close
متخصص ارتودنسی
استان ایلام



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



يادگار اميدي

 

سال 1333 ه ش در روستاي چشمه رشيد کازران در شهرستان شير وان چرداول در استان ايلام و در خانواده اي روستايي ديده به جهان گشود .وي تحصيلات ابتدايي را به صورت متفرقه به پايان رساند و پس از آن به کار هاي فني روي آورد ودر آنها مهارت کسب کرد .در زمان اوج گيري انقلاب ،به صفوف انقلابيو ن پيوست و پس از آن همزمان با تشکيل کميته انقلاب اسلامي به عضويت در اين نهاد در آمد .چندي بعد هنگام بروز آشوب ازسوي ضد انقلاب در کردستان ،وي به منظور شرکت در سر کوب فتنه گران راهي آنجا شد و در حين در گيري مجروح گشت .پس از بهبودي حاصل از جراحات ،با توجه به مهارتش در کار هاي فني ،به دعوت جهاد سازندگي استان ايلام ،در آن ار گان مشغول خدمت شد و در پروژه هاي آبرساني به روستا ها فعاليت کرد . جنگ تحميلي که آغاز شد وي داوطلبانه به جبهه ميمک شتافت و به همراه تعداد زيادي از نيروهاي سپاه ،به عمليات شنا سايي ،مين گذاري و جنگ هاي پار تيزاني با نيروهاي بعثي پرداخت که براي بار دوم مجروح شد .چندي بعد در تاريخ 13 /7 /1359 به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايلام در آمد .پس از بهبودي دوباره راهي مناطق عملياتي شد که در حين شرکت در عمليات براي بار سوم مجروح گشت .يادگار اميدي چندي پس از عمليات والفجر سه ،با وجود شجاعت و صلابت کم نظيري که داشت بعنوان معاونت اطلاعات و عمليات تيپ امير المومنين(ع)سپاه پاسداران انقلاب اسلامي منصوب شد و يکي از پايه گذاران اين واحد پس از تشکيل يگان رزم در استان به شمار مي رود .وي در سال 1362با تشرف به حج و تزکيه نفس خود را آماده ديدار معبود کرد .در تاريخ 16/6/1362 اين رزمنده و فرمانده شجاع پس از باز گشت از مکه در عمليات والفجر 5 از خود رشادتها ي زيادي نشان داد و با وجودي که در شب اول عمليات مجروح شده بود اما تا پايان موفقيت آميز آن در خط مقدم ماند و حاضر نشد او را به بيمارستان انتقال دهند .
اين مرد بزرگ و دلير بار ها در عمليات پارتيزاني شرکت جست و از خود رشادتهاي زيادي نشان داد .مقاومتها و جنگ هاي او با دشمن مثال زدني است. در 25 /3 1364 طي يک عمليات پارتيزاني در عمق چهار کيلومتري مواضع دشمن ،تعدادي از مزدوران بعثي را به هلاکت رساند و دو تن از آنان را از جمله يک افسر عراقي به اسارت گرفت .اودر اين نفوذها از خود زشادتهاي بي شماري به يادگار گذاشت. در عمليات نفوذي ديگري ،فرمانده مزدوران بعثي در منطقه رادرخاک عراق شخصا به هلاکت رساند .
يادگار اميدي يکي از تشکيل دهندگان گروه ضربت که در تعقيب مزدوران موسوم به( فرصان )بودند مي باشد.اين گروه که در منطقه عمومي مهران و دهلران فعال بود، باکمين کردن در مقابل رزمندگان اسلام وبريدن گوش ويا سر آنها وانتقال به خاک عراق از افسران وفرماندهان ارتش عراق پولهاي زيادي را مي گرفتند.
حضور اين نيروها در منطقه ،باعث نا امني براي عقبه نيروهاي رزمنده شده بود و به همين منظور يادگار اميدي اقدام به تشکيل گروه ضربت به منظور تعقيب و از بين بردن آنان نمود .وي بارها به همراه گروه ويژه با اين نيروها در گير شد و عده اي از آنان را به هلاکت رساند ،تا اينکه در هشتم آذر ماه سال هزارو سيصد و شصت و چهار در حين در گيري با آنان به شهادت رسيد و به ملکوت اعلا پيوست .
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران ايلام ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد


خاطرات
يدالله مظلومي همرزم شهيد:

شهيد يادگار اميدي با اينکه فرمانده بود، هميشه اولين نفر در بطن مأموريت ها بود. در سال 1364 در شناسايي يک پايگاه مورد نظر در منطقه زعفراني در عمق 14 کيلومتري خاک عراق در حين شناسايي متوجه شديم که يک گروه 15 نفره از نيروهاي عراقي رد ما را گرفته و دنبال ما مي آيند، ما متوجه شديم و با راهنمايي و تدبير شهيد حاج يادگار با استقرار و موضع گيري در يک محل مناسب، عراقي ها را محاصره کرديم و در پي درگيري با آنها پس از متلاشي کردن دشمن در آن محل دو نفر از آنها را اسير کرديم که يکي از آنها افسر بود و آنان را به مقر خود آورديم که اين پيروزي آن هم در عمق خاک عراق نشان از کارائي و زيرکي فرمانده ما يعني شهيد حاج يادگار اميدي داشت.

آروغ همرزم شهيد:
براي عمليات در کوههاي اطراف شهر مهران آماده مي شديم. بچه ها در بيمارستان صحرايي مهران تجمع نموده بودند. سردار محتاج آن زمان فرمانده سپاه هفتم بودند و براي رزمندگان سخنراني نمودند. يکي از بچه هاي آبدانان نوحه اي لري خواند.
ساعت حرکت غروب آفتاب بود. من و شهيد بسطامي و شهيد يادگار اميدي با گريزان(نام يکي از خودروهاي اطلاعات عمليات) به سوي قلاويزان جلوتر از ستون حرکت مي کرديم. چراغها را گل مالي کرده بودند. شهيد يادگار راننده خودرو بودند. بعد از مدتي شهيدان اميدي و بسطامي چيزي گفتند ومن برگشتم داخل خودرو ،ديدم آنها مي خندند .بعد ازخنده هاي زياد متوجه شدم که شهيد اميدي در هواي تارک تر از آن هم قادر به رانندگي بود وفقط مي خواستند مرا سر کار بگذارند.

در يکي از شبهاي بهاري سال 1360 ،هنگامي که کمتر از 7 ماه از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران مي گذشت ،در حسينيه روستاي سرني در حال استراحت بوديم .صداي پاي بي سيم چي ،که مقر وي بر روي تپه مشرف بر روستاي قديمي روستاي سرني قرار داشت ،ما را از خواب بيدار کرد .(حسينيه سرني ،مقر ستاد عملياتي مناطق تنگ بينا ،ميمک و شور شيرين و مسئوليت آنها را از شهيد صمد اسدي بر عهده داشت ).بي سيم چي که از بچه هاي بسيجي اعزامي از تهران بود ،نفس نفس زنان و با عجله بيان کرد :صمد ،صمد کله قندي سقوط کرد .
بعد از شنيدن اين خبر همه آماده شديم ،همه که مي گويم جمعي هفت نفره بوديم .بي سيم چي که مي بايست در مقر مي ماند و ما شش نفر ديگر بايد مي رفتيم .شهيد صمد اسدي با سپاه تماسي بر قرار کرد ،سپاه ايلام تنها مقر سپاه در استان بود که هدايت و سازماندهي و بکار گيري نيروهاي سپاهي و بسيجي را در سطح استان انجام مي داد و هنوز يگان رزم سپاه در استان تشکيل نشده بود .به هر حال ،انتظار نمي رفت که شهيد صمد اسدي بتواند نيروي کمکي بگيرد .حداکثر نتيجه تماس اين بود که مسئولين سپاه ايلام در جريان امر باشند و ما را دعا کنند .
شش نفر عبارتند از :شهيد صمد اسدي ،شهيد حاج يادگار اميدي ،جانباز علي حا تميان ،جانباز درويش محمد ياري و نام نفر ديگ را فراموش کرده ام و بنده .
با توکل به خدا و با حمل تعدادي اسلحه انفرادي از قبيل ژ-3 و يک تير بار و يک قبضه آر پي جي 7 با مهمات مربوطه ،به وسيله يک دستگاه لندرور و وانت ،که رانندگي آن را من بر عهده داشتم به راه افتاديم .با عبور از تپه هاي ماهور هاي بعد از سرني ،از کنار تنگه تاريکه از کوه کولگ با لا رفتيم و قبل از رسيدن به راس کوه با چراغ خاموش بقيه راه را پياده طي نموديم .با مشاهده وضعيت پايگاه شور شيرين که تنها پايگاه عملياتي ما از ارتفاعات ميمک تا تپه هاي کاني سخت در شمال شهر مهران بود فهميديم که تقريبا پايگاه سقوط کرده و گلوله هاي رسام سلاحهاي سبک و نيمه سنگين از لابه لاي تپه ها ،همچون تارهاي پياپي ظاهر مي شدند و صداي انفجار گلوله هاي توپ و خمپاره و نور خيره کننده حاصل از انفجار آنها ،همچون نور رعد و برق منطقه را خاموش و روشن مي کرد .خودرو را پاي تپه اي در دو سه کيلومتري جا گذاشتيم .با احتياط خود را به پايگاه نزديک کرديم .افرادي از نيروهاي خودي را يافتيم .آنها از ديدن ما و اينکه نيروي کمکي به آنها پيوسته ،خوشحال شدند و همه با ناراحتي خبر از سقوط کله قندي که مهمترين نقطه استراتژيک پايگاه بود و به عنوان محل ديده باني از آن استفاده مي شد ،مي دادند و در عين حال متاسف بودند .
بچه هاي ما ، به همرزمان خود دلگرمي مي دادند و مي گفتند که نيروي کمکي در راه است و ما پيش قراول آنها هستيم .علاو بر کله قندي که محل ديده باني شبانه روزي پايگاه بود و در کنار پايگاه قرار داشت ،پايگاه نيز به دليل اشراف نيروهاي حمله کننده عراقي ،از طريق کله قندي ديگر قابل نگهداري نبود .لذا بچه هاي ژاندارمري سابق و تعدادي از نيروهاي سپاهي و بسيجي که در آنجا مستقر بودند ،نا چار به ترک پايگاه به طور موقت شده بودند .با جمع آوري تعدادي از نيروهاي پايگاه و توجيه آنان و اطلاعاتي که از آنان گرفته شد ،توسط شهيدان اسدي و اميدي با چند نفر ديگر مشورتي شد و يک برنامه ريزي در همان چند دقيقه صورت گرفت . مي بايست به يک هدف مي رسيديم و با آن هدف حفظ مجدد پايگاه و باز پس گيري کله قندي در همان شب انجام مي شد .بر اساس اين تصميم ،خمپاره 120 م م پايگاه فعال شد و افرادي برآن گمارده شدند .تير بار کالبير 50 که به دليل استفاده از مهمات زنگ زده قابل استفاده نبود ،توسط حاج يادگار اميدي راه اندازي شد .به دليل شکاف عميق دره حايل پايگاه و تپه کله قندي مي بايست دره را از قسمت شمالي آن دور مي زديم و از سمت جنوب شرقي کله قندي به آن حمله مي کرديم .يک هماهنگي بين نيروهاي تک ور که حدودا يک گروه 8نفري مي شديم و بي سيم چي پايگاه و خدمه خمپاره و تير بار انجام شد ويک رمزي قرار داده شده که با قرار گرفتن در موقعيت مناسب جهت يورش به کله قندي آن رمز ادا مي شد .همزمان خمپاره انداز و تير بار ها و از فاصله نزديکتر ،آرپي جي 7 و تک تير اندازان تپه کله قندي را زير آتش گرفتند و با قطع تير اندازي بطور هماهنگ حمله به تپه صورت گرفت .با صداي تکبير ،اين بزرگترين فرياد رساي رزمندگان در جبهه ،بر بر فراز تپه کله قندي قرار گرفتيم و به شکرانه اين پيروزي سجده کرديم .اگر دشمن هنگام صعود ما به قله ،فقط چند عدد نارنجک د ستي استفاده مي کرد ،هم مي توانست پايگاه را حفظ کند و هم ،همه ما را شهيد يا مجروح مي کرد .ولي دست غيبي خداوند تبارک و تعالي و دعاي خير دوستان را پشتيبان خود مي دانستيم و دشمن علي رغم همه سر مايه گذاري که جهت اشغال کله قندي و پايگاه شور شيرين کرد ،در حفظ آن از کمترين امکانات و ابتدايي ترين تدابير استفاده ننمود .وقتي بر روي تپه ،صداي تکبير ما بلند شد ،ديگر رزمندگان نيز با صداي تکبير به پايگاه بر گشتند .در اين هنگام شهيد ،حاج يادگار اميدي که از قبل با توپخانه ،130 م م ارتش هماهنگ کرده بود ،بيسيم را روي فرکانس مخصوص قرار داد و نقشه را روي زمين ،داخل يک سنگر بدون سقف پهن کرد و با استفاده از سو سوي نور يک چراغ قوه کوچک و با استفاده از يک قطب نما از توپخانه ،تقاضاي گلوله منور کرد .بعد از چند لحظه منطقه همچون روز روشن شد .با مشاهده نيروهاي در حال فرار دشمن که حا لا از تير رس سلاحهاي سبک ما دور شده بودند ،پايگاه آنها را در مقابل پايگاه شور شيرين تا نزديک صبح ،با توپخانه در هم کوبيدند .با طلوع صبح صادق نماز صبح را به نماز جماعت خوانديم و سپس با ورود نيروهاي ژاندار مري و حضور چند تن از فرماندهان آنها تپه را به آنها تحويل داديم و پايگاه را به سوي ستاد عملياتي ترک کرديم .
در اين ارتباط ذکر دو نکته ضروري است :
اولا ،در حاليکه سپاه پاسداران تازه تاسيس شده و هنوز از ابتدايي ترين آموزش ها و امکانات بر خوردار بود و حتي براي گرفتن سلاح هاي انفرادي و مهمات آن مشکل داشتيم ،براي اولين بار ديدم که يک سپاهي (شهيد حاج يادگار اميدي )با تسلط کامل و مانند کسي که سالها تجربه داشته باشد ،از نقشه و قطب نما و بي سيم و راههاي هماهنگي و نحوه صحيح و سريع بکار گيري اين ابزار ها در آن موقعيت بحراني استفاده کرد .
ثانيا :نقشي که شهيدان صمد اسدي و يادگار اميدي ،در ايجاد هماهنگي با نيروهاي حاضر در منطقه داشتند ،تعيين کننده بود ،خصوصا پشتيباني توپخانه اي ارتش و اين نشانگر اين است که هر گاه نيروهاي جبهه انقلاب با همديگر وحدت داشتند .فتح و پيروزي قرين آنان بود .

چهارم آبان سال 1364 پس از سه سال ،گردان هميشه پيروز والفجر 5 ،يکي از گردانهاي حماسه آفرين و خط شکن تيپ 114 حضرت امير (ع)بود و بعد از عمليات مسئوليت پدافند جناح چپ ار تفاعات 230 را بر عهده داشت ،براي استراحت و سازماندهي به پشت جبهه منتقل و در روز 4/9/1364 در اردو گاه بانروشان مستقر گرديد .ابتدا تصميم بر آن بود به نيرو هاي گردان مرخصي داده شود ،اما از طرف فرماندهي گردان اعلام شد که در جلسه ي فرماندهي تيپ حضور داشته باشيم .
در جلسه حرف مسئولين اين بود که ما مي خواهيم قلب امام و فرماندهي کل قوا را شاد کنيم و اين شادي به ايثار و جان فشاني شما نياز دارد .ما قصد يک عمليات انهدامي داريم و اين عمليات بايد به دست رزمندگان پر توان انجام گيرد .
پس از سخنان جانشين تيپ ،فرماندهان حاضر در جلسه شور و حال ديگري پيدا کردند ،چون مدتي در جبهه ها عمليات صورت نگرفته بود .در سطح جهاني هم صاحب نظران نظامي اظهار مي کردند که ايران ديگر توان عمليات تهاجمي را عليه عراق ندارد و کار جنگ به نفع عراق تمام مي شود .براي مقدمات عمليات و شناسايي موقعيت ،به اتفاق برادران عازم منطقه ي شور شيرين شديم تا استحکامات و مواضع دشمن را بررسي نماييم .ورود ما به منطقه ،مقارن با اذان ظهر بود .وضو گرفتيم تا براي نماز ظهر آماده شويم .از طرف برادران اطلاعات عمليات به ما اطلاع داده شد که گروهي از مزدوران در نزديکي مواضع نيروهاي خودي مشغول شناسايي و کمين هستند .بلافاصله بدون خواندن مناز به اتفاق برادران به تعقيب آنان شتافتيم .در اين ماموريت فرماندهي ما بر عهده شهيد حاج يادگار اميدي بود که فرماندهي اطلاعات و عمليات تيپ نيز بودند .نيروهاي دشمن متوجه حضور ما شده و فرار کردند و ما تا ساعت 7 غروب در تعقيب آنها بوديم .به نزديکي پايگاه هاي دشمن رسيده بوديم .بر گشتن به پايگاه هاي خودي به علت بعد مسافت مشکل بود .تصميم گرفتيم نماز مغرب و عشا را همان جا بخوانيم .بعد از نماز ،به شناسايي منطقه ي مورد نظر پرداختيم .
ناگهان متوجه ستون نيرويي شديم که به طرف ما مي آمدند .شايد امداد غيبي الهي بود که نيروهاي عراقي از چند قدمي ما رد شده و در هواي مهتابي متوجه حضور ما نشدند .به طرف ارتفاعات بادام سفيد راه افتاديم .هوا تاريک شده بود .با زحمت زياد تقريبا 3 کيلومتر از مواضع دشمن دور شديم .ساعت 4 صبح بود .دو ساعت آنجا استراحت کرديم .هوا خيلي سرد بود .همان جا نماز صبح را خوانديم .قصد داشتيم قبل از روشن شدن هوا از منطقه ي دشمن خارج شويم اما بايد با احتياط حرکت مي کرديم تا در کمين گوش بر ها(يکي از وحشي ترين گروههاي ضد انقلاب که براي ارتش عراق فعاليت مي کردند) گرفتار نشويم .
حاج يادگار جلوتر از همه حرکت مي کرد .شيب ار تفاعات خيلي تند بود .زمان به کندي مي گذشت ،حاج يادگار با دست اشاره کرد گوش برها جلوتر از ما در بلندترين ارتفاعات مستقر شده اند .هيچ راهي براي نزديک شدن به آن جا وجود نداشت .ولي ما بايد ضربه هاي نهايي را به دشمن وارد مي کرديم تا قلب امام را شاد کرده باشيم .
به طرف دشمن حرکت کرديم اما راه نزديک شدن بسيار مشکل بود چون دشمن بلندترين قله ي منطقه را گرفته بود .با زحمت فراوان در ساعت 10 صبح خود را به دشمن رسانديم .با اولين شليک تير حاج يادگار ،در گيري آغاز شد. 45 دقيقه در گيري بر روي ارتفاعات بادام سفيد ادامه داشت .حاج يادگار مثل شير بر دشمن مي تاخت .همچون مالک اشتر يک جناح منطقه ي عمليات را پوشش داده بود .در 24 ساعت گذشته هيچ غذايي نخورده بود و عاقبت همچون مولايش امام حسين (ع)با لب تشنه و پيشاني شکافته توسط گلوله هاي آتشين دشمنان به شهادت رسيد .

سيد ماشاء الله رحيمي:
گروه ويژه تشکيل شده بود .يک گروه ويژه که از بهترين لشکر بودند .کار اين گروه تعقيب و از پاي در آوردن نيروهاي عراقي موصوف به" فرسان" بود . همان گوش برهايي که مدتي بود از عمق خاک عراق به پشت عقبه نيروهاي ما نفوذ مي کردند و ضربات بدي به نيروها وارد مي کردند .بيشتر اعضاي اين گروه از کردهاي وابسته به رژيم بعث بودند . کارشان شناسايي نقاط حساس و کمين کردن در پشت عقبه نيروهاي خودي بود .هر بار که نفوذ مي کردند ، تا ضرباتي وارد نمي کردند ، امکان نداشت که به عقب بر گردند .تا حالا چندين بار کمين زده اند و عده اي از بچه ها را شهيد کرده اند.
گوش هاشان را بريده اند و با خود برده اند .هر جفت گوش قيمت گراني دارد .هر جفت گوش پنجاه هزار دينار پول کمي نيست .گروه فراسان آن قدر سريع ؛ چابک و خطر ناک هست که آوازه وحشتشان تمام منطقه را گرفته است .تمام نيروهاي مستقر در خط به خوبي مي دانند که گروه فرسان از هر منطقه يا نقطه اي که بگذرد ، تا ضرباتي وارد نکنند ، امکان ندارد بر گردند .با دسته هاي ده نفري و بيست نفري وارد منطقه مي شوند ،از بيراهه ها وارد مي شوند و از همان جا ها دوبار ه به خاک عراق بر مي گردند .
براي همين بود که به دستور فرمانده لشکر محمد کرمي و ساير اعضاي فرماندهي ، يک گروه ويژه تشکيل داد که افرادش از بهترين گردان ها و گروهان ها انتخاب شده بودند .کار اين گروه تعقيب گوش بر ها و از بين بردن آنها بود .پانزدهم مرداد ماه 1363 بود که علي بسطامي از اطلاعات عمليا ت لشکر به مقر گردان آمد .قرار بودبه شناسايي منطقه آزاد خان کشته برويم .علي بسطامي فرمانده اطلاعات لشکر به دنبال رد گروه فرسان بود .من هم عضو گروه ويژه بودم و مي بايست ردي ،نشاني از آنها پيدا کنم .شب که شد چهار نفر از بچه ها را انتخاب کردم و به راه افتاديم .نرسيده به خط اصلي ، رو کردم به علي و گفتم :علي جان از خط اصلي عبور کنيم و بعد نمازمان را بخوانيم !
علي گفت :نه آقا سيد !اگه از خط پدافندي عبور کنيم جلويمان ميدان مين هست ، مي ترسم آنجا مشکلي پيش بياد و نتوانيم نمازمان را بخوانيم ، بذار همين جا نماز بخوانيم .
علي از بچه ها فاصله گرفت و رفت در يک گودي کوچک که آن طرف تر بود ، مشغول نماز خواندن شد .چند لحظه صداي گريه بلند شد .اول فکر کردم حتما يکي از بچه هاست ؛ اما بعد ديدم صداي هق هق زدن اوست که در داخل گودي بلند مي شود .تا حالا نديده بودم که علي گريه کند .آوازه شجاعتش را شنيده بودم ، بهم گفته بودند که هر لحظه اراده کند تا بيست متري سنگر بعثي ها مي رود و هيچ کس جلودار ش نيست ، شنيده بودم که چقدر با نيروهايش دوست و رفيق است ، اما نديده بودم که اين مرد ، اين آدمي که اين آوازه را به هم زده ، گريه کند .صداي گريه اش را به وضوح مي شنيدم .بي اختيار بلند شدم رفتم کنارش .دست به دعا بود :خدايا مي خواهم مجرد شهيد شوم !خدايا امشب ماموريت مهمي در پيش داريم ، خودت کمک کن که با سر بلندي اين ماموريت را انجام بديم !خدايا اگر قرار است مشکلي ، خطري پيش بيايد ، آن را تنها نثار من کن !
چه حالي داشت !بي آنکه خلوتش را به هم بزنم از کنار چاله بلند مي شوم .مي آيم پيش بقيه .نمازش را که خواند به گروه ملحق شد . خودش بلند مي شود و براي بچه هاي چاي درست مي کند .غذا را خودش بين نيروها تقسيم مي کند تا کسي بلند مي شود که کاري انجام دهد ، التماس مي کند که بنشيند تا او همه کارها را انجام دهد .
هميچ باورم نمي شود . مسئول اطلاعات عمليات لشکر با آن نام و آوازه اي که به هم زده بود ، طوري رفتار کند که همه را به شگفتي وا دارد .
شام که خورده شد ، راه مي افتيم .از خط پدافندي بعثي ها مي گذريم و با عبور از همان جاده کمربندي عراقي ها که تمام منطقه را به هم وصل مي کند ، مقرهايي را که در مناطق خزينه و شهابيه است شناسايي مي کنيم .علي جلو دار است .تا قبل از عبور از خط پدافندي پشت سر نيروها حرکت مي کرد ، اما همين که نزديک خط اصلي مي شويم ؛ خودش جلو مي افتد .من اولش مخالفت مي کنم .
تو که تا چند لحظه پيش پشت سر همه بودي چطور شد که حالا جلودار مي شوي !
علي گفت :من بايد جلودار باشم !
گفتم :نه ، من بايد جلودار باشم ، وجود تو براي لشکر خيلي اهميت داره !
علي گفت :تو را به خدا اذيت نکن !
و جلو تر از هم راه مي افتد .کار شناسايي تمام مي شود اما ردي از گروه فرسان نيست .فقط مقرهاي جديدي که در منطقه ايجاد شده ، توجه علي را بر مي انگيزاند .انگار عراق مي خواهد در منطقه آماده مي شود .
گروه فرسان وحشت عجيبي در منطقه ايجاد کرده بود .کسي به درستي اطلاعي از سازماندهي و چگونگي کار و برنامه شان نداشت .

مدتي بود که در برابر اين گروه ، به دستور فرمانده لشکر 11 امير المومنين و فرمانده عمليات لشگر غلام ملاحي گروه ويژه اي تحت عنوان گروه ضربت تشکيل شد که کارش تعقيب و از بين بردن اعضاي گروه فرسان بود . هواي داغ مرداد ماه 1363 و آن دشت هاي سوزان و ملتهب مهران و چنگوله بد جوري آدم را کلافه مي کرد .چند قدم که راه مي رفتي ، عطش طوري جلوه مي کرد که انگار سالهاست آبي ننوشيده اي .درست مثل خود دشت . مثل همين خاک گرم و سوزان که هر چه آب ؛، روي آن بريزي اصلا نمودي ندارد .باز هم لب تشنه و تاول زده است .
هجدهم تير ماه شصت و سه بود که غلام فلاحي فرمانده عمليات لشکر دستور داد که براي کسب اطلاع از وضعيت دشمن در منطقه ، هر طوري شده بايد اسير بگيريم .غلام چيزي خواسته بود که بعيد به نظر مي رسيد .همه اش دنبال چگونگي تشکيل سازمان گروه فرسان يا آن گوش برهاي لعنتي بوديم .بايد مي دانستيم که اينها کي اند و چطور سازماندهي و هدايت مي شوند و چگونه خود را به عقبه نيروهاي ما مي رسانند و از آنجا ضربه مي زنند .تا حالا چند بار جلوي راه بچه ها کمين کرده بودند و عده اي شان را شهيد کرده بودند .تنها چيزي که مي دانستيم اين بود که آنها کرد هستند ، همين .
يک ماه گذشت .
يادگار اميدي فرمانده اطلاعات عمليات بود . من هم مسئوليت گروه ديگري از بچه ها را به عهده داشتم .هواي گرم مرداد ماه شصت و سه آدم را کلافه مي کرد .اما در پوشش همين گرما و هواي دم کرده گوش برها از خط عبور مي کردند و مي آمدند پشت سر نيروهاي خودي و آنجا کمين مي کردند .مدتي بود که بد جوري منطقه را نا امن کرده بودند .آوازه وحشت و قدرتشان در همه جا پيچيده بود .بيش از همه از منطقه "سر خر" عبور مي کردند .
انگار آنجا مرز سفيدي بود که هيچ خطري تهديدشان نمي کرد .خوب جايي را انتخاب کرده بودند ."سرخر" با آن هم شيار پيچ در پيچ ، توي روز روشن آدم را به هراس مي انداخت ، چه رسد به اين که نا امن باشد .دل شير مي خواست که بتوان به راحتي از آن عبور کرد.
به خصوص زير حرارت و گرماي مرداد ماه که افتاب عمود بر پيکرت تازيانه آتش بزند .اما تحت هر شرايطي مي بايست بر اساس دستور لشکر ، هم به دنبال گوش بر ها مي گشتيم ؛ هم از عراقي ها اسير مي گرفتيم .حاج يادگار آمد و نيروها را توجيه کرديم .نيروها به دو گروه تقسيم شدند که مسئوليت يک گروه با حاج يادگار بود و مسئوليت گروه دوم با من .
غروب روز دوشنبه هفدهم مرداد ماه بود که راه افتاديم .از جاده آسفالت مهران –دهلران گذشتيم و هفده کيلو متر به عمق خاک عراق نفوذ کرديم تا به منطقه "ته ليل" رسيديم که حايل بين مهران و دهلران بود. بر روي ارتفاعات "ته ليل" عراقي ها يک پايگاه زده بودند .پشت سر ارتفاعات ، تپه اي بود که تير بار دوشکا را روي آن مستقر کرده بودند .تير بار جايي قرار گرفته بود که هر جنبنده اي که قصد نفوذ از آن سمت را داشت ، جان سالم به در نمي برد .پايگاه جاده مواصلاتي نداشت و براي همين تدارکات نيروهاي عراقي با قاطر صورت مي گرفت .اهميت آن نقطه در اين بود که روي بخش وسيعي از منطقه ديد و تير کامل داشت .عصر بود که دو نفر از عراقيها در حالي مشاهده شدند که با قاطر براي پايگاه آذوقه مي بردند .
يادگار گفت :بايد هر طوري شده پايگاه را دور بزنيم و محاصره شان کنيم !
گفتم :فکر خوبيه !اما بايد با نهايت دقت اين کار انجام بگيره !
همه اش به اين فکر مي کرديم که چطور يکي از آن سربازها يا درجه دارهاي بعثي را زنده بگيريم ..اين مهمترين هدف بود و برنامه بعدي هم تعقيب و به دام انداختن گوش بر ها بود .
بين پايگاه و تپه اي که تير بار دوشکاي بعثي ها روي آن مستقر بود ، شياري بود که هر موقعيتي را به هم متصل مي کرد .قرارشد کاظم فتحي زاده به اتفاق چند نفر ديگر از بچه ها در ميانه شيار ؛ يعني همان جايي که عراقي ها با قاطر تدارکاتشان را انجام مي دادند ، کمين بزنند .
کار سختي بود .گرماي هوا و التهابي که از زمين بخار مي شد امکان فعاليت چنداني به آدم نمي داد .اما چاره اي نبود .به هر نحو ممکن و تحت هر شرايطي بايد کار را مي کرديم .هدف گرفتن اسير بود .کسي که بتوان تازه ترين اطلاعات را ازش کسب کرد .
اين براي فرماندهي لشکر و قرار گاه مهم بود .کار بايد طوري صورت مي گرفت که تا آنجايي که امکان داشت درگيري به وجودنيايد.
چند نفر از افراد به عنوان گروه گشتي به طرف نقاط در نظر گرفته شده حرکت کردند .مي بايست قبل از هر اقدامي از آخرين وضعيت پايگاه ها اطلاع پيدا مي کرديم .افراد گروه گشت چند ساعت بعد از گشت خسته بودند و نوعي نگراني و ناراحتي در چهره شان هويدا بود .
به کاظم فتحي زاده گفتم :چي شده ؟چرا ناراحتين ؟
کاظم گفت :لو رفتيم !؟
حاجي يادگار گفت :چي گفتي ؟!لو رفتيم ؟
سر گروه گفت :متاسفانه عراقي ها متوجه حضور ما در منطقه شدن !
گفتم :چطور ممکنه !؟ما که نهايت دقت را کرده ايم !
حاجي يادگار گفت :حالا چه کارا کردين !؟
سر گروه گفت عراقي ها در همان مسيرهاي که رفت و آمد داشته ايم ، کمين گذاشته اند !
حالا پايگاه هاي بعثي ها کاملا آماده و هوشيار بودند .هيچ چاره اي نبود .هر طوري شده بايد کار را يکسره کنيم .بايد ، بايد يکي از آن بعثي ها را به اسارت بگيريم .بايد مي رفتيم و کاري مي کرديم .سي و هشت نفر از آنها آماده شدند .شب از راه رسيده بود و جز من و حاجي يادگار و آن چند نفر افراد گشتي بقيه نيروها نمي دانستند که عراقي ها از حضور ما در منطقه مطلع شده اند و در آماده باش کامل به سر مي برند . قرص ماه از آسمان پرتو افشاني مي کرد و سطح زمين را نور باران کرده بود .شب که مهتابي باشد براي عمليات يا تک شبانه زياد مناسب نيست .اما چاره اي نبو د .
نيروها را از مسيري عبور داديم که تنها يک باريکه راه از ميانه آن مي گذشت بقيه مسير يا پرتگاه بود يا صعب العبور .
کاظم فتحي زاده جلو دار ستون بود . پشت سرش من بودم و حاجي يادگار و بقيه نيروها هم پشت سر . ستون داشت به جلو حرکت مي کرد که به ناگاه سر و کله چند نفر از عراقي ها در جلوي ستون ظاهر شد .باريکه راه بود و هيچ راه بر گشتي وجود نداشت .
پايين پرتگاه بود و قسمت بالا هم صخره اي و صعب العبور .کم کم سر و کله چند نفر ديگرشان هم پيدا شد .آنقدر نزديک و ناگهاني اين اتفاق افتاد که افراد گروه با عراقي ها ادغام شد .شب مهتابي سطح زمين را مثل روز روشن کرده بود .کاظم مکثي کرد و گفت :حالا چکار کنيم ؟گفتم بخوابيد روي زمين !
کاظم خيز برداشت و تمام ستون سر و سينه را به خاک چسباند .به همان حالت سينه خيز مسير آمده را دوباره بر گشتيم .
به بقيه افراد گروه گفتيم که قضيه چيه .خود را به شياري رسانديم که در ابتداي باريکه راه بود .داخل شيار که شديم ، افراد همگي جمع شدند .به همه گفتم که قضيه چيست و چرا بر گشتيم .مايي که تا همين چند لحظه پيش در چنگال نيروهاي عراقي بوديم ، به طرز شگفت آور و اعجاب انگيزي از دامشان بيرون آمديم .يعني آنها ما را نديده بودند ؟يا نه ، ما را ديده اند و حتما چهار سمتمان را محاصره کرده اند ؟
حاجي يادگار گفت :از داخل همين شيار با لا بريم و بعد محاصره شان کنيم !
گفتم :باشه اين کار را مي کنيم !
از ميان شيار رو به سمت با لا حرکت کرديم و بعد به جايي رسيديم که با لا تر از همان نقطه اي بود که همين چند لحظه پيش چند نفر از عراقي ها را آنجا ديده بوديم .افراد گروه تقسيم شدند و بالاي سرشان موضع گرفتند .حالا باريکه راه کاملا در زير دست قرار گرفت و پايين آن هم پرتگاه بود .به نظر مي رسيد که عراقي ها محاصره شده اند .در زير نور شب مهتابي باز سر و کله دو نفرشان در نزديکي باريکه راه خودنمايي مي کرد .حالا وقتش بود . عمليات بايد سريع و برق آسا انجام بگيرد .
فرمان آتش صادر شد و در گيري سختي در گرفت .حمله سريع و برق آسا بود .عراقي ها هيچ فکرش را نمي کردند که به دام بيفتند .
درست همان دامي که آنها از قبل براي ما تنيده بودند ، خودشان در آن گرفتار شدند .زير نور ماه، تيرهايي که شليک مي شد و آن پايين بر سر عراقي ها پايين مي آمد جلوه قشنگي به پا کرده بود .صداي نعره سربازان بعثي به گوش مي رسيد که خودشان را به پايين پرتگاه پرت کردند .بچه ها هر چه مهمات و نارنجک و آرپي جي بود روي سرشان ريختند .ديگر از سوي عراقي ها تيري به آن صورت شليک نمي شد .چند نفر از افراد ديگر گروه پايين رفتند و چند لحظه بعد در عين ناباوري سه نفر را در حالي که به اسارت گرفته بودند ، با لا مي آمدند وضعيت يکي شان وخيم بود .طوري که چند لحظه بعد هلاک شد .يکي ديگرشان پايش شکسته بود .مدام از طريق بي سيم صدايمان مي کردند ، اما به حاجي يادگار گفتم جواب شان را ندهد تا کار را يکسره کنيم .حاج محمد کرمي فرمانده لشکر ، کورش آسياباني فرمانده قرار گاه، محمد کرمي فرمانده قرار گاه و غلام ملاحي همگي منتظر تماس ما بودند .مدام حاج کرمي از پشت بي سيم داد مي زد که چي شده ؟شما کجا هستيد ؟آيا به مقصد رسيده ايد يا نه !؟اما اول جوابش را نداديم تا کار يکسره شد .حالا وقت بر قراري تماس بود . .به فرمانده لشکر و بقيه گفتيم که عمليات با موفقيت انجام گرفته و کادوي بچه هاي گروه ضربت هم در اولين فرصت ممکن تقديم شان مي شود .


عبادت نردبان قرب و معراج انسان است

کو ه ودريا ودرختان همه فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبري
وقتي که در پيشگاه خدا مي ايستي و چهره بر خاک مي سايي و قامت و غرور را در محراب خضوع در هم مي شکني و تازيانه کرنش را بر اندام خود نمايي فرود مي آوري،شايستگي عبادت مي يابي .بدان که تابنده نشوي ،آزاد نخواهي شد .در آستان خداوند هر که تسليمتر است مقربتر است .بندگي خدا تو را از بند بندگي بندگان مي رهاند .اگر در پيش او به تعظيم خم شوي در برابر قدرتهاي ديگر سر فرود نخواهي آورد .خواجه عبد الله انصاري مي گويد :الهي چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر ،و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر .
وقتي خدا را بشناسي و به عبادتش بايستي و جود ناچيز و حقير خود را با حقيقت بزرگ هستي پيوند زده اي ،نيايش تو اتصال ضعف مطلق به خداست و رابطه ممکن با واجب . جهان ،محراب وسيع عبادت است و تمام کارهايت از نماز و روزه و ذکات و جهاد گرفته تا درس و کار و کشاورزي و توليد و کسب ،اگر جهت خدايي داشته باشد عبادت محسوب مي گردد .عبادت و بندگي ،تسليم شدن محض است .ببين در برابر چه کس و چه چيز تسليم کامل و اطاعت محض و سرا پا گوشي ؟
هوا پرستي ،يا خدا پرستي ،عبادت خود مي کني ؟يا عبادت خدا ؟خداوند بزرگ فلسفه آفرينش جن و انس را عبادت مي داند .
علي (ع) عبادت و زهد بي علم را خسته کردن مي شمارد .پيامبر (ص) عبادت عاشقانه را بر تر مي داند .امام صادق (ع) عبادت دنيايي را موجب بهرمندي در آخرت بيان مي کند .
گفت پيغمبر رکوع است و سجود بر در حق کوفتن حلقه وجود
شهيد مطهري ،عبادت را نردبان قرب و موجب تعالي روان و پيروزي روح بر بدن و ارزش نيروهاي ملکوتي انسان مي داند .شهيد محمد باقر صدر ،عبادت را زبان عملي تمايل به خدا پرستي و پاسخ به نياز هاي ثابت انسان در رابطه با سازندگي فردي و اجتماعي مي شمارد .
استاد محمد تقي جعفري ،نيايش را انس گرفتن غربت مرگبار انسان با جهان هستي مي شمارد .وقتي که دنيا همه در تسبيحند ،وقتي که بر گ گياهان همه ذکر خدا مي گويند ،وقتي که کل جهان در برابر اراده خدا مطيع و رام است ،حيف نيست که انسان ،کمتر از گياه و آب و باد و حشرات و پرندگان باشد ؟اگر مي خواهي با ناموس آفرينش و نظام هستي هماهنگ باشي بايد به عبادت روي آوري .دل به خدا و تن به راه او بسپاري .آنچه را که گفته انجام دهي ،جز رضاي او نطلبي و جز قانوني را نپذيري .جز براي اوکاري نکني و تن و جان و جسم وروان را پاک سازي و در خدمت او قرار دهي .دهان را که الله مي گويي ،پاکش نگهدار .همچنان که هنگام روي آوردن به نماز دست و روي را مي شويي دست و جان را از آلايش دنيا زدگي هم بشوي و روي دل را از چرکهاو تعلقات پاک کن و پاي رفتن را از بند وابستگي برهان .با عبادت ،روح انسان آرامش يافته و تکيه گاه مي يابد .

شهادت ،اشتياق رسيدن به لقا ءالله
ملتي که شهادت را براي خودش فوز مي داند و مي رود به دنبال شهادت ،اين را نمي شود با توپ و تانک جوابش را داد .امام خميني .
بايد چگونه مرد تا جاودانه زيست ؟آنچه تو را از مرگ مي ترساند خرابي خانه آخرت است .آنچه انگيزه چنگ زدن تو به زمين و خاک و ثروت و دنيا مي شود خالي بودن دست تو از سرمايه هاي جاوداني آن جهان است .
هنگامي که راوي از امام سوال مي کند که يابن رسول الله ،چرا از مرگ مي ترسم ؟حضرت در پاسخ مي فرمايد :براي اينکه براي آن دنيا چيزي نفرستادي و خانه آخرت تو خالي است .طبيعي است که هيچ کس دوست ندارد که از خانه آباد به ويرانه کوچ کند و از منزلي پر از اسباب و وسايل زندگي ،به اقامتگاهي خراب و بي وسايل نقل مکان کند .آمادگي براي مرگ، شوق ديدار آن سراي را لازم دارد و گر نه چنانچه انبان از عمل صالح تهي باشد پاي رفتنت نخواهد بود و شوق پرواز د رآن ديار را نخواهي داشت .به شهادت سوگند که مردم از مرگ درهراسند و آن را غولي هراس انگيز مي پندارند .به اين علت که اميدي روشن به پس از مردن خويش ندارند و ترسانند .وگرنه:
آن شيعه پاک انديشي ، زگفتار خدا و زکردار علي ، گشته دريا دل و غران و صبور ، چه هراسيش از مرگ ؟ يا که از کشته شدن ؟
مگر امام حسين (ع) در عاشورا هر لحظه که به شهادت نزديکتر مي گشت ،بر افروخته تر نمي شد و چهره اش گل نمي انداخت ؟آن کس که شهيد عشق است ،هر لحظه آماده رهايي و پرواز است .
جان عزم رحيل کرد ،گفتم که مرو گفتا چه کنم ،خانه فرو مي ريزد
وقتي عملت صالح است هميشه شهيدي ،هميشه آماده رفتني .آنگاه نسبت به آخرت نه اکراه ،بلکه اشتياق داري .و در دل تو نه رهبت که رغبت خواهد بود .شهادت براي رفتن به ماندن است .يافتن بقا در فناست ،رسيدن به حضور دايم به بهاي غياب موقت است .آنگاه که بداني آخرت باز تاب عقيده و عمل تو مي باشد .آنگاه که بداني در آنجا محصول زراعت اينجا را خواهي چيد ،آنگاه که بداني آخرت فرصت درويدن کاشته دنياست .در آن هنگام ،عمل تو ،تو را نسبت به مرگ و نقل مکان و کوچ به آن سرا مشتاق يا ترسان خواهد کرد . گندم از گندم برويد جو ز جو .اگر در اينجا همه طاعت و اخلاص و ايثار و حق طلبي و خدا جويي بايد به عشق پاداش هاي بزرگ آخرت ،عاشق مرگ و مشتاق شهادت باشي .چرا که مرگ تو را به محبوب نزديکتر مي کند و فاصله رااز ميان بر مي دارد .
من رشته محبت خود از تو مي برم شايد گره خود به تو نزديک تر شوم
ولي اگر اينجا آنچه کرده اي همه گناه و نافرماني و فساد بوده است به چه اميد آهنگ هجرت خواهي کرد و راه رحيل در پيش خواهي گرفت ؟خدايي بودن و خدايي زيستن و خدايي مردن تو را به کوچ آخرت مشتاق مي کند .چرا که آنجا نعيم مقيم و خلد برين و بهشت جاويد و رضوان الله در انتظار توست .انبياء آمده اند تا تو را با مشتاق ،به آن خانه ببرند نه کشان کشان ،بايد خود با کشش و جذبه بشتابي ،نه ترسان که اميد وار ،و نه خايف که عاشق .اگر آن جهاني بودي هر لحظه اشتياق رفتن داشتي و اگر مامور نبودي که اينجا بماني يک لحظه درنگ نمي کردي .مگر پيشواي راستين امام علي (ع) نمي فرمود که مومن به مرگ مشتاق تر از فرزند به پستان مادر است ؟مگر وقتي محراب کوفه از خونش رنگين شد فرياد رستگاري بر نياورد و «فزت و رب الکعبه »نگفت .شهادت بهترين مرگ است اگر مرگش بناميم که «ان خير الموت القتل »مرگ خونين .

