي دهند .
مجتبي يخ زد .با بهت و حيرت به مادرش خيره ماند .مادر با مشت به سينه ي استخواني اش کوبيد و ناله کرد .
دارند فرحناز را مي برند .دختري که از بچگي دوستش داشتي ،به يک نفر ديگر مي دهند .آن وقت تو در خانه عزا گرفتي .خدا پاهايت را معيوب کرده اما دستانت چي ؟يعني اين قدر عرضه نداري که چرخ زندگي را با دستانت بچرخاني ؟
مجتبي نيم خيز شد .لحاف را از روي پاهايش کنار زد . پاهايش مانند دو تکه چوب خشک روي تشک تو ذوقش مي زد .
عصاهايش دم در بود .سينه مال سينه مال به طرف عصا ها رفت .مادر گفت :کجا مي روي ؟
مجتبي به کمک عصا ها به سختي بلند شد .پاهايش توان نگه داشتن بدنش را نداشت و آن دو عصاي چوبي تکيه گاه ستون بدنش شده بودند .حرفي نزد و عصا زنان از خانه بيرون زد .در کوچه گلي و خيس از باران ديشب جلو رفت .خيس عرق شده بود .تکه هاي چسبناک گل به گالش هاي پلاستيکي اش مي چسبيد و سنگيني مي کرد .به ميدان روستا رسيد ،چند پيرمرد به ديواري که آفتاب کم توان زمستان برآن تابيده بود ،تکيه داده بودند و گپ مي زند .يکي شان چپق مي کشيد .مجتبي بي هيچ حرفي از کنارشان گذاشت .پيرمردي که چپق مي کشيد ،گفت :سلام مجتبي ،کجا ان شا الله .
مجتبي ايستاد و نگاه کرد و نفس نفس زنان سلام کرد و گفت :مي خواهم به سبزوار بروم ،کربلايي .ميني بوس اوس غلام که هنوز نيامده ؟
کربلايي توتون سوخته را از دهانه ي چپق بيرون ريخت و گفت :نه نيامده .شهر مي روي چکار پسر مش فرج ؟
مي روم شايد کار پيدا کنم .
کربلايي لبخند تلخي زد و حرفي نزد . مجتبي عصا زنان به طرف قهوه خانه رفت ميني بوس هميشه آن جا مسافر سوار مي کرد .
يکي از پيرمرد ها گفت :حيف و صد حيف که کار اين جوان به اين جا کشيد .
پيرمرد دوم گفت :مگر در شهر خيرات مي کنند ؟کارش به گدايي مي رسد .
کربلايي گفت :خدا هيچ تنا بنده اي را معيوب و محتاج خلق الله نکند .اگر پاهايش سالم بود ،الان مثل خيلي ها صاحب زن و زندگي شده بود .آقا ما شا الله تقصيري ندارد .آخر کي مي آيد دخترش را به دست آدم چلاق بسپارد که نمي تواند خرج شکم خودش را در بياورد ،چه برسد به يک خانواده .
پيرمرد دوم گفت :آن خدايي که دهان داده ،نان هم مي دهد .اين پسر ،سر همان مريضي پاهايش معيوب شده ؟
کربلايي چند پک به چپق اش زد و گفت :سر يک هفته پاهايش مثل درخت بي ريشه خشک شد .خدا سلامتي بدهد .

مجتبي از شيشه پنجره به بيرون خيره مانده بود .کودکي که به همراه مادرش در صندلي کناري نشسته بود ،با کنجکاوي به پاهاي لاغر و کج و معوج خيره شده بود .مجتبي هميشه از اين نگاه ها نفرت داشت .اگر سالم بود ،کار مي کرد و مي توانست ...
سر تکان داد .دست به جيب پيراهن برد و کاغذي را که آقا معلم نوشته بود در آورد .روي کاغذ نشاني اداره ي بهزيستي سبزوار بود .آقا معلم گفته بود که در آن جا به مجتبي کمک مي کنند و مجتبي بهتر است به جاي غصه خوردن به آن جا برود و حالا با هزار اميد و آرزو مي رفت تا گره از کارش باز کنند .
يک سال از معلوليتش مي گذشت .يک سالي که برايش انگار صد سال گذشته بود .يک سالي که مادرش زحمت کشيده و او را تر و خشک کرده بود .مثل يک مرد ،هم بيرون کار کرده و هم کارهاي خانه را انجام داده بود . مجتبي فقط غصه مي خورد .به روزهايي که مثل آهو مي دويد و کوه و دشت را زير پا مي گذاشت فکر مي کرد .
مجتبي به خود آمد .مسافر ها داشتند پياده مي شدند به کمک عصايش بلند شد و به سختي به طرف ميني بوس رفت . اوس غلام که پشت فرمان نشسته بود .نيم خيز شد و گفت :بگذار کمکت کنم .
نه اوس غلام .خودم مي توانم پياده شوم شما بفرماييد .
اين دفعه را مهمان باش .
اما مجتبي کرايه اش را داد ..بعد عصاي سمت راستي را روي پله اول گذاشت .خواست عصاي دوم را پايين تر بگذارد که عصاي اول لغزيد .مجتبي جيغ زد و با صورت به زمين چرب و خيس گاراژ خورد . بر زمين افتاد .دلش از درد ضعف کرد .
اوس غلام با عجله به کمک آمد .زير بغلش را گرفت و او را به سختي از جا بلند کرد .مجتبي مزه ي شور خون را زير زبانش حس کرد .سمت راست صورتش ضرب ديده بود .لباس هايش گلي و خيس شده بود .
اوس غلام مجتبي را با يک تکان روي دستانش انداخت و به طرف دفتر گاراژ برد . مجتبي از نگاه خيره و دلسوزانه مردم خجالت کشيد و صورتش را به شانه هاي تنومند اوس غلام فشار داد .
اوس غلام با پاي راست در شيشه اي را باز کرد و مجتبي را روي صندلي نشاند.بعد دستمال يزدي اش را از جيب شلوارش در آورد و شروع کرد به پاک کردن گل و لاي لباس مجتبي .
آخر پسر جان ،چرا مراقب نيستي .اگر دست هايت هم مي شکست مي خواستي چکار کني .حالت خوبه ؟
مجتبي سر تکان داد .يک نفر برايش چاي آورد .مجتبي با دستمالش خون لبهايش را پاک کرد .بغض کرده بود . اوس غلام با مهرباني گفت :همين جا استراحت کن تا ماشين پر شود و بر گرديم روستا .
مجتبي عصايش را بر داشت و گفت :کار دارم .بايد جايي بروم .
آخر پسر جان ،تو اين اوضاع کجا مي خواهي بروي .زمين هم خيس و ليز است و دوباره زمين مي خوري .
مجتبي با سر سختي به کمک عصايش بلند شد و گفت :زحمت دادم .دستتان درد نکند .کي بر مي گرديد ؟
دم غروب .سعي کن براي ناهار برگردي .هوا خيلي سر د شده .
خدا حافظ !
مجتبي عصا زنان به راه افتاد .اوس غلام با ناراحتي سر تکان داد .
صداي اذان از بلند گو هاي مسجد جامع در خيابان مي پيچيد . مجتبي خسته و خيس عرق به مسجد رسيد .به ديوار نزديک در تکيه داد .از خستگي ناي تکان خوردن نداشت .دستانش مي لرزيد . به آرامي سر خورد و نشست .به ديوار تکيه داد و عصايش را کنار پاهايش بر زمين گذاشت .عرق صورت و پيشاني اش را با دستمال پاک کرد .
درينگ !
يک سکه جلوي پايش افتاد .جا خورد .سکه چرخيد و چرخيد و بعد بر زمين افتاد . ثابت ماند .مجتبي به مردي که سکه را جلويش انداخته بود دور مي شد نگاه کرد .
درينگ !
سکه بعدي نزديک سکه اول افتاد .نفس مجتبي بند آمد .يک مرد خم شد و يک اسکناس مچاله را جلوي او انداخت .مجتبي به اسکناس مچاله شده خيره ماند .انگار خودش را مي ديد که مچاله و وامانده در کنار ديوار ،در انتظار دلسوزي و صدقه مردم بر زمين افتاده است .
محمد موتورش را بيرون مسجد جامع خاموش کرد .چشمش به جوان معلولي افتاد که با بهت و حيرت ،دم در مسجد نشسته است و با چشمان گرد شده از ناباوري به پول هايي که مردم جلويش مي انداختند ،نگاه مي کرد .محمد دلش به درد آمد .آن جوان چند سال از خودش کوچکتر بود . پاهايش کج و معوج و لباسهايش مندرس و خيس و گلي بود .
يک پيرمرد عصا زنان به مجتبي رسيد .خم شد و چند اسکناس را به طرف مجتبي دراز کرد .مجتبي به پيرمرد نگاه کرد .پيرمرد لبخند زنان گفت :بگير پسر جان .خدا ان شا الله شفايت بدهد .
بغض در گلو مانده ي مجتبي ترکيد .اشک بي اراده از چشمانش جوشيد و گلويش از فريادي که کشيد ،به درد آمد .
من گدا نيستم ،من گدا نيستم .
پيرمرد که ترسيده بود ،با ترس و وحشت دور شد .مجتبي فرياد زنان سکه ها و اسکناس ها را به اطراف پرت کرد .
چرا به من صدقه مي دهيد ؟من که گدا نيستم .من کار مي خواهم .من گدا نيستم .
نعره مي زد .از خود بي خود شده بود .
محمد به طرف مجتبي دويد .مجتبي عصاي چوبي اش را به زمين و ديوار کوبيد و جيغ مي زد . عصاهايش خرد شد .مردم دورش جمع شدند .
محمد جمعيت را شکافت و به مجتبي رسيد .مجتبي از حال طبيعي خارج شده بود .نمي دانست چه مي کند .گريه مي کرد و سر و دستانش را به زمين و ديوار مي کوبيد .محمد نشست و سر مجتبي را به سينه کوبيد و ناله کرد .محمد به مردم که تعجب کرده بودند ،اشاره کرد که پراکنده شوند .صداهاي مختلفي در گوش مجتبي پيچيد .
چي شده ،اين بابا چرا يک دفعه قاطي کرد ؟
مردم داشتند به اش صدقه مي دادند که قاطي کرد .
خب مگر کنار در مسجد براي گدايي ننشسته ؟پس چرا ناراحت مي شود ؟
شايد بنده خدا گدا نباشد .
حتما به او بر خورده ،حق دارد !
محمد فرياد زد :گفتم برويد پي کارتان .
مردم با تشر محمد به سرعت پراکنده شدند .مجتبي هنوز گريه مي کرد و با مشت به پک و پهلوي محمد مي کوبيد .کم کم دستانش شل شد .بعد دستانش دور شانه محمد قفل شد .
دستانش مي لرزيد . محمد با مهرباني گفت :بلند شو ،مرد چرا گريه مي کني .بلند شو برويم با هم صحبت کنيم .
مجتبي به صورت محمد نگاه کرد .يک چهره افتاب سوخته و مردانه ديد .با جچشماني مهربان .مجتبي گفت :عصاهايم ...
عصايت را شکستي .
مجتبي هق هق کنان گفت :حالا چکار کنم ؟
اگر ناراحت نمي شوي ،من کمکت مي کنم .بيا برويم خانه ما .
نه مي خواهم نماز بخوانم .مي خواهم بخوانم و از خدا گله کنم .به خدا من که گدا نيستم .نشستم اين جا استراحت کنم .درست است که پاهايم چلاق شده اما گدا نيستم .
مي دانم برادر ،مي دانم .بيا برويم .
محمد با يک حرکت ،مجتبي را بلند کرد .او را کنار شير آب برد .مجتبي بر زمين نشسته وضو گرفت .بعد محمد او را به شبستان مسجد برد .
مجتبي در سراسر نماز گريه کرد .نمي توانست جلوي اشک هايش را بگيرد .وقتي نماز تمام شد ،محمد پرسيد :حالا تعريف کن که چي شده ؟
مجتبي به محمد نگاه کرد .غمي بزرگ بر دلش سنگيني مي کرد .بايد با يک نفر درد و دل مي کرد و حالا محمد کنارش نشسته بود و مجتبي نمي دانست چرا به او اطمينان دارد و مي تواند حرفش را به او بزند .سرش را پايين انداخت و شروع کرد وبه گفتن .حرف مي زد و اشک هايي را که مي آمد ،پاک مي کرد .محمد در سکوت به او نگاه کرد .
امروز صبح آمدم شهر و رفتم به بهزيستي .اي کاش نمي رفتم .دم در نگهبانش فحش داد و گفت که گداها را به آن جا راه نمي دهند .چون لباس هايم کهنه و گلي شده ،فکر کرد گدا هستم .هر چي التماس کردم ، قبول نکرد بعدش ديدم وقت نماز مي شود .آمدم اين جا نماز بخوانم که اين طور شد .
محمد گفت :حالا مرد کار هستي ؟
چرا نباشم ؟من از بچگي کار کردم .روي زمين مردم و ارباب .تو روستا از هر کسي بپرسي که مجتبي چطور آدمي است ،حتما برايت مي گويند .نمي خواهم از خودم تعريف کنم .من تا قبل از فلج شدن بي کار نمي ماندم .اين بيماري مرا خانه نشين کرد .من حتي سربازي هم رفته ام .
محمد گفت غصه نخور ،برادر .ان شا الله همه چيز جور مي شود .تو اهل کار و رزق حلال باش ،خدا خودش روزي رسان است .حالا برويم منزل ما .ناهار در خدمت باشيم ،بعد ان شا الله يک فکري به حالا مي کنم .
نه ،نمي خواهم زحمت بدهم .بايد به روستا بر گردم .مادرم نگران مي شود .
دير نمي شود .من خودم تو را مي رسانم .تعارف نکن .بلند شو برويم .
محمد و مجتبي سوار بر موتور محمد به بازار رفتند .محمد براي مجتبي يک جفت عصا خريد .بعد به منزل محمد رفتند . نزديک عصر بود که سوار بر موتور راهي روستا شدند .محمد موتور را مي راند و مجتبي برايش حرف مي زد .نمي دانست چرا به اين دوستا تازه يافته اطمينان دارد .محمد هم شنونده خوبي بود .
سه روز بعد محمد به خانه مجتبي آمد .مجتبي را بيرون خانه برد و گفت :فکر بد نکن ،مي خواهم ا ز حالا با هم شريک باشيم .
چطوري ؟
اين طوري .
و به يک موتور سه چرخه اشاره کرد .چشمان مجتبي گرد شد .محمد لبخند زنان گفت :هر ماه صد تومان به من قصط مي دهي .اين طوري بي حساب مي شود .
چشمان مجتبي از خوشحالي خيس اشک شد .محمد را در آغوش گرفت .همسايه ها دور موتور سه چرخه مي گشتند و به به و چه چه مي کردند و به مجتبي تبريک مي گفتند .مادر پير مجتبي پشت سر هم از محمد تشکر مي کرد .زبانش از خوشحالي گرفته بود .مجتبي گفت :آقا محمد من نمي دانم چطوري محبتت را جبران کنم .اما از حالا مرا برادر کوچک خودت فرض کن .جانم را بخواهي ،دريغ نمي کنم .
محمد خنديد و گفت :دوست دارم درست و حسابي کار کني و هر چه زود تر بساط عروسي را راه بيندازي .ما را هم فراموش نکن .
به روي چشم .
چند ماه بعد ،مجتبي با افتخار و غرور به خانه محمد رفت تا کارت عروسي اش را بدهد .اما همسر محمد گفت که محمد به جبهه رفته .مجتبي ناراحت شد که چرا محمد از او خداحافظي نکرد . خواست قسط ماه هاي گذشته را به همسر محمد بدهد .همسر محمد گفت :محمد قبل از رفتن سپرد که وقتي بر گشت با شما حساب مي کند .
حالا آقا محمد نيست ،شما به عروسي ام بياييد .
حتما خدمت مي رسيم .
اما مجتبي ديگر محمد را نديد .هر دفعه که به شهر مي رفت و به خانه محمد سر مي زد ،همسر محمد مي گفت که محمد هنوز در جبهه است و اگر هم به مرخصي مي آيد ،دو سه روز مي ماند و زودي بر مي گردد .
مجتبي غلت زد و چشم باز کرد. از حياط صداي گريه مادرش و فرحناز مي آمد .دلش هوري پايين ريخت .به کمک عصايش بلند شد و به حياط رفت .فرحناز با چشمان پف کرده از گريه ،سلام داد . مجتبي حيران و مضطرب پرسيد :چي شده فرحناز ،چه اتفاقي افتاده ؟
لبان فرحناز لرزيد و اشک از چشمانش دوباره جاري شد .دست بر صورت ،به داخل خانه دويد .مجتبي رو به مادر کرد .
تو را به خدا بگوييد چي شده .دارم ديوانه مي شوم .
مادر يک پوستر دست مجتبي داد .مجتبي به پوستر نگاه کرد .قلبش تير کشيد .بر زمين افتاد .محمد به او لبخند زد .
پسر ولي الله خان را ديدم که اين عکس را به ديوار مسجد مي زد .تازه از جبهه بر گشته .چرا نگفته بود که محمد معاون لشکره ؟
مجتبي از پس پرده لرزان اشک ،به تصوير محمد خيره مانده بود . پايين پوستر نوشته بود :سردار رشيد اسلام شهيد محمد فرومندي ،قائم مقام لشکر پنج نصر .
سنگر ساز بي سنگر
محمد سوار بر موتور ،زير باران گلوله و خمپاره به طرف خط مقدم مي رفت .آسمان شب زده و تاريک حالا مانند روز روشن شده بود .منورها پشت سر هم در آسمان شکوفه مي زدند و شروع به نور افشاني مي کردند .زمين زير چرخ هاي موتور ، تکان مي خورد .توپ ها و خمپاره ها زوزه کشان مي آمدند و منفجر مي شدند و قارچ آتش به آسمان بلند مي شد . نبرد سختي در خط مقدم آغاز شده بود .
دشمن که در روز شکست سختي خورده و عقب نشيني کرده بود ،حالا با آتش سنگين مي خواست رزمندگان ايراني تلفات دهند و با دميدن آفتاب ،دست به حمله بزند و مناطق فتح شده را بار ديگر پس بگيرد .محمد با مهارت موتور را از کنار چاله هاي انفجار رد کرد . گرد و غبار انفجار ها ،ديدش را کم کرده بود .براي آن که ديده بان هاي دشمن متوجه نشوند ،مجبور بود با چراغ خاموش در جاده براند .سر انجام به محوطه اي رسيد که لودرها و بولدوزرها پارک کرده بودند .موتور را روي جک زد و به طرف فريماني که مسئول ماشين ها بود ،دويد .دست راست فريماني مجروح و پانسمان شده بود و به گردن آويخته بود .محمد براي آن که صدايش از راوي انفجار ها شنيده شود ،فرياد زد :بچه ها در خطرند .زود باشيد بايد حرکت کنيم .
فريماني گفت :کجا حاج محمد ؟
خط مقدم .دشمن مي خواهد پاتک بزند .بايد براي بچه ها خاکريز درست کنيد .
فريماني سر تکان داد و گفت :مگر توپ و خمپاره را نمي بينيد .تو اين آتش وحشتناک ؛چطور خاکريز بزنيم ؟
وحشتناک وقتي مي شود که دشمن حمله کند و بچه ها جان پناهي نداشته باشند .مي داني چه مي شود ؟؟بچه ها شهيد مي شوند .
حرف شما درست.اما ما ،هم لودر و بولدوزر کم داريم و هم راننده چند نفر از بچه ها مجروح و شهيد شده اند .نيرو کم داريم .
با همين کساني که مانده اند ،کار مي کنيم .وقت جر و بحث نيست .
فريماني عصباني شد و گفت :ما هي مي گوييم شير ندارد ،شما مي گوييد بدوش .برادر من ،اگر اين چند تا لودر هم منهدم بشود که واويلا مي شود .
چي شده ، ترسيدي ؟
آره ترسيدم .ببينم اصلا چرا خود شما زحمت نمي کشي و خاکريز نمي زني ؟
محمد چند لحظه به فريماني خيره ماند .بعد بي هيچ حرفي دويد پشت فرمان يکي از لودر ها نشست .لودر را روشن کرد . تيغه ي لودر را با لا گرفت و با سرعت به طرف خط مقدم رفت .فريماني با عصبانيت به زمين لگد زد .يک نوجوان که در نزديکي بود ،گفت :اگر اجازه بدهيد ،من هم بروم .حاج آقا دست تنها نمي تواند کاري بکند .
فريماني فرياد زد تو هم برو .هر کس هم که دوست دارد برود .
نوجوان يک لودر را روشن کرد .پشت سر او چند نفر از سنگر بيرون آمدند و به طرف لودر ها دويدند .فريماني زير نور منور ها ديد که لودر ها و بولدوزرها به رديف به طرف خط مقدم مي روند .
محمد دنده عوض مي کرد ،خاک را مي شکافت و جلو مي برد و روي هم تلمبار مي کرد .لودر ها و بولدوزرها ديگر هم از راه رسيدند .گلوله ها به بدنه فلزي لودرها مي خورد و کمانه مي کرد . چشمان محمد از بي خوابي و هجوم خاک مي سوخت .دست و پايش از خستگي مي لرزيد .بي توجه به گلوله ها و ترکش ها که پشت سر هم از بالا و کنار سرش ويز ويز کنان مي گذشتند ،به کارش ادامه مي داد .
يک توپ مستقيم به يکي از لودرها خورد و منفجر شد .لودر مانند ماشين اسباب بازي به عقب پرت شد و آتش گرفت .چند نفر به طرف راننده لودر دويدند .ديگران بي توجه با آتش شديد ،مشغول زدن خاکريز بودند .
يک خمپاره در نزديکي محمد منفجر شد .پاي محمد سوخت . ترکش به ساق پايش خورد و خون مانند چشمه جوشيد .محمد چفيه اش را از روي دهانش باز کرد و روي محل زخم گره زد . خون شره کرد و در پوتينش رفت .کف پايش خيس و لزج شده بود .محل زخم به شدت درد مي کرد .اما محمد به روز بعد فکر مي کرد .به روزي که اگر خاکريز درست نشده باشد ،آن جا قتلگاه رزمندگان مي شود .
محمد گاز داد و خاک را جمع کرد و جلو رفت وجلو رفت .چند گلوله به تيغه ي فلزي لودر خورد و کمانه کرد .محمد دنده عقب رفت . ناگهان گلوله اي به بازويش خورد . استخوان بازويش خرد شد . درد به قلب محمد نشسته بود ،کنار بدنش تکان مي خورد . صدايي او را به خود آورد . نوبتي هم که باشد ،نوبت ماست حاج آقا .
محمد به طرف صدا نگاه کرد .فريماني نگاهش مي کرد .محمد خواست از لودر پياده شود .پاي مجروحش طاقت وزن بدنش را نياورد و جا خالي کرد .محمد از لودر پايين افتاد .فريماني به موقع بين زمين و هوا او را گرفت .نگاهش که به بازوي مجروح محمد افتاد ،رنگ از صورتش پريد .
يا جده سادات !گلوله خوردي ،حاج آقا .
محمد مي خواست بايستد .نتوانست .بر زمين افتاد .فريماني فرياد زد :کمالي بيا اين جا ،حاج آقا مجروح شده .
نوجواني که سوار لودر کناري بود ،لودر را نگه داشت .پريد پايين و به طرف آن دو دويد .محمد که چشمانش از شدت خونريزي داشت بسته مي شد ،با صداي ضعيفي گفت :من ....چيزي ام نشده ...خاکريز بايد ...تمام شود ..
فريماني گريه کنان گفت :نگران نباش حاج آقا .تمامش مي کنيم .قو ل مي دهيم .
کمالي و فريماني ،محمد را بلند کردند و به گوشه اي بردند . کمالي گفت :من مي روم دنبال امداد گر .زودي بر مي گردم .
محمد به فريماني گفت :نبايد ...کار ... تعطيل شود ...شما برويد سر کارتان .
چشم ،چشم ،مي روم .اما شما چي ؟
من ...همين ...جا ...مي مانم .
فريماني چفيه اش را روي صورت بست و از لودر بالا رفت . بسم الله گفت و لودر را به حرکت در آورد .چند دقيقه بعد ،کمالي به همراه يک امداد گر از راه رسيد .امداد گر به سرعت زخم هاي محمد را پانسمان کرد و به او يک آمپول مسکن تزريق کرد .
بايد شما را به عقب ببريم .
نه ...من ...همين جا ..مي مانم ..خاکريز بايد ...تمام شود .
کمالي هم سوار شد .مي ديد که محمد دارد نگاهش مي کند .با روحيه و بي آن که خستگي را احساس کند ،کار مي کرد .
آفتاب در حال طلوع بود که سرانجام خاکريز تکميل شد . محمد با رضايت براي لودر چي ها دست تکان داد .فريماني زير بغل محمد را گرفت و او را به کمک کمالي از جا بلند کرد تا سوار آمبولانس کند .محمد لبخند زنان با چهره اي بي حال گفت :خسته نباشيد ...الحق که ...اسم شماها را بي دليل سنگر سازان بي سنگر نگذاشته اند .
فريماني پيشاني محمد را بوسيد و در آمبولانس را بست .امبولانس زير باران گلوله به طرف عقب راهي شد .کمالي با خستگي کنار خاکريز نشست .فريماني هم در کنارش نشست .کمالي پرسيد :چطور شد که به خط آمديد ؟
فريماني سر تکان داد و گفت :وقتي ديدم معاون لشکر دارد خاکريز مي زند .به رگ غيرتم بر خورد .من تو سنگر مي ماندم و او زير آتش دشمن ،کاري را که بايد من مي کردم ،انجام مي داد ؟
طاقت نياوردم و آمدم .
کمالي به خاکريز تکيه داد و گفت :حالا ببينيم دشمن جرات مي کند اين خاکريز را نابود کند و به بچه ها صدمه بزند يا نه.
و از خستگي خوابش برد . فريماني لبخند زد و او هم به خاکريزي که به همراه محمد و ديگران ساخته بود ،تکيه داد و خوابش برد .دشمن به سوي خاکريز شليک مي کرد .
 
 
محمد فيض آبادي :
يادم هست در سبزوار جريانات سياسى پيش آمده بود، مردم از اين حادثه عصبانى بودند و به طرف ساختمان سپاه در حال پيشروى بودند و چون نيروهاى سپاه را عامل اين مسائل معرفى كرده بودند، قصد حمله و هجوم به مقرّ سپاه را داشتند. قرار بر اين شد كه هيچ مقاومتى صورت نگيرد كه مبادا خونريزى مجدد صورت گيرد. در آن روز فرماندهى سپاه منطقه، آقاى علوى در محل حضور داشتند و آقاى فرومندى در آن روز نقشى در مسائل نداشت.نيروهاى اعزامى از مشهد بداخل سپاه پناهنده شدند. مردم عصبانى ساختمان سپاه را محاصره كرده بودند و قصد هجوم را داشتند. زمانى كه همه عاجز از حل مسئله شده بودند، آقاى فرومندى بچه‏هاى سپاه سبزوار را جمع كرد و گفت: بدون هيچگونه اسلحه‏اى از ساختمان خارج شويد و دستهاييتان را به يكديگر حلقه كنيد و از ضرب و جرح نترسيد، بگذاريد آنها شما را بزنند ولى زنجيرتان را متصل نگه داريد و با هوشيارى مانع از هجوم مردم شويد و آنها را به آهستگى به عقب برانيد. اين تدبير باعث شد كه بدون هيچگونه خونريزى مردم از تصميم خود منصرف شده و پراكنده گرديدند.


يادم هست در همان اوايل كه آقاى فرومندى در سبزوار مسئول شده بودند ، در حادثه‏اى كه زمينه ي آن از مدت ها قبل پى ريزى شده بود، برادران سپاه و خود آقاى فرومندى از گروهى اغفال شده به شدت كتك خورده بودند ؛ به طورى كه در اين حادثه ايشان از شدت جراحت بي هوش شدند و به بيمارستان منتقل گرديدند . من تا چند لحظه قبل از بيهوشى وى در كنارش بودم كه به دستور وى جهت مطلع نمودن مسئولين مركز استان، به مقرّ سپاه مراجعت كردم. آقاى فرومندى پس از بهبودى بدون هيچ گونه ناراحتى از كنار اين مسئله گذشت... و معتقد بود كه عمل آن افراد ناشى از ناآگاهى آن ها بوده است. او مى‏گفت:« بايد از كسانى ترسيد كه مى‏فهمند و آگاهانه ايجاد اغتشاش مى‏كنند. »

قنبرعلي فرومندي :
سال 65 من در اسفراين فرماندار بودم، ايشان دقيقاً در همان سال هاى آخر عمرشان بود كه شنيدم از جبهه آمده‏اند . به ديدنش رفتم . روز جمعه و نزديك نماز ظهر بود، ديدم در حال حاضر شدن و رفتن است . گفتم: « كجا مى‏روى، مگر براى نماز ظهر نمى‏ايستى؟» گفت: «بايد هر چه زودتر بروم كارهايم را انجام دهم. » گفتم: «چه كارى؟» گفت: « بيا بنشين كنارم. مى‏خواهم موضوعى را برايت تعريف كنم. » آقاى فرومندى و شهيد شجيعى هر دو مشغول ساخت خانه‏اى براى خود بودند، كه به دليل نداشتن امكانات مالى نتوانسته بودند آن را كامل كنند. ايشان تعريف مى‏كرد كه شهيد شجيعى يك هفته قبل از شهادتش رفته بود به بنياد شهيد و گفته بودکه آقا اگر مى‏شود امكانات لازم را براى ساختن خانه‏اى به من بدهيد كه همسر و فرزندان من جايى را براى زندگى داشته باشند و من خيالم راحت باشد. آن مسئول به ايشان گفته بود كه اين امكانات مربوط به خانواده شهدا است و شما حق استفاده از آن را نداريد. آقاى شجيعى هم مى‏گويد:« من قول مى‏دهم كه شهيد بشوم .» بچه‏ها مى‏گويند:« ما آرزو داريم كه شما زنده و سلامت باشيد. » ولى او مى‏گويد كه من قول مى‏دهم وقتى رفتم جبهه يك هفته‏اى شهيد بشوم. و اتفاقاً همين طور هم شده بود و ايشان به شهادت رسيده بود. آقاى فرومندى هم ‏گفت: « من هم رفتم و گفتم كه پول ندارم و مقدارى آهن و وسائل ديگر بدهيد كه من بتوانم خانه‏ام را بسازم. ما براى آهن و خانه نيست كه مى‏خواهيم شهيد شويم، بلكه براى راه خدا و دينى است كه بر گردن ما نهاده شده است . ولى انسان نبايد تنها به فكر خود باشد بلكه بايد به فكر آينده و زندگى فرزندان و همسر خود هم باشد. »

محمدعلي طالبي :
در مراسم تشييع يكى از شهداء يكى از گروهك ها كه خود را مثلاً مذهبى مى‏دانستند، شعارهايى مى‏دادند كه مردم را تحريك مى‏كرد. آقاى فرومندى رهبر گروه را به داخل ساختمان برد و از او خواست خلوص مراسم را به لوث وجود خود كمرنگ نكند. رهبر گروهك با ورود به ساختمان صدايش را بلند كرد و فرياد زد: « ما آن زمان در زندان هاى شاه بوديم و امروز هم بايد زير يوغ ديكتاتورى فلانى... باشيم .» حاج آقا فرومندى به قدرى از شنيدن اين سخن به خشم آمد كه با مشت محكم به پشت او كوبيد و او را به داخل اطاق راند و اجازه ي صحبت به وى نداد. من گفتم: « اولين بار است كه شما را چنين عصبانى مى‏بينم. » ايشان پاسخ داد: « اين ها افراد دورو هستند و بايد با اين گروه ها با شدت برخورد كرد، چون اگر كوچكترين روزنه ي اميدى پيدا كنند، به قلب هاى ناآگاه نفوذ مى‏كنند و آن ها را از مسير و راه و روش درست منحرف مى‏كنند. » ايشان معتقد بود كه بايد با منافقين با شدّت عمل برخورد كرد.

يكى از دوستان خاطره‏اى از شهيد فرومندى اين گونه نقل مى‏كرد:
در عمليات كربلاى چهار و پنج نيروهاى لشكر مستقر در پادگان ثامن الائمه حميديه همه براى آموزش از پادگان خارج شده بودند. من آن جا نگهبان بودم. نيمه‏هاى شب ديدم ماشينى داخل پادگان شد و چون من قسمتى كه نگهبانى مى‏دادم تاريك بود، ديده نمى‏شدم. آن فرد از ماشين پياده شد و چوب دستى را از داخل ماشين برداشت و پاچه‏هاى شلوارش را بالا داد و چفيه‏اى را هم به دور سرش پيچيد و به راه افتاد. با ديدن اين صحنه كنجكاو شدم و مى‏خواستم بدانم كه او كيست و مى‏خواهد چه كارى انجام دهد؟ دشمن است كه در پى انجام مأموريت آمده يا مسأله ي ديگرى است. او را زير نظر گرفته و به دنبالش حركت كردم، ديدم به سمت دستشويى‏ها رفت، حدود نيم ساعتى دستشويى‏ها را تميز كرد و خارج شد. من تا كنار ماشين ايشان رفتم و سلام و احوالپرسى كردم، با ديدن من سريع پاچه‏هاى شلوارش را پايين داد و چفيه‏اش را از دور سرش باز كرد. بعد ديدم آقاى فرومندى جانشين لشكر پنج نصر است. به ايشان گفتم: «من فهميدم كه شما چه كار كرديد. » اما آقاى فرومندى در جواب من گفت:« همين جا به من قول بده تا زمانى كه من زنده هستم در اين رابطه با كسى حرفى نزنى. من هم قبول كردم.

علي اكبر صميمي :
در عمليات «ميمك» ، عراق اطراف ما را با تلاقى كرده بود و آن محور را به 3 قسمت تقسيم كرده بود. يك قسمت را مين گذارى كرده بودند، قسمت ديگر را آب ريخته بودند و حالت باتلاقى درست شده بود و در طرف ديگر قير ريخته بودند و ما را محاصره كرده بودند كه بچه‏ها نتوانند از آن سه مسير عبور كنند. كه با چاره انديشى آقاى فرومندى و طرحى كه ايشان ريختند توانستيم حلقه محاصره را بشكنيم و با كمك برادران «لشكر 77 ارتش» و«تيپ 148 » به پيروزى دست يابيم.

قنبرعلي فرومندي :
قبل از انقلاب همزمان با اوج‏گيرى جريانات سياسى كشور و براندازى رژيم شاه، جلسه‏اى در تهران گذاشته بودند كه در آن شخصيتهاى بزرگى مثل «شهيد مطهرى» ، «آيت ا... مهدوى كنى» ، «مرحوم بازرگان» ، «آيت ا... موسوى تبريزى» شركت داشتند. قرار بود تظاهرات بزرگى در تهران (چهارراه تخت طاووس ) برگزار شود كه به رهبرى اين آقايان باشد و به تمام مردم كشور اعلام كرده بودند كه از سراسر كشور در اين تظاهرات شركت كنند. ما هم به سرپرستى شهيد فرومندى كه كلاً پنج نفر بوديم از« اسفراين» به آنجا رفتيم. از آنجا كه شهيد فرومندى با مسائل در ارتباط نزديك بودند و فوراً در جريان خبرها قرار مى‏گرفتند؛ بچه‏هاى اسفراين هم به سرعت در صحنه‏ها حضور پيدا مى‏كردند. وقتى براى تظاهرات به چهارراه رسيديم تعداد زيادى از مردم آمده بودند ، كه مقاومت نيروهاى ساواك باعث درگيرى خيابانى بين مردم و آنها شد. ما در كل گروهى بوديم كه به سرپرستى آقاى فرومندى به نمايندگى مردم اسفراين در اين تجمع ها شركت مى‏كرديم. در تشييع جنازه مرحوم «كافى» باز هم با ممانعت نيروهاى ساواك روبرو شديم و درگيرى پيش آمد . ولى خوشبختانه كشته‏اى نداشت . كلاً در جلسات و سخنراني ها، آقاى فرومندى يك نقش موثر و مفيدى داشتند.

قنبرعلي فرومندي:
زمانى من و محمد توى باغ در حال علف درو كردن براى گوسفندان بوديم، كه ناگهان داس دست محمد را بريد و وقتى ايشان چشمش به خون افتاد همانجا غش كرد. اين خاطره در ذهن من بود تا زمانى كه بعد از شهادت شهيد «محمود كاوه» ، مى‏خواستند حكم فرماندهى لشگر ويژه شهداء را به نام ايشان صادر كنند. به ديدنش رفتم و گفتم: «محمد تو همان پسرى هستى كه با بريده شدن دستت بوسيله داس غش كردى؟» از اين خاطره مى‏خواستم اين را بگويم كه ايشان از تغييرات روحى خيلى جالبى برخوردار بودند.

محمد فيض آبادي :
پس از شهادت فرومندى يك شب خواب ديدم كه در جبهه‏ها درگيرى است. به فرومندى گفتم:« براى ما كارى نيست؟» گفت:« چرا .هست.» زمانى كه عازم شدم گفت:« فقط براى خدا برو. نه براى مسائل سياسى و گروهى .» هميشه معتقد بود و مى‏گفت: « براى خدا برويد و نه براى فرومندى‏ها .»

يك شب ما در چادرمان نشسته بوديم كه يكى از برادران آمد و گفت: « يك برادرى آمده و مى‏گويد مى‏خواهد با شما صحبت كند. » ما رفتيم نزديك، يكى از برادرها گفت: « شما اين آقا را نمى‏شناسيد؟ » كه ناگهان آقاى فرومندى ما را صدا زد و گفت: « برادرها بياييد اينجا و با ما بسيجيها يك چايى بخوريد.» بعد از رفتن ايشان ما هم رفتيم به چادر تبليغات، يكى از برادران گفت: « اين آقا كيست كه هميشه اطراف چادرها است و كارها را انجام ميدهد؟» من به او گفتم: « اين آقاى فرومندى، فرمانده تيپ هستند.»

علي فيض آبادي :
محمد فرومندى در يكى از عمليات‏ها مجروح شده بود. وقتى ايشان را به وسيله برانكارد به عقب منتقل مى‏كنند، از ايشان مى‏پرسند که بهترين لحظه ي عمر شما چه زمانى بوده است؟ فرومندى در پاسخ مى‏گويد: « همين الان كه مجروح شده‏ام.»

يك روز بعدازظهر نزديك غروب بود كه در ارتفاعات« قلاويزان» مستقر بوديم. آتش دشمن بسيار شديد بود. من جلوتر از همه داخل كانال نشسته بودم. ديدم يك نفر جلوتر از من چند تا كيسه شن را در اطرافش گذاشته بود و مرتب بلند مي شد و روي تپه را نگاه مي كرد و باز مي آمد پايين و با بي سيم صحبت مي كرد. از دور داد زدم:« آقاجان بنشين . آن جا چه كار مي كني؟ من نفر جلوي ستون هستم . تو چه كاره هستي كه جلو رفتي؟ » آن رزمنده به طرف من برگشت و يك لبخند زد و چيزي نگفت. بعد يكي آمد و از پهلوي من رد شد. به او گفتم: « اين بابا كيست كه آن بالا نشسته است و مرتب بلند مي شود و اطراف را نگاه مي كند. الآن تير مي خورد. » برگشت و به من گفت: « مگر ايشان را نمي شناسي؟» گفتم:« نه.» گفت: «آقاي فرومندي، معاون لشكر است.» البته ايشان را قبلاً ديده بودم ولي آن جا چهره اش دقيقاً براي من واضح و روشن نبود. شجاعت عجيبي داشت. چون چهل يا پنجاه متر جلوتر از ما روي تپه نشسته بود و فكر مي كنم با بي سيم وضعيت نيروهاي عراقي را لحظه به لحظه به فرمانده لشكر گزارش مي داد.

قبل از اين كه من ايشان را كاملاً بشناسم، مى‏گفتم:« اين ها در زندگى‏شان كاملاً در رفاه هستند و هيچ گونه مشكلى ندارند و خانواده‏هايشان كاملاً در رفاه و آرامش به سر مى‏برند.» يك روز به طور اتفاقى آمديم سبزوار و به اصرار ايشان رفتيم منزلشان. برخلاف آن چه كه من تصور مي كردم ، وقتى وارد منزل شديم با يك زندگى خيلي ساده و يك منزل آپارتمانى روبرو شديم. همسر و فرزندان ايشان در روى يك موكت زندگى مى‏كردند و در كنار هم خيلى خوشحال بودند. بعد از اين موضوع، كه خودم از نزديك با زندگى ايشان روبرو شدم و زندگى ساده و على‏وار ايشان را ديدم، بيشتر به طرف آقاى فرومندى كشيده شدم. من در اكثر عمليات ها در كنار ايشان بودم و هميشه از عشق و عاشقى صحبت مى‏كرد و مى‏گفت :« انسان بايد هر كارى كه مى‏خواهد انجام دهد، بايد عاشق باشد و برود دنبالش، اگر عاشق باشد به معشوق بهتر مى‏رسد.»

آقاى «سعيد كروبى» تعريف مى‏كرد و مي گفت که در حين يكى از عمليات‏ها، فرمانده گردانى بوسيله بى‏سيم با شهيد تماس گرفته و مى‏گويد:« نمى‏دانيم چه كنيم. يك تيربار عراقى روى نيروها اشراف دارد و جلوى پيشروى آن‏ها را گرفته است.» شهيد در جواب مى‏گويد:« كسى را بفرستيد تا آن را خاموش كند.» فرمانده گردان مى‏گويد: « اين طور راحت نگوييد كه يكى را بفرستيد، امكانش نيست، اگر اصرار داريد خودتان بياييد.» طولى نكشيد كه شهيد با موتور آمد و بدون اين كه به فرمانده گردان در مورد طرز صحبتش با وى تذكرى دهد، به جلو رفته و آرپى جى شهيد مزينانى را گرفت... لحظه‏اى بعد تيربار دشمن خاموش شد. ايشان برگشت، آرپى جى را گذاشته، سوار موتورش شده و به مقر برگشت.

علي فيض آبادي :
سردار احمدى تعريف مى‏كردند که در عملياتى كه منجر به شهادت شهيد فرومندى شد، در گرما گرم نبرد تن به تن، شهيد فرومندي را ديدم كه با چهره‏اى بسيار بشاش و نورانى به طرف من مى‏آيد. پاكيزگى چهره‏اش در آن صحنه بسيار شگفت‏انگيز بود . از او سئوال كردم: «با چه وسيله‏اى خود را به محل رسانده‏اى؟ » گفت:« موتورسيكلت! با توجه به رملى؟؟؟؟ بودن منطقه خيلى سخت بود كه با موتور رفت و آمد شود. وقتى به ايشان نگاه كردم يك شادابى و نورانيت خاصى ديدم. براى چند لحظه شهيد را ترك كردم تا بروم از پناهگاه كمى آب بياشامم. در بازگشت ديدم آقاى فرومندى بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيده است و در همان حالت هم لبخند بر لبان داشت.

غلامرضا دلبري :
فرومندى بعد از پايان يكى از عملياتها بچه‏ها را جمع كرد و روى تخته سياهى نقشه عمليات را ترسيم كرد و از نحوه شهادت مظلومانه رزمندگان صحبت ‏كرد و به شدت اشك ‏ريخت.

يادم است آقاي فرومندي روزي يك مشتي به شوخي به من زدند و گفتند: « برادر حسين دعا كن كه زودتر شهيد بشويم. اين دنيا ارزشي ندارد. هرچه زودتر شهيد بشويم بهتر است. »

يک سال آقاي محمد فرومندي مي خواست با خانمش به مكه برود و اين كار نشد. ولي آقاي سلمي كه پاسدار بودند و فوت كرده اند تعريف مي كرد كه من آن سال آقاي فرومندي را در مكه ديدم كه مشغول طواف و اعمال حج بود.

قبل از عمليات« كربلاي 4 » جهت بازديد و توجيه خط ، وارد منطقه شلمچه شديم. با وجود اين كه منطقه در ديد و تير رس دشمن بود و افراد بايد در خط به گونه اي حركت مي كردند كه خيلي به اصطلاح محسوس نباشند. اما فرومندي روي خط بدون هيچ گونه ترسي خيلي راحت راست راه مي رفت و موقعيت منطقه را تشريح مي كرد.

در «عمليات بدر» در« چهارراه» ، اولين حركت و تماسي كه با نيروهاي عراقي داشتيم ، آقاي فرومندي از ناحيه بازو مجروح شده بود و مجروحين ديگري هم داشتيم. چون شب بود ، نيروها سر و صدا مي كردند كه مجروح شده اندو ... وقتي بر اثر منور فضا روشن شد و بچه ها بازوي تركش خورده و خون آلود فرومندي را ديدند كه با اين وضعيت دارد نيروهاي زير مجموعه اش را هدايت مي كند. ساير نيروها از ايشان درس و روحيه گرفتند وبدون اعتراض به عمليات ادامه دادند.

درلشكر جلسه اي پيرامون عملياتي كه قرار بود انجام شود، تشكيل شده بود. يكي از بحث ها پيرامون گرفتن اسير از عراقي ها بود ، كه در زمان عمليات اسير بگيريم و يا آن ها را بكشيم. با آقاي محمدياني كه يكي از فرماندهان گردان و لشگر بود ؛ اين بحث را داشتيم. آقاي فرومندي هم كه در جلسه حضور داشت و همشهري محمد ياني هم بود گفت: « ما بايد مثل قبل از انقلاب و ابتداي پيروزي انقلاب ، روي خط دين حركت كنيم. خودمان چيزي به دين اضافه نكنيم. كارشناس دين بايد بگويد چه كار كنيد. الان كارشناس دين حضرت امام خميني (ره) به ما مي فرمايند در شرايطي كه اين ها را مي گيريد و مي توانيد اسير كنيد، اسير كنيد. ما بايد اسير كنيم. زماني كه با منافقين روبرو مي شديم، با آن ها بحث و گفتگو مي كرديم؛ هر چند مي دانستيم آن ها صد در صد با ما مبارزه مي كنند. اما هنوز امام دستور نداده بود كه با اين ها درگير شويد. آنها را بكشيد. بلكه صحبت اين بود كه با آن ها بنشينيدو مباحثه كنيد. منطقي و مستدل برايشان مطلب بياوريد تا از گمراهي در بيايند. حالا كه شما به خط مي رويد و با عراقي ها مواجه مي شويد؛ جايي كه قرار است اسيرشان كنيد و اين امكان وجود دارد كه آن ها را به پشت خط تخليه كنيد، اسيرشان كنيد. جايي كه عراقي ها پشت تير بار قرار گرفته و نيروهاي شما را هدف قرار مي دهند بايد دفاع كنيد. » وقتي از جلسه بيرون آمديم بچه ها گفتند: « شهيد فرومندي در قبل از انقلاب يكي از افراد تاًثير گذار مشهد بوده است. به خصوص در بحث و گفتگو با منافقين.»

يادم هست روزي داشتم با آقاي فرومندي صحبت مي كردم . همين طور كه مشغول صحبت كردن بوديم ، مداح شروع كرد به مرثيه خواندن تا گفت( السلام عليك يا ابا عبدالله) يك دفعه ديدم آقاي فرومندي صورتش را برگرداند و اشكهايش جاري شد. ديگر صحبت قطع شد تا اين که گريه اش را كرد و به من گفت: « حالا يك كمي حال كنيم. الان دارند مرثيه مي خوانند. حرفهايمان را بعداً مي زنيم .» گفتم:« در خدمتيم اشكالي ندارد.»

روزي تصميم گرفتم كه از مقر خودمان بروم پيش آقاي فرومندي. يادم است توي راه چند نفر از بسيجي ها ايشان را ديدند كه دارد مي رود توي سنگر. يكي از آن بچه ها مي گفت: «فرمانده ي تيپ همين است ؟ » ديگري مي گفت: «حاج آقاي فرومندي همين است ؟» ديگري جواب مي داد كه بله خودش است. باز ديگري مي گفت: «خيلي مظلوم است و هميشه مي بينمش. » من همين طور كه مي رفتم سرم را پايين انداخته بودم و به حرف هاي بسيجي ها گوش مي دادم و مي خنديدم. گاهي هم به فرومندي نگاه مي كردم و چشمم را پايين انداخته و مي خنديدم. يادم است ده پانزده جمله را از بسيجيان در بين راه كه به آقاي فرومندي مي گفتند ، شنيدم. وقتي خدمت آقاي فرومندي رسيدم، گفتم:« شما چرا اين قدر مظلوم هستي؟» ايشان گفتند: « چه كسي گفته من مظلوم هستم؟» گفتم: « بچه هاي بسيجي مي گويند.» ايشان گفتند: «شما بسيجي ها همين طور هستيد. هر چي دلتان مي خواهد مي گوييد.» گفتم:« من نگفتم ديگران مي گويند. » گفت:« نه، خود شما هم تاكنو ن چند بار اين حرف را زده اي.» بعد گفتم: «مظلوميتتان كه خوب است. ولي بچه ها مي خواهند بدانند كه شما چرا اين طوري هستي؟» گفت:« ديگر لطف خداست .» يك سري صحبت هايي كردو ديگر چيزي نگفتند. فقط خنديدند.

در يكي از محله هاي سبزوار نيروهاي شهرباني چند نفر را با سرنيزه مجروح كرده بودند. شهرباني هم اين موضوع را مطرح نكرده بود. مردم در خواست داشتند كه بايد اين ها را دستگير كنيد و بياوريد. آقاي فرومندي به دو سه نفر از نيروها مأموريت داده بود كه بروند وآنها را بياورند. اين ها رفته بودند و به شهرباني گفته بودند . شهرباني ممانعت به عمل آورده بود. وقتي كه آنها آمدند پرسيد:« چرا آنها را نياورديد؟» گفتند: «به ما ندادند.» ايشان به اتفاق همان دو نفر رفت و آن دو نيروي خطا كار را آورد و بعد طي گزارشي موضوع را به شهر و فرماندة سپاه گزارش كردند.

حسين رضواني :
زماني كه قرار بود عمليات ميمك شروع شود؛ ما در پادگان ظفر بوديم. آقاي فرومندي كه آن زمان فرماندهي تيپ امام صادق(ع) لشگر پنج نصر را بر عهده داشت ، چند روزي مسئولين گردان ها و واحدها را جمع مي كرد و مسا ئل كاري را مطرح مي كرد. تا اين كه يگان ها جهت انجام عمليات آماده شدند و ما نيز آماده و رهسپار منطقه شديم و رفتيم پاي كار. شب اول قبل از شروع عمليات ، آقاي فرومندي شخصاً به من فرمودند:« شما با گردان قهار برويد.» من خدمت آقاي حسين زاده كه فرمانده گردان بودند رفتم و به عنوان فرماندهي با اين گردان رفتم داخل. تعدادي از بچه هاي بسيجي خيلي بيش از حد پيشروي كرده بودند تا اين كه آقاي فرومندي تماس گرفت و با عصبانيت گفت: « شما كجا هستيد؟» گفتيم:« فلان جاييم.» ايشان هم به عنوان فرمانده گردان، به من گفتند: « شما الان توي دل عراق رفته ايد. دو طرف شما عراقي ها هستند؛ جلويتان هم خاك عراق است. سريع نيروها را جمع و جور كنيد و در فلان جا مستقر شويد و آماده كار اصلي باشيد. » ايشان با مهندسي سپاه و جهاد هماهنگ كرده بود كه بيايند و محوري كه براي آن تيپ تعيين شده بود را سريعاً خاكريز بزنند؛ تا بچه ها بتوانند پدافند كنند و بتوانند محور را حفظ كنند.» ايشان به من گفتند:« سريع به فلان جا برگرديد. نيروها را باز كنيد و برويد به طرف آن تپه گچي ها.» و خود ايشان هم داشتند در آن محور كار مي كردند گفتيم : « باشد چشم. هر چه شما بفرماييد. ما سريع همان كار را مي كنيم.» يادم است گردان با توجه به اين كه نيروهايش خيلي جلو رفته بودند ، مقداري دير نيروها را جمع و جور كرد. ايشان خيلي عصباني شده بود با خودم گفتم: «الان يك چيزي به ما مي گويد. » همين طور كه با حسين زاده نيروها را جمع و جور مي كرديم فرومندي يك سره با بي سيم در تماس بودند ومي پرسيدند که چه كرديد؟ هر آن منتظر عكس العمل تند ايشان بوديم. و ما هم پذيرفته بوديم هر چه بگويد حق است. يادم است ايشان در حالي كه عصباني بود به من با صداي بلندتر گفت: «برادر حسين چي شد؟» اين خشونتي بود كه انجام داد. زماني كه ايشان اين سؤال را كرد. ما الحمدالله به چپ عراقي ها زده بوديم. گفتيم: « همان كه دوست داشتيد شد. ما داريم الان به همان جايي مي رسيم كه خواسته بوديد. گفت:« پس لحظه اي كه رسيديد، حتماً مرا در جريان بگذاريد.» ما آمديم و در تپه شهداء مستقر شديم به حسين زاده گفتم: « به آقاي فرومندي اعلام كنيد كه ما الان آن جا آماده ايم.» به حساب نقطه ي رهايي بود. به ايشان اعلام شد و ايشان هم دستوركار را دادند و خلاصه عمليات با موفقيت انجام شد و براي اولين بار مي ديديم كه توپخانه ارتش خيلي خوب كار كرد. ديگر رفتيم و قسمت هايي كه تثبيت شده بود مستقر شديم.آقاي فرومندي تماس گرفتند كه شما بيا جاي ما. من خدمت ايشان رسيدم. ايشان گفت:« خوب بود برادر حسين.» گفتم:« بله امر بفرماييد.» مجدد گفت: « خلاصه مرا ببخش. » گفتم:« براي چه برادر فرومندي؟» گفت:« من خيلي عصباني شدم و ديگر نتوانستم تحمل كنم. خلاصه داد زدم كه چي شد برادر حسين. خلاصه مرا ببخش.» من خنديدم. گفت:« چرا مي خندي؟» با زبان عادي و به شوخي گفتم: « من منتظر بودم شما فحشي هم به من بدهيد. خودم را آماده كرده بودم براي اين كار. » گفتم:« اگر چنين كاري هم مي كرديد حق شما بود.» گفت:« نه شما تقصيري نداريد. خدا نكند.» و شروع كردند اين جملات را به زبان جاري كردن: « نستجيربالله، الله اكبر، لا اله الا الله..... » شايد سي چهل مرتبه اين عبارت ها را تكرار كردند و به من نگاه مي كردندو سرشان را پايين انداختند. مجدداً گفتم: « خوب من چكار كنم؟» گفت: « شما بيا مجدداً با همين گردان برو. » گفتم: «خيلي خوب هر چه شما بگوييد.» يادم است همه دستورات را دادند. برنامه ريزي كردند و گفتند: « بياييد برويد.» كلي وقت گذاشت. ديدم باز گفت: « استغفرالله.» برگشت به من نگاه كرد و خنديد. گفتم:« برادر فرومندي من جدي گفتم.» ايشان خيلي ناراحت بودند كه به من توهين شده است. من خيلي خنديدم. گفت:« نه، نخند من خيلي ناراحتم.» گفتم: « نه بابا ما خيلي هم از شما راضي هستيم. خيلي هم خوشحاليم. » ديگر كار شروع شد و قضيه به روز بعد افتاد. آن شب باران هم آمد. ما سر پل خاكي ايستاده بوديم كه ايشان پشت بي سيم به من گفتند: « شما سريع بيا فلان جا. گردان را هم بگوييد بروند فلان محور.» به حساب زير پاي تپه گچي ؛ چون تا آن جا را بچه ها گرفته بودند و عراق آماده پاتك زدن مي شد.آن شب عراق آن جا پاتك هاي زياد و قوي زد. من يادم است توي همان دشت هفتاد، هشتاد عراقي بلند شدند كه اسير شوند. برادر قاسمي تير بار را بلند كرد كه بزند. من دست گذاشتم روي تير بارشان گفتم: « بيار پايين. بگذار اسيرشان كنيم. » ايشان گفت: « اين جوري فايده ندارد و معلوم نيست تسليم شوند.» گفتم: « گلوله مي بارد. بلند شدند که تسليم شوند.» در همين حين عراق از جناح راست نيروهايش را جمع كرد و شروع به پاتك كرد. توي اسراء سه نفر افسر بودند. اين ها را پيش ما آوردند كه چه كار كنيم؟ گفتم:« به قرارگاه ببريد. در همين حين، آقاي فرومندي گفتند:« شما كجاييد؟» گفتم: « در همان جايي كه شما گفتيد.» ايشان گفتند كه بياييد از نزديك كارتان دارم. خدمت ايشان كه رسيدم گفت: « عباسي مايان معاونت تيپ پيدايش نيست. قبل از اين كه حركت كنيم، ديديم يك موتور سوار در حالي كه كلاه آهني بر سر دارد آمد سر پل خاكي. با خودم گفتم:« اين كيه.» وقتي نزد ما رسيد ديديم عباسي مايان است. گفت: « من دارم جلو مي روم. » گفتم: « به سلامت. » ايشان اصرار داشت كه شهيد مي شود. من با ايشان شوخي مي كردم مي گفتم:« چرا شهيد مي شويد؟ الكي كه نيست شهيد شوي. » به هر حال رو بوسي كرديم و ايشان رفت. رفتم پيش آقاي فرومندي. گفتند كه عباسي را پيدا كنيد. پرسيدم: «كجايند؟» گفتند:« بين تلخاب و تپه شهداء. رفته پايين طرف تيپ امام موسي‌(ع).» خلاصه رفتيم دنبال ايشان. من يادم است اول رفتم تپه گچي يك سنگر بتوني است. خوب اين همان قله بود از همان جا ديده مي شد. من آن جا اين ور و آن ور تماس مي گرفتم و سراغ عباسي را مي گرفتم كه يادم است حسين زاده تماس گرفت و اعلام كرد عباسي به معشوقش پيوست. ديگر ما آن جا مانديم و با آقاي فرومندي تماس گرفتيم و گفتم: « متوجه پيام شديد؟» بعد ايشان شروع به گريه كردندو گفتند كه بله گرفتم. بعد ديگر برگشتيم خدمت ايشان. با اين كه خودش هم خيلي آرزوي شهادت را داشت؛ اما خيلي ناراحت بود. در همين حين عراق دوباره پاتك زد كه باز به ما بي سيم زدند و آقاي فرومندي گفت:« شما چكار مي كنيد؟» گفتم:« هيچي اگر اجازه مي دهيد مي خوابيم.» ايشان خنديد و گفت:« خيلي خوب شما بگير بخواب. » گفتم:« چي؟ استراحت كنم ؟» گفت: «خوب شما خسته ايد.» گفتم: « من شوخي كردم.» ايشان گفت:« نه، شما استراحت كنيد.» گفتم: « نه، به خدا شوخي كردم.» ايشان اصرار داشت كه شما استراحتتان را بكنيد. نهايتاً بلند شديم با ايشان آمديم جلو، ايشان بالا رفتو گفت:« خوب شما چه كار مي كنيد؟» يكي از گروهان ها، پايين دشت تپه گچي از دو طرف محاصره شده بود. يك گروهان ديگر هم آن جا بود . گفتم: « معاون گردانش كجاست؟» معاون گردانش آمد ، گفتم: « با گردانت بيا.» رفتيم. ولي تا بچه هاي ما رسيدند الحمدالله پاتك خنثي شد. بچه ها از سه چهار طرف كار كردند و نيروهاي بعثي را عقب زدند، كلي اسير و مجروح و كشته دادند. با شهيد فرومندي كه بالا رفتيم گفتند: « شما با اينها مي رويد؟» گفتم:« بله. شما معاون گردانش را بگوييد بيايد.» گفتند، و معاون گردانش آمد. چون آقاي حسين زاده با يكي از گروهانهايش پايين سمت راست امام صادق(ع) به طرف امام موسي(ع) رفته بود؛ ما هم معاون گردان را برداشتيم و رفتيم پايين.محاصره ي گروهاني كه فرماندهي آن را عباس صفايي به عهده داشت، شكسته شد و پاتك عراق بحمد الله دفع شد. مجدداً تعدادي اسيرمي خواستيم بگيريم. «برادر قاسمي» - از بچه هاي ستاد امام موسي(ع) - توي اين عمليات جاي ما آمد و ما در خدمتشان بوديم. همين طور كه مي خواستيم اسير بگيريم. مجدد آقاي قاسمي گفت: « نگاه کن الان پاتك را از كجا مي خواهند شروع كنند. چون امكان تلفات دادن است نمي خواهد اسير بگيريم.» به ايشان گفتم: « بنشين . عراقي ها را هم اشاره كرديم كه بياييد جلو.» يادم است كه دو تا عراقي رسيد به ما و اين ها را عقب داديم. آتش سنگين بود. قبل از اين كه به ما برسند يك دفعه ديديم كه برادر قاسمي گفت: «برادر حسين من مجروح شدم.» برگشتم كه نگاه كنم و ايشان را ببينم و بگيرمش، ديدم كه دستم نيامد بالا. اما دست ديگرم بالا آمد. هي دستم را مي خواستم بياورم بالا ديدم نمي آيد بعد دستم را گرفتم و كشيدم بالا و ولش كردم كه به حساب نگه دارش. ديدم اين دست مشت شده بعد دوباره پايين افتاد. دوباره كشيدمش بالا ديدم اين مشت مثل پاي مرغ قطع مي شود.
به بچه ها گفتم سريع با چفيه او را ببنديد. گلوله توي شكمش خورده بود. وقتي خواباندمش ديدم خيلي خون ريزي دارد . برادر قاسمي وزنش سنگين بود. من ترسم از اين بود كه بچه ها او را جا بگذارند. به بچه هاي تخليه گفتم سريع او را داخل برانكارد بگذارند و به اتفاق به عقب آمديم. مقداري كه من عقب آمدم حالت ضعف به من دست داد. ديگر بچه ها زير بغل مرا گرفتند ديگر چيزي متوجه نشدم ؛ تا اين كه وقتي به هوش آمدم ، ديدم توي آژانس ما در بيمارستان صحرايي هستم. آنجا من با فرومندي تماس داشتم. از آن جا ما را به تهران فرستادندو بستري شديم واز آنجا هم به مشهد آمديم. آقاي فرومندي بعد از چند روزي به مشهد آمدند و در بيمارستان مرا ملاقات كردند. يادم است وقتي ايشان مرا ديدند با يك حالت خاصي به من نگاه مي كردند. پرسيدم : «چيه؟ حالا مي خواهي فحش بدهي؟» باز گفت:« لا اله الا الله، استغفر الله. بچه اين چه حرفي است كه مي زني؟» گفتم:« ديدم مقداري غضب آلود نگاه مي كني؛ گفتم حتماً اين جا مي خواهيد جبران كنيد. پشت خط است و مشكلي نيست.» ايشان خنديد. پدرم آن جا بود؛ ايشان را به فرومندي معرفي كردم. آمد شانه پدرم را بوسيد. با پدرم رو بوسي و احوال پرسي كرد و به پدرم گفت:« پسرت به حرف من گوش نكرد كه اين جوري شد. اين برادر حسين به حرف من گوش نكرد.» پدرم پرسيد: « براي چه به حرف شما گوش نكرد؟» من به پدرم گفتم:« فرمانده ما ايشان است.» بعد به پدرم گفتم: «نه حاج آقا ايشان هر چه گفتند، من انجام دادم.» ايشان گفت: « به حرف فرماندهش گوش نكرده.» خيلي اصرار كردند ، ولي آن آخر كاري به پدرم گفتند: « حاج آقا برادر حسين خيلي خوب به دستورات عمل كردند.»

حسين رضواني :
روزي يادم است كه تعداد 5 نفر از بسيجي ها توي« پادگان ظفر» به اتفاق برادر فرومندي رفتند زير يك درخت بلوط نشستند و شروع به صحبت كردند. من هم به طرف آن ها رفتم و سلام كردم. آقاي فرومندي گفت: «برادر حسين بيا اينجا بنشين.» گفتم:« نه، جلسه خصوصي است و ما نمي آييم.» ايشان خنديدند و گفت:« نه بياييد.» آن چند نفر بسيجي هم گفتند: «برادر رضواني شما هم كه بسيجي هستيد؛ بياييد. » چون اصرار كردند من هم رفتم و نشستم. توي دو يا سه دقيقه اي كه آن جا نشسته بودم، يادم است بسيجي ها مي گفتند: « آقاي فرومندي شما ما بسيجي ها را چقدر قبول داريد؟» ايشان خنديد و گفت: «اصلاً ما فكر اين حرف را نبايد بكنيم. وقتي حضرت امام (ره) با آن عظمت درباره ي بسيج صحبت مي كند؛ ما تسليم عرايض ايشان هستيم. خود ما هم وقتي در جبهه عملكرد برادران بسيجي را مي بينيم، صحبت هاي حضرت امام برايمان درباره ي بسيج بيشتر مصداق پيدا مي كند. شما حرف هاي ديگري كه مربوط به خودمان است ، بزنيد. من چيزي ندارم كه درباره شما بگويم جز اين كه بگويم شما نور چشمان ما هستيد. عزيزان ما هستيد.»

حسين رضواني :
روزي بچه هاي گردان گفتند چه طور مي شود آقاي فرومندي را بياوريم و يك ساعتي با ايشان باشيم صحبت و درد دل كنيم ؟ من به بچه ها گفتم: « آقاي فرومندي در اين خصوص مشكلي ندارد هر كدام از نيروهاي گردان كه برود و از ايشان بخواهد آقاي فرومندي با توجه به روحياتي كه دارند مي آيند. » تصميم بر اين شد كه من و «عباسي مايوان» برويم و از ايشان در خواست كنيم كه در جمع نيروها حضور پيدا كند. وقتي نزد ايشان رفتيم و موضوع را مطرح كرديم ايشان به ساعتش نگاه كرد ، ديد نزديك نماز است. گفت:« كي بياييم.» گفتيم: « اگر الان مي آييد، بياييد. يا مي خواهيد بعد از نماز بياييد كه ناهار هم آن جا باشيد. » ايشان گفت: «هر طور شما بگوئيد.» ما هم گفتيم که برويم. به اتفاق آمديم و رفتيم توي چادر حسين زاده فرمانده« گردان قهار» همه ي نيروها در چادر فرماندهي گردان جمع شدند. در همين حين قرآن پيش خواني اذان از طريق بلند گو شروع شد. ايشان گفت: « الان كه وقت نيست.» گفتيم:« بچه ها دوست دارند ساعتي با شما حرف بزنند و درد دل كنند. مي خواهند با شما بيشتر مأنوس شوند.» آقاي فرومندي گفت: « يك كاري كنيم.» بچه ها گفتند: «چه كار كنيم؟» گفتند: «پس اول برويم نماز بخوانيم ، بعد بياييم صحبت را شروع كنيم.» قرار شد ناهار را هم در همان چادر به اتفاق بچه ها بخوريم. بعد از نماز آمديم توي چادر. بچه ها هم جمع شدند و شروع به صحبت كردند. يكي گله مي كرد؛ يكي درخواستي نسبت به مسائل كاريش داشت و خلاصه هر كسي چيزي گفت. بعد ما گفتيم: « برادر فرومندي اين كه الان شما اين جا هستيد، به خاطر اين است كه نيروها فقط مي خواستند با شما بنشينند و صحبت كنند. چون شما را كم مي بينند.» يادم هست حدود دو ساعت با ناهار جلسه طول كشيد. ايشان به چند نكته معنوي از جمله شهادت پرداخت و گفت:« بچه ها از قالب ماده خودتان را خارج كنيد. برويد توي بحث عبوديت خداوند. برويد تو بحث شهادت.» از فيوضات شهادت و عظمت شهادت كه همان رزق و روزي خوردن در جوار حق ، با استناد به آيات قرآن مطالبي را عنوان كردند. بچه ها حسابي كوك شدند. همه سرشار از شادي نسبت به معنويت شدند. روح معنوي در بچه ها دميده شد. يادم است همه آماده شده بودند و مي گفتند که از فردا مي خواهيم برويم توي كار و ...

در «عمليات ميمك» كه در سال 63 به نام عمليات عاشورا نام گرفت؛ يكي از گردان هاي تيپ امام صادق (ع) كه فرماندهي آن را محمد فرومندي بر عهده داشت در حلقة محاصرة دشمن افتاده بود. در آن شرايط بحراني با آقاي فرومندي برخورد كردم. در شرايطي كه همة نيروها سنگر گرفته بودند و به دنبال پناهگاهي بودند، ايشان در پناه يك سنگر نشسته بود و با بي سيم صحبت مي كرد. با ايشان سلام و احوالپرسي كردم، خسته نباشيد گفتم و به ايشان گفتم: « حاج آقا چرا داخل سنگر نمي رويد؟» شدت آتش به قدري بود كه هر چند كلمه اي كه صحبت مي كرديم ، يك خيز چند ثانيه اي به خاطر آمدن گلوله برمي داشتيم. هر چند دقيقه اي ايشان من را بلند مي كرد و دستي به لباس هاي خاكي من مي كشيد و تا مي آمد صحبت كند ، باز گلوله اي مي آمد و صحبت قطع مي شد و روي زمين دراز مي كشيديم. بدون اين كه طوري برخورد بكند كه روحية ما تضعيف بشود. وقتي ديد ما آرام نمي گيريم ، گفت: «شما ظاهراً تخريب چي هستيد. اين گونه عمل كردن ها بايد سرلوحة كارتان باشد. اين گلوله ها كه مي آيد نوشته شده كه چه كسي را هدف قرار دهد يا نه. اين جوري نيست كه هر كسي را هدف قرار دهد. تا تقدير الهي نباشد هيچ كاري نمي شود.» يك اطمينان خاطري با اين حرف ها در من ايجاد شد . چون كلامي كه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. اين كلام از روي يقين و استواري ايمان از روي لب مباركشان به گوش ما مي رسيد. بعد از اين صحبت ها حدود بيست دقيقة ديگر مرتب آتش مي آمد. اما فكر نمي كنم ديگر سينه خيز و خيز سه ثانيه برمي داشتيم. بعداً که من را ديد پرسيد:« شما کجا بوديد؟»گفتم:« داخل سنگر بوديم.» گفت: «يكي از وظايف ما اين است كه به رزمنده ها جان بدهيم . اگر ما در كناري قرار بگيريم اشكالي نداردولي اين نيروها را خانواده هاشان به دست ما سپرده اند.»

يادم است روز قبل از شروع «عمليات كربلاي يك» در منطقه مهران به اتفاق محمد فرومندي روي سنگي كنار قرار گاه مركزي نشسته بوديم و حدود نيم ساعتي توفيقي بود تا در كنار ايشان باشم و با هم صحبتي داشته باشيم . در حين صحبت هايم به ايشان گفتم: « حاج محمد جريان به حمدالله روشن شد.» منظور قضايايي بود كه در سبزوار اتفاق افتاده بود. ايشان گفت: « بله، هيچ وقت حقيقت زير ابر باقي نمي ماند.» و ادامه داد كه مصائبي را كه ائمة ما تحمل كرده اند در راه اسلام و دين يك سر سوزن آن را ما نديديم. ما تحمل آن مصائب را هم نداريم. مصائب ما يك ذره و خاشاكي در بحر و اقيانوس مصائب ائمة اطهار (عليه السلام) است. اين سخنان مرا خيلي تكان داد و گريه ام گرفت. در ادامه گفت: « اي كاش كه روشن نمي شد. زيرا من در حالت گمنامي بهتر مي توانستم به عنوان يك بسيجي خدمت كنم.» و بلافاصله بحث را منحرف كرد و گفت:« چقدر براي آزاد سازي کله قندي، قلاويزان و مهران زحمت كشيديم و شهيد و مجروح داديم. چرا بايد دوباره مهران را پس بدهيم كه مجبور باشيم براي پس گيري دوباره اش باز تعدادي مجروح و شهيد بدهيم؟» بعد من گفتم: « شايد اين هم يكي از دلايل كمرنگ شدن توجه ما به معنويات و امدادهاي خداوند تبارك و تعالي باشد. چون بعضي وقت ها غرور ما را مي گيرد و فكر مي كنيم كه چون سپاه و ارتش و تجهيزات داريم پيروز مي شويم. خدا هم مي گويد حالا كه تو به اين ها توجه پيدا كردي پس اين مسائل را تحمل كن. » بعد والفجر مقدماتي را ياد آوري كردم كه ايشان به محض شنيدن نام والفجر مقدماتي گريه اش گرفت و با صداي بلند گريه مي كرد و اشك مي ريخت. بعد به ايشان گفتم: « آقاي فرومندي خيلي نوراني شده اي ـ ايشان قبلاً انگشتش قطع شده بودـ» ايشان گفت: « انگشت كه رفته است يك تكه از پايم هم برود چيزي نيست.» و در ادامه گفت: « آن بيعتي كه با خداوند انجام شود ، وقتي طرفين اين معامله را قبول كردند و قرارداد منعقد شد، ديگر آن لحظه هيچ كس نمي تواند آن را تغيير دهد. من هنوز قراردادم با خدا بسته نشده است. هنوز در كش و قوسم. ما هنوز خيلي كار داريم. » به ايشان كه در آن جا لباس خاكي بر تن داشت ، گفتم:« اين لباس ها را در بياور و لباس سبز بپوش ؛ تا با ديدنت در لباس سبز لذت ببريم.» ايشان در جواب من گفت:« لباس سبز و غير سبز همه ظاهر قضيه است، درست است كه آيه "واعدو الهم ما استطعتم من قوه" خيلي وظيفه ي ما را سنگين مي كند و واقعاً تحمل اين بار سنگين در سينه انسان سخت است. كلمه ي پاسدار براي انسان خيلي مسؤوليت مي آورد. ولي اصل آن است كه هدف ما چه باشد. نيت ما چيست؟» در هنگام خداحافظي گفت: « اميدوارم به اين جا آمده باشيم كه اداي دِين كنيم و تكليف مان را انجام دهيم. همان طور كه امام فرمودند ما داريم به تكليفمان عمل مي كنيم. نه اين كه من بيايم اينجا تا به مقام برسم. اگر مي خواهيم به لقاي پروردگار و شهدايي كه در صدر اسلام و بدر به شهادت رسيدند برسيم، بايد درون خودمان را پاك كنيم. حال اگر كسي مي خواهد بدري باشد، حتماً نبايد فرماندة لشكر باشد. فرماندة گردان باشد. فرماندة گروهان باشد. اين مي تواند يك آر پي جي زن هم باشد. مي تواند يك تيرانداز هم باشد. مي تواند يك امدادگر هم باشد و ... اصل آن است كه مغزت را به خدا عاريه بدهي. در آن صورت است كه وجودت خدايي مي شود. ديگر برايت فرق نمي كند که فرماندة لشكر باشي يا نيروي تك تيرانداز. » وقتي مي خواست برود گفت: « دوست دارم و آرزويم اين است كه وقت رفتن با لباس سبز بروم.» آن طور كه من شنيدم بعضي از دوستان گفتند که در هنگام شهادت لباس سبز بر تنش بوده است!

در «عمليات كربلاي 4 » بحث عبور از آب مطرح بود. صحبت شد كه آيا عبور مي كنيم؟ آيا اين گردان خط را مي شكند؟ نمي شكند؟ هركس نظرش را مي داد. ما اشاره كرديم كه حالا چه اصراري داريم كه مثلاً از فلان مسوًول اين جا اطاعت پذيري كنيم. در صورتي كه مي دانيم خط نمي شكند. آقاي فرومندي در حالي كه تبسم بر لب داشت گفت: « ماهيت جنگ ما در اين گونه موارد روشن مي شود. بروز مي كند كه ما با اين كه مي دانيم قطعاً نظر بنده و جناب عالي اين است كه خط نمي شكند. اما چون فرمانده رده بالا دستور مي دهد به عنوان نماينده ولي فقيه و به استناد اين آيه قرآن كه مي فرمايد: (اطيعوالله و اطيعوالرسول و اولي الامر منكم) بايد ما اطاعت كنيم. خيلي حرف مهمي است. اين حرفي نيست كه به لفظ بگويد ولي در مقام عمل به آن معتقد نباشد. حالا ماهيت جنگ ما برملا مي شود. چون دستور است كه ما برويم و اين عمل را انجام دهيم. حالا تازه داريم براي رضاي خدا عمل مي كنيم.»
اگر مي خواست همه ي نيرو ها تحت امر من قرار بگيرند كه من آن نقطه را بشكنم ، اين قدر خاطر جمع نمي شدم كه اين چند كلام فرومندي در من تاًثير گذاشت. اصلاً ديگر براي من فرقي نمي كرد. شب كه مي رفتيم با خنده به بچه ها مي گفتيم:« مي خواهد خط بشكند يا نشكند فرقي نمي كند. چون دستور امام است و ولي فقيه بايد اين كار را انجام بدهم....»

آقاي فرومندي خاطره اي را برايم اين گونه نقل مي كرد:
روزي به اتفاق «سيد ابراهيم شجيعي» و «سيد حسين فاضل الحسيني» از اهواز به منطقه «خسرو آباد» آبادان حركت كرديم. در بين راه كناري نگه داشتيم تا مقداري آب بخوريم. دو كبوتر سفيد توي منطقه مشاهده كرديم كه داشتند راه مي رفتند. به سيد حسين فاضل الحسيني و سيد ابراهيم شجيعي گفتم كه فكر مي كنم كه شما دو تا رفتني باشيد. ولي من در اين عمليات نمي روم ، چون كه اين كبوتر ها دوتا هستند و شما هر دو هم سيد هستيد و من سيد نيستم و همين طور هم شد و اين دو نفر در عمليات والفجر به شهادت رسيدند.

بعد از عمليات كربلاي 4 يك روحيه ي يأس و نااميدي عجيبي در كل نيروهاي لشكر حاكم شده بود؛ چون در عمليات كربلاي 4 لشكر تلفات سنگيني بر جا گذاشت تعدادي از فرمانده گردان ها كه شهيد شده بودند، پيكرشان در منطقه مانده بود. منطقه اي كه لشكر وارد عمل شده بود بسيار حساس و مهم بود. آن شب، شب عجيبي بود. منطقه به خاطر منورهايي كه دشمن مي زد ، كاملاً مثل روز روشن شده بود. سنگرها مثل گهواره تكان مي خورد. من خود شاهد بودم كه نيروها آن شب با يك سكوت خاصي وارد خط شدند. بعد از عمليات كربلاي 4 كه عملياتي ايذايي بود، اما خيلي از مسائل را نمي شد براي نيروها توضيح داد . در فاصله بين كربلاي 4 و پنج كه حدود بيست روز به طول انجاميد؛ مي بايست اين روحيه ي يأس و نااميدي تبديل به اميد شود. در واقع بچه ها بايد به لحاظ روحي و معنوي متحول مي شدند و فكر مي كنم بيشترين نقش را در اين تحول، محمد فرومندي به عهده داشت. آقاي فرومندي به صورت عمومي و خصوصي براي تك تك گردان ها و واحدها سخنراني مي كرد. از آن جمله سخنراني اي كه در يك صبحگاه در پادگان شهيد برونسي جاده اهواز، انديمشك انجام داد كه خود من نيز حضور داشتم. هنوز هم هر وقت به ياد آن سخنراني مي افتم دگرگون مي شوم. ايشان با سخنراني اي كه ايراد كرد ، روح حماسه را در بچه ها ايجاد كرد. در آن سخنراني گفت: « ما و همه جوارح ما در خدمت خداوند متعال است. چشم ما دارد دشمن را تعقيب مي كند. پاي ما دارد به سمت دشمن حركت مي كند. دست ما ماشه را به سمت دشمن مي چكاند. از اين جهت خدا را شاكريم كه با تمام وجود در خدمت او قرار داريم. و در خدمت از بين بردن دشمن خدا و انقلاب و اسلام.» نكته مهمش اين جا بود كه گفت: « بچه ها شما به كربلا مي رويد.» نگفت من مي روم، چون در واقع مي توان گفت که ايشان به مقام شهود رسيده بود و مي دانست شهيد مي شود؛ به همين دليل نگفت ما مي رويم ، گفت شما به كربلا مي رويد. ديگر اين كه گفت: « وقتي به كربلا رفتيد ، به آقا امام حسين (عليه السلام) بگوئيد آقا جان ما ده سال است كه در راهيم ؛ اما دشمن سر راه ما را با مين سد كرده بود. عده اي را شهيد كرد، عده اي را مجروح كرد و دقيقاً ده سال بعد، يعني در سال 77 راه كربلا باز شد.» اين پيش بيني شهيد از حوادث ده سال بعد براي من خيلي عجيب بود!

در عمليات والفجر 8 من با آقاي فرومندي صحبتي داشتم. ايشان به من گفت: «من يك خواهشي دارم ؛ چون لباس سپاه مرا از من گرفتند، دوست دارم اين لباس به من برگردد تا بپوشم.» ـ ايشان احترام عجيبي به لباس سپاه مي گذاشتند ـ مي گفت: « من وقتي لباس سبز را به تن بچه هاي سپاه مي بينم ، حسرت مي خورم كه چرا من نبايد اين لباس را به تن داشته باشم؟» با برادر قاليباف صحبت شد و ايشان پيگيري كردند و با محسن رضايي صحبت كردند كه با آقاي موسوي اردبيلي صحبت كنند كه اين كار انجام شد و قضيه حل گرديد و لباس سپاه به تن ايشان برگشت. طي مراسم خاصي لباس به ايشان داده شد كه ايشان واقعاً‌ اشك شوق مي ريخت و خيلي خوشحال و شاداب بود.

حسن عليزاده :
يك روز مسئول واحد تبليغات لشكر براي انجام مأموريت ، يك ماشين لندکروز از من گرفت. بعد از اين كه از مأموريت برگشت ، متوجه شدم كه با ماشين تصادف كرده و سپر عقب ماشين صدمه ديده است. وقتي به آقاي فرومندي اطلاع دادم، او به من گفت:« مقصر خودت هستي. بايد اول كنار او مي نشستي و نحوه رانندگي اش را مي ديدي و بعد از كسب اطمينان ماشين را به او مي دادي. حالا هم بايد خسارت آن را پرداخت كني.»

محمود مكوندي :
از سبزوار به سوسنگرد اعزام شده بوديم ومن مدت يك ماه در آن جا بودم. يك روز براي تحويل گرفتن غذا رفته بودم ، كه ديدم آقاي فرومندي از اهواز آمده تا من راببيند واز من خبر بگيرد . اين بزرگوار آدرس من را پرسيده بود؛ تا بلكه بتواند مرا ببيند واز احوال من مطلع گردد. باديدن شهيد فرومندي تمام خستگي از تنم بيرون رفت. با ايشان صحبت كرديم ودر مورد كمبود امكانات مطالبي رابيان كردم . امكانات در حد صفر بود وما براي به دست آوردن 4 عدد فشنگ بايد كلي تقاضا مي كرديم. اين شهيد بلافاصله رفت ويك خمپاره براي من آورد؛ درحالي كه ايشان قائم مقام لشگر بود و موقعيت آن با يك بسيجي عادي فرق مي كرد.

محمد فلاح مقدم :
در عمليات كربلاي 4 مشكلاتي به وجود آمد وتعدادي از رزمنده ها به شها دت رسيدند . همين مسئله باعث شد تا روحيه ي نيروها تضعيف شود . آقاي فرومندي با نيروها صحبت كرد ودرباره ي عوامل اين مشكلات سخن گفت وعلت آن ها را بيان نمود . به محض اين كه سخنانش پايان يافت ، تمام بسيجي ها به او هجوم آوردند و همه مي خواستند او را در آغوش بگيرند. ايشان آمد و همان وسط جمعيت نشست وشروع به گريه كرد. همه نيروها دورش را گرفته بودند؛ و اوبه شدت مي گريست.

مرتضي رضائي:
روزي براي بدرقه ي آقاي فرومندي به ترمينال رفته بوديم، مدتي مانديم ولي از ايشان خبري نشد. تمام ترمينال را جستجو كردم اما پيدايش نكردم. نا اميد شدم و خواستم برگردم كه ناگهان يكي مرا صدا زد. وقتي گشتم ديدم آقاي فرومندي است كه پشت يك اتوبوس مخفي شده بود. علتش را پرسيدم. شهيد گفت: « تعدادي از رزمنده ها اين جا حضور دارند. اگر من را ببينند، گرد من جمع مي شوند. لذا صبر مي كنم تا همه بروند بعد من سوار شوم.» جالب اين جا بود كه ايشان هميشه در رديف آخر مي نشست تا مبادا جلب توجه كند.

محمد رضا رضايي :
يك روز كه به سپاه رفته بودم ، مشاهده كردم كه آقاي فرومندي مشغول تميز كردن موتور مي باشد. او در حالي كه آن را به دقت تميز مي كرد به من گفت:« آيا آن روز خواهد رسيد که همان طوري كه موتور خودمان را تميز مي كنيم ، موتور و ساير وسايل كه متعلق به سپاه است تميز كنيم و از آنها چون اموال شخصي خويش مراقبت نمائيم؟ »

ن.م سطوتي :
در عمليات والفجر 8 به همراه آقاي فرومندي براي بررسي وهدايت نيروها به جاده« ام القصر» رفتيم. در اين جاده يك سه راهي بود كه عراقي ها ديد كاملي روي آن داشتند. لذا در مقابل كوچكترين حركت عكس العمل نشان مي دادند. به همين منظور به اين سه راهي ، سه راه شهادت مي گفتند . عراقي ها شكاف هاي عميقي در اين جاده به وجود آورده بودند. لذا گودال هايي ايجاد شده بود كه پر از آب بود وبراي ماشين مشكل ايجاد مي كرد . ماشين ما داخل يكي از اين گودال ها افتاد . در همان موقع آتش سنگيني روي سر ما فرو ريخت . يكي از هواپيما هاي دشمن نيز هما ن منطقه را بمباران مي كرد. خمپاره ها به فاصله 5 متري ما اصابت مي كرد . آقاي فرومندي از ماشين خارج شد ودر آن وضعيت مشغول خارج كردن ماشين شد. بدون اين كه از كسي كمك بخواهد يا به سنگري پناه ببرد. كوچكترين نگراني يا اضطراب در چهره اين بزرگوار ديده نمي شد .

عليرضا بهبوديان :
در راه آهن تهران بودم. ناگهان آقاي فرومندي را ديدم كه يكه و تنها از قطار پياده شد. جلو رفتم و با او احوالپرسي كردم. بعد از ايشان پرسيدم:« چرا تنها آمديد؟ شما جانشين لشكر هستيد و با توجه به امكانات لشكر چرا از ماشين لشكر استفاده نكرديد؟» ايشان پاسخ داد: «آقا عليرضا، درست نيست يك ماشين به خاطر من از اهواز تا سبزوار بيايد.» من به ايشان گفتم:« شما متعلق به خودتان نمي باشيد و بايد بيشتر مراقب خود باشيد.» ايشان جواب داد: « تا خدا نخواهد هيچ آسيبي به ما نمي رسد. » بعد از آن به ترمينال رفت و با اتوبوس به شهرستان خود رفت.

به ملاقات آقاي فرومندي رفته بودم . شهيد فرومندي با آقاي علوي ، مسئول سپاه منطقه ، صحبت مي كرد . او از آقاي علوي تقاضا مي كرد که اجازه دهد به جبهه برود . او مي گفت: «من آن جا بيشتر مي توانم كار كنم و مثمر ثمر باشم. » به شدت اصرارمي كرد وتقاضا مي كرد تا او را به جبهه بفرستند كه با مخالفت ايشان مواجه شد .

محمد چناري:
آقاي فرومندي و نيروهايش در كانالي بودند كه يك تيربار عراقي آن كانال را زير آتش گرفته بود. آقاي فرومندي نقل مي كرد: « با خودم فكر كردم كه بهترين نيرو براي خاموش كردن اين تيربار خودم هستم و شخصاً بايد اين كار را انجام دهم.» به محض اين كه تصميم گرفتم تا بروم، يك نفر فرياد زد : «حاج آقا! اين عمل تو به اين معني است كه خيلي از نيروها بي فرمانده شوند.» با خودم گفتم:« اين حرف منطقي است و با معيار عقلي متناسب است. شايد بودن من براي نظام مفيد باشد.» ناگهان صدايي از درون من را به خود آورد كه آقا محمد، اگر نيرو نباشد تو نيز فرمانده نخواهي بود. مگر خون تو از خون بچه ها رنگين تر است. خلاصه تصميم گرفتم بروم. پدر و مادر پيرم، خانواده ام، آينده و سرنوشت آن ها، ذهن من را مشغول كرده بود و نگراني آنها باعث ترديد و دودلي ام شده بود ؛ كه اگر من نباشم چه بلايي سر آنها خواهد آمد؟ بر اين مسئله نيز غلبه كردم و وارد كانال شدم. همين كه وارد كانال شدم يك مسئله به ذهنم آمد و آن بدهكاري ام بود كه هيچ كس از آن اطلاع نداشت و در صورت كشته شدن من اين دين بر گردنم مي ماند. با خودم گفتم كه حق الناس است و خدا در اين مورد بسيار سخت گير و دقيق مي باشد و اگر من كشته شوم، در آن دنيا باز خواست خواهم شد. ناگهان ندايي در درونم نهيب زد كه اين شيطان است كه قصد دارد از راه دين وارد شود تا مرا از مسير تكامل باز دارد. به لطف خدا بر اين مكر شيطان نيز غلبه كردم و همان جا برگه اي كاغذ از جيبم بيرون آوردم و مقدار بدهكاري و شخص بستانكار را بر روي آن نوشتم تا اگر كشته شدم سندي باشد تا حق آن بنده خدا ضايع نگردد . شيطان از طرق مختلف به سراغم آمده بود كه اين طريق آخر همان دين بود كه من به خاطرش از همه چيز گذشته بودم. با نصرت الهي آن تير بار را خاموش كردم و هيچ اتفاق ناگواري هم براي من رخ نداد.

محمود خسروي :
وقتي آقاي فرومندي مجروح شده بود، من به ديدن ايشان رفتم. از جراحت و شدت آن سئوال كردم. ولي ايشان پاسخي نداد و گفت:«چيز مهمي نيست و ظرف سه روز آينده به منطقه مي روم. » ايشان بعد از سه روز رفت و خود را به عمليات شلمچه رساند. بعد از آن متوجه شدم كه جراحتش بسيار شديد بوده و پشت ايشان زخمي عميق برداشته است.

محمد ابراهيم موهبتي :
قبل از عمليات والفجر8 خدمت آقاي فرومندي رسيدم و به او گفتم :« بهتر است شما جلو نيائيد وهمان پشت خط به عنوان پشتيبان وهدايت كننده بمانيد . حيف است كه شما شهيد شويد چون وجود جنابعالي براي نيروها بسيار لازم است.» شهيد فرومندي پاسخ داد:« من طاقت دوري اين بچه ها را ندارم. دلم با اين هاست و مايلم كه همراه بچه ها باشم واصلاً نمي توانم پشت خط حضور داشته باشم.»

حسن عليزاده :
يك روز چند نفر از بچه هاي سپاه براي نصب پوسترهاي مربوط به شهدا به مسجد جامع سبزوار رفته بودند. عده اي از مخالفين سپاه و معاندين نظام از اين كار ممانعت كرده بودند. وقتي شهيد فرومندي مطلع شد، شخصاً براي نصب پوسترها رفت و با آن افراد درگير شده و آن ها آقاي فرومندي را كتك زده بودند. از طرف شهرباني آمدند تا اين افراد را دستگير كنند؛ ولي آقاي فرومندي مانع شد. ايشان گفت:« اسلام از اين مسائل زياد دارد. كسي كه مي خواهد اسلام را پياده كند و به دستور ولي فقيه عمل كند، بايد خود را براي اين مسائل آماده كند. »

صادق محمد زاده :
در عمليات كربلاي 5 يكي از پاسگاه هاي دشمن آتش سنگيني را روي نيروهاي ما مي ريخت. شهيد فرومندي در محل حاضر شد و با توجيه و هدايت نيروها باعث شد تا آن پاسگاه سقوط كند . اما زماني كه از بالاي خاكريز پايين مي آمد، چند تركش خمپاره به ايشان اصابت كرد و همين باعث شهادت ايشان شد .

آقاي فرومندي ارادت خاصي نسبت به امام داشت. بعضي اوقات حدود نيم ساعت به عكس امام خيره مي شد. و معتقد بود كه در چشمان امام نوري است كه انسان را جذب مي كند. يك روز به من گفت:«اگر امام به من بگويد كه خودم را بكشم اين كار را انجام خواهم داد. چون بايد مطيع امر او باشيم.»

محمد فرومندي :
يكي از رزمندگان نقل مي كرد كه فيلم عمليات بدر كه حالا معلوم نيست به چه نحوي به دست عراقي ها افتاده و به چه صورتي مانور نيروهاي اسلام را در «هور» فيلمبرداري كردند، اين فيلم را نزد ريگان (رئيس جمهور امريكا) بردند كه خيلي مايل به ديدن اين فيلم بوده تا ببيند كه اين بچه هاي بسيجي چگونه مي جنگند؟ با توجه به امكانات ضعيفي كه در اختيار اين بچه ها بود. ولي وي هر چند بار كه اين فيلم را را نگاه مي كرده كمتر آن را مي فهميده. يعني اگر روزي 10 بار اين فيلم را از اول تا آخر مي ديد باز هم چيزي نمي فهميد. نمي توانست نحوه مانور و پشتيباني و غيره را متوجه گردد. چون اين گونه افراد با يك سري حساب هاي مادي مي خواهند اين گونه جنگيدن را تحليل كنند و در حالي كه به جنبه هاي معنوي بي اعتنا هستند و توانايي درك آن را ندارند.

عليرضا بهبوديان :
در سال 1356 عملياتي به نام «تك مهران» آغاز شد. ما دو- سه گروهان از لشكر 5 نصر و منطقه ايلام بوديم، كه آموزش هاي مختلفي مي ديديم و شناسايي هاي مختلفي را انجام مي داديم. در اطراف مهران عراق عمليات هاي تحريك آميزي انجام مي داد و به هر جا كه حمله مي كرد قطعه اي از خاك جمهوري اسلامي ايران را جدا مي كرد. ما توسط بچه هاي اطلاعات شناسايي هايي را در اطراف مهران داشتيم و اخبار مبني بر نزديك بودن حمله عراق جهت تصرف مهران به ما رسيد. اين به خاطر ضرباتي بود كه در عمليات والفجر 8 متحمل شده بودند؛ كه در آن شهر فاو با آن موقعيت سوق الجيشيِ شمال خليج فارس، توسط نيروهاي ايران آزاد شده بود. بنابراين مي خواست به هر صورتي شده يك ضربه اي به ما بزند. بنابراين روي «مهران» خيلي خيلي مانور داد، تا سرانجام توانست مهران را بگيرد. موقعي كه خبر رسيد عراق عمليات انجام داده و مهران را تصرف كرده؛ سريعاً گردان هايي را كه در منطقه ايلام بود آماده كرديم و به طرف خط عملياتي حركت نموديم. منطقه اي در اطراف مهران وجود دارد به نام «صالح آباد» كه وابسته به مهران مي باشد. از صالح آباد كه بگذريم مقر عملياتي در كنار رودخانه «كنجان چم» بود. ما بعد از توقف كوتاه تقسيمِ كار كرديم و نيروها را به طرف خط مقدم حركت داديم. در صورتي كه نيروهاي عمده لشكر 5 نصر در «اهواز» بود و فقط 3 گردان در «ايلام» بوديم. ماشين هاي وانت و تويوتا مي آمدند و بچه ها را سوار مي كردند و به طرف خط مهران مي بردند. در آن موقع مسئوليت گروهان را من به عهده داشتم. نيروها را سوار تويوتا كرديم و از پل فلزي كه نرسيده به مهران است عبور كرديم. كله قنديِ مهران آن موقع سقوط كرده بود؛ ولي دشمن مي آمد كه جاده مهران _ دهلران را ببندد و به طرف خوزستان حركت كند. مأموريت گردان ما در پشت كله قندي، در يك شياري كه به خاك عراق منتهي مي شد بود و ما آن جا شناسايي خيلي كم انجام داده بوديم و مأموريتِ آن جا را به ما محول كردند. ما سه تا گروهان بوديم كه بنا به دستور هر گروهان از يك منطقه وارد عمل مي شد. گروهانِ ما را جلو بردند تا به يك نقطه اي رسيديم. گفتند:« از اين جا به بعد نمي توانيم با ماشين برويم.» ما نيروها را پياده كرديم. يك صد متر رفتيم ، بعد به يك مقري برخورد كرديم كه در اختيار ارتش بود. 4 _ 5 خمپاره 120 ميلي متري در اين مقر جاسازي كرده بودند. شهيد فرومندي با يك سرگرد ارتشي و چند نفر سرباز بالاي ارتفاع بودند و به قول خودش سينه به سينه با دشمن مي جنگيدند. تعجب كردم كه شهيد فرومندي از اهواز چگونه خودش را اين جا رسانده است و چه طور خودش تك و تنها اين جا است. به محض اين كه شهيد فرومندي چشمش به ما افتاد با خوشحالي صدا زد: «فلاني آمدي؟» گفتم:« بله حاج آقا.» از بالاي تپه سريع آمد. مرا بغل گرفت ، بوسيد و گفت: «چقدر نيرو داري؟» گفتم:« همين نيرو. دو سه تويوتا بيشتر نيست ؛ كه در حال حاضر مي بيني.» گفت :« فلاني نيروها را از ماشين پياده كن و دنبال من بيا.» نيروها را از ماشين پياده كردم. آن وقت خودم با شهيد فرومندي بالاي تپه رفتيم. گفت: « فلاني دشمن الان روبروست و دارد مي آيد. از تو مي خواهم كه شجاعانه و دليرانه سينه به سينه دشمن بروي و تمام اين ارتفاعاتي كه دشمن از ما گرفته ، همه را پس بگيري و از پا ننشيني تا به يك ارتفاع برسي كه مشرف به دشت عراق باشد.» ما هم گفتيم چشم. با توجه به اين كه از منطقه آگاهي نداشتم و شناسايي هم نداشتيم و روي آن منطقه هم كاري انجام نداده بوديم. سريع نيروها را سازماندهي كرديم و به قول شهيد فرومندي سينه به سينه دشمن نبرد كرديم. آن ها مي زدند و گاهي هم ما مي زديم. تا اين که تپه ها را به لطف خدا يكي يكي گرفتيم. خودمان را رسانديم به يك ارتفاعي كه از آن جا سه تا از شهرهاي عراق به نام« والمهار» ، «بدره» و يكي از شهرها كه حالا در ذهنم نيست ، در تيررس ما قرار داشت. يكي از شهرها كه جمعيت اندكي داشت را تخليه كرده بودند و ساكنان آن وارد شهر «بصره» شده بودند. نزديك غروب ما پيام داديم كه آقاي فرومندي ما اين كار را كرديم. ايشان تقدير و تشكر كردند. خيلي هم خوشحال بوديم. حدود 20 دقيقه به غروب مانده بود كه بچه ها گفتند:« حاجي مثل اين كه از بالاي سر ما نيروي عراقي دارد مي آيد. » ما با توجه به اين كه دسترسي به فرمانده گروهان داشتيم، تماس گرفتيم و گفتيم که ببينيد آن نيروهايي كه از بالاي سر مي آيند خودي هستن يا نه؟» چون فرمانده گردان يك مقدار عقب تر بود ، نتوانست آن ها را شناسايي كند. يك گروه فرستاديم دنبال آن ها كه ببيند اين ها كي هستند. بچه ها شايد به فاصله 100 متري نرسيده بودند كه فرياد زدند:« حاج آقا آن ها عراقي هستند.» و بلا فاصله عراقي ها به طرف بچه ها تيراندازي كردند. ما دستور عقب نشيني به همين ارتفاعي كه خودمان مستقر بوديم داديم. داشتيم در محاصره قرار مي گرفتيم. يك محاصره اي كه اصلاً فكرش را نمي كرديم. ارتفاعات عقبي را ما گرفته بوديم. و به طور كامل پاك سازي كرده بوديم. اما درست غرب آن ارتفاعات يك شيارهاي خيلي بزرگي بود كه روي آن ارتفاعات عراقي ها مستقر شده بودند. ما تصورش را نمي كرديم كه عراق به اين سرعت خودش را از آن ارتفاعات بالا بكشد. به هر حال ما در محاصره ي ناخواسته افتاده بوديم. مانده بوديم كه چه كار كنيم. دسترسي به فرمانده گروهان نداشتيم. تماس گرفتيم، اتفاقاً تنها كسي كه با ما تماس داشت شهيد فرومندي بود. گفتيم :«خلاصه حاجي ما چه كار كنيم؟ اين جا مانده ايم.» حاجي گفت: «هر طور است خودتان را نجات بدهيد كه جايتان نامناسب است و اگر مي توانيد خودتان را بالا بكشيد.» بالايي كه مورد نظر شهيد فرومندي بود را هم عراق گرفته بود. ما سه ضلعمان تقريباً در محاصره عراق بود. شمال غرب و جنوب. فقط مانده بود سمت شرق كه اگر بنا بود از سمت شرق عبور كنيم و خودمان را از محاصره نجات بدهيم، يك شيار عميقي بود كه خيلي وقت مي گرفت. شهيد فرومندي از طريق بي سيم گفت: « بياييد عقب. »گفتم:« آقاي فرومندي ما راه را گم كرده ايم. اصلا نمي توانيم راه را پيدا كنيم. چطوري بياييم؟» ايشان گفتند:« من شما را راهنمايي مي كنم .» قرار شد يكي - دو گلوله ي منور شليك كند يا گلوله رسام شليك كند تا ما بتوانيم با حركت به طرف آن خودمان را از محاصره نجات دهيم. با ايشان تماس گرفتيم؛ گفت:« آماده باشيد.» ما تماشا كرديم ديديم دو تا گلوله ايشان زد و ديگر داشتيم خودمان را آماده مي كرديم كه به طرف گلوله ها برويم كه ديديم عراق رمز ما را گرفته و دارد به سوي ما شليك مي كند. و ما در جا ميخ كوب شديم. گفتيم:« آقاي فرومندي ما چكار كنيم. اين گلوله ها مال چه كسي است؟ » گفت: « اين گلوله ها مال آن خوك هاي صحرايي است. شما به آنها توجه نكنيد. فقط آن مسيري كه ما به شما علامت مي دهيم از آن مسير بياييد.» خلاصه با آن پيام هاي رمزي توانست ما را از محاصره ي حتمي دشمن نجات دهد. بعداً به بچه ها گفتم:« اگر تلاش و فداكاري شهيد فرومندي نبود، ما روز بعدش مي بايست حتماً در شهر بدره عراق براي نيروهاي عراقي رژه مي رفتيم و دست هايمان را مي بستند و مثل اسير ما را از منطقه خارج مي كردند.» آن شب حدود ساعت 5 _ 6 صبح بود كه ما توانستيم دست شهيد فرومندي را بگيريم و از محاصره نجات پيدا كنيم. وقتي رسيديم؛ شهيد فرومندي با خنده گفت:« حاجي من گفتم برو آن ارتفاع را بگير كه مشرف بشود به دشت عراق. تو هم حرف مرا گوش نكردي.» گفتم:« آقاي فرومندي ما كه به اين منطقه آشنايي نداشتيم. گفتي برو تا آن ارتفاع كه مشرف بر دشت و شهر بدره است. ما هم رفتيم كار را انجام داديم . از ارتفاع بعدش خبر نداشتيم كه عراق مي آيد ما را از پشت محاصره مي كند.» خلاصه چند تا متلك به حالت خنده به ما گفت و ما از آن روحيه اي كه داشتيم درآمديم.



آثارباقي مانده از شهيد
در عمليات خيبر من به عنوان معاون تيپ امام صادق (عليه السلام) به همراه سه گردان حركت كرديم. ما در جلوي اين گردان ها حركت مي كرديم. در مسير عملياتي در روستاي «الصخره» ، پاسگاه الصخره قرار داشت. يك گروه 12 نفري از بچه هاي اطلاعات عمليات قرار بود اين پاسگاه را بگيرند، تا نيروها به راحتي در آن جا پياده و جاده هاي اطراف را پاكسازي كنند. اين گروه را حدود 8 ساعت زودتر از خودمان فرستاديم. ما تقريباً مطمئن بوديم كه اين گروه موفق خواهد شد؛ لذا اينجانب به همراه مسئول طرح و عمليات لشكر به همراه يك راهنما كه زبان عربي بلد بود، در جلوي گردان هايمان حركت كرديم و وارد منطقه شديم. در فاصله 3 كيلومتري پاسگاه قايقي را ديدم . بعد متوجه شديم كه بچه هاي اطلاعات عمليات خودمان هستند. البته توجيه قانع كننده اي براي تأخير در عمليات ارائه ندادند. من اين ها را براي انجام عمليات فرستادم و اين گروه بعد از وارد شدن به روستا به دليل وضعيت خاص آن گيج شده بودند و قايق را در محور و فاصله ديگري پياده كرده بودند. لذا موفق به انجام عمليات و گرفتن پاسگاه نشدند. قايقي كه من به همراه 4 نفر از بچه ها داخلش بوديم، به حساب اين كه بچه هاي اطلاعات عمليات رفته و روي پاسگاه عمل كرده اند، خود را به نزديكي محل رسانديم. هوا تاريك شده و حدود يك ساعت از اذان مغرب گذشته بود، ولي ما هيچ صداي درگيري نشنيديم و مطمئن شديم كه گروه اطلاعات عمليات پاسگاه را گم كرده اند. با قايق وارد روستا شديم. روستا در آب قرار داشت و اهالي آن براي طي مسافت و انتقال در روستا از بلم استفاده مي نمودند. ناگهان صداي شليك يك گلوله آر.پي.جي توجه ما را جلب كرد. از قرار معلوم اين شليك كار بچه هاي اطلاعات عمليات بود كه دژباني جاده را به جاي پاسگاه قلمداد كرده و اشتباهي به آن شليك كرده بودند. شليك گلوله و ورود ما به روستا باعث وحشت مردم شده بود. من به سكاندار قايق گفتم: «خودت را به خاكريز جلوي آب برسان.» قايق به خاكريز برخورد كرد و در اثر اين برخورد چند نفر از ما به خشكي پرتاب شديم. طوري كه ساعت مچي من جدا شد و من در همان وضعيت مشغول پيدا كردنش بودم ؛ يكي از بچه ها به پشت من زد و گفت: « حالا كه وقت اين كارها نيست.» از خشكي به جاده رفتيم. در اطراف جاده عده اي از مردم با حالت وحشت زده به ما نگاه مي كردند. در ميان آنها پيرمردي بود و من او را بغل كردم و بوسيدم و با زباني شكسته بسته به او گفتم: «ما جيش جمهوري اسلامي هستيم و شما اتخف.» به حركت در جاده ادامه داديم و من در جلوي بچه ها حركت مي كردم و در دو راهي به سمت چپ رفتم. در حالي كه دقيقاً نمي دانستم پاسگاه در همان جهت قرار دارد يا نه . بعد از مقداري حركت يك سنگر در مقابل خود مشاهده كرديم. زماني كه به 50 متري آن رسيديم منطقه در سكوت كامل بود و هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. در مقابل ما پاسگاه قرار داشت. البته ما در آغاز متوجه نشديم كه اين پاسگاه است چون نحوه ساختمان آن شبيه پاسگاه نبود. من زير جاده ايستاده بودم و از آنجا سنگر و اتاق هاي پاسگاه را مي ديدم. چهار تا از بچه ها نيز پشت سر من ايستاده بودند. ناگهان يك نفر به من نزديك شد. انگشت من روي ماشه بود ولي حدس زدم كه شايد از بچه هاي اطلاعات عمليات باشد. وقتي به من رسيد خم شد تا به من چيزي بگويد. همين كه شروع به صحبت كرد، متوجه شدم که سرباز عراقي است و ماشه را فشار دادم و او نقش زمين شد. با اين شليك از سنگر و اتاق هاي پاسگاه به طرف ما تيراندازي كردند. بعد به راهنما گفتم كه 3 گلوله آر.پي.جي به پاسگاه و سنگر شليك كند. بعد از شليك اين 3 گلوله آر.پي.جي سكوت عجيبي حكم فرما شد. من به همراه يكي از بچه ها به داخل سنگر رفتيم در آن هيچ كس نبود. پشت سنگر چهار خودرو قرار داشت. اطراف آن ها را گشتيم ولي هيچ خبري از سربازان عراقي نبود. بعد به طرف پاسگاه رفتم. انگشتم روي ماشه اسلحه بود. همين طور به طرف اولين اتاق پاسگاه مي رفتم كه ناگهان به طرف من شليك شد. فاصله من با اتاق 4 متر بود. گلوله ها به صورت رگبار بود. من يك لحظه حس كردم تمام بدنم سوراخ سوراخ شده، خودم را پشت ديوار پنهان كردم. برخي از اين گلوله ها به ديوار اصابت مي كرد و تكه هاي آجر بر سر و رويم مي ريخت. در همان حالت چند تير شليك كردم. صداي آه و ناله از داخل اتاق به گوشم رسيد. مطمئن شدم كه زخمي شدند. ولي مايه شگفتي بود كه حتي يك گلوله نيز به من اصابت نكرده بود. بعد از مدتي جنازه 2 سرباز عراقي به طرف پايين جاده غلت خورد. وارد اتاق شدم و يك لحظه احساس نياز شديدي به يك چراغ قوه كردم. همين كه اين مسئله توي ذهنم آمد يك چراغ قوه لوله اي در زير پايم نمايان شد. به والله احساس كردم كه كسي چراغ قوه را در آن مكان و براي من گذاشته. چراغ قوه را برداشتم و وارد اتاق شدم. ما چون به منظور انجام عمليات يا خط شكني نرفته بوديم؛ مهمات زيادي همراه خودمان نبرده بوديم و فقط دو خشاب داشتيم؛ كه در جريان درگيري يكي از خشاب ها هم خالي شده بود. مقابل اتاق دوم كه رسيدم ديدم چيزي جلوي پاي من افتاده. آن را برداشتم يك جيب خشاب كلاشنيكف است كه داخل آن 5 خشاب آماده قرار دارد. تمام اتاق ها را بازرسي كردم. هيچ خبري نبود و سربازان عراقي فرار كرده بودند. هر 4 نفرِ بچه ها را مأمور كردم تا مراقب باشند و به محض رسيدن گردان ها به من اطلاع دهند. يك ساعتي منتظر بودم. در همين فاصله به علت آشنا نبودن به منطقه و نداشتن امكانات ، دشمن به راحتي مي توانست ما پنج نفر را از بين ببرد. بعد كه اولين گردان رسيد و نيروهايش را پياده كرد. به دسته اول مأموريت دادم تا يكي از جاده ها را تا شعاع 5 كيلومتري پاكسازي كند و به مسئول اين دسته تأكيد كردم كه در اين مأموريت دقيق باشد و كوتاهي نكند و بعد از توجيه او دستي به پشت او زدم و او را به جلو هل دادم. او با حالت آماده همان طور كه اسلحه در دست داشت ، به طرف جلو حركت كرد كه ناگهان متوجه شدم از يك سنگر در زيرزمين 2 نفر با حالت تسليم بالا مي آيند. اين دو نفر از سربازان عراقي بودند ، كه در اين فاصله در اين مكان مخفي شده و تمام سخنان ما را شنيده و به راحتي مي توانستند ما را خلع سلاح كنند. اين دو نفر در حالي كه فرياد مي زدند: « انا دخيل الخميني» خود را تسليم كردند.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان شمالي ,
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

برچسب ها : فرومندي , محمد ,
بازدید : 182
[ 28 / 04 / 1392 ] [ 28 / 04 / 1392 ] [ ]
وحيدي,مهدي

 

هفتم خرداد 1338 به دنيا آمد . در آشخانه . آشخانه ،يکي از شهرستان هاي استان خراسان شمالي است .يادم مي آيد روز نيمه شعبان بود .براي همين اسمش را مهدي گذاشتيم .
لبخندي مي زند و کف دستش را روي پيشاني چروکيده اش مي کشد .شايد لحظه اي را به ياد مي آورد که آمدند و به او خبر دادند که صاحب پسر شده است .
نگاه منتظر مرا مي بيند ،ادامه مي دهد ،از همان بچگي عادت داشت توي هيئت هاي مذهبي شرکت کند .در فاصله ي مداحي ،مدام مي گفت صلوات .براي همين هم اهل هيئت اسمش را گذاشته بودند مهدي صلواتي .
مي خندد من همراهي اش مي کنم .چند گنجشک دور تر از ما روي زمين مي نشينند .
بزرگ تر که شد ،خودش براي اهل بيت مداحي مي کرد . مداحي را خيلي دوست داشت .بچه ي درس خواني بود .اهل محل همه دوستش داشتند.
مثل بچه هاي ديگرتان بود يا فرق مي کرد ؟
سرش را پايين مي اندازد و مي گويد :مهدي از همان اول پر جنب و جوش تر از بقيه بچه هايم بود .اين را همه مي گويند .
گنجشک ها نزديک تر مي آيند و زمين تازه شخم زده را مي کاوند .
در باره ي تحصيلاتش بگوييد .
چشم هايش را ريز مي کند و به نقطه اي خيره مي شود .
درسش را در بجنود تمام کرد .بله آنجا ديپلم گرفت .ديپلم فني گرفت . فکر مي کنم سال 58 بود .برايش رفتيم خواستگاري .خواستگاري همين زهره .عروسم را مي گويم .آن موقع شانزده ساله بود ..يک مراسم ساده و قشنگ برايشان گرفتيم .آن موقع مثل حالا نبود .حالا تجملات زياد شده .
وقتي با زهره خانم ازدواج کردند ،کجا زندگي کردند ؟

همين آشخانه ،،پيش خودمان .توي يک خانه زندگي مي کرديم ؛با محبت و صميميت .خيلي خوب بود .
شما آن موقع هم کشاورز بوديد ؟من از اول کشاورز بوده ام .مادر مهدي ،صديقه خانم هم از همان اول خانه دار بوده .وضع مالي مان بد نبود .خانه و زمين داشتيم .
از شغل مهدي بگوييد ؛از مسئوليت هايش .
بعد از انقلاب ،مسئوليت کميته آشخانه را به عهده گرفت .با شروع جنگ ،ديگر نمي شد او را ديد .اکثرا توي جبهه بود ؛مثل برادرهايش .من و مادرشام کاري به کارشان نداشتيم .بعد ها صاحب يک دختر و يک پسر شد .با زن و بچه هايش رفتند مشهد .بي آن که من بپرسم ،ادامه داد :مهدي دو بار مجروح شد .
نفس عميق مي کشد و جلوي بغضش را مي گيرد .
يک بار از ناحيه بازو و يک بار از ناحيه پيشاني ...اصلا علاقه خاصي به جبهه داشت .مطالعه را هم خيلي دوست داشت .
همه اش قرآن و نهج البلاغه مي خواند .بارها به او گفتم مهدي جان ،بيا به فکر يک تکه زمين برايت باشم ولي قبول نمي کرد .مهدي اهل زمين و زمين خريدن و اين جور کارها نبود .آرزويش فقط شهادت بود و همين طور هم شد .
انگار بار سنگيني از اندوه روي دوش پيرمرد مي گذارند .
آرزويش را مي شد توي حالت هايش ،سخنراني ها و نوشته هايش ديد .دوازدهم اسفند ماه 1363 توي جزيره مجنون شهيد شد .مي دانيد که همان طور که خودش دوست داشت ،جنازه اش توي جبهه ماند .ما روحش را تشييع کرديم .بهار دنيا آمد و زمستان شهيد شد.
منبع:"مجروح جنگي"نوشته ي سارا صائب،نشر ستاره ها-1385

 



خاطرات

سارا صائب:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
هوا ابري بود و باد ملايمي مي وزيد .ساعت 7 صبح بود .سرايدار مدرسه تازه در را باز کرده بود .قدم که به کوچه گذاشت ،متوجه شد باز هم يک نفر روي ديوار چيزي نوشته است .چند لحظه ميخکوب شد .چشم هايش را ريز کرد و زل زد به ديوار .سواد درست و حسابي نداشت ونمي توانست کلمات را خوب بخواند اما مي دانست که دوباره شعار نوشته اند .کار هر روزشان بود .نمي دانست چه کساني اين کار را مي کنند .چند قدم بر داشت و نگاهي به دور و بر انداخت .هيچ کس نبود .آرام ريش زبرش را خاراند و زير لب گفت لا اله الا لا .
مدير مدرسه گفته بود بايد بيشتر مراقب باشد تا شعار نويس ها را پيدا کنند .يک سطل رنگ و قلم مو داده بودند که هر روز صبح روي شعار ها را رنگ کند .او هم توي سکوت خود و با بي ميلي ،آرام آرام اين کا را انجام مي داد .و شعارها حرف به حرف و کلمه به کلمه زير رنگ ناپديد مي شدند .
هيچ کس نمي دانست چه کسي و يا چه کساني ،چه وقت و چطور مي آيند اين شعارها را مي نويسند و فرار مي کنند .هر چند برخي از بچه ها که دقيق تر بودند و روحيات معلم ها و هم کلاسي هاي خود را بهتر مي شناختند ،به بعضي ها شک مي کردند و حدس هايي مي زدند و گاهي توي گوش هم پچ پچ مي کردند اما به طور واضح چيزي نمي گفتند .
چند نفر از مسئولين مدرسه و بعضي از دانش آموزان ،اسم شعار نويس ها را گذاشته بودند .خرابکار . و تهديد مي کردند که اگر بفهميم چه کساني هستند و دستمان به شان برسد ،معرفي شان مي کنيم .
بعضي ديگر هم قند توي دلشان آب مي شد و با خودشان مي گفتند :اين شعار نويس ها هر که باشند ،خيلي پر دل و جرات اند و آن قدر زرنگ که تا به حا ل گير نيفتاده اند .
بچه ها يکي يکي بمدرسه مي آمدند و وارد حياط مي شدند .
کلاس ها تشکيل شد .سرايدار پير ،قلم مو را برداشت و مشغول کار شد .معلم ها و بچه ها موقع آمدن به مدرسه ،شعار جديد را خوانده بودند و عقيده و عکس العمل هر کس توي چهره اش ديده مي شد .
بعد از ظهر ،وقتي زنگ تعطيلي به صدا در آمد ،بچه ها به طذرف در هجوم بردند .مهدي وحيدي تنها و آرام از مدرسه بيرون آمد .زير چشمي نگاهي به ديوار انداخت و لبخندي زود گذر روي لبش نقش بست .هنوز بوي رنگ مي آمد .به طرف خانه راه افتاد .
وقتي رسيد ،خانه گرم بود و بوي غذا توي فضا پيچيده بود .مادر برايش غذا کنار گذاشته بود .کو کو و نان توي سيني گذاشت و آورد .
ناهارت را بخور .بعد برو سر وقت درسهايت .
مهدي غذايش را خورد و کتاب و دفترش را پيش کشيد .چشمش روي خطوط کتاب بود و حواسش جاي ديگر ولي سعي کرد حواسش را جمع کند و درسهايش را بخواند .

هوا کم کم داشت تاريک مي شد .از غروب به بعد ،همه جا ساکت و سوت و کور بود .تکاليف مدرسه را انجام داد .کتش را پوشيد و از خانه بيرون رفت .توي کوچه هاي خلوت ،از کنار ديوار ها حرکت کرد .انگار سرما را حس نمي کرد .به مدرسه که رسيد ،کنار ديوار ايستاد .نفس عميقي کشيد و شروع کرد به نوشتن شعار تازه روي ديوار .اين شعار را تازه ياد گرفته بود .؛از علي که اعلاميه ها و نوارهاي سخنراني را بين او و ديگران پخش مي کرد .
در همان حالي که شعار را مي نوشت ،احساس کرد اين کار هم اندازه درس خواندن مهم است .درس خواندن و هدف مند بودن را دوست داشت .بچه هاي محله و دوستانش هميشه مي گفتند :خوش به حالت .تو خوب مي فهمي .پر دل و جرات هم هستي .شايد توي زندگي به جايي برسي .
و مي خنديدند .
نوشتن شعار را تمام کرد .نفس عميقي کشيد .و عرق پيشاني اش را پاک کرد .نگاهي به اطراف انداخت .تمام در و پنجره خانه ها بسته بود .راه افتاد طرف خانه .ت.ي راه با خودش مي گفت :اگر کسي مرا ببيند و به ساواک معرفي کند چه ؟اگر به زندان بيفتم و از من بازجويي کنند و بپرسند براي چه شعار مي نوشتي و از چه کسي نوارها و اعلاميه ها را مي گيرم ،چه کار بايد بکنم .
به خانه رسيد سوال ها توي ذهنش رژه مي رفتند و راحتش نمي گذاشتند .
راستي ،امکان دارد ساواک مرا به جرم نوشتن شعار و نگهداري و پخش اعلاميه و نوار بگيرد
رفت توي اتاق و سلام کرد .پدر از بيرون آمده بود و نشسته بود .جواب سلامش را داد .مادر براي پدر چاي آورد .بخار سفيد رنگي از روي استکان بلند مي شد و مي پيچيد و کم رنگ مي شد و محو مي شد .
مهدي جان ،تو هم چاي مي خوري؟
نه ،مادر .
کنار بخاري نشست و به صورت آفتاب خورده پدر نگاه کرد و به دست ترک ترک و پينه بسته ي او .پيش خودش فکر کرد مي تواند مثل پدرش کشاورز باشد ولي باز بايد راه و هدف زندگي اش را مشخص مي کرد .چه يک کشاورز ساده مي شد و چه يک پزشک يا مهندس يا معلم .
به شعله آتش بخاري چشم دوخت .سر انگشتش را به بدنه بخاري چسباند و زير لب زمزمه کرد .
تو را با آتش مي سوزانند .
انگشتش را پس کشيد و يادش آمده که شنيده ساواکي ها سعي مي کنند بعضي از زنداني ها را با سوزاندن قسمتي از بدنشان به حرف بياورند .سر چهار انگشت يک دستش را از بخاري جدا نکرد .
ببينم چقدر مي توانم تحمل کنم .شايد مرا هم بگيرند و شکنجه کنند .بايد آمادگي همه چيز را داشته باشم .نکند که نتوانم جلوي زبانم را بگيرم و بچه ها را لو دهم .
دستش مي سوخت .تمام کف دستش را به بخاري چسباند .
بايد تمرين کنم .بايد آن قدر قوي باشم که اگر زماني دستگير شدم و شکنجه ام کردند ،بتوانم مقاومت کنم ولا م تا کام حرف نزنم .اگر دستگير شدم .نبايد باعث دستگيري ديگران شوم .
دستش مي سوخت .تحملش تمام شد .دستش را جدا کرد .کف دستش سرخ شده بود .پدرش را نگاه کرد .پدر چشم به گوشه اي دوخته بود و چاي مي خورد .
بايد محتاط تر از اين ها باشم .اگر خودم دستگير و شکنجه شوم ،طوري نيست اما اين مهم است که بتوانم سختي زندان را تاب بياورم تا علي و دوستان ديگرم در امام باشند .
از پنجره نگاهي به آسمان انداخت .ابرهاي شناور کنار مي رفتند و ستاره هاي درخشان و قرص ماه آهسته آهسته بيرون مي آمدند .به اين فکر افتاد که فردا شب روي ديوار مدرسه چه شعاري بنويسد .

اتاق شلوغ بود .همه جمع شده بودند توي کميته آشخانه .بچه ها دوست داشتند هميشه دور و بر مهدي باشند .او را مثل نگين انگشتر دوره کرده بودند .مهدي ساکت بود .سه چهار نفر بيشتر نبودند .کمي فکر کرد و آهسته گفت :پاسدار کم داريم .بايد فکري بکنيم .
انگار با خودش حرف مي زد .همه ساکت شدند تا ببينند ادامه حرفش چيست .همه ي آن ها دوست داشتند زير نظر مهدي کار کنند .بعضي که دنبال موقعيتي مي گشتند ،گوش هايشان را تيز کردند .آن ها گاهي مي آمدند و توي کارها کمک مي کردند .مي شد همان ها را عضو کرد .بستگي به نظر مهدي داشت .
مهدي گفت :مي خواهم بروم مشهد .
مرتضي پرسيد چرا ؟
بايد بروم و مسئله را مطرح کنم و جواب بگيرم .کارهاي ديگري هم دارم .
کي مي روي ؟
احتمالا همين فردا پس فردا .
روز بعد ،مهدي رفت مشهد .جواد که رفته بود در خانه شان .
مادر مهدي گفت :يک ساعت مي شود که حرکت کرده و رفته
مهدي درباره هر چيز کلي فکر مي کرد .موقعيت را مي سنجيد ،حساب و کتاب مي کرد و وقتي به نتيجه مي رسيد ،وارد عمل مي شد و دقيق و منظم کار را پيش مي برد .
بچه ها آمدند و توي اتاق نشستند ولي کلافه بودند .انگار چيزي گم کرده بودند .
خودمانيم ،دلمان برايش حسابي تنگ شده ها .
کار مي کردند و با هم حرف مي زدند و ساعت ها و دقيقه ها را مي شمردند تا بر گردد .جواد گفت :آقا مهدي براي من مثل برادر مي ماند .هر کاري بخواهم بکنم ،اول با او مشورت مي کنم .تا به حال هم ضرر نکرده ام .هميشه کمک حالم بودم .
علي گفت :براي من هم همين طور .من برادر ندارم ولي با وجود مهدي ،اين کمبود را هيچ وقت حس نکرده ام .
انگار وقت نمي گذاشت .جواد تازه از جايش بلند شده بود تا چاي براي خودش و علي بريزد و بياورد که آقا مهدي وارد شد .
سلام .
سلام آقا مهدي .
جواد و علي از جا بلند شدند .با مهدي روبوسي کردند و نشستند .
چه خبر ؟
گفتند مي توانيم پاسدار عضو کنيم .
بچه ها نتوانستند خوشحالي خود را پنهان کنند .اگر مهدي آن ها را هم مي ديد .خيلي خوب مي شد .هم به آرزويشان مي رسيدند و هم کنار مهدي مي ماندند .
مهدي کاغذ و خود کار بر داشت .
کساني که مايلند عضو شوند و شروع به کار کنند ؛آمادگي خودشان را اعلام کنند .
دست همه رفت با لا ،مهدي لبخند زد .
اسم هايتان را بگوييد تا ببينيم چند نفريد و به چند نفر نياز داريم .
همه اسم هايشان را گفتند .جواد کاغذ و خود کار را از مهدي گرفت و اسم ها را نوشت و داد دست مهدي .
بفرما .
مهدي نگاهي به اسم ها انداخت و گفت :نتيجه کار را فردا مي گويم .
شب مهدي به فکر بچه ها و شروع به کار آنها بود .وقت کم بود و کلي کار روي زمين مانده بود .پدر پرسيد هنوز نخوابيده اي ؟
لبخند زد .
شما برويد بخوابيد .من مي خوابم .
به چي فکر مي کني ؟
راستش ،به اين که تازه انقلاب شده و اوضاع جامعه هنوز سر و سامان نگرفته و اين که کلي کار و مسئوليت روي دوشمان است .
پدر سري تکان داد و گفت :خدا خودش کمک مي کند .
و آرام گرفت .مهدي خوابش نمي برد .رفت وضو گرفت و به نماز ايستاد .دو رکعت نماز خواند و دلش کمي سبک شد .کاغذي بر داشت و فهرست نيروها و عنوان و وظايفشان را نوشت .به ترتيب اهميت ،کارها را رديف و منظم کرد و رفت توي رختخواب دراز کشيد و توي ذهنش کارهاي فردا را مرور کرد .
صبح روز بعد ،اسامي پاسداران جديد را اعلام کرد و بچه هاي تازه عضو شده ،رفتند دنبال کارشان .
يک ماه خيلي زود گذشت .کارها نظم بيشتري گرفته بود .حسن نفس زنان از راه رسيد .
بچه ها آقا مهدي مي گويد جمع شويد براي گرفتند حقوق .
مگر بايد حقوق هم بگيريم ؟!
مردد رفتند .حقوق ها را که گرفتند ،هر کس چيزي مي گفت .علي گفت :چه مرتب و منظم .
جواد گفت :با آن که مقدارش کم است ولي باز دستشان درد نکند .
مرتضي گفت :ما که اصلا براي حقوق عضو سپاه نشديم .اصلا فکرش را هم نمي کرديم که حقوق هم مي دهند .اگر هم لازم دارند حاضريم همه اش را پس بدهيم .
حميد ادا در آورد و گفت :توي مشهد چقدر به فکر بچه هاي آشخانه هستند .
مهدي فقط سر تکان داد و لبخند زد .نظري نداد .فقط گفت :شما زحمت مي کشيد .از کارتان هم راضي هستم .حقتان است که حقوقتان را به موقع بگيريد .البته ان شا الله در آينده مقدارش را بيشتر مي کنند .
بچه ها خنديدند .اولين حقوقشان بود .علي به شوخي گفت :خدا کند هميشه همين طور به موقع حقوقمان را بدهند .
سه ماه گذشت .حقوق پاسداران تازه استخدام شده ،به موقع پرداخت مي شد .آن ها تازه حقوق گرفته بودند که علي از راه رسيد .رفته بود مشهد و تازه بر گشته بود .سلام و عليک کرد و نشست .مرتضي گفت :تازه حقوق داده اند .ما گرفته ايم ،تو مانده اي .برو بگير .
علي عرق پيشاني اش را پاک کرد و چيزي نگفت .حرکت هم نکرد .
چرا نمي روي ؟
هيچ مي دانيد که ...
حرفش را نا تمام گذاشت .
چي شده ؟
بچه ها دور او جمع شدند .جواد گفت :تو که با اين ريخت و قيافه و کارهايت ،ما را جان به سر کردي .بگو چي شده ؟
مشهد که بوديم ،حرف از پاسدارهاي آشخانه زدم .گفتم امور اداري شان انجام شده و حقوقشان هم به موقع پرداخت مي شود .مي دانيد چه گفتند .
؟
همه شانه با لا انداختند و لب ورچيدند .علي گفت :چند ماه است که حقوقمان را مي گيريم و به اين وضعيت عادت کرديم .ولي غافل از اين که ...
حميد پريد توي حرفش .
که خيلي کم است .
علي گفت :بگذار حرفم را بزنم .من که تعجب کردم وقتي فهميدم قضيه از چه قرار است .
همه يک صدا پرسيدند :از چه قرار است ؟
علي جا به جا شد و آهسته طوري که صدايش از اتاق بيرون نرود ،گفت :شايد آدم بعضي از کارها را مثلا از يک پيرمرد شصت هفتاد سا له ي دنيا ديده و مومن و با گذشت انتظار داشته باشد ولي اگر همين کار از طرف يک جوان بيست و يک ساله انجام شود ،باور کردنش مشکل است .
مرتضي که بي قرار شده بود ،پرسيد :چه کاري ،با با کمي واضح تر بگو ببينيم چه انتفاقي افتاده .
وقتي توي مشهد بودم ،خبر دار شدم که براي پاسداران تازه استخدام شده ي آشخانه ،هيچ حقوقي فرستاده نشده .
يعني چه ؟
پس اين حقوقي که ما مي گيريم از کجاست ؟
به هم ديگر نگاه کردند .قيافه ها حيرت زده بود و چشم ها از تعجب گشاد شده بود .چند نفر زود تر از بقيه چيزهايي دستگيرشان شد .
پس يعني ...
ولي آقا مهدي مي گفت از مشهد مي فرستند .
شايد ...
شايد حقوق خودشان را ..
بله .من هم توي راه بر گشت از مشهد به اين جا ،به همين نتيجه رسيدم که آقا مهدي حقوق خودش را بين ما چند نفر تقسيم مي کند .
جواد با صدايي آهسته گفت :راست مي گوييد .حا لا يادم آمد .يک بار آقا مهدي رفت و حقوق گرفت و آمد .ديدم که توي اتاق نشسته و دارد پول ها را مي شمرد و قسمت قسمت مي کند .بعد پول ها را گذاشت توي کشوي ميز .احتمالا بعدا همان ها را به ما داده .
مرتضي با دست موهايش را از روي پيشاني کنار زد و دستش را روي پيشاني اش گذاشت و گفت :من مي دانم که حقوق آقا مهدي هزار و پانصد تومان بيشتر نيست .آن وقت آن را هم بين ما تقسيم مي کند .پس براي خودش چيزي نمي ماند ...دير يا زود حقوق ما را مي فرستادند .کاش اين کار را نمي کرد حا لا فهميديم ،ديگر نبايد بگذاريم .
علي گفت :بايد جبران کنيم که بداند قدر خوبي هايش را مي دانيم .
حميد پرسيد چطوري جبران کنيم ؟
مرتضي گفت :واقعا چند تا آدم پيدا مي شود که براي اينکه کار کنانش دست خالي به خانه نروند ،حقوق خودشان را بين آنها تقسيم کند ؟
علي آه کشيد و به پشتي صندلي تکيه داد .ابرو با لا انداخت و زمزمه کرد .البته وقتي اين مسئله را شنيدم دو دل بودم که به شما هم بگويم يا نه ولي تصميم گرفتم تا شما هم در جريان باشيد .
جواد گفت :من مي خواهم به آقا مهدي بگويم از اين به بعد .وقتي حقوقم را از مشهد فرستادند ،آن وقت مي گيرم .
کسي به در زد .حسن وارد شد و گفت :آقا مرتضي ،آقا مهدي با شما کار دارد ؛ماموريت .
الان کجاست ؟
توي خيابان .گفت يک نفر ديگر را هم با خودت ببر .
مرتضي از جايش بلند شد و رو به جواد گفت :تو هم با من بيا .
مرتضي و جواد که رفتند ،علي پوشه اي را از توي کشو در آورد و روي ميز گذاشت .
به کارهايم برسم که دير شده
حميد تو فکر بود .گفت :بايد ازش تشکر کنيم .بنده خدا حتما خيلي سختي کشيده ؛وقتي اين سه ماه حقوق خودش را بين ما تقسيم کرده و چيزي براي خودش نمانده و دست خالي به خانه رفته .
علي نفس بلندي کشيد و گفت :نمي دانم اين را ديگر بايد از خودش بپرسيم .
و به خطوط کاغذ هاي توي دستش زل زد.