بسم الرحمن الرحيم
آن چنان که شايسته است در برابر عقيده و ايماني توحيدي ات جهاد کن که زندگي واقعي چيزي جز ايمان و مبارزه در راه آن نمي باشد . سرور شهيدان امام حسين (ع)
سالها منتظر و آرزومند بودم تا خداوند مرا توفيق و توان بخشد که در راهش مسلسل به دست گيرم و بر عليه باطل پرستان برزمم و سايه شوم آنان را از فراز مرغزارهاي اين سرزمين اسلامي دور سازم .بزرگترين آرمان من اين بوده است .که سر انجام در اين نبرد شهيد شوم و انگاه روحم در کالبد کبوتري سبز و از مست از باده عشق خدا ،به سوي پروردگارم به پرواز در آيد . اينک چنين زماني فرا رسيده است و من به آغوش گرم سنگرهاي آتشين جهاد مي شتابم تا با ريختن قطرات خونم افق خونين انقلاب اسلامي را خونين تر سازم .در چنين غروب دلگيري که جز وحشت جنگ ،هيچ چيز ارمغان باد نيست ،اين راه دراز را بر گزيده ام .در کوه و دشت و در ميان پيچ و خم جاده هاي کوهستان ،بسان تشنه اي دلخسته حقيقت را جستجو مي کنم .چهره غمناک روستاها ،فقر حاکم بر خانه هاي گلين و دود تيره ستم به مردم در جاي جاي اين خاک جنگ زده به چشم مي خورد ،و حصار ويران آباديها و سر نوشت نامعلوم توده هاي مظلوم نيز شاهد روند مبارزه اند .
اين مسيري است که هر کس وظيفه دارد به پيمايد .محرومين و مظلومين را ببيند ،جنگ توده هاي مستضعف را شاهد باشد و بر فقر حاکم بر آنان گواهي دهد .پروردگارا !به ما توفيق عطا کن که در اين زمان حساس که پنجه هاي دشمن در خون ورگ توده هاي مستضعف فرو رفته است و بجز سرخي خون رزمندگان وشهيدان کور سويي نيست ،بتوانيم به قلب واقعيات و حقايق راه يابيم و از اين طريق حرکت توده هاي مسلمان را توان بخشيم .پرودردگارا ابرها را از برابر ديده ها شک و شبهه کنار زن وبر دلهايمان پرده هاي ترديد و کور دلي روا ندار و ناپديد گردان باطل را از نهادهايمان و پايدار کن حق را در باطنهايمان .خدايا !دست ما را در مبارزه با ظلم توانا کن و به زبان ما در برابر دشمن قدرت گفتار بده .
غرض آن زندگي باشد که در آن جز تب و تاب جهاد پيشتازان شهادت ،از زلال چشمه ايمان نمي جوشد و حرف آخرم اين است که من با هر رگ و بندم مي گويم :ان الحياه عقيده و جهاد و با هر تار و پودم و با هر قطره خونم و گرمي نفسهايم . با هر حرف اشعارم ،با هر جذبه روحم ،با هر لحظه عمرم ،درون معبر اين زندگي تسبيح مي گويم و در پاک و زلال چشمه جوشان موجش وضو مي سازم و در مهتاب محرابش نماز صبح مي خوانم اين سان زندگي را عشق مي ورزم .
بعضي از مردم بنده دنيا هستند و دين تنها لق لقه زبان آنهاست ،مادام که دين و مسائل زندگي آنان را تامين کند گرد آن مي گردند و هنگامي که به ميدان آزمايش خدايي در مي آيند ؛شمار آنها کم مي شود .
ما زنده از آنيم که آرام نگيريم
موجيم که آسودگي ما عدم ماست
ساحل افتاده گفت گر چه بسي زيستم
هيچ نه معلوم شد آه که من چيستم
موج زخود رفته اي تيز خراميد و گفت
هستم اگر مي روم گر نروم نيستم
آنهايي که به هر ذلتي تن مي دهند تا زنده بمانند ،مرده هاي پليد و خاموش تاريخند .«آنان که گستاخي آن را نداشتند تا مرگ سرخ را انتخاب کنند ؛مرگ سياه و ذلت بار به سراغ آنان خواهد آمد .حضرت علي (ع) مي فرمايد :مرگ
يا بنده اي است که نه گزيده اي را مي شناسد و نه پاينده اي را .سرور شهيدان امام حسين (ع) زندگي را عقيده و جهاد مي داند و بقا را در فنا مي جويد .او شهادت را حضور جاودانه در تاريخ مي شناسد و مرگ را براي فرزندان آدم همچون گلوبندي بر سينه دختر جوان مي بيند .چنانچه مي فرمايد: آنچنان که يعقوب به فرزندش يوسف مشتاق بود من نيز مشتاق شهادتم .
دل بر جهان نبند که اين بي وفا عروس
با هيچ کس به محبت شبي سر نکرد
و سخني هست با شما اي برادران سپاهي و ارتشي و بسيجي و بهتر بگويم اي درياي بيکران انسانهاي مسلمان ستمديده .به پا خيزيد و با يک دست قرآن و با دست ديگر سلاح به دست بگيريد و از حقوق و شرف خود تحت رهبري زعيم عاليقدر و قائد اعظم ،اين نعمت بزرگي که خداوند پس از چهارده قرن به شما مسلمانان ارزاني بخشيده (يعني امام خميني )دفاع کنيد و حق خود را از ابر قدرتها و زور گويان تاريخ بستانيد .امروز دفاع از قرآن و کشور بر همه واجب است .در اسلام هيچ کس حق ندارد مسئوليت جهاد را از خود سلب و به ديگري واگذار کند .چه اينکه چنين شخصي تکليفش بر زمين باقيمانده است و در پيشگاه خداوند نه تنها عظمت و کمال پيدا نخواهد کرد که مواخذه خواهد شد .پدرم !مي دانم که فراغ من بار گراني بر دوش تو نهاده است .اما اين را هم مي دانم که قامت استوار و مردانه تو را ،تاب و توان بيش از اين است .چرا که پيش از اين حلم و شجاعت تحسين بر انگيزت را در عمليات والفجر 1 ديدم که چگونه پرچم سبز و توحيد را بر دست داشتي و پيشاپيش گردان از همه سبقت مي گرفتي و با صداي بلند اين شعر را مي خواندي :
هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
هر که دارد سر همراهي ما بسم الله
پدرم !خوب مي دانم که با رفتن من تو با آن غيرت و مردانگي ات از پاي نخواهي نشست و ناتواني جسم و کهولت سن ،تو را از پاي در نخواهد آورد و چون آن مسلم بن عوسجه و حبيب بن مظاهر به ميدان رو خواهي آورد تا سرخي خون من و ياران مرا پاس داري و پرچم خون رنگ قياممان را در دستان پينه بسته خود همچنان افراشته داري .
به خاک ار چکد خونم از قلب پاک خميني خميني نويسد به خاک.
سردار شهيد حسن امام دوست 


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان ایلام ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 143
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
حميد رضا دستگير

 

در دهانش هميشه چيزي شبيه طعم خدا جاري بود .مدام زبانش در تراوش کلماتي بود که بوي عصمت و مزه ي معنويت مي داد .چقدر اين کلمات طعم کرامت و بزرگي مي داد ؛چقدر اين آيات نور افشان ،عطر عشق و عظمت آسماني مي دادند ،هميشه هم اين طور بود .راه که مي رفت ،از رفتن که مي ايستاد ،و گاه که مي نشست ،مدام اين طعم تربناک در دهانش بوي بهار وصل مي داد .بوي اجابت و آرامش ؛چيزي شبيه شهد شيرين از خود رفتن و به او رسيدن .در خلوت خاکريزها انگار کسي از درون به او نويد مي د اد ،نويد وصل ،و او بارها راه افتاده بود و به ابتداي آن دروازه رسيده بود ،و به چشم خود ديده بود که در گستره ي آن فضاي وسيع و نامتناهي چه سرها که پر از سوداي سبکباري و چه دلها که لبريز از ذکر زيبايي بودند . او آرام آرام ،در پس خلوت خاکريز ها ودر کناروصل هاي مبارکي که با رقص خون رقم مي خوردند، لب باز مي کرد و مي خواند :الذي خلق الموت والحياه ليبلوکم اليکم احسن عملا .و باز زير لب زمزمه مي کرد و مي گفت :اوست خدايي که مرگ و زندگي را آفريد تا بيازمايد تان که کدام يک از شما نيکوکارتر است .و باز دل مي سپرد به آن وسعت بي کران که شکوه حضورش را در دل و جان حس مي کرد .گاه به ياد مي آورد که در سالي از همين سالها ،درست سا ل 1345 بود که چشم هايش به باور به دنيا آمدن رقم خورد و چه روز ها که در بستر زمان سپري کرد و کم کم پاهايش حس راه رفتن بر ضربان زمين را لمس کرد و به دنياي دانايي پاي نهاد .هنوز پنج بهار را پشت سر نگذاشته بود که دستش از دامن پر مهر مادرش کوتاه شد .ديگر از حضور آن همه مهرباني و آرامش خبري نبود .سايه ي فقرداشت بر شانه هاي خانواده آوار مي شد .اما انگار حضور مادر در فضاي خانه حس مي شد .انگار او بود که گهگاه صدايش مي زد :حميد ،پسرم !توکلت به خدا باشد .درست حس مي کرد، خود مادرش بود که بهش قوت قلب مي داد .مدام مواظبش بود و هر از گاهي صدايش مي زد .کمتر احساس تنهايي و غربت مي کرد .اين حضور پر حلاوت و شيرين ،در برابر آن همه سختي و تنهايي به او اميد و نيرو مي داد . مثل هم سن و سالانش در روستا به شباني روي آورد .مدتي گذشت وحالامردي شده بود مقاوم و صبور و پرتلاش و اميد وار .درس مي خواند .به مدرسه مي رفت و گاه که از مدرسه بر مي گشت ،کتابي به دست مي گرفت و به همراه گله به دامن کوه و دشت پناه مي برد .در خلوت آن دشتها ،در سايه ي آن درختها و در پناه آن کوهها ،مدام مي خواند .معني دانايي را حس مي کرد و هر آنچه را ياد مي گرفت به ذهن سيالش مي سپرد . ديگر بار آن همه فقر و سختي ،او رااز رسيدن به راه هاي روشني باز نمي داشت .درست بر خلاف جريان رودخانه حرکت مي کرد .هر چقدر مشکلاتش بيشتر مي شد ،او مقاوم تر و استوار تر قد علم مي کرد .
حا لا به سن جواني رسيده بود .سالهاي سخت و سنگين فقر را پشت سر گذاشته بود .اين سالها ،در بلاي اين همه لحظه هاي رها شده در باد ،هيچ اتفاقي نيفتاده بود که در دام گناه و هوس بيفتد .انگار کسي او را مدام راهنمايي مي کرد ، جهت هاي روشني را نشان مي داد و او راه افتاده بود و درست در ابتداي دروازه هاي نور قرار گرفته بود.هيچکس فکرش را نمي کرد که روزي او در قامت مردي پاک و استوار در ابتداي دروازه هاي روشنايي بايستد ، فرياد بزند و بگويد :به دام گناه نيفتيد .و اين را با تحکم خاص بيان مي کرد .از بيهوده زيستن گريزان بود .حتي در بين انقلاب ،بارها ديگران رابه صفوف انقلابيون دعوت کرده بود و بر عليه سايه هاي ظلم و زور شعار داده بود .توي در توي مدرسه بارها ديده بودند که با شور و سرور دستاوردهاي انقلاب را به ديگران باز گو مي کند .همين عشق و احساس او را به حضور در کميته هاي انقلاب سوق داد و چندي بعد جوان دلربا و برومندي را ديده بودند که تن پوشي سبز به تن دارد و آرمي از آن پنجه هاي قدرت ايمان جهان را به عشق و عدالت و قيام بر عليه ظلم و ستم دعوت مي کرد .چقدر اين لباس ها بر قامت رعنا و آن چهره ي دوست داشتني اش مي آمد .چقدر زيبا و آسماني شده بود آدم حظ مي کرد که مدام نگاهش کند. او در جايي بايستد و به کرانه هاي دور دست چشم بدوزد و هي نگاهش کني و ببيني که امتداد نگاهش در کجاي آسمان گره مي خورد ،حالا سرباز سبز سربداري شده بود .دلش ،دستش ،وجودش پر از شور رسيدن بود . رسيدن به جايي که هميشه مسير آن گام گذاشته بود و داشت به پيش مي رفت .
صداي انفجار مي آمد صداي توپهاي ترس و تجاوز .دوستش به زير زنجيرهاي قهر و قساوت پر پر شده بود .بوي باروت آبي آسمان را پوشانده بود .خاک پر از زخمهاي گلگون غريبي بود .همه جا را گرفته بود .تانکها مدام تير شليک مي کردند .از دهانه تفنگها آتش و خون مي باريد .توي شهر بلوا شده بود .همه جا با صداي بلند مردم را به مبارزه و حضور در ميدان جنگ دعوت مي کرد. گروه گروه از نيروها داشتند راهي ميداني مي شدند ،که دشمن در آن معرکه گرفته بود. از همان روزي که اين تن پوش سبز را پوشيده بود .مدام منتظر کسي بود که صدايش بزند :حميد !حميد جان !راه بيفت تا برويم .و راه افتاد ،درست مثل ديگر بچه هاي رزمنده راه افتاد توي ميدان جنگ .ميان آن سنگر ها و خاکريزها شور و سرور ،عاشقانه مي وزيد .درست مثل دلباخته اي که در صحنه ديدار وجودش را به پاي ياري مي ريخت .مي رزميد و عاشق پرواز کردن بود .اما انگار حجم آن سنگر ها و خاکريزها گنجايش پرواز او را نداشتند .حميد جاي بيشتري را مي خواست .جايي گسترده و بزرگ که بتواند پشت سر هم بال بزند و بعد به اوج پر بکشد .ديده بودند که توي ارتفاعات ميمک ،ميان آن دره ها و تپه هاي پيچاپيچ چگونه جواني که تن پوش عشق پوشيده بود ،در حين رزم سراز پا نمي شناخت، انگار در دنياي ديگر سير مي کرد .توي دشتهاي گرم و سوزان شوش مردي را ديده بودند که در گستره دشت ،دردها را به جان مي خريد و دشمن را به زانودر مي آورد. درارتفاعات کردستان جوان زيبا و رعنا را ديده بودند که بر اوج اجابت پر مي زند و مدام نگاهش به آسمان بود .در دل دشتهاي مهران ،ميان قربتهاي قلاويزان دستهاي جواني را نظاره کرده بودند که مدام تشنه آغوش کهکشان بود . او را ديده بودند که در دل شب زمزمه هاي عاشقانه اش در گوش زمان جاريست ونمازش شبيه نور ستاره هايي است که گرداگرد ماه حلقه زده اند .از نماز که فارغ مي شد آسمان را نگاه مي کرد و آن همه ستاره درخشان که بر سقف آن آويزان بودند چقدر دوست داشت که در دل آن اوج آن فضاي لايتناهي خانه اي داشته باشد و فضايي که بتوان در آن تمام عصمت عشق را در آغوش گرفت .گاهي به مرخصي مي رفت و در بين خانواده حضور مي يافت مدام از آسمان از عبوديت عشق و شهد شيرين شهادت حرف مي زد .طوري حرف مي زد که دلها از فرط شور و شعف به لرزه مي افتاد .هميشه به همسرش مي گفت من دير يا زود شهيد مي شوم .از تو مي خواهم احمد و معصومه را خوب تربيت کني .آخرين باري که به مرخصي آمد حرف ها و گفته هايش مثل هميشه نبود .از جايي و طوري صحبت مي کرد که انگار با دنيا بيگانه است .
در چشمهايش ،در عمق آن نگاه هاي نافذ نوراني رازي نهفته بود که معني رهايي مي داد .همه مي دانستند که حميد سير در حقيقتي ديگر دارد به جايي که مثل هيچ جا نيست .چهره اش چقدر زيبا و نوراني شده بود .پدر ،همسر ،بچه ها و خواهر هايش اين حس عجيب را لمس کرده بودند .همه مي دانستند که حميد به ابتداي دروازه عشق رسيده است .تنها يک قدم مانده تا وارد دروازه نور شود .آن روز که از اهل خانه خداحافظي کرد و آخرين نگاهش بر چهره ها افتاد ،همه ديده بودند که در پس آن چشمهاي معصوم و زيبا بارقه ابدي نهفته است .آن پا ها ،آن دستهايي که بارها ميادين مين را در نور ديده بودند و آن همه خوشه انفجار از جلوي پاهاي نيروها خنثي کرده بود، حا لا داشتند بر قاب آسمان نقش مي بستند .همه مي دانستند که تخريب معني توده هاي پر پر شدن را مي دهد و جايي که در آن خوشه هاي انفجاري کاشته مي شود،فضايي مي خواست که بتوان به راحتي در وسعت آن بال زد و به آسمان پر کشيد .آن روز همه ديدند پيکري که غرق در خون پر پر شده بود ،پاهايش در امتداد آسمان و دستهايش در دامنه دعا برقاب کهکشان آذين بسته بود و در زمين اجتماعي گرد آمده اندو پيکري را به تشيع تبرک مي برند که فرشته ها در آسمان نامش را اينگونه نجوا مي کنند «حميد دستگير به دروازه آسمان پا نهاد » در ميان آن سيل جمعيت مدام جملات حميد آخرين وصيت وارستگي در ذهن زني مي پيچيد انگار خود حميد بود که به زن مي گفت :«همسرم !زندگي يک کلاس درس بيش نيست که انسان بايد دير يا زود ،امتحان پس بدهد ، اگر من داوطلب جبهه ,براي حق و اسلام مي روم ،شايد موقع امتحانم فرا رسيده است .از اينکه تو را و فرزندانم را تنها گذاشته ام ،اميد وارم مرا ببخشي .چون ما ايمان داريم که نگهدار ما خداوند است و چون خدا را قادر مطلق مي دانيم پس نگران نباش .اميدوارم بعد از من بچه ها را خوب تريبت کني .او تو خواهش مي کنم که هميشه به ياد خدا باش و کارهايت را براي رضاي خدا انجام بده ...
شهيد «حميد دستگير »پس از سالها حماسه آفريني در15/2/1367درجبهه مهران به شهادت رسيد تا پاداش سالها مجاهدت خود رااز معبودش بگيرد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران ايلام ومصاحبه با خانواده دوستان شهيد

 

 

خاطرات
سال 1366 به يگان تخريب لشکر 11 امير المومنين (ع) معرفي شدم و به جمع برادران بسيجي و سربازان جان برکف پيوستم. پس از احوال پرسي به بحث و گفتگو و صحبت و شوخي کردن پرداختيم . يکي از برادران لباس ساده و خاکي به تن داشت و از همه ساده تر و خاکي تر به نظر مي رسيد . چند ساعتي که گذشت ، از آنان پرسيدم مگر شما فرمانده نداريد ؟ آنان پس از مکث کوتاهي ، به همديگر نگاه کردند و اظهار نمودند که فرمانده ما به مرخصي رفته است و اين آقا که بيش از اندازه با وي شوخي کرديد ، جانشيني يگان رزمي تخريب را بر عهده دارد .
پس از عمليات نصر 8 ، به علت مجروحيت فرمانده يگان تخريب ، شهيد حميد دستگير به عنوان فرمانده منصوب گرديد . در عمليات والفجر 10 در منطقه شاخ شميران يک نفر از بچه هاي تخريب چي به شهادت رسيده بود و حميد به خانواده اش قول داده بود تا پيکرش را از منطقه عملياتي شاخ شميران که در تصرف نيرو هاي عراق بود ،به عقب بياورد .
عراقيها ، پيکر ها را به عنوان طعمه قرار داده و در آنجا کمين کرده بودند . به اتفاق حميد به آن نقطه رفتيم .عليرغم شرايط سختي که بر آن منطقه حکم فرما بود ، با شجاعت و فرماندهي هوشيارانه ي حميد، پيکر تعدادي از شهدا را به عقب آورديم و شهيد دستگير مثل هميشه به وعده اش وفا نمود .

براي مين هاي کاشته شده دشمن ،نام حميد بسيار آشنا بود ،با دستهايش آشنا بودند ،زيرا آن را جا بجا مي کرد و در شب هاي مهتابي ،آنها را در زمين مي کاشت .
هنگام کار، لب هاي هميشه متبسمش ،ذکر خدا را زمزمه مي کرد .او فرمانده دلاور و مظلوم گردان تخريب لشکر 11 حضرت امير (ع) بود. با نيروهاي تحت امر خود ،رابطه اي بسيار صميمانه و برادرانه داشت. يک شب حدود ساعت 12 ،به در خواست گردان ما حميد با تعداد ي از برادران تخريب چي به مقر گردان آمدند تا شيارهاي محل تردد نيروهاي دشمن را مين گذاري نمايند. نيروها ،مين ها را به محل کار انتقال دادند و وقتي نگاه کردم ،ديدم حميد نيست . گفتم : بچه ها !پس آقاي دستگير کو ؟آنها هيچ عکس العملي نشان ندادند . پس از مدتي که گشتم ، صداي زمزمه اي به گوشم رسيد . او مشغول خواندن نماز شب بود . گلوله هاي خمپاره 60 ميلي متري که به اطراف او اصابت مي کردند ،هيچ گاه نتوانستند در ارتباط او با معبود خويش خللي وارد سازند . پس از اتمام نماز آمد. لبخندي زد و چيزي نگفت . آسمان کاملَا مهتابي شده بود . حميد مشغول کاشتن مين ها شد . فقط خودش آنها را مسلح مي کرد . ديگر نيروها فقط مين ها را در محل کاشت قرار مي دادند . اين کار تا ساعت 5 صبح ادامه داشت . حميد نماز صبح را نيز در ميدان مين خواند و به مقر گردان بر گشتيم .
احمدوند همرزم شهيد

 

شهيد کيست؟
از نظر اسلام هرکس به مقام و درجه شهادت نائل آيد و اسلام با معيارهاي خاص خودش او را شهيد بشناسد، يعني واقعاً در راه هدفهاي عالي اسلامي به انگيزه برقراري ارزشهاي واقعي بشري کشته بشود، به يکي از عالي ترين و راقبترين درجات و مراتبي که يک انسان ممکن است در سير صعودي خود نائل مي گردد که از نظر اسلام او شهيد است و قداست دارد. حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مي فرمايد:

سه کس کشته شوند:
يکي مردي که با جان و مال خود در راه خداوند جهاد کرد تا آنکه در نبرد با دشمن کشته شد، چنين فردي شهيدي است که خداوند او را مورد آزمايش قرار داده و در بهشت خواهد بود.... او در زير سايه عرش خداوند است و فقط پيامبران به سبب پيامبري خويش بر چنين کسي برترند.
دومي، آن است که از گناهان خويش بترسيد و با جان و مال خود در راه خدا جهاد کرد و با دشمن به نبرد بپردازد و به شهادت برسد. اين شهادت موجب پاک شدن او از گناهان است، زيرا شمشير جهاد در راه خدا گناهان را از بين مي برد. چنين کسي مي تواند از هر يک از درهاي بهشت که اراده کند، وارد آن شود، زيرا بهشت هشت در دارد و برخي از درها بر برخي ديگر فضيلت دارند. جهنم نيز هفت در دارد.
سوم منافق است که با جان و مال خويش بجنگد و با دشمن روبرو شود و در اين حال کشته شود. اين فرد در آتش خواهد بود، زيرا شمشير، نفاق را از بين نمي برد.
در عصر ما بسياري از مردم حتي گروهي از جوانان علاقه مند نسبت به گريه بر امام حسين معترضند و بعضي صريحاً در گفته هاي خود اين کار را غلط قلمداد مي کنند، مدعي هستند که اين کار معلول غلط و يک برداشت غلط از امر شهادت است و به علاوه، آثار اجتماعي بدي دارد و موجب ضعف و تأخر و انحطاط ملتهايي است که به اين کارها عادت کرده اند.
محمد مسعود در کتاب خود مي نويسد: در حاليکه مسيحيان روز شهادت مسيح را جشن مي گيرند ،مسلمانان بر امام حسين گريه مي کنند و به عزا مي نشينند.
او نوشته بود يک ملت بر شهادت شهيدش مي گريد، چرا که شهادت را شکست و نامطلوب و امري نبايستي و موجب تأسف مي پندارد و ملتي ديگر براي شهادت شهيدش جشن مي گيرد، زيرا آن را موفقيت و مطلوب و مايه سرافرازي و افتخار مي شمارد.
راز بقاء امام حسين اين است که نهضتش از طرفي منطقي است، بُعد عقلي دارد و از ناحيه منطق حمايت مي شود و از طرف ديگر در عمق احساسات و عواطف راه يافته است، ائمه اطهار که به گريه بر امام حسين سخت توصيه کرده اند حکيمانه ترين دستورها را داده اند اين گريه است که نهضت امام حسين را در اعماق جان مردم زنده نگه مي دارد.البته به شرط آنکه گروهي که بر اين مخزن عظيم گمارده شده اند، بدانند چگونه بهره برداري کنند.
ملتي که هزار سال بر شهادت شهيدش بگريد و متأسف شود، آه و ناله سر دهد، ناچار ملتي زبون و بي دست و پا و فرار کن از معرکه بار مي آيد. ولي ملتي که هزارسال و دوهزار سال شهادت شهيدش را جشن مي گيرد، خواه ناخواه ملتي قوي و نيرومند و فداکار است و مي گردد.
حاصل اشکال و ايراد اين نويسنده و اشخاص ديگري که مثل او مي گويند برداشت يک ملت از شهادت، شکست و عکس العمل آن آه و ناله و گريه و نتيجه آن ضعف و زبوني و تسليم گرايي و ملتي ديگر برداشت از شهادت موفقيت عکس العمل آن جشن و شادي و نتيجه آن روحيه نيرومند و اعتلاجوست.
اتفاقاً قضيه برعکس است؛ شادي کردن در شهادت شهيد، از بينش و فردگرايي مسيحيت ناشي مي شود و گريه بر شهيد از بينش جامعه گرايي اسلام.
البته در مقام توجيه عمل عوام الناس نيستيم. برخي از مردم ما به امام حسين فقط به چشم يک آدم نفله شده و يک مظلوم که کشته شدنش صرفاً ترحم انگيز است و از ناحيه او هيچ اقدام قهرمانانه و تحسين آميز صورت نگرفته است، مي نگرند.
توصيه هاي اصلي که از طرف پيشوايان ما در مورد گريه بر شهيد وارد شده است و البته با توجه به همين فلسفه، افرادي که با فرهنگ اسلامي عميقاً آشنا هستند، در عزاداري اباعبدالله شرکت مي نمايند.
اصولاً مسأله جشن و شادماني به نام شهادت مسيح معلوم نيست از چه زماني و به وسيله چه کسي ابداع شده است؟ اما مي دانيم که در اسلام گريه بر شهيد توصيه شده است. لااقل در مذهب شيعه از مسلمات شمرده مي شود. اول بايد مساله مرگ و شهادت را از جنبه فردي بررسي کنيم.
آيا مرگ في حد ذاته براي فرد، امري مطلوب است؟ موفقيت است؟ آيا ديگران بايد مرگ او را برايش موفقيت به شمار آورند و نوعي قهرماني به حساب آورند؟
نظرات مکاتب درباره مرگ:
مي دانيم که مکتبهايي در جهان بوده اند ـ شايد الآن هم باشند ـ که رابطه انسان را با جهان و به تعبير ديگر رابطه روح را با بدن از نوع رابطه زنداني با زندان و رابطه آدم در چاه افتاده با چاه و رابطه مرغ با قفس مي دانسته اند. قهراً از نظر اين مکتبها مردن، خلاصي و آزادي است و خودکشي مجاز است. (ماني) مدعي معروف پيغمبري، چنين نظريه اي داشت. طبق اين نظريه، ارزش مرگ، ارزش مثبت است، مرگ براي هرکسي بايد امر مطلوبي باشد و مرگ هيچکس تأسف ندارد. آزادي از زندان و بيرون آمدن از چاه و شکسته شدن قفس تأسف ندارد، شادي دارد.
نظريه ديگر اين است که مرگ، عدم و نيستي است. فناي کامل است، نابودي است، برعکس زندگي، وجود و هستي است. بديهي و بلکه غريزي است که هستي بر نيستي، بود بر نبود، ترجيح دارد، زندگي هرچه باشد و به هر شکل باشد بر مرگ ترجيح دارد.
نظريه ديگر اين است مرگ نيستي و نابودي نيست. انتقال از جهاني به جهان ديگر است اما رابطه انسان با جهان و رابطه روح با بدن از نوع رابطه زنداني با زندان و در چاه افتاده با چاه نيست. بلکه از نوع رابطه دانش آموز با مدرسه و کشاورز با مزرعه است. رابطه دنيا با آخرت و رابطه روح با بدن، چنين رابطه اي است. مردمي که جهان بيني آنها درباره روابط انسان و جهان چنين جهان بيني باشد، بديهي است که براي اينها مرگ به هيچ وجه امر محبوب و مطلوب و مورد آرزو نيست، بلکه منفور و مخوف است. اينها از مرگ مي ترسند زيرا از خود و کرده هاي خود مي ترسند. اولياءالله به منزله همان دانش آموز موفقند که انتقال به جهان ديگر که نامش مرگ است، براي آنها يک آرزو است. آرزويي که لحظه اي قرار براي آنها باقي نمي گذارد و به گفته عليعليه‌السلام اگر نبود که خداوند اجل معين براي آنها نوشته است، طرفه العيني روحهاي آنها در بدنهاشان از شوق ثوابها و خوف عِقابها باقي نمي ماند. درعين حال اولياءالله هرگز به استقبال مرگ نمي روند، زيرا مي دانند تنها فرصت کار و عمل و تکامل همين چيزي است که نامش را عمر گذاشته ايم، مي دانند هرچه بيشتر بمانند بهتر کمالات انساني را طي مي کنند به کلي با مرگ مبارزه مي کنند و از خداوند متعال همواره طلب طول عمر مي کنند.
مي بينيم که طبق اين بينش محبوب بودن و مطلوب بودن و مورد آرزو بودن مرگ براي اولياءالله با مبارزه با مرگ و خواستن طول عمر از خدا به هيچ وجه منافات ندارد. قرآن کريم خطاب به يهود که مدعي بودند ما اولياءالله هستيم مي فرمايد اگر شما اولياءالله باشيد بايد مرگ براي شما يک امر محبوب و آرزويي باشد. بعد مي فرمايد ولي اينها هرگز آرزوي مرگ نمي کنند، زيرا اعمالي که پيش فرستاده اند آن چنان ظالمانه و جنايت کارانه است که خود مي دانند در آن جهان بر چه وارد مي شوند. اينها از گروه سومي هستند که ما شمرديم.
اولياءالله در دو مورد از خواستن طول عمر صرف نظر مي کنند:
آنگاه که احساس کنند وضعي دارند که ديگر هرچه بمانند توفيق بيشتري در طاعت نمي يابند و برعکس به جاي تکامل تناقض مي يابند.
صورت ديگر شهادت است .اولياءالله مرگ به صورت شهادت را بلاشرط از خدا طلب مي کنند، زيرا شهادت هر دو خصلت را دارد هم عمل و تکامل است (هر عمل نيکي در نردبان تکامل بالاتر هم دارد جز شهادت) و از طرف ديگر انتقال به جهان ديگر است که امري محبوب و مطلوب و مورد آرزوي اولياءالله است. پس شهادت از نظر اسلام از جنبه فردي يعني براي شخص شهيد يک موفقيت است بلکه بزرگترين موفقيت و آرزو است.
امام حسين(ع) فرمود: جدم به من فرموده است که تو درجه اي نزد خدا داري که جزبا شهادت به آن درجه نائل نخواهي شد، پس شهادت امام حسين(ع) براي خود او يک ارتقاء است عالي ترين حد تکامل است.
درسي که از جنبه اجتماعي مردم بايد از شهادت شهيد بگيرند:
نگذارند فاجعه به صورت يک امر نبايستي بازگو مي شود و اظهار تأسف و تأثر مي شود که به قهرمانان ظلم و قاتلين شهيد مربوط است. براي اينکه افراد جامعه از تبديل شدن به امثال آن جنايت کاران خودداري کنند.
درس ديگر اين است که به هرحال باز هم در جامعه زمينه هايي از شهادت را ايجاب کند پيدا مي شود، پس عمل قهرمانانه شهيد يک عمل آگاه و قهرمانانه است که به او تحميل نشده، معمولاً درباره گريه اشتباه مي کنند. خيال مي کنند گريه هميشه معلول نوعي درد و اندوه و ناراحتي است، خنده و گريه ظاهراً مختصات انسان است حيوانات ديگر لذت و رنج دارند سرور و اندوه نيز دارند اما خنده و گريه مظهر شديدترين حالات احساسي انسان است. گريه انواع و اقسام دارد، گريه ملازم است با نوعي رقت و هيجان که شخص براي محبوب خود مي گريد و خود را با گريه با او متحد مي بيند. گريه جنبه از خود بيرون آمدن و خود را فراموش کردن و با محبوب يکي شدن گريه مانند عشق است که از خود بيرون رفتن است.
گريه بر شهيد از صدر اسلام در ميان مسلمين متداول بوده و در جنگ احد اين مساله بروز و ظهور پيدا کرد.روايتي که در زير آورده شده است بر اين مطلب تاکيد دارد که گريه بر شهيد در اسلام به خودي خود موضوعيت دارد و تجليل از شهيد در اسلام جايگاه بي بديلي دارد.
در صدر اسلام در ميان شهداي زمان پيامبر آنکه از همه بيشتر درخشيد و به او لقب (سيّدالشهدا) يعني سالار شهيدان در آن زمان دادند جناب حمزه بن عبدالمطلب عموي بزرگوار رسول اکرم بود که در احد شهيد شد.
آنان که به زيارت مدينه مشرف شده اند حتماً به اُحُد هم مشرف شده اند و قبر جناب حمزه را در احد زيارت کرده اند. حمزه که از مکه به مدينه مهاجرت کرده بود کسي را نداشت خودش تنها بود. وقتي که پيامبر اکرم از اُحُد برگشت به مدينه ،ديد درخانه همه شهدا گريه هست جز خانه جناب حمزه .حضرت فقط يک جمله فرمودند: همه شهدا گريه کننده دارند جز حمزه که گريه کننده ندارد. تا اين جمله را فرمود صحابه رفتند به خانه هايشان و گفتند حمزه گريه کننده ندارد.
زناني که براي فرزندان يا پدران يا برادران خود گريه مي کردند به احترام پيامبر با احترام جناب حمزه بن عبدالمطلب آمدند به خانه حمزه و براي او گريستند و بعد از اين ديگر سنت شد هرکس براي شهيدي مي خواست بگريد اول مي رفت به خانه حمزه و براي او مي گريست.
اين جريان نشان داد که اسلام با اينکه با گريه بر ميت چندان روي خوش نشان نداده است ،مايل است که مردم براي شهيد بگريند، زيرا شهيد حماسه آفريده است و گريه بر شهيد شرکت در حماسه او و هماهنگي با روح او و موافقت با نشاط او و حرکت در موج اوست.
قبل از شهادت امام حسين آن شهيدي که سمبل گريه بر شهيد بود و گريه بر او مظهر شرکت در حماسه شهيد و هماهنگي با روح شهيد و موافقت با نشاط شهيد به شمار مي رفت جناب حمزه بود و بعد از شهادت امام حسين(ع) اين مقام به ايشان انتقال يافت.
قرآن کريم سه مفهوم مقدس را بسياري از آيات خود توأم آورده است ايمان، هجرت و جهاد. انسان قرآن، موجودي است وابسته به ايمان و وارسته از هرچيز ديگر. اين موجود وابسته به ايمان براي نجات ايمان خود هجرت مي کند و براي نجات ايمان جامعه و در حقيقت نجات جامعه از چنگال اهريمن بي ايماني جهاد مي نمايد.
ايمان
ايمان مهمترين شرط رستگاري بشر است و در نگاه ديني بدون آن، اعمال نيک از کسي پذيرفته نمي شود.
هجرت
هجرت را به دو قسم تقسيم كرده اند.
هجرت صغري، در برابر جهاد اصغر
هجرت كبري در برابر جهاد اكبر.
هجرت صغري آن است كه انسان از محلي كه نتواند در آن شعاير ديني را احيا كند،‌ كوچ كرده و به جايگاهي برود كه توان اقامه دين در آن جايگاه ميسر باشد و هجرت كبري آن است كه انسان از هر گونه پليدي، دوري و پرهيز كند. والرجز فاهجر.مدثر5 ، يعني: از خواسته هاي باطل نفس كوچ كرده و به حدي برسد كه نفس، از او طلب گناه نكند. پس يك هجرت صغري،‌ و هجرت كبرايي است كه در برابر آن يك جهاد اصغر و جهاد اكبر مي باشد كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند. اين عبارت از خلاصه نظر بزرگان و سلف صالح است كه آنها سعي مي كردند اين معارف را تبيين و به آن عمل كنند.
جهاد جهاد در لسان نبي اکرم و ائمه معصومين به دو بخش تقسيم شده است:
• جهاد اصفر
• جهاد اکبر
جهاد اصغر آن است كه انسان با دشمن بيرون بجنگد و پيروز شود. جهاد اكبر آن است كه انسان با دشمن درون نبرد كرده، عادل و با تقوي شده و در صحنه نبرد با هوس درون، پيروز شد. آنانكه به اخلاق الهي متخلق شده اند، خود را در جهاد اكبر پيروز دانسته اند. يك انسان وارسته، منزه و پرهيزكار در جبهه جهاد اكبر پيروز است.
امير المؤمنين در نهج البلاغه مي فرمايد:
إنّ الجهاد بابٌ مِن ابواب الجنّه فَتَحَهُ اللهُ لِخاصَّه أوليائه.
همانا جهاد دري از درهاي بهشت است. دري که خداوند بروي همه نگشوده است هر فردي لياقت ندارد که باب جهاد به رويش گشوده شود هر فردي شايستگي مجاهد بوده ندارد. خدا اين در را به روي دوستان خاص خويش گشوده است مجاهدين بالاترند از اينکه بگوييم مساوي با اولياءالله هستند مجاهدين مساوي با خاصه اولياءالله مي باشند.
ايمان، هجرت، جهاد از ديد علامه بحرالعلوم
در اين كتاب كه به فقيه باهر و علامه ماهر «بحرالعلوم‏» نسبت داده شده است هر چند انتساب بعضى از بخشهاى آن به اين بزرگوار بعيد به نظر مى‏رسد ولى قسمتهايى از آن داراى اهميت فوق‏العاده‏اى است; براى سير و سلوك الى الله و پيمودن راه قرب به پروردگار عوالم چهارگانه و به تعبير ديگر، چهار منزلگاه مهم ذكر شده است:
1-اسلام
2-ايمان
3-هجرت
4-جهاد
و براى هر يك از اين عوالم چهارگانه سه مرحله ذكر شده است كه مجموعا دوازده مرحله مى‏شود كه پس از طى آنها، سالك الى الله وارد عالم خلوص مى‏گردد، و اين مراحل دوازده‏گانه به شرح زير است:
منزل اول، اسلام اصغر است، و منظور از آن اظهار شهادتين و تصديق به آن در ظاهر و انجام وظائف دينى است.
منزل دوم، ايمان اصغر و آن عبارت از تصديق قلبى و اعتقاد باطنى به تمام معارف اسلامى است.
منزل سوم، اسلام اكبر است و آن عبارت است از تسليم در برابر تمام حقايق اسلام و اوامر و نواهى الهى.
منزل چهارم، ايمان اكبر است و آن عبارت از روح و معنى اسلام اكبر مى‏باشد كه از مرتبه و اطاعت‏به مرتبه شوق و رضا و رغبت منتقل شود.
منزل پنجم، هجرت صغرى است، و آن انتقال از دارالكفر به دارالاسلام‏ است مانند هجرت مسلمانان از مكه كه در آن زمان كانون كفر بود به مدينه.
منزل ششم، هجرت كبرى است، و آن هجرت و دورى از اهل عصيان و گناه و از همنشينى با بدان و ظالمان و آلودگان است.
منزل هفتم، جهاد اكبر است، و آن عبارت از محاربه و ستيز با لشكر شيطان است‏با استمداد از لشكر رحمان كه لشكر عقل است.
منزل هشتم، منزل فتح و ظفر بر جنود و لشكريان شيطان، و رهايى از سلطه آنان و خروج از عالم جهل و طبيعت است.
منزل نهم، اسلام اعظم، و آن عبارت از غلبه بر لشكر شهوت و آمال و آرزوهاى دور و دراز است كه بعد از فتح و ظفر، عوامل بيدار كننده برون بر عوامل انحرافى درون پيروز مى‏شود و اينجاست كه قلب، مركز انوار الهى و افاضات ربانى مى‏گردد.
منزل دهم، ايمان اعظم است، و آن عبارت از مشاهده نيستى و فناى خود در برابر خداوند است، و مرحله دخول در عالم فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى است كه در اين هنگام حقيقت عبوديت و بندگى خدا ظاهر مى‏شود.
منزل يازدهم، هجرت عظمى است، و آن مهاجرت از وجود خود و به فراموشى سپردن آن، و سفر به عالم وجود مطلق، و توجه كامل به ذات پاك خداست كه در جمله «وادخلى جنتى‏» خطاب به آن شده است.
منزل دوازدهم، جهاد اعظم است كه بعد از هجرت از خويشتن، متوسل به ذات پاك خداوند مى‏شود تا تمام آثار خودبينى در او محو و نابود گردد و قدم در بساط توحيد مطلق نهد.
بعد از پيمودن اين عوالم دوازده‏گانه وارد عالم خلوص مى‏شود، و مصداق «بل احياء عند ربهم يرزقون‏» مى‏گردد. اولياءالله هرگز به استقبال مرگ نمي روند زيرا مي دانند تنها فرصت کار و عمل و تکامل همين چيزي است که نامش عمر است. مي دانند هرچه بيشتر بمانند بهتر کمالات انساني را طي مي کنند. اينها به کلي با مرگ مبارزه مي کنند و از خداوند متعال همواره طلب طول عمر مي کنند. طبق اين نوع بينش محبوب بودن و مطلوب بودن و مورد آرزو بودن مرگ براي اولياءالله با مبارزه با مرگ و خواستن طول عمر از خدا به هيچ وجه منافات ندارد.
قرآن به يهوديان خطاب کرده مي فرمايد اگر شما اولياءالله باشيد، بايد مرگ براي شما يک امر محبوب و آرزويي باشد. ولي هرگز اينها آرزوي مرگ نمي کنند زيرا اعمالي که از پيش فرستاده اند، ظالمانه بوده و مي دانند عاقبت خودشان چيست. اما اولياءالله مرگ به صورت شهادت را بلا شرط از خدا طلب مي کنند زيرا شهادت دو خصلت دارد.
عمل وتکامل
همانطور که از حديث نبوي نقل مي شود هر عمل نيکي در نردبان تکامل بالاتر هم دارد جز شهادت و از طرف ديگر انتقال به جهان ديگر است که امري محبوب و مطلوب و مورد آرزوي اولياءالله است و در اينجاست که مي بينيم مثلاً عليعليه‌السلام از اينکه مي داند مرگش به صورت شهادت نصيبش شده از خوشحالي در پوست خود نمي گنجد و در نهج البلاغه مي گويند مثل من براي شهادت مانند جوينده اي است که به مطلوب خود نائل شده باشد.

شفاعت شهيد
در حديث است که خداوند شفاعت سه طبقه را در قيامت قبول مي کند.
• يکي طبقه انبياء
• بعد از آن طبقه علماء
• بعد فرمود ثمّ الشهداء
از دو طبقه نخست يعني از طبقه انبيا و طبقه ائمه و علمائي که راه ائمه را پيش گرفتند که بگذريم طبقه اي که در قيامت ظهور مي کند،براي شفاعت طبقه شهداء است.
اين شفاعت شفاعت هدايت است. ظهور و تجسم حقايقي است که در دنيا و قدمها يافته است. بعد از انبياء و اوصياء و عده اي که پيرو واقعي آنها بودند شهدا هستند که گروه،گروه مردم را از ظلمات گمراهي نجات داده و به شاهراه روشن هدايت رسانده اند.
امير مومنان فرمود: خدا شهدا را در قيامت با بهاء و جلالي و با عظمت و نورانيتي وارد مي کند که اگر انبيا از مقابل آنها بگذرند و سوار باشند به احترام اينها پياده مي شوند. اينقدر خدا شهيد را با جلالت وارد عرصه قيامت مي کند.
در روايت صحيح ديگري از رسول اکرم داريم که شهيد از هفتاد نفر را در روز قيامت شفاعت مي کند.

عشق و شهادت
علاقه به شخص يا شيء وقتي به اوج شدت برسد، به طوري که وجود انسان را مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گردد، عشق ناميده مي شود.
عشق اوج علاقه و احساسات است. آنچه که به نام عشق خوانده مي شود يک نوع نيست بلکه دو نوع است و کاملاً متفاوت:
1-احساسات انسان گاهي از مقوله شهوت است،
2-احساسات گاهي تحت تاثير عواطف عالي انساني خويش است محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پيدا مي کند.
منشأقداست شهيد
شهادت، قداست خود را از ناحيه چه امري دارد؟
بديهي است که شهادت از آن جهت که کشته شدن است، قداست ندارد بسياري از کشته شدنهاست که «نفله» شدن است و احياناً به جاي اينکه افتخار باشد ننگ است.
اينجا لازم است از اين منظر اقسام مرگ را تعريف کنيم:
1-مرگ طبيعي: شخص عمر طبيعي خود را به پايان مي رساند و به طور طبيعي مي ميرد. اين گونه مرگها قهراً طبيعي تلقي مي شود؛ نه افتخار آميزند و نه ملامت خيز و حتي تأسف زيادي به دنبال خود نمي آورند و قهراً اينگونه مردنها «نفله شدن» هم تلقي نمي شود.
2-مرگ اخترامي: در اثر بيماريها مثلا حصبه و وبا و غيره يا در اثر حوادث يا سوانحي از قبيل زلزله و سيل و حوادثي از اين قبيل، اينگونه مرگها هرچند علامت يا افتخار ندارد اما «نفله شدن» هست و قهراً موجب تاسف.
3-مرگهايي که پاي يک جنايت در کار است، يعني مرگهايي که از طرف مقتول هيچ عملي صورت نگرفته است و قاتل صرفاً به موجب هوي و هوس خود که وجود طرف را مزاحم منافع خود تشخيص مي دهد، او را هدف قرار مي دهد. در روزنامه ها مکرر مي خوانيم که فلان زن فرزند خردسال شوهرش را سر به نيست کرد. فقط به ظاهر اينکه مورد علاقه شوهرش بوده است و مي خواسته قلب شوهر منحصراً در تملک خودش باشد يا فلان مرد به دليل اينکه فلان زن عشق او را نپذيرفته است، او را کشته است؛ يا در تاريخ مي خوانيم که فلان حکمران همه فرزندان حکمران ديگر را قتل عام کرد که در آينده رقابت نکنند. در اينگونه جريانها در ناحيه قاتل جنايت و خباثت وجود دارد و عملش نفرت انگيز تلقي مي شود و در ناحيه مقتول مظلوميت، بي دخالتي، نفله شدن و هدر رفتن وجود دارد و عکس العملش در انسانهاي ديگر تأسف و ترحم است. بديهي است که چنين مردني در عين اينکه تاسف انگيز و ترحم انگيز است، تحسين آميز نيست و افتخار شمرده نمي شود. زيرا مقتول به هيچوجه دخالتي نداشته است حسادت و عداوت و حقارت طرف موجب شده که بي سبب به قتل برسد.
4-=مرگهايي که خود آنها مرگ «جنايت» است. از قبيل خودکشيها. اينگونه مرگها نفله کردن و هدر دادن خود است، بدترين انواع مرگ است. کساني که در تصادف اتومبيل کشته مي شوند و خود مقصرند، مرگشان از اين قبيل مرگها است و همچنين کساني که در راه يک گناه به هر شکل و هر صورت که باشد، کشته مي شوند.
5-مرگهايي که شهادت، است: مرگي شهادت است که انسان با توجه به خطرات احتمالي يا ظني يا يقيني يا فقط به خاطر هدفي مقدس و انساني و به تعبير قرآن «في سبيل الله» از آن استقبال مي کند.
شهادت دو رکن دارد:
يکي اينکه در راه خدا و في سبيل الله باشد، هدف مقدس باشد و انسان بخواهد جان خود را فداي هدف نمايد.
ديگر اينکه آگاهانه صورت گرفته باشد.
معمولاً شهادت جنايت هم هست. يعني عملي که از جهت انتسابش به قاتل جنايت و پليدي است، از جهت انتسابش به مقتول شهادت است و مقدس.
شهادت به حکم اينکه عملي آگاهانه و اختياري است و در راه هدفي مقدس است و از هرگونه انگيزه و خودگرايانه منزه و مبرا است، تحسين انگيز و افتخار آميز است و عملي قهرمانانه تلقي مي شود در ميان انواع مرگ و ميرها، تنها اين نوع مرگ است که از حيات و زندگي برتر و مقدس تر و عظيم تر و فخيم تر است.
تربت شهيد
صديقه کبري فاطمه زهراسلام‌الله‌عليه وقتي که پدر بزرگوارشان دستورتسبيحات معروف را به ايشان دادند، رفت سرقبر عموي بزرگوارش جناب حمزه بن عبدالمطلب و از تربت شهيد براي خود تسبيح درست کرد.
اين کار يک معني بزرگ دارد و آن اين است که خاک شهيد محترم است، قبر شهيد محترم است.
انسان براي اينکه اذکار و اوراد خود را بشمارد نيازمند سبحه (تسبيح) است.
چه فرق مي کند که دانه هاي تسبيح از سنگ باشد يا چوب يا خاک و از هر خاکي که بردارد برداشته است ولي ما اين را از خاک تربت شهيد برمي داريم و اين نوعي احترام به شهيد و شهادت است. نوعي به رسميت شناختن قداست شهادت است. بعد از شهادت امام حسينعليه‌السلام اگر کسي بخواهد از خاک شهيد تبرک بجويد از خاک حسين بن عليعليه‌السلام تهيه مي کند.
ما که مي خواهيم نماز بخوانيم از طرفي سجده بر فرش و بر مطلق مأکول و ملبوس را جايز نمي دانيم با خود خاکي يا سنگي برمي داريم. ولي پيشوايان ما به ما گفته اند حالا که بايد بر خاک سجده کرد بهتر است که آن خاک از خاک تربت شهيدان باشد.
اگر بتوانيم از خاک کربلا براي خود تهيه کنيم که بوي شهيد مي دهد. يعني تو که خدا را عبادت مي کني و سر بر روي هر خاکي بگذاري نمازت درست است، ولي اگر سر بر روي آن خاکي بگذاري که تماس کوچکي قرابت کوچکي همسايگي کوچکي با شهيد دارد و بوي شهيد مي دهد، اجر و ثواب تو صد برابر مي شود.
امام فرمود: سجده کنيد بر تربت جدم حسين بن علي که نمازي که بر آن تربت مقدس کرده ايد حجابهاي هفت گانه را پاره مي کند. يعني ارزش شهيد را درک بکن خاک تربت او به نماز تو ارزش مي دهد.
استادشهيد؛مرتضي مطهري


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان ایلام ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 107
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
علي غيوري زاده

 

در سال 1332 در بخش ملکشاهي دراستان ايلام به دنيا آمد پدرش او را علي نام نهاد . دوران کودکي ،نوجواني وجواني مانند تمام مردم آن ديار با فقرومحروميت همراه بود. با آغازانقلاب اسلامي امام خميني(ره)اميد وجان تازه اي در جسم سختي کشيده علي دميده شد . اوکه مانند تمام همشهريانش هيچ گاه درخواب هم نمي ديد سهمي دراداره کشورش داشته باشد با پيروزي انقلاب اسلامي وشروع جنگ تحميلي وارد مرحله اي جديد از زندگي شد وبه عنوان يکي از چهره هاي شاخص استان ايلام درآمد.اوايل جنگ به عنوان عضوي از بسيج راهي جبهه شد و در سا ل 1359 به عضويت رسمي سپاه در آمد.در ديار ايلام ،غيوري را به غيرت – جوانمردي – شجاعت و غريبي مي شناسند .