نه فقط من ،بلکه همه ي بچه هاي محله به او احترام مي گذاشتيم .توي چهره اش يک جور مهرباني و سادگي بود که باعث مي شد اعتماد کني و بتواني حرف دلت را صاف و پوست کنده به او بزني ،درد دل کني ،مشورت کني و نظرت را بخواهي .ظرفيت بالايي داشت و رازدار بود .وقتي توي خانه بودم ،دلم برايش تنگ مي شد .بلند مي شدم و مي رفتم کميته .انگار که برادرم را ببينم ،احساس آرامش مي کردم و دلتنگي ام بر طرف مي شد .
بلند شدم .دست و رويم را شستم و لباس پوشيدم .مادر گفت :صبحانه .
يک لقمه نان و پنير بر داشتم و راه افتادم .
خدا حافظ .
رفتيم کميته .وارد اتاق که شديم .ديدم آقا مهدي و حسن ايستاده اند و دارند حرف مي زنند .حسن هجده نوزده سال بيشترنداشت و به قول معروف تازه پشت لبش سبز شده بود .سرش پايين بود .و روي پيشاني اش عرق نشسته بود .آقا مهدي از او پرسيد :چرا زود تر اقدام نکردي ؟
حسن گفت :اگر وضع مالي ام خوب بود که دست دست نمي کردم .همين امشب با پدر و مادرم مي رفتم خواستگاري اش اما حالا بروم بگويم چه ؟پول ندارم که حتي برايش يک انگشتر بخرم .با کدام پول مي خواهم براي خودم و دختر مردم زندگي درست کنم ؟از درد بي پولي جرات نمي کنم قدم جلو بگذارم .
آقا مهدي فکر کرد و بعد از چند لحظه گفت :اگر بتوانم برايت يک وام جور مي کنم .شايد مبلغ زيادي نباشد ولي براي شروع زندگي کافي است .
حسن گفت :اگر اين کار را بکنيد که خيلي خوب مي شود .دستم خالي است .پدر و ماتدرم خيلي خوشحال مي شوند اگر بفهمند که مي خواهم ازدواج کنم و سر و سامان بگيرم .
ورفت .آن قدر خوشحال بود که سر از پا نمي شناخت .حتي مرا هم که کناري ايستاده بودم ،نديد و گذشت .پيش خود گفتم :شايد قسمت بود که من درست همين لحظه برسم اين جا و حرف هاي آقا مهدي و حسن را بشنوم تا من هم بتوانم با آقا مهدي حرف بزنم .
توي فکر بودم که با سلام آقا مهدي به خود آمدم .گفتم سلام آقاي وحيدي ،خسته نباشي .
چه خبر ؟
هيچ
توي دلم انگار کسي گفت :بي عرضه ،تو هم حرف دلت را بزن ؛همان حرفي که مدتهاست مي خواهي بزني .حد اقلش اين است که دلت سبک مي شود .يعني تو از حسن کمتري ؟صد رحمت به دل و جرات حسن .
انگار يک نفر ديگر – که از من عاقلتر و شجاع تر بود – از زبان من گفت :آقاي وحيدي !
بله !وقت داريد چند دقيقه به حرف هايم گوش دهيد ؟يک حرف خصوصي داشتم .
مساله اي نيست بگذاريم براي دو سه ساعت ديگر ؟
اصلا شما فقط ساعتش را بگوييد .
بعد از نماز ،وقت ناهار مي توتنيم با هم حرف بزنيم .خوب است ممنون
عقربه ساعت انگار حرکت نمي کرد .لحظه ها را مي شمردم تا ظهر از راه برسد .صداي اذان ظهر که به گوشم رسيد ،نفس راحتي کشيدم .از پشت ميز بلند شدم .وضو گرفتم و گوشه اي ايستادم و نماز خواندم - .بعد از نماز ،رويم را کردم طرف آسمان و زير لب گفتم :خدايا ،از خودت کمک مي خواهم .مرا هم به آرزويم برسان .
ياد روزي افتادم که آقا مهدي از من پرسيد :پس کي مي خواهي ازدواج کني ؟هنوز وقتش نرسيده ؟کي مي رسه ؟
اين سوالي بود که او از خيلي از جوان ها مي پرسيد و من اصلا رويم نشد که تصميم به ازدواج دارم ولي ...
يادم افتاد که بايد هر چه زود تر بروم .حتما نمازش را خوانده بود و منتظر بود .رفتم داشت کتابي از استاد مطهري مي خواند .يرش را بلند کرد .کتاب را بست و از انجا بلند شد .
سلام ،منتظرت بودم .
سلام از ماست آقاي وحيدي .اجازه هست ؟
بفرما .
رفتم و کنارش نشستم .کتاب را روي قفسه کتاب ها گذاشت .
خب اول حرف بزنيم بعد ناهار بخوريم يا اول ناهار ،بعد حرف ؟
اگر اجازه بدهيد اول حرف .
پس شروع کن .
سرم را پايين انداختم و آب دهانم را قورت دادم .کلماتي توي ذهنم مي آمدند و مي رفتند اما به زبانم نمي رسيدند که بگويم .سر خورده و نااميد شدم .خيلي سخت بود .کمک خواستن از آقاي مهدي سخت بود .موضوعي که مي خواستم در باره آن حرف بزنم ،زبانم را بند آورده بود .آن هم حالا توي اين موقعيت که تازه انقلاب شده بود .مردم در چه وضعي بودند و من به چه فکر مي کردم ؟جنگ شروع شده بود شهدا را مي آوردند و تشييع مي کردند و خانواده ها مراسم مي گرفتند و در خانه ها پارچه سياه مي زدند و حجله مي گذاشتند و آن وقت من فقط به فکر خودم بودم .ولي مطرح کرنش که خلاف نبود .من بايد مي گفتم و از آقا مهدي راهنمايي مي خواستم و مشورت مي کردم که من نمي خواستم قدمي خلاف شرع و اخلاق بر دارم .او هم حتما مثل يک برادر بزرگتر کمکم کمي کرد .مي شناختمش .تا جايي که مي توانست ،کسي را نا اميد بر نمي گردند .
صدايش مرا به خود آورد .تازه فهميدم که توي اتاقش نشسته ام و براي حرف زدن آمده ام .گفت پس چرا چيزي نمي گي ؟
جويده جويده گفتم :آقاي وحيدي !ياتدتان هست که يک بار از من پرسيديد که چرا ازدواج نمي کنم ؟
فکري کرد و گفت :من از خيلي ها اين را پرسيده ام .حا لا راستي راستي چرا ازدواج نمي کني ؟افرادي کوچکتر از تو دست به کار شده اند .نکند امروز آمده اي که جواب سوال آن روز را بدهي ؟
خنديد .گفتم :بله تقريبا .ببينيد ،توي فاميل ما دختري هست که من او را براي ازدواج در نظر گرفته ام اما مي ترسم .
چرا ؟مگر نمي داني در مسلخ عشق ،جز نکو را نکشند !
مي ترسم پدر و مادرش راضي نشوند و او را به من ندهند .
از کجا مي داني ؟خودم هم نمي دانم .احساسم اين را مي گويد .فکر مي کنم همين که قدم جلو بگذارم ،زمين و زمان دست به دست هم خواهند داد تا من و او به هم نرسيم .
آقا مهدي خنديد .وقتي مي خنديد و وقتي که توي فکر مي رفت ،جذابيت خاصي توي چهره اش موج مي زد .انگار يک پير مرد دنيا ديده بود که داشت حرف هايم را مو به مو گوش مي داد و هر جا لازم مي شد ونکته اي برايش جا نمي افتاد ،سوال مي کرد .دستهايم مي لرزيد و عرق سردي روي پيشاني ام مي نشست
تازه فهميدم که حسن حق داشت که با آشفتگي ،با آقا مهدي حرف مي زد .حرف زدن در باره ي اين طور مسائل ،خيلي سخت بود اما گريزي نبود .
پدرم که فوت کرده .مادرم هم بيمار اسست .راستش تا به حال حتي رويم نشده قضيه را با او مطرح کنم .
تصميمت جدي است ؟فکرهايت را کرده اي ؟همه چيز را سبک سنگين کرده اي ؟
بله .
فکر مي کني با آن دختر و خانواده اش سنخيت داري ؟
بله .اگر آن ها هم مرا قبول کنند و نظرشان مثبت باشد ،قضيه از نظر من تمام شده است .
پس يل علي ...
منظورتان چيست ؟يعني بايد چکار کنم ؟چطور به آنها بگويم ؟
آقا مهدي با دست زد روي شانه ام .
حا لا بلند شو ناهار بخوريم ،بعدا فکري در باره اين قضيه مي کنيم .
چه فکري ؟
چه خبر است ؟هيچ وقت همه ي در ها به روي آدم بسته نمي شود .با لاخره راهي پيدا مي کنيم .
بعد از ناهار ،چشم به دهانش دوختم .گفت :به نظر من ،اول اين قضيه را با مادرت در ميان بگذار .اگر موافق بود ،اقدام بعدي با من .
چه اقدامي ؟
اين که برويم پيش خانواده آن دختر و صحبت کنيم .
راستي ؟يعني شما اين کار را مي کنيد ؟واقعا برايم به خواستگاري مي رويد ؟
امتحان مي کنيم ببينيم چه مي شود .
مي دانم که اگر شما واسطه شويد و قدم پيش بگذاريد ،خانواده اش نه نمي آورند .
ان شا الله که همين طور است .
دوست دارم يک شريک خوب براي زندگي ام داشته باشم .
يک زن خوب که مرا از تنهايي در آورد و گکنار او احساس آرامش کنم .مادرم چند بار گفته که آرزو دارد مرا توي لباس دامادي ببيند .
مهدي خنديد و تازه فهميدم چه سخنراني آتشيني را شروع کرده ام .از خجالت سرم را انداختم پايين و سرخ شدم .

سر از پا نمي شناختم .آقا مهدي رفته بود با خانواده مرضيه صحبت کرده بود و آن ها اجازه داده بودند که من و مادرم برويم خواستگاري دخترشان .آقا مهدي گفت :مختصري که صحبت کردم ،ديدم نظرشان راجع به شما مثبت است .
پا قدم شما بوده ،آقاي وحيدي .
کمک خدا بوده که مهرت را توي دل آن خانواده انداخته .از شما تعريف کردند و گفتند يکي از جوان هاي خوب و با غيرت فاميل هستي .
خدا خيرتان بدهد ،آقاي وحيدي .اگر شما نبوديد و برايم بزرگي نمي کرديد ،نمي دانستم چکار کنم .باور کنيد بار ها مي خواستم اين موضوع را با شما مطرح کنم ولي رويم نشد .تا اين که آن روز ديدم داريد با حسن در باره ي همين مسائل صحبت مي کنيد .انگار عزمم جزم شد که من هم با شما صحبت کنم و راهنمايي بخواهم .
آقاي مهدي لبخند زد و گفت :ان شا الله شيريني عروسي ات !
خنديدم و گفتم :ان شا الله !
حالا ديگر فهميدم که چرا هميشه بچه ها مي گفتند :آقاي وحيدي ،هم در امور مربوط به کارش از دل و جان خدمت مي کند و هم در امور عادي زندگي .هر کاري از دستش بر آيد ،انجام مي دهد .خوش حالي مردم را دوست دارد .
اين را به وضوح مي شد از حالاتش مي فهميد .با يک جا نشستن مخالف بود . دوست داست آدم فعاليت کند و با اعتماد به نفس پيش برود و مشکلات را حل کند .دل همه را به دست آورده بود تا جايي که خيلي ها شوخي و جدي مي گفتند :آن قدر دوستش داريم و اعتماد به او داريم که اگر بگويد خودتان را توي آتش بيندازيد ،مي اندازيم ولي آقا مهدي آدمي نيست که اين را از کسي بخواهد .

صبح زود بود .مهدي نماز صبحش را روي پشت بام خواند .خنکاي صبح ،تنش را مور مور کرد .اهميتي نداد .هوا کم کم داشت رو به سردي مي رفت .
از بام آمد پاييبن و رفت توي اتاق .قرآن روي طاقچه بود . آن را برداشت و نشست .آن را بوسيد و پيشاني رذا به آن چسباند و پلک هايش را روي هم گذاشت .زمزمه وار با خدا حرف زد .بعد قرآن را باز کرد و مشغول خواندن شد .
لحظه اي به يک نقطه خيره شد و بر نامه هاي روزش را در ذهن مرور کرد .بايد به کارهاي ديگر رسيدگي مي کرد .قرآن را دوباره بوسيد و سر جايش گذاشت .
بلند شد .لباسهايش را پوشيد و راه افتاد .در حياط را باز کرد ،زير لب بسم الله گفت و پا را از چهار چوب در بيرون گذاشت .
نسيم صبحگاهي همراهي اش کرد .
خدا يا ،به اميد تو .
رفت طرف کميته آشخانه .وقتي رسيد ،جز جواد که نگهبان بود ،همه خواب بودند .چشم هاي جواد از بي خوابي سرخ شده بود و قيافه اش خسته .آنهايي که براي نگهباني تعيين مي شدند ،مي دانستند که اگر براي لحظه اي سر پست چرت بزنند يا خوابشان ببرد ،بايد جوابگوي مهدي باشند .مي دانستند که درمورد انجام وظيفه ،اشنا و غريبه هم سرش نمي شود .از همه هم ،نسبت به خودش سخت گير تر است .حميد هميشه مي گفت :نسبت به خودش که از سختگيري هم مي گذرد .بي رحم مي شود .
و بچه ها مي خنديدند .
هيچ کس نمي خواست او را ناراحت کند يا ناراحت ببيند .
بچه ها سعي مي کردند حرف هايش را گوش کنند و نافرماني نکنند و گرنه ،هم دچار عذاب وجدان مي شوند و هم اين که حساب شان با کرام الکاتبين بود و بايد خودشان را براي باز خواست هاي مهدي آماده مي کردند .وقتي فرمان مي داد ،نبايد خلافش انجام مي شد .مگر اينکه توجيه منطقي پشت سر آن بود .سکوت بر قرار بود و فقط صداي نفس نفس بچه هايي که توي اتاق خوابيده بودند ،مي آمد .يکي دو نفر هم خرو پف مي کردند و انگار به خواب عميقي فرو رفته بودند .مهدي آرام آرام روي پنجه پا حرکت کرد .تا قدم هايش طنين نداشته باشد .و بچه ها را بيدار نکند .هنوز زود بود .نمي خواست سحر خيزي او باعث مزاحمت ديگران شود .
او به سحر خيزي عادت داشت .هر نيمه شب ،قبل از اذان صبح ،نماز شب مي خواند و قرائت چند صفحه از قرآن .اکثرا ديگر نمي خوابيد تا آفتاب طلوع مي کرد و او بلند مي شد تا سر کار برود .
بچه ها به شوخي مي گفتند :آقا مهدي از ساعت هم دقيق تر است اصلا انگار اين مرد خواب ندارد .
رفت طرف دستشويي ها .نگاهي به دور و بر انداخت .باز هم دستشويي ها بايد نظافت مي شدند .بر سر شستن دستشويي ها چند بار بين بچه ها بگو مگو پيش آمده بود .يکي مي گفت :که من همين چند روز پيش شستم .
آن يکي مي گفت :دو ماه پيش را مي گويي ؟
ديگري مي گفت :قرعه کشي مي کنيم .
يکي ديگر مي گفت :نخير قبول نيست .من هر دفعه سر نوبتم دستشويي ها را نظافت مي کنم .به من چه که بقيه بي انضباط هستند .
سخت ترين کار در نظرشان همين کار بود .
از اين فکر ها مهدي خنده اش گرفت .
از دست اين بچه ها !
مهدي آرام آستين هاي پيراهنش را با لا زد .پاچه هاي شلوارش را با لا کشيد .اول همه جا را آب گرفت و بعد شروع کرد به شستن .
وقتي کارش تمام شد ،دوباره لباسش را مرتب کرد .آب سرد دست وپاهايش را سرخ کرده بود .رفت توي اتاق .بچه ها کم کم داشتند بيدار مي شدند .خميازه مي کشيدند و لباسهايشان را مي پوشيدند .مهدي وارد شد .
سلام .
مرتضي قبراق و سر حال بلند شد .
سلام آقا مهدي .
سلام .
حميد هم تند بلند شد .
سلام آقاي وحيدي .
سلام .
بچه ها کم کم از جايشان بلند مي شدند .مهدي گفت زود تر بلند شويد که کلي کار داريم .يا الله ديگر .
و رفت توي اتاق ديگر .
سپيده زد و صبح شروع شده بود .هواي خنک توي صورت هر کس که مي خورد ،خواب را از سرش مي پراند .مرتضي و حميد رفتند طرف دستشويي .همه دستشويي ها خيس و تميز بود .مرتضي و حميد نگاه معني داري به هم ديگر انداختند .
حميد گفت :به به چقدر تميز !انگار باز هم ...
مرتضي آهسته و کلمه به کلمه گفت :باز هم يک آدم خوب آمده و قبل از اين که ما بيدار شويم ،دستشويي ها را تميز کرده .
حميد گفت نکند جواد وقتي ما خواب هستيم ،مي آيد اين جا را تميز مي کند ؟
قبلا گفته ام ،باز هم مي گويم .من حدس مي زنم اين آدم همين آقا مهدي خودمان باشد .جواد هيچ وقت پستش را ول نمي کند بيايد اين جا را تميز کند .
حميد گفت :چرا بايد اين کار را بکند ؟نا سلامتي رئيس اينجاست .براي خودش کسي است .
مرتضي گيجگاهش را با انگشت خاراند و گفت :از آقا مهدي اين کارها بر مي آيد يک ذره تکبر توي ذات اين مرد نيست .
بعضي کارها را مي کند و اصلا به روي خودش نمي آورد .
حخميد گفت :از کثيفي و مگس خبري نيست .
به صورتش آب زد .مرتضي رفت توي فکر .
خودش است .آقا مهدي است که صبح هاي زود مي آيد و دستشويي ها را مي شويد .سن و سالش از خيلي از ماها کمتر است ولي ايمانش ...
حميد گفت :اگر اوست پس خيلي از بچه ها هنوز خبر ندارند .و گرنه نمي گذاشتند .
مرتضي موهايش را جلوي آينه با دست مرتب کرد .
شايد بعضي ها مثل ما مي دانند ،،بعضي ها هم نمي دانند .اين مهم نيست .مهم آقا مهدي است که اين کار را مي کند .
خيلي دوست دارم مثل او باشم .ساده ،بدون تکببر،آدم احساس مي کند هر کاري که اين مرد مي کند ،براي خداست .
بچه هاي ديگر هم به طرف دستشويي ها مي آمدند .بعضي ها متوجه تميزي دستشويي ها شدند و بعضي آن قدر خواب آلود بودند که متوجه نشدند ولي اين مهم نبود .مهم آقا مهدي و کارش بود .


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان شمالي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : وحيدي , مهدي ,
بازدید : 169
[ 28 / 04 / 1392 ] [ 28 / 04 / 1392 ] [ ]
شجيعي,سيد ابراهيم

 

دوم آبان ماه سال 1335 ه ش در روستاي رئئين از توابع شهرستان اسفراين به دنيا آمد. او ششمين و آخرين فرزند خانواده بود. تا کلاس پنجم در زادگاهش به تحصيل پرداخت.
به پدر در کار کشاوزي کمک مي کرد، با او به مسجد مي رفت و نماز مي خواند. کودک پر جنب و جوش و فعال و کنجکاوي بود. صميمي و دوست داشتني بود و اوقاتش را به درس خواندن، کمک به خانواده و مطالعه مي گذاشت. نيکوکار، پاک و امين بود و او را سيد ابراهيم امين مي گفتند و درستکار و شجاع مي شناختند. بعد از اتمام کلاس پنجم به مدرسه اي در گنبد رفت و تا کلاس سوم راهنمايي در آنجا به تحصيل پرداخت و به علت بازگشت خانواده به روستا ترک تحصيل کرد. بعد از آن براي کار به اصفهان رفت و در آنجا به کار پارچه بافي مشغول شد و سپس به کار در ذوب آهن پرداخت. قرآن، مفاتيح و رساله را مطالعه مي کرد. پدر و مادرش را خيلي دوست داشت.
در سال 1354 به خدمت سربازي رفت و آموزش هوايي و چتربازي ديد. به علت شکستن پايش در پرش از هواپيما بقيه سربازي را در تدارکات پايگاه مربوطه گذراند.
از ابتدا دوست داشت خدمتگذار مردم باشد و براي مردم کار کند. دوست داشت قدرتي داشته باشد تا تمام قاچاق‌چيان خلافکار را توبيخ کند. جوانها را به خواندن قرآن و نماز دعوت مي کرد و خانواده را به صبر و بردباري و صرفه جويي و کمک به محرومان توصيه مي کرد.

بعد از پايان خدمت با خانم فاطمه نيازي پيمان ازدواج بست که مدت زندگي مشترکشان ده سال طول کشيد و ثمره اين اين ازدواج چهار فرزند به نام هاي مهدي، زينب، سميه، و زهرا مي باشند. در دوران انقلاب در مبارزات بر عليه حکومت شاه شرکت مي کرد. راهپيمايي‌ها را سر و سامان مي داد و ديگران را به شرکت در آن دعوت مي کرد.

بعد از انقلاب عضو کميته انقلاب اسلامي اسفراين شد و در سال 1358 وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سبزوار شد.
يک سال پس از ازدواج، خداوند پسري به او داد. بچه ها را دوست داشت و به آنها احترام مي گذاشت و مي گفت: بايد به بچه ها محبت کنيم. با خوش رفتاري و حوصله با آنها بازي و آنها را سرگرم مي کرد.
بعد از تولد فرزندش با سمت فرمانده گردان به کردستان و جبهه سر پل ذهاب رفت و مدت سه ماه در آنجا ماند. به کوچک و بزرگ احترام مي گذاشت.
در عمليات مسلم بن عقيل در جبهه سومار چهار دندان خود را از دست داد. در عمليات طريق القدس و بيت المقدس شرکت کرد که در عمليات طريق القدس در جبهه بستان از ناحيه دست مجروح شد. در 22 بهمن ماه سال 1362 بعد از به پايان بردن يک ماه آموزش فرماندهي، بار ديگر به جبهه رفت و در اسفند ماه همان سال در عمليات خيبر شرکت کرد. در آبان ماه سال 1363 با فرمانده گردان جبار در عمليات ميمک شرکت کرد که از ناحيه سر و در اسفند ماه همان سال در عمليات بدر از ناحيه سينه و شش ها مجروح شد. دکتر معالج يک سال استراحت براي او تجويز کرد، ولي سيد ابراهيم بعد از يک ماه بار ديگر به جبهه رفت.
به نماز اول وقت اهميت زيادي مي داد و در مراسم مذهبي و عزاداري شرکت مي کرد. موضع سياسي او تنها دفاع از ولايت و خط رهبري بود و بر فرامين امام تکيه داشت و بي چون و چرا مجري دستورات رهبري و فرماندهان رده بالاي خود بود.داراي اخلاق حسنه بود. به طوري که در لشگر 5 نصر همه فرماندهان از فرمانده لشگر گرفته تا فرماندهان گردانها به شخصيت ايشان اهميت مي دادند و حرفهايش را تاييد مي کردند و با يک برخورد طرف مقابل را عاشق خود مي کرد. در نماز شب ناله مي کرد و از حضرت فاطمه الزهرا در خواست پيروزي داشت و همچنين شهادتش را طلب مي کرد.
سيد ابراهيم شجيعي در تاريخ 23/11/1364 در منطقه عملياتي والفجر 8 بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسيد.
پيکر پاک اين سردار شهيد در بهشت شهداي سبزوار به خاک سپرده شد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386


وصيتنامه
...چه تاسفي را اندوهناک تر از اين مي دانيد که از اين لحظات مکرر و پر برکت انقلاب اسلامي که شب و روز ما را فرا گرفته است، کم توجه عبور کنيم. اين انقلاب دارد با تمام ظالمان مي چنگد، اما تو به انتظار نشسته اي که امام زمان بيايد و همه ظالمان را از بين ببرد. بدان و آگاه باش که منتظران آقا امروزه با ما لبهايشان و جانهايشان در جبهه و پشت جبهه فرياد سر مي دهند: يا مهدي ادرکني. سيد ابراهيم شجيعي


خاطرات
پدرشهيد:
او هميشه همدم ما بود و هر جا که بود به ياد ما بود و مرتب نامه مي نوشت و تلفن مي کرد و به ما سر مي زد. هنگامي که روستا مي آمد، قاچاق فروشها از او مي ترسيدند و تا وقتي در روستا بود بود کسي از قاچاق فروش ها جرات نمايان شدن را نداشت. در دوران انقلاب جور ديگري بود و کمتر او را مي ديديم. بارها ساواک، او را دستگير مي کرد.

همسرشهيد:
به مطالعه و عبادت مي پرداخت و به طور شبانه روزي در سپاه فعاليت مي کرد و کار براي خدا را به استراحت و خواب ترجيح مي داد. در جذب نيرو فعال بود و سخنراني‌هاي متعددي در سطح شهر و روستا و مدارس داشت و جنگ را جنگ حق عليه باطل مي دانست و مي گفت: بايد به جبهه بروم. سفارش مي کرد که دست از انقلاب و اسلام برنداريد. در خط ولايت باشيد و حجاب خود را رعايت کنيد و فرزندان را به بهترين نحو تربيت کنيد تا آنها هم در آينده حافظ انقلاب و اسلام باشند. از جمله آرزوهايش رسيدن به کمال انساني و سلامتي رهبر و بزرگترين آرزويش رسيدن به درجه رفيع شهادت بود. هر بار که از جبهه باز مي گشت، مي گفت: خداوند اين دفعه توفيق برگشت را به من داد، اما شايد ديگر برگشتي نباشد و حلاليت مي طلبيد و از همه خداحافظي مي کرد و مي گفت: از شهادت من هراسي نداشته باشيد.

مادر شهيد:
وقتي از جبهه مي آمد، به او مي گفتم: ديگر بدن تو سوراخ سوراخ است، لازم نيست به جبهه بروي. بيا و دست زن و بچه ات را بگير و مدتي به روستا پيش ما بيا تا ما هم از دلتنگي بيرون بياييم. او در جواب مي گفت: مادرم. اگر من نروم يا ديگران نروند، مي داني چه خواهد شد؟ ديگر از اسلام خبري نخواهد بود و هر يک از ما دست يک کافر خونخواه خواهيم افتاد که ايمان و انسانيت ندارند. پس بايد به اين انقلاب و جنگ تا جايي که توان داريم کمک کنيم.

به او خبر داده بودند که بيا مبلغي واريز کن که بروي مکه و ايشان گفته بود. مکه من همين جا است و به زودي به مکه اي خواهم رفت که خشنودي خدا در آن است و آن شرکت در عمليات بود. در تابستان 1360 فرماندهي عملياتي سپاه اسفراين را بر عهده گرفت و مدت يک سال و نيم در اين پست انجام وظيفه کرد. دوباره او به همراه خانواده مورد تهاجم قرار گرفت ولي جان سالم به در برد.

علي اصغر مهري:
سيد ابراهيم هميشه مي گفت: يک مومن براي خدا کار مي کند تا اجرش را خدا بدهد. با بوق و کرنا نمي توان کار کرد. کار براي ريا بهتر است انجام نشود. چون روسياهي دارد، هم خود را گول زديم و هم خدا را و خدا ما را نخواهد بخشيد. او همه را به کسب تقوا، پرهيز از گناه و پرهيز از خودخواهي و رياست طلبي و مقام خواهي توصيه مي‌کرد و مي گفت: دنيا براي من هيچ ارزش ندارد و فرماندهي برايم يک پشيزي نمي ارزد. شهيد شجيعي مرد عمل بود و عمل و کارش بيشتر از حرفش بود و هميشه مي گفت: مرد در ميدان عمل شناخته مي شود.
او آن قدر محبوب بچه هاي رزمنده بود که همه دوست داشتند در کنار او و در واحد و گردان او فعاليت کنند.
در کارهاي دسته جمعي هيچ کس احساس نمي کرد او فرمانده است. خاضع و خاشع بود و در تمام کارها از جمله: در تميز کردن، توزيع غذا، جارو کردن و کندن سنگر پيشقدم بود. هيچ فرقي بين خود و ديگران قائل نبود. هميشه خود را مديون مي دانست و بيشتر از ديگران کار مي کرد.
او هميشه مي گفت: براي خدا کار کنيد، از کسي توقع پاداش و تشويق نداشته باشيد. استقامت کنيد و ديگران را به امر خير و نيکي دعوت کنيد. از گلوله و خمپاره نترسيد و بدانيد که اگر ترکشي از طرف خداوند مامور نباشد، به شما اصابت نخواهد کرد. در مقابل دشمن مثل کوه محکم و استوار باشيد.
آن قدر اعتماد به نفس داشت که هر جا مشکل ترين عمليات بود، نيروهايش را آماده مي کرد و خود پيشقدم بود و تا آن منطقه را فتح نمي کرد، عقب نمي آمد. آخرين حضور او در عمليات والفجر 8 بود.

محمد ابراهيم موهبتي:
قيافه مصمم و مردانه او مرا ياد مالک اشتر مي انداخت. يکي از شبها در منطقه عملياتي والفجر 8 در حال سخنراني بود که جذب سخنان او شدم. او مي گفت برادران رزمنده، ما شما را به زور نياورديم. اينجا صحنه نبرد و شهادت است و اگر کسي مي ترسد يا اينکه در هنگام پيشروي پا عقب مي گذارد، بهتر است همين حالا ما را تنها بگذارد. مي گفتند: اگر من شهيد شدم از روي جنازه من رد شويد و به جلو برويد و مبادا روحيه شما تغيير کند. شما نبايد به شخصي متکي باشيد. بعد از سخنراني او را براي صرف غذا دعوت کردم. بعد از غذا با حالت خاصي چشمهايش را به آسمان دوخت و گفت: خدايا، ماهم آماده شهادت هستيم. خدايا، ديگر خجالت مي کشم به سبزوار برگردم و به چهره پدران و مادران شهدا نگاه کنم.
من به ايشان گفتم: شما هنوز حيف هستيد و ما به وجود شما نياز داريم و از شما روحيه مي گيريم، اما ايشان گفت: برادر موهبتي، اين غذا و اين عمليات آخرين غذا و عمليات من است. اين گردان عبدالله تا حالا چندين فرمانده را که هيچ کدام بيشتر از يک سال دوام نياورده شهيد کرده و اين بار هم نوبت من است.

علي اکبر بابايي:
بعد از رسيدن به اهداف از پيش تعيين شده در عمليات والفجر 8، ايشان به همراه مسئول تدارکات گردان براي بررسي کمبود ها با موتور در خط مقدم بودند و مانند پدري مهربان به سنگرها سر مي زدند و جواب بچه ها را با لبخند مي دادند که چهره ايشان چهره ديگري بود و از آرامش خاصي برخوردار بود. در همين زمان در ميان نخلستان بر اثر اصابت ترکش توپ دشمن به شهادت رسيد.

اصغرفکور:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
آخرين لقمه را به دهان گذاشت و از جا بلند شد .مادرش آمد و تو چهار چوب در ايستاد .
يک لقمه ديگر بخور .راه دور است ،بخور مادر .
ابراهيم به چشمان خيس مادر نگاه کرد .سعي کرد لبخند بزند اما بغض گلويش را چسبيد .پدرش بقچه گره زده را زير بغل گرفته بود و نگاه مي کرد .
بجنب پسر الان آفتاب مي زند .
ابراهيم نگاهش را از چشمان خيس مادر بر داشت و به طرف کفش هاي لاستيکي اش رفت .مادر آه کشيد و صدايش به گوش رسيد .
در پناه خدا باشي ،ابراهيم .
ابراهيم از ايوان گلي به حياط پريد .مرغ و خروس ها پر سر و صدا ه اطراف فرار کردند .مادر لبخند زد ابراهيم بر گشت و نگاهش کرد .
زود بر مي گرديم .
مادرش سر جنباند .چارقدش را به صورت کشيد .هواي صبحگاهي خنک بود .ابراهيم براي آخرين بار به درخت هاي کوتاه و بلند نگاه کرد .دلش از غصه اي مي سوخت .دوست داشت همه رنگ و بو روستا را با خودش ببرد .هميشه وقتي تابستان مي رسيد ،همين حال را داشت .
تند تر بيا بچه جان ،دير برويم ميني بوس مي رود .
ابراهيم پا تند کرد و به کنار پدرش رفت .مي توانست صداي نفس هاي ا.و را بشنود .به ياد دوسه شب گذشته افتاد .پدرش از شنيدن خبر کربلايي کاظم حسابي ذوق کرده بود .وقتي به خانه رفته بودند ،اولين کسي که خبر رفتن شان به کرج شنيد ،مادرش بود .پدرش گفته بود اگر اوضاع کار رو به راه باشد ،تا آخر سال خيالش راحت است .
حواست کجاست آقا جان ،تند تر بيا .
ابراهيم به خودش آمد .فاصله اش با پدرش زياد شده بود .دوباره پا تند کرد .خوشحال بود که مي تواند کمک حال پدرش باشد .
از دور صداي خرناس اگزوز ميني بوسي به گوش مي رسيد .
جلوي قهوه خانه شلوغ بود .کارگر ها بقچه به دست ،منتظر بودند تا راننده از قهوه خانه بيرون بيايد .
حواست باشد شاقول را گم نکني .
ابراهيم دستمال يزدي را که شاقول و ترازو در آن بود ،رو به پدرش گرفت .
حواسم جمع است ،ببين چه گره ي محکمي زدم .
پدر روي سکو نشست و مثل همه منتظر شد کربلاي کاظم هم لنگان لنگان رسييد .ابراهيم شنيده بود که او از روي داربست افتاده .است .
گرسنه که نيستي ؟
ابراهيم به چشم هاي منتظر پدرش نگاه کرد و گف :نان و پنير داريم ،مي خواهي بدهم ؟
پدر حواسش جاي ديگر بود .کربلايي کاظم رسيد و چاق سلامتي کرد .
سر خيز باش تا کامروا شوي .
ابراهيم خنده اش گرفت .پدرش از جا بلند شد و با کربلايي دست داد .ابراهيم ناخوداگاه نگاهش به دست هاي آن دو افتاد به نظرش رسيد دست ها مثل چوب خشکي است که بد جوري رنده خورده باشد .
بلند شو ،بچه جان .
ابراهيم با صداي بلند از جا بلند شد .جمعيت جلوي قهوه خانه براي راننده صلوات فرستادند .جوان تر ها به کربلايي کاظم راه دادند تا زود تر سوار شود .ابراهيم براي لحظه اي به آسمان چشم دوخت .چند کبوتر صحرايي به سرعت در حال دور شدن بودند .
برو با لا ،معطل نکن .
ابراهين با فشار دست پدر از رکاب ميني بوس با لا رفت .وقتي روي صندلي نشست ،اشک در چشمش حلقه بست .حالا ديگر مطمئن بود که رفتني است .قرآن کوچکي را که همراهش آورده بود ،باز کرد .به ياد مکتب ملا اسماعيل افتاد .بغض گلويش را فشار داد .نتوانست جلوي اشکش را بگيرد .صورتش را روي بقچه گذاشتو شانه هاي کوچکش از گريه بي صدا لرزيد .
هيچي نشده ،دلت تنگ شد ؟
ابراهيم حوصله جواب دادن نداشت اما نمي خواست غصه هاي پدرش را بيشتر کند .صورتش را از روي بقچه بر داشت و لبخند زد .

دلم براي مرغ و خروس هايم تنگ شده .
کربلايي کاظم يکهو زد زير خنده و دندان هاي سياه و کج و ماوجش معلوم شد .شانه ابراهيم را دست پدر فشار داد .ابراهيم نگاهش را رو به او گرفت .چشم هاي پدر از تب غصه مي سوخت .
مجبوريم آقا جان .مجبوريم برويم .مگر نان خوردن دروغ مي شود .
ابراهيم سرش را پايين انداخت .پدرش سر او را به سينه گذاشت .لباس پدر بوي خاک مي داد .
ابراهيم چشمان خسته اش را بست و به ناله ي موتور ميني بوس گوش سپرد .نور نارنجي خورشيد روي شيشه هاي غبار گرفته ي ماشين بازي مي کرد .

کرج شهر کار بود .کربلايي کاظم ،ساختمان هاي يک طبقه نيمه کاره را نشان داد و دست به کمرش گذاشت .
اين خانه ها سازماني است .فکر کنم اگر بخواهي کار کني ،تا آخر پاييز هم کار داشته باشي .
ابراهيم که کارگر ها و بنا ها نگاه کرد .همه مشغول کار بودند .پدرش بسم الله گفت و لباس کار .پوشيد اولين روز کار سخت بود .ابراهيم احساس مي کرد غروب هيچ وقت نمي خواهد از راه برسد .
امروزحسابي خسته شدي .عيب ندارد .از فردا عادت مي کني .ابراهيم رد پاي خوشحالي را در صورت او ديد .ماه از پنجره بي قاب به اتاق مي تابيد .کربلايي کاظم بعد از نماز خوابيده بود و خرناس مي کشيد .ابراهيم قرآن کوچک را باز کرد .نور فانوس پت پت مي کرد .
قرآنت را بخوان و زود بخواب .فردا بايد زود تر بلند شويم .ابراهيم پتو را چهار تا کرد و به زيرش انداخت .دوباره آرزويي بزرگ در دلش جوانه زد :کاش مي شد به مدرسه بروم .
صبح زود تر از آن چه ابراهيم فکر مي کرد ارز راه رسيد .هنوز خستگي روز گذشته در بدنش بود .خميازه کشيد و به سختي از جا بلند شد پدر نکاهش کرد .
بدنت خام است ،مثل خشت خام .
صبح و کار دوباره از راه رسيده بود .روز هشتم کار بود که مباشر دستور داد همه در محوطه جمع شوند .
از امروز به دستور سر پرست پروژه ؛يايد يکسره تا ساعت چهار بعد از ظهر کار کنيد .کار از برنامه زمان بندي عقب است . بعد از ظهر هم يک ساعت زودتر تعطيل مي شويد .
همه به هم نگاه کردند .آثار نارضايتي در صورت شان موج مي زد . کربلايي کاظم لپ هايش را پر از باد کرد و زير لب گفت :اي بي انصاف ها ،مگر ما از آهن هستيم .
مباشر گره ي شل شده کرواتش را محکم کرد و از روي سکو پايين آمد .
من مامورم و معذور .هر کس نمي خواهد کار کند ،بيايد دفتر حسابش را تسويه کنيم .
چند نفري به دنبال مباشر رفتند .کربلايي کاظم به پدر ابراهيم نگاه کرد .
چاره اي نداريم .
ابراهيم دلش سوخت .پدر از پلکان با لا رفت و روي داربست ايستاد .روز ديگري آغاز شده بود .ابراهيم با خودش فکر کرد :حتما ناهار را بايد سر پايي بخوريم ،اما نماز چي ؟
بگو سيمان آب بگيرند ،بگو شل باشد تا درز آجر ها را خوب بپوشاند .
از صداي پدر ، تارضايتي به گوش مي رسيد .ابراهيم به طرف کارگر ها رفت .آن ها هم حوصله کار نداشتند .ابراهيم به طرف پدر بر گشت و گفت :فکر کنم نمي خواهند کار کنند خيلي بي حوصله اند .
پدر از دار بست چوبي پايين آمد .
حق دارند .ولي با لا خره اگر نمي خواهند کار کنند ،بايد تکليف شان را معلوم کنند .يا آره يا نه .
بعد خودش رفت و مشغول درست کردن سيمان آبکي شد .خورشيد به وسط آسمان رسيده بود .ظهر بود .ابراهيم لقمه اي نان به دهان گذاشت .مباشر با کلاه حصيري اش در محوطه قدم مي زد .عده اي که مانده بودند ،همچنان مشغول کار بودند .صداي اذذان از جاي دور به گوش مي رسيد .ابراهيم پدرش را ديد که به آرامي از داربست پايين مي آيد .
نمي خواهي نمازت را بخواني ؟
ابراهيم به مباشر نگاه کرد .مباشر دور تر ايستاده بود و آن ها را زير نظر داشت .پدر آستين هايسش را با لا زد و به طرف شير آب رفت .مباشر با قدم هاي کونتاه به طرف آن ها مي آمد .ابراهيم بقچه را باز کرد و جانماز پدر را بيرون آورد .براهيم نمي توانست چشمان مباشررا که پشت شيشه ي عينک ته استکاني اش بود ،ببيند .اما مطمئن بود دارد بد جوري نگاهشان مي کند .پدر قامت بست .
الله اکبر
مباشر نزديک شد و لبه ي کلاه حصيري اش را با لا برد .
نمازت را قطع کن !مگر قرار نبود يکسره تا ساعت چهار کار کنيد ؟
ابراهيم به پدرش نگاه کرد .از اين که هيچ اهميتي به حرف هاي مباشر نمي داد خوشحال بود .
من يکي به تو حقوق بده نيستم !
چهره ي پدر آرام بود .ابراهيم اين آرامش را فقط موقع نماز در پدرش مي ديد .
يا کار يا نماز .يکي را بايد انتخاب کني !
مباشر همچنان حرف مي زد .پدر سلام آخر نمازش را داد و صلوات فرستاد .به مباشر نگاه کرد .ابراهيم منتظر بود تا او حرفي بزند .پدر آرام از جا بلند شد اين بار نگاهش رو به ابراهيم بود .
بقچه را جمع کن برويم جايي که خدا نيست ،جاي ما نيست .آن روز ،غروب براي ابراهيم شکل ديگري بود .پدر سر او را نوازش کرد و لبخند زد .
رزق و روزي را خدا مي رساند .بد به دلت راه نده بچه جان .
کربلايي کاظم هم بقچه به دست از راه رسيد .پدر جلوي پايش بلند شد .هر دو به هم خيره شدند و يکهو زدند زير خنده .ابراهيم دستش را گذاشت تو دست پدر .دست پدر مثل سيمان سخت بود .

تو اين جا چکاره اي ؟
مشهدي حسين به ديوار تکيه داد و کلاه نمدي اش را از سر بر داشت .مردي که کروات ،با چهار خانه هاي درشت به گردنش بسته بود ،اخم آلود نگاهش کرد .
مثل اين که نمي خواهي جواب بدهي ؟
مشهدي حسين وسط سر طاسش را خاراند و گردنش را با لا گرفت .
مگر بايد چکاره باشم ؟نوکر دولت که نيستم ،آسيابانم .
مرد لاغر اندامي که کنار مرد کرواتي ايستاده بود ،چنگ انداخت و يقه مشهدي حسين را گرفت .
ليچار بار من مي کني ؟مي خواهي بدهم پوست از سرت بکند ؟
استوار قليچ ،تکيه اش را از ماشين بر داشت .هيکل چاق و گنده اش را به زور جا به جا کرد و جلو آمد .
مشهدي حسين ،به چشم هاي قي کرده و لبهاي سياه مرد لاغر چشم دوخت .مرد کرواتي جلو آمد و بي خودي لبخند زد .
استوار درست مي گويد به ما گفته اند اخرين بار ابراهيم شجيعي را تو همين خانه ديدند .به ما بگو چرا آمده و کجا رفت ،همين !
مشهدي حسين دستش را به کمرش زد .مرد کرواتي ،يک قدم جلو آمده را به عقب بر گشت و دست روي اسلحه ي کمري اش گذاشت .استوار لپ هايش را پر از باد کرد و ابرو با لا انداخت .
از من گفتن بود .فردا زن و يبچه ات نيايند پاسگاه و داد و فرياد راه بيندازند که چرا مشهدي را کردي تو زندان .
مشهدي حسين نخ دور کيسه توتون را باز کرد .خيال حرف زدن نداشت .براي لحظه اي نگاهش را تا دور دست به پرواز در آورد .خوشه هاي رسيده ي گندم زير نور آفتاب پاييزي به سرخي مي زدند .
پس نمي خواهي حرف بزني ؟
مشهدي حسين چپقش را داخل کيسه توتون کرد و گفت :اولش گفتم که .اين جا آسياب است .همه ي اهالي ده به اين جا مي آيند .سيد ابراهيم هم چند بار اين جا آمده .چهر تا جوال گندم داشت که مي خواست آرد کند .اين قضيه مال به گمانم شانرده هفده روز پيش باشد .منم آسيابانم نه فضول .کي گفته که من بايد بدانم مردم کجا مي روند و چکار مي کنند ؟
استوار هيکل خپله اش را تکان داد و رو به روي دو مامور ايستاد .
قربان ،اين ها آدم بشو نيستند .
مشهدي حسين سرفه کرد و نگاه پر از خشمش را به استوار دوخت .
خجالت بکش نايب .نان و اب و گوشت و مرغت مال همين آدم هاست .حا لا ديگر ما آدم نيستيم ؟اگر آدم بفروشيم آدم هستيم ؟
استوار گردن کوتاهش را رو به سرباز چرخاند .
دستبند بزن ،ببرش پاسگاه .
سر باز کلاه گشادش را روي سر جا به جا کرد و به طرف مشهدي حسين رفت .
مرد لاغر اندام خيز برداشت و دستش را روي سينه سرباز گذاشت .
برو عقب ببينم .مشهدي حسين مي خواهد با خودم حرف بزند .
سرباز پا به هم چسباند و مثل چوب خشک ايستاد .مرد لاغر اندام دست مشهدي حسين را گرفت و سعي کرد صورتش مهربان باشد .
نگران نباش .هر چه بگويي ،هيچ جا درز نمي کند .پرونده اين پسر را به من سپرده اند .من هم نمي خواهم دست خالي از اين جا بروم .فقط بگو کي او را ديديب و خودت را خلاص کن .
مشهدي حسين چپقش را به زانو کوبيد و خاکسترش را خالي کرد .بعد ناگهان مچ مرد لاغر اندام را چسبيد و چند قدم او را با خودبرد .
همه مي دانند دوران ترس و لرز دارد تمام مي شود .مردم بيدار شده اند انقلاب شده .فکر مي کني چون ما دهاتي هستيم ؛نمي دانيم در شهر چه خبر است .خيال خام مي کني عمو !
مرد لاغر اندام مچش را از ميان دست پينه بسته ي مشهدي حسين بيرون آورد و خيره نگاهش کرد .
اين حرف ها به تو نيامده ،پيرمرد .فکر کردي اگر چهار تا آدم بيکار بريزند توي خيابان و شعار هاي ضد سلطنت بدهند ،شاهنشاه تخت و تاجش را ول مي کند ؟پس فکر کردي ما چه کاره ايم ؟خيال کردي فقط آمديم تا ريشه امثال اين شجيعي را خشک کنيم .ما خوب مي دانيم که اعلاميه هايي که توي اين جا و دهات اطراف پخش مي شود ،کار همين آدمي است که الان معلوم نيست کجا قايم شده .بنابر اين ،با زبان خوش مي گويم ،حساب دستت باشد ،اگر اين جا اعلاميه اي پيدا کنيم ،اول يقه تو را مي چسبم .به آن پسر هم پيغام بده ،ساواک هر جا بروي مثل سايه دنبالت مي آيد .
مرد لاغر اندام با اين حرف آخر ،دماغش را با لا کشيد ،به طرف استوار رفت .
از امروز هر کس خواست تو اين ده گنده تر از دهانش حرف بزند ،حق داري که يک گلوله حرامش کني .
استوار سر تکان داد و به طرف جيپ رفت .مشهدي حسين دوباره پوز خند زد و دوباره نخ کيسه ي توتو نش را شل کرد .بعد نگاهش به ساقه هاي بلند گندم افتاد .جيپ در ميان گرد و خاک پشت سرش گم شده بود .
مشهدي حسين يک قدم به جلو بر داشت .خوب نگاه کرد .کسي ساقه هاي گندم را کنار زد و جلو آمد .نور آفتاب نمي گذاشت درست ببيند .دستش را سايبان چشمش کرد و لبخند زد .زير لب گفت :ابراهيم !
و با قدم هاي بلند به طرف او رفت .
ها ،عمو لابد ديدي حکومتي ها چه خط و نشاني برايت مي کشيدند .
ابراهيم لبهاي خشکش را به هم نزديک کرد لبخند زد .
سلام مش حسين .بدجوري گرفتار شده بودي .
مشهدي حسين دستش را به شانه ابراهيم گذاشت و با ذوق و شوق نگاهش کرد .
حالا شيري يا روباه ؟
ابراهيم به گرد و خاکي که هنوز در آسمان موج مي زد ،چشم دوخت و گفت :اين انقلاب به شير ها احتياج دارد ،مثل خودت مش حسين .
بعد کوله پشتي اش را زمين گذاشت و دست هايش را به هم ماليد .
پر از اعلاميه است .اگر بداني امام خميني چه حرف هايي زده کيف مي کني .چند تا نوار سخنراني هم آوردم .فقط لراي پخش اعلاميه ها حتما امشب بايد حاج آقا را ببينم .ارتباط او با بچه هاي مسجد خوب است .
مشهدي ابراهيم دست ابراهيم را گرفت و به طرف آسياب برد .
لب هاي خشکت نشان مي دهد که خيلي تشنه اي .
ابراهيم چنگ به موهاي خاک آلودش انداخت و گفت :از قم تا اينجا چند تا ماشين عوض کرده ام بعضي جا ها را هم مجبور شدم پياده از کوه و دشت بزنم .صبح وقتي به ده رسيدم ،داشتم از نفس مي افتادم .
مشهدي حسين کاسه را پر از آب کرد و به دست ابراهيم داد .
حکومتي ها بد جوري به تو پيله کرده اند .خيلي بايد مواظب خودت باشي .عمو . مخصوصا اين استوار به خونت تشنه است .
ابراهيم کاسه خالي را زمين گذاشت و گفت :زور بي خودي مي زنند خوب مي دانند که دارند نفس هاي آخر را مي زنند .
صداي مرگ بر شاه تو تمام شهر ها پيچيده .الان همه دست در دست هم گذاسشته اند تا طالم را نابود کنند ،مثل خودت که آسيابت را کردي نخفيگاه اعلاميه هاي نقلاب .مطمئن باش مشهدي ،ما پيروزيم .مشهدي حسين با کف دست اشک هايش را پاک کرد و ه طرف سفره نان رفت .
دو روز پيش اعلاميه ها را به حاج آقا رساندم .همين جوري که خواسته بودي ،گذاشتمش تو دل کيسه آرد .
ابراهيم سفره را باز کرد و لقمه به دهان گذاشت .از کريم چه خبر ؟تو اين چند روز ،از همه جا بي خبر بودم .
مشهدي حسين از پنجره کوچک به بيرون نگاه کرد و گفت :نگران نباش مثل خودت کارش را بلد است اعلاميه هايت را که دادي ،همه را به اسفراين برد . ميگفت هيچ کس باورش نمي شود اعلاميه از روستا به شهر مي رود .
ابراهيم از حا بلند شد .صورتش پر از خستگي بود .
بايد چرتي بزنم خيلي خسته ام .
مشهدي حسين نگاهش را به پستو دوخت و گفت :برو جاي هميشگي .
ابراهيم به طرف پستو رفت .شب ها و روزهاي زيادي را در آن گذرانده بود . آسياب تنها جايي بود که به آن جا شک نمي کرد خوابيد و وقتي بيدار شد که خورشيد کم کم به پشت کوه مي رفت .
خوب خوابيدي عمو .چند شبانه روز بي خوابي داشتي ؟
ابراهيم به بدنش کش و قوس داد و چهار انگشتش را نشان داد .مشهدي حسين سر تکان داد و زير لب گفت :عجب !
ساعتي بعد ،تاريکي روي دهکده رويين خيمه زد .ابراهيم از آسياب بيرون آمد .خنکاي هواي پاييزي صورتش را نوازش کرد .بايد به سراغ روحاني روستا مي رفت .مشهدي حسين هم آماده بود .ابراهيم زود تر راه افتاد .
نبايد با هم ديده شويم .مي ترسم براي خود شيريني هم که شده استوار ساواکي ها را آوار کند سرمان .
مشهدي حسين تا وقتي که ابراهيم در گندمزار از نظر ناپديد شود ،رفتن او رانگاه کرد .ماه کامل بود و نور نقره اي رنگش همه جا را رزوشن کرده بود .ابراهيم تا به ميدانچه ي روستا برسد ،به تصميمي کخه گرفته بود ،فکر کرد .
مشهدي حسين در پناه درختي منتظر ماند .
امشب براي ديدن حاج آقا خيلي عجله داري !
ابراهيم در قسمت تاريک ،تکيه به ديوار داد و گفت حتما امشب با خبر مي شوي .
مشهدي حسين به طرف خانه روحاني روستا راه افتاد .
ابراهيمي سعي کرد از او فاصله داشته باشد .مشهدي حسين چند ضربه به در حياط کوبيد .ابراهيم به اطرافش سرک کشيد .در باز شد .ابراهيم از دور نگاه کرد و کريم را شناخت .مشهدي حسين وارد حياط شد و در را نيمه باز گذاشت .ابراهيم يک بار ديگر به اطافش چشم دوخت و به سرعت وارد خانه شد .حاج آقا با ديدن آنها از جا بلند شد .بعد به طرف ابراهيم آمد و پيشاني او را بوسيد .
خوش آمدي .کم کم داشتم نگران مي شدم .اين سفرت طولاني تر بود .
مشهدي حسين نشست و چپقش را روشن کرد . کريم چاي آورد و ابراهيم شرح حال سفر چند روزه اش را گفت .
به اين نتيجه رسيدم که بايد کاري کنيم تا مردم روستا به انقلاب و آينده آن اميد وار باشند .
حاج آقا لبخند زد و گفت :چه چيزي بهتر از اعلاميه هايي که شما مي آوريد ؟
ابراهيم لحظه اي سکوت کرد .مشهدي حسين ابرو با لا انداخت و دستش را روي شانه او گذاشت .
بگو چي تو سرت مي گذرد ؟بگو ،شايد عملي باشد .
ابراهيم نگاهش ر با لا انداخت و به روحاني روستا چشم دوخت .
ب نظر من الان انقلاب در شرايطي است که ما مي توانيم کرهاي مهمي انجام بدهيم .جاي دور هم نمي رويم ،از همين روستاي خودمان شروع مي کنيم .
همه منتظر بودند تا ابراهيم حرف آخرش را بزند .ابراهيم زياد آن ها را منتظر نگذاشت .
بايد به پاسگاه حمله کنيم .اين کار ما باعث مي شود تا جواتن ها دل و جرات پيدا کنند و همين کار ر در روستاهاي ديگر انجام بدهند .
مشهدي نا خود آگاه از جا نيم خيز شد و با حيرت به ابراهيم نگاه کرد .حاج آقا سر تکان داد و به فکر فرو رفت .
اگر بترسيم ،هيچ وقت نمي توانيم در گام هاي بعدي انقلاب موفق بشويم .ما با ده نفر مي توانيم پاسگاه را خلع سلاح کنيم و از آن جا مثل يک سنگر استفاده مي کنيم .مطمئن باشيد نيروهاي انقلابي نمي گذارند دست تنها بمانيم .
حاج آقا لبخنذد زد و گفت :حرف مهم اين است که گفتي ،ما نبايد بترسيم !من موافقم و حاضرم در اين راه جان بدهم .

کريم چاي را هورت کشيد و به ابراهيم نگاه کرد .
نقشه اش به عهده خودت !من هم بچه ها را آماده مي کنم .
آن شب ابراهيم خوشحال بود .مي دانست راه پر خطري را مي رود اما امي وار بود .براي حمله به پاسگا ه ،يک هفته فرصت داشت .براي همين ،هر شب به اطراف پاسگاه مي رفت تا بهترين راه حمله را انتخاب کند .
يک هفته بعد ،در تا ريکي شب ،ده مرد به طرف پاسگاه مي رفتند .در دست هر کدام چوبي بود .
شما چهار نفر بعد از اين که ما نگهبان ها را خلع سلاح کرديم ،با يک اسلحه وارد پاسگاه شويد .سعي کنيد به هشچ سربازي آسيب نرسد .استوار را هم بسپاريد به من و بقيه .
ابراهيم به همراه کريم و دو نفر ديگر وارد محوطه پاسگاه شدند .سرباز نگهبان با ديدن آن ها زبانش به لکنت افتاد و اسلحه اش را زمين گذاشت .ابراهيم اسلحه را بر داشت .کريم به نشان علامت ،چراغ قوه اش را دو بار روشن و خاموش کرد .
چهار نفر بعدي ،در حالي که مشهدي حسين هم همراه آن ها بود فبه سرعت وارد محوطه پاسگاه شدند .ابراهيم به داخل راهروي کوچک سرک کشيد .صداي استوار را که در حال حرف زدن بود ،شنيد .به کريم نگاه کرد و آهسته گفت :استوار مسلح است ،هواي من را داشته باش .
هنوز به قدم به راهروي کوچک نگذاشته بود که دو سرباز مسلح از اتاق استوار بيرون آمدند .کريم فرياد کشيد :بخوابيد زمين .
دو سرباز بدون مقاومت دراز کشيدند .ابراهيم اسلحه را مسلح کرد و پاور چين به طرف اتاق استوار رفت .هنوز دستش را به سينه در نگذاشته بود که صداي شليک گلوله شنيده شد .به سرعت بيرون دويد .ابراهيم گلوله اي از در نيمه باز داخل اتاق شليک کرد .اين بار صداي شکستن شيشه آمد .مشهدي حسين و سه نفر ديگري وارد راهروي کوچک شدند .سرباز ها هنوز روي زمين دارز کشيده بودند .
از بيرون چه خبر ،مشهدي ؟
مشهدي حسين چوب را به دور سرش چرخاند و گفت : امن و امان !
در اتاق استوار با صدايي خشک روي پاشنه چرخيد .ابراهيم لوله اسلحه را رو به در گرفت .استوار در حالي که دو دستش را پشت سرش گذاشته بود .آرام بيرون آمد .
تو را به خدا ،من را نکشيد .
کريم از پشت استوار سرک کشيد و خنديد .
شيشه را شکستم و از پنجره رفتم تو .بدبخت مي ترسيد شليک گند .
ابراهيم جلو رفت و چشم در چشم استوار دوخت .
انقلاب ما بچه هاي نامرد ندارد .تو هربدي که به من کدي ،مي بخشمت .اما بايد به ديگران حساب پس بدهي .
استوار سرش را پايين انداخت .ابراهيم رو به کريم کرد و گفت :يکي از بچه ها را به شهر افرست و در خواست نيروي کمکي کن .امشب از آن شب هاست .
سرباز ها بيدارند .
نه ،صبر کن .اين خانه بايد يک خروجي داشته باشد .
غلامرضا دوباره نگاه کرد .
چرا اينجوري فکر مي کني ؟
ابراهيم مردي را که به سرعت در تاريکي ناپديد مي شد ،نشان داد وگفت :از کفش هاي او فهميدم .دم غروب از دري که ما زير نظر داريم ،وارد خانه شد .اما حالا از خانه سوم بيرون آمد .
به بچه ها بيسيم مي زنم تا تعقيبش کنند .
ابراهيم با تاييد سر تکان داد و دوباره به خانه چشم دوخت .غلامرضا مشغول حرف زدن با بيسيم شد .
يک نفر ديگر ار خانه بيرون آمد .
غلامرضا خم شد و سرک کشيد .
به نظرت دارند چکار مي کنند ؟
ابراهيم به عقب بر گشت و گفت :فکر مي کني چکار مي کنند ،توطئه .
از بالاي کوچه صداي پا مي آمد .
زودتر از اين جا برويم ،بهتر است .نبايد شک کنند .
هر دو آرام و سلانه سلانه به طرف خيابان مي رفتند .ابراهيم نگاهي به اطرهف انداخت و گفت :موقعيت خوبي را انتخاب کرده اند .جمعيت اين محله آن قدر زياد است که آمد و زرفت چند نفر ،آن هم با قيافه هاي ساختگي ،شک بر انگيز نيست .
وقتي به پايگاه بر گشتند ،حبيب منتظر بود .
هم حکم را گرفتم ،هم اطلاعات مهم .
ابراهيم پاکت را گرفت و باز کرد .
تاييد کردند که خانه مورد نظر يک خانه تيمي ضد انقلاب ها است .اجازه دادند که با هماهنگي اقدام کنيم .
حبيب پاکت دوم را هم به دست ابراهيم داد و گفت ::اين هم اطلاعات مهم !تمام افرادي که به خانه رفت و آمد مي کنند .شناسايي شدند ؛مسئول تيمي اين ها فردا به محل قرار مي آيد .
يعني همان جايي که ما مورد نظر داشتيم .
حبيب روي صندلي نشست و در جواب ابراهيم گفت :هيچي تو آن خانه نيست ،به جز يک ميز پينگ پنگ و چند تا آکواريوم خالي ،اما به هر صورت خانه تيمي است و اطلاعات هم تاييد کرده .محل قرار و جاي اصلي ،چند کوچه آن طرف تر است .يعني بغل گوش خودمان !
ابراهيم با تعجب به حبيب نگاه کرد و به طرف پنجره رفت .
خوشحالم که سربازان گمنام تا اين حد هوشيارند .فکر نمي کردم بغل گوش ما اين همه خبر باشد و ما بي خبر !
باشنيدن صداي بيسيم ،ابراهيم به طرف آن رفت .
به گوشم .
چهل و چهار تاييد مي شود .تماس ،شانزده است .
ابراهيم به غلامرضا نگاه کرد و گفت :بايد به اداره عمليات برويم .کار فوري و مهمي دارند .
ابراهيم خبري را که در اداره عمليات به او دادند ،به سختي مي توانست باور کند .
يک کاميون گوسفند تو خانه و مخل قرار اصلي خالي کردند . ابراهيم به فکر فرو رفت .مي دانست پشت اين کار ،قرار است نقشه بزرگي عملي شود .
فردا با تعداد نفرات کم به اين خانه حمله مي کنيم .دليلش را بعدا گزارش مي کنم .
ساعت ده صبح بود .دوچرخه سوار جوان به اطرافش نگاه کرد و دوچرخه را کنار ديوار گذاشت .ابراهيم چرخ دستي را جلو برد و از صاحب دکه آب خواست .
خير اموات ،يک ليوان آب به من بده که از تشنگي مردم .
در حالي که ليوان را سر مي کشيد ،به پشت بام خانه تيمي نگاه کرد .ليوان را پس داد و وارد کوچه شد . بيسيمش را روشن کرد .
موقعيت ؟
مستقر !
ابراهيم به انتهاي کوچه نگاه کرد .حبيب از خانه اي بيرون آمد و سطل زباله جلوي در گذاشت .ابراهيم به عقب سرش نگاه کرد . کوچه خلوت بود .به سرعت به طرف خانه دويد .
مشکلي نداشتي ؟
حبيب به پيرزني که روي پله نشسته بود ،نگاه کرد و گفت :نه .بنده خدا وقتي فهميد پاسداريم ،خيلي هم خوشحال شد .
ابراهيم به ارتفاع ديوار چشم دوخت .حبيب گفت :ديوار خيلي بلند است .
ابراهيم به طرف نردبان رفت .
با لا خره بايد يک کاري بکنيم .حتي اگر شده ،بپريم .
رسول سنگريزه اي به حياط پرت کرد .حبيب سرش را با لا گرفت و با اشاره حرف زد .ابراهيم در حالي که مواظب اطرافش بود ،از نردبان با لا رفت .حالا مي توانست گوسفند ها را که چهارگوشه حياط را پر کرده بودند ،ببيند .غلامرضا خميده به طرفش آمد .
چکار کنيم ؟جنب بخوريم ،گوسفند ها سر و صدا مي کنند .ابراهيم گفت :مغز کل اين ها فکر همه جا را کرده .اما بايد سريع تر از اينها عمل کنيم .در واقع بايد از گوسفند ها زرنگ تر باشيم .
حبيب بي صدا خنديد .ابراهيم دوباره سرک کشيد .
قدم به حياط بگذاريم ،متوجه مي شوند .گوسفند ها از سگ ها با هوش ترند .
حبيب ديوار مشترک بين دو خانه را نشان داد و گفت :اگر سريع عمل کنيم شايد اتفاقي نيفتد .
ابراهيم به ديوار خيره شد .ناگهان تمام قد بلند شد و مسلسل يوزي را به گردنش انداخت .
هواي من را داشته باشيد .بيسيم بزن بچه ها آماده باشند .
در ميان بهت و حيرت حبيب ،ابراهيم به روي يال ديوار پريد . رسول به حالت دراز کش ورودي اتاق ها را نشانه رفت .حبيب بيسيم را روشن کرد .ابراهيم بسم الله گفت و از يال ديوار به حياط پريد .
درد از مچ تا مغزش را آزار داد .گوسفند ها نگاه کردند .
ابراهيم بي معطلي به طرف اتاق دويد .گوسفند ها شروع به بع بع کردند .ابراهيم با کف پا محکم به در چوبي ضربه زد .در از جا کنده شد . دست ها به طرف اسلحه رفت اما هيچ کدام فرصت استفاده از آن را نداشتند .ابراهيم با سر به هشت نفري که آماده حمله بودند اشاره کرد .
فقط دراز بکشيد رو زمين .
حبيب هم لنگان لنگان خودش را رساند .گوسفند ها به هر طرفي مي دويدند و بع بع مي کردند .
حبيب به اتاق نقشه روي ميز نگاه کرد و لبخند زد .
چه جشني گرفتند .با اين نقشه چه آرزوهايي داشتند !ابراهيم به رسول که از ميان گوسفند ها راه باز مي کرد ،نگاه کرد و گفت :نقشه شان نقش بر آب شد .


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان شمالي ,
امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 1

برچسب ها : شجيعي , سيد ابراهيم ,
بازدید : 210
[ 28 / 04 / 1392 ] [ 28 / 04 / 1392 ] [ ]
موفق يامي,جلال الدين

 

 سال 1339 ه ش در روستاي يام و در خانواده اي متدين در خراسان شمالي به دنيا آمد .محيط خانواده و بستر مناسب باعث شد تا او از کودکي به مسائل ديني و اخلاقي توجه داشته باشد .«جلال الدين» پس از طي تحصيلات ابتدايي و راهنمايي در شهرستان فاروج ،براي ادامه تحصيل عازم« مشهد» شد .از همان زمان با درک شرايط ،سعي کرد با رعايت دستورات اسلامي از آلودگي هايي که حکومت پهلوي به وجود آورده بود ،دوري کند .
جلال الدين در دوران تحصيل ،از جمله دانش آموزان موفق و ممتاز بود .وي علاو بر هوش سرشار ،نگاهي دقيق به اوضاع و شرايط حاکم بر جامعه داشت .همين موضوع باعث فعاليت هاي سياسي او در سال 1356 شد که تا پيروزي انقلاب ادامه داشت .
جلال الدين در سال 1358 در رشته دبيري رياضي دانشگاه «مشهد» مشغول به تحصيل شد و از جمله اعضاي فعال انجمن و گروه هاي اسلامي بود .پس از انقلاب فرهنگي و بسته شدن دانشگاه ها ،به دليل علاقه اي که به پاسداري داشت ،جذب سپاه پاسداران شد .عدالت در رفتار و عملش باعث شد که به عنوان مسئول واحد پرسنلي به گزينش ياران واقعي انقلاب بپردازد .
جلال الدين در سال 1361 از دواج کرد که حاصل اين پيوند ،فرزندي به نام« مصطفي» است .وي بعد از بازگشايي دانشگاه ها ،ضمن تحصيل ،بارها به جبهه هاي جنگ اعزام شد .از او نقل شده است که گفته بود :روح من فقط در سپاه آرامش مي گيرد .
عاقبت وي در حالي که هنوز در واحد گزينش مشغول به فعاليت بود ،در خواست اعزام به جبهه هاي جنگ را کرد .بعد از جلب موافقت ،در سال 1365 اعزام و در واحد اطلاعات عمليات مشغول به فعاليت شد .با شروع عمليات «کربلاي 4 »و در همان ساعات اوليه عمليات ،در جزيره« ام الرصاص» قرارش را با معبود بست .
منبع:"سفرناتمام"نوشته ي اصغر فکور،نشر ،ستاره ها،مشهد-1385


خاطرات
اصغر فکور:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
خليل نفس زنان از راه رسيد و گفت :ميني بوس خراب شده !جلال به آسمان ابري نگاه کرد و از جلوي در کنار رفت .
پس بايد پياده برويم .
خليل دست هاي يخ زده اش را توي جيب کرد و ابرو بالا انداخت .
هوا خيلي سرد است .جاده هم که پر از برف است ،چطوري برويم ؟
جلال خيره نگاهش کرد و به طرف اتاق بر گشت .خليل به دنبال او کشيده شد .
خب ،بگو چطوري برويم .
مادر در حالي که سطل شير را به دست داشت ،از آغل بيرون آمد .خليل نگاهش را به طرف او گرفت .مي دانست جلال حرف او را مي خواند .
چکار کنيم مادر ؟
مادر در عاقل را بست و نگاهش را تا درگاهي اتاق با لا برد . جلال در حالي که کيف مدرسه اش را زير بغل گرفته بود ،بيرون آمد .
مگر نمي خواهي بيايي ؟
خليل که انگار منتظر بود تامادرش جواب آخر را بدهد ،به طرف او رفت و آهسته گفت :مي ترسم تو راه دچار بوران شويم .
جلال يقه کتش را روي هلال گردن با لا داد و جلو آمد .
من و تو قرار است درس بخوانيم نه مادر ؟
از سطل شير بخا بلند مي شد .مادر گردن کج کرد و گفت :برويد ،دست خدا به همراهتان .
خليل به اتاق رفت تا کيفش را بياورد .جلال دوباره به آسمان نگاه کرد .مادر دلواپس سر تکان داد .
خدا کند نبارد .
جلال دستي به ابروهاي پر پشت و سياهش کشيد و گفت :دفعه اولمان که نيست ،از اين بارو بوران ها زياد ديديم .
چشمان مادر نمناک شد .خليل از اتاق بيرون آمد .آماده و قبراق بود . جلال نگاهش کرد و لبخند زد .
تا چشم رو هم بگذاري رسيديم فاروج !
خليل به فاصله «يام»تا فاروج فکر کرد .تابستانها وقتي همه جا پر از صداي جويبار بود و خوش خوشک مي رفتند .خسته مي شدند .چه رسد به زمستان که فاصله ده کيلو متري روستايشان تا فاروج ،سخت تر و طولاني تر هم مي شد .
به چي فکر مي کني ؟راه بيفت .
وقتي از دره حياط بيرون رفتند ،هنوز نگاه مادر دنبالشان بود .هر دو دهانه شلوار را داخل چکمه فرو کردند .مه غليظ روستاي يام را پو.شانده بود .
مطمئني که ميني بوس خراب شده ؟
خليل سر تکان داد و به شاخه هاي يخ زده درخت ها نگاه کرد .با عجله و محکم قدم بر مي داشتند .صداي خرد شدن برف و يخ در فضاي سرد کوچه مي پيچيد .سگ هاي خواب آلود ،با صداي قدم هاي آنها ،از روي ديوارها ي کوتاه و کاهگلي سرک مي کشيدند .
اگر برف ببارد هوا بهتر مي شود .
جلال پا تند کرد و گفت :چه فرقي مي کند ؟دوباره برف ها يخ مي زنند .
هنوز به جاده اصلي نرسيده بودند که جلال ليستاد .
چي شده ؟جلال چشمان تنگ شده اش را خيره کرد .خليل رد نگاه او را گرفت و لبخند زد .
تو هم فکر مي کني حميد است ؟
جلال در حالي که قدم هايش را بلند تر بر مي داشت ،گفت :فکر نمي کنم مطمئنم .
حميد کيف بند پلاستيکي اش را به گردن انداخته بود و آمدن آن دو را نگاه مي کرد .جلا ل دو انگشتش را به دهان گذاشت و سوت زد طولي نکشيد که جوابش را شنيد .
گفتم که مطمئنم !فقط حميد است که مي تواند سوت بلبلي بزند .
روستا در سکوت زمستاني غرق بود .حميد به جاده مه آلود خيره شد .
تو هم مثل ما کم عقلي ؟
حميد در جواب جلال لبخند زد و کلاهش را تا بنا گوش پايين کشيد .
يعني فکر مي کني مدرسه تعطيل است ؟
جلال به خليل نگاه کرد .اين سوال ساده ي حميد او را به فکر فرو برد .
نمي دانم ،شايد .
خليل گفت :يعني مي گويي بر گرديم خانه ؟
جلال اين بار به حميد نگاه کرد .حميد لبو دهان جمع کرد و شانه با لا انداخت .
خانه ؟نه ،حا لا که آمديبم مي رويم يا ...
جلال پريد تو حرف حميد و گفت :خوب فکرت را بکن .يا آره يا نه !
اين بار هر سه به هم چشم دوختند .زير گونه هاي حميد به آرامي مي لرزيد .جلال مي دانست سردش شده .
بر گرديم !
خليل با تعجب به برادرش نگاه کرد .باورش نمي شد اين حرف را از دهان جلال شنيده باشد .
بر گرديم ؟مگر تو نبودي که مي گفتي براي موفقيت بايد رنج کشيد .
حميد سينه جلو داد و سعي کرد جلوي لرزش گونه و لب هايش را بگيرد .
اگر به خاطر من است ،من که مي گويم برويم !
جلال به جاده که در مه گم شده بو ،نگاه کرد .صداي کلاغ ها از لا به لاي شاخه هاي درختان بلند به گوش مي رسيد .
اگر شما موافقيد ،من حرفي ندارم .
هر سه آرام به راه افتادند .هر چه از روستا دور مي شدند ،احساس تنهايي بيشتري مي کردند .حميد يکريز حرف مي زد . جلال بر گشت و نگاهش کرد .
موقع راه رفتن ،انرژي ات را بي خودي هدر نده .
جلاده ناهموار و پر از يخ و برف بود .جلال جلو تر حرکت مي کرد و گاهي نگاهش را به اطراف مي انداخت .
الان جاي يک گله گرگ گرسنه خالي است .
جلال اين حرف را به شوخي گفت اما اثار ترس را در خودش هم احساس کرد .حميد به آرامي مي لرزيد و به سختي قدم بر مي داشت .
خسته شدي ؟
نه احساس مي کنم انگشت پاهايم مال خودم نيست .
جلال با نگراني به طرف او رفت .نگاهي به چکمه هاي او انداخت .
کدام پايت يخ کرده ؟
حميد پاي راستش را نشان داد و گفت :اين يکي هم مور مور مي شود .
جلال خم شد .
پاي راستت را از چکمه بيرون بياور .
خليل ايستاده بود و نگاه مي کرد .جلال به طرف او بر گشت و گفت :زير بغلش را بگير و مواظب باش .
حميد به سختي پايش را از چکمه بيرون آورد .جلال پنجه پاي او را بين دو دست گرفت .
سعي کن انگشت هايت را تکان دهي .
حميد سعي کرد اما انگار انگشتانش موجودي بي جان بودند .جلال جوراب نازک و سوراخ شده را از پاي او در آورد .خليل هنوز با تعجب نگاه مي کرد .جلال دکمه کتش را باز کرد .
لباسش را با لا داد و پنجه سرما زده اش را زير بغل گذاشت .سرما تا مغز استخوانش را لرزاند .براي لحظاتي پا را زير بغلش نگه داشت .بعد سرش را با لا گرفت و به صورت رنگ پريده حميد نگاه کرد .
نگران نباش خوب مي شوي .
حميد احساس کرد خون تازه اي در پايش به گردش در آمد .
جلال شروع به مالش پنجه هاي يخ زده کرد .حا لا کم کم درد به سراغ حميد مي آمد .وقتي دوباره چکمه را به پا کرد .ديگر نمي توانست قدم ا ز قدم بر دارد .خليل با نگراني به برادر بزرگترش نگاه کرد .
چکار کنيم جلال ؟اگر اين جا بمانيم هر سه يخ مي زنيم .
جميد به آرامي ناله کرد .جلال لبخند زد و به انتهاي جاده که در ميان هوايي بي رنگ سرب گم شده بود ،نگاه کرد .
کولش مي کنم !
خليل با تعجب پرسيد :بر مي گرديم روستا ؟
جلال جاده را نشان داد و به طرف حميد رفت .
مي رويم فاروج .راه بر گشت طولاني تر است .
حميد روي کول حميد جا گرفت .اشک در چشم خليل حلقه بست .جلال نفس نفس مي زد و ستوني از بخار از دهانش بيرون مي آمد .
هر وقت خسته شدي من کولش مي گيرم .
جلال با قدم هاي بلند جلو رفت و زير لب گفت :حا لا خستگي زود است .
وقتي به فاروج رسيدند ،ديگر رمقي براي جلال نمانده بود .به طرف مدرسه رفتند .جلال به سرعت وارد کلاس شد .چند نفري که پشت نيمکت ها نشسته بودند ،با رسيدن آنها به طرفشان آمدند .خليل شير بخاري نفتي را بيشتر کرد .بچه ها دور آنها حلقه زدند .بخاري لحظه به لحظه جان بيشتري مي گرفت .جلال پنجه هاي پاي حميد زير بغل گذاشته و نگاهش را به چشم هاي او دوخته بود .بچه ها آرام اشک مي ريختند ودعا مي کردند .
وقتي حميد لبخند زد ،بچه ها شانه هاي جلال را در فشار کتف و سينه استخواني خود گرفتند و صورتش را بوسه باران کردند .

آهاي ،فکر کردي اين جا مسافر خانه است ؟
پسر جوان دستش را روي در گذاشته و گردنش را با لا گرفته بود .جلال به ابوالفضل نگاه کرد .پسر جوان پوزخند زد و هيکلش را در قاب جا داد .
ما اين خانه را به دو نفر اجاره داده ايم ،نه صد نفر .
جلاب با اشاره چشم و ابرو حرف هاي پسر جوان را تاييد کرد و لبخند زد .
بله !شما درست مي فرماييد اما اين دوست من بيشتر از دو ساعت نمي ماند .مي خواهيم با هم رياضي کار کنيم .
پسر جوان شانه با لا انداخت و زير لب گفت :نچ نمي شود .يعني خرج دارد .دو تومان بده خلاص !
ابوالفضل دستش را روي شانه جلال گذاشت و سر تکان داد .
باعث زحمت شدم ان شا الله يک فرصت ديگر .
جلال دست او را گرفت و به طرف پسر جوان بر گشت .
عباس آقا ،دوست من از شهر آمده .خودت مي داني مشهد شهر کوچکي نيست .چطور راضي مي شوي که بر گردد ؟
عباس لب و دهان جمع کرد و دوباره گفت :دو تومان !
جلال جيب هايش را گشت و پانزده ريال پول خرد را به طرف عباس گرفت .
پنج زار طلبت باشد .
اين بار عباس با مشت به دره چوبي کوبيد و فرياد کشيد :نمي شود آقا جان .يا دو تومان مي دهي ،يا دوستت مي زند بيرون .
ابوالفضل دستش را از دست جلال بيرون آورد و راه افتاد .
جلال به دنبالش دويد .
من امشب قول دادم با تو رياضي کار کنم .نگران عباس هم نباش .فکر کنم چشم مادرش را دور ديده .
ابوالفضل دوباره بر گشت .عباس همچنان جلوي در حياط ايستاده بود و خيال کنار رفتن را نداشت .جلال جلو رفت .عباس جلو رفت .اين بار قصد داشت با يک ضربه او را کنار بزند .خشمگين بود اما ناگهان به خودش آمد .نفس عميقي کشيد و به ديوار تکيه داد .
ابوالفضل گفت :اين آدم ارزش در گيري ندارد اجازه بده بروم .
جلال از سر نا چاري سر تکان داد .ناگهان از داخل حياط ،صداي لخ لخ کفش به گوش رسيد .عباس مثل فنر از جا کنده شد و کنار رفت .زن صاحبخانه به کوچه سرک کشيد و جلال را ديد .
چي شده ؟آقا جلال .چرا جلوي در ايستاده اي ؟
جلال سلام کرد و لبخند زد .
چيزي نشده طوبي خانم .داشتم دوستم ابوالفضل را به عباس آقا معرفي مي کردم .
طوبي سر تا پاي عباس را بر انداز کرد .ابوالفضل نگاهش را به کف کوچه دوخت .طوبي چادرش را به صورتش کشيد و نگاه مادرانه اش را به جلال دوخت .
همه دوست هاي آقا جلال مثل خودش با فهم و کمالات هستند حالا چرا جلوي در ؟بفرماييد تو .
عباس از گوشه چشم ،خشمگين نگاه کرد .جلال به طرف او رفت و با مهرباني دستش را گرفت .
اين عباس آقا هميشه با خوبي هايش ما را مديون خودش مي کند .
عباس دستش را کشيد و بي خداحافظي راه افتاد .طوبا چند قدم به دنبالش رفت .عباس قدم هايش را بلند تر بر داشت و دور شد .طوبا نرسيده به وسط کوچه ،ايستاد و صدايش به گوش رسيد .
اين وقت شب کجا مي روي ؟صداي خفه عباس از دور تر شنيده شد .
امشب دير مي آيم مي روم سينما .
زن لحظاتي خسته و مانده ،وسط کوچه ايستاد .وقتي بر گشت ،قدم هايش لرزان بود .
چکار کنم آقا جلال .اين پسر بد جوري دارد هرز مي رود .
مي ترسم آخر در اين اوضاع و احوال آلوده مملکت ،خودش را آلوده کند .
زن چادرش را روي صورتش کشيد و شانه هايش از گريه ي بي صدا به لرزه افتاد .جلال کنار رفت .تا زن صاحبخانه وارد حياط شود .ابوالفضل به شانه هاي خميده زن نگاه کرد و آه کشيد .
اين بنده ي خدا چه زجري مي کشد !
زن شنيد و دست هايش را رو به آسمان گرفت .
اي خدا ،کاري بکن تا عباس من هم مثل اين دو جوان شود .
جلال کنار حوض نشست و به برگ هاي پاييزي که روي آب شناور بودند ،خيره شد .
شما غصه نخوريد طوبا خانم .خدا خودش کمک مي کند .
زن روي پله نشست و با حسرت سر تکان داد .
بعد از مرگ باباش ،تنها اميدم پسر است .به خدا نان حرام نخورده ،نمي دانم چرا راه کج مي رود .
به جلال خيره شد و گفت :جلال جان ،تو هم مثل پسر خودم هستي بيا به عباس کمک کن .مي دانم تو با سختي از فاروج آمدي تا در مشهد درس بخواني .نبايد وقت خودت را براي امثال عباس هدر بدهي .اما بخاطر خدا بيا به اين پسر کمک کن ..عباس دل پاکي دارد .من مي دانم تو مي تواني او را به راه بياوري .
جلال برگ زرد را از روي آب بر داشت و در کف دستش خرد کرد .ابوالفضل به چهره مصمم جلا ل چشم دوخت .زن از جا بلند شد و به طرف جلال رفت .
التماست مي کنم آقا جلال !
جلال چشم هايش را بست و يک دستش را با لا برد .
اين حرف را نزن طوبا خانم .من هر کاري از دستم بر بيايد ،انجام مي دهم .فقط به يک شرط ،امشب در خانه را به روي او باز نکن .
زن دستچاچه و هول يک قدم به عقب بر داشت .
يعني مي گويي از خانه بيرونش کنم ؟مگر مي شود ؟من فقط همين يک پسر را دارم ،چطور دلم راضي مي شود که او را راه ندهم .
ابوالفضل هم منتظر بود تا جلال جواب زن را بدهد .جلال چند بار در طول و عرض حياط قدم زد .بعد ايستاد و به حوض پر از آب خيره شد .
من با اين کار مي خواهم فرصتي برايم فراهم کني تا بتوانم چند ساعتي با عباس تنها باشم و رو در رو حرف بزنم .به نظرم نبايد با دلسوزي زياد فرصت بهتر شدن را از عباس بگيري .اصلا عباس بايد بفهمد که بن بست هم وجود دارد .بايد بفهمد دري که هميشه به روي او باز است ممکن است يک روزي بسته شود .مگر شما نمي گوييد که او دل پاکي دارد ،پس مطمئن باشيد بعضي بر خورد ها روي او تاثير مثبت مي گذارد .
زن که انگار تازه متوجه حرف هاي جلال شده باشد ،گره ي اخم را از پيشاني اش باز کرد .
نمي دانم پسرم .تو باسوادي ،بيشتر از من مي فهمي ،خودت بهتر مي داني چکار کني !
جلال لبخند زد و گفت :در ضمن ،مطمئن باش عباس پشت در نمي ماند .من خودم در را به رويش باز مي کنم .
زن درحالي که به طرف اتاق مي رفت ،دوباره دستهايش را رو به آسمان گرفت و دعا کرد .
امشب شام مهمان من هستيد .چيزي نخوريد .تا غذا را بکشم .
جلال مي دانست تعارف کردن بيهوده است .با صداي در ،هر سه به هم نگاه کردند .
فکر کنم خليل با شد ،رفته بود براي شام تخم مرغ بخرد .زن خنديد و وارد اتاق شد .
چند ساعت بعد ،وقتي ماه در سينه آسمان چون نگيني زيبا مي درخشيد .جلا ل در حا ل توضيح دادن درسهاي رياضي به ابوالفضل بود .خليل به ساعت ديواري نگاه کرد و پتو را تا گردن با لا کشيد.
ساعت از دوازده گذشته بود ،صبح براي نماز خواب نمانيد ؟
جلال سرش را بلند کرد و به عقربه ها چشم دوخت .ناگهان صداي کوبه ي در حياط بلند شد .ابوالفضل نيم خيز شد و کتاب را بست .
فکر کنم کسي را که منتظرش بودي ،آمد .
جلال از جا بلند شد و کنار پنجره رفت .چراغ اتاق زن صاحبخانه خاموش بود ..دوباره صداي در شنيده شد .اين بار محکم تر مي کوبيد .جلال چشم به حياط دوخته بود .
فکر نکنم مادرش طاقت بياورد !
جلال در جواب ابوالفضل لبخند زد و گفت :فکر مي کنم اين بار طاقت بياورد .
کوپه ي در پي در پي کوبيده شد .چراغ اتاق زن صاحبخانه هنوز خاموش بود .جلال از اتاق بيرون آمد .صداي غرولند عباس از پشت در شنيده مي شد .کوپه چند بار ديگر کوبيده شد .
جلال به اتاق بر گشت .مطمئن بود که ديگر صداي کوبه را نخواهد شنيد .
نيم ساعت بعد ،در حالي که همه جا در خاموشي غوطه ي خورد ،جلال به طرف در حياط رفت .گوش تيز کرد .هيچ صدايي نمي آمد .آهسته در را باز کرد .عباس را ديد که زانو به بغل گرفته و تکيه به ديوار داده .
سلام خوابيدي ؟
عباس چشمان نمناکش را به زمين دوخت .جلا ل رفت و کنارش نشست .عباس خودش را کنار کشيد .هر دو در سکوت به نقطه اي نامعلوم زل زدند .هواي پاييزي سرد بود .جلال از جا بلند شد و کتش را روي شانه عباس انداخت .همان وقت بود که صورت خيس از اشک او را ديد .
من خيلي وقت است که راهم را اشتباه مي روم .مي دانم امشب آمدي نصيحتم کني ولي هيچي نگو ،هيچي ...
عباس آرام حرف مي زد و گريه مي کرد .جلال دستش را روي شا نه ي او گذاشت و با مهرباني نگاهش کرد .
فکر کنم دم دماي صبح حرم خلوت باشد .آقا امام رضا خوب به حرف هاي دردمندها گوش مي دهد .فعلا شب به خير .
عباس سرش را به زير انداخت و گريه امانش را بريد .جلال لحظه اي او را نگاه کرد .بعد رفت تا بخوابد .
صداي اذان صبح از دور تر به گوش مي رسيد .جلال براي وضو گرفتن به حياط آمد .طوبا سجاده اش را کنار حوض انداخته بود و دستهايش را به آسمان گرفته بود .
سلام صبح بخير .
زن بر گشت و با چشم هاي پر از اشک به جلال نگاه کرد .
عاقبتت به خير ،پسرم .
جلال مشغول وضو گرفتن شد که زن سر به سجده گذاشت .دلش نمي خواست آرامش او را به هم بزند .در حالي که آرام و پاورچين دور مي شد ،صداي زن راشنيد .
چي گفتي به عباس ؟ چه حرفي زدي که او عوض شد .
جلال لبخند زد و گفت :هيچي !عباس به هيچ حرفي احتياج نداشت .او خيلي وقت بود که دنبال خودش مي گشت و ديشب پيدا کرد .
زن با تعجب گفت :ولي عباس مي گفت اگر آقا جلال نبود ،من هيچ وقت نمي فهميدم چقدر راهم را عوضي مي رفتم .
جلال به اتاق زن صاحبخانه نگاه کرد .
حا لا کجاست .
زن اشک هايش را پاک کرد و گفت :قبل از اذان رفت حرم .گفت مي خواهم اولين نمازم را آنجا بخوانم .دلش مي خواست با شما برود اما خجالت کشيد .
جلال لبخند زد و گفت :چقدر آب حوض تميز است .
زن لبش به خنده باز شد .
جلال تمام برگ هاي زرد را از حوض جمع و دور ريخت .
خليل و ابوالفضل صداي خنده آن دو را شنيدند .

جلال نزديک شد و گفت :خطر ناک است .
جلال لبخند زد و به دور تر ها چشم دوخت .
با لا خره از اول قبول کرديم که خطر کنيم .اين راهي که ما ميرويم آرامش ندارد .
علي به مسافرهايي که چرت مي زدند ،نگاه کرد و آهسته و خفه گفت :چهار تا نوار ،دويست برگ اعلاميه ،هيچ فکر کردي که ...
جلال پريد تو حرفش و خيره نگاه کرد .
ببينم مثل اينکه داري جا مي زني ،چي شده ؟
علي رو ترش کرد و سرش را عقب کشيد .جلال مچ او را گرفت و دوباره لبخند زد .
شوخي کردم حا لا بگو نظرت چيه ؟
علي به ساک زير پايش نگاه کرد و گفت :به نظر من نرسيده به فاروج از هم جدا مي شويم ،بهتر است .اين روزها بدجوري اوضاع را زير نظر گرفتند .نبايد بي خودي دم به تله بدهيم !
جلال چشم به هم گذاشت و فکر کرد .
موافقم .اگر اوضاع انقدر بد است که ممکن است زير نظر باشيم ،چه بهتر که اعلاميه ها را هم تقسيم کنيم .
بعد خنديد و ادامه داد :اين روزها حمل ساک هم خودش يک نوع علامت است .اگر کسيي وسوسه شود و بخواهد سرک بکشد فهمان بلايي به سرمان مي آيد که تو نگرانش هستي .
علي که انگار منتظر همين اشاره بود ،دوباره به اطرافش سر چرخاند .بعد آهسته خم شد و ساک را از کف اتوبوس با لا آورد .
پيراهنت را بده با لا .
قبل از جلال ،خودش پيراهنش را با لا زد دستش را داخل ساک کرد و تعدادي اعلاميه بيرون آورد .
اعلاميه ها را مي بندم به کمرم ،چون شکمم بد جوري قلمبه است و مي ترسم معلوم شود .
جلال راحت تر بود .اعلاميه ها را روي شکمش گذاشت و کمربندش را بست .
حالا خيالت راحت شد .
علي عرق پيشاني اش را پاک کرد و گفت :اتفاقا الان خيالم نا را حت تر است .فکر مي کنم شدم عينهو بمب ساعتي .
بعد ساک را با کنار پا زير صندلي هل داد .جلال از جا بلند شد و به جاده نگاه کرد .
من سر سه راهي پياده مي شوم .اگر اتفاقي نيافتاد فقرار مان تو خانه شما ،همان اتاق دنج .فعلا خدا حافظ .
هنوز جلال از رکاب اتوبوس پايين نگذاشته بود که مثل فنر برگشت .راننده پايش را رو ترمز گذاشت و زير لبي غريد .
جوان ،چرا بازي در مي ياري .نکند مي خواهي خونت بيفتد .گردم مان ؟
جلال حرف راننده را نشنيده گرفت و از همان جايي که ايستاده بود ،صدايش به گوش علي رسيد .
آب ميوه ها ؛آب ميوه ها يادت نرود !
راننده پوزخند زد و زير لب گفت :لعنت بر شيطان .آدم اين قدر شکمو ؟
با رفتن جلال ،علي عرق سردي را که تمام تنش نشسته بود ،احساس کرد .نفس گره شده اش را بيرون داد و سرش را به صندلي چسباند .راننده دنده هاي ماشين را پايين با لا داد و راه افتاد .علي خم شد و به ساک نگاه کرد .دو پايش را مثل انبرک به ساک گير داد و آن را با لا کشيد .وقتي نوارها را کف دست عرق کرده اش گرفت ،ناخود آگاه لبخند زد .
جلا ل وقتي به ميدان اصلي فاروج رسيد که علي در خانه بود .به طرف مغازه پدرش راه افتاد .وقتي وارد مغازه شد ،پدرش مشغول کار بود .
يا الله ،مهمان نمي خواهيد .
پدر با شنيدن صداي او کمر راست کرد . هراسان به طرفش آمد .جلال خواست او را در آغوش بگيرد اما پدر بي اعتنا به طرف در رفت وسرش را به شيشه ها گذاشت .
چي شده ،آقا جان ؟
پدر با چشماني گرد شده بيرون را نگاه کرد .بعد به سرعت عقب آمد .
اين جا چکار مي کني جلال ؟مگر پيغام من نرسيد که فعلا اين طرف ها آفتابي نشوي ؟
جلا ل دستش را به طرف پدرش دراز کرد .پدر چشمانش را بست و آه کشيد وقتي دست جلال را گرفت ،آرام تر شد .
حالت چطور است ،پسرم ؟وقتي وارد مغازه شدي ،خيلي ترسيدم .نه به خاطر خودم ،به خاطر تو !مي دانم که خبر نداري رييس پاسگاه فاروج در به در دنبالت مي گردد .به اين جا اطلاع داده اند که در مشهد با خرابکار ها هستي ...
لحن پدر مهربان و دلسوز بود .جلال چشم هاي به اشک نشسته او را ديد و نتوانست بغضش را نگه دارد .
جلال جان ،من که مي دانم تو هر راهي بروي ،رضاي خدا در آن است .مادرت هم مي داند .برادرهات هم مي دانند فقط مواظب باش .اين ها به هيچ کس رحم نمي کنند .
جلال اشک را که ناخوداگاه روي گونه هايش جاري شده بود ،پاک کرد و پدر را محکم در اغوش گرفت .
شما نگران نباشيد عمر اين حکومت طولاني نيست .الان همه دست در دست هم گذاشته اند .دانشگاهي با روحانيت ،روحانيت با مردم ،همه با هم هستند .با دستگيري من ،هيچ اتفاق مهمي نمي افتد .با اين حال ،به خاطر رضايت شما سعي مي کنم با احتياط عمل کنم .
پدر دوباره به طرف در رفت و بيرون را نگاه کرد .
زود تر از اينجا بروي ،بهتر است .بر گرد مشهد تا آب ها از آسياب بيفتد .اين جا امنيت نداري .
جلال دوباره دست پدرش را گرفت و تبسم کرد .
من اينجا يک کمي کار دارم اما زود تر بر مي گردم .يعني بايد بر گردم .توصيه شما را هم يادم نمي رود .
جلال صورت پدر را بوسيد و به عقب بر گشت .پدر دست او را گرفت و کشيد .
اين جوري بيرون نرو .يک دقيقه صبر کن الان بر مي گردم .پدر به پستوي مغازه رفت و چند لحظه بعد بر گشت .در دستش کلاه کشي بود .
اين را به سرت بگذار کمي تغيير قيافه بد نيست .جلال زراضي و ناراضي کلاه را گرفت و به سر گذاشت .وقت رفتن بود .نگاهي به ساعتش انداخت .مي دانست علي براي آمدن لحظه شماري مي کند .
وقتي جلال از مغازه بيرون آمد ،پدر تا وقتي که او از نظر دور شود ،نگاهش کرد .
علي با صداي در ،پا برهنه به حياط دويد .
پس تو کجايي ؟آخرش من از دست تو مي ترکم !
جلال خنديد و در حالي که سر تکان مي داد ،از پله هايي که راه به اتاق دنج داشت ،با لا رفت .وقتي نفس تازه کرد ،جريان ملاقات با پدرش را گفت .
اگر امشب بتوانيم اعلاميه ها را از طريق بچه ها در فاروج و روستاهاي اطراف پخش کنيم ،من کله سحر از اينجا خارج مي شوم .
علي ضبط صوت قراضه اي را که گوشه اتاق بود ،نشان داد و شانه با لا انداخت .جلال روي زانو به طرف ضبط صوت رفت و نگاهش کرد .
لابد مي خواهي بگويي خراب شده ؟
علي در حالي که جورابش را به پا مي کرد ،گفت :فقط عبد الله ضبط صوت دو کاسته دارد .تا خودمان فراهم کنيم ،بايد براي تکثير اين نوار ها دست به دامن او شويم .
بايد برويم !
علي چشمانش را گشاد کرد و به جلال دوخت .
پسر ،مثل اينکه متوجه نيستي .وقتي رييس پاسگاه دنبالت بگردد ،يعني اين که ساواک شناسايي ات کرده .حا لا تو دانشگاه بوده ،حوزه بوده ،من نمي دانم .پس بهتر است به نصيحت پدرت گوش کني .
جلال در حالي که از جا بلند مي شد ،گفت :غصه نخور . با با م کلاهي بهم داده که از چشم اجانب غيب مي شوم .پس را ه بيفت .با فاصله از هم حرکت مي کنيم و هيچ اتفاقي هم نمي افتد .ثل اينکه فراموش کردي ،من براي چي آمدم فاروج .
علي به طرف موتور گازي اش رفت .
نوارها را جاسازي مي کنم زير صندلي موتور .فکر مي کنم جاي خوبي باشد .
جلال به صورتت رنگ پريده او نگاه کرد و گفت :خوب است فقط آرام حرکت کن ،من دنبالت مي آيم .
علي مي دانست جلال به خاطر اين که او احساس ترس و تنهايي نکند ،به دنبالش مي آيد .
خير پيش .
علي آرام راه افتاد .جلال کلاه را به سرش کشيد و به اطراف نگاه کرد .هيچ کس به او توجهي نداشت .علي گاهي به عقب سرک مي کشيد تا از آمدن جلا ل مطمئن شود .
آهاي موتوري توقف کن .علي ناگهان دست ترمز را فشرد و به طرف صدا بر گشت .وقتي ديد گروهبان با قدم هاي شمرده به طرفش مي آيد ،ناخدا گاه بدنش شروع به لرزيدن کرد .جلال به درختي تکيه داد و ايستاد .
کجا مي روي ؟علي سعي کرد آب دهان خشکيده اش را جمع کند .احساس کرد زبانش به سقف دهانش چسبيده .
دارم ...مي روم ...خانه .
گروهبان خيره نگاهش کرد و گفت :پس چرا مي لرزي ؟
علي در حالي که محکم به فرمان موتور چسبيده بود ، به زور لبخند زد و گفت :هر کس هم جاي من باشد مي لرزد .آخر من کاري نکردم که شما مرا صدا زدي .
گروهبان کلاهش را روي سرش مرتب کرد و گفت نترس .مي خواستم بگويم سر مسيرت به ايستگاه سهراب برو ،يک ماموري آنجا است ،گروهبان سوم است .بگو گروهبان دلير گفت فوري بيايد اينجا .
همين ؟
گروهبان در حالي که هنوز نگاه خيره اش به علي بود ،گفت :بله ،همين !
علي نيم نگاهي به جايي که علي ايستاده بود انداخت و نفس راحتي کشيد .وقتي گروهبان با قدم هاي بلند دور شد ،دوباره آن دو با فاصله نه چندان دور از هم ،حرکت کردند .
آن شب ،جلال وقتي به اتاق دنج علي بر گشت که چيزي به اذان نمانده بود .هر دو خوشحال بودند .جلال گفت :آخرين بر گ اعلاميه ها را در خانه رييس پاسگاه انداختم .
علي خنديد و گفت :چه غوغايي بشود فردا در فاروج .

علي با شنيدن اولين تقه اي که به در خورد ،دست از کار کشيد و گوش تيز کرد .ضربه ها با فاصله کوبيده مي شد .
فکر کنم هادي باشد .
علي به جلال نگاه کرد و گفت :شايد هم يد الله .
جلال خم شد و فيتيله فانوس را پايين کشيد .
احتياط کن .
علي سر تکان داد و از پله ها پايين رفت .جلال فيتيله چراغ را بيشتر پايين کشيد .چراغ به پت پت افتاد .با شنيدن صداي پا ،خيالش راحت شد .اول هادي بعد يد الله وارد اتاق شدند .
بابا کور شديم ،يک کمي فيتيله را با لا بده .
علي انگشت روي لب گذاشت .
هيس !هادي به طرف ضبط صوت ها رفت و در نور مرده اتاق ،با نوارهايي که با دور تند ضبط مي شدند ،خيره شد .يد الله جورابش را از پا در آورد و زير لب گفت :اين جوري راحت ترم .
جلال بسته هاي اعلاميه را جلوي هادي گذاشت و به طرف جعبه هاي خالي رفت .
تو هر جعبه بيست و پنج تا نوار جا سازي کنيد .
يد والله به جعبه هاي چوبي نگاه کرد و گفت :جعبه انگور به اين کوچکي نوبر است .
علي فانوس را وسط اتاق گذاشت و از جا بلند شد .
آخه انگورش هم انگور است .نگو انگور ،بگو ياقوت !
اين بار هادي زير لبي غريد .
با با کور شديم .زندان بهتر از اين تاريک خانه است .آقا جلال ،نور پخش کن .
جلال دستش را دراز کرد و فيتيله را با لا تر داد .
الهي نور به قبرت ببارد ،آقا جلال !
جلال به پشت دست هادي کوبيد و گفت :شلوغ نکن بچه .مثل اينکه نمي داني بيرون از اينجا چه خبر است .
هادي دست هايش را به هم ماليد و گردن کشيد تا صورت جلال را ببوسد .
انصافا دل شير مي خواهد اين همه ابزار جرم را آوردن و ...
يد الله پريد تو حرفش .
مگر عاشقي جرم است ؟
هادي با صداي بلند خنديد و با اشاره ي علي از جا بلند شد .
امر بفرما ،علي آقا .
بيا برويم سيني انگور ها را بياوريم .
جلال دوباره مشغول منگنه کردن جزواتي شد که بايد به روستا هاي اطراف مي فرستاد .سومين روزي بود که پنهاني وارد فاروج شده بود .نمي خواست کسي متوجه شود ،حتي پدرش .
علي و يد الله سيني به دست وارد شدند .سيني ها لبا لب پر از انگور بود .هادي کنار هر جعبه ،بسته اي اعلاميه گذاشت .يد الله مشغول بسته بندي اعلاميه ها شد .تمام حواس جلال به طرز بسته بندي بود .
پلاستيک اعلاميه ها را خوب به هم بچسبانيد تا خيس نشوند .
نيم ساعت بعد ،چهار جعبه آماده رو به روي آنها بود .جلال نفس راحتي کشيد و به ديوار تکيه داد .
فردا صبح که غلامرضا آمد ،از طرف من پيغام بدهيد آماده باشد .مي خواهيم برويم قوچان .
علي ،سيني و استکان هاي لبريز از چاي را با احتياط روي زمين گذاشت و گفت :قوچان براي چي ؟
جلال خنديد و چشمان خسته اش را با کف دست ماليد .
براي يک کار مهم !
ناگهان صداي کوبه ي در آمد .هادي از جا پريد .
نردبان آماده است ؟
جلال به جعبه ها نگاه کرد و از جا بلند شد .علي خيز بر داشت و فيتيله فانوس را پايين کشيد .سايه درازشان چهار گوشه اتاق را پر کرد .
سريع جيبه ها را ببريد توي حياط ،آن جا که کمتر شک مي کنند .
جلال با گفتن اين حرف ،به طرف لحاف و تشک هاي تلنبار شده در گوشه اتاق رفت .يد الله دو جعبه را روي دست هاي علي گذاشت .هادي زود تر رفته بود .جلال لحاف و تشک ها را به طرف ضبط صوت ها کشيد .دوباره صداي کوبه در آمد .جلال به ايوان آمد و نگاه کرد .علي پشت در ايستاده بود .يد الله و هادي پله ها را چند تا يکي کردند و با لا آمدند .جلال به طرف نردبان رفت .علي به با لا نگاه کرد تا از رفتن آنها مطمئن شود .آخرين نفري که به پشت بام رسيد جلال بود .
فکر مي کني اين وقت شب ...
جلال دست هادي را گرفت و او را کنار کشيد .
نکند مي خواهي با کله بر وي کف حياط .به آجر ها نگاه کن فوت کني از جا در آمده است .
ناگهان صداي در آمد .در جا خشکشان زد .
اين وقت شب کيست ؟
نمي دانم والله .
علي آرام پايين آمد و تاتي تاتي کنان تا پشت در رفت .باز کسي به در کوبيد .علي آهسته در را باز کرد .انتظار هيچ کس را نداشت .همين باعث دلهره اش شده بود .
چرا در را باز نمي کني ؟
علي نا خود آگاه يک قدم به عقب برداشت .شمس را مي شناخت .خودش را همه کاره ي فروج مي دانست .صورت استخواني و چشمان فرو رفته اش ،با آن نگاه شيطاني قيا فه آدميزاد را از صورتش گرفته بود .
سلام .
شمس ،بي آنکه جواب سلام علي را بدهد ،دوباره سوالش را تکرار کرد .
گفتم چرا در را باز نمي کني ؟
علي خبر داشت که او کوره سوادي دارد .همين هم باعث شده بود تا خبر چين خوبي مي شود .
خوابيده بودم نشنيدم !
شمس گردنش را با لا گرفت و گفت مگر تنهايي ؟ننه و بابايت کجايند .
پپپيش از آنکه علي جواب بدهد ،قدم به حياط گذاشت و سينه صاف کرد .
نگفتي بابات کجاست ؟
رفتند شيروان ،خانه خواهرم ،فردا مي آيند .
شمس دور حياط چرخيد و به در و ديوار نگاه کرد .صداي علي لرزيد .اين را خودش هم فهميد .
با سواد که هستي ،تنهام هستي ،خب کله ات هم که بوي قرمه سبزي مي دهد !
علي منظور او را فهميد اما خودش را به ناداني زد .
شام خوردم اما نه قرمه سبزي ،دست شما درد نکند .
شمس بر گشت و با نگاه خشمگين به علي چشم دوخت .شمس خم شد و از داخل جعبه ،انگوري بر داشت و به دهان گذاشت .آه از نهاد علي در آمد .
پس تنهايي ؟
علي سرش را پايبن آورد .شمس دوباره به اطرافش سر چرخاند .بعد کت بلندش را روي شانه مرتب کرد و بي خدا حافظي به عقب بر گشت .
بابات که آمد ،بگو يک سري به من بزند .فهميدي ؟
آره ...بله !
با رفتن شمس ،علي به در تکيه داد و لحظاتي را به ياد آورد که شمس به طرف جعبه ها رفته بود .زير لب گفت :خدا را شکر .
بعد سرش را با لا برد وبه لبه ي بام نگاه کرد .جلال روي زانو ،آهسته گفت :اين مرتيکه ساواکي اين جا چکار مي کرد .
وقتي دوباره دور هم جمع شدند ،خوشحال بودند .
فکر کنم رفت و آمد ما را زير نظر دارد.
جلال که به نقطه نامعلوم چشم دوخته بود ،گفت :بعيد نيست کارش همين است .
هادي به ساعتش نگاه کرد و لب و دهان جمع کرد .
بابات بهانه بوده ،مطمئنم دنبال چيزي مي گشته .آخه اين ساعت شب ؟مگر مي شود .
وقت خواب رسيده بود .همه خسته بودند .چند دقيقه بعد ،در حالي که فانوس پت پت مي کرد ،پلک ها به هم آمده بود .
با رسيدن صبح ،وقتي علي چشم باز کرد ،جلال را ديد که مشغول خواندن قرآن است .
قبول باشد .
جلال لبخند زد و گفت :قبول حق باشد .
يد الله و هادي با هم بيدار شدند .علي در حالي که براي .وضو به حياط مي رفت ،گفت :بعد از نماز ،مي روم نان بگيرم .
کسي حرف نزند .علي سر تکان داد و بيرون رفت .
يکي نيست به ما تعارف کند نرو !
هادي خميازه کشيد و گفت :نه نرو .
غلامرضا ساعت چند مي آيد ؟
ساعت نه .خودت گفتي کوچه و محله شلوغ باشد ،بهتر است .هادي هم قرار است با او برود .
جلال به ايوان رفت و از همان جا به جعبه هاي انگور نگاه کرد .خوشحال بود که کارها به خوبي پيش مي رود .
علي بعد از خواندن نماز لباس پوشيد و آماده شد .
تا چاي دم بکشد ،من نان گرفتم و بر گشتم .
علي از خانه بيرون آمد .هواي صبحگاهي سرد بود .به طرف نانوايي رفت .مثل هميشه شلوغ بود .در صف ايستاد و منتظر شد .در فکر و خيالات غوطه مي خورد که صدايي آشنا شنيد .به طرف صدا بر گشت .با ديدن صاحب صدا ،دلش فرو ريخت .
شمس با چشماني دريده ،نگاهش مي کرد .سعي کرد خودش را زير تيغ نگاه او برهاند .
متوجه نشد چه موقع نوبت او رسيده .نان را گرفت و بيرون آمد .قدم هاي بلند بر مي داشت تا زوتر برسد .
آهاي صبر کن ببينم .
علي ايستاد .جرات به عقب نگاه کردن را نداشت .صداي قدم هاي شمس ،در مغزش ضرب آهنگ بدي داشت .
چه زرنگ به به .
شمس آمد رو به روي او ايستاد .از نان داغ بخار به هوا مي رفت .علي نگاهش را با لا آورد .شمس يقه ي او را گرفت و به ديوار کوبيد ش .
مگر نگفتي تنهايي ،پس اين همه نان را کجا مي بري ؟فکر کردي من خرم ؟نمي دانم تو و رفقات داريد چکار مي کنيد .
علي احساس کرد نبايد هيچ حرفي بزند .شمس ناسزا مي گفت و علي نگاهش مي کرد .
لب بجنبانم ،پدر همه تان را در مي آورم .فکر کردي شاه اين مملکت با چند تا مرگ و درود گفتن ،فلنگ را مي بندد .
علي خودش را از ديوار کنار کشيد .شمس گوش او را گرفت و پيچاند .تنها حرفي که علي توانست به زبان آورد ،اين بود : همکلاسي من هستند .
شمس با اشاره ي چشم و بابرو خط و نشان کشيد و گفت :معلوم مي شود .
علي نفهميد چطور از شر او خلاص شد و به خانه رسيد .
جلال وقتي رنگ و روي پريده او را ديد ،نگران شد .علي همه ي ماجرا را يک نفس تعريف کرد .جلال به فکر فرو رفت .يد الله چاي ريخت اما هيچ کس حوصله نداشت .
اين مرد بايد تنبيه شود .
هر سه به جلال نگاه کردند هادي گفت :يعني ...
جلال سر تکان داد و آه کشيد .
نه .اول اخطار مي دهيم .اگر آدم نشد ،حسابش را مي دهيم دست کسان ديگر .
آن روز جلال در حالي که به سختي آزرده بود ،ياد داشتي براي شمس نوشت .علي با ديدن يا د داشت لبخند زد .يد الله گفت :جاي هادي خالي است تا بخواند و کيف کند .
علي همچنان به يا داشت زل زده بود .
يک بار ديگر بخوان .مي خواهم چشم هايم را ببندم و شمس را بعد از خواندن اين ياد داشت تصور کنم .
علي براي چندمين بار ياد داشت اخطار را خواند :
اين اولين وآخرين اخطار نيروهاي انقلاب است .مزاحم نيروهاي انقلابي نشويد .در غير اينصورت ،ضمن اعلام نام تو به نيروهاي انقلابي ،خونت به گردن خودت است .والسلام .فداييان امام خميني.
با فرا رسيدن نيمه شب ،جلال ياد داشت را به خانه شمس انداخت .هيچ کدام نمي دانستند عاقبت اين کار چه خواهد شد اما جلال مصمم بود .
من به چيزي که نوشتم ،عمل مي کنم .فقط منتظر عکس العمل شمس هستم .
چند روز از فرستادن ياد داشت گذاشت .جلال از مشهد براي علي پيغام فرستاد که بايد هر چه زود تر به قوچان برود .آن روز علي در حالي که قدم زنان به طرف خانه مي رفت ،شمس را ديد .فاصله زياد نبود .علي احساس کرد ديگر از او نمي ترسد خيره نگاهش کرد .شمس خودش را به کنار ديوار کشيد .علي نزديک تر رفت .دلش مي خواست شکست را در چشمان شيطاني او ببيند .دهانش را پر از آب کرد .منتظر بود تا او جلو تر بيايد .
جلو تر آمد .علي وقتي شانه هاي خميده او را ديد ،ايستاد .
شمس ترسيده به علي خيره شد .علي توانست جلوي اشک و خنده اش را بگيرد .وقتي شمس دور شد ،آب دهانش را به زمين ريخت و با خودش گفت :آب دهان هم براي او حيف است .
وقتي جلال از ماجرا باخبر شد ،مشتش را در آسمان تکان داد و گفت :درود بر انقلاب . 

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان شمالي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 163
[ 28 / 04 / 1392 ] [ 28 / 04 / 1392 ] [ ]
عسگر زاده,محمد حسين

 

در سال 1340 ه ش در روستاي گرمه از توابع بجنورد متولد شد. در دوره خردسالي به مکتبخانه رفت و قرآن را فرا گرفت و نمازش را قبل از 7 سالگي نزد پدر آموخت. تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان مولوي روستاي گرمه شروع کرد و تا پايان دوره ابتدايي در همان روستا بود. به مدرسه و تحصيل علاقه داشت. هر گاه از مدرسه برمي گشت، بعد از کمي استراحت، به تکاليف علاقه فراوان نشان مي داد و تا وقتي که تکاليفش را انجام نمي داد به کار ديگري مشغول نمي شد. در اوقات بيکاري در امور کشاورزي و دامپروري به خانواده کمک مي کرد. محمد دوره راهنمايي را در مدرسه نو بنياد روستاي گرمه گذراند و سپس براي گذراندن دوره دبيرستان به مشهد آمد و در دبيرستان دکتر علي شريعتي به تحصيل مشغول شد و در سال 1359 وفق به اخذ ديپلم شد.
از دوران نوجواني و حدودا از زماني که مميز شد، به علت جو حاکم مذهبي در خانواده تغيير و تحول در ايشان احساس مي شد. چون مداح اهل بيت بود، بيشتر به مطالعه آثار فرهنگي مذهبي، کتابهاي اشعار مداحي به خصوص کتابهاي اخلاقي شهيد دستغيب مي پرداخت. در بيرون از منزل در بسيج فعاليت چشمگيري داشت و با سپاه پاسداران در گشت شب همکاري مي کرد و همچنين به علت فعاليت زياد و اخلاق حسنه از محبوبيت خاصي برخوردار بود.
از طريق کنکور وارد تربيت معلم مشهد شد و حدود يک سال در آنجا به تحصيل مشغول بود. فردي فوق العاده فعال و پر جوش بود و از موثرترين بنيان گذاران انجمن اسلامي و تربيت معلم شهيد به شمار مي رفت. همزمان با تحصيل در تربيت معلم، به مدت حدود يک سال در کردستان آن هنگام که گروهک‌هاي ملحه و منافق بر آن منطقه حاکميت داشتند، مشغول خدمت بود و با تلاش فوق العاده و ايثار تمام، در جبهه هاي کردستان از جمهوري اسلامي دفاع کرد و به تنهايي درگيريهاي زيادي با دموکرات و ديگر گروهکها داشت. وقتي هم که از جبهه باز مي گشت در اکثر مراسم و برنامه هاي مذهبي شرکت مي کرد و يکي از مخالفين جريانهاي منافق و ليبرال بود و در افشاي مواضع آنها کوشش زيادي مي کرد. به همين دلايل نيروي شناخته شده اي در مبارزه عليه کفر و نفاق در صحنه هاي مختلف بود. به طوري که در زمان حاکميت بني صدر و به علت دفاع از سنگر انقلاب و دولت مکتبي شهيد رجايي در صحن مطهر علي بن موسي الرضا (ع) توسط دار و دسته چماق داران مورد ضرب و شتم قرار گرفت که شدت آن به اندازه اي بود که ساعتها در اغما و بي هوشي بود.
محمد حسين به علت احساس ضرورت حضور در جبهه ها، در سال دوم تربيت معلم ترک تحصيل کرد. خدمت نظام را در سپاه پاسداران در منطقه کردستان گذراند. به دليل ايمان و عشق زياد به امام و انقلاب، از سوي سپاه پاسداران دعوت به همکاري شد و به دنبال آن رهسپار جبهه هاي حق عليه باطل شد. در عمليات رمضان در گردان سيف الله به خدمت مشغول بود و در شکستن خط جزء اولين افراد بود که در همان جا از چندين ناحيه مورد اصابت ترکش نارنجک قرار گرفت و زخمي شد و بعد از بهبودي دوباره به جبهه بازگشت و در گردان ولي الله مدتي در جبهه هاي جنوب مشغول خدمت شد. بعد از مدتي رهسپار جبهه هاي غرب شد. در سومار هم بر اثر فرود آمدن گلوله خمپاره روي سنگر، از ناحيه کمر به شدت آسيب ديد که منجر به شکستگي و جابه جايي يکي از مهره هاي نخاع شد. او با اين که بهبودي پيدا نکرده بود. به جبهه بازگشت و در عمليات والفجر مقدماتي و در والفجر 1 عاشقانه جنگيد و کوشش کرد تا رضاي خدا را کسب کند.
در جبهه حالات روحاني و عرفاني خاصي داشت. گويي با رقه اي از نور الهي در روان او متجلي گشته و او را از خود بي خود کرده بود. چه سري بود که در دعاها داراي چنان شور و حالي مي شد که بي توجه به قيد و بندهاي مادي به دنياي ديگر سفر مي کرد. کساني که شاهد دعا خوانيهاي او بودند هميشه سعي داشتند پي به اين راز ببرند. وقتي او را مبي ديدي چون ريايي نبود و تظاهر و خود نمايي نمي کرد، فرد عادي به نظر مي رسيد. اگر عبادتها، ايثارها و اخلاص ها مخصوص پروردگار است، پس به غير چه مربوط. اگر مي خواستي او را بشناسي، مي بايست شب در کمين او بنشيني، مي ديدي در تاريکي نيمه شب وجودي نوراني، پتو بر دوش در حالي که سعي مي کرد شناخته نشود، راهي خلوتگاه بيابان مي شود و قامت زيبايش تا سپيده دم مشغول راز و نياز با معبود خويش است. هنگامي که سر به سجده مي گذاشت، مي ديدي که از مخلوط شدن اشک ديده و خاک زمين، لايه اي از گل صورت ملکوتي اش را پوشانده و به راستي که جبهه ها عطر خود را مديون اشک ريختن و ناله کردن حسين و حسين هاست و خدا مي داند که در اين نماز شبها و راز و نياز ها چه کرد و چه ديد و چه شنيد.
آتش عشقش چنان شديد بود که با وجود درد شديد در ناحيه کمر و شکستگي مهره نخاع و مخالفت مسئولان از شرکت وي در عمليات، باز دلش طاقت نياورد و قدرت تحمل دوري از ديار عاشقان را نداشت. کسي چه مي دانست، شايد او وعده ملاقات با کسي را داشت که نمي توانست از آن چشم بپشد و در انتظار آن روز لحظه شماري مي کرد. در تمام مدت فکر و ذکرش شهادت بود. گويي که او در اوج قله رفيع زندگي قرار گرفته، جايي که هيچ کس را به آن راهي نيست و کمال عاشقان است. از آنجا بر هياهوي زندگي نگريست. دنياي خاکي در نظرش بي ارزش بود و او خود را در حال تکاپو در مرز مرگ و زندگي ديد. بر بالا نگريست، در آنجا نوري فروزنده تر از خورشيد را ديد، دانست که موقع انتخاب فرا رسيده است، اما انتخاب براي او بسيار آسان بود و او دست از زندگي با تمام زرق و برق هايش بريده و علايق مادي را به دور افکند و آرزوي پيوستن به کاروان شهدا بي قرارش کرده بود.
محمد حسين چون ساير مسائل را به ديد مذهبي نگاه مي کرد و به مصداق حديث: ازدواج نصف دين را حفظ مي کند، تصميم به ازدواج گرفت.
او در سن 20 سالگي ازدواج کرد که مدت زندگي مشترکشان چهار سال بود که از ايشان فرزندي به يادگار نمانده است. در فاصله بين والفجر 1 که بيشتر از 10 روز نبود، ايشان به مرخصي آمد و شرايط داماديش را فراهم کرد و همسرش را به عقد خود در آورد.
مراسم در کمال سادگي برگزار شد و برادر شهيد عقدنامه را نوشت و خبطه عقد نيز توسط مرحوم حاج ميرزا جواد آقاي تهراني قرائت شد و ايشان يک نسخه کتاب دست نويس خطي را به شهيد هديه دادند.
در والفجر 1 بعد از شکستن خاکريز عراق، تنها کسي بود که پشت خاکريز رفت و آمد مي کرد. آتش شديد و سنگين توپها، خمپاره ها و کاليبر 50 دشمن به بچه ها فرصت سر بلند کردن را نمي داد، اما حسين دائم از اين سر گردان به آن سر گردان در حرکت بود و نيروها را به سوي اهداف هدايت مي کرد. وقتي که عده اي از نيروها در محاصره قرار گرفته بودند، به تنهايي به سوي آنها رفت و در حالي که هيچ کس انتظارش را نداشت، نيروها را از محاصره در آورد و با چهل اسير برگشت.
محمد حسين در عمليات والفجر 1 در ساعت 8 صبح در 24 فروردين 1362 بر اثر اصايت تير کاليبر 50 دشمن به پهلوي راستش به شهادت رسيد و پيکر پاکش در جبهه هاي گرم خوزستان به جا ماند. شهيد در عمليات هاي رمضان، والفجر مقدماتي و والفجر 1 شرکت داشت. در عمليات رمضان در گردان سيف الله و در عمليات والفجر 1 معاون گردان ولي الله بود که در همين عمليات مفقود الاثر شد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386



وصيت نامه
...خدايا! شهادتم را باعث ايجاد تحول در محل زندگي ام قرار بده. تا حال که زنده بودم فرد مفيدي نبودم، شايد مرگ من هر چند ناچيز موثر باشد. بعد از شهادتم جنازه من به مشهد منتقل شود و بعد از تشييع در مشهد مقدس و طواف در مرقد حضرت رضا (ع) که تيپ خدمتي من به اسم امام عزيز است، به زادگاهم گرمه منتقل شود و بعد از تشييع در گورستان آنجا به خاک سپرده شود. از برادران عزيز دانشجوي تربيت معلم مي خواهم که راه شهيدان تربيت معلم را به خوبي ادامه دهند و تقواي الهي را پيشه خود کنند و معلمي خوب و معتقد و پيامبر وار براي جامعه اسلامي باشند و از خداوند بزرگ سلامتي و طول عمر براي رهبر عزيز امام خميني و پيروزي براي اسلام و مسلمين و نصرت براي رزمندگان و سعادت و سلامت براي امت شهيد پرور را خواهانم.

خدايا! هزاران بار شکر مي گويم که بار ديگر به من عاجز و مسکين درگاهت، سعادت شرکت در جنگ عليه کفار را عنايت فرمودي.
محمد حسين عسگر زاده



خاطرات
پدرشهيد:
محمد حسين از يک آرامش دروني خاصي برخوردار بود و در عين حال، تمام حرکات و کارهاي ايشان جنبه مثبت داشت. مثلا ساير برادران شلوغ بودند يا همان حالت کودکانه را داشتند، اما او يک سر و گردن از آنان برتر بود.


علي اصغر اشرفي:
عمليات به خاطر اينکه عراق متوجه شده بود، حدود دو هفته به تاخير افتاد. اگر چه به تاخير نمي افتاد، با همديگر در عمليات شرکت مي کرديم، اما طوري که دوستان نقل کردند براي گرفتن ارتفاعي به نام 125 در منطقه فکه و شرهاني، ايشان در حالي که در ارتفاع همراه گردانشان در حرکت بودند، توسط تير مستقيم دشمن مجروح مي شوند و يک عده از رفقا جراحت و شهادت ايشان را تصديق کردند.

تقي محموديان:
محمد حسين از همان کودکي فرد بسيار مهرباني بود. خونگرم و دوست داشتني. اصلا صحبت رکيک بر زبان نمي آورد. چهره خندان و متبسم داشت و يکي از دلايل جذابيت شهيد چهره جذاب ايشان بود. با اقوام و دوستان مهربان بود مقيد به احوال پرسي و صله رحم بود. شهيد صبر و تحمل زيادي داشت. يعني کمتر احساساتي مي شد. اهل پرخاشگري نبود و صبر و تحمل و روحيه بالايي داشت. هميشه لبخند بر روي لبانش بود و مسائل را اين گونه حل مي کرد.