زندگي هشت ساله او در دفاع مقدس سراسر ماجراهاي تلخ و شيرين و خواندني است .هر روزش حماسه است .شجاعت وجسارتش به حدي بود که اورا معيار شناخت شجاعان و اوج ايثار گري مي دانند .روزي به همراه جمعي از رزمندگان به جبهه عراقي ها در ميمک حمله مي کند .علي حاتميان يکي از همرزمان اودراين عمليات مي گويد : شهيد غيوري با اين که فرماندهي اين عمليات را به عهده داشت، به جاي ديگر رزمندگان مي گشت که شايد گلوله اي پيدا کند و به سمت عراقي ها شليک کند .اوازاينکه کارهاي پيش پا افتاده وخارج از حيطه فرماندهي را انجام دهد،ابايي نداشت ،خصلتي که تمام فرماندهان ايراني درطول دفاع مقدس از آن برخوردار بودند. بارها مجروح شد اما در والفجر 9 در دره لري مريوان شدت مجروحيتش به حدي بود که همه مي گفتند او شهيد شده است .هر جا عملياتي بود علي حضور داشت .او يا در کسوت فرمانده بود يا همراه قناسه اش دشمنان را شکار مي کرد. در عمليات کربلاي 10 روي ارتفاع با لوکاوه رفته بود ،شهيد بسطامي و فرمانده (سابق)لشکر11اميرالمومنين، سردار کرمي هم حضور داشتند .آن روز جنگ غيوري با هليکوپتر هاي عراقي با آرپي جي 7 ديدني بود . در عمليات ماووت عراق فرمانده گردان بود،او قله سوق الجيشي دو قلو را تحويل گرفت .علي در آن عمليات شش نماز واجب را با يک وضو يعني از صبح تا صبح روز بعد با يک وضو خواند ،که در اين باره زبان زد دوستان است ،آن هم در عمليات ولحظات بحراني که اضطراب انسان با لاست .علي با قرآن و نماز خيلي مانوس بود .
او در مسئوليتهاي فرمانده گردان ،جانشين گردان ، نيروي اطلاعات و عمليات مشغول خدمت بود .درعمليات والفجر 3،والفجر 5، والفجر 9، والفجر 10 ،کربلاي 1 ،کربلاي 4 ،کربلاي 10 ،نصر 4 ،نصر 8،با مسئوليت هاي مختلف حضوري فعال داشت در هر جا که علي بود آرامش خاطر فرماندهان فراهم بود.در بيست ونه خرداد هزاروسيصدوشصت وهفت ارتش متجاوزعراق حمله شديدي رادرجبهه مهران آغاز کرد.براي دفع اين حمله ي دشمن مهمترين معبر را که براي حفاظت از مهران پيش بيني شده بود به علي و گردان تحت امر او دادند .يکي از همرزمانش از آن شب اينگونه مي گويد:شب قبل از عمليات ساعت 12 شب ما به گردان علي سر زديم. گفت: مگر تانکهاي عراقي از روي جسد من رد شوند تا اين معبر سقوط کند. کاملا مهياي شهادت بود در جواب شوخي يکي از دوستان گفت :من هم مي دانم اين بار کار خيلي سخت شده است. عمليات دشمن در مهران آغاز شد تا ساعت 4 صبح صداي يا حسين (ع) و لا حول و لا قوه... علي براي فرمانده لشگر اميدوار کننده بود. ساعت 9 صبح روز بعد موسوي، بي سيم چي شهيد غيوري گفت : علي در روي معبر بهرام آباد مورد اصابت گلوله هاي تير بار تانک عراقي ها قرار گرفت . آخرين پيام علي مقاومت بود . وقتي بعد از 12 سال و 4 ماه و 20 روز مردم خبر پيدا شدن جسدعلي را شنيدن به استقبالش رفتند . مردان و زنان ملکشاهي 50 کيلومتر پياده حرکت کردندتا به محلي که پيکر مقدس علي پيداشده بود رسيدند .جسد علي با کارت شناسايي و لباس هاي تير و ترکش خورده اش شهر به شهر گردانده شدودر زادگاهش به خاک سپرده شد تابراي هميشه تاريخ سندي باشد بر افتخار سربلندي غرور ايرانيان . امروز سنگر شهيد غيوري در قرار گاه امير المومنين (ع)در مناطق عملياتي غرب کشور ماوا و مامن همرزمان و زيارتگاه عاشقان و آزادگان است .
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد

 
 



خاطرات
عمليات ماووت ،شهيد غيوري به شدت شيميايي شده بود .او را به مقر بهداري آوردند که مسئوليت آن را به عهده داشتم .به ايشاه گفتم :شما به شدت مجروح شده ايد و بايد به بيمارستان کردستان منتقل شويد .اما شهيد غيوري ،لبخندي زد و گفت :براي من ننگ است که تا پايان عمليات نباشم .رزمندگان را تنها بگذارم و به پشت خط بروم .عمليات خيلي گسترده است ،چگونه خدا از من راضي مي شود که جهاد را رها کنم و عقب بر گردم .با عنايت خدا جراحات شيميايي ،چندان شدت پيدا نکرد که او را از پا در آورد .اما مجروحيت هم داشت .حاج کرمي گفتند :چه کسي داوطلب مي شود از تپه دو قلو که در منطقه ما ووت است ،محافظت کند .شهيد غيوري با شجاعت اين مسئوليت را پذيرفتند و در کوه گامو که منطقه مهمي بود ،مستقر گشتند .علي ،بايک تير بار ،يک تنه ،شب را تا صبح ،با آن وضعيت جسماني از تپه محافظت کردند .

 

در تاريخ 31/ 3 1366 لشکر 11 امير المومنين (ع) به منطقه کردستان اعزام شد. هدف عمليات نصر 4 در منطقه عمومي ماووت عراق در تپه هاي دو قلو و هزار کاني گرداني که من در آن عضو بودم براي انجام ماموريت ،عازو (تپه دو قلو )مشرف بر شهر (ماووت )عراق شد . شب عمليات فرا رسيد . هر کسي به نحوي از دوست و برادر خود خدا حافظي مي کرد . ساعت 1 بامداد عمليات شروع گرديد و با موفقيت تپه ها آزاد شدند و به هدف مورد نظر رسيديم . شب بعد دشمن طي يک عمليات ، با امکانات و تجهيزات مدرن و گسترده ، با استعداد دو گردان و يک گروهان از گارد رياست جمهوري ، ما را مورد محاصره قرار داد . با قرار گاه لشکر تماس گرفتيم که نيروي کمکي بفرستند. پس از مدتي ، چند نفر از برادران به فرماندهي حاج غيوري براي کمک به گردان ما اعزام شدند . آنان در بين راه با نيروهاي دشمن که پشت سر ما را محاصره کرده بودند ، برخورد کرده و درگير شده بودند . شهيد غيوري به همراه دو نفر ديگر بعد از ساعت 1 بامداد به ما ملحق شدند که در مجموع تعداد افراد روي تپه 9 نفر شد حدود 24 ساعت آب نداشتيم. شهيد غيوري گفت: از اين به بعد به جاي قمقمقه چهار ليتري بر کمر ببنديد تا آبش زود تمام نشود . اين صحبت ها را براي تقويت روحيه بچه ها مي کرد. نبرد تداوم يافت و با فرا رسيدن اذان صبح ، محاصره شکسته شد و دشمن عقب نشيني کرد . وجود شهيد غيوري در تپه دو قلو، برابري مي کرد با دو گردان.

 

سال 1366 ،عمليت نصر 4 در منطقه کردستان ،ساعت 9 صبح نيروهاي عراقي با ما وارد جنگ شدند .آقاي غيوري فرمانده گردان بود و تقريبا بعد از 24 ساعت جنگ ،گردان خود را به پشت خط مقدم انتقال داد ودو دسته از گردان ما وارد خط اول شد .
ديدم که غيوري با گردان خود به پشت خط نرفته اند و خودش تنها در خط اول مانده و در گير جنگ با عراقيها بود .از ايشان پرسيدم :چرا امروز صبح وقتي که گردان شما به پشت خط مي رفت ،با آنها نرفتيد ؟اينجا چکار مي کنيد ؟ايشان فرمودند :چون در اين گردان مسئوليت ندارم ،مي خواهم به عنوان يک نيروي ساده در گردان شما با عراقيها بجنگم .
حمله نيروهاي عراقي تا نزديکي ظهر روز بعد ادامه داشت .تعداد زيادي از بچه هاي ما شهيد شده بودند .در نزديکي هاي ظهر که عراقيها به ما تير اندازي مي کردند ،علي پرسيد :به نظر شما وقت خواندن نماز رسيده يا نه؟به ايشان گفتم :آقاي غيوري !والله من خودم را گم کرده ام ،نمي دانم که وقت نماز شده يا نه .
به اين طرف و آن طرف نگاه کرد و از سايه درختي که در آن نزديکي بودند ،تشخيص داد که اذان گفته شده است .
همراه ايشان يک قمقمه بود که مقداري آب داشت .با استفاده از آن وضو گرفت .شديداَ متعجب شدم ،چون در آن هنگام نيروهاي عراقي شديداَ به طرف ما تير اندازي مي کردند ،بعد از وضو ،شروع به نماز خواندن کرد .در فاصله ده متري ايشان ،يکي از بچه ها در حال شليک گلوله آرپي جي به طرف نيروهاي عراقي به شهادت رسيد .
از من پرسيد :فکر مي کنم اينجا سر و صدايي شد ،گفتم يکي از بچه ها کنار شما شهيد شد و پيکرش تکه پاره شد .
بعد از اينکه نماز تمام شد ،از ما خداحافظي کرد و به طرف عراقي ها رفت ،به ايشان گفتم :آقاي غيوري !کجامي روي ؟به من گفت :مي خواهم کمين عراقيها را دور زده و با استتار در تنه يک درخت ،حساب آنها را برسم .
قناسه اش را بر داشت ،تک و تنها به سوي نيروهاي عراقي رفت و در پشت سر عراقيها در ريشه درختي خود را استتار کرده بود .با قناسه ،يکي يکي نيروهاي عراقي را از پا در مي آورد .
وقتي که به دست نيروهاي عراقي دستگير شده بود م ،يکي از فرماندهان عراقي چند سوال از من کرد و يکي از سوالات آن فرمانده عراقي از من اين بود :شما شخصي به نام علي غيوري نمي شناسيد ؟گفتم :نه نمي شناسم .
علي نه فقط در بين نيروهاي خودي ،از نظر شجاعت ،دلاوري، سازش نا پذيري و دينداري مثال زدني بود ،بلکه در عراق نيز بر سر زبانهاي نيروهاي عراقي بود .اسراي عراقي مي گفتند :علي غيوري کيست که در عراق دنبالش مي گردند و سراغ او را مي گيرند .

 

در يکي از روز هاي ارديبهشت ماه سال 1367 ،به قصد تجديد ديدار با والدين سالخورده و چشم انتظارش ،به زادگاهش ،روستاي سر گل خليلوند ،آمده بود .
هر بار که ايشان تشريف مي آوردند ،به دليل فاصله زماني ايجاد شده در بين دو مرخصي ،همديگر را براي دقايقي بغل و همديگر را بوسه مي زدند ،اما اين بار با دفعات قبل تفاوتي عمده داشت ،به شکل غير قابل توصيفي همديگر را مي بوسيدند و اشک شوق مي ريختند .انگار والدين مي دانستند که فرزند دلاورشان را ديگر نخواهند ديد .شهيد هم يقين داشت که بعد از اين ديدار ،سعادت رسيدن به آرزوي ديرينه اي ،که ساليان سال انتظار انتظارش بود ،بدست مي آورد.

 

بعضي اوقات کنار علي مي نشستم و با او صحبت مي کردم .از او پرسيدم :چرا هنوز مجرد هستيد و ازدواج نکرده ايد ؟.گفت تا زماني که جنگ تمام نشود ،زن نمي گيرم .وقتي علت را پرسيدم ،گفت :من به عقد انقلاب در آمده ام و تا زماني که از شر صدام خلاص نشويم ،زن گرفتن براي من صلاح نيست ،چون هر لحظه منتظر شهادت هستم ،نمي خواهم پس از خودم ،کسي را سر گردان کنم .
علي ،سال 1367 ،به عنوان فرمانده ي گردان شهيد بهشتي ،در عمليات چلچراغ مهران ،ساعتها به تنهايي در برابر دشمن جنگيد و به درجه ي رفيع شهادت نايل گشت .

 

در آغاز عمليات به شدت مجروح شده بود .من مسئوليت پست امداد بهداري لشکر 11 حضرت امير (ع) را بر عهده داشتم .گفتم :چون دچار شيميايي داخلي شده ايد بايد شما را به بيمارستان کردستان انتقال نماييم .او در جواب گفتند :به هيچ وجه !براي من ننگ است منطقه را رها کنم . با اصرار فراوان در عمليات شرکت کردند .بعد از عمليات نيروهاي عراقي تک زدند ،اما نتوانستند تپه دو قلو را فتح نمايند .به دستور فرماندهي قرار شد در آن جا پست نگهباني تشکيل شود ،اما کسي حاضر نشد .علي غيوري با فدا کاري که هميشه از خود نشان مي داد ،با يک قبضه سلاح تير بار از تپه محافظت کرد .
کريمپور همرزم شهيد

 


 

راهبري فرهنگ ايثاروشهادت
- شهادت و ايثار در فلسفه انسان شناسي ما مفاهيم و نيز معناي خاص و ويژه دارد. واژه مقدس، بزرگترين بار مفهوم و معني را براي آنچه مي خواهيم در بر دارد.
شهيد در معناي لغت به معناي حاضر، ناظر، گواه دهنده، خبر دهنده راستين و امين، آگاه، محسوس ومشهود، کسي که همه چشم ها به اوست و بالاخره به معناي نمونه، الگو و سرمشق است. شهادت در فرهنگ ما و در مذهب ما، يک حادثه خونين و ناگوار نيست؛ ولي در مذاهب ديگر و تاريخ اقوام آنها، شهادت عبارت است از قرباني شدن قهرمانان که در جنگ ها و نزاع ها به دست دشمنانشان کشته شده اند و لذا اين يک حادثه غم انگيز مصيبت باري است؛ اما در فرهنگ کلي ما شهادت مرگي نيست که که دشمن ما بر رزمنده اسلام تحميل کند، بلکه شهادت مرگ دلخواهي است که سرباز اسلام با همه آگاهي و همه منطق و شعور خود آن را انتخاب مي کند. شهادت يعني کشته شدن در راه عقيده و در اصطلاح حديث و همچنين در تاريخ و ادب اسلامي، به کشته شدن ضمن جهاد در راه خدا به دست مخالفان دين گفته مي شود. شهادت شامل دو رکن اصلي است: يکي اين که در راه خدا و في سيبل الله باشد، هدف مقدس باشد و انسان بخواهد جان خود را فداي هدف نمايد؛ ديگر اين که آگاهانه صورت پذيرفته باشد.
نشاط شهادت يا روحيه شهادت طلبي چنان که در بين مسلمانان صدر اسلام وجود داشت، در نهضت هاي اسلامي کنوني نيز مشهود است.
اما ايثار يا غيرخواهي يا به عبارت کلي و عام، از خود گذشتگي، نظريه اي است مبتني بر اين اصل که انسان در فطرت خود گرايش به ديگر خواهي دارد و بايد منافع خود را فداي جمع کند.
تعاريف زير در مورد ايثار صدق مي کند:
- گذشت و انصراف از جان، مال و خويشاوند.
- امنيت شخصي و آسودگي مقام به خاطر عدالت، حق، حقيقت و منافع جامعه.
- بخشيدن همه چيز و گرفتن هيچ چيز.
- برتر و مقدم داشتن ديگران نسبت به خود.
در قرآن کريم، اين کتاب مقدس آسماني، در مورد جهاد و شهادت بسيار تأکيد شده است. از جمله:
«ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياءعنده ربهم يرزقون »
- آيا اين آيه کريمه در معرفي مقام بلند پايه شهدا کافي نيست؛ که عزيزاني با عناوين مختلف در محوريت رزمندگان در راه حفظ اسلام و کشور اسلامي بزرگترين سرمايه خود را از دست داده اند، شهدايي که در حفظ شرف اسلام و دفاع از انقلاب اسلامي همه چيز خود را در طبق اخلاص، تقديم خداوند متعال کردند.
در اين آيه مبارکه که بحث در زندگي پس از حيات نيست که در آن عالم، همه مخلوقات داراي نفس انساني به اختلاف مراتب از زندگي حيواني و مادون حيواني، تا زندگي انساني و مافوق آن زنده هستند، بلکه شرف بزرگ شهداي در راه حق، حيات عندالرب و ورود در ضيافت الله است. اين حيات و اين روزي، غير از زندگي در بهشت و روزي در آن است، اين لقاء الله و ضيافت الله است. آيا اين همان نيست که براي صاحبان نفس مطمئنه وارد است؟
«فاد خلي في عبادي و ادخلي جنتي» که انسان بارز آن، سيد شهيدان است. اگر آن است، چه مژده اي بالاتر از آن که در جنتي که آن بزرگوار شهيد في سبيل الله وارد مي شود و در ضيافتي که در آن حضرت حاضرند، به اين شهيدان اجازه دخول دهند که آن غير از ضيافت هاي بهشتي است و آنچه در وهم من و تونيايد، آن بود.
حضرت امام خميني (ره) در باره شهدا چنين مي گويد:
خانواده شهدا تا هميشه تاريخ، اين مشعل داران راه اوليا، افتخار روشنايي طريق الي الله را به عهده گرفته اند. مجروحان و معلولان، خود چراغ هدايتي شده اند که در گوشه گوشه اين مرز و بوم به دين باوران، راه رسيدن به سعادت آخرت را نشان مي دهند، راه رسيدن به خداي کعبه را، اسرا در چنگ دژخيمان، خود سرود آزادي اند و احرار جهان، آنان را زمزمه مي کنند. مفقودان عزيز، محور درياي بيکران خداوند ي اند و فقراي ذاتي دنياي دون در حسرت مقام والايشان در حيرتند. از شهدا که نمي شود چيزي گفت؛ شهدا شمع محفل دوستانند.
شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادي وصلشان «عند ربهم يرزقون» اند و از نفوس مطمئنه هستند که مورد خطاب «فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي»، پروردگارند. اينجا صحبت عشق است و عشق و قلم در ترسيمش بر خود مي شکافد.
امام علي (ع) و جهاد (شهادت )
حضرت علي (ع) در مورد دفاع و جنگ، در مجموع در خصوص جهاد و شهادت چنين فرموده اند:
جهاد، در رحمت الهي است که تنها بر روي بندگان ويژه خداوند باز مي شود و من شب و روز شما را به جهاد و مبارزه دعوت مي کنم و پيوسته نغمه جانبازي و فداکاري را در گوش هاي شما مي نوازم.
شايد نخستين موردي که امام علي (ع) از اين که توفيق شهادت نيافته، سخت متأسف بود و براي نوشيدن اين شربت گوارا بي تابي مي کرد، پس از پايان يافتن جنگ احد بود. اين جنگ در سال سوم هجري اتفاق افتاد و امام علي (ع) تقريبا 26 ساله بود؛ پايداري، فداکاري و نقش فوق العاده مؤثر او در اين درگيري و جنگ حساس و تعيين کننده، که بسياري از مسلمانان پس از شکست پا به فرار گذاشته بودند و جز چند تني معدود با پيامبر باقي نمانده بود، به حدي بود که از آسمان پيام تقدير آمده و ندايي که در گوش ها پيچيده، قهرماني او را ستود که: «لا فتي الاعلي لاسيف الا ذوالفقار».
- با تلاش هاي پيگير پيامبر (ص) و حضرت علي (ع) و چند تن از مسلمانان دلير از شکست نهايي پيشگيري شد و جنگ پايان يافت. امام علي (ع) سخت مجروح شده بود، ولي با ملاحظه اجساد آغشته به خون حمزه، مصعب ابن عمير و ساير مجاهدين اسلام چنان او را بي تاب نمود که مطلب را با پيامبر اسلام در ميان گذاشت و يا اين که از راه ديگري راز او را فهميد که با مژده شهادت دل بي تاب امام علي را آرام کرد و فرمود «ابشر فان الشهاده من ورائک» به تو مژده مي دهم که شهادت به دنبال توست.
- پيامبر اسلام (ص) اضطراب امام علي (ع) را پايان داد و از اين پس با شوري توصيف نشدني در انتظار سرنوشت زيباي خود بود و پس از ضربت خوردن فرمود: به خداي کعبه که رستگار شدم. محراب کوفه به خود مي لرزيد و امام علي (ع) در خون خود مي غلطيد، خوني پر جوش و خروش چهره او را شکوه خاصي بخشيده بود. فرشتگان در اضطراب که استوانه هاي هدايت فرو ريخت ومردم، گريان، که عدالت به شهادت رسيد و يگانه سنگر مظلومان، محرومان و ستمديده گان منهدم شد. اما پس از ضربت ناگاه لبهاي آن امام بزرگوار حرکت کرد و کلمه اي گفت که تاريخ کهن، در قاموس زندگي هيچ بشري سراغ ندارد. گفت: « فزت و رب الکعبه» به خداي کعبه که رستگار شدم.
ريشه ايثار و شهادت
امروز براي آنکه فرهنگ گسترده شهادت در جامعه ايران نفوذ کرده و ديگر زمان براي شناخت آن بي مفهوم است، سخن گفتن مشکل است؛ بخصوص در سيطره فرهنگ ايثار و شهادت؛ ولي حرکت سخت است وآن به خاطر اين است که بضاعت علمي و قدرت فکري من اجازه چنين کاري را به من نمي دهد. محورهاي گوناگوني وجود دارند. يکي اين که شهادت را به عنوان يک مسأله فکري، علمي، فلسفي و ... مطرح کرد و از سوي ديگر حماسه شهادت به قدري احساسي و هيجان آميز و عاشقانه است که روح را به آتش مي کشد و منطق را فلج مي کند و قدرت ناطقه را ضعيف و انديشيدن را دشوار مي سازد. اگرچه شهادت آميزه اي است از يک عشق شعله ور و يک حکمت عميق و پيچيده که اين دو را با هم نتوان بيان کرد و در نتيجه، حق سخن ادا نمي شود. بويژه براي انساني که از نظر روحي و عاطفي ضعيف است، اما براي فهميدن فرهنگ ايثار و شهادت بايد اول مکتبي را که شهادت در آن معني مي دهد توضيح داد و آن مکتبي است که جريان تاريخي را به همراه دارد. شهادت ريشه در دفاع مشروع و مقدس دارد و آن هم در مقابل تجاوز و جنگ. جنگ يکي از شگفت انگيزترين و ناشناخته ترين پديده هاي اجتماعي بشر است و لذا مشاهده مي شود که به وسيله زورمداران فريب خورده اي تمام ارزشهاي ملي ايران را مورد هجوم و آماج تجاوز همه جانبه قرار دادند. دشمنان انقلاب اسلامي در منطقه و فرا منطقه، جنگ عليه ايران را يک ضرورت انکار ناپذير تلقي مي کردند و در اين ميان مردان شهادت طلب و خداجو بودند که تنها ايمان الهي آنها را به سوي سعادت و خوشبختي برد.
اما در دنيا کدام وجدان آگاه مي توانست آن همه ستم را از سوي ظالمي به مظلومي ببيند و آرام بنشيند؟ ولي در همان ايام حساس، امام بزرگوار و بيداردل ايران در همان روزهاي نخست تجاوز دشمن به مکتب و ميهن اسلامي، صلاي عزت سر دادند که اي آزادگان: «جنگ، جنگ است و عزت و شرف ما در گرو همين مبارزات است».
و به راستي ملت آبرومند ايران در طول هشت سال دفاع مقدس چه خوش درخشيد. مردم بزرگ ايران با دانستن فلسفه شهادت و ايثار، براي صيانت از اعتقادات و سيادت خود جنگيدند و در ميان طوفان عظيم مشکلات خم به ابرو نياوردند، چرا که مي دانستند کمترين غفلت، حاصلي جز خاکسترنشيني و ذلت ندارد. از اين رو مردان، زنان و جوانان مسلمان ايران جامه ي عزت به تن کردند و براي اعتلاي دين و ميهن، کاري بس شگفت خلق نمودند که باعث تعجب و حيرت قدرتمندان و قلدران روزگار شد.
دفاع مقدس ايران اسلامي که سرشار از ايثار و شهادت بود، از هر دم و بازدمش افتخار آفريني و عزتمندي، متجلي شد. مردم دلير و نجيب ايران با استقامت و پايداري در جنگ و تهاجم همه جانبه هشت ساله تفسير ديگري از ايثار، شهادت، عدالت، شجاعت و ايمان را براي جهانيان ارائه نمودند و اصولاً جنگ ايران تفسير آيه هاي عزت، افتخار و شرف بود و گسترش عدالت و ايمان در جهان.
ناسپاسي محض است که با درک اين همه ايثار، شهادت و استقامت اگر در ذهنمان حتي خطور کند که چراغ اقتدار و عزت ما در جنگ و يا به نوعي دفاع، بي فروغ شد؛ برعکس ،ملت ايران در اين دفاع مقدس علم عزت و سرافرازي را با تمام قدرت در قله هاي افتخار نشاندند که تا در طول تاريخ نور افشاني خواهد کرد. در اوضاع وانفساي تاريخ معاصر که درخت هرز ستم در باورها ريشه گسترده، ظلم ستيزي و ستم سوزي با فرهنگ ايثار و شهادت در دفاع مقدس، الگوي پر افتخاري بود که فروغ خود باوري را در دلهاي هراس خورده تابانيد و درد بي خويشي و بي هويتي را بر کند.
فرهنگ ايثار و شهادت در طول هشت سال دفاع مقدس، نيروهاي توانمند و پر قدرت نظامي در مقابل استکبار جهاني همت والاي خود را مصروف دفاع از ارزشهاي ديني نمودند، با اين وجود مشاهده مي شود از اين رهگذر حرکتهاي ضد استکباري مستضعفان را در ساختار بياالنللي در اقصي نقاط جهان عموميت بخشيدند که روز به روز بر اوج، شتاب و وسعت اين حرکتها افزوده مي شود. حال بايد ملاحظه کرد اين تفکر از کجا شروع شده است و به آن اصول تکيه دارد و لذا نمايانگر اين تفکرات از کلمه جهاد است که در دين مبين و مقدس اسلام قداست خاص خود را دارد.
جهاد در اسلام
آنچه از فرهنگ ايثار و شهادت برمي آيد، قطره اي از مباني جهاد در دين اسلام است. انسان به حکم عاطفه انسان دوستي، جنگ را يک اقدام وحشيانه و غير انساني مي داند، لذا انسان جنگ را در شرايط عادي، محکوم و تقبيح مي کند و اين يک احساس بشري است. دين مقدس اسلام که دين فطري و طبيعي است، به اين واقعيت اعتراف دارد و جنگ را از نظر طبيعت بشري نيز سنجيده و مي گويد: جهاد بر شما واجب گرديده و حال آن که براي شما موجب دشواري و کراهت است. اين موضوع بايد به طور دقيق مورد بررسي قرار گيرد که آيا جنگ از نظر عقل، هميشه و در هر شرايط محکوم و نارواست و ملتها در هيچ شرايطي نبايد دست به مبازه مسلحانه بزنند؟ گاهي براي ملتي شرايطي پيش مي آيد که به حکم قطعي عقل، هيچ راهي جز توسل به جنگ براي او باقي نمي ماند، در اينصورت جنگ نه تنها غير انساني نيست، بلکه ترک آن ذلت و خواري است. اگر کشوري يا جامعه اي مورد تعدي و تجاوز واقع شد، انسان بايد به حکم عقل و فطرت از جامعه و کشور و از حقوق خود دفاع کند و چنين جنگي از نظر عقل واجب است و بلکه دفاع از حق، حق طبيعي هر موجود زنده است. هيچ ملتي نمي تواند با دشمني که حيات او را تهديد مي کند جنگ را در صورت انمکان ضروري نداند و درصورتي که برانداختن چنين دشمني با هيچ وسيله اي جز کشتن و کشته شدن ميسر نشود، خونريزي را روا و جايز نشمارد. به همين دليل، دنياي امروز پس از آن همه تقبيحي که از جنگ کرده، عاقبت در مواردي آن را مشروع و قانوني شناخته است. دين مقدس اسلام نيز چون يک آيين فطري استوار کرده است، جهاد را در شرايطي لازم و واجب مي داند. هم اکنون بايد علل و انگيزه تشريع جهاد در اسلام مورد بررسي واقع شود و لذا مختصري از آن به شرح ذيل از نظر مي گذرد.
جهاد و شهادت
چهار آيه از سوره حج نخستين آياتي است که پيرامون جهاد وارد شده است. دقت در مفاد اين آيات مبين اين مهم است که انگيزه واقعي براي تشريح جهاد، دفاع از جان و مال بوده است. اين چهار آيه ،نخستين آياتي است که در اصل تشريع جهاد نازل شده و در آنها علل و انگيزه هاي جهاد نيز اشاره شده است.
دقت در اين آيات ما را با انگيزه هاي جهاد آشنا مي سازد. اين آيات عبارت اند از:
- رزمندگان راه حق، هرگز آغاز به جنگ نکرده، بلکه پاسخگوي نبردي بودند که از طرف متجاوزان آغاز شده بود. يعني اين گروه جنگ زده هستند نه جنگجو. در اينصورت دفاع افراد از خود، لازم و واجب خواهد بود. در غير اينصورت تحمل خواري و زبوني است.
- دليل آشکار تجاوز دشمن اين است که مؤمنان را به جرم اعتقاد به خداي يگانه از خانه و ديار خود بيرون راندند؛ گويا که اعتقاد به خداي يگانه در نظر آنان جرمي است که معتقد به آن بايد محيط زندگي خود را ترک کند.
- مشرکاني که با الوهيت خدا و پرستش حق مخالفت هستند بايد به وسيله مردان خداپرست نابود شوند و زمين از لوث وجود آنها پاک گردد، در غير اينصورت معابد الهي ويران مي شوند.
- اگر خداوند در اين آيات بپاخاستگان را وعده پيروزي مي دهد، بدين خاطر است که اگر آنان در روي زمين قدرت و اقتدار پيدا کردند، راه ستمگران را پيش نمي گيرند، بلکه پيوند خود را با خدا «اقامو صلاه» و پيوند خود را با مردم «آتو الزکوه» محکم تر مي سازد و در اشاعه نيکي ها و محو بدي ها مي کوشند واز هيچکس نمي ترسند.
آيات فوق، نيمي از سيماي جهاد و انگيزه تشريع آن در صدر اسلام را براي ما روشن مي سازد و مشخص است که بسياري از اشکالات و تاخت و تازهاي بعضي تفکرات بر اين حکم حيات بخش اسلام، بي پايه و اساس است. جهاد و شهادت براي بازپس گرفتن حقوق از دست رفته و عقب راندن مهاجم در قاموس تمام ملت ها، مشروع و يک فريضه وجداني و ملي است.
تشريح فرهنگ ايثار و شهادت
از نگاه کلي و از ديدگاه استراتژي، ترويج فرهنگ ايثار و شهادت براي نسل سوم انقلاب شکوهمند اسلامي، بايستي آنچه در جنگ تحميلي در ابعاد مثبت براي ما و نويسندگان امروز که امانت قلم را به دست گرفته ايم، شکافنده شود و انقلاب اسلامي را با تمام زيبايي هايش به تصوير کشاند. بعضي قضايا است که انسان گمان مي کند که اين شر است، لکن به حسب واقع خير است. در اين قضاياي اخير که دولت متجاوز عراق بر ايران اسلامي تحميل کرد، بايد گفت: «الخير في ما وقع». با اين وجود از اين که بخواهم رئوس مطالب عمده اي را به اثبات برسانم، بايد به سرفصلهاي مرتبط با دفاع مقدس، بعنوان اشاعه يک فرهنگ اصيل ايثار و شهادت اشاراتي داشته باشم که عبارتند از:
- از اينکه در آن زمان ضد انقلاب در ايران شايع مي کردند که ارتش ايران، ارتشي است که از بين رفته و ديگر نمي تواند در مقابل دشمنان مقاومت کند، بلکه در ابتدا مي گفتند که اصلاً ارتش لازم نيست، ارتش بايد به هم بخورد و بعد از آن موضوعي شروع مي شود و در اين جنگ تحميلي ثابت شد که ارتش جمهوري اسلامي نيرومند است و ارتش با ساير قواي نيروهاي مسلح با هم هستند، تفاهم دارند، با هم مي جنگند و همه کساني که در ارتش بودند به انقلاب اسلامي وفا دارند و لذا تمام شايعات ضد انقلاب داخل و خارج خنثي گرديد.
- گروهها و گروهکها که ادعا مي کردند که ما (آنها ) طرفدار مظلومين هستيم، طرفدار حق هستيم، فدايي حق و ملت هستيم، مجاهده براي مردم مي کنيم، ثابت شد که همه اين حرفها، گفتارها و شعارها و... خلاف واقع بوده است و الان (زمان جنگ ) که کشور ايران اسلامي با حزب بعث منحط در جنگ هستند، از آنها هيچ خبري نبود، آنها باز هم به فساد هايي که فکر مي کردند ادامه ميدادند؛ لکن بر آنها هم ثابت شد که اگر يک روزي دولت ايران بخواهد شر آنها را کم کند، با يک يورش برق آسا، همه را از بين مي برد. اين هم يکي از خيراتي بود که براي ايرانيان در جنگ تحميلي به ارث ماند و فقط يک اثر خير نشأت گرفته از حماسه شهيدان والامقام است ولاغير.
- بسياري در همان اوان شعار مي دادند و ضمناً دايم زمزمه مي کردند که انقلاب اسلامي در اول حرکت خود يک اثر مهم داشت و آن هم اين که مردم با هم بودند و حالا ديگر با هم نيستند و ضمناً با يکديگر خيلي مخالفند واين حرفهاي ناربط، ورد زبانشان بوده؛ لذا باز هم مشاهده شد که در اين جنگ تحميلي سراسر کشور با هم اتحاد دارند و مردم شريف و بزرگ ايران با همان روحيه انقلابي باز در صحنه باقي هستند.
- اصل جنگ که واقع مي شود، انسان از آن خستگي و از آن چيزهايي که انسان را سست مي کند، از آن سستي ها و خستگي ها بيرون مي آيد و فعاليت مي کند و جوهره انسان که بايد هميشه متحرک و فعال باشد، بروز مي کند.
- در جنگ تحميلي بر دولت عراق ثابت شد که در مقابل چه کسي قرار گرفته است و رزمندگان ايراني چنان درسي به صدام و صداميان دادند که در تاريخ بي نظير بوده است.
- جنگ تحميلي عراق به ايران اسلامي و مقاومت سرسختانه توسط رزمندگان و ملت شريف ايران، حداقل صدام را به سوي اسلام کشاند و نمونه بارز آن که کلمه مقدس الله اکبر در پرچم عراق نقش بست و اين جز با ايثار و شهادت انسان هاي شايسته اي که همه چيز خود را با تقديم تفکر شهادت به اثبات رساندند و ترويج آن فرهنگ، بايد در جامعه رونق پيدا کند و اصلاً يک استراتژي دراز مدت در ايران بشود و نسل هاي پي در پي با انديشيدن روي اين تفکر به صاحبان اوليه آن احترام بگذارند و اسطوره تاريخ را نقل سينه ها در گفتار خود بنمايند، ممکن نبود.
- در اين جنگ تحميلي بر ملت بزرگ ايران و شايد خيلي ها در فرا منطقه ثابت گرديد که شهادت به معناي واقعي خود يعني چه! اصلاً چگونه اين فرهنگ در مدت کوتاهي در ايران در بين سنين مختلف رسوخ کرد؛ اما بايد اعتراف داشت که اين تفکر و انديشه ريشه در عمق 1400 ساله دارد و از آن تاريخ تاکنون ادامه دارد. انديشه فدا شدن با خلوص نيت يکي از شعارهاي اصلي جنگ تحميلي بود که دنيا را به حيرت انداخت.
چگونگي سياست گذاري در ترويج فرهنگ ايثار و شهادت
در انتقال ترويج فرهنگ ايثار و شهادت، روشها و سيستم هاي گوناگوني با توجه به ابزار فعلي دنيا وجود دارد، ولي آنچه که مهم و حائز اهميت است، نوع نگرش واقع بينانه به اين امر مهم و حساس و همچنين چگونگي انتقال آن به نسلهاي سوم انقلاب اسلامي و نسلهاي ديگر است. در يک دوره زماني يک تفکر ريشه دار در ايران در شعور محوريت انقلاب اسلامي به وقوع پيوست و آن حرکت به صورت جهاني و حالت کلي، جهان بيني خود را حفظ کرد و اين انديشه در زمان کوتاهي در سرزمين وحي و نبوت، فلسطين، به عنوان يک تفکر تاريخي با نام انتفاضه در مقابل دشمن تا بن دندان مسلح، به حرکت در آمد و هم اکنون دنيا در آن سوي انديشه هاست که چه چيزي ملت بزرگ فلسطين را در مقابل دشمن خونخوار و دولت غاصب و اشغال گر فلسطين مقاوم کرده است؟
بايد گفت آن فرهنگ در جويبار تاريخ از سرزمين حجاز حرکت کرده و اينان تشنگان آب حيات آن جويبار عشق و شهادت هستند. پيامبر اکرم (ص) الله و اکبر گفتن را را با «اقرا باسم ربک» در قله شروع کرد و هم اکنون آن استراتژي در قالب وحي الهي ولي با ابعاد گوناگون در کره خاکي به پيش مي رود و هر روز يک انديشه، انديشه عميق تر مي گردد.
شهادت در راه خداوند چيزي نيست که بتوان آن را با سنجش هاي بشري و انگيزه هاي مادي ارزيابي کرد و شهيد در راه حق و هدف الهي را نمي توان با ديدگاه امکاني به مقام والاي آن پي برد، که ارزش عظيم آن، معيار الهي و مقام والاي دين، ديدي رباني لازم دارد.
بايد اعتراف کرد دست خاک نشينان از آن منزلت شهيد کوتاه است و همين افلاکيان نيز از راه يافتن به کنه آن عاجزند، چرا که آنها از مشخصات انسان کامل است و ملکوتيان با آن مقام اسرار آميز فاصله دارند. تکريم به شهدا، جانبازان و وارثان آنها بر همه نسل ها واجب است و اما آنچه که بايد بعنوان روش و الگو قرار گيرد تا نسل هاي بعدي از آن بهره ببرند، مي توان محور هاي آنها را به صورت زير اعلام داشت:
- درج در کتب آموزشي، تاريخي، سياسي و...
- ترسيم جغرافياي مرزي، نظامي در کتب جغرا فياي آموزشي.
- به تصوير کشاندن اصول واقعي حماسه ايثار و شهادت.
- بر پا کردن فرهنگ سراي محلي، شهري، استاني، کشوري و ...در خصوص ترويج فرهنگ ايثار و شهادت.
- اطلاع رساني فرهنگ ايثار و شهادت توسط نشريات با کمک يارانه بصورت مداوم.
- هنر به کارگيري انتقال فرهنگ ايثار و شهادت در ابعاد گوناگون هنري.
- تشکيل کميته هاي کاري در ارگانها، نهاد هاي دولتي و تشکيلات مردمي جهت همسو شدن اين فرهنگ درخشان و تداوم آن.
- حرکت فرهنگ سينمايي به سوي دفاع مقدس با شرط اين که فيلمنامه ها تعريف صوري نشوند.
- به الگوي استقامت و صبر آزادگان در محورهاي مختلف نشر پرداخته شود.
- فرهنگ صبر خانواده با توجه به اصالت صبر، يک الگو شود و انتقال يابد.
- نام مقدس شهداي گمنام در رأس امور شهدا قرار گيرد و اين که اصلاً چرا گمنام شده اند؟
- تفکر بسيجي درروح نويسندگان، هنرمندان و...
- کشاندن افکار عمومي به خارج از مرزهاي ايران در خصوص تحريم هاي اقتصادي، سياسي، نظامي و... در ارتباط با دفاع مقدس.
- مثلث اتحاد شوم دشمنان انقلاب اسلامي در آن ايام با عناوين امپرياليسم، سوسياليسم و صهيونيسم.
سرهنگ عبدالله رفيعي


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان ایلام ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 137
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
علي بسطامي

 

نامش علي بود وزادگاهش منطقه ملکشاهي در استان ايلام، تولدش سال1342 ه ش.تا پايان مقطع دبيرستان درس خوانده بود .او با شکار و تير اندازي و کوهنوردي که اجداد ،پدر و برادرانش در آن مهارت خاصي داشتند آشنا بود .آميختگي اين روحيه با آن جوهره پاک و اصيل از او سرداري سر افراز ،درد آشنا و عاشق قرآن ساخته بود که با ايمان راسخ به انقلاب اسلامي و کوشش در راه پيروزي آن و ايثار و فداکاري در نبرد حق عليه باطل در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل در جبهه هاي غرب و جنوب کشور . داشتن مسئوليتهاي حساس فرماندهي حفاظت اطلاعات ، فرماندهي گردان ،فرماندهي اطلاعات و عمليات در لشگر11اميرالمومنين وحضوردر عمليات مهمي چون عاشورا ،الفجر 9 ،کربلاي 4 ،کربلاي 10 ،والفجر 10 ودهها نبرد چريکي شاهدي برمردانگي ودليري اوست. مي جنگيد و از مقتدايش علي (ع) آموخته بود اخلاص را .تا اينکه در صبحي صادق و در پگاهي سرخ در ميدان مين جبهه مهران ،خورشيد عمرش به خون نشست و در روز 7/ 3/ 1367 بر بال خونين شهادت به سوي محبوبش شتافت و نام ماندگارش بر سينه تاريخ تا ابد خواهد درخشيد .
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد
 


خاطرات
عبدالله احمديان:

در آخرين روزهاي اسفند ماه سال 1366 ،تردد خودروهاي دشمن زياد شد .تانک و تانکهاي جديدي از راههاي ترددي دشمن ديده مي شد که وارد خطوط مقدم مي شد ند.
معمولا اين کارها را دشمن در مواقعي انجام مي داد که ما ديد کمتري نسبت به خط دشمن داشتيم اما چون به کل منطقه تسلط داشتيم ،هر گاه حتي يک مقدار از خاک خراش بر مي داشت ،متوجه مي شديم .علي به من گفت :فلاني!مهران را براي بد نامي از دست ندهيم ؟عرض کردم :آقا جان ،ظاهرا بچه هاي منطقه متوجه تحرکات دشمن شده اند و مقر اصلي آنها در پشت زرباطيه عراق مي باشد .آنجا غروب ها شلوغ است و معمولا شبها صداي تانکها و ماشين هاي سنگين عراق به سمت کله قندي بيشتر است .البته از ديدگاه 223 هم نگاه کرده ام که از طريق پاسگاه جسان هم تردد ها ي زيادي مشاهده شده است .
شهيد خوب گوش مي داد و به چهره من نگاه مي کرد و فکر مي کرد و سرش را به تاييد حرفهاي من تکان مي داد.
بعد از صحبتهاي من ،سوال کردند :عادل!ماشين هاي چه رنگي در منطقه
مي آيند ؟گفتم :در غروب ها ماشينهاي سفيد رنگي که با گل پوشانده شده اند ،معمولا تا خط مقدم هم مي آيند .
فرمود:بايد خيلي بيشتر از اين مواظب باشيد .با هم به سنگر ديدگاه بر گشتيم .در بين راه ،داخل کانال ،با هوش خارق العاده خود به بنده گفت :آن ماشين هايي که مي آيند ،فرماندهان عالي رتبه مي باشند و به منطقه ما توجيه مي شوند و درست هم مي گفت .

فروردين ماه سال 1367 ، بعد از عمليات والفجر 10 در پادگان امام خميني (ره) لشکر امير المومنين ، شهيد بسطامي در کنار درخت سبز و تنومندي نشسته و در غم و اندوه عميقي فرو رفته بود . وقتي علت را پرسيدم در جواب گفت : در عمليات شاخ شميران پيکرهاي مطهر تعدادي از رزمندگان اسلام در دست عراقي ها افتاده و نتوانستيم آنها را بياوريم ، مگر مي شود که علي آسوده خاطر باشد ؟
بدون هيچ ترديدي ، فهميدم که فراق ياران براي او خيلي سخت است و روحش را آزار مي دهد .

 

سال 1366 ،دوره آموزش نظامي را در پادگان کربلا ،واقع در شهرستان شيروان چرداول سپري کردم .بعد از اتمام دوره ،چند روزي ما را به مرخصي فرستادند .پس از آن ،براي تقسيم نهايي ،به پادگان شهيد فرجيان ،واقع در 5 کيلو متري شهر ايلام رفته و براي مرحله نهايي آموزش ،به لشکر حضرت امير (ع) اعزام شديم .
شب را در آنجا سپري نموديم .صبح که شد نيرو ها را به خط کردند .فرماندهان زيادي براي تامين نيروي انساني واحد ها و گردانها ي خود به آنجا آمده بودند .
در بين آنها ،مردي روشن تر از آيينه ،مرا مجذوب سيماي خودش کرده بود .مردي که بعد ها فهميدم از تبار خورشيد بود .علي بسطامي ،فرماندهي اطلاعات تيپ حضرت امير (ع).چفيه اي بر گردن و کلاهي ساده بر سر داشت .آهسته آهسته به طرفم آمد ،دستم را گرفت و در کنار خود جاي داد .دو نفر ديگر را نيز انتخاب کرد .ابتدا آنها را سوار ماشين پاترول نمود و به مقر مورد نظر برد .در برگشت ،مرا هم سوار برآن خود رو کرد و با هم حرکت کرديم ،به مقري رسيديم .بر در ورودي اش نوشته بود :مقر .ا.ط . ع
من دوست داشتم در واحد تخريب باشم و خيلي نا راحت بودم که به آنجا رفته ام ،اما چهره نوراني و آراسته علي ،تسکينم مي داد و ساکتم مي کرد .پس از چند روز ،چنان با وي انس گرفتم و به دام مهرش افتادم که حاضر نبودم حضور در کنارش را با تمام دنيا معاوضه کنم .
چند ماهي گذشت .روز به روز با او مانوس تر مي شدم .تا جايي که اگر يک روز او را نمي ديدم ،افسرده مي شدم .خيلي کم و به ندرت لباس رزمي مي پوشيد ،لباس هايش پينه خورده و بسيار خاکي بود ند .جوراب هايش بارها پاره شده بود اما هر بار نخ و سوزن را مي گرفت و جوراب هاي صد چاکش را دو باره مي دوخت .اندامي نحيف داشت و هنگام عبادت بسيار متواضع بود .جمعه ها که دعاي کميل يا زيارت عاشورا مي خوانديم ،او هم مي خواند و زار زار گريه مي کرد .وقتي که برايمان کلاس گشت و ديدباني گذاشته بودند ،افتخار مي کرديم که او مربي مان است .
آن روز صحبت از شهيد و شهادت بود .وقتي نام مبارک حضرت ابا عبد الله الحسين (ع)را شنيد اشکش همچون رود جاري شد و شانه هايش با هق هق گريه هايش با لا گرفت .از نگاهش پيدا بود که شهادت در انتظار اوست و برايش لحظه شماري مي کند ،او قبل از شهادت شبيه شهيدان شده بود و اين را من ماه ها قبل از عروج او حس مي کردم .

 

در يکي از شب ها ،گروهي از بچه ها براي شناسايي خطوط دشمن عازم شاخ شميران بودند .از اين گروه شناسايي مي توان شهيد بسطامي و حاج نعمان غلامي را نام برد . در بين راه به دو نفر از بچه هاي اطلاعاتي يگان همجوار بر خورد مي کنند که به قصد شناسايي بعضي از مواضع دشمن آمده بودند . به دليل اينکه دو نفر از نيروهاي جوان و کم سن و سال بودند ،شهيد بسطامي نيروهاي تحت امر خود را در جايي مستقر مي کند و به دليل تخصص با لايش ،جوانان را براي انجام ماموريتشان ياري مي دهد و سپس به انجام ماموريت گروه خود مي پردازد . براي علي بسطامي کار براي اسلام مهم بود نه نام !

سيد ماشا ء الله رحيمي:
گروه ويژه تشکيل شده بود .يک گروه ويژه که از بهترين لشکر بودند .کار اين گروه تعقيب و از پاي در آوردن نيروهاي عراقي موصوف به" فرسان" بود . همان گوش برهايي که مدتي بود از عمق خاک عراق به پشت عقبه نيروهاي ما نفوذ مي کردند و ضربات بدي به نيروها وارد مي کردند .بيشتر اعضاي اين گروه از کردهاي وابسته به رژيم بعث بودند . کارشان شناسايي نقاط حساس و کمين کردن در پشت عقبه نيروهاي خودي بود .هر بار که نفوذ مي کردند ، تا ضرباتي وارد نمي کردند ، امکان نداشت که به عقب بر گردند .تا حالا چندين بار کمين زده اند و عده اي از بچه ها را شهيد کرده اند.
گوش هاشان را بريده اند و با خود برده اند .هر جفت گوش قيمت گراني دارد .هر جفت گوش پنجاه هزار دينار پول کمي نيست .گروه فراسان آن قدر سريع ؛ چابک و خطر ناک هست که آوازه وحشتشان تمام منطقه را گرفته است .تمام نيروهاي مستقر در خط به خوبي مي دانند که گروه فرسان از هر منطقه يا نقطه اي که بگذرد ، تا ضرباتي وارد نکنند ، امکان ندارد بر گردند .با دسته هاي ده نفري و بيست نفري وارد منطقه مي شوند ،از بيراهه ها وارد مي شوند و از همان جا ها دوبار ه به خاک عراق بر مي گردند .
براي همين بود که به دستور فرمانده لشکر محمد کرمي و ساير اعضاي فرماندهي ، يک گروه ويژه تشکيل داد که افرادش از بهترين گردان ها و گروهان ها انتخاب شده بودند .کار اين گروه تعقيب گوش بر ها و از بين بردن آنها بود .پانزدهم مرداد ماه 1363 بود که علي بسطامي از اطلاعات عمليا ت لشکر به مقر گردان آمد .قرار بودبه شناسايي منطقه آزاد خان کشته برويم .علي بسطامي فرمانده اطلاعات لشکر به دنبال رد گروه فرسان بود .من هم عضو گروه ويژه بودم و مي بايست ردي ،نشاني از آنها پيدا کنم .شب که شد چهار نفر از بچه ها را انتخاب کردم و به راه افتاديم .نرسيده به خط اصلي ، رو کردم به علي و گفتم :علي جان از خط اصلي عبور کنيم و بعد نمازمان را بخوانيم !
علي گفت :نه آقا سيد !اگه از خط پدافندي عبور کنيم جلويمان ميدان مين هست ، مي ترسم آنجا مشکلي پيش بياد و نتوانيم نمازمان را بخوانيم ، بذار همين جا نماز بخوانيم .
علي از بچه ها فاصله گرفت و رفت در يک گودي کوچک که آن طرف تر بود ، مشغول نماز خواندن شد .چند لحظه صداي گريه بلند شد .اول فکر کردم حتما يکي از بچه هاست ؛ اما بعد ديدم صداي هق هق زدن اوست که در داخل گودي بلند مي شود .تا حالا نديده بودم که علي گريه کند .آوازه شجاعتش را شنيده بودم ، بهم گفته بودند که هر لحظه اراده کند تا بيست متري سنگر بعثي ها مي رود و هيچ کس جلودار ش نيست ، شنيده بودم که چقدر با نيروهايش دوست و رفيق است ، اما نديده بودم که اين مرد ، اين آدمي که اين آوازه را به هم زده ، گريه کند .صداي گريه اش را به وضوح مي شنيدم .بي اختيار بلند شدم رفتم کنارش .دست به دعا بود :خدايا مي خواهم مجرد شهيد شوم !خدايا امشب ماموريت مهمي در پيش داريم ، خودت کمک کن که با سر بلندي اين ماموريت را انجام بديم !خدايا اگر قرار است مشکلي ، خطري پيش بيايد ، آن را تنها نثار من کن !
چه حالي داشت !بي آنکه خلوتش را به هم بزنم از کنار چاله بلند مي شوم .مي آيم پيش بقيه .نمازش را که خواند به گروه ملحق شد . خودش بلند مي شود و براي بچه هاي چاي درست مي کند .غذا را خودش بين نيروها تقسيم مي کند تا کسي بلند مي شود که کاري انجام دهد ، التماس مي کند که بنشيند تا او همه کارها را انجام دهد .
هميچ باورم نمي شود . مسئول اطلاعات عمليات لشکر با آن نام و آوازه اي که به هم زده بود ، طوري رفتار کند که همه را به شگفتي وا دارد .
شام که خورده شد ، راه مي افتيم .از خط پدافندي بعثي ها مي گذريم و با عبور از همان جاده کمربندي عراقي ها که تمام منطقه را به هم وصل مي کند ، مقرهايي را که در مناطق خزينه و شهابيه است شناسايي مي کنيم .علي جلو دار است .تا قبل از عبور از خط پدافندي پشت سر نيروها حرکت مي کرد ، اما همين که نزديک خط اصلي مي شويم ؛ خودش جلو مي افتد .من اولش مخالفت مي کنم .
تو که تا چند لحظه پيش پشت سر همه بودي چطور شد که حالا جلودار مي شوي !
علي گفت :من بايد جلودار باشم !
گفتم :نه ، من بايد جلودار باشم ، وجود تو براي لشکر خيلي اهميت داره !
علي گفت :تو را به خدا اذيت نکن !
و جلو تر از هم راه مي افتد .کار شناسايي تمام مي شود اما ردي از گروه فرسان نيست .فقط مقرهاي جديدي که در منطقه ايجاد شده ، توجه علي را بر مي انگيزاند .انگار عراق مي خواهد در منطقه آماده مي شود .
گروه فرسان وحشت عجيبي در منطقه ايجاد کرده بود .کسي به درستي اطلاعي از سازماندهي و چگونگي کار و برنامه شان نداشت .