آثار باقي مانده از شهيد
در قرارگاه هر شب دعاي توسل را در جايي دور از قرارگاه و ساکت کنار رود کارون اجرا مي کرديم. سعادت نصيب من شد که در اين مجالس روضه اي بخوانم. در يکي از شبها بود که رفته بوديم داخل يک گودال و مشغول خواندن دعاي توسل بوديم. به قسمت توسل به امام زمان که رسيديم برادران يا مهدي اردکني مي گفتند و همگي سينه مي زدند و شور و حال ديگر بر مجلس حکمفرما بود تا اينکه يکي از برادران پاسدار با بلندگو داد زد: که آقا آمد و در مجلس ما شرکت کرد. در همان لحظه وقتي من از پايين گودال بالا را نگاه کردم، فردي را با لباس سياه ديدم که به طرف ما مي آمد و دستش را نيز بلند مي کرد و تکان مي داد. وقتي اين برنامه را ديدم بدون تامل حرکت کرديم، ولي وقتي رسيديم آنجا کسي نبود. بعد از اين کار تمام برادران در بيابان سرگردان بودند و داد مي زندن مهدي بيا، آقا بيا. زمزمه مي کردند و ناله مي زدند و دنبال فرماندهشان مي گشتند. بالاخره در آن شب عده اي از برادران آقا را همراه با حضرت زهرا (س)، عده اي نيز امام حسين (ع) و حضرت زهرا (س) را ديده بودند و اين عادي ترين شکل حضور امام (عج) در جبهه ها است.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان شمالي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : عسگر زاده , محمد حسين ,
بازدید : 124
[ 28 / 04 / 1392 ] [ 28 / 04 / 1392 ] [ ]
پارسا,بهمن

 


در خانواده اي زحمتکش و متدين پارسا ، در هفتمين روز بهار سال 1337ه ش  آواي نوزادي طنين افکند که نام بهمن را برايش انتخاب کردند . وي تحصيلات ابتدايي را در روستاي هم جوار به نام جودر به پايان رسانيد .
در سال 1354 براي ادامه ي تحصيل به شيروان رفت و با دوستان خود اتاقي را اجاره کرد . در کنار مبارزات سياسي ، در سال 1356 با نمرات متوسطي مدرک ديپلم را در رشته ي طبيعت اخذ نمود .
بهمن در سال 1352 با امام خميني آشنا شد . يک سال بعد توسط يک سرباز پاسگاه روستايش به رساله ي امام خميني دست پيدا کرد و براي اين که کسي متوجه آن نشود جلدش را کند و به مطالعه ي دقيق آن پرداخت .
چند بار به بيت آيت الله شيرازي در مشهد مراجعه کرد و بعد از آشنايي با شخصيت والاي حضرت امام مبارزات انقلابي خويش را آغاز کرد .
وي با توجه به داشتن زمينه هاي ديني وارد جريانات سياسي شد . و مبارزات انقلابي را با پخش اعلاميه هاي امام و شرکت در جلسات مخفي شرکت کرد .
چند بار از سوي ساوا ک مورد تعقيب قرار گرفت . ولي هيچ وقت موفق به دستگيري وي نشدند . با پيروزي انقلاب مدتي در کميته ي انقلاب اسلامي فعاليت کرد و سپس براي گذ راندن آموزش ويژه ي نظامي در 27 مهر 1358 روانه ي مشهد گرديد . بعد از آموزش نظامي ، مبارزات سختي را با بازماندگان حکومت پهلوي و منافقين آغاز کرد و نقش بر جسته اي در کشف و تسخير خانه هاي تيمي در سطح شهر داشت .
بعد از شروع جنگ تحميلي ، وارد تشکيلات بسيج شد . علاقه ي وافر بهمن به لباس مقدس پاسداري وي را به سپاه کشاند ، از اين رو در سال 1361 وارد سپاه شد . گر چه در سپاه شيروان مسئوليت هاي مختلفي را تجربه کرد ولي روح نا آرام وي با اين پست ها و مقام ها تسکين نمي يافت . او مي خواست انسانيت و شجلاعت خود را در ميدان دفاع به تماشا بگذارد .
در سال 1362 با دختري متين و متدين به نام زهره نوروزي ازدواج نمود که ثمره ي آن تولد پسري به نام احسان مي باشد .
پارسا بعد از ازدواج از هر فرصتي براي رسيدن به فيوضات جبهه و جنگ استفاده مي کرد.او با حضور پي در پي در غرب و جنوب در عمليات هاي مخاتلفي مانند : کربلاي 2- 4- 5 ، والفجر 8 و خيبر افتخار حضور پيدا کرد .
زمان و مکان عمليات و ماموريت ها برايش مهم نبود ، از اين رو در جبهه ي جنگ به عنوان چشم اميد بسيجيان شناخته شده بود . وي معتقد بود: وابستگي به اهل خانواده و دوستان و خويشان ، خوب و پسنديده است ولي اين دلبستگي نبايد به حدي باشد که ما را از رسيدن به فيوضات جبهه و جنگ باز دارد .
پارسا وقتي سي و يکمين ماه حضورش در جبهه را سپري مي کرد در يک تک دشمن در جزيره ي مجنون در تاريخ 4/ 4/ 1367 در حالي که جانشين گردان قدرت الله بود به درجه ي رفيع شهادت رسيد و روحش در بهشت حمزه ي رضا (ع) روستاي زيارت آرام گرفت .
انساني متواضع ، صبور و منطقي بود . و جنب و جوش زيادي داشت و يک جا بند نمي شد . از کمک به همنوعان دريغ نداشت و در کارهاي جمعي شاخص بود .
شاخص بودن وي در امور جمعي ، از دو جهت بود : يکي از بعد جسمي و فيزيکي که قوي جثه و فعال بود . دوم به لحاظ داشتن چهره اي جذاب و دوست داشتني که موجب جذب بقيه مي شد .
بهمن علي رقم با وقار و متين بودنش در مقابل بي عدالتي ها به هيچ وجه سکوت نمي کرد . از نظر وي انسان هاي خوب انسان هايي هستند که به عهد و پيمان خود وفادار باشند .
او از غيبت کردن و اسراف به شدت پرهيز مي کرد و مي گفت : استفاده از نعمت هاي الهي حق همه است ولي اسراف حق هيچکس نيست .
اوقلات فراغتش را بيشتر با ورزش هاي فوتبال و شنا و مطالعه ي کتب مذهبي و نظامي سپري مي کرد . وي به بسيجيان مي گفت : سطح مطالعات ما بسيار پايين و ناچيز است از اين رو بايد تلاش کنيم آن را با لا ببريم .
به مسائل اعتقادي و ديني بسيار پايبند بود و هميشه سعي مي کرد در چهار چوب عقايدش حرکت کند و از آن دوري ننمايد ولايت پذيري او در حد کمال و آگاهانه بود . نسبت به امام عشق مي ورزيد . از اين رو تلاش زيادي نمود تا به واسطه ي برادر شهيدش پرويز که در بيت رهبري خدمت مي کرد چندين مرتبه به ديدار يار بشتابد .
دوره هاي قرآن و زيارت عاشورا را مداوم بين بچه هاي سپاه برگزار مي کرد . او مي گفت در سختي ها مشکلات با تلاوت قرآن خودتان را تسکين دهيد .
حضورش در مساجد و تکايا و هيئت ها چشمگير بود . تکيه کلام وي در مراسم عزاداري و سينه زني يا قمر بني هاشم بود او با خضوع سر نماز حاضر مي شد . به رعايت حلال و حرام زياد سفارش مي کرد و مي گفت : سقوط و عروج انسان بستگي به رعايت اين اصل مهم دارد .
جواني پر شور و درا نديشه ي خدمت به مردم بويژه قشر جوان بود . از اين رو به عنوان يک مدير شايسته ، با درايت و شجاعت خاصي در مسئوليت هاي مختلفي آزمايش شد .
خلق و خوي پارسا طوري بود که ميل و رغبتي به پست و مقام دنيوي نداشت و اگر مسئوليتي را مي پذيرفت فقط براي اداي تکليف بود .
از بدو انقلاب تا شهادت ، در مسئوليت هاي مختلفي قرار مي گرفت که مهترين آن ها عبارت اند از :
1- خدمت افتخاري در کميته ي انقلاب اسلامي شيروان
2- عضو هيئت هفت نفره واگذاري زمين شهرستان شيروان
3- مسئوول پايگاه بسيج روستاي دوين شيروان
4- مسئول اطلاعات مرزي سپاه شيروان
5- مسئول پادگان آموزشي سپاه شيروان
6- مربي تاکتيک و آموزش نيروي انساني سپاه شيروان
7- مسئوول ستاد گردان لشکر ويژه شهدا
8- جانشين گردان قدرت الله لشکر 5 نصر
پارسا در طرح و برنامه ريزي و سازماندهي نيروها سر آمد ديگران بود . در سال 1362 به عنوان يک مربي آموزش نظامي ، نقش بر جسته اي در آموزش ، سازرماندهي و اعزام نيروها به جبهه داشت . در سال 1367 به عنوان جانشين گردان قدرت اله در هدايت . و کنترل نيروها نقش چشمگيري داشت .
وي با جديت و تواضع زياد بر کار زير دستان نظارت مي کرد و از مافوق نيز تبعبيت محض داشت . در بحث مديريتي پارسا به عنوان يک مدير خوش فکر ، سه نکته وجود داشت :
1- در انجام وظايف شجاعت داشت .
2 زمان و مکان ماموريت برايش مهم نبود .
3 از دستورات مافوق اطاعت پذيري داشت .
بسياري از دوستان و هم رزمان سردار پارسا از وي به عنوان عابد ياد کرده اند . راز و نياز هاي شبانه وي زبانزد همگان بود . تنها آرزرويش زيارت بارگاه آقا ابا عبد الله الحسين (ع) بود . يکي از دعاهايي که هميشه ورد زبانش بود ، اين جمله بود : خدايا ما را با عزت از دنيا ببر .
به قدري به شهادت فکر مي کرد که در آخرين تک دشمن بعد از اسارت بسياري از نيروهايش ، وي شجاعانه تا آخرين فشنگ مبارزه مي کرد و به شهادت رسيد .او دو دعا را هميشه تکرار مي کرد :
1 – خدايا امام عزيز را براي ما نگه دار .2
2- خدايا مرگ ما را شهادت در راهت قرار بده .
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386



وصيت نامه
بسم اله الرحمن الرحيم
مادرم ! اي لطف خدادادي ، اي هم شأن پاکي ها ، مکش آه ؛ مزن بر سر ، ز سر بردار آن تور سياه داغداري را . به تن کن جامه ي اطلس . اطاقم را با مشک و عنبر مزين کن .غم هاي دلت را زير خاک گور من بگذار . من آنجا راحتم . هر چند مي دانم همدمم سنگ است و ليک خوب مي دانم هميشه سنگ يک رنگ است.
اي خاطرات از من بگو به مادر من ، شد چون گل لاله پيکر من ، پدرم ! محبت شما را احساس مي کنم اما چه کنم که اسلام در خطر است . اگر شهيد گشتم به آرزويم رسيده ام و اگر لياقت شهادت را پيدا نکردم دوباره بر مي گردم و به زندگي دنيوي ادامه خواهم داد .
اميدوارم بتوانم مسئوليت سنگين و بار امانت را به سر منزل تقرب برسانم .
اي پاسداران و اي ياوران ! خوب بجنگيد . بدانيد چقدر جان دادن در راه خدا آسان است . اي عزيزان ! بگذاريد در تشييع جنازه ام مرثيه بخوانند تا روحم شاد گردد . چرا که ما هميشه همراه اين مرثيه ها اشک ريخته ايم .
مهدي جان ! عمري در پي تو دويدم . اکنون وقتش است که به داد من برسي . در مراسم عزاداري ام غمخوار پدر و مادرم باش که اينان در دنيا کسي را ندارند .
اي ياوران ! مرا شهيد نه ناميد تا مردم فکر نکنند همه ي شهيدان چون بنده ي گناهکار ، قلبي سياه داشته اند . بدانيد شهيدان خوش قلب بودند و اين من بودم که بد بودم .
روي سنگ قبرم پاسدار ننويسيد چون بنده لياقت پاسداري را پيدا نکردم . از همه طلب عفو و بخشش دارم و از دوستان مي خواهم که اسلحه ام را زمين نگذارند . پدر و مادر عزيزم ! گريه مرهمي بر دلهاي زخمي است ولي جلوي چشم منافقان اين کار را نکنيد ، چرا که همه ي ما بايد به حال منفقان و گناه کاران گريه کنيم .
والسلام عليکم و رحمت اله و برکاته بهمن پارسا



خاطرات
نور محمد پارسا ، پدر شهيد:
در آخرين اعزام به جبهه ، بعد از خداحافظي با اعضاي خانواده و دوستانش گفت : پدرجان : من ديگر بر نمي گردم مرا حلال کنيد .

اوکودکي شجاع و نترس بود . يک بار با بهمن و عمويش براي جمع آوري علوفه به نزديک مرز ترکمنستان رفتيم . وقتي به محدوده ي علف ها رسيديم چند نفر از نيروهاي نظامي شوروي را ديديم که براي جمع آوري علوفه به داخل خاک ما آمده بودند . وقتي ما را ديدند به طرف ما تير اندازي کردند .
بهمن گفت : با با ! اين ها کي هستند ؟ چرا وارد خاک ما شده اند و به طرف ما تير اندازي مي کنند ؟ گفتم آنها خارجي هستند و از ترکمنستان آمده اند .
گفت : مگر ما مرده ايم که بيگانگان وارد خاک ما بشوند و علوفه هاي ما را براي دام هايشان ببرند . صحبت او مرا به خود آورد . از اين رو اسب هايمان را حرکت داديم و به طرف آن ها پيش رفتيم . آن ها در حال تير اندازي عقب نشيني کردند . ما هم علوفه ها را بار زديم و بر گشتيم .

مادر شهيد :
بهمن براي درس خواندن ، پياده به روستاي همجوار مي رفت . چون مسير راه طولاني بود و مشقت و سختي زيادي داشت ، با رفتن به دبيرستان مخالفت کردم . بهمن با التماس زياد گفت : مادر جان ! مگر تو نمي خواهي من درس بخوانم و با سواد شوم . من حاضرم سختي بکشم و نان خشک بخورم ولي از تحصيلات و درس عقب نمانم .
اين جمله را که شنيدم ، سکوت کردم و رضايت دادم . از آن روز مجبور بود با وجود سن کمش ، اين مسافت را هر روز ، پياده رفت و آمد کند .

يعقوب پير زاده:
سال 1355 سخنراني مهمي با حضور حاج آقاي مهدوي در مسجد صاحب الزمان بر گزار شد . با بهمن براي استماع سخنراني به مسجد رفتيم . وقتي به مسجد رسيديم ، رئيس شهرباني با کمک مامور وارد مسجد شدند . او گفت : بلاني و ميئوول اين جلسه کيست ؟ گفتند آقاي توفيقي به محض اين که آقاي توفيقي آمد ، سيلي محکمي به زير گوشش زد و گفت چرا صداي بلند گوي مسجد را بلند کرده ايد ؟ مگر نمي داني مردم مريض دارند .
وقتي بهمن چنين صحنه اي را ديد ، ناراحت شد و به من گفت : به نظر تو چکار کنيم ؟ من چيزي نگفتم او گفت : آن ها را ميب زنيم و فرار مي کنيم . در ميان شلوغي جمعيت به آنها حمله کرديم و به هر کدام يک لگد محکم زديم و فرار کرديم . هر چه ايست دادند توجه نکرديم . با سرعت زيادي از پشت ژاندارمري و گورستان قديمي شهر خود را به منزل بهمن رسانديم و تا مدتي در آنجا مخفي مانديم .

پدر شهيد :
در جريان مبارزات انقلاب به من گفت : ما بايد با استقامت و از خود گذشتگي به مبارزه ادامه دهيم و چشم به راه باشيم تا امام به ايران باز گردد و با خنده به او گفتم : شما چکونه مي توانيد چنين حاکم با عظمت و قدرتمندي را از ايران بيرون کنيد و يک پيرمرد 80 ساله را به جاي او به ايرات بياوريد ؟ گفت ان شا اله با تلاش و جانفشاني مردم اين کار را مي کنيم . بايد به خدا توکل کنيم و در انتظار بايستيم تا خودش امام را به ايران باز گرداند .

يعقوب پير زاده:
معلمي داشتيم که درباره نظريه تکامل داروين و اصول مارکسيستي صحبت مي کرد و از آن دفاع مي نمود .
يک بار وقتي درباره ي اين مسئله صحبت کرد . در جمع پانزده نفري کلاس ، دو نفر با نظريان ايشان مخالفت و به وي اعتراض کرديم . يکي از آنان بهمن پارسا بود و ديگري من بودم . همين هم فکر بودن ما باعث گرديد ، دوستي بين من و بهمن عميق تر شود .

پدر شهيد :
چند ماه به انقلاب مانده بود . عکسي از امام خميني رو به روي اتاق بهمن به ديوار نصب شده بود . در روستايمان پيرمردي ميانه اي با انقلاب و امام نداشت و بهمن چند مرتبه درباره ي جنايات شاه و خاندانش براي ا و صحبت کرد .
يک بار پير مرد وقتي به منزل ما آمد تا چشمش به عکس امام افتاد گفت : السلام عليک يا امام ! با تعجب به او گفتم : حاجي ! شما که از شاه طرفداري مي کردي ولي چرا الان دست به سينه جلوي عکس امام ايستاده اي ؟ و به او احترام مي کني . گفت : نمي دانم چرا وقتي چشمم به عکس امام مي افتد شاه را فراموش مي کنم .
متوجه شدم اين تغييرات نتيجه و اثر صحبت هاي بهمن بوده است .

يعقوب پير زاده :
مدت زمان زيادي به انقلاب نمانده بود . در اين مدت از هر فرصتي براي خود سازي و تزکيه نفس استفاده مي کرد : از شرکت در مراسم مذهبي دعاي کميل و توسل و تلاوت قرآن گرفته تا حضور فعال در سخنراني هاي مهم و خادمي مسجد . يک بار وي را در مسجد آذر بايجاني ها ديدم که کفش هاي مردم را از آنان مي گرفت و مرتب و منظم در جا کفشي قرار مي داد .

پدر شهيد:
با دوستانش چند عکس امام را در داخل مسجد نصب کرده بودند و خبر به پاسگاه روستا رسيد . مامورين پاسگاه سريع خود را به مسجد رساندند و مرا احضار کردند . وقتي به مسجد رفتم رئيس پاسگاه به من گفت : پسر شما با کمک چند نفر ،عکس امام را آورده ايد و به ديوار مسجد زده ايد . او مي خواهد در اين منطقه بي نظمي و اغتشاش ايجاد کند . به شمات گوشزد مي کنم که هر چه زود تر جلويش را بگيريد .
وي را به گوشه اي کشاندم و گفتم : سر کار ! خودتان را به درد سر نيندازيد . اين اغتشاشات به همه جا کشيده شده است . از دست من و شما هم کاري بر نمي آيد . شما هم بهتر است اين جريان را ناديده بگيريد .

جمشيد مومني نسب:
سال 1359 در شير کوه برنامه رزم شبانه داشتيم . در اين مانور ، پارسا ، اکبر زاده و اسکندري نقس اصلي را داشتند و در اين ميان اکبر زاده نقش دشمن فرضي را ايفا نمود.
با شليک اولين گلوله گازي ، اکبر زاده که پشت قطعه سنگي کمين کرده بود از ناحيه ي سر و صورت مجروح شد . پارسا دستور داد تا عمليات رزم شبانه را قطع کنند ولي با اصرار اکبر زاده عمليات رزم ادامه پيدا کرد .

سلطان محمد خيوه:
در 27 مهر سال 1359 تصميم گرفتيم با پارسا ، براي گذراندن آموزش نظامي به مشهد برويم . در روز حرکت ، پدر بهمن از روستا براي ديدن فرزندش به شيروان آمد . وقتي ديد ساک هايمان را بسته ايم و آماده ي رفتن هستيم . گفت : ان شا اله کجا مي خواهيد برويد ؟
پارسا به من اشاره کرد چيزي نگويم . من که نمي توانستم به دروغ متوسل شوم مجبور شدم واقعيت را بگويم . وي گفت : ما فعلا در روستا کلي کار داريم . بهمن بايد به روستا بيايد . بعد از آن جريان براي ديدن آموزش خود را به ما رساند .

مادر شهيد :
يکبار، رو کرد به من و گفت : مادر جان ! خودتان را آماده کنيد تا برايم به خواستگاري برويد . گفتم : خواستگاري چه کسي ؟ چرا زود تر ما را در جريان نگذاشتي ؟ گفت : مدتي است که دنبال اين مساله هستم و بالاخره همسر ايده آلم را انتخاب کردم .
گفتم : براي اين کار مهم آيا با کس ديگري هم مشورت کرده اي ؟ گفت بله . اول به قرآن رجوع کر ده ام و حالا آمده ام خدمت شما تا با مشورت هم اين کار خير را به انجام رسانيم .

زهره نوروزي ،همسر شهيد:
پارسا در مراسم خواستگاري دو شرط مهم برايم گذاشته بود : يکي اين که آيا حاضرمن با حقوق کمش ، قناعت و زندگي کنم . دوم اينکه آيا با حضور مداومش در جبهه که امکان اسارت و شهادت وجود دارد موافق هستم .
با توجه به اخلاص و صداقت در گفتار و رفتارش پاسخ مثبت دادم و در سال 1362 با حد اقل و سايل و امکانات ، زندگي مشترکمان را آغاز کرديم .

رجب علي خبيري:
بهمن فردي شوخ طبع بود . يک بار با عده اي از بچه هاي سپاه به شنا رفتيم . پارسا با چند نفر از بچه ها مشغول شنا کردن بودند و من آقاي محمد زاده مشغول تماشاي آنان شديم .
غرق در تماشا بوديم که ناگهان کسي ما را با لباس هايمان به داخل آب انداخت . وقتي به خودمان آمديم ، ديديم کار خودش است . پارسا در کنار استخر ايستاده بود و به ما مي خنديد .

رجب علي خبيري :
يک بار براي کمک به پدر پارسا به روستايشان رفتيم . د ر گندم زار هاي بين راه به يکي از اقوامش بر خورديم که مشغول درو گندم بود . بعد از احوالپرسي مشغول کمک به ايشان شديم .
بعد از مدتي به او گفتم : بهمن ! ما آمده ايم تا به پدرت کمک کنيم نه اين که وقت مان را بي جهت تلف کنيم . گفت : آقاي خبيري ! اين هم پسر عموي باباي من است چه فرقي مي کند ؟

جمشيد مومني نسب :
در سال 1360 جمعي از بسيجيان را در يک پياده روي 13 روزه به ايوب پيغمبر برديم . وقتي به مزار شهدا رسيديم ، پارسا شروع به مداحي و نوحه خواني کرد . در پايان من از او تشکر کردم .
وي گفت : آقا جمشيد ! ان شا اله روزي برسد تا مرا همين جا دفن کنند و ديگران روي مزارم نوحه خواني و مداحي کنند . هفت سال بعد روح پاکش توسط مردم تشييع و در همان جا دفن گرديد .

محمد حاجي پور :
هوا بسيار سرد بود و برف زمين را پوشانده بود . پارسا به سراغم آمد و گفت : موتوررا بردار تا به مراسم مهمي به روستا برويم . موتور را برداشته و به طرف روستا حرکت کرديم .
در بين راه موتور خراب شد . خرابي موتور و سرماي سوزناک مرا کلافه کرده بود . وي اورکتش را بيرون آورد و روي من انداخت و گفت : شما جلو تر حرکت کن من هم موتور را مي آورم . با خستگي زياد به روستا رسيديم . ولي او خوشحال بود که توانسته بود در مراسم دوستش شرکت کند .

مسعود شريفي:
شش نفري حرف هايمان را يکي کرديم و تصميم گرفتيم سر به سرش بگذاريم . سوالات عجيب و قريب خود را شروع کرديم . بهمن که از نقشه ي ما بي خبر بود ، با دلي صاف و با خوشرويي به سوالات بي ربط ما جواب مي داد ولي جواب وي ما را قانع نمي کرد .
در نهايت پارسا به ما گفت : راستش را بگوييد منظورتان از اين کارها چيست ؟ از جان من چه مي خواهيد ؟ گفتيم اگر مي خواهي از دست ما خلاص شوي بايد به جمع ما سور بدهي . گفت : چشم ! با شرمندگي تمام باز هم در مقابل متانت و خوشرويي وي شکست را پذيرا شديم .

رجب علي خبيري :
در سال 1361 تصميم گرفتم از سپاه استعفا بدهم و به کشاورزي بپردازم.پارسا با ناراحتي زيادي گفت : آقاي خبيري ! آنهايي که يکي پس از ديگري در کنارت شهيد شدند خجالت نمي کشي ؟ شما حق نداري استعفا بدهي ! شما و من مديون اين شهدا هستيم . آن روز به قدري تند و جدي با من صحبت کرد که نتوانستم جواب قانع کننده اي برايش پيدا کنم . بعد از آن جريان ، وقتي با خودم خلوت کردم به نتيجه اي رسيدم که او مي گفت .

يکي از نيروهاي کادر گردان را به عللي اخراج نموده و ايشان را براي تعيين تکليف به پرسنلي لشکر معرفي کردم . وقتي اين خبر را به پارسا دادند پا در مياني کرد تا مرا متقاعد کند ، وي را باز گردانم .
با اين که پارسا شناخت دقيقي از وضعيت آن شخص داشت ولي بيش از ده بار به پرسنلي لشکر مراجعه کرد تا مشکل وي را حل نمايد . از آن جريان به بعد به دلسوزي و مهرباني آن انسان وارسته پي بردم که چقدر سر نوشت ديگران براي او مهم است .

محمد جانعلي زاده:
روزي تعدادي از خانواده هاي معظم شهدا براي باز ديد منطقه جنگي به سايت جنگي وارد سايت چهار شدند . ناگهان حمله ي هوايي ذدشمن شروع شد . در آن شرايط هر يک به سنگري پناه برديم .
فقط يک نفر با شجاعت به اين طرف و آن طرف مي دويد . بهمن خيلي سريع بچه هاي پدافند را پشت پدافنتد ها نشاند و هواپيماهاي دشمن را فراري داد .

رجب علي خبيري :
سنگر کوچکي در کنار سنگر فرماندهي براي استراحت درست کرده بوديم . نيمه هاي شب بر اثر گريه و ناله ي سوزناکي بيدار شدم . دور و برم را نگاه کردم ، بهمن را نديدم به سنگر استراحت مراجعه کردم پارسا چنان راز و نياز و گريه و زاري مي نمود که يک لحظه به حال خودم افسوس خوردم و به حال آنعابد شبانه غبطه خوردم .

امان اله امان زاده :
هر مسئوليتي که مي پذيرفت در مقابل آن احساس مسئوليت مي نمود و ديگران را نيز به رعايت اين امر سفارش مي کرد .
به ما مي گفت : به عنوان يک مسئول که در خدمت بسيجيان هستيم بايد امکانات رفاهي را فراهم کنيم . خوراک و پوشاک بچه ها بايد به موقع به آنان داده شود . اگر در اين مسئوليت ها کوتاهي کنيم بايد روز قيامت جوابگوي تک تک بسيجيان باشيم .

خليل چاره ساز:
پايبندي عجيبي به عهد و پيمان داشت . از ماموريت سه ماهه ي گردان قدرت اله 45 روز نگذشته بود که نيروهايش به مرخصي آمدند . در هنگام بازگشت نيروها من نيز قصد کردم باآنان به جبهه بروم ، ولي خانواده ام به خاطر ازدواجم مانع شدند . هر چه اصرار کردم فايده اي نداشت تا اين که بهمن از راه رسيد .
وقتي اعضاي خانواده موضوع را به پارسا گفتند ، .وي گفت : اگر اجازه بدهيد خليل با من بيايد ، قول مي دهم او را يک لحظه از خودم جدا نکنم و مواظبش باشم . وقتي اعزام شديم ، در تمام ماموريت هاي کمين و شناسايي و بسياري از امور ديگر هميشه کنارم بود و از من جدا نمي شد .
وقتي به او اعتراض کردم ، گفت : من به خانواده ات قول داده ام . و اجازه نمي دهم يک لحظه از من جدا شوي و مدتي نگذشت که در آخرين تک دشمن او به شهادت رسيد و متاسفانه من بر گشتم ..

محمد بهروزه:
بچه هاي گردان را براي آمادگي آنان به پياده روي برديم . در برگشتن ابر سياه غليظي آسمان را فرا گرفت و باران شد يدي شروع به باريدن کرد . تمام لباس هايمان پر از گل و لاي شده بود . وقتي به محل گردان رسيد يم لباس هايمان را عوض کرديم و براي نماز مغرب و عشا آماده شديم .
بعد از نماز ، نه پارسا را ديديم و نه لباس ها را . سراغش را گرفتيم وي را نزديک تانکر آب پيدا کرديم که مشغول شستن لباس بسيجيان بود . وقتي به او اعتراض کرديم ، گفت : شايد ديگر فرصتي پيش نيايد تا به بسبجيان و رزمنده ها خدمت کنم .

محمد جانعلي زاده:
در سايت چهار ، زميني را براي فوتبال آماده کرده بوديم و گاهي اوقات با بچه ها بازي مي کرديم . يک بار که گرم بازي بوديم صداي اذان بلند شد . آقا بهمن اعلام کرد : بچه ها وقت نماز است بازي را تعطيل کنيد . يکي از بچه ها گفت : فعلا بازي مي کنيم بعد براي نماز مي رويم . بعد ازپايان بازي پارسا دست او را گرفت و به گوشه اي برد و چند دقيقه اي صحبت کرد . از آن به بعد اولين کسي که براي نماز جماعت آماده مي شد همان فرد بود .

خليل چاره ساز :
گاهي از کم لطفي و عملکرد برخي مسئولان گله داشتيم . يک روز وقتي اين اعتراضات را از ما شنيد گفت : از آنها الگو نگيريد . به امام نگاه کنيد و از او الگو بگيريد . آينه ي تمام نماي شما بايد امام باشد و سعي کنيد به راه و کلام امام توجه کنيد . بگذاريد مسئوليت من لطف و دنيا طلب پوشالي خود مشغول باشيم .

محسن رهي :
فرمانده گردان ما به شدت مجروح شده بود . بهمن جانشين اول و من جانشين دوم گردان بوديم . در مدتي که با هم بوديم مرتب به من مي گفت : محسن ! سعي کن از من فاصله بگيري و همراه من نيايي . گفتم : چرا ؟ گفت : چون وقتي من شهيد و يا مجروح شدم شما سالم بماني و بچه ها را هدايت کني .
لحظاتي بعد گزارش داده شد تعداد زيادي از بچه هاي گردان به شهادت رسيده اند . با عجله با آنجا رفتم . وقتي شهدا و مجروحان را با قايق منتقل مي کرديم لحظه اي چشمش به من افتاد و گفت محسن ! مگر قرار نبود هر جا مي روم کنارم نباشي ؟ حالا اگر اتفاقي برايمان بيفتد ، چه کسي بايد نيروها را سالم به عقب بر گرداند ؟

محمد جانعلي زاده :
من در تعمير گاه سايت چهار خدمت مي کردم . يک روز وقتي پارسا به نزدم آمد ، در حال تعويض قطعاتي بودم . او گفت : محمد ! قطعاتي را که تعويض مي کنيد قابل استفاده نيستند ؟ گفتم خير . گفت کاش مي شد شما اين قطعات را تعمير مي کرديد نه تعويض !آنجا متوجه شدم که وي نسبت به حفظ بيت المال بسيار دقيق است .

رجب علي خبيري:
آماده مي شدم تا براي شناسايي نيروهاي دشمن جلو بروم . همراه پيک گردان سوار قايق شديم تا حرکت کنين . در همين حين پارسا از راه رسيد و گفت : شما فرمانده هستي و وجودت در اينجا ضرورت بيشتري دارد .
اجازه بدهيد يکي از ماها اين کار را انجام دهيم . هر چه اصرار کردم که اين ماموريت را بايد خودم انجام دهم قبول نکرد . فورا سوار قايق شد و همراه پيک گردان به طرف دشمن حرکت کرد .

همسر شهيد :
نزد من از مسئوليت خود در جبهه صحبت نمي کرد . هنگام آخرين اعزامش به جبهه ، حال پسرم احسان خيلي وخيم شد . پزشک معالج گفت : بايد فرزندتان را به مشهد اعزام کنيم .چند بار با بهمن تماس گرفتم ولي هر بار گفتند : با بچه هاي گردان به خط رفته است .
وقتي جريان را جويا شدم متوجه شدم چون او جانشين گردان بود ، در آن لحظه ي بحراني نمي توانست نيروهايش را تنها بگذارد .

خليل چاره ساز :
براي ديدار با امام خميني لحظه شماري مي کرد . زمينه ي اين ديدار ها برادر شهيدش پرويز آماده کرده بود . وي که مدتي در بيت حضرت امام خدمت مي نمود . موفق شد . بهمن را چند بار به ديدار حضرت امام ببرد . هر وقت از ملاقات امام بر مي گشت مي گفت : بچه ها ! فعلا تا مدتي شارژ هستم وغم و غصه اي ندارم .

محمد جانعلي زاده :
چندين بار بود که دشمن بعثي سايت چهار را مورد حمله ي هوايي قرار مي داد . در برخي از قسمت ها چند راکت عمل نکرده وجود داشت که دور آن ها را سيم خاردار کشيده بودند ، تا کسي وارد آن منطقه نشود .
يک بار پارسا وارد قسمت راکد هاي عمل نکرده شد و به او گفتم : آقاي پارسا ! شما در اينجا را گرفته ايد تا کسي وارد آن نشود ، پس چرا خودتان وارد آن شده ايد ؟ گفت : ما از اين شانس ها نداريم که راکت ها منفجر شوند . در همان حالت عکس يادگاري از او گرفتم . هنوز آن عکس را در آلبوم خاطراتم دارم .

محمد بهروزه:
جلسه ي مهمي با حضور فرمانده قرار گاه و فرمانده گردان تشکيل شد .فرمانده قرار گاه صحبت مي کرد که به وقت اذان نزديک شديم . پارسا جلسه را ترک کرد تا براي نماز آماده شود .
گفتم : آقا بهمن ! بنشين تا جلسه تمام شود بعد با هم به نماز مي رويم گفت : نه همه ي جلسات و برنامه ها و تلاش هاي ما براي اقامه ي نماز اول وقت است .

خليل چاره ساز:
به قدري دردل مردم جا داشت و محبوب بود که به هر کس که مي رسيدم سوال مي کرد : از بهمن چه خبر ؟ حتي هنگامي که مسئله شهادت و اسارتش مشخص نبود ، اين سوال را مکرر مي شنيدم .
روزي به ديدن مادرم رفتم . وي داخل باغ مشغول کار کردن بود.وقتي نزديک رفتم ، اولين سوالي که از من پرسيد اين بود : از بهمن چه خبر داري ؟

همسر شهيد :
آخرين باري که مي خواست به جبهه برود ، نحوه ي برخورد و خداحافظي اش به گونه اي ديگر بود . يقين کردم اين آخرين ديدار ما خواهد بود . در آن لحظه سايه ي غم دلم را گرفته بود و غرق در فکر بودم .
بهمن با پسرمان احسان بازي مي کرد . يک دفعه چشمش به من افتاد و گفت : چرا ناراحتي ؟ به چه فکر مي کني ؟ گفتم : کمي دلم گرفته است . گفت نترس ما اين کاره نيستيم . شهادت لياقت مي خواهد . من هنوز به آن درجه نرسيده ام .

رجب علي خبيري:
در غروب روز سوم تير ماه 1367 دشمن در جزيره ي مجنون دست به جابجايي نيروها و قايق ها و ... مي زد. اين حرکا ت مشکوک حکايت از يک حمله ي قريب الوقوع مي نمود . امکانات جنگي ما مانند : قايق و بم بسيار محدود و دشمن از موقعيت استراتژيکي بهتري بر خوردار بود .
پارسا و تعدادي بسيجي به خط مقدم نزديک تر بودند و او با آگاهي با اين که امکانات دفاعي گردان کم و پشتيباني يگان دريايي نيز ضعيف است با 50 نفر در برابر دشمن مقاومت جانانه اي را نمايش گذاشت .
به عنوان فرمانده گردان هر چه تماس گرفتم و دستور دادم که با نيروهايش عقب نشيني کند ، او همان جا ماند و مردانه جنگيد در اين نبرد نابرابر تعدادي بسيجي گردان قدرت اله اسير شدند و وي نيز به درجه ي رفيع شهادت نايل گشت .

خليل چاره ساز :
يک مرخصي 48 ساعته گرفتم جهت شرکت در آزمون کنکور به اهواز بروم . نيمه هاي شب بر اثر انفجار گلوله از خواب بيدار شدم و تا صبح نتوانستم بخوابم . اطلاع داشتم که دشمن در جزيره ي مجنون دست به تک سنگين و خطر ناکي خواهد زد . صبح روز بعد وقتي جريان را جويا شدم فهميدم حدسم درست بود .

يکي از برادران بسيجي برايم تعريف کرد : در عمليات شب گذشته بسياري از نيروهاي گردان قدت اله به اسارت دشمن در آمده اند . فردا خودم را به پادگان 92 زرهي رساندم . از هر کس سراغ پارسا را گرفتم چيزي نمي گفت . چشمم به آقاي خبيري فرمانده گردان قدرت اله افتاد که مجروح شده بود . پرسيدم : آيا از بهمن خبر داري ؟ ديدم سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت . از سکوت وي فهميدم که بهمن به شهادت رسيده است .


سلطان محمد خيوه :
هر چه اسرا آمدند خبري از پارسا نشد . گمان مسئولان بنياد شهيد بر اين بود که وي به شهادت رسيده است . يک شب در عالم خواب ديدم بهمن با موتور سيکلت هميشگي اش در مسير جاده ي ايوب پيغمبر حرکت مي کرد .
جلويش را گرفتم و سوال کردم : کجايي ! ديده نمي شوي ؟ عده اي مي گويند اسير و عده اي مي گويند شهيد شده اي ؟ با چهره اي خندان و بشاش گفت : ان شا اله بزودي خواهم آمد . بعد از مدتي روح پاکش در ميان اندوه مردم غيور شيروان تشييع شد .

خليل چاره ساز :
آخرين باري بود که همراه بهمن به جبهه مي رفتيم . من و بهمن در يک صندلي و برادر ايزدي و نور محمدي در صندلي ديگر نشسته بودند . با اين که آشنايي قبلي با آنان نداشتم ولي خيلي زود سر صحبت را باز کردم. و شروع به شوخي و خنده نموديم .
بعد از اتمام ماموريت با يک دنيا غم و غصه سوار اتوبوس شدم تا به شيروان بر گردم .و به محض و رود به داخل اتوبوس چشمم به برادر نور محمدي افتاد . بدون کلمه اي صحبت به چهره ي هم نگاه کرديم و گريه کرديم . چون از آن مسافران چهار نفره جاي دو نفر خالي بود ؛ شهيد پارسا و شهيد ايزدي .

همسر شهيد :
از مفقود الاثر بودم پارسا شش سال گذشت تا اين که از طرف تعاون سپاه و بنياد شهيد اعلام گرديد جنازه ي پارسا بايد دوباره تشييع شود . من و خانواده همسرم راضي به اين کار نبوديم ، ولي علل و عوامل متعددي دست به دست هم داد تا بعد از شش سال صبر و برد باري ، راضي به اين کار شديم .
شب بعد از تشييع جنازه يکي از دوستان بهمن با نام اصغري خوابش را اين گونه تعريف کرد : در عالم خواب بهمن را ديدم که خيلي شاد و خوشحال بود . گفتم : آقا بهمن ! چقدر سر حال و خوشحال هستي چه خبر شده است ؟
گفت : چون جايم عوض شده خيلي خوشحال هستم .

مسعود شريفي :
مشغول ساختمان سازي بودم . نيارز مبرمي به وسايل اوليه ي بنايي داشتم . چون شهيد پرويز پارسا برادر بهمن مدتي قبل از من ، ساختمان سازي داشت ، تصميم گرفتم که از وي وسايل بنايي مورد نيازم را امانت بگيرم . طولي نکشيد که از اين تصميم منصرف شدم .
همان شب بهمن را در خواب ديدم که به من گفت :» چرا نرفتي وسايل را بگيري ؟
گفتم : فعلا نيازي به آن وسائل نيست . تا اين جمله را گفتم ، گوشم را گرفت و گفت : صبح مي روي و وسائل را برمي داري و بنايي را شروع مي کني . من هم فردا به کمکت مي آيم .



آثارمنتشرشده درباره ي شهيد
با رنج و سختي از کودکي آشنا شده بود،‌ در مقابل بي عدالتي هيچ وقت کوتاه نمي آمد،‌ هم کار مي کرد و هم تحصيل،‌ هم مبارزه. کمک به همنوعان را بزرگترين هدف خود مي دانست. خيلي سعي کردند او را از راهي که رفت،‌ برگردانن و عقيده اش را تغيير بدهند،‌ ولي خودشان تحت تاثير او قرار مي گرفتند و راه او را ادامه مي دادند. هر وقت احساس مي کرد حضورش در مزرعه لازم است کنار پدرش بود و هر وقت احساس مي کرد در جبهه مفيدتر است هر کاري داشت رها مي کرد و به سوي جبهه مي شتافت. و بالاخره فقط روحش به زادگاهش برگشت و جسمش مهمان هميشگي جزيزه مجنون شد.
شهيد بهمن پارسا نوجواني بيش نبود که با هم براي جمع آوري علوفه به نزديکي مرز شوروي سابق رفتيم،‌ چند نفر از ماموران روسي هم در داخل خاک ما علوفه جمع مي کردند. خواستيم که برگرديم و روز ديگري بياييم،‌ کمي ترسيده بودم مخصوصا که آنها به طرفمان تيراندازي هم مي کردند، اما بهمن رو به من کرد و گفت: اينجا خاک ماست، پدر و اين علوفه ها حق ماست.
از حرف هايش به جوش آمدم، هر دو با اسب به طرف آنها تاختيم و هي کشيديم. چند لحظه بعد روس ها در خاک خودشان بودند!!
گفتم: درس خواندن خيلي هم واجب نيست،‌ نمي خواهد هر روز اين همه راه را بروي و برگردي. با التماس گفت: مادر جان يعني تو دلت نمي خواهد پسرت با سواد باشد. به خدا قسم! گرسنگي و تشنگي و دوري راه همه چيز را تحمل مي کنم ولي حاضر نيستم بي سواد بمانم.
تازه به مسجد رفته بودم که دو مامور شهرباني وارد مسجد شدند و پرسيدند: باني اين جلسه کيست؟!
آقاي توفيقي جلو آمد و گفت: مشکلي پيش آمده،‌ مجلس مال ماست. ناگهان يکي از آن دو مامور سيلي محکمي به آقاي توفيقي زد و با فرياد گفت: با اجازه کي صداي بلندگوي مسجد را اين قدر بلند کرده ايد؟!
هنوز حرفش تمام نشده بود که ديدم بهمن به سمت مامور شهرباني حمله کرد و لگد محکمي به او زد،‌ من هم تحت تاثير قرار گرفتم و لگدي به مامور ديگر زدم،‌ در يک لحظه وضع مسجد به هم ريخت،‌ ما هم از شلوغي استفاده کرديم و با سرعت از مسجد بيرون آمديم،‌ در حالي که کفشهايمان در مسجد جا مانده بود.
در روستايمان پيرمردي داشتيم که خيلي موافق انقلاب نبود و مدام مي گفت:
شما جوان ها نمي فهميد مگر مي شود شاه يک مملکت را از کار بر کنار کرد و يک ملا را رئيس مملکت کرد.
و هميشه بهمن در حال بحث و صحبت با او بود،‌ بعد از پيروزي انقلاب يک روز با بهمن براي نماز به مسجد رفتيم. پير مرد را ديديم رو به روي عکس امام ايستاده و آهسته چيزهايي مي گويد: با آرنجم به پهلوي بهمن زدم و گفتم مثل اينکه حرف هايت اثر کرده،‌ ولي او گفت: اشتباه نکن اين قدرت خدا است.
از فرصت هايي که به دست مي آورد براي شرکت در جلسات دعا و قرآن استفاده مي کرد،‌ گاهي مي ديدمش با سوز دعا مي خواند و گاهي مي ديدمش دم در مسجد در حال مرتب کردن کفش هاي مردم است!!
اعتراض مي کرديم و مي گفتيم چرا تو!! بهتر است يکي از بچه هاي کوچکتر را صدا بزني.
با آرامش نگاهمان مي کرد و مي گفت: عبادت فقط دعا کردن نيست.
خدمت به خلق هم عبادت است!!
يک روز با خوشحالي آمد و گفت: ديگر وقتش شده برايم برويد خواستگاري. با تعجب گفتم! مبارک است مادر جان‌ اما اين کارها رسم و رسومي دارد و ساده نيست بايد دختري را در نظر بگيريم و درباره اش با بقيه هم مشورت کنيم...
نگذاشت حرفم تمام شود و گفت: من با قرآن مشورت کرده ام خير است انشاالله، بقيه اش هم با خود شما. هر چه گفتيم و هر شرطي گذاشتيم با رضايت قبول کرد در حالي که خودش دو شرط بيشتر نداشت. گفت: آيا حاضري با حقوق سپاه زندگي کني‌ و تحمل کني، من بيشتر وقتم را در جبهه بگذرانم در حالي که ممکن است يا شهيد بشوم يا زخمي و يا اسير!!
هر چه قدر در کار جدي بود و سختگير به هنگام تفريح شوخ و سر زنده بود. يک روز براي شنا به کنار آب رفتيم،‌ همه بچه ها زدند به آب ولي من و محمد زاده لب آب ايستاديم و بقيه را تماشا کرديم.
ناگهان از پشت سر به درون آب هولمان دادند،‌ ما سر تا پايمان خيس شده بود و بهمن کنار آب به ما مي خنديد.
هر کاري از دستش بر مي آمد و هر کاري که صلاح مي دانست براي پيروزي انقلاب مي کرد،‌ از هيچ چيز هم واهمه نداشت. به همراه دوستانش عکس امام را به ديوار زده بودند،‌ به همين دليل مرا به پاسگاه بردند و گفتند جلوي کارهاي پسرت را بگير و گرنه به جرم اغتشاش او را دستگير مي کنيم ولي بهمن بيدي نبود که با اين بادها بلرزد!
موقع برداشت محصول بود، با عجله کارهايمان را در سپاه انجام داديم تا براي کمک به پدرش به روستايشان برويم. وسط راه کنار يک مزرعه ماشين را نگه داشت،‌
پيرمردي تنها مشغول درو بود،‌ گفت: بچه ها بسم الله، شروع کنيد. بعد از سلام و احوالپرسي مشغول به کار شديم،‌ نيم ساعتي گذشته بود متوجه شديم اينجا مزرعه خودشان نيست،‌ اعتراض کرديم. ما که مي خواستيم به پدر تو کمک کنيم! با آرامش هميشگي اش نگاهمان کرد و گفت: فرقي نمي کند مهم نيت آدم است!
يک روز تصميم گرفتيم کمي سر به سرش بگذاريم و ببينيم صبر و تحملش چقدر است. پنج شش نفري دوره اش کرديم و بي ربط ازش سوال پرسيديم،‌ او هم با حوصله جواب مي داد ولي وقتي ديد دست بردار نيستيم و سوالاتمان تمامي ندارد، گفت: راستش را بگوييد منظورتان از اين همه سوال چيست؟ يکي از بچه ها از فرصت استفاده کرد و گفت: هيچي يا بايد به همه ما سور بدهي يا اينکه تا صبح جواب سوال هايمان را بدهي!
آن شب همه ميهمان بهمن بوديم.
خودم هم نمي دانم چه شد که تصميم گرفتم از سپاه استعفا بدهم و فقط کشاورزي کنم،‌ وقتي جريان را برايش گفتم،‌ ابتدا کمي سکوت کرد بعد با دست به روي زانويم زد وگفت: کمي بيشتر فکر کن، به خود و زندگي ات نه! به بچه هايي که فرمانده شان بودي و يکي يکي در کنارت شهيد شده اند به آنها فکر کن!
بعد هم هر تصميمي خواستي بگير.
نسبت به همه چيز و همه کس احساس مسئوليت مي کرد،‌ تعدادي از خانواده هاي شهدا را براي باز ديد به جبهه آورده بودند که ناگهان هواپيماهاي دشمن حمله هوايي کردند.‌
بدون اين که دستپاچه شود همه را در سنگر ها پناه داد و خودش به کمک بچه هاي پدافند رفت.
نسبت به بسيجي ها هم احساس مسئوليت داشت،‌ مي گفت: ما مسئول اين بچه ها هستيم و بايد مواظب خوراک و پوشاکشان باشيم،‌ واي به حال ما اگر خودمان سير باشيم و آنها گرسنه،‌ خودمان در امان باشيم و آنها در خطر!
مدام مي گفت: يادمان باشد روز قيامت بايد جوبگوي تک تک اين بچه ها باشيم!
از بيکاري بدش مي‌آمد،‌ حتي بعضي وقتها مي ديديمش لباس بچه هاي بسيجي را مي شورد،‌ در حالي که ما هيچ وقت نتوانستيم يکي از کارهاي شخصي او را انجام دهيم،‌ چون منظم و مرتب بود.
بازي به جاهاي حساس رسيده بود،‌ 2 به 3 جلو بوديم که صداي اذان بلند شد،‌ بلافاصله توپ را در دست گرفت و گفت: بازي بسه،‌ دقت نماز است.
با اين حرف او صداي اعتراض بچه ها بلند شد. آن روز اول بازي کرديم بعد نماز خوانديم.
بعد از نماز نوبت نگهباني من بود و بايد مي رفتم سر پست،‌ بهمن بچه ها را دور خودش جمع کرده بود و برايشان صحبت مي کرد.
نمي دانم به بچه ها چه گفت ولي هر چه بود بعد از آن هيچ کدام نماز اول وقت را از دست نمي دادند.
با بچه ها نشسته بوديم حرف مي زديم در واقع يک جور درد دل مي کرديم تا اين که حرف رسيد به رفتار و عملکرد بعضي مسئولين‌ که با اهداف انقلاب مغايرت داشت.
يکي از بچه ها گفت:
آدم اينها را که مي بيند از همه چيز دلسرد مي شود،‌ دلش مي خواهد جبهه و همه چيز را ول کند برگردد سر خانه و زندگي خودش!
پارسا رو کرد به او و گفت: اولا يادمان باشد هدف ما و آرمان ما،‌ افراد نيستند و ما به خاطر مسئولين نمي جنگيم،‌ ما به خاطر دينمان و کشورمان مي جنگيم،‌ دوم،‌ اگر خواستيد زماني کسي را به عنوان الگوي خود انتخاب کنيد به امام (ره) نگاه کنيد و از او الگو بگيريد.
بگذاريد دنيا طلبان پي دنياي پوشالي بروند. در ماموريتهايي که مي رفتيم مدام به من مي گفت: محسن از من فاصله بگير و سعي کن جايي که من هستم تو نباشي.
مي گفت: اين جوري اگر راکتي،‌ گلوله اي يا موشکي از راه برسد يکي از ما شهيد شويم و آن يکي مي تواند بچه ها را به سمت هدف هدايت کند. هدف گروه از خود گروه برايش مهم تر بود.
يک روز سر زده وارد تعميرگاه شد،‌ ما در حال تعويض بعضي از قطعات بوديم،‌ پرسيد مگر اين قطعات قابل تعمير نيست،‌ گفتم: نه!
تا همه را يک به يک امتحان نکرد راضي نشد نهايتا هم گفت: کاش بلد بوديد اين ها را تعمير مي کرديد،‌ تا اموال بيت المال حيف و ميل نشود! ماموريت شناسايي داشتيم با دو تا از بچه ها سوار قايق شديم که بهمن از راه رسيد و مانع از رفتنمان شد.
مي گفت: شما فرمانده هستيد و وجودتان بين بچه ها باعث دلگرمي است درست نيست در اين شرايط اتفاقي براي شما بيفتد! هرکار کردم نگذاشت من بروم،‌ مرا از قايق پياده کرد و خودش براي انجام ماموريت راهي شد.
مثل هميشه روزهاي مرخصي اش مثل برق گذشت،‌ آن روز آخرين روز مرخصي اش بود و ظاهرا تصميم گرفته بود لااقل چند ساعت آخر را در خانه بماند.
داشت با احمد بازي مي کرد من هم آن دو را تماشا مي کردم،‌ ناگهان غم سنگيني روي دلم نشست،‌ چشمش که به من افتاد،‌ گويي از نگاهم چيزي فهميده بود،‌ گفت: چيه خانم چرا ناراحتي؟! من از جواب طفره رفتم اما خودش گفت: نترس ما اين کاره نيستيم،‌ شهادت لياقت مي خواهد. اين آخرين مرخصي اش بود.
به خاطر ازدواج،‌ پدر و مادرم اجازه نمي دادند به جبهه بروم،‌ مي گفتند مي روي و به موقع بر نمي گردي ما در مقابل خانواده عروسمان شرمنده مي شويم.
به ناچار دست به دامان بهمن شدم او اجازه ام را گرفت ولي قول داد خودش مواظب من باشد، بالاخره اعزام شديم ولي در منطقه هر جا مي رفتيم همراهم بود و هر جا مي خواست خودش برود مرا هم مي برد،‌ وقتي ديد از اين وضع ناراحتم گفت: يادت رفته به خانواده ات چه قولي داده ام.
اما بر خلاف قولش در آخرين ماموريتش مرا با خود نبرد. من سالم به شهرمان برگشتم ولي بهمن پارسا ديگر کنار ما نبود!
بهمن و پنجاه نفر ديگر از بچه ها نزديک خط بودند و در مقابل تک دشمن مقاومت مي کردند،‌ چند بار دستور صادر شد که به عقب بازگردند.
اما آنها دست از مقاومت بر نداشتند،‌ عده زيادي از آنها هم شهيد شدند،‌ متاسفانه ما نمي توانستيم بفهميم چه کساني اسير شده اند و چه کساني شهيد،‌ و پارسا جزو کدام دسته است؟
وقتي با حمله دشمن رو به رو شديم سردار پارسا گفت: بچه ها ما وظيفه داريم در مقابل دشمن بايستيم و تا زماني که نيروي کمکي برسد مقاومت مي کنيم.
اما نيروهاي عراقي تجهيزات زيادي داشتند و بعد از چند ساعت مقاومت مهمات ما تمام شد.
من جزو اسرا بودم وقتي با دستان بسته ما را به قسمتي ديگر انتقال مي دادند از کنار جنازه ي سردار پارسا رد شديم،‌ او هم مانند خيلي هاي ديگر شهيد شده بود.
تک دشمن تمام شده بود،‌ نيروها عقب نشيني کرده بودند و مجروحين را به پشت جبهه انتقال مي دادند.
به هر کسي مي رسيدم سراغ بهمن را مي گرفتم ولي کسي از سر نوشت او خبري نداشت،‌ ناگهان چشمم افتاد فرمانده گردانشان که به شدت زخمي شده بود، پرسيدم آقا رجب از بهمن چه خبر؟
و از سکوتش فهميدم بهترين دوست خود را از دست داده ام!
روز اعزام چقدر سر به سر هم گذاشتيم،‌ تعداد دفعاتي را که به جبهه رفته بوديم مي شمرديم و تعداد عملياتهايي را که شرکت کرده بوديم.
در بيشتر عمليات ها هر چهار نفرمان بوديم اما موقع برگشت وقتي سوار اتوبوس شدم جاي خالي پارسا را با تمام وجود احساس مي کردم. نور محمدي قبل از من سوار اتوبوس شده بود.
کنار هم نشستيم و در سکوت اشک ريختيم،‌ يک دنيا تفاوت بين روز آمدن و روز برگشتنمان بود.
روزي که روحش را تشييع مي کرديم و کنار مزار شهدا برايش مزاري در نظر گرفتم،‌ يادم آمد هفت سال پيش،‌ روزي که بعد از يک پياده روي سيزده روزه با بچه هاي بسيجي،‌ اينجا دور هم جمع شديم سر مزار همين شهدا،‌ و بهمن برايمان نوحه خواند،‌ موقع برگشتن گفتم: خدا عوضت بدهد،‌ حسابي حال کرديم،‌ همين جور که نگاهش روي زمين بود گفت: دلم مي خواهد منم يک روز کنار اين شهدا بخوابم و سر مزارم مداحي و نوحه خواني کنند.
سارا عرفاني


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان شمالي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : پارسا , بهمن ,
بازدید : 187
[ 28 / 04 / 1392 ] [ 28 / 04 / 1392 ] [ ]
پيرباده‌ ,علي‌اصغر

 


خاطرات
يدالله شكفته:
به اتفاق يك برادر ديگر با يك ماشين به منطقه عملياتي جهت شناسايي اعزام مي شوند ، كه در نوك قله ، خمپاره اي اصابت مي كند و هر كدام به طرفي پرت مي شوند ، كه يك تركش به قلب علي اصغر اصابت مي كند و از قله كوه به طرف پايين پرت مي شود ، كه لحظه هاي آخر بود كه بالاي سرش رسيدم.

نزديك شب كه شد ، قرار بود عمليات انجام شود . چهاردهم ماه بود و هوا هم خيلي روشن بود . به ايشان گفتم: " اخوي " ، شب به اين روشني ، شماها با چه عقلي مي خواهيد عمليات به اين مهمي را انجام دهيد. علي اصغر يك تبسمي كرد و گفت : تو هم اگر امشب در محفل دعا و راز و نياز فرماندهان و بچه ها مي بودي و مي ديدي ، كه اين برادران امشب چقدر گريه و ناله سر مي دادند ، چنين حرفي را نمي زدي. با اين گريه ها ، ماه امشب روشن نمي ماند. بنده توصيف معجزه هايي كه در جبهه رخ داده بود، را از بچه ها شنيده بودم، ولي خودم تا آن لحظه نديده بودم. آن شب، نزديك ساعت عمليات كه شد، ديدم طوفاني بر پا شد و هوا غبار آلود شد، ماه به پشت ابرها رفت و بارش باران از آسمان به طور معجزه آسايي صورت گرفت. آن وقت برايم معجزه در جبهه ها ، يقين شد.

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان شمالي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : پيرباده‌ , علي‌اصغر ,
بازدید : 160
[ 28 / 04 / 1392 ] [ 28 / 04 / 1392 ] [ ]
محجوب,سيدمحمدحسين

 

کودکي در پنجم فروردين ماه 1340 ه ش صداي گريه اش در خانواده ي محجوب در روستاي گليان شيروان پيچيد ، که سيد محمد حسين نام گرفت . با تولد سومين فرزند پسر خانواده ي محجوب ، شادي و سرور همه ي اعضاي خانواده را فرا گرفت . پدرومادرش مي گويند : نذر کرديم خداوند متعال هر فرزند پسري که به ما عطا فرمايد نامش را با پيشوند سيد محمد شروع کنيم . از اين رو نام هر چهار پسرشان رابا سيد محمد ؛ سيد محمد علي ، سيد محمد حسين و سيد محمد حسن گذاشتيم .
او توانست در سه ماه ، خواندن قرآن را در مکتب خانه ي روستا بياموزد . سيد محمد حسين دوران تحصيلات ابتدايي را در هواي آزاد و پاک روستا به پايان برساند وي از دانش آموزان خوش اخلاق و مودب دبستان به شمار مي رفت و الگوي دانش آموزان بود . در سن نوجواني به کمک پدرش مي شتافت و در باغداري و درو گندم و جو به خانواده کمک مي کرد .
تحصيلات راهنمايي را در مدرسه ي امير کبير و متوسطه را در دبيرستان شريعتي شيروان به اتمام رساند .
تحولات سال 1357 سيد محمد حسين را به سوي انقلاب کشاند .
انقلاب تحول شگرفي در روحياتش ايجاد نمود . او فعاليت هاي گسترده اي را عليه رژيم ستم شاهي شروع کرد . شرکت در راهپيمايي ها و تظاهرات شيروان و مشهد ، پخش اعلاميه هاي امام خميني و شعار نويسي از عمده فعاليت هاي سياسي وي به شمار مي رفت .
با پيروزي انقلاب اسلامي به بسيج پيوست و همواره سعي مي نمود ، ارتباط خود را با ساير ارگان هاي انقلابي نيز حفظ نمايد . در سال 1362 موفق به اخذ مدرک فوق ديپلم از تربيت معلم شهيد خورشيدي گرديد . مدت سه سال در نقش مربي قرآن ، مربي پرورشي ، مديريت مدارس و مسئول امور تربيتي خدمت کرد .
از وقتي که زمزمه هاي تجاوز نظامي عراق به ايران اسلامي را شنيد ، نتوانست در مقابل اين گستاخي دشمن سکوت کند . از اين رو براي اولين بار در سال 1361 بدون اطلاع خانواده اش عازم جبهه گرديد . سيد محمد حسين سه باربه جبهه عزيمت کرد و در عمليات خيبر و مهران شرکت نمود . در سال 1362 از ناحيه ي پشت و پا مجروح گرديد .
او مي گفت : ايران سرزمين نعمت هاست . قدرش را بدانيد . انقلاب ، نيازمند رنج و غم و مصيبت است و ما بايد در مقابل آن ها صبر و تحمل داشته باشيم . روح آزاد انديش سيد محمد حسين وي را به سوي مرزها کشاند . وي از جمله کساني بود که به درد و رنج مردم مظلوم و مسلمان فلسطين فکر مي کرد .
و سر انجام ... سيد محمد حسين در منطقه عملياتي قلاويزان (مهران) در حالي که معاونت گردان قدرت الله لشکر 5 نصر را به عهده داشتد در اثر اصابت ترکش در تاريخ 29/ 2/ 1365 در کنار مولايش ، حسين بن علي (ع) آرام گرفت . پيکر پاک آن سردار اسلام بعد از تشييع به روستاي گليان منتقل و به خاک سپرده شد .
بر اساس تصديق بسياري از همکاران و همرزمانش ، وي چهره اي شاد ، ظاهري آراسته و لباني متبسم داشت . به غير از يک گروه ، با ديگر افراد جامعه صميمي و مهربان بود و آن گروه ، افراد شرور و ظالمي بودند که قصد اجحاف حقوق ضعيفان را داشتند . سيد محمد حسين به تمام معنا فردي محجوب بود . و فردي مردم دار و با خلوص نيت به کمک آنان مي شتافت . با اينکه جثه اي ضعيف داشت ولي نُُه بار به افراد نيازمند جامعه خون اهدا کرد و چند بار براي افراد محروم و بي سر پرست روستايش برق کشي کرد . او بسيار صريح و رک صحبت مي کرد و اهل محافظه کاري نبود . رفتاري صادقانه داشت و همين ويژه گي وي را از ديگران متمايز مي ساخت . اهل مطالعه بود و قسمتي از حقوق و در آمدش را صرف خريد کتب ارزشمندي مانند : نهج البلاغه ، صحيفه سجاديه و آثار شهيد بهشتي نمود . سيد محمد حسين براي نماز جماعت و تلاوت صحيح قرآن اهميت زيادي زيادي قائل بود . بنا بر فرموده ي امام خميني (ره) روزهاي دوشنبه و پنجشنبه روزه مي گرفت . از غيبت ودروغگويي بدش مي آمد و هيچ وقت به کسي اجازه نمي داد در نزد او از کسي غيبت کند .
در فعاليت هاي ديني ، پر تلاش بود . وي با کمک بزرگان و اهالي روستا ي خود مساجد بزرگ امام حسين (ع) و شهداي گليان را احداث نمود .
در روستاهايي که معلم بود کلاس قرآن نماز جماعت و دعاي کميل بر گزار مي کرد . از کودکي علاقه ي زيادي به امام حسين (ع) داشت . ماه ها انتظار مي کشيد تا محرم فرا رسد . در آن ده روز روز او را کمتر در منزل مي ديديم . با دوستانش ، مراسم عزاداري را گرم مي کرد .
در مورد حلال و حرام دقت زيادي مي کرد ، مخصوصا خيلي سفارش مي کرد . دنباله رو روحانيت اصيل بود . امر به معروف و نهي از منکر را فراموش نمي کرد . اگر نفس گرم او در دل سنگ کسي اثر نمي گذاشت از او کناره گيري مي کرد و به سراغ فرد ديگري مي رفت .
شيوه هاي مديريتي و عملکرد هاي برجسته مسئوليت ها و شيوه هاي مديريتي محجوب را مي توان در اين قسمت بحث و بررسي کرد :
در عرصه تعليم و تربيت
در زمينه ي تعليم و تربيت ، وي گام هاي موثري براي تحول فرهنگي در افکار قشر جوان بر داشت . سيد محمد حسين تلاش هاي صادقانه اي را در مديريت مدارس شهر و روستا ، مسئول امور تربيتي و عضويت در ستاد نماز جمعه از خود به يادگار گذاشت . مديريتش در امور تربيتي به گونه اي بود که کسي تشخيص نمي داد رئيس و مرئوس کيست . او دانش آموزان محروم شهر و روستا را شناسايي و براي آنان کفش ، لباس و ساير ملزومات تهيه مي کرد و مخفيانه در اختيار آنان قرار مي داد .

عرصه ي دفاع مقدس:
سيد محمد حسين در عرصه ي جنگ و دفاع مقدس در مسئوليت هاي مختلفي همچون معاونت فرمانده گردان ، مسئول مخابرات ، بي سيم چي گردان و پيک گردان خدمت کرد .
او ميانه اي با تک روي نداشت و تصميماتش را بر اساس اصل مشورت اتخاذ مي کرد . سيد محمد حسين ضمن نظارت دقيق بر زير دستان از مافوق خود نيز اطاعت پذيري محض داشت . وي مي گفت : فرمان هايي که به ما داده مي شود از طرف ولي فقيه است ، پس وظيفه ي ماست که از آن دستورات اطاعت داشته باشيم .
سيد محمد حسين به شناخت عميق شهادت نايل گشته بود . از آرزو هاي بزرگ آن عارف وارسته در خواست شهادت از خدا بود . با توکل به خدا و توسل به ائمه (ع) و شهدا مي خواست ، مرگش به شهادت ختم شود . او معتقد بود : شهادت آمادگي و لياقت مي خواهد . مي گفت : اين دنيا و زيبايي هاي کاذب همچون عنکبوتي تارهايش را دور تنم تنيده است و اجازه نمي دهد از معنويات جبهه و جنگ بهرمند گردم .
دوستان و همرزمانش سيد محمد حسين مي گفتند : او گام به گام به شهادت نزديک تر مي شد . آخرين باري که قصد اعزام به جبهه داشت هنگام خداحافظي ، گفت : اين آخرين خداحافظي است . همسرش مي گويد : همان شب کسي در خواب گفت : سيد حسين ما منتظر تو هستيم خودت را به ما برسان .
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386


وصيت نامه
اشهدو ان لا اله الا الله و اشهد و ان محمد ا رسول الله و اشهد و ان عليا ولي الله .
الله اکبر الله اکبر الله اکبر. الحمد الله الحمد الله الحمد الله . سبحان الله سبحان الله سبحان الله.
خدا را سپاس مي گويم که مرا در زماني آفريد تا بتوانم شهادت و جهاد را درک کنم . سپاس مي گويم خدايي را که توفيق داد تا جزو ياري دهندگان دينش قرار بگيرم .
خدايا ! تو را شکر مي گويم که چنين رهبري به ما دادي تا درس هاي حضرت امام حسين را دوباره به ما بياموزد . خدايا ! تو را شکر مي گويم که پدر و مادرم را مومن و مسلم قرار داد ي که من را با تربيت اسلامي پرورش دادند .
خدايا ! من از کرده ي خود آگاهم . از درگاه با عظمتت مي خواهم که با من با عدل خودت رفتار نکني بلکه با عفو خودت رفتار کني .
پدر و مادرم و خواهرم و برادرانم ! هر چه از خوبي هاي شما بنويسم کم است و فقط اين را بگويم که من نتوانستم حق شما را به جا بياورم .
متواضعانه و غريبانه از شما مي خواهم که مرا حلال کنيد و از دوستان و آشنلايان مي خواهم برايم طلب مغفرت کنيد . همسرم ! اميدوارم مرا ببخشيد و از خدا براي من طلب مغفرت نماييد .
وصيت من به مسئولين نظام اين است که سهل انگلاريهاي خود را به پاي جنگ نگذارند در غير اين صورت پس از پايان جنگ رسوا خواهند شد .
برادرن همکارم ، معلمين و مربيان عزيز ! استقلال و آگاهي جامعه مديون زحمت هاي شما است . کاري کنيد که قبل از تعليم تربيت شان کنيد چرا که قرآن ، پرورش را بر آموزش مقدم شمرده است .
وصيت ديگرم به دانش آموزان عزيز که اميد هاي کشورمان هستند .
برادران عزيز ! درس تقوا الهي را در سر لوحه کارتان قرار دهيد و به وسيله درس خواندن از معلمان تشکر و قدر داني بکنيد ، چرا که علي (ع) در اين مورد مي فرمايند : من علمني حرفا فقد صيرني عبدا . يعني : هر کس به من يک کلمه بياموزد ، مرا بنده ي خودش ساخته است .
وصيت ديگرم به خواهران حزب الله آن است که : حجاب اسلامي را رعايت کنيد . الگويتان حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها باشد .
خانواده هاي عزيز شهدا و مفقودين و اسرا ! مطمئن باشيد مورد توجه خداوند هستيد . بر اين شهادتها و اسارتها صبر کنيد که خداوند با صبر کنند گان است .
خدايا ! زرمنده گان عزيز را هر چه زود تر به پيروزي نهايي برسان .
خدايا ! جوانان عزيز را با قرآن و نهج البلاغه و مفاهيم آن آشنا بگردان . خدايا ! امت اسلامي ما را از روحانيت اصيل جدا مگردان .
خدايا !در آخرين لحظه هاي جان کندن هايمان ما را حفظ کن . مکا را باشهدا وصالحين در جهان آخرت محشور بفرما .
خدايا چنان کن سر انجام کار که تو خشنود باشي و ما رستگار .
خدايا ، خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
وصيت نامه شهيد محمد حسين محجوب در تاريخ 28/ 2/ 1365 در تاريکي ميان سنگر با آتش شديد دشمن ساعت 35/ 7 دقيقه شب .
الهي رضا به رضائک خدايا رضايم به رضاي تو .