مدتي بود که در برابر اين گروه ، به دستور فرمانده لشکر 11 امير المومنين و فرمانده عمليات لشگر غلام ملاحي گروه ويژه اي تحت عنوان گروه ضربت تشکيل شد که کارش تعقيب و از بين بردن اعضاي گروه فرسان بود . هواي داغ مرداد ماه 1363 و آن دشت هاي سوزان و ملتهب مهران و چنگوله بد جوري آدم را کلافه مي کرد .چند قدم که راه مي رفتي ، عطش طوري جلوه مي کرد که انگار سالهاست آبي ننوشيده اي .درست مثل خود دشت . مثل همين خاک گرم و سوزان که هر چه آب ؛، روي آن بريزي اصلا نمودي ندارد .باز هم لب تشنه و تاول زده است .
هجدهم تير ماه شصت و سه بود که غلام فلاحي فرمانده عمليات لشکر دستور داد که براي کسب اطلاع از وضعيت دشمن در منطقه ، هر طوري شده بايد اسير بگيريم .غلام چيزي خواسته بود که بعيد به نظر مي رسيد .همه اش دنبال چگونگي تشکيل سازمان گروه فرسان يا آن گوش برهاي لعنتي بوديم .بايد مي دانستيم که اينها کي اند و چطور سازماندهي و هدايت مي شوند و چگونه خود را به عقبه نيروهاي ما مي رسانند و از آنجا ضربه مي زنند .تا حالا چند بار جلوي راه بچه ها کمين کرده بودند و عده اي شان را شهيد کرده بودند .تنها چيزي که مي دانستيم اين بود که آنها کرد هستند ، همين .
يک ماه گذشت .
يادگار اميدي فرمانده اطلاعات عمليات بود . من هم مسئوليت گروه ديگري از بچه ها را به عهده داشتم .هواي گرم مرداد ماه شصت و سه آدم را کلافه مي کرد .اما در پوشش همين گرما و هواي دم کرده گوش برها از خط عبور مي کردند و مي آمدند پشت سر نيروهاي خودي و آنجا کمين مي کردند .مدتي بود که بد جوري منطقه را نا امن کرده بودند .آوازه وحشت و قدرتشان در همه جا پيچيده بود .بيش از همه از منطقه "سر خر" عبور مي کردند .
انگار آنجا مرز سفيدي بود که هيچ خطري تهديدشان نمي کرد .خوب جايي را انتخاب کرده بودند ."سرخر" با آن هم شيار پيچ در پيچ ، توي روز روشن آدم را به هراس مي انداخت ، چه رسد به اين که نا امن باشد .دل شير مي خواست که بتوان به راحتي از آن عبور کرد.
به خصوص زير حرارت و گرماي مرداد ماه که افتاب عمود بر پيکرت تازيانه آتش بزند .اما تحت هر شرايطي مي بايست بر اساس دستور لشکر ، هم به دنبال گوش بر ها مي گشتيم ؛ هم از عراقي ها اسير مي گرفتيم .حاج يادگار آمد و نيروها را توجيه کرديم .نيروها به دو گروه تقسيم شدند که مسئوليت يک گروه با حاج يادگار بود و مسئوليت گروه دوم با من .
غروب روز دوشنبه هفدهم مرداد ماه بود که راه افتاديم .از جاده آسفالت مهران –دهلران گذشتيم و هفده کيلو متر به عمق خاک عراق نفوذ کرديم تا به منطقه "ته ليل" رسيديم که حايل بين مهران و دهلران بود. بر روي ارتفاعات "ته ليل" عراقي ها يک پايگاه زده بودند .پشت سر ارتفاعات ، تپه اي بود که تير بار دوشکا را روي آن مستقر کرده بودند .تير بار جايي قرار گرفته بود که هر جنبنده اي که قصد نفوذ از آن سمت را داشت ، جان سالم به در نمي برد .پايگاه جاده مواصلاتي نداشت و براي همين تدارکات نيروهاي عراقي با قاطر صورت مي گرفت .اهميت آن نقطه در اين بود که روي بخش وسيعي از منطقه ديد و تير کامل داشت .عصر بود که دو نفر از عراقيها در حالي مشاهده شدند که با قاطر براي پايگاه آذوقه مي بردند .
يادگار گفت :بايد هر طوري شده پايگاه را دور بزنيم و محاصره شان کنيم !
گفتم :فکر خوبيه !اما بايد با نهايت دقت اين کار انجام بگيره !
همه اش به اين فکر مي کرديم که چطور يکي از آن سربازها يا درجه دارهاي بعثي را زنده بگيريم ..اين مهمترين هدف بود و برنامه بعدي هم تعقيب و به دام انداختن گوش بر ها بود .
بين پايگاه و تپه اي که تير بار دوشکاي بعثي ها روي آن مستقر بود ، شياري بود که هر موقعيتي را به هم متصل مي کرد .قرارشد کاظم فتحي زاده به اتفاق چند نفر ديگر از بچه ها در ميانه شيار ؛ يعني همان جايي که عراقي ها با قاطر تدارکاتشان را انجام مي دادند ، کمين بزنند .
کار سختي بود .گرماي هوا و التهابي که از زمين بخار مي شد امکان فعاليت چنداني به آدم نمي داد .اما چاره اي نبود .به هر نحو ممکن و تحت هر شرايطي بايد کار را مي کرديم .هدف گرفتن اسير بود .کسي که بتوان تازه ترين اطلاعات را ازش کسب کرد .
اين براي فرماندهي لشکر و قرار گاه مهم بود .کار بايد طوري صورت مي گرفت که تا آنجايي که امکان داشت درگيري به وجودنيايد.
چند نفر از افراد به عنوان گروه گشتي به طرف نقاط در نظر گرفته شده حرکت کردند .مي بايست قبل از هر اقدامي از آخرين وضعيت پايگاه ها اطلاع پيدا مي کرديم .افراد گروه گشت چند ساعت بعد از گشت خسته بودند و نوعي نگراني و ناراحتي در چهره شان هويدا بود .
به کاظم فتحي زاده گفتم :چي شده ؟چرا ناراحتين ؟
کاظم گفت :لو رفتيم !؟
حاجي يادگار گفت :چي گفتي ؟!لو رفتيم ؟
سر گروه گفت :متاسفانه عراقي ها متوجه حضور ما در منطقه شدن !
گفتم :چطور ممکنه !؟ما که نهايت دقت را کرده ايم !
حاجي يادگار گفت :حالا چه کارا کردين !؟
سر گروه گفت عراقي ها در همان مسيرهاي که رفت و آمد داشته ايم ، کمين گذاشته اند !
حالا پايگاه هاي بعثي ها کاملا آماده و هوشيار بودند .هيچ چاره اي نبود .هر طوري شده بايد کار را يکسره کنيم .بايد ، بايد يکي از آن بعثي ها را به اسارت بگيريم .بايد مي رفتيم و کاري مي کرديم .سي و هشت نفر از آنها آماده شدند .شب از راه رسيده بود و جز من و حاجي يادگار و آن چند نفر افراد گشتي بقيه نيروها نمي دانستند که عراقي ها از حضور ما در منطقه مطلع شده اند و در آماده باش کامل به سر مي برند . قرص ماه از آسمان پرتو افشاني مي کرد و سطح زمين را نور باران کرده بود .شب که مهتابي باشد براي عمليات يا تک شبانه زياد مناسب نيست .اما چاره اي نبو د .
نيروها را از مسيري عبور داديم که تنها يک باريکه راه از ميانه آن مي گذشت بقيه مسير يا پرتگاه بود يا صعب العبور .
کاظم فتحي زاده جلو دار ستون بود . پشت سرش من بودم و حاجي يادگار و بقيه نيروها هم پشت سر . ستون داشت به جلو حرکت مي کرد که به ناگاه سر و کله چند نفر از عراقي ها در جلوي ستون ظاهر شد .باريکه راه بود و هيچ راه بر گشتي وجود نداشت .
پايين پرتگاه بود و قسمت بالا هم صخره اي و صعب العبور .کم کم سر و کله چند نفر ديگرشان هم پيدا شد .آنقدر نزديک و ناگهاني اين اتفاق افتاد که افراد گروه با عراقي ها ادغام شد .شب مهتابي سطح زمين را مثل روز روشن کرده بود .کاظم مکثي کرد و گفت :حالا چکار کنيم ؟گفتم بخوابيد روي زمين !
کاظم خيز برداشت و تمام ستون سر و سينه را به خاک چسباند .به همان حالت سينه خيز مسير آمده را دوباره بر گشتيم .
به بقيه افراد گروه گفتيم که قضيه چيه .خود را به شياري رسانديم که در ابتداي باريکه راه بود .داخل شيار که شديم ، افراد همگي جمع شدند .به همه گفتم که قضيه چيست و چرا بر گشتيم .مايي که تا همين چند لحظه پيش در چنگال نيروهاي عراقي بوديم ، به طرز شگفت آور و اعجاب انگيزي از دامشان بيرون آمديم .يعني آنها ما را نديده بودند ؟يا نه ، ما را ديده اند و حتما چهار سمتمان را محاصره کرده اند ؟
حاجي يادگار گفت :از داخل همين شيار با لا بريم و بعد محاصره شان کنيم !
گفتم :باشه اين کار را مي کنيم !
از ميان شيار رو به سمت با لا حرکت کرديم و بعد به جايي رسيديم که با لا تر از همان نقطه اي بود که همين چند لحظه پيش چند نفر از عراقي ها را آنجا ديده بوديم .افراد گروه تقسيم شدند و بالاي سرشان موضع گرفتند .حالا باريکه راه کاملا در زير دست قرار گرفت و پايين آن هم پرتگاه بود .به نظر مي رسيد که عراقي ها محاصره شده اند .در زير نور شب مهتابي باز سر و کله دو نفرشان در نزديکي باريکه راه خودنمايي مي کرد .حالا وقتش بود . عمليات بايد سريع و برق آسا انجام بگيرد .
فرمان آتش صادر شد و در گيري سختي در گرفت .حمله سريع و برق آسا بود .عراقي ها هيچ فکرش را نمي کردند که به دام بيفتند .
درست همان دامي که آنها از قبل براي ما تنيده بودند ، خودشان در آن گرفتار شدند .زير نور ماه، تيرهايي که شليک مي شد و آن پايين بر سر عراقي ها پايين مي آمد جلوه قشنگي به پا کرده بود .صداي نعره سربازان بعثي به گوش مي رسيد که خودشان را به پايين پرتگاه پرت کردند .بچه ها هر چه مهمات و نارنجک و آرپي جي بود روي سرشان ريختند .ديگر از سوي عراقي ها تيري به آن صورت شليک نمي شد .چند نفر از افراد ديگر گروه پايين رفتند و چند لحظه بعد در عين ناباوري سه نفر را در حالي که به اسارت گرفته بودند ، با لا مي آمدند وضعيت يکي شان وخيم بود .طوري که چند لحظه بعد هلاک شد .يکي ديگرشان پايش شکسته بود .مدام از طريق بي سيم صدايمان مي کردند ، اما به حاجي يادگار گفتم جواب شان را ندهد تا کار را يکسره کنيم .حاج محمد کرمي فرمانده لشکر ، کورش آسياباني فرمانده قرار گاه، محمد کرمي فرمانده قرار گاه و غلام ملاحي همگي منتظر تماس ما بودند .مدام حاج کرمي از پشت بي سيم داد مي زد که چي شده ؟شما کجا هستيد ؟آيا به مقصد رسيده ايد يا نه !؟اما اول جوابش را نداديم تا کار يکسره شد .حالا وقت بر قراري تماس بود . .به فرمانده لشکر و بقيه گفتيم که عمليات با موفقيت انجام گرفته و کادوي بچه هاي گروه ضربت هم در اولين فرصت ممکن تقديم شان مي شود .
 

 

 
 

آثارباقي مانده از شهيد
خدايا !تو را عاجزانه شکر مي کنم ،همچنان که صاحب غار حرا را بر انگيختي و بر جان بت هاي جاندار و بي جان انداختي ؛بنياد کفر بر کندي و طرح اسلام بر انداختي .خدايا تو را شکر و سپاس که حسينمان دادي ،کربلايمان دادي معلم شهادت را بر کلاس کربلا مبعوث کردي که درس عشق و ايثارمان آموزد ؛ريشه بندگي غير خدا را بسوزد و چراغ آزادگي بر فروزد .

 
 

آثارمنتشر شده درباره شهيد
با ياد شهيد «علي بسطامي »و همه شهداي تيپ امير المومنين (ع) :

تاريکي تن و توش نداشت .
شعاع روشن و سپيد رنگ نور ،حاشيه مبهم کوههاي مشرق را درخشان کرده بود .يالهاي متروک و ناهموار «قلاويزان »که مشرف بر تپه هاي مخروطي «هلت »بود چشم انداز تازه اي را در برابر علي قرار داده بود .نفس خشک باد ،ريه اش را نوازش مي داد .به فاصله چند قدمي علي ؛محمود روي خاک زانوزده بود و با دستش خاک نرم و مطبوع يال را لمس مي کرد .او در حالي که لبهاي خشکش را با دندان فشار مي داد و به علي مي نگريست .ابهت علي تمام چشمش را پر کرده بود .مي دانست دريچه دلش را بر روي حس مبهم رضايت خاطري که تمام وجودش را مسخر کرده بود بگشايد و علي را بر تمام کوههاي اطراف تقسيم کند ؛بدون آنکه ياس ،فضاي آرام دلش را بياشوبد و رگهاي تهورش در انهدام باز گشت و ترس متلاشي شود . علي وقتي مي گريست مثل گريه ،نمناک ومعطر !دلش را در هر جا به خاک مي انداخت و حرارت دلپذير دستانش هر سلام را به دوستي دائم مبدل مي کرد .وقتي اشک مي شد وروي صفحه کمرنگ دعايش مي چکيد تماشايي بود.
راستي علي تماشايي بود ؛معني ظريف گريستن و مفهوم دقيق لبخند !روزي که بچه ها ازيال «قلاويزان »سرازير شدند ،علي گستره نيلگون آسمان را که به صورت خطي ممتد با ارتفاعات «قلاويزان » مماس مي شد در حجم کوچک چشمانش جا داده بود .دلش همراه بچه ها ،پايين تپه ها لغزيده بود و در کنار هر بوته و زير هر سنگ ؛خون شهدا را لمس مي گرد و بر جراحت بچه ها دست مي کشيد و باز هم مثل هميشه اشک مي شد و از حاشيه کبود چشمانش مي چکيد !
محمود ،غلام و علي به سرعت از شيار يکي از يالها که به صورت (راهکار) نيروها در اثر تردد گشتي ها ي دو طرف نسبتا هموار شده بود با لا رفتند .نور حاشيه کوهها سپيد و براق مي نمود و تاريکي پلاس سياهش را بر چيده بود .ذرات خاک در اثر وزش باد ،با بي وفايي جابجا مي شدند و از لبه شيبدار شيار به داخل شيار مي لغزيدند .صداي يکنواخت قدمها در فضاي اطراف مي پيچيد .صبح ،مثل اتفاقي مبهم و ناگهاني رسيده بود و دامنه خستگي ،نفس علي را گرفته بود .گلويش از فرط تشنگي مي سوخت .با اين حال قطرات عرق را از پيشاني پاک مي کرد و مصمم گام بر مي داشت .مثل وقتي که بچه هاي گردان 502 در شيار هاي منتهي به شاخ (قله)،محاصره شده بودند و علي باز هم مصمم براي بوسيدن پيشاني شهدا و نجات مجروحين هزار گلوله را پشت سر گذاشت و مثل پرنده شکاري از بام هزار خطر پرواز کرد .وقتي بالاي سر شهدا رسيد .پيشاني همه را بوسيد و براي همه گريست .مسير هنوز نشکسته بود ونيروهاي عراقي که سماجت و تهور علي دلشان را سخت لرزانده بود ،شيار منتهي به شاخ راکه چند لحظه پيش از علي از آن عبور کرده بودند، مسدود کردند و براي به اسارت در آوردن علي به طرف او يورش بردند.اما علي با چالاکي و تهور بي نظيرش دست همه را به گل نشاند و حلقه محاصره را با رگبارهاي متوالي اسلحه اش شکست .تازه وقتي بر گشته بود غم سنگيني نوسان دلش را به اضطراب انداخته بود .مي توانست همه چيز و همه کس را در يک لحظه فراموش کند .
مي توانست دلش را از سايه ريز اندوهي که هميشه با او بود بيرون بکشد .علي مي توانست خودش نباشد و مثل خودش تصميم نگيرد .سر و رويش خاکي بود و لوله اسلحه اش داغ !جلو رفتم و دست روي شانه اش گذاشتم و با صدايي که آهسته در حنجره ام مي لرزيد و آلوده با بغض گفتم :علي خوشحالم که بر گشتي .
و نمي دانم علي به کجا نگاه مي کرد و چرا اشک مي ريخت .پيشاني علي چين بر داشت و با صدايي آرام گفت : دست به دلم نزار !اي کاش بر نمي گشتم .آنروز هم علي ، تزلزل را نمي شناخت .اصلا علي تا آخر عمر هم ترس را نشناخت مثل حالا ،وقتي که ...
خاک چشم باز کرده بود و از چشمش که کبود و دريده مي نمود خون علي ،و محمود و غلام مي چکيد .خون ،لايه گرم را روي خاک کشيده بود و امتداد مي يافت .علي کتاب دعايش را مشت مي فشرد شايد به اين سادگي نشود باور کرد ،صبح هم تن و توش ماندن را از دست داده بود .گروه شناسايي که علي فرمانده آن بود بعد از جمع آوري اطلاعات و بررسي منطقه در راه باز گشت مثل يک اتفاق که غير قابل اجتناب باشد ،روي زمين افتاده بودند و صداي انفجار مين تله اي ،هنوز هم در شيار ها و يالهاي قلاويزان مي پيچيد .
علي منتشر شد مثل خونش که آرام بر روي سنگريزه هاي شيار مي لغزيد !آن روز تابوت علي مثل آهن ربايي که انبوه عظيم براده هاي آهن را به دنبال خود مي کشد ،همه راحتي دلهاي سنگي و آهني را به دنبال خود کشيده بود !در کنار مسجد جامع ،پلاکارد پارچه اي سفيد رنگي بود که همه زندگي علي را در خود خلاصه کرده بود .شهادت سردار رشيد اسلام علي بسطامي را...
ولي من نمي دانم علي منتشر شد ،علي دلش را وقف جبهه کرده بود و تنها ساقه اش در خاک معطر جبهه مي توانست برويد ،علي منتشر شد ،مثل اشکهايش که هر شب کنار سجاده منتشر مي شد.       
                                                                                                                                         عبدالجبارکاکايي

 

فلسفه شهادت در اسلام
فلسفه شهادت در مکتب اسلام بسيار ژرف و شور انگيز است .شهادت حرکت است و تکامل و حيات و جاوداني ،شهيد خورشيدي است فروزان که بشريت شب زده و متوقف شده در پيچ و خم زندگي را نور و انرژي حيات مي بخشد .شهادت پلي است ميان تاريکي و نور ،رکود و حرکت ،ذلت و عزت ،اسارت و آزادگي و دلمردگي و عشق .
شهادت روح پويش را در کالبد توده ها مي دمد و در رگهايش خون تازه تزريق مي کند در مکتب تشيع سرخ علوي براي پويندگان راستين اسلام و ولايت بزرگترين سلاح شهادت است .سلاحي که بر تمامي ابر قدرتهاي شيطاني فايق مي آيد و هيچ نيرويي را امکان برابري با آن نيست .
وقتي شهيد با خون وضوي عشق مي سازد و در محراب به قيام مي ايستد کليه قدرتها در برابر عروج روحاني و اوج عرفاني او رنگ مي بازند و منطق پر شور هستي مبتني بر پيروزي حق و شکست باطل را پذيرا مي شوند .به راستي شهادت را چه فلسفه اي است ،چه حکمتي است و چه رازي شگفتي است ؟ شهادت يک واژه نيست يک فرهنگ است .شهيد خونش پيام دارد ،قيام دارد ،سازنده است ،تاريخ ساز و انسان ساز است ،دشمن شکن و کفر شکن است .شهيد نمي ميرد او زنده است .جسم خاکي او به خاک باز مي گردد و روح پاک و الهي او به سوي آسمانها پر مي کشد و ياد او در قلبها جاودانه است .

 

بگذار فرزند اسلام سخن بگويد .بگذار فرزند پيغمبر سخن بگويد .بگذار فرزند علي و حسين سخن بگويد .زينت عبادت کنندگان و آقاي سجده کنندگان و بلبل نغمه سراي گلستان عشق و زهد و عبادت سخن بگويد ...بگذار پيام آور حماسه عشق و شهادت سخن بگويد ...با سينه اي به پهناي بي نهايت ،سوخته و عاشق !آنکه هر چه را در در چند روزه کربلا ي عشق به جان پاکش فرو ريخت ،چهل سال تمام در کلمات پر ارج ملکوتي صحيفه سجاديه اين کتاب سوم اسلام اين زبور آل محمد (ص) اين آئينه روح بلند امام سجاد (ع) را خوانده اي ؟چگونه خوانده اي ؟اگر خوانده اي يا نخوانده اي سفارشت مي کنم که لختي با اين اثر جاودانه و عاشقانه دودمان بشري دمساز شو و از اين غوغاي غفلت آخرين نام و نشان و حکومت و سياست و گروه و حزب و جاه و مقام که همه را به نام اسلام و قرآن و مکتب مي کني و خودت مي داني و من هم مي دانم و همه هم مي دانند و امام هم بارها تکرار کرد که اين همه براي خدا نيست ،به در آ،و فارغ از کوچه پس کوچه هاي تنگ و تاريک اهواء و آراء به فراخناي آزاد انديش عشق و تسليم وارد شو و بجز حق به چيزي سر مسپار و در اين سفر پر خطر صحيفه سجاديه را زاد راه کن .
بگذاريم ...امام سجاد (ع) اين روح بلند عبادت کننده دو دعا دارد يکي به وقت وردو ماه رمضان و يکي به هنگام پايان ماه رمضان ،پس از حمد خدا بر اينکه ما را به حمد خود هدايت نمود تا اهل حمد و احسان باشيم مي فرمايد :يکي از راههايي که خدا مي خواهد به ما نيکي ارزاني دارد ماه رمضان است و از راه اسلام و تسليم ,از راه پاکي از راه پاکسازي و از راه قيام (ايستادگي ها ) اگر غوغاي روز بگذارد کمي به آهنگ زيباي اين دعا ها و کلمه اين دعاها بينديشيم ،امام ماه رمضان را يکي از سنبل هاي احسان يعني راههاي نيکو کاري يا نيکي رساني مي شمارد .يکي از راههايي که خدا به ما نيکي مي رساند و ماهم به ديگران نيکي برسانيم .
آيا هيچ فکر کرده ايد که چرا انقلاب کرده ايم ؟من مي گويم براي احسان !نه تنها انقلاب ما که همه آزادگان جهان در سراسر تاريخ که در برابر بد کاران و جباران و ستمکاران ايستاده اند و در سلسله اين مردان به حق ،پيامبران الهي و پيروان راستين آنان بوده اند ،همگي براي احسان بوده است .به زبان خيلي ساده تر ،براي آن بوده است که بشر را از بديها باز دارند و به خوبي برسانند واحسان خدا به بشر هم از همين راه است .
اللهم صل علي محمد و آله و الهمنا معرفته فضله و اجلال حرمته و التحفظ بما خطرت فيه ..
بار خدايا بر محمد و خاندانش درود فرست و به ما معرفت شناخت فضيلت اين ماه گرامي داشت حرمت اين ماه و خود داري از ممنوعات در اين ماه را الهام بخش ..
پروردگارا به ما کمک کن که اين ماه را آن گونه روزه بداريم که اعضا و جوارح ما از معصيتهاي تو باز ايستد و در راهي که تو مي پسندي به کار رود ،تا آنکه با گوشمان لغو نشنويم و با چشمهايمان به لهو نشتابيم و دستهايمان را به آنچه ممنوع است باز نکنيم و گام به سوي آنچه ناپسند است بر نداريم .شکممان جز آنچه حلال کرده اي تناول نکند و زبان مان جز آنچه تو روا داشتي نگويد ،و بجز آنچه ما را به ثواب نزديک کند ،زحمت عمل به خود ندهيم و جز آنچه از عقاب تو بازمان مي دارد ،از دست نگذاريم ...
ثم خلص ذالک کله من رياءالمرائين و سمعه المسمعين لا نشرک فيه احدادونک و لا نبتغي فيه مراد الا سواک
و گاه که اين همه را ازرياي ريا کاران و گوش به گوش رسيدن اين و آن خالص و پاک کن که در اين اعمال هيچ کس جز تو را شريک نگردانديم .و مرادي جز تو نجوييم .
وان نسا لم من عادانا حاشا من عودي فيک و لک فانه العدو الذي لا نواليه والحزب الذي لا نصافيه .و توفيقمان ده در اين ماه با لعمال پاکيزه به تو نزديکي جوييم ،به آن کارهايي که از گناهانمان پاک گرداني و ما را از هر عيب که بار ديگر از سر گيريم حفظ کني ،تا به آن اندازه که هيچ يک از فرشتگان تو بر تو وارد نشود .مگر آنکه در مرحله پايين تر از ان ،ابواب طاعت و انواع قربت که ما وارد مي شويم !
اين است ماه رمضان از زبان زينت عبادت کنندگان و سيد ساجدان آرمانش آن است که در ملکوت اعلي پيشتاز همه فرشتگان پاک و مطهر باشد بدين گونه است که پيشوايان معصوم بر ما خفتگان در بستر غفلت و زنجيريان در زندان مخوف منيت و آلودگان به انواع رذيلت و دنائت نهيب مي زنند که پيش به سوي دوست ،به سوي عشق ،به سوي پاکي ،به سوي جان و به سوي جانان.

 

خود شناسي
لزوم شناختن خود و پي بردن به ارزش گوهر وجود از آن است که اگر انسان خويش را نشناسد و موقعيت خود را در جهان در نيابد ،همچون طفل ناداني است که گوهري گرانبها را ضايع و آنرا به هنگام بازي،چون ريگي به سويي پرتاب مي کند و به جايي مي اندازد که همسان سنگ و کلوخ گردد ،و يا بواسطه جهالت آنرا به بهايي اندک به يک شياد مي فروشد .انسان غافل گوهر گرانبهاي خويش و نفس نفيسه اش را به بهايي فروتر از اصل مي فروشد و يا بواسطه غفلت آن را تباه مي سازد .غرض از آوردن مثال کودک و گوهر آن است که انسان همچنان که سکه اي را به بازار مي برد و کالاي مورد نياز خود را مي خرد ،مي شناسد و قدر و قيمت آن را مي داند و راضي نمي شود آن را به بهايي کمتر از اصل بفروشد و يا در هنگام خريد ،کالاي فاسد رابا سکه خويش معارضه کند ،صد هزار چندان لازم است که گوهر نفس خويش را بشناسد و قدر و قيمت آن را بداند تا مبادا با متاعي بي ارزش و کم بها تر از نفس خويش معاوضه کند و در بازار دنيا خسارت بيند ،آن هم از نوع جبران نشدني اش .انسان بايد بداند .در اين دنيا که محل کسب و تجارت اوست سرمايه جان و روان خويش را در کدام بازار به کار مي اندازد و چه کساني را شريک خويش ميسازد، خريدار کيست و به چه بهايي اين نفس گرانبهاي تافته از نفخه ي الهي را مي خرد و در اين در قيمتي از آن پس در کجا قرار مي گيرد؟ آيا خداست که به بهاي جنت و لقاي خويش آن را مي خرد و در ملکوت اعلي و جوار رحمت و عظمت خويش جاي مي دهد؟ پس نفس انساني را چه بهايي شايسته است . به تحقيق بايد گفت که بهاي نفس آدمي خداست و بهاي واقعي نفس آدمي را تنها خدا مي داند و مي فرمايد :
خداوند جان و مال اهل ايمان را به بهاي بهشت خريداري کرده است...و آن رستگاري بزرگي است .و کدامين رستگاري از اين بالاتر که انسان درمعامله اي که جانش سرمايه اوست خريداري چون خدا بيابد و به با لاترين قيمت معامله را به نفع خويش تمام کند و جان را از قيمت اصل کمتر نفروشد ؟
امام موسي بن جعفر (ع) قيمت واقعي جان را تنها بهشت خدا مي داند و مردم را از فروختن آن به هر قيمتي بر حذرمي دارد :
هان اي انسانها !هوشيار باشيد که براي تن و جان بهايي جز بهشت نيست مبادا آن را به چيز ديگر بفروشيد .
به درستي که خداوند براي شهيدان در مقابل ايثار جان و مالشان بهشت را قرار داده است .کاروان شهيدان شتابان و سر مست از عشق ،به سوي او در حرکت است و هر روز و هر لحظه شهيدي قدم در راه ديگر شهيدان مي نهد و به عهد و پيمان صادقانه خود با معبود خويش وفا مي کند و خدا نيز فرياد لبيک عاشقان خود را مي شنود ؛و آنها را به سوي خود فرا مي خواند .اين فوز عظيم را که رسيدن به بهشت خداوندي است تنها با شناخت نفس و آگاهي به گوهر جان و مواظبت در برابر خسران مي توان حاصل کرد و اصل شناخت نفس ،خود رستگاري بزرگ و رسيدن به بهشت است .چنان که امير المومنين (ع) مي فرمايد :
فان الفوز الاکبر من ظفر بمعرفته النفس
همانا آن کس که در شناخت نفس خويش پيروز شده باشد به رستگاري بزرگ رسيده است .

 

قرآن
قال رسول الله (ص) :خيروکم تعلم القرآن و علمه .
بهترين شما کس است که قرآن را ياد بگيرد و به ديگران هم ياد بدهد .
آن بزرگ مرد عالم بشريت که منشور حقوق انساني را در چهارده سده پيش از اين به ارمغان آورده است مي فر مايد :
زماني که ديديد فتنه و فساد و بي بند و باري و خيانت خيانت کاران ،مانند پاره هاي شب ظلماني به شما رو آورده پس بر شما باد که به قرآن مراجعه کنيد تا بفهميد مسير حق و عدالت و فضيلت کدام است .
چون هر کس ادعا مي کند مسير من حق است ،اين ماهستيم که بايد به اين کتاب مراجعه کنيم که طبق فرموده پيامبر :و هوالدليل علي خير سبيل راهنمايي است که به بهترين راه هدايت مي کند .
کتابي که خداي متعال مي فرمايد :ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم و يبشر المومنين .يعني اين قرآن است که به بهترين و استوارترين راهها هدايت مي کند .
برادران کرد و بلوچ و ترکمن و فارس و عرب و مسلمان که پيرو قرآن هستيد ،قرآن همه ما را دعوت به برادري کرده و فرموده است :انما المومنين اخوه
و شما که از صدر اسلام تاکنون حامي قرآن بوده ايد آيا اکنون هدفي غير از قرآن داريد ؟
آيا دوست داريد قرآن برود و داس و چکش[ياستاره] جاي آن را بگيرد ؟ رسول الله (ص) برود و لنين و مارکس و مائو بيايند ؟ آيا متوجه نشده ايد که دشمن با تمام قوا و نيروي خود به اسلام و قرآن حمله ور شده تا بلکه با نابودي آن بتواند دست اربابان خود را بر ايران حاکم نمايد و چپاول و غارت قبلي خود را تجديد نمايد .ما همگي يک هدف داريم و آن دفاع از اسلام و پيروي از قرآن و سير الي الله است و با رهنمود هاي قرآن بايد شرف و فضيلت و انسانيت خود را حفظ نماييم تا به درجه سعادت برسيم .ما بايد از اين قرآن که گنجينه سر شار علم و حکمت و فضيلت است الهام بگيريم تا بتوانيم در مسير تکامل انسانيت گام بر داريم و براي شناخت قرآن احتياج به راهنمايي داريم .قرآن به نام الله آغاز مي شود و به نام ناس (مردم ) پايان مي يابد .قرآن يک کتاب مردمي است .هدف قرآن کريم نجات مردم از دست سه طبقه است که در طول تاريخ بر آنها مسلط بوده اند !اربابان استثمار گر ،ملوکييت مستبد و حاکميت ظاهري ديني .به عبارت ديگر ،ربوبيت غير خدا ،ملوکيت غير خدا ،الوهيت غير خدا .اربا ب چهره اقتصادي دارد و ملوک چهره سياسي دارند والهه قدرت مذهبي منحط توجيه کننده رفتار دو چهره ديگران است .حضرت ابراهيم ،سر سلسله پيامبران در مناسک حج دستور مي دهد که اين چهره و اين سه شيطان تاريخ بايد سنگسار شوند .قارون ،فرعون ،بلعم باعورا که هر سه خناسند .خناسها در طول تاريخ چهره عوض مي کنند .گاه به خود چهره اقتصادي و گاه چهره سياسي مي دهند و هر جا ممکن باشد رنگ مذهبي به خود مي گيرند .چه بسا به زيارت ائمه معصمومين و خانه خدا هم مي روند ،ولي در هر حال خناس هستند .اگر آنان را از يک جبهه و از يک دربراني ،از در ديگر وارد مي شوند .نخستين گامشان خود نمايي است .آنان نخست خود را رب و مربي مردم مي خوانند و پس از آن خود را ملک الناس خوانده سر انجام ادعايي خدايي مي کنند و خود را الله مردم مي شمارند .کار اصلي ، شکستن اين سه بت و اثبات الله است که رب الناس ،ملک الناس و اله الناس است .داستان هاي قرآن هرگز سر گرم کننده و تخديري نيست ،بلکه منقلب کننده و حرکت دهنده است .در نظام هستي اصل بر اين است که حق ثابت بماند و باطل نابود شود .خداوند خود حق است و جز او باطل است و اين وعده که سر انجام حق پيروز خواهد شد ،به انسانهاي محروم جان تازه مي بخشد ،تا بر خيزند و عليه باطل قيام کنند .قصه هاي قرآن کريم داستان مبارزه ايمان با کفر و خير با شر الناس با طاغوت ونيروهاي تکامل دهنده با نيروهاي ضد تکامل است .جبهه به جايگاه اصلي انسان در اين مبارزات ،جبهه حق است .نقش انسان در اين داستان ها احساس مسئوليت براي پياده کردن خواست خداست ،يعني محو کردن و باطل و نظام آن .انسان واقعي در اين قصه ها تلاشگر و مجاهدي است شنا گر در خون ،که يا به پيروزي مي رسد و حق را به کرسي مي نشاند و يا شهيد مي شود در هر دو حال طبق فرموده سيد الشهدا چنين انساني زندگي را برده است و در آن سود کرده است .

 

تقواي ستيز
تقواي ستيز ،مصونيت يافتن در مقابل گناه است .هنر آن است که در محيط آلوده به سر بري ،ولي دامن به گناه نيالايي .انبياء زحمتشان اين بود که کفار و منافقين را ،اين اشخاص معوج و انسانهايي را که در بند اسارت خود و علايق دنيا هستند ...آزاد کنند واين ماموريت بسيار مشکل بوده است . براي اينکه به يک بيماري واگير مبتلا نشوي يکي از اين دو کار را مي تواني بکني :اول اينکه از خانه بيرون نيايي و در کوچه و گذر گاه نروي و با مردم معاشرت و رفت و آمد و گفتگو نکني .دوم اينکه واکسن ضد بيماري را تزريق کني تا در مقابل آن مصونيت يابي .«تقواي ستيز »مصونيت درمقابل گناه است و لزومي ندارد که براي پرهيز از گناه از خانه بيرون نيايي و کنج عزلت و زاويه تنهايي را اختيار کني و با کسي سخن نگويي و دست به هيچ سياه و سفيدي نزني تا سالم و بي خطا و بي عيب بماني .برخي از عرفاي گذشته براي آنکه حرف لغو و بيهوده نزنند هميشه سنگ ريزه اي در دهان مي گذاشتند تا براي حرف زدن و جواب دادن حتي در فاصله بيرون آوردن سنگ از دهان بتوانند در سخن خويش تامل و حساب بنمايند .
مزن بي تامل به گفتار دم
نگو گو اگر دير گويي چه غم
درست است که اين يک ارزش است ولي ارزشمند تر از اين داشتن قدرت تسلط بر خويشتن است که حتي بدون داشتن سنگريزه در دهان ،مالک زبانت باشي و بداني که چه هنگام بايد سخن بگويي و چه بگويي ،و چه وقت بايد لب فرو بندي ،و اين است تقواي ستيز ،يعني در همه حال بايد با خواسته هاي دل ،تمنيات نفس و فزون طلبي هاي غرايز مبارزه کني ،و پشت نفس را بر خاک تسليم و طاعت برساني .پس مي بيني تقوا يک ستيز است و نه يک پرهيز تنها ،گر چه نتيجه عملي اين ستيز و جهاد با نفس ،کنترل خرد و دل ،پرهيز از گناه و اجتناب از هوسراني و شهوت است .خلاصه کردن مفهوم تقوادر پرهيز گاري درست نيست .در کنج خانه گناه نکردن مهم نيست هنر آن است که در محيط آلوده به سر بري ولي دامن به گنا ه نيالايي .دوستان ناباب داشته باشي ولي فريب و سوسه هايشان را نخوري .پول داشته باشي ولي به فساد روي نياوري .قدرت داشته باشي ولي حق کشي نکني و زور نگويي .زبانت گويا باشد ولي دروغ نگويي ،چشم داشته باشي ولي نگاه حرام نداشته باشي و گرنه به ناموس ديگران نگاه کردن نابينا و عياشي نکردن تهيدستان و ستم نکردن ناتوان ارزش و هنرنيست .
پاک بودن درجواني شيوه پيغمبري است
و گرنه هر گبري به پيري مي شود پرهيز گار
خواجه عبدالله انصاري گفت :هر گز به زمين خار دار رفته اي که دامن خود را جمع کني و به آهستگي از ميان خارها بيرون روي ؟اين است معني تقواي .
تقوا حالتي است که به دنبال شناخت و معرفت پديد مي آيد .درجه شدت و ضعف تقوا هم مربوط به اندازه درک و ميزان شناخت است. مگر مي تواني بدون شناخت عوامل انحراف وپليدي وفساد و خيانت متقي باشي و متقي بماني ؟تو هر روزبارها از خارستان گناه مي گذري وبه لجنزار دنيا قدم
مي نهي .بايد بداني که چه چيزهايي آلوده ات مي کند ،تا بدان آلوده نگردي و چه خارهايي بر پاي جانت مي خلد تا از آن برهي .
استاد شهيد مطهري مي گويد :تقوا حافظ و پناهگاه است نه زنجير و زندان و محدوديت .بسيارند کساني که ميان مصونيت و محدوديت فرق نمي نهند و با نام آزادي و رهايي از قيد و بند ،به خرابي حصار تقوا فتوا مي دهند ...تقوا به انسان آزادي معنوي مي دهد ،يعني او را از اسارت و بندگي هوا و هوس آزاد مي کند .رشته آزو حسد و شهوت و خشم را از گردنش بر مي دارد و به اين ترتيب ريشه رقيت ها و بريدگيهاي اجتماعي را از بين مي برد .
تقواي ستيز ،تقواي انساني است که در قلب کشمکش هاي اجتمايي و فکري و سياسي و اقتصادي تلاش مي کند و مسئوليت مي پذيرد وخود دارو خويشتن دار مي ماند و خود را نمي فروشد و ضعف نشان نمي دهد و سختي هاي سنگين و گوناگون را تحمل مي کند و در برابر جاذبه هوسهاي شخصي نمي لغزد .
                                                                                                                                                                                                  عبدالجبار کا کايي


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان ایلام ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 153
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
علي خانزادي

 

شهيد علي خانزادي در هفتم مرداد ماه سال 1338 ه ش در روستاي هلشي دربخش ايوان استان ايلام از پدر و مادري مومن چشم به جهان گشود. او از همان آغاز طفوليت تحت تربيت والدين با ايمانش قرار گرفت و تحصيلات ابتدايي را در همان روستا به پايان رساند و بعد وارد دوره متوسطه شد.به دليل محروميت ونبود مدرسه درآن روستا شهيد خانزادي براي ادامه تحصيل به شهرايوان آمد. پدرش فاقد زمين کشاورزي بود و از راه کار کردن براي ديگر کشاورزان و زمين داران آن روستا خرج خانواده چند نفري را بدست مي آورد .شهيد علي خانزادي براي اينکه پدرش را کمک کند در دوران تحصيل که مجبور بودبين شهر و روستا دررفت و آمد باشد ، سعي مي کرد کمتر خرج کند تا به پدرش فشار کمتري ازنظراقتصادي وارد شود .او راضي بود زندگي را به سختي بگذراند و مجبات درد سر والدينش را فراهم نسازد .بعد از به پايان رسانيدن دوره متوسطه ،براي اينکه هزينه هاي پدرش کمتر شود بقيه تحصيلاتش را در آموزشگاه بهداري استان ايلا م وبا بهترين معدل به پايان رسانيد .او در تاريخ 25 /10/1356 وارد پادگان شدتا دوران خدمت سربازي را پشت سر گذارد. بعد از طي کردن دوره ي آموزشي در بهداري صالح آباد مشغول خدمت شد. مبارزات مردم ايران بر عليه حکومت ستم شاهي شدت گرفته بود وشهيد خانزادي به فرمان امام خميني(ره)که دستورداده بود سربازان از پادگانها فرار کنند از پادگان محل خدمتش فرار کرد و به سوي شهرايوان رفت. حدود يک ماه به پيروزي انقلاب مانده بودوشهيد خانزادي به فعاليتهاي مبارزاتي اش شدت بخشيده بود.او در شهر هر کس را مي ديد مخصوصا نسل جوان را به اسلام و دستورات اين آيين مقدس راهنمايي مي کرد .تا مي توانست عليه رژيم ستم شاهي مبارزه مي نمود و بين دوستان نوارهاي مذهبي و کتاب هاي جديد توزيع مي کرد .اوفقط به فکر مبرزه با حکومت ظالم شاه نبود بلکه کارهاي اجتماعي از قبيل کمک به مستمندان وافراد محتاج را نيز با جديت انجام مي داد. هر کس را مي شناخت که به چيزي احتياج دارد تا مي توانست خودش حاجت اورا بر آورده مي کرد و در غير اين صورت از ديگر برادران مذهبي کمک مي گرفت. علي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در سا ل 1357مجددا در بهداري ايوان مشغول به کار شد.او باز هم مانند هميشه يار مستضعفان و بيچارگان بود اما هميشه پيش دوستان مي فرمود دوست دارم در سپاه خدمت کنم زيرا سپاه نهاد انقلابي است . هر چه قدر اطرافيان مي گفتند خدمت در حکومت اسلامي در هر جا باشد خدمت به اسلام است او قبول نکرد .شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران در سا ل 1359 نقطه آغازي بود بر حماسه آفريني هاي اين فرزند بزرگ ايران.ا و پيوسته در سپاه و بسيج به جبهه ها کمک مي کرد و سر انجام در سال 1360 با اينکه تازه ازدواج کرده بود از بهداري خودش را به سپاه پاسداران منتقل نمود .ابتدا در بيمارستان شهداي ايلام مشغول به خدمت شد با اين حال در تمام عمليات جنوب و غرب تا حدي که به او اجازه مي دادند شرکت مي کرد و پيوسته در خط مقدم جبهه بود. بعد از چندي به عنوان مسئول بهداري تيپ امير المومنين(ع)سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به کار خود ادامه داد .با اينکه داراي زن و يک پسر بچه و پدر و مادر پيري بود اما پيوسته مي گفت :اي کاش من هم مانند فلان برادري که شهيد شد، شهيد شوم .او با اين همه مسئوليت براي حراست از حريم اسلام از همه آنها و حتي از جان شيرين خود گذشت .
فعاليتهاي سياسي شهيد قبل ازانقلاب:
- مبارزه با رژيم ستمشاهي :از طريق توزيع اطلاعيه و نوار کاست حضرت امام(ره) و آگاه ساختن جوانان با بحث و گفتگو و تشکيل جلسات متعدد در قالب کلاس قرآن و احکام اسلامي در آن جو خفقان واستبدادي حکومت شاه.
- ارتباط با روحانيت مبارز و گرفتن اطلاعات مورد نياز در خصوص فعاليتهاي انجام شده.
- فرار از خدمت سر بازي از پادگان به دستور امام خميني (ره)
- شرکت فعال در راهپيمايي و تظاهرات بر عليه رژيم شاه
فعاليتهاي شهيد بعد از پيروزي انقلاب اسلامي:
- شرکت فعال در جلسات مذهبي :سخنراني.
– تشکيل کلاس قرآن و احکام و نماز جمعه و جماعات.
- تشکيل صندوق قرض الحسنه شهداي ايوان جهت کمک به محرومين و خدمت.
- پيروي از بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران امام خميني(ره).
- حضور مستمر در جبهه هاي حق عليه باطل بعنوان بسيجي وپاسدار
- وارد شدن به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بعنوان پاسدار و پذيرفتن مسئوليت بهداري سپاه ايلام
- جمع آوري کمکهاي مردمي و توسعه بهداري شهداي ايلام
- پذيرفتن مسئوليت بهداري تيپ حضرت اميرالمومنين(ع)سپاه پاسداران انقلاب اسلامي.
- جمع آوري کمک هاي مردمي و ساختن اورژانس در امير آباد مهران جهت مداواي مجروحين جنگي.
- جمع آوري کمکهاي مردمي جهت به اتمام رساندن مسجد صالح آبادو نهايتا پر کشيدن ونوشيدن شربت شهادت که آرزوي او بود .او سر انجام در روز شنبه 5/8 /1363 در امير آباد مهران به درجه رفيع شهادت نائل آمد و رسا لت حسين گونه اش را به انجام رسا ند .
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران ايلام ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد

 

وصيت نامه
بسم الرحمن الرحيم

به نام خداي ابراهيم(ع) و با سپاس به در گاه پروردگار محمد(ص) و علي(ع) وسيدمظلومان حسين(ع) وبا سلام به نايب بر حق ولي عصر(عج) امام خميني.
برادران و خواهران عزيز هميشه از امام اطاعت کنيد و گفته ها و رهنمود هايش را بدون چون و چرا به کار ببنديد که او چيزي نمي گويد مگر آنکه از اخبار و احاديث ائمه اطهار عليهم السلام استفاده کرده باشد .اي امت مسلمان ،هميشه يارو ياور روحانيت اصيل و مبارز باشيد و همواره از نهادهاي انقلابي از قبيل سپاه و بسيج و جهاد سازندگي پشتيباني کنيد .زيرا آنان هيچ هدفي جز پيشبرد انقلاب و به ثمر رساندن آن ندارند .جهاد اکبر يعني جهاد با نفس را فراموش نکنيد و در پيروزيهايي که نصيبتان مي شود مغرور نشويد .زيرا غرور و ريا نفس عمل انسان را هر چند خالص و براي خداهم باشد تباه مي کند .فرزندان خود را به سوي جبهه روانه سازيد و به آنان هدف اين جنگ را که نابودي کفر و اضمحلال متجاوزين به حقوق مسلمانان است ،ياد آوري کنيد .
پدر و مادر عزيزم هميشه امام را دعاکنيد و از خدا طول عمر و سلامت او را بخواهيد و براي پيروزي رزمندگان و خواري دشمنان به در گاه پوردگار بي نياز نيايش کنيد .در اين زمان اگر مسلماني کنار بنشيند و نظاره گر صحنه باشد يقينا به خون اين همه شهيد خيانت کرده است .از مادر رنجديده و زحمت کشيده ام پوزش مي خواهم که نتوانستم در عمر کوتاه خود ،حق او را ادا کنم .از خداوند مي خواهم که به او اجر فراوان و پاداشي در خور شان خود عنايت فرمايد .
اگر يادتان باشد وقتي نزد شما بودم ،هميشه مي گفتم جهان رفتني است ،چه پنج سال انسان عمر کند چه پنجاه سال ،بايستي به فکر جهان ديگر باشد و سعي کند از اين دنيا توشه و ذخيره اي براي آخرت خود دست و پا کند . آنچه مسلم است ،شهدا و صالحين هستند که با توشه اي که مورد قبول حضرت حق است به پيشگاهش راه مي يابند و نيز از شما مي خواهم که چهار برادر ديگرم را نيز به گونه اي که مرا پرورش داده ايد تربيت کنيد تا دوستدار خدا و علاقمند به خصوصيات اسلام باشند .براي اين منظور کتابهاي مرا در اختيارشان بگذاريد و توصيه کنيد که آنها را بخوانند .تو اي همسر مهربانم ،اگر نتوانستم براي تو شوهر خوبي باشم از تو معذرت مي خواهم .درست است که ما بيشتر از سه ماه کنار هم نبوديم ولي دامادهايي فقط يک روز با همسر خود زندگي کرده بودند و شهيد شدند .البته چون دو برادر تو شهيد شده اند ،سنگيني غمت را احساس مي کنم ،اما بدان که هر چه غم سنگين تر باشد و انسان در برابر آن ايستادگي کند و صبر و شکيبايي پيشه سازد، اجر و ثوابش نزد پروردگار بيشتر است . تو بايد موقعيت اسلام و کشورمان را درک کني و وضعيت مرا نيز در نظر داشته باشي که علاو بر مسئوليتي که نسبت به دين و کشورم دارم ، با رسالتي که از شهدا بر دوشم نهاده شده بسي سنگين تر مي نمايد .پس از تو مي خواهم که همچون کوه در برابر سختي ها و مصائب مقاوم و استوار باشي و استقامت کني و پيام خون ما و مظلوميت شهدايما را به گوش جهان برساني و جوانان ديگر را اگر خوابند، بيدار کني و به سوي جبهه ها روانه سازي .ضمنا راضي نيستم بيش از چهل روز برايم سياه بپوشي .
والسلام علي خانزادي

 

 

خاطرات
همسر شهيد :

شهيد علي خانزادي مردي خوش اخلاق ،خوش بر خورد ،مومن ،متدين و وارسته بود. او به تبعيت از مولاو مقتداي خويش حضرت علي (ع) به مستمندان و يتيمان کمک مي کرد. با توجه به اينکه خود از خانواده اي ضعيف بود ليکن آنچه را که داشت به طور مساوي بين خود و مستمندان تقسيم مي نمود. ما در طول مدت زندگي مشتر کمان همديگر را کمتر مي ديديم .زيرا او بيشتر عمرش را در جبهه مي گذراند و حتي فرزندش او را زياد نمي شناخت چون کمتر به منزل مي آمد . در يکي از شبها که حالم بد بود به ايشان سفارش نمودم اگر من مردم ،مرا در پايين پاي شهيد مهدي دفن کنيد . در جواب با خنده گفت: نه خير اشتباه شما همين است .اولين نفري که پيش شهيدان مهدي و کريم مي رود من هستم و پايين پاي شهيد مهدي جاي خودم مي باشد .لازم به ذکر است که از سا ل دوم دبيرستان او وشهيدان کريم و مهدي همراه و همه جا با هم بودند و در زمان شهادت آنها خيلي ناراحت بود که چرا از آنها جا مانده .بعد از شهادت آنها ديگر نتوانست در محل خدمت خود در بهداري ايلام بماند و به طرف جبهه شتافت و به طبق گفته خودش اولين نفري که به شهيدان ملحق گشت او بود، در حالي که خندان و شاداب به استقبال شهادت رفته بود .زمان دفن چهره اش شاد بود و تبسمي از شادي بر لب داشت .اوشادبودکه از ديگر برادرانش عقب نمانده است و به آنان ملحق گشته است .