خاطرات
سيد رضا محجوب، پدر شهيد:
سيد محمد حسين علاقه و انس زيادي به قرآن و تلاوت آن داشت . در کلاس دوم ابتدايي به يک قاري روستا به نام حاج رجب علي سفارش کرده بود . تا برايش يک جلد قرآن با خط زيبا از مشهد بياورد .
حاج رجبعلي قرآن سفارشي را برايش آورد . وقتي قرآن را به خانه آورد . من متعجب شدم که حسين چگونه توانسته است با سن کم اين قدر در نزد قاريان محبوبيت داشته باشد .

صفيه خادم،مادر شهيد:
هفته اي ده تومان پول تو جيبي به او مي داديم . همين مبلغ يک هفته را سپري مي کرد . اگر گاهي به پول بيشتري نياز داشت ، شرم داشت پولي طلب کند . وقتي براي برادان و خواهرانش لباس و کفش و ... مي خريديم ، به رفع اين نيازها علاقه نشان نمي داد .
تلاش مي کرد کفش و لباس هايش را تميز نگه دارد تا بيشتر استفاده کند .

پدر شهيد:
يک سال از چند درس تجديد شد . به زيارتگاه روستا به نام بابا توکل گلياني رفت و نذر کرد که اگر در امتحانات قبول شود يک بسته شمع ، به زيارتگاه هديه نمايد . آن سال با تلاش زياد و با نذري که کرده بود قبول شد .

علي اکبر قربان زاده :
سيد محمد حسين حسابگر و کم خرج بود . يک سال در شهر در اتاق اجاره اي درس مي خوانديم . گاهي اوقات براي تهيه ي خوراک و غذا پولي در بساط نداشتيم . در اين گونه مواقع او مي گفت : علي اکبر بيا با هم روزه بگيريم . او بارها به تنهايي اقدام به روزه گرفتن مي کرد.

علي اکبر پور :
در دوره ي دبيرستان ، در کتاب هايش ، اثري از نام و نام خانواده گي و ساير مشخصات وي ديده نمي شد . بر روي جلد تمام کتاب ها فقط جمله ي توکلت علي الله به چشم مي خورد .
وقتي وارد اتاقش مي شديم ، در رو به روي در اتاقش ، همين جمله ي زيبا به چشم مي خورد .

علي اکبر قربان زاده:
روزي با سيد محمد حسين در باغ هاي روستاي چلو درس مي خوانديم . مدتي بعد به نزديک پل روستا رسيديم . در اين هنگام يک موتور ايژ به سرعت زيادي از روي پل منحرف شد و از با لا به داخل آب افتاد .
سيد محمد حسين سريع خود را به پايين رساند و موتور سوار مصدوم را از داخل آب بيرون کشيد . با کمک هم ، وي را به بيمارستان برديم . وقتي از بيمارستان بيرون مي آمديم به چهره ي سيد حسين نگاه کردم ، کاملا راضي و خوشحال بود .

جمشيد مومني نسب:
با محجوب ، مومني ، آزاد و جعفري براي امتحانات خرداد ماه ، در باغ هاي روستاي چلو درس مي خوانديم . کنار جوي آب نشستيم تا کمي استراحت کنيم . سيد حسين مقداري آب روي مومني ريخت و او را خيس کرد .
مومني گفت : سيد حسين ! حالا که شروع کردي خودت را محکم نگه دار که آمديم . با کمک آزاد او را گرفتند و با لباس داخل آب انداختند . چند دقيقه وي را در آب نگه داشتند . وقتي سر و صداي سيد حسين بلند شد ، آنها مجبور شدند وي را رها و فرار را بر قرار ترجيح دهند .

علي اکبر پور:
معلم خوشنويسي گفت : هر جمله يا کلمه اي را که دوست داريد ، تمرين کنيد .
سيد محمد حسين با نام خدا و پيامبر (ص) شروع کرد و همان کلمات را تکرار مي کرد . وقتي معلم چشمش به دفتر وي افتاد ناراحت شد و او را تنبيه کرد و گفت : هيچ کلمه ي ديگري پيدا نکردي ، فقط همين دو کلمه را بلد هستي ؟
رفتار َآن روز معلم تاثير نامطلوبي بر روحيه ي سيد محمد حسين گذاشت . از اين حادثه سال ها گذشت تا اين که وارد دبيرستان و حوادث انقلاب شديم . يک روز انقلابيون ، تصميم گرفتند دانش آموزان را به خيابان ها بريزند . موجي از دانش آموزان دبيرستان به سوي مدرسه ي راهنمايي داريوش سابق حرکت کرديم .
وقتي وارد مدرسه شديم ، چشم محمد حسين به معلم خوشنويسي افتاد . قصد کرد ، حرکت زشت آن روز معلمش را تلافي کند ، ولي روح بلندش اجازه ي چنين کاري را به وي نداد . چند روز بعد شاهد جشن پيروزي انقلاب بوديم .

فاطمه محجوب ، خواهر شهيد:
به عنوان يک معلم قرآن جهت تعليم قرآن به نو نهالان و نوجوانان ؛ تلاش زيادي مي کرد . در روستا علي رقم نبود امکلانات گرمازا ، در زمستان هاي سرد در داخل مسجد کلاس آموزش قرآن مي گذاشت .
او با يک چراغ والور کوچک بچه ها را دور خودش جمع مي کرد و به تدريس قرآن مي پرداخت .

شير محمد قربان زاده ، پدر خانم شهيد :
برادرش سيد محمد علي تعريف مي کرد : براي آبياري باغ منتظر بوديم تا سر ساعت آب را به طرف باغ مان ببنديم . هنوز چند دقيقه به وقت مانده بود که به سيد حسين گفتم : حسين ! چند دقيقه بيشتر نمانده است . بيا آب را ببنديم .
به ساعتش نگاه کرد و با ناراحتي گفت : نوبت آب باغ ما ساعت 12 است و هنوز 12 نشده است . چرا مي خواهي خودت را به گناه آلوده کني ؟

پدر شهيد :
يک سال با سيد محمد حسين و برادر انش مغازه اي را اداره مي کرديم . او در خريد وسايل مغازه نقش فعالي داشت . با اينکه سعي زيادي مي کرديم مسائل شرعي را در معامله رعايت کنيم ، ولي او از انجام اين کار منصرف شد و آن را به ما واگذار کرد .
يک روز به من گفت : من ديگر در مغازه کار نمي کنم . اين کار مسئوليت شرعي زيادي دارد . از اين رو مغازه را به يکي از برادرانش واگذار کرد و خود را از دغدغه ي بزرگي نجات داد .

بي بي مهر نساء محجوب ، خواهر شهيد:
يک روز با هم آشپزي مي کرديم آن روز آبگوشت بود . او گفت : خواهر ! سر فلان ساعت آتش زيرآبگوشت را خاموش کن . وقتي حسين رفت من نيز با خيال راحت به تماشاي تلويزيون نشستم . ناگاه بوي سوخته ي آبگوشت فضاي اتاق را فرا گرفت . نتها يک راه داشتم و آن گريه کردن بود .
وقتي سيد محمد حسين آمد ، گفت : اين که گريه ندارد . با عوض کردن ظرف چنان آبگوشتي درست کرد که هرگز لذت و طعم آن غذا را فراموش نخواهم کرد .

علي اکبر پور ، دوست شهيد :
با همديگر در يک ساختمان زندگي مي کرديم و در يک مدرسه هم درس مي خوانديم . کم کم متوجه شدم ، اخلاق و رفتار وي خيلي فرق کرده است . معمولا شب ها دير به منزل مي آمد و آرام و قرار نداشت . بارها برادرش سيد محمد علي مي پرسيد : علي اکبر ! حسين کجا رفته است ؟ چرا دير به خانه مي آيد ؟ گفتم : به من هم چيزي نمي گويد . ولي قول مي دهم علتش را پيدا کنم .
يک بار وقتي وي را تعقيب کردم ، وارد ساختماني شد . در آنجا در جلسات مخفي و فعاليت هاي مبارزاتي شرکت مي کرد ، ولي تا آن موقع چيزي از خود بروز نداده بود .

علي اکبر قربان زاده ، دوست شهيد :
با هم قرار گذاشتيم مبلغي پول فراهم کنيم تا براي تظاهرات به مشهد مقدس برويم . مردم در چهار راه شهدا تجمع کرده بودند تا راهپيمايي را آغاز کنند . ما هم به آنها پيوستيم . تظاهرات با حضور جمعيت زيادي شروع شد .
مدتي بعد دستور تير اندازي داده شد . عده ي زيادي شهيد و مجروح شدند . من و سيد حسين نيز خود را به کوچه اي رسانديم و وارد حياطي شديم تا اين که در
گيري به اتمام رسيد و تا شب بيست و يکم بهمن در مشهد مانديم و روز بعد به شيروان برگشتيم

سيد محمد حسن محجوب ، برادر شهيد:
علاقه ي فوق العاده اي به شهيد بهشتي داشت . وقتي حادثه ي هفت تير و انفجار بمب دفتر حزب جمهوري اسلامي پيش آمد ، من اولين نفري بودم که خبر شهادت دکتر بهشتي را به او گفتم . هوا بسيار گرم بود و سيد حسين مشغول درو گندم بود . وقتي اين خبر را شنيد شروع به گريه کرد ، به حدي که بر اثر گرما و ناراحتي زياد ، خون دماغ شد . او آن قدر گريست و خون دماغ کرد تا از حال رفت .

محمد علي محجوب:
به رعايت حلال و حرام و بيت المال خيلي مقيد بود . يک بار سيد حسين گوشي تلفن را برداشت و به حاج آقاي حسيني امام جمعه ي شهر زنگ زد و سوال کرد : بعضي اوقات که با تلفن دولتي کارهاي شخصي را انجام مي دهم . مبلغ مکالمه ي تلفن را بايد چگونه و به چه طريقي و به کجا واريز کنم ؟ وقتي امام جمعه وي را راهنمايي کرد کاملا راضي و خوشحال بود .

جمشيد مومني نسب :
با سيد محمد حسين در منزل شهيد مومني نسب نشسته بوديم و موقع نماز شد . بعد از نماز سجده ي شکر به جا آوردم . در پايان نماز به من گفت : : در هنگام سجده ي شکر چه مي گويي ؟ گفتم چيزي نمي گويم . فقط نيت شکر را به زبان مي آورم .
گفت : نه بهتر است در هنگام سجده ي شکر سه بار کلمات شکرا لله و حمدا لله را تکرار کني . از آن به بعد ، هر وقت سجده ي شکر به جا مي آورم ، چهره ي شهيد محجوب و سفارشات وي در نظرم مجسم مي شود .

پدر و مادر شهيد :
در حد توان به همنوعان خود کمک مي کرد . با اين که جثه اي ضعيف داشت به نيازمندان نه بار نه اهدا کرد . يک بار بعد از اهدا خون به روستا آمد و به حمام رفت .
بعد از مدتي به ما خبر داده شد که سيد محمد حسين داخل حمام از حال رفته است . وقتي به حال آمد ، موضوع را سوال کرديم . تازه متوجه شديم که ، وي چند بار اين عمل انسان دوستانه را انجام داده است .

علي اکبر پور :
شش ماه اول استخدام ، حقوقي به ما پرداخت نشد ، بعد از شش ماه ، نزديک عيد نوروز مبلغ 15800 تومان به حساب ما واريز گرديد . در آن موقعيت دوستان و همکاران با آن مبلغ يا يک قطعه زمين و وسيله ي نقليه خريدند و يا به فکر ازدواج افتادند .
بعد از تعطيلات نوروزي از محجوب سوال کردم : با پول هايت چکار کردي ؟ گفت : پدر و مادرم براي من خيلي زحمت کشيده اند ، روزشماري مي کردم تا به محض دريافت اولين حقوقم ، آن را به پدر و مادرم تقديم کنم .

زينب محجوب، خواهر شهيد :
در جلسه اي با حضور حجت الاسلام حسيني امام جمعه وقت شهرستان شرکت داشتيم . در مراسم از از آقاي حسيني خواسته شد تا سخنراني کند .
او گفت : وقتي آقاي محجوب حضور دارند نيازي به سخنراني من نيست زيرا او هم قاري قرآن است و هم سخنران توانا .

عباس اکبر زاده :
در کلاس سوم ابتدايي در روستاي باغان افتخار شاگردي ايشان را داشتم با اين که از نظر درسي شاگرد خوبي نبودم ولي دلسوزي و گذشت او مرا شرمنده کرده بود . آن روز براي چندمين بار از من درس مي پرسيد ولي باز هم نتوانستم به سوالاتش پاسخ دهم . از اين رو مرا به بيرون از کلاس برد و گفت : اکبر زاده ! نخواستم جلوي دانش آموزان تنبيه ات کنم . به جاي تنبيه من ، با چوب به در و ديوار مي کوبيد . وقتي وارد کلاس شدم با خوش رويي مرا نصيحت کرد که درسهايم را بيشتر بخوانم .

پدر شهيد :
يک بار صحبت از ازدواج سيد محمد حسين به ميان آمد . تازه سر صحبت را باز کرده بوديم که گفت : پدر جان ! اول خمس و زکات مال تان را جدا کنيد ، اگر اضافه آمد ، آن وقت درباره ي ازدواج من صحبت کنيد .

علي منصوريان :
اهل مشورت و نظر خواهي بود . و سعي مي کرد ديگران را نيز به اين مهم سفارش کند . يکي از عاداتي که در من وجود داشت ، خصيصه ي تک روي بود . روزي گفت : علي آقا ! به نظر من پنج نفر افکار و نظرات خود را روي هم بگذارند ، بهتر از يک فکر مي توانند به نتيجه ي مطلوب برسند .
اين بيان سيد حسين خيلي روي من تاثير گذاشت . از آن پس سعي کردم خوي تک روي را از خود دور کنم .

علي اکبر پور :
شوق و ذوق جبهه باعث شده بود تا وي و دانشجويان در تربيت معلم دست به يک حرکت سازمان يافته بزنند . . آن ها به صورت دسته جمعي نزد رئيس مرکز تربيت معلم آقاي رسايي رفتند و از او تقاضا کردند ، براي رفتن دانشجويان به جبهه به آنان مرخصي داده مي شود .
وي نيز دانشجويان را جمع کرد و گفت : شرکت در جنگ امري لازم است . ولي در حال حاضر درس خواندن شما ضروري تر است . هر کس امام را دوست دارد . بايد فعلا بماند و درس بخواند . وقتي سيد محمد حسين را ديدم ، به او گفتم : سيد چه شد ؟ آيا اجازه ي رفتن به جبهه صادر شد ؟ گفت : با اين که دلم براي جبهه يک ذره شده است ، ولي وقتي آقاي رسايي آن جمله را بيان کرد ، همه سکوت کرديم .

پدر و مادر شهيد :
سيد محمد حسين گفت : در يک عمليات عده اي رزمنده به شهادت رسيدند . در آن لحظات خطر ناک خودم را براي شهادت آماده کردم . زير نور منورها شروع به تلاوت قرآن نمودم . در آن لحظه به فکر ازدواج افتادم . دست به دعا بر داشتم و گفتم : خدايا ! من دوست دارم اول ازدواج کنم و بعد شهيد شوم . در اين هنگام عبور گلوله اي از کنارم احساس کردم . خنده ام گرفت . زيرا فهميدم خداوند عهد مرا پذيرفته است .

مادر شهيد :
در تاريخ 25/ 12/ 1364 مراسم ازدواج سيد حسين را بر گزار کرديم . در آن روز خواستيم کوچه ها را آب پاشي و چراغاني کنيم . وقتي حسين متوجه شد ناراحت شد و با اين کار مخالفت کرد .
او گفت : ما در برابر خون شهيدان مسئول هستيم . آن عزيزان ناظر بر اعمال ما هستند . اين کار دل پدر و مادر شهداي روستا را به درد مي آورد . از اين رو اجازه نداد حتي يک لامپ در کوچه روشن شود .

همسر شهيد :
در قنوتش اين دعا را هميشه تکرار مي کرد : خدايا ! شهادت را نصيبم کن . يک بار ناراحت شدم و به سيد محمد حسين گفتم : شما که براي شهادت اين قدر عجله داري چرا ازدواج کردي ؟
گفت : ناراحت نشو خانم ! من نمي گويم که خدا همين الان مرا شهيد کند . من مي گويم : خدايا ! مرگ مرا شهادت قرار بده .

پدرم تعريف کرد : روزي در خيابان با هم پياده مي رفتيم . من عمدا سرعت گام هايم را کم کردم ، متوجه شدم سيد حسين نيز سرعتش را کم کرد تا از من جلو تر حرکت نکند . يعني در قدم زدن با بزرگتر ها نيز احترام را رعايت مي کرد .

بيست هزار تومان وام ازدواج گرفته بود . وقتي به منزل آمد گفت : دوست داري با اين مبلغ چه بخريم ؟ من فکر کردم که او قصد دارد با اين پول براي خانه وسايل بخرد . از اين رو گفتم : هر چه شما دوست داريد همان را مي خريم .
گفت : به نظر من ، با اين پول به بازديد مناطق جنگي برويم . گفتم اشکالي ندارد . بالاخره با آن مبلغ ، شهرهاي جنوب کشور مانند ؛ دزفول ، سوسنگرد ، حميديه و ... را از نزديک باز ديد کرديم و اين مسافرت اثر معنوي زيادي بر روي من گذاشت . چهل روز بعد به شهادت رسيد .

مادر شهيد:
يک بار بدون اطلاع از تربيت معلم به جبهه رفت . وقتي نامه اش رسيد ، متوجه اين موضوع شديم . در نامه اش عذر خواهي کرده بود که بدون اطلاع و اجازه ، دست به اين کار زده است .
نوشته بود که : حضور علي اکبر (ع) در جنگ واجب بود . وظيفه ي پدران و مادران در اين موقع اين است که بردباري پيشه کنند .

سخنراني موثر در جذب کمک هاي مردمي برگزار کرده بود . يک بار به عنوان مدير و مربي پرورشي دبيرستان شبانه فاطميه ، درباره ي نقش و اثر کمک هاي مردمي در جبهه ، سخنراني موثري کرد .اثر صحبت هايش به حدي بود که در پايان سخنراني عده اي از خواهران دانش آموز ، النگو ها ، انگشتر ها و گوشواره هاي خود را به جبهه هديه کردند و عده اي نيز کمک هاي نقدي خود را تقديم نمودند .

پدر شهيد :
يک بار قصد اعزام به جبهه را داشت که برادرش سيد محمد رضا مانع اين کار شد و به او گفت : اين بار نوبت من است که به جبهه برون .
سيد محمد حسين جلو آمد و گفت : به محمد رضا بگوييد ايشان زن و بچه دارد . اجازه بدهد من به جبهه بروم . با برادرش صحبت کرديم ، ولي او کوتاه نيامد .
سر انجام سيد حسين تصميم گرفت قرعه کشي کند . وقتي قرعه به نام سيد حسين افتاد ، از خوشحالي بلند شد و کف زد و گفت : خدايا شکرت که باز هم من پيروز شدم !

برادر و خواهر شهيد :
ماه رمضان 1365 از راه رسيد. سيد حسين آماده ي آخرين اعزام بود . مادر به او گفت : پسرم ! ماه مبارک رمضان است ، به جبهه نرو ، بعد از آن که روزه تمام شد آن وقت اگر دوست داشتي برو .
او با لبخند به مادر گفت : اگر مي خواهي به جبهه بروم ، يک نامه به صدام بنويس تا در اين ماه جنگ را تعطيل کند .

پدر و مادر شهيد :
سيد محمد حسين تعريف مي کرد : با همرزمانم داخل سنگر استراحت مي کرديم که ماري ظاهر شد . بچه ها خواستند مار را بکشند ولي من مانع شدم ناچار شديم ، سنگر مان را عوض کنيم . پنج دقيقه طول نکشيد که خمپاره اي به آن سنگر اصابت کرد و آن را منحدم نمود .

همسر شهيد :
روزي با يکي از کارمندان اداره آموزش و پروش بحث شان شد . وقتي به منزل آمد ، متوجه ناراحتي سيد حسين شدم . وقتي علت را جويا شدم ، موضوع را برايم توضيح داد . بعداز ظهر آن روز با يکديگر به بازار رفتيم و بطور اتفاقي ، با همان کارمند بر خورد کرديم . سيد به طرف او رفت و با خوشحالي با وي احوالپرسي کرد . او با يک عذر خواهي کار را تمام کرد .

علي اکبر پور :
چند روز قبل از اعزام در خيابان ديدمش که با دوچرخه به طرف منزل مي رفت . صدايش کردم . ايستاد . بعد از احوالپرسي ؛ به او گفتم : مگر قرار نگذاشته بوديم اين بار با هم به جبهه برويم ، شنيده ام مي خواهي تنها بروي .
گفت : بله ! ان شا الله چند روز ديگر مي روم . اگر آماده اي بسم الله . به او گفتم : سيد حسين ! اگر هدف ، دفاع از مملکت و دين است شما سهم خود را رفته اي . حالا بگذار من و ديگران اين کار را انجام دهيم . گفت : دفاع از دين نوبتي نيست . اين امر واجب و همگاني است .

محمد علي مجرب :
در عمليات خيبر به نيروهاي گردان اطلاع داده شد که همگي موي سرشان را بتراشند . وقتي علت را جويا شدم ، گفتند : به خاطر آلودگي شيميايي منطقه دستور صادر گرديده است ودر اين هنگام سيد حسين با خنده به من گفت : آقاي مجرب ! من مي توانم سر
بچه ها را با ماشين اصلاح کنم . لذا با يک ماشين اصلاح که از گردان ديگر امانت گرفته بود ، سر همه را اصلاح کرد و قبل از همه سر مرا اصلاح کرد .

پدر شهيد :
هر وقت فرصتي گير مي آورد ، به ديدار خانواده هاي شهدا مي پرداخت .
در قسمتي از نامه اش آمده است : پدر و مادر عزيزم ! تا جايي که مي توانيد به ديدار خانواده هاي شهدا برويد . و از آنها دلجويي کنيد . خانواده هاي شهدا اسوه هاي صبر هستند . با آنان رفت و آمد کنيد تا درس صبر و استقامت ياد بگيريد .

يک بار مراسمي براي يک شهيددرروستا برگزار شد . نتوانستيم در مراسم آن شهيد شرکت کنيم . وقتي سيد محمد محمد حسين متوجه گرديد ، با ناراحتي گفت : چرا در مراسم شهيد شرکت نکرديد . گفتيم : چون ما را دعوت نکرده بودند . گفت : اين کار شما کوتاهي بزرگي است . مگر رفتن به مراسم شهدا نياز به کارت دعوت دارد ؟

خواهر شهيد :
يک شب قبل از اعزام به جبهه ، براي خداحافظي به روستا آمد . پدرم خيلي جدي به سيد حسين گفت : خودت را براي دامادي آماده کن . مي خواهيم برايت زن بگيريم .
به خنده گفت : پدر جان ! من آمده ام از شما خداحافظي کنم . اين موقع شب مي خواهي در خانه ي چه کسي را بزني و خواستگاري کني ؟

محمد علي مجرب :
در جبهه به علت تشابه فاميلي محجوب و مجرب ، گاهي اشتباه صورت مي گرفت و فاميل هاي ما را جا بجا مي خواندند .
يک روز سيد حسين گفت : آقاي مجرب ! مي ترسم وقتي شهيد شدم ، جنازه ام را براي دفن ، اشتباهي به روستاي شما ببرند . بعد خنده کنان بلند داد زد : آقا جان ! من محجوبم چرا فاميل مرا اشتباه تکرار مي کني ؟

خواهر شهيد :
به ما خبر دادند ، سيد حسين از جبهه برگشته است . گوسفندي را آماده کرديم تا جلويش قرباني و بعد او را عقيقه کنيم .
وقتي متوجه شد ممانعت کرد و گفت : اول اينکه به خاطر من يک جان دار را بي جان نکنيد . دوم اينکه با اين کار تان خانواده هاي شهدا را از ما ناراحت نکنيد . سوم اينکه با عقيقه کردن من شهادتم را به تاخير نيندازيد .

جمشيد مومني نسب :
در تاريخ 27 / 3/ 1363 در نامه اي به يکي از همرزمانش به نام محمد جعفر جعفري چنين آورده است : مي خواهم به سوي خدايم و به سوي سرزمين خوبي ها بيايم ولي اين بنده هاي دنيوي همچون تار عنکبوت پاهايم را گرفته اند . حال که مشغول سپري کردن امتحانات عقب افتاده هستم از شما تقاضا دارم : فراموشم نکنيد . دعايم کنيد تا هر چه زود تر گام در سرزميني بگذارم که قدم به قدم آن مقدس و آغشته به خون پاک شهيدان است .

پدر و مادر شهيد:
در تشييع جنازه ي دوستش به نام کريم مومني نسب شرکت کرده بود در کنار تابوت شهيد با گريه و زاري مي گفت : کريم آقا ! براي من هم جايي نگه دار . مدت زيادي نگذشت که به آرزويش رسيد و در محلي که خودش خواسته بود به خاک سپرده شد .

محمد علي مجرب :
در عمليات خيبر پس از ، مسافت طولاني پياده روي سوار ماشين شديم . بعد از اذان کساني که وضو داشتند داخل ماشين نمازشان را خواند ند .
سيد محمد حسين نگران و ناراحت بود . علت را سوال کردم گفت : وضو ندارم قضا مي شود . بعد از چند دقيقه راننده را راضي کرد تا ماشين را نگه دارد . سريع پايين پريد ، تيمم کرد و فورا سوار شد و نمازش را خواند خيلي آرام و خوشحال بود .

مادر شهيد :
با سيد محمد حسين در بهشت رضا مشهد بوديم . چند نفر را براي تدفين آوردند . بدون سر و صدا آنها را دفن کردند و رفتند . حسين رو به من گفت : مادر جان ديدي مرده ها را چه بي سر و صدا دفن کردند و رفتند . آيا مراسم دفن شهدا را به همين سادگي بر گزار مي کنند ؟
گفتم : نه پسرم ! شهدا قرب و عزت دارند . آن ها بايد با احترام و عظمت خاصي تشييع شوند . گفت : پس چرا اجازه نمي دهي که من هم مثل يکي از آنها باشم ؟

همسر شهيد:
سيد محمد حسين تعريف کرد : در عالم خواب ديدم داخل يک باغ سر سبز و زيبا وضو مي گيرم سوال کردم : اين باغ کيست ؟ گفتند : باغ شماست .
وقتي از خواب بيدار شدم ، آن خواب را براي همرزمانم تعريف کردم .
يکي از آنها گفت : سيد ! خودت را براي شهادت آماده کن . در عمليات آن خواب به واقعيت نپيوست . متو.جه شدم هنوز لياقت رسيدن به آن باغ سر سبز و زيبا را ندارم .
محمد جعفر جعفري همرزم شهيد
شب عمليات نزديک بود . به نيروها اعلام گرديد تا وصيت نامه بنويسند . سيد محمد حسين تنها به طرف يکي از تپه ها ي سايت چهار رفت .
بعد از چند لحظه نزد او رفتم . متوجه شدم به قدري گريه کرده است که چشمانش ورم کرده و قرمز شده است . گفتم : چيه سيد ؟ مي ترسي شهيد شوي ؟ گفت نه . مي ترسم شهيد نشوم .

محمد جعفر جعفري :
قبل از عمليات خيبر ، نماز هايش ، مخصوصا نماز شبش را طوري مي خواند که بعضي دوستان با شوخي به او مي گفتند : سيد با اين طرز نماز خواندن آخر کار دست خودت مي دهي . اين علائم و آثار نشان مي داد که سيد حسين گام به گام به شهادت نزديک تر مي شد .

خواهر شهيد :
در آخرين شبي که مي خواست به منطقه برود . مهمان برادرم بودم . آشپزي آن شب به عهده من بود . وقتي شام آماده شد ، از برادر و زن برادرم خواستم به سر سفره بيايند .
وقتي آمدند با شوخي به آنها گفتم : من مهمان شما هستم ولي غذاي شما را من آماده کردم . سيد حسين گفت : خواهر اشکال ندارد ، من هم مهمان شما هستم .

خواهر شهيد:
دو تن از همکارانش در دبيرستان شبانه فاطميه با يکديگر صحبت مي کردند . يکي گفت : من مطمئنم اين بار محجوب بر نمي گردد . با گريه و ناراحتي به او اعتراض کردم که چرا چنين حرف هايي مي زند ؟ گفت : خانم محجوب ! ما تاکنون سيد حسين را خوب شناخته بوديم . تازه متوجه شده ايم او چگونه انساني است . او لياقت و استحقاق شهادت را دارد .

علي منصوريان :
آخرين لحظه اي که براي اعزام به جبهه ، سوار اتوبوس شد تسبيحش را به من داد و گفت : من بر نمي گردم . اين تسبيح را يادگاري نزد خودت نگه دار ! گفتم : سيد حسين ! اين حرف ها را نزن . ان شا الله ! به سلامتي مي روي و بر مي گردي . مدت کوتاهي نگذشت که خبر شهادتش را شنيدم .

فاطمه محجوب ،خواهرشهيد:
در هنگام آخرين اعزام به همسرش گفت : هنگامي که شهيد شدم از دو خال پشت گردنم مي توانيد مرا شناسايي کنيد . وقتي سيد حسين به شهادت رسيد از طريق آن خا لها نتوانستيم او را شناسايي کنيم ، چون ترکش خمپاره به همان محل اصابت کرده بود و اثري از خال ها ديده نمي شد .

مادر شهيد :
خيلي دوست داشت که اگر خداوند پسري به وي عطا فرمايد ، نامش را مصطفي بگذارد . هشت ماه بعد از شهادتش ، وقتي فرزندش به دنيا آمد نام خودش را بر روي او گذاشتند يعني سيد حسين .

زينب محجوب، خواهر شهيد :
در هنگام آخرين اعزام سيد حسين ، بيماري سختي داشتم . همه از او خداحافظي کردند . خواستم بلند شوم و او را همراهي کنم ولي حسين جلو آمد و نگذاشت از جايم بلند شوم . براي آخرين بار را در آغوش گرفتم و غرق در بوسه کردم .
به من گفت : زينب خانم ! تمام شد حالا اجازه مي دهي بروم ؟ گفتم : نه زير گلويت مانده جلو تر آمد زير گلويش را بوسيدم . از آخرين خداحافظي مدت زيادي نگذشت که ترکش داغ خمپاره گلويش را شکافت .

عباس اکبر زاده :
خبر شهادت محجوب در کوچه ها ي روستاي مان پيچيد با عده اي از دانش آموزان سابق شهيد محجوب تصميم گرفتيم در تشيع جنازه ي وي شرکت کنيم . براي رفتن به شهر پولي در بساط نداشتيم . مجبور شد يم فاصله ي راه خاکي بين روستاي باغان و شيروان را پياده برويم . به قدري در هم ريخته و ناراحت بودم که متوجه نشدم اين مسير را با دمپايي آمده ام . با سختي و مشقت زيادي با دمپاي پاره شده ، خود را به شهر رسانديم . کاروان تشييع جنازه به سوي روستاي شهيد محجوب حرکت کرده بود و ما مجبور شديم همان مسير را مجددا به روستايمان بر گرديم .

علي اکبر قربان زاده :
شيرين ترين خاطره ام از سيد محمد حسين همان دوران تحصيل است که همچون دو برادر با هم زندگي مي کرديم و در عين تنگدستي درس مي خوانديم و خوش بوديم .
تلخ ترين خاطره ام نيز موقعي است که در مهران و معراج شهدا با جنازه ي آن سردار بزرگ رو به رو شدم . در آنجابود که تمام مشخصات عزيز ترين دوستم را با خط خودم نوشتم و جنازه ي مطهرش را داخل جعبه (تابوت) گذاشتم .


آثارمنتشر شده درباره ي شهيد
سردار شهيد حسين محجوب سومين فرزند پسر خانواده بود و نور چشم همه؛ خوش اخلاق بود و مودب، هم در خانه هم در مدرسه؛ يا مشغول درس خواندن بود و يا مشغول کار در مزرعه.
سالهاي آخر دبيرستان بود که به مبارزان انقلابي ملحق شده بعد از پيروزي انقلاب از تربيت معلم فارغ التحصيل شد.
مربي قرآن بود و مربي پرورشي، با شروع جنگ به جبهه رفت تا اداي دين کند و بالاخره در 29 ارديبهشت سال 1365 آرام گرفت.

بسمه تعالي
يک روز با خوشحالي به خانه آمد، يک کتاب در دستش بود، مستقيم به اتاق رفت، کتاب را بوسيد و آن را در طاقچه گذاشت، وقتي دقت کردم ديدم کتاب قرآن است، گفتم حسين جان اين کتاب قرآن را از کجا خريدي؟
گفت: پيش حاج رجب علي چند سوره اي را که بلد بودم خواندم، مي خواست به من جايزه بدهد، گفتم برايم از مشهد يک کتاب قرآن بياوريد.
حاج رجب علي از قاريان روستايمان بود و حسين يک کودک هشت ساله!
چند روز بود احساس مي کردم مي خواهد چيزي بگويد، اما رويش نمي شود. به مادرش گفتم: ببينيد چه مشکلي برايش پيش آمده؟
فهميدم به خاطر خريد وسايل مدرسه، پول توجيبي اش تمام شده و حالا رويش نمي شود دوباره پول بگيرد در حالي که من فقط هفته اي ده تومان به او پول توجيبي مي دادم.
با هم اتاقي در شهر اجاره کرده بوديم و درس مي خوانديم، تا آخر هفته هم نمي توانستيم به روستا برويم، بعضي روزها پيش مي آمد که به دليل خريد وسايل مربوطه براي مدرسه پولمان تمام مي شد و نمي توانستيم غذايي براي خودمتان تهيه کنيم. براي من خيلي سخت بود و مدام اظهار ناراحتي مي کردم و تصميم گرفتم درس و مدرسه را رها کرده و به روستا برگردم، اما او خيلي راحت با شرايط کنار مي آمد و براي صرفه جويي در پولهايمان اکثر روزها روزه مي گرفت.
امتحانات آخر سال بود و ما چند نفري قرار گذاشته بوديم براي درس خواندن به صحرا رفته و در هواي آزاد مطالعه کنيم. چند ساعتي کنار يک جوي آب نشستيم و مشغول درس خواندن شديم، ناگهان حسين از آب جوي بر روي مومني ريخت و با خنده گفت: بسه ديگه اين قدر خواندي کله ات داغ شده، بگذار خنکت کنم!
و در چند لحظه روي همه ي ما آب پاشيد، مومني نگاهي به همه کرد و رو به حسين گفت: خودت خواستي!
و همه با هم حسين را درون آب انداختيم، مي دانستيم که حريف همه ماست به همين دليل تا مي خواست از آب بيرون بيايد همه فرار مي کرديم، روز بعد فکر مي کردم حتما خيلي از دستمان عصباني است ولي وقتي او را ديدم با روي باز به طرفم آمد و گفت: لااقل مي گذاشتيد لباس هايم را در بياورم تا مادر ديگر به زحمت نيفتد.
و هميشه از آن روز به عنوان يکي از بهترين خاطراتش ياد مي کرد، البته از بچه هاي آن روز فقط من و جعفري مانده ايم، آزاد و مرتضي هم مانند محجوب در مزار شهدا آرام گرفته اند.
يک روز بعد از تظاهرات به طرف مدرسه راهنمايي که قبلا خودمان آن جا درس مي خوانديم رفتيم، مي خواستيم هر چه عکس شاه است از توي کلاس ها و دفتر مدرسه جمع کنيم.
وارد دفتر که شديم ناگهان حسين لحظه اي ايستاد، نگاهش کردم صورتش از شدت عصبانيت برافروخته شده بود. ولي چند لحظه بعد به خودش مسلط شد، عکس شاه را که بقيه از روي ديوار برداشته بودند گرفت و با غيظ تمام ريز ريز کرد و ريخت جلوي پاي يکي از معلم ها، و به او گفت: هنوز هم شاگردانت را به خاطر نوشتن نام خدا و پيامبر تنبيه مي کني؟!
يادم آمد اين همان آقا معلم خط خودمان است که چند سال پيش حسين را به خاطر خوش نويسي نام خدا و پيامبر تنبيه کرد و بعد هم از کلاس اخراجش کرد.
او آن روز به راحتي توانست تلافي تنبيه معلمش را بکند ولي به پاره کردن عکس شاه بسنده نکرد و از مدرسه بيرون آمد!
به علت کمبود نفت و نبودن وسايل گرما زا، خيلي از روزها کلاس هاي درس مدرسه تعطيل مي شد ولي حسين از فرصت استفاده مي کرد، يک چراغ والور کوچک را به مسجد مي برد بچه ها را دور خودش جمع مي کرد و به آنها درس قرآن مي داد.
نوبت آبياري داشتيم با هم سر زمين رفتيم تا آب را به طرف باغ خودمان ببريم، وقتي به باغ رسيديم نگاه به ساعت کردم چند دقيقه اي به دوازده باقي مانده بود شروع به کار کردم تا مسير آب را به طرف باغ تغيير دهم، حسين بيل را از من گرفت و گفت: داري چکار مي کني برادر؟
گفتم اگر زودتر کار را شروع کنيم، زودتر هم تمام مي کنيم و به خانه بر مي گرديم ولي حسين ساعت را نشانم داد و گفت: نوبت آب ما ساعت دوازده است و هنوز ساعت دوازده نشده تو که نمي خواهي به خاطر چند دقيقه خودت را مديون کني!
يک روز حسين برايمان آب گوشت گذاشت و براي انجام کاري از خانه بيرون رفت به من هم سفارش کرد مواظب غذا باشم، تا وقتي اهل خانه بر مي گردند غذا آماده باشد، اتفاقا من مشغول تماشاي تلويزيون شدم و غذا سوخت. از شدت ناراحتي شروع کردم به گريه کردن، مي ترسيدم حسين از دستم عصباني شود ولي سيد حسين نه تنها دعوايم نکرد بلکه دست به کار شد و دوباره خودش برايمان شام تهيه کرد.
مدتي بود اخلاقش عوض شده بود. در عين حالي که با محبت و احترام زياد با همه رفتار مي کرد ولي مي شد احساس کرد که چيزي را از بقيه پنهان مي کند به همين دليل يک شب که بدون اطلاع ديگران از خانه خارج شد تعقيبش کردم تا اين که وارد خانه اي شد، مدتها نمي دانستم در آن خانه چه خبر است و سيد حسين چرا به آن خانه رفت و آمد مي کرد، تا اين که بالاخره فهميدم بچه هاي انقلابي در آن خانه جلسات مخفيانه دارند و سيد حسين هم وارد تشکيلات آنها شده است.
يک روز آمد و گفت: مي خواهم به مشهد بروم، تو هم مي آيي؟ گفتم: اولا پولش را ندارم، دومش براي چه کاري به مشهد برويم؟
گفت: من پولش را تهيه کرده ام، کار هم؛ چه کاري مهم تر از مبارزه و تظاهرات. بالاخره راضي ام کرد و با هم راهي شديم، روزهاي شلوغي بود، گاهي اوقات مجبور مي شديم ساعتها در خانه هايي که درشان را به روي مردم باز مي گذاشتند پنهان شويم، اما حسين خسته نمي شد و تا روز 21 بهمن ماه در مشهد ماند.
روزي که از راديو خبر شهادت شهيد بهشتي پخش شد، قصد کردم بروم پيش سيد حسين، خيلي ناراحت بودم و مي خواستم با کسي حرف بزنم تا بلکه کمي آرام شوم، ولي او در خانه نبود و براي درو گندم به صحرا رفته بود. به ناچار به مزرعه ايشان رفتم، وقتي قيافه ي گرفته ام را ديد فهميد اتفاقي افتاده و من مي خواستم از تسلاي خاطرام باشد. خبر شهادت شهيد بهشتي را با گريه برايش تعريف کردم، ولي سيد حسين از شنيدن اين خبر به شدت آشفته شد و آن قدر گريه کرد که خون به دماغ شد و از حال رفت.
معمولا از تلفن مدرسه همه استفاده مي کرديم، هم براي کارهاي اداري و هم براي کارهاي شخصي خودمان، يک روز ديدم سيد حسين با تلفن با امام جمعه ي شهر صحبت مي کند، او از امام جمعه مي پرسيد: چون بعضي وقت ها از تلفن مدرسه براي انجام کارهاي شخصي ام استفاده مي کنم، براي آنکه حقي بر گردنم نماند وجه تلفن را به کجا و چگونه بايد پرداخت کنم!
بالاخره بعد از شش ماه اولين حقوق خود را دريافت کرديم، پول خوبي به دستمان آمده بود، حقوق شش ماه را يک جا داده بودند، هر کس نقشه اي براي پولش مي کشيد يکي مي خواست ازدواج کند، يکي مي خواست اتومبيل بخرد، بعد از مدتي پرسيدم راستي تو پولهايت را چه کردي؟
گفت: به پدر و مادرم دادم، هيچ زمين و ماشين و خانه ايي به اندازه زحمتي که آنها برايم کشيده اند ارزش نداشت که برايش پول بدهم!
معلم روستايمان بود، روستاي باغان. من شاگرد کلاس سوم بودم و البته يک شاگرد تنبل. آقاي محجوب خيلي سعي مي کرد مرا راه بيندازد تا عقب ماندگي درس هايم جبران شود و بتوانم پا به پاي بچه ها پيش بروم، ولي من همچنان بازيگوشي مي کردم و نسبت به درس و مدرسه بي توجه بودم، يک روز طبق معمول درس را بلد نبودم آقاي محجوب مرا از کلاس بيرون برد و گفت: چرا کاري مي کني که مجبور شوم جلوي بچه ها سر زنشت کنم و حرفي بزنم که جلوي بقيه خجالت بکشي، آن روز آقاي محجوب به جاي تنبيه من، چوبش را به ديوار مي زد تا بچه ها فکر نکنند من تنبيه نمي شوم و با سايرين فرقي دارم و من، هم به خودم و هم به او قول دادم دست از بازيگوشي بردارم و به طور جدي درس بخوانم.
خودم خيلي متوجه نبودم. ولي ظاهرا خيلي تک روي مي کردم و اکثرا عقيده و نظر خودم را به ديگران تحميل مي کردم و يا اصلا همان را اجرا مي کردم بدون اين که به نظر ديگران توجهي داشته باشم. يک روز سيد حسين ازم پرسيد: به نظر تو براي حل يک مشکل با انجام يک کار يک نفر بهتر مي تواند عمل کند يا اين که چند نفر با هم مشورت کنند و همکاري داشته باشند؟ من هم گفتم خوب مسلم است که وقتي چند نفر با هم تبادل نظر کنند به نتيجه ي بهتري مي رسند.
سيد حسين هم گفت: پس انشاالله از اين به بعد با هم کارها را انجام خواهيم داد و از نظر و عقيده همه استفاده خواهيم کرد، بدون اين که اشاره اي به رفتار من داشته باشد.
بعد از ازدواج تعريف مي کرد، يکبار در يکي از عملياتها بد جوري آتش دشمن بر روي ما مي باريد، احساس مي کردم هر لحظه ممکن است شهيد شوم، شروع کردم به خواندن آياتي از قرآن تا آمادگي شهادت را داشته باشم ولي در يک لحظه به ياد ازدواج افتادم و در دل دعا کردم کاش هنوز زنده بمانم تا بتوانم ازدواج کنم، ناگهان گلوله ايي از کنار گوشم رد شد به طوري که حرارتش را به روي لاله ي گوشم احساس کردم، همان شب فهيدم که قسمتم است که ازدواج کنم!
مراسم جشن عروسي اش بود، تصميم گرفته بوديم کوچه را چراغاني کنيم، شور عجيبي در همه افتاده بود و هر کسي مشغول کاري بود. من هم در خانه مشغول کاري بود، وقتي کمي سرم خلوت شد به کوچه رفتم ببينم چه کار کرده اند، ديگر چيزي به آمدن ميهمان ها نمانده بود، ولي ديدم رشته سيم و چراغ ها هنوز هم گوشه ي حياط است، پس کي مي خواهيد اين چراغ ها را وصل کنيد، سيد حسين به طرفم آمد و گفت:
مادر جان، مادرهاي زيادي آرزو داشتند پسرهايشان را داماد کنند ولي برايشان حجله شهادت بستند، چه طور حاضر مي شوي در مقابل چشم آن ها براي عروسي پسرت خانه و کوچه را چراغاني کني؟
هميشه در دعاي قنوت نمازش مي خواند: الهم الرزقنا شهادت في سبيل اله.
يک روز ناراحت شدم و گفتم: شما که آرزو داشتي آن قدر زود بميري پس چرا زن گرفتي؟ مقابلم نشست و گفت: من که آرزوي مرگ نمي کنم، آرزوي شهادت مي کنم. بين مرگ معملي و شهادت زمين تا آسمان تفاوت است.
يک روز خوشحال و خندان به خانه آمد و 20 هزار تومان پول مقابلم گذاشت و گفت: اين هم وام ازدواج، حالا دوست داري با اين پول چکار کنيم؟ کمي فکر کردم و گفتم: خوب اين پول زيادي است. وسايلي را که کم داريم مي توانيم بخريم و يا هر چيزي را که شما بگوييد آن را مي خريم.
گفت: دوست داري با اين پول به سفر برويم؟
و با هم به جنوب رفتيم به دزفول، سوسنگر، حميديه و ...
مدام با هم سر رفتن به جبهه بگو مگو مي کردند، محمد علي مي گفت: بايد يکي از ما به جبهه برويم و بهتر است تو پيش پدر و مادر بماني و سيد حسين مي گفت:
چون تو ازدواج کرده اي و زن و بچه داري بهتر است تو بماني و من بروم و هيچ کدام کوتاه نمي آمدند.
بالاخره قرار شد قرعه کشي کنيم و قرعه به نام حسين افتاد؛ هنوز صداي کف زدنهايش در گوشم است. از خوشحالي فرياد مي زد خدايا شکر.
ماه مبارک رمضان بود، حسين براي رفتن به جبهه آماده مي شد، اصرار کردم چند روزي رفتنش را عقب بيندازد ولي فايده اي نداشت.
گفتم: ماه رمضان است و مجبور مي شوي روزه هايت را بخوري. گفت: در جبهه مي توانم روزه بگيرم ولي نمي توانم اين جا بجنگم.
ساکش را روي دوشش انداخت و رفت، اين آخرين اعزام او بود!
ديدمش با دوچرخه دارد مي رود، صدايش کردم و گفتم: پس چه شد سيد حسين قرار بود اين بار با هم برويم؟ گفت: چند روز ديگر اعزام است، آماده باش گفتم: تو که هميشه جبهه اي، سهمت را رفته اي و دينت را ادا کرده ايي. اين دفعه را بگذار به عهده ما و آن هاي که تا حالا نرفته اند! گفت: دفاع از دين و کشور وظيفه ي همه ي ماست؛ من و شما هم ندارد.
گوسفندي را آماده کرده بوديم تا هر وقت از جبهه برگشت برايش عقيقه کنيم ولي حسين گوسفند را به طويله برگرداند و گفت: من راضي نيستم به خاطر من جانداري را بي جان کنيد.
شب عمليات بود، بچه ها گوشه و کنار نشسته بودند و حرف ها و سفارش هاي آخر را مي گفتند، بعضي ها هم وصيت نامه مي نوشتند، حسين در تپه هاي سايت چهار نشسته بود. نزديکش که شدم ديدم از شدت گريه چشمانش قرمز شده، به شوخي گفتم:
چيه سيد؟ براي خانه و اهل و عيال دلت تنگ شده يا از شهيد شدن مي ترسي. نگاهي به من کرد و گفت: نه، مي ترسم عمليات تمام بشود و من باز هم شهيد نشده باشم !
براي خداحافظي به خانه آمده بود، يکي يکي با همه خداحافظي کرد، تا نوبت به من رسيد، به دليل بيماري در رختخواب بستري بودم، کنارم نشست، بغلش کردم و حسابي بوسيدمش، حس عجيبي داشتم، او هم راحت بود و مانع من نمي شد وقتي زير گلويش را هم بوسيدم، گفت: خوب راحت شدي ديگه اجازه مي دي برم؟ و رفت. ..
خبر رسيد آقا معلم سابق ده شهيد شده و امروز در شيروان تشييع مي شود با بچه هايي که قبلا شاگردش بوديم راه افتاديم به طرف شيروان، از باغان تا شيروان راه کمي نيست ولي ما پول نداشتيم سوار ماشين شويم، بنابراين پياده راه افتاديم وقتي به شيروان رسيديم، ديديم شهيد را براي دفن به روستاي گليان برده اند و ما دوباره پياده به طرف روستا راه افتاديم، هيچ کس نه اعتراضي مي کرد و نه حرفي مي زد؛ همه مي دانستيم شهيد سيد حسين بيشتر از اين به گردن ما حق دارد!
مدتي براي انجام وظيفه به سمت معراج شهدا مهران منتقل شدم، کار آساني نبود، شهدايي را که مي آوردند بايد شناسايي مي کرديم و آن ها را به شهر محل زندگيشان انتقال مي داديم، يک روز در ميان شهدا دوست ديرين خودم را ديدم، دوست و هم اتاقي که زماني به خاطر تنگدستي روزه مي گرفتيم ولي خوش بوديم! و حالا مجبور بودم اسم و مشخصاتش را روي جنازه اش بگذارم.
سيد حسين به آرامشي که دنبالش بود رسيده بود و من هنوز اندر خم يک کوچه بودم !
فاطمه فروغي

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان شمالي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : محجوب , سيدمحمدحسين ,
بازدید : 194
[ 28 / 04 / 1392 ] [ 28 / 04 / 1392 ] [ ]
رباط سرپوش ,علي اکبر

 


پنج روز از بهار سال 1341 ه ش گذشته بود که صداي كودكي در يكي از منازل روستاي گراتي طنين انداز شد. او را علي اكبر نام نهادند. در همان سال هاي كودكي بيماري سختي اين پسربچه را در تب مي سوزاند. مهر پدري بر دل مرد خانه نهيب مي زد كه كودك را بر پشت خود بسته و با دوچرخه راهي شهر شو. به شهر نرسيده پدر سوزشي را در پشت خود احساس مي كند. كودك را از پشت خود جدا مي كند. درمي يابد كه اين سوزش نه از تابش مهربانانه ي خورشيد بلكه از تب كودك بيمار است. دلش پژمرده مي شود.
عنايت خدا فرصتي ديگر مي بخشداما در شش سالگي بيماري سرخك كودك ، اين بار دل مادر را مي لرزاند. فداكارانه تا بهبودي كامل پسر را همراهي مي كند. آن زمان كه والدين در بيابان در پي كسب روزي حلال ضربات شلاق گونه ي آفتاب را متحمل  مي شدند ، احساس مسئوليت در اين كودك رشد مي كند اودراين کار پر مشقت يار وهمراه والدين مي شود يادر نبود والدين زحمت رسيدگي به بچه ها را متحمل مي شود. در شهر به همراه محمد رحيم نوروزيان در يك منزل استيجاري به قصد ادامه تحصيل سكني مي گزيند.
با مطالعه ي كتب مذهبي لطافت روحي ، آگاهي فكري و عملي بيش از پيش در او متجلي مي شود. مسجد ومحرابش نقطه ي اتصال دل او با خداست. هرگاه دل درياييش از اين دنياي خاكي و مادي مغموم و گرفته مي شد با همراهي محمد رحيم سر به طبيعت خارج از شهر مي گذاشت. مثل اين كه دلش نمي خواست بانگاه شهري خدا را پيدا كند. در سيزده سالگي با وجود مخالفت مادرش روزه گرفتن را آغاز كرد. در پي آن پله پله تا ملاقات با خدا پيش رفت. رشد فكري او از زماني متبلور شده بود كه به محمد رحيم پيشنهاد پاره كردن عكس هاي خاندان پهلوي از كتب درسي را داد. در شهر دلش از والدين جدا نبود. با پنجاه تومان تا دو سه هفته سر مي كرد. شايد به خاطر اين كه هيچ گاه دستان پينه بسته ي مادر و پدرش را فراموش نكرده بود. هنگامي كه خبر سوختگي خواهرش به او رسيد بي معطلي خود را به روستا رساند و شخصا به خواهرش رسيدگي مي كرد. خودساختگي دروني اش به اين جا منتهي نمي شود. زماني كه زندگي مشترك خود را آغاز كرد پولي را كه پدرش براي خريد خانه به او داده بود به خودش پس مي دهد .او نمي خواهد در اين دنيا خانه اي داشته باشد.
شوق وصال آن زمان در او شكوفا مي شود كه براي اعزام به جبهه به اتاق پرسنلي رفته و از داخل در را قفل مي كند و ملتمسانه و مردانه مي گريد و درخواست اعزام به ميدان نبرد را مي كند. در شب همرزمانش متوجه عدم حضور او در كنار خود مي شوند. در پي يافتنش او را در پشت خاكريزها مي يابند. در حالي كه خاضعانه سر به سجده گذارده و مي گريد. دراين وقت شب چرا مي گريد؟ چه چيزي مي خواهد؟ بعدها آن قسمتي را كه شهيد با اشك خود قسمتي از زمين را متبرك مي كرد به اندازه ي گودالي كوچك گل مي رويد. در آخرين ديدارها اهالي خانواده در چهره اش نشاطي ديگر يافتند. او را مي ديدند در حالي كه از آن طرف خانه به اين طرف خانه رفته و براي لحظه ي موعود ثانيه شماري مي كرد. در آخرين نگاه ها پدر را با بوسه باران به خدا مي سپارد و راهي مقصد نور مي شود. همچنان در انتخاب خود مصمم است, پس نبرد مي كند و مي جنگد. ناگهان خمپاره اي در كنار پاهايش جا خوش مي كند و شراب سرخ رنگ عشق را بر زمين جاري مي سازد. از آن سو تركشي سينه ي مالامال از عشقش را نشانه مي رود. گويا اين شي هم مي خواهد يك قلب آسماني را از صاحبش بربايد. در عمليات مسلم بن عقيل در شهر سومار, علي اكبر عقيل گونه به شهادت رسيد. درحالي كه براي يك جماعت چشم و گوش بسته حامل يك پيام حسيني بود. در لحظه ي شهادت چهره اش رنگ صداقت با خدا و شهادت داشت. برادران سپاهي به در منزلش مي روند. چگونه مي توان خبر شهادت فرزند ارشد را به خانواده ابلاغ كرد. والدين شهيد در بيابانند. گويا آنان خود را براي شنيدن چنين خبري آماده كرده بودند. مي توان چشمان منتظر پدر و مادري را در غم از دست دادن تصور كرد اما هرگز نمي توان تصور كرد كه مادري را از ديدن جنازه ي پسر شهيدش محروم كنند. در سكوت حرف هايي بين شهيد و مادرش منتقل مي شود كه همگان فقط سكوتش را در مي يابند نه حرف هايي كه در دل آن دو مي گذرد. همه مشتاق هستند كه خواهان ديدار پيكر شهيد باشند تا شايد فطرت خداجوي آنان بيدار شود و شايد به خاطر همين شوق بيداري فطرت بود كه يكي از همرزمان شهيد داغ نديدن پيكرش را همچنان در دل دارد. شهيد علي اكبر رباط سرپوشي بيگانه با ريا و تزوير در وصيت نامه ي خويش صداقتي را بيان مي دارد كه آدمي را به تأمل وامي دارد:
«هنگام شهادتم چشم هايم را باز نگه داريد تا مردم بدانند من با چشمان باز اين راه را انتخاب كردم نه با چشم بسته و دست هايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا مردم ببينند كه چيزي با خود نبردم بلكه با دست خالي نزد خداي خود رفتم. »
تفاوت ها بسيار بارزند. چشم هايمان را بر تمام واقعيات مي بنديم و در كنارش چون گدايان منعم از مال دنيا غنيمت جمع مي كنيم. غافل از اين كه همه ي ما مسافريم ورفتني,همانگونه که بهترين بندگان خدا بعد از دوران رسول الله را در عصر خميني بزرگ رفتند,اما باتفاوتي بزرگ ,آنها خودراه رفتن وزمان رفتن را انتخاب کردند.
منبع:پرونده شهيد در بنياد شهيد وامور ايثارگران بجنورد ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
اينجانب علي اكبر رباط سرپوشي داراي شناسنامه  468 صادره اسفراين فرزند محمد ساكن اسفراين روستاي کراتي, پدرم محمد رباط سرپوشي را وصي خود قرار مي دهم كه به وصيت هاي من به شرح زير عمل نمايد.
1-    محل دفن  هرجا كه دل پدر مي خواست با رضايت همسرم.
2-    تجهيز و تعزيه داري   مسجد كراتي و به اسفراين.
3-    نماز و روزه ي استيجاري روزه و نماز يكسال.
4-    خمس و زكات اموال  هرچقدر مي شود پدرم بپردازد..
5-    مظالم و كفارات.
6-    ديون و بدهكاري هاي من  پرداخته شود.
7-    طلب هاي من.
8-     پدرم را قيم فرزندانم قرار مي دهم.
ملاحظات : راجع به همسرم : پدر عزيزم شما مي تواني از همسرم مانند فرزندت مواظبت كني و حقوقم را به او بپردازي تا بتواند بدون هيچ نيازي زندگي كند و ديگر اين كه با احكام اسلامي راجع به همسرم رفتار شود در رابطه با ازدواج مجدد.       

اي خدا مرا اين عزت بس كه بنده ي تو باشم و اين فخرم بس كه پروردگارم تو باشي تو آن چناني كه من دوست دارم پس مرا آنسان كه مي خواهي بگردان.
با درود بر پيامبر گرامي و تمامي امامان بر حق ,من الجمله امام مهدي (عج) منجي انسان ها كه جهان در انتظار اوست و نايب بر حقش امام خميني كه يك تنه و تنها در مقابل رژيم ستمكار و آمريكايي پهلوي از همان اول ايستادند تا سرنگوني كامل آن رژيم كه ما ملت ايران و بلكه تمام جهان باچشم خودمان ديديدم كه چگونه رژيمي كه تا دندان مسلح بود وتاب مقاومت در مقابل ملت بادست خالي كه با پيروي از رهبرشان امام خميني قيام كرده و طاغوت را شكستند و مي روند تا جهان را يكسره به زير پرچم لا اله الا الله و محمد رسول الل(ص)ه در آورند . در اين برهه از زمان كه بيش ازسه سال از پيروزي انقلاب مي گذرد و ما شاهد صدها توطئه در اين كشور انقلابي بوديم ولي ديديم كه الطاف خدايي بر سر اين مردم مي بارد و نگذاشت كه اين انقلاب انحرافي پيدا كند و پس از اين كه آمريكا ديد نمي تواند با هيچ توطئه اي انقلاب را با شكست روبه رو كند ,جنگ تحميلي عراق را راه انداخت كه دو كشور اسلامي را باحماقت صدام ظالم به جان هم اندازد و اين همه نيرو كه بايد در از بين رفتن اسرائيل و آمريكا به كار برود در سرزمين هاي ايران به هدر رفتند.
برادران اين انقلاب احتياج به نيرو دارد. شماها كه دم از انقلاب و امام و اسلام مي زنيد برويد و جبهه ها را پر كنيد تا پس از عراق به سراغ آمريكا و اسرائيل برويم و پوزه ي تمام اين جنايتكاران را بر خاك بماليم .
ما بايد براي زنده نگه داشتن اسلام ، برپايي تمامي قوانين الهي اسلام جانمان را فدا كنيم. ما كه مي خواهيم خلاصه روزي از دنيا برويم ,پس چرا مرگ در راه خدا و در جبهه ها را قبول نكنيم كه هم قدمي باشد در راه پيروزي انقلاب و هم رسوايي جنايتكاران و جانيان ‌( آمريكا ، شوروي و اسراييل ) ما كه در اين انقلاب از رهبر انقلابمان گرفته تا همه ي دولتمردان همه يا شهيد داده اند يا معلول هستند پس چرا بايد در اين راه قدم برنداريم؟ آيا ما يادمان رفت شهادت يار وفادار امام بهشتي مظلوم كه چگونه مظلومانه در زير آوارهاي حزب جمهوري با 72 تن ازيارانش به شهادت رسيدند و يا شهادت دو ياور امام ,رجائي و باهنر كه در آتش منافقين سوختند و حالا ما بايد چه طور اين همه سنگيني خون شهدا بر دوشمان باشد و نسبت به مسايل بي تفاوت بگذريم و بگوييم روزي اين ها درست خواهد شد . بياييد برادران و خواهران دست به دست هم بدهيم و تمام خط هاي انحرافي كه در زير چتر خط امام ,دارند ضربه بر اسلام مي زنند رااز جامعه ي اسلامي محوشان كنيم.
بايد ما اين شعار را در ذهنمان زنده كنيم و به مردم بگوييم :"هم مرجعي و هم رهبري خميني" آيا اگر ما تمام دنيا را بگرديم همچون امام كسي را پيدا مي كنيم كه در مقابل امام علم كنيم؟ كه الان اين كار را كرده اند و مي خواهند از اين راه ها انقلاب را متوقف كنند. ولي خوشبختانه امام عزيزمان همچون آفتاب براي همه روشن است و لازم به شمع نيست كه دنبالش بگرديم و اعلميتش برتمام جهانيان ثابت شده به جز عده اي كه اين ها هم مغرضند و هم در خطرند و اين ها در كل همان منافقند كه در جنگ صفين قرآن را بر سر نيزه كردند تا ياران علي (ع) را از اطرافش پراكنده كنند و اسلام راستين را شكست بدهند , حالا شكست نهايي را خواهند خورد. مورد آخر از پدر و مادر و همسرم مي خواهم كه بر شهادت من اگر  شد نگريند. هرچند من خودم را لايق شهادت نمي دانم ولي شما بر مظلوميت حسين (ع) و بهشتي مظلوم و رجايي و باهنر عزيز بگرييد و اشك بريزيد.
مي خواهم كه هنگام شهادتم چشم هايم را باز بگذارند تا مردم بدانند كه من با چشم باز اين راه را انتخاب كردم نه با چشم بسته ؛ و دست هايم را از تابوت بيرون بگذارند كه مردم ببينند كه چيزي با خودم نبردم بلكه با دست خالي نزد خدايم رفتم.
و از تمام برادران مي خواهم اگر چنان چه ناراحتي از اينجانب علي اكبر رباط سرپوشي ديدند به بزرگي خودشان ببخشند و از دعا يادشان نرود و هميشه اين دعا را زمزمه كنند:
خدايا خدايا تاانقلاب مهدي خميني را نگه دار
از عمر ما بکاه وبرعمررهبر افزا
برادران بياييد , در هر 24 ساعت براي رضاي خدا 2 ساعت را براي نماز جماعت و دعا و ديگر انجام فرايض ديني در مساجد بگذرانيد و اين همه به فكر خوردن و خوابيدن نباشيد.
به اميد پيروزي لشكريان اسلام, السلام علي الله الصالحين
علي اكبر رباط سرپوشي
 
 
 
خاطرات
پدر شهيد:
تولد شهيد علي‌ اكبر بعنوان اولين فرزند براي من خاطرة شيريني است اما بدليل فقر و تنگدستي حاكم بر خانواده در آن زمان و به خاطر خان و خان بازي  و مشکلاتي که به خصوص در مناطق مرزي  وجود داشت ,با تلخي  بر ما گذشت. براي فراهم نمودن تسهيلات درس و امرار معاش بايستي سخت كار مي‌كرديم .علي اکبر پس از فارغ شدن از درس به من كه دركشاورزي فعاليت مي کردم کمک مي کرد.
بعد از اينکه از مدرسه مي آمد,به کمک من مي شتافت , سه ماه تعطيلي را هم به كار و كوشش مشغول بود. سال دوم نظري بود كه جنگ شروع شد و اوبه منطقه رفت. مدت سه ماه كه تمام شد آمد و فرمود كه من به مرخصي آمده‌ام نه اينكه پايان حضورم درجنگ باشد , من ديگر سلاحي را كه برداشته‌ام به زمين نمي‌گذارم و به خود اجازه نمي‌دهم كه در بستر بخوابم و برادرانم در جبهه‌ها به خاك و خون بغلطند و جان بدهند.
دوست داشت بسيجي باشد اما پس از مدتي خدمت در بسيج با اصرار فرماندهان به عضويت سپاه در آمد. البته بر خلاف ميل خودش چون مي‌فرمودند اگر به سپاه بروم ممكن است نتوانم هرموقع که خواستم به جبهه بروم.
در گوشه‌اي از وصيتنامه ايشان مكتوب است: اي خدا مرا اين عزت بس كه بندة تو باشم و اين فخرم بس كه پروردگارم تو باشي تو آنچناني كه من دوست دارم پس مرا انساني كه مي‌خواهي بگردان . در قسمتي ديگر مي فرمايد: برادران بيائيد در هر 24 ساعت براي رضاي خدا 2 ساعت را براي نماز جماعت و دعا و ديگر انجام فرائض ديني در مساجد بگذارنيد كه با اين تفاسير ديگر ذكر نمونة ارتباط وي با خدا با عنايت به ارادت و بندگي خاصي كه نسبت به معبودش دارد قابل وصف نيست.
مكتبي , مذهبي و انقلابي بود و با درك اهداف انقلاب اسلامي به رهبريت حضرت امام خميني(ره) از همان ابتداء در تظاهرات و راهپيمائي‌ها شركت داشت و به فعاليت‌هاي انقلابي در آن زمان كه معمولاً به اتفاق روحانيت و جمعي از جوانان حزب الله انجام مي شد ,همكاري داشت تا اينكه امت اسلامي همچون درياي عظيمي از وحدت،  ايمان و اطاعت از رهبري به راه افتادند و كاخ ستم را واژگون نموده و جمهوري اسلامي را به ارمغان آوردند.
ارتباط ايشان با بسيج و مساجد بسيار عالي بود و اولين اعزام وي و براي رفتن به جبهه از طريق بسيج انجام پذيرفت و پس از آن وارد سپاه شد و بعنوان يك پاسدار رسمي با مسئولين ردة بالاتر و نيروهاي تحت امر با گرمي هر چه تمام برخورد داشت . بيشتر اوقات را ايشان در منطقه حضور داشت.
در گوشه‌اي از نامه‌اش به بازماندگان مينويسد، بازماندگانم اين نامه را كه نوشتم نميدانم در ميان شما خواهم بود يا خير. من راهي را كه انتخاب نموده‌ام آگاهانه است و بر اساس شناخت به جبهه آمده‌ام تا بتوانم به نداي خميني كبير پاسخ گفته باشم چون اسلام مورد تجاوز يزيديان زمان قرار گرفته‌ است.
سه مرتبه به جبهه اعزام شدند كه دو مرتبة آن را از طريق بسيج اسفراين ابتدا به مدت سه ماه به جبهه شوش و در نوبت دوم به مدت 70 روز به جبهه كردستان رفت. يك مرتبه از طريق سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اسفراين به جبهه اعزام شدکه در همين نوبت به شهادت رسيد.
به نقل از يكي همرزمان و دوستان صميمي , علي اكبر در ارتفاعات مسلط بر شهر مندلي عراق در جبهه سومار و در حين رفتن به نقطه‌اي حساس بين خط خودي و دشمن بر اثر اصابت تركش خمپارة 60 ميليمتري به ناحية پا و سينه به درجة رفيع شهادت نائل مي‌گردد.
به ما مي‌فرمود : اين جمهوري اسلامي كه خون‌بهاي هزاران شهيد مي‌باشد و بدست من و شما سپرده شده است، بايد پاسدار آن باشيم و آن هم جز با نثار خون ميسر نمي‌شود. بگذار در كربلاي ايران قطره خوني كه دارم تقديم راه اسلام و امام نمايم .
در قسمتي ديگر مي‌فرمايد مي‌دانيد كه شما مسئوليتتان سنگين‌تر است و آن رساندن پيام شهيدان به گوش جهانيان و دنياي اسلام است,در ايفاي اين مسئوليت كوشا باشيد.
هميشه آرزوي سلامتي و طول عمر رهبر كبير انقلاب اسلامي امام خميني (ره) و پيروزي اسلام بر كفر جهاني و تشكيل امت واحده و جمهوري اسلامي در تمامي كشورهاي مسلمان مظلوم و تحت ستم  داشت.
علي اكبر با توجه به اهميت و علاقه اي كه به مطالعه كتب اسلامي و غيره داشتند از توانائي و بهرة فرهنگي خوبي نيز برخوردار شده بود. در زمينه ارشاد و تبليغات اسلامي و فرهنگ اسلامي نقش موثري داشتند.