برادر شهيد:
چند روز قبل از عمليت والفجر 5 در سال 1362 در منطقه چگونه .تعدادي از نيروهاي بسيجي شهرستان ايوان تجهيز و از طرف سپاه پاسداران به منطقه ششدار منتقل شدند تا بعد از سازماندهي به جبهه جنگ اعزام شوند .در آن عمليات علاو بر تيپ امير المومنين (ع)ايلام تيپهاي نبي اکرم (ص) ازکرمانشاه و انصار الحسين(ع) نيز از همدان شرکت داشتند و شهيد علي خانزادي علاو ه بر مسئوليت بهداري تيپ امير المومنين(ع) ،مسئول هماهنگي بهداري هاي اين سه تيپ را هم بر عهده داشتند .
روز بعد از اعزام بچه ها از طرف دشمن شايعه اي در شهرستان ايوان پخش گرديد مبني بر اينکه از نيروهاي اعزامي از ايوان به عنوان خط شکن استفاده مي کنند که باعث نگراني در بين خانواده هاي بچه هاي رزمنده شد ومردم با شنيدن اين شايعه سراسيمه به منطقه ششدار رفته و از رفتن بچه ها ممانعت کردند و اغلب آنها را به منزل بر گرداندند .
در آن جمع سراسر عشق و صفا ،همراه با شهيد خانزادي که نو جواني 16 ساله بود حضور داشتيم .به طبع پدر ماهم که کهنسال بود با شنيدن اين شايعه و نگران از اينکه هر سه ما به جبهه مي رويم به ششدار آمد و اصرار داشت که هر سه باهم در عمليات شرکت نکنيم و بايد دو نفر از ما به خانه بر گردد .علي با آن عظمت روح که خطر استکبار را حس کرده بود با لحني شيوا و با بر خوردي لطيف و زيبا اما استوار و ثابت قدم گفت :پدرجان اي کاش ده پسر داشتيد والان خالصانه دراين جنگ عليه دشمنان اسلام شرکت مي کردند .
پدر جان الان اسلام در خطر است و شما نگران ما هستيد ؟همه ما فداي اسلام ،همه ما فداي امام و رهبر ،شما هم با ما به جبهه بيا تا در اين عمليات شرکت کنيم .
پدر که استواري پسرش را ديد گفت :پسرم من پيرمردي افتاده هستم ،چه کاري از دست من بر مي آيد جز اينکه باعث زحمت شما هستم .
شهيد فرمود شما در پشت جبهه بمان و به بچه هاي ديگر کمک کن .
پدر هم با افتخار و سر بلندي تمام ما را تا ايلام بدرقه کرد و در عمليات والفجر 5 شرکت کرديم و سپاه اسلام پيروز مندانه اين عمليات را پشت سر گذاشت .

 


مقدس ترين آرمان
خدا را سپاس بيکران مي گويم که در رحمت جهاد را بر من گشود و جرات داد تا از مرگ نهراسم و زنده مرزوق نزد او بمانم و من با نگاشتن چند کلامي به عنوان وصيت آماده مي گردم تا به معناي تام کلام ،سرباز راستين اسلام باشم .اما در چنين لحظه اي که يک سرباز همه چيز را از صفحه وجودش پاک مي کند ،تنها يک جلوه و يک پيام حيات بخش در خاطرش نقش مي بندد و آن را با اين پيام آشکار مي سازد که تو اي پدر ،و مادر و دوست و آشنا آگاه باش که تاکنون من مرده بودم و در اين لحظه هاي آغاز جهاد و شهادت احساس مي کنم که زنده مي شوم .من زندگي غرور آفريني را در پيش روي دارم و خوب مي دانم که چون خون من برگي از درخت پاک اسلام را رنگين سازد ،بي نهايت شاد خواهم شد .آري مرگ حق است .پس چه بهتر که شهادت باشد .
فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم علي القاعدين
خداوند مجاهدين به مال و جانشان را بر نشستگان برتري بخشيده است .
هنگام ستيز با کفر ،تزکيه و پالايش روح انسان را مي توان در خلوص و از جان گذشتگي مجاهدين راه فلاح بعينه ديد . آناني که از همه چيزشان دل کنده و قله هاي شکوهمند آزادگي را پيروز و مهاجر وار ره سپردند .بزرگ مرداني که به دور از تمام زد و بندهاي سياسي خالصانه شهد شهادت را نوشيدند و پاسداري از کيان اسلام و قوام اسلام را با هر آنچه در توان داشتند به اثبات رساندند .استکبار جهاني تنها روزي به اشغال دوباره ايران و سلطه مجدد در اين کشور موفق خواهد شد که سينه ستبر جوانهاي انقلاب اسلامي آماج گلوله هاي سر بين او شود و ديگر مسلماني در اين مرزو بوم نباشد ،وگر نه تا لحظه اي که گلوله علي اصغري فرياد دارد و زينبي در پشت جبهه ها به قيام ايستاده است پيام خون حاميان قرآن از ساق دستهاي روئيده در خون شهيدان جاويد اين سرزمين پرواز کرده و اوج پيروزي را نويد خواهد کرد .
بهر حفظ دين اسلام مبين
جان به قربانيم در ميدان جنگ
بهرحفظ زادگاه خويشتن
ما شتابانيم در ميدان جنگ
تنها شهادت مي تواند مرا سيراب کند .من مرگ با عزت را بر زندگي پر ذلت ترجيح مي دهم .
قال علي (ع) :خوضو االغمرات الي الحق .خود را در درياي مشکلات و حوادث فرو بريد .خودتان را کنار نکشيد که ناظر جريانات و حوادث باشيد .
دنيا درياي عميق و ژرفي است و مردم شناوران در اين دريا هستند اگر مي خواهي که غرق نشوي و با انسانيت خود بيگانه نشوي بايد تقواي الهي در ياي مسير کشتي تو باشد .تنها با اين کشتي است که مي توان از اين دريا به سلامت گذشت .احساس و اعتقاد به حضور خدا در تمام صحنه ها و لحظه ها با انسان ،ضامن اميدواري و پشتکار و صميميت و گرمي و مايوس نشدن در اين مسير است .اين نگرش کلي اسلام نسبت به مشکلات زندگي است .
صد بار بدي کردي وديدي ثمرش را
نيکي چه بدي داشت که يک بار نکردي
جنگ صحنه خاطره هاست و عرصه بروز حادثه ها و رويداد هايي که ايمان جوشان ،و خروش شب شکن رزمندگان مي آفريند و به راستي چه تعبير زيبايي امام از جنگ فرمودند :جنگ جوهره انساني را بروز مي دهد .اينجا نمايشگاه شهيداني است که عاشقانه ،صادقانه و مردانه جان مي بازند .اينجا پر شکوه ترين خاطره ها ،زيبا ترين صحنه ها در فواره خون شهيدان در انفجار مغز ها ،از هم پاشيدن قلبها وله شدن استخوانها به نمايش در مي آيد .از چه بگويم از شناور شدن پاسداران در خون در لحظه سجود ،از نگاه هاي پرواز و سکوت ،از گفتگوي لحظه هاي آغاز عمليات که شهادت ،نه به صورت مسئله به ذهن مي آيد ،بلکه با گوشت و پوست و خون لمس مي شود .از لحظه اي که نوجوان سيزده ساله نارنجک مي بندد و زير تانک مي خوابد .آنجا ،ما در حضور دايم خاطره هاييم .اصلا حضور در صحنه جنگ بزرگترين خاطره است .ملت ما ،يلدايي بلند و سدهاي سياهي را پشت سر گذاشته و در روشنايي صبح انقلاب فرصتي يافته تا خود را بيابد و بشناسد .
ملتي که تازيانه ها خورده ،محروميت ها کشيده و در زنداني به وسعت سرزمينش با ديوارهايي از استخوانش زيسته است .اين ملت از شبستان انجماد قرون سر بر آورده و آفتاب توان بخش و حرکت آفرين اسلام را با همه وجود حس کرده است .ملت ما بر قانون حاکم بر تقسيم بندي هاي جهاني تاخته و به شرق و غرب ،نه !گفته است. بشريت را به تجربه جديدي فرا خوانده است :نه شرقي نه غربي جمهوري اسلامي .ملت ما به جهان ،درسي نو،آموخته و آن درس اين است که بي تکيه گاه مادي مي توان زيست و بي اجازه قدرتها مي توان نفس کشيد .امروز اين ملت مشعلدار است .راهگشاست ؛بت شکن است ؛ارزش آفرين است .
مسئوليت امروز ملت ،پاسداري از اين مشعلي است که با خون بيش از صد هزار شهيد مي سوزد و نور مي افشاند .اين مشعل را وحدت ما ،مکتب ما ؛رهبرمان به دستمان داده است و اين سه اصل ،عوامل سياسي ايجاد انقلابند .امروز هر ناله اي از هر نايي که بر خيزد و تفرقه سازي کند ،امروز هر کسي که از خط مستقيم امام سر بر تابد ،در حقيقت انقلاب را و همه خونهاي جاري را به بازي گرفته است .
مسئوليت امروز در زمين انقلاب پاشيده شود ،بهار سبز فردارا سبز تر و شاداب تر خواهد ساخت .
خانواده من در پدر و مادر و برادران و... خلاصه نمي شود .ذهن هاي حقير و کوچک در حصار تنگ خانواده محدود مي شوند .امروز هر جواني که در خون مي تپد برادر من است و در زلال هر اشکي که بر چهره اي نقش مي بندد مادر خويش را مي يابم .من وقتي شب ،در جبهه و در بارش باران گلوله هايي بر زمين مي نگرم ،جنگلي را مي بينم که به سوي آسمان بر آمده و دعا مي کنند ،دست همه مادران را .امروز وقتي به جبهه مي آييم .زنان رهگذر ،ما را همچون فرزندانشان با نگاه بدرقه مي کنند .من در غذا و ديگر امکانات جبهه همواره اثر انگشت خواهران و برادران خود را مي يابم .آدرس خانواده من ،خانه آن پيرزن روستايي است که دوازده تخم مرغ يعني تنها سرمايه اش را به جبهه مي فرستد .آدرس خانواده من ،خانه آن بانوي ناشناسي است که حتي پولي را که براي خريد کفش اندوخته براي سربازان جنگ مي فرستد .آدرس من ايران است ،من خانواده اي به وسعت جهان دارم .قلب من پيش آنهاست و قلب آنها پيش من .سنگر من خانه آنهاست و خانه آنها سنگر من .مهم اين نيست که چقدر فاصله داريم ،مهم اين است که قلبها به خاطر هم مي تپد .چه بسا خانواده هايي که افرادش در کنار همند ،اما با هم بيگانه اند .سلام من را به خانواده ام به اين خانواده بزرگ برسانيد .تنها پيامم سپاس کوچکي است به روح بزرگشان .با سلام بر تمامي شهيداني که در راه اعتلاي کلمه حق برقراري حکومت عدل اسلامي اسوه و نمونه تاريخ بشريت و به ويژه امت اسلامي ايران شهيد گرديده اند و با تشکر از الطاف و محبتهاي خالصانه و خدا طلبانه شما عزيزان که با ارسال پيامتان و با نثار خون تان ما را مورد تفقد قرار داده ايد .متشکرم از شما ياد شما گرامي و روح شما شاد و راه شما مستدام باد .اسلام و پيروزي آن احتياج به فداکاري و خون دارد و اين بدني را که خداوند به ما عطا کرده چه بهتر که در راه او از دست بدهيم .عشق به شهادت تمام وجودم را مي سوزاند. من نمي توانم تحمل کنم که برادرانم شهيد شوند و من زنده بمانم .امام حسين (ع) مي فرمايد :من مرگ در راه عقيده را جز رستگاري نمي بينم و زندگي با ستمکاران براي من جز ذلت و خواري نيست .شهيد کسي است که شهادت را با تمام آگاهي و شعور انقلابي که از مکتب حيات بخش اسلام الهام گرفته انتخاب مي کند و با نثار خون خويش و تمام هستي اش حقانيت الله را گواهي مي دهد .شهيد کسي است که مرگ سرخ را براي رهايي از زندگي سياه ذلت بار انتخاب کرده است در هر روز و هر جا يي يک حق است و هر چيز جز آن باطل وتنها يک راه درست است و هر راهي جز آن بي راه و هر جا کربلا ...و هر روز عاشورا است .
با گامم هايشان که استواري کوهها را فرياد مي کشد .با سرهاي سرخشان که شاخسارهاي گلشن زندگي را تفسير مي کند و با دستهاي پرتوان و عاشقشان که خورشيد را سرود خوانان به پيشواز مي رود ،و با دوربين چشماي هميشه خود کار که نه ،خدا کارشان ،دشمنان وطن اسلامي را درهر کجاي خاک به تير مي دوزد و در يک کلمه با قلبهايشان که تاريخ انسانيت را ،جمهوري اسلامي را تپيده است ،در جبهه بزرگ نبرد ايستاده اند و باد بان کشتي وجودشان را که مجاهده در راه خداست بر فراز جغرافياي خاک گشوده اند و باران توپ و طياره و تگرگ بمب و خمپاره را به جان پذيرفته اند ،تا درهاي بهشت را با فواره هاي خونشان و سرهاي بريده شده شان و دست هاي قطع گرديده شان ،کليد شوند .کليدي از جمهوري اسلامي .
اين مجاهدين راه خدا و اين زجاجه هاي پيکار ،بر سراي بهشت به اطراق نشسته اند و در تيره ترين شبها ستاره هاي نوراني را در نماز هاي شان بيتوته کرده اند .نفس براي رضاي خدا مي کشند و زبان به آفرينش کلمات نمي گشايند مگر اينکه «خلق آدم علي صورته »را در رابطه با فطرت آغازين خويش و «نفخت فيه من روحي »باور کرده باشند .و نيز اين اولين جبهه اي نيست که چنين مقاوم و نستوه در برابر آن همه سلاح و لشکر نابرابر ،با شکوه ترين حماسه ها و عظيم ترين روح هاي خدايي را ارمغان خاک سرد مي نمايند .اين تصور روشني از همه جبهه هاي حق عليه باطل است که در خاک ،انسان را به افلاک عروج مي دهد و آنچه که انسان براي آرمان مقدسي چون استقلال ،آزادي و جمهوري اسلامي ،به رهبري خميني بت شکن مي جنگد ،شهادت افتخار است و افتخار آفرين .
در ره منزل ليلي که خطر هاست به جان
شرط اول قدم آن است که مجنون باشي
پيش به سوي دشمن خونخوار !تيز تکان زمين مقدس جنوب در ميان خون و آتش پيشروي را تا پيروزي ادامه خواهيد داد و سخن امام را فرياد مي کشيد ،که نهضت ادامه دارد ،حتي اگر شب و روز بر ما گلوله بارد .اگر هزار گلوله توپ به سر ما فرود آيد .اگر ترکش هاي خمپاره دشمن وادارمان کند که بر زمين گرم بوسه زنيم .اگر براي اختفا از چشم دشمن مجبور باشيم دهها متر در زير آبهاي تلخ و شور شنا کنيم ،از حرکت و پيشروي به قلب دشمن باز نخواهيم ايستاد .آزرده خاطر مباش اي دخترک معصوم ،اي آواره معصوم که در پشت سيمهاي خار دار ذره ذره وجودت آينده را فرياد مي کشد. به زودي برادران تو که پيمان بسته اند ،به بهاي خون از شرف خويش دفاع کنند، تو را به آينده اي که به آن چشم دوخته اي رهنمون خواهند شد .برادر !کوههاي سر به فلک کشيده ،بيابانهاي خشک و صحراهاي داغ را پشت سر بگذار و بر دامن کبرياي قله اي پيروزي اسلام بر کفر ،غريو الله اکبر سر ده ،چه افتخاري با لا تر از اين .پر توان باد دستهاي آهنينت !نيرومند با د بازوان در خدمت ايمانت !شهيد قلب تاريخ است .شهيد يعني شاهد صدق حضور فعال خيل عظيم مومنان در صحنه نبرد .شهيد يعني ناجي انسانيت از بند هاي عفن ماديت .شهيد يعني رهگشاي انسان به عالم قدس وابستگي به خدا و شهادت راه پايان بخشيدن به تمامي ذلت هاي دنيوي براي ماندن انسان در عزت است .
«بکشيد ما را ملت ما بيدار تر مي شود » (امام خميني ) .
امروز به ميمنت تولد دوباره اسلام در پرتو انقلاب اسلامي ايران ،جنگ تا پيروزي نهايي ادامه خواهيم داد ،و به ياوه ها و کمکهاي بي دريغ شياطين کوچک و بزرگ به صدام کافر اعتنا نخواهيم کرد ،و ترس و هراسي به دل راه نخواهيم داد تا خاک وطن را از سر دوستي و نيز براي برپايي قسط و عدالت بگشاييم ؛و آنگاه از اين رهگذر اسلام به عنوان يک الگو و نمونه و اسوه اي حسنه به تمامي بشريت معرفي گردد .زيرا که در تربيت صحيح اسلامي انسان يک موجود فرد گرا نيست ،بلکه در راه احقاق حقوق انساني و استقرار جمهوري اسلامي حاضر است حتي از همه شخصيت و عواطف و در يک کلمه از هستي خود بگريزد تا حضور خدا را به نماز ايستاده باشد .در همين رابطه است که از آغاز اين جنگ تحميلي هر کس به گونه اي خواسته است طبل سازش و صلح تحميلي را به صدا در آورد ،با خشم سرخ و انقلابي رزمندگان جبهه و مردم غيور پشت جبهه ها روبه رو شده است .
هر چه ارابه انقلاب در جاده پر پيچ و خم حادثه ها جلوتر مي رود ،اين احساس در درون يکايک ما شعله ور تر مي شود که سپيده اسلام از افق تاريخ دوباره سر زده و ارزشهاي الهي در متن جامعه ما دوباره جان يافته است .با توجه به اين روح جديد که در کالبد جامعه ما دميده است تمام وقايع و حوادث چهره تازه اي پيدا کرده معني و مفهوم تازه اي مي يابند .دستورات قرآن هميشه همچون خورشيد است که نورش در هر زمان و هر مکان يکسان است و موجودات به قدر نياز خويش ازآن بهره مي گيرند .اکنون نيز چنان اين حقيقت مصداق پيدا کرده است که گويي همين امروز نازل گشته است .ولي لياقت مي خواهد ،آمادگي لازم است .روسيا هي ها و قلبهاي آلوده که با حجابهاي ظلماني پوشيده است اين معاني و حقايق روحاني را نمي تواند درک کند .
بايد اين حجابها پاره گردد واين پرده هاي تاريکي که بر قلبهاکشيده شده و مانع وصال الي الله گرديده از ميان برود تا بتوان در مجلس نوراني و با شکوه الهي وارد شد .
امام خميني
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خورا نکشند
گر عاشق صادقي زکشتن مهراس
مردار بود هر آنکه او را نکشند
سردارشهيد حسن امام دوست

 

 

بسترهاي فرهنگي ايثار وشهادت
مساله مشارکت، ايثار و شهادت، يک عمل، فعل و رفتار انساني است که در ظرف معاني اي که انسان با آنها انس دارد و در حوزه فرهنگ و زندگي فردي و اجتماعي او حاضر است، شکل مي گيرد. در اين صحبت سعي مي کنيم اين امر را در قالب دو فرهنگ، به صورت مقايسه اي تقديم کنم.
فرهنگ هايي که امروز به صورت قطب هاي تمدني در رقابت با همديگر قرار گرفته اند، يکي در دنياي غرب و ديگري در دنياي اسلام است. در درون فرهنگ لايه هاي مختلفي وجود دارد و رفتار و اعمال انسان که در پايين ترين بخش فرهنگ و در افق تمدن بروز و ظهر پيدا مي کند، ريشه در همه آن لايه ها دارد. عميق ترين لايه هاي آن، معاني هستند که در مرتبه بعد به صورت هنر و ادبيات تمثيل پيدا مي کنند و در نهايت به صورت فعل و رفتار اسوه هاي فرهنگي تجسم مي يابند و مسأله مشارکت، مسأله ايثار و اوج ايثار که شهادت است، در درون هر فرهنگي از همين زمينه ها بهره مي برد. در دنياي مدرن که ابتدا بحث را در اين محور به انجام مي رسانم يک معاني خاصي در حوزه هستي شناسي، انسان شناسي و حتي مباني معرفت شناختي دارد که سر سلسله اين حرکت به اين ابعاد باز مي گردد. انسان و عقلانيتي که در آنجاست، يک تعريف ويژه اي را براي انسان و جهان به دنبال دارد و انسان در يک هستي طبيعي و دنيوي مورد نظر قرار مي گيرد و به محاسبه گذاشته مي شود و عقلانيت در همين چارچوب هدفمند کار مي کند و کنش و رفتار ديگران بايد در همين چارچوب معنا پيدا کند. اگر از خودگذشتني وجود دارد، در ازاي پاسخي است که در همين فضا بايد شکل بگيرد و پيدا شود و لذا آنجا بيشتر نوعي تعامل و مشارکت است. تعريفي را که (هابز) از انسان مي دهد، در فضاي انديشه سياسي دنياي غرب به صورت مختلفي تداوم پيدا مي کند؛ انسان ها ،گرگهايي هستند که مراقب همديگر مي شوند و بالاخره بايد با يک نظم بيروني در محاسباتي که دارند، تعامل کنند. اين حوزه عقلانيت، بيش از اين کشش ندارد و اگر انساني بخواهد از خود بگذرد و به نفع ديگري ايثار کند، اين گونه رفتار را اگر بخواهد انجام دهد، در چارچوب عقلانيت مدرن، تفسيرپذير نيست و بايد نوعي فريب يا نوعي تقلب باشد. در انديشه( دور کيم) مي بينيم وقتي او مي خواهد از خود گذشتن را تفسير کند، در رقابت دو نفس از آن ياد مي کند؛ يکي نفس خود انسان و يکي هم وجدان جمعي است. وقتي که انسان ايثار مي کند و به صحنه شهادت گام بر مي دارد، او اين را چيزي بيش از خودکشي ياد نمي کند و براي خودکشي اقسامي را مي شمرد. او از اين خودکشي هايي که در صحنه ايثار شکل مي گيرد با عنوان خودکشي دگر دوستانه ياد مي کند، اما اين خودکشي چيزي جز حاصل غلبه آن وجدان جمعي و قاهريت آن نسبت به وجدان خودي نيست و اين نوعي تقلب است که دارد رخ مي دهد. البته اين گونه نيست که در درون فرهنگ غرب از خود گذشتن نباشد، اما آنجايي که عرصه از خودگذشتن به نفع ديگري است، ديگر عقلانيت حضور ندارد و نوعي جنون است. ادبيات رومانتيک است که احياناً اين فضا را تشويق و تفسير مي کند و هيچ راهي به منطق ندارد و کنشهاي اجتماعي که اين گونه ايثارگرانه شکل مي گيرد، در حوزه نوعي سازماندهي و رهبري اين را ظاهر مي کند که ماکس اوبراين تيپ و الگويي که براي اين نوع رفتار نام مي برد، تحت عنوان رهبري فرهمندانه و کاريزماتيک ياد مي کند. در رهبري فرهمندانه، عقلانيت نيست، بلکه همان ايثار و از خودگذشتن است و مردم تحت جاذبه يک عشق و توجهي که به يک نقطه خاصي دارند، حرکت مي کنند و رهبر، نقطه تمرکز همان توجهات است، اما به هيچ وجه هويت عقلاني براي آن نيست و قابل پيش بيني و دفاع هم نيست.
دنياي غرب همه انحاي کنش را تجربه کرده است؛ هم کنشهاي عقلاني خودش را و آفت هايي که در درون آن است و هم کنشهاي ايثارگرانه خودش را؛ دو جنگ اول و دوم حاصل حضور اين نحو کنشها بود که رخ داد. دو جنگي که چيزي حدود صد ميليون کشته در تاريخ بشر باقي گذاشت و اين درس تلخي بود از نحوه ايثاري که در چارچوب اين فرهنگ مي توانست شکل بگيرد و لذا تلاش عمده انديشمندان و تئوري پردازان غربي اين بود که به نحوي جلوي اين نحو مشارکت عمومي و مردمي که با حضور عاشقانه آنها که عشق آنجا چيزي جز يک رفتار احساساتي و عاطفي محض نيست، گرفته شود؛ لذا سيستم اجتماعي که طراحي کردند با برداشت جديدي که از جامعه مدني داشتند، اين بود که مانع مشارکت مردم و ارتباط مستقيم آنها با رهبري باشند و يک حلقه هاي مياني از پيش تعريف شده اي حضور داشته باشند که مشارکت مردم جز از درون اين فيلتر ها ممکن نباشد. اين نوع عملکرد و رفتار اجتماعي در فضاي فرهنگ به شدت عاقلانه و مصلحت انديشانه کوشيد تا جلوي اين نوع خطري که از مشارکت مستقيم ايجاد مي شود را بگيرد. در دنياي اسلام مي بينيم که مسأله مشارکت و مسأله ايثار چگونه و به چه نحوي است و حقيقت مطلقي است که حضور دارد، چندان که غيرتش غير را در جهان باقي نمي گذارد.
چو سلطان عزت علم بر کشد جهان سر به جيب عدم در کشد
اين متن حقيقت عالم است و آنچه در چنين عالمي است جز آيه و نشانه و ارائه و حکايت آن جمال و کمال نامحدود و نامتناهي نمي تواند باشد و انسان، خليفه اين خداوند سبحان است که در هبوط خود به زمين در اينجا در تبعيد است. او تا به آن وطن و موطن اصلي خود باز نگردد، غريب و بيگانه است و سعادت و فلاح او در بازگشت به آن هدف نامتناهي و نامحدود است که تأمين شود.
در اين چنين هستي شناسي، انساني که در عالم طبيعت و در زندگي اجتماعي خود، در تعامل با ديگران عمل مي کند، جغرافياي رفتار و عمل او يک جغرافياي طبيعي و دنيوي و سکولار و اين جهان محض نيست، جغرافياي زندگي و آرزو و رفتار او بسيار وسيع تر از آن است و همان جهان توحيدي است و در واقع او در همان جهان سعي مي کند چشم به سوي آن جهان بگشايد و حقيقت خود را در آنجا بيابد و اين مسأله گذر از وضعيت موجود و رسيدن به آن وضعيت مطلوب را بعنوان فلاح و رستگاري واقعي از او طلب مي کند و همين مسأله موجب مي شود تا در رفتارهاي فردي و اجتماعي خودش قبل از اين که طرف او، طرف محاسبه او باشد، همه اين محاسبه ها در ذيل پوشش يک حقيقتي باشد که به حساب نمي آيد؛ در آن سمت و سو معناي زندگي خودش را جستجو مي کند و مي يابد .
وقتي که اين گونه مي شود که عاقلانه ترين رفتار اين است که در رفتارهاي خود، آن هدف را جستجو کند و به دنبال هدفهاي دنيوي محدود نباشد و در تعامل با رفتار و اعمالي که با انسانهاي ديگر دارد، وقتي که مي خواهد طرفش و هدفش را در معاملات اينجا و مشارکت هاي اين گونه ببيند، اين يک رفتار معقول به حساب نمي آيد.
وقتي مي گوييم معقول، عقلانيتي که در اينجا هست يک عقلانيت تجربي و ابزاري نيست، عقلانيتي است که عالم چنين وسيعي را درک مي کند و حتي درک مي کند که براي وصول به آن مطلوب بايد از خود بگذرد؛ يعني عقل تمناي گذار از خود را دارد و در اين گذر آنچنان نيست که عقل نابود شود، يعني در صحنه کثرت و آنجايي که کثرت است، نظام عالم کثرت بر مدار عقلانيت است و اول ما خلق الله العقل است، اما سعي مي کند که از اين کثرت فراتر رود و اين فراتر رفتن به فنا است که حاصل مي شود و اين فنا همان ايثار است و اوج اين ايثار، گذشتن از خود ايثار است. اين گونه معنايي در افق ادبيات تاريخ ما ريشه و پيشينه اي پربار و پرحجم دارد. علاوه بر اين ما در صحنه اسوه ها و تجسم هاي تاريخي، سيد و اسوه شهدا حسين ابن علي (ع) را داريم. آيات قرآن برخي از اين اسوه ها را براي ما معرفي مي کند. اسوه اي که در اين فرهنگ حضور دارد و جامعه با آن تنفس مي کند و احساس و عاطفه خود را شکل مي دهد. در آيات سوره انسان که در باره اهل بيت عصمت و طهارت علي (ع) و فاطمه (س) و حسنين و همچنين فضه است، مي بينيم که داستان را در کجا به چه نحو بيان مي کند.
ببينيد همان معنا در افق زندگي چگونه بروز پيدا مي کند و چگونه عواطف انسان را با خود همراه مي کند. داستان اين چنين است که حسنين عليهما السلام مريض شدند؛ مولانا علي با فضه نذر مي کنند که اگر اين بزرگوارمان صحت و سلامت يافتند، سه روز روزه بگيرند. بدين ترتيب حال حسنين بهبود مي يابد. روز اول روزه مي گيرند، ولي در خانه براي خوردن چيزي نمي يابند. مولانا علي (ع ) سه صاع جو را از شمعون خيبري يهودي قرض مي گيرند و به منزل مي آورند تا روز اول با اين غذا افطارکنند. حضرت زهرا يک صاع از اين جو را مي گيرد و آسياب کرده و نان درست مي کند و اينجاست که مسکيني در را مي زند و به مسکين مي دهند. روز دوم يتيمي و روز سوم اسيري است که مي آيد. اين نمونه از رفتار در واقع همان معناست که بعد از آن هم که اين عمل انجام مي شود، مي بينيم که در چه چارچوب معنايي توجيه مي شود. اين طعام ما براي شما براي اين نيست که يک عقلانيت محاسبه گري باشد که فردا که من اين کار را مي کنم يک فرد ديگري در اين جامعه مي گويد، اگر در جامعه اين گونه نظم نباشد، گرگها همديگر را مي درند و من هم نمي توانم. يک محاسبات اصلاً اين گونه نيست. ما چيزي ديگر مي خواهيم. «وجه الله »در مورد شهيد است که مي گويند نه جزايي و نه سپاسي از شما مي خواهيم؛ نه آن شؤون اجتماعي و احترام اجتماعي را، نه زمينه هاي مادي را؛ هيچکدام از اينها مد نظر ما نيست. در مورد شهيد داريم که وقتي اولين قطره خون او بر زمين مي ريزد، نظر به وجه الله مي کند. وجه الله چيست؟ اين ذوالجلال والاکرام وصف رب نيست، بلکه وصف وجه است؛ و اين همت بلند در اين فرهنگ انسان هاي بلند همت پرورده مي شود و در جامعه اي که چنين فرهنگي وجود دارد، اگر ما به دنبال مشارکت مردم و حضور جدي آنها هستيم به يقين بايد از اين ذخيره فرهنگي تغذيه کنيم و اگر خداي ناکرده به دنبال آن باشيم که از نوعي رفتار که در يک چارچوب فرهنگ ديگري معنادار است و جز آن نمي تواند باشد، الگو بگيريم، آن موقع به طور مسلم با واکنش و عکس العمل مطابق آن مواجه مي شويم.
حجت الاسلام دکتر حميد پارسانيا


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان ایلام ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 125
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
کاظم فتحي زاده

 

 فروردين ماه 1336 ه ش در خانواده اي مذهبي در روستاي مهدي آباد از بخش مرکزي ايلام ديده به جهان گشود .رشد ونمو درمحيط روستا از همان ابتدااورا سخت کوش وفعال بار آورد به گونه اي که او به تحمل ناملايمات عشق مي ورزيد .انجام کارهاي سخت و طاقت فرسا برايش عادي بود واين خصيصه در خون خيلي از مردم قهرمان کرد وجود دارد.اراده و همت پولادينش در جوار زندگي بي آلايش ،از وي مردي مصمم ،مجرب ،غيرتمند و صياد لحظه هاي تلخ و شيرين ساخته بود . راهيابي به آستان پاک زندگيش را بايد در سالهاي آتش و خون جست .سالهايي که ستاره هاي دنباله داري در سرزمين کهن ايران طلوع کردندوتا هميشه تاريخ روشني بخش راه آيندگان خواهند بود.
درامتحان ورودبه جمع سربداران گروه ضربت که عبارت بودند از شهيد کرم پور ،شهيد يادگار ،شهيد امامي ،شهيد مهردادي ،شهيد فيضي ،شهيد غيوري ،شهيد بسطامي و شهيد ملاحي قبول شدواين آغازي گرديد براي حماسه آفريني هايش .او در آزمون هاي سخت جنگ ،چه درنبردهاي جمعي وچه درتنهايي پيروزوسربلند در آمد ؛چه آن روزي که قبل از والفجر 5 تا اتوبان العماره رفت و بر گشت و چه در تنگه ي ترشابه در مرداد ماه 67 که به همراه برادر بسيجي ،بدرود تنگه چهار زبر را بر يک گردان از عراقي ها بست و 22 تن از آنها رابه تنهايي به جهنم فرستاد تا ديگر هيچ کفتاري به خود اجازه ورود به بيشه شيران راندهد. در کربلاي 10 ريا،ارتفاع گامو که به پشت بام کردستان معروف است در زير پايش لرزيد ،اوبودکه گروه (فراسان)يکي از خائن ترين وخود فروخته ترين گروههاي ضد انقلاب را به زانودر آورد .
شهيد فتحي زاده گنجينه زرين و تاريخ واقعي دفاع مقدس در ايلام بود ،او در عمليات آزاد سازي ميمک ،عاشوراي 2 ميمک ،محرم ،والفجر 3 ،والفجر 5 ،والفجر 9 ،والفجر 10 کربلاي 1 ، کربلاي 4،کربلاي 5 ،کربلاي 10 در مسئوليتهاي مختلف فرماندهي و اطلاعات و عمليات درلشگر11اميرالمومنين(ع)سپاه پاسداران حضوري فعال داشت . در اکثر عمليات کليد فتح گره هاي باز نشدني بود .در عمليات هر جا کاظم بود آرامش خاطر فرماندهان فراهم بود .اودردوره عمربابرکت خوددر مسئوليتهاي زيرخدمات شاياني به ايران بزرگ واسلامي کرد:
- مسئول شناسايي و گروه ضربت
- مسئول گروهان شناسايي
- مسئول واحد تخريب
- جانشين گردان مهندسي
- فرمانده قرارگاه
بعد از جنگ هم کاظم لباس جنگي را از تن در نياورد و مدتي به تفحص شهدا و سپس به پاکسازي ميادين وسيع مين در دشت هاي ميمک ، مهران و چنگوله پرداخت .هشت سال در دفاع مقدس بود و دوازده سال بعد از جنگ راهم در ميان سنگر ها و ميادين مين گذراند. او بوي عطر شهدا را استشمام مي کرد .به ما آموخت که راه و رسم شهادت کور شدني نيست و عاقبت در حين پاکسازي ميادين مين جا مانده ازکربلاي مهران در 25/ 12/ 1378 در دامنه هاي قلاويزان بر اثر انفجاري سنگين به خيل شهيدان پيوست .
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران ايلام ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد



وصيت نامه
وصيت اينجانب به امانت داران انقلاب و جنگ اين است که ايثار گري ها و رشادتها و توانمندي هاي رزمندگان اسلام در زمان جنگ را به نسل هاي آينده که انقلاب و جنگ را نديده اند منتقل نماييد . توصيه بعدي من به کساني که با جان و مال خويش جهت سر بلندي اسلام و انقلاب کوشيده و تلاش کرده اند اين است که نگذاريد انقلاب اسلامي که خون بهاي هزاران شهيد عزيز است پايمال شود به ياران انقلاب و اسلام دوستانه توصيه مي کنم که با سخن و قلم و عمل خود اهداف شوم دشمنان را نابود و خنثي نمايند .

آرزو داشتم که روزي برسد تا شاهد پاکسازي کامل مناطق آلوده به مواد منفجره و مخرب از اراضي کشاورزي مردم شهيد پرور و عشاير که ذخائر انقلابند و دستهاي پينه بسته ي آنان که حاکي از تلاش هدفدارشان است،باشم و خوشحال و مسرورم که هيچگونه مواد آلوده و مين که باعث تلفات جاني و مالي مردم گردد و در اين سرزمين نباشد .
به فرزندان دلبندم سفارش مي کنم که هميشه به عبادت خود اهميت داده و ارزش هاي اصيل اسلام را براي خود سر لوحه زندگي قرار دهيد و به خدا ايمان داشته باشيد که خداوند بزرگ و سر پناه شما مي باشد .
باز گشت همه به سوي اوست و جاي هيچ تشويشي نيست .



خاطرات
الله مراد درويشي:
گر چه در مورد شهيد کاظم فتحي زاده سخن زياد است اما مي خواستم اشاره کنم که يکي ازدلاوريهاي اين شهيددر عمليات نصر 8 در ارتفاعات (گرده رش) زماني که يگان ما جهت تصرف ارتفاعات آماده مي شد. شهيد کاظم به عنوان نيروي اطلاعات انجام وظيفه مي کرد .کاظم مسئوليت شناسايي منطقه را به عهده داشت . در طول 40 شبانه روز وبا عبور از ارتفاعات صعب العبور، شب ها مي رفت موانع دشمن را شناسايي مي کرد و مسير 10 کيلومتري را با وجود موانع ،رود خانه و...طي مي کرد. به طوري که بعلت صعب العبور بودن منطقه و سختي راه کاظم پاهايش تاول مي زد .
بعضي مواقع به علت کمي وقت و روشنايي روز در بين سنگر عراقي ها مي ماند و شب بعد ماموريت خود را انجام مي داد به هر حال زمان حمله فرا رسيد و همه زحمات طاقت فرساو شبانه روزي کاظم به بار نشست .شب حمله کاظم به عنوان راهنما همراه گردان ،جهت تصرف ارتفاعات بچه ها را همراهي مي کرد. يکي از موانع سد راه ما همان رود خانه رغشن بود.
مي بايستي بچه ها در آن هوا ي سرد از رود خانه عبور کنند تا اينکه بتوانند خودشان را به منطقه عمليات برسانند اما اين کار بسيار براي رزمندگان ما کمر شکن بود .حاصل فکر کاظم اين بود که پل متحرک بر روي رود خانه باشد و اين تصميم کاظم عملي شد و رزمندگان ما به راحتي از رود خانه بدون هيچ گونه شکستي عبور کردند .عبور از رود خانه يعني تصرف ارتفاعات بود. بعد از عبور از رود خانه کاظم وجب به وجب زمين را شناسايي مي کرد و دستور حرکت مي داد تا اينکه ساعت 12 شب بچه ها بدون هيچ گونه تلفاتي ارتفاعات را تصرف کردند . کاظم يک قهرمان گمنام و بي ادعايي بود که نقش آن در 8 سال دفاع مقدس چه در جبهه هاي مياني و چه در جبهه جنوب و چه در غرب ناشناس ماند. به طوري که شهيد کاظم در سال 1367 هنگامي که ارتش عراق دو باره وارد سرزمين ما شد ، با يک گروهان عراقي در گير مي شود و آنها را از پاي در مي آورد. جنگ تا نزديک غروب با فشار دشمن ادامه داشت. در آن لحظه ما ديگر اين دنيا نبوديم .همه کمر شهادت را بسته بوديم. شهيد عباس امامي فرمانده ما بودو مي خواست از کنار ما که دو نفر بوديم بگذرد. يک نارنجک از آن سوي خاکريز به طرف ما پرتاب شد ودر وسط ما منفجر شد. ما نارنجک را ديديم و خود را بر روي زمين انداختيم وقتي بلند شديم که آن بعثي را بزنيم شهيد عباس امامي به ما گفت: چيزي نشد .گفتيم: نه. گفت: آن کسي که به عهد و پيمان خود وفادار نيست دين ندارد. شما به عهد و پيماني که با خدا و امام عزيز بسته ايد وفا کرديد. همان طوري که خداوند آن را در عمل مي بيند. براي شکار تانکها بلند شديم هر کدام يک تانک را نشانه روي کرديم و سه موشک آر پي جي شليک نموديم . يک لحظه سر را با لا بردم ببينيم موشکها به هدف خورده يا نه.ديدم يک تير به پيشاني عباس ا مامي اصابت کرد و شهيد شد .

در اسفند ماه سال 1378 ، در خدمت شهيد فتحي زاده ماموريت تعقيب و شناسايي گروهک نفاق را در مرز عراق بر عهده داشتم . در حين حرکت متوجه تعدادي مين شدم . با عجله شهيد کاظم را صدا زدم ، او در جلو ستون حرکت مي کرد . گفتم مثل اينکه داخل ميدان مين هستيم !
به محض شنيدن گفت : همانجا که هستي ، بايست و تکان نخور! سپس اسلحه اش را به طرف من پرتاب کرد ومن آن را گرفتم .آستين هايش را با لا زد. گفت : مي خواهم معبري باز کنم . گفتم : اينجا که ملک پدري ما نيست ، دنبال ماموريت برويم ، بگذار اين مين ها بمانند تا هموطنان کساني که اين ها را براي قتل ما کاشته اند ، روي آنها بروند و تکه پاره شوند .
کاظم گفت : باز کردن اين معبر هم به درد خودمان مي خورد و هم جانوران زبان بسته ي اين منطقه نجات مي يا بند . گذشته از اينها، در اين منطقه تعداد زيادي از عشاير دامدار عراقي تردد مي نمايند وخنثي کردن اين مين ها ، خشنودي خدا و بندگانش را به دنبال دارد .
با اين اعتقادات ، تعداد زيادي از مين ها را خنثي و معبر بزرگي را باز نمود وسپس به طرف خاک عراق حرکت کرديم . مسافتي که طي کرديم ، متوجه يک پايگاه نظامي در منطقه شديم. با احتياط کامل ، پايگاه را شناسايي کرديم . معلوم شد پايگاه متعلق به گروهک تروريستي منافقين است .
در داخل يکي از سنگرهاي متروکه اطراق نموديم . شهيد ازمن خواست تا نقشه منطقه را از داخل کوله پشتي بياورم . نقشه را آوردم . عليرغم اينکه شهيد آموزش نقشه و نقشه خواني را در هيچ دانشگاهي فرا نگرفته بود و فقط در زمان جنگ ، در خط مقدم ، تجربي ياد گرفته بود ، در اولين نگاه به نقشه موقعيت گروه خودمان ر پيداکرد . انگشت خود را روي يکي از خانه هاي نقشه قرار داد و گفت : مختصات اين پايگاه در اين نقطه قرار دارد . با استفاده از قطب نما و امکانات ديگر، حدس کاظم را تاييد کردم .
پس از اتمام شناسايي ، شهيد فکري به نظرش رسيد . از ما پرسيد که آيا حاضريم تا تاريک شدن هوا در آنجا بمانيم و با استفاده از تاريکي هوا ، به پايگاه منافقين ضربه بزنيم ؟ به دليل ماموريت شناسايي ،عدم دسترسي به نيروي کمکي ،عدم ارتباط بي سيمي و بعد مسافت با خاک کشورمان ، با پيشنهاد کاظم مخالفت شد .
به طرف خاک مقدس کشورمان حرکت کرديم در بين راه آب آشاميدني تمام شد. قصد داشتيم تا مقداري آب را از تنها چشمه ي آب شيرين منطقه بر داريم . تعداد زيادي از عشاير دامدار عراقي که اکثر آنها مسلح بودند را مشاهده کرديم . به گونه اي از داخل شيارها و دره ها حرکت کرديم که آنان ما را نديدند .
به نزديکي چشمه رسيديم . چشمه در داخل يک شيار قرار داشت و تپه اي مشرف بر آن بود . شهيد کاظم از من خواست روي تپه ديدباني بدهم تا آنان از چشمه آب بياورند .
آن ها راهي طرف چشمه شدند و من به سرعت روي تپه رسيدم و در يک سنگر متروکه استقرار پيدا کردم . پس از لحظاتي ، متوجه شدم تعدادي از زنان عشاير دامدار عراقي در کنار چشمه هستند .
با ايما و اشاره شهيد کاظم را مطلع ساختم . آنان نيز خود را داخل نيزارها مخفي کردند. پس از مدتي زنان عراقي که تعداد آنها حدودا 5 نفر بود ، چشمه را ترک کردند .
پس از رفتن زنان عراقي ، با دقت به منطقه نگاهي انداختم ، پس از اينکه به اطمينان رسيدم ، دوستان را خبر کردم که مشکلي ديده نمي شود و آنها مي توانند به طرف چشمه بروند.
آنان به سر چشمه رفتند و آب آوردند . به شوخي به شهيد کاظم گفتم : شما که قصد داشتيد به پايگاه منافقين حمله کنيد، ولي الان با مشاهده چند زن عراقي خودت را مخفي کردي ؟
شهيد رو به من کرد و گفت: به خدا قسم! کاظم فتحي زاده رضايت دارد که در اين منطقه ، بدنش تکه تکه شود و به دست خانواده نيفتد ، اما راضي نيست که اين زن ها با ديدن او احساس رعب و وحشت کنند .
شهيد ادامه داد که پارسال ماموريت مشابهي داشته و نا خوداگاه به يکي از زنان عراقي در حال چراندن احشام بر خورد کرده که به شدت ترسيده بود .
کاظم به زن عراقي گفته بود : من مسلمانم ،خواهر و مادر دارم ، تو هم مثل مادر و خواهر من هستي .
شهيد گفت که زن عراقي مقداري آرامش پيدا کرده اما او به خاطر اين کار خود را سرزنش کرده و عذاب وجدان او را آزار مي دهد . شب را در منطقه سپري کرديم . روز بعد پس از عبور از دره ها و شيارها و ارتفاعات منطقه ، به پادگان باز گشتيم .