يوسف حسين پور:
چند ماهي از آغاز جنگ گذشته بود، من در كلاس چهارم فرهنگ و ادب ، دبيرستان المهدي مشغول به تحصيل بودم. در شهر با يكي از دوستانم ، خانه اي اجاره نمودم و سال آخر، سخت مشغول به تحصيل جهت قبولي در خرداد بودم ، كه با پيام حضرت امام براي تشكيل بسيج، راهي پايگاه بسيج مستضعفان شدم. با توجه به تبليغات گروه هاي مختلف ، بنده بهترين راه دفاع از مملكت را ، حضور در مناطق جنگي ديدم. بعد از ثبت نام در بسيج براي آموزش و اعزام به جبهه ، به شهر مشهد رفتيم. حدود چهارده الي پانزده نفر بوديم و در پادگاني در كنار لشكر 77 خراسان، به يادگيري آموزش نظامي مشغول شديم و شخصي به نام خاتم، مسئول آموزش ما بود. انساني بسيار سخت گير، داراي بدني استخواني و قد بلندي داشت. روز اول كه وارد پادگان شديم( فكر كنم دي ماه59 بود) در بدو ورود، از جلو نظام داد و همه را در يك ستون رديف كرد و ما ساك و وسائلي كه همراهمان بود را روي آسفالت داخل پادگان ترك كرديم و چند دور اطراف پادگان دويديم. آموزش نظامي بسيار سخت و خشك بود و مانورهاي شبانه و رزم شبانه ، در كوه هاي اطراف مشهد ، ما را از آمدن به جبهه داشت منصرف مي كرد.رگهاي پاي من گرفته بودند. وقتي براي رفع حاجت به دستشويي مي رفتيم ، ديوار دستشويي را مي گرفتيم و آهسته آهسته مي نشستيم. در بلند شدن هم با ملاحظه و كمك ديوار بلند مي شديم. آن موقع، بني صدر فرمانده كل قوا بود و زمزمه اي بين بچه ها افتاده بود ، كه نكند آموزشي را سخت بگيرند، كه از رفتن به جبهه منصرف شويم! روحية ما پايين آمده بود و همه دنبال اين بودند كه برگردند. ولي راه برگشت تا حدودي وجود نداشت. بسيجي هايي كه پدر يا مادر و اقوام نزديك آنها به ملاقاتشان مي آمدند، با كوچكترين اشاره مي رفتند. ما چند نفر هم ، كسي دنبالمان نيامد. در همان بحبوحه سختي كار ، ساعت 4:30 بعدازظهر بود ، كه بلندگوي پادگان به صدا در آمد و گفت : علي اكبر رباط سرپوشي، ملاقات. اكبر رفت و بعد از يك ساعت برگشت، گفتم:‌ اكبر چه خبر؟‌گفت:‌ پدرم دنبالم آمده، مي گويد برگرديم شهرستان. گفتم: توچه گفتي؟ گفت: به پدرم گفتم ، من بر نخواهم گشت و او ناراحت شد و رفت. روز بعد در همان ساعت ، ديدم اكبر نيست. رفتم درب پادگان ، ديدم پدر و مادر اكبر هر چه التماس مي كنند، اكبر جواب رد مي دهد. گفتم: عجب روحية قوي و محكمي، اگر پدر و مادر من دنبالم مي آمدند ، با اين سختي آموزشي ، يك لحظه درنگ نمي كردم، ولي اكبر در آن ساعت ، اسوه و الگوي من واقع شد.

همسرشهيد:
بعد از شهادت همسرم ، يك شب ايشان را درخواب ديدم. بعد از اينكه با من مقداري صحبت كرد، گفت : محمد شهيد شده است ، ولي ايشان فاميل اين شخص را نگفت . از خواب كه بيدار شدم، هر چه فكر كردم، نام محمد برايم آشنا نبود . چون نام هيچكدام از اقوام محمد نبود ، كه درجبهه باشد. با خود گفتم : اين محمدكيست ؟ بعد با دامادمان درسپاه تماس گرفتم و گفتم : آيا كسي به نام محمد شهيد شده است ، كه من درخواب ديدم ؟ ايشان گفت : بله ، يكي از دوستان در جبهه ، به نام محمد ذوالفقاري، شهيد شده است .

مادرشهيد:
وقتي فرزندم علي اكبر مي خواست به جبهه برود، به من گفت : اين اسفندي كه پشت سر من دود مي دهي، براي اين است كه من سالم بيايم ، يا شهيد شوم؟ بعد از من تقاضا نمود ، كه برايش دعا كنم تا شهيد شود.

علي اكبر به من گفت : مردم به شما مي گويند، كه بچه ات بزرگ شده ،برايش زن بگير.شما هم به روستاي دولت آباد , (منزل پدر همسرش) برويد ، آنها يك دختر دارند ، برو و به آنها بگو كه پسرم پاسدار است و به جبهه مي رود و ممكن است كه اسير مجروح و يا شهيد شود . فردا به همراه پدرش به روستا رفتيم وديديم كه دختري دارند بسيار با حجاب و خودشان هم مذهبي هستند و برادر دختر هم ، روحاني است و مورد پسند ما قرار گرفتند و همان جا براي عروسي صحبت نموديم و 30 هزار تومان مهريه و مبلغ 15 هزار تومان، قباله قرار داديم و بعد حدود صد نفر ميهمان براي عروسي دعوت كرديم ويك مراسم جشن بسيار ساده اي برايشان تدارک ديديم. موقع سياهه نمودن جهاز دختر ، برادر دختر مي نوشت و علي اكبر قيمت ها را مي گرفت، به طوري كه ميهمانان خنديدند و از اين مهر ومحبت بين خانواده متعجب شدند و باهمين وضع ، همسرش را به خانه آورديم .

اولين مرتبه اي كه فرزندم به جبهه رفت ، فرزندي به دنيا آوردم ، وقتي علي اكبر مي خواست از جبهه برگردد ، خجالت مي كشيدم ، ولي وقتي ايشان از جبهه برگشت و وارد خانه شد ، مرا بوسيد وگفت : آفرين بر شما مادر قهرمان ، كه براي مملكت فرزند مي آوري و بايستي اين گونه باشد .
بعد از شهادت همسرم ، يك شب خواهرم در خواب مي بيند، كه روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) است و زنها همه با نقاب عزاداري مي كنند ، كه يك دفعه در همان عالم خواب مي بيند ، كه همسرم من هم آنجا است . بعد از اينكه كمي با خواهرم صحبت مي كند، به ايشان مي گويد : مي داني سيد احمد هم شهيد مي شود ؟ (سيد احمد ، شوهر همين خواهرم است كه اين خواب را ديده بود). بعد از چند روزي كه خواهرم اين خواب را ديد، شوهرش به شهادت رسيد و ما با اين خواب ها متوجه شديم ، كه شهدا واقعاً زنده هستند و هميشه ناظر بر اعمال و كردار ما مي باشند .

همسرشهيد:
وقتي همسرم به مرخصي آمد ، به ايشان گفتم : شما چون مرا دوست نداريد، به جبهه مي رويد . ايشان گريه كرد و گفت : به خدا اگر حرف اسلام و دفاع از اسلام نبود ، من براي يك لحظه از تو جدا نمي شدم و اين را هم بدان ، تا وقتي كه خدا نخواهد، هيچ چيز من و تو را از هم نمي تواند جدا كند ، مگر اينكه شهادت نصيبم شود و شهادت باعث جدايي من و تو شود.

بعد از چند مدت كه از ازدواجم گذشته بود ، به همسرم گفتم : گويا چند سال است كه با هم زندگي مي كنيم. ايشان گفت : مگر اين قدر به تو سخت مي گذرد، يا اين كه من بد هستم؟ به ايشان گفتم : نه ، به خدا اين طور نيست ، ما با هم خيلي خوب هستيم . همسرم وقتي شنيد كه من از ايشان راضي هستم ، خدا را شكر كرد .

پدر همسرم برايمان تعريف كرد:
روزي كه علي اكبر براي آخرين مرتبه مي خواست به جبهه برود ، او را با موتور به راه آهن رساندم و درآنجا تا وقتي كه قطار مي خواست حركت كند ، چندين مرتبه علي اكبر مرا بغل كرد و بوسيد و گفت : پدر جان از اين طرف مي روم به جبهه و از آن طرف با جعبه مي آيم. به علي اكبر الهام شده بود ، كه واقعاً شهيد مي شود .

قبل از شهادت همسرم ، يك بار خواب ديدم ، كه در بهشت رضا (ع) هستم . من رفتم و سر يك مزار نشستم (به گمان اينكه مزار شهيد شجيعي استو آن زمان ، ايشان شهيد شده بودند)، و گريه كردم. در حالي كه داشتم گريه مي كردم، خانمي آمدند و به من گفتند: چرا گريه مي كني ؟ گفتم : براي اينكه آقاي شجيعي شهيد شده اند. آن خانم گفتند : نه اين مزار شهيد سرپوش است، كه شما داريد گريه مي كنيد، بعد آن خانم كنار من نشست وشروع كرد به گريه كردن. من به ايشان گفتم : شما كه گفتيد اين مزار شهيد سرپوش است ، پس چرا گريه مي كنيد ؟ آن خانم گفت : من دلم به حال شما سوخت دارم ، دارم به حال شما گريه مي كنم !

همسرم قبل از ازدواجمان، از پدرم تقاضا نمودند ، كه مهريه و پول خريد عروسي را خيلي كم بگيرند، نه به خاطر اينكه بگويم وضع ماليمان خوب نيست، نه، فقط به خاطر اينكه من پاسدار هستم و مي خواهم هميشه ساده زندگي كنم و پدرم هم چون خيلي به ايشان علاقه داشتند ، پذيرفتند.

پدرشهيد:
يك روز در سپاه اسفراين، وقتي بچه ها مرا به اسم صدا زدند، چند سرباز كه آنجا خدمت مي كردند، ايستادند و به من نگاه كردند . همان طور كه متعجب به من نگاه مي كردند، از آنها سوال كردم كه چه شده ؟ گفتند : ما در منطقه جنگي فرمانده اي به نام سرپوش داشتيم، من متوجه شدم كه آنها فرزندم (علي اكبر) را مي گويند. به آنها گفتم : از ايشان خاطره اي داريد ؟ گفتند : بله ، وقتي خمپاره 60 نزديك ايشان منفجر شد ، كنارش رفتيم و ديديم سينه اش پاره شده و پايش در حال قطع شدن است و چهره اش خيلي برافروخته بود. ولي درآن حال ما را نصيحت كرد و گفت : ما كه رفتيم ، شما سعي كنيد كه راه ما را ادامه دهيد و آرزوي هر فردي ، در نهايت ، شهادت در راه خداست و ما به آنچه مي خواستيم ، رسيديم .

زماني بود كه بچه هاي محل ، فكر خانه ساختن بودند . فرزندم (علي اكبر) از من مقداري پول خواست ، كه خانه بسازد. من به ايشان پول دادم، ولي پس از مدتي آمد و آن پول را به من پس داد. وقتي علت را پرسيدم گفت : من خانه در اين دنيا را نمي خواهم و خانه آن دنيا را بهتر از اين دنيا مي دانم .

يك روز به فرزندم درباره يكي ازبچه ها كه خط فكري درستي نداشت،صحبت مي كردم و به ايشان گفتم : مي خواهم او را بزنم ، ايشان مانع شد و گفت : بگذار تا من او را ببينم و راهماييش كنم، اگر نشد، آن وقت او را تحويل قانون مي دهيم .

در جبهه يكي از رزمنده ها به فرزندم علي اكبر گفته بود، كه آقاي سرپوش، شما هنوز هستيد؟ علي اكبر مي گويد : مي روم و يك بار ديگر برمي گردم، وقتي برگشتم، بار آخرم است. همان بار آخري كه ايشان مي خواست به جبهه برگردد، از ماشين عقب مانده بود و من ايشان را با موتور به راه آهن بردم و در آنجا بود ، كه سه مرتبه با من روبوسي و خداحافظي كرد و موقع حركت ، دستهايش را بلند كرد و به من گفت : بابا ، شما برو و دعا كن و براي من معلوم بود كه اين بارآخري است كه مي رود .

دوستانش مطالب زيادي از اوبه ما گفتندکه مقداري از آن را به ياد دارم:
در ابتداي جذبمان به سپاه بود ، كه توسط برادر عزيز ، شهيد فرج ا… عاقبتي، ما را كه جمعي حدود 15 نفر بوديم به كوه بردند و از صبح تا ظهر آن روز چيزي ندادند كه بخوريم. فقط ما را در كوه برده بودند، به طوري كه اعتراض همه بلند شده بود، ولي ابراز نمي كردند. ولي يكي از برادران سپاه ، كه گوشش به اين حرفها بدهكار نبود، اصرار داشت كه هر وقت برادر عاقبتي مي گويد ، كي خسته است، نگوييد دشمن ، بگوييد که خسته هستيد و روي کارتان ، سرپوش نگذاريد، كه همين طور هم شد و برادر عاقبتي و ساير بچه ها و نهايتاً برادر رباط سرپوش گفت : مگر اين بيچاره ها چقدر تحمل دارند ؟ لقمه اي نان به آنها بدهيد و دوباره آنهارا بدوانيد و خلاصه ايشان ، به اين طريق ، اين مشكل را رفع نمود.

سال 59 به اتفاق علي اكبر رباط سرپوش ، تصميم گرفتيم كه دبيرستان را رها كنيم و به جبهه برويم. مقدمات فراهم شد ، ولي وقتي والدين بنده متوجه شدند و راضي نشدند و گفتند : شما كم سن و سال هستيد و كاري از شما ساخته نيست و خلاصه مانع من شدند، كه بنده و رباط سرپوش، بسيار ناراحت شديم ، كه با چنين بن بستي روبرو شده ايم . ايشان با همان لحن خاص خود ، كه هميشه در سختي ها با شوخي و بياني طنز آميز ، مشكلات را آسان مي كرد ، به بنده گفت : غصه نخور. انشاءا… بزرگ كه شدي، به اتفاق آقا مصطفي به جبهه خواهي رفت ( مصطفي برادر كوچك ايشان بود ، كه آن زمان ، حدود چهار پنج سال سن داشت و اغلب با حركات بچه گانه وشادي آفرين خود، بنده و اين عزيز را سرگرم مي كرد ). برادر رباط سرپوش، با لحني بسيار محبت آميز و منطقي مرا قانع كرد ، كه اگر بدون اجازه پدرت و مادرت بيايي، كارخوبي نيست و نهايتاً بنده راضي به ماندن شدم، كه البته بعد از 48 ساعت ، كه از اعزام برادر علي اكبر رباط سرپوش گذشت ، تازه به خود آمدم ومتوجه شدم ، كه گرمي كلام ومنطق ايشان بود، كه آن آرامش را به من داد.

همسرشهيد:
با اينكه تازه ازدواج كرده بوديم ، همسرم خيلي علاقه داشت كه به جبهه برود ، ولي مسئولين اجازه نمي دادند . ايشان هم يك روز به محل كار آقاي محمدي، كه مسئول پرسنلي بودند، مي روند و درب اطاق ايشان را پشت سرشان مي بندند و در آنجا خيلي گريه مي كنند و به آقاي محمدي مي گويند: اين همه ديگران زحمت كشيده اند ، شما بايد بگذاريد كه من به جبهه بروم ،تا بتوانم ديني را كه به اسلام و انقلاب به گردنم دارد ، ادا نمايم . آقاي محمدي به همسرم مي گويند: خوب شما تازه ازدواج كرده ايد ، ولي همسرم به آقاي محمدي مي گويند: اينها همه بهانه است، شما فقط مي خواهيد كه مرا از دفاع و جنگ محروم نماييد، بگذاريد من بروم و تا زماني كه آقاي محمدي موافقتشان را اعلام نمي كنند ، همسرم درب اتاق را به روي هيچ كس باز نمي كند .

يك روز كه مصادف بود با وفات حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه ، مي خواستم براي كاري به منزل پدرم بروم ، ولي همسرم گفت : روز ديگر هم مي تواني به منزل پدرت بروي و كارت را انجام بدهي و بهتر است اول بروي و در مراسم فاطميه شركت كني و بعداً اگر خواستي ، مي تواني به خانه پدرت بروي.

وقتي همسرم براي آخرين مرتبه مي خواست به جبهه برود، وقتي لباسهايش را پوشيد و آماده شد، مانند يك پرنده اي كه مي خواهد از قفس آزاد شود ، درخانه به اين طرف و آن طرف مي رفت . بعد عكس خودش را آورد و به در كمد چسباند و عكس شهيد بهشتي را هم به در ديگر كمد نصب نمود و چندين مرتبه رو به عكس خودش كرد و گفت: اين شهيد سرپوش است، وقتي از اين حرفش ناراحت شدم ، گفت : شوخي كردم ، من لياقت شهادت را ندارم. آن روز براي من معلوم بود ، كه همسرم مي رود و برنمي گردد ، ولي باز هم مي گفتم: برمي گردد.

همسرم هميشه از شهادت صحبت مي كرد . در اين رابطه ، به ياد دارم : يك روز كه ايشان از شهادت صحبت مي كرد ، من ناراحت شدم و گفت : اگر قرار باشد كه روزي بميرم ، بهتر همان است كه در راه خدمت به اسلام شهيد شوم ، كه حداقل با قطرات خونم، به اسلام خدمت كنم ، مانند: زمان امام حسين (ع) ، يعني هر زمان ما بايد با دادن خونمان، اسلام را به پيروزي رسانيم و حالا كه قرار است از دنيا برويم ، چه بهتر كه خداوند شهادت در راه خودش را نصيب ما بكند، كه بهترين مرگ است. بعد گفت : خدايا، مرا اين عزت بس است ، كه بنده تو باشم و اين فخرم بس، كه پروردگارم تو باشي، تو آنچنان كه مي خواهي ، مرا بگردان .

بعد از شهادت همسرم، يك روز مي خواستم با خواهر كوچكترم به منزل يكي از همسران شهدا بروم و به مادرم گفتم : نگران نباشيد ، من هر طور باشد شب برمي گردم . وقتي به منزل آن شهيد رفتم موقع برگشت، آن خانم خيلي اصرار كرد تا درآنجا بمانم، گفتم : مادرم نگران مي شود ، ولي ايشان گفت : مادرت كه مي داند اينجا هستي، نرو . بالاخره آن شب آنجا ماندم . مادرم خيلي نگران شده بود و همان شب همسرم را در خواب مي بيند . همسرم به مادرم مي گويد: زن عمو چه شده ؟ چرا اين قدر ناراحت هستيد ؟ مادرم در عالم خواب به ايشان مي گويد: اشرف، از صبح به خانه همسر شهيدي رفته و گفته كه شب برمي گردد، ولي نيامده است ، براي همين ناراحت هستم . همسرم به مادرم مي گويد : ناراحت نباش ، حالش خوب است و اصلاً نگران نباش.

مادرشهيد:
موقع تشييع جنازه فرزندم ، از دوستان و خويشان خواستم كه به طور مرتب در مراسم شركت نمايند و خودم نيز عكس شهيدم را در دست گرفتم و همراه با ديگران در مراسم شركت نمودم و در زماني كه شهيد را به گواتي بردند ، درآنجا از فرزند ديگرم خواستم ، كه به من اجازه بدهند تا جنازه شهيدم را ببينم و وقتي آنها اجازه دادند، صورت شهيدم را باز كردم و گفتم : مادرجان شهادت بر شما مبارك باشد . بعد هم با افتخار و بدون هيچ گونه گريه و زاري ، از مردم پذيرايي نمودم . روز بعد درخواب ديدم، علي اكبر آمد و از من تشكر و قدرداني كرد و گفت : تو چقدر با روحيه هستي ، بسيار كار بزرگي كردي و به خوبي از ميهمانان پذيرايي كردي.

زماني كه يكي از عوامل رژيم گذشته ، مسئوليت شركت تعاوني روستا را به عهده گرفته بود، برادرم به اتفاق ساير دوستان، كه جوانهاي روستا بودند ، خيلي سعي و تلاش كردند كه او را به نوعي از سر كار بردارند و فرد ديگري را به جاي او بگذارند، كه انقلابي باشد تا از افراد مورد نظر مردم باشد و بتواند به مشكلات مردم رسيدگي نمايد . به همين دليل ، ايشان با دوستانش چندين شبانه روز مدام كار كردند، تا موفق به اين تعويض شدند .

پدرشهيد:
وقتي فرزندم از من خواست كه رضايت بدهم تا به جبهه برود ، به او گفتم : ما آرزو كرديم كه تو دكتر ومهندس بشوي . ايشان علاقه زيادي به جبهه داشت، به من گفت: خاك بر سر ما كه ناموسمان به دست دشمنان بيفتد و ما بخواهيم دكتر ومهندس شويم. براي حفظ ناموس، بايستي به جبهه بروم و از ناموس و شرف خود دفاع كنم ودست دشمنان را از سر ناموس اين ملت كوتاه نماييم و ادامه داد : اگر چه سن من كم است، ولي مي توانم 2 ليوان آب براي رزمنده ها ببرم . بعد گفت : اگر شما اجازه ندهي كه به جبهه بروم، تو را به مادري قبول ندارم .

روزي كه جنازه علي اكبر را به اسفراين آوردند، در محل بسيج گذاشتند تا براي تشييع آماده شود. حاج آقا سعادتي که خودش پدر شهيدبود ، بالاي سر ايشان نشست و بلند بلند گريه مي كرد. براي من تعجب آور بود، چون ايشان براي فرزند خودش اين قدر گريه نكرد، كه الان دارد براي فرزند شهيد من، گريه مي كند. بعد از چند روزي كه از مراسم تشييع جنازه فرزندم گذشت، نزد آقاي سعادتي رفتم و سوال كردم، كه چرا شما اين قدر براي فرزندم گريه كرديد ؟ ايشان گفتند : اي كاش من و هزاران نفر مثل من مي رفتند ، ولي سرپوش مي ماند وبراي مردم خدمت مي كرد ، چون ايشان فرمانده لايقي بود.

همرزمانش خيلي از او تعريف مي کنند,يکي مي گفت:
اصرار فراوان براي حضور در جبهه داشت . تا جايي كه بالاخره موفق به جلب موافقت مسئولين شد. آن روز به ياد ماندني و تاريخي فرا رسيد. روزي كه براي او شادي و نشاط و براي من غم و اندوه را به همراه داشت. ايشان سر از پا نمي شناخت و از شادي در پوست خود نمي گنجيد. با صلابت و استواري ، بر موتور نشست و پس از روشن كردن آن ، همراه يكديگر جهت تسويه حساب با صاحبخانه اش و خداحافظي با خانواده و بستگان، راهي روستا شديم. ايشان با سرعت تمام رانندگي كرد! وقتي به آنجا رسيديم، با صاحبخانه اش تسويه حساب نمود و خيلي عادي و بي تكلف ، با پدر و مادر بزرگوار و ساير اعضاي محترم خانواده اش خدا حافظي كرد و حلاليت طلبيد و بلافاصله برگشتيم. عجله در كار خير و سرعت غير منتظره اش در كارهاي قبل از اعزامش، براي من درس بزرگي بود.

يکي ديگر مي گفت:
در آخرين سفر علي اکبر به جبهه ، با ايشان بودم . چون يگان زرهي در منطقه غرب بود ، به آنجا رفتيم و اشتباهاً ما را به سر پُل ذهاب معرفي کردند ، که بايستي با ماشين هاي عبوري از اسلام آباد غرب، به سر پُل ذهاب مي رفتيم. تا نيمه هاي راه با ماشين رفتيم، شب شد و ديگر وسيله اي نيامد و ناچاراً در يک پُست بازرسي، که عمدتاً نيروهاي محلي در آنجا بودند، توقف کرديم و شب را مانديم. متأسفانه آنجا به دليل کمبود جا و امکانات ، بايستي با سختي شب را صبح مي کرديم. منطقه کوهستاني بود و هوا نيز سرد بود. پائيز بود و متأسفانه افراد آنجا هم امکاناتي از قبيل پتو و ... در اختيار ما قرار ندادند و ما با همان لباس هايي که تنمان بود، بايستي تا صبح سرما را تحمل مي کرديم. شرايط سختي بود و بي توجهي آن افراد به اين شکل ، باعث ناراحتي و سختي شده بود. بنده که خيلي ناراحت و عصباني شده بودم ، به برادر رباط سرپوش گفتم: بايد با اين افراد صحبت کنم و به آنها بفهمانم که کار بسيار بدي است، چرا که خودشان با استفاده از پتو و امکانات راحت خوابيده اند و به فکر ما نيستند. آن عزيز گفت: نه، از خواب بيدارشان نکن، آنها تقصيري ندارند، امکانات ندارند، اگر قرار باشد که به هر کس که اينجا مي آيد، آنها امکانات خود را بدهند، خودشان نمي توانند اينجا بمانند و کار کنند. ايشان مرا که عصباني شده بودم، آرام کرد و نهايتاً گفت: خودم فردا صبح به آنها حالي مي کنم، که کار و برخوردشان با ما درست نبوده و به طوري تذکر لازم را مي دهم. خلاصه به هر طريقي بود ما شب را به صبح رسانديم! هنگام اذان صبح، برادر رباط سرپوش آنها را براي نماز بيدار کرد و به آنان گفت: هر چند که به ما چيزي نداديد تا بتوانيم بخوابيم و سرما نخوريم ، ولي حيفم آمد که براي نماز صبح بيدارتان نکنم. ايشان با اين لحن شوخي و طنز هم آنها را براي نماز صبح بيدار نمود و هم در واقع، کار و رفتار نامناسب آنان را تذکر داد!

همسرشهيد:
يك روز همسرم تعدادي عكس شهيد و تعدادي عكس شخصيت هايي را كه واقعاً به انقلاب خدمت كرده بودند را آورد و روي ديوار اطاقمان نصب نمود. وقتي علتش را سوال كردم، ايشان گفت : اين ها ارزش خيلي زيادي دارند .

بعد از شهادت همسرم، من به قدري ناراحت بودم، كه يك حالت نا اميدي به من دست داده بود! همه اش مي گفتم: خدايا، من لياقت ايشان را نداشتم، چرا نتوانستم با ايشان بيشتر زندگي كنم؟ تا اينكه يك شب نشستم و بعد از اينكه قرآن خواندم و دعا كردم ، گفتم: خدايا، كمكم كن، نكند با اين ناراحتي كه من دارم ، دشمن شاد شود؟ همان جا بود كه با خودم گفتم: شهادت خبر بدي نيست ، كه نصيب همسرم شده است و در همان موقع خدا را شكر كردم. همان شب در خواب ديدم ، كه همسرم در حالي كه خيلي خوشحال بود آمد. به قدري خوشحال بود ، كه من در موقعي که ايشان زنده بود ، او را اين قدر خوشحال نديده بودم! و به خاطر اين خوشحال ، من شكر خدا را به جا آوردم.

برادرشهيد:
بچه خواهرم بعد از شهادت برادرم و قبل از شهادت پدرش ( شهيد حسيني )، حدود سه چهار ساله بود، كه يك شب بر اثر خوابي كه ديده بود، هراسان بيدار شد و به اطراف خود حركت مي كرد و حتي درب كمد را باز كرده و آن جا را جستجو مي كرد. مادرش از او مي پرسد : چه شده مادرجان و چرا هراساني؟ آن بچه به خواهرم مي گويد: مادر، دايي اكبر رفت، دايي اكبر رفت، همان موقع همسر خواهرم (شهيد حسيني) از بيرون مي آيد كه بچه اش به او مي گويد: پدر، چرا تو دايي اكبر را تنها گذاشتي؟ چرا با او نرفتي؟ من ديدم كه دايي اكبرم با يك قافله مي رود، ولي تو نرفتي. به دايي اكبرم گفتم: چرا پدرم را با خودت نمي بري؟ پدرم را هم با خودت ببر، چرا تنها مي روي؟ چرا پدرم را تنها مي گذاري؟ بعد دايي گفت: من مي روم، ولي الان پدرت با من نمي آيد، بعداً به ما مي پيوندند و پيش ما مي آيد.

يکي از همرزمانش مي گفت:
شب عمليات كه لباس ضد شيميايي آوردند، برادر رباط سرپوش يكي از آنها را پوشيد . در حالي كه خيلي خوشحال بود، از او پرسيدم ، كه چرا اين قدر خوشحالي؟ ايشان گفت: از اين خوشحالم كه من را با همين لباس به اسفراين مي برند. ما ناراحت شديم و گفتيم: از اين حرفها نزن. بعد كه عمليات شروع شد، ايشان با يكي از همرزمانش به پيش مي رفتند ، كه يك خمپاره به اطرافشان اصابت كرد و ايشان با همان لباس به شهادت نائل شد و او را را اسفراين آوردند!

زماني كه چهار پنج سالم بود، خواهر كوچكم كه سه سال از من كوچكتر است، دچار سوختگي شديدي شد. آن زمان من در روستا بودم و علي اكبر در اسفراين بود ، كه متوجه شد خواهرم دچار سوختگي شده است و خيلي ناراحت شد و رفت ، داروي سوختگي تهيه كرد و به روستا آورد و با دست خودش، پماد سوختگي را به بدن خواهرم زد و تا زماني كه سوختگي خواهرم به طور كامل بهبودي پيدا نكرده بود ، ايشان به اسفراين و روستا رفت و آمد مي كرد، تا اينكه سوختگي خواهرم، كاملاً رفع شد.

عموي شهيد:
يك روز به ايشان گفتم: عموجان من ميوه كاري دارم، وقتي ميوه ها به بار آمد ، آن ها را جمع مي كنم و براي بچه هاي جبهه يا بچه هاي سپاه مي فرستم. ولي ايشان گفت: نه عموجان. اينها را بفروش و به پول تبديل كن و به حساب سپاه بريز ، كه آنجا خيلي لازم مي شود,براي خريد اسلحه.
 
 
 
آثارباقي مانده از شهيد
بسم الله القاسم الجبارين
برادران پاسدار:
سعي كنند كه پيام هاي امام را حتي المقدور گوش كنند و در زندگي روزمره شان به كار ببندند.نسبت به يكديگر خلوص نيت داشته باشند. نسبت به مسايل مملكتي بي تفاوت نباشند.
دعا يادشان نرود و سعي كنند در مجالس اسلامي هميشه شركت كنند , مجالس اسلامي تسكين دهنده اشت. مطالعه يادشان نرود و تا مي توانند سطح سوادشان را بالا ببرند.
از تكبر و خود پرستي دوري كنند تا در بين مردم به خوبي شناخته شوند. خودشان سعي كنند امروزشان با فردايشان فرق كند وگرنه گنهكارند. از دروغ به طور كامل بپرهيزند زيرا دروغ ايمان را سست مي كند.سعي كنند ظاهرشان را با درونشان تطبيق دهند, نكند خداي نكرده با ظاهر مردم را فريب دهند. در هر روز چند دقيقه در مورد خودشان فكر كنند زيرا امام در رابطه با پاسدار فرمودند:" كاش من هم يك پاسدار بودم." سعي كنند تمام حركاتشان را كنترل كنند زيرا هميشه زير ذره بين هستند.اخلاق اسلامي را در تمام ابعاد رعايت كنند حتي در برخورد با دشمنان و در آخر از كليه ي برادران مي خواهم كه اگر از من بدي ديدند به بزرگي خودشان ببخشند. خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار,از عمر بكاه وبر عمر رهبر افزا.  به اميد گذشتن از مرز عراق   28/4/63a

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان شمالي ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : رباط سرپوش , علي اکبر ,
بازدید : 197
[ 28 / 04 / 1392 ] [ 28 / 04 / 1392 ] [ ]
يزداني ,سيد نورالله

 


هوای گرمی داشت تابستان 1337ه ش  خیلی گرم. روزی که «ماور» و «سیدمیرزا» بعد از یک روز تلاش و کار خستگی، از گندم زارهای طلایی بر می گشتند.
ماور، چند قدم بر می داشت، خسته می شد و می ایستاد. انگار کسی پاهایش را نگه می داشت؛ انگار جاذبه زمین بیشتر شده بود و مانع رسیدن ماور به خانه می شد. سید میرزا در کوچه باغ های روستا، به رهگذران سلام می داد اما نگران حال ماور بود. هیچ وقت او را به این حال ندیده بود. شاید آن قدر جوان و بی تجربه بود که نمی دانست تا چند ساعت دیگر برگ دیگری از تقدیرش ورق می خورد و پدر می شود. پدر پسر کوچکی که سالهای بعد، برگ زرین تقدیر سرزمینش را ورق می زند و مهر بزرگی به نام خودش ثبت می کند: سید نور الله یزدانی؛ فرزند سید میرزا....
سید نور الله در تابستان 1337 در روستای ناظر آباد (کشک آباد) شهرستان بجنورد استان خراسان شمالی به دنیا آمد. پدرش سید میرزا؛ نام پدرش را بر او نهاد، نور الله، پدر را به یاد پدرش که از مردان خوب روزگار بود، می انداخت و دوران کودکی او را در کنار پدر و مادرش، مثل تمام بچه های روستا گذشت و فقط تصویری از یک کودک چند ساله ساکت و مظلوم در ذهن اهالی روستا باقی ماند. کودکی در دو در سالگی دست در دست پدر، در صف اول نماز مسجد روستا می ایستاد و بعد از نماز، با شیرین زبانی، با همه دست می داد و می گفت:
قبول باشد!
نور الله دوران ابتدایی را در روستا درس خواند. پدرش کشاورزی می کرد و مادر با خیاطی و خشت مالی و گاه کمک به مرد در کشاورزی، روزگار می گذراند. نور الله بزرگ و بزرگ تر می شد. اهل دعوا و جار و جنجال و سر و صدا نبود که برای خانواده اش مشکل ساز شود. از 6-7 سالگی روزه گرفتن را تمرین می کرد و به مسائل و احکام دین علاقه فراوان داشت.
روزها می گذشت. حالا خانه ی شخصی آن ها در روستا، میزبان چند کودک قد و نیم قد بود. پنجم ابتدایی که تمام شد، به علت این که روستا مدرسه راهنمایی نداشت، و مجبور بود برای ادامه تحصیل به شهر برود، ترک تحصیل کرد.
فاصله این دوره تا رفتن به خدمت زیر پرچم را کشاورزی می کرد. گاه دامداری، حتی مدتی تعمیرکار دوچرخه بود. نور الله قبل از جنگ به خدمت سربازی رفت و در تهران خدمت کرد. بعد از پایان دوران خدمت، به خواست پدر و مادر با «بیگل رحمتی» نامزد شد.
مدتی زیادی از نامزدی اش نگذشته بود که ناغافل بیماری به سراغش آمد و هر دو پایش فلج شد. به علت این که در روستا و حتی در شهرستان بیرجند، امکانات پزشکی وجود نداشت، در بیمارستان امام رضا (ع) مشهد بستری شد.
مدتها بستری شد و آزمایشات مختلف نتیجه نداد، نور الله، خسته و مستاصل به خانه منتقل شد و پدر و مادر وظیفه نگهداری از او را به عهده گرفتند. نور الله از این که روی دوش پدر و مادر به هر طرف می رفت و نمی توانست کارهای شخصی اش را انجام دهد، غمگین و ناراحت بود. چند سال به این منوال گذشت تا این که در اوایل جنگ تحمیلی، صدای مارش عملیات را از رادیو شنید. دلش می گیرد و به علت این که در تمام عمر نوجوانی و جوانی اش مرتب قرآن تلاوت می کرد، متوسل به خدا، کلام خدا و پیامبران و امامان می شود و خوب می شود.
در سال 1360 بعد از بهبودی، برای ادای دین و ادای نذر به جبهه می رود. عضو تیپ ویژه شهدا می شود و بعد از دیدن دوره های طاقت فرسای آموزش در پادگان امام حسین (ع) تهران به جبهه کردستان اعزام می شود.
سید نور الله یزدانی، با وجود سواد پایین، از مدیریت بالای اجرایی و فرماندهی برخوردار بود و در بسیاری از عملیات با تدبیر خاصی به موفقیت رسید.
او در 15 دی 1361 به عنوان فرمانده گردان از تیپ ویژه شهدا، در عملیات سختی در روستای سرو به دست نیروهای ضدانقلاب دمکرات می افتد. در مدت زمان کوتاهی که اسیر می شود، او را به سخت ترین شکل شکنجه می کنند و بعد به شهادت می رسانند.
منبع:پرواز از سخره های کردستان،نوشته ی علی الله سلیمی،نشر ستاره ها،مشهد-1386



خاطرات
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
علی الله سلیمی:
نامه ای از یک دوست
هادی پاچه های شلوارش را تا زد و روی زانوهایش محکم کرد. پاهای پر مو و درشتش بیرون بود. دستی به کمربندش زد. قرص و محکم بود، سرش را بلند کرد و به جمعت نگاه کرد. دور تا دور میدان، صد ها چشم به وسط میدان خیره شده بود. داور سوت به دست، وارد میدان شد. اول دستی به چوخه هادی کشید. مرتب بود و زبر. آستین ها را بالا زد و دامن های چوخه را زیر کمر بند بسته بود. هادی زیر چشمی به حریف نگاه کرد.
آن طرف میدان، احمد خودش را گرم می کرد. گاهی به هادی نگاه می کرد و لبخند می زد. انگار با لبخندش، می خواست بگوید که هنوز حریفی ندارد.
با صدای دهل، هادی روی پا ایستاد. پاهایش را روی زمین فشرد و به وسط میدان آمد. از آن طرف میدان، احمد سلانه سلانه می آمد و به مردم دست تکان می داد.
از وسط جمعیت یکی بلند گفت:
بر جمال محمد صلوات....
صدای صلوات بلند شد و بلافاصله صدای کف زدن و سوت و فریاد و تشویق شنیده شد. گروهی از گوشه میدان، بلند می خواندند:
ما شا الله به هادی.... ما شا الله....
هادی به آن ها لبخند زد.
با سوت داور، دو حریف خم شدند و گردن یکدیگر را گرفتند.
چند بار یکدیگر را هل دادند. انگار می خواستند میزان قدرت هم را تخمین بزنند.
جثه هادی کوچکتر از احمد بود و قدش کوتاه تر. خم شد و سعی کرد پای احمد را بگیرد. صدایی از وسط جمعیت صدا زد:
بگیر هادی. ها، ما شا الله.
اما، احمد قوی تر بود و با یک تکان سریع؛ خود را نجات داد. دو ورزشکار با هم گلاویز شدند و در چشم هم خیره ماندند.
صدای صلوات از هر گوشه میدان به گوش می رسید. احمد با یک حرکت تند توانست خود را به پشت هادی برساند. هادی غافلگیر شده بود. هر چه تلاش می کرد، نمی توانست از بند احمد رها شود. یک حرکت دیگر کافی بود که احمد روی هادی هوار شود. صدای سوت و صلوات به هم پیچید.
هادی مقاومت می کرد ولی انگار احمد دستش را خوانده بود. با یک چرخش، توانست هادی را خاک کند. حالا فقط کمی مقاومت کافی بود که پشت هادی به زمین برسد.
هادی دستش را به زمین قفل کرده بود و مقاومت می کرد. نعره احمد در میدان پیچید:
یا علی.
پشت هادی بود که زمین را می بوسید.
سوت خبر داد که برنده میدان احمد است؛ احمد شفیعی. دست های احمد در هوا به راست و چپ می چرخید و صدای ساز و دهل قطع نمی شد.
گروه دوم کشتی با چوخه، آماده شدند. چشم های نگران حسن به هر طرف می چرخید:
تا الان باید می رسید. یعنی اتفاقی افتاده؟
داور در سوت دمید.
اکبر قیاسی از اسفراین و توحید ملایی از نظر آباد.
با هم گلاویز شدند. صدای ساز و دهل و کف و سوت مردم در هم پیچید. حسن از جایش بلند شد. دنبال نور الله می گشت. همه جا سراغش را گرفت. نبود که نبود.
داور سوت زد. برنده مسابقه دوم توحید بود. صدای سوت داور در کوبه دهل گم شد.
سومین روز عید سال 1356 بود و دومین روز برگزاری ورزش سنتی خراسان شمالی ، کشتی با چوخه. دور تا دور میدان تماشاچیان علاقمندان کشتی نشسته بودند. مسافران نوروزی هم که دوست داشتند از نزدیک این کشتی را ببینند، به جمعیت اضافه شده بودند.
داوران در گوشه سمت راست میدان نشسته بودند و بزرگان و ریش سفیدان روی صندلی کنار داوران بودند. قرار بود برندگان مسابقه دیروز با هم کشتی بگیرند و در نهایت باید برنده این مسابقه با قهرمان سال قبل، مسابقه می داد. توحید در مصافی سخت قرار داشتند.
تمام چشم ها به وسط میدان دوخته و صدای سوت و ساز و دهل در هم شده بود. هر دو ردیف قوی و نیرومند بودند.
حسن دستانش را به صورت سایبان روی ابروهایش گرفت و گفت:
آمدند. و به طرف نور الله دوید.
مسابقه شروع شده؟ چوخه ام کجاست؟
نور الله پارچه ابریشمی خشن را تن کرد. آستین ها را بالا زد و روی سکویی نشست. شلوار گشادش را لوله کرد و تا بالای زانو، به دقت تا کرد. بعد دو سه بار دور زانو ها چرخاند. حسن کمک کرد تا کمر بند پارچه ای را محکم به کمر نور الله ببندد. دامن چوخه را زیر شال گذاشت تا می توانست، شال را محکم بست.
تا حریفش آماده شود و داور ها سوت شروع بازی را بزنند، گوشه ای نشست و قرآن را باز کرد. شروع کرد به تلاوت قرآن. صدای خوش نور الله را که آیات خداوند را زمزمه می کرد، فقط چند نفری که دور او بودند، می شنیدند. حسن، دستان برادر را گرفت و شروع کرد به مالیدن بازوهای او. صدای ساز و دهل قطع نمی شد.
با صدای سوت، صدها جفت چشم به نور اله خیره ماند. نور الله قهرمان دوره قبل، به میدان آمد. خستگی احمد هم در آمده بود. سر حال و خندان، وارد میدان شد و به سراپای حریف نگاه کرد. در نگاهش اطمینان موج می زد. می دانست که پشت اورا هم به زمین می مالد. صدای مردمی را که تشویق می کردند، یک لحظه قطع نمی شد. نور الله ، اما در گوشه ای ایستاده و نگاه می کرد.
با صدای سوت داور، آخرین مرحله مسابقات کشتی با چوخه شروع شد. احمد با خودش فکر کرد تا چند دقیقه دیگر قهرمان می شود. با این نیت، دست در گردن نور الله انداخت.
نور الله، به آسمان نگاه کرد و زیر لب گفت: یا الله....
سکوت تمام فضا را پر کرد. احمد کمر نور الله را به راحتی گرفت و به طرف خود کشید. نفس حسن بند آمد. احمد قوی و سر حال بود. بازوانش پر و عضلانی و پاهایش محکم به زمین قفل شده بود. وقتی رو به روی نور الله می ایستاد، دل حسن به شور می افتاد. نگران می شد. احمد یک سرو گردن از نور الله بلند تر بود و البته قوی تر.
دست احمد دور کمر نور الله قفل شد. حسن ناخودآگاه فریاد زد:
یا علی داداش، یا علی.
نور الله با یک حرکت خود را از دست احمد نجات داد و سریع پای چپ او را گرفت. حسن فریاد کشید:
ما شا الله.
صدای صلوات میدان را پر کرد. احمد می غرید و نمی دانست چگونه خودش را از جنگال پر قدرت حریف در آورد. یک نعره بلند یا علی و رسیدن پشت احمد به زمین همه را متعجب کرد. داور سو ت را به معنای پایان کشتی به صدا در آورد. صدای سوت و صلوات به آسمان روستا رسید.
داوران در گوشه ای از میدان ایستاده بودند. سه قالیچه روی میز کنار دست شان تا شده بود. نور الله در میان صلوات مردم، به طرف جایگاه رفت. داوران او را در آغوش کشیدند و قهرمانی او را تبریک گفتند. مش رحیم، ریش سفید روستا، قالیچه هارا به پدر نور الله تقدیم کرد. سید میرضا، پسر را بوسید و قالیچه ها را به ا و داد. نور الله قالیچه ها را بالا گرفت و لبخند زد.
چند ماه بعد، مادر در بازار اصلی بجنورد، در راسته فرش فروش ها، قالیچه ها را دید شاید اشتباه می کند. با تردید به مغازه رفت و از صاحب مغازه جریان را پرسید. او در کمال آرامش گفت:
چند ماه پیش، پسر بچه ای هفده ، هجده ساله، این قالیچه ها را آورد تا من بفروشم. هفته قبل برای گرفتن پول آمد پول قابل توجه ای بود. پول را گرفت، در پاکت گذاشت و پشت آدرس را یاد داشت کرد. وقتی تعجب مرا دید گفت خانواده ای را می شناسم که برای تهیه جهیزیه دخترشان مشکل دارند. این پاکت نامه ای است از طرف یک دوست، برای آن خانواده.
در چشمان مادر، قطره اشکی را گم کرده بود. به نور الله می اندیشید و دلش نورانی می شد.
دعایی که مستجاب شد.
حسن کلید را زد. همه جا تاریک شد. بچه ها خستگی چند روزه شان را به رختخواب سپردند. بعد از چند روز عملیات سخت و طاقت فرسا، یک دل سیر خوابیدن، می چسبید.
بیدارید؟
محسن بود که می پرسید. چند نفر با گفتن هوم جوابش را دادند... می گویند شب هم می خواهد خشم شب بزند.
وای، نه... خدایا.
نه، بابا. فرمانده سخت گیر است ولی فکر نکنم امشب خشم شب بدهد. می دان بچه ها خسته هستند.
علی اکبر از آخر آسایشگاه روی تختش نیم خیز شد.
بچه ها می دانید چرا پای سید....
محسن نگذاشت حرفش تمام شود.
بخواب بابا ، به ما چه. شاید مجروح شده، شاید هم...
هاشم با لهجه اصفهانی گفت:
من چند بار خواستم از سید بپرسم. ترسیدم ناراحت شود.
علی اکبر گفت:
چرا ناراحت بشود. می گوییم آقا، دوست داریم بدونیم چه اتفاقی برای پای شما افتاده. او هم یا می گوید، یا مثل همیشه سکوت می کند.
رضا، پاس بخش آسایشگاه گفت:
بخوابید، برای نماز خواب می مانید ها....
بچه ها سرشان را روی بالش گذاشتند و به سقف آسایشگاه چشم دوختند. بعضی در خواب حرف می زدند. بعضی خرّو پف می کردند.... آسایشگاه ساکت و تاریک بود.
صدای پایی روی کف آسایشگاه کشیده شد. فرمانده آرام راه می رفت به هر تختی که می رسید، لحظه ای می ایستاد و پتو را روی بچه ها می کشید. ساعت را نگاه کرد. ساعت سه نیمه شب بود. روی لبه ی تختی نشست.
کت و شلوار ش را در آور. پاچه شلوارش را با لا کشید و آرام از مچ تا زانویش را مالید. علی اکبر بیدار بود. آرام پرسید:
آقا، چی شده؟ پای تان درد می کند؟
به طرف صدا بر گشت.
آره کمی. این پا هم با من سر ناسازگاری دارد گاهی آن قدر درد می گیرد که دلم می خواهد ببرم بیندازمش دور. امشب هم از آن شب هاست. تو چرا نخوابیدی؟
خواب مان نمی آید آقا نگرانم.
بگو ببینم؛ چه اتفاقی افتاده؟
علی اکبر سکوت کرد سید دوباره پرسید.
آقا، چند روز پیش زنگ زدم به خانه. گفتند پدرم حالش خوب نیست.
چرا زود تر نگفتی؟
خب، فکر کردم عملیات مهمتر است.
علی اکبر راننده تیپ بود سید از بین داوطلبات، او را انتخاب کرده بود دست فرمانش عالی بود و همیشه در دسترس....
این چند روزه، از خالش خبر گرفتی؟
نه؛ آقا.
فردا صبح تماس بگیر. به من هم خبر بده. ان شا الله که خیره.
می توانم یک چیزی بپرسم؟
سید پایش را محکم تر مالید. علی اکبر ساکت شد به پای لاغر سید خیره ماند. انگار خجالت می کشید. یا می ترسید سید ناراحت شود.
دلت می خواهد بدانی چرا این پای من لاغر تر است؟
می خواهی بپرسی چرا با عصا راه می روم. شاید هم می خواهی بدانی با این پای ضعیف، چطور از ارتفاعات بالا می روم؟
علی اکبر هیچ نگفت. سید، دستی به موهای کوتاه او کشید و گفت:
مهم نیست. بگیر بخواب....
مراسم صبحگاهی که تمام شد، بچه ها به آسایشگاه بر گشتند. تا حاضر شدن صبحگاه، نبم ساعتی مانده بود. سید دست در گردن محسن انداخنت:
با کشتی موافقی؟
بچه ها کنار کشیدند وسط اتاق را برای آن ها باز کردند. دست به شانه های هم زدند و کشتی شروع شد.دستان سید، قوی و بزرگ بودند، اما محسن جوانتر و پر انرژی بود سید دستانش را به کمر محسن قفل کرد. محسن با یک حرکت، خودش را عقب کشید.
بچه ها با دقت به حرکات دست و پای آن ها نگاه می کردند. سید با دستان قوی خود، سر شانه های محسن را فشار می داد. محسن مقاومت می کرد. یک لحظه دستان محسن زیر پای سید قفل شد. دلش ریخت. پا ضعیف و لاغر بود....
خواست پای لاغر سید را بکشد و او را به زمین بزند. نتوانست. چشمانش خیس شد. آرام پای ضعیف را رها کرد. سید متوجه شد. خود را روی زمین انداخت و به پشت روی زمین خوابید.
آقا، قبول، من باختم. برنده کشتی محسن است.
همه ساکت بودند. از هیچ کس صدایی در نمی آمد. همه به محسن که در حالت خمیده مانده بود نگاه می کردند. انگار جرات نمی کردند به پای ضعیف و لاغر سید نگاه کنند. سید دست محسن را گرفت و کنار خود نشاند.
یکی فریاد زد:
علی اکبر خوشدل.....
علی خود را با عجله به اتاق رساند.
بله آقا.
بیا ببینم، پسر. هنوز هم می خواهی قصه این پای لاغر من را بدانی؟
علی اکبر سرش را پایین انداخت.
سرت را با لا بگیر. بیا بشین تا من قصه ی این پای ناقص را بگویم.
همه، ردیفی روی زمین نشستند و چشم دوختند به دهان سید.
درست یادم نیست. انگار بیست ساله بودم که خدمت سربازی ام تمام شد. بر گشتم بیرجند. هنوز جنگ شروع نشده بود. گاهی دوچرخه تعمیر می کردم. گاه به پدر کمک می کردم و... یک روز مادرم گفت:
نور الله، می خواهیم برایت زن بگیریم، چه می گویی؟ سکوت من کافی بود که پدر و مادرم دختر رحمتی را خواستگاری کنند. دو سه ماهی از نامزدی مان می گذشت که مریض شدم. بد جوری هم مریض شدم. کم کم پاهایم بی حس شد و افتادم گوشه ی بیمارستان.
برادر ها ناشتایی حاضره.
رحیم بود که با صدای بلند می گفت. همه به رحیم نگاه کردند. از هیچ کس صدا نمی آمد. رحیم شوکه شده بود و مثل برق گرفته ها، به بچه ها نگاه می کرد. سید رو به بچه ها گفت:
به ندای برادر رحیم لبیک می گویید یا قصه را ادامه دهم؟
علی اکبر بریده بریده گفت:
آقا سید، بقیه شو بگو.
هر روز یک دکتر می آمد بالای سرم. عکس پشت عکس. آزمایش پشت آزمایش. چشمانم به دهان دکتر دوخته بود و آن ها هم حرف نمی زدند هر روز بی حسی پاهایم بیشتر می شد تا این که دیگر نتوانستم حتی یک سانت پاهایم را تکان بدهم. نگاه نگران اطرافیان، مخصوصا مادرم را می دیدم. کاری هم نمی توانستم بکنم.
بالاخره دکتر ها آخرین حرف را زدند. به من نگفتند ولی انگار جوابم کرده بودند.
ماه ها گذشت. یک روز پیچ رادیو را چرخاندم. صدایی از پشت جعبه کوچک رادیو گفت:
شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، بر اساس گزارشات رسیده، رزمندگان پر توان اسلام، شب گذشته عملیاتی را در منطقه ی جنوب آغاز کردند... بغض گلویم را گرفت. جوان ها در مرزهای غرب و جنوب می جنگیدند و من مستاصل و ناراحت، ماه ها در رختخوت اب افتاده بودم دستی به پاهایم کشیدم. حس نداشت. تار دیدن چشمانم هم دردی بود که به درد های اضافه شده بود. احساس کردم چیزی به پایان عمرم نمانده. دلم گرفت. حس کردم موجودی سربارم. ازروی پدر و مادرم خجالت می کشیدم. آن ها با آن سن و سال، مجبور بودند که مرا روی کول بگیرند و به این طرف و آن طرف ببرند.
لحظه ای که مادرم مرا کول می گرفت و به دستشویی می برد، از سخت ترین لحظات عمرم بود. دلم می خواست زمین دهان باز کند مرا ببلعد احساس بد بختی می کردم و هر لحظه از خدا می خواستم راحتم کند....
احساس دلتنگی می کردم دلم تنگ شده بود. برای کی و برای چی؟
نمی دانم. سرم را زیر لحاف می کردم و آرام آرام گریه می کردم. و با خدای خودم حرف می زدم و ناله می کردم و از وضعیت خودم می گفتم. از ناتوانی پاهایم، از حسرت روزهای گذشته، از غصه های دلم، از شرمندگی موقعی که روی دوش خسته و ناتوان پدر و مادرم بودم....
به هق هق افتادم. نفسم یاری نمی کرد در اوج استیصال و در ماندگی، دست به دامان خدا شدم و امام رضا (ع) ولی نعمت سرزمینم را واسطه قرار دادم و به او متوسل شدم. نمی دانم چقدر گریه کردم. چقدر ضجه زدم کی خوابم برد. در عالم خواب سیدی را دیدم که صورتش مثل ماه می درخشید. کنارم نشست و گفت:
سید، چرا خوابیدی؟ بلند شد، وقت نماز است.
گفتم: من که نمی توانم راه بروم. باید پدر و یا مادرم بیایند مرا برای وضو گرفتن ببرند. دستم را گرفت. هنوز دستانش را حس می کنم. کمکم کرد تا رو پا بایستم. هر چه می گفتم نمی توانم، مرا به سکوت دعوت می کرد.
با کمک او ایستادم. به حیاط رفتم و وضو گرفتم و ایستاده نمازم را اقامه کردم. وقتی اﷲ اکبر را گفتم؛ از خواب بیدارشدم.
تمام بدنم عرق کرده بود. احساس سبکی می کردم. پاهایم را تکان دادم. حرکت کرد. چند بار محکم به پایم کوبیدم. دردم گرفت. حس داشت پاهایم را بلند کردم. انگشتانم را تکان دادم. دستم را به چشمانم کشیدم. دیگر تار نمی دید. خدایا یعنی من شفا پیدا کرده بودم؟ نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده بود. اشک هایم بدون اراده سرازیر می شد. هر چه می کردم، نمی توانستم خودم را آرام کنم. ساعت چهار بار نواخت. نفس بلندی کشیدم و سرم را زیر لحاف کردم. به خودم فکر می کردم. به پیمان و عهد نامه ای نانوشته ای که بین خدا و من نوشته شده بود. به امام رضا (ع)، صاحب اختیار و ولی نعمت ما، به نذری که کرده بودم و... به همه گفته بودم اگر خدا مرا شفا دهد، قول می دهم به جبهه بروم و تا آخرین لحظه عمرم در خدمت اسلام باشم. حال عجیبی داشتم...
صدای ضعیف پدر در اتاق پیچید.
وقت نماز. خواب نمانی پاشو.
می دیدم شان، شفاف و روشن. مادرم بیدار شد. سرم را از زیر لحاف بیرون آوردم. مادرم خواب آلود نشست. چادر قد سفیدش را مرتب کرد چادر رنگ و رو رفته اش را از بالای سرش برداشت دور کمرش محکم بست. دستش را زمین گرفت و گفت:
خدایا به امید تو.
آرام به طرف رختخواب من آمد.
نور الله بیدار شو. پسرم , وقت نماز صبخ.... پاشو مادر.
بیدار بودم. بلند شدم و نشستم. مادر متوجه نشد. هنوز خواب آلود بود. شاید هم تاریکی اتاق مانع می شد دستم را به دیوار گرفتم و ایستادم. انگار هنوز به پاهایم اعتماد نداشتم. مادرم چشماتنش را مالید.
نور الله تو....
زبانش بند آمده بود. او را در آغوش گرفتم.
یعنی درست می بینم، تو شفا گرفتی؟
در حالی که اشک می ریختم، تکرار کردم:
مادر، نگاه کن شفا پیدا کردم نمازم را هم خوانده ام. چشمان فرمانده، خیس و بارانی بود. بچه ها در سکوت به او نگاه می کردند.
رحیم، جلوی در اتاق خشکش زده بود ؛ مثل برق گرفته ها. علی اکبر آرام گریه می کرد. سید با حرکت تند، از جا پرید:
برادرها ناشتایی آماده است. حمله به طرف صبحانه...


زیارت خورشید
عباس با صدای بلند خواند:
السلام علیکم و رحمت الله و برکاته.
سید دستان بزرگ و قوی اش را سه بار به پاهایش زد و سرش را به راست و چپ چرخاند. بچه های گردان دوبه دو با هم دست می دادند.
قبول باشد!
قبول حق باشد! !
عباس دستهایش را بالا گرفت و مثل همیشه با سوز خواند م
اللهم کن لولیک الحجه....
همه با هم دعای فرج را زمزمه کردند. سید آرام بلند شد و آرام پیش بچه ها رفت. قرآن کوچکش را از جیب در آورد و شروع کرد به خواندن.
بچه ها با هم حرف می زدند بعضی نماز قضا می خواندند، بعضی دعا و قرآن. محمود کاوه ( فرمانده تیپ )رو به روی بچه ها ایستاد و با صدای بلند گفت:
برادر ها توجه کنید. لطفا چند لحظه توجه کنید.
سکوت تمام سالن را پر کرد.
برادرها، برایتان مژده دارم.
همهمه ای بین بچه ها افتاد. سرش را بلند کرد و به دهان کاوه چشم دوخت. کاوه چشم هایش را بین نیروها چرخاند. سید دستی به موهایش کشید. از دلش چند تا آرزو مثل برق و باد گذشت.
یعنی چی شده؟
قرآن را بست. کناره اش را بوسید و روی چشمانش گذاشت، بعد با دقت در کاور مخصوص گذاشت. کاوه با صدایی مهربان گفت:
اصلاً خودتان حدس بزنید.
همهمه ای آرام در فضا پیچید.
سید، اول تو بگو! ؟
چه عرض کنم، آقا؟
به چشمان کاوه زل زد. رد یک آرزوی قشنگ را در چشمانش می شد، حسین از وسط سالن بلند گفت:
آقا، بیست سوالیه؟!
کاوه خندید, احمد گفت:
حتماً مرخصی داریم!
سعید گفت:
مناطق جنگی آزاد شده؟
مجید گفت:
حتماً عملیات داریم.
گردان آقا سید، به علت پایداری و رشادت....
فقط سکوت بود که پاورچین پاورچین بین سجده ها قدم می زد.
گردان آماده شوند، فردا به زیارت امام می رویم....
سید مثل اسپند از جا پرید:
یا حسین.... یا حسین.
بچه ها صلوات فرستادند. سید مثل ابر بهاری گریه می کرد.
سید روی صندلی جا به جا شد. آفتاب مستقیم می تابید روی سقف اتوبوس. بچه ها طاقت شان را از دست داده بودند. مجید سقا شده بود. تشنگان را سیراب می کرد. سید قرآن می خواند. پدر یکی از نیروها آمده بود سری به پسرش بزند که قسمتش شد و همراه کاروان بود. روی صندلی جلو نشسته بود و هر از گاهی، دستی به محاسن سفید بلندش می کشید و می گفت:
برای سلامتی امام صلوات.
همه بلند صلوات فرستادند.
برای سلامتی رزمندگان اسلام صلوات....
اللهم صل....
هر چه به تهران نزدیک می شدند، انگار هوا گرم تر می شد. از میدان آزادی که گذشتند، اشتیاق بچه ها بیشتر شد. سید قلبش تند تر می زد. مدتها بود آرزوی زیارت امام را داشت. اتوبوس از خیابان های شلوغ می گذشت.
مغازه های شیک، با چراغ های رنگارنگ، آدم هایی که از کنار هم بی تفاوت می گذشتند و به هم لبخند نمی زدند. ماشین هایی که در هم می لولیدند. سید از وسط اتوبوس بلند شد. به طرف کاوه رفت و چیزی در گوش او گفت. کاوه بلند شد و رو به بچه ها گفت:
برادرها، به جماران نزدیک می شویم. می دانید که به علت پیروزی و افتخارات پی در پی تیپ ویژه شهدا، از طرف دفتر امام تماس گرفتند و ما امروز دیدار داریم. برادرها توجه کنید، چون حضرت امام به نظافت و پاکیزگی اهمیت زیادی می دهند، قبل از دیدار حمام کنیم. لباس هایمان را بشوییم و مرتب به دیدن امام می رویم. کسی سوالی ندارد؟
سید با صدایی بلند گفت:
صلوات....
نزدیک بیت امام، خانه ای قدیمی بود همه ی نیروها به آنجا رفتند و مشغول نظافت شدند. یکی لباس می شست؛ یکی در آفتاب خشک می کرد، یکی حمام می گرفت، بعضی ها نامه می نوشتند، بعضی به خانواده هایشان زنگ می زدند و با خوشحالی از موقعیتی که قرار گرفته اند، می گفتند.
یک ربع به پنج، جلوی بیت امام در خیابان جماران بودند. هیاهو، فشار جمعیت و هجوم گرما بیداد می کرد. یکی از مسئولین بیرون آمد و با کاوه صحبت کرد:
امام ملاقات عمومی هم دارند. کمی معطل می شوید.
درها باز شد. مردها سراسیمه یا فشار جمعیت داخل می شدند، زنان از طرفی دیگر. سید رو به کاوه گفت:
با مردم برویم یا ملاقات خصوصی است.
کاوه گفت:
نمی دانم.
سید با التماس گفت:
بیایید برویم تو، من دیگر طاقت ندارم.
سیل جمعیت، آن ها را به داخل خانه کشاند. سید انگار که روی موج شوار شده باشد، خود را کنار نرده های بالک دید. دستش را به ستون نرده قفل کرد و محکم ایستاد. قلبش تند می زد. نفسش بند آمده بود. و دستانش آشکارا می لرزید.
امام آرام به بالکن آمد. سید تا صورتش را دید، بلند بلند کرد. صدای هق هقش در میان شعار مردم گم شد.
ما همه سرباز توییم خمینی, گو به فرمان توییم خمینی.
مشت های گره شده ی مردم بالا می رفت. سید خواست دستش را بالا بگیرد اما احساس کرد اگر دستش را از ستون بالکن رها کند؛ معلوم نیست هجوم جمعیت او را به کجا خواهد برد.
امام دستانش را با لا برده و به سمت راست و چپ می چرخاند.
دل سید بی قراری می کرد. دیگر هیچ کس را نمی دید. هیچ کدام از نیروها، حتی کاوه را هم نمی دید.
لحظه ای نگاهش به نگاه امام گره خورد. صدای قلبش را شنید. امام رو به سید لبخند زد. احساس کرد دیگر هیچ آرزویی ندارد.
کاوه دنبال سید می گشت. ملاقات عمومی به پایان رسید. مردم دل شان نمی خواست خارج شوند ولی مسئولین آن ها را بیرون راهنمایی کردند.
خیلی ها هنوز گریه می کردند. لبخند و رضایت روی صورت مردم، به یادگار نقش بسته بود. مردی از پشت میکروفن اعلام کرد:
برادرهایی که از کردستان آمده اند بمانند.
سید دستانش را محکم تر به نرده ها گرفت.
محوطه خلوت شد. بچه ها به ردیف روی زمین نشستند. سید همچنان به میله های ستون چسبیده بود. امام روی صندلی نشستند، مردی میکروفن را نزدیک دهان امام تنظیم کرد. سید مبهوت چهره نورانی امام بود.
مرد کاغذی به امام داد. امام لحظه ای به کاغذ نگاه کرد صورتش باز شد. خنده ای شیرین روی لبهایش نشست. امام در مورد رزمندگان حرف زد و از فرماندهان آن ها تشکر کرد.
بچه ها برای ابراز ارادت دست امام را بوسیدند. سید آخرین کسی بود که به حضور امام رسید. محو صورت زیبایش شده بود. دستانش می لرزید. قلبش تند تر از همیشه می زد انگار می خواست از سینه اش بیرون بیاید. دست امام را در دستانش گرفت و لبانش را به آن نزدیک کرد. دیگر چیزی نفهمید.
سید همان جا از خوشحالی از حال رفته بود.

گلدانی برای گلهای خندان
بالاخره مستقر شدند. بعد از یک عملیات سخت و طاقت فرسا در یکی از روستاهای دیوان دره مستقر شدند. این روستا نسبت به روستاهای اطراف، بزرگتر بود و امکانات بیشتری داشت. سرما، نفس هایشان را بریده بود و پاهایشان را کرخ کرده بود. جلال با خودش فکر کرد:
بعضی از آرزو ها کوچکند و زود گذر. بعضی بزرگند و گاه دست نیافتنی.
آرزوی بچه ها پیروزی در جنگ نابرابر بود و آرزوهای کوچک شان در سایه آن ها شکل می گرفت. آرزوی آن لحظه تیروها داشتن مکانی بود که گرمایش در جانشان بنشیند و یخ بدن شان بازشود.
صدای حسین از فاصله دور در فضا پیچید:
فرمانده، فرمانده.
همه به طرف صدا بر گشتند.
فرمانده، مقرشان را پیدا کردم این جاست بیایید پایین.
حسین، پایین تر از نیروها دستانش را به صورت ضرب در در هوا تکان می داد. سید، اولین کسی بود که به حسین رسید. چند دقیه ی بعد؛ هرم گرمای بخاری بزرگی، صورت یخ بسته شان را نوازش داد.
سرما در کوهستان بیداد می کرد. گاه صدای باد در کوه می پیچید و زوزه کشان پیش می آمد و خود را به در می کوبید. در چنین سرمایی، استراحت در کنار بخاری نعمتی بود. بچه ها کنار بخاری دراز کشیدند. آن قدر خسته بودند که تا پلک هایشان روی می افتاد، خواب شیرینی آن ها را ربود جلال؛ اولین کسی بود که بیدار شد. به دور و برش نگاه کرد. سید نبود. چشمانش را مالید، سید را ندید. در را که باز کرد، هجوم سرما به صورت بچه ها خورد و بیدارشان کرد. سید در محوطه یخ ها را می شکست و در ظرف می ریخت.
در روز های سرد کردستان که آب ها یخ می زد، یکی از راه های تهیه آب، گرم کردن یخ و به دست آوردن یخ بود. برای تهیه آب وضوی بچه ها، یخ ها را می شکست، در قابلمه می ریخت و گرم می کرد.
پرچم نیمه بر افراشته ای نه چندان دور، توجه جلال را جلب کرد. شال و کلاه کرد و آهسته وارد حیاط مدرسه شد.
صحنه ای که رو به رویش رنگ می بخت، روحش را می خراشید. دیوارهای گلوله خورده، شیشه های شکسته و پرچم نیمه بر افراشته سوراخ، در باد بازی می کرد.
پاهایش سست شد. قدرت راه رفتن نداشت به زحمت از حیاط مدرسه وارد ساختمان شد. درهای ورودی راهرو شکسته بود. رد چند قطره خون روی زمین، دلش را لرزاند. از کلاس هایی که به خط ایستاده بودند، صدایی نمی آمد فقط باد بود که در تخته سیاه با خط کتابی نوشته شده بود:
دوبا ر از روی میهن خویش را کنیم آباد، با کلمه و ترکیب و ریاضی، از هزار تا دوهزار نوشته شود.
دور نوشته را با گچ صورتی کادر کشیده و بالای کادر نوشته بودند:
مشق شب.
پاهایش لرزید و آرام روی نیمکتی نشست. کاغذی روی زمین افتاده بود. خم شد. آن را برداشت. ورق پاره ای از کتاب فارسی بود. چند قطره خون خشکیده، مانع می شد شعر ما گل های خندانیم، خوانده شود. بغض کرده بود. روی دیوار، جای پوتین سربازی نقش بسته بود.
اسلحه را به سینه اش فشرد. دلش می خواست یک دل سیر گریه کند. رو به روی تخته سیاه، ایستاد و چند بار با مشت محکم به آن کوبید. زیر لب زمزمه کرد:
بچه ها، مشق فردا دوبار از روی میهن خویش را کنیم آباد، با کلمه و ترکیب.
بلند بلند گریه کرد.
دستی به شا نه اش خورد. فرمانده بود خود را در آغوش او انداخت، سید چند با با مشت به پشت جلال زد و سعی کرد او را آرا م کند.
جلال رد سه قطره خون را روی صفحه کتاب را به سید نشان داد.
بغض سید ترکید. روی نیمکتی نشست و مثل بچه ها، های های گریه کرد:
حسین ، می دانی چقدر دلم می گیرد. وقتی بر می گردم و چند سال قبل را مرور می کنم؟ می دانی تا حالا چقدر حسرت روزهای رفته را می خورم؟ حسرت این که چرا نتوانستم درسم را ادامه دهم؟
می دانی آرزوی من چیه؟ دلم می خواهد این مدرسه هایی را که به دست دشمن خراب شده، دوباره باز سازی کنیم. بچه ها دوباره درس بخوانند....
اشک امانش نداد.
در قرار گاه چو افتاده بود برنامه صبحگاه فردا در مدرسه اجرا می شود. سید، اصلا حال و روز خوبی نداشت؛ با این که عملیات با موفقیت انجام شده و کلی از مناطق پاکسازی شده بود. فردا صبح، پرچم رنگ و رو رفته ای را که با گلوله سوراخ شده بود، عوض کرد. با صدای سرود، نیروها، پرچم تازه را آرام آرام بالا کشیدند. بعد روی سکوی بلند ایستاد و گفت:
صبحگاه امروز با همیشه فرق می کند. این جا مکان مقدسی است. جایی که ایستاده اید، چند ماه پیش، بچه ها فارغ و آزاد در آن درس می خواندند و صدها آرزوی قشنگ در دل شان موج می زد. حال آنها زیر خروارها خاک خوابیده اند. نیروها، به احترام بچه ها که این جا و سراسر ایران درس می خواندند و به شهادت رسیدند؛ خبردار...
نیرو ها سلام نظامی دادند و پاهایشان را محکم به زمین کوبیدند. سید ادامه داد:
ما این مدرسه را دوباره خواهیم ساخت. بچه هایی که در این جا درس می خوانند،حتما فردا افراد موفق، کار آمد و مسلح به علم و دانش و عقل خواهند بود.
اتومبیل کنار مدرسه ایستاد. پیرمرد به سختی پیاده شد. عصای چوبی اش را محکم تر گرفت و به طرف مدرسه به راه افتاد. دیوارهای تمیز و نقاشی شده، از جلوی چشمانش رژه رفتند. بچه ها در صف های منظم ایستاده بودند و سرود می خواندند.
پسر بچه ای هشت نه ساله، پشت تریبون رفت و بلند خواند:
ما گل های خندانیم
فرزندان ایرانیم
ما سرزمین خود را
مانند جان می دانیم...
بچه ها تکرار کردند:
ما باید دانا باشیم
هوشیار و دانا باشیم
در راه حفظ ایران
باید توانا باشیم
جلال عینکش را برداشت و زیر لب زمزمه کرد:
آباد باش ای ایران
آزاد باش ای ایران
از ما فرزندان خود
دلشاد باش ای ایران
دست هایش می لرزید. دستمال سفید کوچکی از جیبش در آورد و شیشه ضخیم عینکش راپاک کرد. عینک را روی چشمانش گذاشت. باز تار می دید. از پشت پرده اشک، حیاط مدرسه و بچه ها تار دیده می شدند.
چشمانش را خشک کرد و با دقت به تابلوی مدرسه خیره شد و شمرده شمرده نام مدرسه را خواند:
مدرسه شهید یزدانی

کابوس خواب بی وقت
خیلی خسته بودم. خیلی بیشتر از آن که بشود فکرش را کرد. خواب مثل دشمنی سمج، به چشمانم حمله می کرد و پلک هایم را مثل کرکره مغازه های قدیمی، پایین می کشید و قفل محکم و بزرگی به آن می زد.
سعی کردم نخوابم. نوبت پاس من بود. از صبح تا حالا سنگر می ساختیم. نمی دانم چند تا گونی را پر از شن کردم و روی هم چیدم ولی سنگرهای خوب و محکمی شده. هر چه کردم، نمی توانستم جلوی شبیخون این دشمن جانم را بگیرم. قرآن را با صدای بلند خواندم. ستاره ها را شمردم. راه رفتم. چند بار بشین پا شو کردم، گونی های پر از شن را شمردم. نشد که نشد. دیگر توان مقاومت نداشتم. به قول مادرم، خواب نامردتر از این حرف هاست.
آهای، با شما هستم.... ایست. ایست....
سرباز قد بلندی با لهجه عربی فریاد می زد. تما قدرت بدنم را ریختم توی پاهایم و دویدم. صدای سرباز نزدیک تر می شد و من می دویدم. چند بار به زمین خوردم ولی به سرعت بلند شدم. با تمام توان دویدم ولی نفسم برید. کنار یک سنگر محکم به زمین افتادم. چند لحظه بعد، لوله تفنگ سرباز را روی شقیقه ام حس کردم.
آرام دستم را دراز کردم تا تفنگم را بردارم. تفنگم نبود. زیر چشمی به اطرافم نگاه کردم. انگار سنگر سنگر خودم بود. انگار بعد از آن همه دویدن به سنگر خودم رسیده بودم. سرباز فریاد می زد و لوله تفنگ را محکم تر به شقیقه ام فشار می داد.
نفسم در سینه حبس شد. چشمانم را بستم. قلبم تند تر می زد. دستانم می لرزید. سرباز عراقی زیر لب حرف هایی می زد که نمی فهمیدم. دستش را روی شانه گذاشت. هر چه کردم نتوانستم حتی یک کلمه حرف بزنم. زبانم بزرگ و سنگین شده بود و در دهان جا نمی گرفت. در ذهنم، با همه ی اعضای خانواده ام خداحافظی کردم. مادر را در آغوش گرفتم. گریه می کرد. از تمام کسانی که دوست شان داشتم حلالیت گرفتم.
سرباز ماشه را کشید و من در سنگرم به خاک افتادم.
از صدای وحشتناک گلوله، از خواب پریدم. بیدار شدم و فریاد زدم
خدا یا شکر! خدا یا صد هزار مرتبه شکرت، همه چیز خواب بود.
یاد حرف مادرم افتادم که می گفت:
خواب خیلی نامرده!
هنوز قلبم تند می زد. عرق کرده بودم و نفسم به شماره افتاده بود. آن چه را می دیدم، باور نمی کردم. دستی بر سر و صورتم کشیدم. سالم بود. دستم را دراز کردم تا اسلحه ام را بردارم، پیدایش نکردم.... خدایا، یعنی خوابم تعبیر می شد؟
تنم به رعشه افتاد. از ترس زبانم به بند آمد. و د ندان هایم به هم خورد. انگار هر لحظه چیزی از درونم کم می شد. انگار تحلیل می رفتم و....
چند بار محکم به صورتم سیلی زدم خواب نبودم. دوباره و سه باره و صد باره سنگر را گشتم. اسلحه ام نبود. خدا خدا کردم و اشک ریختم. ضجه زدم. خم شدم و در حال سجده، خداوند را قسم دادم.
ناگهان دستی به شانه ام خورد. مطمئن شدم خوابم تعبیر شد. با خودم گفتم:
این دست همان سرباز است.
چشمانم را بستم و اشهدم را گفتم و آماده مرگ شدم.
چشم هایت را باز کن!
می ترسیدم... سه بار بلند گفتم یا حسین و آرام چشمانم را باز کردم. صورت سید رو به رویم بود که با لبخند همیشگی، نگاهم می کرد.
این قدر وقت خدا را نگیر! بلند شو کارت دارم. خوابت برده بود؟
سرم را پایین انداختم. خجالت می کشیدم. تا گوش هایم سرخ شد.
اسلحه ات کو؟
زبانم بند آمد. نمی توانستم حرف بزنم. مستاصل و درماده، کنار سنگر ایستادم و به زمین زل زدم.
آقا... آخه...
سید فریاد زد:
عذر بد تر از گناه. آقا، آخه چی؟ چی می خواهی بگویی؟ در سنگر، زمان پست دادن، خوابیدی. اگر دشمن می آمد و غافلگیرمان می کرد چه می کردی؟ بد تر از آن، اسلحه ات را گم کردی. می دانی اسلحه حکم چه چیزی را برای رزمنده دارد، باید یادت باشد.
سید فریاد می زد. و من هر لحظه هزار بار می مردم و زنده می شدم.
حالا خودت بگو. من با تو چه کنم؟ با رزمنده سربه هوایی که اسلحه اش را می برند و متوجه نمی شود؛ چه کنم....
صدای سید در فضای سنگر می پیچید. سید می دانست که از صبح تا شب به ساختن سنگر مشغول بودم ولی....
با اشاره دست گفت:
بیا بنشین پیش من!
در دلم گفتم:
الان دیگر خوابم تعبیر می شود.
از دلم گذشت نکند باز خواب می بینم. اگر الان اسلحه را روی شقیقه ام بگذارند و بمب! پاهایم می لرزید. به لکنت گفتم:
آقا.... خسته بودم. مرا ببخشید.
سید دستم را گرفت دستم داغ شد. دستی به سرم کشید و گفت:
برو از گوشه ی سنگر، اسلحه ات را بردار. زمانی که خوابیده بودی، آرام آمدم اسلحه ات را برداشتم. این تنبیه برای این بود که ارزش نگهداری اسلحه ات را بدانی. دوم این که سر پست خوابت نبرد.
خواب از سرم پرید به خاک افتادم و سجده کردم. سید دستی به پشتم کشید و گفت:
برو بخواب، بقیه شب را من پست می دهم
اسلحه را به سینه فشردم و روی تخت افتادم. پاهایم از خستگی، زق زق می کرد. خواب از سرم پریده بود. به سنگر فکر می کردم. به اسلحه ام به سرباز عراقی که ماشه را چکاند، به سید، به مهربانی سید، به گذشت او.
چشمانم سنگین شد. انگارکسی آمد و پلک هایم را مثل کرکره مغازه های قدیمی پایین کشید. به یاد حرف مادرم افتادم:
خواب خیلی نامرده...

پلنگ سخره های سخت
هوا تاریک بود و آسمان صاف صاف. ستاره ها در آسمان سورمه ای رنگ کردستان چشمک می زدند. مجید کلاه کاموای را روی سرش محکم تر کرد. سرما مغز استخوان را می سوزاند. به ساعتش نگاه کرد. هنوز یک ساعتی از نگهبانی نگذشته بود. سعی کرد طول چادر فرماندهی را با قدم های کوتاه تند تر برود. فکر می کرد این طور سرما کمتر اذیتش کند. از چادر صدای سید و کاوه و منفردی به صورت نامفهوم به گوش می رسید. صداهایشان گاهی در گفتگوی در هم و برهم بیسیم گم می شد. انگار می خواستند برای گردان سید، بیسیم چی انتخاب کنند. مجید نزدیک تر شد. احساس می کرد گرمای چادر شاید درد پاهای کرخت شده اش را کم کند.
محمد جان، خودت خوب می دانی بیسیم چی نقش مهمی در عملیات دارد. حتی مهمتر از من و تو.... باید کسی را انتخاب کنیم که، هم قوی باشد و هم در کارش مسلط و وارد.
پیچ تنظیم دستگاه را چرخاند. صداهایی نامفهوم و بریده بریده ای شنیده می شد.
محسن محسن، قاسم.... پرستوها..... لانه.... قاسم.... قاسم جان. سید رضا چطوره؟
رضا خوبه، خیلی خوب، ولی بیسیم چی من باید مثل عقاب تیز بین باشد و مثل...
کاوه حرفش را قطع کرد:
لابد مثل آهو تیز پا.... سید خیلی داری سخت می گیری.
مجید اسلحه را در روی دوشش جا به جا کرد. با این که دستکش داشت، دستانش ا ز سرما کرخت شده بود و سنگینی می کرد. دستانش را جلوی دهانش گرفت و چند بار نفسش را بیرون داد. بخار سفید از دهانش خارج شد. فایده نداشت. زوزه سگ ها بیشتر به صدای گرگ شبیه بود. گاهی او را می ترساندند. با خودش حرف زد. فکر کرد فقط نیم ساعت مانده، شاید هم کمتر. بعد به خودش نهیب زد:
تحمل کن مرد، طاقت بیاور.... یک هفته دیگر، مرخصی می گیرم. چهار ماه است که این جا هستم. این بار که بروم، دیگر نمی توانم روی حرف مادرم حرف بزنم. حتما تا حال سور و سات عروسی را بر پا کرده!
خنده کمرنگی صورتش را پوشاند. صورت محجوب فریبا، جلوی چشمانش جام گرفت. یادش آمد وقتی که برای بدرقه اش آمده بودند، آرام طوری که کسی نشنود گفت:
منتظرت می مانم پسر دایی. مواظب خودت باش....
دلش تنگ شد. چقدر دلش می خواست الان کنار بخاری پیش مادرش بود و او تند تند چای می ریخت. هوس چای کرد. سرما، امانش را بریده بود. چند بار بالا و پایین پرید.
سید راست می گوید، محمود جان. این جا جنگ نامنظم است، یادمان باشد این جا کردستان است و عملیات، همه پارتیزانی. اگر بیسیم چی مسلط نباشد، اطلاع رسانی با مشکل مواجه می شود. حتما باید نیرویی را انتخاب کنیم که با امواج فرکانس ها آشنا باشد.
منفردی تند تند حرف می زد. کاوه و سید با دقت گوش می کردند.
حالا چکار کنیم؟ از بین بچه ها انتخاب می کنی یا نامه بنویسم از مرکز بفرستند؟
سید به معاونش منفردی نگاه کرد. آنها می دانستند که نیروهای شان کار کشته و مخلص اند ولی هیچ کدام آشنایی برابی کارهای مخابراتی نداشتند. آن ها گفتند رضا خوب است، قدرت خوبی هم دارد ولی مشکل سرعت عمل است. گفتند ما نیروی جنگنده نمی خواهیم، نیروی مطلع و وارد مخابراتی می خواهیم....
کاوه نفس عمیقی کشید و گفت:
باشد. همین فردا با مرکز تماس می گیرم و تقاضای نیرو می کنم.
از دستگاه صداهای مهیبی به گوش می رسید:
رضا، رضا، جواد. رضا جان جواب بده.
سید پیچ را چرخاند:
جواد جان، به گوشم.
رضا جان، چرا صدایت عوض شده؟ آسمان سر دست ابری است، چتر ها را آماده کنید. جواد؛ جواد، منم سید. رضا نیست.
شنیدم جواد جان.
سید رو به کاوه کرد:
باید بجنبیم. دشمن دوباره بازی اش گرفته.
منفردی ایستاد:
ما هم بازی می کنیم!
کاوه، در حالی که بند پوتین هایش را می بست، گفت:
ماهم دل مان برای یک بازی درست و حسابی تنگ شده.
از چادر بیرون آمدند. کاوه به مجید نگاه کرد:
خسته نباشی جوان.
مجید لبخند زد. سید دستانش را در جیب اورکت پنهان کرد و زیر لب گفت:
چه سرمای بی پیری!
منفردی آخرین کسی بود که از چادر بیرون آمد. دستانش را روی شانه مجید گذاشت. مجید برگشت:
آقا مجید، کی شیرینی می خوریم؟!
مجید سرخ شد و سرش را پایین انداخت منفردی در حالی که می دوید، بلند بلند آهنگ مبارک باد را می خواند. در دل مجید انگار قند آب کردند چند بار تکرار کرد:
دوشیزه محترمه فریبا بهرامی، به بنده اجازه می دهید شما را به عقد دائم آقای مجید....
انگار زنی از وسط جمعیت کل کشید و همه دست زدند:
مبارکه آقا داماد. مبارکه....
دست راستش را از جیب در آورد و فشرد:
یک، دو، سه. آقا مجید، هشت روز دیگر مادرت عروس دار می شود!
و خندید.
ساک سبز رنگ بزرگی دستش بود. بیست و چهار، پنج ساله به نظر می رسید. قدش متوسط و هیکل تو پری داشت. آرام نزدیک شد. به بچه ها که رسید، ساک را زمین گذاشت و سلام کرد.
اسم من امیره. امیر حسین بصیری. ممکن است با آقای کاوه ملاقات کنیم؟
همه به یکدیگر نگاه کردند. بعضی ها یواشکی خندیدند. هاشم دستش را گرفت و با خود به طرف ساختمان پادگان برد.
منم هاشم هستم، از گرگان آمدم، از کردکوی. تو بچه کجایی؟
بچه تهران.
بازوهای قوی داری ورزشکاری؟
مربی کاراته ام.
پشت اتاق کاوه ایستادند. هاشم در زد. کسی جواب نداد. دوباره زد. صدایی نیامد. آرام دستگیره را فشار داد. لای در باز شد. فرمانده در حال سجده بود. گوش کرد چیزی نشنید.
کاوه سرش را بلند کرد صورتش خیس بود و چشمانش سرخ.
خبری شده؟
نیروی جدید از تهران آمده.
بیاید تو.
کاوه سجاده را جمع کرد و در قفسه گذاشت و به طرف نیروی جدید آمد. دستش را دراز کرد.
من محمود کاوه، فرمانده تیپ شهدا هستم.
من امیر حسین هستم. برای شما نامه دارم.
خم شد زیپ سمت راست ساک را باز کرد و نامه ای را بیرون آورد. کاوه روی صندلی نشست و نامه را آرام باز کرد:
بنشینید لطفاً .
امید و هاشم رو صندلی رو به روی کاوه نشستند. چشم های فرمانده روی خطوط نامه به راست و چپ می رفت.
خوش آمدند شما کارشناس مخابرات هستید؟
بله، قربان.
هاشم، حالا که نقش بادی گارد بیسیم چی جدید را بازی می کنی، راهنمایی شان کن تا با فرمانده گردان آشنا شوند.
هر سه خندیدند. کاوه دستان امیر را به گرمی فشرد.
سید کجاست؟
هاشم پرسید.
بچه ها در محوطه فوتبال بازی می کنند. هوا آفتابی بود و سوز سرما کمتر بود. با انگشت پشت محوطه را نشان داد.
ساکت سنگینه، می خواهی کمکت کنم؟
نه، متشکرم.
بده به من.
ساک را از دست امیر گرفت.
اوه، چقدر سنگینه! با خودت مهمات آوردی؟
کتابه، یک کمی هم خرت و پرت...
صدای پای سید که به زمین کشیده می شد، از دور آمد.
هاشم، چی شده؟ نیروی جدید که از مرکز خواستید آمده. پسر خوبیه اسمش امیره!
در دلش گفت:
خدا به دادش برسد، بیچاره شد!
سید نزدیک شد. سلام داد. دستی به بازوی امیر کشید و گفت:
به به! کشتی هم می گیری؟
امیر خندید.
نه آقا. رزمی کاره مربی کاراته است.
به به! کمر بند هم گرفتی.
امیر سرش را پایین انداخت.
کمر بند مشکی دارم.
سید به علامت تایید تکان داد و با هم به آسایشگاه رفتند. از جلوی بچه ها گذشتند، یکی گفت:
خدا به فریادت برسد امیر خان!
سید شمرده شمرده گفت:
لباس هایت را عوض کن. امشب را استراحت کن. از فردا صبح آموزش شروع می شود. خودت را برای یک آموزش سخت و فشرده آماده کن.
از دلش گذشت:
آموزش برای چی؟ من که کار با بیسیم را بلدم دوره اش را دیده ام.
حرف های بچه ها در گوشش پیچید.
خدا به فریادت برسد. بیچاره شدی امیر خان!
یک لحظه ترسید. ساکش را باز کرد. سجاده اش را بیرون آورد و برای گرفتن وضو بیرون رفت.
جایش غریب بود. اولین باری بود که جبهه آمده و در جایی غیر از خانه می خوابید. تا صبح خوابش نبرد بچه های دیگر راحت و آرام در کنارش خوابیده بودند.
سید به در اتاق ها می کوبید و بلند می گفت:
برادرها، وقت نماز است. ما شا الله، بیدار شوید نمازتان قضا شد.
بچه ها یکی یکی بیدار شدند و چند لحظه بعد، همه پشت سر سید به نماز ایستادند. بعد از صبحگاه و ورزش و بیست دورتا دور حیاط پادگان دویدن و خوردن صبحانه.
امیر خانی حاضری؟
بله فرمانده، حاضرم.
بگو ببین چقدر به سیستم مخابراتی و دستگاه بیسیم آشنایی داری؟
فکر کنم کاملا.
می دانی این جا کجاست؟ ما یک گروه ویژه ایم. اسم مان هم مشخص است. تیپ ویژه شهدا. این تیپ، همه کارهاش ویژه است. این جا جنوب نیست که با دشمن مستقیم رو به رو باشی.
می زنند، می زنی. اما این جا کردستان است. پشت هر بوته ی گرگی خوابیده. یک گرگ که آمده یک فرصت کوچک؛ خیلی کوچک، پیدا کند. و بپرد توی میدان وهمه را تار و مار کند. این جا ثانیه ها حکم طلا را دارند. یک لحظه، فقط یک لحظه پلک بزنی، فاجعه است. موقعیت حساس. روشن شد؟ تو، این دستگاه و لوازم جانبی را باید بتوانی حمل کنی. این دستگاه منهای و سایل شخصی و تجهیزات جنگی توست. می تونی؟ یعنی باید بتونی.
امیر به چشمان سید نگاه کرد. با وجود رفتار خشن و امر و نهی و سخت گیری هایش، یک مهربانی عمیق در چشمانش موج می زد.
باید مراقب باشی. صدا و پیامهای ما را دشمن نتواند دریافت کند بر عکس، ما باید کوچکترین صدای آن ها را بشنویم. گاهی صدا ها و پیام ها در هم نامفهوم است، باید مراقب باشیم.
خیالت راحت باشد، فرمانده. در پادگان آموزشی، یک گروه هم آموزش داده ام.
سید دستگاه را روشن کرد.
ببین مشکلی ندارد. کم و کسری، چیزی، احتیاج به سرویس و تعمیر دارد یا نه؟
امیر به سرعت دکمه ها و موج ها را امتحان کرد. سرعت دستان قوی امیر، دل سید را قرص کرد.
دو روز دیگر عملیات داریم. باید روستایی به نام تر را پاکسازی کنیم. عملیات سختی در پیش داریم. تا حالا آمار سی چهل ضد انقلاب در یک روستا را اطلاع داشتیم. این دفعه با همیشه فرق می کند این بار سیصد چهار صد نفر تا نیروی قوی و زبده در روستا خوابیده اند و منتظرند. ولی ما چیزی داریم که آنها ندارند. ما توکل مان به خداست و دست خدا را لحظه لحظه روی سرمان حس می کنیم ولی آن ها....
قبل از حرکت، کاوه توضیحاتی داد گفت:
روستای چتر جایی است که آبشاری پر آب، روستا را به دو قسمت تقسیم می کند. اطلاع دادند که تمام روستا در دست دشمن است. کار شما این بار سخت تر شده است. ممکن است مجبور شویم خانه به خانه و تن به تن بجنگیم. پس خودتان را برای یک عملیات سخت آماده کنید.
بعد سید قرآن را بالای سر نیروها گرفت و همه از زیر آن رد شدند. کاوه به شانه نیروها زد و آنان را بوسید و فریاد زد:
با توکل بر خدا و راهنمایی و فرماندهی سید نور الله یزدانی، ان شا الله با پیروزی صد در صد بر می گردیم.
نیروها با ماشین تا اول منطقه مورد نظر رفتند. مثل همیشه، سید اول ستون حرکت می کرد. پشت سرش منفردی، بعد امیر و نیروها ی دیگر به رود خانه رسیدند. بزرگ بود و پر آب. سید بلند گفت:
برای دور زدن دشمن، باید از شیاری که کنار روستاست، عبور کنیم.
چند کیلو متری که در شدند، دوباره به رود خانه رسیدند. آب رود خانه ا ز طرف عراق و پیرانشهر می آمد بسیار تند و موج دار پیش می رفت. به دستور منفردی، نیروها به آب زدند تا عرض رود خانه را طی کنند. آب قوی بود. اسلحه چند تا را آب برد تا با تلاش سید و منفردی، از آب گرفته شد. حتی بعضی از بچه ها را تا چند متر آب برد که با تلاش دیگر نیروها، نجات پیدا کردند.
نیروها، پشت روستا، در جایی پر از سپیدار های بلند، مستقر شدند . سید جلوی دسته می رفت. گاه جز صدای پای سید، هیچ صدایی نمی آمد. بچه ها درست از نقطه ای که دشمن حتی فکرش را نمی کرد، نفوذ کردند ضد انقلاب ها هنوز خواب بودند که اولین قله ساعت پنج صبح به دست گردان ویژه فتح شد.
امیر نشست به سخره ای تکیه داد. پیچ دوم دستگاه را چرخاند. صدای ضعیفی به زحمت شنیده می شد:
بهروز، بهروز، مهمان... مهمان.
سید در کنار امیر نشست. پایش را دراز کرد و آرام ناله کرد:
چه خبر؟
سید گوش کن.
سید گوشش را تیز کرد.
بهروز؛ بهروز... کرکس ... خطر، خطر.
مثل برق از جا پرید:
بچه ها هوشیار شدند. مراقب باشید.
بارش بی امان گلوله روی سر نیروها بارید. دل امیر می لرزید و تند تند فرکانس ها را تنظیم می کرد.
امیر، امیر.... رضا.
رضا جان، به گوشم همه چیز مرتبه؟
ضد انقلاب محاصره شده بود ولی امکانات آنها بیشتر بود. آشنایی به وجب وجب منطقه باعث شده بود که قوی تر جلوه کنند. سید روی سخره بلندی ایستاد و با دست به نیروهای سمت چپ روستا فرمان داد حمله کنند. صدایش در کوه ها پیچید:
به نام الله.... یا حسین، یا حسین، یا حسین.
نیروها به روستا حمله کردند و جنگ تن به تن شروع شد. سید به جناح دیگر اشاره کرد و فریاد زد:
یا حسین؛ یا حسین...
امیر ناباورانه به جنگ نابرابر و تن به تن نیروها نگاه می کرد. دل و دستش دیگر نمی لرزید. باید با دقت به پیام ها گوش می داد. یک ساعت بعد، روستا به محاصره در آمد. تلفات دشمن زیاد بود. دوازده نفر از نیروهای گردان ویژه هم به شهادت رسیده بودند.
آمبولانس از دور پیدا شد. به محوطه که رسید، گرد خاک مختصری بلند شد. نیروها ساکت ایستاده بودند و به جعبه هایی که روکش پرچم ایران داشتند، نگاه می کردند. هیچ کس حرف نمی زد. منفردی جلو آمد و گفت:
چرا ایستادید؟ کمک کنید.
رضا در عقب آمبولانس را باز کرد. چند نفر گوشه جعبه های مستطیل شکل را گرفتند و در آمبولانس گذاشتند:
مصطفی شیرازی، احمد آله طه، مجید پارسا و....
منفردی، شاخه گلی روی تابوت مجید گذاشت و های های گریست. سید گوشه ای ایستاده بود و نگاه می گرد. آمبولانس روشن شد. منفردی در عقب آمبولانس را بست و بلند گفت:
جشن عروس تان مبارک.
مینی بوس تهران الف
پشت در ایستاد و این پا و آن پا کرد. به ساعتش نگاه کرد و به علی اصغر که به دیوار تکیه داده بود. صدایی از پشت در شنید.
سید.
بله اقا.
بیا تو ببینم چی شده.
عصایش را برداشت و به طرف اتاق رفت. آرام در را بازکرد.
سلام
سلام سید، چه خبر؟ بنشین.
اجازه می خواهم دو روز تا سقز بروم و بیایم.
خبری شده؟
نه. فعلاً که عملیات نداریم. می خواهم بروم یکی از بستگان را ببینم و اطلاعاتی در مورد شهر بگیرم.
برو. فقط خیلی مراقب باش.
دستان محمود در دستان قوی و بزرگ سید گم شد. بیرون در، علی در راهروی آسایشگاه نشسسته بود. تا سید را دید، بلند شد و هم از در آسایشگاه خارج شدند. علی گفت:
پس سریع برویم. تا قبل از ساعت چهار باید در سقز باشیم.
سید به ساعتش نگاه کرد چند دقیقه به دو مانده بود. می دانست از ساعت چهار بعد از ظهر تا هشت صبح فردا، جاده دست ضد انقلاب است. تصویر تا مینی بوس از دور پیدا شد.
سید، کاغذها را ته ساک گذاشت. روی کاغذها علامت های بود که جز خودش، کسی از آن سر در نمی آورد. علی لباسهای کردی و شال را دور کمرش محکم کرد و چشمش روی ساعت دیواری بزرگ اتاق خیره ماند.
سید، ساعت از چهار و نیم گذشته. یعنی می توانیم برویم؟
سید لبخند زد. عقربه ساعت روی پنج که ایستاد، مینی بوس سبز رنگی از د ور پیدا شد و سید و علی سوار شدند و روی صندلی پشت راننده نشستند.
مینی بوس پر بود از جوانهایی که مثل آن ها لباس کردی پوشیده بودند و یک زن و مرد پیر که در صندلی چهارم مینی بوس فرو رفته بودند.
مینی بوس با سر و صدا در جاده حرکت کرد. و کردها با لحجه غلیظ با هم حرف می زدند. راننده آینه را مرتب کرد و به صندلی اش تکیه داد حالا، فقط تصویر شد و علی اصغر در قاب آینه جلوی مینی بوس تکان تکان می خورد. گاه گاهی، راننده به سمت عقب بر می گشت و گوش هایش را تیز می کرد، اما سید زرنگ تر از او بود. تا آن لحظه، حتی یک کلمه هم حرف نزده بود. و تمام حرکات راننده را زیر نظر داشت.
مینی بوس با تکانی شدید ایستاد چند متر آن طرف تر، چهار مرد قد بلند با چند ردیف فشنگ که دور کمر و سینه شان بسته شده بود، ایستاده بودند. تابلوی سمت راست جاده، نشان می داد که سی و پنج کیلو متر از سقز گذشته اند. راننده پیاده شد و در گوش مردان قد بلند حرف هایی زد و با حرکات چشم ابرو بچه ها را نشان داد. علی به چشمان سید خیره شد. دل تو دلش نبود. دستش را به سمت راست کمرش برد. کلت کمری اش را لمس کرد و آرام گفت: مشکوک شدند.
سید با نگاه او را به آرامش دعوت کرد علی با خودش گفت:
سهل انگاری کردیم.
سید آرام در گوشش زمزمه کرد.
هول نشو. باید نقش بازی کنیم. فقط تو حرف می زنی من لالم!
مرد قد بلند در مینی بوس را باز کرد و با لهجه غلیظ کردی فریاد زد:
پیاده شوید.
سید دست علی را فشرد و با هم پیاده شدند.
شما ها کی هستید از کجا می آیید.
صدای علی می لرزید. دست گرم و بزرگ سید روی شانه هایش خورد.
از تهران می آییم.
کجا می روید؟
به جنگل های الواتان. برای کمک به رسول.
علی سریع کارت شناسایی را که آرم سپاه داشت، از جیبش در آورد.
ببینید، این کارتهای سپاه را هم برایمان درست کرده اند که راحت پیش رسول برویم.
یکی از مردان قد بلند، کارت سید و علی را با دقت نگاه کرد.
قلب علی تند تر می زد. سید فقط نگاه می کرد. مرد قد بلند، دستی به صورتش کشید و آغوشش را باز کرد و علی را محکم در آغوش گرفت. مرد دیگر صورت سید را بوسید. پرسید:
تو چرا حرف نمی زنی؟
سید لبخند زد. علی دستپاچه جواب داد:
این دایی نوری ما، یک چریک واقعی است. فقط زبان ندارد حرف بزند.
همه خندیدند.
روی صندلی پشت راننده جا به جا شدند، علی نفس عمیقی کشید و به جاده خیره شد. زن و دختری، با دامن های پر چین رنگارنگ کنار جاده ایستاده بودند. باد، شال هایشان را می لرزاند. اما سید مثل عقاب همه جا را زیر نظر داشت. تند تند پلک می زد در آینه، به چهره مسافران نگاه می کرد. پیرزن، سر روی شانه های استخوانی همسرش گذاشته بود و خر و پف می کرد.
مینی بوس پنج کیلو متر بیشتر نرفته بود که دوباره ایست بازرسی دادند. حالا دیگر راننده اطمینان پیدا کرده بود که این دو خودی هستند. حتی لازم نبود پیاده شود. به این ترتیب، چند بازرسی دیگر را پشت سر گذاشتند.
راننده، پک عمیقی به سیگارش زد در آینه به سید خیره ماند. علی هنوز به تصویر تار کنار جاده چشم دوخته بود. درختان، گلها، علف های هرز، انگار مسابقه می دادند. با سرعت می گذشتند. به یاد مادرش افتاد که در قاب در کوچک خانه ایستاده بود در یک دستش کاسه سفالی آبی رنگ پر از آب بود. و با دست دیگرش، قرآن را بالای سر علی گرفته بود. دستش را تا جایی که امکان داشت، بالا گرفت ولی علی قد بلند تر بود. خم شد و از زیر قرآن گذشت. مادر، بوسه ای بر پیشانی علی زد. چشمان علی خیس شد. سعی کرد با لا را نگاه کند. آسمان ابری را بهانه کرد. صدای پای علی در کوچه پیچید و تصویر مادر در قاب در، کوچک و کوچکتر می شد.
سید با آرنج به پهلوی علی زد. علی بر گشت. سید با چشم جاده به جاده اشاره کرد. راننده به سمت راست پیچید و مینی بوس در جاده خاکی با سر و صدا پیش رفت. علی در آینه به راننده گفت:
چرا بیراه می روی؟ جاده مشکلی دارد؟
راننده به تصویر علی که بالا پایین می پرسد، خیره شد و با صدای بلند گفت:
شما این جاده را نمی شناسید. آن جا پادگان جلدیان است.
با انگشت به نقطه ای اشاره کرد.
اگر بدانید آن جا کجاست.... پر از گرگ و پلنگ است.
سید آه بلندی کشید:
همه شان نامرد هستند. اگر ما را ببینند سوراخ سوراخ می کنند.
علی، دستانش را در هم قفل کرد و گفت:
اگر از جاده خاکی برویم که بیشتر به ما مشکوک کی شوند. بهتر نیست از توی جاده اصلی برویم؟
راننده آرام به طرف جاده پیچید گرد وخاک زیادی جاده را پوشاند.
نزدیک دژبانی پادگان، مینی بوس ایستاد. مسافران در جای هود محکم تر نشستند. راننده از آینه به آنها نگاه کرد و گفت:
فقط امیدوارم این جا جان سالم به در ببریم.
به دراصلی پادگان خیره شد. علی گفت:
شما پیاده نشوید. شاید من بتوانم راضی شان کنم.
دست سید را گرفت و با هم پیاده شدند. سید پایش را روی زمین می کشید. به سرعت می رفت. صدای عصای سید در فضای ورودی پاده گان جلدیه پیچید. علی جلو تر می رفت و آرام به سرباز دژبانی حرف هایی زد. سرباز وانمود کرد که سید و علی را نمی شناسد.
سید با قدم های فشرده داخل رفت و با فرمانده ( کاوه ) تماس گرفت. از پشت بیسیم، صدای خشمگین کاوه می آمد که بلندبلند می گفت:
مگر نگفتم مراقب باشید. اگر شناسایی شده باشید؟ چرا این وقت روز آمدید؟
سید سعی می کرد او را آرام کند. گفت:
فرمانده، شما بیایید. برایتان سقز سوغاتی آوردیم. بیایید سوغاتی تان را بگیرید!
چند دقیقه بعد، کاوه رو به روی مینی بوس سبز رنگ ایستاده بود. فریاد زد:
راننده را پیاده کن.
سید طرف راننده رفت و راننده را پیدا کرد.
کاوه عصبانی فریاد زد:
سید می دانی این کیه؟ مسعود قادری، جاسوس ضد انقلاب. راننده مات و مبهوت به صحنه نگاه می کرد. سید لوله کلت کمری را روی شقیقه او گذاشت.
تو نامردی یا ما، جاسوس.
راننده به علی نگاه کرد:
پس این زبان داشته، لال نبوده!
به دستور محمود کاوه، پیر زن و پیرمرد آزاد شدند و هفده مسافر مینی بوس، جلوی در پادگان صف کشیدند. با اولین تشر، راننده اعتراف کرد که مامور اطلاعاتی ضد انقلاب است و این نیروها را از سقز برای کمک به رسول می برده.
سرهنگ هنوز هم وقتی مینی بوس سبز رنگ تهران الف را که در گوشه پادگان پارک شده می بیند، دلش هوایی می شود. یاد سال 1361 می افتد، به یاد رزمندگان تیپ ویژه شهدامی افتد.

پدر، دلم گرفته است.
امروز از صبح دلم گرفته. از دست خودم، از دست همه مردم دنیا. اصلا خسته شدم. از دست دخترهایی که مدام از باباهایشان حرف می زنند. از مهربانی و محبت شان. از لوس شدن شان. از خرید شب عید و....
دیگر طاقت ندارم. چند روز دیگر عید می شود و این بیست و چهارمین سالی است که عید در کنار ما نیستی و من هر چه می گردم، تو را پیدا نمی کنم. تو کجایی که هر چه در ذهنم در کوچه پس کوچه های ذهنم پرسه می زنم، رد پایی از تو پیدا نمی کنم.
بی فایده است. بیهوده تلاش می کنم. تمام تصویری که من از تو دارم عکسی است که گوشه تاقچه خانه نشسته است و آلبومی که مادر بیشتر اوقات پنهان می کند. حالا بیست سال گذشته و من 21 ساله ام. زهرا و زینب هم از من بزرگترند و و خاطره روشنی از تو ندارند. آن ها هم گاه بهانه می گیرند. اما من حق دارم لب تو حرف بزنم و حق دارم تو را دوست داشته باشم.
یعنی من دختر ته تغاری تو، حق دارم دلتنگی هایم را با تو بگویم؟ مادرم می گوید پدرت برای ادای دین خود به اسلام به جبهه رفت و برای احقاق حقوق مردم. پدر، من در دانشگاه حقوق می خوانم. می دانم حقوق چیست ولی نمی دانم چرا باید با آن همه سختی، از حقوق مردم دفاع می کردی؟ بسیار خوانده ام که جنگ درقسمت های جنوبی کشور هم جریان داشت. بسیار شنیده ام که هیچ کجای این مرز و جبهه ها، به سختی کردستان و ارتفاعات آن نبود. بعد می نشینم یک گوشه و به خودم دلداری می دهم جنگ جنگ است. غرب و جنوب و شما ل می شناسد. شاید حتی اگر در جنوب هم بودی، به شهادت می رسیدی و به نتیجه می رسم، جواب معادله ام روشن می شود. در هر دو صورت، قرا ر است من تنها بمانم ومهر پدر را نداشته باشم.
امروز سری به بازار مشهد زدم. می دانم بزرگ شده ام و از سن و سالم بعید است که این طور حرف بزنم. ولی پدر، باور کن، هر وقت دختری را می بینم که دست پدرش را گرفته و خرید می کنند؛ دلم می گیرد. من حسود نیستم ولی دلم می گیرد. کاش پسر بودم. شاید اگر پسر بودم، این قدر احساسی دلتنگی نمی کردم. (مگرنمی گویند دختر ها بابایی هستند! ) ولی من که....
امروز دلم گرفته. به اندازه تمام آسمان ها ی ابری دلتنگم. اصلاً حوصله درس و دانشگاه را ندارم. در خیابان های شلوغ شهرم، مشهد، مدت هاست که راه می روم. به تو می اندیشم؛ به تو و بزرگی ات. از وقتی که خودم را شناختم دیدم نیستی، از تو شنیده ام؛ از مهربانی ات. ا ز ایمان قوی و استوارت. از عشق به خواندن دعای کمیل و تلاوت قرآن. می گویند تمام اوقات فراغتت به تلاوت قرآنی که در جیب داشتی، می گذشت.
می گویند وقتی بیماری مچاله ات کرد، تنها توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار (ع) مخصوصا امام رضا (ع) نجاتت داد. می گویند وقتی شفا گرفتی، بلافاصله آمادگی خود را بری حضور در جبهه های جنگ اعلام کردی.
این سالها، بعضی از همرزمانت را دیده ام. همه از خوبی و مهربانی ات حرف نمی زنند. از مدیریت قوی تو می گوید. همه می گویند با این که از نظر علمی سواد بالایی نداشتی ولی قدرت مدیریت و برنامه ریزی ات بیشتر و بهتر از همه استادان دانشگاه بود. پدر، این همه خوبی در وجودت موج می زند و من که دختر توأم، بی نصیب بودم.
امروز دلم هوایت را کرده. نمی دانم کی به گل فروشی رفتم و برایت یک دسته گل خریدم. حالا کنار توأم. در معصوم زاده بجنورد، کنار سنگ قبر سرد تو نسشسته ام. پدر، گاهی که از مادر در مورد تو می پرسم، سعی می کند خودش را به آن راه بزند. کمی که از تو برایم حرف می زند، غذا را بهانه می کند به آشپزخانه می رود. وقتی یواشکی او را نگاه می کنم چشمانش خیس خیس است.
امروز اما آمده ام با تو حرف بزنم. یک عالمه سوال دارم. آمده ام از تو بپرسم. اگر نمی توانی جواب دهی،لااقل گوش کن. امروز آمده ام از تو بپرسم سهم من از تو چقدر است؟ سهم من آیا این است که در شناسنامه ام در ردیف اول ستون زیری، نام تورا نوشته باشم؟
زیر نامم نوشته اند، پدر: نور الله یزدانی. مادر بیگل رحمتی. به من بگو، سهم من فقط همین است که اسم تورا بدانم و هیچ رد و سایه و تصویری از تو نداشته باشم؟
پدر، من حق دارم با تو حرف بزنم. من وقتی روی فرم دانشجویی ام نام فرزند شهید می بینم، افتخار می کنم. این برای من افتخاری است. بزرگ. ولی به من بگو وقتی در کوچه پس کوچه های مشهد، دلم هوایی می شود و وجودم را خلاء بی پدری پر می کند، چه کنم؟
بگو بی تو چه کنم. ما فرزندان شهدا، با داشتن پد ری بزرگ و قهرمان، گردن افتخارمان را با لا می گیریم ولی حق بدهید گاهی - حتی بیشترازگاهی- دل مان بگیرد و برای شان دلتنگ شویم حق بدهید.

چون رود در یاها جاری
سرهنگ دلش هوای امام رضا را کرده بود. مدتها بود وقتی صدای گرم موذن، تمام فضای اتاقش را پر می کرد، رو به روی صحنه تلویزیون می نشست و به گنبد طلایی امام رضا (ع) چشم می دوخت.
سر سجاده که می نشست، بغض گره خورده اش می ترکید و مثل بچه ها، های های گریه می کرد. این روزه، بیشتر بچه ها به هر بهانه ای به اتاقش می آمدند و حالش رامی پرسیدند و سرهنگ با لبخند جواب می داد:
خوبم، خوب خوب.
ولی نگاهش نشان می داد که دلش خیلی گرفته.
روی تخت دراز کشید و به سقف چشم دوخت. بیش از هزار بار، گوشه ی سقف را که یک تکه از گچ آن ریخته، دیده بود. درزهنش می دانست کاغذ دیواری اتاقش چند گل دارد و گل هایش چند گلبرگ دارند و می دانست راهرویی که به اتاق او حتم می شود، چند کاشی دارد. بارها و بارها آن ها را شمرده بود, 264 کاشی دارد. بارها آنها را شمرده بود.!
سرهنگ، بیداری؟
به طرف صدا بر گشت. میلاد بود که با ظرف غذا رو به رویش ایستاده بود.
پاشو، غذا آوردم.
سرهنگ با بی میلی از جایش بلند شد.دستهایش را ستون کرد و پاهای بی حسش را با لا تر کشید. میلاد، کنار تختش نشست و ظرف غذا را روی پاهای سرهن گ گذاشت.
اصلا میل ندارم.
چی شده؟ برای سرهنگ خوش اخلاق ما چه اتفاقی افتاده؟ کاری از دست ما بر می آید؟
لبخند تلخی صورت سرهنگ را پوشاند.
چیزی نیست. نمی دانم چرا بدجوری دلم گرفته. اصلا نمی دانم چی شده. نمی دانم چه می خواهم؟
آه کشداری کشید و بازدمش را با شدت بیشتری بیرون داد. میلاد، به دست های کشیده سرهنگ نگاه کرد. تسبیح فیروزه ای زنگی به دور انگشتانش پیچیده بود.
روز ملاقات بود. بچه هایی که کس و کاری داشتند، هر از گاهی به ملاقات می آمدند. ولی سرهنگ کسی را نداشت روی ویلچرش نشست و زل زد به ساعت دیواری توی راهرو. کسی از پشت صدایش کرد. احمد بود. با یک دست، ویلچر سرهنگ را هل داد. ویلچر به سمت راست منحرف شد. به سمت راست رفت و دوباره هل داد. چرخ به سمت مخالف رفت سرهنگ میله های پایین ویلچر را گرفت.
چکار می کنی؟
موافقی به محوطه برویم و قدم بزنیم؟
سرهنگ لحظه ای ساکت شد. بعد چند بار تکرار کرد:
قدم بزنیم، قدم بزنیم، قدم بزنیم....
سرش را به طرف عقب برد و گفت:
آره، برویم قدم بزنیم.
صدای اذان که در محوطه آسایشگاه پیچید،راننده ویلچر را به طرف اتاق شماره شانزده هدایت کرد.
امروز ملاقاتی داری؟
نه. مادر برادرانم رفتند به زیارت.
دل سرهنگ دوباره پرکشید و کنار کبوتران حرم نشست. این حس قشنگ را مثل گنجی گرانبها در دلش نگه داشت. در سکوت تا مدتها با آن حرف زد، درد دل کرد، بازی کرد و...
سلام نماز را داد خود را روی تخت کشید دلش را گره زد به بالهای کبوتران حرم آرام آرام به خوابی شیرین فرو رفت.
سنگینی نگاه چند نفر را روی صورتش احساس کرد. چشمانش را باز کرد سه مرد با کت و شلواری تمیز کنار تخت ایستاده بودند. یکی از آن ها گفت:
سرهنگ عباسی؟
سرهنگ آن ها را نمی شناخت.
از بنیاد جانبازان آمده ایم. شما و تعدادی از جانبازان عزیز مهمان ما هستید یک هفته اقامت درمشهد.
سرهنگ شوکه شد. مات و مبهوت به چهره آن ها نگاه کرد. بغض کرده بود. نمی توانست حتی یک کلمه حرف بزند.
اتوبوس با صلوا ت به راه افتاد. دل تو دل سرهنگ نبود. از شیشه نیمه باز پنجره به بیرون نگاه کرد. مردان و زنان خسته ای که با سرعت دور می شدند و درختانی که با اتوبوس مسابقه گذاشته بودند و در جهت عکس حرکت می کردند. هر از گاهی، فضای اتوبوس معطر می شد به ذکر صلوات. هرکس در حال و هوای خودش بود و سرهنگ به آرزویی که بر آورده شده بود، فکر می کرد. مردی از صندلی کنار راننده بلند شد. دستمال یزدی کهنه ای دور گردنش بود. با گوشه ی دستمال، عرق پیشانی اش را پاک کرد و بلند گفت:
آقایان، نیم ساعت برای صرف عذا اقامه نماز توقف می کنیم.
به سرعت پایین رفت و ویلچر هایی را که در صندوق جاسازی کرده بود، بیرون آورد فاضل پای مصنوعی اش را جا کرد و بلند شد. بچه ها به یکدیگر کمک می کردند احمد با یک دست سرهنگ را بلند کرد و به طرف در اتوبوس برد. راننده و شاگرد کمک کرد ند تا روی ویلچر نشست.
همه به طرف سالن غذا خوری حرکت کردند. بعد از نماز، احمد صندلی را کشید. ویلچر سرهنگ پشت میز قرار گرفت. سالن بزرگ و شلوغ بود. کارگری به سرعت غذاها را روی میز می گذاشت. پسر جوانی نوشابه و ماست می آورد. پشت پیشخوان سالن، مردی با هیکل درشت نشسته بود و با سرعت دکمه های صندوق کرم رنگی را فشار می داد و ژتون ها را به مشتریان می داد. بالای سر او دو قاب بزرگ عکس دیده می شد. سرهنگ به عکس ها خیره شد. در قاب سمت را ست، پیرمردی بار ریش سفید و چشمانی زیر نشسته بود و قاب سمت چپی چقدر آشنا بود. سرهنگ شیشه عینکش را پاک کرد و با دقت به عکس نگاه کرد دستش را به دسته ویلچر گرفت و به سمت چپ چرخاند و از میز فاصله گرفت. احمد بلند گفت:
کجا، سرهنگ؟!
سرهنگ به طرف پیشخوان رفت. مرد درشت اندام با تعجب به سرهنگ و چهره متعجی او نگاه کرد.
اتفاقی افتاده؟
این عکس کیه؟
این عکس مرحوم پدرم و آن یکی....
مکث کرد.
خواهش می کنم آقا این عکس سید نور الله...
مرد درشت اندام حرفش را قطع کرد.
شما او را می شناسید؟ عکس شهید سید نور الله یزدانی است.
. مردی که پشت پیشخوان نشسته بود، آه بلندی کشید گفت:
من به صاحب این عکس مدیون هستم. درست زمانی که در روستایی در بجنورد زندگی می کردم و وضع زندگی من تعریفی نداشت، او کمکی بزرگی به من کرد.
سرهنگ با تعجب به مرد نگاه کرد. مرد روی صندلی جا به جا شد. و گفت:
یک روز عباس پسرم دستم را کشید و با خود به تنها مغازه دوچرخه سازی برد. در مغازه، چند دوچرخه کوچک و بزرگ و دو موتورگازی خراب وجود داشت. عباس یکی از دوچرخه ها نشان داد و با اصرار می کرد، گریه می کرد پاهایش را به زمین می کوبید. اول شرمنده شدم و غمگین ولی وقتی گریه عباس قطع نشد، عصبانی شدم سرش داد زدم. دوچرخه ای که عباس می خواست، صاحب داشت و برای تعمیر به مغازه سپرده بودند. مغازه ای که نور الله در آن کار می کرد.
دو شب بعد از آن روز. در حیاط خانه نشسته بودم که کلون در به صدا درآمد. سید نور الله رو به روی در، به دیوتر گاه گلی تکیه داده بود و دسته یک دوچرخه کوچک را در دست داشت.
دیروز رفتم شهر، برای عباس خریدمش. ببخشید دست دوم است ولی خودم تعمیرش کردم. الان سالمه.
مات و مبهوت نگاه کردم. دستش را آرام طرف جیب من برد و بسته ای در آن گذاشت و گفت:
این امانتی بود که باید به ما می رساندم این ماه بگذرتان تا ماه بعد؛ خدا بزرگ است.
از حسن نیت و روح بلند پسری شانزده ساله که از بچگی او را می شناختم و می دانستم که دست و بال شان هم تنگ است، متحیر و متعجی مانده بودم.
این کار، دو بار دیگر تکرار شد و بعد ها فهمیدم که نور الله تمام دستمزدی که از صاحب دوچرخ سازی گرفته؛ به من داده. من تا عمر دارم به او مدیونم و مخصوصاً که به خاطر من و امثال من؛ به جبهه رفت و جان خود را داد.
احمد از آخر سالن فریاد زد:
کجایی سرهنگ؟ غذا از دهن افتاد. اتوبوس دارد حرکت می کند.
سرهنگ یکی از نیروهای گردان ویژه شهدا بود و سید فرمانده گردان. حالا بعد از سالها، عکس روی دیوار او را به سالهای آتش و دود و خون پرتاب کرده بود.
تمام مسیر به تیپ ویژه شهدا فکر می کرد. به مهاباد، به سر دشت، به روستای سرو، به سید، به شهید منفردی، به مجید پارسا که یک هفته مانده بود به عروسی اش، شهید شد، ، به خودش که روی تخت اتاق شماره شانزده آسایشگاه جانبازان خوابیده. به مادرش خاتون مه هر هفته به ملاقتش می آمد و بعد از مرگ او بی کس و تنها شده بود، به برادران عزیزش حمید و مجید که حالی از او نمی پرسند و...
صحن و حرم امام رضا (ع) مثل همیشه شلوغ بود. سرهنگ و دوستانش در گوشه ای زیارت نامه می خواندند. سرهنگ دلش می خواست دستش به ضریح آقا برسد اما.... یکی گفت همین که از دور به آقا سلام کنی و دست ارادت به سینه بگذاری، قبول است؛ حتما که نباید به ضریح بچسبی. دلی سرهنگ دلش می خواست دستانش را به ضریح قفل کند و سرش را به آن تکیه بدهد و درد دل کند. خیلی حرف داشت. آمده بود تا تماتم حرف هایش را به آقا بگوید.
از مسئول کلروان اجازه گرفت تا به بجنورد برود. قول داد تا عصر نشده بر گردد. احمد گفت:
من هم کمکش می کنم.
اتومبیلی در اختیار سرهنگ و احمد گذاشتند اوچند ساعتی را در بجنورد بگذرانند. هر چه اتومبیل به شهر نزدیک تر می شد، سرهنگ بیشتر دلش می گرفت. در خیابان اصلی اش، از راننده خواست که نگه دارد. احمد کمکش کرد تا پیاده شود.
سرهنگ به در و دیوار شهر نگاه کرد. دلش می خواست دیوار های شهر پر از عکس شهدا باشد چند جوان کنار مغازه ای ایستاده بودند و به لباس های رنگارنگ ویترین نگاه می کردند.
آقا، شما شهید یزدانی را می شناسید؟
شهید یزدانی؟ نه، باید بشناسم؟
سرهنگ آه کشید. زنی با زنبیل از عرض خیابان گذشت و به سمت آن ها آمد.
خواهر. یک لحظه... ببخشید.
زن چادرش را مرتب کرد. فقط چشم هایش بیرون بود.
شما سید نور الله یزدانی را می شناسید؟
زن مکث کرد:
راستش اسمش آشناست. اما نمی دانم کجا دیدمش!
سرهنگ آرام گفت:
شهید شده.
زن با عجله گفت: آها یادم آمد. تو قبرستان معصوم زاده اسمش را دیدم. خدا رحمتش کنه.
احمد ویلچر سرهنگ را با یک دست هل داد. خیلی از عابران با تعجب به آن ها نگاه می کردند. بعضی ها متاسف می شدند. سه ت دختر جوان از رو به رو می آمدند. سرهنگ به احمد گفت:
نگه دار.
چرخ های ویلچر از حرکت ایستاد.
ببخشید، شما شهید یزدانی را می شناسید؟
دختر ها مقنعه های شان را جلو کشیدند و به همدیگر نگاه کردند. یکی از آنها گفت:
فرمودید، یزدانی؟ نه.... متاسفم.
دختر دومی کلاسورش را جا به جا کرد و گفت:
تو دانشگاه ما یک دانشجو به نام یزدانی داریم. می گویند فرزند شهید است. شاید دختر شهید مورد نظر شما باشد.
احمد ویلچر سرهنگ را هل داد. جلوی در قبرستان«معصوم زاده » پیرمردی نشسته و به عصایش تکیه کرده بود.
سلام، پدر جان.
پیرمرد عینکش را مرتب کرد:
سلام بابا.... خوبی؟
پدر جان، شما شهید یزدانی را می شناسید؟
پیرمرد دستش را پشت گوشش برد وبلند پرسید:
کی؟
شهید سید نور الله یزدانی.
آره بابا، خدا بیامرزدش. مرد خوبی بود. مرد بزرگی بود. بعد از این که شهید شد، فهمیدم چقدر برای جنگ مهم بوده. می گویند سردار بوده. خدا بیامرز، اصلا خودش را نمی گرفت. آدم سردار جنگ باشد و کسی نداند....
ویلچر سرهنگ کنار مزار شهید ایستاد. روی تخته سنگ نوشته شده بود:
سردار شهید سید نور الله یزدانی
فرزند: سید میرزا
تاریخ تولد: 1337
محل شهادت: روستای سرو
تاریخ شهادت: 15/ 10/ 1361

علي جلالي راد :
در اواخر آذرماه با وجود اينكه باران مي آمد . گردان ما براي پاكسازي يكي از روستاهاي پيرانشهر حركت كرد . شهيد يزداني و منفردي در موقع پيشروي به سوي روستا در جلو حركت مي كردند . حدود ساعت 12 شب روستا را پاكسازي كرديم . در موقع برگشت از روستا مشاهده كرديم 4 ماشين آيفا و يك تويوتا از نيروهاي مخصوص ارتش كه به كمك نيروهاي درگير در روستا شتافته بود ،‌ در نزديكي روستا به كمين دشمن خورده اند و همگي شهيد شده اند كاسة سر يكي از فرمانده هاي آنها برداشته شده بود و نيز قنّاسه به پيشاني يكي از نيروها خورده بود كه مغزش بيرون زده بود . عدّه اي از ماشين پرتاب شده بودند و دود و خون از داخل آيفاها جاري بود .


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان خراسان شمالي ,
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

برچسب ها : يزداني , سيد نورالله ,
بازدید : 141
[ 28 / 04 / 1392 ] [ 28 / 04 / 1392 ] [ ]
.: Weblog Themes By goldtem.rozblog.com :.

:: تعداد صفحات : 4 1 2 3 4 صفحه بعد

تبلیغات

X بستن تبلیغات

موضوعات
تازه های سایت
اخبار روز جهان
شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا
نرم افزار های کاربردی
مستند
دانلود فیلمها و سریالهای ایرانی
انمیشین
فرهنگ جبهه
عملیات
شناسایی ها
نیروهای دشمن
نیروهای دشمن 2
شهدای جهاد سازندگی
آلبومها
برنامه رادیویی
خاطرات انقلاب
وطن
راهیان نور
موسیقی فیلم
سرود
موسیقی بی‌ کلام
فرزند شهید
صدای شهدا
شهید سید اهل قلم آوینی
مارش
مداحی
ايثارگران
خانواده شهدا
اولين هاي شهيدان دفاع مقدس
نوای جبهه
مطالب مفید فرهنگی ، هنری ، اینترنتی و ...
مذهبی
مجموعه پوسترهای شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
فاتحان قله‌های جاسوسان ( شهدای صابرین )
محمد ابراهیم همت
ادعیه و مناجات
ادیه و زیارت
دانلود کتب اسلامی
پخش زنده شبکه های تلویزیونی - سراسری
دانلود تمام آثار شهید مطهری
صرفا جهت اطلاع !!!!
جلوه های ویژه
پی دی اف آموزشی
دوره آموزشي زبان فارسي
کلیپ های با کیفیت دفاع مقدس (۱)
نرم افزارهای موبایل
گنجینه اذان
والپیپرهای اسلامی
والپیپر معمولی
بخش سیستم عامل
بازی
کلیپ
شهید حاج احمد کاظمی
دانلود مجموعه کتابهای کامپیوتر pdf
اس ام اس
اصول و فروع دین
طنز و کاریکاتور
فول آلبوم های مجاز
دیگر رسانه ها
جستجو


آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 340 نفر
بازديدهاي ديروز : 340 نفر
كل بازديدها : 2,924,352 نفر
بازدید این ماه : 8,891 نفر
بازدید ماه قبل : 8,891 نفر
کل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 4779 عدد
افراد آنلاین : 7 نفر
آروین گلشنی