96 ماه از پايان جنگ گذشت و پاکسازي مناطق آلوده به مواد منفجره شروع شد . پاکسازي بيش از 2500 هکتار از زمين هاي دشت هاي مهران ، ميمک و کولک را به اتمام رساند. هميشه مي گفت بايد خون من در مهران ريخته شود ،در کنار خون شهيداني که در اين خط از ميهن ريخته شده است . بيست و دوم اسفند ماه 1378 ، به همراه ساير نيروهاي مهندسي تخريب عازم منطقه عمومي مهران شدند . مين هاي ضد تانک ، والمر و ديگر مين هاي کاشته شده يکي پس از ديگري خنثي مي شد. کاظم گفته بود که با مين هاي خطر ناکي مواجه هستيم و چون چند سال از کاشتن آنها گذشته بود و رسوبات ،آنها را فرا گرفته بود ،کار خنثي کردن را مشکل مي نمود .
در ادامه کار ،کاظم با يک مين ضد تانک بر خورد مي کند که با مين ديگري در زير تله شده بود. انفجار مهيبي سراسر دشت مهران را فرا مي گيرد و جويبار خلوص کاظم به خدا منتهي مي شود.

سيد ماشا ء الله رحيمي:
باران نوزدهم دي ماه شصت و دو آن قدر شديد بود که سيل راه افتاده بود. معمو لا در اين مواقع گروه هاي شناسايي فعاليت بيشتري دارند .اين وضعيت به گروه هاي شناسايي اين امکان را مي دهد که از اصل غفلت يا غافلگيري طرف مقابل استفاده کنند و به عمق مواضعشان نفوذ کنند .کاظم فتحي زاده يکي از نيروهاي نترس و زبده است که نام و آوازه اش بين همه بچه هاي لشگر 11 امير المومنين پيچيده .همه او را مي شناسند .شجاعت ، دلاوري ، صلابت و چابکي کاظم بر کسي پوشيده نيست .مدتي ا ست که وارد گردان ما شده و هر وقت که لازم مي داند به شناسايي مي رود .همين چند لحظه پيش بود که بهش گفتم :کاظم بريم شناسايي !
فقط لبخندب از سر رضايت زد .انگار منتظر همين جمله بود تا بلند شود و وسايلش را جمع و جور کند .بايد به منطقه "دره مالي" عراق نفوذ مي کرديم .باران يکي دو روز پيش آن قدر زياد بود که سيل راه افتاد و آب تمام بستر رودها و چاله چوله هاي منطقه را در نورديد . شب که شد راه افتاديم .من و کاظم فتحي زاده و سه نفر ديگر از بچه هاي گردان ابوذر .بيشتر شناسايي ها در شب انجام مي گيرد .تاکتيکي است که خود عراقي ها هم متوجه شه اند .براي همين است که شب ها خيلي مواظبند و تمام معبر هاي ورودي يا بستر رودخانه هاي فصلي و شيارها را مين گذاري مي کنند .خوب مي دادنند که گروه هاي شناسايي چطور در پناه شب تا عمق مواضعشان نفوذ مي کنند .
از خط دشمن گذشتيم .مقر ها و عقبه نيروها به دقت شناسايي شد .کاظم کروکي مقرها و تمام سنگر ها را روي کاغذ کشيد .هوا داشت روشن مي شد .بر گشت به عقب امکان پذير نبود .مي بايست جايي خودمان را پنهان مي کرديم ، و کرديم . غذاي کافي به همراه خود نياورده بوديم و گرسنگي داشت اذيتمان مي کرد .آب قمقمه ها هم در حال تمام شدن بود .آب را بايد مي گذاشتين لحظات آخر .هنوز که اتفاقي نيافتاده بود .زمان به کندي مي گذشت و گرسنگي بيش از پيش اذيتمان مي کرد. چاره اي جز تحمل کردن نبود .آن قدر مانديم تا هوا گرگ و ميش شد . کاظم گفت :بلند شيد بريم !
گفتم :به نظر تو هنوز زود نيست !
کاظم گفت :نه !کلي راه بايد برويم !
گفتم :"بزار هوا کاملا تاريک بشه !
کاظم گفت تا ما بلند شيم و چند قدم بر داريم هوا به اندازه کافي تاريک مي شه !
راه افتاديم .از همان جايي که آمده بوديم بر مي گشتيم اما يک دفعه کاظم تغيير مسير داد و به شيار ديگري پيچيد .
گفتم :چکار داري مي کني کاظم ، راه رو عوضي مي ري !
به آرامي گفت :راهرو بلدم ، بايد تغيير مسير بديم .
چرا ؟مگه چي شده ؟
مي ترسم عراقي ها سر راهمان دام گذاشته باشن !
هر طور ميلته !
همه به ستون ، پشت سر کاظم در حرکت بوديم .
هوا هنوز کاملا تاريک نشده بود .همان طور که داشتيم پيش مي رفتيم ، يک دفعه کاظم گفت :تکان نخوريد !هول کردم .از ذهنم گذشت :گير افتاديم و کمين خورديم !
صداي کاظم بود که بلند شد :همان جا که هستين بايستين !
گفتم :چي شده کاظم :
کاظم گفت :نگاه کن سيد !
با انگشت گودي کف شيار را نشانم داد خوب که دقت کردم ديدم يک مين تله اي والمر در کف شيار کاشته اند .کاري که به فکرکمتر کسي مي رسيد .آن طرف شيار يک مين ديگر والمر قرار داشت که با سيم تله هر دوشان را به هم متصل کرده بودند .قبل از آن که سيم با بدن کاظم تماس پيدا کند ، او متوجه قضيه شده بود .کاظم مشغول خنثي کردن مين ها شد .با عصبانيت گفتم :داري چکار مي کني مرد !
کاظم گفت دارم خنثي شان مي کنم !
گفتم :براي چي اين کارو مي کني ؟
کاظم گفت :به خاطر حيواني ، جانداري که اگه احيانا از اينجا گذشت پاش به اين مين ها بر نخورد !
گفتم :بابا گور پدر حيوان ، ولشان کن !
کاظم گفت :نه !بايد خنثي شان کنم و کرد .
مانده بودم چه بگويم .اما انگار کسي در دلم مرا سرزنش مي کرد .من به چه فکر مي کردم و کاظم به فکر چه بود .

سيد ماشاء الله رحيمي:
گروه ويژه تشکيل شده بود .يک گروه ويژه که از بهترين لشکر بودند .کار اين گروه تعقيب و از پاي در آوردن نيروهاي عراقي موصوف به" فرسان" بود . همان گوش برهايي که مدتي بود از عمق خاک عراق به پشت عقبه نيروهاي ما نفوذ مي کردند و ضربات بدي به نيروها وارد مي کردند .بيشتر اعضاي اين گروه از کردهاي وابسته به رژيم بعث بودند . کارشان شناسايي نقاط حساس و کمين کردن در پشت عقبه نيروهاي خودي بود .هر بار که نفوذ مي کردند ، تا ضرباتي وارد نمي کردند ، امکان نداشت که به عقب بر گردند .تا حالا چندين بار کمين زده اند و عده اي از بچه ها را شهيد کرده اند.
گوش هاشان را بريده اند و با خود برده اند .هر جفت گوش قيمت گراني دارد .هر جفت گوش پنجاه هزار دينار پول کمي نيست .گروه فراسان آن قدر سريع ؛ چابک و خطر ناک هست که آوازه وحشتشان تمام منطقه را گرفته است .تمام نيروهاي مستقر در خط به خوبي مي دانند که گروه فرسان از هر منطقه يا نقطه اي که بگذرد ، تا ضرباتي وارد نکنند ، امکان ندارد بر گردند .با دسته هاي ده نفري و بيست نفري وارد منطقه مي شوند ،از بيراهه ها وارد مي شوند و از همان جا ها دوبار ه به خاک عراق بر مي گردند .
براي همين بود که به دستور فرمانده لشکر محمد کرمي و ساير اعضاي فرماندهي ، يک گروه ويژه تشکيل داد که افرادش از بهترين گردان ها و گروهان ها انتخاب شده بودند .کار اين گروه تعقيب گوش بر ها و از بين بردن آنها بود .پانزدهم مرداد ماه 1363 بود که علي بسطامي از اطلاعات عمليا ت لشکر به مقر گردان آمد .قرار بودبه شناسايي منطقه آزاد خان کشته برويم .علي بسطامي فرمانده اطلاعات لشکر به دنبال رد گروه فرسان بود .من هم عضو گروه ويژه بودم و مي بايست ردي ،نشاني از آنها پيدا کنم .شب که شد چهار نفر از بچه ها را انتخاب کردم و به راه افتاديم .نرسيده به خط اصلي ، رو کردم به علي و گفتم :علي جان از خط اصلي عبور کنيم و بعد نمازمان را بخوانيم !
علي گفت :نه آقا سيد !اگه از خط پدافندي عبور کنيم جلويمان ميدان مين هست ، مي ترسم آنجا مشکلي پيش بياد و نتوانيم نمازمان را بخوانيم ، بذار همين جا نماز بخوانيم .
علي از بچه ها فاصله گرفت و رفت در يک گودي کوچک که آن طرف تر بود ، مشغول نماز خواندن شد .چند لحظه صداي گريه بلند شد .اول فکر کردم حتما يکي از بچه هاست ؛ اما بعد ديدم صداي هق هق زدن اوست که در داخل گودي بلند مي شود .تا حالا نديده بودم که علي گريه کند .آوازه شجاعتش را شنيده بودم ، بهم گفته بودند که هر لحظه اراده کند تا بيست متري سنگر بعثي ها مي رود و هيچ کس جلودار ش نيست ، شنيده بودم که چقدر با نيروهايش دوست و رفيق است ، اما نديده بودم که اين مرد ، اين آدمي که اين آوازه را به هم زده ، گريه کند .صداي گريه اش را به وضوح مي شنيدم .بي اختيار بلند شدم رفتم کنارش .دست به دعا بود :خدايا مي خواهم مجرد شهيد شوم !خدايا امشب ماموريت مهمي در پيش داريم ، خودت کمک کن که با سر بلندي اين ماموريت را انجام بديم !خدايا اگر قرار است مشکلي ، خطري پيش بيايد ، آن را تنها نثار من کن !
چه حالي داشت !بي آنکه خلوتش را به هم بزنم از کنار چاله بلند مي شوم .مي آيم پيش بقيه .نمازش را که خواند به گروه ملحق شد . خودش بلند مي شود و براي بچه هاي چاي درست مي کند .غذا را خودش بين نيروها تقسيم مي کند تا کسي بلند مي شود که کاري انجام دهد ، التماس مي کند که بنشيند تا او همه کارها را انجام دهد .
هميچ باورم نمي شود . مسئول اطلاعات عمليات لشکر با آن نام و آوازه اي که به هم زده بود ، طوري رفتار کند که همه را به شگفتي وا دارد .
شام که خورده شد ، راه مي افتيم .از خط پدافندي بعثي ها مي گذريم و با عبور از همان جاده کمربندي عراقي ها که تمام منطقه را به هم وصل مي کند ، مقرهايي را که در مناطق خزينه و شهابيه است شناسايي مي کنيم .علي جلو دار است .تا قبل از عبور از خط پدافندي پشت سر نيروها حرکت مي کرد ، اما همين که نزديک خط اصلي مي شويم ؛ خودش جلو مي افتد .من اولش مخالفت مي کنم .
تو که تا چند لحظه پيش پشت سر همه بودي چطور شد که حالا جلودار مي شوي !
علي گفت :من بايد جلودار باشم !
گفتم :نه ، من بايد جلودار باشم ، وجود تو براي لشکر خيلي اهميت داره !
علي گفت :تو را به خدا اذيت نکن !
و جلو تر از هم راه مي افتد .کار شناسايي تمام مي شود اما ردي از گروه فرسان نيست .فقط مقرهاي جديدي که در منطقه ايجاد شده ، توجه علي را بر مي انگيزاند .انگار عراق مي خواهد در منطقه آماده مي شود .
گروه فرسان وحشت عجيبي در منطقه ايجاد کرده بود .کسي به درستي اطلاعي از سازماندهي و چگونگي کار و برنامه شان نداشت .

مدتي بود که در برابر اين گروه ، به دستور فرمانده لشکر 11 امير المومنين و فرمانده عمليات لشگر غلام ملاحي گروه ويژه اي تحت عنوان گروه ضربت تشکيل شد که کارش تعقيب و از بين بردن اعضاي گروه فرسان بود . هواي داغ مرداد ماه 1363 و آن دشت هاي سوزان و ملتهب مهران و چنگوله بد جوري آدم را کلافه مي کرد .چند قدم که راه مي رفتي ، عطش طوري جلوه مي کرد که انگار سالهاست آبي ننوشيده اي .درست مثل خود دشت . مثل همين خاک گرم و سوزان که هر چه آب ؛، روي آن بريزي اصلا نمودي ندارد .باز هم لب تشنه و تاول زده است .
هجدهم تير ماه شصت و سه بود که غلام فلاحي فرمانده عمليات لشکر دستور داد که براي کسب اطلاع از وضعيت دشمن در منطقه ، هر طوري شده بايد اسير بگيريم .غلام چيزي خواسته بود که بعيد به نظر مي رسيد .همه اش دنبال چگونگي تشکيل سازمان گروه فرسان يا آن گوش برهاي لعنتي بوديم .بايد مي دانستيم که اينها کي اند و چطور سازماندهي و هدايت مي شوند و چگونه خود را به عقبه نيروهاي ما مي رسانند و از آنجا ضربه مي زنند .تا حالا چند بار جلوي راه بچه ها کمين کرده بودند و عده اي شان را شهيد کرده بودند .تنها چيزي که مي دانستيم اين بود که آنها کرد هستند ، همين .
يک ماه گذشت .
يادگار اميدي فرمانده اطلاعات عمليات بود . من هم مسئوليت گروه ديگري از بچه ها را به عهده داشتم .هواي گرم مرداد ماه شصت و سه آدم را کلافه مي کرد .اما در پوشش همين گرما و هواي دم کرده گوش برها از خط عبور مي کردند و مي آمدند پشت سر نيروهاي خودي و آنجا کمين مي کردند .مدتي بود که بد جوري منطقه را نا امن کرده بودند .آوازه وحشت و قدرتشان در همه جا پيچيده بود .بيش از همه از منطقه "سر خر" عبور مي کردند .
انگار آنجا مرز سفيدي بود که هيچ خطري تهديدشان نمي کرد .خوب جايي را انتخاب کرده بودند ."سرخر" با آن هم شيار پيچ در پيچ ، توي روز روشن آدم را به هراس مي انداخت ، چه رسد به اين که نا امن باشد .دل شير مي خواست که بتوان به راحتي از آن عبور کرد.
به خصوص زير حرارت و گرماي مرداد ماه که افتاب عمود بر پيکرت تازيانه آتش بزند .اما تحت هر شرايطي مي بايست بر اساس دستور لشکر ، هم به دنبال گوش بر ها مي گشتيم ؛ هم از عراقي ها اسير مي گرفتيم .حاج يادگار آمد و نيروها را توجيه کرديم .نيروها به دو گروه تقسيم شدند که مسئوليت يک گروه با حاج يادگار بود و مسئوليت گروه دوم با من .
غروب روز دوشنبه هفدهم مرداد ماه بود که راه افتاديم .از جاده آسفالت مهران –دهلران گذشتيم و هفده کيلو متر به عمق خاک عراق نفوذ کرديم تا به منطقه "ته ليل" رسيديم که حايل بين مهران و دهلران بود. بر روي ارتفاعات "ته ليل" عراقي ها يک پايگاه زده بودند .پشت سر ارتفاعات ، تپه اي بود که تير بار دوشکا را روي آن مستقر کرده بودند .تير بار جايي قرار گرفته بود که هر جنبنده اي که قصد نفوذ از آن سمت را داشت ، جان سالم به در نمي برد .پايگاه جاده مواصلاتي نداشت و براي همين تدارکات نيروهاي عراقي با قاطر صورت مي گرفت .اهميت آن نقطه در اين بود که روي بخش وسيعي از منطقه ديد و تير کامل داشت .عصر بود که دو نفر از عراقيها در حالي مشاهده شدند که با قاطر براي پايگاه آذوقه مي بردند .
يادگار گفت :بايد هر طوري شده پايگاه را دور بزنيم و محاصره شان کنيم !
گفتم :فکر خوبيه !اما بايد با نهايت دقت اين کار انجام بگيره !
همه اش به اين فکر مي کرديم که چطور يکي از آن سربازها يا درجه دارهاي بعثي را زنده بگيريم ..اين مهمترين هدف بود و برنامه بعدي هم تعقيب و به دام انداختن گوش بر ها بود .
بين پايگاه و تپه اي که تير بار دوشکاي بعثي ها روي آن مستقر بود ، شياري بود که هر موقعيتي را به هم متصل مي کرد .قرارشد کاظم فتحي زاده به اتفاق چند نفر ديگر از بچه ها در ميانه شيار ؛ يعني همان جايي که عراقي ها با قاطر تدارکاتشان را انجام مي دادند ، کمين بزنند .
کار سختي بود .گرماي هوا و التهابي که از زمين بخار مي شد امکان فعاليت چنداني به آدم نمي داد .اما چاره اي نبود .به هر نحو ممکن و تحت هر شرايطي بايد کار را مي کرديم .هدف گرفتن اسير بود .کسي که بتوان تازه ترين اطلاعات را ازش کسب کرد .
اين براي فرماندهي لشکر و قرار گاه مهم بود .کار بايد طوري صورت مي گرفت که تا آنجايي که امکان داشت درگيري به وجودنيايد.
چند نفر از افراد به عنوان گروه گشتي به طرف نقاط در نظر گرفته شده حرکت کردند .مي بايست قبل از هر اقدامي از آخرين وضعيت پايگاه ها اطلاع پيدا مي کرديم .افراد گروه گشت چند ساعت بعد از گشت خسته بودند و نوعي نگراني و ناراحتي در چهره شان هويدا بود .
به کاظم فتحي زاده گفتم :چي شده ؟چرا ناراحتين ؟
کاظم گفت :لو رفتيم !؟
حاجي يادگار گفت :چي گفتي ؟!لو رفتيم ؟
سر گروه گفت :متاسفانه عراقي ها متوجه حضور ما در منطقه شدن !
گفتم :چطور ممکنه !؟ما که نهايت دقت را کرده ايم !
حاجي يادگار گفت :حالا چه کارا کردين !؟
سر گروه گفت عراقي ها در همان مسيرهاي که رفت و آمد داشته ايم ، کمين گذاشته اند !
حالا پايگاه هاي بعثي ها کاملا آماده و هوشيار بودند .هيچ چاره اي نبود .هر طوري شده بايد کار را يکسره کنيم .بايد ، بايد يکي از آن بعثي ها را به اسارت بگيريم .بايد مي رفتيم و کاري مي کرديم .سي و هشت نفر از آنها آماده شدند .شب از راه رسيده بود و جز من و حاجي يادگار و آن چند نفر افراد گشتي بقيه نيروها نمي دانستند که عراقي ها از حضور ما در منطقه مطلع شده اند و در آماده باش کامل به سر مي برند . قرص ماه از آسمان پرتو افشاني مي کرد و سطح زمين را نور باران کرده بود .شب که مهتابي باشد براي عمليات يا تک شبانه زياد مناسب نيست .اما چاره اي نبو د .
نيروها را از مسيري عبور داديم که تنها يک باريکه راه از ميانه آن مي گذشت بقيه مسير يا پرتگاه بود يا صعب العبور .
کاظم فتحي زاده جلو دار ستون بود . پشت سرش من بودم و حاجي يادگار و بقيه نيروها هم پشت سر . ستون داشت به جلو حرکت مي کرد که به ناگاه سر و کله چند نفر از عراقي ها در جلوي ستون ظاهر شد .باريکه راه بود و هيچ راه بر گشتي وجود نداشت .
پايين پرتگاه بود و قسمت بالا هم صخره اي و صعب العبور .کم کم سر و کله چند نفر ديگرشان هم پيدا شد .آنقدر نزديک و ناگهاني اين اتفاق افتاد که افراد گروه با عراقي ها ادغام شد .شب مهتابي سطح زمين را مثل روز روشن کرده بود .کاظم مکثي کرد و گفت :حالا چکار کنيم ؟گفتم بخوابيد روي زمين !
کاظم خيز برداشت و تمام ستون سر و سينه را به خاک چسباند .به همان حالت سينه خيز مسير آمده را دوباره بر گشتيم .
به بقيه افراد گروه گفتيم که قضيه چيه .خود را به شياري رسانديم که در ابتداي باريکه راه بود .داخل شيار که شديم ، افراد همگي جمع شدند .به همه گفتم که قضيه چيست و چرا بر گشتيم .مايي که تا همين چند لحظه پيش در چنگال نيروهاي عراقي بوديم ، به طرز شگفت آور و اعجاب انگيزي از دامشان بيرون آمديم .يعني آنها ما را نديده بودند ؟يا نه ، ما را ديده اند و حتما چهار سمتمان را محاصره کرده اند ؟
حاجي يادگار گفت :از داخل همين شيار با لا بريم و بعد محاصره شان کنيم !
گفتم :باشه اين کار را مي کنيم !
از ميان شيار رو به سمت با لا حرکت کرديم و بعد به جايي رسيديم که با لا تر از همان نقطه اي بود که همين چند لحظه پيش چند نفر از عراقي ها را آنجا ديده بوديم .افراد گروه تقسيم شدند و بالاي سرشان موضع گرفتند .حالا باريکه راه کاملا در زير دست قرار گرفت و پايين آن هم پرتگاه بود .به نظر مي رسيد که عراقي ها محاصره شده اند .در زير نور شب مهتابي باز سر و کله دو نفرشان در نزديکي باريکه راه خودنمايي مي کرد .حالا وقتش بود . عمليات بايد سريع و برق آسا انجام بگيرد .
فرمان آتش صادر شد و در گيري سختي در گرفت .حمله سريع و برق آسا بود .عراقي ها هيچ فکرش را نمي کردند که به دام بيفتند .
درست همان دامي که آنها از قبل براي ما تنيده بودند ، خودشان در آن گرفتار شدند .زير نور ماه، تيرهايي که شليک مي شد و آن پايين بر سر عراقي ها پايين مي آمد جلوه قشنگي به پا کرده بود .صداي نعره سربازان بعثي به گوش مي رسيد که خودشان را به پايين پرتگاه پرت کردند .بچه ها هر چه مهمات و نارنجک و آرپي جي بود روي سرشان ريختند .ديگر از سوي عراقي ها تيري به آن صورت شليک نمي شد .چند نفر از افراد ديگر گروه پايين رفتند و چند لحظه بعد در عين ناباوري سه نفر را در حالي که به اسارت گرفته بودند ، با لا مي آمدند وضعيت يکي شان وخيم بود .طوري که چند لحظه بعد هلاک شد .يکي ديگرشان پايش شکسته بود .مدام از طريق بي سيم صدايمان مي کردند ، اما به حاجي يادگار گفتم جواب شان را ندهد تا کار را يکسره کنيم .حاج محمد کرمي فرمانده لشکر ، کورش آسياباني فرمانده قرار گاه، محمد کرمي فرمانده قرار گاه و غلام ملاحي همگي منتظر تماس ما بودند .مدام حاج کرمي از پشت بي سيم داد مي زد که چي شده ؟شما کجا هستيد ؟آيا به مقصد رسيده ايد يا نه !؟اما اول جوابش را نداديم تا کار يکسره شد .حالا وقت بر قراري تماس بود . .به فرمانده لشکر و بقيه گفتيم که عمليات با موفقيت انجام گرفته و کادوي بچه هاي گروه ضربت هم در اولين فرصت ممکن تقديم شان مي شود .

 



آثاربه جامانده از شهيد
اينجانب کاظم فتحي زاده جانشين گردان مهندسي رزمي از تيپ يکم حضرت امير المومنين(ع) يکي از دوستان در حقيقت يکي از شاگردان شهيد عزيزرضا اسدي هستم که در طول مدتي که از حضور اين شهيد گران قدر از هر نظر ،اخلاقي ،علمي و...درس گرفته ام و تجارب تخصصي خود را مديون زحمات بي دريغ آن عزيز مي دانم . در حقيقت شهيد رضا اسدي متدين و آينده نگر بود .وقايع و مواردي را که الان ما با آنها گريبانگير هستيم او مدتها قبل به من گفته است .چه مسائل سياسي و چه مسائل اجتماعي و...از خصوصيات بارز ايشان پشت پا زدن به مال دنيا بود . مدام سر خدمت حضور داشت وخيلي کم از مرخصي استفاده مي کرد .به جرات مي توانم بگويم شايد کمتر کسي را سراغ دارم که مثل ايشان عاشقانه و دلباخته خدمتگذاري و دلسوز ي کند . او استاد سلاح بود و مربي مربيان .به هنگام عجز به او روي مي آوردم و او با خونسردي و با پوشش بر ضعف ما ،مشکلمان را مرتفع مي نمود .

در سال1361 يک پايش قطع شد اما هيچ خللي در ماموريت ايشان ايجاد نشد و عاشقانه تر و از جان گذشته تر سينه را سپر نمود و مدام در پاکسازي سخت ترين ميادين مين به سر مي برد و از اين عمل لذت مي برد . وجودش براي کارکنان آرم بخش خاطره ها بود و گفتارش مرحمي بر زخمها .
در سال 1369 در معيت عده اي از کارکنان ژاندارمري (بخشي از نيروي انتظامي فعلي)جهت پاکسازي جاده و مناطق به همراه استاد شهيد رضا اسدي به ماموريتي اعزام شديم. هنگام گذر از منطقه که قبلا جاده اش پاکسازي شده بود و بار ها از آن گذر کرده بوديم ، با انفجار يک مين باعث شهادت رضا اسدي و زخمي شدن پاها و دستهاي من شد .حادثه را نظاره مي کردم اما کم کم داشتم بي هوش مي شدم. همه نيروها به پشت افتاده بودند به جز رضا اسدي که به سينه روي زمين افتاده بود. بغض شديد ي گلويم را گرفت چشمانم پر اشک شد و خودم نيز افتادم تا اينکه متوجه شدم که در بيمارستان امام هستم و عده اي از اقوام به عيادتم آمده اند . سراغ رضا را گرفتم و متوجه شدم که شهيد شده است .
اينجانب کاظم فتحي زاده جمعي تيپ يکم امير المومنين (ع)با توجه به اينکه در تاريخ 5/8/ 1376 همراه برادران جهان درخشي – عباس سليماني – نصرت الله سليماني – رئوف ملکي به قصد کوهنوردي و سر زدن به اقوام که عشاير دامدار منطقه مي باشند رفته بوديم به محض رسيدن به منطقه و ديدن اقوام با ما اين مسئله را در ميان گذاشتند که تعداد چهار نفر افراد مشکوک در حوالي مرز مشاهده کرده اند. با توجه به بررسي که اينجانب انجام دادم محل مشاهده اوليه منافقين در مختصات ( 192 0 ن) صالح آباد- مهران مي باشد .در اين هنگام بنده به فکر اعمال زشت منافقين از جمله بمب گذاري ها در کشور عزيزمان ايران و کشتن مردم بي گناه و مظلوم و بمب گذاري حرم مطهر امام هشتم (ع)افتادم و احساس خطر بيشتري کردم. با دوستان به مشورت و تبادل نظر در رابطه با تعقيب و تجسس پرداختيم و به اين نتيجه رسيديم که آنان را تعقيب و بعد از حصول اطمينان از منافق بودن با آنان در گير شويم . از مختصات( 2 9 1 0 ن) صالح آباد- مهران آنان را مشاهده کرديم که تعداد 9 نفر بودند و حرکاتشان نشان از منافق بودن آنان داشت. آنان را زير نظر و کنترل داشتيم ومدتي آنان را تعقيب و بعد از حصول اطمينان از منافق بودن آنان را به دام انداختيم و از نشانه گيري هاي اوليه مااگر آنان کشته و مابقي هم زخمي شدند .
پايگاه منافقين و پايگاه عراق که در نزديکي محل بودند صحنه را مشاهده کرده و ما را زير آتش پر حجم تير بار و خمپاره قرار دادند و از سر نوشت مجروحين چيزي مشاهده نشد و ما با حرکات تاکتيکي بسيجي گونه از محل به عقب بر گشتيم.ضمنا در گيري فوق در تاريخ 6/ 8/ 76 بوده است.
اينجانب در تاريخ 15/9/1359 با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران داوطلبانه وارد جبهه نبرد حق عليه باطل شدم. اولين اعزام من به جبهه ميمک بود که بعد از چند ماهي وارد جنگهاي پارتيزاني شدم.کار هايي که کردم،نفوذ به جاده هاي مواصلاتي دشمن وضربه زدن به نيروهاي در خط دشمن و نفوذ در عقبه اين نيروها و وارد آوردن ضربان بر پيکر اين نيروي متجاوز بود .
اولين عمليات نا منظم بنده در آن وارد شدم در منطقه کاکان سخت بود .
ساعت حرکت ما 7 غروب بود .چون منطقه کوهستاني و صعب العبور بود، حدود ساعت 12 شب به پايگاه دشمن که هدف ما بود نزديک شديم. منطقه موانع زيادي داشت. آن را پشت سر گذاشتيم و دشمن را دور زديم. به طوري که وارد سنگر هاي استراحت آنان شديم .درگيري با کشتن دو نفر نگهبان مزدور بعثي آغاز شد در کوتاه مدت پايگاه مورد نظر به تصرف ما در آمد و تمام نيروهاي که در آن پايگاه حضور داشتند به هلاکت رسيدند .بعد از چند روز ما با چهار نفر از بسيجيان دلاور جهت بر هم زدن نيروهاي پشت خط بعثي ،جاده بين بدرکاني را سخت مين گذاري نموديم . در همان لحظه که ما مشغول مين گذاري بوديم يک دستگاه خود رو دشمن به طور نا گهاني رسيد .ما تازه دو تا مين ضد تانک با 6 محافظ کار گذاشته بوديم و وسائلي که همراه داشتيم در جاده متفرق بود که شروع به جمع آوري آنان کرده و از جاده دور شديم .ماشين دشمن با مين بر خورد کرد وتمام سر نشينان آن به هلاکت رسيدند. دشمن در آن منطقه سر در گم بود به طوري که سه نفر از نيرو ها ي آنان جلوي ماشين حرکت مي کردند و آن را راهنمايي مي کردند. کار ما شدت گرفت .در اطلاعات و شناسايي که به عمل آمد نتيجه گرفتيم از کجا شروع به تامين ماشين مي کردند .
اما ما در جايي که نقطه امن دشمن بود شروع به کار مي کرديم ولي دشمن باز در آنجا مين گذاري مي کرد. در منطقه اي که نزديک به خط آنان بود و دشمن آن را منطقه بي خطر مي دانست در يک مين گذاري شبانه يک دستگاه بلدوزر و يک کمر شکن را منهدم کرديم. در اين منطقه دشمن وحشت زده چند خط در جلوي ما ايجاد کرد به طوري که ما مجبور بوديم در يک منطقه ديگر شروع به کار کنيم .از وسط دو کمين نيرو هاي عراقي عبور کرديم و پس از مين گذاري يک دستگاه آيفاي آنان را توسط مين منهدم کرديم .در يکي از شناسايي ها در مناطق چنگوله تعدادي خود رو و نفرات دشمن در حال مين گذاري را مشاهده کرديم که با يک کمين حساب شده تمام خود رو هاي آنان منهدم و تعدادي از مزدوران بعثي را به هلاکت رسانديم .
در سال 1360 کار ما از شناسايي رزمي به شناسايي اطلاعاتي تغيير کرد .در اين مورد ما فقط بايد خط و پشت خط دشمن را کاملا شناسايي مي کرديم. راهکار هايي براي عمليات هم براي خط اول و هم براي عقبه دشمن مشخص مي کرديم .
در سال 1362 بود که چند يگان از نيرو هاي سپاه به منطقه مهران آمدند .آنان نيز شروع به کار کردند از ما نيز کمک مي گرفتند من به تيپ 21 امام رضا مامور شدم .زمينه براي عمليات آماده شد. شب 1/ 5/ 1362 گرداني که من کنار آنان بودم ماموريت در هم شکستن عقبه نيروهاي دشمن را داشت. عمليات نيمه شب در تمام منطقه عمومي مهران شروع شد. ما در حال عبور از خط دشمن بوديم به قصد اينکه خود را به عقبه آنان برسانيم .از جاده آسفالته عراق در حال عبور بوديم که نا گهان يک جيپ آنان مي خواست خود را به خط نيرو هايشان که در حال در گيري بودند برساند. اين خودرو توسط نيروهاي ماکه در جاده داشتند به سرعت خود را به محل توپخانه و مقرهاي زرهي دشمن مي رساندند منهدم شد و يک نفر شان به اسارت نيرو هاي ما در آمد .
اما هر طوري شده بود خودمان را به محل از پيش تعيين شده رسانديم . در حالي که توپخانه دشمن مرتب بر روي نيروهاي خودي اجراي آتش مي کردند، با آنان در گير شديم و در کوتاه مدتي محل مورد نظر به تصرف نيروهاي اسلام در آمد در اين نبرد تعداد زيادي توپ و تانک دشمن منهدم شد و تعداد زيادي از نيروهاي آنان به اسارت نيروهاي اسلام در آمدند .نزديکي هاي صبح بود که به ما دستور دادند برگرديم وبه نيروهايي که خط دشمن را گرفتند ملحق شويد .ما تعدادي شهيد و مجروح داشتيم . آنها راهمراه با نيروها به عقب مي آورديم .گرداني که در سمت چپ ما قرار بود عمل کند و ما بايد از آنجا عبور مي کرديم .در راه بازگشت به تعدادي از نيروهاي دشمن برخورديم. با آنان در گير شديم ودر مدتي کوتاه نيروهاي اسلام آنان را تارو مار کردند و خود را به محلي که نيروهاي اسلام از نيروهاي بعثي گرفته بودند، رسانديم .
سپيده دم صبح روز 9/5/1362 به ما خبر دادند که از طرف دراجي- نمکدان دشمن شروع به پاتک مي کند ماهم با چند نفر از بچه ها سوار بر تو يو تا شديم و خود را به آن محل رسانديم. نيروهاي بعثي با آتش شديد حمله را آغاز کردند .من و چند نفر از بچه ها سر شياري را که مي دانستيم خيلي حساس است انتخاب کرديم. در گيري شروع شد اول با آتش توپخانه و نيروي پياده ما هم شروع به مقاومت نموديم. تا جايي که در فاصله 60 متري با ما نزديک آنان ايستادند. تعداد زيادي از نيروها کشته شدند اما در گيري با شدت هر چه تمام تر ادامه داشت .
دشمن بعثي که در مقابل رزمندگان، زبون بود با کمک چند لشگر زرهي وارد عمل شد اما اين عزيزان عاشق شهادت با آر پي جي هايي که در دست داشتند شروع به شکار تانکهاي دشمن کردند .در گيري از صبح تا ساعت 5 بعد از ظهر ادامه داشت .تعداد زيادي از تانکها و نفر بر هاي آنان منهدم شد و تعدادي نيز به غنيمت در آمدند. در گيري در شياري که ما در آن نگهباني مي داديم ،به شدت ادامه داشت. دشمن نيروي زيادي را در آن قسمت وارد عمل کرده بود. من هم آر پي جي داشتم و هم کلاش. يکي از تانکهاي دشمن با سرعت به طرف ما آمد. يک موشک آرپي جي شليک کردم که به بر جک اصابت کرد اما گلوله کمانه کرد و به تانک نخورد. تانک تا حدود 100 متري ما آمده بود. يک آشيانه تانک آنجا بود رفت در داخل آن قرار گرفت .راننده تانک سرش را از تانک با لا آورد که بداند به کجا رسيده است من موشک دوم را شليک کردم موشک درست به همان جاي اوليه اصابت کرد و باز هم کمانه کرد. چون قسمت کمي از بر جک آن مشخص بود .راننده تانک با شليک موشک خودش را از تانک پرت کرد و به طرف چپ فرار کرد و با اسلحه کلاش شروع به تير اندازي به طرف او کردم مجبور شد خودش را به يک تير برق برساند. پاهايش مشخص بود. يک تير به پايش زدم و افتاد و تانک را سالم گذاشت اما نيروهاي پياده هنوز در فاصله 100متري با ما در نبرد بودند. ما از خاکريز به طرف آنان خيز بر داشتيم .با يک تکبير بلند در گيري تن به تن شروع شد. نيم ساعت نگذشت همه آنان با پشتيباني توپخانه و تانکهاو هلي کوپتر ها ،نتوانستند بيشتر مقاومت کنند. تعداد زيادي اسير شدند و تعداد زيادي نيز کشته و تعدادي هم مجروح به جاي گذاشتند .
اما خاطره جالبي که من در آن ساعت دارم اين است که که تعداد 10 نفر اسير داشتيم من آوردم ديدم يک درجه دار عراقي پشت خاکريز صدا زد دخيل يا خميني. من هم صدا زدم با دست به او اشاره کردم بيا نترس و من چون خسته بودم يادم رفت که بگويم اسلحه ات کو؟ او هم آمد به طرف من. حدود 10 يا 15 متر فاصله بود. من به اسيراني که همراه بودند نگاه کردم و گفتم از اين طرف حرکت کنيد. يک مرتبه اسيري که داشت مي آمد با اسلحه از 3يا 4 متري من را هدف قرار داد .اما از جايي که خواست خدا بود وقتي که او ماشه اسلحه را چکاند من سرم را بر گرداندم به طرف او و در همين موقع گلوله اي که مي خواست از ناحيه پشت سر من را هدف قرار دهد گلوله اش حدر رفت و تفنگش قفل کرد .من وقتي به طرف او بر گشتم ديدم با عجله گلنگدن تفنگ را مي کشيد. من با يک چرخش سريع آن را به رگبار بستم و آن را به جهنم واصل کردم . اسرايي را که همراه داشتم خيلي ترسيدند اما من به اشاره به آنها گفتم نترسيد ، کاري با شما ندارم. آنان را تحويل دادم و مجددا بر گشتم به يک خاکريز رسيدم که دو نفر از نيروهاي عراقي در آنجا بودند. همين که چشمشان به من افتاد دستهاي خود را روي سرشان گذاشتند و به طرف ما آمدند. من خيلي تشنه بودم .يک قمقمه آب بر داشتم براي موقع ضروري. خواستم بخورم، آن دونفر عراقي همين که چشمشان به آب افتاد دست را به طرف دهان بردند و گفتند: ماي ماي. من در حالي که خودم حلقم از تشنگي خشک شده بود آب را به يکي از آنان تعارف کردم آب را گرفت و به ديگري تعارف کرد آن دو نفر آب را تمام کردند .يکي از آنان که مجروح بود و قادربه حرکت نبود .خواستم او را بگذارم و بروم ديدم خيلي التماس مي کند. من يک مقدار فشار به آن آوردم که حرکت کند ديدم باز خواهش مي کند. من به اين نتيجه رسيدم که هر دو برادرند .آنان را به پشت جبهه انتقال داديم.روز بعد ما چون در واحد اطلاعات و عمليات بوديم براي شنا سايي دشمن جلو رفتيم .آنجا جنازهاي بعثي ها به حدي بود که در داخل شيارها بوي آنان اجازه نمي داد که ما به خوبي کار کنيم. ارتفاعات کله قندي در محاصره نيروهاي اسلام بود به طوري که دشمن با تمام توان مي خواست محاصره را بشکند و آنجا را از چنگ دلير مردان اسلام نجات دهد .فرمانده ما شهيد عباس امامي بود آمد ما را جمع کرد و به داخل شهر مهران برد. نزديک غروب بود. گفت :وسائلي که داريد آماده کنيد .يگان ما امشب تعويض مي شود. ما هم به مرخصي مي رويم . يگان جايگزين ساعت 12 شب آمدند. ما هم آنها را راهنمايي کرديم .نزديک اذان صبح بود. دشمن شروع کرد به آتش طوري که که در همان تاريکي بيش از پنج بار ما را بمباران کردند. ما چون تازه بر گشته بوديم داخل شهر مهران و قرار بر اين بود که به مرخصي برويم من وقتي ديدم اوضاع خيلي خراب است سوار تويو تا شدم و هر کدام آرپي جي و يک کلاش بر داشتيم و به طرف خط رفتيم. ديديم آتش به حدي است که حتي نمي شد جلوي خود را ببينيم. در بين راه يک گلوله تانک به بغل ما اصابت کرد. تمام شيشه هاي ماشين خورد شدند .به هر وسيله ممکن خود را به پشت خاکريز رسانديم و از ماشين پياده شديم. ديدم تعدادي از پيکر پاک شهدا در پشت خاک ريز است و تعدادي نيز مجروح . دشمن با توان بيش از حدي شروع به عمليات کرده بود و در حال پيشروي به سوي ظفرمندان اسلام بود .
با تانکهاي آنان در گير شديم. تعدادي از نيروهاي بسيجي تيپ 21 امام رضا(ع) به کمک ما آمدند اما تانکهاي دشمن به حدي بود که قابل شمارش نبود. با آنان در گير شديم در جناح راست ما يگاني از ارتش بود و در جناح چپ هم يک يگان ديگر از ارتش بود .به دليل قطع ارتباط وناهماهنگي پيش آمده اين يگانها عقب نشيني کرده بودند.
ازطرفي چون منطقه هموار و کفي بود براي مانور تانک هاي دشمن مناسب بود و دشمن در اين منطقه فشار زيادي جهت باز کردن خط در اين قسمت داشت. جنگ شديدي بين ما و دشمن در گرفت و تانکها شروع به پيشروي به سوي ما کردند .ما هم براي مقابله آماده شديم و شروع به هدف قرار دادن تانکهاي دشمن کرديم. در گيري تا فاصله 70 متري کشيده شد. حدود 15 تانک مورد اصابت نيروهاي اسلام قرار گرفت و منهدم شدند. نيروهاي عراقي مجبور شدند که مقداري عقب نشيني کنند و براي عملياتي شديدتر تجديد قوا کنند. حمله از سوي عراق مجددا آغاز شد و در گيري تاپشت خاکريزي که ما در آن قرار داشتيم کشيده شد. تا جايي که تانکها مي خواستند از خاکريز عبور کنند. 29 تانک عراقي منهدم گرديد و جنگ تن به تن شديدي در گرفت .يگانهايي که از برادران ارتشي در جناح راست و چپ ما بودند بدون اين که با ما هماهنگي کنند عقب نشيني کرده بودند. نيروهاي عراقي با استفاده از مناطقي که از ارتش تصرف کرده بودند ،ما را دور زدندو شروع به پياده کردن نيرو در جلو ي ما و پشت سر ما کردند. جنگ تن به تن هم در پشت سر و رو به رو شديد شد، به طوري که آنان در آن سوي خاکريز و مادر اين سوي خاکريز با نارنجک همديگر را هدف قرار مي داديم .دشمن ما را دريک حلقه 360 درجه محاصره کرد در جاهايي تا 10 کيلومتري عقبه هاي ما را گرفتند. ديگر هيچگونه آب يا غذا و مهمات به ما نمي رسيد و فصل گرما بود. تانکرهاي ما همه با گلوله دشمن سوراخ شدند .تشنگي گرماي تابستان خيلي ما را اذيت مي کرد اما يک لحظه سستي به ما راه نمي داد .تعداد کثيري شهيد و مجروح داشتيم که در همان جا مانده بودند .چون راهي به عقب نداشتيم .دشمن مرتب ما را به تسليم شدن دعوت مي کرد. مي گفت: يا تسليم شويد يا همه شما کشته خواهيد شد اما ما با خداي خود عهد بستيم که تا آخرين مرز شهادت که هدف رزمندگان اسلام بود بجنگيم و نگذاريم دشمن در اين قسمت که کليد منطقه عمليات والفجر 3 بود عبور کند مگر از روي جنازه ما رد شوند. تعداد زيادي از نيروهاي بعثي کشته شدند و تعداد زيادي تانک با آتش رزمندگان به آتش کشيده شد .


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان ایلام ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 131
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
جاسم امامي

 

شهيد جاسم امامي در بهار 1342 ه ش در روستاي هلشي سفلي در استان ايلام ودر خانواده اي مستضعف و متدين چشم به جهان گشود .
تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در زادگاهش به پايان رسانيد و براي تکميل آن به بخش ايوان غرب رهسپار گرديد و در خرداد سال 1359 موفق به اخذ مدرک ديپلم شد .شهيد امامي چند سال از عمر خويش را به عنوان آموزگار ،صرف خدمت به مردم محروم منطقه نمود اما اين کار اشتهاي سيري نا پذير او را در خدمت به اسلام و مردم مستضعف فرو نمي نشاند ،لذا لباس مقدس پاسداري را بر تن کرد و به جبهه هاي نور شتافت .
وي در عمليات مختلفي از جمله ،والفجر 3 ،والفجر 5 و کربلاي 4 شرکت فعال داشت .اين شهيد دوره فرماندهي عالي را در دانشگاه امام حسين (ع)تهران به پايان رسانيد و سر انجام ،صبح روز 11/11/1365 در غرب کانال ماهي مورد اصابت تر کش خمپاره دشمن قرار گرفت و تا خدا پر کشيد وجسدش نيز مفقود ماند .
سردار رشيد اسلا م امامي قبل از اينکه به سپاه به پيوندد در شغل معلمي خدمت مي کرد و حضور در جبهه دفاع از کيان اسلامي را برماندن تر جيح مي داد.
سر انجام سردار سر افراز سپاه توحيد بعد از سالها دفاع از انقلاب و اسلام و شرکت در عمليات مختلف در تاريخ 11/11/1365 در عمليات بزرگ کربلاي 5 جهت جمع آوري اطلاعات و ارز يابي نيروها و اهداف دشمن در غرب کانال ماهي به عمق نيروهاي دشمن نفوذ کرد اما در زير باران خمپاره و توپ دشمن قرار گرفت و همچون فرمانده خود حضرت ابوالفضل عباس (ع)در معرکه نبرد به جا مانده و جسد مطهرش 11 سال غريبانه ماند و سر انجام در تاريخ 13/7/ 76 13به خاک پاک کشور اسلامي بر گشت داده شد و به وصيت خود در جوارهمرزمان شهيدش آرميد .
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران ايلام ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيدذ



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم

ان الله اشتري من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في في سبيل الله فيقلون قبلون وعدا عليهم حقا في التوراته الانجيل و القران من اولي بعهده من الله فاسبقو يعلم الذي مالعتم به و ذلك هو الفوز العظيم .
بنام خداوند بخشنده مهربان.
خداجان و مال اهل ايمان رابه بهشت خريداري كرده. آنها در راه خداجهاد مي كنند كه دشمنان دين را بكشند و يا خود كشته شوند. و اين وعده اي است بر خدا و عهدي است كه در تورات و انجيل و قرآن بيان شده است و كسي كه به عهد و ميثاق با خدا وفا كند او را جز رستگاران قرار داده و فوزي عظيم نصيبش مي نمايد.
درود و سلام به پيشگاه امام زمان منجي عالم بشريت روحي فداو فدا القدم وبا درود و سلام بي نهايت بر امام امت نائب امام زمان و پرچمدار و علمدار راه انبياء و اولياء-محبوبترين و كاملترين عارف و مجاهد في سبيل الله و فقيه زمان و كوبنده ظلمگران و ستمگران، و با سلام بر علما و فقها و خدمتگزاران و مسئولين نظام جمهوري اسلامي و با سلام و درود بر خانواده هاي شهدا مجروحين و مفقودين و جانبازان انقلاب و جنگ تحميلي . درود بر رزمندگان قهرمان صحنه هاي حق عليه باطل و نورعليه ظلمت. ننگ و نفرين دائم بر اباسفيان و يزيد و معاويه و بني اميه و عمر[ابن سعد] . لعنت مردم بر يزيديان زمان و حكام نظام ظلم يعني ريگان، گورباچف،شاه ها... و كليه دلالان و خودفروختگان وابسته به غرب .
مردم مسلمان و آگاه ايران اسلامي هميشه و از ابتدا خلقت دو مكتب در ستيز و جدال بوده اند يكي طرفدار حق و حقيقيت و شرافت و آزادگي و ديگري حامي باطل، طالوت و جالوت ،هابيل و قابيل، موسي و فرعون حسين و يزيد در مقابل هم قرار گرفته اند.انقلاب اسلامي ما به رهبري قائد عظيم الشان تداوم بخش و ادامه دهنده راه ابا عبدالله و نهضت عاشوراي حسيني مي باشد . امروز نداي هل من ناصر ينصرني سالار شهيدان در تمامي جبهه ها چه درايران و چه در كشورهاي مسلمان ديگر است.از آنجائيكه امام عزيز مي فرمايد از تبليغات نترسيد در مقابل ابرقدرتها مستقيم بايستيد و همه تبليغات بر ضد ماست و اين براي آن است كه قضيه، قضيه اسلام و كفر است نه ايران و عراق...امروز همه ما رسالتي بزرگ براي دفاع از اسلام كه حاصل خون هزاران شهيد و مجروح است ،بر دوش داريم.بياييم از قيد وابستگي به دنيا خود را نجات دهيم كه امام صادق مي فرمايند: دوستي دنيا ريشه و سرمنشاء خطاي ماست و مگر اين نيست كه قرآن در سوره مومن مي فرمايد: ... آنچه در سينه هاست خدا مي داند و مگر حضرت علي نمي فرمايد ياد آخرت باشيد...
امت قهرمان و مسلمان نماز جمعه و اجتماعات مذهبي را فراموش ننمايند ودر صحنه هاي مقدس انقلابي به رهبري پيامبر گونه امام امت حاضر باشيد و در زندگيتان به دلاوران صحنه هاي شرف و غيرت را با حضور خود و كمك هاي مالي پشتيباني نمائيد و خانواده هاي شهدا را دلگرم نمائيد . پشتيبان ولايت فقيه باشيد و همانطوريكه حضرت علي فرموده اند: پيش از آنكه امام به نماز جمعه حاضر شود درصفوف نماز شرکت کنيد وبا سكوت مانند يك دانش آموز به سخنان امام گوش فرا دهيد. اين گونه شركت در نمازجمعه جبران گناه عمل از جمعه تا جمعه است به اضافه سه روز ديگر.زيرا خداوند فرموده اگر عمل روز جمعه به درستي انجام شود ثواب ده روز را دارد . پيام دلنواز و روحبخش امام امت است كه نمازهاي جمعه را هر چه باشكوهتر به جاي آوريد را تبلور و سرمنشاء كارهاي خود قرار داده دست و ستون فقرات ابرقدرتها و منافقين و جناحهاي مخالف را بشكنيد . ندا و رسالت اسلام و محرومين را به گوش جهانيان برسانيد چون امروز روزي است كه همه بايد قيام كنند و وقتي كه دنيا در معرض خطر قرار گرفت هر كس در هر لباسي وظيفه اي دارد و اين وظيفه همگاني و عمومي است كه بايد قيام كرد، چون قيام و انقلاب و پاسداري از جبهه ها عشق به حسين(ع) و لبيك به نداي او مي باشد.
خانواده عزيزم، صابر باشيد و چون كوه در مقابل سختي ها و رنج ها مقاومت كرده و افتخار نمائيد كه از مكتب محمدي دفاع كرده و فرزندي تربيت شده را فداي اسلام نموده ايد.آفرين بر شما و درود خدا بر شما باد. از پدر و مادرم كه سالهاي سال پاي اين حقير سراپا تقصير زحمت كشيده ، نهايت تقدير و تشكر را دارم و از اينكه نتوانسته ام زحمات شما را جبران كنم سخت شرمنده ام . اما برادرانم شمانياز به راهنمايي و نصايح نداريد انشاءالله در كارتان موفق باشيدو تا آنجائيكه مي توانيد پاسدار خون شهدا باشيد.چهار سال روزه قضا دارم در صورت امكان اعاده نمائيد.همسرم شما هم مثل حضرت زينب عمل كن و حافظ اسلام باش و داعيه اسلام رابه جامعه بشناسان و از تمامي برادراني كه با آنها سر و كار داشته ام چه در جبهه و پشت جبهه از همه حلاليت مي طلبم.چون سخت محتاج گذشت و مغفرت شما مي باشم.خداوند تبارك و تعالي اسلام را پيروز نما و ريشه كفر و نفاق را در جامعه بخشكان.
پروردگارا ،ايزدا ، اي ايوب محبان و اي معشوق عاشقان و اي پناه بي پناهان و اي درمان دردمندان و اي سرمايه و غناي مستمندان و اي روشني دل عارفان، امام امت و امت اسلام را از گزند روزگار و توطئه هاي ناحق دشمنان محافظت فرما و حربه و توطئه ي توطئه گران را خنثي و خيانتكاران و توطئه گران را نابود گردان . به مسئولين و خدمتگزاران اسلام استقامت و اجر اخروي عنايت فرما.
به اميد شكست آمريكا جنايتكار.
برقرار باد پرچم لا اله الا الله محمد رسول الله(ص)
نابود باد ابرقدرتها و وابستگان به آنان و پيروز باد لشگريان اسلام و آزاد باد كربلاي حسيني و نجف و قدس شريف.



وصيت نامه اي ديگر
بسم الرحمن الرحيم
بنام الله معشوق عاشقان و معبود عالم
وصيت نامه ام را آغاز مي کنم
خدا يا به تو تسليم شدم و به تو ايمان آورده ام و بر تو توکل نموده ام و به وسيله کمک تو با خصم رو به رو شدم و به سوي محاکمه آمدم . اي پروردگارم ،اي پروردگارم ، بيامزر آنچه پيش و پس کردم. پنهان کردم و آشکار کردم .تويي معبود من. نيست معبودي جز تو. درود فرست بر محمد و خاندان محمد و بيامرز ما را و به من رحم کن و نظري بر من نما زيرا تو يي که بسيار توبه پذير وبخشنده اي.
درود بر اولياء وا مامان معصوم عليهم السلام و درود بر منجي عالم بشريت مهدي موعودو نايب بر حقش امام امت، بت شکن تاريخ و کوبنده ظالمان و نجات دهنده مظلومان و درود بر همه شهدا ازصدر اسلام تا شهداي جنگ تحميلي و بر همه جانبازان معلولين و مجروحين و خانواده شهدا و کليه خدمتگذاران و ايثار گران جمهوري اسلامي ايران .
اسلام هميشه و در طول تاريخ بشري با جنايت کاران و ستمگران در ستيز بوده است . امروز امام امت اين قلب تپنده ي مسلمين جهان ،اسلام اصيل را بر جامعه حاکم نموده .انقلاب آزمايشي بود از طرف خدا براي بندگان و کساني که در مقابل اجانب مقاومت مي کنند . جامعه اسلامي ما و امت شهيد پرور ايران شهداي بي شماري را در اين راه تقديم نموده است .
بارالها ،چگونه مي توان اين همه ايثار گري و گذشت و فداکاري مخلصانه در راه تو را توصيف نمود و چگونه مي توان با اين زبان هاي الکن و قلم هاي ناقص آن همه شور و اشتياق را وصف نمود .
راستي چه خوب هدايت يافتند و چه زيبا معناي هستي و شهادت را در يافتند .در يافتند که بايد مسئول بود .و زيبا ترين ،کوتاه ترين ،حکيمانه ترين و ايثار گرانه ترين راه شهادت را يافتند .شهيدان چه زيبا در سلک سالکان راه حق ره معشوق را در نورديدند .
آري آنان از هر گونه وابستگي دنيايي و هر آنچه که آنان را ازخدا دور مي سازد بريدند .
چند خط شعر ساده در رابطه با مناجات با خدا بر قلم ناقصم مي آورم :
به نامت اي اميد نا اميدان
شفاي درد جمله دردمندان
به نامت اي غناي هر فقيري
نجات هر فقيرو هر اسيري
الهي تو ماوا و پناه بي کساني
تو يار و ياور مستضعفاني
اگر يارب مرا از دربراني
شود تاريک بر من زندگاني
به هر شکلي مرا کردي حمايت
نگاهت بود بر من از عنايت
ما خسته دل و گناه کاريم
اميد به غير از تو نداريم
الهي زباطل پاک گردان اين درون را
يکي گردان درون را و برون را
الهي تو معشوق تمام عاشقاني
تو يارو تکيه گاه صادقاني
الهي به طاعت بهترين فرمان برم کن
لباس عفو و بخشش در برم کن
اکنون در لحظات آخر چند جمله به برادران سپاه و خانواده ام و همچنين با برادران و کساني که با آنها سر و کار داشته ام .برادران سپاهي به قول امام کاري نکنيد که مقام پاسداري لکه دار شود. اگر سپاه بازوي راست انقلاب و امام امت است تقوا و ايمان است که ما را به را ه مي آورد و اين را هميشه به ياد داشته باشيد که از نفس هايتان حساب بکشيد قبل از آنکه حساب کشيده شود . از تمامي برادراني که با آنها در سپاه و جبهه سر و کار داشته ام اميدوارم که مرا ببخشند و حلال کنند . از کليه برادران و نهادهاي انقلابي که در امر جبهه همياري نموده اند تشکر مي کنم و اميد وارم به بزرگيشان اين بنده حقير را ببخشيد . پدر و مادر و برادرانم من خودم با اختيار و اراده اين راه را بر گزيده ام و افتخار مي کنم که پاسدار اسلام باشم .از شما مي خواهم که صبر و استقامت را پيشه کنيد مخصوصا شما مادرم مرا ببخشيد که اسلام امروز به من نياز دارد . گاهي اوقات در رفتن به جبهه با شما تندي کردم اميد وارم که مثل حضرت فاطمه(س) و حضرت زينب(س) مقاوم باشيد و در شهادتم هراسي به خود راه ندهيد ،مقداري نماز و روزه قضا دارم اگر توانستيد به جا آوريد .
خداوند به اسلام پيروزي نصرت عطابفرمايد و خداوند تبارک وتعالي صدام که عامل همه آدمکشي هاست را به همراه اربا بانش نابود بگرداند وطول عمر به امام و کليه خدمتگذاران اسلام عنايت بفرمايد و توفيق شهادت را نصيب بنده حقير بنمايد .
والسلام جاسم امامي تاريخ 23/12/1363



خاطرات
در مرحله ي اول عمليات کربلاي 5 از ناحيه پهلو و پيشاني زخمي شده بود ،به او استراحت پزشکي داده بودند که شهيد جاسم اين موضوع را از خانواده مخفي کرده بودند.بعد از شهادت ايشان ما از اين موضوع مطلع شديم .دوستانش اين گونه نقل کرده اند که در مر حله اول عمليات کربلاي 5 يک روز که از خط مقدم به قرار گاه بر مي گشتند وسيله نقليه آنها که يک خودرو تويوتا بوده مورد هدف قرارمي گيرد و کاملا متلاشي مي شود و سر نشينان آن شهيد و يا به شدت زخمي مي شوند و شهيد امامي هم از ماشين به بيرون پرت شده و به صورت سطحي مجروح مي شود .

حدود ده روز به ايشان استراحت پزشکي داده بودند اما هنوز استراحت پزشکي تمام نشده بود که به منطقه عملياتي کربلاي 5 بر گشت تا اينکه در تاريخ 11/11/1365 در غرب کانال ماهي در شرق بصره به درجه رفيع شهادت نائل شد .
عباسي همرزم شهيد

من سر باز بودم و محل خدمتم سپاه ناحيه ايلام بود يک روز قبل از شهادت شهيد جاسم به منظور ديدار با دوستانش به سپاه ايلام آمد من هم او را ملاقات کردم ،حال و هواي ديگري داشت ،آثار شهادت به وضوح در چهره اش آشکار بود ،با هم احوال پرسي کرديم از او ضاع منطقه عملياتي کربلاي 5 صحبت کرد ديم ،ايشان مي گفت: او ضاع منطقه خوب است و رزمند گان به پيشروي خود ادامه مي دهند به ايوان هم سر زده ام خانواده هم خوب بودند .موقع رفتن و خدا حافظي نگاههايمان معني و مفهوم ديگري داشت ،معني نگاه او به من اين بود که اين آخرين ديدار ما خواهد بود و نگاه من به شهيد جاسم اين بود که تو ديگر بر نمي گردي . به من گفت: جواد به پدر و مادر سر کشي کن ،دو قطعه عکس در خانه دارم اگر توانستي بزرگ کن .تا در ورودي سپاه او را بدرقه کردم. سوار بر وانت تويو تا ي لند کروز شد و جاده مهران را به قصد منطقه عملياتي کربلاي 5 در پيش گرفت ،من همچنان او را نگاه مي کردم تا اينکه از ديد من غروب کرد و ديگر بر نگشت.

شهيد جاسم امامي با علم و آگاهي راه شهادت را انتخاب کرد اين موضوع را مکرر در وصيت نامه اش عنوان کرده است براي تحقق اين امر خود را از قيد و بند دنيا رهاند و براي تز کيه نفس و رسيدن به قرب خدا تلاش مي کرد .
براي شرکت در آزمون ورودي دوره عالي عمليات، مطالعه زيادي کرد و نهايتا با وجود سختي آزمون و گزينش مشکل آن ،قبول شد ،از قبولي در آزمون و پذيرفته شدن توسط دانشگاه امام حسين (ع)در تهران بسيار خوشحال بود .وقتي خبر قبولي را به ما داد ،به او گفتم: با اين قبولي حتما شهيد مي شوي !!،ايشان گفتند: چطور ؟من گفتم: در عمليات معمولا اين فرماندهان هستند که براي شکست دشمن جلو تر از نيروهاي عمل کننده هستند و اين موضوع را من از طريق روز نامه ها متوجه شدم که بعد از هر عمليات از فرماندهان شهيد از روز نامه ها ياد مي شد .او در جواب من گفت براي دفاع از دين اسلام ما بايد شهيد شويم ،اين حکايت از درايت و عاقبت انديشي به موضوع شهادت دارد .

بعد از عمليات والفجر 5 در سال 1362 بنا بود عمليات ديگري در محور چنگوله انجام گيرد .براي کسب آخرين اطلاعات از وضعيت دشمن ،من به اتفاق 15 نفر از برادران رزمنده به عمق مواضع دشمن نفوذ کرديم. رزمندگان شرکت کننده در اين ماموريت غالبا از فرماندهان ،معاونين و بسيجان شجاع تيپ 114 حضرت امير المومنين (ع)انتخاب شده بودند .مدت 48 ساعت در عمق خاک عراق حضور داشتيم ،در آنجا عشاير عراقي به صورت واضح قابل مشاهده بودند ،روزها خودمان را در نقاط کور و داخل شيارها استتار
مي کرديم و شبانه به جمع آوري اطلاعات از دشمن مشغول مي شديم .يک روز هنگام غروب آفتاب براي کسب اطلاعات از دشمن خودمان را به مواضع آنها نزديک کرديم. در يک لحظه فکر کرديم که آنها ما را ديده اند ،خودمان را براي مقابله با سر بازان عراقي آماده کرديم ,حتي دو نفر شتر که در آن نزديکي ها در حال چريدن بودند متوجه ما شدند و گوشهايشان را به طرف ما تيز کردند. اما سر بازان عراقي متوجه ما نشدند و مسير خط تلفن را گرفتند و از آنجا دور شدند. بعد از آن دوستان گفتند :حواس شتر ها از عراقي ها بهتر است .زيرا شتر ها متوجه حضور ما در آن منطقه شدند اما عراقي ها متوجه نشدند .
در پايان ماموريت اطلاعات بسيار ارزشمند ي از دشمن در زمينه هاي تعداد نيروهاي عراقي ،استحکامات ،راههاي تدارکاتي و...بدست آورديم .تصميم به باز گشت گرفتيم ،به دور از ديد عراقي ها از داخل شيارها به طرف مواضع خودي به راه افتاديم .در بين راه حد فاصله مواضع نيروهاي خودي و نيروهاي دشمن ،يکي از برادران رزمنده که مسئوليت حفاظت ما را بر عهده داشت اطلاع دادند که در شيار همجوار يک گروه از نيروهاي مزدور به منظور ضربه زدن به نيروهاي خودي به طرف خاک ايران در حرکتند. تعداد آنها بين 20 تا 23 نفر تخمين داده شد .در اين موقع ما توقف کرديم و با ديگر برادران رزمنده به مشورت پرداختيم. عده اي مخالف درگيري با نيروهاي مذکور بودندو آن را خستگي زياد ،کمبود غذا و مهمات عنوان مي کردند. اما عده اي ديگرموافق مقابله با آنها بودند و اين موقعيت را فرصت خوبي براي ضربه زدن به آنها و غافلگيري مي دانستند،لذا همگي با درگيري با مزدوران موافقت کردند . درگيري آغاز شد و از پشت سر و از طرفين با آر پي جي و ساير سلاح هاي موجود به طرف آنها حمله کرديم .تعداد زيادي از آنها را به هلاکت رسانديم ، چند نفر از آنها موفق به فرار شدند ، چند نفرديگراز آنها به محاصره افتادند . از نيرو هاي محاصره شده فقط دو نفر باقي مانده بودند که ما فقط متوجه يکي از آنها شده بوديم. وقتي که حلقه محاصره تنگ تر شد يکي از مزدوران به نشانه تسليم دستهايش را با لا گرفت ،يکي از برادران رزمنده به طرف او رفت که توسط يکي دگير از مزدوران که خود را مخفي کرده بود مورد هدف قرار گرفت و به شهادت رسيد .چاره اي نبود ،هر دو را به هلاکت رسانديم ،در ماموريت هر چند که ما تعدادي از برادران رزمنده شهيد يا زخمي شدند اما اطلاعات بسيار مفيدي از دشمن کسب کرديم و تلفات سنگيني به دشمن وارد کرديم .

امامي ،فرماندهي پشتيباني تيپ 114 حضرت امير (ع) بود عليرغم اين که در منطقه ي عملياتي مشغول خدمت و پاسداري بود روز هاي جمعه ي هر هفته اکثر نيرو ها را جمع مي کرد و به يکي از شهرستانهاي تابعه ي استان جهت اقامه نماز پر فيض جمعه مي برد .خود پرچمدار مي شد و جلو تر از همه در پيشاپيش ستون ها حرکت مي کرد .مي گفت :ما همه به خاطر نماز مي جنگيم ،اصلا هدف ما نماز است .
محمدي همرزم شهيد

تمام ساعات و روزهايي که با شهيد امامي بودم همه اش خاطره مي باشد .اما اين خاطره مربوط مي شود به سال 1364 شهر ايوان توسط هواپيماهاي عراقي بمباران شد .مردم به روستا و جاهاي امن پناه برده بودند. خانواده ما و همچنين 12 خانواده ديگر از اقوام نزديک در روستاي هلشي بوديم و در زير چادر زندگي مي کرديم.يک موتور بر ق داشتيم که شب ها براي روشنايي استفاده مي کرديم .چند روزي در شهر بنزين قطع شد و در هيچ جاي ايوان و نزديکي ها بنزين نبود .
شهيد امامي يک ماشين سپاه در اختيار داشت که آن ماشين بنزين داشت .خلاصه هر چه آن روز از شهيد خواهش کرديم که از بنزين ماشين سپاه استفاده کنيم تا اين موتور برق قابل استفاده باشد ايشان قبول نکردند و عرض کردند که اين مال بيت المال است و به هيچ وجه از آن استفاده شخصي نمي شود .

در زمان عمليات کربلاي 1 و آزاد سازي شهر مهران حدود دو هفته اي از شهيد خبري نبود نه تلفن نه پيغام نه خبري ،از اواطلاعي نداشتيم .همه افراد خانواده ناراحت بوديم و اضطراب تمام وجودمان را گرفته بود .يادم هست که يک روز که عازم کرمانشاه بودند براي چند لحظه اي درمنزل توقف کردند که هم خانواده را ببينند و هم ديداري تازه کنند .از ايشان پرسيدم: جاسم کجا بودي چرا خبري از خودت ندادي ؟شهيد امامي در حالي که لبخند بر لب داشت گفت: چيزي شنيدي؟ گفتم |:نه آخه در جبهه و تيپ حضرت امير (ع) شايع شده که من اسير شده ام من هم به ايشان گفتم اشکال دارد .در مواردي که انسان جانش در خطر است خوب اسارت بهتر از مردن است .اما شهيد پاسخ دادند به خدا قسم تا زماني که زره اي توان داشته باشم خودم را اسير دشمن نمي کنم .
بعدا مشخص شد که همراه بچه هاي اطلاعات عمليات مدتي در محا صره عراقي ها بودند و خود را نجات دادند .
خواهر شهيد



آثارباقي مانده از شهيد
توصيه شهيد امامي به مردم حزب الله در مورد نماز جمعه و جماعت:

امت قهرمان و مسلمان نماز جمعه و اجتماعات مذهبي را فراموش ننماييد و در صحنه هاي پرشکوه و مقدس انقلاب به رهبري هاي پيامبر گونه امام امت باشيد و رزمندگان و دلاوران صحنه هاي شرف و حريت را با حضور خود و کمک هاي مالي پشتيباني نماييد و پشتيبان ولايت فقيه باشيد و همانطوري که حضرت علي (ع) فرموده اند پيش از آنکه امام در نماز جمعه حاضر شود . با سکوت و آرامش درنماز حاضر شويد وبه خطبه هاي نماز گوش فرا دهيد. اين گونه شرکت در نماز جمعه کفاره عمل از جمعه تا جمعه به اضافه سه روز ديگراست. زيرا خداوند فرموده عمل روز جمعه اگر به درستي انجام شود ثواب 10 روز دارد و پيام دلنواز و روحبخش امام امت است که نماز هاي جمعه را هر چه با شکوه تر به جاي آوريد .
سردار رشيد اسلام شهيد امامي قبل از اينکه به سپاه به پيوندد در شغل معلمي خدمت مي نمود و حضور در جبهه و دفاع از کيان اسلامي را بر ماندن ترجيح مي داد. وي در يکي از وصيت نامه هايش خطاب به برادرانش مي گويد اي برادرانم من با عقل و فکر خودم اين شهادت را انتخاب کرده ام و آنرا با لاترين راه تکامل و حد نهايي تکامل مي دانم – غرض از رفتن من به سپاه نه به خاطر مقام بوده نه به خاطر پول بوده. فقط و فقط براي رضاي خدا بوده .
پيام شهيد به مادرش :
اي مادر مثل فاطمه و زينب (س) مقاوم باشيد و در شهادتم هراسي به خود راه ندهيد .خداوندا توفيق شهادت در راه خودت به من عنايت فرما .
خانواده عزيزم .صابر باشيد و چون کوه در مقابل سختي هاو رنجهامقاومت کرده و افتخار نماييد که از اسلام و مکتب محمدي دفاع کرده و فرزندي تربيت شده را فداي اسلام نموده ايد .


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان ایلام ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 157
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
عجم ملکي

 

 سا ل 1340 ه ش درمنطقه عشايرنشين سر تنگ زعفراني (چم لوان )دراطراف شهرستان مهران متولد شد. تحصيلات ابتدايي را در همان محل به پايان رساند و بعد براي ادامه تحصيل مجبور شد به مهران برود .پس از حمله بعثيان عراق به مهران وي همراه خانواده به ايلام مهاجرت نمودند و در تابستان سا ل 1359 به عضويت سپاه در آمد. در ايلام ايشان به تحصيل خود ادامه دادند و يکي از اعضاي فعال انجمن اسلامي دبيرستان شريعتي ايلام به شمار مي رفتنند تا اينکه در سا ل 1362 به عضويت رسمي سپاه در آمد و بعد از گذراندن دوره آموزش به تيپ امير المومنين (ع) اعزام شد .به علت شايستگي به عنوان فرمانده گروهان معرفي گرديد و بعد از مدتي به عنوان معاون فرمانده گردان 501 مقداد منصوب شد .پاسداري از اسلام را وظيفه خود مي دانست و براي اين وظيفه از هيچ چيز خود حتي از جان خود دريغ نکرد .او به راستي عاشق امام زمان(عج) و فرزند راستينش خميني کبير (ره) بود در عمليات والفجر 5 به همراه ساير دوستان که جهت جايگزين کردن نيروها به منطقه اعزام شده بودند .پس از درگيري و تصرف ارتفاعات مهم و استراتژيک بر اثر اصابت تير مستقيم به ناحيه سرش روح پر فتوحش بر بال ملائک قرار گرفت و به ملکوت اعلا پيوست.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگرن ايلام،مصاحبه با خانواده شهيد ودوستان

 

وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
آنکس که مرا طلب کند مرا يابد ،آنکس که مرا يافت مي شناسد ،آنکس مرا شناخت دوستم مي دارد ،آنکس که دوستم داشت به من عشق مي ورزد ،آنکس که به من عشق ورزيد ،من نيز به او عشق مي ورزم و مي کشم ، آنکس را که من بکشم خوبيهايش بر من واجب است و آنکس که خوبيهايش بر من واجب است پس من خودم خوبيهايش هستم .

خداوند متعال
ما با خداي خود عهد بسته ايم که دنبال رو قيام خونين امام حسين باشيم .
امام خميني
به نام خدا و با سلام و درود به رهبر کبير انقلاب و همه شهداي انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي .
قسم به خون شهدا ي اين سرزمين ،چيزي که ما را به اين سرزمين مي آورد مسئوليت و تعهد است چون در مقابل خون پاک شهدا بايد جواب گو باشيم و جز براي رضاي خدا و جهاد در راه او هدفي نداريم .
برادران و خواهران مي دانيد که شهادت در راه خدا آنقدر شيرين است که مانند گل رز خوشبو . در اين سرزمين احساس مي کنم که در کنار پيامبر اکرم (ص)مي جنگم و هر لحظه امام زمان را مي بينم و چشمم به جمالش روشن مي شود . اما خواهران و برادران بدانيد که ما به خاطر انتقام گيري و کشور گشايي جنگ نمي کنيم و ما فقط براي رضاي خدا به جبهه رفتيم و من هر قدمي که بر مي دارم و هر گلوله اي که شليک مي کنم و قلب دشمن را هدف قرار مي دهم به ياري خدا مي باشد . براي هر گلوله اي که به بدنم
مي خورد به ياري خدا تحمل مي کنم درد و زجرش را که شيرين تر از عسل مي باشد .
بار خدايا الان که دارم اين وصيت نامه را مي نويسم چندمين وصيت نامه است ،خدايا مگر دوست نداري که من به فيض اين سعادت عظيم برسم . خدايا از تو مي خواهم که تو فيق شهادت را نصيبم کني ،مرگ پر افتخاري که بارها به آن نزديک شده ام ولي نصيبم نشده است .شايد لايق شهيد شدن نباشم زيرا شهيد مقامي وا لا دارد و من فردي گناه کار و خارم .از پدر و مادرم مي خواهم مرا حلال کنند و از همه مي خواهم در تشيع جنازه ام فقط ذکر خدا بگويند و الله اکبر را تکرار کنند . از خانواده ام مي خواهم اگر جنازه ام به دستشان نرسيد نا راحت نباشيد و آن زماني را بياد بياوريد که علي اکبر وارد ميدان شد و با زبان تشنه به شهادت رسيد و امام حسين (ع)با لاي سرش قرار گرفت . در اينجا يک مثال براي شما مي زنم و آن اين است که شما وقتي به مريضي مبتلا مي شويد به دکتر مراجعه مي کنيد و دکتر به شما دارو مي دهد و تلخ و نا گوار است. وقتي که آنها را مي خوريد پس از مدتي به شما بهبودي مي بخشد و آن صورت رنجيده را شاداب مي کند . شهادت فرزند براي پدر و مادر همانند آن دارو است که آنها را نزد رسول الله (ص)و فرزندان آن بزرگوار رو سفيد مي کند . بدانيد که از خون جوانان است که اسلام رشد مي کند و درخت آن به ثمر مي رسد .
سخني چند با برادرم شيرزاد عزيزم: مي دانم که بدنم پس از شهادت به دست تو نقل و انتقال مي يابد ،ابتدا پدر و مادرم را کنار جسدم مي آوري و بدنم را به آنها نشان مي دهي . بگو امانتي که در دست شما بوده به صاحب اصلي اش برگردانده ايد .ناراحت نباشيد و روي قبر من ننويسيد جوان نا کام .چون من به کام خود رسيده ام .از عمه و عمو هايم مي خواهم اگر براي من ناراحت شديد آن زمان را به ياد بياوريد که در صحراي کربلا امام حسين (ع)بر بالاي سر قاسم (ع)قرار گرفت .پس براي امام حسين و فرزندانش گريه کنيد .از همه شما مي خواهم که هيچ وقت امام را تنها نگذاريد و براي سلامتي ايشان دعا کنيد .به اميد پيروزي اسلام بر کفر جهاني من الله التوفيق عجم ملکي

 

 

خاطرات
محمد پور تيموري همرزم شهيد:
شهيد عجم ملکي قائم مقامي گردان 501 مقداد را بر عهده داشت و اين گردان به کمک گردان 504 ابوذر آمده بود .ما با هم آمده بوديم تا پايگاهي را که رو به روي تپه 230 بود و دست نيروهاي عراقي بود تصرف کنيم. شهيد عجم ملکي هم با ما بودند. ايشان گفتند :بچه ها مواظب باشيد که تک تير انداز ها به پيشاني شما نزنند .سپس شروع به پر کردن خشاب تفنگش کرد وبعد تير اندازي کرد .تيري به او اصابت کرد و به زمين افتاد .ديدم در آن دم آخر با خود زمزمه مي کند ،گوشم را جلو بردم و از او شنيدم که مي گفت :يا حسين مظلوم و به سوي معبود خود شتافت ،اين زمزمه يا حسين شهيد در روحيه من تاثير گذاشت با خود گفتم که اين چه کسي است که با ذکر نام يا حسين شهادتين را گفت .

هنگامي که در سنگر مدرسه مشغول درس خواندن بود شهيد به جبهه رفت و در محور هاي عملياتي مهران و دهلران حضور فعال داشت و از نظر ايمان فردي متدين و داراي خصوصيات ويژه اي بود. از جمله :ايثار، شجاعت و گذشت و روحيه اش شاد و خندان و هميشه سر حال بود. او عامل به فرائض ديني بود به طوري که نماز را در هر شرايطي در اول وقت به جا مي آوردند و ديگران را نيز تشويق به خواندن نماز اول وقت مي کردند .
يک روز ايشان را ملاقات کردم که ايشان در محور عملياتي مهران بودند. ضمن احوال پرسي اظهار داشتند: اي کاش مرا روزي مي فرستادند به عقب جبهه که اين دشمن يعني صدام را از را از خاک مقدس نظام جمهوري اسلامي بيرون کرده بوديم.در جواب گفتم: کمي استراحت کن .ايشان درپاسخ گفتند:کار دارم و بايد به مقر بر گردم و با دستش اشاره به عکس امام کردند و گفتند کسي که ياور خميني روح خدا باشد خسته نيست و همچون کوه استوار است .من گفتم :کمي بنشين برايم صحبت کن و ايشان حرف مرا قبول کردند وبه خاطر من کمي نشستند . گفتند: راستي خبر ي از عمليات نيست .خيلي دوست دارم عمليات شود ودر آن شرکت کنم. چند روزي طول کشيد که عمليات والفجر 5 در منطقه جنوب مهران شروع شد و ايشان در آن موقع جانشين گردان بودند و گردان ايشان نيز خط شکن بود.او در آن عمليات شرکت نمودند. بعد از آزاد سازي بخشي از محور عملياتي توسط سپاه اسلام ،نيروهاي خط شکن را به پشت جبهه جهت استراحت انتقال دادند ولي ايشان قبول نکردند و در خط مقدم ماندند تا در مورخه 27/11/1362 در حدود ساعت 6صبح نيروهاي اسلام در يک پايگاه مزدوران بعثي در سمت جنوب محور عملياتي يورش بر دند که ايشان يکي از پيشتازان در تعقيب دشمن بعثي بودند .درآن عمليات هم شرکت نمودندو بعد از چند ساعت در گيري پايگاه دشمن به تصرف نيروهاي خودي در آمد و حدود ساعت 1 بعد از ظهر بود که بر اثر تير مستقيم دشمن مورد اصابت قرار گرفتند که يکي از برادران در اين هنگام مرا صدا زد و گفت: ملکي به شهادت رسيد. من بلافاصله به سوي پيکر اين شهيد رسيدم و چفيه اي را که همراه داشتم به محل جراحت گذاشتم ولي به شدت مجروح شده بود که يک نفر ديگر از برادران به نام موسوي به کمک ما شتافت و ايشان را با يک پتو حمل کرديم جهت اعزام به معراج شهدا . ما حدود يک کيلومتر از جايي که خودرو ها تردد مي کردند، دور بوديم و از هر گونه وسيله محروم بوديم . تشنگي بر ما خيلي فشار مي آورد. در اين هنگام دشمن بعثي جهت باز پس گيري همان محور اقدام به تک هاي پي در پي نمو د و ما را زير آتش شديد توپخانه قرار داد .با وجود اين همه مشکلات توانستيم پيکر پاک شهيد عجم ملکي را به پشت خط منتقل کنيم.
هنگام شهادت اين شهيد گرامي در سخت ترين شرايط روي شهيد را به سمت قبله کرديم و ايشان در حالي که جان پاکش را مي داد زمزمه مي کرد ،چنانچه به سختي متوجه شديم او حسين حسين بر لب جاري مي کرد .
سر باز خميني خسته نمي شود
عجم ملکي رادر محور عملياتي مهران – دهلران ملاقات کردم . گفت :کاش روزي فرا مي رسيد که دشمن را از خاک مقدس جمهوري اسلامي بيرون مي کرديم .
از او خواستم کمي استراحت کند ،اما اظهار کرد که کار دارد و بايد به مقر بر گردد .گفتم: مگر خسته نيستيد ؟با دست به عکس امام (ره) که بر سينه اش نصب بود، اشاره کرد و گفت :کسي که فرمانده اش خميني روح خدا باشد ، خسته نيست .

 

آثارمنتشرشده درباره شهيد
شهيدان آسمان را کهکشانند

به اوج کهکشان اخترانند
شهيدان با گام هاي راسخ و استوار به دنبال پرچم توحيد در جاده شهادت به راه مي افتادند و جاده اي که نبي اکرم (ص) درآن شمشير زد و علي بن ابي طالب(ع) و حسين بن علي(ع) و خلاصه تمامي حق پرستان از آدم تا خاتم و از خاتم تاکنون از آن شرافتمندانه گذر کردند تا به جهانيان بفهمانند سازش ميان حق و باطل نيست. اين است شيوه زيستن و اين است روش خليفه خدا بودن .راستي اين چه شوري بود بر سر ها افتاد که پير و جوان عاشقانه به سوي شهادت في سيبل الله سوق مي داد و جبهه هاي نور عليه ظلمت را با آواي يا حسين يا حسين صفاي ديگر مي بخشيد .علاو بر شهادت که صبر و استقامت در برابر از دست دادن عزيزان نيز حماسه بزرگ ديگري است نبايد هر گز مقاومت تحسين آميز آن پير مرد که تنها فرزند خويش را براي نصرت اسلام به جبهه فرستاده و پيکر غرقه به خونش را در يافت نموده کمتر ازآن ايثار جان ناميد .
نبايد صبر عظيم آن پيرزن را که وقتي خبر شهادت فرزندش را مي شنود روي به فرزند ديگرش مي کند که در اوج بردباري و استقامت مي گويد: فرزندم اکنون نوبت توست، اسلحه را بر دار و از به خاک و خون افتادن آن مجاهد في سبيل الله که جانش را بر کف گرفته و بر خصم يورش برد ه و سر انجام به بقاءمحبوبش شتافته کمتر دانست و نبايد از صبر و استقامت پدران و مادران فرزند از دست داده به راحتي گذشت . حماسه ديگر اين مردم که عزيزترين متاعشان را که جانهاي پاکشان بود به ميدان بردند و براي اسلام فدا کردند .اين ايثار گري بزرگ را کدام قلم وصف کند و اين شکيبايي و بردباري را کدام زبان توصيف نمايد. کدام قلم و کدام زبان است که اين صحنه هاي ملکوتي را که فرشتگان آسمان را به تحسين وا داشته آن گونه که هست توصيف نمايد و کيست که به چنين عجزي اعتراف نکند .
يادنامه شهيد منتشر شده از سوي واحد فرهنگي بنياد شهيد ايلام

بسم الرحمن الرحمن الرحيم
((لوح تقدير))
تجليل واقعي از صدها هزار انسان والايي که در سخت ترين اوضاع کشور در کسوت ،سپاهي ،بسيجي ،ارتشي ،نيروي انتظامي و جهاد سازندگي آن افتخارات و حماسه هاي جاويدان را آفريدند ،تنها از عهده پروردگار متعال بر مي آيد .
رهبر معظم انقلاب اسلامي ايران وفرماندهي کل نيروهاي مسلح حضرت امام خامنه اي .
خانواده محترم شهيد عجم ملکي
در عرصه دفاع مقدس با ارشادات امام خميني (ره) ايران اسلامي ميدان کار و زار مجاهد مرداني شد که با تاسي به ساحت مقدس سا لار شهيدان حضرت حسين بن علي (ع) علم جهاد و شهادت افراشته و نام پر آوازه خويش را بر تارک تاريخ خونبار اسلام ناب محمدي (ص) نگاشتند .
درود و تحيت بر شما راد مرداني که درس فتوت و جوانمردي رااز سترگ انساني آموخته اند که در راه حق ،نام پر صلابتش تجلي وفا داري و جانبازي و شجاعت و پايمرديش الهام بخش آزادگان و حق باوران گرديده است .شوريده عاشقي که سوار بر توسن شرف پاي در صحراي سرخ ولا نهاد و با جذبه شعشعه ذات ذوالجلال ،علقمه را مناي عشق خود ومهبط فرشتگان نمود .
سلام خدا برشما صابران و شاکران که با صبر و شکيبايي خويش ،روح مقاومت و ايستادگي را در کالبد جامعه دميده ايد. بي گمان رشد و شکوفايي اين انقلاب در گرو مجاهدتها و ايثار گري هاي شما عزيزاني است که پاسدار ارزشها و فضيلتها گذشته و با فداکاري خود بقاي انقلاب و زنده نگهداشتن شعائر الهي را تضمين نموده ايد .
اينجانب صميمانه ترين تحيات خودرا بر شما اسطورها و اسوه هاي صبر و جهاد و شهادت و پيروان راستين ولايت که در امتحانات سخت و دشوار سر بلند بر آمده و ميثاق با رهبر و مقتدايمان را رمز و راز سعادت و عزت دانسته و در رکاب او آماده دفاع همه جانبه از آرمانهاي بلند امام را حل مي باشيد ،نثار مي کنم و اميدوارم در تمامي عرصه ها علي الخصوص و عضويت در نيروي مقاومت بسيج که از منظر مقام عظماي ولايت مناسب ترين بستر جهت تعميق باورهاي ديني و حفظ دستاوردهاي انقلاب و محور اقتدار نظام و پيام آور صلح و ثبات و دوستي مي باشد ،حضوري فعال و پرنشاط داشته باشيد .توفيق روز افزون شما را از خداوند متعال مسئلت مي نمايم .
برادر شما، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
سر لشکر پاسدار سيد يحيي صفوي
 

شهادت
شهادت ازجمله مفاهيم والايي است که ويژه قيام ها و انقلاب هاي مکتبي و الهي است. انقلاب اسلامي ايران با بهره گيري از فرهنگ غني و متعالي اسلام، شهادت را که مي رفت به دست فراموشي سپرده شود، روح و حياتي تازه بخشيد. نبايد از نظر دور داشت که در جامعه ما استمرار فرهنگ شهادت، ريشه در سوگواري ها و عزاداري هاي عاشورا داشته و احياي آن به دست مصلحان دين و برگرفته از حادثه عاشورا است.

شهادت در اين قاموس، فدا کردن جان در راه ارزشهاي الهي و دستيابي به حياتي ابدي است. به همين دليل اگر کسي فاقد مايه هاي معنوي باشد، شهادت طلبي او معنا مي دهد و از آنجاست که اين نوع جهان بيني شهيد، به حياتي والاتر و لايزال دست مي يابد.
شهادت و شهادت طلبي، ميوه شجره طيبه اعتقاد به اسلام و يگانگي خداوند تبارک و تعالي است.
فرهنگ ايثار و شهادت از ديدگاه حضرت امام خميني (ره)
امام خميني (ره)مي فرمايد: «مقام شهادت ،اوج معنا ست و نهايت ايمان، همانا ايمان عاشقانه است. شهادت ارثي است که از اوليا معناست و نهايت ايمان، همانا ايمان عاشقانه است. شهادت ارثي است که از اوليا به ما مي رسد. شهيد خورشيدي است که بر انقلاب پرتو مي افکند و شهادت، چراغ هدايت ملتهاست. اين ملت با عشق به شهادت پيش رفت و اين نهضت را به پيروزي رساند. اينکه ملت شهادت را خواست و گرايش به زندگي دنيوي را کنار گذاشت، تحولي بود فرخنده که همواره بايد آن را پاس داشت و نگذاشت با سردي و کمرنگ شدن شعله فروزان عشق و شهادت، علايق دنيوي و مادي، آنها را مسخ کرده و از اين سستي و تنبلي، خون هاي پاک شهدا هدر رود.
پيام هاي الهي و سرودهاي رهايي را که به عنوان ميراث عاشوراي حسيني در کلام و پيام امام تجلي پيدا کرده بود، چه کساني شنيدند و به جان در يافتند؟ به عبارت ديگر طلايه داران جانبازي و شهادت در اين انقلاب و هشت سال دفاع مقدس از کدامين قبيله بودند؟ بي هيچ اغراق وتعارفي، بار اصلي بر دوش طبقات محروم و مستضعف بود؛ پس چه جاي شگفتي است اگر پيشواي مستضعفان بفرمايد «يک تار موي اين کوخ نشين ها و شهيد داده ها به همه کاخ نشينان جهان برتري دارد» از همين جاست که مي توان گفت «چه مسئوليتي بزرگتر و سنگين تر از رسيدگي به بازماندگان، از جان گذشتگان و پيشتازان عشق و شهادت »
خدمتي که ارزشش از هر خدمتي بيشتر و در حکم خدمت به نبي اکرم (ص) است. بديهي است که خدمت در راه خدا چيزي نيست که بتوان آن را با سنجش هاي بشري و انگيزه هاي مادي ارزيابي کرد؛ ليکن مراقبت دلسوزانه از حال خانواده هاي شهدا و خدمتگذاري و احترام به ايشان يک تکليف الهي است و اين موضوع بايد در جامعه به نحو مناسبي روشن گردد و مصلحت پابرهنه ها و شهيد داده ها بر مصلحت مرفهين بي درد، مقدم باشد. اما نزد امام خميني، دفتر فيض شهادت، پرونده مختومه اي نيست که خدمت به خانواده شهدا آخرين برگ آن باشد، بلکه براي آن عارف واصل، فرهنگ شهادت چشمه پر فيضي است که فرزندان شهدا مظهر تراوش فيوضات آن محسوب مي شوند و از اين جهت مي فرمايند: «چه افتخاري بالاتر از اينکه ما در تداوم انقلاب، ذخيره هاي عظيمي چون فرزندان شهدا داريم؛ که حضورشان ياد آور رشادتها و فداکاري هاي رادمرداني است که به برکت خونهاي پاک آنان، انقلاب اسلامي بارور گرديده است. آنان بار امامت پدرانشان را که ميراث عزت و افتخار است، به خوبي بر دوش کشيده، با جديت به تحصيل علم و کسب معرفت مي پردازند. بنابراين بر دست اندرکاران و مسئولان کشور است که بيش از پيش به امور فرهنگي اين عزيزان توجه کنند. باشد که اين شجره طيبه به بالندگي خود ادامه دهد و بشريت از ثمره پر برکت آن بهرمند گردد.
«خداوندا، دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روي مشتاقان باز بگذار و ما را هم از وصول به آن محروم مکن».
جايگاه فرهنگ و ايثار و شهادت در کلام امام خميني (ره)
بر همه اقشار ملت تکليف الهي و وجداني است که با اتحاد کلمه و بدون ترس از قدرتها و ابرقدرتها، هدف اسلامي خود را تغيير و گلوي اين ستمگر تاريخ را بفشارند و با قاطعيت و جديت به سوي هدف پيش بروند که وعده خداوند به مستضعفين زياد است و کشتن و کشته شدن در راه خدا سرافرازي است.
من شهادت در راه خدا و اهداف الهي را افتخار جاوداني مي دانم.
در دلهاي شب با خداي تبارک و تعالي مناجات کنيد، از خدا بخواهيد به شما توفيق بدهد، توفيق شهادت و عزت دهد، شهادت عزت شماست، شما از هيچ چيز نترسيد.
شهادت براي يک مسلمان و مؤمن سعادت است. جوانهاي ما شهادت را سعادت مي دانند. اين رمز پيروزي است. آنها که مادي و مادي گرا هستند، هرگز شهادت را نمي خواهند.
ما شهادت را براي خودمان حيات مي دانيم. دوستان ما شهادت را براي خودشان زندگي مي دانند. مکتب اسلام اين طور است. اين مکتب اسلام است که شهادت را زندگي مي داند. اين مکتب اسلام است که مي گويد ما براي شهادت آماده ايم.
اسلام شهادت را براي خودش زندگي مي داند. کسي که شهادت را براي خودش زندگي دانست، زندگي ابدي دانست، اين در مقابل غير مي ايستد و تا آخرين نفس شهادت را طلب مي کند.
بدخواهان ما گمان نکنند که جوانهاي ما از مردن، از شهادت باکي دارند. شهادت ارثي است که از اوليا به ما مي رسد.
از شهادت نترسيد، چون شهادت، حيات و عزت ابدي است. آنها از شهادت و مردن بترسند که مردن را تمام شدن مي دانند و انسان را فاني؛ ما که انسان را باقي مي دانيم و حيات جاودانه را بهتر از اين حيات مادي مي دانيم، پس براي چه بترسيم.
شهادت در راه خداوند، زندگي افتخارآميز ابدي و چراغ هدايت براي ملتهاست.
شهادت يک هديه است از جانب خداوند تبارک و تعالي براي آن کساني که لايق هستند. ما شهادت را يک فوزعظيم مي دانيم و ملت ما هم شهادت را به جان و دل قبول مي کند و از جنگ نخواهيم هراسيد و مرد جنگ هستيم. ما در راه خدا به شهادت مي رسيم و اين غايت آمال جوانهاي ماست. ملت عزيز ما با قيام دلاورانه خود و نثار خون فرزندان عزيز خود، نام خود را در تاريخ و در صف اول مجاهدان اسلام ثبت نمود.
اين يک معجزه است که باشهيد دادن يک عزيز، موج در تمام دنيا بلند مي شود.
اسلام در کشور ما مي رفت تا به تباهي کشيده شود که با خون شهيدان، ملت ما حيات خود را باز يافت.
آمريکا از وحدت کلمه ملت شريف ايران، از جوانهاي غيور کفن پوش و از شهادت وحشت دارد. رحمت سرشار خداوند متعال بر شهداي فضيلت، شهدايي که با نثار خون خود، درخت با برکت اسلام را آبياري نمودند. درود خدا بر معلولين و مصدومين راه انقلاب اسلامي که ايران را در جهان سر بلند نمودند.
اين ملت بزرگ ايران است که با قامتي استوار بر بام بلند شهادت و ايثار ايستاده و هر روز نشاط و تحرک و فرياد او براي ادامه راه بيشتر مي شود.
قلم و بيان من عاجز است که مقاومت عظيم و گسترده ميليونها مسلمان شيفته خدمت و ايثار و شهادت را در اين کشور صاحب الزمان ترسيم نمايد و از حماسه ها و رشادتها و خيرات و برکات فرزندان معنوي کوثر حضرت فاطمه (س) سخن بگويد؛ که همه اينها از هنر اسلام و اهل بيت (ع) و از برکات پيروي امام عاشورا سرچشمه گرفته است.
آمريکا ايران را تهديد مي کند و هنوز نفهميده است که ايران براي کوتاه شدن دست آنان با انگيزه شهادت قيام نموده است و جهاد در راه خداوند را به جان و دل خريده؛ از تهديد امسال او باکي ندارد.
من خون و جان ناقابل خويش را براي اداي واجب حق و فريضه دفاع از مسلمانان آماده نموده ام و در انتظار فوز عظيم شهادتم.
از پيشگاه مقدس پروردگار عالم مي خواهم که هر روز بر قدرت و شوکت و صلابت اين مدافعان راستين ميهن اسلامي بيفزايد وشهداي گرانقدر آنان را که همه ما در زير سايه برکات آنان به نعمت و امنيت، آزادي و استقلال رسيده ايم، با شهداي بزرگوار اسلام محشور فرمايد.
جايگاه عظيم ايثار و شهادت از ديدگاه امام (ره) و مقتداي مسلمين که او خود نيز از آرزومندان شهادت بود چنين است:
شهادت در راه خداوند چيزي نيست که نتوان آن را با سنجشهاي بشري و انگيزه هاي عادي ارزيابي کرد و شهيد در راه حق و هدف الهي را نتوان با ديدگاه امکاناتي به مقام والاي آن پي برد که ارزش عظيم آن معيارهاي الهي و مقام والاي اين، ديدي ربوبي لازم دارد و تنها دست ما خاک نشينان از آن و اين، کوتاه است که افلاکيان نيز از راه يافتن به کنه آن عاجزند؛ چه آنها از مختصات انسان کامل است و ملکوتيان با آن مقام اسرار آميز فاصله ها دارند.
در معرفي مقام بلند پايه شهدا، عزيزاني که در راه حفظ اسلام و کشور اسلامي بزرگ ترين سرمايه خود را از دست داده اند، شهدايي که در حفظ شرف اسلام و دفاع از جمهوري اسلامي همه چيز خود را طبق اخلاص تقديم خداوند متعال کرده اند، همين آيه کافي است. در اين آيه کريمه بحث در زندگي پس از حيات دنيا نيست که در آن عالم، همه مخلوقات داراي نفس انساني، به اختلاف مراتب از زندگي حيوان و مادون حيوان تا زندگي انساني و مافوق آن زنده هستند، بلکه شرف در راه حق حيات عند الرب و ورود در ضيافت الله است. اين حيات و اين ضيافت را با قلم نمي توان توصيف و تحليل کرد. اين حيات و اين روزي غير از زندگي در بهشت و روزي در آن و لقاء الله و ضيافت الله است. آيا اين همان نيست که براي صاحبان نفس مطمئنه وارد است؟
فادخلي في عبادي وادخلي جنتي. که فرد بارز آن سيد شهيدان اسلام است. اگر آن است چه مژده اي براي شهيدان در راه مرام امام حسين (ع) که همان سبيل الله است، از اين بالاتر که در جنتي که آن بزرگوار شهيد في سبيل الله وارد مي شود و در ضيافتي که در آن، حضرت به اين عزيزان اجازه دخول دهند که اين يافتن غير از ضيافت هاي بهشتي است و آنچه در وهم من و شما نيايد، آن بود.با بررسي و ارزيابي ديدگاه هاي امام خميني (ره) در ارتباط با نقش و جايگاه شهادت و ايثار به اين واقعيت مي رسيم که اصولاً شهادت و ايثار و به قول حضرت امام، فدايي شدن و فدايي دادن، سرلوحه تعليمات اسلامي براي همه عصرها و همه نسلها تا پايان است و در اين ميان سيد و سالار شهيدان، امام حسين(ع)، بهترين الگوي شهادت و ايثار در طول تاريخ بوده است.
اکنون پس از گذشت بيش از چهارده قرن از نهضت عاشورا، بار ديگر در کربلاي ايران، با دست گرم و مهربان مردي از سلاله پاک سالار شهيدان، درخت تنومند اسلام به بار نشست و شکوفه هاي ايثار و شهادت جان را از عطر خوش بوي خويش لبريز ساخت.
عالي ترين جلوه مهاجرت از خود به سوي خدا همان شهادت است. آنچنان که در حديث نبوي است: ما من قطرهاحب الي الله عزوجل من قطره دم في سبيل الله. هيچ گوهري در نزد پروردگار عزيز تر از قطره خون در راه او نيست. اين است کمال مهاجرت انسان خاکي، از عالم سفلي به عالم دنيوي و از جهان ناسوت به جهان لاهوت و اينکه پيامبر فرمود:
حسين از من است و من از حسين، هر که حسين را دوست بدارد خدا او را دوست دارد. حسين فرزندي از فرزندان انبيا است. اين سخن بزرگ از پيامبر بزرگوار اسلام، اتصال معنوي و روحاني و پيوستگي سالار شهيدان را به نهضت انبياء و پيوستگي او به حق را نشان مي دهد و اين است راز نهضت حسين. اين نهضت، احيا کننده دين نبوي و سنت محمد (ص)، اسلام ناب و اسلام انقلابي است. تشيع سرخ علوي در نهضت سرخ حسيني شکوفا شده است و بزرگداشت سنت شهادت حسين، بزرگداشت راه انقلاب و انبيا است. امام راحل درباره نهضت حسيني فرمود: اين خون سيد الشهداست که خون همه ملتهاي اسلامي را به جوش مي آورد و اين دسته جات عاشورا است که مردم را به هيجان مي آورد و براي اسلام و حفظ مقاصد اسلامي مهيا مي کند.
سيدالشهدا به داد اسلام رسيد. سيدالشهدا اسلام را نجات داد. روضه امام حسين (ع) براي حفظ مکتب امام حسين (ع) است.
بنابراين، شهيد، انسان کمال يافته اي است که تعهد و مسئوليت براي انسان و جامعه انساني، وجود او را احاطه کرده است. حضرت امام (ره) زيبا ترين توصيف ها را از شهيد و شهادت دارد. درباره شهيد آنقدر از اسلام و از اولياي اسلام روايت شده است که در بحث شهادت، انسان متحير مي شود. در روايتي از رسول اکرم (ص) نقل شده است که قطره اي که از خون شهيد بر زمين بريزد، تمام گناهاني که کرده است، آمرزيده مي شود. مهم تر از آن خصلتي است که مي فرمايد:
شهيد نظر مي کند به وجه الله و اين نظر به وجه الله براي هر نبي و هر شهيد راحت است.
جايگاه شهادت و ايثار در قرآن و روايات:
اي مؤمنان با کافران جهاد کنيد که در زمين فتنه و فساد باقي نماند و آيين همه دين خدا گردد.
همگي به ميدان جهاد حرکت کنيد، چه سبکبال باشيد چه سنگين بار، با اموال و جانهاي خود در راه خدا جهاد کنيد، اين به نفع شماست اگر بدانيد.
آنها که ايمان آورده اند و هجرت کرده اند و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد کردند، مقامشان نزد خدا برتر است و آنها به موهبت عظيم رسيده اند. پروردگار آنها را به رحمتي از ناحيه خويش و خشنودي و باغ هاي بهشتي که در آن نعمت هاي جاودانه دارند، بشارت مي دهد. همواره و تا ابد در اين باغها و در لايه لايه اين نعمتها خواهند بود، زيرا نزد خداوند پاداشي عظيم است.(توبه 20 تا 22 )در راه خدا جهاد کنيد تا رستگار شويد. (مائده /35)
آنان که در راه خدا کشته شدند، خدا هر گز اعمالشان را ضايع نمي کند و آنها را البته به راه سعادت هدايت مي کند و امورشان را اصلح مي فرمايد و در بهشتي که برايشان تعريف کرده، وارد مي کند. (محمد /6- 4)
همانا خداوند جان و مال مؤمنان را به بهاي بهشت خريداري کرده، مؤمناني که در راه خدا جهاد مي کنند که دشمنان دين را به قتل برسانند يا خود کشته شوند. (توبه/11 )
مپنداريد آنهايي که در راه خدا کشته شده اند مردگانند، بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند. (آل عمران /169)
به آنهايي که در راه خدا کشته مي شوند، مرده نگوييد؛ بلکه آنها زندگان هستند ولي شما نمي فهميد. (بقره /154)
رسول اکرم (ص): مجاهدان در راه خدا، رهبران اهل بهشت هستند.
علي (ع): بالاي هر عمل نيکي، عمل نيک ديگري وجود دارد، تا آنگاه که مرد در راه خدا کشته (شهيد) شود.
امام صادق (ع): در حديثي پيرامون ياران حضرت مهدي (عج) مي فرمايد: آنها از ترس خدا بيمناک هستند که دعا مي کنند شهادت نصيبشان شود.پيامبر اکرم (ص): سخي ترين و بخشنده ترين مردم کسي است که جان و مال خود را در راه خدا تقديم کند.
امام سجاد (ع) فرموده اند: هيچ قطره اي نزد خداوند دوست داشتني تر از دو قطره نيست. اول قطره خوني که درراه خدا ريخته شود ودوم قطره اشکي که در راه تاريکي شب ريخته شود و در اين عمل جز خداي عزوجل، مورد توجه بنده نباشد (يعني خالصانه باشد).
نتيجه گيري:
باقاطعيت مي توان گفت که نظام اسلامي با فرهنگ شهادت وايثار پايدار مي ماند. در غير اينصورت نيز ممکن است بماند، ولي در باطن به تدريج هويت اصيل ديني محو مي شود.
بايد در برنامه هاي صداو سيما، فرهنگ ديني و ارزشهاي فرهنگ شهادت غلبه بيشتري داشته باشد. در هر کجا که نقش تربيتي و فرهنگي انجام مي پذيرد،
بايد بر مبناي دين بنا شود. فرهنگ شهادت يعني مجموعه نظام ارزشي واعتقادي که شهيد شدن و کمال را براي آدمي محقق مي سازد.اگر با نظام تربيتي و فرهنگي بتوانيم به تعداد انسانهاي متکامل و موحد بيفزاييم، فرهنگ شهادت را تقويت کرده ايم.
به گفته امام راحل (ره ): شهادت هنر مردان خداست.
آيين شهادت در اسلام با اديان ومکاتب ديگر فرق دارد. شهادت در اسلام فوزي عظيم و عروجي برين است. شهيد در اسلام زنده است، چون در راه حق قيام کرده است ودر نزد پروردگار منعم است، چون به حق پيوسته است و اين انديشه مبتني بر نصوص ديني و سنن عرفاني است.
اين زنده داشتن شهيد در جهان بيني اسلامي، امر عجيبي نيست. اين از آن روست که شهيد با ايثار جان خويش، با فداکاري و از خودگذشتگي، با سوختن و خاکستر کردن خود قيام به آگاهي و قيام به قسط و عدل مي کند. به حقيقت در حال فراموشي و غفلت، جان و حيات مي بخشد. خود از جان خاکي مي رود، اما به حياتي دنيوي و معقول درمي آيد.
در نتيجه، انقلاب اسلامي ما پرتويي از نهضت حسين است و شهداي انقلاب، جان خود را در راه اسلام و قرآن و احياي ارزشهاي ديني فدا کرده اند، وظيفه همگي زنده نگهداشتن ياد و راه شهداي گرانقدر و تأکيد بر حفظ ارزشهاي آنان است. شهادت، اوج نقطه نهايي کمال انسان در زندگي دنيوي است. به فهم اين رويداد عظيم الهي در زندگي بشر نمي توان دست يافت، مگر اينکه تأملي در ماهيت انسان داشته باشيم. انسان چه ويژگي ها و چه صفاتي دارد که در مرحله اي از حيات طيبه خود از تمام هستي خود مي گذرد و رضايت الهي را از همه رضايت ها و مزيت هاي الهي برتر مي شمارد و جان خود را تقديم مي کند، تا به جانان برسد.
شهيد نمونه بارز و مصداق کامل کمال انساني است.
حضرت امام (ره) مي فرمايد: خون شهيدان، اسلام را بيمه کرده است.
فرهنگ ايثار و شهادت در دامن خود انسانهايي پرورش مي دهد که داراي خصوصيات و روحيات والا و متعالي هستند. داشتن همت بزرگ، برخورداري از روح بزرگ، عزت نفس و روحيه قوي، بزرگواري و بزرگ منشي، زهد گرايي و عدم دلبستگي به دنيا و ... از مهم ترين خصوصيات انسان هاي تربيت يافته در فرهنگ شهادت و ايثار است. فرهنگ ايثار يکي از مفاهيم اساسي و اصولي دين مبين اسلام و از ارزشهاي به جا مانده از سنت حسنه پيامبر اسلام (ص) و امامان هدي (ع) است. ايثارگران نيز وارث تمامي ارزشها و تبلور عيني آرمانهاي مکتب مقدس و دستورات دين اسلام هستند. وظيفه امت مسلمان اين است که ارزش و منزلت ايثارگران را در جامعه محترم شمرده و بر آناني که در راه اسلام از جان خود گذشته اند و فداکاري نموده اند، ارج نهاده شود.
شهيدان به سرور و سالار شهيدان اقتدا کردند و رفتند، به فوز شهادت رسيدند و ما نشستيم و مانديم و تن به حوادث روزگار و تلخي ايام سپرديم.
هر خوبي بالاتر از اوست تا به قتل در راه خدا برسد، شهادت که بالاتر از او نيست. حيات که بالاترين سرمايه است، براي او تقديم کرده است. ديگر از اين نيکوکاري و خوبي نمي شود که بالاتر باشد.
برخي از روشنفکران انقلابي و متفکران اسلامي ايران ياد آور شهادت شده اند و اهميت آن را در جهان بيني اسلامي و در فلاح و رستگاري جامعه و امت کم و بيش گفته اند، که از جمله جلال آل احمد، دکتر شريعتي، استاد مطهري، آيت الله طالقاني و امام خميني (ره) آيين شهادت را در اسلام احيا کردند و باز سازي نمودند. شهادت به مسخ و فراموشي سپرده شده بود و امام راحل آن را زنده و تجديد بنا کرد.
پيشنهادات:
- تقويت روحيه ايثارگري، تکريم ياد شهيدان با بر گزاري محافل و مجالس و قدرداني از خانواده هاي آنان.
- ارج نهادن به مقام شامخ شهيدان با زنده نگه داشتن ياد و خاطرات آنان.
- خدمات رساني به خانواده هاي شهيدان و ايثارگران.
- ايجاد زمينه اشتغال زايي براي ايثارگران و خانواده هاي شهدا.
- توسعه فرهنگ ايثارگري و فداکاري با معرفي نخبگان عرصه ايمان و شهادت در محافل مختلف.
- تاسيس اماکن فرهنگي، آموزشي، هنري براي ايثارگران و جانبازان و خانواده هاي شهدا
- ديدار از خانواده هاي شهدا، زيارت مزار شهيدان در روزها و مناسبتهاي خاص.
سيد خليل سيد علي پور


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان ایلام ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 97
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
مرتضي ساده ميري

 

شهید مرتضی ساده میری در سا ل 1340 ه ش در خانواده مذهبی در  ایلام دیده به جهان گشود .زندگی در خانواده مذهبی وسنتی و وجود مشکلات اقتصادی ،فرهنگی و...که آن روزها اکثر خانواده های ایرانی ساکن درمناطق محروم مانند ایلام از آن رنج می بردند ؛ مرتضی را نوجوانی سخت کوش وفعال بار آورده بود.پس از رسیدن به دوران کسب علم ،تحصیلات را در ایلام آغاز کرد وبا موفقیت به پایان رساند .انقلاب آزادی بخش امام خمینی که شروع شد مرتضی که شاهد ظلم ونابرابری شاه خائن بود ،مشتاقانه به صفوف مبارزین پیوست وتا پیروزی نهضت خمینی کبیر لحظه ای آرام نگرفت. در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل جهاد سازندگی به این نهادانقلابی پیوست .اما مزاحمتهای ضدانقلاب برای مردم ستم کشیده کرد وبعد از آن جنگ تحمیلی عراق که به نمایندگی از زورمندان ستمکار جهان ،برعلیه مردم بزرگ ایران شروع شد،اورا به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کشاند تا سدی تسخیرناپذیر در مقابل دشمنان ایران بزرگ باشد. خود او می گوید «... بنا به علاقه وافرم به عضویت رسمی سبز پوشان لشگر امیر المومنین (ع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمدم و خدمتم را از گردان 503 شهید بهشتی به عنوان مسئول دسته آغاز کردم. »
مرتضی در بین بچه های لشگر به حلتی معروف بود ،آخر او 8 سال دفاع
مقدس را در هلت ها گذراند. هلت در لجهه ی ایلامی به تپه ماهورهای رملی بی آب و علف می گویند که شرایط زندگی در آنجا بسیار سخت است .شهید مرتضی با لهجه ی شیرین (شوهانی )تبسم را بر لبان رزمنده گان می شاند. سنگر مرتضی شلوغ ترین سنگر بودو دور و برش همیشه پر بود از رزمندگانی که به اخلاق خوب ورفتار پسندیده اوعشق می ورزیدند.در شب عملیات آنقدرروحیه رزمندگان را تقویت می کرد که مرگ شیرین تر از عسل می شد .او به حمله و عملیات عشق می ورزید ،در عملیات والفجر 5،والفجر 9 ،والفجر 10 ،کربلای 1 ،کربلام 10 نصر 4و نصر 8 سمت فرماندهی گروهان و ستاد گردان را بر عهده داشت و بارها مجروح گردید ،بعد از جنگ او در فراغ شهدا ءخیلی بی تابی می کرد . مرتضای بعد از جنگ خیلی با آن مرتضای زمان جنگ فرق داشت ،چنانکه روزی روی چادرش این شعر را نوشته بود :
در سنگر حق شیر شکاران همه رفتند
یاران هلت چون عطر بهاران همه رفتند
چون بوی گل ،آن پاک عیاران همه رفتند
هلتی با که نشینی که یاران همه رفتند
آه و افسوس مرتضی در فراق دوستان سفر کرده لحظه ای قطع نمی شد و از اینکه از این قافله جا مانده بود ،احساس شرمساری می کرد .اما خدا هم نمی خواست دل مرتضی شکسته شود تا این که دعای او مورد اجابت قرار گرفت و در تاریخ 25/ 12/ 1369 در دامنه های قلاویزان در عملیات پاک سازی مناطق غرب کشور از وجود منافقین ،صدای گرفته ای در بیسیم ها پیچید :مرتضی پرپر شد ،مرتضی به غیوری ودوستانش ملحق شد . سکوت عجیبی حاکم شد اما مرتضی عروس زیبای شهادت را در آغوش گرفت و خود را به قافله ای شهدا رساند .
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران ایلام،مصاحبه با خانواده ،دوستان وهمرزمان شهید
 


 
خاطرات
محمد کریمی نژاد:
در تاریخ 19/12/1366 ،لشکر یازده امیر المومنین(ع) ،طی یک کاروان بزرگ ،متشکل از چند گردان ،برای عملیات والفجر 10 ،به منطقه عملیاتی شاخ شمیران کردستان ،اعزام شد . آن زمان حدود شانزده سال داشتم .تاکنون در هیچ عملیاتی شرکت نداشتم و با مردان بزرگ که از همه تعلقات دنیایی گذشته بودند و چون مولایشان حسین(ع) جز به شهادت ،به چیز دیگری فکر نمی کردند ،همراه شده بودم.
غروب روز 19 اسفند ماه ،در چند کیلومتری شهر ویران شده قصر شیرین ،لشگر توقف کرد .هوا کم کم تاریک شد .مشکلات یکی پس از دیگری شروع شد ند تا روح و جسم من و دیگر همرزمانم را بیازارند .(نداشتن پتو برای خواب ،فقدان آب و غذا ،نا آشنا بودن به منطقه ،عدم تجربه کافی و...)همه اینها از جمله مسائلی بودند که تحمل آنها برای یک نوجوان مشکل می نمود .حدود ساعت 12 شب تا ساعت 3 شب ،لب جاده ایستاده و مشغول صحبت بودیم .سرما و بارندگی از یک سو و خواب شدید از سوی دیگر ،ما را مجبور کرد علیرغم میل باطنی ،بر روی علف های خیس منطقه (قرق )دراز بکشیم .فردی را دیدم که از ماشین پیاده شد و به طرف ما آمد .مدتی نگذشت که یک نفر دیگر هم از ماشین پیاده و به ما ملحق شد. پس از احوال پرسی در کنارمان بر روی علفهای خیس دراز کشیدند .با تعجب پرسیدیم :آقا شما که ماشین دارید !چرا داخل ماشین نمی خوابید ؟!شهید سخنی گفت :که پر از معنی و مفهوم بود .به راستی که آن سخن روحم را متحول گردانید .گفت :خدا را خوش نمی آید که من داخل ماشین گرم و راحت بخوابم و دیگر عزیزانم ،روی علف های مرطوب .

بچه ها خیلی مرتضی را دوست داشتند .چون هم شجاع بود و هم شوخ طبع .در خط مقدم جبهه و مرز چنگوله که بودیم ،شبانه یک عدد بلند گو را به پشت سنگر های عراقی ها می برد و در داخل بوته ها پنهان می کرد .از یکی از برادران که با زبان عربی آشنا یی داشت ،می خواست عراقی ها را دعوت به پناهنده شدن نماید .
وقتی عراقی ها صدای بلند گو را می شنیدند ،منطقه را زیر آتش گلوله های خمپاره ،آرپی جی و تیر بار می گرفتند. آنها فکر می کردند که ما حمله می کنیم .تا آن ها به طرف ما مشغول تیر اندازی بودند ،در محور دیگری ،برادران بسیجی حمله می کردند .

هر وقت موقع صرف صبحانه یا شام می شد و رزمندگان ما مشغول خوردن می شدند ،می گفت :برادران عراقی هم، الان مشغول خوردن هستند. چند خمپاره به طرف عراقی ها شلیک می کرد و آنها هم پاسخ می دادند .
بعضی از برادران به کار او اعتراض می کردند .مرتضی بدون آنکه ناراحت شود ،با خوش رویی توضیح می داد و می گفت :این کار برای راحتی شماست. با این حرکات ،اولا مهماتشان به حدر می رود و شما در عملیات ها به راحتی می توانید آن ها را اسیر کنید و ثانیا نمی گذارم غذا به راحتی از گلویشان پایین برود.

مرتضی عاشق عملیات بود . هر روز دعا می کرد که عملیات شود .تا اینکه در منطقه مهران عملیات شروع شد .او فرمانده بود و اجازه شرکت در عملیات را نداشت .از فرماندهی گردان تقاضا کرد که اجازه شرکت در عملیات را به او بدهند ،اما با در خواست ایشان موافقت نکردند .
او نتوانست خود را در عملیات غایب ببیند. به همین خاطر با موتور سیکلتی که در اختیار داشت ،بدون هماهنگی به طرف مهران حرکت کرد. مرتضی در آن عملیات مجروح شد و موتور سیکلت نیز از بین رفت .
بعد از بهبودی ،فرمانده گردان به مزاح به ایشان گفت :موتور تریل کو ؟ایشان در جواب پاسخ داد:اول احوال خودم را بپرس بعد احوال موتور را .

رزمندگان لشگر ،خصوصا بسیجی های تپه ی 203 در منطقه ی عمومی چنگوله در جنوب شرقی این تپه را خوب می شناسد .چه بسیار بودند دلاوران خطه ایلام که در مصاف با دشمن اسلام وایران روی این ارتفاعات به شهادت رسیدند .تک تیر اندازهای حرفه ای دشمن ،به دلیل نزدیکی به خطوط دفاعی ما ،مجال سر بلند کردن از کانال و سنگر ها را به کسی نمی دادند .در فرماندهی قرار گاه لشگر ،تصمیم براین شده بود تا در این منطقه ،ضربه ای ناگهانی به دشمن وارد شود ؛به نحوی که روحیه آنان تضعیف گردد .ماموریت اجرای این کار به بنده و محسن کریمی داده شد ،ما طرح نفوذ به داخل سنگرهای نگهبانی عراقی ها را تنظیم کردیم .نیروهای اطلاعات عملیات و گردان با مجموعه ای در حدود دو دسته ،آمادگی پشتیبانی از این حرکت نفوذی را داشتند .
با عبور از موانع دفاعی دشمن ،وارد سنگری شدیم که هنوز کار نگهبانی آن شروع نشده بود .دو نفر بودیم .تا ساعت 9 شب ،منتظر پست نگهبانی ماندیم .ساعت 9 با فرماندهی تماس گرفتیم که کسی برای نگهبانی به این سنگر نمی آید .دستور دادند تا ساعت 30/9 آنجا باشیم .بعد از چند دقیقه ،سر و صدای جمعی که از سنگرهای استراحت به سوی این سنگر می آمدند بلند شد .هفت نفر بودند ،آنان به در سنگری که ما در آن کمین کرده بودیم رسیدند ،بلند شدیم .وقتی ما را دیدند چنان شکه شدند که انگار برقشان گرفته .همزمان با بستن دو رگبار اطراف آنان ،هر هفت نفر نقش زمین شدند .نیروهای سنگر استراحت به دلیل در گیری و تیر اندازی همیشگی نیروهای عراقی و ما ،به فکر وقوع چنین حادثه ای نیفتادند و عکس العملی هم از خود نشان ندادند .آنان تا روز بعد و ساعت 10 صبح ،متوجه این قضیه نشدند .نیروهای ما از خط دفاعی خود ؛جنازه های عراقی ها را می دیدند .
به دلیل وحشت پدید آمده از این اقدام ،عراقی ها دو روز تمام ،ارتفاعات 203 را زیر آتش مستمر خود قرار دادند ؛درست مانند آتش تهیه ی قبل از عملیات .بعد از مدتی ،مجددا به سراغ شناسایی همین سنگر رفتیم که ببینیم آیا شب هنگام نگهبان دارد یا نه ،به محض نزدیک شدن ،متوجه خالی بودن سنگر و وجود اعلامیه هایی شدیم که روی آنها عراقی ها نوشته بودند :ما انتقام کشته هایمان را خواهیم گرفت !


 
 
شهادت و...
شهادت طلبي و زيارت
در زيارتنامه‌ها تاكيد فراوان شده بر اينكه اولياء دين در راه خدا جهاد كردند و شهيد شدند.
همچنين در متن زيارت‌ها، عمل زائر، نوعي بيعت و «تجديد ميثاق» با امام است.
«شهادت طلبي» عنصري ديگر در زيارتنامه‌هاست كه پيوند زائر را با «ولي خدا» نشان مي‌دهد.
شيفتگي و آرزوي جهاد و شهادت، در راه خدا، در ركاب ائمه بادشمنان دین خدا نبرد کردن و...
پيروي امامان، «عمل» مي‌طلبد و«ادعا» و «شعار» بدون پشتوانه‌اي از تلاش و آمادگي و اقدام، خريدار ندارد. «زيارت » مظهر عشق و علاقه است و نشان پيوند و رابطه و سمبل «بيعت» و رمز «ميثاق» و عنوان «عهد».
امامان در ايمان جهاد و شهادت، الگوي ما هستند. زائر وقتي در ديدار مرقدشان اظهار محبت و اعلام مودت و بيعت و وفاداري و تبعيت و پيروي و هم خطي و هم رايي مي‌كند يعني حتي تا مرز شهادت هم با آنانست، ثابت و استوار، مومن و معتقد، صبور و شكيبا.
«زائر» چه كند؟
چگونه در مسير آنان قرار گيرد، هم در مكتب و جهاد، هم در مبارزه و شهادت طلبي؟
زائر و كربلاي امروز اگر امروز حسين (ع) نيست «راه» او هست. اگر زائر در كربلاي سال 61 هجري نبوده است، جبهه‌هاي امروز به حق كربلا است.
شهادت طلبي زائر و حركت در «راه ائمه» در حسرت نسبت به نبودن در كربلا اگر تجلي مي يابد، جبرانش با حضور در صحنه جنگ و مقاومت و دفاع از اصول اسلام ونوامیس مسلمین ميسر است. در زيارتنامه زائر حسرت مي‌خورد كه چرا در عاشورا نبود تا حسين راياري كند و نسبت به

ياران بزرگ و شهيد ابا عبدالله الحسين(ع) با هزار آرزو مي‌گويد:
«يا ليتني كنت معكم فافوز معكم»
ـ اي كاش با شما بودم و همراه شما به فوز و كاميابي مي‌رسيدم.
زائر خطاب به سيدالشهداء (ع) مي‌گويد:
«ان كان لم يجبك بدني عند استغاثتك فقد اجابك قلبي و سمعي و بصري و رايي و هواي علي التسليم لخلف النبي المرسل…»
ـ اگر آن هنگام كه استغاثه مي‌كردي ـ و هل من ناصر مي‌گفتي ـ بدن من نبود تا پاسخت دهد، اما دل و گوش و چشمم، فكر و خواسته و آرمانم پاسخگوست و تسليم و پيرو فرزند پيامبر!…
و نيز: «قلبي لكم مسلم و رايي لكم متبع و نصرتي لكم معده … فمعكم، معكم، لا مع عدوكم»
ـ دلم تسليم شماست، راي و فكرم پيرو شماست، نصرت و ياري ‌ام آماده براي شما، با شمايم، با شمايم، نه با دشمنانتان.
اكنون كه ائمه حضور و حيات ندارند، تبعيت از آنان و ياري كردنشان تلاش در مسير اهداف و تعاليم و راه آنان است. فعاليت خالصانه در جهت نظام جمهوري اسلامي، وفا به پيمان با راه آنانست و حضور در كربلاي حسين(ع) است و جهاد در ركاب ائمه است و نشان دادن صداقت در «بيعت» با امامان معصوم.
آنكه از مرگ مي‌هراسد،
آنكه از شهادت ترسان است،
آنكه عافيت طلب و رفاه دوست است،
آنكه به مكتب «خون و جهاد و شهادت» سيد الشهداء ايمان نمي‌آورد،
آنكه نداي حسين زمان را در رابطه با دفاع از اسلام و شركت در جنگ پاسخ نمي‌دهد،
آنكه پا روي خون شهيدان مي‌گذارد،
آنكه از كنار اين همه حماسه و ايثار و جانبازي بي‌تفاوت و سرد و بدبينانه مي‌گذرد،
آنكه حاضر نيست در راه اسلام خراشي بر اندامش بيفتد و ريالي از اموالش كاسته گردد و اندكي از آسايشش كم شود، چگونه مي‌تواند «شيعة حسين» باشد؟
مگر حسين بن علي (ع) هنگام بيرون آمدن از مكه و هنگام عزيمت به مسلخ عشق ـ كربلاـ در انبوه حجاج زائران خانة خدا آن خطبة پرشور را نخواند كه «شهادت» را مدال زيباي فرزندان آدم دانست و پيوستن به راه پاك گذشتگان صالح را به يادها آورد و فرمود:
«الا!… و من كان باذلا فينا مهجته موطنا علي لقاء الله نفسه فليرحل معنا فاني راحل مصبحا انشاء الله»
ـ هر كه خون قلبش را در راه ما مي‌بخشد و خود را آمادة ديدار خدا كرده است، پس با ما و همراه ما بكوچد، من سپيده‌دم فردا مي‌روم…
هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله هر كه دارد سر همراهي ما بسم الله
آيا اين چيزي جز خط و فرهنگ «شهادت طلبي» است كه آموزگار عشق حسين بن علي (ع) به مي‌آموزد؟ آنكه امروز دل و جرات و ايثار و فداكاري و مردانگي جنگ با دشمنان دین خدا را ندارد و «جان» خويش را بر هر چيز مقدم مي‌دارد، از كجا كه اگر در صحراي كربلا و در عرصة روز عاشورا بود به كناري نمي‌خزيد و كنج عافيت را بر ميدان جهاد و شهادت نمي‌گزيد؟!
با اين حساب «يا ليتني كنت معكم» گفتن چنين كسان نسبت به عاشورائيان تا چه حد مي‌تواند راست باشد؟مگر نه اينكه از هر مدعايي شاهد صدقي مي‌خواهند؟

خونخواهي شهداي كربلا
نبرد حق و باطل را پاياني نيست تا حق، حاكميت مطلقه يابد.
«كربلا» حلقه‌اي از حلقات زنجيرة مبارزة حق و باطل بود.
خون شهيدان كربلا هنوز بدون انتقام مانده است تا آنكه مهدي (ع) قيام كند و در ركابش ياراني جان بر كف و شهادت طلب و قويدل و آهنين اراده و مومن و صبور و بصير، به خونخواهي آن مظلومان برخيزند. چه توفيقي است جهاد در اين راه و در ركاب امام منتظر.
تعاليم زيارتنامه‌ها تداوم اين راه را مي‌آموزد و اوج پر شكوه اين خط را در عصر آن موعود نشان مي‌دهد. زائر، هم آرزومند است و هم خواستار كه آن روزگار درخشان را دريابد و خون‌خواه شهيدان كربلا باشد، هر چند كه جهاد امروزي ما هم خون‌خواهي همان شهيدان است از طريق

مبارزه با يزيديان زمان!
در «زيارت عاشورا» زائر چنين مي‌گويد: (خطاب به حسين و ياران شهيدش)
«و ان يرزقني طلب ثاركم مع امام هدي ظاهر ناطق بالحق منكم»
ـ از خدا مي‌خواهم كه خون‌خواهي شما را، در ركاب امام هدايتگر و آشكار و حقگوئي از شما خاندان، روزي‌ام كند. و در جاي ديگر مي‌طلبد:
«اللهم اجعلنا من الطالبين بثاره مع امام عدل تمز به الاسلام واهله»
- خدايا ما را از خون‌خواهان حسين(ع) قرار بده، در رکاب پيشواي دادگري که عزت بخش اسلام و مسلمين باشد.
و در «زيارت عاشورا»ي غير معروفه از آن پيشوا كه پرچمدار اين خون‌خواهي مقدس است با اسم و رسم نام برده مي‌شود:
«و ان يوفقني للطلب بثاركم مع الامام المنتظر الهادي من‌ آل محمد»
ـ درخواست توفيق خون‌خواهي شهداي كربلا، در ركاب امام منتظر از آل محمد!
اين خون‌خواهي از كارهاي مهم آن حضرت است.
مگر در «دعاي ندبه» كه نوعي نيايش عاشقانه و پر سوز وگداز و گفتگوي پر اشتياق با مهدي (ع) است خطاب به آن امام نمي‌خوانيم:
«اين الطالب بذحول الانبياء و ابناء الانبياء، «اين الطالب بدم المقتول بكربلا …»
كجاست خون‌خواه پيامبران و پيامبر زادگان؟ كجاست خونخواه كشتة دشت كربلا؟…
مي‌بينيم كه او نه تنها خون‌خواه شهداي كربلا، بلكه همة خونهاي بناحق ريختة حق‌پويان و حق‌جويان تاريخ است و پيروانش نيز راهي اين راهند . سربازان امام زمان (عج) به فرمودة حضرت صادق عليه السلام «خدا ترس و شهادت طلبند و شعارشان: «يا لثارات الحسين» است (= بيائيد به طلب خون حسين)
« … اين شعار شورآور از ظهر عاشورا از درون خاك خونين كربلا برخاست و در جام خورشيد ريخت و به همه چيز رنگ خون زدتا شفق خونبار را بياراید و فجر بيدار را بپا كند. و در كوهها و هامونها و دشتها و جنگلها و نهرها و درياها و در آبادي‌ها و شهرها و روستاها، و در همه‌جا و همه چيز بگسترد و همه جا و همه وقت خونها را به جوش آورد و نهضت‌ها را شكل داد. اين شعار است كه همه جا را كربلا كرده است و همه ماه را محرم و همه روز را عاشورا و همين شعار است كه بر پرچم شورشيان دوران شورش بزرگ، شورش مهدي (ع) نيز نقش خواهد بست.»
پس دوستداران او هم كه در مقام زيارت مي‌ايستند و او را به اين صفت مي‌ستايند و آروزمند جهاد در ركاب او براي خون‌خواهي سيد الشهداء و همة شهيدان مظلومند، بايد در موضع و تعهد اجتماعي چنين باشند، يعني خون آشنا و دشمن ستيز و حق طلب و پا در ركاب و سلاح بر كف!…
٭ در ركاب مهدي (عج)
حكومت عدل گستر حضرت مهدي (ع)زيباست،
درك آن دوران گرانقدر، سعادت است و آرزوي ديدار آن ايام ارزشي والا مي‌باشد.
و … انتظار براي آن دوره عبادت است، البته انتظاري تعهد آفرين و عمل زا و زمينه ساز.
در «زيارت جامعه» مي‌خوانيم:
«معترف بكم مصدق برجعتكم منتظر لامركم مرتقب لدولتكم …»
ـ من شما را به امامت مي‌شناسم، به بازگشت شما گواهي داده و باور دارم، منتظر حكومت شما و چشم به راه دولت شما هستم.
روشن است كه چشم انتظار تشكيل دولت مهدي (ع) بودن، از تلاش و جهاد براي زمينه‌سازي آن حكومت جدا نيست. هم بايد زمينه چيني و تمهيد مقدمات براي روزگار كرد، هم درعصر امام بايد در دولت او خدمت و فعاليت داشت، و هم در ركابش حتي براي بذل جان آماده بود .
انتظار ظهور آن حضرت بايد همراه با فراهم كردن اسباب و معدات و زمينه‌هاي لازم و ياري‌ها و امكانات شايسته و بايسته است.
زائر خطاب به امام زمان عليه السلام مي‌گويد:
«نصرتي معده لكم و مودتي خالصه لكم».ـ ياري‌ام آماده براي شما و دوستي‌ام خالص براي شماست. و نيز: «واجعلني اللهم من انصاره و اعوانه و اتباعه و شيعته»
ـ خدايا مرا از ياران و پيروان گوش به فرمان آن حضرت قرار بده.
در زيارت ديگري كه از آموزشهاي حضرت رضا عليه السلام در باب زيارت امام غائب است مي‌گوييم: «خدايا! ما را در حزب آن حضرت قرار بده، از آنانكه فرمان او را اجرا مي‌کنند، همراه او مقاومت دارند، با خيرخواهي براي وي رضايت تو را مي‌جويند، تا آنكه در قيامت ما را در زمره ياران و پيروان و تقويت كنندگان حكومتش برانگيزي…»
باز در زيارتي ديگر خطاب به آن اميد دلها و منجي انسانها مي‌گوييم:
«اي مولاي من! اگر پيش از ظهورت مرگم فرا رسد، تو و پدران پاك و بزرگوارت را در پيشگاه خداوند وسيله و واسطه قرار مي‌دهم تا هنگام ظهورت و تشكيل دولتت، مرا بار ديگر به دنيا برگرداند، تا به خواسته و آرمان خودم از راه اطاعت تو برسم.»
آرزوي بازگشت به دنيا در روزگار ظهور او بايد همراه با آماده‌سازي روح و اراده براي آن دوران باشد و زمينه‌سازي اجتماعي براي آن آمدن عدل گستر و تابناك حجت غائب پروردگار.
به اينگونه است كه مي‌بينيم انتظار با تنبلي و بي‌حوصلگي و بي‌تفاوتي و بي عاري سازگار نيست.
انتظار يك بسيج عمومي است. هميشه آماده از نظر قدرت‌هاي ايماني و روحي، نيروهاي بدني و سلاحي، تمرين‌هاي عملي و نظامي پرورش‌‌هاي اخلاقي و اجتماعي، سازماندهي سياسي و مرامي.
… و همواره در سنگر، سنگر مبارزه با تمايلات نفساني، با سستي‌هاي تكليفي، با فتورهاي موضعي، سنگر مبارزه با ذلت پذيري و استعمار زدگي، مبارزه با تطاول و ستم و انحراف، مبارزه با زير بار كفر رفتن و بردة ديگران شدن و سلطه يهود و نصاري و ملحدان را پذيرفتن و قدرت‌هاي ناحق را تحمل كردن.
اين آمادگي عمومي و هميشگي جوهر اصلي انتظار است .»
زائري كه مشتاق حضور و جهاد در ركاب مهدي (عج) است، بايد لياقت ‌هاي مورد نياز را از هم اكنون در خود فراهم آورد و گرنه اين شوق او را به جائي نمي‌رساند.
زائر شهادت طلب
شهادت حد اعلاي كمال انسان است. و چه زيبا كه در ركاب «مهدي موعود» باشد و در راه احقاق حق و گسترش عدل بر گسترة زمين!
در زيارت‌ها روي عنصر « شهادت طلبي» و آرزوي جهاد و شهادت، پيش‌روي امام زمان و در ركاب آن عزيز تاكيد فراوان شده است. و اين در پي آن خواستة ارزشمند زنده شدن و رجعت در روزگار امام عصر است. دراين مورد هم به فقراتي از متون زيارتي اشاره مي‌كنيم:
در زيارتي خطاب به امام زمان (ع) آمده است:
«با گذشت زمان‌ها وعمرها، يقين من درباره تو بيشتر و عشقم افزون‌تر مي‌شود و منتظر و چشم‌براهم تا در پيش رويت جهاد كنم و جان و مال و فرزندان و خانواده وهر چه را دارم، در اطاعت فرمانت فدا كنم:
«متوقعا و منتظرا و لجهادي بين يديك مترقبا فابذل نفسي و مالي و ولدي و اهلي و جميع ما خولني ربي بين يديك»
و در ادامه آرزوي شهادت در ركابش به اين صورت بيان شده است:
«اگر دوران درخشان حكومت و فرمانروائي تو را درك كردم، در آن هنگام من بندة گوش به فرمان توام كه به امر و نهي تو فعاليت مي‌كنم و اميد شهادت در ركاب تو و كاميابي نزد تو را دارم»
در زيارت هر روزة آن حضرت آمده است: «خدايا! مرا از ياران و پيروان و مدافعان او قرار بده.
خدايا توفيق شهادت مشتاقانه در پيش روي او را به من ارزاني دار.
در صف و جمعي كه قرآنت آنان را ستوده و گفته‌اي: صفي هم چون بنياني استوار»
در زيارت آن حضرت در روز جمعه آمده است:
«مي‌خواهم كه خداوند مرا از ياري كنندگان تو بر ضد دشمنانت قرار دهد و در زمره هوادارانت، مرا از شهيدان در برابرت قرار دهد»در دعاي عهد مي‌خوانيم:
«خدايا هنگام ظهورش مرا از قبر برون آر، در حاليكه كفن پوشيده و شمشير آخته و نيزه بر گرفته باشم و نداي آن دعوت‌گر در شهر و بيابان را «لبيك» گفته باشم.»
در فرازي ديگر عاشقانه و شهادت طلبانه در زيارت آن موعود امت‌ها و ذخيره الهي براي نجات بشريت مي‌گوييم: «اللهم كما جعلت قلبي بذكره معمورا فاجعل سلاحي بنصرته مشهورا. و ان حال بيني و بين لقائه الموت ـ الذي جعلته علي عبادك حتما و اقدرت به علي خليقتك رغما فابعثي عند خروجه ظاهرا من حفرتي موتزرا كفني حتي اجاهد بين يديه في الصف الذي اثنيت علي اهله في كتابك فقلت: «كانهم بنيان مرصوص.»
ـ خدايا، همچنانكه دلم را به ياد مهدي آباد كردي و مرا زنده دل ساختي، سلاح مرا نيز در راه ياري او آخته ساز. اگر مرگ، ـ كه براي همه است و نشانة قدرت توست ـميان من و ديدارش جدائي انداخت، خدايا هنگام ظهورش مرا زنده كن.تا سر از گور بردارم.و كفن خود را بر كمر بندم،و در ركاب او پيكار كنم،در همان صفي كه در قرآن آنان را ستوده‌اي:
«صفي كه اهل آن همچون بنياني پولادين»
آري … اين است حماسه و روح «شهادت طلبي» كه ائمه ما در متن زيارتنامه‌ها به ما آموخته‌اند…
پيام انقلاب شماره 181_ بهمن ماه 1365 

درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان ایلام ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 133
[ 21 / 04 / 1392 ] [ 21 / 04 / 1392 ] [ ]
روح الله شنبه اي

 

آخرين دست نوشته سر دار رشيد اسلام شهيد شنبه اي ،لحظاتي قبل از شهادت که بر روي مقواي جعبه خمپاره ،در حين نبرد نوشته شده است :
بسم الله الرحمن الرحيم
به خدا راهم را تشخيص داده ام و خدا را ديده ام و هدف و مقصد را شناخته ام . دشمن را نيز به عيان ديده ام، پس چرا بر اين مرکب خوشبختي که گاهي مي باشد، به سوي الله به پيش نتازم و قلب دشمنان حق و حقيقت را آماج گلوله هايم قرار ندهم و در اين راه به نوشيدن شربت شهادت چون ديگر برادرانم نائل نگردم .
روح الله شنبه اي
   سال 1336 ه ش در خانواده اي مذهبي در ايلام ديده به جهان گشود .تحصيلات خويش را در شهرهاي ايلام وکرمانشاه با موفقيت به پايان رسانيد . در سنين نوجواني از آگاهي مذهبي و سياسي با لايي بر خوردار بود و اين به دليل رشدو نمو در خانواده اي مومن ومسلمان بود. مبارزه با رژيم طاغوت را در زماني شروع کرد که تازه سن جواني را آغاز کرده بود.ا و از هر فرصتي براي بيدار گري دوستان و آشنايان استفاده مي کرد .
باحضور مستمر در محافل قرآني و مذهبي و مجالس سخنراني قبل از پيروزي انقلاب ،سعي وافر در ارتقاي معلومات ديني و بينش اسلامي ،اجتماعي داشت و ديگران را نيز به شرکت در چنين جلساتي تشويق مي کرد .به دليل فعاليتهاي سياسي و مبارزاتي در چند مرحله تحت تعقيب ساواک قرار گرفت ،اما هوشياري و زيرکي و ي هر گونه فرصت و بهانه اي را از آنها سلب کرد . شهيد شنبه اي در ابعاد اخلاقي و رفتاري انساني وارسته ،فهيم ،مردم دار ،حامي مظلومين و ناصحي دلسوز براي خانواده و فاميل بود .به کتاب ،مطالعه و ادامه تحصيلات عالي علاقه اي وافر داشت . پر تحرک و فعال بود ،به بزرگتر ها احترام مي گذاشت و نسبت به کوچکتر ها نظر ويژه داشت .در اوج راهپيمايي ها و تظاهرات قبل از پيروزي انقلاب از عناصر فعال و موثر نهضت آزادي بخش امام خميني در« ايلام »به شمار مي رفت که با به کار گيري فنون و مهارت هاي ويژه در سازماندهي و تشکل مبارزين نقش اساسي اي را ايفا کرد .پس از پيروزي انقلاب اسلامي با «کميته انقلاب اسلامي»(سابق) همکاري گسترده اي را آغاز و در حساس ترين و بحراني ترين مناطق استان ايلام حضور تعيين کننده پيدا مي کرد .شهيد شنبه اي به محض شنيدن فرمان امام (قدس سره )از راديو ،درمورد خاتمه دادن قائله «پاوه» و سر کوب اشرار و باز گرداندن امنيت به «کردستان» ؛عاشقانه راهي مناطق در گيري با ضد انقلاب شد و به عضويت سپاه در آمد .شهيد شنبه اي به دليل لياقت و شايستگي کم نظير علاو بر عضويت در شوراي فرماندهي سپاه ايلام به فرماندهي اطلاعات و عمليات اين سپاه نيزمنصوب گرديد .
در طول تمامي دوران پس از پيروزي تا لحظه شهادت لحظه اي نياسود و با شروع جنگ نابرابر و تحميلي عراق عليه ايران اسلامي در شرايطي که نيروهاي سپاه از کمترين امکانات و تجهيزات نظامي بر خوردار بودند ،با همرزمانش دليرانه راه پيشروي دشمن تا بن دندان مسلح را سد نمود و در ظهر روز پنج شنبه 20/6/1359 در منطقه مرزي« بهرام آباد »در شهر«مهران» به شهادت رسيد .
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران ايلام ،مصاحبه با خانواده ودوستان شهيد

 

خاطرات
علي زاهد پور :

صبح روز بيستم شهريور ماه ،11 روز قبل از شروع جنگ ،در سپاه مهران به همراه ايشان بودم .نماز صبح را به جماعت خوانديم .
مشغول تلاوت قرآن شد و سپس دعا کرد .به همراه دعاهاي خالصانه و خاضعانه ،قطرات اشک از چشمهايش سرازير شد .زمزمه دعا و مناجات و قرائت قرآن رزمندگان شنيدني بود .
به سمت بهرام آباد رفتيم .شهيد روح الله ،گلوله هاي خمپاره 120 ميلي متري را که همراه داشت خرج گذاري کرد و طبق گراهاي قبلي به گلوله باران دشمن جواب مي داد .
دشمن به شدت دهکده متروکه بهرام آباد و باغات و پاسگاه را زير آتش بار خود داشت .با انواع سلاحها ،از جمله تانک ،توپ و خمپاره ،آنجا را مي کوبيد و هر بار قسمتي از ساختمان هاي که در آن پناه گرفته بوديم ،بر سرمان فرو ريخت و ما جاي خود را عوض مي کرديم .تبادل آتش تا ظهر ادامه داشت .لحظه اي از شدت آتش کاسته شد و فرصتي شد تا رزمندگان غسل شهادت را در جويبار آنجا انجام دهند .
شهيد روح الله شنبه اي نيز غسل شهادت نمود و در کنار ديواري متصل به
سنگر خمپاره ،مشغول نوشتن مطالبي شد . ما فکر کرديم گراها را ثبت مي کند .نماز ظهر و عصر را خوانديم .
آتش شدت پيدا کرد .غذا را نا تمام گذاشت و به پاي خمپاره شتافت .
از من خواست ديدباني کنم .گلوله اول تصحيح ،گلوله دوم ،گلوله سوم به هدف خورد .گلوله چهارم را آماده مي کرد که نا گهان گلوله توپ دشمن درست وسط سنگر خمپاره فرود آمد .کوهي از گرد .و غبار و دود انفجار را پوشاند .
به سوي سنگرش شتافتيم .افتاده بود و سجده خون به جا مي آورد .او را صدا زديم ،ولي لبيکش را نداي ملکوتي شهادت قبلاَ گفته بود .


درباره : شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا , استان ایلام ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 155
[ 20 / 04 / 1392 ] [ 20 / 04 / 1392 ] [ ]
.: Weblog Themes By goldtem.rozblog.com :.

:: تعداد صفحات : 2 1 2 صفحه بعد

تبلیغات

X بستن تبلیغات

موضوعات
تازه های سایت
اخبار روز جهان
شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا
نرم افزار های کاربردی
مستند
دانلود فیلمها و سریالهای ایرانی
انمیشین
فرهنگ جبهه
عملیات
شناسایی ها
نیروهای دشمن
نیروهای دشمن 2
شهدای جهاد سازندگی
آلبومها
برنامه رادیویی
خاطرات انقلاب
وطن
راهیان نور
موسیقی فیلم
سرود
موسیقی بی‌ کلام
فرزند شهید
صدای شهدا
شهید سید اهل قلم آوینی
مارش
مداحی
ايثارگران
خانواده شهدا
اولين هاي شهيدان دفاع مقدس
نوای جبهه
مطالب مفید فرهنگی ، هنری ، اینترنتی و ...
مذهبی
مجموعه پوسترهای شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
فاتحان قله‌های جاسوسان ( شهدای صابرین )
محمد ابراهیم همت
ادعیه و مناجات
ادیه و زیارت
دانلود کتب اسلامی
پخش زنده شبکه های تلویزیونی - سراسری
دانلود تمام آثار شهید مطهری
صرفا جهت اطلاع !!!!
جلوه های ویژه
پی دی اف آموزشی
دوره آموزشي زبان فارسي
کلیپ های با کیفیت دفاع مقدس (۱)
نرم افزارهای موبایل
گنجینه اذان
والپیپرهای اسلامی
والپیپر معمولی
بخش سیستم عامل
بازی
کلیپ
شهید حاج احمد کاظمی
دانلود مجموعه کتابهای کامپیوتر pdf
اس ام اس
اصول و فروع دین
طنز و کاریکاتور
فول آلبوم های مجاز
دیگر رسانه ها
جستجو


آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 237 نفر
بازديدهاي ديروز : 237 نفر
كل بازديدها : 2,767,300 نفر
بازدید این ماه : 9,817 نفر
بازدید ماه قبل : 9,817 نفر
کل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 4779 عدد
افراد آنلاین : 8 نفر
آروین گلشنی